مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل» - صفحه 25 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
    246MB
    24 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
    22MB
    24 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1663 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1908 روز

    به نام خداوند بخشاینده مهربان

    خداوندا ،ای رب قشنگم ،بابت طپش های قلبم توراسپاس .

    قلبی که جایگاه عشق برای تو است فقط وفقط .

    هدایتم کن به تسلیم بودن در برابر ذات پاک وقدرتمندت ،وزانو بزنم فقط در برابر تو وله هیچ کسی باج ندهم .

    از شرک دورم کن ،وبه توحید نزدیک تر ،که هرکسی به تو وصل شد بی نیاز از خلق می کنی .

    خدایا تو را شکر ،که هدایتم کردی به استاد عباسمنش ،که از جهل نجات یافتم واز خواب غفلت بیدار شدم .

    خداراشکر که تا 12روز با ابن پروژه همگام شدم و نتایج درونی عالی برام داشته .

    اینقدر این هرروز تمرکز کردن روی این دسته از فایل های ارزشمند ذهنم را آرام کرده از نجواها واینقدر تشنه ام ،که سیراب نمی شوم از این آگاهی های ناب .

    نکات کلیدی گام12

    1-تسلیم بودن در برابر خداوند به این معنی است که،من ایمان دارم یک نیرویی برتر از کل نیروهای که جهان را خلق کرده،و داره هدایتش می‌کنه،من را هدایت می‌کند و من راخلق کرده و اگر توکل کنم بهش و خودم را بسپارم بهش و ازش درخواست کنم و اگر باورش داشته باشم اگر ایمان بهش داشته باشم اون من را هدایت می‌کند و اون من را به مسیرهای درست هدایت می‌کند

    آدم‌های درست شرایط درست موقعیت‌های درست را وارد زندگی من می‌کندو در مسیر زندگی من قرار می‌دهد.

    2-تسلیم بودن یعنی اجازه دادن به خداوند،که پاسخ دهد درخواست‌های شما

    خیلی موقع‌ها ما از خداوند یه چیزی رو می‌خواهیم ولی تسلیم نیستیم و شرک می‌ورزیم و ناراحتیم و می‌ترسیم و غصه می‌خوریم

    3-هر کدوم از احساس‌های چشم ورزیدن غصه خوردن و ناراحت بودن به معنای اینکه ما تسلیم نیستیم،تسلیم یعنی اینکه بگوییم خداوندا ما خودمان را به تو سپردیم،و خیالش راحت است

    4-اونی که تسلیم است می‌پرد خودش را پرت می‌کند تو بغل خدا و حالش خوب است،چون اعتماد دارد به خداوند،چون می‌داند وقتی خودش را رها می‌کند،می‌پره بغل خدا

    5-این‌ها استقامت می‌خواد باور می‌خواد تمرین می‌خواد،ولی هر چقدر که بیشتر سعی کنی بیشتر لذت می‌بریم،و بیشتر از زندگی لذت می‌بریم

    6-تسلیم بودن بدون شک احساس خوب و و آرامش به همراه دارد الی به ذکر لا تطمئن القلوب،

    احساس قلبی می‌آورد نشانه‌اش این است.

    7-هرچه احساس خوب می‌شناسید موقعی است که در مقابل خداوند تسلیم هستیم

    8-داستان‌های قرآنی به من خیلی کمک کرد که بتوانم تسلیم باشم،اتفاقاتی که برای پیامبران افتاد و اتفاقاتی که برای زندگی خودم افتاد،

    9-تسلیم بودن در برابر مشکلات یعنی اینکه در مقابل اتفاقاتی که ناخوشایند است تسلیم نشویم

    10-توکل اینجا خودش را نشان می‌دهد که شما می‌پذیرید،ما به کسی وابسته نیستیم،ما به خدا وابسته‌ایم اگر هر اتفاقی بیفتد خدای ما جایی نرفته کار مان را انجام می‌دهد.

    11-خیلی موقع‌ها مسائلی که برای ما به وجود می‌آید می‌توانیم،با نگاه بازی بهش،با نگاه حل یک معما،با نگاه یک بازی شطرنج و نگاه مثبت بهش نگاه کنیم.

    12- توکل به خداوند و توحید یعنی اینکه باج ندهیم به کسی یعنی که اگه کسی برود زندگی تو داغون می‌شود و و نابود می‌شود وهیچ کار دیگه‌ای نمی‌شود کرد،نه خداوند منبع رزق و روزی ماست

    هر کسی هر کسی آمد در زندگی ما،دستی از دستان خداست و اگر رفت یک دست دیگری هست که بیاید،بی‌نهایت دست هست.

    13-به مسائل به شکلی نگاه کنیم که این مسائل دارد ما را به چالش می‌کشند، برای اینکه ما بزرگ شویم وما پیشرفت کنیم.

    14-همه اون اتفاقات خوبی که رخ داد به خاطر اون تضاد بود و تضادهایی که شما بهش برمی‌خورید و چالش‌هایی که بهش برمی‌خورید،این‌ها چیزهای بدی نیست،این‌ها مسائلی است که اگر حل کنید بزرگ می‌شوید ثروتمند می‌شوید، رشد می‌کنید،

    و اگر حل نکنید، کوچولو می‌مانید.

    15-در بحث فروش کسانی که درفروش کار می‌کنند یکی از درس‌هایی که یاد می‌گیرند برخورد با مشتریانی که ناراضی‌اند، چطور برخورد کنیم باهاشون.

    16 به عنوان بازی نگاه کنید مسائل زندگی را به عنوان یک پازل نگاه کنید بهش و اینجوری می‌توانیم از مسائل به سلامت عبور کنیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    علیرضا طاهرزاده اصفهانی گفته:
    مدت عضویت: 2004 روز

    چه نگاه قشنگی به حل مسائل

    درود به شما استادان عزیزم.

    خداروشکر میکنم با شما استاد عزیزم در این مسیر همسو و هم مدار هستم.

    البته تا جایی که عمل کنم.

    با اینکه چند وقتیه سر کار هستم ولی چون یک ساعت از تایمم را ،با اینکه تعهد دادم میرم تو شبکه های اجتماعی، حس میکنم کاری نکردم.

    امشب به خودم گفتم ببین شبکه اجتماعی تو سایت استاده.

    برو تو این شبکه و بخون. توییت های دوستان هم فرکانسی ات را.

    تا رشد کنی.

    استاد وقتی نگاه شما در مورد حل مسئله و این تعهد عظیم ایستادگی در برابر مشکلات را شنیدم، یاد چند ماه پیش خودم افتادم که بر عکس، من تسلیم شدم.

    و نتیجه شد:

    1. ضرر مالی.

    2. رشد شخصیتی و برداشت میوه ها

    یه چیزی بگم استاد.

    خداروشکر. قبلا نمیفهمیدم شما چی میگی.

    منطقی نبود واسم.

    هرچی گذشت به صورت تکاملی تر بیشتر درک کردم

    تازه بعد این همه سال به این موضوع رسیدم که شما میگفتید هرچی میگذره درکتون بیشتر میشه.

    تازه رسیدم و چقدر بیشتر شکر میگم بخاطر اینکه بهتر میفهمم.

    بینهایت از شما سپاسگزارم استاد عزیزم.

    بینهایت از مریم خانم عزیزم سپاسگزارم.

    ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام رب

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 29 دی رو با عشق مینویسم

    گام12 پروژه مهاجرت به مدار بالاتر

    امروز 3 بهمن ماه ، یک ماه شد که من دوره عشق و مودت رو خریدم و در گام 3 یا 4 این پروژه خریدمش خدایا شکرت

    هدف تان از پرستش چیست؟؟؟

    احساس شما در هنگام آن عبادت ها،فرکانس واقعیتان را به شما می شناساند

    صفحه 47 ام از کتاب چگونه فکر خدا رابخوانیم

    من نمیدونم چی شد یهویی رفتم سراغ کتاب

    ولی چرا میدونم

    خودم درخواستشو دادم

    مگه میشه خودمو نشناسم

    خدایا شکرت

    من دقیقا امروز تو خیابون گفتم من هیچی نمیخوام ،همین که من الان آرامش عمیقی دارم ،به قدری سبک بودم و آروم ، که دائم یه لبخند ریز از سر شوق میومد و هر روزاین لبخند میاد به لبم

    گفتم خدای من تو رو میخوام

    از وقتی پیدات کردم این آرامش داره هر لحظه عمیق تر و عمیق تر میشه

    و حالا از امروز پر از عشقم بنویسم ، شنبه های پر از درس و پر از عشق

    من امروز صبح که بیدار شدم با یه حس خوب بیدار شدم

    من داشتم تو خواب لحظه پایانی رو از خواسته ام میدیدم، که خدا اولین قدمش رو با آیه ولسوف یعطیک ربک فترضی بهم نشونه داد و من قدم برداشتم و به وضوح میدیدم که خوشحالم و همه چیز به نفع من رخ داده

