دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 88


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسن گرامی گفته:
    مدت عضویت: 1636 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عباسمنش عزیزم و دوستان فعال پیشرونده

    از خدای عزیز و وهابم بی نهایت سپاسگزارم که به من این فرصت رو داد که بتونم مثل سایر دوستان توی این پروژه فوق العاده برای تغییرات بیشتر ویژگی‌های درونیم حضور داشته باشم

    واقعاً وقتی که به تغییر توی خودم فکر میکنم می‌بینم که چقدر من نسبت به 4سال پیش که تازه عضو سایت شده بودم تغییرات زیادی داشتم

    از عزت‌نفس داغونی که کم‌کم توسط دوره عزت‌نفس بهبود پیدا کرد از وابستگی‌های بیخودی که به پای من زنجیر شده بودند و نمیذاشتن، منی که روحیه آزادی و رهایی دارم طعم شیرین زندگی آزادانه رو تجربه کنم

    از شرک مخفی و آشکارایی که داشتم باعث شده بودم از درون بسوزم و چقدر گوش دادن به فایل‌های توحیدی استاد عباسمنش کمک کرد تا به امروز یک شخصیت توحیدی و قوی تری نسبت به گذشته خودم در درونم بسازم

    وکلی تغییراتی که شاید الان یادم نیاد که قبلاً توی چه وضعیتی بودم و الان توی چه وضعیتی هستم از بس که توی خیلی از باورهام واقعاً تغییرات خوبی داشتم

    خداروصد هزار مرتبه شکر بابت این مسیر توحیدی که سراسر آزادی و لذت و فراوانی برای آدم داره و بابت حضورم در این سایت و دسترسی آزادانه ای که به فایل های استاد عباسمنش عزیزم دارم

    در پاسخ به سوال اول میخوام از کسب و کارم مثال بزنم

    من توی کارم کاملاً مرحله به مرحله با هدایت های خداوند دارم پیش میرم یعنی اینکه میگم با هدایت‌های خدا، واقعاً با هدایت ها و حمایت های خداست

    چون یاد گرفتم که تسلیم و مطیع کسی باشم که توی قرآن بارها و بارها گفته من سرپرست تو هستم و تنها خداونده که نیروی هدایتگر من توی این دنیاست

    خداوند در تمام جنبه های زندگی من حضور داره و بابت هر چیزی داره زندگی منو رهبری میکنه و من هم وظیفه‌ام عمل کردن به چیزهایی هستش که خداوند به من میگه

    چون خداست که منبع قدرته

    خداست که منبع آگاهی هستش

    میتونم ساعت ها در مورد این نیروی هدایتگر صحبت کنم و کاملاً با دلیل و منطق بگم که چرا اصلاً خدا از روح خودش توی وجود ما گذاشته در حالیکه میتونست اینکارو نکنه

    ولی خب اینجا، جاش نیست بابت همین ازش میگذرم

    مثلاً میخواستم جواب سوال اول رو بدم:)))

    آقا داشتم می‌گفتم، همیشه بعد از هر پروژه ای خداوند به من میگه که چه فناوری‌ای رو باید توی حوزه کاریم یاد بگیرم، بابت همین دیگه تبدیل به یک الگو برای من شده 

    علتش هم اینه که در هر مرحله از مسیر کاریم نیاز دارم چیزهایی رو یاد بگیرم که چیزهای قبلی که یاد گرفته بودم رو کامل‌تر کنه بعد یه مشتری میفرسته که در عمل از اون چیزی که یاد گرفتم استفاده کنم و بابتش هم همیشه از خدا سپاسگزار هستم، بخاطر اینکه اگر به عقل من بود خدا میدونه چه چیزهای غیر ضروری رو ممکن بود یاد بگیرم که جزء وقت تلف کردن برای من چیزی نداشت چون توی حوزه کاری ما بی‌نهایت چیز هستش که میتونی یاد بگیری و هربار خودتو بروز کنی ولی من زمانی میفهمم که از این همه بی‌نهایت اطلاعات، چه چیزی به کار من میاد که خدا به من بگه ولی یه چیزی بود که ذهنم نسبت بهش مقاومت داشت اونم بخاطر باور اشتباهی که توی ذهن من شکل گرفته بود بابت همین توی این 3سالی که دارم در مسیر کاری مورد علاقه‌ام قدم برمیدارم حتی یکبار هم در موردش سرچ نزده بودم که ببینم چی هست چه برسه به اینکه بخوام این فناوری رو یادش بگیرم

    چیزی که باعث بخوام یادش بگیرم باورهای قوی بود که در مورد خداوند توی ذهنم ساخته بودم بابت همین قدرت تسلیم بودنم در برابر خدا خیلی خیلی بالاتر از قدرت مقاومتی بودش که ذهنم در برابر اون فناوری داشت

    حتی یادمه روزهای اولی که داشتم در موردش مطالعه میکردم، احساس میکردم ذهنم داره مقاومت میکنه بابت همین به خدا می‌گفتم: خدایا من قشنگ حس میکنم ذهنم نسبت به یادگیری این فناوری خاص داره مقاومت میکنه ولی چون شما گفتی من وظیفه‌ام اینه که عمل کنم و بعد از چند روزی که از یادگیری اون فناوری گذشت بی‌نهایت برام لذتبخش شد چون فهمیدم این فناوری توی حوزه کاریم نه تنها قانون تکامل رو دور نمیزنه بلکه تازه داره تائیدش هم میکنه و از طرفی کلاً بهینه سازی و بهبود هستش، خب اینکه همش خوبه

    خلاصه از اون موقع تا حالا این فناوری رو در حوزه کاریم یاد گرفتم تا حالا صدبار از خداوند تشکر کردم چون فهمیدم این فناوری از واجبات کارم بودش و خیلی مفیده در حالیکه من الکی نسبت بهش مقاومت داشتم

    الان این جواب سوال اول بود یا دوم…؟!

    ای خدااااا

    حالا بیخیال، بیا جواب سوال دوم رو بدم

    اون زمانیکه خدا منو به مسیر کاری مورد علاقه‌ام هدایت کرده بود تازه داشتم اجزای مختلف کارو یاد میگرفتم بابت همین نیاز به تمرکز وحشتناک بالایی داشت ولی من همش توی ذهنم این بود که باید توی جایی یا مجموعه ای کار کنم تا پول در بیارم و همزمان بیام کار مورد علاقه‌مو یاد بگیرم

    در حالیکه من به دلیل روحیه آزادی طلبی که دارم اصلاً و ابداً تحمل یکجا موندن رو نداشتم یعنی دقیقاً فشارهایی که جهان داشت به من وارد میکرد این بود که داشت به من میگفت تو اصلاً نباید برای کسی کار کنی، تو فقط باید برای خودت کار کنی ولی همون باور اشتباه اجازه نمیداد که من بخوام دست از کارهای غیر مورد علاقه‌ام بکشم

    همش می‌گفتم: نهههه من باید پول در بیارم و بعد کار مورد علاقه‌مو انجام بدم

    در حالیکه به این فکر نمیکردم خب چرا نیام از کاری که بهش علاقه دارم پول در بیارم

    خلاصه اون فشارها به جایی رسید که آخر من تسلیم خدا شدم هر چند که بازهم نجواهای ذهنم همچنان داشتن به کار خودشون ادامه میدادن ولی من دیگه تصمیم رو گرفته بودم

    حرکت فقط در مسیر کاری مورد علاقه‌ام همون جای درست خودم هستش

    آخرای سال 1402 بود که من وارد دوره 12قدم شدم و بوووووووم

    مشتری ها یکی یکی توسط خداوند به سمتم هدایت شدن و من برای اولین بار در تاریخ زندگیم برای خودم داشتم کار میکردم و با هر بار حرکت کردن در مسیر کاریم بیشتر باور کردم که من نتنها میتونم خودم برای خودم کار کنم بلکه از اولش هم باید برای خودم کار میکردم، فقط خودمو اسیر یکسری باورهای محدودکننده کرده بودم

    و چقدر خوشحالم که منم مثل خیلی از آدم هایی که کار و مهارت و علاقه‌شون مشخصه و همه‌ی اینا یکی هستند، برای منم همینجور شده

    واقعاً تکلیفم با خودم مشخص شد

    در پاسخ به سوال سوم باید بگم که اگر برگردم به اون زمانیکه که تازه مسیر کاریمو با هدایت های خدا شروع کرده بودم به جای اینکه نگران حرف های اطرافیانم میشدم و بخاطرشون تمرکز ذهنمو پراکنده کرده بودم اصلاً دیگه این کارو نمیکردم و تمام تمرکز و توجه‌ام رو میذاشتم روی یادگیری و عمل به کاری که با هدایت‌های خدا پیش گرفته بودم

    هر چند که به لطف الله الان بیشتر از 2ساله که من با تمرکز صد در صدی دارم کارمو انجام میدم و کلی توی کسب و کارم دارم رشد میکنم و لذت میبرم

    واقعاً خیلی حال میده، خیلی

    اینکه دارم برای خودم کار میکنم، هیچوقت نمیدونستم من اصلاً این روحیه رو دارم

    خدارو صد هزار مرتبه شکر

    در پاسخ به سوال چهارم هم باید بگم که اون زمان به شدت نگران حرف مردم بودم از اینکه یه وقت کسی فکر نکنه منی که همیشه بیرون میرفتم سرکار الان که خونه هستم آدم بیکاری شدم در حالیکه من با فشار بالا داشتم کارمو انجام میدادم

