این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بدون معطلی میخوام برم سراغ جواب دادن به سوالات اما همیشه اول باید از شما استاد نازنینم و خانم شایسته فوق العاده بابت بهبود توی سایت که همیشه زحمت میکشید و ما ازون بهبود ها بی نصیب نمیمونیم و کلی درس میگیریم و روند زندگیمون و تغییر میدیم تشکر کنم
خداروشکر که شما رو توی زندگیم دارم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
جواب من نسبت به این سوال بر میگرده به چهار سال پیش که تابستون بود و من قرار بود مهر ماه اون سال تازه برم کلاس دهم و اون تابستون همه چیز خیلی خوب بود و تضاد خاصی رو به یاد ندارم که داشته بودم و روابطم خوب بود تقریبا در کل مشکل خاصی تو زندگیم نبود اما تابستون اون سال خیلی یکدفعه ای یه حس عجیب و قدرتمندی توی من داد میزد که بیا بهبود پیدا کنیم و اون تابستون به مدت 2 ماه و خورده ای 5صبح پا میشدم، انگلیسی و کره ای میخونم( که انگلیسی من در عرض چند ماه کوتاه بسیار عالی شد اما بخاطر باورهای محدودی که داشتم کره ایم اصلا تغییر نمیکرد)، و توی اینستاگرام یسری افراد و دنبال میکردم که درباره موفقیت صحبت میکردند و انقدر دیگه درگیر این بود که ببینم اون آدمها درباره موفقیت چی میگن که راهم بصورت معجزه آسا به سایت کشیده شد و کلا از نظر خودم وقتی که از تابستون اون سال دلم خواست که یه جور دیگه زندگیکنم احساس میکنم زندگیم خیلی تغییر کرد و معنای زندگی کردن رو درک کردم.
اصلا وقتی فکر میکنم به اون دوره احساس میکنم بعد ازون تغییراته که من دارم زندگیمیکم و از زندگیم لذت میبرم انگار نقطه تغییرات من اونجا بود
و بزرگترین تیجش این بود که با دانش زبان انگلیسی خیلی توی دروس تخصصیم کمک کرد و هر وقت جایی توی اپلیکیشنی چیزی به مشکل بر میخورم به راحتی ایمیل میزنم و مشکلم و بیان و حل میکنم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
من از بچگی عادات بدی داشتم تو نشستن خوابیدن و یه بچه دبستانی ای بودم که تقریبا ریزه میزه بود و بخاطر جابه جایی کوله های سنگین و بعلاوه عادات نامناسبی توی نشستن و خوابیدن داشتم من همیشه شونه های افتاده ای داشتم، و مخصوصا سال کنکورم که مدام پشت میز بودم و با حالت نامناسب و غیر استاندارد میشتم پشت میز وضعیت شونه هام بدتر شد. خیلی اوقات مخصوصا تو بچگی که برام اهمیتی نداشت ولی خب وقتی بزرگتر شدم و به دنبال زیبایی بودم از کلاس 11ام رفتم و ورزش کراسفیت و انجام دادم به این امید که وضعیت شونههای من بهتر بشه. بعد از گذشت یکسال متوجه شدم با اینکه من باشگاه میرم و اضافه وزن ندارم چرا یه حالت زیر شکمی دارم؟ و اگه برای دوهفته ورزش نکنم شونه های من به حالت قبلی شاید بدتر هم برمیگردن؟
وقتی باشگاه میرفتم شونه های من تغییر کرده بود اما نه انچنان و این تغییر دائمی نبود! یادم میاد که پاییز پارسال بود که اومدم خم بشم و دیدم کمرم تیر عجیبی کشید! و درد وحشتناکی داشتم تا این حد که من برای ثانیه های طولانی تو حالتی که میخواستم کاری رو انجام بدم خشکم میزد تا فقط اون درد از بین بره و بعد به کارم ادامه بدم! با خودم میگفتم آخه یه دختر جوون چرا باید کمر دردی به این شدیدی داشته باشه؟ و بعلاوه کراس فیت ورزش سنگینی بود! و استخون و بدن من برای ورزشی به این سنگینی با جثه ریز من ساخته نشده بود مخصوصا وقتی که استخون من تو حالت طبیعی و درست قرار نگرفته بود! بعد از چند وقت متوجه شدم گودی کمر دارم! یعنی همون سال اولی که ورزش و شروع کردم گودی رو داشتم ( بخاطر همون عادات نامناسب خوابیدن و نشستن) اما بخاطر اصلاح نکردن حالت خوابیدن و نشستن و ورزش سنگین باعث شد این گودی شدید بشه. بعد ها متوجه شدم چون وزنه هاییبیشتر از وزن خودم میزدم و چون از قبل استخونم در حالت درستی نبود هر سری این وزنه ها به کمر فشار عجیبی میاوردن و گودی شدیدتر میشد تا اینکه خوب به یاد دارم آخری ها حتی وقتی یه وزنه سبک میزدم و بعد بلند میشم کمرم تیر عجیبی میکشید و از شدت درد راه میرفتم تا حواسم پرت بشه!
آقا من دیدم اوضاع خیلی خیطه و داره بدتر میشه! تصمیم گرفتم دیگه باشگاه نرم!! و توی اینستا(من این اپلیکیشن و تو گوشی خودم دارم اما به ندرت شاید فقط برای استوری گذاشتن توی پیجم که اونم خیلی خیلی به ندرت پیش میاد برای لحظاتی واردش میشم) توی قسمت suggest های پستی برام یه پستی اومد توی قسمت هوم که یه خانومی بودن که سالهاست توی کره زندگیمیکنن و دارن درباره ورزشی حرف میزنن که درباره اصلاح فرم استحوان صحبت میکردند و ایشون اولین مربی ایرانی این ورزش هستند که از خود کره دوره ها رو گذروندن و مربی شدن
خلاصه وقتی دیدم همچین ورزشی هست دوره رو خریدم و وسایل مورد نیاز و تهیه کردم و شروع به ورزش کردم و بزرگترین بهاش این بود چون گودی کمرم و شونه های افتادم وضعیتش خیلی بد شده بود من درد زیادی رو تحمل کردم تا وضعیت استخونام بهتر بشن و فقط با انجام 2 هفته کاملا کمر دردهای شدید من از بین رفت، بعد از سه ماه، تغییرات چشمگیری نظیر بهبود گودی کمر و شکم روبه جلو،بهبود گردن روبه جلو، بهبود وضعیت شانه و زیباتر شدن اندامم داشتم
و خدارو هزاران بار شکر میکنم که الان یکساله که دیگه حتی یه کمر درد ریز به خاطر خم شدن و تجربه نمیکنم مخصوصا اون دردای وحشتناکی اون موقع من بدنم خشک میشد و توی یه حالت قفل میکرد تا اول اون درد ازبین بره و بعد به بقیه کار ادامه بده
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به اون دوره برگردم اول از همه سعی میکنم به هیج عنوان رو حالت دَمَر نخوابم و صاف تر بنشیم و از همون موقع بابت داشتن افتادگیشونه که خیلی شدید نبود یکسری حرکات اصلاحی رو انجام بدم که توی یوتیوب و اپلیکیشن های مختلف پره!
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
اینکه با خودم میگفتم حالا هنوز بدنت خوبه و خیلی داغون نشده!
اینکه تغییرش خیلی سخته و درد داره
قبل ازینکه دوره رو بخرم میگفتم گرونه من نمیتونم این پول و جور کنم در حالی که مدام پول دوره جور میشد اما به جای دیگه خرج میشد
سعی میکنم این باور و جایگزین کنم که همیشه از بهتر، بهتر تری هم وجود داره و هیچ چیز تو دنیا ثابت نمیمونه یا بدتر میشه یا بهتر!
برای اینکه ورزش درد آوری بود( چون استخون ها توی جای درستشون نیستن و باید اصلاح بشن) گفتم بیا تکاملی و خیلی کم کم شروع کنیم و به مرور تعداد حرکات و زیاد کنیم! و این باعث شده بود که خیلی اذیت کننده نباشه تازه بگی عه همین بود! خیلی خوب بود
البته الان هم باید این ورزش و انجام بدم اما بخاطر باورهای محدود کننده ی دوتای اولی که نوشتم خیلی وقته که انجام ندادم و باید قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه خیلی سریع اقدام به تغییر کنم
و در آخر ممنون از کسانی که خوندن و ممنون از استاد عزیز و خانم شایسته نازنین بابت مطرح کردن این 4 سوال
تحسینت میکنم که به خوبی نشونه هارو دریافت میکنی و سعی میکنی روی خودت کار کنی و مهم تر اینکه از سن خیلی خوبی شروع کردی و این جای بسی خوشحالی داره که پیشرفتها و موفقیتهای زیادی در انتظارته…و چقدر عالی داری قانون رو درک میکنی…
من هم از سن خیلی کم به خاطر عادت بد تو نشتستنم دچار افتادگی شونه شدم و رفته رفته این اوضاع بد و بدتر شد…من هم زمانهای بسیاری رو خواستم که این مسئله رو درستش کنم با ورزشهای اصلاحی اما چون هم عجله داشتم برای اینکه زودتر نتیجه بگیرم …همینکه باور مخربی داشتم که این موضوع به این راحتیا درست بشو نیست مدتی ورزشهای اصلاحی رو انجام میدادم و خیلی زود ناامید میشدم و رها میکردم…و سالهاست ذهنم درگیر این موضوعه و نتونستم کاری برای این موضوع بکنم.و همش دارم به تعویق میندازم و میگم بزار بعدا که قانون سلامتی رو شروع کردم روی این موضوع هم کار میکنم..ممنون میشم تو این زمینه اگر تجربه ای داری یا باور خوبی که ایجاد کردی که کمکت کرده رو بهم بگی…و ازت ممنون میشم اون دوره ای که خریدی و ازش نتیجه گرفتی رو بهم معرفی کنی…
استاد جان هر بار که تو دوره هم جهت میگین کسانی که تو گذاشتن کامنت کم کاری میکنن … من احساس خجالت میکنم ، راستش فکر نمیکردم شرایطم به این سمت بیاد و چالشی رو باهاش روبرو بشم که بخواد همه جوره منو بکوبه و بسازه.
به خاطر اینکه گفتین درباره اتفاقات ناحالب با هیچ کس حرف نزنیم من هم نمیتونم بنویسم هم زمانم اجازه نمیده تا به وقتش که بتونم بعد از این چالش یا زمانی که وقتش برسه براتون با عشق بنویسم.
فقط میتونم بگم دارم سر سپرده تر بودن و قدرتهامو به چالش میکشم.
دارم سعی میکنم زیر نور خدا حرکت کنم.
دارم ظرفمو آماده آنچه براش دلمو میبره میکنم.
اما دوست دارم اینجا سعی کنم حتی کوتاه شروع به نوشتن کنم تا همین ممنتوم منو کمک کنه برای نوشتن تو دوره ها.
عاشقتونم با همه وجودم از شما و خانم شایسته سپاسگزارم و باز سخاوت و لطف شمارو تحسین میکنم که نتیجه اش برای من شده دریافت فقط سخاوت و سخاوت و سخاوت از جهان ، طبق اصلی که میگه به هر آنچه توجه کنید از همون وارد زندگیت میشه.
استاد جان شما بینظیرید و برای همینه که خداوند به همراه بینظیر طبق قانون طیبات و طیبین بهتون داده.
عزیزم کامنتت بی نظیر بود چقدر حس خوب داشت و اینکه ایده موندن شب در روستا و تحسین مادر همسرتون خیلی جالب بود و نتایج فوق العاده فردا لذت بردم و به ذهنم اومد منم بیام مدام از کوچکترین مواردی که از خانواده ام میبینم از همکارانم میبینم تحسین شون کنم و از خدا بخاطر این داشته ها قدردانی کنم مرسی فاطمه جان به لطف یگانه هستی همیشه پر زرق و روزی باشی ️
سلاااام فاطمه عزیزم امروز عجب پرروزی تر شدم با اون نقطه آبی که همیشه برام پر از خیر و برکت و هدایت های خداوند هست ممنون فاطمه جانم منم خیلی به خاله و دخترخاله هام افتخار می کنم بابت اینکه در این جمع فامیلی در این راه و این مسیر الهی تنها نیستم و از همه مهم تر به برکت دختر گل و نازنینم نسیم جون با استاد آشنا شدم خیلی خیلییییییییییییییییییی دوستون دارم و با خوندن کامنت هاتون سرشار از عطر هدایت الهی میشم بازم تولدتون مبارک دختر خدا
کاش پیشت بودم و با عشق بغلت میکردم و تو را غرق بوسه می کردم.
باورت میشه اون عشق و محبتت را با تمام وجودم حس کردم و فرکانسش را دریافت کردم.
اتفاقا قبل از خواندن کامنت شما ،همسرم بهم گفت که شب بریم خونه مادر من پیشش باشیم و همانجا بخوابیم .
چون مادر همسرم تنها هستن گاهی وقتها پنجشنبه شبها از ما میخوان بریم در کنارش باشیم .
راستش اولش زیاد تمایل نداشتم که برم چون خانه خودم راحت ترم .
ولی با خوندن کامنت شما، نظرم عوض شد گفتم بیام از نگاه فاطمه جان بهش نگاه کنم ،این که مادر همسرم چقدر خوشحال میشه که ما آنجا برویم و شب با آرامش بیشتری به خواب میره .
به همسرم گفتم که باشه برویم .
فاطمه جانم آنقدر کامنتات ساده و آموزنده هستن که من هر بار کلی ازش یاد میگیرم و سعی می کنم در زندگی ازش استفاده کنم
ممنونم که با عشق برایمان می نویسی .
خدا شما و رسول جان را برای ما حفظ کنه .
امیدوارم شما و رسول جان به همراه محمد حسن جانم و هلیسا جان خوشگلم در کنار هم همیشه سالم و شاد و خوشبخت باشید
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟ یه خرده برای جواب دادن به این سوال گیجم نمی دونم مواردی که تو ذهنم هست جز این گزینه میشه یا نه اما فکر میکنم آخرین بار زمانی که با یک تماس تلفنی با مامانم متوجه چیزی شدم که بارها درباره اش با خانواده و خودم کلنجار رفتم. اما اینبار با یک جمله که انشالله موفق باشید و دیگه تماس نمی گیرم و شما مسیر خودتون رو برید مکالمه تمام کردم و بعد از اون هیچی تماسی نگرفتم و تماسی رو پاسخ ندادم. همه عزیزانی که فکر میکردم میخوان در ادامه بیان و نصیحتم کنن. بهم حس گناه بدن و غیره رو هم از لیست تماسم حذف کردم. سالهاست مورد آسیب روانیم از سمت خانواده و از دوسال قبل با یه اتفاقی که در حقم کردن و بعد مجموعه رفتارهای بعدیُ سکوت من و حتی روشن شدن حقیقت برای همه که چطور اونا دارن بهم آسیب میزنن ( اما همچنان همه فامیل هر زمان با اونا ملاقات میکنن یه دور با اومدن به خونه من یا تماس تلفنی و القای حس بد به من سعی دارن به قول خودشون ثابت کنن که من یه فزرند بی لیاقت و ظالمم و هربار من سکوت و صبر میکنم چون معتقدم که ماه پشت ابر نمیمونه و هر بار هم بقیه متوجه میشن اما حتی بابت تهمت هایی که به من زدن عذر نمی خوان و این سیکل تکرار میشه) انگار بخشی از قلبم سفت شد و اون دلسوزی من از بین رفت تونستم دیگه نبینم و نشوم اونا رو و حتی قطع ارتباط کامل کنم. نتیجه اش برای من اینکه دیگه خبری ندارم بابت هر گفتگو یا خبر روزها و ساعت ها ناراحت نیستم. دیگه کسی در خونه منو نمیزنه با اینکه بارها دیده که خانواده من فقط در حال مظلوم نمایی و سیاه کردن من هستن وارد خونه بشه به عنوان مهمون و روح و روان منو بهم بریزه به من یه برچسب ظالم و خودخواه و بی لیاقت و … بزنه و بره. و من ارامم با خودم و خدا
سوال 2: خیلی زیاد هست. درباره عمیق ترین هاش نمی خوم حرف بزنم اما یه چیزی که می تونم بگم اینکه در مسیر کارم هزینه های بی خود کردم و راه های اشتباه زیادی رفتم که منجر به دیر لانچ شدن پروژه و خیلی چیزای دیگه شد همین الانم درگیر همونم
سوال 3: کل فرآیند تغییر میدم و خودم میشینم و بخش هایی رو همزمان یادمیگیرم ( هنوز کمیتم در این مورد میلنگه و آگاهم بهش)
سوال 4: این کار سخته من بلد نیستم. تو این سن نمی تونم یاد بگیرم. و حوصله ندارم ( این موضوع حوصله ندارم خیلی به خودم میگم عملا من بعد از کار اولم که هزینه هام تامین میکنه حوصله ندارم کار دیگه ای بکنم و همین باعث شد بعد از سه سال هنوز از کار خودم نتیجه نگیرم) حقیقتا اصلاح نکردم و دنبال همین که بتونم راه حلش پیدا کنم
سلام به خانم شایسته ی نازنینم که خیلی وقته روی ماهشو ندیدیم ولی دست بوس زحمت هاش هستم و از صمیم قلبم دوسشون دارم و زحمت این پروژه رو کشیدن و عوامل سایت بهشتی مون
و دوستان آگاه و موفقم پیشاپیش از تک تک تون سپاسگزارم بابت جمله جمله کامنت هایی که قراره پای این پروژه بنویسید و بشه چراغ راه برای من .
دست هاتون رو به گرمی و عشق میفشارم که قراره تایپ کنن .
وای چه اسم قشنگی برای این پروژه انتخاب کردید .
تغییر را در آغوش بگیر
هنوز فایل صوتی و تصویری روگوش ندادم و و مقاله رو هم نخوندم حتی ولی فقط اسم پروژه رو دیدم قلبم گفت بیام بنویسم و تو فرصتی که خلوت هستم بشینم به فایل گوش کنم و صادقانه به سوال ها جواب بدم و تو دفتر خوشگل و زیبام که از قبل برای این پروژه تهیه کردم ، بنویسم .
وای که چه پروژه ی عالی بشه و گفتگوهای عالی ای رو قراره دوباره گوش بدیم و مرور کنیم و قانون رو در دلش دوباره مرور کنیم .
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا سپاسگزارم که مرا به راه راست به راه آنان که به آنان نعمت دادی هدایت کردی
خدایا شکرت خدایا سپاسگزارم برای این گام به گام بی نظیر و دستورالعمل بی نظیر دوره خدایا سپاسگزارم برای قرارگیری در مدار استاد عباسمنش و دوستان بی نظیر همراه در این گام به گام
واقعا وقتی صبح بیدار شدم و این هدیه رو به من دادی متوجه شدم امروز یه روز بی نظیره و بی نهایت سپاسگزارم خدای من
استاد من واقعا برای سایت خودم که سایت آموزش نقاشی هست خیلی دارم از شما الگو می گیرم و با همین الگو گیری ها تونستیم به بهترین رفرنس آموزش نقاشی ایران تبدیل بشیم. بخصوص که با الگو گیری از گام به گام های سایت شما گام به گام های آموزش نقاشی بی نظیری درست کردم که روزانه افراد زیادی دارن از صفر تا صد طراحی و نقاشی رو در سایت ما یاد میگیرن و بی نهایت از شما سپاسگزارم و از خداوند سپاسگزارم که من رو هدایت کرد به این مسیر
و همه این مسیر ناشی از تغییراتیه که من دادم
من که الان به راحتی و با جرات میگم ما بهترین رفرنس آموزش نقاشی در ایران هستیم تا همین چند سال پیش یه ویزیتور بودم که یه روز بهم الهام شد این سایت رو بزنم و اون شروع تغییرات کاری من بود. قدم کوچیکی بود ولی برداشتمش و بعدش دنیایی از هدایت ها اومد. البته تغییرات همیشه در حال الهام شدن هستن ولی من به اندازه ظرفم می شنومشون و به اندازه شجاعت و احساس لیاقتم بهشون عمل می کنم.
به لطف خدا وقتی به زندگیم نگاه می کنم خیلی جاها تلاش کردم جز گروه سوم و چهارم باشم و با دیدن اولین نشانه ها یا قبل از اولین نشانه ها خودم تغییر ایجاد کنم. تغییرات کاری تغییرات بدنی با قانون سلامتی تغییرات اعتماد به نفسی با دوره عزت نفس و لیاقت و کلی تغییرات که ایجاد کردم و خیلی خوشحالم از این بابت و همه این تغییرات منِ الان رو ساخته و این من رو خیلی دوست دارم و بی نهایت از شما و خداوند سپاسگزارم که من رو در این مسیر با راهنمایی های بی نظیر شما قرار داد.
حالا میرم سراغ جواب دادن به سوالات اولیه این گام به گام که مطرح کردید تا بعد برم سراغ ادامه مراحل:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
راستش آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیر رو اصلاح کردم دقیقا همین الان در لحظه ای بود که این سوالات را کپی کردم تا جواب بدم. که یه تماس از سمت کارمندم داشتم و تغییری که قراره انجام بدم رو بهش اعلام کردم و همه چیز هم اوکی شد تا این تغییر رو در روند کار انجام بدیم.
اما می خوام به عنوان آخرین بار که قبل از برخورد با تضاد مسیر و اصلاح کردم و رفتم تو دل چالش و تغییر ایجاد کردم از بزرگترین تغییری که قبل از تضاد حتی قبل از بوی تضاد ایجاد کردم رو بگم و اون زمانی بود که از شغل ویزیتوری با بیشترین درآمد و 11 سال سابقه کار و بیمه و… در اومدم تا شغل رویاییم یعنی کسب و کار اینترنتی رو شروع کنم. بهمن ماه 1401 با نشانه ای بی نظیر و زیبا که همیشه توی یادمه تصمیم گرفتم از کار در شرکت در بیام و تمرکز کنم روی کار خودم و به شرکت اعلام کردم و تا آخر سال فقط در شرکت موندم و از 1 فروردین 1402 دیگه من ویزیتور نبودم و این یکی از بزرگ ترین تغییراتی بود که ایجاد کردم و بی نهایت نتیجه ملموس برام داشت که اینجا می گم.
بزرگ ترین نتیجه ای که برام داشت آزادی بی نظیر زمانی و مکانی بود که به دست آوردم که بتونم با لپ تاپم هر جایی که دوست دارم کار کنم و هر زمان که دوست دارم کارم رو انجام بدم.
البته بزرگ ترین نتیجه زیاد داشت. یکی دیگه از بزرگ ترین نتایجش آرامش بود. توی زمان ویزیتوریم به خاطر استرس ها و سرکله زدن با مشتری ها شب ها تو خواب حرف میزدم و یا همش داشتم خواب میدیدم که با مشتری ها دعوا می گیرم. از ترشح کورتیزال (هورمون استرس) بی نهایت رسیدم به آرامش بی نهایت
کل وام هام رو به خاطر تصمیم به انجام این تغییر قبل از استعفا تسویه کردم. 130 میلیون بدهکاری وام برای خرید خونه داشتم که به لطف خدا و هدایتش با فایل های آقا رضا توی 3 ماه صفر کردم.
چون دیگه هیچ بدهی نداشتیم به راحتی یه عروسی خیلی عالی و کاملا نقدی گرفتیم.
چون آزادی زمانی داشتم قبل از عروسیمون یه پیاده روی کربلا رفتیم و کل روزهاش هم فست بودیم و یه تجربه بی نظیر بود برامون
سایت بی نظیر لیلیکی با تمرکزمون از سال 1402 تا الان شکل گرفت و به این سایتی که الان هست رسید که واقعا اگر از کارم در نمیومدم نمیشد. 350 ویدئو فقط توی یک سال اول یعنی سال 1402 ضبط کردیم و روی سایت و آپارات منتشر کردیم
آپاراتمون همون سال مانیتایز شد و یه منبع درآمد ماهیانه شد برامون و الانم که تعداد ویدئو های منتشر شده مون از 500 تا رد شده
آموزشگاه نقاشی لیلیکی فیزیکی لیلیکی هم راه اندازی کردیم که به لطف خدا اون هم به ما خیلی نعمت داد و آزادی مون هم نگرفت چون هنرجوها خیلی با دقت انتخاب می شدن و همسرم هر کسی رو قبول نمی کرد به عنوان هنرجوی حضوری و هر زمان بخوایم هم تعطیل می کنیم و میریم سفر و…
تونستیم با رشد لیلیکی دوره های آموزش نقاشی بفروشیم و رشد مالی بی نظیری کنیم
به لطف خدا به خاطر داشتن آزادی زمانی و مکانی و مالی تونستیم کلی سفر بریم. تقریبا هر ماه یه سفر رفتیم بیشتر ایران رو گشتیم و انشالله بعد از اتمامش بریم واسه کشور های دیگه
به لطف خدا کارهای پروژه مهاجرتمون هم داریم می کنیم که به امید خدا مهاجرتمون هم اوکی شه و این درآمد و کار اینترنتی این آزادی رو به ما داده که توی هر کشوری که دلمون می خواد زندگی کنیم و هنر همسرم در کنار مهارت های اینترنتی من باعث شده شرایط مهاجرت به یه کشور عالی رو داشته باشیم
نتایجی که من از دراومدن از شغلم به دست آوردم، فقط به واسطه آزادی زمانی مکانی که از این کار به دست آوردم بی نهایت و غیر قابل شمارش و لیست کردنه و می تونم بگم آزادی زمانی و مکانی برای من یکی از بزرگ ترین نعمت های زندگیمه که به خاطر داشتنش بی نهایت سپاسگزارم و احساس خوشبختی می کنم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
پارسال همین موقع ها بود که با برخورد با یک تضاد مالی در پروژه هایی که می گرفتم تصمیم گرفتم به جای پروژه های دیگران کارم رو متمرکز کنم روی محصولات سایت لیلیکی و این کار رو کردم و در عرض یک ماه به درآمد خیلی زیادی رسیدم . یعنی درآمد کل پروژه هام فقط از سایت لیلیکی اومد. و وقتی پروژه کاری اومد با این که نشانه هایی بود که پروژه ها رو رد کنم و به همین تمرکز روی محصولات ادامه بدم نشانه ها رو جدی نگرفتم و بهای این جدی نگرفتن شد قطع شدن کل درآمد سایت به دلیل نبود تمرکز من روی کار لیلیکی و رفتن تمرکزم روی کار سئو پروژه ها بود
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
وقتی کارفرمای یکی پروژه هام زنگ میزد که شرایط اوکی شده که بیای کارهامون رو انجام بدی (پروژه رو به صورت حضوری می رفتم) به جای ترس از کمبود میگفتم که دیگه نمی تونم انجام بدم یا حداقل دیگه حضوری نمیام.
یه کارمند می گرفتم که کمکم کنه توی کارها و تمرکز بیشتری بتونم بکنم روی لیلیکی
پروژه های کوچیکمم می ذاشتم کنار و تمرکزم رو صد درصد می ذاشتم روی لیلیکی و فروش محصولاتش
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟
1. باور کمبود و ترسیدن از بی پولی یا کم شدن درآمد
2. باور های توحیدی ضعیف و اینکه درآمدی که از فروش محصولات کسب کرده بودم رو از سمت خدا ببینم نه ناپایدار و موقتی
بزرگ ترین چیزی که باعث شد تمرکزم بره روی پروژه ها به جای لیلیکی دقیقا این بود که درآمد لیلیکی رو از سمت خدای خودم نمیدیدم که شجاعت این رو داشته باشم که پروژه ها رو بذارم کنار و یا برون سپاری کنم و خیالم راحت باشه که خداوند به کسب و کار شخصی خودم برکت می ده.
چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
برای اصلاح باور کمبود و باور های شرک آلودم که واقعا از کلی از دوره های استاد تلاش کردم مشکلم رو استخراج کنم و مدت ها رو خودم کار کردم تا الان خیلی بهتر شدم به لطف خدا
برای باور کمبودم کار کردن روی آموزه های دوره 12 قدم و دوره هم جهت با جریان خداوند واقعا کمک کننده بود.
البته دو تا فایل از استاد که یکیش راجع به این بود که هیچ چیز رو تحمل نکنیم و یکیش هم باورهای قدرتمند کننده در برابر باور های محدود کننده 2 بود که کار کردن روی این 2 فایل رو خیلی انجام میدم و هر بار من رو به ترمز هام هدایت می کنه و سعی می کنم تغییرات رو ایجاد کنم.
برای باورهای توحیدی هم واقعا دوره هم جهت با جریان خداوند چشمام رو به توحید باز کرد و بعد از کار کردن تعهدی روی این دروه تونستم صدای توحید رو توی همه فایل ها تشخیص بدم و روی ترمز های شرک آلود و توحیدیم به لطف خدا کار کنم
استاد من فقط می تونم سپاسگزاری کنم از شما و واقعا با تمام وجودم سپاسگزارم از شما. سه بار این فایل رو گوش دادم و سوالات رو هم جواب دادم و برم به امید خدا برای مرحله بعدی
دوستتون دارم و ممنونم که دست هدایت کننده خداوند برای ما هستید. خداوند عشق و برکت و سلامتی رو در زندگیتون بیشتر و بیشتر کنه
سوال اول : من با این که کسب و کار خودم رو داشتم ولی یکی از رفیقام گفت بیا شریک بشیم در مورد یه کار دیگه و من با این که تکامل خودم رو طی نکرده بودم ولی طمع کردم و رفتم شریک شدم
از پدر و برادر پول قرض گرفتم و کار رو شروع کردیم و بعد از یه هفته که گذشت این رفیقم یه نفر رو اورد که من اصلا باهاش ارتباط نمیگرفتم و خیلی حسم بهش بد بود
یه شب که داشتیم کار میکردیم من اصن ایقد حالم بد بود گفتم بابا این حتما یه نشونه هست که من نباید دیگه این کار رو ادامه بدم و با اینکه میترسیدم از اینکه پولم بره ولی به شریکم ویس دادم و گفتم من دیگه نیستم ، سود کار هم برای خودت و دقیقا بعد از یک ماه از گذشت اون اتفاق خبر بهم رسید که اون شخصی که جدید اومده بود همه چی رو دزدی کرده
خدارو صد هزار بار شکر میکنم که من رو هدایت کرد که از اون مسیر خارج بشم
من همون روز که از اونجا اومدم بیرون رفتم سرکار خودم و جالبه اصن این چند روز مغازه خودم تعطیل بود و روز اولی که من مغازه رو باز کردم اندازه کل ماه درامد داشتم و خوشحالم که به هدایت عمل کردم
سوال دوم : چند ماهی با یک شخصی توی رابطه بودم ، ماه های اول خوب بود ولی اون موقع من خیلی از خودم میزدم و به اون میدادم از لحاظ مالی منظورم نیست از لحاظ وقتی که میزاشتم
ما زیاد بحث میکردیم و همیشه مشکل داشتیم و هر روز خدا من حالم بود و خودم داشتم میدیدم من هم حالم خوب نیست و به طرز عجیبی درامد مغازه رو به کاهش بود ولی من باز توجهی نمیکردم میگفتم نه خودش اوکی میشه
اینقدر پس گردنی های جهان رو ندیدم که اخر با مشت و لگد اومد سراغم خخخخخ
چند تا دستگاه خریده بودم خراب شد ، درامد کم شده بود ، ارتباطم با رفیقام خراب شده بود
فقط بخاطر اینکه نشونه ها رو میدیدم ولی باز نمیخواستم خودم رو تغییر بدم
سوال سوم : اگر به اون موقعیت بگردم
1- ارزش بیشتری برای خودم قائل بودم
2- خودم رو اولویت قرار میدم
3- تمرکزم رو بیشتر روی کارم میزارم
4- میدونم که من لیاقت رابطه خوب رو دارم
5- همون نشونه های اول که حالم بد شد رو میدیدم رابطه رو تموم میکردم
سوال چهارم : هم باور های مخربم در رابطه رو میگم هم در مورد ثروت
در مورد ثروت قبل این که مغازه خودم رو داشته باشم جای دیگه کار میکردم با اینکه 6 سال اونجا بودم اینقدر بهم میگفتن مغازه خودت رو بزن و من اینکار رو انجام نمیدادم
1- از تغییر ترس داشتم
2- ناخوداگاهم این بود که من لیاقت کسب و کار خودم رو ندارم
3- همیشه بقیه رو مقصر میدونستم که نمیشه
4- میخواستم همیشه بقیه کاری برام انجام بدن
5- نمیخواستم از منطقه امنم خارج بشم
در مورد رابطه هم چند تا باوری هست که یادم میاد
1- اگه از این رابطه جدا بشم دیگه بهتر از این فرد گیرم نمیاد در صورتی که انسان های خوب بی نهایت هستن
2- من وظیفمه که حال بد اون رو خوب کنم در صورتی که من وظیفه ای در برابر کسی ندارم و برعکسشم هیچکس وظیفه ای در برابر من نداره
3- من وظیفه دارم از خوابم و وقتم و سرگرمیم بگذرم چون شخص مقابل خوشش نمیاد در صورتی که اگر طرف خوشش نمیاد و میدونی داری از رابطه ضربه میخوری باید خیلی راحت کنارش بزاری تا خداوند فرد بهتری رو وارد زندگیت کنه
سلام میکنم خدمت استاد عزیزم و خداروشکر بخاطر وجود شما
من سالیان سال بود که یه خواسته ای داشتم و بدلیل عدم لیاقت که که من توانایی انجامشو ندارم و من تو این موضوع خوب نیستم مانع حرکت من میشد،تا اینکه به مریضی های متعددی گرفتار شدم از قانون سلامتی هم استفاده کردم خیلی بهتر شدم ولی ذهن من خراب بود و تمام تمرکزمو انداخته بودم روی مریضی،و جهان میخواست که من حرکت کنم و تمرکزمو از روی این موضوع بردارم،و بلاخره حرکت کردم و این باور زو در خودم ایجاد کردم که من باید روی توانایی بی نهایت حساب کنم نه روی توانایی خودم و خداوند کارها رو برام انجام میده من فقط باید قدم بردارم درها باز میشن من واقعا توکل کردم بخدا و حرکت کردم ،به امید روزی که موفقیت کسب کنم و بیام اونو با شما عزیزان در میون بزارم
خدایا ای هدایتگرم در تمام مسیر زندگی ،هدایتم کن در این پروژه .
اکنون که مرا در فرکانس این پروژه ،همزمان با دوره هم جهت با جریان خدا ،قرار داده ای ،ومرا رشد داده ای ،وآماده ی این پروژه تغییر را در آغوش بگیر کردی ،خودت هم صداقت، خودشناسی و تغییر را قبل از اینکه چک ولگد بخورم ،نصیبم کن .
استاد سپاسگزارم بابت این پروژه
احساس می کنم خییییییلی بی نظیره ونتایج عالی داره .
خدایا هدایتم کن در این مسیر 18روزه ،باانگیزه ادامه بدهم ونتیجه بگیرم ،چون بیشترین تضاد من در بحث مالی است .
و جالب اینکه که سه روز میشه هدایت شدم به مرور از اول دوره احساس لیاقت
پرسیدم به بخش یازده که پاشنه آشیل دارم که دارم فرار می کنم والان می فهمم به جای فرار، توانایی هام را ببینم وبراش ارزش قائل باشم .
به نام خداوند بخشنده مهربان
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
در مورد مهاجرت بیشترین تغییر را دیدم ،قبل از اینکه چک ولگد بخورم را یاد میارم .
همه چیز عالی بود ودر شیراز زندگی می کردم ،از زمانی که چشم باز کردم.
ولی بزرگتر که شدم ،وازدواج کردم رفتم به بندرعباس ،که دوسه سال که همه چیز خوب بود، احساس کردم باید مهاجرت کنم .
ولی با بدهی و بدون برنامه اومدیم به شیراز که سخت گذشت .
14سال در شیراز زندگی کردم ،تااینکه دوسال پیش ،احساس کردم ،قبل از اینکه به تضاد بر بخورم ،باید مهاجرت کنم وبا اینکه همه چیز آرام خوب بود ،وداشت بروفق مراد می شد ،گفتم دیگه منتظر چکولگد جهان نمی مانم و باید بریم جای بهتر .
الان نزدیک به دوسال است در تهران ومی بینم داره همه چی بهتر پیش میره .
با اینکه اول مهاجرت کشتی من بی حرکت بود ولی خوشحالم که نماندم منتظر یه تضاد واومدیم در تهران .
الان به فضل خدا مغازه اجاره کرده همسرم و مطمئنم همه چی درست میشه .
چون جهان ،جهان لیاقت ها هست ،هرچی که خودت را لایق بهترین ها بدونی ،لاحرم جهان نصیبت می کنه .
چقدر تو این دوسال که در تهرانم ظرفم بزرگتر شد ،به فراوانی ها بیشتر ایمان آوردم،پول بیشتری به سمتم اومد ،روابطم بهتر شد ،خلاصه در همه جهات همه چی عالی شده .
انسانهایی که در فرکانسم نبودند ،دور شدند وفرکانس این شهر دقیق با فرکانس من جوره .
نزدیک به عمده لوازم سوکت که دوست داشتم نزدیکم باشه و بتونم مستقیم بگیرم ،هستم بدون هزینه باربری .
دیدن جنب و جوش افرادی که در تهران هستند ومثل شیر دارند حرکت می کنند وزرنگ هستند وچقدر راحت خرج می کنند وچقدر راحت پول می سازند .
این فقط یه تیکه کوچیک از اومدن به تهران هست
وخدا می دونه چه نتایجی برای همسرم داره .
چون اگر تو شهر قبلی می ماند درگیری وبدهی وچک همه چیز را بدتر می کرد.
ولی خدا به موقع مارا نجات داد از اون جا واکر بعد از چکولگد جهان می خواستیم بیایم که اصلا نمیشد واکر هم میشد خیلی اذیت میشدیم .
خدایا شکرت که کمکم کردی به موقع اومدیم قبل از برخورد با تضاد .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در زمینه سلامتی تا جایی پیش رفتم که جزو گروه دو بودم .
اینقدر چکولگد خوردم که اومدم تو مسیر
می دیدم وقتی غذاهای ناسالم می خورم ،کسل وبی حوصله ام ،باز ادامه می دادم .
حاضر بودم بمیرم ولی از فست فود وبرنج دست نکشم .
تا اینکه کار به بیمارستان وعمل جراحی کشید وتو دوماه ،سه تا عمل وبرداشتن کیسه صفرا و عفونت و بستری شدن ،باعث شد چکولگد جهان بیدارم کنه .
جوری لگد خوردم از جهان که دور خودم چرخیدم ووقتی بیدار شدم که شکم پاره از عمل ووزن بسیار کم و شاید تا مرگ دیگه فاصله نزدیک داشتم .
دیگه دیدم از دکتر و بیماری خسته ام و حاضر نیستم دیگه پام را بزارم تو دکتر وبیمارستان .
از 8سال پیش دیگه غذاهای ناسالم را گذاشتم کنار وهرروز به فضل خدا ورزش می کنم در منزل کوهنوردی با همسرم در هر موقعیتی .
تضادی که باعث شد بیام تو مسیر
ولی باید قبل از اینکه مجبور بشم ،ببینم درد ناشی از تغییر نکردن، بیام تو مسیر وجزو گروه یک بشم .
تضادها باعث رشد می شوند ولی اگر زرنگ باشم قبل از تضاد با هر نشانه ای از جهان ،باید حرکت کنم .
تو زمینه روابط هم چک ولگد خوردم حسابی از جهان ،وهمش به خاطر احساس لیاقتی که نداشتم و بقیه را بزرگ می دیدم و بهتر از خودم .
دیگه به بن بست رسیده بودم وتا جایی که خدا آبروی مرا حفظ کرد و نشانم داد که اگر دست بردارم اوضاع بدتر میشه .
چسبیدن به آدم ها ،وهر چه به.اهند انجام بدی براشون باعث شد در گیر چکوبدهی بقیه بشم ،وچقدر استرس داشتم ،چقدر اذیت کردم خودم را ،ولی باز ادامه دادم ،تا جایی که کار به جای باریک کشیدواومدم تو مسیر .
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
به خدا همش در همین احساس لیاقت خلاصه میشه
هر چی که نگاه می کنم،هرچی که برمیگردم،میبینم خودم را بی ارزش میدیدم ،ولایق ندیدن خودم .
از ماست که بر ماست .
اگر به موقعیت قبل برگردم ،با دیدن هر نشانه تغییر میکنم ،برای خودم ارزش قائل میشم ،وهرچیزی که وصل کردن به اینکه از بیرون درست شده که من درست شم ،را میذارم کنار واز خودم شروع میکنم .
و حرکت میکنم خودم را لایق بهترین ها میبینم .
با خدا ارتباطم را بهتر میکنم وفقط روی اون حساب میکنم ،وازش کمک میخوام .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
ترس از تغییر
بزرگ کردن بقیه در ذهنم که باید همسرم راضی باشه واون اجازه بده .
مردها بهتر پول می سازند ومن قدرتی ندارم .
خودم را بی قدرت وضعیف جلوه دادن
بی ارزش کردن خودم وباور نکردم توانایی هام
باور نکردن پول ساختن خودم وقدرت را به غیر ندادن
خودم را قوی نداشتن وترس از دست دادن پول هام
بعد از دوره احساس لیاقت رفتن سر کار وبا وجود تضادهای کار ،واخراج از کارم ،فهمیدم من باید روی احساس لیاقتم کار کنم و هنوز آماده نیستم .
وکار خودم را شروع کنم ویرایش خودم کار کنم نه بقیه .
ونخواهم که از بیرون چیزی را تغییر بدم ،چون من داشتم در ظاهر حرف میزدم ومی گفتم من لایقم
بسم الله الرحمن الرحیم
بدون معطلی میخوام برم سراغ جواب دادن به سوالات اما همیشه اول باید از شما استاد نازنینم و خانم شایسته فوق العاده بابت بهبود توی سایت که همیشه زحمت میکشید و ما ازون بهبود ها بی نصیب نمیمونیم و کلی درس میگیریم و روند زندگیمون و تغییر میدیم تشکر کنم
خداروشکر که شما رو توی زندگیم دارم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
جواب من نسبت به این سوال بر میگرده به چهار سال پیش که تابستون بود و من قرار بود مهر ماه اون سال تازه برم کلاس دهم و اون تابستون همه چیز خیلی خوب بود و تضاد خاصی رو به یاد ندارم که داشته بودم و روابطم خوب بود تقریبا در کل مشکل خاصی تو زندگیم نبود اما تابستون اون سال خیلی یکدفعه ای یه حس عجیب و قدرتمندی توی من داد میزد که بیا بهبود پیدا کنیم و اون تابستون به مدت 2 ماه و خورده ای 5صبح پا میشدم، انگلیسی و کره ای میخونم( که انگلیسی من در عرض چند ماه کوتاه بسیار عالی شد اما بخاطر باورهای محدودی که داشتم کره ایم اصلا تغییر نمیکرد)، و توی اینستاگرام یسری افراد و دنبال میکردم که درباره موفقیت صحبت میکردند و انقدر دیگه درگیر این بود که ببینم اون آدمها درباره موفقیت چی میگن که راهم بصورت معجزه آسا به سایت کشیده شد و کلا از نظر خودم وقتی که از تابستون اون سال دلم خواست که یه جور دیگه زندگیکنم احساس میکنم زندگیم خیلی تغییر کرد و معنای زندگی کردن رو درک کردم.
اصلا وقتی فکر میکنم به اون دوره احساس میکنم بعد ازون تغییراته که من دارم زندگیمیکم و از زندگیم لذت میبرم انگار نقطه تغییرات من اونجا بود
و بزرگترین تیجش این بود که با دانش زبان انگلیسی خیلی توی دروس تخصصیم کمک کرد و هر وقت جایی توی اپلیکیشنی چیزی به مشکل بر میخورم به راحتی ایمیل میزنم و مشکلم و بیان و حل میکنم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
من از بچگی عادات بدی داشتم تو نشستن خوابیدن و یه بچه دبستانی ای بودم که تقریبا ریزه میزه بود و بخاطر جابه جایی کوله های سنگین و بعلاوه عادات نامناسبی توی نشستن و خوابیدن داشتم من همیشه شونه های افتاده ای داشتم، و مخصوصا سال کنکورم که مدام پشت میز بودم و با حالت نامناسب و غیر استاندارد میشتم پشت میز وضعیت شونه هام بدتر شد. خیلی اوقات مخصوصا تو بچگی که برام اهمیتی نداشت ولی خب وقتی بزرگتر شدم و به دنبال زیبایی بودم از کلاس 11ام رفتم و ورزش کراسفیت و انجام دادم به این امید که وضعیت شونههای من بهتر بشه. بعد از گذشت یکسال متوجه شدم با اینکه من باشگاه میرم و اضافه وزن ندارم چرا یه حالت زیر شکمی دارم؟ و اگه برای دوهفته ورزش نکنم شونه های من به حالت قبلی شاید بدتر هم برمیگردن؟
وقتی باشگاه میرفتم شونه های من تغییر کرده بود اما نه انچنان و این تغییر دائمی نبود! یادم میاد که پاییز پارسال بود که اومدم خم بشم و دیدم کمرم تیر عجیبی کشید! و درد وحشتناکی داشتم تا این حد که من برای ثانیه های طولانی تو حالتی که میخواستم کاری رو انجام بدم خشکم میزد تا فقط اون درد از بین بره و بعد به کارم ادامه بدم! با خودم میگفتم آخه یه دختر جوون چرا باید کمر دردی به این شدیدی داشته باشه؟ و بعلاوه کراس فیت ورزش سنگینی بود! و استخون و بدن من برای ورزشی به این سنگینی با جثه ریز من ساخته نشده بود مخصوصا وقتی که استخون من تو حالت طبیعی و درست قرار نگرفته بود! بعد از چند وقت متوجه شدم گودی کمر دارم! یعنی همون سال اولی که ورزش و شروع کردم گودی رو داشتم ( بخاطر همون عادات نامناسب خوابیدن و نشستن) اما بخاطر اصلاح نکردن حالت خوابیدن و نشستن و ورزش سنگین باعث شد این گودی شدید بشه. بعد ها متوجه شدم چون وزنه هاییبیشتر از وزن خودم میزدم و چون از قبل استخونم در حالت درستی نبود هر سری این وزنه ها به کمر فشار عجیبی میاوردن و گودی شدیدتر میشد تا اینکه خوب به یاد دارم آخری ها حتی وقتی یه وزنه سبک میزدم و بعد بلند میشم کمرم تیر عجیبی میکشید و از شدت درد راه میرفتم تا حواسم پرت بشه!
آقا من دیدم اوضاع خیلی خیطه و داره بدتر میشه! تصمیم گرفتم دیگه باشگاه نرم!! و توی اینستا(من این اپلیکیشن و تو گوشی خودم دارم اما به ندرت شاید فقط برای استوری گذاشتن توی پیجم که اونم خیلی خیلی به ندرت پیش میاد برای لحظاتی واردش میشم) توی قسمت suggest های پستی برام یه پستی اومد توی قسمت هوم که یه خانومی بودن که سالهاست توی کره زندگیمیکنن و دارن درباره ورزشی حرف میزنن که درباره اصلاح فرم استحوان صحبت میکردند و ایشون اولین مربی ایرانی این ورزش هستند که از خود کره دوره ها رو گذروندن و مربی شدن
خلاصه وقتی دیدم همچین ورزشی هست دوره رو خریدم و وسایل مورد نیاز و تهیه کردم و شروع به ورزش کردم و بزرگترین بهاش این بود چون گودی کمرم و شونه های افتادم وضعیتش خیلی بد شده بود من درد زیادی رو تحمل کردم تا وضعیت استخونام بهتر بشن و فقط با انجام 2 هفته کاملا کمر دردهای شدید من از بین رفت، بعد از سه ماه، تغییرات چشمگیری نظیر بهبود گودی کمر و شکم روبه جلو،بهبود گردن روبه جلو، بهبود وضعیت شانه و زیباتر شدن اندامم داشتم
و خدارو هزاران بار شکر میکنم که الان یکساله که دیگه حتی یه کمر درد ریز به خاطر خم شدن و تجربه نمیکنم مخصوصا اون دردای وحشتناکی اون موقع من بدنم خشک میشد و توی یه حالت قفل میکرد تا اول اون درد ازبین بره و بعد به بقیه کار ادامه بده
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به اون دوره برگردم اول از همه سعی میکنم به هیج عنوان رو حالت دَمَر نخوابم و صاف تر بنشیم و از همون موقع بابت داشتن افتادگیشونه که خیلی شدید نبود یکسری حرکات اصلاحی رو انجام بدم که توی یوتیوب و اپلیکیشن های مختلف پره!
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
اینکه با خودم میگفتم حالا هنوز بدنت خوبه و خیلی داغون نشده!
اینکه تغییرش خیلی سخته و درد داره
قبل ازینکه دوره رو بخرم میگفتم گرونه من نمیتونم این پول و جور کنم در حالی که مدام پول دوره جور میشد اما به جای دیگه خرج میشد
سعی میکنم این باور و جایگزین کنم که همیشه از بهتر، بهتر تری هم وجود داره و هیچ چیز تو دنیا ثابت نمیمونه یا بدتر میشه یا بهتر!
برای اینکه ورزش درد آوری بود( چون استخون ها توی جای درستشون نیستن و باید اصلاح بشن) گفتم بیا تکاملی و خیلی کم کم شروع کنیم و به مرور تعداد حرکات و زیاد کنیم! و این باعث شده بود که خیلی اذیت کننده نباشه تازه بگی عه همین بود! خیلی خوب بود
البته الان هم باید این ورزش و انجام بدم اما بخاطر باورهای محدود کننده ی دوتای اولی که نوشتم خیلی وقته که انجام ندادم و باید قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه خیلی سریع اقدام به تغییر کنم
و در آخر ممنون از کسانی که خوندن و ممنون از استاد عزیز و خانم شایسته نازنین بابت مطرح کردن این 4 سوال
خدایا شکرت
سلام بهاره ی عزیز..
تحسینت میکنم که به خوبی نشونه هارو دریافت میکنی و سعی میکنی روی خودت کار کنی و مهم تر اینکه از سن خیلی خوبی شروع کردی و این جای بسی خوشحالی داره که پیشرفتها و موفقیتهای زیادی در انتظارته…و چقدر عالی داری قانون رو درک میکنی…
من هم از سن خیلی کم به خاطر عادت بد تو نشتستنم دچار افتادگی شونه شدم و رفته رفته این اوضاع بد و بدتر شد…من هم زمانهای بسیاری رو خواستم که این مسئله رو درستش کنم با ورزشهای اصلاحی اما چون هم عجله داشتم برای اینکه زودتر نتیجه بگیرم …همینکه باور مخربی داشتم که این موضوع به این راحتیا درست بشو نیست مدتی ورزشهای اصلاحی رو انجام میدادم و خیلی زود ناامید میشدم و رها میکردم…و سالهاست ذهنم درگیر این موضوعه و نتونستم کاری برای این موضوع بکنم.و همش دارم به تعویق میندازم و میگم بزار بعدا که قانون سلامتی رو شروع کردم روی این موضوع هم کار میکنم..ممنون میشم تو این زمینه اگر تجربه ای داری یا باور خوبی که ایجاد کردی که کمکت کرده رو بهم بگی…و ازت ممنون میشم اون دوره ای که خریدی و ازش نتیجه گرفتی رو بهم معرفی کنی…
برات آرزوی بهترینهارو دارم عزیزم
سلام به خانم کوشککی نازنینم
ان شاءالله همیشه در پناه الله باشید
اسم ورزشی که من دارم در حال حاضر استفاده میکنم
ورزش SNPE هستش
که این ورزش فرصت این و میده تا بتونیم استخون هارو به حالت صحیحش برگردونیم
امیدوارم بتونه کمک زیادی بهتون بکنه
به نام خدای بخشنده مهربان
شکرت براای یهه هدایت ناب دیگه
تمرین
سوال اخرین تغییر چی بوده
اخرین بهبودم دیشب بوده
من بهبود های کوچیک روزانه دارم
تازگی یه بهبودی که داشتم ساعت میزارم وبه کارم که خانم تو خونم برنامه دادم
وبرنامه بهبودها از ساعته شش هست تا نه
وتوی بهبود خونه هست و الان بهبود ها روی بقیه هم اومدن مثلا
توی باورسازی مینویسم جملات طلاییو مینویسم یا خلاصه نویسی میکنم با شکل اینا بهتر میفهمم شکرت
واین باعث شده از فایلی که بارها شنیدم نکات طلایی دربیارم واون نکات براام ایده وتبدیل به نتیجه وهدایت به انقد فراوانی داشت شکر
واخرش خیلی اسوده عزیز دلم زنگ زد گفت بیا بریم بیرون وکلی فراوانی نشونم داد شکرت
سوال دوم
نشونه ولی کم توجهی
توی عزت نفس پایین لیاقته پایینه
وببین دختر مگه باید انقد محکم باشه تضاد مگه باید ازت کلی انرژی بگیره قوی بشه تا بفهمیش
بیا بهبودش بده
افرین مثلا امروز طبق لیاقت قدم درستو برداشتتی افرین
واین بهبود این کارو ول نکن
این چرا باید به جاهای باریک ودردناک برسه
اخه
زودتر بهبودش بده
توی همه چی میشه بهبود داد حتی این
….چه باور ترمز جلوی بهبودتو گرفته
زهرا نمیشه اخه دوره شو ندارم که خودمو بهبود بدم …زهرا مگه بقیه کارهات دوره شو داشتتی ههداایت سلاپمتی وزن کم کردی دوره میخاس هددایتی اسوده پیش بررددی
مگه باور توحیدیی چشم زخم دوره میخاس راحت باورش کردی واسوده شدی
اخه من که هنوز کارم انقد رشد بهبود نداشته که بشه
ازش فروش داشت …بلاخره انقد ارزش داره همین الانم
اخه. الگو ندارم …این همه الگو زن اطرافت با شیوه متفاوت توهم یه شیوه. متفاوتی دیگه
اخه اگه هدایت باور داشته باشی همینجوری باید خودش مشتری بیاد تو لازم نیس. کاری کنی…ولیی للازم به بهبود باوریییی هس..لازم به بهبودد کارت هس
…من زنم …خیلی سخته ….کارش سخته. وعزتمو ممیببره ززیر سوال ….
نوچ …اصلا عزت نمیبره زیر سوال کار کردن باعث زنده بودنت افتخارت هس باعث شیرینی زندگیته
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
«وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ»
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به استاد عباسمنش عزیزم
سلام به استاد شایسته نازنینم
سلام به همه دوستای گلم تو سایت الهی
استاد جان هر بار که تو دوره هم جهت میگین کسانی که تو گذاشتن کامنت کم کاری میکنن … من احساس خجالت میکنم ، راستش فکر نمیکردم شرایطم به این سمت بیاد و چالشی رو باهاش روبرو بشم که بخواد همه جوره منو بکوبه و بسازه.
به خاطر اینکه گفتین درباره اتفاقات ناحالب با هیچ کس حرف نزنیم من هم نمیتونم بنویسم هم زمانم اجازه نمیده تا به وقتش که بتونم بعد از این چالش یا زمانی که وقتش برسه براتون با عشق بنویسم.
فقط میتونم بگم دارم سر سپرده تر بودن و قدرتهامو به چالش میکشم.
دارم سعی میکنم زیر نور خدا حرکت کنم.
دارم ظرفمو آماده آنچه براش دلمو میبره میکنم.
اما دوست دارم اینجا سعی کنم حتی کوتاه شروع به نوشتن کنم تا همین ممنتوم منو کمک کنه برای نوشتن تو دوره ها.
عاشقتونم با همه وجودم از شما و خانم شایسته سپاسگزارم و باز سخاوت و لطف شمارو تحسین میکنم که نتیجه اش برای من شده دریافت فقط سخاوت و سخاوت و سخاوت از جهان ، طبق اصلی که میگه به هر آنچه توجه کنید از همون وارد زندگیت میشه.
استاد جان شما بینظیرید و برای همینه که خداوند به همراه بینظیر طبق قانون طیبات و طیبین بهتون داده.
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
خدایا شکرت بی نهایت شکر برای این رزق مقدس
به امید پیشرفت کردن وقرارگرفتن در دسته چهارم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد،
مسیرت رااصلاح کردی واز تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
هفته ی پیش ما ظهر پنج شنبه رفتیم روستای خانک ،
که به مادررسول جان سر بزنیم
و باید درختهای باغ رو هم آبیاری میکردیم
زمانی که رسیدیم دیدیم آب قطع شده
واز طرفی هم قرارمون بود که همون شب
برگردیم خونه خودمون
چون فاصله خانک تا کرج حدود دوساعت ونیم هست و نزدیکه خداروشکر
ولی قطع شدن آب باعث شد کار ما طبق برنامه پیش نره و قطعا هدایت دونستیم نه تضاد …
همین تغییر زاویه دید اوضاع رو بهشتی تر کرد ،
رفتیم کنار آبشار روستا و بابچه ها بازی کردیم
کم کم شارژ گوشی داشت تموم میشد
و من درحال کامنت نوشتن برای سعیده جان شهریاری بودم
برگشتیم سمت باغ ونشستم کنار درختهای انار و نسیم پاییزی میوزید خیلی دلبرونه وناب
شروع کردم به شکرگزاری کردن
چشم تا کارمیکرد آسمون پراز ستاره بود
نمیدونین چه ذوقی داشت
صدای شغالها و چشمک زدن ستاره ها …
ساعت حدود هشت ونیم آب اومد
و به لطف آبیاری قطره ای تونستیم تا ساعت 11شب
درختهارو آب بدیم وتموم بشه …
آماده شدیم که بیاییم خونه خودمون،
مادررسول جان داشت با بچه ها خداحافظی میکرد
گفت کاش امشب می موندید الان دیروقته
شما تا برید وبرسین خونه من خوابم نمیبره !!
رسول جان رفت از انباری شون گردو برداره که ببریم
خونه مون ، همون جا پشت سرش رفتم و گفتم
نظرت چیه امشب بمونیم ؟!
نگام کرد و گفت هرجور دوست داری
اگه دلت میخواد بمونیم باشه می مونیم
گفتم نه ! من از نگاه جلسه ششم
و هماهنگی ذهن وروح میخوام بمونم
یه کم تعجب کرد وگفت: توضیح لطفا؟
گفتم بببببیییین امشب سرتاپا قراره
تمرکزمون به مهربونی های مادرشما باشه
وتحسین تموم قشنگیاش
گفت: باشه قبول …
گفتم من اگه خودمو جای مادرشما بذارم
دلم میخواست نوه هام بیشتر پیشم باشن ..
خندید و گفت فاطمه چی میگی !!
چی شده !!
باشه می مونیم …
اون شب استاد جان نمیدونین چه شبی رقم خورد
چقدر خوشحالی تو قلبم احساس کردم
تا ساعت یک ونیم شب
من تو ایوان خونه نشسته بودم به تحسین کردن
چقدر باعشق از مادر رسول جان و دست پختش
و ویژگی های خوبش تعریف کردم
از رنگ خاص چشمهاش که دیوونه کننده است
از بس جذابه
بی نظیره بی نظیر …
چندین بار اشک توچشماش جمع شد
نمیدونین با چه آرامش عجیبی اون شب خوابید
به رسول جان گفتم بببببیییین
قیمت این نفس کشیدن مامان و خواب راحتش
چقدر می ارزه ؟!
فردا صبح ساعت شش بیدارشدیم
چه هوایی چه مناظری دیدیم ….
واز فرصتی که داشتیم نعمت خدارو قدردانی کردیم،
بعد آماده شدیم و با حال خوبی برگشتیم خونه
تو مسیر متوجه شدیم دیشب مسیر اصلی بسته شده
و خداروشکر ما از مسیر جایگزین فرعی برگشتیم
درصورتی که شب اگه راه می افتادیم
به مشکل برمیخوردیم تو تاریکی شب ومسدود بودن جاده…
این اسمش چیزی جز هدایت خدا نیست ..
اینجا به وضوح متوجه شدم خدا حواسش بهم هست
خیلی بیشتر از خودم
خدا خیلی جلوتر از من از همه چی خبرداره
کافیه بهش اعتماد کنم فقط …
و نتیجه ها از راه رسیدن :
تو مسیر بودیم که مامانم زنگ زد برای ناهار بریم اونجا
این شد رزق اول از طرف خدا
وسط های راه بودیم که همکاررسول جان زنگ زد و
گفت چای ساز هدیه دادن ،
این شد رزق دوم از طرف خداوند
رسیدیم خونه ی مامانم ینا که زنداداشم هم اومد،
زنداداش من دختر خاله م هست
جالبه دیدم یه شومیز قهوه ای رنگ آورد و گفت
فاطمه جان این برای شماست از طرف مامانم
یعنی خاله م ،
این شد رزق سوم از طرف خداوند ..
خدا میدونه چه حال و روزی داشتم من
چشام قلبی قلبی شده بود
خدایی که هر لحظه داره پاسخ میده و میبینه
که تو قلب ما چی میگذره …
من یه تغییر کوچولو انجام دادم
اونم از سر لذت بیشتر و موندن در روستا پیش مادررسول جان و قدردانی از وجود پربرکتش،
اما خدا مثل همیشه شاهکار کرد شاهکار …
چی میشه این روزها که دارم روی دوره احساس لیاقت کارمیکنم و به جلسه تکمیلی چهارم رسیدم
و دارم مرور میکنم
همزمان از این پروژه رونمایی میشه
این همزمانی کار خداست که آماده ترم کنه …
که از جلسه اول امروز شروع کنم و سوالهارو باعشق جواب بدم تا برسم به گروه چهارم به امید الله یکتا…
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
و استاد شایسته مهربونم بابت این
پروژه ی جادویی لیاقت
سپاسگزارم از دوستان بهشتیم
با کامنتهای سرشار از عشق و آگاهی شون
خیلی دوستتون دارم و عاشقونم
خدا حفظ تون کنه
سلام فاطمه جان
عزیزم کامنتت بی نظیر بود چقدر حس خوب داشت و اینکه ایده موندن شب در روستا و تحسین مادر همسرتون خیلی جالب بود و نتایج فوق العاده فردا لذت بردم و به ذهنم اومد منم بیام مدام از کوچکترین مواردی که از خانواده ام میبینم از همکارانم میبینم تحسین شون کنم و از خدا بخاطر این داشته ها قدردانی کنم مرسی فاطمه جان به لطف یگانه هستی همیشه پر زرق و روزی باشی ️
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام آزاده جااانم
عااااااااشقتم رفیق بهشتیم
سپاسگزارم از لطف ومهرت نازنینم
عزززیز دلم قربونت برم من ،
خداروشکر برای دریافت این نشونه و تمرکز گذاشتن روی ویژگی های خوب خانواده و اطرافیان تون وتحسین کردن شون ..
البته که خبردارم خداروشکر
شما در مدار خانواده ی محترم ونازنین توحیدی قرار دارین و بی نظیرین …
بارها از کلام خانم سلیمی جان تعریف وتمجیدهای جانانه از خانواده ی توحیدی تون
به جان دلم رسیده …
خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت عزیزدلم
خداروشکر برای نعمت حضور پربرکت وارزشمندت تو زندگیم نازنینم
خداروشکر برای داشتن خاله ی بی نظیری و بهشتی مثل خانم سلیمی جان ارزشمند تو زندگیت
خداروشکر برای دخترخاله های توحیدی وفوق العاده توزندگیت قشنگگگگگ جااانم
قلب مهربونت میبوسم
خیییلییییی خیلیییی دوووست داررررم
قدردانم بابت تبریک تولدم
با تموم قلبم پیامتو خوندم دلبرجان و کِف کردم ..
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
سلاااام فاطمه عزیزم امروز عجب پرروزی تر شدم با اون نقطه آبی که همیشه برام پر از خیر و برکت و هدایت های خداوند هست ممنون فاطمه جانم منم خیلی به خاله و دخترخاله هام افتخار می کنم بابت اینکه در این جمع فامیلی در این راه و این مسیر الهی تنها نیستم و از همه مهم تر به برکت دختر گل و نازنینم نسیم جون با استاد آشنا شدم خیلی خیلییییییییییییییییییی دوستون دارم و با خوندن کامنت هاتون سرشار از عطر هدایت الهی میشم بازم تولدتون مبارک دختر خدا
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به فاطمه مهربان و توحیدی
آخه فاطمه جانم تو چقدر ناز و مهربونی
کاش پیشت بودم و با عشق بغلت میکردم و تو را غرق بوسه می کردم.
باورت میشه اون عشق و محبتت را با تمام وجودم حس کردم و فرکانسش را دریافت کردم.
اتفاقا قبل از خواندن کامنت شما ،همسرم بهم گفت که شب بریم خونه مادر من پیشش باشیم و همانجا بخوابیم .
چون مادر همسرم تنها هستن گاهی وقتها پنجشنبه شبها از ما میخوان بریم در کنارش باشیم .
راستش اولش زیاد تمایل نداشتم که برم چون خانه خودم راحت ترم .
ولی با خوندن کامنت شما، نظرم عوض شد گفتم بیام از نگاه فاطمه جان بهش نگاه کنم ،این که مادر همسرم چقدر خوشحال میشه که ما آنجا برویم و شب با آرامش بیشتری به خواب میره .
به همسرم گفتم که باشه برویم .
فاطمه جانم آنقدر کامنتات ساده و آموزنده هستن که من هر بار کلی ازش یاد میگیرم و سعی می کنم در زندگی ازش استفاده کنم
ممنونم که با عشق برایمان می نویسی .
خدا شما و رسول جان را برای ما حفظ کنه .
امیدوارم شما و رسول جان به همراه محمد حسن جانم و هلیسا جان خوشگلم در کنار هم همیشه سالم و شاد و خوشبخت باشید
می بوسمت خواهر مهربونم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام منیژه جان عزیزم
عااااااااشقتم رفیق بهشتیم
سپاسگزارم از مِهر ولطفت نازنینم
بوس به روی ماهت زیباترینم
خداروشکر میکنم که همه ی دوستان بهشتیم دراین سایت بهشتی برای من مثل رزق پربرکت خداوند هستن و نعمت بزرگی هستن ..
من خودم دورسرتون بگرررردم عزیزم
که اینقدر قشنگ متعهد وعملگرایی هستین …
خداروشکر که داریم قدم قدم درکنارهم
عشق و آگاهی یادمیگیریم
تا درمسیر بهتر هماهنگی ذهن وروح قراربگیریم و زندگی مون هموارتربشه
اییییی جاااانم خداروشکر برای نعمت
پربرکت مادرهمسرتون عزیزم
خدا حفظ تون کنه
چقدر هم قشنگ و عالی
بوس به قلب مهربونت قشنگگگم
الهی که همواره درکنارهم روابط
بی نظیر و مهربونی نوش جان کنین
منم خیلیییی دوووست داررررم رفیق جانم
خدارو شکر برای نعمت حضور پربرکت وارزشمندت
تو زندگیم دلبر جانم
خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت عزیزدلم
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداباشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟ یه خرده برای جواب دادن به این سوال گیجم نمی دونم مواردی که تو ذهنم هست جز این گزینه میشه یا نه اما فکر میکنم آخرین بار زمانی که با یک تماس تلفنی با مامانم متوجه چیزی شدم که بارها درباره اش با خانواده و خودم کلنجار رفتم. اما اینبار با یک جمله که انشالله موفق باشید و دیگه تماس نمی گیرم و شما مسیر خودتون رو برید مکالمه تمام کردم و بعد از اون هیچی تماسی نگرفتم و تماسی رو پاسخ ندادم. همه عزیزانی که فکر میکردم میخوان در ادامه بیان و نصیحتم کنن. بهم حس گناه بدن و غیره رو هم از لیست تماسم حذف کردم. سالهاست مورد آسیب روانیم از سمت خانواده و از دوسال قبل با یه اتفاقی که در حقم کردن و بعد مجموعه رفتارهای بعدیُ سکوت من و حتی روشن شدن حقیقت برای همه که چطور اونا دارن بهم آسیب میزنن ( اما همچنان همه فامیل هر زمان با اونا ملاقات میکنن یه دور با اومدن به خونه من یا تماس تلفنی و القای حس بد به من سعی دارن به قول خودشون ثابت کنن که من یه فزرند بی لیاقت و ظالمم و هربار من سکوت و صبر میکنم چون معتقدم که ماه پشت ابر نمیمونه و هر بار هم بقیه متوجه میشن اما حتی بابت تهمت هایی که به من زدن عذر نمی خوان و این سیکل تکرار میشه) انگار بخشی از قلبم سفت شد و اون دلسوزی من از بین رفت تونستم دیگه نبینم و نشوم اونا رو و حتی قطع ارتباط کامل کنم. نتیجه اش برای من اینکه دیگه خبری ندارم بابت هر گفتگو یا خبر روزها و ساعت ها ناراحت نیستم. دیگه کسی در خونه منو نمیزنه با اینکه بارها دیده که خانواده من فقط در حال مظلوم نمایی و سیاه کردن من هستن وارد خونه بشه به عنوان مهمون و روح و روان منو بهم بریزه به من یه برچسب ظالم و خودخواه و بی لیاقت و … بزنه و بره. و من ارامم با خودم و خدا
سوال 2: خیلی زیاد هست. درباره عمیق ترین هاش نمی خوم حرف بزنم اما یه چیزی که می تونم بگم اینکه در مسیر کارم هزینه های بی خود کردم و راه های اشتباه زیادی رفتم که منجر به دیر لانچ شدن پروژه و خیلی چیزای دیگه شد همین الانم درگیر همونم
سوال 3: کل فرآیند تغییر میدم و خودم میشینم و بخش هایی رو همزمان یادمیگیرم ( هنوز کمیتم در این مورد میلنگه و آگاهم بهش)
سوال 4: این کار سخته من بلد نیستم. تو این سن نمی تونم یاد بگیرم. و حوصله ندارم ( این موضوع حوصله ندارم خیلی به خودم میگم عملا من بعد از کار اولم که هزینه هام تامین میکنه حوصله ندارم کار دیگه ای بکنم و همین باعث شد بعد از سه سال هنوز از کار خودم نتیجه نگیرم) حقیقتا اصلاح نکردم و دنبال همین که بتونم راه حلش پیدا کنم
سلام به استاد جان جانانم
سلام به خانم شایسته ی نازنینم که خیلی وقته روی ماهشو ندیدیم ولی دست بوس زحمت هاش هستم و از صمیم قلبم دوسشون دارم و زحمت این پروژه رو کشیدن و عوامل سایت بهشتی مون
و دوستان آگاه و موفقم پیشاپیش از تک تک تون سپاسگزارم بابت جمله جمله کامنت هایی که قراره پای این پروژه بنویسید و بشه چراغ راه برای من .
دست هاتون رو به گرمی و عشق میفشارم که قراره تایپ کنن .
وای چه اسم قشنگی برای این پروژه انتخاب کردید .
تغییر را در آغوش بگیر
هنوز فایل صوتی و تصویری روگوش ندادم و و مقاله رو هم نخوندم حتی ولی فقط اسم پروژه رو دیدم قلبم گفت بیام بنویسم و تو فرصتی که خلوت هستم بشینم به فایل گوش کنم و صادقانه به سوال ها جواب بدم و تو دفتر خوشگل و زیبام که از قبل برای این پروژه تهیه کردم ، بنویسم .
وای که چه پروژه ی عالی بشه و گفتگوهای عالی ای رو قراره دوباره گوش بدیم و مرور کنیم و قانون رو در دلش دوباره مرور کنیم .
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا سپاسگزارم که مرا به راه راست به راه آنان که به آنان نعمت دادی هدایت کردی
خدایا شکرت خدایا سپاسگزارم برای این گام به گام بی نظیر و دستورالعمل بی نظیر دوره خدایا سپاسگزارم برای قرارگیری در مدار استاد عباسمنش و دوستان بی نظیر همراه در این گام به گام
واقعا وقتی صبح بیدار شدم و این هدیه رو به من دادی متوجه شدم امروز یه روز بی نظیره و بی نهایت سپاسگزارم خدای من
استاد من واقعا برای سایت خودم که سایت آموزش نقاشی هست خیلی دارم از شما الگو می گیرم و با همین الگو گیری ها تونستیم به بهترین رفرنس آموزش نقاشی ایران تبدیل بشیم. بخصوص که با الگو گیری از گام به گام های سایت شما گام به گام های آموزش نقاشی بی نظیری درست کردم که روزانه افراد زیادی دارن از صفر تا صد طراحی و نقاشی رو در سایت ما یاد میگیرن و بی نهایت از شما سپاسگزارم و از خداوند سپاسگزارم که من رو هدایت کرد به این مسیر
و همه این مسیر ناشی از تغییراتیه که من دادم
من که الان به راحتی و با جرات میگم ما بهترین رفرنس آموزش نقاشی در ایران هستیم تا همین چند سال پیش یه ویزیتور بودم که یه روز بهم الهام شد این سایت رو بزنم و اون شروع تغییرات کاری من بود. قدم کوچیکی بود ولی برداشتمش و بعدش دنیایی از هدایت ها اومد. البته تغییرات همیشه در حال الهام شدن هستن ولی من به اندازه ظرفم می شنومشون و به اندازه شجاعت و احساس لیاقتم بهشون عمل می کنم.
به لطف خدا وقتی به زندگیم نگاه می کنم خیلی جاها تلاش کردم جز گروه سوم و چهارم باشم و با دیدن اولین نشانه ها یا قبل از اولین نشانه ها خودم تغییر ایجاد کنم. تغییرات کاری تغییرات بدنی با قانون سلامتی تغییرات اعتماد به نفسی با دوره عزت نفس و لیاقت و کلی تغییرات که ایجاد کردم و خیلی خوشحالم از این بابت و همه این تغییرات منِ الان رو ساخته و این من رو خیلی دوست دارم و بی نهایت از شما و خداوند سپاسگزارم که من رو در این مسیر با راهنمایی های بی نظیر شما قرار داد.
حالا میرم سراغ جواب دادن به سوالات اولیه این گام به گام که مطرح کردید تا بعد برم سراغ ادامه مراحل:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
راستش آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیر رو اصلاح کردم دقیقا همین الان در لحظه ای بود که این سوالات را کپی کردم تا جواب بدم. که یه تماس از سمت کارمندم داشتم و تغییری که قراره انجام بدم رو بهش اعلام کردم و همه چیز هم اوکی شد تا این تغییر رو در روند کار انجام بدیم.
اما می خوام به عنوان آخرین بار که قبل از برخورد با تضاد مسیر و اصلاح کردم و رفتم تو دل چالش و تغییر ایجاد کردم از بزرگترین تغییری که قبل از تضاد حتی قبل از بوی تضاد ایجاد کردم رو بگم و اون زمانی بود که از شغل ویزیتوری با بیشترین درآمد و 11 سال سابقه کار و بیمه و… در اومدم تا شغل رویاییم یعنی کسب و کار اینترنتی رو شروع کنم. بهمن ماه 1401 با نشانه ای بی نظیر و زیبا که همیشه توی یادمه تصمیم گرفتم از کار در شرکت در بیام و تمرکز کنم روی کار خودم و به شرکت اعلام کردم و تا آخر سال فقط در شرکت موندم و از 1 فروردین 1402 دیگه من ویزیتور نبودم و این یکی از بزرگ ترین تغییراتی بود که ایجاد کردم و بی نهایت نتیجه ملموس برام داشت که اینجا می گم.
بزرگ ترین نتیجه ای که برام داشت آزادی بی نظیر زمانی و مکانی بود که به دست آوردم که بتونم با لپ تاپم هر جایی که دوست دارم کار کنم و هر زمان که دوست دارم کارم رو انجام بدم.
البته بزرگ ترین نتیجه زیاد داشت. یکی دیگه از بزرگ ترین نتایجش آرامش بود. توی زمان ویزیتوریم به خاطر استرس ها و سرکله زدن با مشتری ها شب ها تو خواب حرف میزدم و یا همش داشتم خواب میدیدم که با مشتری ها دعوا می گیرم. از ترشح کورتیزال (هورمون استرس) بی نهایت رسیدم به آرامش بی نهایت
کل وام هام رو به خاطر تصمیم به انجام این تغییر قبل از استعفا تسویه کردم. 130 میلیون بدهکاری وام برای خرید خونه داشتم که به لطف خدا و هدایتش با فایل های آقا رضا توی 3 ماه صفر کردم.
چون دیگه هیچ بدهی نداشتیم به راحتی یه عروسی خیلی عالی و کاملا نقدی گرفتیم.
چون آزادی زمانی داشتم قبل از عروسیمون یه پیاده روی کربلا رفتیم و کل روزهاش هم فست بودیم و یه تجربه بی نظیر بود برامون
سایت بی نظیر لیلیکی با تمرکزمون از سال 1402 تا الان شکل گرفت و به این سایتی که الان هست رسید که واقعا اگر از کارم در نمیومدم نمیشد. 350 ویدئو فقط توی یک سال اول یعنی سال 1402 ضبط کردیم و روی سایت و آپارات منتشر کردیم
آپاراتمون همون سال مانیتایز شد و یه منبع درآمد ماهیانه شد برامون و الانم که تعداد ویدئو های منتشر شده مون از 500 تا رد شده
آموزشگاه نقاشی لیلیکی فیزیکی لیلیکی هم راه اندازی کردیم که به لطف خدا اون هم به ما خیلی نعمت داد و آزادی مون هم نگرفت چون هنرجوها خیلی با دقت انتخاب می شدن و همسرم هر کسی رو قبول نمی کرد به عنوان هنرجوی حضوری و هر زمان بخوایم هم تعطیل می کنیم و میریم سفر و…
تونستیم با رشد لیلیکی دوره های آموزش نقاشی بفروشیم و رشد مالی بی نظیری کنیم
به لطف خدا به خاطر داشتن آزادی زمانی و مکانی و مالی تونستیم کلی سفر بریم. تقریبا هر ماه یه سفر رفتیم بیشتر ایران رو گشتیم و انشالله بعد از اتمامش بریم واسه کشور های دیگه
به لطف خدا کارهای پروژه مهاجرتمون هم داریم می کنیم که به امید خدا مهاجرتمون هم اوکی شه و این درآمد و کار اینترنتی این آزادی رو به ما داده که توی هر کشوری که دلمون می خواد زندگی کنیم و هنر همسرم در کنار مهارت های اینترنتی من باعث شده شرایط مهاجرت به یه کشور عالی رو داشته باشیم
نتایجی که من از دراومدن از شغلم به دست آوردم، فقط به واسطه آزادی زمانی مکانی که از این کار به دست آوردم بی نهایت و غیر قابل شمارش و لیست کردنه و می تونم بگم آزادی زمانی و مکانی برای من یکی از بزرگ ترین نعمت های زندگیمه که به خاطر داشتنش بی نهایت سپاسگزارم و احساس خوشبختی می کنم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
پارسال همین موقع ها بود که با برخورد با یک تضاد مالی در پروژه هایی که می گرفتم تصمیم گرفتم به جای پروژه های دیگران کارم رو متمرکز کنم روی محصولات سایت لیلیکی و این کار رو کردم و در عرض یک ماه به درآمد خیلی زیادی رسیدم . یعنی درآمد کل پروژه هام فقط از سایت لیلیکی اومد. و وقتی پروژه کاری اومد با این که نشانه هایی بود که پروژه ها رو رد کنم و به همین تمرکز روی محصولات ادامه بدم نشانه ها رو جدی نگرفتم و بهای این جدی نگرفتن شد قطع شدن کل درآمد سایت به دلیل نبود تمرکز من روی کار لیلیکی و رفتن تمرکزم روی کار سئو پروژه ها بود
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
وقتی کارفرمای یکی پروژه هام زنگ میزد که شرایط اوکی شده که بیای کارهامون رو انجام بدی (پروژه رو به صورت حضوری می رفتم) به جای ترس از کمبود میگفتم که دیگه نمی تونم انجام بدم یا حداقل دیگه حضوری نمیام.
یه کارمند می گرفتم که کمکم کنه توی کارها و تمرکز بیشتری بتونم بکنم روی لیلیکی
پروژه های کوچیکمم می ذاشتم کنار و تمرکزم رو صد درصد می ذاشتم روی لیلیکی و فروش محصولاتش
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟
1. باور کمبود و ترسیدن از بی پولی یا کم شدن درآمد
2. باور های توحیدی ضعیف و اینکه درآمدی که از فروش محصولات کسب کرده بودم رو از سمت خدا ببینم نه ناپایدار و موقتی
بزرگ ترین چیزی که باعث شد تمرکزم بره روی پروژه ها به جای لیلیکی دقیقا این بود که درآمد لیلیکی رو از سمت خدای خودم نمیدیدم که شجاعت این رو داشته باشم که پروژه ها رو بذارم کنار و یا برون سپاری کنم و خیالم راحت باشه که خداوند به کسب و کار شخصی خودم برکت می ده.
چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
برای اصلاح باور کمبود و باور های شرک آلودم که واقعا از کلی از دوره های استاد تلاش کردم مشکلم رو استخراج کنم و مدت ها رو خودم کار کردم تا الان خیلی بهتر شدم به لطف خدا
برای باور کمبودم کار کردن روی آموزه های دوره 12 قدم و دوره هم جهت با جریان خداوند واقعا کمک کننده بود.
البته دو تا فایل از استاد که یکیش راجع به این بود که هیچ چیز رو تحمل نکنیم و یکیش هم باورهای قدرتمند کننده در برابر باور های محدود کننده 2 بود که کار کردن روی این 2 فایل رو خیلی انجام میدم و هر بار من رو به ترمز هام هدایت می کنه و سعی می کنم تغییرات رو ایجاد کنم.
برای باورهای توحیدی هم واقعا دوره هم جهت با جریان خداوند چشمام رو به توحید باز کرد و بعد از کار کردن تعهدی روی این دروه تونستم صدای توحید رو توی همه فایل ها تشخیص بدم و روی ترمز های شرک آلود و توحیدیم به لطف خدا کار کنم
استاد من فقط می تونم سپاسگزاری کنم از شما و واقعا با تمام وجودم سپاسگزارم از شما. سه بار این فایل رو گوش دادم و سوالات رو هم جواب دادم و برم به امید خدا برای مرحله بعدی
دوستتون دارم و ممنونم که دست هدایت کننده خداوند برای ما هستید. خداوند عشق و برکت و سلامتی رو در زندگیتون بیشتر و بیشتر کنه
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستانم در این مسیر
سوال اول : من با این که کسب و کار خودم رو داشتم ولی یکی از رفیقام گفت بیا شریک بشیم در مورد یه کار دیگه و من با این که تکامل خودم رو طی نکرده بودم ولی طمع کردم و رفتم شریک شدم
از پدر و برادر پول قرض گرفتم و کار رو شروع کردیم و بعد از یه هفته که گذشت این رفیقم یه نفر رو اورد که من اصلا باهاش ارتباط نمیگرفتم و خیلی حسم بهش بد بود
یه شب که داشتیم کار میکردیم من اصن ایقد حالم بد بود گفتم بابا این حتما یه نشونه هست که من نباید دیگه این کار رو ادامه بدم و با اینکه میترسیدم از اینکه پولم بره ولی به شریکم ویس دادم و گفتم من دیگه نیستم ، سود کار هم برای خودت و دقیقا بعد از یک ماه از گذشت اون اتفاق خبر بهم رسید که اون شخصی که جدید اومده بود همه چی رو دزدی کرده
خدارو صد هزار بار شکر میکنم که من رو هدایت کرد که از اون مسیر خارج بشم
من همون روز که از اونجا اومدم بیرون رفتم سرکار خودم و جالبه اصن این چند روز مغازه خودم تعطیل بود و روز اولی که من مغازه رو باز کردم اندازه کل ماه درامد داشتم و خوشحالم که به هدایت عمل کردم
سوال دوم : چند ماهی با یک شخصی توی رابطه بودم ، ماه های اول خوب بود ولی اون موقع من خیلی از خودم میزدم و به اون میدادم از لحاظ مالی منظورم نیست از لحاظ وقتی که میزاشتم
ما زیاد بحث میکردیم و همیشه مشکل داشتیم و هر روز خدا من حالم بود و خودم داشتم میدیدم من هم حالم خوب نیست و به طرز عجیبی درامد مغازه رو به کاهش بود ولی من باز توجهی نمیکردم میگفتم نه خودش اوکی میشه
اینقدر پس گردنی های جهان رو ندیدم که اخر با مشت و لگد اومد سراغم خخخخخ
چند تا دستگاه خریده بودم خراب شد ، درامد کم شده بود ، ارتباطم با رفیقام خراب شده بود
فقط بخاطر اینکه نشونه ها رو میدیدم ولی باز نمیخواستم خودم رو تغییر بدم
سوال سوم : اگر به اون موقعیت بگردم
1- ارزش بیشتری برای خودم قائل بودم
2- خودم رو اولویت قرار میدم
3- تمرکزم رو بیشتر روی کارم میزارم
4- میدونم که من لیاقت رابطه خوب رو دارم
5- همون نشونه های اول که حالم بد شد رو میدیدم رابطه رو تموم میکردم
سوال چهارم : هم باور های مخربم در رابطه رو میگم هم در مورد ثروت
در مورد ثروت قبل این که مغازه خودم رو داشته باشم جای دیگه کار میکردم با اینکه 6 سال اونجا بودم اینقدر بهم میگفتن مغازه خودت رو بزن و من اینکار رو انجام نمیدادم
1- از تغییر ترس داشتم
2- ناخوداگاهم این بود که من لیاقت کسب و کار خودم رو ندارم
3- همیشه بقیه رو مقصر میدونستم که نمیشه
4- میخواستم همیشه بقیه کاری برام انجام بدن
5- نمیخواستم از منطقه امنم خارج بشم
در مورد رابطه هم چند تا باوری هست که یادم میاد
1- اگه از این رابطه جدا بشم دیگه بهتر از این فرد گیرم نمیاد در صورتی که انسان های خوب بی نهایت هستن
2- من وظیفمه که حال بد اون رو خوب کنم در صورتی که من وظیفه ای در برابر کسی ندارم و برعکسشم هیچکس وظیفه ای در برابر من نداره
3- من وظیفه دارم از خوابم و وقتم و سرگرمیم بگذرم چون شخص مقابل خوشش نمیاد در صورتی که اگر طرف خوشش نمیاد و میدونی داری از رابطه ضربه میخوری باید خیلی راحت کنارش بزاری تا خداوند فرد بهتری رو وارد زندگیت کنه
سالم و ثروتمند باشید
در پناه الله
خدنگهدار
سلام میکنم خدمت استاد عزیزم و خداروشکر بخاطر وجود شما
من سالیان سال بود که یه خواسته ای داشتم و بدلیل عدم لیاقت که که من توانایی انجامشو ندارم و من تو این موضوع خوب نیستم مانع حرکت من میشد،تا اینکه به مریضی های متعددی گرفتار شدم از قانون سلامتی هم استفاده کردم خیلی بهتر شدم ولی ذهن من خراب بود و تمام تمرکزمو انداخته بودم روی مریضی،و جهان میخواست که من حرکت کنم و تمرکزمو از روی این موضوع بردارم،و بلاخره حرکت کردم و این باور زو در خودم ایجاد کردم که من باید روی توانایی بی نهایت حساب کنم نه روی توانایی خودم و خداوند کارها رو برام انجام میده من فقط باید قدم بردارم درها باز میشن من واقعا توکل کردم بخدا و حرکت کردم ،به امید روزی که موفقیت کسب کنم و بیام اونو با شما عزیزان در میون بزارم
به نام قدرتمندترین نیروی جهان ،رب العالمین
خدایا ای هدایتگرم در تمام مسیر زندگی ،هدایتم کن در این پروژه .
اکنون که مرا در فرکانس این پروژه ،همزمان با دوره هم جهت با جریان خدا ،قرار داده ای ،ومرا رشد داده ای ،وآماده ی این پروژه تغییر را در آغوش بگیر کردی ،خودت هم صداقت، خودشناسی و تغییر را قبل از اینکه چک ولگد بخورم ،نصیبم کن .
استاد سپاسگزارم بابت این پروژه
احساس می کنم خییییییلی بی نظیره ونتایج عالی داره .
خدایا هدایتم کن در این مسیر 18روزه ،باانگیزه ادامه بدهم ونتیجه بگیرم ،چون بیشترین تضاد من در بحث مالی است .
و جالب اینکه که سه روز میشه هدایت شدم به مرور از اول دوره احساس لیاقت
پرسیدم به بخش یازده که پاشنه آشیل دارم که دارم فرار می کنم والان می فهمم به جای فرار، توانایی هام را ببینم وبراش ارزش قائل باشم .
به نام خداوند بخشنده مهربان
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
در مورد مهاجرت بیشترین تغییر را دیدم ،قبل از اینکه چک ولگد بخورم را یاد میارم .
همه چیز عالی بود ودر شیراز زندگی می کردم ،از زمانی که چشم باز کردم.
ولی بزرگتر که شدم ،وازدواج کردم رفتم به بندرعباس ،که دوسه سال که همه چیز خوب بود، احساس کردم باید مهاجرت کنم .
ولی با بدهی و بدون برنامه اومدیم به شیراز که سخت گذشت .
14سال در شیراز زندگی کردم ،تااینکه دوسال پیش ،احساس کردم ،قبل از اینکه به تضاد بر بخورم ،باید مهاجرت کنم وبا اینکه همه چیز آرام خوب بود ،وداشت بروفق مراد می شد ،گفتم دیگه منتظر چکولگد جهان نمی مانم و باید بریم جای بهتر .
الان نزدیک به دوسال است در تهران ومی بینم داره همه چی بهتر پیش میره .
با اینکه اول مهاجرت کشتی من بی حرکت بود ولی خوشحالم که نماندم منتظر یه تضاد واومدیم در تهران .
الان به فضل خدا مغازه اجاره کرده همسرم و مطمئنم همه چی درست میشه .
چون جهان ،جهان لیاقت ها هست ،هرچی که خودت را لایق بهترین ها بدونی ،لاحرم جهان نصیبت می کنه .
چقدر تو این دوسال که در تهرانم ظرفم بزرگتر شد ،به فراوانی ها بیشتر ایمان آوردم،پول بیشتری به سمتم اومد ،روابطم بهتر شد ،خلاصه در همه جهات همه چی عالی شده .
انسانهایی که در فرکانسم نبودند ،دور شدند وفرکانس این شهر دقیق با فرکانس من جوره .
نزدیک به عمده لوازم سوکت که دوست داشتم نزدیکم باشه و بتونم مستقیم بگیرم ،هستم بدون هزینه باربری .
دیدن جنب و جوش افرادی که در تهران هستند ومثل شیر دارند حرکت می کنند وزرنگ هستند وچقدر راحت خرج می کنند وچقدر راحت پول می سازند .
این فقط یه تیکه کوچیک از اومدن به تهران هست
وخدا می دونه چه نتایجی برای همسرم داره .
چون اگر تو شهر قبلی می ماند درگیری وبدهی وچک همه چیز را بدتر می کرد.
ولی خدا به موقع مارا نجات داد از اون جا واکر بعد از چکولگد جهان می خواستیم بیایم که اصلا نمیشد واکر هم میشد خیلی اذیت میشدیم .
خدایا شکرت که کمکم کردی به موقع اومدیم قبل از برخورد با تضاد .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در زمینه سلامتی تا جایی پیش رفتم که جزو گروه دو بودم .
اینقدر چکولگد خوردم که اومدم تو مسیر
می دیدم وقتی غذاهای ناسالم می خورم ،کسل وبی حوصله ام ،باز ادامه می دادم .
حاضر بودم بمیرم ولی از فست فود وبرنج دست نکشم .
تا اینکه کار به بیمارستان وعمل جراحی کشید وتو دوماه ،سه تا عمل وبرداشتن کیسه صفرا و عفونت و بستری شدن ،باعث شد چکولگد جهان بیدارم کنه .
جوری لگد خوردم از جهان که دور خودم چرخیدم ووقتی بیدار شدم که شکم پاره از عمل ووزن بسیار کم و شاید تا مرگ دیگه فاصله نزدیک داشتم .
دیگه دیدم از دکتر و بیماری خسته ام و حاضر نیستم دیگه پام را بزارم تو دکتر وبیمارستان .
از 8سال پیش دیگه غذاهای ناسالم را گذاشتم کنار وهرروز به فضل خدا ورزش می کنم در منزل کوهنوردی با همسرم در هر موقعیتی .
تضادی که باعث شد بیام تو مسیر
ولی باید قبل از اینکه مجبور بشم ،ببینم درد ناشی از تغییر نکردن، بیام تو مسیر وجزو گروه یک بشم .
تضادها باعث رشد می شوند ولی اگر زرنگ باشم قبل از تضاد با هر نشانه ای از جهان ،باید حرکت کنم .
تو زمینه روابط هم چک ولگد خوردم حسابی از جهان ،وهمش به خاطر احساس لیاقتی که نداشتم و بقیه را بزرگ می دیدم و بهتر از خودم .
دیگه به بن بست رسیده بودم وتا جایی که خدا آبروی مرا حفظ کرد و نشانم داد که اگر دست بردارم اوضاع بدتر میشه .
چسبیدن به آدم ها ،وهر چه به.اهند انجام بدی براشون باعث شد در گیر چکوبدهی بقیه بشم ،وچقدر استرس داشتم ،چقدر اذیت کردم خودم را ،ولی باز ادامه دادم ،تا جایی که کار به جای باریک کشیدواومدم تو مسیر .
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
به خدا همش در همین احساس لیاقت خلاصه میشه
هر چی که نگاه می کنم،هرچی که برمیگردم،میبینم خودم را بی ارزش میدیدم ،ولایق ندیدن خودم .
از ماست که بر ماست .
اگر به موقعیت قبل برگردم ،با دیدن هر نشانه تغییر میکنم ،برای خودم ارزش قائل میشم ،وهرچیزی که وصل کردن به اینکه از بیرون درست شده که من درست شم ،را میذارم کنار واز خودم شروع میکنم .
و حرکت میکنم خودم را لایق بهترین ها میبینم .
با خدا ارتباطم را بهتر میکنم وفقط روی اون حساب میکنم ،وازش کمک میخوام .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
ترس از تغییر
بزرگ کردن بقیه در ذهنم که باید همسرم راضی باشه واون اجازه بده .
مردها بهتر پول می سازند ومن قدرتی ندارم .
خودم را بی قدرت وضعیف جلوه دادن
بی ارزش کردن خودم وباور نکردم توانایی هام
باور نکردن پول ساختن خودم وقدرت را به غیر ندادن
خودم را قوی نداشتن وترس از دست دادن پول هام
بعد از دوره احساس لیاقت رفتن سر کار وبا وجود تضادهای کار ،واخراج از کارم ،فهمیدم من باید روی احساس لیاقتم کار کنم و هنوز آماده نیستم .
وکار خودم را شروع کنم ویرایش خودم کار کنم نه بقیه .
ونخواهم که از بیرون چیزی را تغییر بدم ،چون من داشتم در ظاهر حرف میزدم ومی گفتم من لایقم
ولی در عمل نه ،خودم را لایق نمی دونستم .
قسمت اول تمرین ها به فضل خدا انجام شد
ادامه در کامنت بعدی انشالله