    به خودم گفتم ،وقتی حسم تو خواب خوب بود این یعنی اینکه فرکانسایی که فرستادم هم جهت با خواسته هام بوده

    پس باید به باورهایی که ضبط کردم، به صورت مستمر گوش بدم

    اولش گفتم یکمم بخوابم ؟

    اصلا یادم نبود که من میخواستم برم به اون مغازه طلافروشی که دیوارش ترک داشت و خدا روز چهارشنبه که فردای روزی بود که من از پاساژ دلگشا اومدم ، اصلا فکرم به اون مغازه نبود

    نشسته بودم یهویی بهم ایده ای برای ترک دیوار داد که برم و به طلافروش صاحب مغازه بگم

    من روز چهارشنبه اصلا فکری برای اون مغازه نداشتم

    اما خدا یهویی به دلم انداخت که سریع ، تو ورق یدونه طراحی انجام بده و ببر نشون بده اینو که یادم آورد سریع بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم رو نوشتم و با احساس خوب نتیجه پایانی خواسته هامو دیدم و لذت بردم

    حاضر شدم و رفتم نون گرفتم اومدم تخم مرغ خوردم ودوباره حاضر شدم تا برم تجریش

    امروز به قدری هوا زیبا و بارونی بود که سوز برفِ تجریش به سمت ما هم اومده بود و از دیشب هوا باد و بارونی بود

    با خودم گفتم صد در صد برسم تجریش برف باریده

    منم عاشق برفم و سفیدی که بعد باریدن برف روی همه چی میشینه

    وقتی راه افتادم اول رفتم 15 خرداد

    تو راه به درخت توتی که همیشه میرم سلام میدم بهش، رو هم دیدم و جدیدا وقتی دستمو به تنه درختش میکشم خود به خود به زبونم جاری میشه سلام چطوری عشق دلم ربّ من

    ونگاهم یه جور دیگه شده

    قبلا حس میکردم درخت جدا از من هست

    اما الان وقتی دست کشیدم به تنه درخت حس میکردم یکی هستیم

    با همه چی یکی هستم

    و همراهش که حس و لذت عمیقی داره خدارو بی نهایت سپاسگزارم

    وقتی رسیدم 15 خرداد، داشتم به فایل دوره 12 قدم گوش میدادم

    چون دیروز یه جریانی شد که تو رد پای دیروزم نوشتم ،من دوره 12 قدم رو که فقط دو قدمش رو از 1 آذر گوش دادم و تا جایی که تونستم به تمریناتش عمل کردم اما دوباره برگشتم از اول گوش بدم که دقیق تر پیش برم

    وقتی رسیدم پاساژ دلگشا و رفتم طبقه 3 طلا فروشیا

    دقیق یادم نبود کدوم مغازه بود که دیوارش ترک داشت و من میخواستم که بهشون ایده مو بگم

    وقتی رفتم ،دیدم همون دختر زیبا داره ویترین طلاهاشو میچینه

    بعد من رفتم داخل و هنوز چراغاشو روشن نکرده بود و سلام دادم و گفتم یه ایده برای دیوار مغازه تون به فکرم رسید گفتم بیام بهتون بگم

    وقتی ازطرحم گفتم، که همینجوری با مداد طراحی کرده بودم رو نشونش دادم

    و گفت میتونم عکس بگیرم ؟ که نشون بدم اگر موافقت شد باهات تماس بگیرم؟؟؟

    گفتم باشه و عکس گرفت و بعد براشون آرزوی پر روزی و پر فروشی کردم و گفتم اگر روی بوم هم خواستین بهم بگین و خداحافظی کردم و رفتم

    وقتی از مغازه اومدم بیرون گفتم انجام شد

    خدای من انجامش دادم

    حالا دیگه باقی کارا با تو

    من الان وظیفه ام هست که برم به بقیه ایده ها حرکت عملی انجام بدم

    و محکم قدم هامو برداشتم و طبق دوره عزت نفس که دارم تمریناتش رو عملی انجام میدم پر قدرت به مسیرم ادامه دادم و تا تجریش رفتم

    وقتی رسیدم تجریش برف میبارید ،به قدری خوشحال بودم که خیلی حس خوبی داشتم و سپاسگزاری کردم و داشتم میرفتم، تو دلم گفتم خدا به من نشونه بده

    عشقت رو میخوام

    همینو که گفتم چشمم به یه درخت نزدیک بازار تجریش افتاد که سمت خیابون بود

    وای خدای من

    اولش متوجه نشدم فقط حس کردم باید به شاخه های درخت با دقت نگاه کنم

    همینجور با دقت نگاه میکردم و میگفتم چقدر زیباست

    که یهویی دیدم درخت و شاخ و برگاش عین یه قلب طراحی شده

    سریع گوشیمو درآوردم و عکس گرفتم تا یادم باشه که خدا قلبش رو بهم هدیه داد

    چقدر زیبا

    به قول استاد تو بخواه خدا پاسخ میده

    وظیفه خدا اینه که هرچی تو بگی بگه چشم

    ولی وقتی اون چیزی رو که میخوای پاسخ میده که باورات هم جهت با خواسته هات باشه

    و وقتی جواب نمیده یعنی باورات هم جهت با خواسته هات نیست

    و من باورم هست که هر وقت بگم خدا عشقت رو بهم عطا کن میدونم که بلافاصله به بی نهایت طریق بهم عشقش رو نشون میده

    پس باید باورای دیگه رو انقدر تکرار کنم تا خوایته هام رخ بدن

    و من عشقش رو خواستم و به من از طریق درختی که تک تک شاخه هاش شکل قلب رو به وجود آورده بودن ،نشونه داد

    و سپاسگزاری کردم و خندیدم و رفتم

    و بعد رفتم کلاسم

    وقتی رسیدم بچه های کلاسمون برای طراحی اومده بودن با استاد طراحی صحبت میکردن و یاد میگرفتن

    برام جالب بود تا حالا اونجوری ناخودآگاه سلام نداده بودم

    با لبخند همیشگیم گفتم سلام ،سلام رو آهنگی و بلند گفتم همه کسایی که نشسته بودن و داشتن طراحی میکردن سرشونو بالا آوردن و با دیدن لبخند من لبخند زدن و سلام دادن

    من قبلا به قدری آروم سلام میدادم که هیچ کس متوجه نمیشد

    چقدر من تغییر کردم ،تو این دو سال همیشه تمرین میکردم هر جا رفتم سلام بدم و تو مغازه میرفتم بعد خرید بلند میگفتم پر روزی یا پر برکت باشین

    انقدر گفتم اینارو که دیگه الان ناخودآگاه میگم و به زبونم جاری میشه

    یاد صحبت های استاد تو دوره عزت نفس افتادم که وقتی گوش میدادم میگفتم خداروشکر که قبل دوره من یه سری تمرینات رو انجام دادم و الان جزئی از شخصیتم شده

    و باید تمرین های دیگه دوره عزت نفس رو عملی کنم

    خدایا شکرت

    خوشحالم از اینکه سعی میکنم هر روز تمرینات رو انجام بدم

    وقتی سلام دادم نمیدونم یه حسی داشتم دلم میخواست با استاد طراحی دست بدم و دست دادم ، جدیدا حس خوبی به دختری که بی نهایت مهربونه پیدا کردم ، جدیدا دلم میخواد سر کلاس استاد طراحی رو که یه دختر خیلی ماه و مهربونه بغلش کنم

    نمیدونم چرا انقدر دلم میخواد بغلش کنم و عمیقا بهش بگم دوستت دارم

    هنوز بهش نگفتم

    همیشه بهم میگه خوش قلبی ،و من فقط تشکر میکردم و میگفتم از خوبی خودت هست

    ولی صد در صد الان جواب این حس خوبی که ازش میگیرم رو میدونم

    چون به قدری خوش برخورد و مهربون و دوست داشتنیه که بی نهایت حس خوب ازش میگیرم یعنی اینکه درمدار آرامش هست که انقدر ازش آرامش میگیرم

    اما از وقتی به دوره عزت نفس گوش دادم تا جلسه 5

    که البته یه سری تمریناتش رو کار نکردم هنوز

    تصمیم گرفتم منم در حس های خوبی که بهم میدن ، منم این حس خوب رو بهشون بدم و منم تحسینشون کنم و خصوصیات و ویژگی های خوبشون رو بگم

    وقتی نشستم پیششون و طراحیاشونو دیدم ، یکم باهم صحبت کردیم و بعد، کلاس استاد رنگ روغنم تموم شد و من منتظر بودم که برم کلاس و جا بگیرم و کنار دست استاد سمت چپش بشینم که راحت ببینم

