ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3 - صفحه 20 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3306MB32 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 331MB32 دقیقه














سلام به استاد عزیزم و مریم خانم نارنین
استاد شما وااقعا استاد آزاد کردن ذهن هستید با این سوال های نابی که میپرسید
چهارشنبه هفته پیش پسرم گفت گلوم درد میکنه و بعدش نیم درجه تب داشت بعد از 12 ساعت هم تبش کلا قطع شد، من شربت سرماخوردگی و استامینوفن بهش دادم (به مامان دوستاش هم گفتم که نمیام کلاس روز بعدش یکیشون هی میگفت چرا نبردیش دکتر گول حال خوبش رو نخور و باید میبردیش دکتر) خب پسر من خداروشکر خوب شد، بود چند ماه پیش هم اینطوری شده بود و وقتی بردم دکتر گفت چیزیش نیست همون شربت سرماخوردگی رو تو خونه بهش دادی خوب بوده، ولی حرف دوستم باعث من عذاب وجدان بگیرم که چرا نبردمش دکتر(احساس گناه)
این یک هفته حالش کاملا خوب بود تا اینکه پنجشنبه دوباره تب کرد بردیم دکتر دو روز تب داشت و اسهال و استفراغ برای گلوش هم دارو گرفت گفت ویروسیه، زیاد شده جایی هم نرید. وقتی پسرم کامل حالش خوب شد و بردمش کلاس، دوستام پرسیدن چرا جلسه قبل نیومدی؟ گفتم پسرم یکم مریض شده بود هموون آدمی که قبلا گفت باید میبردیش دکتر گفت بخاطر این نبوده که اون هفته نبردیش دکتر؟ و دوباااره تمام وجود من شد عذاب وجدان گفتم نه این اسهال استفراغ بوده و فرق داشته، و پرسید الان بریدش دکتر؟ با این حرفش این احساس در من ایجاد شد که من مادر خوبی نیستم!
دلیل:
حرف مردم، نظر مردم، اگه دوستم اون حرف رو نمیزد من عمممرا احساس گناه میکردم، چون میگفتم یک هفته پسرم کاملا خوب شده بود، و یه مریضی دیگه گرفته، اگه همون عفونت قبلی تو بدنش بود که تب قطع نمیشد اما نظر دوستم باعث شد من فکر کنم نکنه اونا فکر میکنن من مادر بدی هستم (چون هممون بچه های همسن داریم)
درس:
1)هر موقع پسرم گفت گلوم درد میکنه ببرمش دکتر.
2)هییچ وقت پیش بقیه که باهاشون صمیمی نیستم چیزی از مریض شدن پسرم (یا هر موضوع منفی دیگه ای) نگم. (چون با این کار اظهار نظر میکنن و من خودم رو تحت فشار قرار میدم)
سلام خدمت استاد عزیزم و تمامی دوستان
یه اشتباهی که من انجام میدم اینه که در بعضی از مواقع خیلی زود واکنش نشون میدم نسبت به برخوردم با اطرافیان،مثلا طرف مقابل من به نظر من داره کار اشتباهی انجام میده یا حرف نادرستی داره میزنه قبلا من این رو خیلی واضح بهش میگفتم و همون لحظه واکنش نشون میدادم ولی در حال حاضر با توجه به این که روی خودم دارم کار میکنم و خیلی خودمو بهبود دادم ، الان در حال حاضر در مورد اون اشتباه یا حرف اشتباهی که طرف مقابل زده باهاش صحبت نمیکنم و واکنشی نشون نمیدم البته در اغلب موارد
ولی یه موردی رو فهمیدم اینه که من در ذهنم در مورد اشتباه یا حرف اشتباهی که طرف زده دارم فکر و تحلیل میکنم این اشتباهی هست که من باید بهبودش بدم واکنش گرا نباشم یا به عبارتی تدافعی عمل نکنم حتی در ذهنم
اولش که من اشتباهی انجام میدم یه مقدار عصبانی میشم در اغلب موارد من ناسزا و یا حرف بدی به زبون نمیارم و فقط در ذهنم ناراحت میشم ولی خداروشکر در زمان نسبتا خوبی سعی میکنم احساسم رو بهتر کنم و به این فکر میکنم که دیگه این اشتباه رو تکرار کنم البته اول اشتباه خودم رو می پذیرم یعنی تقصیر دیگران نمیندازم میگم من این اشتباه رو انجام دادم حالا خودمم باید به فکر اصلاح این اشتباهم باشم و با خودم فکر میکنم که چه کارهایی رو باید انجام بدم تا دیگه این اشتباه اتفاق نیفته
یه ایده ای که بنظرم میرسه اینه که اگه اشتباهی کردم این اشتباه رو به شخصیتم ربط ندم و نگم من آدم بدی هستم و … فقط این رو با خودم میگم من فقط این اشتباه رو کردم و باید سعی کنم اشتباهم رو تکرار نکنم و یه نقطه میزارم،این باعث میشه من دیگه اشتباهات بعدی رو که بواسطه این اشتباهم انجام دادم رو دیگه انجام ندم.به قولی خودم رو ریست میکنم و خودم رو آروم میکنم
ممنون از استاد عزیزم برای تهیه مجموعه این فایل ها
و ممنون از شما دوستان گرامی
ان شاءالله در پناه الله یکتا شاد و سلامت و سعادت مند در دنیا و آخرت باشید
با نام و یاد خدای مهربان حمایتگر و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیزم تو این سایت الهی
اشتباه اخیری که انجام دادی رو بنویس؟
اشتباه اخیرم در مورد عدم تصمیم گیری به موقع و موندن تو شک و دودلی بود یعنی نمیتونستم تصمیم بگیرم که کدوم کارو انجام بدم
بنویس چه واکنشی نشون دادی آیا خودتو سرزنش کردی یا ازش درس گرفتی؟
من اول شروع به سرزنش خودم کردم و برچسب عدم توانایی در مورد تصمیم گیری به موقع به خودم زدم ولی بعد از گوش دادن به فایل سرمایهگذاری روی خودت از استاد عزیزم شروع کردم به نوشتن مزایا و معایب تصمیمات
و بالاخره بعد از نوشتن مزایا و معایب یک گزینه رو انتخاب کردم و گزینه دیگر را حذف کردم و چقدر به آرامش رسیدم وقتی تصمیممو گرفتم
چه درسی میتونی از این اشتباه بگیری؟
اگه تو شک و تردید و دودلی بمونم هر روز احساسم بد و بدتر میشه و احساس بد و بدتر باعث اتفاقات بد میشه و و رفته رفته من اعتماد به نفسمو از دست میدم و تواناییهامو از یاد میبرم و احساس عدم لیاقت میکنم
و اتفاقات بد به صورت رندم برای من بیفته
هر روز ضعیفتر و ضعیفتر میشم از لحاظ شخصیتی و دیگه حتی توانایی تصمیم گرفتن یک تصمیم کوچک رو ندارم
چطور درسهایی که گرفتم را در عمل استفاده کنم؟
درسی که گرفتم این بود که اولاً باید روی اعتماد به نفس و عزت نفسم کار کنم ارزشهامو بشناسم بدونم چی واسم مهمه بدونم چی واسم مهمه تو زندگی بر اساس ارزشهام تصمیم بگیرم و اگه تو موردی تو شک و دودلی بودم زودتر مزایا و معایبشو بنویسم و تصمیم بگیرم تو تردید وشک و دودلی نمونم و اگه اشتباه تصمیم بگیرم بهتر از موندن توی شک و دو دلی و احساس بده حداقل نتیجه تصمیممو میدونم و میتونم بهتر تصمیم بگیرم
سپاسگزارم ازتون بابت آگاهی های نابی که برای ما میذارید
به نام خدای مهربان
سلام استاد عزیزم و اعضای خونواده صمیمی عباسمنش، امیدوارم حالتون خوب لبتون خندون باشه، سپاس گذار خداوند که دوباره این فرصت داد تا بیام و یه کامنت دیگه توی این فضای روحانی بنویسم،
# نکته ها:
پذیرفتن اشتباهات و پذیرفتن اینکه اونها جزئی از روند پیشرفت من هستند،
پذیرش انتقاد دیگران از زاویه ای که خداوند داره یه پیغامی رو به من میده،
برای تغییر نتایج یک کار تکراری انجام ندم و شیوه خودم رو عوض کنم،
پذیرفتن خودم به عنوان کسی اشتباه میکنه و هیچ چیزی درست مطلق نیست، (به نام خداوند بخشنده و مهربان)
نجنگیدن با نجوا های ذهن و اعراض از اونا،
اشتباهات من نعمت های الهی هستند و برای وضوح بیشتر من در مسیر رشد،
پذیرفتن اشتباهات و کنترل ذهن یعنی اعراض از اونها،
مقایسه خودمون با دیگرانی که خیلی بالاتر ما هستند کار ذهن،
توجه به نکات مثبت ورودی هامون، توجه به اشتباهات باعث ظهور بیشتر اونها در ما میشه،
من مسئول تمام جوانب زندگیم هستم،
تواضع نقطه مقابل غرور،
ما توی هر زمینه توانایی پیشرفت تا بینهایت رو داریم به شرط تمرین و گسترش آگاهیمون،
هیچ محدودیتی در کار نیست محدودیت فقط توی ذهن ماست،
برای شروع شجاعت و شهامت مهمه نه هوش ذکاوت،
مغز توانایی یادگیری هر کاری رو داره،
بی اهمیت ترین چیز در جهان نظر مردم نسبت به منه،
سبک شخصی خودم رو داشته باشم برای زندگی،
همه آزادن هرجور دوست دارن درمورد من فکر کنن،
دنبال قانع کردن دیگران نباشم، دیگرانی وجود ندارن…
غرور باعث بروز اشتباهات تکراری در من میشه، غرور یکی از صفات خطاکاران در قرآن هست…
وقتی به دنبال حقیقت باشم دیگه تعصبی به نوع روش حل مسائل ندارم،
من توانایی حل هر موضع و مسئله ای رو در خودم دارم فقط باید روش مناسبش رو پیدا کنم،
همه انسان ها در پیشگاه خداوند برابرند، همه ما انسان ها به یک نوع سیستم عصبی یکسان برای پیشرفت دسترسی داریم،
احساس خوب در انجام کارها اشتباهات مارو کمتر میکنه،
#در مورد این جلسه و سوال قسمت اول که چه اشتباهی این اواخر مرتکب شدم و نحوه برخوردم با اون چطور بوده و ارتباطش با شخصیت من…؟
الان که دارم بهش خوب فکر میکنم اواخر سال پیش و اوایل سال جاری بود که اون حس خالی بودن و تنهایی رو برای اولین بار در خودم داشتم تجربه میکردم، گفتم که حدود چهار سال از آشنایی من با شما گذشته بود و من خیلی به حرف های شما فکر کرده بودم و نوع نگرش شمارو دوست داشتم و توی زندگی خودم اجرا میکردم…
این چهار سال که تموم شد وارد دوره جدیدی از زندگیم شدم و این مصادف شده بود با شروع تحقیقات من در قرآن برای پیبردن به حقیقت… و من خیلی جاهطلبانه یه این موضع نگاه میکنم که من هیچی کم تر از ابراهیم و محمد و علی و استاد و خیلی های دیگه ندارم و اگر همون ایمان و عمل داشته باشم اگر همون شخصیت قوی رو داشته باشم اگر همون حس تسلیم بودن داشته باشم خداوند تمام جهان به تسخیر من در میاره… خلاصه با خلوص نیت وارد این کار شده بودم و خیلی نتایج خوبی هم گرفته بودم و الهامات زیادی هم دریافت کردم جوری که وقتی از خواب بلند میشدم تا 5 تا 10 ثانیه و گاها بیشتر صداهایی رو میشنیدم و کم کم با هوشیار شدنم قطع میشدن، خیلی اون روز هارو خوب یادمه چون به شدت احساس تنها بودن میکردم و روی من فشار بود برای اینکه بهتر درک کنید مثل کسی بودم که وارد دل یه چالش جدید شده و یک مسئولیت سنگینی مثل رهبری یک جامعه ای رو به عهده گرفته و همه مردم منتظرن که ببینن این چه گلی به سرشون میزنه…
توی سرم پر از نجوا بود و از شما یاد گرفته بودم که روی هدفم تمرکز کنم و احساسی عمل نکنم فقط همین یادم بود چون خیلی تکرار کرده بودم با خودم و توی مغزم حک شده بود، اصلا نمیفهمیدم چی درسته و چی غلط ولی ادامه دادم گفتم نهایتش اینکه جونم از دست میدم و میمیرم ولی تلاشم کردم و اون دنیا حسرت نمیخورم که چرا…
یه تایمی بود که حتی به شما هم شک کرده بودم از شدت فشار و دیدم که خداوند داره منو اجابت میکنه و میگه هرجوری که تو فکر میکنی همون درست و به مواردی در آموزش ها شما و فایل ها تون برمیخوردم که با حرفاتون مقاییرت داشت، چیزهایی یادم میومد از شما که اصلا به حرفاتون ربطی نداشت و میگفت ببین استاد اونجوری که میگه نیست و دقیقا حرفاش برعکس اون چیزی هست که داره عمل میکنه و فقط اون چیزی که ما دوست داریم رو داره به ما میگه…
#چه احساسی نسبت به اشتباهم داشتم و چه برخوردی با خودم کردم؟
این روند ادامه داشت و من قرآن رو خوندم تا جایی که دیگه حسش نیومد که ادامه بدمش کلی مطلب یاداشت کرده بودم و با خوشه توی سیلو ذخیره کرده بودم ولی فکر کردم کاری که کردم اشتباه و من در مقامی نیستم که بتونم چیزی رو به عنوان… از قرآن استخراج کنم و توی زندگی خودم به کار بگیرم و اگه دیدم جواب داد به بقیه خودم هم کمک کنم تا به درک بهتری از خداوند برسن و همشون پاک کردم و گفتم اینو باید بسپرم به اهلش من که نمیتونم و علمش رو ندارم، استاد و امثال اون اگه تونستن سالها مطالعه کردن ولی من…
فکر میکردم اون احساس تنهایی که بخاطر تغییرات دیگه در من ایجاد شده بود نتیجه این کار به ظاهر اشتباه و من زیاده روی کردم یا توهم زدم…
من آدمی نیستم که زیاد خودم سرزنش کنم بخاطر اشتباهاتم و گفتم عیبی نداره دیگه اینکارو انجام نمیدم خودمو میبخشم و میسپرم به اهلش…
الان که تا حدودی زیادی دلیل اون احساسم درک کردم فهمیدم خداوند داشته به من پیغام میداده فعلا بسه بزار بقیش واسه بعدا تا شرایط استیبل بشه ولی من اشتباه فهمیدم نشونه اش رو…
میدونید استاد چی حس میکنم فکر میکنم شما این دوره رو برای من برگذار کردید انگار تمام سوال های که مطرح میکنید و تمرین هایی که میدید داره منو حول میده به سمت اون روزها، چون من هدفم رو انتخاب کردم اول سال و براش قدم برداشته بودم، داشتم و دارم تلاش میکنم تا بهتر بشم توش و اشتباهی جز این نیومد به ذهنم که از تحقیقاتم توی قرآن دست برداشتم… وای خدا چقدر من دوست دارم اون روز هارو انگار منو خدا بودیم دربرابر یه سونامی از نجواها ولی اینقدر نترس شده بودم و اینقدر به خودم گفته بودم که اگه لازم باشه جونمم میدم که حتی توی زندگی روز مره هم اینقدر نترس شده بودم که داشتم به خودم آسیب میرسوندم، یادمه با یه گروهی رفته بودم موتور سواری برگشتنا تنها بودم و از اونا جدا شدم از یه شیبی داشتم میومدم پایین وقتی فهمیدم چیکار کردم و چه شیبی رو اومدم پایین که نتونستم موتور کنترل کنم و خوردم زمین البته با موتور طرح هندا 125 سی سی و بعد فهمیدم زیاده از حد هم نباید نترس باشی و باید تعادل توی وجودت ایجاد کنی و این ترس برای بقای من لازم و جزئی از ساز و کار جهان نمیشه نباشه ولی جالب که هیچ آسبیی هم به من و موتورم وارد نشد و حتی یک راهنماشم نشکست…
دوست دارم دوباره شروع کنم به مطالعه قرآن، با درکی که الان نسبت به خودم و خدا و شغلم و جهان اطرافم دارم حتما به نتایج بزرگتری از قبلا دست پیدا میکنم، انگار خداوند داره هدایت میکنه منو از طریق شما و این دوره بینظیر به اون روزهای معنوی و خاص، میدونید استاد تمام اینها برای من یه نشونه هست که شما دقیقا زمانی این دوره شروع کردید که من نیاز داشتم و از خدا طلب هدایت کردم انگار بازتاب درون من هست این اتفاقات و اصلا هم اتفاقی نیست…
میدونم که چقدر دارید لذت میبرید از خوندن کامنتای ما استاد مهربونم و میدونم که این یکی از بزرگترین سپاس گذاری های شماست که اینقدر انسان تاثیر گذاری شدید در جهان اطرافتون، آگاهانه زندگیتون رو ساختید و به گونه ای که دیگران و عموم جامعه میخوان شکل نگرفتید… امیدوارم من هم بتونم عاشقتونم :)
#چه درسهایی میتونم از این اشتباهم بگیرم تا در آینده به کارم بیاد و کمتر اشتباه کنم، چه فرصت های برای رشد در آن هست تا به توانایی هایم ایمان بیشتری بیاورم؟
من تو شرایط احساسی تصمیم گرفتم به اون کار، چون دلیل اون احساس خلع و تنهایی رو نمیدونستم اونو احساس بد قلم داد کردم و این عمل بخاطر این اشتباه چون من آگاهانه این تصمیم رو نگرفتم و احساسات بر من غلبه کردن و به تصمیمات من سمت و سو دادن،
این اتفاق برای من یه مثال واضح میمونه که وقتی احساساتی هستی و حالت بده هیچ تصمیمی نگیر بزار با احساس خوب و آگاهانه تصمیم بگیر اگر نتایج دلخواهت رو میخوای بگیری، درون وجود ما مثل طبیعت بالا داره و پایین داره، شب داره روز داره، سرما و گرما داره، زشت داره زیبا داره، طوفان داره نسیم ملایم داره ولی کی یه موجود رشد میکنه وقتی که آرامش برقرار باشه…
این اشتباه من باعث شد تا من تکاملم رو بهتر بتونم توی درک قوانین الهی طی کنم من کلی مطالعه توی زمینه های دیگه انجام دادم و خودم رو توی شغلم گسترش دادم، مهارت های جدیدی کسب کردم و پا روی ترس های زیادی گذاشتم، شناخت بهتری از مردم به دست آوردم و خیلی چیز دیگه که کمک میکنه تا من توی قرآن به درک عمیقتری از کلام خداوند برسم،
ترکیب ویژگی های من در شغل و علاقمندی های دیگم و نوع نگرشم به قوانین الهی و دنیای فیزیکی که توشم میتونه منو به سبک شخصی برسونه که من همیشه آرزوش رو داشتم و دلیل خلقتم همین بوده، خدا هم داره همین جوری خدایی میکنه…
#چه ایده و راهکاری برای استفاده اون بازخورد ها در عمل دارم؟
احساساتی که خداوند در اختیار ما گذاشته برای تشخیص مسیرمون هست نه جهت دهی به اون، احساسات میتونن قطب نمای راه ما باشن تا از اون روش بتونیم فرق بین خداوند و شیطان، فرق بین صدای قلب و ذهن رو متوجه بشیم و در جستجوی آرامش باشیم شاید رشد یابیم…
الان زاویه نگاهم خیلی بزرگتر و وسیعتر نسبت به قبل اشتباهم هست، امیدوارم بتونم رسالت خودم رو پیدا کنم و بتونم سهم خودم ادا کنم، خداوند منو یاری کنه توی این مسیر رشد همیشگی که اگه نکنه من از گمراهان خواهم بود، امیدوارم برای همگی مفید بوده باشه برا خودم که بینظیر بود، هدف سال آینده رو انتخاب کردم به امید نتایج بزرگ ایشالا نتیجه گرفتم براتون میام مینویسم استاد عزیزم و اعضای خونواده خودم، عاشقتونم و براتون بهترین هارو آرزو میکنم.
پاسخ سوال اول:
چون خانم شایسته جان گفتن با جزئیات ،منم با جزئیات کامل کامل شرح میدم.
من حدود 5 ساله که ازدواج کردم و به اصطلاح خودم خانم خونه هستم، یعنی تمام مسولیت خونم با خودمه . با این حال بخاطر پترن ها و الگوهایی که از خانواده و افراد نزدیک تو ناخودآگاهم ثبت شده بود، تو این پنج سال نشد که خیلی عمیق و ریشه ایی همه جارو تمیز کنم یا راحتتر و زیباتر کنم.
یادمه 2 سال قبل اومدم تا تمام ظرفها و کابینتها رو تمیز کنم اونم باز تاثیری بود که از دوره های دیگه و آموزشی که حدود 8 ماه بود وارد مسیر شده بودم، گرفته بودم.. ولی بخاطر باورهای بشدت منفیم،و احساس دایما بدی که اون زمان ها داشتم، بشدت سخت پیش میرفت.. یادمه به سختی کلی ظرف رو تو یه روز میشستم و میچیدم و چقدر خسته میشدم، بعد بچم که 2 سالش بود یهو میومد و پارچه نمگیر رو میکشید و ظرفها رو پخش زمین میکرد و من کلی عصبی و خشمگین میشدم و غر میزدم گله میکردم از زمین و آسمون و دوباره میشستم…!
حالا جالبه برام از بهمن سال گذشته خداوند بعد یه چک و لگد بزرگ و اومدن من به خودم، هدایتم کرد به سایت شما ..و منم دیگه جدی شدم و گفتم خدایا قول میدم دیگه آموزشهای این استاد رو جدی میگیرم و ول نمیکنم.. خلاصه چند ماه قبل خداوند آگاهم کرد که این رفتارام موقع تمیز کردن و انجام هر کار تو خونه … و فرار کردن از تمیز کردن خونه بخاطر احساسات منفی که داشتم موقع انجامشون ، کاملا تو ناخودآگاهمه که از مادر و مادربزرگم هر روز میدیدم.. و یحوری ثبت شده توی من که انگار امکان ندارد کار خونه رو بدونه غر زدن و عصبانیت و اخم و قربانی بودن انجام بدم..واییییی نگم براتون که چه رفتارایی از خانمای نزدیکم میدیدم و اونا ثبت شد..
حالا امسال به لطف خدا و آگاهی های که بهم میده و آموزشهای بینظیر شما بخصوص دو تا سریالتون..تصمیم گرفتم برای اولین بار عمیقأ و با حس خوب بدونه غر زدن خودم تمام کارو انجام بدم.و واقعا خیلی راحت و عالی همه چی داره پیش میره.
حالا اشتباهی که کردم..یه شب هفته ی قبل ،داشتم روباورهام کار میکردم و بعدش میخواستم بخوابم.. یهو چشمم به دستگاه تقویت آنتن تلویزیون خورد که خیلی شلخته روی میز بود و ماه ها بود که به همسرم گفته بودم تا کابلش رو جدا کنه و از پشت میز ردش کنه تا نمای زیباتری داشته باشه ولی همسرم فرار میکرد از حل مسأله..
اون شب یهو خداوند بهم گفت: خب فاطمه خودت انجامش بده. نجوا گفت که نه من نمیتونم قبلا کارای ساده تر رو خراب کردم ولش کن خراب میشه حالا بیا.بعد قلبم گفت: تو دیگه اون آدم سابق نیستی..مگه ندیدی خانم شایسته هم کلی از کارایی رو انجام میده که قبلا حتی از نزدیک ندیده بود و همه میگن کار مرداست!! مگه استاد نگفت از انجام کار جدید نترس..مگه نگفت از هدایت خدا پیروی کن ..پس قبلش تجسم مثبت بگیر و انجامش بده.با تمرکز میتونی.
خلاصه منم خوشحال شدم و فرداش انجام دادم و کل کابلهارو و تلویزیون رو گردگیری کردم .در حین اینکه نجواها هم بودن تو سرم.
بعدش دیدم درست شده و کلی خوشحال شدم و به همسرم هم گفتم که برای اولین بار همچین کاری کردم..
بعد 2 روز یهو دیدم تلویزیون خود به خود خاموش شد.! کلی نجوا اومد تو سرم که وای تو خرابش کردی..چیکارش نکردی.. نکنه ال سی دیش سوخته باز..نباید چسبشو میکندی..اها شاید کابل رو اشتباه زدی اتصالی کرده تلویزیون سوخته..من که گفتم دستش نزن…
بعد من گفتم …نه ..من کار اشتباهی نکردم همینطور که استاد گفت من بهترش کردم پس اشتباه نبوده و حتما خیری توش هست..
از پریز کشیدم و بعد چند دقیقه وصل کردم دیدم روشن شد.
دوباره بعد نیم ساعت روشن بودن دیدم خاموش شد و گفتم چی شده برم تو اینترنت سرچ کنم دلیلش رو بفهمم.. کلی گشتم و چندتا دلیل پیدا کردم... ولی دلیل درست رو واضح نفهمیدم.
البته به همسرم چیزی نگفتم چون میترسیدم که سرزنشم کنه. !¡¡¡
فرداش دوباره تلویزیون خاموش شد ولی وقتی دوباره زدم به برق روشن نشد ¡¡!!!!!!
وجودم پر از نجواها شد..که خدایا من که تونستم دیروز احساسم رو خوب کنم از تو هم هدایت خواستم پس چرا تلویزیون اینجوری شد، ؟؟؟من که خواستم بهترش کنم تمیزش کردم، پس چرا خراب شد؟
بعد دوباره سعی کردم احساسم رو بهتر کنم که استاد گفته همه چیز به نفع منه اگه احساسم خوب بشه..
پس گفتم حتما به نفع منه شاید اگه تمیز نمیکردمش اتفاق بدتری برای تلویزیون میافتاد ولی الان که تمیز کردم یه آلارم کوچیک داده و با هزینه کم درست میشه. شاید تو زمان درست کردنش اتفاق خوبی بیافته. و ذهنم کمی آروم شد.
و اینم فهمیدم که دلیل عصبانیت شدیدم فقط بخاطر اشتباه خودم نبوده، بخاطر این بوده که خدایا چرا هی چالش مالی برامون بوجود بیاد..هر بار پول میاد، یه چالش هم میاد که خرج اون میکنیم!!!!!
دیگه ولش کردم و رفتم به کارای دیگم برسم و گفتم آره ولش کن همسرم اومد بهش میگم..ولی در برابر سرزنش های ذهنم میگفتم من اشتباه نکردم، تمیز کردن اشتباه نبود، کابل رو هم همینطوری که بود وصل کردم.. ولی خودش شل شد منم سریع تقویت رو قطع کردم تا اگه اشتباهی بوده به تلویزیون آسیب نزنه ولی بازم تلویزیون خاموش شد..( که این نپذیرفتن اشتباه بود و باعث شد ذهنم مدام سرزنش کنه و بگه اشتباه کردی منم کلی. انرژی تلف کنم که بگم اشتباه نکردم و حرص بخورم)
چند ساعت بعد پسرم اومد خونه گفت مامان تلویزیون رو روشن کن و منم گفتم روشن نمیشه، گفت نه روشن میشه منم امتحان کردم که و گفتم خدایا هدایتم کن.. که گفت کابل پشت تلویزیون رو چک کن.
و دیدم بله!! اون کابل شل بوده و دوباره تلویزیون روشن شد و کلی خوشحال شدم و گفتم الکی چقدر ذهنم همه چی رو گنده کرد؟؟ تمام مشکل از کابل بود که محکم نشده بود!! خداروشکر حل شد.
حالا کلی تر جواب سوال دوم:
در ابتدا سرزنش های شدید.. و ناامید شدن از انجام دوباره این کار..عصبانی شدن از خودم و از خداوند..
ترس از سرزنش همسرم..
ولی مدتی کوتاه بعدش، به خودم یادآوری کردم که میتوانم درستش کنم و باید در دفعات بعد یادبگیرم که این اشتباهات را انجام ندهم.
پاسخ سوال سوم:
.. سعی کنم تا احساسم رو بهتر کنم و تا قلبم باز باشه و هدایت خداوند رو دریافت کنم تا حلش کنم.
سعی کنم ازش درس بگیرم تا قبل انجام کاری حداقل کمی اطلاعات داشته باشم مثلا تو گوگل سرچ کنم ..و یاد بگیرم تا زودتر از روند قبلی تلویزیون را گردگیری کنم.. و از داشته هام سپاسگزاری عملی انجام بدم.
یاد گرفتم ازش که منم میتونم کارهای جدید رو انجام
بدم..کار مردونه و زنونه نداریم، منم میتونم یادبگیرم و انجام بدم..
اینکه ذهنم همیشه شلوغ بازی در میاره تا مانع من بشه درحالیکه هیچ اتفاق بدی نیافتاده و بهتر شد، پس تو موارد دیگه هم همینه.
پاسخ سوال چهارم:
خب واقعا انگار ایده ایی براش نداشتم ! بهش فکر نکرده بودم! ولی انگار اعتماد به نفسم بیشتر شده و خودم میخوام چیزای جدید یاد بگیرم و انجام بدم.
مثلاً دیشب همسرم به درخواست من ،دلرشارژی آورد خونه تا یه قسمت مبل رو که برای زیباییش پی وی سی زده بودن، رو دربیاوریم.. من گفتم صبر کن منم بیام میخوام یاد بگیرم.. بعد گرفتم و تا سه یا چهار بار با اینکه برام توضیح میداد، خوب انجام ندادم..ولی گفتم یادش میگیرم و همین شد و 3 تا مبل دیگه رو تنهایی و خیلی راحت خودم انجام دادم و کلی ذوق کردم..
ایده ایی که دارم اینکه تو کارهای خونه که تا باحال فکرمیکردم یکی دیگه باید انجام بده، سعی کنم خودم اطلاعات بدست بیارم و تمرین کنم و انجامشون بدم..اینطور وابستگیم به افراد دیگه کمتر از این هم میشه و مستقل تر میشم و اعتماد به نفسم و باورم به خودم بهتر از قبل میشه.
الهی به امید تو.
به نام خدا جون مهربون
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو جان و
سلام به همه دوستان
فایل های ذهنیت قدرتمند کننده در برابر ذهنیت محدود کننده
منو وادار کرد در خودم جستجو کنم و ریز ریز احساساتم و رفتار هامو تحلیل کنم
استاد جانم ازتون ممنونم شما باعث شدید بزرگترین مشکل خودم رو پیدا کنم
هر کاری میکردم حس رضایت درونی و آرامش رو
نمیتونستم پیدا کنم
ولی خدارو هزاران مرتبه شکر که ضعفم رو پیدا کردم و
به لطف خدا دارم روش کار میکنم
و اما اشتباهاتی که مرتکب میشم…
در ابتدا خودم رو خیلی زیاد سرزنش میکردم و مدتهای طولانی خودمو آزار میدادم و غم و غصه چاشنی همه لحظه هام میشد
اما حالا که تا حدودی متوجه شدم که قانون چیه و چطور باید از اشتباهاتم درس بگیرم و در راستای رسیدن به خواسته هام ازش استفاده کنم
وقتی اشتباهی ازم سر میزنه
به خودم میگم حواستو جمع کن
میتونی با توجه و آگاهی جلوی تکررشو بگیری
و با یادآوری رفتاردهای درستم خودمو از اون حس بد خارج میکنم و سعی میکنم عصبانیت و خشونت رو از خودم دور کنم
استاد جان شما دست خدا هستی در زندگی من … ممننم از این همه آگاهی های نابی که در اختیار مون قرار میدی
اسمتون در شکر گزاری های هر روزم هست
3/2/4
ممنون
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیز ومریم جان ودوستان گرامی
به اشتباه مهمی که اخیرا انجام دادی فکر کن. در آن زمان چه واکنشی داشتی و چطور با خودت برخورد کردی؟
دیروز وقتی داشتم رانندگی می کردم موقع دور زدن وسط خیابون ماشین خاموش شد ولی من هیچ واکنشی نشون ندادم وریلکس ماشین را روشن کردم وبعد دور زدم وجایی که می خواستم پارک کردم
بعد این موضوع خیلی برام عادی بود تا اینکه این فایل را گوش دادم یادم افتاد من برای همین موضوع کوچیک قبلا اگه بودم هول می کردم وحواسم میرفت به ماشینهای که وایسادن وبه خاطر همین کلی خودم راسرزنش میکردم که چرا ماشین خاموش شده ومن نتونستم به راحتی دور بزنم حالا بقیه فکر میکنن من رانندگی بلد نیستم
ولی الان میبینم که چقدر تغییر کردم نه تنها خودم را سرزنش نکردم بلکه نگاه دیگران برام اهمیتی نداشت
وهمین به هم یادآوری میکنه که آزاده داری رشد می کنی ولی خودت خیلی از مواقع متوجه نیستی
پس باید همین مسیر را برم تا خودم را بهتر بشناسم ونقاط ضعفم را برطرف کنم
در پناه خداوند شاد وسلامت وثروتمند باشید
سلام به همه همراهان عزیز
سوال این قسمت:
به اشتباه مهمی که اخیرا انجام دادی فکر کن. در آن زمان چه واکنشی داشتی و چطور با خودت برخورد کردی؟
مرحله اول:
به اشتباه اخیری که مرتکب شدی فکر کن و با جزئیات آن را توضیح بده.
آخرین اشتباهم برمیگرده به چند روز پیش که همسایه مغازمون اومد آزمون خرید کرد و اتفاقا ما بیشتر از اون مبلغ بهش بدهکار بودیم منم ازشون پول نگرفتم گفتم ما که با شما حساب داریم بعد کم و وجه میکنیم و آقا بشدت از این کار من ناراحت شد که چرا وقتی طرف میخواد پول بده ازش نگرفتی بدهکار بودیم که بودیم چه ربطی داشت تو باید پولش رو میگرفتی و کلی داد و بیداد خوب من قبول دارم که بخاطر کم رویی و خجالت از اینکه ما بدهکاریم روم نشد ازش پول بگیریم ولی بنظر خودم خیلی کار وحشتناک و غیر قابل جبران و به فنا بده ای انجام نداده بودم کاملا قابل حل و حل شدنی بود در واقع بنظر من اونقدر که آقا داشت بزرگش میکرد بزرگ نبود.
مرحله دوم:
توضیح بده وقتی آن اشتباه رخ داد، چه احساسی داشتی؟ چطور واکنش نشان دادی و چه برخوردی با خودت داشتی؟
آیا خودت را سرزنش کردی؛
آیا به توانایی هایت شک کردی و از ادامه کار نا امید شدی؛
یا اینکه تمرکز خود را بر درس ها و بهبودهایی گذاشتی که آن اشتباه می تواند برایت داشته باشد.
تقریبا به برکت کار کردن اول روی دوره اعتماد به نفس و سایر دوره های دیگه شما علی الخصوص احساس ارزشمندی دیگه میتونم بگم این قضیه خود سرزنشی خیلی در من کم شده حتی به وضوح دیدم که خیلی مواقع حتی به کلام حواسم هست چیزی رو بخودم نگیرم و خودم رو سرزنش نکنم اصلا و خیلی راحت بگیرم بخودم خیلی با خودم مهربان تر برخورد و رفتار کنم.
نه من اصلا بخودم سخت نگرفتم اتفاقا گفتم چیزی نشده نه خانی رفته نه خانی اومده اشکال ندارد حالا محمد ناراحت شد از این کارم دفعه بعد دیگه انجامش نمیدم دفعه بعد با نگاهی که من مثل یک کارمند وظیفه دارم پول رو کامل از طرف دریافت کنم برخورد میکنم و اون بدهکاره که بدهکار باشه من نباید نگران این موضوع باشم مشکل خودشه خودش حلش کنه من چرا دردسر برای خودم درست کنم و خیلی راحت این مسأله رو تو ذهنم حلش کردم و تمومش کردم.
مرحله سوم:
با توجه به توضیحات استاد عباس منش درباره ذهنیت قدرتمند کننده و محدود کننده در برخورد با اشتباه، به این موضوعات فکر کن که :
چه درس هایی می توانی از اشتباه اخیر خود بگیری تا در موقعیت های مشابه آینده، عملکرد بهتری داشته باشی؟
موضوعات رو با هم قاطی نکنم اولا با این نگاه که ما بدهکاریم نگاه نکنم نه اون بدهکاره مایی در کار نیست.دوما خودم رو بعنوان کارمند این بیزینس ببینم فکر کنم شخص ثالثی که هیچ ارتباط نزدیکی با صاحب مغازه نداره به همون شکل عمل کنم اینطوری هم کارم رو انجام میدم هم مشتری مداریم رو کردم هم جنسم رو فروختم هم اعصابم سر جاش هست.
این اشتباه چه فرصت هایی برای بهتر شدن برایت دارد؟
باز شدن یک سری غل و زنجیرهایی که من بیخود و بیجهت به خودم بستم و بخاطر اونها یک سری فشارهایی که نباید رو دارم تحمل میکنم الکی و مشخص کردن مرز و محدوده ها و مطابق اونا جلو رفتن که این یه آرامش خوبی برام به همراه داره
از چه زاویه قدرتمندکننده ای باید به این اشتباه نگاه کنی تا نه تنها به توانایی هایت شک نکنی بلکه برای بهتر شدن، انگیزه بگیری
از این زاویه که اولا هیچ مسأله ای نیست که اونقدر بزرگ و غیر قابل حل یا جبران باشه جنایتی رخ نداده یه اشتباه بوده دوما اینها یه فرصتهای خیلی طلایی هست که به رشد من به قدرتمند شدن و توانا شدنم، بالا رفتن توانایی کنترل ذهنم بشدت کمک میکنه خیلی خواسته های منو واضح تر میکنه تو خیلی از حوزه ها و همه اینها در نهایت یعنی رشد بیشتر.
مرحله چهارم:
پس از تفکر و پاسخ به سوالات مرحله قبل، بنویس چه ایده ها و راهکارهایی داری تا آن درس ها و بهبودها را در عمل اجرا کنی.
مشخص کردن حد و مرزها تو کار اولا برای خودم دوما برای طرف مقابل اگر بعنوان کارمندم همه جاش هستم اگر نه تکلیف اینجا معلوم بشه و کامل همه چیز از همه جدا و مشخص و واضح بشه.
و اینکه بیشتر روی احساس لیاقت و توانایی ابراز احساسم و گفتن حرفهام کار کنم.
به نام خالق بی همتا سلام درود خدمت استاد عباسمنش عزیز و خدمت تمام دوستان و هم سفران عزیز.سپاسگذارم از استاد عباسمنش عزیز برای در اختیار قرار دادن این فایلهای بسیار ارزشمند و کار امد و زندگی سازی.الهی هزار بار شکر و سپاس برای بودنم در این مسیر و در این سایت.وقتی من یک اشتباه در کاری انجام میدهم اغلب خودم را سرزش میکنم و ب خودم ناسزار میگوییم خیلی کم . اینگونه ک مگه نمیدونستی نباید این کار رو انجام بدی برا چی باز تکرار کردی و این مستقیما تیشه بر ریشه من میزند چون اگر خودت ب خودت ناسزا بگویی و چرت بگی توقع نداشته باش بعقیه بهت چرت پرت نگن.باید خودت خودت رو حمایت کنی و تشویق کنی.بعد ریشه این مسعله در دو چیز هست با توجه ب قوانین ک از استاد یاد گرفتم یک عدم طی کردن مسعله تکامل ک باید زود ب نتیجه دلخواه برسم ک کلی توضیح داره و دوم کمال گرایی ک من باید هرکاری رو بدن عیب انجام بدم و این دو مورد رو اگر درک کنیم و بفهمم درصد رضایتمان خیلی بالا میرود.یکی از مثالهای خیلی خیلی خوبی ک میتوانیم بزنیم ایلان ماسک هست ک همیشه استاد مثالها از این فرد ثروتمند و مغز متفکر میزند.ماسک یک پروژه خیلی بزرگ دارد به نام پرتاب موشک اسپیکس به کره مریخ .ک چندیدن چند بار در بخشی از مساعل ب مشکل خورده و ضررهای میلیون دلاری شاید داشته اما ماسک خیلی راحت میاد بعد پرتاب موشک میگه ک ما فلان بخش رو درست انجام دادیم و فلان بخش را درست انجام ندهدیم نقصمان این بود و با تغییر دادن فلان بخش میتوانیم دیگه این مرحله رو هم رد کنیم.ببنید بعد هر بار ک موفق نمیشود چند هزار یا میلیون دلار ضرر میکند اما کاملا خودشو کنترل میکنه و قبول میکنه و دوباره شروع ب ادامه مسیر میکنه و اینجوره ک ایلان ماسک شده یکی از ثروتمندان جهان.و در اخر به خودم میگم زندگی طی کردن یک مسیر است باید خودمونو دوست داشته باشیم و لذت ببریم نع اینکه همش حال خودمونو خراب کنیم برای مساعل مختلف.در پناه الله شاد ثروتمند و پیروز باشید
سلام به کاملترین وبی نقص ترین استاد دنیا
استاد نمیدونید وقتی فایلای شمارو گوش میدم تمام وجودم میشه گوش و به تک تک کلماتتون با جون ودل گوش میدم ،استاد خدا چقدر منو خاص آفریده که یکی مث شما رو به من هدیه داده
در جواب سوال اول باید بگم قبل از اینکه دوره عزت نفس رو بخرم اگر کاری رو انجام میدادم و اونجوری که باید باشه انجام نمیشد،اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که اون کارو بزارم کنار و همین طور هم شد من سال 90 استارت کارم رو زدم و بعد از دوسال شکست خوردم و کلا ازش خارج شدم اما به دلیل علاقه ای که بهش داشتم واسه همه رایگان انجام میدادم و قبول کرده بودم که بهتر ازاین نمیشه خودتم اذیت نکن اما به مرور زمان و با چالشایی که سر راهم قرارمیگرفت دوباره شروع کردم به استارت کارم اما وقتی انجام میدادم اگه ی جاهایی خوب از پسش بر نمیومدم اولین چیزی که میومد سراغم ترس بود بعدش سرزنش ،تحقیر،کوچیک کردن خودم ،احساس پوچی ،بی کسی ،بی عرضگی انگاری که به لیاقت ترین آدم دنیا بودم،واین حس همیشه همراهم بود تا اینکه کارم خیلی خوب بود اما باز من ناراضی و کمال چرا همه تحسین میکردن من خودمو از درون تخریب میکردم ،تا اینکه شروع کردم بدون اینکه کسی بهم بگه جلو آینه با خودم حرف زدن حتی بعضی مواقع خودمو داعوا میکردم جلو آینه به خودم میگفتم چرا اینقدر باهام لجی ،چرا عین ی دشمن مقابلمی چرا همیشه حالمو بد میکنی ،تحقیرم میکنی انگار یکی از تو آینه بهم میگفت تو با من بدی تو منو لایق نمیبینی ،استاد من خیلی وقته وقتی مشکل دارم میرم جلو اینه وبه خودم میگم کمکم کن چیکار باید انجام بدم تا احساس لیاقت رو تو خودم رشد بدم و تقویتش کنم و آموزشهای بی نظیر شما منو همیشه سوپرایز میکنه ،استاد یک ساله که دوره عزت نفس رو خریدم و مدام درحال دیدنش هستم و هر دفعه که گوش میدم ی چیزای جدیدی میشنوم که قبلا نشنیدم چون آگاهی من رفته بالا ،استاد نمیدونی چقدر حس خوبیه وقتی تو ی جمع هستی و احساس کمبود نداری ،وقتی تو خیابون رد میشی و کسی رو بالاتر از خودت نمیبینی ،حس خوبیه که تمرین میکنی که با آدما بحث نکنی و به عقایدشون احترام بزاری ،حس خوبی که درآمدت تا یک سال پیش ده برابر شده؛استاد قبل گفتم الان هم میگم من اگر فقط پنج درصد از آموزه های شما رو تو زندگیم به کار ببرم تفاوت زندگی من از زمین تا آسمون فرق میکنه وهمیشه از خدا میخام که بهم قدرت انجامش رو بهم بده
درمورد سوال دوم هم که فرمودید چه راه حلی واسه مشکلتون دارید باید بگم که الان به جای اینکه تسلیم بشم به این فکر میکنم که چه راه حلی میتونه وجود داشته باشه که این مسئله حل بشه یا اینکه چ ایده ای میاد تو ذهنم،اآیا باید آموزش ببینم ؟آموزش بدم ؟یا این مشکل به خاطر ضعف شخصیتیم هست ؟بهش فکر میکنم ساعتها بهش فکر میکنم ولی درعمل خیلی ضعیف هستم که برمیگرده به کمال گرایی که خداروشکر دارم روش کار میکنم و روی عزت نفسم و احساس لیاقتم که پاشنه آشیل من هستن و خداروشکر دارم هرروز بهترش میکنم 🫠🫠🫠
استاد عزیزم سایتتون همیشه بالا سرم باشه،به قول ما جهرمیا خیلی خاطرت میخام