    کلاً من این ویژگی رو دارما، نمیدونم چرا

    منظورم اینه، وقتی چیزی رو میخوام درک کنم و کاملاً بفهممش، با فشار بالا میرم در موردش تحقیق میکنم و حجم زیادی از اطلاعات رو به خورد مغزم میدم مثل تحقیقات قرآنی که تا حالا داشتم، میرم توی آیات الگوهاشو در میارم توی اینترنت سرچ میزنم مثال های امروزی‌شو پیدا میکنم توی گذشته‌ام کندوکاو میکنم یعنی کار به یه جایی میرسه که مغزم فریاد بزنه آقااااااااااا چه خبرته

    مگه اسیر گیر اوردی

    من چه گناهی کردم توی کله مبارک شما جا گرفتم

    الان چند روزه بهتر شدم مثلاً به جای اینکه سوره شعراء رو که 227 آیه بود رو توی یک روز بخونم توی 3-4 روز تمومش کردم

    ای بابا

    آقا داشتم می‌گفتم

    باور محدود بعدی این بودش که اون موقع من چندان به خودم و توانایی هام باور نداشتم و البته به اینکه خدا میتونه برای من کارها رو انجام بده هم چندان اعتماد و یقین نداشتم

    برای بهبود باورهام در مورد خودم و نگران نبودن از حرف مردم یادم نیست دقیقاً اون زمان چه کارهایی کردم ولی فکر می‌کنم با دوره عزت‌نفس این باورها رو تغییر دادم، هر چند که در مورد باور به توانایی های خودم هنوزم دارم روی خودم کار می‌کنم چون این برای من خیلی مهمه

    برای تغییر باورهام در مورد خداوند هم که شروع کردم به جوییدن قرآن که آثارش توی جای جای این سایت هستش و خیلی کمک کننده بود به اعتمادم به خداوندی که نیروی هدایتگر منه

    That’s it

    استاد، من دوره احساس لیاقت رو ندارم

    چند بارم از خدا درخواست کردم ولی خب میدونم که خدا بهتر از من میدونه 

    بابت همین اگر واقعاً وقتش باشه خودِ خدا کاری میکنه به راحتی وارد دوره احساس لیاقت بشم مثل دوره هم‌جهت با جریان خداوند که با یه بشکن وارد شدم و کار کردم

    بابت همین من این پروژه و پروژه هایی که بعد از این پروژه هستش رو با دوره هم‌جهت با جریان خداوند جلو میبرم

     ممنونم از شما استاد عزیز و دوستانProgressive:)))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  2. -
    سحر کیانی گفته:
    مدت عضویت: 2466 روز

    من به اون4 سوال جواب دادم. و الان هدفم اینه روی حوزه کسب و کار یعنی همون شغل و حرفه(حرفه من درس خواندن و از ان به ثروت رسیدن است.) متمرکز بشم. چون وقتی در این زمینه که رسالتم هست کار میکنم ، اینقدر حالم خوب میشه و ارتعاش خوب میفرستم که زندگیم در تمام ابعاد زیبا میشه.

    و در زمینه امتیاز دهی به خود ، باید بگم که من جز هر4 دسته بودم. بر اساس سطح انرژیم در موقعیتهای مختلفی بودم. ولی واقعا خیلی سعی میکنم به صدای قلبم گوش بدم. و جز شاگرد خوبا باشم.فعلا شاگرد متوسطم.

    و پاسخ به سوال پیشرونده:من چطوری میتونم در حرفه ام رشد کنم و رزومه خوبی برای خودم بسازم؟

    1-بهتره متمرکز روی کارهایی که در جهت اجرای پایان نامت بهت سپرده میشه روزانه قدم برداری.(اتمام نوشت مقاله/اتمام شبیه سازی/یادگیری مطالبی که بلد نیستی)

    2-بین گامهات فاصله نندازی.

    3- شجاع باشی و عملگرا.بیشتر با اساتید دیدار کنی و به دانشگاه بری.

    4-از کارهایی که بهت سپرده میشه نترسی.حتی استقبال کنی. و بدونی که این کارها برای اینه که تو حل مسئله کنی و در حرفه ات رشد کنی.

    5-مغرور نباشی و خودتو خالی کنی از منیت و بدونی همه ادمها اومد به تو یه چیزی یاد بدن. اینطوری در دانشگاه میتونی از وجود همه بهره ببری.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    مهدی لطفی گفته:
    مدت عضویت: 322 روز

    به نام خالق هستی

    درود خداوند بر استاد عزیز و دیگر همراهان

    خدرا سپاسگذارم که مرا مثل همیشه هدایت کرد و به این کلیپ عالی رسیدم..

    جواب سوال اول:دفعه اول سال 95 در محل کارم بود که نیاز به تغییر را حس کردم و از محل کارم در حالی که چند روز بود حس میکردم دیگر اینجا ماندن فایده نداره و من باید به جای بهتری بروم و پیشرفت کنم بود که در یک .. خداحافظی و استعفا دادم و خدارو هزارا ن بار شکر به شغل بهتری برای خودم پیدا کردم.

    جواب سوال دوم: سال 1402 خیلی نشانه دیدم و توجه نکردم و بهای سختی برای بدهی بالا آوردن و شرایط سخت مالی برام پیش اومد و حسابی عذاب کشیدم.ناراحتی قلبی برام پیش اومد.. در حالی که شب ها از تپش قلب نمیتونستم بخوابم.

    جواب سوال سوم: اگر برمیگشتم… میدونم توکل به خدارو فراموش کرده بودم . روی توکل و ایمانم به خدا مسر تر و قویتر پیش میرفتم و خیلی کارها و شرک هارو انجام نمیدادم… خدایا سپاسگذارم برای این روز که میتونم بنویستم که باید توکلم به خودت باشه

    جواب سوال چهارم: خیلی باورهای محدود کننده داشتم: دیگران رو مقصر میدونستم، دیگران باعث گرانی و مشکلاتی مالی من بودن، مشتری نبودن، پول نبودن، سختی پذیرش اینکه نمیتونم کاری بکنم…ایران دیگه بدرد زندگی کردن نمیخوره.. برکت نیست.. مردم خرید نمیکنن، مشتری نیست که بیاد بخره من دخل بزنم تا بتونم چکهامو پاس کنم… طرف حسابهام دور از حونشون فکر میکردم خیلی زبون نفهم هستن و منو و مشکلات و گرفتاری و مشتری نبودن رو درک نمیکنن…

    خداروشکر که اینها رو بکل تغییر دادم

    ممنونم استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    سحر کیانی گفته:
    مدت عضویت: 2466 روز

    سلام عرض میکنم خدمت استاد بزرگوار و همچنین خانم شایسته عزیزم. انشالله سلامت باشید.

    خیلی ازتون ممنونم که به طور سخاوتمندانه این محصول رو برای اعضای این سایت به طور رایگان قرار دادید. تا مسیر رشد رو به آسانی در کنار شما طی کنیم و به خداوند نزدیک تر بشیم.

    من چند روزی بود که خیلی تحت فشار بودم چون میدونستم باید چیکار کنم اما افتاده بودم توی مومنتوم منفی و انگار به هرجا چنگ میزدم نمیتونستم کار درست رو مثل قبل انجام بدم. و خودم با چشمم میدیدم که داره مدارم پایین میاد و اتفاقات نامناسب ریز ریز داره می افته . دیگه اینقدر دل شکسته و نا امید شده بودم که یهو این فایل رو در سایت دیدم.اصلا همون اول که این همزمانی اتفاق افتاد متوجه شدم که دعام براورده شده و دارم به امید خدا میرم سمت مومنتوم مثبت.

    من وقتی فایل معرفی این پروژه رو دیدم در همون تمارینی که استاد داده بودند بلافاصله اشتباهات خودم رو متوجه شدم و انگار یه نوری به قلبم و سرم تابیده شد .نفس عمیقی کشیدم و فورا اولین قدم رو نوشتم و امروز اون کاری که کلی وقت طول کشیده بود، رو انجام دادم و تموم شد.انگار ارتعاش و فرکانس خالص استاد من رو گرفت. خیلی حالم خوب شد.

    اما در ادامه میرم سراغ پاسخ به سوالها

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    راستش دو هفته قبل دلم گرفته بود و دلم برای پدر مادرم تنگ شده بود و دلم میخواست برم شهرستان خونشون.

    ما ساکن تهران هستیم. شوهرم مرخصی گرفت و منم همه کارهاموکردم و به مادرم گفتم اخر هفته میایم.

    تا اینکه شب قبل از مسافرت، زنگ زدم به مادرم و دیدم بدجور مریض شده و حالش بده و گفت اگه میشه نیاین چون میترسم شماهم ویروس بگیرید.

    منم حالم گرفته شد و گفتم باشه. ولی با اینکه میدونستم ته دلم که الان من در مدار اونها نیستم و نباید پیش اونها باشم، اما باز ناراحت شدم و گریه کردم. ولی بعدش به همسرم گفتم اگه میتونی جا بگیر بریم فشم.

    اما نشد که جا بگیریم و خلاصه نتونستیم فشم هم بریم. تا اینکه صبح پنج شنبه که بلند شدم نماز بخونم یهو همسرم گفت همون شهرستان مامانم اینا و هم فشم زلزله اومده و حکمت اینکه خدا نخواست بریم، همین بود.