    و تمرکز کنم

    وقتی شاگرداش اومدن بیرون، یه شاگردش که از قم میاد و یه دختر بی نهایت مهربون و زیباست و چند ماهیه که به همدیگه سلام میدیم و حال همو میپرسیم

    دیدم و سلام دادم بهش

    و باهم صحبت کردیم و بعد

    وقتی رفتم کلاس ،به استادم سلام دادم واستادم گفت طیبه اومدی جا بگیری آره ؟

    خندیدم و گفتم بله استاد

    و رفتم و نشستم

    خیلی حس خوبی داشتم

    خدایا شکرت

    امروزم از اون روزای بی نهایت بهشتی زندگیم بود

    استادم دو تا حرف گفت که ته تهش میرسید به خدا

    خیلی خوشحال بودم که درمورد خدا بهم یادآوری میشه

    این روزا تمام فکر و ذکرم شده که از خدا میخوام که بیشتر به یادش باشم و به ریز ترین نشونه هاش دقت کنم و به یادش باشم

    وقتی استادم اومد تا کار رو شروع کنه

    وقتی داشتیم کار میکردیم ، استادم گفت باید تمرکز بذارین رو کار و وقتی دیدین که دارین کم کاری میکنین ، به خودتون بگین :

    هم بدنم سالمه

    هم عقل دارم و خوب کار میکنه

    هم مغزم سالمه

    و خداروشکر کنید و کار کنید

    و بگید :

    پس منم مثل کسایی که تونستن ، میتونم پیشرفت کنم

    فقط باید بیشتر تمرین کنم

    اینو یادتون باشه و همیشه بگین

    اگر غیر از این عمل کنین ، دیگه باقی همه اش بهانه هست ، که کم کاری خودتونو بهانه میارین

    اینو که گفت به خودم گفتم باید تمرکزت بیشتر و بیشتر بشه طیبه

    خدا برای چندمین بار داره بهت تاکید میکنه

    تو هر کاری تمرکز بذار

    کافیه که هر کاری که انجام میدی همون لحظه سعیتو بکنی

    یادگیری از همین کوچیک کوچیک شروع کردناست که ادامه دار و مستمر انجام میشه و بعد نتیجه میده

    پس طیبه تمرکز کردن رو هر روز تمرین کن

    وقتی یکم بعد کار کرد ، به قدری با حوصله و با جزئیات کار میکرد که من لذت میبردم و سعی داشتم متمرکز بشم به کار کردن استادم

    و حتی وقتی صحبت میکرد یا بچه های کلاس صحبت میکردن اصلا تمرکزش بهم نمیریخت

    به قدری عاشقانه کار میکرد که همیشه میگه که من وقتی نقاشی میکشم اصلا حواسم به اطراف نیست

    درسته حواسم هست اما تمرکزم روی نقاشیه

    به نظرم انقدر اینجوری کار کرده که الان ناخودآگاه شده براش که متمرکز میشه و عوامل بیرونی مثل صحبت کردن بچه ها اذیتش نمیکنه و به راحتی میتونه تمرکز کنه

    منم باید تمرین کنم

    چون وقتی من کار میکنم و اگر کسی بیاد اتاقم و باهام صحبت کنه به سرعت تمرکزم به هم میخوره و نقاشیمو نمیتونم درست انجام بدم

    اما استاد رنگ روغنم با همه صحبت میکنه ولی در عین حال با آرامش و حوصله و با دقت رنگ میکنه

    بعد داشتیم صحبت میکردیم

    همکلاسیم که از کرج میومد میگفت ، استاد، ما که با مترو میایم ،همیشه با دوستم که میایم ، من خریدامو از مترو میکنم

    همیشه وقتی به چیزی نیاز دارم سریع تو مترو، دستفروشا همونو میارن و منم میخرم

    یهویی برگشت گفت کافیه من اراده کنم خودش میاد

    و گفت

    تو فقط اراده کن همه چی هست

    قشنگ معلوم بود این حرفو خدا داشت از زبون همکلاسیم به من میگفت

    حرفش برام پیام داشت

    و گرفتم و شاخکام تیز بود و دفترچه تو دستم بود که سریع نوشتمش

    پیامش برای من این بود که طیبه اگر روی باورهات به صورت تمرکزی کار کنی

    کافیه اراده کنی و رخ بده

    تو فقط بگو، کافیه بگی

    همون لحظه موجود میشه

    جدیدا یه چیزای جدیدی دارم یاد میگیرم

    خوب گوش دادن رو

    یادمه دو سال پیش که تضادی که از خواسته عشق سبب شد ،که از خدا میخواستم و اصرار داشتم که یک فرد خاص به گفتن احساس قلبیم پاسخ بده ، من تصمیم گرفتم تغییر کنم ، و دیدم دارم روی خودم کار میکنم

    یادمه اون روزا متوجه شدم که من خوب نمیتونم به صحبت های آدما گوش بدم و دلیل اینکه نتونستم درست صحبت کنم و منظورم رو به فردی که میخواستم بگم ، از قلبم بیان کنم و اولین بار بود که من دوست داشتنم رو میخواستم به فردی بگم که دوست داشتم باهاش ازدواج کنم ،و سبب سوء تفاهم شد

    الان هرچی پیش میرم متوجه میشم که همه اش از نبود عزت نفس در وجودم بوده

    یه دلیلش خوب گوش ندادن به صحبت هاش بود

    من همیشه با هر کسی حتی با مادر و خانواده و همه و همه که با انسان ها میخواستم ارتباط برقرار کنم و صحبت میکردن ،

    من تو فکر خودم به قدری درگیر بودم که الان چی بگم بهش؟ یا چجوری بگم؟ و یا اگر بگم چی میشه ؟و کلی افکار دیگه

    سبب میشد که من حرفاشونو نشنوم و خوب گوش ندم و حتی اون روزا میشنیدم که میگفتن ،میشنوی دارم چی میگم طیبه؟؟؟

    گوش میدی؟؟؟؟

    من این جمله رو بارها شنیدم :

    گوش میدی؟؟؟؟

    حواست هست؟؟؟

    به چی داری فکر میکنی ؟؟

    و حتی

    یکی از تضاد هام هم که مربوط به خواسته ام میشد، اینم وصل بود بهش

    و من یادمه یه روز رفتم انقلاب و یه کتاب گرفتم اسمش هنرخوب گوش دادن بود ،هنوزم دارمش اما فقط یه بار خوندمش و دیگه نخوندم

    از وقتی با سایت عباس منش آشنا شدم همه چی خود به خود داشت تغییر میکرد بدون اینکه من کتاب خاصی بخونم و یا تلاش خیلی فیزیکی بکنم

    وقتی سعی کردم تمرینات رو انجام بدم

    مثل الان که متوجه این موضوع شدم که دیگه چند وقته ناخودآگاه دارم توجه میکنم به صحبتای آدما

    انگار گوشام تیز شده

    الان خندم میگیره

    چون من هر کتابی که میگرفتم به این نیت میخریدم که اون یه نفر رو به احساس قلبیم متقاعد کنم

    چقدر من تغییر کردم تو این دو سال

    منی که کتاب گوش دادن رو، خریدم به یه نیت دیگه که میخواستم متقاعد کنم

    مسیرم رفته رفته جوری تغییر کرد و الان با گذشت بعد دو سال نه تنها از خواسته ام به صورت تکاملی و آروم آروم گذشتم و هنوز هم با نشونه هایی حس میکنم که خدا بهم میگه بازم باید بگذری

    چون با گذشت اینکه من قدم آخر رهایی رو برداشتم و گذشتم اما هنوز یه وقتایی فکر میکنم و هی میگم خدا چی میشه

    میدونم که باید از این هم رها بشم

    خدا بهم فهموند که فقط اون روز کافی نبود

    درسته لازم بود

    و پاداشش رو بهت دادم

    که تونستی دوره عشق و مودت و عزت نفس رو بخری

    اما کافی نیست

    باید جا رو کامل توی قلبت برای ربّ و صاحب اختیارت باز کنی

    کامل نگذشتی

    اما با همه این ها که میدونم بازم تکاملیه و البته باید سریع قدم بردارم و پشت سر هم بگذرم و سرعت بدم به عمل کردن تا مسیر تکاملم به سرعت طی بشه

    ، الان دارم با خدایی عشق و حال میکنم که هر لحظه همراهمه و مدام با نشونه هاش هدایتم میکنه و بهم میگه که چقدر دوستم داره

    من دارم از خدا کمک میخوام ،و متمرکز میشم که تو هر صحبت کردنی که گوشام میشنوه ،پیام خدا رو دریافت کنم

