این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-18 07:31:352024-07-18 07:33:31چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یک موقعیتی که در کودکی من به وجود اومدن و دقیقا همین الگو داخلش بود
من فکر کنم 12 یا 13 سالم بود دقیقا نمیدونم ، من از بچی خیلی دختر شجاع و نترسی بودم و خودم تنهایی توی همون کوچیکی هر موقع از روز و حتی شب تنهایی در میومدم بیرون
حتی یادمه کوچیکتر که بودم توی روستا ما یک قبرستان داریم که توی جنگله کلا جدا از روستاست و من یک روز سر ظهر تنهایی که هیچ کس بیرون نبود خودم رفتم به اون قبرستان و هیچکس نبود فقط من بودم و رفته بودم سرخاک عموم و تازه رسیدم اونجا یه مردی رو با گوسفندان دیدم
کلا خیلی ازین کار ها میکردم و کرده بودم و هیچوقت هم مشکلی پیش نیومده بود
تا اینکه یک روز سر ظهر که هیچکس خونه نبود من دراومدم بیرون و تو کوچه هم هیچکس نبود توی همون 12 ، 13 سالگی
و یک ماشین 206 گذاشت دنبال من و من خلاصه هر جور شده بود فرار کردم و رفتم خونه
و از اون به بعد من دیگه به تنهایی در نمیومدم بیرون و حتی یادم کلاس زبان میرفتم و چون تایمش جوری شده بود که برگشتنی شب میشد دیگه کلاس زبان هم گذاشتم کنار و حتی یادمه
خونه عمم چندین تا کوچه بالاتر از کوچه ما بود منی که به راحتی هر وقت میخواستم میرفتم اونجا و میومدم دیگه بعد اون اتفاق نمیرفتم و حتی یکبار با خواهرم دعوام شد سر اینکه برم یک غذایی رو از خونه عمم بگیرم ولی نرفتم و برای خرید چیزی از مغازه هم در نمیومدم بیرون
این یک اتفاق که فقط یکبار برای من رخ داده بود تمام آزادی ها و از همه جهت من رو محدود کرد و ترس توی وجودم بود
تا اینکه خلاصه بعد از مدت طولانی یکم بهتر شد ولی بازم اون ترس از شب توی وجودم بود اونم من با اون پیشینه که اصلا نمیترسیدم
خلاصه که من شروع کردم کار کردن روی فایل های استاد و مخصوصا قسمتی که مربوط به توحید و قدرت خداوند بود
اون قسمتی از دوازده قدم که استاد تاکید میکرد برگی بدون اذن خداوند روی زمین نمیوفته و خدا میدونه که این باور های توحیدی چقدرررررر به من کمک کرد و چقدر شجاعت من رو بهم برگردوند و کمکم کرد که به خودم بگم آقا همه چیز دست خداست چرا میترسی ، چرا خودتو محدود کردی فقط بخاطر یک اتفاق که یکبار توی کوچیکی برات اتفاق افتاده
و همین باور های توحیدی باعث شد که من سرکار قنادی میرفتم بعضی شب ها ساعت 9 ، 10 ، 11 شب وحتی 12 شب میومدم خونه ولی دقیقا خودم میفهمیدم که وقتی دارم توی کوچه های خلوت میرم که کسی نیست ، ترسی هم توی وجودم نیست ، بک ایمان در من به وجود اومد که میگفتم اقا همه چیز اونه همه چیز خداونده
و الانم که روی هر موضوع محدود کننده ای که توی ذهنم و زندگی و هر چیزی هست میتونم بگم 99.999 درصد اونها رابطه مستقیم داره با توحیدی و باور های توحیدی انگار وقتی خدا رو باور میکنی ، قدرتش رو باور میکنی و همه چیز رو خداوند میبینی انگار چیزیه که وقتی درست میشه همه چیز حل میشه ، برای همه چیز جواب میشه ، برای هر مشکل و هر باور محدود کننده ای راه حلش ، بزرگترین راه حلش ایمان به خدا و توحیده
و من خیلییییییی خیلییییییییی خوشحالم که میتونم توحید رو اینجا یاد بگیرم ، قلبم رو باز کنم برای خداوند برای الهاماتش و هدایت هاش ، برای زندگی به شیوه که با ایمان به خدا قلبم آروم میگیره ، ترس هام کمنتر میشه ، شجاع تر میشم ، بیشتر میتونم برم توی دل ترس هام
و از خداوند سپاس گزارم که من رو هدایت کرد به این سایت فوقالعاده، به این انسان فوقالعاده استاد عباس منش عزیز
از شما استاد عزیز هم سپاس گزارم که آموزگار توحید و ایمان به خداوند شدید برای ما
واقعا توحید همه چیزه ، و توحیده که آرامش رو به زندگی آدم میاره
سلام و خدا قوت خدمت شما استاد عزیزو خانم شایسته گل
من امروز دوره عشق ومودت رو تمام کردم یک ماه بیشتر دارم روی این دوره کار میکنم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که این فایل شما رو امروز دیدم و چقدر به دوره روابط ربط داشت واقعا . چند وقت پیش من یک راه خیلی آسون وخلوت کشف کردم برای رفتن به خیابان کاوه ولی از اونجای که یه راه خلوت بود و از بین باغ ها میگذشت من خیلی با خودم کلنجار رفتم و اینقدر روخودم کار کردم که بلاخره جرات کردم و از اون مسیر رفتم بار های اول اینقدر سریع میرفتم مبادا که کسی مزاحمم بشه ولی بعد از چند بار رفتن از این مسیر ترس هام ریخت با خیال راحت میرفتم و تومسیر هم از دیدن باغ ها لذت میبردم . من بعضی شبها برا خودم میرم تنها رانندگی میکنم چون اون مسیر خیلی خلوت هست گفتم بگذار این بار برم تو این خیابان و رانندگی کنم واز تاریکی شب هم نترسم . همچنان که داشتم آروم رانندگی میکردم شیشه های ماشینم داده بودم پایین یه آقای با موتور کنار ماشین من امد و منو تهدید کرد من اینقدر ترسیدم که نفهمیدم چطور پام رو گذاشتم رو گاز و برگشتم خونه و گفتم من دیگه از این خیابان رد نمیشم . واقعا مسیری که با ساختن باور ها و غلبه بر ترس هام تونسته بودم برم با یک برخورد خراب شد و من دیگه از اون مسیر رد نشدم . چقدر ذهنی که روش کار میکنی و به مسیر درست هدایتش میکنی میتونه یک باره همه اون باورها را خراب کنه و به مسیر قبلی برگرده . این فایل واقعا به شما میگه اگر شما افسار ذهنتون رو در دست نگیرید ترس ها شما را رهبری خواهند کرد . (ترس هاتون رو پیدا کنید و باورهای محدود کننده تون رو بکشید بیرون بعد باورهای جدید بسازید ورودی هاتون را کنترل کنید خودتون رو هرروز با باورهای جدید بمب باران کنیدتا فرکانس های شما افکار شما تغییر کنه و در نهایت زندگیتون در تمام جنبه ها تغییر خواهد کرد )
درود بر مریم بانوی عزیز و استاد عباسمنش گرامی که حرفهاتون اغلب آرامشبخش لحظات سخت زندگیمه
یک دنیا سپاس به خاطر این ویدیو (ذهنمان چگونه ما را فریب می دهد؟) از حرفهاتون آرامش و امید گرفتم چون در حال حاضر استرس موفقیت توی کارم رو دارم… دو تا نکته برام یادآوری شد؛
1-اینکه خداوند وعده فزونی می ده و اگه رو خودم دارم کار می کنم نباید نگران تکرار تجربه های تلخ گذشته باشم
2-اینکه با گامهای کوچیک پیش برم و قانون تکامل رو ملکه ذهنم کنم
از این لحظه امیدوارتر به کارم ادامه می دم نتایج خوبم رو کامنت خواهم گذاشت تا به این نحو هم روند تکاملی خودم رو ثبت کرده باشم هم انرژی مثبت پیشرفتم، نیروی محرکه ای باشه برای خودم و همه اعضای سایت…
سلام وقت بخیر ممنونم از استاد عزیز بابت آموزش های فوق العاده ایشون و این فایل که عالی بود من تا الان فقط از فایل های رایگان توانستم استفاده کنم وتغییرات خوبی داشتم و سپاسگزارم .
در خصوص فایل ارائه شده من دقیق موردی دارم که می خواستم توضیح بدم و اینکه من و همسرم سالهاست دوست داریم مهاجرت کنیم و تقریبا 10 سال هست از مسیر دانشجویی شروع کردیم زبان آلمانی یاد گرفتیم مدرک ایلتس گرفتیم کاری اقدام کردیم ولی هر وقت میرسه به پیچ اخر که دیگه تمام بشه یه قانونی یه چیزی پیش میاد که بر میگردیم نقطه اول ودوباره ما یک مسیر دیگه رو شروع میکنیم و الان هم دقیقا با دیدن این فایل متوجه شدم که اره ما یه جایی تو ذهنمون ایراد داره چون ما دقیقا همون راه رو که خودمون میرفتیم به دیگران پیشنهاد دادیم و اونها آلان سالهاست مهاجرت کردند ولی ما همچنان داریم دنبال یک راه میگردیم واقعا نمی دونم چیکار باید کنیم الان با دیدن فایل شما نشستم و نوشتم دیدگاه هم رو در مورد مهاجرت و اینکه مانع ذهنی من کجاست و فهمیدم من با ترس و دو دلی وارد عمل میشم این ذهن سرکش من هی شروع میکنه نجوا کردند اینم مثل قبلیا حالا چی اینم نمیشه اینم الکی والان نمی دونم چطوری ساکتش کنم و سوالی برام پیش اومده اینکه من توی اینمورد هیچ تجربه خوبی نداشتم چطوری به ذهنم نشونه های بدم که نه این دفعه میشه نمیدونم امیدوارم اگر دوستان تجربه داشتن اینجا بنویسن که به من کمک کنه ممنونم از شما و خانواده دوست داشتنی و بزرگ عباس منش
به امید خودش که همه همیشه کارنمیکنه شاهکار میکنه تو زندگی ما
خدایا صدهزار مرتبه شکر که میتونم اینجا باشم و چقدر این احساسم عالی و روبه رشده از این میهمانی خیلی خوبی که خداوند دعوتم کرد
اما چیزی که موضوع فایل بود و میخواستم تجربه ای از خودم بنویسم این بود که من میثم باید با همون شور و شوق اول ادامه بدم به برنامه ریزی ذهن
یعنی هر روز و هر روز در هر مرحله از زندگی که با اموزشهای استاد و عمل کردن به این فایل ها مدام بالاتر میره فرکانس و رشد میکنه من باید این فایل ها و این قوانین رو مدام گوش بدم و عمل کنم
شاید بعضی از ما گول شرایط خوبی که داریم نتیجه بگیریم رو بخوریم که برای من اتفاق افتاد درس هاش رو گرفتم و دوباره هدایت خواستم و هدایت شدم باز به سایت
یعنی از همون روز اولی که من کم کم شروع کردم به تنبلب کردن و شروع کردم به عوامل بیرونی رو دخیل دونستن توی موفقیت هام
خداوند در قالب ی خواب ناز و شیرین که سوار ی موتور بودم و این موتور بنزین نداشت و نمیتونست حرکت کنه به من گفت که باید بنزین بریزی توی موتور
باید ورودی مناسب بدی
باید توکل کنی
سقف تو این نیست باید باید بری بالاتر
و وقتی من میام از سپاسگذاری حرف میزنم و سپاسگذار هر انچه که خداوند به من داده هستم و این انگیزه و این شور شوق منو بیشتر به این وا میداره که بیشتر روی خودت کار کن بیشتر به لایق بودن خودت اهمیت بده
بیشتر تحسین کن زیبایی ها رو فراوانی نعمت رو
فراوانی ثروت که مثل اکسیزن همه جا هست در ابعاد خیلی خیلی بزرگ
مگه من میدونم چقدر اکسیزن توی جهان هست
هیچ کس نمیدونه
مگه من میدونم چقدر درخت وجود داره
مگه من میدونم چقدر اب وجود داره و چقدر امکانات برای ادامه حیات و لذت بردن از زندگی
به نظرم وقتی من تمرکز کنم روی اصل و اون اصل میتونه کنترل ورودی باشه در وهله اول
بعد احساس خوب اتفاق خوب
و مدام این ها رو به خودم بگم که بابا تو اول از اینجا اومدی بعد به اینها رسیدی
زمانی که بدهیاتو پرداخت کردی هیچ اتفاقی که نیوفتاد بلکه بزرگتر شدی زمانی که کارمندت رفت هیچ اتفاقی نیوفتاد و بزرگتر شدی
زمانی که گیج . مات ومبهوت بودی خداوند دستتو گرفت
ودر همه مراحل زندگی واقعا خداوند دست مار وگرفته
اونوقت دیگه با حرف ایلان ماسک یا نمیدونم فلان ادم موفق تحت تاثیر باور منفی قرار نمیگیرم
یا شاید استاد ی مسابقه ای بزاره برای وادار کردن من به فکر کردن به قوانین جهان هستی و میبینم که میگم نه استاد این اینجوری نیست
یاد قدم اول یا دوم میوفتم که استاد گفتم بسم الله الرحمن الرحیم ی بار توی قران اومده
گفتم برم ببینم قران چی میگه و دیدم توی سوره حضرت سلیمان هم یکبار بسم الله الرحمن الرحیم اومده و یک بار به نظرم بسم الله
نه به این منظور که استاد اشتباه کرده نه
به این منظور که من فارق از این که استاد عباسمنش میگه یا هرکس دیگه باید ی منطق براش بیارم
و با اون معیار های درونیم بسنجم
معیار درونی اینه که هرچیزی بهم احساس خوبی بده
اگه استاد یا هر کسی دیگه هر حرفی رو زد من باور نکنم
یاد مادر خانمم افتادم الان که بنده خدا به زور و حول ولا برده بودن دکتر و ی نسخه تجویز کرده بودن براش
بعد من گفتم بابا حرف این دکتر رو قبول نکنید بنده خدا مساله ای نداره
گوش ندادن
و ادامه دادن و زمانی که اون دارو داشت نتیجه عکس میداد باز گفتم بابا این اشتباهه این کار اینو قطع کنید
نه تو چی میدونی دکتر گفته تا کار به جایی رسید بنده خدا میخواست از دنیا بره اون موقع قطع کردن و گفتن دکتر دستور اشتباه داده
گفتم خوب من پدرم درومد اینو گفتم چرا باور نکردین
خوب حقم داشتن نتایج من اونقدر ملموس نبود
برای خودم ملموس بود من ایمان داشتم به پیغام خداوند ولی اونها ایمان داشتن به مدرک دکتر
خوب وقتی من بیام مدام کار کنم و این برنامه ریزی ذهنی رو بر پایه فراوانی
سلامتی
ثروت و معنویت و ارامش واسان کردن کارها به پیش ببرم دیگه مهم نیست دکتر یا اون ادم پولدار فامیل چی میگه مهم اینه که خداوند از ی مسیر سیف و ایمن و راحت به من میگه مسیری که با منتطق جامعه جور در نمیاد
منطق جامعه شاید این باشه که پسر توی کاسب چک باید بدی و باید وام بگیری ولی منطق خداوند میگه
خداوند متوکلین رو کافیه
ثروت میخوای بهت میده
خوشبختی میخوای بهت میده
ولی شرط داره شرطش اینه که باور کنی باور کنم این جهان هوشمندیش به اینه که
من ذهنم رو مدیریت و کنترل کنم ونتایج رو و راه راست رو از قلبم پیروی کنم
یعنی بعد برنامه ریزی ذهنی و باور سازی تازه من میرمسراغ احساس زیبای باز شدن قلب
یعنی من بارها شده که بهم گفتن این کار امکان نداره ولی چون نمود های عینی مثل استاد عباسمنش بوده گفتم میشه و انجام دادم و شده و همه دهنشون باز مونده
میگم من موفقیت ها خیلی خیلی کوچیکه خیلی جاداره که کار کنم و بزرگتر کنم این ظرف رو
ولی موفقیت هایی هم که تا بحال دارم برای خیلیا قابل باور نیست
یاد تمرینی که استاد عباسمنش داد توی قدم اول یا دوم اگه اشتباه نکنم افتادم
که از کسانی که مسن هستن تجربشون رو بپرسین
ی پیرمرد خیلی خوشرو با محاسن زیبا و قلبی پاک و رعوف بسیار بسیار باشرافت و انگیزه و شور و شوق و صد البته خاکی و مهربان بهش گفتم عمو تجربه چیه
گفت از پدرت کمک نگیر
خخخخخ بعد فکر کردم بابا اینا فکر میکنم این دوقرون ده هزاری که من دارم رو مال پدرمه
بعد متوجه شدم که چقدر نتیجه بزرگ بوده که احتمالا یسری ادم ها گفتن این مال پدرشه
حالا بعضی موقع پیش میاد بنده خدا پدر عزیزم که توی سن هشتاد سالگی حتی ی دونه قرص هم مصرف نکرده و خیلی کسب و کار موفق و بزرگی داره از من پول میگیره
واینها همه به من میگن اگه میخوای بر مسایل چیره بشی اگه میخوای توی زندگی موفق باشی به حرف دلت گوش بده ذهنیت مثبت داشته باش و همیشه شاکر و سپاسگذار نعمت های خداوند باش
برای همه دوستان ارزوی سلامتی و ثروت و شور و شوق و زندگی در کمال ارامش و وفور نعمت رو دارم
امیدوارم همیشه در پناه الله یکتا و هدایتگر به سمت مسیر خوشبختی و شادی و ثروت باشیم
یه مدته که به خاطر کارکردن روی خودم نتایجی خوبی به دست آوردم ولی استاد انقدرغرق شون شدم که تلاش ذهنیم وفیزیکیم نسبت به قبل کمترشده تقریبایه ماهه نمیگم کلا گذاشتم کنارنه اماکم شده نسبت به قبل وذهنم هرروز داشت سرزنشم میکردهرچندمن جلوش ومیگرفتم میگفتم نه من ابن مسیرو رهانمیکنم ..
یادمه یکبار استادعزیزم درمورد کانت یکی ازدوستان میخوندید که نوشته بودوقتی روی خودمون کارمیکنیم نتایج انقدرآسون و طبیعی وارد زندگی مون میشن که مافکرمیکنیم باید اینجوری باشه و طبیعیه امافراموش میکنبم به خاطر کارکردن روی خودمون بوده امروز من زهرا دوباره میخام مثل قبل فعال باشم دچاررورمرگی هام نشم توخوشیام غرق نشم من ادامه میدم تانتایج برنگرده وبهتروبهتربشه ((عاشقتم خداجونم ))
امروزصبح دوباره ستاره قطبی وانجام دادم ویکیش این بود که بهترین آگاهی هارونصیبم کن وزدم قسمت نشانه امروزمن :::
استادچندبارگفتن که تکامل خودت وطی کن وقتی یه بیزینسی شروع کردی تادرآمدنداری ازش سرمایه زیادی خرجش نکن :آروم آروم رشد کن پله به پله ..
منم باآموزش های استاد یه بیزینسی وشروع کردم و روباورامم کارمیکنم یه کوچولو فقط یه کوچولو دیدم اوضاع خوبه همش خواستم یه دفعه رشدکنم همش ابن فکرمیادتوذهنم که وام بگیر جنس هاتو بیشترکن ؛همه میگن وام خوبه اخه کجاش بده که تونمیری سراغش اونم الان که به شما وام میدن وشرایطش ودارید :خیلی عجله میکنم و اطرافیان ومیبینم که همه شون دنبال وامن ومبگن که تواین گرونی ایران باوام فقط میشه رشدکرد امسال لاپول وام به چی ومیخری 100تومن تاقسط هاش تموم شه شده 300تومن ..
نمیدونم ولی خیلی توذهنمه ..
میخام خودم وببندم به ورودی های این سایت تا یادم بره وام گرفتن واقعا اینجامیفهمم صبرچیه و من باید تکاملم وطی کنم ..
انشالله انقدخوب رشد کنم که یه روزی بتونم دوره های ثروت وبخرم چقدرمن تشنه ی این آگاهی هاهستم که واقعا ذهنم پره ازباورای غلط نسبت به پول …
برای بار دوم است که در حال شنیدن این فایل فوق العاده هستم
من با ورودی هایی که به ذهن خودم می دهم می توانم زندگی عالی و فوق العاده ای را برای خودم بسازم
درک من از قوانین این جهان به من کمک می کند تا بهتر بتوانم زندگی خودم را شکل بدهم
یادم باشد که اتفاقات بد زندگی من حاصل افکار و باورهای خود من است
یک بار اتفاق بد
یک بار حادثه ناگوار
یک بار جریان جوری پیش برود که خالی از ذهن من باشد
دلیل بر این نیست که باز و باز اتفاقات بد برای من رخ بدهد
کارکرد ذهن اینگونه است که تمام حال خوبی ها را فراموش می کند ولی یکبار یک اتفاق بد را فراموش نمی کند و همان یک اتفاق را برای من در جریان زندگی بزرگنماییی می کند
جوری برای من وانمود می کند که انگار باز و باز قرار است آن اتفاق بد رخ بدهد
این باور به من می گوید که دیگر دست به آن کار نزنم ولی من باید با توجه به تکرار اتفاقات خوب قبلی خودم به ذهن خودم بگویم قرار نیست که این اتفاق باز رخ بدهد
نتایج خوب قبلی خودم را نشان خودم بدهم
به خودم بگویم همانطور که دفعات قبل موفق شده ام پس باز هم می توانم موفق بشوم
این درس را واقعا باید برای خودم بزرگ کنم
هر چه بیشتر به بدی ها توجه کنم از همان دست بیشتر و بیشتر برای من رخ می دهد
دلیلی نیست که من بخواهم بترسم
توجه خودم را بگذارم روی اتفاقا خوب گذشته و اینگونه ذهن خودم را کنترل کنم
واقعا این روند و این گونه کار کردن سبب می شود که من همیشه حال خوب داشته باشم و آرامش برای من همیشگی خواهد بود
بارهای بار من درخواست های خوبی داشتم و موفق بوده ام
حال اگر یک بار درخواست من رد شده باشد دلیل بر این نیست که دیگر نباید آن کار را ادامه بدهم
همه چیز در ذهن من و افکار من رقم می خورد
مهمترین کار این است که باید ذهن خودم را کنترل کنم
مهمترین کار این است که باید موفقیت های خوب گذشته خودم را ببینم و به خودم بگویم من قبلا هم موفق شده ام و دلیل نیست که الان باز هم خراب بشود
وقتی که می خواستم قهوه را دوز گیری کنم بارهای بار به خوبی این کار را انجام می دادم ولی گاهی اوقات خراب می شود آنهم به این دلیل که حواس پرت داشتم
اما این سبب نمی شد که ناامید بشوم و باز و باز ادامه می دادم و در نهایت بالاخره موفق می شدم
همه چیز در دستهای من است
همه چیز به خودم باز می گردد
یادم باشد و یاد بگیرم که بادیدن موفقیت های قبلی خودم بتوانم ذهن خودم را در مورد های بدی که داشتم کنترل کنم
ترسی که ذهنم همیشه منو میترسونه وممکنه خنده دارباشه اما برای من ترسناک وفلج کننده شده
من ازسوارشدن با اسانسور خیلی میترسم،چرا؟
چون توی زمان کودکیم فیلم هایی دیده بودم که اسانسورخراب میشه یا برق قطع میشه وادمها ازکمبوداکسیژن یا مشکلات دیگه میمیرن یا اسانسورسقوط میکنه یا توی بعضی فیلمهای تخیلی ازطبقه عجیب وغریب و ترسناکی سردرمیاوردن ومشکلاتی براشون پیش میومد،
من اینارو دیده بودم وذهنم خیلی مقاومت میکرد( توی شهرستان هم از اسانسور برای طبقهای زیاد خاصی استفاده نمیشه،(یعنی از 3طبقه بیشتر ساختمونی نیس)
اما خدانکنه بخوام جایی سوار اسانسور بشم اونم تنها،
این مقاومتو تومسافرتها که مجبوربودم،خیلی ذهنم داشت ،اما منم با این جمله که نه اون اتفاقها توفیلمها بوده وهیچ اتفاقی نمیوفته انجام میدادم
من تونستم تنها سواربشم ولی مشکل از اون جاشروع شد که اشتباه کلید زیرزمین رو زده بودم ومتوجه نشدم و درب اسانسور از زیرزمین تاریک بازشد ومن هم تنها تواسانسوربودم خیلی خیلی ترسیدم فضابزرگ بودوبسیارتاریک
وقتی که بااون همه مقاومت دوباره این ترس برام اتفاق افتاد واهمه ای توی دلم قرارگرفته ،دوباره ذهنم شروع به مقاومو میکنه
یا اینکه باتعدادزیادی توی اسانسور گیرکنی ،ک البته اون زیاد ترس نداره چون چندنفر دیگه هستن اما تنها گیرافتادن خیلی ترسناکه، که برام چندباراتفاق افتاده وهنوزم که هنوزه خیلی من برای سوارشدن با اسانسور ذهنم مقاومت داره وتاجایی که بتونم از راه پله استفاده میکنم
خیلی هم دنبال راه حل بودم وخیلی دوست دارم این ترس ذهنیم که هرچندوقت تبدیل به واقعیتش میکنه رو تموم کنم وخاتمه بدم بهش اما نتونستم
یک مورددیگه اینکه بخاطر فرکانسهای نامناسبی که درگذشته داشتم والبته الان تودوره ارزشمنده عزت نفس متوجه شدم که مشکلم ازکجااب میخوره وهمیشه هم همین بوده وباعث شده همون فرکانسو ارسال کنم اونم( احساس قربانی )شدن بود
همین احساس باعث شده بود من هرجایی سرکار برم،یک فردی پیدابشه(اونم ازخودم چندسال کوچیکتر) وبامن مشکل پیداکنه و دعوا بشه به طوری که من اون احساس قربانی شدن روتجربه کنم،واین جوری شد که من اخرین باری که رفتم سرکار دو یاسه سال پیش بود و احساس کردم که باید ترک کاربزنم تاقبل ازاینکه من قربانی یک اتفاق ناخواسته دیگه بشم واون احساس خطر نزاشته تامن بتونم با فرد دیگه ای همکاربشم خصوصا اگه فرد کوچکترهم باشه که ذهنم سریع تصویرسازی میکنه همه اتفاقهای قبل رو
من ادم ناسازگاری نیستم اصلا ،مسئله اینکه با اون افرادچون خیلی صمیمی میشم این انتظار رو ندارم ازشون
و خیلی توی کارها مسئولیت پذیرم وازخودمم بیشتر مایه میزارم یا سعی میکنم رفتاری کنم که دیگران میپسندند اما همین احساس قربانی شدن باعث میشد تا توقع دیگران بیشتر ویا واکنشی ازسوی اونها انجام بشه که تبدیل به دعوای بزرگی بین منو اون فرد میشد وجهان ثابت میکرد که اره توهرجاکارکنی یک فرد کوچکترازخودت میاد وزورمیگه و تو چون ادم مظلومی هستی همیشه حقت خورده میشه حتی نمیتونی ازخودت دفاع کنی ،
احساس قربانی بودن مسئله ای که من دارم که ناشی ازکمبود عزت نفس درمنه والان دارم روی خودم کارمیکنم
وحدود 17سال به قول بقیه صبرکردم اما خودم میدونم که توی جهنمی بودم که خودم ساخته بودمش باافکار وباورهام با راهنماییهای اشتباه اطرافیانم وراه حلهای بدتر ونامناسبشون،که منجربشه به طلاق،
وچون طلاق هم برای فامیل وخانوادم خیلی خیلی کار بدی جلوه داشت میگفتم جدا زندگی میکنم یعنی ی خونه جدا بدور ازهمسرم با مقداری وسایل جزئی که فقط منو بچه هام دور از تنشها باشیم
تاقبل اشنایی بااستاداصلا به قوانین واین چیزااعتقادی نداشتم ،میشنیدم اما قبول نداشتم
تااینکه با استاد وسایت اشناشدم ،و فقط بیننده فایلهای رایگان بودم بعد کم کم مدارم اومدبالا
و بهتر حرفای استادوبیشتروبیشتر درک وقبول میکردم وبکارمیبستم وووووو
از اون روز که فقط سعی میکردم ارامش پیداکنم و زیبایی های اطرافموببینم و توجه کنم،کم کم همه چی تغییرکرد
تازه من متوجه شدم که توی همسرمم نکات مثبتی هست که من اصلا توجه نمیکردم وفقط به بدیها توجه داشتم ودنبال یک ذره بدی میگشتم واونو هی برای خودم با درددل کردن با غرزدن وتوجه کردن،بیشتر وبیشتر میکردم و متوجه نبودم
تونستم دانشجوی دوره مقدس دوازده قدم بشم
و روی خودم کارکنم
الان اون مردی که بداخلاق بود ،مردی مهربون وخانواده دوست شده
اون مردی که قلدربود وزور میگفت الان نظرخواهی میکنه،حتی توی مسائلی که مربوط به خونه وبچهها هم نیس بدون مشورت من کاری نمیکنه
بهم وابسته شده،مهربون شده حرفهای محبت امیز میزنه
،منو خیلی دوست داره
اون مردی که عصبی بود تبدیل به مردی اروم شده ومثل یک موم نرم شده برام به لطف خدا
من رابطه عاشقانه که نه، حتی خیلی خوبی هم دراطرافیانم ندیده بودم و پدرمم مردی بود که تقریبا همین موضوعاتو بامادرم حالا با رفتارهای کمی متفاوت داشتن وهمیشه بحث بودو دعوا
من توی چنین خانواده ای بزرگ شدم من زندگی رو اونجوری پذیرفته بودم
و ذهنیتم از مردها زورگو بودن وغیرمنطقی بودن،بود
وتقریبا میتونم بگم که ذهنیت مادرم هم همینه ومن اینو ازمادرم قبول کرده بودم
یک شخصیتی که مثل مهمون هس (یعنی همه چیزو اماده میخواد فقط برای خوردن وخوابیدن میاد وکاری به هیچی نداره) ،همیشه هم عصبانی باید باشه، اخه مَردِه…
سریالهای زندگی دربهشت خیلی کمکم کردتا صلح رو یادبگیرم،یادبگیرم که نگاهمو تغییر بدم به اطرافم ،به رفتارهای همسرم ، به واکنشهای خودم و…
مثلا توی یک قسمت خانم شایسته داشت توی جاده رانندگی میکردن ودرهمین حین هم صحبت میکردند ودوربین دست استاد بودیک ثانیه فرمون ماشین یک ذره تغییر جهت داد واستاد وسط صحبت ایشون گفت اگه شمانگاهت به جاده باشه ما ممنونت میشیم، مریم جان هم لبخندی زدن و ادامه صحبتاشونو گفتن،
همونجا گفتم چقدر مریم جان درصلحن هم با خودشون هم بااستاد ببین اگه من باشم چه عکس العمل وواکنش بدی انجام میدم،
من ازاون نمونه هاکه رفتاردرست مریم جان عزیزمو میدیدم بارفتارهای خودم مقایسه میکردم و میگفتم این رفتارمم باید درست کنم تا مثل مریم جان صلح داشته باشم وارامش
ورفتارهام نرم تر وواکنشهام ارومترشد
اگه بحثی پیش میومد من ساکت بودم جواب نمیدادم نه بخاطراینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم توی دلم مرور میکردم که چه فرکانسی باعث این رفتارشده یا قدرت خدارو خیلی بالاتر از بندهاش میدیدم که بخوان منو ناراحت کنه یا نگران واین باعث ارامشی دروجودمن میشه
دیگران خیلی بیشتر ازخودم متوجه تغییر شخصیتم شدن شوهرخواهرم که همیشه احساس میکردم نسبت به من وهمسرم تنش داره
از موقعی که من تغییر کردم رفتارهای اونهم خیلی متفاوت وعالی شده
وخیلی خوب متوجه شده که من تغییر کردم وهمیشه به خواهرم میگه که خواهرت خیلی مثبت نگرشده هرجایی که میره باخودش حال میکنه ولذت میبره بدوراز نگاه بقیه
یک روز ازم پرسید چه رازی دربین هست که منو زندگیم وهمسرم آرامش پیدا کردیم بهم میگه
شوهرت چه کتاب روانشناسی رو میخونه که این قدر اروم شده وتغییر کرده
من مات ومبهوت بودم ازاینکه چرا این حرفو زدیعنی متوجه نبودم که ماتغییرکردیم و ایشون یا خواهرم فکر میکنن که همسرم ارامشی که داره بخاطر خوندن کتابهای روانشناسی خاصی هست
،یا زن داداشم که فکرمیکنه ما دوتا(منوهمسرم)قِلِقِ همدیگرو بدست اوردیم وهمیشه میگه اگه ادم صبرداشته باشه میتونی قِلق شوهرتو بفهمی وزندگیتو درست کنی
عزیزم صبر چیه؟ قِلِق چیه ؟
باید روی شخصیتت وباورهات کارکنی اون باور غلطی که میگه مردها همشون زورگوهستن
همشون مثل اهن سختن
همشون خودخواه هستن واگه محبتی میکنن بخاطر خودشونه
باعث شده بود ذهنم مقاومت توی دیدن خوبیهای همسرم داشته باشه ومنو هم متوقع کنه
من تغییر کردم،شخصیتم عوض شده
اگه این سایت الهی نبود واگه من بااستاداشنا نمیشدم
تازه اگه این خدا ی جدیدمو که تازه پیداکردمش وشناختمش ،بااینکه از ریشه وخانواده ،ادم بسیار مذهبی بودم،رو استاد بهم معرفی نمیکرد
من کافرزندگی میکردم وکافرمیمردم
و هیچ وقت هیچ وقت تغییر نمیکردم وخدامیدونه چه اتفاقهایی برای خودم میساختم
استاد دنیا دنیا سپاسگزارم ازتون برای اموزشهاتون ،برای وجودتون
مریم عزیزم هزاران بوسه به صورتت ماهت میزنم وازت بینهایت سپاسگزارم که با رفتارهات الگوی یک زن فوق العاده ای برای من
خدایا سپاسگزارم ازت برای وجود ارزشمند استادعباسمنش واستادشایسته
چقدر قانون ذهن ما جالبه عجب چیزایی داره درون خودش ،
داشتم به این فکرمیکردم که من الان چندساله که کار کیک و دسر و شیرینی انجام میدم وهمیشه هم مشتری ها از طعم و بافت و ظاهر کیک ها تعریف میکنند و خداروشکر راضی بودند ، اما شاید توی این 9 سال یکی یا دوتا مشتری میان که راضی نباشن و وقتی که اینو بهم اطلاع میدن و نظر خودشون و اعلام میکنند دقیقا این نظر ها میاد توی صدر ذهن من و جای همهچیزو میگیره ومن رو حسابی به هم میریزه ….
یا اینکه بعضی اوقات من محصولی برای فروش آماده میکنم و خداروشکرررر خیلی سریع به فروش میرسه ومشتری حسابی از کارم راضیه ، ولی بعضی وقتا شاید یک بار یا دوبار پیش اومده که فروش نرفته با حتی همون روز فروش نرفته و فرداش رفته ….
الان با توضیحات استاد جان متوجه شدم که چقدرررر باید روی خودم و باورهام کار کنم که چرا باید انقدرررر زود اولا احساس لیاقت من پایین بیاد که تمام گذشته ی موفق خودم و زیر سوال ببرم و ناشکری کنم فقط به خاطر یک بار انجام نشدن و نرسیدن به خواستم .
از این به بعد با گوش دادن چندین باره این فایل من میتونم قوی تر بشم قطعا و ذهن خودمو کنترل کنم .
با این جمله شروع شد و باید بارها برای خودمون تکرار کنیم که جهان اینه ماست که باورهامون زندگی سازمون هست و باید هواسمون به باورهامون باشه
یکبار شکست رو نباید باور کنیم.
یکبار اتفاق بد رو نباید زیر بار هزار بار اتفاق خوب ببریم.
یک اتفاق نا مناسب رو مرجع نکنیم باور نکنیم نجوا نکنیم سرزنش نکنیم.
سوالات تمرین داده بودید که چی رو باور کردی و بارها تکرار شد
استاد من باور کرده بودم شوهر باید بدعنق باشه و بد اخلاق و زور گو
خوب همیشه همسرم زورگو و باب میلم نبود
از وقتی تغییر کردم و شروع کردم به باورهای جدید به نکات مثبت همسرم
همسرم تغییر کرد و شده عسل
نه برای خودم حتی برای دوست جانم هم همین اتفاق افتاده و الان لیلی و مجنون هستن
استاد یک روند رو نباید باور کرد تا به مرور تکرار بشه.
راه حل اینه یه اتفاق ناجور که می افته رو باور نکنیم و بهش توجه نکنیم
دوستی کامنت گذاشته بود نمی تونم تو خیابون تنها بیرون برم چون دوبار تا حالا مورد خفت گیری قرار گرفتم
بهش گفتم اگه بتونی هر شخص جدیدی که تو زندگیت وارد میشه از این اتفاق نگی از ترس ت نگی می بینی همه چیز تموم میشه
قانون بزرگ و بلند بالای=به هر چیز توجه کنی بزرگ و بزرگتر میشود.
استاد چقدر خوب یادمه.خانواده مون که هیچ خانمی ماشین دار نیست و رانندگی نمی کرد
باور نکردم و شروع کردم به باور سازی و جور شد ماشین شخصی بخرم و قفلش برا خانواده باز شد و خواهر و چند نفر دیگه هم ماشین دار شدن و رانندگی میکنند.
یه نکته دوستان
همان طور که یکبار تو مسافرت دیدین اتفاق بد افتاد باور نکین همیشه مسافرت بد میگذره
اگه یکبار هم مسافرت هاتون خوش گذشت باور کنین همیشه مسافرت ها خوش میگذره تا باز هم اتفاق بیوفته.
همسر من به شدت بد مسافرت بود و از همسفری باهاش فراری بودم
برای اولین بار یادمه یه سفر کوتاه یکی دو روزه بیرون شهر داشتیم و البته که من در مسیر توجه نکات مثبت بودم خیلی بهمون خوش گذشت و اومدم خونه و دفتر شکرگذاری چند صفحه از اون سفر نوشتم و حالا که به گدشته فکر میکنم میبینم چقدر همسرم فرق کرده و خیلی در سفرها بهتر شده و دیگه بهمون خوش میگذره.
الان که سوال شد یادم افتاد و به خاطر مثال زدن یادم اومد واگرنه یادم رفته چی کار میکرد که دگتو سفر ها باهاش بهم خوش نمیگذشت.(؛
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
یک موقعیتی که در کودکی من به وجود اومدن و دقیقا همین الگو داخلش بود
من فکر کنم 12 یا 13 سالم بود دقیقا نمیدونم ، من از بچی خیلی دختر شجاع و نترسی بودم و خودم تنهایی توی همون کوچیکی هر موقع از روز و حتی شب تنهایی در میومدم بیرون
حتی یادمه کوچیکتر که بودم توی روستا ما یک قبرستان داریم که توی جنگله کلا جدا از روستاست و من یک روز سر ظهر تنهایی که هیچ کس بیرون نبود خودم رفتم به اون قبرستان و هیچکس نبود فقط من بودم و رفته بودم سرخاک عموم و تازه رسیدم اونجا یه مردی رو با گوسفندان دیدم
کلا خیلی ازین کار ها میکردم و کرده بودم و هیچوقت هم مشکلی پیش نیومده بود
تا اینکه یک روز سر ظهر که هیچکس خونه نبود من دراومدم بیرون و تو کوچه هم هیچکس نبود توی همون 12 ، 13 سالگی
و یک ماشین 206 گذاشت دنبال من و من خلاصه هر جور شده بود فرار کردم و رفتم خونه
و از اون به بعد من دیگه به تنهایی در نمیومدم بیرون و حتی یادم کلاس زبان میرفتم و چون تایمش جوری شده بود که برگشتنی شب میشد دیگه کلاس زبان هم گذاشتم کنار و حتی یادمه
خونه عمم چندین تا کوچه بالاتر از کوچه ما بود منی که به راحتی هر وقت میخواستم میرفتم اونجا و میومدم دیگه بعد اون اتفاق نمیرفتم و حتی یکبار با خواهرم دعوام شد سر اینکه برم یک غذایی رو از خونه عمم بگیرم ولی نرفتم و برای خرید چیزی از مغازه هم در نمیومدم بیرون
این یک اتفاق که فقط یکبار برای من رخ داده بود تمام آزادی ها و از همه جهت من رو محدود کرد و ترس توی وجودم بود
تا اینکه خلاصه بعد از مدت طولانی یکم بهتر شد ولی بازم اون ترس از شب توی وجودم بود اونم من با اون پیشینه که اصلا نمیترسیدم
خلاصه که من شروع کردم کار کردن روی فایل های استاد و مخصوصا قسمتی که مربوط به توحید و قدرت خداوند بود
اون قسمتی از دوازده قدم که استاد تاکید میکرد برگی بدون اذن خداوند روی زمین نمیوفته و خدا میدونه که این باور های توحیدی چقدرررررر به من کمک کرد و چقدر شجاعت من رو بهم برگردوند و کمکم کرد که به خودم بگم آقا همه چیز دست خداست چرا میترسی ، چرا خودتو محدود کردی فقط بخاطر یک اتفاق که یکبار توی کوچیکی برات اتفاق افتاده
و همین باور های توحیدی باعث شد که من سرکار قنادی میرفتم بعضی شب ها ساعت 9 ، 10 ، 11 شب وحتی 12 شب میومدم خونه ولی دقیقا خودم میفهمیدم که وقتی دارم توی کوچه های خلوت میرم که کسی نیست ، ترسی هم توی وجودم نیست ، بک ایمان در من به وجود اومد که میگفتم اقا همه چیز اونه همه چیز خداونده
و الانم که روی هر موضوع محدود کننده ای که توی ذهنم و زندگی و هر چیزی هست میتونم بگم 99.999 درصد اونها رابطه مستقیم داره با توحیدی و باور های توحیدی انگار وقتی خدا رو باور میکنی ، قدرتش رو باور میکنی و همه چیز رو خداوند میبینی انگار چیزیه که وقتی درست میشه همه چیز حل میشه ، برای همه چیز جواب میشه ، برای هر مشکل و هر باور محدود کننده ای راه حلش ، بزرگترین راه حلش ایمان به خدا و توحیده
و من خیلییییییی خیلییییییییی خوشحالم که میتونم توحید رو اینجا یاد بگیرم ، قلبم رو باز کنم برای خداوند برای الهاماتش و هدایت هاش ، برای زندگی به شیوه که با ایمان به خدا قلبم آروم میگیره ، ترس هام کمنتر میشه ، شجاع تر میشم ، بیشتر میتونم برم توی دل ترس هام
و از خداوند سپاس گزارم که من رو هدایت کرد به این سایت فوقالعاده، به این انسان فوقالعاده استاد عباس منش عزیز
از شما استاد عزیز هم سپاس گزارم که آموزگار توحید و ایمان به خداوند شدید برای ما
واقعا توحید همه چیزه ، و توحیده که آرامش رو به زندگی آدم میاره
سلام و خدا قوت خدمت شما استاد عزیزو خانم شایسته گل
من امروز دوره عشق ومودت رو تمام کردم یک ماه بیشتر دارم روی این دوره کار میکنم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که این فایل شما رو امروز دیدم و چقدر به دوره روابط ربط داشت واقعا . چند وقت پیش من یک راه خیلی آسون وخلوت کشف کردم برای رفتن به خیابان کاوه ولی از اونجای که یه راه خلوت بود و از بین باغ ها میگذشت من خیلی با خودم کلنجار رفتم و اینقدر روخودم کار کردم که بلاخره جرات کردم و از اون مسیر رفتم بار های اول اینقدر سریع میرفتم مبادا که کسی مزاحمم بشه ولی بعد از چند بار رفتن از این مسیر ترس هام ریخت با خیال راحت میرفتم و تومسیر هم از دیدن باغ ها لذت میبردم . من بعضی شبها برا خودم میرم تنها رانندگی میکنم چون اون مسیر خیلی خلوت هست گفتم بگذار این بار برم تو این خیابان و رانندگی کنم واز تاریکی شب هم نترسم . همچنان که داشتم آروم رانندگی میکردم شیشه های ماشینم داده بودم پایین یه آقای با موتور کنار ماشین من امد و منو تهدید کرد من اینقدر ترسیدم که نفهمیدم چطور پام رو گذاشتم رو گاز و برگشتم خونه و گفتم من دیگه از این خیابان رد نمیشم . واقعا مسیری که با ساختن باور ها و غلبه بر ترس هام تونسته بودم برم با یک برخورد خراب شد و من دیگه از اون مسیر رد نشدم . چقدر ذهنی که روش کار میکنی و به مسیر درست هدایتش میکنی میتونه یک باره همه اون باورها را خراب کنه و به مسیر قبلی برگرده . این فایل واقعا به شما میگه اگر شما افسار ذهنتون رو در دست نگیرید ترس ها شما را رهبری خواهند کرد . (ترس هاتون رو پیدا کنید و باورهای محدود کننده تون رو بکشید بیرون بعد باورهای جدید بسازید ورودی هاتون را کنترل کنید خودتون رو هرروز با باورهای جدید بمب باران کنیدتا فرکانس های شما افکار شما تغییر کنه و در نهایت زندگیتون در تمام جنبه ها تغییر خواهد کرد )
موفق و موید باشید در پناه الله مهربان
به نام خدای یگانه
درود بر مریم بانوی عزیز و استاد عباسمنش گرامی که حرفهاتون اغلب آرامشبخش لحظات سخت زندگیمه
یک دنیا سپاس به خاطر این ویدیو (ذهنمان چگونه ما را فریب می دهد؟) از حرفهاتون آرامش و امید گرفتم چون در حال حاضر استرس موفقیت توی کارم رو دارم… دو تا نکته برام یادآوری شد؛
1-اینکه خداوند وعده فزونی می ده و اگه رو خودم دارم کار می کنم نباید نگران تکرار تجربه های تلخ گذشته باشم
2-اینکه با گامهای کوچیک پیش برم و قانون تکامل رو ملکه ذهنم کنم
از این لحظه امیدوارتر به کارم ادامه می دم نتایج خوبم رو کامنت خواهم گذاشت تا به این نحو هم روند تکاملی خودم رو ثبت کرده باشم هم انرژی مثبت پیشرفتم، نیروی محرکه ای باشه برای خودم و همه اعضای سایت…
به امید شنیدن خبرهای خوب از همه عزیزان
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
سلام وقت بخیر ممنونم از استاد عزیز بابت آموزش های فوق العاده ایشون و این فایل که عالی بود من تا الان فقط از فایل های رایگان توانستم استفاده کنم وتغییرات خوبی داشتم و سپاسگزارم .
در خصوص فایل ارائه شده من دقیق موردی دارم که می خواستم توضیح بدم و اینکه من و همسرم سالهاست دوست داریم مهاجرت کنیم و تقریبا 10 سال هست از مسیر دانشجویی شروع کردیم زبان آلمانی یاد گرفتیم مدرک ایلتس گرفتیم کاری اقدام کردیم ولی هر وقت میرسه به پیچ اخر که دیگه تمام بشه یه قانونی یه چیزی پیش میاد که بر میگردیم نقطه اول ودوباره ما یک مسیر دیگه رو شروع میکنیم و الان هم دقیقا با دیدن این فایل متوجه شدم که اره ما یه جایی تو ذهنمون ایراد داره چون ما دقیقا همون راه رو که خودمون میرفتیم به دیگران پیشنهاد دادیم و اونها آلان سالهاست مهاجرت کردند ولی ما همچنان داریم دنبال یک راه میگردیم واقعا نمی دونم چیکار باید کنیم الان با دیدن فایل شما نشستم و نوشتم دیدگاه هم رو در مورد مهاجرت و اینکه مانع ذهنی من کجاست و فهمیدم من با ترس و دو دلی وارد عمل میشم این ذهن سرکش من هی شروع میکنه نجوا کردند اینم مثل قبلیا حالا چی اینم نمیشه اینم الکی والان نمی دونم چطوری ساکتش کنم و سوالی برام پیش اومده اینکه من توی اینمورد هیچ تجربه خوبی نداشتم چطوری به ذهنم نشونه های بدم که نه این دفعه میشه نمیدونم امیدوارم اگر دوستان تجربه داشتن اینجا بنویسن که به من کمک کنه ممنونم از شما و خانواده دوست داشتنی و بزرگ عباس منش
به امید خودش که همه همیشه کارنمیکنه شاهکار میکنه تو زندگی ما
به نام الله یکتا
سلام به استاد عزیزم
سلام دوستان نازنین
خدایا صدهزار مرتبه شکر که میتونم اینجا باشم و چقدر این احساسم عالی و روبه رشده از این میهمانی خیلی خوبی که خداوند دعوتم کرد
اما چیزی که موضوع فایل بود و میخواستم تجربه ای از خودم بنویسم این بود که من میثم باید با همون شور و شوق اول ادامه بدم به برنامه ریزی ذهن
یعنی هر روز و هر روز در هر مرحله از زندگی که با اموزشهای استاد و عمل کردن به این فایل ها مدام بالاتر میره فرکانس و رشد میکنه من باید این فایل ها و این قوانین رو مدام گوش بدم و عمل کنم
شاید بعضی از ما گول شرایط خوبی که داریم نتیجه بگیریم رو بخوریم که برای من اتفاق افتاد درس هاش رو گرفتم و دوباره هدایت خواستم و هدایت شدم باز به سایت
یعنی از همون روز اولی که من کم کم شروع کردم به تنبلب کردن و شروع کردم به عوامل بیرونی رو دخیل دونستن توی موفقیت هام
خداوند در قالب ی خواب ناز و شیرین که سوار ی موتور بودم و این موتور بنزین نداشت و نمیتونست حرکت کنه به من گفت که باید بنزین بریزی توی موتور
باید ورودی مناسب بدی
باید توکل کنی
سقف تو این نیست باید باید بری بالاتر
و وقتی من میام از سپاسگذاری حرف میزنم و سپاسگذار هر انچه که خداوند به من داده هستم و این انگیزه و این شور شوق منو بیشتر به این وا میداره که بیشتر روی خودت کار کن بیشتر به لایق بودن خودت اهمیت بده
بیشتر تحسین کن زیبایی ها رو فراوانی نعمت رو
فراوانی ثروت که مثل اکسیزن همه جا هست در ابعاد خیلی خیلی بزرگ
مگه من میدونم چقدر اکسیزن توی جهان هست
هیچ کس نمیدونه
مگه من میدونم چقدر درخت وجود داره
مگه من میدونم چقدر اب وجود داره و چقدر امکانات برای ادامه حیات و لذت بردن از زندگی
به نظرم وقتی من تمرکز کنم روی اصل و اون اصل میتونه کنترل ورودی باشه در وهله اول
بعد احساس خوب اتفاق خوب
و مدام این ها رو به خودم بگم که بابا تو اول از اینجا اومدی بعد به اینها رسیدی
زمانی که بدهیاتو پرداخت کردی هیچ اتفاقی که نیوفتاد بلکه بزرگتر شدی زمانی که کارمندت رفت هیچ اتفاقی نیوفتاد و بزرگتر شدی
زمانی که گیج . مات ومبهوت بودی خداوند دستتو گرفت
ودر همه مراحل زندگی واقعا خداوند دست مار وگرفته
اونوقت دیگه با حرف ایلان ماسک یا نمیدونم فلان ادم موفق تحت تاثیر باور منفی قرار نمیگیرم
یا شاید استاد ی مسابقه ای بزاره برای وادار کردن من به فکر کردن به قوانین جهان هستی و میبینم که میگم نه استاد این اینجوری نیست
یاد قدم اول یا دوم میوفتم که استاد گفتم بسم الله الرحمن الرحیم ی بار توی قران اومده
گفتم برم ببینم قران چی میگه و دیدم توی سوره حضرت سلیمان هم یکبار بسم الله الرحمن الرحیم اومده و یک بار به نظرم بسم الله
نه به این منظور که استاد اشتباه کرده نه
به این منظور که من فارق از این که استاد عباسمنش میگه یا هرکس دیگه باید ی منطق براش بیارم
و با اون معیار های درونیم بسنجم
معیار درونی اینه که هرچیزی بهم احساس خوبی بده
اگه استاد یا هر کسی دیگه هر حرفی رو زد من باور نکنم
یاد مادر خانمم افتادم الان که بنده خدا به زور و حول ولا برده بودن دکتر و ی نسخه تجویز کرده بودن براش
بعد من گفتم بابا حرف این دکتر رو قبول نکنید بنده خدا مساله ای نداره
گوش ندادن
و ادامه دادن و زمانی که اون دارو داشت نتیجه عکس میداد باز گفتم بابا این اشتباهه این کار اینو قطع کنید
نه تو چی میدونی دکتر گفته تا کار به جایی رسید بنده خدا میخواست از دنیا بره اون موقع قطع کردن و گفتن دکتر دستور اشتباه داده
گفتم خوب من پدرم درومد اینو گفتم چرا باور نکردین
خوب حقم داشتن نتایج من اونقدر ملموس نبود
برای خودم ملموس بود من ایمان داشتم به پیغام خداوند ولی اونها ایمان داشتن به مدرک دکتر
خوب وقتی من بیام مدام کار کنم و این برنامه ریزی ذهنی رو بر پایه فراوانی
سلامتی
ثروت و معنویت و ارامش واسان کردن کارها به پیش ببرم دیگه مهم نیست دکتر یا اون ادم پولدار فامیل چی میگه مهم اینه که خداوند از ی مسیر سیف و ایمن و راحت به من میگه مسیری که با منتطق جامعه جور در نمیاد
منطق جامعه شاید این باشه که پسر توی کاسب چک باید بدی و باید وام بگیری ولی منطق خداوند میگه
خداوند متوکلین رو کافیه
ثروت میخوای بهت میده
خوشبختی میخوای بهت میده
ولی شرط داره شرطش اینه که باور کنی باور کنم این جهان هوشمندیش به اینه که
من ذهنم رو مدیریت و کنترل کنم ونتایج رو و راه راست رو از قلبم پیروی کنم
یعنی بعد برنامه ریزی ذهنی و باور سازی تازه من میرمسراغ احساس زیبای باز شدن قلب
یعنی من بارها شده که بهم گفتن این کار امکان نداره ولی چون نمود های عینی مثل استاد عباسمنش بوده گفتم میشه و انجام دادم و شده و همه دهنشون باز مونده
میگم من موفقیت ها خیلی خیلی کوچیکه خیلی جاداره که کار کنم و بزرگتر کنم این ظرف رو
ولی موفقیت هایی هم که تا بحال دارم برای خیلیا قابل باور نیست
یاد تمرینی که استاد عباسمنش داد توی قدم اول یا دوم اگه اشتباه نکنم افتادم
که از کسانی که مسن هستن تجربشون رو بپرسین
ی پیرمرد خیلی خوشرو با محاسن زیبا و قلبی پاک و رعوف بسیار بسیار باشرافت و انگیزه و شور و شوق و صد البته خاکی و مهربان بهش گفتم عمو تجربه چیه
گفت از پدرت کمک نگیر
خخخخخ بعد فکر کردم بابا اینا فکر میکنم این دوقرون ده هزاری که من دارم رو مال پدرمه
بعد متوجه شدم که چقدر نتیجه بزرگ بوده که احتمالا یسری ادم ها گفتن این مال پدرشه
حالا بعضی موقع پیش میاد بنده خدا پدر عزیزم که توی سن هشتاد سالگی حتی ی دونه قرص هم مصرف نکرده و خیلی کسب و کار موفق و بزرگی داره از من پول میگیره
واینها همه به من میگن اگه میخوای بر مسایل چیره بشی اگه میخوای توی زندگی موفق باشی به حرف دلت گوش بده ذهنیت مثبت داشته باش و همیشه شاکر و سپاسگذار نعمت های خداوند باش
برای همه دوستان ارزوی سلامتی و ثروت و شور و شوق و زندگی در کمال ارامش و وفور نعمت رو دارم
امیدوارم همیشه در پناه الله یکتا و هدایتگر به سمت مسیر خوشبختی و شادی و ثروت باشیم
خدایا شکرت
به نام خدای مهربان که هرلحظه مراهدایت وحمایت میکند ..
استادجان سلام :مریم جان سلام ..
درمورد فریب هایی که ذهن میدهد خداروشکرمن کمی خوبم که اگه درگذشته اتفاقی افتاده بازم اونجوری میشه و…من خوشبین ترم وکنترل ذهن دارم ..
یه مدته که به خاطر کارکردن روی خودم نتایجی خوبی به دست آوردم ولی استاد انقدرغرق شون شدم که تلاش ذهنیم وفیزیکیم نسبت به قبل کمترشده تقریبایه ماهه نمیگم کلا گذاشتم کنارنه اماکم شده نسبت به قبل وذهنم هرروز داشت سرزنشم میکردهرچندمن جلوش ومیگرفتم میگفتم نه من ابن مسیرو رهانمیکنم ..
یادمه یکبار استادعزیزم درمورد کانت یکی ازدوستان میخوندید که نوشته بودوقتی روی خودمون کارمیکنیم نتایج انقدرآسون و طبیعی وارد زندگی مون میشن که مافکرمیکنیم باید اینجوری باشه و طبیعیه امافراموش میکنبم به خاطر کارکردن روی خودمون بوده امروز من زهرا دوباره میخام مثل قبل فعال باشم دچاررورمرگی هام نشم توخوشیام غرق نشم من ادامه میدم تانتایج برنگرده وبهتروبهتربشه ((عاشقتم خداجونم ))
امروزصبح دوباره ستاره قطبی وانجام دادم ویکیش این بود که بهترین آگاهی هارونصیبم کن وزدم قسمت نشانه امروزمن :::
استادچندبارگفتن که تکامل خودت وطی کن وقتی یه بیزینسی شروع کردی تادرآمدنداری ازش سرمایه زیادی خرجش نکن :آروم آروم رشد کن پله به پله ..
منم باآموزش های استاد یه بیزینسی وشروع کردم و روباورامم کارمیکنم یه کوچولو فقط یه کوچولو دیدم اوضاع خوبه همش خواستم یه دفعه رشدکنم همش ابن فکرمیادتوذهنم که وام بگیر جنس هاتو بیشترکن ؛همه میگن وام خوبه اخه کجاش بده که تونمیری سراغش اونم الان که به شما وام میدن وشرایطش ودارید :خیلی عجله میکنم و اطرافیان ومیبینم که همه شون دنبال وامن ومبگن که تواین گرونی ایران باوام فقط میشه رشدکرد امسال لاپول وام به چی ومیخری 100تومن تاقسط هاش تموم شه شده 300تومن ..
نمیدونم ولی خیلی توذهنمه ..
میخام خودم وببندم به ورودی های این سایت تا یادم بره وام گرفتن واقعا اینجامیفهمم صبرچیه و من باید تکاملم وطی کنم ..
انشالله انقدخوب رشد کنم که یه روزی بتونم دوره های ثروت وبخرم چقدرمن تشنه ی این آگاهی هاهستم که واقعا ذهنم پره ازباورای غلط نسبت به پول …
خدایاتنهاتورامیپرسنیم وتنهاازتوباری میجوییم …
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب
برای بار دوم است که در حال شنیدن این فایل فوق العاده هستم
من با ورودی هایی که به ذهن خودم می دهم می توانم زندگی عالی و فوق العاده ای را برای خودم بسازم
درک من از قوانین این جهان به من کمک می کند تا بهتر بتوانم زندگی خودم را شکل بدهم
یادم باشد که اتفاقات بد زندگی من حاصل افکار و باورهای خود من است
یک بار اتفاق بد
یک بار حادثه ناگوار
یک بار جریان جوری پیش برود که خالی از ذهن من باشد
دلیل بر این نیست که باز و باز اتفاقات بد برای من رخ بدهد
کارکرد ذهن اینگونه است که تمام حال خوبی ها را فراموش می کند ولی یکبار یک اتفاق بد را فراموش نمی کند و همان یک اتفاق را برای من در جریان زندگی بزرگنماییی می کند
جوری برای من وانمود می کند که انگار باز و باز قرار است آن اتفاق بد رخ بدهد
این باور به من می گوید که دیگر دست به آن کار نزنم ولی من باید با توجه به تکرار اتفاقات خوب قبلی خودم به ذهن خودم بگویم قرار نیست که این اتفاق باز رخ بدهد
نتایج خوب قبلی خودم را نشان خودم بدهم
به خودم بگویم همانطور که دفعات قبل موفق شده ام پس باز هم می توانم موفق بشوم
این درس را واقعا باید برای خودم بزرگ کنم
هر چه بیشتر به بدی ها توجه کنم از همان دست بیشتر و بیشتر برای من رخ می دهد
دلیلی نیست که من بخواهم بترسم
توجه خودم را بگذارم روی اتفاقا خوب گذشته و اینگونه ذهن خودم را کنترل کنم
واقعا این روند و این گونه کار کردن سبب می شود که من همیشه حال خوب داشته باشم و آرامش برای من همیشگی خواهد بود
بارهای بار من درخواست های خوبی داشتم و موفق بوده ام
حال اگر یک بار درخواست من رد شده باشد دلیل بر این نیست که دیگر نباید آن کار را ادامه بدهم
همه چیز در ذهن من و افکار من رقم می خورد
مهمترین کار این است که باید ذهن خودم را کنترل کنم
مهمترین کار این است که باید موفقیت های خوب گذشته خودم را ببینم و به خودم بگویم من قبلا هم موفق شده ام و دلیل نیست که الان باز هم خراب بشود
وقتی که می خواستم قهوه را دوز گیری کنم بارهای بار به خوبی این کار را انجام می دادم ولی گاهی اوقات خراب می شود آنهم به این دلیل که حواس پرت داشتم
اما این سبب نمی شد که ناامید بشوم و باز و باز ادامه می دادم و در نهایت بالاخره موفق می شدم
همه چیز در دستهای من است
همه چیز به خودم باز می گردد
یادم باشد و یاد بگیرم که بادیدن موفقیت های قبلی خودم بتوانم ذهن خودم را در مورد های بدی که داشتم کنترل کنم
چجور می توانم خودم را بهبود بدهم؟
چجور می توانم کاری کنم ایراد خودم را برطرف کنم؟
سپاس از خدای مهربان خودم
سپاس از خدای ممکن ها
سپاس از خدای زیبایی ها
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
سلام ودرود به اساتید عزیز ودوستان گرامی
ترسی که ذهنم همیشه منو میترسونه وممکنه خنده دارباشه اما برای من ترسناک وفلج کننده شده
من ازسوارشدن با اسانسور خیلی میترسم،چرا؟
چون توی زمان کودکیم فیلم هایی دیده بودم که اسانسورخراب میشه یا برق قطع میشه وادمها ازکمبوداکسیژن یا مشکلات دیگه میمیرن یا اسانسورسقوط میکنه یا توی بعضی فیلمهای تخیلی ازطبقه عجیب وغریب و ترسناکی سردرمیاوردن ومشکلاتی براشون پیش میومد،
من اینارو دیده بودم وذهنم خیلی مقاومت میکرد( توی شهرستان هم از اسانسور برای طبقهای زیاد خاصی استفاده نمیشه،(یعنی از 3طبقه بیشتر ساختمونی نیس)
اما خدانکنه بخوام جایی سوار اسانسور بشم اونم تنها،
این مقاومتو تومسافرتها که مجبوربودم،خیلی ذهنم داشت ،اما منم با این جمله که نه اون اتفاقها توفیلمها بوده وهیچ اتفاقی نمیوفته انجام میدادم
من تونستم تنها سواربشم ولی مشکل از اون جاشروع شد که اشتباه کلید زیرزمین رو زده بودم ومتوجه نشدم و درب اسانسور از زیرزمین تاریک بازشد ومن هم تنها تواسانسوربودم خیلی خیلی ترسیدم فضابزرگ بودوبسیارتاریک
وقتی که بااون همه مقاومت دوباره این ترس برام اتفاق افتاد واهمه ای توی دلم قرارگرفته ،دوباره ذهنم شروع به مقاومو میکنه
یا اینکه باتعدادزیادی توی اسانسور گیرکنی ،ک البته اون زیاد ترس نداره چون چندنفر دیگه هستن اما تنها گیرافتادن خیلی ترسناکه، که برام چندباراتفاق افتاده وهنوزم که هنوزه خیلی من برای سوارشدن با اسانسور ذهنم مقاومت داره وتاجایی که بتونم از راه پله استفاده میکنم
خیلی هم دنبال راه حل بودم وخیلی دوست دارم این ترس ذهنیم که هرچندوقت تبدیل به واقعیتش میکنه رو تموم کنم وخاتمه بدم بهش اما نتونستم
یک مورددیگه اینکه بخاطر فرکانسهای نامناسبی که درگذشته داشتم والبته الان تودوره ارزشمنده عزت نفس متوجه شدم که مشکلم ازکجااب میخوره وهمیشه هم همین بوده وباعث شده همون فرکانسو ارسال کنم اونم( احساس قربانی )شدن بود
همین احساس باعث شده بود من هرجایی سرکار برم،یک فردی پیدابشه(اونم ازخودم چندسال کوچیکتر) وبامن مشکل پیداکنه و دعوا بشه به طوری که من اون احساس قربانی شدن روتجربه کنم،واین جوری شد که من اخرین باری که رفتم سرکار دو یاسه سال پیش بود و احساس کردم که باید ترک کاربزنم تاقبل ازاینکه من قربانی یک اتفاق ناخواسته دیگه بشم واون احساس خطر نزاشته تامن بتونم با فرد دیگه ای همکاربشم خصوصا اگه فرد کوچکترهم باشه که ذهنم سریع تصویرسازی میکنه همه اتفاقهای قبل رو
من ادم ناسازگاری نیستم اصلا ،مسئله اینکه با اون افرادچون خیلی صمیمی میشم این انتظار رو ندارم ازشون
و خیلی توی کارها مسئولیت پذیرم وازخودمم بیشتر مایه میزارم یا سعی میکنم رفتاری کنم که دیگران میپسندند اما همین احساس قربانی شدن باعث میشد تا توقع دیگران بیشتر ویا واکنشی ازسوی اونها انجام بشه که تبدیل به دعوای بزرگی بین منو اون فرد میشد وجهان ثابت میکرد که اره توهرجاکارکنی یک فرد کوچکترازخودت میاد وزورمیگه و تو چون ادم مظلومی هستی همیشه حقت خورده میشه حتی نمیتونی ازخودت دفاع کنی ،
احساس قربانی بودن مسئله ای که من دارم که ناشی ازکمبود عزت نفس درمنه والان دارم روی خودم کارمیکنم
موضوع دیگه ،رابطم با همسرم بود
تاقبل ازاشنایی بااستادخیلی مشکل داشتم بارفتارهای غیرمنطقی همسرم،
وحدود 17سال به قول بقیه صبرکردم اما خودم میدونم که توی جهنمی بودم که خودم ساخته بودمش باافکار وباورهام با راهنماییهای اشتباه اطرافیانم وراه حلهای بدتر ونامناسبشون،که منجربشه به طلاق،
وچون طلاق هم برای فامیل وخانوادم خیلی خیلی کار بدی جلوه داشت میگفتم جدا زندگی میکنم یعنی ی خونه جدا بدور ازهمسرم با مقداری وسایل جزئی که فقط منو بچه هام دور از تنشها باشیم
تاقبل اشنایی بااستاداصلا به قوانین واین چیزااعتقادی نداشتم ،میشنیدم اما قبول نداشتم
تااینکه با استاد وسایت اشناشدم ،و فقط بیننده فایلهای رایگان بودم بعد کم کم مدارم اومدبالا
و بهتر حرفای استادوبیشتروبیشتر درک وقبول میکردم وبکارمیبستم وووووو
از اون روز که فقط سعی میکردم ارامش پیداکنم و زیبایی های اطرافموببینم و توجه کنم،کم کم همه چی تغییرکرد
تازه من متوجه شدم که توی همسرمم نکات مثبتی هست که من اصلا توجه نمیکردم وفقط به بدیها توجه داشتم ودنبال یک ذره بدی میگشتم واونو هی برای خودم با درددل کردن با غرزدن وتوجه کردن،بیشتر وبیشتر میکردم و متوجه نبودم
تونستم دانشجوی دوره مقدس دوازده قدم بشم
و روی خودم کارکنم
الان اون مردی که بداخلاق بود ،مردی مهربون وخانواده دوست شده
اون مردی که قلدربود وزور میگفت الان نظرخواهی میکنه،حتی توی مسائلی که مربوط به خونه وبچهها هم نیس بدون مشورت من کاری نمیکنه
بهم وابسته شده،مهربون شده حرفهای محبت امیز میزنه
،منو خیلی دوست داره
اون مردی که عصبی بود تبدیل به مردی اروم شده ومثل یک موم نرم شده برام به لطف خدا
من رابطه عاشقانه که نه، حتی خیلی خوبی هم دراطرافیانم ندیده بودم و پدرمم مردی بود که تقریبا همین موضوعاتو بامادرم حالا با رفتارهای کمی متفاوت داشتن وهمیشه بحث بودو دعوا
من توی چنین خانواده ای بزرگ شدم من زندگی رو اونجوری پذیرفته بودم
و ذهنیتم از مردها زورگو بودن وغیرمنطقی بودن،بود
وتقریبا میتونم بگم که ذهنیت مادرم هم همینه ومن اینو ازمادرم قبول کرده بودم
یک شخصیتی که مثل مهمون هس (یعنی همه چیزو اماده میخواد فقط برای خوردن وخوابیدن میاد وکاری به هیچی نداره) ،همیشه هم عصبانی باید باشه، اخه مَردِه…
سریالهای زندگی دربهشت خیلی کمکم کردتا صلح رو یادبگیرم،یادبگیرم که نگاهمو تغییر بدم به اطرافم ،به رفتارهای همسرم ، به واکنشهای خودم و…
مثلا توی یک قسمت خانم شایسته داشت توی جاده رانندگی میکردن ودرهمین حین هم صحبت میکردند ودوربین دست استاد بودیک ثانیه فرمون ماشین یک ذره تغییر جهت داد واستاد وسط صحبت ایشون گفت اگه شمانگاهت به جاده باشه ما ممنونت میشیم، مریم جان هم لبخندی زدن و ادامه صحبتاشونو گفتن،
همونجا گفتم چقدر مریم جان درصلحن هم با خودشون هم بااستاد ببین اگه من باشم چه عکس العمل وواکنش بدی انجام میدم،
من ازاون نمونه هاکه رفتاردرست مریم جان عزیزمو میدیدم بارفتارهای خودم مقایسه میکردم و میگفتم این رفتارمم باید درست کنم تا مثل مریم جان صلح داشته باشم وارامش
ورفتارهام نرم تر وواکنشهام ارومترشد
اگه بحثی پیش میومد من ساکت بودم جواب نمیدادم نه بخاطراینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم توی دلم مرور میکردم که چه فرکانسی باعث این رفتارشده یا قدرت خدارو خیلی بالاتر از بندهاش میدیدم که بخوان منو ناراحت کنه یا نگران واین باعث ارامشی دروجودمن میشه
دیگران خیلی بیشتر ازخودم متوجه تغییر شخصیتم شدن شوهرخواهرم که همیشه احساس میکردم نسبت به من وهمسرم تنش داره
از موقعی که من تغییر کردم رفتارهای اونهم خیلی متفاوت وعالی شده
وخیلی خوب متوجه شده که من تغییر کردم وهمیشه به خواهرم میگه که خواهرت خیلی مثبت نگرشده هرجایی که میره باخودش حال میکنه ولذت میبره بدوراز نگاه بقیه
یک روز ازم پرسید چه رازی دربین هست که منو زندگیم وهمسرم آرامش پیدا کردیم بهم میگه
شوهرت چه کتاب روانشناسی رو میخونه که این قدر اروم شده وتغییر کرده
من مات ومبهوت بودم ازاینکه چرا این حرفو زدیعنی متوجه نبودم که ماتغییرکردیم و ایشون یا خواهرم فکر میکنن که همسرم ارامشی که داره بخاطر خوندن کتابهای روانشناسی خاصی هست
،یا زن داداشم که فکرمیکنه ما دوتا(منوهمسرم)قِلِقِ همدیگرو بدست اوردیم وهمیشه میگه اگه ادم صبرداشته باشه میتونی قِلق شوهرتو بفهمی وزندگیتو درست کنی
عزیزم صبر چیه؟ قِلِق چیه ؟
باید روی شخصیتت وباورهات کارکنی اون باور غلطی که میگه مردها همشون زورگوهستن
همشون مثل اهن سختن
همشون خودخواه هستن واگه محبتی میکنن بخاطر خودشونه
باعث شده بود ذهنم مقاومت توی دیدن خوبیهای همسرم داشته باشه ومنو هم متوقع کنه
من تغییر کردم،شخصیتم عوض شده
اگه این سایت الهی نبود واگه من بااستاداشنا نمیشدم
تازه اگه این خدا ی جدیدمو که تازه پیداکردمش وشناختمش ،بااینکه از ریشه وخانواده ،ادم بسیار مذهبی بودم،رو استاد بهم معرفی نمیکرد
من کافرزندگی میکردم وکافرمیمردم
و هیچ وقت هیچ وقت تغییر نمیکردم وخدامیدونه چه اتفاقهایی برای خودم میساختم
استاد دنیا دنیا سپاسگزارم ازتون برای اموزشهاتون ،برای وجودتون
مریم عزیزم هزاران بوسه به صورتت ماهت میزنم وازت بینهایت سپاسگزارم که با رفتارهات الگوی یک زن فوق العاده ای برای من
خدایا سپاسگزارم ازت برای وجود ارزشمند استادعباسمنش واستادشایسته
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که هرچه دارم از آن اوست …
چقدر قانون ذهن ما جالبه عجب چیزایی داره درون خودش ،
داشتم به این فکرمیکردم که من الان چندساله که کار کیک و دسر و شیرینی انجام میدم وهمیشه هم مشتری ها از طعم و بافت و ظاهر کیک ها تعریف میکنند و خداروشکر راضی بودند ، اما شاید توی این 9 سال یکی یا دوتا مشتری میان که راضی نباشن و وقتی که اینو بهم اطلاع میدن و نظر خودشون و اعلام میکنند دقیقا این نظر ها میاد توی صدر ذهن من و جای همهچیزو میگیره ومن رو حسابی به هم میریزه ….
یا اینکه بعضی اوقات من محصولی برای فروش آماده میکنم و خداروشکرررر خیلی سریع به فروش میرسه ومشتری حسابی از کارم راضیه ، ولی بعضی وقتا شاید یک بار یا دوبار پیش اومده که فروش نرفته با حتی همون روز فروش نرفته و فرداش رفته ….
الان با توضیحات استاد جان متوجه شدم که چقدرررر باید روی خودم و باورهام کار کنم که چرا باید انقدرررر زود اولا احساس لیاقت من پایین بیاد که تمام گذشته ی موفق خودم و زیر سوال ببرم و ناشکری کنم فقط به خاطر یک بار انجام نشدن و نرسیدن به خواستم .
از این به بعد با گوش دادن چندین باره این فایل من میتونم قوی تر بشم قطعا و ذهن خودمو کنترل کنم .
سلام حضرت استاد و مریم جان و دوستان
جهان آینه ماست
با این جمله شروع شد و باید بارها برای خودمون تکرار کنیم که جهان اینه ماست که باورهامون زندگی سازمون هست و باید هواسمون به باورهامون باشه
یکبار شکست رو نباید باور کنیم.
یکبار اتفاق بد رو نباید زیر بار هزار بار اتفاق خوب ببریم.
یک اتفاق نا مناسب رو مرجع نکنیم باور نکنیم نجوا نکنیم سرزنش نکنیم.
سوالات تمرین داده بودید که چی رو باور کردی و بارها تکرار شد
استاد من باور کرده بودم شوهر باید بدعنق باشه و بد اخلاق و زور گو
خوب همیشه همسرم زورگو و باب میلم نبود
از وقتی تغییر کردم و شروع کردم به باورهای جدید به نکات مثبت همسرم
همسرم تغییر کرد و شده عسل
نه برای خودم حتی برای دوست جانم هم همین اتفاق افتاده و الان لیلی و مجنون هستن
استاد یک روند رو نباید باور کرد تا به مرور تکرار بشه.
راه حل اینه یه اتفاق ناجور که می افته رو باور نکنیم و بهش توجه نکنیم
دوستی کامنت گذاشته بود نمی تونم تو خیابون تنها بیرون برم چون دوبار تا حالا مورد خفت گیری قرار گرفتم
بهش گفتم اگه بتونی هر شخص جدیدی که تو زندگیت وارد میشه از این اتفاق نگی از ترس ت نگی می بینی همه چیز تموم میشه
قانون بزرگ و بلند بالای=به هر چیز توجه کنی بزرگ و بزرگتر میشود.
استاد چقدر خوب یادمه.خانواده مون که هیچ خانمی ماشین دار نیست و رانندگی نمی کرد
باور نکردم و شروع کردم به باور سازی و جور شد ماشین شخصی بخرم و قفلش برا خانواده باز شد و خواهر و چند نفر دیگه هم ماشین دار شدن و رانندگی میکنند.
یه نکته دوستان
همان طور که یکبار تو مسافرت دیدین اتفاق بد افتاد باور نکین همیشه مسافرت بد میگذره
اگه یکبار هم مسافرت هاتون خوش گذشت باور کنین همیشه مسافرت ها خوش میگذره تا باز هم اتفاق بیوفته.
همسر من به شدت بد مسافرت بود و از همسفری باهاش فراری بودم
برای اولین بار یادمه یه سفر کوتاه یکی دو روزه بیرون شهر داشتیم و البته که من در مسیر توجه نکات مثبت بودم خیلی بهمون خوش گذشت و اومدم خونه و دفتر شکرگذاری چند صفحه از اون سفر نوشتم و حالا که به گدشته فکر میکنم میبینم چقدر همسرم فرق کرده و خیلی در سفرها بهتر شده و دیگه بهمون خوش میگذره.
الان که سوال شد یادم افتاد و به خاطر مثال زدن یادم اومد واگرنه یادم رفته چی کار میکرد که دگتو سفر ها باهاش بهم خوش نمیگذشت.(؛
در پناه حق خوشحال و ثروتمند باشید.