این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-2.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-29 10:20:442025-11-29 10:24:11تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت تمامی دوستان عزیز تر از جانم و استاد عزیزم و همچنین خانم شایسته مهربان
بعد اتمام فایل همینجور داشتم با خودم فکر میکردم که کلی موفقیت کسب کرده بودم که با استفاده از دوره های استاد که در بهبود کنترل ذهن و قدم گذاشتن در مسیر درست آموخته بودم
مسیری که توی ذهنم بولد بود اینکه من همیشه دوست داشتم به یه شغل خاص برسم و در رسیدن به آن خیلی تلاش کردم به قول استاد دست و پا زدن بیهوده با درک جزئی قوانین و ترکیب آنها از جمله
تلاش درجهت خواسته و راه کردن آن با این نگاه ک خداوند من هدایت میکند و در بهترین زمان و مکان و ساعت منو به خواسته ام میرسونه
عملی کردن به الهامات هرچند به ظاهر در تضاد با خواسته ام باشند که کلی خاطره لذت بخش از این عمل کردن به الهامات دارم یادمه آنقدر ایمان درونی ام به هدایت الله قوی شده بود حتی تردید در عملی کردن الهامات نداشتم
زمانی ک بهم الهام شد پاشو برو آن کار انجام بده چون بهم الهام شده بود و جنس آنهارا میشناختم به اندازه که کار کرده بودم روی قوانین شک نداشتم که یا من به هدفم میرسم یا درصورت محقق نشدن هدفم در این مسیر به تجربه بزرگ و ارزشمند و شناخت خودم دست پیدا میکنم
از زمانی ک برای رسیدن به اهدافم از قوانین استاده کردم با لذت فراوان و در بهترین زمان به اهدافم رسیدم.
الانم دارم روی یه هدف بزرگتر کار میکنم که توی ذهنم خیلی بولد شده از خداوند میخواهم مثل اهداف قبلم منو از راحت ترین و ساده تریت مسیر ها هدایتم کنه و من با آغوش باز پذیرای تک تک الهامات و عملی سازی آنها هستم
یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
برای مثال قبولی در آزمون رانندگی که با تقویت باور توحیدی و توکل به خداوند و ایمان به او توانستم با مستمر کار کردن روی ورودی های ذهنم وکار بر باورهایم به راحتی قبول شوم و مورد بعدی مهاجرت به شهر بهتر فقط با تغییر باور و ورودی های ذهنم به محله بهتری هدایت شدیم و مورد بعدی ازدواجم بود که دقیقا طبق خواسته و هدفم پیش رفت و هم چنین در ارتباطاتم با به صلح رسیدن با خودم و افزایش احساس لیاقت و عزت نفس در خودم در این زمینه به موفقیت دست پیدا کردم در زمینه مالی هم با استمرار بر رزومه ارسال کردن و رزومه قوی ساختن توانستم به درامد بالایی برسم و به استقلال مالی نیز رسیدم و اینکه توانایی هایم را دست بالا گرفتم و خودم را و توانایی هایم را ارزشمند دانستم و این احساس درونی من در بیرون هم برایم شرایط بهتری را رقم زد.
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
خودم را بیشتر باور کردم اینکه اگر یکبار توانستم بار دیگر هم به راحتی می توانم و از پسش بر می آیم و هیچ چیز غیر ممکنی برای من وجود ندارد و اگر همان تمارین و استمرار را داشته باشم به موفقیت های بیشتر و بهتری خواهم رسید و هم چنین شرایط را به نفع خودم رقم خواهم زد و اگر یکبار به استقلال مالی رسیدم بار دیگر هممیتوانم کافی است که تمرین برای تغییر باور برای خودم طراحی کنم و فقط قدم اول را بردارم و اراده به خرج بدم .
من نتیجه اخیر خودم رو میگم در مورد موفقیتی که کسب کردم در زمینه تربیت فرزند.
دخترم سه ساله هست و من گاهی مجبور شدم که براش کارتون بذارم با گوشی نگاه کنه و این شده بود نقطه اختلاف من و همسرم و با اینکه راه زیاد بود برای حل این مساله اما شرایط روحی من و شرایط بیرونی موجود اجازه نمیداد…
خلاصه اینجا چیزی که خیلی سخت بود درک ناکافی همسرم از شرایط بود که روی رابطه و حال مون هم تاثیر بسیار منفی ای داشت چون براش خیلی مهمه که بچه با گوشی و تلویزیون و … بزرگ نشه.
مدتی گذشت و ما سر این مساله هر چند وقت یکبار تشنج و دعوا رو تجربه میکردیم و برای من خیلی سخت بود چون بهرحال خودم هم دوست نداشتم دخترم عادت به گوشی بکنه.
خلاصه اینکه: بعد ار مدتی همسرم صد و هشتاد درجه تغییر کرد و کاملا کارها و تصمیمات من رو نسبت به فرزندم پذیرفت و به اصطلاح با من تیم شد و در کنارم قرار گرفت نه در مقابلم وآرامش خوبی حاکم شد..
من هربار به این موفقیت نگاه میکنم یادم میاد که برای حل این مساله چند قدم برداشتم، اول احساس گناه رو از خودم دور کردم. به خودم یادآوری کردم من برای فرزندم زحمات زیادی میکشم و سزاوار تشکر و تحسین هستم و اگر هم جایی تصمیم اشتباه گرفتم لایق درک شدن هستم و نه سرزنش شدن و سعی کردم قانون های کوچیکی برای فرزندم بذارم و در واقع خواستم کم کم عادت به گوشی دیدن رو کنترل کنم…
و این شد که همسرم از اون حالت طلبکارانه بی رحم به یک حالت مهربانانه و همدل تبدیل شده
ما باید گفتگو های درونی خودمون رو مثبت کنیم تا به راه مثبت هدایت بشیم و باید دنبال چیزهایی بگردیم که بتونیم با تکیه بر اونها مثبت فکر کنیم
کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ ﴿34﴾و از هر چه از او خواستید به شما عطا کرد و اگر نعمت خدا را شماره کنید نمى توانید آن را به شمار درآورید قطعا انسان ستمپیشه ناسپاس است
(سوره ابراهیم آیه34)
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم
چقدر جلسه تأثیرگذاری بود وقتی استاد در مورد پله کردن هر موفقیت برای
موفقیتهای بعدی صحبت کردن به فکر فرو رفتم که واقعا من این همه
موفقیت تو زندگی داشتم ولی هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم
شاید هم به صورت ناخواسته ازین قانون استفاده کردم.
وقتی تازه با سایت استاد آشنا شدم یه تضاد بزرگ تو زندگیم به وجود
اومد و واقعا امتحان سختی بود که مشکلی برای پسر 2ساله من پیش
اومد و من اگر لطف خداوند و آموزشهای استاد اگه نبود نمیدونم چطور
میتونستم با اون اتفاق کنار بیام خدارو صدهزار مرتبه شکر که به لطف
الهی پسرم به شکل معجزهآسا شفا پیدا کرد و بعد از اون اتفاق من که
سالها بود از شغلم راضی نبودم و میترسیدم رها کنم با ایمانی که پیدا
کرده بودم رها کردم و رفتم سراغ کار مورد علاقم و من که سالها بود
تو خونه سازمانی زندگی میکردم از شهرستان اطراف تهران مهاجرت
کردم به شهر تهران و الان تو خونه خودم دارم زندگی میکنم و الان
هر لحظه دارم ازین زندگی لذت میبرم و هر روز دارم از خدای مهربانم
سپاسگزاری میکنم که من را به این مسیر زیبا و این استاد توحیدی
وارد سایت شدم که نظرم رو در مورد جلسه ششم بنویسم بعد یهو چشمم افتاد به نشانه امروز من و نیت کردم که خدایا چطوری این استپی که در کارم افتاده رو رفع کنم، لطفا بهم بگو چیکار کنم و خدا منو به این فایل هدایت کرد.
من رفتم به اون سالی که فقط با 20 روز خوندن و فقط 80 تست زدن در کنکور در دانشگاه فرهنگیان قبول شدم و خیلی ساده در مصاحبه قبول شدم و بعد از اون خیلی راحت هدایت شدم به قشم.
چون ازدواج کرده بودم و همسرم کرمان بود به من انتقالی نمیدادن، 4 سال درخواست دادم و هی رد شد، سال پنجم گفتم خدایا به خودت سپردم و دیگه اصلا بهش فکر نکردم، چند روز بعد همون شخصی که هی درخواست منو رد میکرد زنگ زد گفت باید نوع درخواستت رو عوض کنم تا از استان تاییدش کنن گفتم اوکی هست عوض کنید و اون سال من به راحتی انتقالیم جور شد و همون سال اول افتادم داخل خود شهر کرمان اون هم دقیقا روبه رو دانشگاهی که کلاس داشتم، من بلافاصله بعد از اتمام کلاسها میرفتم دانشگاه باهنر و اذیت نمیشدم
بعد کمکم کرد با نمره عالی از پایان نامهام دفاع کنم.
من این رو فهمیدم که علت این گیر افتادن در کارم اینه که از خدا نمیخوام که برام انجامش بده، هی خودم میخوام با آزمون و خطا برم جلو
الان خداجونم از تو میخوام که توقف در کارم رو بشکنی و باعث رشد در کارم بشی
خدایا تنها تو هستی که قادر مطلقی و به همه چیز آگاهی
سلام و درود بی کران خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت بزرگ عباسمنش.
این فایل دقیقا یاداور گذشته من بود، جایی که من دست و پا شکسته از طریق برادرم گهگداری یه نیم نگاهی به سایت عباسمنش داشتم و هیچوقت عمیق گوش نمیدادم، و وقتی احساسم رو برمی انگیخت به خودم میگفتم ،خب دیگه فایل گوش دادن هم اندازه ایی داره الان فهمیدم استاد چی میگه، و گهگداری به خودم میگفتم، دیگه استاد داره بعضی جاها پیاز داغشو زیاد میکنه ، حالا برم دنبال اهداف زندگیم.
من این حالت رو به مدت 6 سال ادامه دادم، بدون هیچ تمرینی، فقط بعضی از فایلها رو از طریق برادرم که ازش درخواست میکردم که برایم بفرسته، گوش میدادم اونم سطحی و بی نظم.(زیاد سعی نمیکردم خودم توی سایت وارد بشمو سرچ کنم، دوست داشتم برادرم اون فایلهایی که بیشتر انرژی میده رو خودش با انتخاب خودش واسم بفرسته)
در هفتمین سال ، من ازشغل خودم فاصله گرفتم و به هوای رسیدن به اهداف بزرگ، قدمهای بدون فکر برداشتم و یجورایی در توهم احساسات خودم این شاخه اون شاخه پریدم، و وقتی چشم باز کردم دیدم بدهکار بانک، مردم، و تا خر خره زیر بدهی فرو رفتم، و وحشتناکتر از همه اینها، دیگه فایلهای استاد عباسمنش رو به کلی فراموش کرده بودم، و برای حل کردن مشکلم، مشکلات دیگر رو به وجود میاوردم.
به قول معروف از چاله میومدم بیرون و خودمو مینداختم به یک چاه عمیقتر.
خلاصه از نظر مالی ، روانی ، روابطی(چه دوستان چه خانواده و چه همسر) دوچار مشکلات اساسی شدم ، افسردگی گرفتم، معده ام با مشکل جدی روبه رو شد، و داروی معده مصرف میکردم.
مدتی گذشت و دوباره یکم بانظمتر مطالب سایت رو مطالعه و گوش میدادم، جوری که از نظر روحی روانی عالی شده بودم و دیگه خبری از معده درد و افسردگی نبود، دو سال تقریبا منظم فایلها رو گوش میدادم، ولی تمرینهای استاد رو پشت گوش مینداختم، و این تمرین نکردنها باعث شد دیگه تغییر چندانی نکنم، و باز هم یکم فاصله گرفتم از سایت عباسمنش، و باز به خودم اومدم و دیدم دنیا بهم یه سیلی محکم دیگه زد،
وقتی سیلی دوم رو خوردم، تصمیم گرفتم تمام زندگیم رو صرف باورسازی و تمرین های استاد بکنم، و الان حالم به شدت عالیه و دارم تغییرات رو حس میکنم.
در واقع بعد از حدود 10 سال ، به تازگی فهمیدم دقیقا استاد منظورشون چی بوده، و تا حدودی دارم یاد میگیرم چجوری قوانین رو هر روز بهتر کشف کنم و بهتر ازشون استفاده کنم برای بهبود زندگیم.
به نظر خودم، استمرار در آموزشها و انجام دادم تمرین ها، و هر روز و هرشب کارکردن روی خودمون، مهمترین اصل هست
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
من یک موفقیت خیلی خوب برای خودم دارم که از وقتی که به این موفقیت رسیدم بارها ازش استفاده کردم برای قدم های بعدی خودم و خیلی بهم کمک کرده و میکنه اصلا معجزه ها برای من رخ داد از وقتی که این کار رو انجام دادم و بارها و بارها در سایت و حتی در همین پروژه توی کامنت ها بهش اشاره کردم و نوشتمش
بزرگترین اقدامی که انجام دادم مهاجرت به یک شهر دیگه بود شهری که اصلا نمیشناختمش و هیچی ازش نمیدونستم و قبلش هم اصلا نمیدونستم که کدوم شهر هست چه برسه که بخوام راجب اون شهر تحقیق هم بکنم
همیشه از خدا میخواستم که من رو به جایی هدایت کنه که هیچکس آشنا نباشه که بخوام ازش کمک بگیرم و ذهنم این رو بگه که برو از فلانی کمک بگیر و یا به فلانی بگو که که فلان کار رو برات انجام بده واقعا همش میگفتم میخوام معجزات و هدایت های خدا رو ببینم و میخوام خودش دستم رو بگیره و دستان غریبه بیان بهم کمک کنند اون هم از طرف خدا .
قبل از اینکه بخوام برم خیلی ترس ها توی وجودم بود و خیلی نگرانی ها بود اصلا کجا میخوای بری چیکار میخوای بکنی کجا میخوای بخوابی با کی میخوای کار کنی کجای میخوای کار کنی چی میخوای بخوری و هزاران مورد دیگه و اینقدر این ترس ها رسوخ کرده بود به تمام جونم که نمیتونستم حرکتی بکنم اما خدا ایمانی بهم داد که حرکت کنم و اینجا بود که دوره عزت نفس و حل مسائل اومدند به کمکم و تونستم حرکت کنم اتفاقاً همیشه به خودم میگفتم که حالا که اینقدر این ترس توی وجودم اومده پس باید برم توی دلش و حرکت کردم و درها باز شد برام و اتفاقات خیلی زیبایی برام افتاد و خدا به شکل معجزه آسایی هدایتم کرد قدم به قدم .
اما میخوام از این به بعد از این موفقیتی که بدست آوردن بگم که چقدر کمکم کرد برای حرکت های بعدی من که باز هم ترس ها بودند اما به شکل های دیگه برای کارهای دیگه اما من دیگه ایمانم بیشتر از اون ترس ها شده بودند و بارها همین موفقیت رو یادآوری میکردم به خودم حرکت میکردم .
آخرین موردش که خیلی بهم کمک کرد شروع کار خودم بود در شهر خودم بدون هیچ پشتوانه ای .
اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و به کی باید رو بزنم و ابزار هم برای کارم ندارم حالا چیکار کنم ؟
هدایت اومد که گفت برو خودت رو معرفی کن و هنرت رو نشون بده و من هم گفتم چشم و با اینکه خیلی توی کارم مهارت داشتم اما ترس ها باز هم بودند و نمیداشتند حرکت کنم اما اون نور الهی توی قلبم بود و یادآوری کرد بهم که همون طوری که توی شهر غریب بهت جا دادم پناه دادم و عزت دادن همینجا هم دستت رو میگیرم و واقعا هم همینطور شد خدا قلب ها رو نرم کرد برای من و دستان خودش رو بهم رسوند برای کمک بهم آورد و من با اینکه هیچ ابزاری نداشتم برای کارم اما خدا برام ابزار شد و ملی وسیله برام آورد تا من کارم رو شروع کنم و کار ها رو به سرانجام رسوندم و به لطف خدا الان ابزار نو و جدید خودم رو دارم و کنارش اعتبار و عزت از سمت خدای مهربانم دارم .
و هروقت که بخوام ماری رو شروع کنم که ترس ها میاد سراغم همین موفقیت رو بیاد خودم میارم و حرکت میکنم و آرام میشم به لطف خدا.
امیدوارم که برای هممون اینقدر دستاورد ها زیاد بشه مثل استاد که دیگه ذهنمون نتونه حرفی بزنه و همون توی نطفه خفه بشه و بتونیم موفق بشیم به امید خدا .
ممنونم از دوستان عزیزم که کامنت های خوب و عالی میذارند و باعت کمک و رشد من شده امیدوارم که حرکت هستید تنتون سالم و دلتون شاد باشه
جوری که مثلا میخواستم پیاده روی برم یا باشگاه ته ذهنم میگفتم یکی باشه با هم بریم. تنهایی خوش نمیگذره. چند نفر باشیم تو مسیر تنها نیستیم. میگیم میخندیم. یا سینما خب تنها برم که چی بشه.
یکسال تابستان تصمیم گرفتم و تنهایی رفتم پارک. پیاده روی کردم. یادمه یه فایل از استاد رو گوش میدادم. تموم میشد فایل رو دوباره از اول گوش میدادم. بعد هم با وسایل ورزشی تمرین کردم و برگشتم خونه. بنظر خوب بود. تنهایی اذیتم نکرد. روزهای بعدی هم ادامه دادم. تمام سه ماه رو تنهایی رفتم پارک های مختلف تو محل.
بعد دیدم که تنهایی کوله انداختم و تهرانگردی میکنم. و بعد طبیعتگردی و الان کوهنوردی.
شاید خودم هم متوجه نشدم که چطور اتفاق افتاد. ولی شروع کردم. و شاید ناخواسته از اهرم رنج و لذت استفاده کردم.
با خودم میگفتم تنهایی هم بد نیست. بیا ورزشت و کردی. تو آرامش. وقتی با دوستت میای صحبت میکنی از چیزهای مختلف. ولی اینجوری فقط فایل گوش میدی.
الان هر برنامه ای باشه تنهایی شرکت میکنم. اگه هم دوستان یا خانواده بیان یا نیان برام فرقی نداره.
من تو ذهنم یه چیزهایی ساخته بودم که واقعیت نداشت. در حالیکه تنهایی این فرصت رو بهم داد که تونستم فایل گوش بدم. با خودم خلوت کنم. به رویاهام فکر کنم. به زیبایی ها توجه کنم. از نسیم باد لذت ببرم. از صدای پرنده ها…..
شاید با هم که بودیم چون گرم صحبت میشدیم نمیشد این زیبایی کوچک رو ببینیم.
در راستای تمرین این فایل و اینکه چه موفقیتی در گذشته داشتم که میتونه باور واعتماد بنفسی که اون موفقیت بهم داده سکوی پرتابی به سمت هدف های امروزم باشه؟؟؟
از دستاوردهای گذشته یه موضوع جالبی در حین گوش دادن به این فایل یادم اومد و همزمانی داشت با یه اتفاقی که تازگی برام افتاد
من در سال های گذشته یعنی قبل از آشنایی با قانون بخاطر افکار منفی و باورهای غلط و خرافات
،همیشه بقدری ترسو بودم که همه اینو عنوان میکردن
شب ها تا نزدیک صبح خوابم نمیبرد و فقط به سقف خیره بودم حتی جرات نمیکردم تا سرویس بهداشتی برم .بشدت از تاریکی ترس داشتم اصلا یه وضعی که واقعا بعضی چیزا رو خجالت میکشم بگم
من حتی تو روز روشن هم جرات نمیکردم تو خونه بمونم و اگر واسه تفریح به روستا یاجایی خارج از شهر میرفتیم دیگه من تامرز سکته میرفتم ….
بشدت تحت تاثیر حرف هایی بودم که از اطرافیان میشنیدم در مورد جن و روح و کلی مزخرفات دیگه تا جایی که گاهی پام به دعانویس و اینا هم باز میشد و حرف ها و چیزهایی که اونجاها میدیدم و میشنیدم اوضاعمو صد برابر بدتر میکرد .
تا اینکه به لطف خدا و درخواست هایی که شب و روز داشتم از خدا هدایت شدم به مسیر آگاهی
اوایل با اساتید دیگه یکم بار منفی و افکار آزار دهنده کم شد و کم کم آماده شدم و از وقتی که با استاد و سایت آشنا شدم معجزه ها اتفاق افتاد
اینم بگم که تازه با یه اتفاق و دیدن یه فردی متوجه شدم که چقدر تغییر کردم از نظر ترس هام وگرنه اصلا بهش توجه نکرده بودم …قبلا فقط به فایل ها گوش میدادم و فکر میکردم عالم دهر شدم و منم منم میکردم و هیچی هم بارم نبود ….نتایجی به دست آورده بودم ولی دست و پاشکسته ولی انصافاً
خیلی دچار خود برتری شده بودم و از سایت فقط فایل گوش میدادم …..الان حدودیکسالی هست که تازه شروع کردم وقتی فایل گوش میدادم نکته هاشو مینوشتم و بهتر میفهمیدم الان که حدود چهار ماهه که کامنت میخونم و مینویسم خیلی بهتر درک میکنم و احساس بهتری دارم یه احساس هماهنگی بیشتر با قانون دارم
و الان با پروژه ی تغییر دارم بیشتر تلاش میکنم که تو سایت فعالیت داشته باشم چون همه ی تلاش هارو قبلا کردم و نتیجه ای نداشته حالا میخوام این سه ماه مونده تا سال جدید و فقط تو سایت باشم تا مقایسه کنم نتایجمو و احساسمو و بعد بیام از نتایج بگم
حالا موفقیتی که به دست آوردم و خودم متوجهش نبودم =اینکه از زمانی که به صحبت های استاد گوش دادم و دیدن زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا و توجه و تمرکز به این آگاهی ها و زیبایی ها چه تغییرات شگفت انگیزی در زندگیم اتفاق افتاد ،،،،
حدود یکماه پیش تو یک مهمونی یکی از اقوام که خانمی هست 42 یا سه ساله رو دیدم که داشت میرفت سرویس بهداشتی و من پشت سر ایشون بودم سرویس بهداشتی انتهای سالن دور و درازی بود که پشتش به حیاط خلوت داشت چون بوی نامطبوعی میومد من به ایشون گفتم لطفا زودتر درو ببندین که بود اذیت کننده ست و ایشون با یه حالت التماس به من گفت نه تو رو خدا درو نبندی ها که من سکته میکنم اصن اگه میخوای در وببندی من سرویس نمیرم …من با تعجب گفتم چرا…..
و ایشون گفت من میترسم …..من حتی خونه خودمون هم برم سرویس باید یکی بیاد مواظب باشه وگرنه از ترس سکته میکنم…..بنده که خودم قبلاً این تجربه هارو داشتم فقط سکوت کردم
وقتی اومدم خونه نشستم فکر کردم گفتم چطور من فراموش کردم چه نتیجه ی فوقالعاده ای بدست آوردم و بابتش سپاسگزار نیستم ……چطور من یه همچین تغییر بزرگی رو فراموش کردم و مدام خودمو با بقیه که دستاوردهای مالی و بزرگ دارن مقایسه میکنم و خودمو سرزنش میکنم و شروع کردم با همسرم در مورد این موضوع ،حرف زدیم و همسرم گفت واقعا تو چقدر تغییر کردی تویی که شب تا صبح پلک نمیزدی الان تا به بالشت میرسی میخوابی اونم در آرامش کامل …اینکه ما میریم روستا و تو حیاط میخوابیم …..اینکه ما میریم جنگل و تو چادر یا حتی بیرون از چادر میخوابیم بدون نگرانی،،،اینکه تو همون جنگل من پنج صبح از خواب بیدار میشم و تنهایی میرم کنار رودخونه ای که یه ربع پیاده روی داشت تا محل کمپ و میشینم و سپاس گزاری هامو مینویسم جاییکه هیچکس بجز خودم نبود و اصلا ذره ای احساس ترس نداشتم ….اینکه صبح هنوز هوا تاریکه میرم پارک پیاده روی ……اینکه من ببینم کسی داره راجع به دعانویس و این چیزا حرف میزنه فقط میگم لاحول ولا قوهالا بالله العلی العظیم
.و تو دلم فقط شکر میکنم که نجاتم داد از اونهمه نا آگاهی،،،،،یعنی استاد من همه ی اینارو مدیون شما هستم بابت تک تک کلماتی که از شما شنیدم در مورد کنترل ذهن و باور کردم در مورد توحید و یگانگی و قدرت مطلق بودنه خدا و باورکردم و یه جوری شیطون منو و نتایجم رو کوچیک جلوه میداد که مدام ناامید میشدم که آقا تو اصن تغییر بکن نیستی ولی کن بچسب به همون روال قبل ….این روزا احساس میکنم خیلی خوب داره تکامل طی میشه چون من خیلی اوضاع درب و داغونی داشتم در ظاهر همه چی خوب بود ولی فقط خودم میدونم چقدر از درون آشوب بودم و الان چقدر بهترم چقدر دیدم نسبت به جهان اطرافم بهتر شده
حالا که تکاملی میرم جلو و دقت میکنم میبینم همین کار کردن تو سایت هم تکاملی بوده برام من واقعا تو مدار دریافت کامنت ها ی توحیدی نبودم چون من اصلا نمیفهمیدم توحید چی هست و حالا که حدود چهار ساله دارم به صدای شما گوش میدم داره قفل های زنگ زده ی ذهن و قلبم باز میشه و جوری دلم گرم شده که دوست دارم هر لحظه تو سایت باشم الان دیگه فقط تو پیجم پست و استوری هامو میزارم و تمام میام بیرون …..تا فرصت پیدا میکنم کامنت میخونم
بقیه وقت هم گوش میدم و مینویسم و لذت میبرم …..
بیشتر از اینکه دنبال روش های فروش و بازاریابی باشم رو باورهام وقت میزارم که همینم برام نتایج عالی داره ،،،،دیروز هدایت شدم به یه چیز جالب
من تو دوره عزت نفس فهمیدم آقا من نقطه قوتم خلق اثر هنری هست با بهترین کیفیت و زیبای و نقطه ضعفم فروش هست و همیشه این تو ذهنم آزارم میداد که خوب فهیمه خانم حالا صدتا هم کار هنری خلق کردی وقتی بلد نیستی بفروشی چه فایده ؟؟؟؟؟
آقا دیروز خدا هدایتم کرد به دیدن یه خانمی که حکم استادی داشتن برام ،ایشون تو حرفه ی خودم به بهترین درجه رسیدن و هرگز محصولی نفروختن ولی بجاش بخاطر مهارت و توانایی که داشتن از ایشون به عنوان داور مسابقات بین المللی دعوت کرده بودن که به کشور روسیه برن در نهایت ادب و احترام و یه هزینه ی عالی که اصلا اونقدر دیدن موفقیت ایشون بهم انگیزه داد گفتم خدایا این همونه که میگی از هزاران راهی که تو حتی فکرشم نمیکنی بهت روزی میدم…این همون دودوتا چهارتا کردن های ذهن منطقی من بود…که خوب حالا هنرمندی حالا اثر هنری خلق کردی که چی،،،اصلا کسی میخره ازت؟؟؟اصلا فروش داری؟؟؟؟وااای این خیلی برام قشنگ بود این اگه باز شدن قلب نیست پس چیه
این اگه هماهنگی با جریان هدایت نیست پس چیه؟؟؟خدارو هزار بار شکر میکنم بابت وجود ارزشمند استادومریم جانم که چراغ روشنی شدن برای مسیر آگاهی
خداروشکر که تو این مسیر قرار گرفتم گرچه سرعت رشدم خیلی آهسته بوده تا به امروز ولی هزار بار سپاسگزارم بابت همین اندازه تغییر و مرور این ها امروز برام شد یه باور که میشه ،،،،که این مسیر درسته ،،،،که قراره هربار یه جنبه از زندگیم بهبود پیدا کنه…اینکه ادامه بدم تا کم کم تو همه ی جنبه ها تغییر کنم ….رمز در ادامه دادن.هست….رمز در همین مسیر هست …..همین قشنگی هایی که هرروز باید مرور کنم همین نتایج به ظاهر کوچیک که موتور انگیزه مو روشن نگه میداره
سلام خدمت تمامی دوستان عزیز تر از جانم و استاد عزیزم و همچنین خانم شایسته مهربان
بعد اتمام فایل همینجور داشتم با خودم فکر میکردم که کلی موفقیت کسب کرده بودم که با استفاده از دوره های استاد که در بهبود کنترل ذهن و قدم گذاشتن در مسیر درست آموخته بودم
مسیری که توی ذهنم بولد بود اینکه من همیشه دوست داشتم به یه شغل خاص برسم و در رسیدن به آن خیلی تلاش کردم به قول استاد دست و پا زدن بیهوده با درک جزئی قوانین و ترکیب آنها از جمله
تلاش درجهت خواسته و راه کردن آن با این نگاه ک خداوند من هدایت میکند و در بهترین زمان و مکان و ساعت منو به خواسته ام میرسونه
عملی کردن به الهامات هرچند به ظاهر در تضاد با خواسته ام باشند که کلی خاطره لذت بخش از این عمل کردن به الهامات دارم یادمه آنقدر ایمان درونی ام به هدایت الله قوی شده بود حتی تردید در عملی کردن الهامات نداشتم
زمانی ک بهم الهام شد پاشو برو آن کار انجام بده چون بهم الهام شده بود و جنس آنهارا میشناختم به اندازه که کار کرده بودم روی قوانین شک نداشتم که یا من به هدفم میرسم یا درصورت محقق نشدن هدفم در این مسیر به تجربه بزرگ و ارزشمند و شناخت خودم دست پیدا میکنم
از زمانی ک برای رسیدن به اهدافم از قوانین استاده کردم با لذت فراوان و در بهترین زمان به اهدافم رسیدم.
الانم دارم روی یه هدف بزرگتر کار میکنم که توی ذهنم خیلی بولد شده از خداوند میخواهم مثل اهداف قبلم منو از راحت ترین و ساده تریت مسیر ها هدایتم کنه و من با آغوش باز پذیرای تک تک الهامات و عملی سازی آنها هستم
امید وارم همه دوستان این مسیر لذت بخش تجربه کنند
🫡
سلام به استاد عزیزم و خانواده عزیز سایت عباس منش
به نام خدا
یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
برای مثال قبولی در آزمون رانندگی که با تقویت باور توحیدی و توکل به خداوند و ایمان به او توانستم با مستمر کار کردن روی ورودی های ذهنم وکار بر باورهایم به راحتی قبول شوم و مورد بعدی مهاجرت به شهر بهتر فقط با تغییر باور و ورودی های ذهنم به محله بهتری هدایت شدیم و مورد بعدی ازدواجم بود که دقیقا طبق خواسته و هدفم پیش رفت و هم چنین در ارتباطاتم با به صلح رسیدن با خودم و افزایش احساس لیاقت و عزت نفس در خودم در این زمینه به موفقیت دست پیدا کردم در زمینه مالی هم با استمرار بر رزومه ارسال کردن و رزومه قوی ساختن توانستم به درامد بالایی برسم و به استقلال مالی نیز رسیدم و اینکه توانایی هایم را دست بالا گرفتم و خودم را و توانایی هایم را ارزشمند دانستم و این احساس درونی من در بیرون هم برایم شرایط بهتری را رقم زد.
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
خودم را بیشتر باور کردم اینکه اگر یکبار توانستم بار دیگر هم به راحتی می توانم و از پسش بر می آیم و هیچ چیز غیر ممکنی برای من وجود ندارد و اگر همان تمارین و استمرار را داشته باشم به موفقیت های بیشتر و بهتری خواهم رسید و هم چنین شرایط را به نفع خودم رقم خواهم زد و اگر یکبار به استقلال مالی رسیدم بار دیگر هممیتوانم کافی است که تمرین برای تغییر باور برای خودم طراحی کنم و فقط قدم اول را بردارم و اراده به خرج بدم .
موفق و پیروز باشید .
به نام خداوند بخشنده مهربان
با سلام خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز
تمرین این جلسه رو انجام میدم
که چگونه از موفقیت های قبلی استفاده کنم به عنوان یه سکوی پرش
من مهدی حدود4ساله متعهدانه با 12قدم شروع کردم
و شکر خدا تغییرات زیادی کردم توزندگیم
و همین الان شیطان نجوا میکنه که چه تغییراتی
چون من الان درامد 100میلیونی رو رد کردم
اما درامدم ماهانه نیست بستگی به کارم داره
ازدواج کردم بدونه کمک پدر و کسی یعنی کل هزینه های ازدواجم رو طلا خریدم دادم حتی برای ماه عسل به ترکیه رفتم
اما بعد از حدود یک سال تغییراتی تو رفتار همسرم دیدم که خیلی داره زیاد میشه و فهمیدم که مسیرم اشتباهه و میخوام از ایشون جدا بشم
من نمیدونم احساسم خیلی ایشون بده
واقعا از ته دل اطمینان ندارم
ازدواج من از پایه اشتباه بود
چونکه ایشون از من بزرگتره و هیچ دستاوردی نداره
و الان به این نتیجه رسیدم این راه برای من نیاز بود تا تجربه کنم و خوب و بد رو بشناسم
و بفهمم چی از زندگی میخوام
تا الان موفقیت زیاد کسب کردم در حد خودم مثلا موتور خریدم
زمین خریدم
گوشی آیفون15مکس خریدم
طلا خریدم
ازدواج کردم
سفر ترکیه رفتم 2بار
کاروبارم شکر خدا خیلی عالیه
میخوام فقط این کامنت رو بزارم و بگم کمکم کنید چجوری احساسم رو خوب کنم
واقعا اینروز ها که دارم جدا میشمخیلی احساسم بده
و این تغییر خیلی سخته برام
قبلا هم تو رابطه ها با دوست دختر جدا میشدم خیلی سخت بود برام
الان اونقدر سخت نیست
ولی نمیخوام زیاد تو احساس بد بمونم
و اما تمرین :
برای رابطه من یه سری موفقیت ها دارم که میتونم ازش الگو بگیرم
و یه سکو پرش بشه برام
مثلا همیشه ویژگی فرد مورد دلخواهم رو تجسممیکردم وفکر میکردم باهاشم و خیلی لذت میبرم
یا میرفتم استخر تجسممیکردمکه با او شخص هستم و توزندگیم هست
و خیلی اخساسمخوب میشد و بعد یه مدت یه شخصی شبیه به اونمعیار های وارد زندگیم میشد
حتی یه بار تو اینستا به نفر خودش بهم پیام داد
اما
اما
اما
من میخوام باخودم به صلح برسم
واقعا ارتباط با شخص دیگه منو به خوشبختی نمیرسونه
میخوام با خودم رفیق باشم
اکه کسی میدونه راهنمایی کنه که چطور باخودم رفیق باشم
من نتیجه اخیر خودم رو میگم در مورد موفقیتی که کسب کردم در زمینه تربیت فرزند.
دخترم سه ساله هست و من گاهی مجبور شدم که براش کارتون بذارم با گوشی نگاه کنه و این شده بود نقطه اختلاف من و همسرم و با اینکه راه زیاد بود برای حل این مساله اما شرایط روحی من و شرایط بیرونی موجود اجازه نمیداد…
خلاصه اینجا چیزی که خیلی سخت بود درک ناکافی همسرم از شرایط بود که روی رابطه و حال مون هم تاثیر بسیار منفی ای داشت چون براش خیلی مهمه که بچه با گوشی و تلویزیون و … بزرگ نشه.
مدتی گذشت و ما سر این مساله هر چند وقت یکبار تشنج و دعوا رو تجربه میکردیم و برای من خیلی سخت بود چون بهرحال خودم هم دوست نداشتم دخترم عادت به گوشی بکنه.
خلاصه اینکه: بعد ار مدتی همسرم صد و هشتاد درجه تغییر کرد و کاملا کارها و تصمیمات من رو نسبت به فرزندم پذیرفت و به اصطلاح با من تیم شد و در کنارم قرار گرفت نه در مقابلم وآرامش خوبی حاکم شد..
من هربار به این موفقیت نگاه میکنم یادم میاد که برای حل این مساله چند قدم برداشتم، اول احساس گناه رو از خودم دور کردم. به خودم یادآوری کردم من برای فرزندم زحمات زیادی میکشم و سزاوار تشکر و تحسین هستم و اگر هم جایی تصمیم اشتباه گرفتم لایق درک شدن هستم و نه سرزنش شدن و سعی کردم قانون های کوچیکی برای فرزندم بذارم و در واقع خواستم کم کم عادت به گوشی دیدن رو کنترل کنم…
و این شد که همسرم از اون حالت طلبکارانه بی رحم به یک حالت مهربانانه و همدل تبدیل شده
ما باید گفتگو های درونی خودمون رو مثبت کنیم تا به راه مثبت هدایت بشیم و باید دنبال چیزهایی بگردیم که بتونیم با تکیه بر اونها مثبت فکر کنیم
کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ ﴿34﴾و از هر چه از او خواستید به شما عطا کرد و اگر نعمت خدا را شماره کنید نمى توانید آن را به شمار درآورید قطعا انسان ستمپیشه ناسپاس است
(سوره ابراهیم آیه34)
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم
چقدر جلسه تأثیرگذاری بود وقتی استاد در مورد پله کردن هر موفقیت برای
موفقیتهای بعدی صحبت کردن به فکر فرو رفتم که واقعا من این همه
موفقیت تو زندگی داشتم ولی هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم
شاید هم به صورت ناخواسته ازین قانون استفاده کردم.
وقتی تازه با سایت استاد آشنا شدم یه تضاد بزرگ تو زندگیم به وجود
اومد و واقعا امتحان سختی بود که مشکلی برای پسر 2ساله من پیش
اومد و من اگر لطف خداوند و آموزشهای استاد اگه نبود نمیدونم چطور
میتونستم با اون اتفاق کنار بیام خدارو صدهزار مرتبه شکر که به لطف
الهی پسرم به شکل معجزهآسا شفا پیدا کرد و بعد از اون اتفاق من که
سالها بود از شغلم راضی نبودم و میترسیدم رها کنم با ایمانی که پیدا
کرده بودم رها کردم و رفتم سراغ کار مورد علاقم و من که سالها بود
تو خونه سازمانی زندگی میکردم از شهرستان اطراف تهران مهاجرت
کردم به شهر تهران و الان تو خونه خودم دارم زندگی میکنم و الان
هر لحظه دارم ازین زندگی لذت میبرم و هر روز دارم از خدای مهربانم
سپاسگزاری میکنم که من را به این مسیر زیبا و این استاد توحیدی
و این دوستان بهشتی هدایت کرد.
در پناه خداوند مهربان باشید. یا حق
به نام خدایی که هر لحظه مرا هدایت میکند
وارد سایت شدم که نظرم رو در مورد جلسه ششم بنویسم بعد یهو چشمم افتاد به نشانه امروز من و نیت کردم که خدایا چطوری این استپی که در کارم افتاده رو رفع کنم، لطفا بهم بگو چیکار کنم و خدا منو به این فایل هدایت کرد.
من رفتم به اون سالی که فقط با 20 روز خوندن و فقط 80 تست زدن در کنکور در دانشگاه فرهنگیان قبول شدم و خیلی ساده در مصاحبه قبول شدم و بعد از اون خیلی راحت هدایت شدم به قشم.
چون ازدواج کرده بودم و همسرم کرمان بود به من انتقالی نمیدادن، 4 سال درخواست دادم و هی رد شد، سال پنجم گفتم خدایا به خودت سپردم و دیگه اصلا بهش فکر نکردم، چند روز بعد همون شخصی که هی درخواست منو رد میکرد زنگ زد گفت باید نوع درخواستت رو عوض کنم تا از استان تاییدش کنن گفتم اوکی هست عوض کنید و اون سال من به راحتی انتقالیم جور شد و همون سال اول افتادم داخل خود شهر کرمان اون هم دقیقا روبه رو دانشگاهی که کلاس داشتم، من بلافاصله بعد از اتمام کلاسها میرفتم دانشگاه باهنر و اذیت نمیشدم
بعد کمکم کرد با نمره عالی از پایان نامهام دفاع کنم.
من این رو فهمیدم که علت این گیر افتادن در کارم اینه که از خدا نمیخوام که برام انجامش بده، هی خودم میخوام با آزمون و خطا برم جلو
الان خداجونم از تو میخوام که توقف در کارم رو بشکنی و باعث رشد در کارم بشی
خدایا تنها تو هستی که قادر مطلقی و به همه چیز آگاهی
مثل گذشته امروز هم خودت برام بساز
وقتی تو میسازی خیلی راحت و آسون پیش میره
خدایا شکرت
سلام و درود بی کران خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت بزرگ عباسمنش.
این فایل دقیقا یاداور گذشته من بود، جایی که من دست و پا شکسته از طریق برادرم گهگداری یه نیم نگاهی به سایت عباسمنش داشتم و هیچوقت عمیق گوش نمیدادم، و وقتی احساسم رو برمی انگیخت به خودم میگفتم ،خب دیگه فایل گوش دادن هم اندازه ایی داره الان فهمیدم استاد چی میگه، و گهگداری به خودم میگفتم، دیگه استاد داره بعضی جاها پیاز داغشو زیاد میکنه ، حالا برم دنبال اهداف زندگیم.
من این حالت رو به مدت 6 سال ادامه دادم، بدون هیچ تمرینی، فقط بعضی از فایلها رو از طریق برادرم که ازش درخواست میکردم که برایم بفرسته، گوش میدادم اونم سطحی و بی نظم.(زیاد سعی نمیکردم خودم توی سایت وارد بشمو سرچ کنم، دوست داشتم برادرم اون فایلهایی که بیشتر انرژی میده رو خودش با انتخاب خودش واسم بفرسته)
در هفتمین سال ، من ازشغل خودم فاصله گرفتم و به هوای رسیدن به اهداف بزرگ، قدمهای بدون فکر برداشتم و یجورایی در توهم احساسات خودم این شاخه اون شاخه پریدم، و وقتی چشم باز کردم دیدم بدهکار بانک، مردم، و تا خر خره زیر بدهی فرو رفتم، و وحشتناکتر از همه اینها، دیگه فایلهای استاد عباسمنش رو به کلی فراموش کرده بودم، و برای حل کردن مشکلم، مشکلات دیگر رو به وجود میاوردم.
به قول معروف از چاله میومدم بیرون و خودمو مینداختم به یک چاه عمیقتر.
خلاصه از نظر مالی ، روانی ، روابطی(چه دوستان چه خانواده و چه همسر) دوچار مشکلات اساسی شدم ، افسردگی گرفتم، معده ام با مشکل جدی روبه رو شد، و داروی معده مصرف میکردم.
مدتی گذشت و دوباره یکم بانظمتر مطالب سایت رو مطالعه و گوش میدادم، جوری که از نظر روحی روانی عالی شده بودم و دیگه خبری از معده درد و افسردگی نبود، دو سال تقریبا منظم فایلها رو گوش میدادم، ولی تمرینهای استاد رو پشت گوش مینداختم، و این تمرین نکردنها باعث شد دیگه تغییر چندانی نکنم، و باز هم یکم فاصله گرفتم از سایت عباسمنش، و باز به خودم اومدم و دیدم دنیا بهم یه سیلی محکم دیگه زد،
وقتی سیلی دوم رو خوردم، تصمیم گرفتم تمام زندگیم رو صرف باورسازی و تمرین های استاد بکنم، و الان حالم به شدت عالیه و دارم تغییرات رو حس میکنم.
در واقع بعد از حدود 10 سال ، به تازگی فهمیدم دقیقا استاد منظورشون چی بوده، و تا حدودی دارم یاد میگیرم چجوری قوانین رو هر روز بهتر کشف کنم و بهتر ازشون استفاده کنم برای بهبود زندگیم.
به نظر خودم، استمرار در آموزشها و انجام دادم تمرین ها، و هر روز و هرشب کارکردن روی خودمون، مهمترین اصل هست
با تشکر از استاد بزرگ و سایت بی نظیرشون.
به نام خداوند بخشنده مهربان
تمرین گام 15
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
من یک موفقیت خیلی خوب برای خودم دارم که از وقتی که به این موفقیت رسیدم بارها ازش استفاده کردم برای قدم های بعدی خودم و خیلی بهم کمک کرده و میکنه اصلا معجزه ها برای من رخ داد از وقتی که این کار رو انجام دادم و بارها و بارها در سایت و حتی در همین پروژه توی کامنت ها بهش اشاره کردم و نوشتمش
بزرگترین اقدامی که انجام دادم مهاجرت به یک شهر دیگه بود شهری که اصلا نمیشناختمش و هیچی ازش نمیدونستم و قبلش هم اصلا نمیدونستم که کدوم شهر هست چه برسه که بخوام راجب اون شهر تحقیق هم بکنم
همیشه از خدا میخواستم که من رو به جایی هدایت کنه که هیچکس آشنا نباشه که بخوام ازش کمک بگیرم و ذهنم این رو بگه که برو از فلانی کمک بگیر و یا به فلانی بگو که که فلان کار رو برات انجام بده واقعا همش میگفتم میخوام معجزات و هدایت های خدا رو ببینم و میخوام خودش دستم رو بگیره و دستان غریبه بیان بهم کمک کنند اون هم از طرف خدا .
قبل از اینکه بخوام برم خیلی ترس ها توی وجودم بود و خیلی نگرانی ها بود اصلا کجا میخوای بری چیکار میخوای بکنی کجا میخوای بخوابی با کی میخوای کار کنی کجای میخوای کار کنی چی میخوای بخوری و هزاران مورد دیگه و اینقدر این ترس ها رسوخ کرده بود به تمام جونم که نمیتونستم حرکتی بکنم اما خدا ایمانی بهم داد که حرکت کنم و اینجا بود که دوره عزت نفس و حل مسائل اومدند به کمکم و تونستم حرکت کنم اتفاقاً همیشه به خودم میگفتم که حالا که اینقدر این ترس توی وجودم اومده پس باید برم توی دلش و حرکت کردم و درها باز شد برام و اتفاقات خیلی زیبایی برام افتاد و خدا به شکل معجزه آسایی هدایتم کرد قدم به قدم .
اما میخوام از این به بعد از این موفقیتی که بدست آوردن بگم که چقدر کمکم کرد برای حرکت های بعدی من که باز هم ترس ها بودند اما به شکل های دیگه برای کارهای دیگه اما من دیگه ایمانم بیشتر از اون ترس ها شده بودند و بارها همین موفقیت رو یادآوری میکردم به خودم حرکت میکردم .
آخرین موردش که خیلی بهم کمک کرد شروع کار خودم بود در شهر خودم بدون هیچ پشتوانه ای .
اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و به کی باید رو بزنم و ابزار هم برای کارم ندارم حالا چیکار کنم ؟
هدایت اومد که گفت برو خودت رو معرفی کن و هنرت رو نشون بده و من هم گفتم چشم و با اینکه خیلی توی کارم مهارت داشتم اما ترس ها باز هم بودند و نمیداشتند حرکت کنم اما اون نور الهی توی قلبم بود و یادآوری کرد بهم که همون طوری که توی شهر غریب بهت جا دادم پناه دادم و عزت دادن همینجا هم دستت رو میگیرم و واقعا هم همینطور شد خدا قلب ها رو نرم کرد برای من و دستان خودش رو بهم رسوند برای کمک بهم آورد و من با اینکه هیچ ابزاری نداشتم برای کارم اما خدا برام ابزار شد و ملی وسیله برام آورد تا من کارم رو شروع کنم و کار ها رو به سرانجام رسوندم و به لطف خدا الان ابزار نو و جدید خودم رو دارم و کنارش اعتبار و عزت از سمت خدای مهربانم دارم .
و هروقت که بخوام ماری رو شروع کنم که ترس ها میاد سراغم همین موفقیت رو بیاد خودم میارم و حرکت میکنم و آرام میشم به لطف خدا.
امیدوارم که برای هممون اینقدر دستاورد ها زیاد بشه مثل استاد که دیگه ذهنمون نتونه حرفی بزنه و همون توی نطفه خفه بشه و بتونیم موفق بشیم به امید خدا .
ممنونم از دوستان عزیزم که کامنت های خوب و عالی میذارند و باعت کمک و رشد من شده امیدوارم که حرکت هستید تنتون سالم و دلتون شاد باشه
درود استاد عزیز
الهی دنیای زیبایت را سپاس
در گذشته یه نوع وابستگی داشتم به افراد و اشیا و …
جوری که مثلا میخواستم پیاده روی برم یا باشگاه ته ذهنم میگفتم یکی باشه با هم بریم. تنهایی خوش نمیگذره. چند نفر باشیم تو مسیر تنها نیستیم. میگیم میخندیم. یا سینما خب تنها برم که چی بشه.
یکسال تابستان تصمیم گرفتم و تنهایی رفتم پارک. پیاده روی کردم. یادمه یه فایل از استاد رو گوش میدادم. تموم میشد فایل رو دوباره از اول گوش میدادم. بعد هم با وسایل ورزشی تمرین کردم و برگشتم خونه. بنظر خوب بود. تنهایی اذیتم نکرد. روزهای بعدی هم ادامه دادم. تمام سه ماه رو تنهایی رفتم پارک های مختلف تو محل.
بعد دیدم که تنهایی کوله انداختم و تهرانگردی میکنم. و بعد طبیعتگردی و الان کوهنوردی.
شاید خودم هم متوجه نشدم که چطور اتفاق افتاد. ولی شروع کردم. و شاید ناخواسته از اهرم رنج و لذت استفاده کردم.
با خودم میگفتم تنهایی هم بد نیست. بیا ورزشت و کردی. تو آرامش. وقتی با دوستت میای صحبت میکنی از چیزهای مختلف. ولی اینجوری فقط فایل گوش میدی.
الان هر برنامه ای باشه تنهایی شرکت میکنم. اگه هم دوستان یا خانواده بیان یا نیان برام فرقی نداره.
من تو ذهنم یه چیزهایی ساخته بودم که واقعیت نداشت. در حالیکه تنهایی این فرصت رو بهم داد که تونستم فایل گوش بدم. با خودم خلوت کنم. به رویاهام فکر کنم. به زیبایی ها توجه کنم. از نسیم باد لذت ببرم. از صدای پرنده ها…..
شاید با هم که بودیم چون گرم صحبت میشدیم نمیشد این زیبایی کوچک رو ببینیم.
سپاس بابت آگاهی های دوره
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام به استادعزیزم و مریم جان شایسته
درود به دوستان توحیدی ام.
دستاوردهای گذشته
موفقیت
تله ی روزمرگی
در راستای تمرین این فایل و اینکه چه موفقیتی در گذشته داشتم که میتونه باور واعتماد بنفسی که اون موفقیت بهم داده سکوی پرتابی به سمت هدف های امروزم باشه؟؟؟
از دستاوردهای گذشته یه موضوع جالبی در حین گوش دادن به این فایل یادم اومد و همزمانی داشت با یه اتفاقی که تازگی برام افتاد
من در سال های گذشته یعنی قبل از آشنایی با قانون بخاطر افکار منفی و باورهای غلط و خرافات
،همیشه بقدری ترسو بودم که همه اینو عنوان میکردن
شب ها تا نزدیک صبح خوابم نمیبرد و فقط به سقف خیره بودم حتی جرات نمیکردم تا سرویس بهداشتی برم .بشدت از تاریکی ترس داشتم اصلا یه وضعی که واقعا بعضی چیزا رو خجالت میکشم بگم
من حتی تو روز روشن هم جرات نمیکردم تو خونه بمونم و اگر واسه تفریح به روستا یاجایی خارج از شهر میرفتیم دیگه من تامرز سکته میرفتم ….
بشدت تحت تاثیر حرف هایی بودم که از اطرافیان میشنیدم در مورد جن و روح و کلی مزخرفات دیگه تا جایی که گاهی پام به دعانویس و اینا هم باز میشد و حرف ها و چیزهایی که اونجاها میدیدم و میشنیدم اوضاعمو صد برابر بدتر میکرد .
تا اینکه به لطف خدا و درخواست هایی که شب و روز داشتم از خدا هدایت شدم به مسیر آگاهی
اوایل با اساتید دیگه یکم بار منفی و افکار آزار دهنده کم شد و کم کم آماده شدم و از وقتی که با استاد و سایت آشنا شدم معجزه ها اتفاق افتاد
اینم بگم که تازه با یه اتفاق و دیدن یه فردی متوجه شدم که چقدر تغییر کردم از نظر ترس هام وگرنه اصلا بهش توجه نکرده بودم …قبلا فقط به فایل ها گوش میدادم و فکر میکردم عالم دهر شدم و منم منم میکردم و هیچی هم بارم نبود ….نتایجی به دست آورده بودم ولی دست و پاشکسته ولی انصافاً
خیلی دچار خود برتری شده بودم و از سایت فقط فایل گوش میدادم …..الان حدودیکسالی هست که تازه شروع کردم وقتی فایل گوش میدادم نکته هاشو مینوشتم و بهتر میفهمیدم الان که حدود چهار ماهه که کامنت میخونم و مینویسم خیلی بهتر درک میکنم و احساس بهتری دارم یه احساس هماهنگی بیشتر با قانون دارم
و الان با پروژه ی تغییر دارم بیشتر تلاش میکنم که تو سایت فعالیت داشته باشم چون همه ی تلاش هارو قبلا کردم و نتیجه ای نداشته حالا میخوام این سه ماه مونده تا سال جدید و فقط تو سایت باشم تا مقایسه کنم نتایجمو و احساسمو و بعد بیام از نتایج بگم
حالا موفقیتی که به دست آوردم و خودم متوجهش نبودم =اینکه از زمانی که به صحبت های استاد گوش دادم و دیدن زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا و توجه و تمرکز به این آگاهی ها و زیبایی ها چه تغییرات شگفت انگیزی در زندگیم اتفاق افتاد ،،،،
حدود یکماه پیش تو یک مهمونی یکی از اقوام که خانمی هست 42 یا سه ساله رو دیدم که داشت میرفت سرویس بهداشتی و من پشت سر ایشون بودم سرویس بهداشتی انتهای سالن دور و درازی بود که پشتش به حیاط خلوت داشت چون بوی نامطبوعی میومد من به ایشون گفتم لطفا زودتر درو ببندین که بود اذیت کننده ست و ایشون با یه حالت التماس به من گفت نه تو رو خدا درو نبندی ها که من سکته میکنم اصن اگه میخوای در وببندی من سرویس نمیرم …من با تعجب گفتم چرا…..
و ایشون گفت من میترسم …..من حتی خونه خودمون هم برم سرویس باید یکی بیاد مواظب باشه وگرنه از ترس سکته میکنم…..بنده که خودم قبلاً این تجربه هارو داشتم فقط سکوت کردم
وقتی اومدم خونه نشستم فکر کردم گفتم چطور من فراموش کردم چه نتیجه ی فوقالعاده ای بدست آوردم و بابتش سپاسگزار نیستم ……چطور من یه همچین تغییر بزرگی رو فراموش کردم و مدام خودمو با بقیه که دستاوردهای مالی و بزرگ دارن مقایسه میکنم و خودمو سرزنش میکنم و شروع کردم با همسرم در مورد این موضوع ،حرف زدیم و همسرم گفت واقعا تو چقدر تغییر کردی تویی که شب تا صبح پلک نمیزدی الان تا به بالشت میرسی میخوابی اونم در آرامش کامل …اینکه ما میریم روستا و تو حیاط میخوابیم …..اینکه ما میریم جنگل و تو چادر یا حتی بیرون از چادر میخوابیم بدون نگرانی،،،اینکه تو همون جنگل من پنج صبح از خواب بیدار میشم و تنهایی میرم کنار رودخونه ای که یه ربع پیاده روی داشت تا محل کمپ و میشینم و سپاس گزاری هامو مینویسم جاییکه هیچکس بجز خودم نبود و اصلا ذره ای احساس ترس نداشتم ….اینکه صبح هنوز هوا تاریکه میرم پارک پیاده روی ……اینکه من ببینم کسی داره راجع به دعانویس و این چیزا حرف میزنه فقط میگم لاحول ولا قوهالا بالله العلی العظیم
.و تو دلم فقط شکر میکنم که نجاتم داد از اونهمه نا آگاهی،،،،،یعنی استاد من همه ی اینارو مدیون شما هستم بابت تک تک کلماتی که از شما شنیدم در مورد کنترل ذهن و باور کردم در مورد توحید و یگانگی و قدرت مطلق بودنه خدا و باورکردم و یه جوری شیطون منو و نتایجم رو کوچیک جلوه میداد که مدام ناامید میشدم که آقا تو اصن تغییر بکن نیستی ولی کن بچسب به همون روال قبل ….این روزا احساس میکنم خیلی خوب داره تکامل طی میشه چون من خیلی اوضاع درب و داغونی داشتم در ظاهر همه چی خوب بود ولی فقط خودم میدونم چقدر از درون آشوب بودم و الان چقدر بهترم چقدر دیدم نسبت به جهان اطرافم بهتر شده
حالا که تکاملی میرم جلو و دقت میکنم میبینم همین کار کردن تو سایت هم تکاملی بوده برام من واقعا تو مدار دریافت کامنت ها ی توحیدی نبودم چون من اصلا نمیفهمیدم توحید چی هست و حالا که حدود چهار ساله دارم به صدای شما گوش میدم داره قفل های زنگ زده ی ذهن و قلبم باز میشه و جوری دلم گرم شده که دوست دارم هر لحظه تو سایت باشم الان دیگه فقط تو پیجم پست و استوری هامو میزارم و تمام میام بیرون …..تا فرصت پیدا میکنم کامنت میخونم
بقیه وقت هم گوش میدم و مینویسم و لذت میبرم …..
بیشتر از اینکه دنبال روش های فروش و بازاریابی باشم رو باورهام وقت میزارم که همینم برام نتایج عالی داره ،،،،دیروز هدایت شدم به یه چیز جالب
من تو دوره عزت نفس فهمیدم آقا من نقطه قوتم خلق اثر هنری هست با بهترین کیفیت و زیبای و نقطه ضعفم فروش هست و همیشه این تو ذهنم آزارم میداد که خوب فهیمه خانم حالا صدتا هم کار هنری خلق کردی وقتی بلد نیستی بفروشی چه فایده ؟؟؟؟؟
آقا دیروز خدا هدایتم کرد به دیدن یه خانمی که حکم استادی داشتن برام ،ایشون تو حرفه ی خودم به بهترین درجه رسیدن و هرگز محصولی نفروختن ولی بجاش بخاطر مهارت و توانایی که داشتن از ایشون به عنوان داور مسابقات بین المللی دعوت کرده بودن که به کشور روسیه برن در نهایت ادب و احترام و یه هزینه ی عالی که اصلا اونقدر دیدن موفقیت ایشون بهم انگیزه داد گفتم خدایا این همونه که میگی از هزاران راهی که تو حتی فکرشم نمیکنی بهت روزی میدم…این همون دودوتا چهارتا کردن های ذهن منطقی من بود…که خوب حالا هنرمندی حالا اثر هنری خلق کردی که چی،،،اصلا کسی میخره ازت؟؟؟اصلا فروش داری؟؟؟؟وااای این خیلی برام قشنگ بود این اگه باز شدن قلب نیست پس چیه
این اگه هماهنگی با جریان هدایت نیست پس چیه؟؟؟خدارو هزار بار شکر میکنم بابت وجود ارزشمند استادومریم جانم که چراغ روشنی شدن برای مسیر آگاهی
خداروشکر که تو این مسیر قرار گرفتم گرچه سرعت رشدم خیلی آهسته بوده تا به امروز ولی هزار بار سپاسگزارم بابت همین اندازه تغییر و مرور این ها امروز برام شد یه باور که میشه ،،،،که این مسیر درسته ،،،،که قراره هربار یه جنبه از زندگیم بهبود پیدا کنه…اینکه ادامه بدم تا کم کم تو همه ی جنبه ها تغییر کنم ….رمز در ادامه دادن.هست….رمز در همین مسیر هست …..همین قشنگی هایی که هرروز باید مرور کنم همین نتایج به ظاهر کوچیک که موتور انگیزه مو روشن نگه میداره
خدایا شکرت….