    تو مترو ،سر کلاس ، همه جا و همه جا

    چشمام تیز

    گوشام تیز

    تمام حواس 5 گانه ام رو متمرکز میکنم ،البته سعیمو میکنم

    که جدیدا تو فایل نشانه من برای واضح تر شدن قدم بعدی که در توضیحات خوندم ، از هرچیزی که میبینم و میشنوم به سادگی نگذرم ،

    که همین فایل نشانه سبب شد من پارسال تو سایت عضو بشم

    که خوندم و دیدم تو این مدت مسیرم درست بوده و وقتی تو تمرین ستاره قطبیم مینوشتم که خدای من ،دوست دارم که ریز ترین هدایت هاتو دریافت کنم و درکش کنم و عمل کنم به گفته هات

    دقیقا اینجوری هم شده

    این روزا ریز ترین هارو هم سعی میکنم شاخکام تیز باشه و دریافتش کنم

    مثلا وقتی متنی رو میخونم ریز میشم و با دقت میخونمش

    این خودش یه تمرینیه برای تمرکز

    که خدا داره یادم میده

    وای خدای من

    چی بود ،چی شد

    چقدر خدا مهربونه

    چقدر خدا عظیمه

    چقدر خدا باحاله

    چقدر خدا ماچ ماچیه

    ربّ من شکرت

    وقتی سوالی میپرسم و درخواستی میکنم ، خدا سریع هدایتم میکنه به مسیر درست

    قبلا سخت بود متوجه شدنم که آیا هدایت خدا بود یا نه

    اما از وقتی از خواسته عشق گذشتم و قدم عملی برداشتم

    از فردای اون روز به قدری هدایت ها دقیق و واضح بود که من دیگه به این باور رسیدم که درسته

    دارم درست دریافت میکنم

    که احساسم عالیه و من از این احساس متوجه درست بودنش میشم

    حتی به قدری هدایت ها دقیق و ریز به ریز بود که خدا بهم میفهموند که این فکرت رو اصلاح کن و درخواستت رو کردی رها شو و بگذر

    امروز که از کلاس برگشتم یه فایلی از استاد دیدم که درمورد نشونه و هدایت میگفت منتظر باشین

    وقتی منتظرین ، خدا هدایتتون میکنه

    من دقیقا هر روز و هر لحظه دیگه دارم یاد میگیرم که منتظر باشم

    منتظر اینکه خدا به من پاسخ رو میگه

    وقتی سر ولاس بودم ، قبل شروع کلاس من نشستم و خواستم طراحی کنم

    استادم اومد و دید ،

    و بعد سرکلاس گفت طراحی کردی طیبه ؟

    گفتم بله و گفت منم دو تا طراحی چهره مدل زنده کار کردم و خوبه کار کن

    روزی نیم ساعت فقط زمان بذاری کافیه

    روزی یک نفر رو بگو بشینه و طراحیش کن

    خیلی تاثیر داره

    بعد یکی از بچه های کلاسمون اومد و گفت بیا بهت یاد بدم ،من الان از استاد طراحی زاویه هارو یاد گرفتم تو که نمیتونی بیای کلاس طراحی، بیا من هرچی یاد گرفتم بهت یاد بدم

    و نشستیم و هرچی یاد گرفته بود به منم یاد داد

    بهم گفت طیبه بیا فیلمی که از دست استاد طراحی گرفتم نشونت بدم ،گفتم نه من نمیخوام ،اگر بخوام یاد بگیرم ازش ، میام کلاسش

    بهاشو پرداخت میکنم

    و تشکر کردم و گفت پس بیا من یادت بدم، تا خودمم یکم یادم بمونه

    قبول کردم و نشستم بهم یاد داد

    بعد یکی از بچه ها اومد و دیدیم برفیه رو لباسش

    پرسیدم بیشتر برف باریده گفت آره شدید تر شده

    بعد من یه حسی داشتم هی میگفتم برم نمازمو بخونم ،به همکلاسیم که از بیرون اومده بود و برفی بود گفتم میای بریم طبقه آخر پاساژ

    اونجا قشنگ همه جا دیده میشه و منم برم نمازمو بخونم

    باهمدیگه رفتیم و من وقتی برفارو دیدم کلی ذوق کردم

    یکم با همکلاسیم صحبت کردیم و عکس دو نفره گرفتیم خیلی خوب شده بود

    بهش گفتم تو برو کلاس من برم نمازمو بخونم و بیام

    رفتم و نمارمو که میخوندم وسط نماز یادم اومد من پریودم

    همین که یادم اومد یه حسی بهم گفت ادامه بده

    و منم خندیدم و نمازمو خوندم

    اولین باری بود که حس فوق العاده ای داشتم

    چند ماهی بود میگفتم یعنی میشه وقتی پریود میشیم نمازم بخونیم ؟ و از فایلای استاد که گوش داده بودم هنوز مقاومت داشتم

    تا اینکه امروز به وضوح حس کردم

    سر نماز حس کردم ادامه بده و وقتی نمازم تموم شد ناخودآگاه خندم گرفت

    گفتم وای خدا تو منو آوردی اینجا تا باهات صحبت کنم

    مشتاق تر از من بودی که باهم صحبت کنیم آره؟ با اینکه من در طول روز سعی میکنم با خدا بیشتر صحبت کنم

    اما سر کلاس مدام میگفتم برم نماز بخونم

    برم با خدا صحبت کنم

    یعنی انقدر دوست داشتی باهات صحبت کنم ؟

    به قدری ذوق زده بودم که میخندیدم

    گفتم تو چقدر باحالی

    اولین بار بود که وقتی نماز میخوندم و یادم اومد پریودم حس گناه نداشتم و حسم خوب بود

    از این به بعد دوست دارم وقتی پریود میشم ، همیشه نماز بخونم در هر حالی

    چون من این عشقو امروز دریافت کردم که خدا منو آورد اینجا ،تو این مکان که باهاش صحبت کنم

    گریم میگیره وقتی این دلبریاشو میبینم و حس میکنم

    ماچ بهت ربّ من

    وقتی برگشتم سرکلاس و استاد اومد

    وقتی سرکلاس که استادم خواست کار رو شروع کنه اولش من جدولایی که برای رنگ شناسی بود و تو این دو ماه باید تکمیل میکردم که ببرم نشون بدم تا کارمو ببینه و تعلل میکردم ، دو تا جدولشو نشون دادم

    وقتی گفت درسته خیلی خوشحال بودم چون تونسته بودم کارایی که به تعویق انداختم رو قدم بردارم برای تکمیلش

    وسطای زمان کلاسیمون ،استادم گفت کتاب بخونید ببینیم چی قراره یاد بگیریم

    کتاب رو به من داد گفت بخون

    خوندم و خیلی خوشحالم که روخوانیم به نسبت دو سال پیش خیلی خوب شده

    دختری که تو خوندن کتاب مِن و مِن میکرد

    تبدیل شده به یه دختری که میتونه راحت بخونه

    و یا اگر کلمه ای رو بلد نبودم اصلا خجالت نمیکشیدم ،ادامه میدادم بدون هیچ خجالتی

    چون من تا دو سال پیش توی هیچ جمعی صحبت نمیکردم ،حتی تو خلوت خودم هم کتاب نمیخوندم و میترسیدم اشتباه بخونم الان که فکر میکنم من حتی تو خلوت خودم هم نمیتونستم فارسی صحبت کنم ،اما الان توی دلم و تو خلوت خودم که صحبت میکنم فارسی صحبت میکنم با خدا

    خندم میگیره به جای ترکی صحبت کردن ،با خدا فارسی صحبت میکنم ،

    الان دوباره یادم اومد من خیلی متعصب بودم که من چون ترک زبانم و اومدیم تهران نباید فارسی صحبت کنیم

    خداروشکر میکنم که شخصیتم خیلی تغییر کرده و بهتر از دو سال پیش شده

    من حتی صحبت نمیکردم و کتاب نمیخوندم ،چه برسه تو جمع بخونم

    چه برسه بخوام کتاب بخونم حتی اگه جمع دوستانه و فامیل و آشنا باشه

    خدارو صد هزاران مرتبه شکر که کلی پیشرفت داشتم

    وقتی کتاب خوندم،، استادم درمورد مرگ یه جریانی رو تعریف کرد و گفت ، کسی که هر لحظه به یاد اینه که کارای خوب انجام بده و کنترل کنه رفتارها ش رو

    از مرگ نمیترسه

    اتفاقا اون فرد میدونه که مرگ بالاخره هست و یه روز میره

    اما درست رفتار کرده و با خیال راحت میره

    حرفاش به من یه پیامی میداد

    اینکه ببین طیبه

    وقتی که تو هر روز در تلاشی که تغییر بدی شخصیتت رو ،صد در صد این آرامشی که الان داری خود خود بهشته