    من اون لحظه خیلی احساس کردم برای خدا عزیزم. و خیلی خوشحال شدم. و در عوض هفته بعدش رفتیم شهرستان و تازه خواهرم و بچه گوگول8 ماهش اومده بودن و من کلی کنارشون خندیدم و شاد شدم.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    من باید درس دکتریم رو تموم میکردم. اما ازش میترسیدم و هی عقب مینداختم نشانه ها میومد. یعنی من همش حالم بد بود.استرس داشتم. یه حسی میگفت سحر بنویس.افکارت رو بنویس. اما اینکار رو نمیکردم.درونم اینقدر پر از فکر بود که افسرده شدم و چون که همیشه درس خونده بودم و کار دیگه ای بلد نبودم بخاطر اینکه فکر میکردم دیگه ناتوانم از اتمام دکتریم. عزت نفسم افت کرد.همش توی اینستا بودم. همش خسته بودم و حتی بازور ظرفهای خونمو میشستم دو سال قرص افسردگی میخوردم. رابطم با همه بد شد.و خلاصه خیلی زندگی و تجربیات ناگواری داشتم. عملا انگار عمرم سوخت شد و نابودی رو تجربه کردم.

    من فکر نمیکردم که رسالت من استادی و اتمام دکتری است. همش به صورت یه بار اضافه بهش نگاه میکردم. میگفتم چون پدر ومادرم دوست دارند انجام میدم. ولی همش تحت فشار بودم و میگفتم همه دارن میرن سرکار .کاشکی منم با ارشد میرفتم سرکار.

    همش ولع پول داشتم و خودمو با دیگران مقایسه میکردم.

    از طرفی شرکتهایی که برام کار جور میشد اینقدر دور بود و منم بیحال بودمو جون نداشتم برم.اصلا انگار نمیتونستم بشینم روی صندلی.

    در واقع حس بدی داشتم نه میتونستم سرکار برم نه میتونستم درس بخونم.اعصابم همش خورد بود و حس میکردم بیخودترین و بی عرضه ترین ادم دنیا هستم.

    در این بین در ماه رمضان در یک مهمونی افطاری یکی از اقوام بهم گفت میخوای کلاس حفظ قران به طور انلاین شرکت کنی؟ و من اصلا حتی بهش فکر نکرده بودم و اونو شرکت کردم. خلاصه گذشت تا اینکه در یک مسافرت اتفاق دردناکی برام افتاد. و در این اتفاق آن چنان دنیا زد تو صورتم که هنوز دردشو حس میکنم. ولی دردی که شیرین بود و به من مسئولیت پذیری داد. فهمیدم خودم این زندگی رو رقم زدم. و یهو حس کردم چقققققدر تنهام.

    تنها بودن خودم و روبه رو شدن با اعمالم رو دیدم. دقیقا حس کردم روز قیامت چی رو تجربه میکنی. دقیقا به قول استاد شوخی نداشتن خدا و دنیا و جدی بودنش رو فهمیدم. و اما اینکه بعدش چی شد رو در ادامه میگم. من تمام این اتفاقات رو از معجزه حفظ قران دیدم.

    به قول امام خمینی هیچ مکتبی بالاتر از قران وجود نداره. من در مکتب قران ثبت نام کرده بودم و استادم ذکر شریف لا اله الا الله بود. (من قبل از این ماجرا دائما این ذکر رو می گفتم.)/ اون اتفاق ظاهرا دردناک بود ولی باعث شد انسانهایی که ازم انرژی خواری میکردند و عزت نفسمو میگرفتند از زندگیم برن.

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    در اون لحظه به لطف خدا یه اتفاقی در تفکرات من رخ داده بود.انگار یهو همه این اگاهیها در دلم نشست. انگار منی که 31 سال نمیدونستم مسئولیت پذیری یعنی چی فهمیدمش. فهمیدم من مسئول این زندگی بودم. چجوری؟ به واسطه توجهم به ناخواسته ها. به نکات منفی. من مسئول بودم چون میتونستم شکرگزاری کنم ولی نکردم.

    میتونستم فقط روزی 5 دقیقه برای درسم و رشد خودم وقت بذارم ولی نذاشتم.

    میتونستم قدر خودمو بدونم و اینقدر خود عزیزمو با ادم های چرتو پرت اطرافم مقایسه نکنم.

    فهمیدم تا زمانی که از خدا به خاطر خودم شکرگزاری نکنم شخصیتم رشد نمیکنه و نمیتونم قدم بردارم.

    فهمیدم قانون تکامل یعنی چی؟

    فهمیدم عجول نباشم. عجول بودن از ویژگی بارز من بود من حتی دو هفته زود به دنیا اومده بودم و مادرم بهم میگفت تو همیشه عجله داری حتی برای اومدن به دنیا. خلاصه این ویژگی اصلاح شد. صبور شدم. و اروم اروم دست سحر ناز درونمو گرفتم و به ازای هرکار کوچولویی که میکرد تحسینش کردم.انگار واقعا یه بچه دارم و دارم بهش راه رفتن و حرف زدن راه میدم. اینقدر شادی و ارامش با تحسین خودم تو دلم نشست که تا حالا تو عمرم تجربه نکرده بودم. مهربون شدم. پر حوصله شدم. سخاوت مند شدم. رابطم با شوهرم و پدر مادرم خیلی بهتر شد. خوابم تنظیم شد. نمازم اول وقت شد. منی که بازور یک ساعت میتونستم بشینم پای درس، ساعت مطالعم بالا رفت.و رسید به 10 تا12 ساعت. تازه کنارش زبانم میخوندم. تونستم در کمتر از یکسال درسمو با بهترین حالت ممکن دفاع کنم. و خدا میدونه چقدر برکت در همه جزییات زندگیم و کلیاتش افتاد. و همچنان قرآن رو حفظ میکنم.

    بعد از اینکه پرپوزالمو دفاع کردم. انگار دوباره یخورده افول کردم. فهمیدم نباید اون مومنتوم و روتین رو به بهانه استراحت رها میکردم. و از اون موقع ذره ذره مدارم داره میاد پایین.زبانم که یکسال خوندم یهو زنجیرش قطع شد و نصفه نیمه. وضع مالیم یخورده گیر پیدا کرده. اعصابم بهم ریخته. خوابم و زندگیم نظمش داره کم میشه. خلاصه داشتم میرفتم که بیوفتم توچاه، که این پروژه استاد از راه رسید. واقعا خداروشکر.

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    1-فکر میکردم من نمیتونم.

    راهکار اصلاح: از محصول حل مسائل زندگی استاد کمک گرفتم. و شروع کردم با این ساختار از کوچکترین کار خودم تعریف کردن.مثال:« سحر افرین که چای دم کردی برای همسرت»، « سحر افرین که با مامانت مهربون حرف زدی»، « سحر افرین که مسواک زدی» اینطوری هی بیشتر تشویق شدم کار خوب بکنم. این تشویقها به خصوص در زمینه درسیم بود. و توصیه میکنم در هر زمینه ای که شما مشکل دارید در اون زمینه خودتون رو تحسین کنید.

    2-فکر میکردم ازپس انجام کارهام بر نمیام و همه کارها سخته.

    راهکار اصلاح: کارها رو اینقدر کوچولو کردم که بتونم انجام بدم. باورتون نمیشه شاید قدم اول من روشن کردن لبتاب بود. و بعدش از خودم تشکر میکردم.و جلوکار انجام شده تیک میزدم. و سعی میکردم اصلا خودموسرزنش نکنم و از خودم راضی باشم.

    3-عجله داشتن برای موفقیت ، و وقتی تو زمان کم به نتیجه نمیرسیدم اعصابم بهم میریخت.

    راهکار اصلاح: فهمیدم این باور از دیدن فضای مجازی و مقایسه زندگیم و دستاوردهام با دیگران ایجاد شده. پس اینستا رو پاک کردم. و فهمیدم در زندگی من هیچ کس به غیر از خودم و خدا نیست. من سختی و تلاش دیگران رو ندیدم پس نباید خودمو مقایسه کنم. و با استفاده از دو روش بالا(شماره 1 و 2) خیلی این باور بهتر شد.

    نفس عمیق کشیدن و با خودت حرف زدن هم کمکم کرد. مثلا میگفتم سحر هرجا عجله هست شیطان هست. هرجا عجله هست، یعنی قانون تکامل طی نشده. میگفتم سحر هرجا عجله هست، یعنی تو در لحظه نیستی و میخوای زود برسی به تهش، و میگفتم اگه میخوای زود به هدفت برسی تنها راهش اینه که الان این گام فعلی رو درست برداری. و اینطوری با خودم حرف میزدم و خودم رو راضیش میکردم که عجله نکنه.

    4-همش منتظر بودم که شرایط بیرونی درست بشه تا من شروع کنم و این اتفاق هیچوقت نمی افتاد.

    راهکار اصلاح: درواقع این باور از عدم مسئولیت پذیری اب میخوره. من فکر میکردم بیرون از من باید درست بشه تا من درست بشم.در حالیکه بیرون همینه که هست. من باید با توجه به شرایط بیرونیم اون کاری که از دستم بر میومد رو انجام میدادم و باید شکرگزاری میکردم که زنده هستم و تونستم برای زندگیم و هدفم یه کاری کنم. پس راهکارش همون سوال پیش رونده هست که استاد پرسیدن: بگو من الان چه کاری از دستم بر میاد؟ و اونو برو انجام بده همین.(قدرت سوال خوب رو نادیده نگیرین)

    5-باید شادباشم و خوشحال تا انرژی داشته باشم و کارمو بکنم.

    راهکاراصلاح: باید شکرگزاری بکنی. باید از شرایط فعلیت راضی باشی تا اون موقعیت رشد کنه. اگه فقط 100 هزار پول داری باید راضی باشی.چون میتونست همینم نباشه. حتی میتونست خیلی نعمات دیگه که داری هم نباشه.این یه راهکار مهمه که میتونی نشتی انرژیتو بگیری و خودتو شارژ نگه داری. با شکرگزاری تقوا و کنترل ذهن به وجود میاد. و اگر تقوا به وجود بیاد به طبعش عمل صالح ایجاد میشه. منطقیه دیگه. وقتی شکرگزاری میکنی حالت خوب میشه و حوصلت زیاد میشه و خلاقیت میاد برات. اما اگه ناراحت باشی حوصلت تنگ میشه و میری میخوابی.والا

    6-من باید تمام مسیر رو بدونم تا اقدام کنم.

    راهکاراصلاح: تو هیچوقت تمام مسیر رو نمیدونی. مسیری وجود نداره. ادامه مسیر بر اساس عملکرد در لحظه تو ساخته میشه. باید این باور رو در خودت تقویت و تکرار کنی که من یک قدم رو بر میدارم، قدم بعدی رو خدا هدایت و الهام میکنه. در واقع تو با قدم اول خودت به خدا اجازه ورود به زندگیت رو میدی و میذاری که بیاد و مسیر رو بهت بگه.

    در پایان برای خودم مینویسم که یادم باشه: براساس ایات قران، دنیا و مسیر سعادت بر دو اصل استواره:1- شکرگزاری 2- استغفار(ریشه یابی مشکل و اصلاح مسیر)

    بر این اساس ما باید هدف داشته باشیم و براش برنامه بچینیم و روزانه براش گام برداریم. در اخر شب اگه برنامه ها انجام شده بود، باید شکرگزاری کنی و راضی باشی و با ارامش بخوابی.

    امااااا اگه به برنامت نرسیدی ، باید بپرسی از خودت که چرا این کار انجام نشده؟ مشکل از کجا بوده؟ بعدش که مشکل رو فهمیدی باید در برنامه فردا سعی کنی اصلاح کنی و ازخدا تشکر کنی که تونستی ایرادتو بفهمی و رشد کنی. اینطوری اصلا بن بست در زندگی ایجاد نمیشه. و اینطوری محزون و ناراحت نمیشید. و به بهشت خداوند که از زیرش اب ها جریان دارند هدایت میشید. مثل استاد عباس منش که از زیر خونشون اب جریان داره.

    باتشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    سیده شاهده صادقی گفته:
    مدت عضویت: 1133 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد عزیز وخانم شایسته عزیز ودوستان هم مدار عزیزم

    من چند وقت پیش سوالم این بود که چطور در روابطم تغییر ایجاد کنم یعنی به این رسیده بودم که یکی از پاشنه های آشیل من که خیلی لازم تغییر کنه

    روابطم و رفتارم در روابطم بود مثل رابطم با خانواده واطرافیان و ……

    وکلی در این زمینه به تضاد برمیخورم وبه شدت هم دنبال تغییرش هستم

    بعد اینکه فایل رو گوش دادم و4تا سوال رو تو دفترم پاسخ هاش رو نوشتم (چون بیشترشون خصوصی بودن ترجیح دادم تو دفترم بنویسم)

    واومدم تمرین بعدی رو هم نوشتم وتوی شناسایی اولین گام کوچک من،حوزه ی انتخابی من برای شروع تغییر رو کسب وکار نوشتم

    وشروع کردم سوال پرسیدن که گام کوچک من چی میتونه باشه وهیچ جوابی نمیومد دیگه گفتم حتما خدا خودش بعدا هدایتم میکنه وکلی حس خوب داشتم که پروژه رو شروع کردم وتمریناتش رو انجام دادم وفایل رو گوش دادم وتغییر رو آغاز کردم

    یکم بعد ی تضادی برام به وجود اومد که خیلی تعجب کردم که چرا من که الان انقد حسم عالی بود همچین تضادی پیش اومد و گفتم خدایا علت این تضاد چی میتونه باشه بهم بگو

    بعد رفتم شروع کردم به ورزش کردن که طبق روال هر روز انجامش میدم یهو وسط ورزش خدا بهم گفت این تضاد واسه این بود که تغییر تو الان روابطت هست نه کسب وکار تو مگه درخواستت تغییر در روابط نبود پس الان هدایتت کردم به این پروژه که اصولی پیش بری وتغییر رو ایجاد کنی

    الله واکبر اصلا خیلی بی نظیر بود هدایتم وکلی سپاسگزاری کردم که خدایا شکرت که انقد قشنگ و سریع هدایتم کردی وبه یادم آوردی که چند وقت پیش میخواستم به شدت تو روابطم تغییر ایجاد کنم ورشد کنم والان این پروژه بی نظیر شروع شده ومن هدایت شدم به این پروژه وقرار اتفاقات بی نظیری بیفته ایمان دارم که همه چی عالی پیش میره چون از همین شروع پروژه خدا نشانه اش رو نشونم داد

    خدایا شکرت برای هدایتم به این پروژه بی نظیر وعالی

    خدایا شکرت بخاطر دوستان هم مدارم در این سایت بهشتی

    خدایا شکرت بخاطر وجود استاد عزیز خانم شایسته عزیز خانم فرهادی عزیزوآقا ابراهیم عزیز

    درپناه رب العالمین باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    سیدمحمدجواد روحانی گفته:
    مدت عضویت: 1238 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    “کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجامش بده ، جون کندنی را بکن ، خودتو راحت کن !!! “

    این یکی از نان خالی سیر و آن یک از کباب!

    هردوتا سیرند ، امّا این کجا و آن کجا ؟

     

    این یکی زیر فشار مالی و آن یک، دلار !

    هردوتا زیرند، امّا این کجا و آن کجا ؟

     

    این یکی پیری ست ثروتمند و آن ، یک لاقبا !

    هردوتا پیرند ، امّا این کجا و آن کجا ؟

     

    این یکی درگیر تغییر ِخود ، آن یک ، در نظام

    هردو درگیرند ،امّا این کجا و آن کجا؟

    وقتی به دنیا اومدم بابام 60 سالش بود اولین روزهایی که یادم میاد این جمله رو شنیدم برمی گرده به دوران ابتدایی ، هر موقع از مدرسه میومدم ، بابام بهم می گفت: اول بشین مشقاتو بنویس درساتو بخون ، بعد برو هرچقدر که دوست داشتی بازی کن ، “کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجامش بده ، جون کندنی را بکن خودتو راحت کن باباجون “

    این دیالوگ تا سال ها و سال ها توسط بابام به مناسبت های مختلف تکرار می شد تا اینکه این دیالوگ در ذهن من تبدیل شد به باور “ کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجامش بده ، جون کندنی رو بکن خودتو راحت کن”

    معافیت سربازی …

    وقتی جشن تولد هیجده سالگیم رو گرفتم بابام گفت: بریم برای کارای معافیتت ، معافیت سربازیت رو بگیریم .( اون موقع به تک پسر با پدر بالای شصت سال معافیت سربازی می دادن و من واجد شرایط بودم) گفتم بابا حالا چه عجله ای داری وقت زیاده سر فرصت می ریم معافی هم می گیریم …. گفت : باباجون:”کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجام بده کار امروز رو به فردا ننداز … این جونه کندنیه که آخرش باید بکنی”

    خلاصه ما رفتیم و کارت معافیت رو گرفتیم بعد از اینکه کارتم اومد با کارت معافیت راحت پاسپورت گرفتم و به اتفاق بابام به سفر عمره مشرف شدم و بعد از اون بابام به رحمت خدا رفت . . .

    اگر به موقع اقدام نمی کردم برای معافیت ، هم باید جریمه می دادم هم اینکه دیگه مشمول معافیت نبودم و باید می رفتم سربازی .

    استقلال مالی …

    مسافرخونه ای داشتیم نزدیک حرم که تنها محل درآمد ما بود و من مسئول اداره اونجا بودم با فوت پدرم مادر و خواهرم هم در درآمد اونجا شریک شدن و من باید به اونها حساب پس می دادم .

    سر حساب کتاب سهم خواهرم با او همیشه باهم اختلاف داشتیم ، چون اونا می دونستن که من هیچ منبع درآمد دیگه ای ندارم و به هر قیمتی شده اینجا کار می کنم و خودشون منبع درآمد غیر از مسافرخونه داشتن بنابراین همیشه به من فشار می آوردن و انتظارات بیجا داشتن و این مسئله تا مدتها بعد از فوت پدرم ادامه داشت.

    از طرفی این باورم هم در وجودم بود : “کاری که آخرش باید انجام بدی همین اول انجام بده. . .”

    با خودم گفتم : ما که آخرش باید این اینجا رو تعطیل کنیم و بفروشیم و پولش را تقسیم کنیم و از هم جدا شیم ، خوب من بیام همین الان ازشون جدا بشم ، بنابراین تصمیم گرفتم درآمدم را از مسافرخونه جدا کنم و مستقل بشم و اونجا رو کلا تعطیل کنم .

    توی همین اختلافات و بحث هایی که پیش میومد یک دفعه بهشون گفتم اصلا از امروز مسافرخونه تعطیله دیگه مسافر راه نمی دیم و هیچ ایده ای نداشتم که درآمدم از کجا باشه ؟؟؟ اما یک نیرویی در وجودم می گفت تو تعطیل کن ، درآمدت درست میشه و من اعتماد کردم .

    مدتی گذشت و من نتونستم سر هیچ کاری برم و کل پس اندازم هم تموم شد به حدی که دیگه کتابامو میفروختم و پولش را خرج می کردم اما یک نیرویی توی وجودم بهم قدرت می داد و می گفت ادامه بده درست میشه ….

    تا اینکه دو روز مونده بود به سال تحویل به ذهنم رسید برم حال یکی از دوستانم را بپرسم که توی دبی باهاش آشنا شده بودم بعد از چندسال رفتم پیشش اون تا من رو دید دستم را گرفت و من را برد به برج آلتون توی خیابان دانشگاه مشهد برد و مغازه ای را نشونم داد و گفت بیا مدیر اینجا بشو و باهم کار کنیم من هم قبول کردم و به این شکل بود که به درآمد افتادم و به استقلال مالی رسیدم و بعد از اون موقعیت ها و شرایط کاری عالی بهم پیشنهاد شد و درآمدم ده ها برابر درآمد مسافرخونه شد .

    بعدها اتفاقاتی برای مسافرخونه پیش اومد که اگر هم می خواستم دیگه نمی تونستم ادامه بدم

    و به این شکل من با شرایط کاری خیلی بهتر به درآمدهای بیشتر رسیدم ‌چقدر خودباوری و اعتماد به نفس و توکل به الله در وجودم تقویت شد و اون اتفاق باعث شد تا من به اهداف بزرگ تر فکر کنم .

    ازدواج …

    حدود چهار سال از استقلال مالیم می گذشت متوجه شدم که در روابطم با افراد دارم به مشکل برمی خورم ، نمی تونم ارتباط صحیحی با دیگران داشته باشم با اینکه خیلی حواسم به رفتارم بود ولی گاهی اوقات از دستم در می رفت و این از دست در رفتن ها داشت بیشتر تکرار می شد مخصوصا توی محیط کارم حالت تهاجمی داشتم و اون آرامش و لذت قبل ، کم رنگ شده بود احساس کردم من نیاز دارم که ازدواج کنم اما از طرفی شرایطم به شکلی نبود که بتونم ازدواج کنم هم با مادرم زندگی می کردم و از اون نگهداری می کردم و هم از لحاظ مالی احساسم این بود که درآمدم برای ازدواج کافی نیست ، هزینه های ازدواج را نمی تونم بدم اما این باور دوباره اومد بالا که : “کاری که آخرش باید انجام بدی همین اول انجام بده … “

    با خودم گفتم من که آخرش باید یه روزی ازدواج کنم ، خوب الان ازدواج می کنم .

    تصمیم گرفتم ازدواج کنم ولی فرد خاصی مد نظرم نبود و از این اخلاق هام نداشتم که کسی برام همسر پیدا کنه . اولین فکری که به ذهنم رسید و قلبم به شدت تاییدش می کرد این بود که برم حرم به امام رضا بگم یه همسری که خودش برام می پسنده و دوست داره باهاش ازدواج کنم رو بیاره توی زندگیم حدود یکسالی بود که هرموقع حرم می رفتم این دعا را می کردم تا اینکه دختر دائیم با فرزندش از اصفهان اومدن مشهد و یک شب مهمون ما شدن همون شب باهم رفتیم حرم و از همون موقع ارتباطم با ایشون شروع شد و بعد از چندماه در سال 95 باهم ازدواج کردیم و چقدر از این ازدواج راضی ام چقدر با ورود ایشون به تجربه زندگیم، زندگیم عوض شد چقدر رشد کردم چقدر چیز یادگرفتم چقدر تجربه به دست آوردم و چه زندگی لذتبخش و شادی را باهاش تجربه کردم .

    از اینکه همسرم از من بزرگ‌تر بود و رابطه عالی باهم داشتیم و از طرفی دخترهمسرم من را به عنوان پدر قبول کرده بود و تونسته بودم از عهده نقش یک پدر و یک شوهر خوب و دوست داشتنی بربیام واقعا احساس رضایت ، موفقیت و قدرت می کردم

    با این ازدواج نتنها‌ مشکلات ارتباطی دوران مجردی از بین رفت بلکه بارها و بارها قدرت مهارت و تواناییم در ارتباط با افراد بیشتر و بیشتر شد و کلی ویژگی های قدرتمند دیگه در شخصیتم بوجود اومد

    و از طرفی چقدر برای مادرم عالی شد چون همسرم در نگهداری از مادرم بامن همکاری می کرد تا جایی که اواخر عمر مادرم او در خانه من زندگی کرد و همسرم شبانه روز از او پرستاری می کرد .

    مهاجرت ….

    سال 2022 اواخر همه گیری پندمیک ، کافیشاپ نزدیک حرم و خونه و زندگی داشتم اما دوست داشتم بهتر بشم .

    همون موقع بود که پول ارث پدرم از فروش مسافرخونه به دستم رسید با اینکه می تونستم با پول ارث ، خونه و ماشین بخرم ولی وجودم می خواست که رشد کنه بنابراین به دبی مهاجرت کردیم ،این مهاجرت فصل جدیدی بود در زندگیم ، با این مهاجرت چه تجربه های شگفت انگیزی به دست آوردم

    قدرت و مهارت و تواناییم در ابعاد مختلف زندگی به شکل باورنکردنی زیاد شد هربار با مسائلی که باهاش روبه رو می شدم و حل می کردم شخصیتم رشد کرد به آگاهیم اضافه شد باهربار ورود داوطلبانه به چالشها و پیروز بیرون اومدن از اونها ظرف وجودم بزرگ و بزرگ‌تر شد و چقدر از تنش ها و وقایعی که در ایران گذشت دور بودیم از گرونی و قطعی اینترنت و تظاهرات گرفته تا جنگی که بوجود اومد .

    حدود شش ماه از مهاجرتم به دبی گذشته بود که با استاد عباس منش آشنا شدم که این هم یکی از موفقیت هایی بود که به دست آوردم .

    همه بهم می گفتن: تو خوب موقعی از ایران زدی بیرون ، اون موقع که دلار 25هزارتومان بود سرمایه ات رو برداشتی و رفتی . …!!

    من فقط می خواستم رشد کنم ولی دقیقا نمی دونستم که چی می خوام تا اینکه یکسال بعد از مهاجرتم اتفاقی در زندگیم افتاد که خواسته حل مسئله مالی در وجودم متولد شد شرح این اتفاق را در فایل تسلیم در برابر خدا نوشتم

    از اون زمان متعهد شدم که یا بمیرم یا مسئله مالی در زندگی من حل بشه

    الان که سال 2025 هست و دوسال از اون تعهد می گذره زندگی من به شکل بنیادین در اثر یک اتفاق تغییر کرده

    من طی این دوسال حتی یک ثانیه از مسیر حل مسئله مالی منحرف نشدم و تا الان شبانه روز با شدت و قدرت هرچه بیشتر دارم ادامه می دم

    این فرمایش استاد :

    ” اگر شما مشارکت کنید و در مورد تجربیاتتون بنویسید در مورد تغییراتی که دارید ایجاد می کنید، تغییراتی که قراره ایجاد کنید و تغییراتی که قبلا ایجاد کردید بنویسید میلیون ها نفر از کامنت های شما استفاده می کنند و انگیزه می گیرن برای پیشرفت کردن “

    باعث شد تا شروع کنم به نوشتن تجربیاتم در مسیری که طی کردم تا مسئله مالی حل بشه.

    به امید خدا قراره توی این دوره، قدم به قدم ، مسیری که اومدم را توضیح بدم و از ربم می خوام تا هدایتم کنه که به عالی ترین شکل با واضح ترین عبارات مسیر تغییرم را بنویسم

    امیدوارم قصه تغییر من ، چراغ هدایتی باشه برای کسانی که به دنبال هدایت هستند.

    قصه ای هوشیار سازد قصه ای خواب آورد

    در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است

    وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 97 رای:
    • -
      زهرا سادات گفته:
      مدت عضویت: 1739 روز

      سلام و احترام خدمت برادر گرامی و بزرگوار من به به لذت بردم از داستان شما البته که دورادور کامنتهای شما رو پیگیری میکنم ولی از حالا رفتین تو لیست ایمیل هام که کامنتهاتون برام ایمیل بشه و من هم مثل شما لذت ببرم از مسیر و سرعت رشدم صد چندان گرچه که خودم هم به لطف خدا و اموزشهای استاد هیچ ربطی به سه سال قبل خودم ندارم

      باز هم صمیمانه از شما سپاسگزا م که به اشتراک میگزارید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      مژگان گفته:
      مدت عضویت: 1287 روز

      سلام داداش روانی عزیز خوش اومدید خیلی وقت بود ازتون خبر نداشتیم اخه من همیشه کامنتهاتونو میخوندم وتحسینتون میکردم شما وخونواده عزیزتونو

      ولی این چند روز همش تو فکرتون بودم که خدایا کجا هستن هرجای این زمین پهناور الهی هستن خدایا نگهدارشون باش احتمالا الان خیلی موفق شدن ومشغول کار وزندگین وواقعا دلم میخواست باز هم بیاین واز این کامنتهای قشنگ وپر عمق با شعرهای عالی که چاشنیش میکنیدبنویسین برامون

      خلاصه دلتنگی کار خودشو کرد وشما رو به لطف ومرحمت الله عزیزمون دوباره اورد تو سایت

      چشمو دلمون روشن از وجود مبارک این خونواده عزیز وموفق هر کجا هستید بقول بابام سپرده الهی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    اعظم غلامی عرفانی گفته:
    مدت عضویت: 841 روز

    سلام میکنم به استاد عزیزم و همه دوستان همراه تو مسیر رشد و پیشرفت

    پروژه تغییر را در آغوش بگیر مطمئنا برای هرکسی که به آگاهی ها عمل کنه یک هدیه ارزشمند هست ممنونم استاد برای استارت پروژه جدید

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    من بعد از یک شکست عاطفی که یک دوره ای گوشه گیر و از جامعه دور شده بودم با تضاد هایی که تو روابطم با اطرافیانم داشتم و احساس نیاز به درامد مستقل و زندگی مستقل تصمیم گرفتم از محیط امنم بیام بیرون ومهاجرت کردم یک شهر خیلی بزرگتر اونجا کار پیدا کردم از فروشندگی ساده شروع کردم و یکسال خونه پدربزرگم زندگی کردم و بعد خونه اجاره کردم و همینطور هر قدمی رو که برمی داشتم عزت نفسم بیشتر میشد و باعث میشد قدم های بعدی رو با شجاعت بیشتر بردارم و بعدش احساس کردم فروشندگی شغل مورد علاقه من نیست با اینکه اون موقع کارفرما پیشنهاد های خیلی خوبی هم برای ترفیع اون موقعیتی که داشتم هم بلحاظ درآمدی بمن دادن اما من می خواستم علاقم رو پیدا کنم تو همون گیرو دار دنبال کار بودن یک پیشنهاد کاری بمن شدکه مسیرم رو کامل عوض کرد وارد دنیایی شدم که هیچ تجربه یا پیش زمینه ای ازش نداشتم ولی می دونستم هرچیزی که لازم باشه یاد میگیرم چون فهمیده بودم این اون چیزیه که من دوست دارم و دنیایی از برکت وارد زندگی من شد از آدم های فوق العاده روابط سطح بالاتر ،درامد بیشتر، آزادی زمانی بیشتر که خب عملا تو شغل قبلی که فروشنده بودم اون آزادی رو نداشتم و حتی جمعه ها سرکار میرفتم اما حالا اوضاع در تمام جنبه ها عوض شده بود و بهتر شده بود

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    من قبلاً بشدت آدم خجالتی و کم حرفی بودم و این بسیار در رابطه عاطفی من تاثیر منفی داشت خودم می دونستم تمام مشکلاتی که دارم بخاطر نداشتن عزت نفس در من بود نشانه هاش رو می دیدم اما تلاشی برای تغییر خودم نمی کردم خودم رو گول میزدم و میگفتم طرف مقابل من مشکل داره اون اگر خوب باشه تمام مسائل حل میشن و احساس قربانی بودن میکردم که من اگر با آدم بهتری ازدواج میکردم خوشبخت میشدم اون موقع آگاهی الآنم رو نداشتم که وقتی تو عزت نفس نداشته باشی امکان نداره رابطه موفقی رو تجربه کنی و خب اون مقاومته برای تغییر کردن باعث تحقیر شدن بیشتر و بیشتر من تو اون رابطه شد

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگر دوباره به اون سال ها برمیگشتم اولین کاری که میکردم این بود که روی عزت نفسم کار کنم و خودم رو لایق و ارزشمند بدونم دومین کاری که میکردم این بود که تمرکز کنم روی نکات مثبت همسرم تا احساسم به زندگی بهتر بشه و با حال خوب نه با تنفر مسیرمون از هم جدا بشه البته الان که به اون سالها فکر میکنم میبینم علاوه بر اینکه روزهای خیلی خوبی باهم داشتیم کلی هم من از اون رابطه درس گرفتم و باعث قویتر شدنم باعث رشد بیشتر من شد

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای

    خب این باور که حالا دیگه عوض شدن من فایده ای نداره من دیگه اشتباهی رو که نباید میکردم انجام دادم من باید قبل از ازدواج احساس ارزشمندی رو در خودم ایجاد میکردم حالا دیگه تا عمر دارم باید چوب این اشتباهم رو بخورم یعنی من فکر میکردم تا آخر عمرم باید با این آدم زندگی کنم چون خانواده من اصلا رضایت نمیدادن من از اون آقا جدا بشم پس نه تنها میگفتم تغییر بی فایده ست بلکه اصلا تغییر شخصیتم رو امکانپذیر نمی دیدم و یک باور اشتباه دیگه هم داشتم که میگفتم زندگی همینه بالا و پایین داره باید تو زندگی گذشت داشته باشی باید بمونی زندگی با همین مشکلات و تو سر هم زدن ها شیرینه و کلا اون باور اشتباهی که پدرو مادرهامون داشتن «هرجور هست باید زندگی رو حفظ کنی و زندگی به همین راحتی درست نشده که بخوای براحتی از دستش بدی»

    تا جاییکه آنقدر تضادها بزرگ شدن که عملا نمیشد تحمل کنم یا مثل قبل نادیده بگیرم و جهان من رو مجبور به تغییر کرد اتفاقا وقتی من تصمیم رو گرفتم پدرو مادرم اولش یکمی مقاومت کردن اما خیلی زود با من همراه شدن و خیلی هم تو مسیر کمکم کردن و بعد تازه دیدم نه من مجبور نیستم زجر بکشم مجبور نیستم از حقم بگذرم کسی چاقو زیر گلوی من نداشته که باید بسوزی و بسازی و من سال ها خودم رو با این افکار محدود کرده بودم بعد دیدم حتی بدترین روزها بدترین شرایط هم موندگار نیستن و روزهای خوب خدا همیشه منتظر منه وقتی من حرکت میکنم و وارد ترس هام میشم.

    ممنونم استاد عزیزم بخاطر این سایت ارزشمند و بخاطر اینکه وقت میزارید و کامنت منو می خونید🫶

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    الهام سیاوشی فرد گفته:
    مدت عضویت: 790 روز

    به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم

    سلام عزیزان جان

    الله و اکبر

    تغییر را در آغوش بگیر

    خدایا شکرت برای همزمانی ها

    چقدر روحم لطیف تر شده

    و بلطف خداوند نشانت ها را میبینم و واضح ترم کرده برای دریافت الهامات و هدایت های خداوند

    سوره اسرا

    سُنَّهَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنَا وَلَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلًا ﴿77﴾

    [مهلت نیافتن دشمنان جز مدتی اندک] شیوه ای است که همواره درباره [امت های] پیامبرانی که پیش از تو فرستادیم [جاری] بوده است، و برای شیوه ما هیچ دگرگونی و تغییری نخواهی یافت. (77)

    أَقِمِ الصَّلَاهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا ﴿78﴾

    نماز را از ابتدای تمایل خورشید به جانب مغرب [که شروعِ ظهرِ شرعی است] تا نهایت تاریکی شب بر پا دار، و [نیز] نماز صبح را [اقامه کن] که نماز صبح مورد مشاهده [فرشتگان شب و فرشتگان روز] است. (78)

    وَمِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَهً لَکَ عَسَى أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَحْمُودًا ﴿79﴾

    و پاسی از شب را برای عبادت و بندگی بیدار باش که این افزون [بر واجب،] ویژه توست، امید است پروردگارت تو را [به سبب این عبادت ویژه] به جایگاهی ستوده برانگیزد. (79)

    وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانًا نَصِیرًا ﴿80﴾

    و بگو: پروردگارا! مرا [در هر کار و شغلی] به نیکی وارد کن و به نیکی بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاری دهنده قرار ده. (80)

    الله و اکبر

    خدایا شکرت استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم

    وظیفه خودم می‌دونم که صمیمانه ازتون تشکر و قدردانی کنم و می‌دونم که شما بلطف خداوند اینقدر قلبتون مهربون و بزرگ شده و مدارتون بالا هست که چشم داشتی به تشکر کردن از بچه ها ندارین

    ولی من با قلبی باز و روحی لطیف باید انجام وظیفه کنم به نوبه خودم

    از خداوند متعال و هدایتم به دستان خوبش که همواره منو در مسیر توحید ثابت قدم تر میکند

    چی میشه که من گوش شنواتر و چشم بینا تری دارم

    جز اعتماد به هدایت های خداوند است ؟

    چند وقت پیش بهم گفت پروژه ها رو در کنار دوره هم جهت با جریان خداوند شروع کن

    استااااااد بینهایت نشانه و ایده و هدایت در این مدت بهم داده شده

    اول از پروژه خانه تکانی ذهن شروع کردم

    به پروژه مهاجرت به مدار بالاتر.

    بهم گفت حالا نوبته توحید عملی

    قبل از اینکه توحید عملی تموم بشه بهم گفت فایلهای تمرکز بر نکات مثبت رو ببین که الان رسیدم قسمت چهارم

    و ممارستم بیشتر شده بود برای تغییرات بهتر در خودم

    در تمام جنبه های زندگی ام

    و از در و دیوار نشانه می آمد که الهام با قدرت ادامه بده باید تغییر کنی

    باید مدارت رو در مدارهای بالاتر ببینی

    همانطور که در پروژه قبل از پایان بهت گفته میشد حالا کدوم یک را ادامه بده ..

    الانم همونه داره محکم‌تر میگه قبل از چکش خوردن

    تغییر کن

    الان که شرایط خوبه وارد عمل جدیدی شو

    طبق آیات قرآنی

    فقط قوانین جهان هستی تغییر نمی‌کنند و همواه ثابت هستند

    وگرنه همه چی با ایمان و باور قابل تغییر است

    ممکنه تغییر سخت باشه ولی امکان پذیر است

    میشود در قلمرو پادشاهی خداوند امکان نداره ازش بخواهی و اجابتت نکند

    دیروز وقتی همزمانی با جلسه ای که رفته بودم نوشته بود رو تابلو تغییر یک فرایند است که لازمه آن آگاهی است آگاهی آگاهی آگاهی الله و اکبر

    استاد همون لحظه اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم چطور داری باهام حرف میزنی

    من مدتهاست با تمام وجودم تغییر را پذیرفتم

    و هر روز ازش میخواهم به ذره بهتر از روز قبلم باشم

    و با کمک تمرین ستاره قطبی که هرروز انجامش میدهم صبح و شب روند بهتر شدنم را میبینم

    باز ذهن میخواد جفتک بندازه پس کو دنبه ات

    بهش میگم بابا تو چرا اینقدر اصرار بر مقاومت داری

    یادته من ته دره عمیق در از خار و خاشاک و گرگ و درنده ها و سیاهی ها و ناامیدی‌ها با بدنی زخمی و به و لورده

    طناب خداوند را گرفتم و از او ته تها آوردم بالا

    و هر بار به نعمت و ثروت و برکت بهم داد و الان اینجا هستم و آرامش دارم

    میگم عزیزم یادته در چه شرایط سختی از لحاظ عدم روابط و سلامتی و ثروت و معنویت بودم

    و الان چه آرامشی دارم

    میگم یادته چقدر با بی ایمانی و روی عقل خودم حساب کردن چه چک و لگد هایی خوردم و الان بلطف خداوندآرامش دارم

    میگم یادته چه خدای ترسناک و خشمگین و نامهربونی برام درست کرده بودند که حتی جرات بیرون رفتن از خونه رو نداشتم که مبادا مرتکب گناهی شوم و مجازاتم کندو الان آرامش دارم

    میگم یادته چقدر بیماری جور واجور تو سن بیست سالگی گرفته بودم بقول استاد کی وقت کرده بودم که این همه بیماری رو بگیرم

    والان آرامش دارم

    میگم یادته چه قدر هر روز بخاطر وابستگی به عزیزانم چقدر به خودم ظلم میکردم و الان آرامش دارم

    میگم یادته چقدر مشرک بودم و قبول کرده بودم که آدم بی عرضه ای هستم و فقط باید دستم به خلق خدا دراز باشه و الان آرامش دارم

    میگم یادته یادته یادته کجاها خواستی بی آبرو بشی و الان آرامش داری

    و خیلی حرفهای دیگه بیادش آوردم

    و گفتم الان من تسلیمم هیچی نمیدووووونم

    خدا را در وجودم پیدا کردم و آرامش دارم

    استاد برای هر چیزی من دلیل دارم که میتونست بدبخت بشه

    خب تا قبل اینکه متوجه بشم باید تغییرات را از خودم شروع کنم

    همش احساس گناه و سرزنش و تحقیر و احساس تایید طلبی ودنبال مقصربودن و احساس قربانی شدن و همه و همه رو من داشتم

    و اون زیر زیرا میدونستم باید تغییر کنم ولی راهش رو بلد نبودم

    تا خداوند وقتی اون تعهد، ایمان،باور ، نمی‌دونم فقط یک خواسته قلبی بود تا راهم را پیدا کنم و هدایتم

    درید سر بزنگاه

    درست لحظه ای که به مو رسیده بود

    درست لحظه ای که فکر میکردم راهی وجود نداره

    درست زمانی که از تمام دنیا بریدم

    منو نجات داد و هدایتم کرد

    در زمان مناسب مکان مناسب و شرایط مناسب

    که حسابی دردم گرفته بود

    نور خدا رسید

    و الان به ذهن نجوا گرم میگم همون خدا همون خدا که منو از ته چاه نجاتم داد و به اینجا رساند به آرامش الهی دعوام کرد و مرا برگزید پس همون خدا همون خدا بقیه کارها را برایم آسان می‌کند

    استاد با اینکه تغییرات خوبی خدارو شکر دارم در تمام زمینه ها

    حالا یه جاهایی کمتر و یا جاهایی بیشتر

    به لطف خداوند که در زمینه سلامتی عالی هستم

    در زمینه روابط عاطفی کن فیکون شده

    در زمینه معنویت عالی تر شدم روحم لطیف تر شده و با هر نشانه اشک شوق میریزم و سپاسگزارترم

    در زمینه ثروت سعی میکنم هر روز خودمو با باورهای قدرتمند ثروت هماهنگ تر کنم و نشانه‌ها را بیشتر میبینم هر لطفی هر ایده و نشانه ای رارزقی از طرف خدا وند میبینم

    و دارم آسان میشوم بر آسانی ها

    هر بار که مدارم بالاتر میرودخداوند دستانش را برای رساندن رزق به سمتم هدایت میکند و البته منم باید سهم و حرکتی داشته باشم

    و استاد چقدر این روزها دارم احساس میکنم که پول درآوردن آسانترین کار دنیاست

    وقتی کار با کیفیتی انجام میدهی و هر بار مسئله ای از جهان برطرف می‌کنی و بابت همون کار بهایی هم دریافت می‌کنی و در مسیر درست الهی هستی

    قطعا خداوند بی بهره نمی گذاره بنده اش را

    خدایا شکرت

    باشد که از شکر گذار ران باشم

    خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم و همواره در مدار بندگی کردن تو باشم

    من تسلیمم بدون تو هیچی نیستم به هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم

    و استاد عملکرد قبلم کجا

    و عملکردهای بهتر و شخصیت ساز توحید ی الآنم کجا

    فقط جایز خودم را با قبل خودم مقایسه کنم

    که پیشرفت هایم را ببینم و شکر این تغییر را بجا آورم

    خدایا شکرت

    ازت میخواهم شهامتی بدهی که هر لحظه در حال بهبود شخصیتم باشم

    قبل از اینکه چکش بیاد تو سرم با یه پس گردنی مسیرم را مستقیم کنم به راه توحید عملی

    خدایا شکرت تغییر م نیاز به داشتن شهامت و پذیرفتن نقص های درون خودم را دارد

    تمرکزم را بر روی شخص خودم بگذارم

    و هر بار به فکر بهتر شدن باشم

    بازم بهتر

    چطور از این بهتر

    بازم رشد بازم پیشرفت

    وقتی دیروز مهمان از اصفهان اومدن خونمون و تا امروز صبح اینجا بودند

    متوجه تغییرات در درون بودم

    خیلی سخت نگرفتم

    بیشتر لذت بردم

    با هم ورق بازی کردیم

    و کلی لذت بردیم

    وقتی یکی از عزیزان بهم گفت خونه به این بزرگی چرا این قدر خلوته

    گفتم من همیشه عاشق سادگی هستم

    هیچ موقع از شلوغ کردن فضا لذت نمی‌برم

    همیشه دوست دارم دسترسی آسان به وسایل داشته باشم و وقتی هم میخواهم تمیزی و پاکسازی کنم زمان کمتری ازم گرفته می‌شود

    و اینا رو عوض با دیدن سریالهای سایت تو شخصیت خودم پیدا کردم که منم همین شکلی بودم و تا قبل از دیدن سریالها و دید مریم نازنینم فکر میکردم من ایراد دارم

    و دیدم نههههه الهام عزیزم تو بهترینی و دوست داری همیشه کارها راحت پیش بره در این مورد پیچیدگی رو دوست نداری و اتفاقا خیلی هم برات خوبه

    چقدر ذوق زده شدم یهویی

    و وقتی این عزیز نظر داد با احترامی که قائل بودم گفتم مهم آرامش منه واقعا من عاشق سادگی هستم و دوست ندارم فضای باز خونه یه قشنگم رو با وسیله های اضافی در کنم

    و استاد چقدر خوشحال شدم که تونستم دیدگاه خودم را بگم و بعد حسرت به دل نمونم و پشت سر مهمون های عزیزم کن کلی نکات مثبت و عالی داشتند به خودم ظلم کنم که چرا اجازه دادی همش خودت مقصریم که نمی‌خوای وسیله بگیری بزاری تو خونه و شلوغش کنیم!؟

    یعنی بخودم افتخار می کنم که مهم منم

    دیدم من اگه اون وسایل زرق و برق رو داشتم برای دیگران میخواستم زندگی کنم بزار بقیه هر جور راحتن قضاوت کنند نظر بدن

    مگه مهمه مهم منم

    و درونم را نگاه کردم مطمئن شدم که هیچ گونه احساس خود کم بینی و بی ارزشی و ناکافی بودن و احساس بدی نیست و اتفاقا بسیار هم خوشحال و راضی از رشد شخصیتی ام هستم

    توجهم روی نکات مثبت و زیبایی های عزیزان است و همه چی آرومه

    وااای خدایا شکرت

    و استاد یه نکته دیگه وقتی عزیزان مهمان میخواستن برن روستا و به مادرم هم سر بزنند و کلی از شب که آمده بودند اسرار داشتند که منو باهاشون برم

    و منم که تشنه دیدن مادر در هر لحظه هستم

    وقتی شرایط را سنجیدم اولویت را به خودم و زندگی ام دادم

    گفتم هفته پیش کنار مادر عزیزم بودم و کلی لذت برده ام

    و امروز هم سعادت دوبار حرف زدن و عشق دادن به مادرم را داشته ام

    پس من الان وقتی شرایط خوبه باید تغییر کنم

    تغییر را در آغوش با عشق بپذیرم و برای خودم ارزش قائل باشم و این عزیزان را دستی از طرف خدا وند دیدم که چندتا وسیله هم داشتم برام بردن روستا و حتی دخترم آرشیدا جان هم باهاشون رفت و من فرصت را غنیمت شمرده

    و پاکسازی خونه بعد از مهمونی را با عشق انجام دادم و سپاسگزاری کردم

    و اومدم چندتا از کامنت های دوستان عزیز دردانه خداوند را خواندم و اشک شوق میریختم با روحی لطیف و شروع کرد به گفتن و نوشتن این متن دلنشین

    و هر لحظه واقعا دارم پلن و برنامه ریزی خدای مهربانم را میبینم که چقدر از خودم بیشتر دوست داره که من پیشرفت کنم و لذت ببرم

    خدایا شکرت برای هر لحظه ام که از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم

    خدایا شکرت

    استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم و یه درخواست از شما دارم که فایلهای را چندروز یکبار بزارین تا هم فایلها رو بهتر گوش کنیم و تمرینات رو انجام بدیم و هم زمان دوره احساس لیاقت هم گوش جان دهیم باشد تا رشد کنیم و سپاسگزاری کنیم.

    انشاالله دیدن روی ماهتون در بهترین زمان و بهترین مکان

    در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    شهاب جعفری گفته:
    مدت عضویت: 1478 روز

    درود بر استاد عزیزم و خانم شایسته

    تغییر را در آغوش بگیر

    خداروشکر میکنم که هدایت شدم به این سایت مقدس و دارم از زندگیم لذت میبرم

    من تا 5 سال پیش که ناآگاهانه زندگی می‌کردم خیلی چالش داشتم و همیشه به چه کنم گرفتار بود و همه راهها رو تست کردم برای اینکه زندگی بهتری داشته باشم . به همین دلیل ده تا شغل عوض کردم در رابطه با کارم

    روابطم که دیگه نگم براتون پر از چالش و داستان . در حوزه سلامتی من از اول خداروشکر عالی بودم و هیچوقت مشکلی نداشتم فقط سالی یکی دوبار سرما خوردگی بود که این موضوع هم به لطف خداوند و استاد عزیزم حل شد و در سلامت کامل هستم اصلا قرص و دارو مصرف نمیکنم و همه چی خوبه . در حوزه درآمد هم که همیشه بی پول بودم با اینکه صبح تا شب سرکار بودم . مدتی هم به دنبال گنج زیر زمین می‌گشتم که هیچ فایده ای نداشت یعنی من هرچی کار میکردم خرج این میشد که گنج پیدا کنم و داستانهای خودش . یه روزی آخرین ضربه ای که بهم خورد این بود که من ماشینم رو چند ماه بود تعمیر موتور کرده بودم و یهویی دوباره موتور ماشین سوخت و من بی ماشین شدم دیگه پولی هم برای درست کردنش نبود . خلاصه ماشین رو گذاشتم تو خونه و مجبور بود پیاده و با تاکسی سرکار برم . تو پارک داشتم راه میرفتم و تو فکر بودم و داشتم با خدای خودم حرف میزدم ازش پرسیدم خدایا چیکار کنم دیگه هر کار میکنم آخرش به در بسته میخورم من دوست دارم زندگی خوبی داشته باشم این سوال باعث شد که همون شب کتاب معجزه شکرگزاری بدستم برسه و بعد از خواندن اون کتاب و انجام تمرینات کتاب به فایلهای استاد هدایت شدم . ولی نکته اینه که فهمیدم این همون جواب سواله کنه که خدا بهم پاسخ داد . دیگه ادامه دادم و حدود دو سال با فایلهای رایگان سایت پیش اومدم یه عالمه اتفاقات خوب افتاد . انسانهای اضافی دور و برم رفتن همه چیز آروم آروم تغییر کرد و من سعی به بهتر شدن کردم ولی تقریبا هر روز فایل گوش میدادم و می‌نوشتم . یه عالمه دفتر پر کردم و هنوز هم انجام میدم بعدش تونستم دوره کشف قوانین رو بخرم و دیگه همینجور پیش اومدم و هی بهتر و بهتر شدم . مسیر پیشرفته خدا رو شکر عالیه . دوره هم جهت رو خریدم دوره قانون آفرینش رو خریدم و همینجور با گوش دادن این فایلها هر روز دارم خوب زندگی میکنم . خداروشکر از لحاظ مالی که فوق العاده شدم و جدیدا درآمد ماهیانه 400 میلیون رو از خدا درخواست کردم . به لطف خدا ازدواج کردم و یک عروسی عالی گرفتم به تازگی و اومدم سر خونه زندگی خودم . از لحاظ سلامتی عالی هستم . شغلم رو دوست دارم و عاشقش هستم . من تاسیسات مکانیک و الکتریک ساختمان رو کار میکنم و خیلی لذت میبرم از انجام کارم . به لطف خدا هر روز داره کارم گسترش پیدا می‌کنه . چندتا نیرو متخصص دارم که برام کار میکنن . خدا بهم کارگاه ساخت تابلو برق داد و دارم خوب پیش میرم و درآمدم هم که هر روز بیشتر میشه . هر روز ورودی مالی دارم و خیلی وقته که پول تو کارتم تموم نشده . پول نقد همیشه تو کیف پولم هست . همه این بهبود ها نتیجه گوش دادن به فایلهای استاد و‌عمل کردن تا اونجایی که تونستم . هنوز خیلی باید یاد بگیرم و هر روز هم از خدا میخام که من طرفم خالیه خودت پرش کن از آگاهی ناب خودت . بینهایت خداروشکر میکنم که تو این مسیر هستم و شاگرد گروه تحقیقاتی عباس منش هستم . شاد و سلامت و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    فروغ جعفری گفته:
    مدت عضویت: 1757 روز

    به نام یگانه خداوند هستی

    سلام به استاد عزیز و مریم بانو و دوستان هم فرکانسی

    این دوره در بهترین زمان ممکن اومد من چند وقت بود که حس کرده بود و الهاماتی بهم میشد که باید تغییر کنم و از حیطه امنم خارج بشم اما سر در گم بودم و این دوره کلید راه حل منه به استاد اعتماد دارم که بهترین واژن خودش رو ارائه میده و سپاسگزارم از خداوند که من رو در این مسیر الهی قرار داد .

    قبلا فایل گفتگو با استاد رو شنیده بودم جالب بود و انگیزه بخش بود که میتوانیم حالا که ادیت شده به نظرم صد برابر باعث نتایج بهتر میشه .

    سوالات:

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    چند سال پیش من در نهضت آموزش و پرورش فعالیت می کردم به افراد بی سواد تدریس می کردم که سال آخر بهم پیشنهاد شد برم به زندانیان خانم درس بدم اولش ترسیدم بعد با خودم گفتم محیط جدیده برم تجربه کنم چرا که نه ، نه تنها نترسیدم بلکه هیجان زده بودم اون محیط رو ببینم بعد رفتم خیلی اتفاقات جالب وآموزنده افتاد کارکنان عالی داشت همیشه حواسشون بود کمکم می کردن راحت بود تجربه دلپذیری بود ، نتیجه گرفتم که وارد محیط های جدید بشم حتی اگر ترس داشته باشه شاید درس هایی اونجا باشه که باعث رشدم بشه نگران نباشم دستان خداوند همیشه همراهم.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    چندین سال پیش من و دوستم گواهینامه گرفته بودیم ولی رانندگی نمیکردیم در راه برگشت به خونه میخواستیم سوار تاکسی بشیم دو تا راننده سر مسافر که ما بودیم دعوا کردن من اعتنا نکردم ولی دوستم گفت با این اتفاق من دیگه سوار تاکسی نمیشم باید رانندگی کنم از فرداش پشت ماشین باباش نشست ولی من به ترسم پروبال دادم رانندگی نکردم تا همین چند سال پیش، این تاخیر باعث شد مستقل تر نشم و تو فکر ماشین برای خودم نباشم .

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟ باوجود ترس مزایای رانندگی کردن به خودم یاد آوری می کردم و توی دل ترسم میرفتم و تاکید می کردم تا تو دل ترس نری یاد نمیگیرم و پیشرفت نمیکنی نقطه شروع همینجاست ،درس های موفقیت همین جاست

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟ از رانندگی و تصادف میترسیدم و خودم رو ناتوان میدیدم . به خودم گفتم این همه آدم رانندگی کردن تونستن پس من هم چیزی کم ندارم میتونم و کم کم اراده کردم و در طی یک موقعیت که نشانه ای از خداوند بود خودم رو مجبور کردم تنهایی رانندگی کنم و بر ترسم غلبه کنم الان به راحتی رانندگی می کنم.

    من متعهد میشم این دوره رو با استاد پیش برم و دوره احساس لیاقت که خریدم همراه کنم تا نتایج چند برابر بشه .

    به امید خدا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: