این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-2.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-29 10:20:442025-11-29 10:24:11تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خداوندی که هرآنچه دارم از موفقیت و دستاورد ها وروزی فراوان از آن اوست …
من الان دوماه دارم جایی کار آموزی میکنم شاید این موضوع و چند بار زیر فایل های مختلف کامنت گذاشتم ، اما اینجا میخوام بنویسم که روزی که اونجا شروع کردم به فعالیت ، اولین کاری که بهم گفتن انجامش بدم انقدر استرس گرفتم گفتم خدایا من چطوری میتونم انجامش بدم چطوری میتونم یادش بگیرم ، الان بعد از گذشت 60روز دقیقا که امروز میشه دوماه باورم نمیشه چقدر راحت انجامش میدم و رفته توی ناخداگاهم ، باورم نمیشد اسم های مختلف و چطوری یادمیگیرم ، باورم نمیشد چطوری میتونم یه قهوه خوب بزنم تازه الان قهوه های عالی دست مشتری میدم ،
باورم نمیشد همه چیزو یادگرفتم ، فوم گیری شیر آرت زدن ، همه این ها با صبر و حوصله و تحمل کردن پیش رفت، و من هروز دارم موقع کار خداروشکر میکنم که موفقیت هام زیاد شد رشد کردم ، تحمل کردم دور از مکان امن قدم برداشتم و خیلی چیزای دیگه بدست آوردم ، همون قدر که اومجا بیرون از خونه فعالیت میکنم کلی ایده اجرایی میاد توی ذهنم که وقتی برمیگردم برای کسب و کارم دارم انجام میدم وکلی هم نتیجه خوب گرفتم ازش ،هروز خداروشکر میکنم که امسال یه سری نکات آموزشی عالی یادگرفتم و حس میکنم انسان کامل تری شدم ، دارم یادمیگیرم با مشتری ها چطوری روبرو بشم ، دارم یادمیگیرم چطوری میتونم مغازه داری کنم و درآمد خوبی داشته باشم خدایا اینا همش هدایت های خودته ، من میتونستم هیچوقت از اون خیابون رد نشم که بخوام با این آگهی مواجه بشم و ببینم که اینجا کار آموز میخوان ، قطعا من باید توی این مسیر قرار میگرفتم تا رشد کنم تا خیلی از آدم های جدید منو بشناسن و هروز به خودممیگم که اتفاقات خوبی در راهه فقط کافیه صبر کنم و استمرار داشته باشم ، خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت …
اینا همش شده سکوی پرتاب من به پله های بالاتر فقط باید خودمو پرت کنم توی کار و فراموش نکنم از کجا به کجا رسیدم .
مهیار عزیز توی این فایل میگه یروزی به خودم گفتم بشه دیگه معمولی زندگی کردن ، واقعا منم به خودم گفتم بهار اگر قرار بود تو معمولی زندگیکنی خداوند تو را هدایت نمیکرد اینجا ، باید تغییر بدی باید بخوای تو لایق دریافت نعمت های بیشتری هستی که همشون به آسانی و به زیبایی وارد زندگیت میشن مثل همین چند روز که با حس خوب به اصل چسبیدی و نتیجه دیدی قطعا اتفاقات بهتری توی راهه که تو رو از معمولی بودن به سمت ویژه بودن هدایت میکنه ، اما به شرط شکرگذاری به شرط مراقبت از ورودی هات ، ورودی های تغذیه ای ، ورودی های رابطه ای ورودی های جسمی و …
یک موفقیت کوچک یا بزرگ از گذشته تان را به اشتراک بگذارید که ان را با تلاش و تغییر باور بدست اوردید
وقتی زندگی گذشته خودم را مرور میکنم، من در هر برههای از زندگی که میخواستم انجامش بدم از گرفتن گواهینامه در ایران یا استرالیا با اون مقدار دونستن زبان دست و پا شکسته، رفتن به کلاسهای هنری، کم کردن وزن، ارتباط با دیگران، و کلی خاطرات و دستاوردهای دیگه، تمام خودم رو گذاشتم و نتیجه هم الحق عالی… ولی از جایی که استپ کردم، بعد از خلق اون موفقیت ها و رسیدن بهشون، برام کم ارزش میشد، وقتی بهش میرسیدم، به جای تشویق خودم، به جای ارزش نهادن به کار خودم، تازه اون وقت خودم رو با دیگرانی که سالها در یک حوزه ای تلاش کرده بودند و موفق شده بودند مقایسه میکردم، و این حس بد باعث میشد که دیگه ادامه ندم، حرفهای دیگران برام اهمیت داشت، با این که زمان شروع هر کاری، موقعی که دلم میلرزید، خدا رو صدا میزدم، ولی عمیقا من خودم رو مسئول نمیدونستم، منتظر بودم تا عوامل بیرونی تغییر بکنه تا من بقیه راه رو برم، خدا اون جوری که شایسته بود در ذهنم جایگاهی نداشت، من برگی در باد بودم که قربانی طوفان زندگی میشم.
من دوره ی مقدس دوازده قدم رو در کنار این پروژه الهی تغییر را در اغوش بگیر با جدیت دنبال میکنم، به دنبال جواب سوالات بیشمار ذهنی ام هستم، و مهمتر از همه چرا من نتیجه ی درخشانی ندارم؟ چرا شروع بینظیر و کسب نتیجه عالی ادامه دار نیست؟
تلاش میکنم اون خدای پوشالی که در ذهنم حک شده و میخام با گریه و التماس ازش خواسته ام رو بگیرم، اون خدایی که من مثل برگی در باد مضطرب و نگران به هر سو میندازه، تازه بعد از اون همه کار و جدیت داره از ذهنم خارج میشه، جاش رو داره به خدایی میده که میگه بگو تا استجابت کنم، تو بنده ی لایق منی، تو ارزشمندی، فقط باور کن که میتونی و میشود، ادامه بده.
ممنونم استاد عزیزم، شایسته نازنین که با این خلق این پروژه تغییر را در اغوش بگیر منو در این مسیر یاری میدهید، دوستان قدرتمند و الهیم که خوندن کامنت هاشون بهم انگیزه میدن، دوستانی که اوایل با خوندن نتایجشون، به جای تحسین، حسادت میکردم و افسوس میخوردم. ولی الان هر دفعه با دیدن اسمشون، نتایجشون، تحسینشون میکنم و به خودم میگم اینم نشونه ی عالی که داری مسیر رو درست میری، ادامه بده، با سپاسگزاری و قدرشناسی مدارم رو تغییر میدم تا بتونم وارد مدار این انسانهای نیک اندیش و توحیدی بشم، که با ورود به اون میتونم به راحتی به ثروت و نعمت بی حد و حصری که خداوند بهم وعده داده تجربه کنم.
سلام استاد عزیزم، خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
به نام خداوندی که آرام کننده قلب هاست
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
من چند سال پیش یک موفقیت بزرگ در رابطه ام به دست آوردم. قبلنا هم نوشتم که یک هدفی در رابطه ام داشتم و فقط روی خودم کار میکردم و حالم بسیار خوب بود و از زندگیم لذت میبردم، که خداوند خیلی سریع و نرم و راحت خواسته ام را اجابت کرد.
مورد دوم که متوجه شدم ( البته اون موقع متوجه این موضوع نبودم و بعداً که بهش فکر کردم، متوجه شدم) اسفند ماه پارسال با لانچ دوره فوق العاده هم جهت با جریان خداوند بود که من به صورت خیلی تمرکزی روی خودم کار می کردم و در عرض تقریبا یک ماه، هم یک مسافرت بسیار فوق العاده داشتیم و هم یک خواسته ای در مورد خونه داشتیم که خیلی معجزه وار انجام شد.
یک مورد هم زمانی بود که هنوز با استاد آشنا نبودم و یه دفعه تصمیم گرفتیم خونه بخریم در صورتی که شرایطش رو نداشتیم و به طور معجزه آسایی خدا برامون خونه قشنگی رو خرید.
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
هر بار به این موقعیت ها فکر می کنم و به خواسته های که اجابت شده، یک قانون کلی میبینم که وقتی من بخوام خداوند هم اجابت میکنه. این باور هر روز بیشتر در من تقویت میشه که این یک قانون است که من میخوام و خداوند هم میدهد. هم از دستاوردهای خودم و هم دیگران.
باور دیگه ای که هر روز بیشتر تقویت میشه اینه که « وقتی من تمرکزی روی خودم کار میکنم و حالم خیلی خوبه، خیلی زودتر به خواسته هام میرسم و اتفاقات خیلی خوبی پشت سر هم برام میوفته.»
مخصوصا از تابستون امسال که این قانون رو بیشتر درک کردم، بیشتر به این موضوع دقت میکنم.
تو دو ماه اخیر قشنگ ارتباط اتفاقاتی که پیش میاد رو با فرکانس های خودم بیشتر درک می کنم و بیشتر از خداوند سپاسگزاری میکنم به خاطر این قانون زیبا. هر چی بیشتر روی خودم کار میکنم شادی هام بیشتر میشه، مهمونی ها و حتی جنس اونها تغییر میکنه، آدم های جدیدی وارد زندگیم میشن، پول و نعمت بیشتری دریافت میکنم. عشق بیشتری دریافت می کنم و هدیه میدهم.
خدای قشنگم چه جوری ازت سپاسگزاری کنم به خاطر این حال خوب، به خاطر این زندگی فوق العاده.
من وقتی کامنتهای فوقالعاده دوستان عزیزم رو میخوندم .خداوند موفقیتهایم را به یادم آورد
من از بچگی عاشق بازی با پارچه بودم، اطرافیانم خیاطی میکردن منم خیاطی رو تا سن 17 سالگی یاد گرفتم ومیتونستم برای خودم لباس بدوزم ولی تصمیم گرفتم که مدرک بگیرم سه ماه آموزش دیدم وبعد امتحان دادم .2روز برای امتحان فرصت داشتیم از صبح تا فکر کنم 2بعداز ظهر من همون روز اول الگو کشیدم برش زدم ودوخت انجام دادم لباسم وپوشیدم واولین نفر بودم که نشون استادم دادم قبل از ظهر، و نمره 80 گرفتم از 100نمره. در زمانی که کار خودم رو انجام میدادم به دوستانی
که کنارم بودن هم کمک میکردم .چون از قبل من خیاطی میکردم وتا حدودی بلد بودم .
بعد دوست داشتم آرایشگری هم یاد بگیرم از صفر شروع کردم توی گرمای خوزستان با ماشینهای داغون بدون کولر نیم ساعت طول میکشید ، کلی پیاده میرفتم تا به آموزشگاه ماهشهر میرسیدم.
در سن 18 .19 سالگی .منکه وضع مالی پدرم عالی بود وتوی ناز ونعمت بزرگ شدم .به لطف خدای مهربانم ولی با شورو شوق میرفتم چیزی یاد بگیرم به قول استاد عزیزم گرمارو نمی فهمیدم وعاشقانه انجام میدادم .امتحان دادم بازم با نمره عالی قبول شدم .
بعد گفتم دوست دارم نقاشی بکشم. پدر خدابیامرز عزیزم به من نه نمیگفت ،باز قبول کرد کلی برای من هزینه کرد و از صفر شروع کردم، سیاه قلم ومداد رنگی وآبرنگ ورنگ روغن تا جایی که میتونستم یک تابلو بکشم ولی آزمون توی شهر ما نبود ومدرکشو نگرفت دوست داشتم برای خودم یاد بگیرم.عاشق هنر بودم وِلذت میبردم از کارهای هنری .برای خودم شال ولباس میبافتم خوب نمیشد ولی انجام میدادم چون کمالگرا نبودم .
استاد عزیزم، دانشجویان عزیزم،
بعداز اینکه بچه دار شدم وخداوند مهربانم پسری به ما هدیه داد تمام هنرم و گذاشتم کنار .اما
من 3سال پیش
خیاطی رو انتخاب کردم واز صفر شروع کردم چون میخواستم توی زندگی هدف داشته باشم ومولد باشم .
حالا توی سن 50 سالگی بااینکه کلی تجربه دارم وخیلی عالی خیاطی میکنم ولی جسارت 17 سالگی رو ندارم ومیترسم از اینکه نتونم موفق بشم.
قسمتی از نعمتها و موفقیتهایی که از بچگی توی زندگیم داشتم رو ،خداوند به یادم آورد که نوشتم .هزاران موفقیتهای کوچک وبزرگ داشتم ودارم ، مخصوصا از زمانی که به لطف خدای مهربانم با این سایت الهی وآموزشهای استادم آشنا شدم ولی فراموش کردم.
امیدوارم خداوند همه ما رو هدایت کنه که یاداوری موفقیتهایمان سکویی باشه برای پرش به سمت هدفهایمان .انشاالله…..انشاالله…..انشاالله .
حالا از کامنتهای بچه های فوقالعاده انرژی وانگیزه گرفتم که رسالتم رو فراموش نکنم واز محصولاتی که دارم استفاده کنم که انشاالله به هدفم که یک فروشگاه تولید لباس ها ی راحتی هست برسم.
امیدوارم کامنتم برای عزیزانی که میخونن مفید باشه .
دوست عزیزم
اگه دوره عزت نفس رو داری جلسه4 خیلی هماهنگ با قسمت 15 تغییر رادر آغوش بگیر.
وسط کامنت نوشتن رفتم غذا درست کنم .همیشه فایل گوش میکنم که امروز هدایت شدم به جلسه 4 دوره عزت نفس .
خداراشکر بابت این قانون بدون تغییر خداوند
خدایا سپاسگزارم بابت وجود استادم، بینهایت سپاسگزارم .
من اکثرا با شنیدن صدای دانشجوهای سایت و تغییر مسیرشون و شنیدن موفقیت هاشون،، اشکم در میاد و خداروشکر میکنم برای این حالشون، چون اعتقاد دارم، هر چقدر اتفاق های خوب رو تحسین کنیم و دعای خیر البته از ته دل، روزی خودمونم خواهد شد.
برای خود من چیزی که در مورد این موفقیت ها به ذهنم رسید، گرفتن گواهینامه رانندگی بود.
نمیتونم بگم که چقدر این آزمون عملی رو برای خودم غول کرده بودم و هر هفته وحشت زده میرفتم برای آزمون و با سگرمه های درهم برمیگشتم خونه..
دخترم که اونموقع خیلی کوچیک بود، به محض باز شدن در، از پشت پنجره منو نگاه میکرد ببینه خوشحالم یا نه و من بیشتر ناراحت میشدم که بازم باید بگم نه نشد.
این فکر یا باور غلط از افسرپلیس که تو ذهن من بود، مانع قبولی من میشد،،
از بس گفته بودن افسرا راحت نمیزارن قبول شی و پلک بزنی ایراد میگیرن و خیلی باید حواس جمع باشی و باید خوش شانس باشی تا یه افسر خوب به پستت بخوره،،،
خلاصه با همه ی این باورهای غلط، من 4 بار رد شدم چون میترسیدم و هر بارم به دلیل خیلی بیخود رد میشدم،، چون ذهنم خراب بود.
وقتی برای بار پنجم رفتم آزمون بدم، بهم گفتن خدا به دادت برسه امروز یه افسر خانمه که اصلنم اعصاب نداره،، یعنی خیلی باید خوب باشی تا قبولت کنه،،
من چون دیگه واقعا خسته شده بودم،
گفتم من هر جوری هست امروز قبول میشم و دیگه به چیزای بد فکر نمیکنم…
خلاصه اونروز من قبول شدم، اون خانم نه بداخلاق بودن نه عصبانی و نه سخت گیر، من در کمال خونسردی قبول شدم و انگار یه کوه از رو دوشم برداشته شد..
و تمام مدتی که تو راه برگشت بودم به قیافه ی دخترم فکر میکردم که پشت پنجره منتظر منه و قراره کلی خوشحالش کنم.
آره من قبول شدم و یه اعتماد به نفس فوق العاده پیدا کردم و خیلی بابتش خوشحالم
به نظرم گرفتن گواهینامه خیلی به اعتماد به نفس آدم کمک میکنه و من این تجربه ی عالی رو داشتم.
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
اینم تجربه ی من تقدیم شما
باشد که خداوند همواره هدایتمان کند و در بهترین مسیرها قرارمان دهد.
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
یک موفقیت کوچک یا بزرگ از گذشته تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید
مثل کاهش وزن ، قبولی در یک آزمون ، یادگیری یک مهارت ، غلبه بر یک ترس یا حتی موفقیت در روابط
سپس بنویسید امروز که به آن دستاورد نگاه می کنید چطور می توانید از باور و اعتماد به نفسی که از آن موفقیت به دست آوردید به عنوان یک سکو برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید استفاده
میکنید
من وقتی ترم 4 دانشگاه بودم همسرم که از اقوام بود ازم خواستگاری کرد و جواب مثبت دادم و عقد کردیم و من از همون موقع به فکر تهیه جهیزیه بودم ولی انگار خانواده ام خیلی جدی نمی گرفتن من هم بدون هیچ ناراحتی از حقوق دانشجویی خودم که دبیری می خوندم و حقوق بهمون میدادن شروع کردم به خریدن یه سری وسایل و همین باعث شد خانوادم هم دست به کار بشن و جهیزیه من تکمیل شد
و این کار خیلی به من اعتماد به نفس داد
هر چند که شخصیتم جوری بود که همیشه احساس توانمندی می کردم مثلا یادمه کوچک بودم می رفتم خونه مادربزرگم تو غذا پختن کمک می کردم کاری که مامانم اصلا نمی ذاشت دخالت کنم و می گفت درستون رو بخونین بیشتر خوشحال می شم و اون کمک ها باعث شد در تمام دوران زندگی ام به راحتی و عالی آشپزی کنم
یا اینکه می رفتم خونه داداشم ، زنداداشم هر کاری ازم می خواست راحت کمکش می کردم اون موقع من چهارم ابتدایی بودم و الان از پس همه کارهای نظافت خونه برمیام
یا مثلا تو مدرسه خیلی درس نمی خوندم و احساس می کردم من درسها رو بلدم و همیشه شاگرد اول یا دوم و سوم می شدم
اصلا کنکور برام غول نبود و دو هفته درس خوندم و دبیری قبول شدم چیزی که می خواستمش
یا اینکه خواهر کوچکترم که دنیا اومد و من دانش آموز دبیرستان بودم راحت تر و خشکش می کردم و این باعث شد وقتی خودم بچه دار شدم اصلا به مامانم یا هیچ کس دیگری زحمت ندادم
و جور کردن جهیزیه ام با حقوق خودم بهم کمک کرد که هر چیز دیگری در زندگی بخوام به راحتی براش پول پس انداز کنم و بدستش بیارم
طلا و پول پس انداز کردم و زمین خریدم
پول پس انداز کردم ماشین خریدم تا الان 5 تا ماشین صفر خریدم
پول پس انداز کردم طبقه دوم خونمون رو ساختیم
پول پس انداز کردم طلا خریدم
پول پس انداز کردم زمین دیگه ای خریدم
پول پس انداز کردم گوشی و لپ تاپ و کلی وسایل خونه و آشپزخونه خریدم
پول پس انداز کردم کسب و کاری برای همسرم راه اندازی کردیم
و استاد عزیزم
قبل از شروع پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر ایده ی کسب و کاری که چند ماه بود ذهنم رو درگیر کرده بود و تصمیم کاملا جدی برای اجراش گرفتم و اومدم برای تامین سرمایه پول پس انداز کردم پولش جور شد مغازه برای محل کارم هم جور شد و به امید خدا روز پنج شنبه 20 آذرماه
وسایل و دستگاه ها که برام ارسال شده به دستم می رسه و استارت کار زده میشه
خدا رو بی نهایت سپاسگزارم
استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی ام بی نهایت سپاسگزارتون هستم
این فایل از نشانه ها..خداوند با زبان این نشانه داشت باهام صحبت میکرد که نرگس…
تو برای رسیدن به تمام خاستهات وقتی تو اماده این مسیر باشی خداوند از بی نهایت طریق تو رو هدایت میکند..
من چند وقته برای رسیدن به اندام ایده آل مخصوصا یه سری مشکلات بدنی دارم و هر بار داره بدتر میشه…
و این قانون سلامتی اینروزا داره برام بولدتر میشه تا بخرمش..و دیگر جنبه های زندگیم..
یسری تمرینات بستم..
وزن من تا 64 این حدودا رسید..دیدم پاهام بشدت سنگین شده..بدنم درست نمیچرخه..و خیلی داره برام زجر اور میشه…
از طرف خداوند هدایت رسید.. برم آزمایش بدم..
دیدم کلسترل تام داره بسمت مرز میره..
بدن من اینقدر قوی عمل میکنه تا به محض اینکه وزنش بالا میگیره..
فورا بهم آلارام میده..
از اون موقع دقیقا 7 مهر ماه این حدودا شروع کردم پیاده روی ..و کم کردن غذا….
و پرخوریهامو گذاشتم کنار..و شیرینیجات و هر چیزی که توی سوپر مارکت هست که اکثرا میخورن حذف کردم..یوقتی هم برگشتم بازم تاهد دادم..(ناگفته نمونه.من هیچ وقت ادم هله هور خورر نبود)ولی سعی کردم همون چند ماه یکبار میحوردممم حذف کنم…
بهم گفت!!!!
نرگس برای خرید قانون سلامتی باید بها بدی..
میخای بدنی خوشفرم پوستی تمییز داشته باشی..میخای از خشکی پوست و مو و گوش..نجات پیدا کنی…میخای از یسری مشکلات دیگه نجات پیدا کنی باید قربانی بدی..
و بازم با تاهد بالا..خیلی هم وسوسه میشدم..ولی سعی کردم با اهرم رسیدن به خاسته ام قانون سلامتی…پای قولم بمونم….
و امروز وزن من به 60.کیلو 10 گرم رسیده.
بدنم سبکتر شد…
.ولی چون از منطقهای دوره قانون سلامتی” استاد دور هستم…
بهمین خاطر سعی میکنم اون اصلی که فهمیدم .ازآموزش رایگان”.اون عملهای نادرست رو رعایت کنم..
و لطف خداوند امروز هدایت الله اومد روزه بگیرم..و نور الهی برای قدم بعدی برام تیک خورد و خیلی خوشحالم با این فایل بهم گفت…
وقتی تو اماده باشی…استاد از راه میرسه..
دیگه کاری نداشته باش چجور وارد زندگیت بشه..
چجور این دوره رو میخری…
و حتی خاسته های دیگم….این صحبت دوست عزیزم در اوایل فایل درونمو دگرگون کرد حتی صحبت شما استاد عزیزم…
یه صحبت زیبایی شما استاد عزیز بیان کردیین…
اگه احساس میکنیم هدایت نمی شویم یعنی ما آماده نیستیم…
اره استادم تا من روی خودم کار نکنم.تا من امید و شور شوق نداشته باشم….نمیتونم وارد مسیر هدایت خداوند برای قدم بعدی بشم..حالا این هدایت در همه جنبه های زندگی میشه..
حتی توی بیزنسم….من با هدایت الله تونستم دستکش زنانه ایی که هیچ قابلیت پوششی نداشت رو خلق کنم…
و میدونم اگه هنوز نتونستم از این مسیر ثروت خلق کنم.یعنی نیاز به تکامل داره باید یسری عوامل در درون من رشد کنه…
باید پایه های شالوده بیزنسم به بهترین شکل چیدمان بشه..
یه فرد ثروتمند باید پایهاش قوی باشه…باید خشت به خشتش پر از شخصیت قوی باشه..
و منم سعی کردم..روی خودم کار کنم..روی ایمانم کار کنم و خودمو برای اون نقطعه آماده کنم تا هدایت الله برسه…و هدایتها رو انجام بدم قوی بشم..و نتایج وارد زندگیم بشه و از این الگو برای همیشه برای تمامی خاستهام انجام بدم..
استاد عزیزم…تمام خاستهام تو این چهار سال..حتی درک قانون..فقط لطف هدایتهاش بود..
وقتی شب تو خواب بهم الهام میکرد…
میگفتم نرگس…بخودت ظلم نکن…
تو مسیر درست بمون…
ایمانتو قوی کن…
و یادت باشه…
برای رسیدن به خاستها باید بها بدی…
باید همجوره براش وقت بزاری..و روی خودت کار کنی..
تا تشنه چیزی نشی..هدایت نمیشی…
من اینروزا تشنه قانون سلامتی شدم..و سعی کردم براش بها بپردازم.
حمید عزیز از عشق به خداوند و اون تضاد سنگین…که خودمم حمید جان جهان بد بهم چک زد…
منم عطش عشق این مسیر رو دارم…و میدونم تا من تعقییری نکنم آماده نباشم…نمیتونم سرکلاس اون مسیر قرار بگیرم…
و من همجوره اینروزا دارم خودمو اماده خرید قانون سلامتی میکنم..میدونم با خرید این دوره چه انقلابی تو درونم بوجود میاد..مخصوصا مشکلاتی که دارم ..میدونم دلیل اینکه من تو این ورژنم،” بخاطر چیه!؟
بخاطر ورودیهای نامناسب غذاییه..
و انشالله به لطف و مرحمت خداوند من این دوره بینظیر رو میخرم…
و به ارامش بدنی و جسمی میرسم…
خداوند را سپاسگزارم که تو این مسیر میباشم..
چون …..
میدونم تمام دستاوردهایم تا ابد فقط از طریق الهامات انجام میشه..
برای دریافت الهامات باید بتونم تو مسیر درست بمونم و بیاداوری موفقعیتهای قبلم برای خاسته بعدی پله کنم و همین مسیر رو تا ابد ادامه بدم..
کل داستان تعقییر و هدایت و دریافت نتیجه هست…کل داستان همینه…
منم لطف خداوند شامل حالم شده برای تمامی موارد فقط دارم هدایت میشم…
واقعا خوشبختی یه بنده ….همین درک الهامات هست…
من خیلی خوشبختم که در مسیر الهامات الهیم..و دلیل حال و احساس خوبم..بخاطر همین نوع ورژن هست..و بجز این راهی دیگری نیست…
خدایا میلیونها بار شکرت که مرا هر لحظه داری با نور خودت هدایت میکنی…
واقعا امروز میتونم چقدر نکات خوب راجع به دریافتای خداوند بگم..همبن امروز من..به اندازه صدسال من خوشبخت بودم…
خدایا شکرت شکرت..
استاد عزیزم…ممنونم …منم مثل حمید عزیز…
استادم متشکرم که نام خدا و یاد خدا رو بهمون نشون دادی…
خوشبختی اینروزای من..در مسیر درست و رسیدن به خاستها و دریافت نور از خداوند برای قدم بعدایم و مسیر الهامات هست
..به هر کسی بگی شاید باور نکنه…چون اونا بقول قرآن نابینا هستند..اونا اینقدر غرق تضاد شدند که نمیبیننن نشانهای هدایت رو..
خدایا سپاسگزارم بابت چشمان بیناییم به محض اینکه هدایتی میکنی فورا عمل میکنم بخودم میگم نرگس در حق خودت ظلم نکن انجام بده..
آه که نگم…چه درهایی برویم باز میشه ..
خدایا سپاسگزارم.که دستمو گرفتی هدایتم کردی و به من نور ایمان و توفیق بندگی کردن دادی تا بگم..خدایا دمت گرم بخاطر این عدالتتتت که من خالق زندگی خودم هستم..
و من با پذیرش تو تو زندگیم مرا هدایت و حمایت و راهنمایی میکنی…
خدایا سپاسگزارم.بابت خوشبختی ام که اینروزا در محضرت دارم….
خدایا سپاسگزارم که یه روز رو یه فرصت جدیدی رو بهم دادی تا نور ایمان رو تو وجودم پیدا کنم..
خدایا سپاسگزارم..که من هر لحظه میتونم هر چقدر که بخام خودمو تو آغوشت رها کنم…بدون هیچ کتگوری خاصی با یه سادگی اونم توی پیاده روی که محل امن من و تو هست..
خدایا با تمام وجودم ازت ممنونم که به من توفیق سعادتمندی دنیا و اخرت را دادی .
خدایا شکرت که تمام گوشه های زندگیم لطف محبت تو هست..
خدایا شکرت که از بی نهایت طریق بهم روزی میدی..تمام پولهایم پر از برکت هست..برام چند برابرش میکنی..و فقط سود و سود هست..
خدایا شکرت که روز گذشته یه هدیه ارزنده تو دستم کردی بهم گفتی نرگس خاستتت نزدیکه…
خدایا نمیدونم چجور سپاسگزارت باشم.میدونم نتایج بزرگ از همین مسیر عبور میکند..تو مرا هدایت خواهی کرد…
من صمیمانه تو را می پرستم…
خدایا ….
مرا با نور خودت روشنا کن….و ایمانمو قوی کن..
در رحمتتو برویم باز کن.بهم ثروت و نعمت بده
بهم یاری کن که همجوره ستایشت کنم…
خدایا خدایا من فقط میخام با تو باشم..کنار تو باشم..و فقط سجده گوی تو باشم..
خدایا اینقدر بهم خوشبختی بده که فقط بگم..خدایا شکرت…
خدایا مهاجرتمو زودتر به زندگیم برگردون..
خدایا سپاسگزارم….
بابت این بهشت که هر تکه اش برام با ارزشترین نعمتهاست…..
سلام به استاد و خانم شایسته عزیز و همهی دوستان خوبِ همراه این پروژه
هر بار که به این سؤالها میرسم، ذهنم فوری میگه بابا، اینا رو که بارها نوشتی! چرا دوباره تکرار میکنی؟
اما من خوب میدونم اگه تکرار نکنم، ذهنم خیلی زود فراموش میکنه. همهی چیزهایی که بهشون رسیدم رو عادی جلوه میده، مخصوصاً وقتی وارد موقعیتهای جدید میشم. اونوقت میگه نه… تو نمیتونی. و همه چیز رو یادش میره.
برای همین باید بنویسم.
باید یادم بیارم همهی موفقیتهای ریز و درشتی که داشتم.
حدود 10–11 سالم بود که یهدفعه به سرم زد کارتپستال درست کنم و تو مدرسه بفروشم. همهی ایدهها مال خودم بود و انصافاً قشنگ هم بودن. بچهها استقبال میکردن، سفارش میدادن و من با پولش لوازمالتحریری میخریدم که دوست داشتم.
کمی بزرگتر شدم، حدود 13–14 سالگی، کلاس نقاشی میرفتم، تابلو میکشیدم و میفروختم.
کنکور کارشناسی رتبه 180 شدم و کنکور ارشد، تو یه رشته کاملاً جدید، رتبه 7 گرفتم.
کار ترجمه رو شروع کردم و هی کارم بیشتر شد و سفارش میگرفتم.
تونستم تنهایی تو تهران زندگی کنم، کار کنم، خونه بگیرم، ماشین بخرم.
تو کارم به جایی رسیدم که هر سال چندین سفر خارجی از طرف شرکت برای شرکت در نمایشگاهها میرم.
از درآمد خیلی کم، رسیدم به درآمد دلاری خوب.
یه دورهای مجسمهسازی رو شروع کردم، بدون آموزش خاص، با کلی ابتکار شخصی، و آثارم فروش رفت.
روابط داغونم تبدیل شد به روابط خیلی بهتر.
از آدمی که عاشق بحث و دعوا بود، رسیدم به جایی که دعوا تو زندگیم خیلی نادره.
از یه رابطهی واقعاً خراب با همسرم رسیدم به یه رابطهی عاشقانه؛
جوری که حتی همسرم بدون دنبال کردن استاد، داره روی خودش کار میکنه و هر روز رشد شخصیتیش رو میبینم.
منی که بلد نبودم با خدا ارتباط بگیرم، تبدیل شدم به کسی که بیشتر ساعات روز با خدا حرف میزنه، همفکری میکنه و خیلی صمیمیتر شده.
عشق و محبت از آدمهای اطرافم دریافت میکنم.
با خواهرم بیشتر دورههای استاد رو خریدیم، در حالی که قبلاً حتی پول یک قدم از دوره دوازده قدم رو هم نداشتم.
عزت نفسم اصلاً قابل مقایسه با قبل نیست، هرچند هنوز خیلی جا برای بهتر شدن دارم.
سالهاست شبکههای اجتماعی رو حذف کردم.
کلی مهارت جدید یاد گرفتم: از طراحی سایت با وردپرس، تا ادیت عکس و ویدئو و دیجیتال مارکتینگ.
از آدمی که ورزش نمیکرد، شدم کسی که هفتهای 3 روز ورزش میکنه.
نیازهای تغذیهای بدنم رو خیلی بهتر میفهمم.
از آدم همیشه خسته، تبدیل شدم به آدمی پرانرژیتر.
از فردی بسیار منفینگر، رسیدم به کسی که بیشتر وقتها نکات مثبت رو میبینه.
از غرغرو بودن تو سفرها، رسیدم به زیبابینی؛ طوری که تو سفرها چیزهایی میبینم که به چشم خیلیها نمیاد.
تونستم روی کلی از ترسهام غلبه کنم:
ترس از تاریکی، تمرین آگهی بازرگانی، ترس از ارتفاع.
قبلاً از رفتن به جاهای جدید میترسیدم، الان بیشتر استقبال میکنم.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که هرآنچه دارم از موفقیت و دستاورد ها وروزی فراوان از آن اوست …
من الان دوماه دارم جایی کار آموزی میکنم شاید این موضوع و چند بار زیر فایل های مختلف کامنت گذاشتم ، اما اینجا میخوام بنویسم که روزی که اونجا شروع کردم به فعالیت ، اولین کاری که بهم گفتن انجامش بدم انقدر استرس گرفتم گفتم خدایا من چطوری میتونم انجامش بدم چطوری میتونم یادش بگیرم ، الان بعد از گذشت 60روز دقیقا که امروز میشه دوماه باورم نمیشه چقدر راحت انجامش میدم و رفته توی ناخداگاهم ، باورم نمیشد اسم های مختلف و چطوری یادمیگیرم ، باورم نمیشد چطوری میتونم یه قهوه خوب بزنم تازه الان قهوه های عالی دست مشتری میدم ،
باورم نمیشد همه چیزو یادگرفتم ، فوم گیری شیر آرت زدن ، همه این ها با صبر و حوصله و تحمل کردن پیش رفت، و من هروز دارم موقع کار خداروشکر میکنم که موفقیت هام زیاد شد رشد کردم ، تحمل کردم دور از مکان امن قدم برداشتم و خیلی چیزای دیگه بدست آوردم ، همون قدر که اومجا بیرون از خونه فعالیت میکنم کلی ایده اجرایی میاد توی ذهنم که وقتی برمیگردم برای کسب و کارم دارم انجام میدم وکلی هم نتیجه خوب گرفتم ازش ،هروز خداروشکر میکنم که امسال یه سری نکات آموزشی عالی یادگرفتم و حس میکنم انسان کامل تری شدم ، دارم یادمیگیرم با مشتری ها چطوری روبرو بشم ، دارم یادمیگیرم چطوری میتونم مغازه داری کنم و درآمد خوبی داشته باشم خدایا اینا همش هدایت های خودته ، من میتونستم هیچوقت از اون خیابون رد نشم که بخوام با این آگهی مواجه بشم و ببینم که اینجا کار آموز میخوان ، قطعا من باید توی این مسیر قرار میگرفتم تا رشد کنم تا خیلی از آدم های جدید منو بشناسن و هروز به خودممیگم که اتفاقات خوبی در راهه فقط کافیه صبر کنم و استمرار داشته باشم ، خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت …
اینا همش شده سکوی پرتاب من به پله های بالاتر فقط باید خودمو پرت کنم توی کار و فراموش نکنم از کجا به کجا رسیدم .
مهیار عزیز توی این فایل میگه یروزی به خودم گفتم بشه دیگه معمولی زندگی کردن ، واقعا منم به خودم گفتم بهار اگر قرار بود تو معمولی زندگیکنی خداوند تو را هدایت نمیکرد اینجا ، باید تغییر بدی باید بخوای تو لایق دریافت نعمت های بیشتری هستی که همشون به آسانی و به زیبایی وارد زندگیت میشن مثل همین چند روز که با حس خوب به اصل چسبیدی و نتیجه دیدی قطعا اتفاقات بهتری توی راهه که تو رو از معمولی بودن به سمت ویژه بودن هدایت میکنه ، اما به شرط شکرگذاری به شرط مراقبت از ورودی هات ، ورودی های تغذیه ای ، ورودی های رابطه ای ورودی های جسمی و …
مهری
به نام مهربانترین مهربانان، خالق زیباییها
سلام به روی زیبای توحیدیتون
تغییر را در اغوش بگیر 15
یک موفقیت کوچک یا بزرگ از گذشته تان را به اشتراک بگذارید که ان را با تلاش و تغییر باور بدست اوردید
وقتی زندگی گذشته خودم را مرور میکنم، من در هر برههای از زندگی که میخواستم انجامش بدم از گرفتن گواهینامه در ایران یا استرالیا با اون مقدار دونستن زبان دست و پا شکسته، رفتن به کلاسهای هنری، کم کردن وزن، ارتباط با دیگران، و کلی خاطرات و دستاوردهای دیگه، تمام خودم رو گذاشتم و نتیجه هم الحق عالی… ولی از جایی که استپ کردم، بعد از خلق اون موفقیت ها و رسیدن بهشون، برام کم ارزش میشد، وقتی بهش میرسیدم، به جای تشویق خودم، به جای ارزش نهادن به کار خودم، تازه اون وقت خودم رو با دیگرانی که سالها در یک حوزه ای تلاش کرده بودند و موفق شده بودند مقایسه میکردم، و این حس بد باعث میشد که دیگه ادامه ندم، حرفهای دیگران برام اهمیت داشت، با این که زمان شروع هر کاری، موقعی که دلم میلرزید، خدا رو صدا میزدم، ولی عمیقا من خودم رو مسئول نمیدونستم، منتظر بودم تا عوامل بیرونی تغییر بکنه تا من بقیه راه رو برم، خدا اون جوری که شایسته بود در ذهنم جایگاهی نداشت، من برگی در باد بودم که قربانی طوفان زندگی میشم.
من دوره ی مقدس دوازده قدم رو در کنار این پروژه الهی تغییر را در اغوش بگیر با جدیت دنبال میکنم، به دنبال جواب سوالات بیشمار ذهنی ام هستم، و مهمتر از همه چرا من نتیجه ی درخشانی ندارم؟ چرا شروع بینظیر و کسب نتیجه عالی ادامه دار نیست؟
تلاش میکنم اون خدای پوشالی که در ذهنم حک شده و میخام با گریه و التماس ازش خواسته ام رو بگیرم، اون خدایی که من مثل برگی در باد مضطرب و نگران به هر سو میندازه، تازه بعد از اون همه کار و جدیت داره از ذهنم خارج میشه، جاش رو داره به خدایی میده که میگه بگو تا استجابت کنم، تو بنده ی لایق منی، تو ارزشمندی، فقط باور کن که میتونی و میشود، ادامه بده.
ممنونم استاد عزیزم، شایسته نازنین که با این خلق این پروژه تغییر را در اغوش بگیر منو در این مسیر یاری میدهید، دوستان قدرتمند و الهیم که خوندن کامنت هاشون بهم انگیزه میدن، دوستانی که اوایل با خوندن نتایجشون، به جای تحسین، حسادت میکردم و افسوس میخوردم. ولی الان هر دفعه با دیدن اسمشون، نتایجشون، تحسینشون میکنم و به خودم میگم اینم نشونه ی عالی که داری مسیر رو درست میری، ادامه بده، با سپاسگزاری و قدرشناسی مدارم رو تغییر میدم تا بتونم وارد مدار این انسانهای نیک اندیش و توحیدی بشم، که با ورود به اون میتونم به راحتی به ثروت و نعمت بی حد و حصری که خداوند بهم وعده داده تجربه کنم.
سپاسگزار استاد و همه دوستان قدرتمندم هستم.
الحمد الله رب العالمین
سلام استاد عزیزم، خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
به نام خداوندی که آرام کننده قلب هاست
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
من چند سال پیش یک موفقیت بزرگ در رابطه ام به دست آوردم. قبلنا هم نوشتم که یک هدفی در رابطه ام داشتم و فقط روی خودم کار میکردم و حالم بسیار خوب بود و از زندگیم لذت میبردم، که خداوند خیلی سریع و نرم و راحت خواسته ام را اجابت کرد.
مورد دوم که متوجه شدم ( البته اون موقع متوجه این موضوع نبودم و بعداً که بهش فکر کردم، متوجه شدم) اسفند ماه پارسال با لانچ دوره فوق العاده هم جهت با جریان خداوند بود که من به صورت خیلی تمرکزی روی خودم کار می کردم و در عرض تقریبا یک ماه، هم یک مسافرت بسیار فوق العاده داشتیم و هم یک خواسته ای در مورد خونه داشتیم که خیلی معجزه وار انجام شد.
یک مورد هم زمانی بود که هنوز با استاد آشنا نبودم و یه دفعه تصمیم گرفتیم خونه بخریم در صورتی که شرایطش رو نداشتیم و به طور معجزه آسایی خدا برامون خونه قشنگی رو خرید.
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
هر بار به این موقعیت ها فکر می کنم و به خواسته های که اجابت شده، یک قانون کلی میبینم که وقتی من بخوام خداوند هم اجابت میکنه. این باور هر روز بیشتر در من تقویت میشه که این یک قانون است که من میخوام و خداوند هم میدهد. هم از دستاوردهای خودم و هم دیگران.
باور دیگه ای که هر روز بیشتر تقویت میشه اینه که « وقتی من تمرکزی روی خودم کار میکنم و حالم خیلی خوبه، خیلی زودتر به خواسته هام میرسم و اتفاقات خیلی خوبی پشت سر هم برام میوفته.»
مخصوصا از تابستون امسال که این قانون رو بیشتر درک کردم، بیشتر به این موضوع دقت میکنم.
تو دو ماه اخیر قشنگ ارتباط اتفاقاتی که پیش میاد رو با فرکانس های خودم بیشتر درک می کنم و بیشتر از خداوند سپاسگزاری میکنم به خاطر این قانون زیبا. هر چی بیشتر روی خودم کار میکنم شادی هام بیشتر میشه، مهمونی ها و حتی جنس اونها تغییر میکنه، آدم های جدیدی وارد زندگیم میشن، پول و نعمت بیشتری دریافت میکنم. عشق بیشتری دریافت می کنم و هدیه میدهم.
خدای قشنگم چه جوری ازت سپاسگزاری کنم به خاطر این حال خوب، به خاطر این زندگی فوق العاده.
سلام به دوستان بهشتی
منم دقیقا دنبال خدا در مساجد حسینه و امام زاده ها میگشتم دنبال خدا و هیچ موقع رازی نبودم از درون
همش دنبال اون اصلی میگشتم اما در مدار فرکانسش نبودم یعنی چیزی از خداوند و قانون نمیدونستم
این داستان تا سال 96 ادامه داشت تا با کتاب خوندن آشنا شدم و زندگیم ارامشم خیلی بهتر شد ولی بعد از
ی مدت دیگه خوابمو نمیداد منو به آون ارامشی که به دنبالش بودم پیدا نمکردم تا سال 98 با شما استاد گران قدر
و ی مدت با فایل های هدیه زندگی بهتری پیدا کردم وشرایت از همه نظر تعقیر کرد و فکر کردم همین جوری میمونه
و دلیلشم این بود که از سایت دور شدم . و از قبل هم بتدر شدم اینم بگم من اون خدای واقعی هنوز پیدا نکرده بودم
ادامه داشت تا 403 و دوباره به لطف خداوند متعال برگشتم ولی این دبعه پرقدرت انگار ی چیزی دیگه نمیخواست من چک
لقد بخورم و خداوند من راهنمایی کرد برای خرید دوره (هم جهت با جریان خداوند) و روز به روز بهتر شدم ولی خیلی جای
کار داره برای من سال 404 خیلی زود داره میگذره اولین سالی که این حس دارم انگار همه چی داره خوب میگذره
روابط خوب با همسر و فرزندان احساس آرامش از درون و رهای وضعیت مالی بهتر سلامتی بهتر …
و خداوند را شاکرم بابت این سایت الهی که من خداوند به یکی از بهترین انسانهای با ایمان معرفی کرد
استاد عباس منش دوست داشتنی من
پروردگارم را هزاران هزار بار شکر سپاس میگویم که ی روز دیگه فرست زندگی خوبه دیگه به من داده تا صدای زیبا
و دل نشین پیامبر زمانه ام رابشنوم و با کامنتای دوستان توحیدیم دنیا جای بهتری باشه برای من
و از مریم جان عزیز مهربان تشکر ویژه دارم
واز دوستان دست دنکار پشته صحنه قدر دانی میکنم
فراموش کردم بگم
و دست آوردای من در این یک سال ترک سیکار و فضای مجازی بوده که تا الان به لطف خداوند خوب پیش رفته
انشالاه همیشه شاد سالم ثروتمند و سعادت مند باشدید در دنیا و آخرت
بنام خدای مهربان
سلام ودرود به استادان بزرگوار وهمه دانشجویان عزیز
یادآوری موفقیت های گذشته.
من وقتی کامنتهای فوقالعاده دوستان عزیزم رو میخوندم .خداوند موفقیتهایم را به یادم آورد
من از بچگی عاشق بازی با پارچه بودم، اطرافیانم خیاطی میکردن منم خیاطی رو تا سن 17 سالگی یاد گرفتم ومیتونستم برای خودم لباس بدوزم ولی تصمیم گرفتم که مدرک بگیرم سه ماه آموزش دیدم وبعد امتحان دادم .2روز برای امتحان فرصت داشتیم از صبح تا فکر کنم 2بعداز ظهر من همون روز اول الگو کشیدم برش زدم ودوخت انجام دادم لباسم وپوشیدم واولین نفر بودم که نشون استادم دادم قبل از ظهر، و نمره 80 گرفتم از 100نمره. در زمانی که کار خودم رو انجام میدادم به دوستانی
که کنارم بودن هم کمک میکردم .چون از قبل من خیاطی میکردم وتا حدودی بلد بودم .
بعد دوست داشتم آرایشگری هم یاد بگیرم از صفر شروع کردم توی گرمای خوزستان با ماشینهای داغون بدون کولر نیم ساعت طول میکشید ، کلی پیاده میرفتم تا به آموزشگاه ماهشهر میرسیدم.
در سن 18 .19 سالگی .منکه وضع مالی پدرم عالی بود وتوی ناز ونعمت بزرگ شدم .به لطف خدای مهربانم ولی با شورو شوق میرفتم چیزی یاد بگیرم به قول استاد عزیزم گرمارو نمی فهمیدم وعاشقانه انجام میدادم .امتحان دادم بازم با نمره عالی قبول شدم .
بعد گفتم دوست دارم نقاشی بکشم. پدر خدابیامرز عزیزم به من نه نمیگفت ،باز قبول کرد کلی برای من هزینه کرد و از صفر شروع کردم، سیاه قلم ومداد رنگی وآبرنگ ورنگ روغن تا جایی که میتونستم یک تابلو بکشم ولی آزمون توی شهر ما نبود ومدرکشو نگرفت دوست داشتم برای خودم یاد بگیرم.عاشق هنر بودم وِلذت میبردم از کارهای هنری .برای خودم شال ولباس میبافتم خوب نمیشد ولی انجام میدادم چون کمالگرا نبودم .
استاد عزیزم، دانشجویان عزیزم،
بعداز اینکه بچه دار شدم وخداوند مهربانم پسری به ما هدیه داد تمام هنرم و گذاشتم کنار .اما
من 3سال پیش
خیاطی رو انتخاب کردم واز صفر شروع کردم چون میخواستم توی زندگی هدف داشته باشم ومولد باشم .
حالا توی سن 50 سالگی بااینکه کلی تجربه دارم وخیلی عالی خیاطی میکنم ولی جسارت 17 سالگی رو ندارم ومیترسم از اینکه نتونم موفق بشم.
قسمتی از نعمتها و موفقیتهایی که از بچگی توی زندگیم داشتم رو ،خداوند به یادم آورد که نوشتم .هزاران موفقیتهای کوچک وبزرگ داشتم ودارم ، مخصوصا از زمانی که به لطف خدای مهربانم با این سایت الهی وآموزشهای استادم آشنا شدم ولی فراموش کردم.
امیدوارم خداوند همه ما رو هدایت کنه که یاداوری موفقیتهایمان سکویی باشه برای پرش به سمت هدفهایمان .انشاالله…..انشاالله…..انشاالله .
حالا از کامنتهای بچه های فوقالعاده انرژی وانگیزه گرفتم که رسالتم رو فراموش نکنم واز محصولاتی که دارم استفاده کنم که انشاالله به هدفم که یک فروشگاه تولید لباس ها ی راحتی هست برسم.
امیدوارم کامنتم برای عزیزانی که میخونن مفید باشه .
دوست عزیزم
اگه دوره عزت نفس رو داری جلسه4 خیلی هماهنگ با قسمت 15 تغییر رادر آغوش بگیر.
وسط کامنت نوشتن رفتم غذا درست کنم .همیشه فایل گوش میکنم که امروز هدایت شدم به جلسه 4 دوره عزت نفس .
خداراشکر بابت این قانون بدون تغییر خداوند
خدایا سپاسگزارم بابت وجود استادم، بینهایت سپاسگزارم .
خدای مهربان نگهدارتون انشاالله
سلام خداجونم
درود بر استاد عزیزم و دوستان هم فرکانسی
من اکثرا با شنیدن صدای دانشجوهای سایت و تغییر مسیرشون و شنیدن موفقیت هاشون،، اشکم در میاد و خداروشکر میکنم برای این حالشون، چون اعتقاد دارم، هر چقدر اتفاق های خوب رو تحسین کنیم و دعای خیر البته از ته دل، روزی خودمونم خواهد شد.
برای خود من چیزی که در مورد این موفقیت ها به ذهنم رسید، گرفتن گواهینامه رانندگی بود.
نمیتونم بگم که چقدر این آزمون عملی رو برای خودم غول کرده بودم و هر هفته وحشت زده میرفتم برای آزمون و با سگرمه های درهم برمیگشتم خونه..
دخترم که اونموقع خیلی کوچیک بود، به محض باز شدن در، از پشت پنجره منو نگاه میکرد ببینه خوشحالم یا نه و من بیشتر ناراحت میشدم که بازم باید بگم نه نشد.
این فکر یا باور غلط از افسرپلیس که تو ذهن من بود، مانع قبولی من میشد،،
از بس گفته بودن افسرا راحت نمیزارن قبول شی و پلک بزنی ایراد میگیرن و خیلی باید حواس جمع باشی و باید خوش شانس باشی تا یه افسر خوب به پستت بخوره،،،
خلاصه با همه ی این باورهای غلط، من 4 بار رد شدم چون میترسیدم و هر بارم به دلیل خیلی بیخود رد میشدم،، چون ذهنم خراب بود.
وقتی برای بار پنجم رفتم آزمون بدم، بهم گفتن خدا به دادت برسه امروز یه افسر خانمه که اصلنم اعصاب نداره،، یعنی خیلی باید خوب باشی تا قبولت کنه،،
من چون دیگه واقعا خسته شده بودم،
گفتم من هر جوری هست امروز قبول میشم و دیگه به چیزای بد فکر نمیکنم…
خلاصه اونروز من قبول شدم، اون خانم نه بداخلاق بودن نه عصبانی و نه سخت گیر، من در کمال خونسردی قبول شدم و انگار یه کوه از رو دوشم برداشته شد..
و تمام مدتی که تو راه برگشت بودم به قیافه ی دخترم فکر میکردم که پشت پنجره منتظر منه و قراره کلی خوشحالش کنم.
آره من قبول شدم و یه اعتماد به نفس فوق العاده پیدا کردم و خیلی بابتش خوشحالم
به نظرم گرفتن گواهینامه خیلی به اعتماد به نفس آدم کمک میکنه و من این تجربه ی عالی رو داشتم.
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
اینم تجربه ی من تقدیم شما
باشد که خداوند همواره هدایتمان کند و در بهترین مسیرها قرارمان دهد.
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
یک موفقیت کوچک یا بزرگ از گذشته تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید
مثل کاهش وزن ، قبولی در یک آزمون ، یادگیری یک مهارت ، غلبه بر یک ترس یا حتی موفقیت در روابط
سپس بنویسید امروز که به آن دستاورد نگاه می کنید چطور می توانید از باور و اعتماد به نفسی که از آن موفقیت به دست آوردید به عنوان یک سکو برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید استفاده
میکنید
من وقتی ترم 4 دانشگاه بودم همسرم که از اقوام بود ازم خواستگاری کرد و جواب مثبت دادم و عقد کردیم و من از همون موقع به فکر تهیه جهیزیه بودم ولی انگار خانواده ام خیلی جدی نمی گرفتن من هم بدون هیچ ناراحتی از حقوق دانشجویی خودم که دبیری می خوندم و حقوق بهمون میدادن شروع کردم به خریدن یه سری وسایل و همین باعث شد خانوادم هم دست به کار بشن و جهیزیه من تکمیل شد
و این کار خیلی به من اعتماد به نفس داد
هر چند که شخصیتم جوری بود که همیشه احساس توانمندی می کردم مثلا یادمه کوچک بودم می رفتم خونه مادربزرگم تو غذا پختن کمک می کردم کاری که مامانم اصلا نمی ذاشت دخالت کنم و می گفت درستون رو بخونین بیشتر خوشحال می شم و اون کمک ها باعث شد در تمام دوران زندگی ام به راحتی و عالی آشپزی کنم
یا اینکه می رفتم خونه داداشم ، زنداداشم هر کاری ازم می خواست راحت کمکش می کردم اون موقع من چهارم ابتدایی بودم و الان از پس همه کارهای نظافت خونه برمیام
یا مثلا تو مدرسه خیلی درس نمی خوندم و احساس می کردم من درسها رو بلدم و همیشه شاگرد اول یا دوم و سوم می شدم
اصلا کنکور برام غول نبود و دو هفته درس خوندم و دبیری قبول شدم چیزی که می خواستمش
یا اینکه خواهر کوچکترم که دنیا اومد و من دانش آموز دبیرستان بودم راحت تر و خشکش می کردم و این باعث شد وقتی خودم بچه دار شدم اصلا به مامانم یا هیچ کس دیگری زحمت ندادم
و جور کردن جهیزیه ام با حقوق خودم بهم کمک کرد که هر چیز دیگری در زندگی بخوام به راحتی براش پول پس انداز کنم و بدستش بیارم
طلا و پول پس انداز کردم و زمین خریدم
پول پس انداز کردم ماشین خریدم تا الان 5 تا ماشین صفر خریدم
پول پس انداز کردم طبقه دوم خونمون رو ساختیم
پول پس انداز کردم طلا خریدم
پول پس انداز کردم زمین دیگه ای خریدم
پول پس انداز کردم گوشی و لپ تاپ و کلی وسایل خونه و آشپزخونه خریدم
پول پس انداز کردم کسب و کاری برای همسرم راه اندازی کردیم
و استاد عزیزم
قبل از شروع پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر ایده ی کسب و کاری که چند ماه بود ذهنم رو درگیر کرده بود و تصمیم کاملا جدی برای اجراش گرفتم و اومدم برای تامین سرمایه پول پس انداز کردم پولش جور شد مغازه برای محل کارم هم جور شد و به امید خدا روز پنج شنبه 20 آذرماه
وسایل و دستگاه ها که برام ارسال شده به دستم می رسه و استارت کار زده میشه
خدا رو بی نهایت سپاسگزارم
استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی ام بی نهایت سپاسگزارتون هستم
الهی شکرت :)
خدای من چفدر هدایتگر و حکیمه
برای هر موجودی یه شیوه ی خاص هدایت داره
وقتی حمید عزیز از هدایتش گفت اشک تو چشام جم شد. خدای من مگه داریم!!!
بقول استاد فقط کافیه خودمون و آماده کنیم تا هدایت ها رو دریافت کنیم
چطوری؟
با کار کردن رو خودمون،
و بنظرم تو موقعیت های مختلف باید از خداوند سوال کنیم و درخواست کنیم تا پاسخ رو دریافت کنیم.
استاد ولی شما کلا تو یه لیک دیگه هدایت و ایمان و فهمیدین
اینکه تبلیغ نمیکنید چون باور دارید که خداوند هدایت کننده هست و هدایت میکنه ادمای هم مدار با شما رو
و داریم به چشم میبینم
که هر کسی چطور به شکل خارق العاده ای هدایت شده بدون هیچ تبلیغاتی از سمت شما
الهی شکرت
گفتید باید موفقژتامون و پله کنیم که در شرایطی که یکم امیدمون کم شده به اونا برگردیم و بگیم وقتی من به این اهداف رسیدم پس قطعا به اینم میتونم
باید یه لیستی از موفقیت هام تهیه کنم.حالا چندتاییش که یادمه رو اینجا مینویسم
تونستم خودمو تغییر بدم:
از یه دختر کم رو و بی اعتماد به نفس به یه دختر پررو و با اعتماد به نفس
از یه دختر بشدت زود رنج شدم یه دختر بسیااار با جنبه
تونستم سبک زندگی خودمو داشته باشم،چادر و کنار گذاشتم
از ترم یک که نفر 9 ام کلاس بودم ،الان شدم نفر دوم کلاس و جزء استعداد های درخشان بطوریکه برای ارشد نیاز نیست کنکور بدم
تمرین آگهی بازرگانی رو انجام دادم
یه برهه زمانی دو تا از دوستای صمیمیم همزمان با من قطع رابطه کردن اما من تونستم ازش عبور کنم
تغییر وزن از 78 کیلو به 64 کیلو رو داشتم
یه زمانی از چهرم خوشم نمیومد و فکر میکردم زیبا نیستم اما الان خودم و چهرم و دوست دارم و فکر میکنم که دختر زیبایی هستم
تو خیلی از مقاطع تحصیلی نمره اول بودم
اینستاگرام و یوتیوب و شروع کردم و برخلاف ذهنم که من و به سمت کمالگرایی میبرد ادامه دارم میدم
فعلا همینا یادمه
عاشقتونم
بنام خداوند نشانه ها ….
خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت من است…
این فایل از نشانه ها..خداوند با زبان این نشانه داشت باهام صحبت میکرد که نرگس…
تو برای رسیدن به تمام خاستهات وقتی تو اماده این مسیر باشی خداوند از بی نهایت طریق تو رو هدایت میکند..
من چند وقته برای رسیدن به اندام ایده آل مخصوصا یه سری مشکلات بدنی دارم و هر بار داره بدتر میشه…
و این قانون سلامتی اینروزا داره برام بولدتر میشه تا بخرمش..و دیگر جنبه های زندگیم..
یسری تمرینات بستم..
وزن من تا 64 این حدودا رسید..دیدم پاهام بشدت سنگین شده..بدنم درست نمیچرخه..و خیلی داره برام زجر اور میشه…
از طرف خداوند هدایت رسید.. برم آزمایش بدم..
دیدم کلسترل تام داره بسمت مرز میره..
بدن من اینقدر قوی عمل میکنه تا به محض اینکه وزنش بالا میگیره..
فورا بهم آلارام میده..
از اون موقع دقیقا 7 مهر ماه این حدودا شروع کردم پیاده روی ..و کم کردن غذا….
و پرخوریهامو گذاشتم کنار..و شیرینیجات و هر چیزی که توی سوپر مارکت هست که اکثرا میخورن حذف کردم..یوقتی هم برگشتم بازم تاهد دادم..(ناگفته نمونه.من هیچ وقت ادم هله هور خورر نبود)ولی سعی کردم همون چند ماه یکبار میحوردممم حذف کنم…
بهم گفت!!!!
نرگس برای خرید قانون سلامتی باید بها بدی..
میخای بدنی خوشفرم پوستی تمییز داشته باشی..میخای از خشکی پوست و مو و گوش..نجات پیدا کنی…میخای از یسری مشکلات دیگه نجات پیدا کنی باید قربانی بدی..
و بازم با تاهد بالا..خیلی هم وسوسه میشدم..ولی سعی کردم با اهرم رسیدن به خاسته ام قانون سلامتی…پای قولم بمونم….
و امروز وزن من به 60.کیلو 10 گرم رسیده.
بدنم سبکتر شد…
.ولی چون از منطقهای دوره قانون سلامتی” استاد دور هستم…
بهمین خاطر سعی میکنم اون اصلی که فهمیدم .ازآموزش رایگان”.اون عملهای نادرست رو رعایت کنم..
و لطف خداوند امروز هدایت الله اومد روزه بگیرم..و نور الهی برای قدم بعدی برام تیک خورد و خیلی خوشحالم با این فایل بهم گفت…
وقتی تو اماده باشی…استاد از راه میرسه..
دیگه کاری نداشته باش چجور وارد زندگیت بشه..
چجور این دوره رو میخری…
و حتی خاسته های دیگم….این صحبت دوست عزیزم در اوایل فایل درونمو دگرگون کرد حتی صحبت شما استاد عزیزم…
یه صحبت زیبایی شما استاد عزیز بیان کردیین…
اگه احساس میکنیم هدایت نمی شویم یعنی ما آماده نیستیم…
اره استادم تا من روی خودم کار نکنم.تا من امید و شور شوق نداشته باشم….نمیتونم وارد مسیر هدایت خداوند برای قدم بعدی بشم..حالا این هدایت در همه جنبه های زندگی میشه..
حتی توی بیزنسم….من با هدایت الله تونستم دستکش زنانه ایی که هیچ قابلیت پوششی نداشت رو خلق کنم…
و میدونم اگه هنوز نتونستم از این مسیر ثروت خلق کنم.یعنی نیاز به تکامل داره باید یسری عوامل در درون من رشد کنه…
باید پایه های شالوده بیزنسم به بهترین شکل چیدمان بشه..
یه فرد ثروتمند باید پایهاش قوی باشه…باید خشت به خشتش پر از شخصیت قوی باشه..
و منم سعی کردم..روی خودم کار کنم..روی ایمانم کار کنم و خودمو برای اون نقطعه آماده کنم تا هدایت الله برسه…و هدایتها رو انجام بدم قوی بشم..و نتایج وارد زندگیم بشه و از این الگو برای همیشه برای تمامی خاستهام انجام بدم..
استاد عزیزم…تمام خاستهام تو این چهار سال..حتی درک قانون..فقط لطف هدایتهاش بود..
وقتی شب تو خواب بهم الهام میکرد…
میگفتم نرگس…بخودت ظلم نکن…
تو مسیر درست بمون…
ایمانتو قوی کن…
و یادت باشه…
برای رسیدن به خاستها باید بها بدی…
باید همجوره براش وقت بزاری..و روی خودت کار کنی..
تا تشنه چیزی نشی..هدایت نمیشی…
من اینروزا تشنه قانون سلامتی شدم..و سعی کردم براش بها بپردازم.
حمید عزیز از عشق به خداوند و اون تضاد سنگین…که خودمم حمید جان جهان بد بهم چک زد…
منم عطش عشق این مسیر رو دارم…و میدونم تا من تعقییری نکنم آماده نباشم…نمیتونم سرکلاس اون مسیر قرار بگیرم…
و من همجوره اینروزا دارم خودمو اماده خرید قانون سلامتی میکنم..میدونم با خرید این دوره چه انقلابی تو درونم بوجود میاد..مخصوصا مشکلاتی که دارم ..میدونم دلیل اینکه من تو این ورژنم،” بخاطر چیه!؟
بخاطر ورودیهای نامناسب غذاییه..
و انشالله به لطف و مرحمت خداوند من این دوره بینظیر رو میخرم…
و به ارامش بدنی و جسمی میرسم…
خداوند را سپاسگزارم که تو این مسیر میباشم..
چون …..
میدونم تمام دستاوردهایم تا ابد فقط از طریق الهامات انجام میشه..
برای دریافت الهامات باید بتونم تو مسیر درست بمونم و بیاداوری موفقعیتهای قبلم برای خاسته بعدی پله کنم و همین مسیر رو تا ابد ادامه بدم..
کل داستان تعقییر و هدایت و دریافت نتیجه هست…کل داستان همینه…
منم لطف خداوند شامل حالم شده برای تمامی موارد فقط دارم هدایت میشم…
واقعا خوشبختی یه بنده ….همین درک الهامات هست…
من خیلی خوشبختم که در مسیر الهامات الهیم..و دلیل حال و احساس خوبم..بخاطر همین نوع ورژن هست..و بجز این راهی دیگری نیست…
خدایا میلیونها بار شکرت که مرا هر لحظه داری با نور خودت هدایت میکنی…
واقعا امروز میتونم چقدر نکات خوب راجع به دریافتای خداوند بگم..همبن امروز من..به اندازه صدسال من خوشبخت بودم…
خدایا شکرت شکرت..
استاد عزیزم…ممنونم …منم مثل حمید عزیز…
استادم متشکرم که نام خدا و یاد خدا رو بهمون نشون دادی…
خوشبختی اینروزای من..در مسیر درست و رسیدن به خاستها و دریافت نور از خداوند برای قدم بعدایم و مسیر الهامات هست
..به هر کسی بگی شاید باور نکنه…چون اونا بقول قرآن نابینا هستند..اونا اینقدر غرق تضاد شدند که نمیبیننن نشانهای هدایت رو..
خدایا سپاسگزارم بابت چشمان بیناییم به محض اینکه هدایتی میکنی فورا عمل میکنم بخودم میگم نرگس در حق خودت ظلم نکن انجام بده..
آه که نگم…چه درهایی برویم باز میشه ..
خدایا سپاسگزارم.که دستمو گرفتی هدایتم کردی و به من نور ایمان و توفیق بندگی کردن دادی تا بگم..خدایا دمت گرم بخاطر این عدالتتتت که من خالق زندگی خودم هستم..
و من با پذیرش تو تو زندگیم مرا هدایت و حمایت و راهنمایی میکنی…
خدایا سپاسگزارم.بابت خوشبختی ام که اینروزا در محضرت دارم….
خدایا سپاسگزارم که یه روز رو یه فرصت جدیدی رو بهم دادی تا نور ایمان رو تو وجودم پیدا کنم..
خدایا سپاسگزارم..که من هر لحظه میتونم هر چقدر که بخام خودمو تو آغوشت رها کنم…بدون هیچ کتگوری خاصی با یه سادگی اونم توی پیاده روی که محل امن من و تو هست..
خدایا با تمام وجودم ازت ممنونم که به من توفیق سعادتمندی دنیا و اخرت را دادی .
خدایا شکرت که تمام گوشه های زندگیم لطف محبت تو هست..
خدایا شکرت که از بی نهایت طریق بهم روزی میدی..تمام پولهایم پر از برکت هست..برام چند برابرش میکنی..و فقط سود و سود هست..
خدایا شکرت که روز گذشته یه هدیه ارزنده تو دستم کردی بهم گفتی نرگس خاستتت نزدیکه…
خدایا نمیدونم چجور سپاسگزارت باشم.میدونم نتایج بزرگ از همین مسیر عبور میکند..تو مرا هدایت خواهی کرد…
من صمیمانه تو را می پرستم…
خدایا ….
مرا با نور خودت روشنا کن….و ایمانمو قوی کن..
در رحمتتو برویم باز کن.بهم ثروت و نعمت بده
بهم یاری کن که همجوره ستایشت کنم…
خدایا خدایا من فقط میخام با تو باشم..کنار تو باشم..و فقط سجده گوی تو باشم..
خدایا اینقدر بهم خوشبختی بده که فقط بگم..خدایا شکرت…
خدایا مهاجرتمو زودتر به زندگیم برگردون..
خدایا سپاسگزارم….
بابت این بهشت که هر تکه اش برام با ارزشترین نعمتهاست…..
با نام و یاد تنها فرمانروای کیهان
سلام به استاد و خانم شایسته عزیز و همهی دوستان خوبِ همراه این پروژه
هر بار که به این سؤالها میرسم، ذهنم فوری میگه بابا، اینا رو که بارها نوشتی! چرا دوباره تکرار میکنی؟
اما من خوب میدونم اگه تکرار نکنم، ذهنم خیلی زود فراموش میکنه. همهی چیزهایی که بهشون رسیدم رو عادی جلوه میده، مخصوصاً وقتی وارد موقعیتهای جدید میشم. اونوقت میگه نه… تو نمیتونی. و همه چیز رو یادش میره.
برای همین باید بنویسم.
باید یادم بیارم همهی موفقیتهای ریز و درشتی که داشتم.
حدود 10–11 سالم بود که یهدفعه به سرم زد کارتپستال درست کنم و تو مدرسه بفروشم. همهی ایدهها مال خودم بود و انصافاً قشنگ هم بودن. بچهها استقبال میکردن، سفارش میدادن و من با پولش لوازمالتحریری میخریدم که دوست داشتم.
کمی بزرگتر شدم، حدود 13–14 سالگی، کلاس نقاشی میرفتم، تابلو میکشیدم و میفروختم.
کنکور کارشناسی رتبه 180 شدم و کنکور ارشد، تو یه رشته کاملاً جدید، رتبه 7 گرفتم.
کار ترجمه رو شروع کردم و هی کارم بیشتر شد و سفارش میگرفتم.
تونستم تنهایی تو تهران زندگی کنم، کار کنم، خونه بگیرم، ماشین بخرم.
تو کارم به جایی رسیدم که هر سال چندین سفر خارجی از طرف شرکت برای شرکت در نمایشگاهها میرم.
از درآمد خیلی کم، رسیدم به درآمد دلاری خوب.
یه دورهای مجسمهسازی رو شروع کردم، بدون آموزش خاص، با کلی ابتکار شخصی، و آثارم فروش رفت.
روابط داغونم تبدیل شد به روابط خیلی بهتر.
از آدمی که عاشق بحث و دعوا بود، رسیدم به جایی که دعوا تو زندگیم خیلی نادره.
از یه رابطهی واقعاً خراب با همسرم رسیدم به یه رابطهی عاشقانه؛
جوری که حتی همسرم بدون دنبال کردن استاد، داره روی خودش کار میکنه و هر روز رشد شخصیتیش رو میبینم.
منی که بلد نبودم با خدا ارتباط بگیرم، تبدیل شدم به کسی که بیشتر ساعات روز با خدا حرف میزنه، همفکری میکنه و خیلی صمیمیتر شده.
عشق و محبت از آدمهای اطرافم دریافت میکنم.
با خواهرم بیشتر دورههای استاد رو خریدیم، در حالی که قبلاً حتی پول یک قدم از دوره دوازده قدم رو هم نداشتم.
عزت نفسم اصلاً قابل مقایسه با قبل نیست، هرچند هنوز خیلی جا برای بهتر شدن دارم.
سالهاست شبکههای اجتماعی رو حذف کردم.
کلی مهارت جدید یاد گرفتم: از طراحی سایت با وردپرس، تا ادیت عکس و ویدئو و دیجیتال مارکتینگ.
از آدمی که ورزش نمیکرد، شدم کسی که هفتهای 3 روز ورزش میکنه.
نیازهای تغذیهای بدنم رو خیلی بهتر میفهمم.
از آدم همیشه خسته، تبدیل شدم به آدمی پرانرژیتر.
از فردی بسیار منفینگر، رسیدم به کسی که بیشتر وقتها نکات مثبت رو میبینه.
از غرغرو بودن تو سفرها، رسیدم به زیبابینی؛ طوری که تو سفرها چیزهایی میبینم که به چشم خیلیها نمیاد.
تونستم روی کلی از ترسهام غلبه کنم:
ترس از تاریکی، تمرین آگهی بازرگانی، ترس از ارتفاع.
قبلاً از رفتن به جاهای جدید میترسیدم، الان بیشتر استقبال میکنم.
چالشها قبلاً میترسوندنم، الان برام جذابن.
ناشناختهها قبلاً وحشتناک بودن، الان هیجانانگیزن.
قبلاً خیلی ناسپاس بودم؛ الان کمتر شدم (هرچند فکر نمیکنم هیچوقت بشه گفت کاملاً سپاسگزاریم).
از احساس لیاقت خیلی پایین رسیدم به جایی که میتونم بگم خیلی بهتر شدم.
از آدم فوقالعاده عجول، رسیدم به کسی که بیشتر صبر میکنه و قانون تکامل رو یادش میاره.
از آدم بیانگیزه، رسیدم به کسی که مدام دنبال هدف و حرکت جدیده.
از کسی که نمیفهمید الهامات خدا چطوری میاد، رسیدم به درک خیلی واضحتر از گفتوگوی خدا با خودم.
از فردی ناآروم و نگران، شدم آدمی آرومتر با آرامش خاطر بیشتر.
یاد گرفتم حرفهای جامعه رو کورکورانه نپذیرم.
نپذیرفتم که «نمیشه»، «تقدیره»، «چارهای نیست».
تو کارم بارها اتفاقهایی افتاد که همه میگفتن محاله اما برای من انجام شد چون نپذیرفتم.
نپذیرفتم انرژی جسمی پایین تقدیرمه.
نپذیرفتم مسائل جسمی درمانناپذیرن.
نپذیرفتم معمولی باشم.
نپذیرفتم قرآن فهمیدنی نیست.
نپذیرفتم نمیتونم به خدا نزدیک بشم.
نپذیرفتم ژنتیک بهونهی تغییر نکردنه.
تونستم ارتباطات عصبی جدیدی تو مغزم بسازم؛ در مورد تواناییهام، توحید، خداوند، ثروت و سلامتی.
با اهرم رنج و لذت، خودم رو به یه کوه انرژی برای بهتر شدن تبدیل کردم.
به قدری سلامتم که یادم نمیاد کی آخرین بار مریض شدم.
چرخ زندگیم روونه و همه چیز خیلی راحت برام اتفاق می افته.
مطمئنم کلی تغییر ریز و درشت دیگه هم داشتم که الان یادم نیست.
نکتهی مهم اینجاست:
قبل از نوشتن این کامنت، ذهنم میگفت تو نتیجهای نداری، چی رو میخوای بنویسی؟
چرا؟
چون تغییرات شخصیتی، آرامش، تغییر باورها، توحید و ارتباط با خدا رو نتیجه حساب نمیکنه.
برای ذهن من، نتیجه فقط یعنی چیزهای مادی و ملموس.
اما باید بهش گفت:
ذهن عزیزم، ما چند صباحی تو این دنیاییم. من فقط تو همین 3–4 سال گذشته، به اندازهی کل عمرم حال خوب تجربه کردم.
بعد از این حال خوب، نتایج ملموس هم اومدن
حداقل سالی 3–4 سفر خوب،
آزادی مالی، زمانی و مکانی نسبی،
روابط سالم، عشق، احترام، هدیهها، سلامتی، انرژی و آرامش.
اینها قیمتگذاری نمیشن.
خدایا، واقعاً چطور میتونم با کلمات شاکر این همه نعمت باشم؟
مرسی که اصرار کردی این کامنت رو بنویسم و آگاهتر بشم.
مرسی که یادم آوردی فقط به نتایج مادی نچسبم و این همه نعمت ریز و درشت رو ببینم.
ممنونم از شما استادهای نازنین که هر روز به فکر رشد ما هستید.
اینکه فایلهایی که قبلاً روی سایت بوده رو دوباره با این دقت و عشق بازنگری میکنید و براش پروژه جدید تعریف میکنید، واقعاً بینظیره.
اگه هر کسی کارش رو با این میزان عشق انجام بده، دنیا گلستان میشه.
و باز هم ممنون از همهی دوستای خوبم که با کامنتهاشون باعث روشنتر شدن مسیر میشن.
الهی نور و عشق خداوند تو زندگی همتون جاری باشه