    نگران اشتباهاتت هم نباش چه در گذشته و چه در آینده که ممکنه اشتباهاتی داشته باشی

    تو داری رشد میکنی سعی کن آگاهانه کنترل کنی خودت رو

    و درست ترین رفتار رو داشته باشی

    و اگر اشتباهی کردی سعی کن دفه بعد بهتر عمل کنی

    تو داری در این جهان هستی بهشت رو با این آرامشت تجربه میکنی

    و استادم گفت لحظه مرگ دیگه میدونسته که خوب زندگی کرده

    پس کسی که خوب زندگی کرده باشه از مرگ نمیترسه

    من تازه دارم یاد میگیرم

    قبلا میگفتم چطوری میشه که از مرگ نترسید ؟؟

    الان داره خود به خود، خدا یادم میده در مورد این سوالم ،

    وقتی این حرفارو میگفت ،من داشتم به حرفاش فکر میکردم و یادم نگه میداشتم

    و تو دفترچه یادداشتم مینوشتم

    جدیدا جاهایی که نمیشه گوشیمو دربیارم ، تو دفترچه ام مینویسم که یادم باشه

    چون جدیدا خیلی خیلی برام مهم شده که سریع پیام خدا رو بگیرم و شاخکام تیز باشه و ببینم که منظورش چی بوده

    و چه کارهایی رو باید برای رشدم انجام بدم

    دارم متمرکز گوش دادن رو هم تمرین میکنم

    چقدر همه چی ساده و راحته

    من دو سال پیش که یه کتاب گرفتم ، دقت رو گفته بود اما به این شکل نه

    من از وقتی به خدا توجه کردم و دقت کردم خود به خود یه سری کارام انجام میشن یعنی اینکه وقتی تمرکز میذارم به خدا و صحبت کردن با خدا ،خود به خود ضعف های شخصیتیم که یکیش خوب گوش ندادن بود داره قوی و قوی تر میشه

    من امروز متوجه شدم که خود به خود داره قوی میشه گوش دادنم

    از روزی که تصمیم گرفتم متمرکز بودن رو در هر کاری تمرین کنم انگار اینم جزئی از درس هام بوده و هست

    یا مثلا صحبت کردنم خیلی فرق کرده که فارسی رو مثل قبل با مکث زیاد صحبت نمیکنم

    یا اینکه دقت میکنم به چیزایی که میبینم چشمام ریز بین تر و دقیق تر و قوی تر شدن

    همه و همه از لحظه ای شروع شد که من تصمیم گرفتم با خدا صحبت کنم و تمام حواسم رو سعی کردم به خدا بدم و متمرکز باشم

    خدا هم یکی یکی داره محدودیت هامو ازم میگیره و تبدیل به یه نور میشه که شکل میده به بهترین ها و در وجودم قرار میده

    بدون اینکه من کار خاصی انجام بدم

    الان میفهمم که استاد در فایل گام 11 در مورد اصل میگفتن

    یا در فایلای دیگه

    میگفت توجه به اصل داشته باشی همه چیز خودش درست میشه

    من تو تمرین ستاره قطبیم نوشته بودم که سر کلاس درمورد خدا صحبت کنیم

    خدایا شکرت

    وقتی کلاس تموم شد من رفتم برای زیر سازی بوم هام روغن گرفتم ، یکی از بچه های کلاسمون ازم پرسید گفت طیبه جون تو چجوری کاراتو میفروشی

    همیشه به احترام و ادب یه همکلاسیم توجه میکنم ،همیشه با هر کس صحبت میکنه شما میگه ،مثل استاد و مریم جان

    همیشه آخر اسمامون ، جون اضافه میکنه

    همیشه با احترام صحبت میکنه

    بعد گفت ،من وقتی دیدم داری کار میکنی دلم میخواد منم نقاشیامو بفروشم

    برام عجیب بود

    پدر و مادرش ثروت مند بودن و هزینه های کلاس و رفت و برگشتشو از کرج تا تهران هر هفته میدن

    اما داشت به من میگفت دلم میخواد خودم کار کنم

    یه جورایی با دیدن اینکه من هر بار با ذوق سر کلاس میگفتم فلان کارو کردم ،انگار به شوق اومده بود و گفت که منم میخوام مثل تو نقاشیامو بفروشم و حداقل پول اسنپ هر هفته رو خودم پرداخت کنم

    درسته بابام میده ، اما دوست دارم خودم پرداخت کنم

    چقدر حس خوبی بهم داد این صحبت هاش

    پیامی که برای من داشت این بود که

    ببین طیبه طبق گفته استاد عباس منش

    اگر سعی کنی فقط و فقط روی خودت کار کنی

    جهان اطرافت هم تغییر میکنه

    یادته اوایل ، که شروع کرده بودی حتی همکلاسیات چیزی ازت نخریدن؟

    و بعد که بیشتر روی خودت کار کردی خود به خود ازت خرید کردن و حتی مشتاق بودن که میدیدن تو داری کار میکنی

    به قول استاد همه آدما از انسان های قوی خوششون میاد

    من تو این یکسال خیلی قوی تر شدم در مقایسه با طیبه دو سال میش

    در صورتی که قبلا خجالت میکشیدی بگی میخوام برم مترو بفروشم کارامو

    از روزی که عزت نفست قوی و قوی تر داره میشه

    ببین چقدر رفتار آدما تغییر کرده

    حتی اونا هم مشتاق به فروش کاراشون شدن

    حتی دختری که ثروتمنده هم مشتاق شده

    خدایا شکرت

    وقتی من از استادم خداحافظی کردم و برگشتم

    تو اتوبوس نشسته بودم داشتم فایلای تیکه ای رو نگاه میکردم

    یه لحظه گفتم، خدا دلم میخواد باهام صحبت کنی

    نمیدونم‌چی اما بگو

    همین که فایل بعدی رفتم

    قمار خانه عشق الهی قمشه ای

    میدونستم منظورشو

    بارها اینو بهم نشونه داده

    میگفت هر کس عاشق خدا شد ، خدا عاشقش میشه

    اگر محب شدی ، محبوب میشی

    اگر دلت رو فدا کردی ، فکر نکن چیزی از دست میدی

    اگر همه چیزت رو قمار کردی و گفتی همه رو میدم به تو

    و باختی

    اونوقت همه رو میدن به شما

    همه رو برمیگردونن

    اگر عاشق خدا شدی فکر نکن همه چیزا رو از دست میدی

    همه چیزا رو بدست میاری

    هرچی زیبایی هست برای تو آفریدم

    فقط میخوام که تو به من توجه کنی

    اگر هم لذتی میخوای ببری با من ببر

    به قدری حس خوبی داشتم که لذت میبردم

    و به ستاره پر نوری که تو آسمون بود نگاه میکردم و میخندیدم

    یه دوستت دارم از خدا دریافت کرده بودم

    نه صبر کن طیبه

    یدونه نبود

    بی نهایت بود

    خدایاشکرت

    بعد یه فایل از استاد عباس منش دیدم از ادامه این فایل تو اکسپلور

    راه حل مسائل

    و اونجا درمورد منتظر بودن میگفتن :

    خدایا سپاسگزارم

    همیشه راه حل رو در زمان مناسب به من میگی

    من همیشه هدایت میشم ، همیشه جوابو به من میدی

    جواب مسائل زندگی رو به من میدی

    اینو بگو تا اتفاق بیفته

    وقتی داری میگی ، منتظر باش که اتفاق بیفته

    وقتی صحبت میکنی وقتی داری این فرکانس هارو میفرستید

    بدونید که این فرکانس ها پاسخ داده میشه همون لحظه

    منتظر باشید

    گوشاتونو تیز کنید

    شاخکاتونو بدید بالا ، حواستون باشه که داره جوابتو میده ها

    داری میپرسی ،پاسخ میده

    خداوند داره اینجوری به ما پاسخ میده

    کِی؟

    موقعی که ما باور داشته باشیم که دریافت میکنیم ،باور داشته باشیم که این پاسخ ها داده میشه

    و من به این باور رسیدم که هر روز منتظرم بهم پاسخ بده

    منتظرم که نشونه ام رو ریز به ریز دریافت و درک کنم

    خدایا شکرت

    منتظر بودم که این نشونه های پر از عشقش رو بهم داد

    بعد یه چیزی توجهمو جلب کرد

    یه شناگر بود داشت صحبت میکرد

    گفت به مدت 5 یا 6 سال ،من هیچ روزی رو از دست ندادم

    توی کریسمس ،تولدم ،تعطیلات ،و هر روز دیگه ای من شنا کردم

    برام مهم نبود که چه روزیه

    وقتی یه هدفی داری که به اندازه کافی برات اهمیت داره

    هیچ چیزی جلو دارتون نیست

    من 20 ساله که شنا میکنم و بهتون تضمین میکنم که

    احتمالا 100 روز بوده که دلم میخواسته ،واقعا هیچ کاری نکنم

    مثلا میخواستم توی استخر یا توی تختم بمونم و بیرون نیام

    ولی اون روزها دقیقا همون روزهایی هست که باید یه کاری کنی ،باید بلند بشی و یه کاری انجام بدی

    چون به نظر من اون روزها دقیقا چیزیه که خوب رو از عالی جدا میکنه

    بازیکنان عالی کارهارو انجام میدن ،حتی وقتی دلشون نمیخواد اون کار رو انجام بدن

    اینو که دیدم به خودم گفتم آره همینه منظور خدا

    که بهم میگه طیبه چند روزیه میخوای خوابتو کم کنی و روی نقاشیت و پیشرفتت تمرکز کنی

    الان وقتشه

    و وقتی فکر کردم گفتم خدا حاضری کمکم کنی و من شروع کنم کمتر بخوابم و بیشتر پیشرفت کنم؟؟؟؟

    که حس کردم تو قدم بردار من کارمو خوب بلدم

    تو باید قدم برداری

    حتی من از سایت برای رد پای 21 دی یه پاسخ دریافت کردم و وقتی رد پای خودمو خوندم دیدم که نوشتم از خدا میخوام که ساعت کاریم رو بیشتر کنم و روی دوره هایی که خریدم کار کنم و باورامو قوی کنم و شبا دیر بخوابم و صبح زود بیدار بشم

    و این یه نشونه بود که حرکت کنم و خدا خودش کاری میکنه که من قوی بشم

    وقتی رسیدم خونه و بعد رفتم نون بخرم

    تا رسیدم نونوایی ، من خریدم و نوناش تموم شد

    به قدری خوشحال بودم که کلی کیف میکردم بعد از اونجا رفتم تافتون بخرم

    تو راه به قدر آروم بودم که به آسمون و ستاره ها نگاه میکردم و میخندیدم

    ساعت 7 بود و پیاده میرفتم گفتم نشونه بده ،نمیدونم چی

    اما نشونه بده بهم

    ماشین پلیس اومد وایساد روش یه اسم بود ، نوشته بود، که برام یه نشونه بود ووقتی برگشتم خونه

    نمیدونم چی شد که رفتم سراغ کپی هایی که از کتاب چگونه فکر خدا را بخوانیم ،که چاپ کرده بودم و از صفحه 17 مونده بود ادامه دادم تا صفحه 47

    چقدر نشونه داشت برای من

    خدا به وضوح داشت بهم میگفت هنوز وابستگی داری به خواسته عشق ،با اینکه رها شدی و قدم آخرت رو برداشتی اما باید بگذری هنوز کمی مونده

    تسلیم باش

    هم درک هایی که داشتم مینوشتم و هم میخوندم

    و وقتی خواستم بخوابم پیامی اومد

    دیدم نوشته شده فردا میای بهشت زهرا ؟

    گفتم خدایا کی هست

    چرا برم بهشت زهرا

    وقتی پیامشو باز کردم دیدم یه دختر هست کا قبلا از پیج کاریم تو مراسم شهدای آتش نشانی دیده بودمش

    دیدم نوشت فردا میای ؟ گفتم نه کلاس دارم از صبح تا شب و گفت میخواستم یه هدیه بهت بدم

    اگر تونستی بیا اگرم نتونستی آدرس بده بفرستم برات

    وای یعنی عاشق خدام

    هر روز من تو تمرین ستاره قطبیم مینویسم که هدیه میخوام

    علاوه بر اینکه به من عشق عظیمش رو هدیه میده

    هر روز به طرق مختلف هدیه میگیرم ازش

    خدایا شکرت

    شب که میخواستم بخوابم گفتم بهم بگو که خدا سوره یس رو بهم نشونه داد دقیقا یه صفحه قبل آیه

    إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَیۡـًٔا أَن یَقُولَ لَهُۥ کُن فَیَکُونُ

    فرمان نافذ او چون ارادۀ خلقت چیزى کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلا فاصله موجود خواهد شد

    خدایا شکرت

    امروز من یکی از بهشتی ترین روزهای زندگیم بود و کلی درس یاد گرفتم و کلی لذت بردم از این همه توجه خدا

    خدایا شکرت

    برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    شکوه فیروزی گفته:
    مدت عضویت: 1207 روز

    به نام خدای بخشنده

    درود بر استاد عزیز,بانو شایسته ی گرامی و هم فرکانسی های عزیزم.

    تسلیم بودن در مقابل خداوند,احساس اطمینان قلبی میاره.چقدر این جمله حق بود.

    بارها تو زندگی تجربه کردم که وقتی تسلیم خدای بزرگ شدم راههایی بینظیر برای حل چالش های زندگیم واسم فراهم کرده و ایده ها و اشخاصی که دست خودش بودند و بس.

    در مورد تمرین این جلسه ,تجربه ی کاری ای رو به خاطر دارم که مربوط به یکسال قبله.کسب و کار من یک شرکت خدماتیه که نیروی کاری بابت نظافت به جاهای مختلف ارسال میکنه.سال گذشته نزدیک به بیست نفر نیرو داشتم که در یک برهه ی زمانی ,تعدادیشون از کار انصراف دادن که بعدا متوجه شدم شخصا و بدون اطلاع من با مشتریان شرکت کار میکنن. و تعدادی رو هم به خاطر اینکه مشتریانم از کیفیت کارشون راضی بودن مجبور شدم با دستمزد بیشتر نگه دارم و البته این هم به خاطر باورهای محدود کننده ی خودم بود که فک میکردم اگر این نیروها برن من کارم لنگ میمونه و هیچ نیروی جدیدی ام نمیتونم پیدا کنم.

    کار ادامه پیدا کرد تا جایی که نزدیک به عید نوروز شد و معمولا یکی دو ماه قبل از عید به شدت کار ما شلوغ میشه.

    نیروهای کاری من هم شروع کردند به بدقولی و یه روز میرفتن یه روز نمیرفتن.دیر میرفتن سر کار و یا از کار میزدن و من بعد از چندبار تذکر مجبور میشدم اخراجشون کنم.تا اینکه رسید به یک ماه قبل از عید و من هیچ نیرویی برای ارسال نداشتم .یادمه گفتم خدایا تا اینجا لحظه به لحظه ی زندگیمو خودت جلو بردی ازینجا به بعدم خودت کمکم کن.

    به محض گفتن این جمله یه مشتری بهم زنگ زد و اصرار داشت که خیلی کارش فوریه و ویلا رو باید به کارفرما تحویل بده. من یه لحظه این اومد تو ذهنم که خودم میرم سر کار.و من ازون روز تا چندین ماه خودم تک تک کارارو میرفتم و انجام میدادم. گاها روزی 12 ساعت و گاها کارایی که برای یه خانم ,ممکنه سخت یا عجیب باشه.

    این جریان ,به شدت من رو تغییر داد. به قول استاد,چالش,آدم رو بزرگ میکنه.من در این مدت,خیلی صبور شدم و خیلی مقاوم.منیتی که داشتم نسبت به این موضوع که من یه خانم مهندسم و باید پشت میز بشینم کلا تغییر کرد و فروتنی رو در من تقویت کرد.باعث شد برم تو بطن کار و بدونم کارگر از کجای کار میزنه یا کم کاری میکنه و واسه خودش زمان میخره.باعث شد یه سیستم جدید که بر اساس دستگاه و تجهیزاته در شرکت راه اندازی شه و مهمتر از همه

    ایمانم به خدای برزگ صدها برابر شد چون فهیمدم اون چالش و تضاد برای رشد من بود نه سقوط.و جریان تکاملی که باید طی میکردم و برای من به این شکل طی شد.

    سپاس از خالقم.استاد عزیز و هم فرکانسی عزیزی که این متن رو مطالعه کردید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    سوگند گفته:
    مدت عضویت: 930 روز

    سلام وعرض ادب خدمت استاد عزیز وخانم شایسته مهربان ودوستان گرامی

    استاد من تجربه شخصی خودمو میخوام براتون بگم

    من 3سال پیش مهاجرت کردم تهران اونم توی گرونترین لوکیشن اونجا منطقه یک ودرکار ملک مشغول به کار شدم.برای من که ازشهرستان اومده بودم کنار آدمهایی که گرونترین خونها وماشینها روداشتند تاچندماه اول سخت بود حتی ارتباط گرفتن ولی بعدازچندماه که خودمو پیدا کردم وگفتم تومیتونی مثل همیشه عالی باشی.بازار فروش ملک تمام سال خوبه ولی 6ماه دوم سال بهتره ومن 6ماه اول سال اجاره کارکردم.

    ولی من عاشق فروش بودم ،یادم میاد سال اول مدیر شعبه ما که مدیر قرادادهای منم بود گفت توتوی اجاره موفقی همون اجاره کار کن ولی من میدونستم نیمه دوم سال فروش آپارتمان بهتره دوست داشتم فروش کارکنم چون حسم روش خوب بود وایشون به من گفتند تونمیتونی فروش داشته باشی ولی یه حس توی قلبم میگفت گوش نده فروش کار کن ومنم ازاونجایی که بهم برخورده بود بابت حرف مدیرم که تونمیتونی قراداد بنویسی به حرفشون گوش ندادم وبه حرف قلبم گوش دادم.

    من پیش خودم گفتم بیس کار یکی وبایه آموزش کوتاه ازیکی ازمدیران فروش درمورد انواع سندها و….توی یک هفته راه افتادم وشروع کردم.البته اینم بگم من عاشق ملک بودم وتوی شهر خودمون چندین وچند خونه باوجود سن وسال کمم سالهای قبل تر خرید وفروش برای خودمون انجام داده بودم ولی خوب اونجا قیمتها 10میلیارد به بالا بود

    بماند که مدیرم به خاطر این که به حرفشون گوش ندادم تامدتها بامن صحبت نکردند وبابی میلی توی جلسات من حضور داشتند.ولی من به خودم گفتم مهم نیست جلسه ایی روزی من باشه خدابخواد درست بشه خدا درست میکنه نخواد درست بشه مدیر قرادادم که هیچ تمام مدیران اونجا جمع بشن نمیشه.

    من توی اون 6ماه بیشترین آمارجلسات روداشتم خیلی ازجلسات نشد ولی تعدادی هم شد طوری که من ازهمکارهایی که کل سال فروش کارکرده بودند بیشتر قراداد فروش نوشتم وشب عید بایه حس عالی وجیب پرازپول برگشتم کنار خانوادم.

    درست میگین استاد وقتی تسلیم خدا باشی وبه حس درونت گوش بدی بدونه ترس ازآدمها تورو میبره بالا.

    من همیشه توی هرکاری رفتم به طرز معجزه آسایی بهترین بودم بین تمام همکارهام و به خودم می گفتم تودختر جسور وجدی هستی توی کار بدونه هیچ حاشیه تمام تمرکزت روی کارت هستش وهمین باعث موفقیت توهستش وبخاطر نتایج عالیم خیلی ازمدیرانم هم بامن که خیلی جاها بی پروا وبدونه ترس ازآدمها درکمال ادب واحترام حرفم رومیزدم کنار اومدن.

    خواستم بگم آدم وقتی ترسشو ازآدمها کم کنه وخداروتوی وجودش تقویت کنه به هرچی غیر ممکن ازدید دیگران وممکن ازدید خودت وخدا میرسی.

    ویه موضوع دیگه من 3ساله توی ثروتمند ترین لوکیشن ایران یعنی شمرون کار کردم استاد به طرز عجیبی آدمهاش صادق وراستگو هستند،بسیار ساده زندگی میکنن،بسیار منظم،همشون صاحب کسب وکارهای موفق وآدم تنبل اونجا نمیبینی. من اوایل به خاطر باورهای منفیم نسبت به ثروتمندها مقاومت داشت مغزم ولی به مرور که باهاشون نشست وبرخاست داشتم وتوی جلسات بعضا 6تا7ساعت باهاشون هم کلام بودم پی به شخصیتهای عالیشون بردم.

    من عاشق شمرون شدم نه به خاطر گرون بودن خونهاش وماشینهای گرون قیمتی که اونجا میبینی که من باهربار دیدنشون خداروشکر میکردم وصاحبهاشو تحسین.ولی بیشتر ازهمه شخصیت آدمهای ثروتمند روتحسین کردم،ادب،شخصیت،فرهنگ….اینا روگفتم که کمکی به باورسازی مثبت دوستان کرده باشم

    ممنون ازشما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    علیرضا زارع گفته:
    مدت عضویت: 284 روز

    بنام خداوند رحمان.

    خداوند را سپاسگزارم بابت .هر روز صبح که بیدار میشوم .میبینم دوباره لطف او شامل حالم شده است .من زنده هستم و میتوانم زندگی ام را خلق کنم .

    در مورد آگاهی این فایل .تضادی که استاد عباس منش با آن روبرو شدند . قطعا همه ما در طول زندگی به این چنین تضادهایی. برخورده ایم .

    ولی از آنجا که آشنا نبودیم به این حد از اگاهیهایی که اکنون داریم به لطف حضور در سایت عباس منش . شاید برای ما ملموس و قابل تامل نبوده است … …..وفکر میکردیم که اصلا نباید چنین اتفاقاتی رخ دهد ……….. در صورتیکه به قول استاد عباس منش.تضادها هستند تا ما رشد کنیم .تکامل پیدا کنیم .قویتر شویم .و همزمان با حل شدن و پیدا کردن راه حلها . اعتماد به نفس مان بالاتر رود .

    ومن معتقد هستم که در چنین شرایطی .فقط انسانهای خود ساخته .که به تواناییهای خود .و خدای خود ایمان دارند .میتوانند سربلند و پیروز بیرون بیایند .

    انسانهای ضعیفی که همیشه در دایره امن خود باقی میمانند .نمیتوانند به راه حل در برابر چنین تضادی دست پیدا کنند .چرا که اصلا توانایی ندارند .که بخواهند .از آن استفاده کنند …و همیشه روی انسانهای بالاتر از خود حساب میکنند .تا روی قدرت الهی ….چرا که این حساب کردن روی دیگران جزو باورهای آنها هست ……..والبته ایمان نداشتن به خداوند به عنوان قادر مطلق …

    آنجا که استاد به توانایی خود. در زمینه تند خوانی اطمینان .و ایمان داشتند……باج به آن شخص که در مجموعه استاد. تربیت شده بودند ندادند .چرا که استاد به مراتب در سطح بالاتری از آن شخص قرار داشتند .

    مابقی کار را به خداوند سپردند . و نتیجه این میشود که ایده ها از راه می رسند .تولید محصول به صورت .دی وی دی .

    نتیجه گیری که میشود کرد ..این هست که وقتی ما در حرفه خود توانا باشیم .به هیچ کس متوسل نمی شویم ….زمانیکه به خدای خود ایمان صد در صد .داشته باشیم …نگران نمی شویم .نمی ترسیم . یک ضربالمثل هست که میگوید ………. با خدا باش پادشاهی کن. واقعا وقتی ما ایمان داشته باشیم به قدرت خداوند .و قوانین بدون تغییر خدای متعال .جایی برای ترس …نگرانی. ….کمبود ..نمی ماند . راهها. باز میشود ..ایده ها .ازراه می رسند …ودر این لحظه هست که ما باید اقدام کنیم در مسیر الهی که ناشی از ایمان هست .

    در پناه خدای یکتا .شاد باشید و سلامت و ثروتمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    محسن و مه سا گفته:
    مدت عضویت: 1066 روز

    یک روزی فهمیدم بزرگ‌ترین مانعم برای تجربه‌کردن معجزه‌های خدا این بود که همیشه می‌خواستم خودم همه چیز را کنترل کنم، حتی وقتی از خدا کمک می‌خواستم باز ته دلم سناریو می‌چیدم و نگران بودم که «اگر نشد چه؟». از وقتی یاد گرفتم بین «تسلیم بودن در برابر خداوند» و «تسلیم شدن در برابر مسائل» فرق بگذارم، انگار وزن بزرگی از روی شانه‌هایم برداشته شد. شروع کردم در هر موقعیتی فقط نیت و خواسته‌ام را با دل آرام به خدا بگویم و بگویم: «خدایا، من قدمم را برمی‌دارم، هدایت و نتیجه با تو.» همین تغییر نگاه باعث شد در موضوعی که مدت‌ها درگیرش بودم، راه‌حل‌هایی ببینم که قبلاً اصلاً به ذهنم نمی‌رسید، چون ذهنم درگیر ترس و مقاومت بود.​

    الان برای من تسلیم بودن یعنی در سخت‌ترین شرایط هم یادم بماند که قدرت اصلی دست خداست، نه مشکل و نه آدم‌ها، و وظیفه‌ام فقط این است که الهام‌ها را بگیرم و عمل کنم. هر بار که می‌خواهم در برابر مسئله‌ای تسلیم شوم، عمداً نگاهم را از خودِ مسئله برمی‌دارم و روی حضور خدا و خیر پنهان آن موقعیت می‌گذارم. نتیجه‌اش این شده که حتی در چالش‌ها احساس تنهایی و بی‌پناهی نمی‌کنم و باور دارم اگر من تسلیم خدا بمانم، خودِ مسائل کم‌کم تسلیم من و ایمانم می‌شوند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    ! گفته:
    مدت عضویت: 3000 روز

    سلام استاد عزیزم

    الان ساعت 3 شب جو گیر شدم بیام بنویسم

    استاد تا جایی پیش رفتم که فکر میکنم این قانون هم یه نوع باوره ههههه خودت نکتشو بگیر

    داشتم فکر میکردم پسر ما از وقتی قانون رو فهمیدیم چقدر بهتر تونستیم کتاب قران رو درک کنیم هرچند قبلش مثقال های خیلی بزرگی از غبار روی اون نشسته بود و من قبل از دونستن قانون لای اون رو باز نکردم ولی میدیدم افرادی که بدون دونستن قانون کتاب قران رو خوندن و هیچ درک درستی هم ازش نداشتن با اینکه خودشون رو شیخ ال… میدونن ولی از نتیجه زندگیشون معلومه که درک درستی ازش نداشتن

    داستان فرعون و موسی رو فکر کردم بهش دیدم اینم مرتبطه با قانون

    وقتی که به فرعون گفتن این سال پسری بدنیا میاد که تخت پادشاهی رو از تو میگیره و حکومتت رو ساقط میکنه

    1-فرعون این حرف رو کاملا باور کرد . از کجا معلوم! از عملش

    2-دستور داد اون سال همه ی فرزندان پسر رو از بین ببرن در واقع اینم قانون توجه و مقابله با تضاد که نتیجش هم معلومه بهش قدرت داد

    3-ترس از دست دادن حکومت که خود ترس نوعی احساس بد و میگن که از هرچی بترسی سرت میاد!

    در کل امیدوارم درست این داستان قرانی رو درک کرده باشم اگر اینطور نیست تو پاسخ نقدم کنید

    خیلی اوقات یه فکرایی اخر شب میاد سراغم از قوانین ولی از سر تنبلی نیومدم بنویسم روز بعدش همش از سرم پرید

    و اینجاست که شاعر میگه

    فقط پاک باش خالص ناب

    بزرگ مثل فکرات قبل خواب

    قلمت میچرخه اگه سفید باشی و صاف

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    زهره آسمانی گفته:
    مدت عضویت: 3222 روز

    با سلام به استاد عزیز و همه شما دوستان عزیز

    هر وقت صحبت از خدا و توکل میشه یاد شعر زیر میافتم که خیلی باهاش آرامش میگیرم.

    تقدیم به همه شما عزیزان.

    به یک دریای طوفانی دل مارفته مهمانی

    چه دوره ساحلش از دور پیدانیست

    یه عمری راهه و در قدرت مانیست

    باید پارو نزد، وا داد

    باید دل رو به دریاداد

    خودش می بَرَدت هرجا دلش خواست

    به هرجا برد بدون ساحل همونجاست

    به امیدی که ساحل داره این دریا

    به امیدی که آروم میشه تافردا

    به امیدی که این دریا فقط شاماهی داره

    به عشقی که نمی بینی شباشوبی ستاره

    دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی…

    باید پارو نزد واداد

    باید دل رو به دریاداد

    خودش می بردت هرجا دلشخواست

    به هرجا برد بدون ساحل همونجاست…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    الهام گفته:
    مدت عضویت: 3621 روز

    سلام به همه دوستان

    خیلی جالبه که هر چی استاد توضیح میدن که :

    من دیدم یکساله که دارم تلاش میکنم همسر سابقمو پیش خودم نگه دارم تا زندگیمونو ادامه بدیم ، اما ایشون دوست نداشت ادامه بده و منم لطف بزرگی بهشون کردم و این بود که حق طلاق و به ایشون دادم و خودشون با اختیار کامل درخواست طلاق دادند و با این وجود مهریه اشون رو هم کامل پرداخت کردم ؛

    باز هم یه سری از دوستان میگن چطور دلت اومد بچه ات رو بی مادر کنی و خانمی با قهقهه بلند در بندر عباس و رها کنی !!!!!!?

    بابا خودش خواسته بره…… تازه زودتر از استادم تجدید فراش کرده ? که مبارکه ایشالا

    استاد توضیح میدن خواستم موضوع روابط رو که شاید بعضیها خوب متوجهش نشده باشن و یک میلیون بار پرسیده شده بیشتر توضیح بدم :

    باز بعضیها میگن اگه ما براتون مهم نیستیم پس چرا 1 ساعت برامون توضیح دادید !!!!!!!?

    بابا اینکه مثلا فلانی سبک شخصی ایشون رو تائید میکنه یا نمیکنه برای ایشون مهم نیست دلیل نمیشه مبحث آموزششون رو و یا ادامه برنامه پاسخ به سوالات مصاحبه رو کلا کات کنند.

    چرا یه جور دیگه به قضیه نگاه نمیکنید:

    دو نفر تو سن پایین به دلیل اینکه با باورهای غالبی که داشتند سر راه هم قرار میگیرند و ازدواج میکنند

    با قوانینی آشنا میشن که تصمیم میگیرند تو زندگیشون پیاده اش کنند و اگر موفق شدند به همه آموزشش بدن

    با هم متعهد میشن و توی این مسیر انتخابهای متعددی هم داشتند که با موافقت و رضایت هر دو انجام شده مثل مهاجرتها و از صفر شروع کردنها

    این مسیر برای رشد هر دو لازم بوده و بعد از چند سال هر کودوم با توجه به اون میزان درکی که از قانون پیدا میکنه و آگاهیهای خودش، راه خودش رو سبک خودش رو پیدا میکنه و از یه جایی از مدار هم خارج میشن ، همین

    حتما لازم بوده که میکائیل هم برای رشد و تعالی روحش در چنین خانواده ای بدنیا بیاد تا بتونه رها بودن، مستقل بودن ، آزاد بودن و در کنار همه اینها شاد بودن رو تجربه کنه ، چرا ما اصرار داریم که اون بچه الان کمبود مهر و محبت مادری داره؟؟؟؟؟

    چرا به این فکر نمیکنیم که هر کسی برای انجام رسالتش در این جهان باید تکاملش رو طی کنه و این دقیقا روند تکامله!!

    مگه خود استاد نمیگن با پدرم مشکل داشتم از خونه فرار کردم؟ مگه نمیگن مادرم زجر میکشید و جدا نمیشد ؟ و هزار تا داستان دیگه

    مگه نمیگن همه این اتفاقات روح من و رشد داد و من راه خودم و پیدا کردم و فهمیدم از دنیا چی میخوام و من فهمیدم رسالتم چیه

    مگه دهها بار نگفتن اگر صد بار دیگه بدنیا بیام همون پدر و مادر و همون شرایط و انتخاب میکنم ، خوب اینا معنیش چیه؟

    یعنی هر کسی هر جایی هست الان تو جایگاه درستشه ، هیچ چیز در جهان اشتباه نیست

    بیاید نگاهمونو به شرایط زندگیمون عوض کنیم ، دیدگاه ما باید فرق داشته باشه با 95 درصد آدمهای دنیا ، ما خواستیم که بزرگ فکر کنیم بی حد و مرز بی تعصب و بدون پیش داوری تا رشد کنیم، خوب الان باید نشون بدیم که تونستیم چقدر تو این مسیر پیشرفت کنیم

    حتی خداوند هم انسانها رو قضاوت نمیکنه

    پس ما چطور دیگران رو به جرم اینکه مثل قالبهای فکری ما عمل نمیکنند راحت قضاوت میکنیم ؟؟؟؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      اندیشه افشین گفته:
      مدت عضویت: 3227 روز

      سلام دوست عزیزم سرکار خانم مرادی ، دلم میخواد هزار تا ستاره بهت بدم با این دیدگاهی که نوشتی ، اصلا بعضی ها را درک نمیکنم آخه هر چی هم ضریب هوشی شون پایین باشه باید متوجه بشند و بفهمند که همسر استاد خودش مایل به جدایی بود ، خودش بچه را تقبل نکرد ، خیلی زود با شخص دیگری ازدواج کرد و خیلی مسائل دیگه که نشون دهنده سرد شدن ایشون و عدم تمایل به ادامه زندگی مشترک هست هرچند که اگر استاد هم خواهان جدایی بود بازهم مشکلی در فهمیدن و درک کردن ایشون نبود چرا که در اون صورت هم دلایل موجهی برای خودشون داشتند ولی بعضی ها که البته تعدادشون اندک هست اصرار بر عقیده خودشون و تعصبات بیجا شون دارند ، والله به کسی ربطی نداره و استاد خیلی هم لطف کردند و برای اعضا ارزش قائل بودند که یک ساعت توضیح تکمیلی دادند ، من خودم هرچی میگذره و تو مدار جدید میام کمتر برای دیگران در مورد فعالیت ها و عقاید م توضیح میدم ، بهر حال امیدوارم خداوند بهشون توفیق بده که استاد را درک کنند تا بتونند زندگی کردن را از ایشون یاد بگیرند ، الهی آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: