این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-2.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-29 10:20:442025-11-29 10:24:11تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هر چقدر هم شکر خدارو به جابیارم بازم کمه از این مسیر زیبا که من وفرزندانم رو درش قرار داده
من همیشه دوست داشتم که همه کار وهمه چی رو خانوادگی انجام بدیم والان دقیقا با خانواده م در این خانواده ی بزرگ عباسمنش در یک مسیر داریم حرکت میکنیم ورشد میکنیم ومیبینم تغییرات درونی عالی رو که همیشه رویاش رو داشتم الهی شکر
چقدر این پروژه ی تغییر عالیه چه درس هایی که میشه ازش گرفت وچه یاداوری های قشنگی که برامون داره
اول توضیحات رو خوندم وبعد فایل رو گوش دادم دو جا وقتی داشتم می خوندم اشکم رو در آورد اونجایی که حمید عزیز بعد سقوطش توکوهستان از خدا یه استاد واقعی خواستن وگفتن چطوری با استاد اشنا شدن بیاد اوردم که وقتی در دوران کرونا من مریض شدم اونم به سختی ومن همش میگفتم نمی خوام اینجوری بمیرم نمی خوام زندگیم اینجوری تموم بشه ونمی خوام دیگه به این طریق گذشته زندگی کنم ومابقی عمرم رو اینجوری بگذرونم نمی خوام لحظه ی مرگم حسرت بخورم وخیلی حرف های دیگه
قبل ترها هم همیشه سوالم این بود خدایا چکار باید بکنم
تا زد ومن یه فایل از یه استاد دیگه گوش دادم وتغییرات درونی شروع شد به لطف الله تا یکی دو سال پیش رفتم که بعدش فهمیدم نه اینم اون چیزی نبود که من میخواستم وبعد کاملا هدایتی با سایت استاد عباسمنش اشنا شدم ودیگه بعد شنیدن فایلای ایشون هر بار بیشتر مطمن میشدم که اینه همینه مسیر درست (ان شاءالله به زودی نحوه ی آشنایی با این سایت بهشتی رو میزارم ببخشین کوتاهی کردم و تا حالا انجام ندادم)
ویه جا دیگه تو توضیحات این فایل که مهیار عزیز تو پارک جنگلی فریاد زدن واز خدا کمک خواستن دوباره یاد زمانی افتادم که دچار افسردهگی شده بودم تو ماشین داشتم می رفتم وبا گریه شدید فریاد زدم واز خدا کمک خواستم اون موقع هم من هیچی از قوانین والهامات وهدایت نمی دونستم وخدا کمکم کرد چند وقت گذشت نمی دونم یه بار به پزشک عمومی که رفته بودم بهمگفت خانم تو امریکا نمی دونم گفت پزشکا یا یه پروفسوری به این نتیجه رسیدن(این جریان مال تقریبا 30سال پیشه ومن الان 58 سالمه) که تو این بیماری فقط خود بیمار میتونه به خودش کمک کنه وشما هم فقط می تونی خودت به خودت کمک کنی ومن الان می فهمم که کلام خدارو از زبان این پزشک شنیدم واون یک جمله اهرمی شد برای من تا با یاری الله از اون وضعیت نجات پیدا کنم البته زمان برد چون تا من درکش کردم تا باورش کردم وعملیش کردم که البته تکاملی بود واین هارو الان می فهمم چون اون موقع همش رو ناخودآگاه انجام میدادم دیگه نتیجه آشکار شد وباز هم سپاسگزار پروردگارم هستم که هر موقع صداش زدم عاشقانه جوابم داد به کمکم اومد وکنارم بود
وچه زیبا با شنیدن داستان این عزیزان من هم بیاد اوردم زمان هایی که ناامید ومستاصل بودم وخداوند به کمکم اومد والان هم در این مسیر زیبا با این خانواده ی بزرگ عباسمنش که از همه سنی حضور دارن و بدونه اینکه همدیگه رو ببینن وبشناسن همفرکانس ،هم صدا صمیمیتی رو بوجود اوردن که هیج جا نمیشه نظیرش رو پیدا کرد
واستاد این روزی رویای شما بوده رویای قشنگ وبزرگی که با به وقوع پیوستنش باعث شدین هزاران هزار رویای قشنگ دیگه از انسان های بی نظیری که به این سایت اومدن تا تغییر کنن تا زندگیشون رو تغییر بدن به وقوع بپیوندد
خدا ازتون راضی باشه
به امید روزی که همه در یک جمع بزرگ در کنار شما استاد عزیز ومریم نازنین که به لطف الله باعثوبانی این امر عظیم شدین باشیم وچشممون به دیدارتون روشن بشه «الهی آمین »
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش
دوست دارم که همیشه حال دلتون بهترین باشه
استاد تو یکی از فایلها می گفت از داستان آشنایی بچهای سایت رو یک جا جمع کنی یک مورد مشابه مثل هم پیدا نمیشه واقعا همین طور که می فرمایند
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط
من به نوبه خودم میخوام جریان دامادی وخانه دار شدنم رو بگم که خدا چه کارها که نکرد
من با دست خالی هم داماد شدم هم خانه دار اما همیشه پیش هرکس (مادر بزرگ خاله دایی عمو عمه )می رفتم می گفتن داماد شو پولش رو خدا می رسونه (باوری که خیلی اعتقاد داشتن قدیما)
و منم دل زدم به دریا وخدا حرکت کردن من رو دید شود آنچه که می خواست بشود (اما لازم به ذکر است من ماهی 80 هزار تومان حقوقم بود سال 86 که داماد شدم که همش به لطف و کرم خودش بوده )
واما خانه باز همانها دوباره گفتن پول خانه رو خدا می رسونه تو قدم بردار و منم با خرید زمین اولین قدم رو برداشتم و وقتی خدا تعد من رو دید بازم همان شد که باید می شد به غیر از این از خدا نمیشه توقع دیگری داشته باشی
واما قدیمیا بعضی باورهای نابود کننده هم داشتن که فقط باید از سپیده صبح تا غروب خورشید جون بکنی برای روزی زن و بچه هات و چند 10 سالی با این باور زندگی کردم وچند بار هم چک لگد خوردم از جهان اما به خودم نیامدم تا پارسال که با یک چک لگد به خودم آمدم و دیدم که این طوری دیگه نمیشه و با استاد زمانی که خواستم تغییر کنم آشنا شدم (من قبلاً از پسر خالم استاد رو به من گفت یکی هست با قرآن خیلی زندگیش تغییر کرده اما من به خاطر مدارم گفتم مگه میشه مگه داریم ولی حالا می فهمم که بله میشه تو بگو وخدا میگه کن فیکون )
که انقدر دست خدا شدید تا همه مارو با قوانین آشنا کنید
تو روز هایی از زندگیم هستم که …
نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم زنگیم شده ققط معجزات خدا فقط معجزاتی که از لحاظ قوانین فیزیک و منطق محدود انسانی هم قابل قبول و درک نیست
خدایاا شکرررتت تریلیون ها بار
من حدودا 3 سال پیش تبدیل به یه انسان وحشتناک چاق شده بودم قبقب داشتم جوری که انگار 4 تا گردن زاپاس دارم
شکم و پهلو و کلا بدنم که با پاندا کونگفو کار در حال رقابت بود خلاصه
مادرم هم اضافه وزن وحشتناکی داشت که با دوره قانون سلامتی آشنا میشه خریداریش میکنه و واقعا بعد از شش ماه معجزه رخ داد من تغییراتشو دیدم
من از تغییرات مادرم انگیزه گرفته خیلی زیاد اما قبلش به حدی از اضافه وزن رسیده بودم (قبلا هم تپلی بودم ولی نه انقدر دیگه) که موقع خواب قبقبم خفه ام میکرد و راه تنفسم رو بعضا میبست
خلاصه پتک دنیا صاف خورد وسط ملاجم
به خودم اومدم و اول از همه بجا شروع رژیم خاص یا ورزش یا حتی قانون سلامتی باورام رو نسبت به لاغر کردن تغییر دادم و بخاطر هم پتکی که خورده بودم و هم انگیزه ای که گرفته بودم و قدرت خیلی زیادی باورام رو تغییر دادم اونموقع 17 سالم بود و باورام رو تغییر دادم
و بعد از تنها یک هفته من 7 کیلو کم کردم
خب تغذیه ام هم تغییر کرده بود ناخوداگاه با اینکه هنوزم نوشابه و تنقلات میخوردم اما چون میزان خوردنم کم شده بود وزنم راحت تر کم شد
خلاصه بعد از مدتی بخاطر تغییر باورام ناخوداگاه به ورزش هدایت و علاقه مند شدم و تو خونه شروع کردم به ورزش کردن که وایی خدا همینکه شروع کردم وومدم به جای غر زدن توی خونه با لوله آب هالتر ساختم برای خودم و از وزنه های قدیمی پدرم استفاده کردم و ورزش کردم
و همین ادامه دادم باعث شد پدرم دست خداوند بشه و برام میز چند کاره هالتر و میله نسبتا حرفه ای هالتر بخره تا کارم راحتتر شه
خلاصه هر چقدر با رام قوی تر میشد نتایج لاغریم بیشور میشد و هر چی نتایجو میدیدم و بهش توجه میکردم باورام هم قوی تر میشد و هم بدن عضلانی تر شد و هم قدم کمی بلند شد و هم لاغر تر شدم
خلاصه بعد از مدتی خیلی لاغر شدم از وزن 118 به
90 یا 92 کیلو رسیدم و بعد هدایت شدم و منم رژیم فستینگ استاد رو از مادرم یاد گرفتم و انجام دادم
و بعد از مدتی بد یک فستینگ سه روزه(البته بدنم اماده شده بود و تکامل طی شده بود) تنها 3 روز !
من از 92 حدودا به 86 کیلو رسیدم
این نتایج ادامه داشت تا هدایت شدم به روش ها و متود های خاص برای لاغری صورتم و زاویه فک و الان بجاری یه گردن 4 لایه یه گردن عضلانی و زاویه فک زیبا دارم بدون هیچ عمل جراحی خدایا شکرت و من تونستم واقعا
و یانکه یه بار هم اخیرا من توی قصیهقدم مشکل داشتم و رشد قدیم متوقف شده بود و بخاطر باورای اشتباهم بود در واقع در صورتی که فکر میکردم این نهایت رشد قدمه
قدم حدودا بود 175 سانتی متر خلاصه
به متود های خوب علمی و باورهای درستی رسیدم و هدایت شدم به ورزش های خاص و استفاده درست تر از رژیم فستینگ و مکمل های تقویتی طبیعی
و در کمال تعجب بعد از یه فستینگ تقریبا سه روزه دیگه که روز های دیگش هم 23 به 1 بودم
و در کل در 10 روز من هم از 88 کیلو به 84 کیلو و
از 175 ساتتی متر به 179 سانتی متر رسیدم
و اینا واقعا فقط نتیجه ایمان و عمل به هدایت ها و تغییر باور هام بود
من الان 21 سالمه و خداروشکر در خیلی زمینه ها پیشرفت کردم اما چنتا از بزرگتریناش که لاغریم خداروشکر الهام بخش دوستان نزدیکم هم بود
رو تواستم با خوانواده عزیزم و استاد عزیزم دلم و مریم خانم عزیز در میون بزارم خلاصه که بقول بر بچه ها
دوستان عزیزمون برایان و خانوادش سید و مری عاشقتونم بی نهایت
این کامنت کامنت من روی جلسه 32 روانشناسی ثروت 1 هست و خیلی ربط به توضیحات استاد عزیزم داره که دوست داشتم اینجا هم کامنتش کنم
درود خدمت شما استادعباس منش عزیزم
خدا قوت و ممنونم از این جلسه ی فوقالعاده
استاد عزیزم خبرهای خیلی خوبی دارم خدا رو صد هزار مرتبه شکر
استاد عزیزم این روزها هدف و تمرکز من روی دوره دوره فوق العاده روانشناسی ثروت یک است جلسه اول همین دوره سه هدف که برام بینهایت ارزشمند و مهمه رو انتخاب کردم من طبق روال همیشه سه هدف ، اول دوره به لطف خدا انتخاب میکنم شروع دوره 29 فروردین 1404.
هدف اولم یک زمین مسکونی فوق العاده برای ساخت و ساز آپارتمان بخریم
هدف دومم یک ماشین هایما ی فوق العاده بخریم
هدف سومم مسافرت فوق العاده خانوادگی به خارج از کشور در سال 1404 داشته باشیم
استاد عزیزم به لطف خدا و با ماندن در مومنتوم مثبت به خواستههای اول و دومم خدا را شکر رسیدیم
خواسته اولم که خرید یک زمین فوق العاده برای ساخت و ساز بود به لطف خدا یک زمین 240 متری فوق العاده در یک لوکیشن خیلی خیلی عالی خداوند برای ما خرید به راحتترین شکل ممکن خریداری شد چون درصد زیادی از پولش رو با یک از واحدهامون تهاتر کردیم و مبلغ باقیمانده هم نقدی و مبلغی هم برای نقل و انتقالات در دفترخانه دادیم و سند گرفتیم
خدا رو 100 هزار مرتبه شکر در هفدهم شهریور 1404 به این خواستم رسیدم
خواسته دومم خرید ماشین هایما بود از اونجایی که برای خرید زمین هزینههام زیاد شده بود و پولم به هایمای کارکرده میرسید و ما همیشه در 95 مواقع ماشین صفر میخریم به خاطر همین برنامه یک دنای صفر پلاس اتوماتیک فول آپشن گرفتیم و خیلی خیلی ازش راضی هستیم و چیزهایی که از یک ماشین مثل صندوق عقب بزرگ و فضای باز زیاد ،زیبایی ،امنیت و قدرت رو نیاز داریم رو داره با اینکه یک ماشین دنای مدل 1398 دیگه هم داریم و بدون فروشش خرید کردیم خدا را شکر در نوزدهم شهریور 1404 به این خواستمون رسیدیم
استاد عزیزم الان برای بارهای زیادی هست که دارم روانشناسی ثروت 1 رو مرور میکنم و این مرور کردن هر روز و گوش دادن به فایلهای شما به صورت هر روز و همیشگی غذای ذهن و باورهای من هست و حتی با اینکه به لطف خدا اهدافی که با شروع دوباره این دوره انتخاب کرده بودم رسیدم و حدوداً جلسه دهم بودم که چند موفقیت خیلی بزرگ کسب کردیم و اون هم خرید زمین و خرید ماشین فوق العاده بود که در این زمانها ما همیشه یک جایزه خیلی خوب به خودمون میدیم و هر کس هرچی دوست داشته باشه خرید میکنه و جایزهای که من به خودم دادم خرید دوره روانشناسی ثروت 3 بود که بسیار بسیار خوشحالم و خیلی خیلی علاقه داشتم زمانی که نتایجی که مد نظرم بود رو بگیرم ، بعدش روانشناسی ثروت 3 رو بخرم وشروع کنم و با اینکه دوره رو خریدم و با اینکه به نتایجی که توی ذهنم بود رسیدیم اما دوره روانشناسی ثروت 1 که خیلی بینظیر و فوق العاده هست رو دارم ادامه میدم تا جلسه آخرش که تموم بشه و بعدش شروع به گوش دادن روانشناسی ثروت 3 کنم بینهایت خداوندم رو شکرگزارم که زمانهای فوقالعادهای رو در طول روز به من میده تا بتونم روی ذهن و باورهام کار کنم
عزیزم چه جمله قشنگی گفتید که همیشه خواستههای ما جلوتر از داشتههامون هستند و این رو باید با آب طلا نوشت
استاد عزیزم واقعاً ما داریم چیزهایی در زندگی دریافت میکنیم که قبلاً فرکانسش رو فرستادیم و این چیزیه که هیچ کسی نمیتونه منکرش بشه و ذهن من به شکلیه که نیاز هر روزه به کار کردن روی خودش رو داره وگرنه آگاهیها رو یادم میره و ذهن شروع به منفی بافی میکنه
استاد عزیزم گذشته من هم مثل شما خیلی به سختی گذشته من که در 20 سالگی شاید برای اولین بار کباب کوبیده خورده باشم الان به شکلیه که حدود یک کیلو گوشت رو چون در قانون سلامتی هستیم به صورت خیلی عالی خودمون خرید میکنیم و درست میکنیم انقدر هر شب کباب کوبیده خوردیم که بچههای ما از کباب خیلی لذت میبرند و خیلی دوست دارن که همراه من بیان و کباب بزنیم چون تمام کارهاشو خودمون در خونه انجام میدیم و خیلی لذت بخش شده و تک وعده هستیم خدا رو بینهایت به خاطر ثروت فوق العادهای که در زندگیمون هست شکرگزارم ثروتی که به لطف خداوندم هر روز داره بیشتر و بیشتر میشه
ما هم به لطف خدا مسافرتهای خیلی زیاد و طولانی رو میریم و عید سال گذشته بود که حدود 25 روز در مسافرت فوق العادهای به دور ایران بودیم چون مسافرتهای زیاد و طولانی میریم یکی از لذتبخشترین کارهایی که میکنیم اینه که خانواده خودمون چهار نفره مسافرت میریم خدا را شکر
استاد عزیزم برای اولین بار که از شما شنیدیم که میشه هم کار کرد و هم تفریح کرد و هم در تفریح درآمد داشت و یا خواب باشی و درآمد داشته باشی هیچ ایدهای در کارم برای این نوع درآمد نداشتم و به لطف خدا کارهای ما به شکلی پیش رفت که بخاطر بینهایت باری که بهش فکر کردیم و چقدر انرژی براش فرستادیم در هر لحظه و هر ثانیه کسب و کار ما داره رشد میکنه و خیلی از درآمدهاش اصلاً نیازی به حضور فیزیکی و یا بودن اونجا نداره و همیشه در حال رشد کردن هست و خیلی هم بیشتر داریم بهش فکر میکنیم که بهتر و بهتر هم بشود به امید الله مهربان
استاد عزیزم خیلی خیلی فوق العاده فاصله بین افراد رو به ما فهموندید و بینهایت علاقه به این دارم که جز اون یک درصد افراد جامعه باشم که متفاوت فکر میکنند و متفاوت عمل میکنند و 100 درصد که نتایج فوق العاده و متفاوتتری و سبک زندگی خیلی متفاوتتری خواهند داشت خیلی خیلی بهش نزدیک هستیم و به امید خدا برای ما هم اتفاق میافته خداوند رو همیشه برای هر چیزی که در زندگیم اتفاق میافته شکرگزارم
مورخ 8 آذر ماه 1404
انشالله در پناه فرمانروای کیهان همیشه در اوج سالم سلامت ثروتمند قدرتمند لیاقتمند و خوشحال باشیم
من هم دقیقا برهه ای از زندگیم مثل آقا مهیار فکر میکردم که دارم روی خودم و باورهام کار میکنم.
فکر میکردم فقط فایل های استاد رو گوش کردن و هیچ عملی نکردن بهش هم میتونه منو به موفقیت برسونه.
با اینکه دوره هایی از استاد رو داشتم ولی هیچ تعهدی نداشتم که روی خودم به صورت اصولی و تاثیرگذار کار کنم.
تا اینکه جهان با چک و لگد منو مجبور به تغییر کرد.
شرایط مالیم به شدت بد شد و من هیچ راهی جز تغییر نداشتم.
هیچ درآمدی نداشتم.
ورودی و خروجی های زندگیم هیچ منطقی باهم نداشتند.
اگر مبلغی وارد زندگیم میشد بخاطر باورهای افتضاح و خرابم صرف هزینه های بی مورد و بی مصرف میشد.
با درک این وضعیت تصمیمات قاطعی گرفتم.
اولین و مهم ترین و تاثیرگذار ترین تصمیم:
ارتباط خودمو با آدمهایی که فرکانس منفی داشتند قطع کردم.
شماره تلفن هاشون رو حذف کردم و تصمیم گرفتم هیچ شماره ناشناسی هم جواب ندم.
تصمیم گرفتم تا مدتی نه مهمانی بدهم و نه جایی بروم.
هدف این بود که پولی که در اختیار دارم برای بهبود زندگی خودم هزینه کنم.
و هدف دوم از این کار این بود که ورودی های مثبت به ذهنم بدهم.
تصمیم بعدی که گرفتم تمام شبکه های اجتماعی رو حذف کردم (واتساپ، اینستاگرام) و فقط توجهم رو روی سایت عباسمنش گذاشتم و از مباحث سایت برای ورودی مثبت ذهنم استفاده کردم.
تصمیم بعدی که مهمترین تصمیم بود.
تمام آرزو ها و خواسته هایم را در دفترم نوشتم.
تمام چیزهایی که احساس میکردم با وجودش راحت تر زندگی میکنم.
و با احساس خوب شروع به بمباران کردن ذهنم کردم.
نتایج کم کم شروع به تغییر کرد.
اوایل ورودی کم بود ولی من ادامه دادم.
با همان ورودی کم توانستم وسایل مورد نیاز و اساسی زندگی ام را تهیه کنم.
ایده ای که قبلا بهم الهام شده بود و قدم کوچکی هم براش برداشته بودم به جریان افتاد و مبلغ 180/000/000 میلیون تومان به حسابم واریز شد.
تک تک اهدافی که مشخص کرده بودم در حال تیک خوردن بود.
و آرامش عجیبی کل زندگی ام را فرا گرفت.
به طوری که هیچوقت در تمام این 21 سال عمرم در این حد آرام نبودم.
احساسم فوق العاده عالی بود.
و بعد از این نتیجه فوق العاده من هرروز با همسرم راجب این نتایج صحبت میکنیم و قبل و بعد از تغییر را به یاد می آوریم و به ما انگیزه ی بیشتری برای تغییر میدهد.
امروز هم دوباره تصمیم گرفتم این روند را تکرار کنم و هدف های جدیدی تعیین کردم.
الان این مسیر خیلی راحت تر و آسانتر است. چون من از این مسیر نتیجه گرفته ام و هیچ مقاومت ذهنی ندارم.
کاملا راحت میتونم مسیر رشد قبلیم رو سکو و پایه ای برای پیشرفت های بعدی در زندگیم کنم.
درود بر همه دوستان و عزیزان و هم فرکانسیهای عزیز دلم و استاد بسیار گرانقدر به همسر بسیار نازنینشان مریم خانم شایسته از خداوند باری تعالی بسیار سپاسگزارم که من رو در این محیط امن الهی قرار داده تا بتونم با قدمهای کوچک و بزرگ متعهدانه خودم رو در درجات عالی انسانیت عشق محبت و صمیمیت رشد بدم
بسیار سپاسگزارم که میتونم در این زمان و مکان دیدگاه خودم رو درباره این قسمت از پروژه زیبای تغییر را در آغوش بگیر به اشتراک بزارم
دقیقاً این دوستمون که درباره اینکه دوست داشت خدا رو پیدا کنه و و حیاط مذهبی دنبالش میگشت و نتونست پیدا کنه ریشه در گذشته من هم داشته به طوری که من هر هفته تمامی روزها رو توی همه هیئتها بودم و حتی راضی نمیشدم میرفتم به هیئتهای بزرگ تهران با مداحهای بزرگ تا حدی که سری اتفاقات رو داخل هیئتها میدیدم و واقعاً دیگه آروم آروم داشتم از کل این مباحث زده میشدم و حتی دیگه به جایی رسید که خدای خودم رو هم منکر شده بودم و تمامی اهل بیت رو نیز دیگه قبول نداشتم با یه همکاری آشنا شدم که برام کار میکرد که اون هم تو همون مسیر فرکانسی من بود و بدتر از همه شده بود و من رو داشت با اطلاعات علمی درست یا غلط کوانتومی که خدا رو نهی میکردند به نقطه کافری بسیار زیادی نزدیک میکرد تا جایی که دیگه مغزم داشت متلاشی میشد دیگه بیخیال شدم و فقط گفتم من فقط با خودم ار دارم و دیگه با هیچ کسی کار ندارم و داخل هیچ مباحثی نمیشم و هیچ چیزی رو قبول ندارم ذهنم آروم شده بود ولی یه نقطه خالی توی زندگیم که خیلی هم دوست داشتم از ه خالق پرش کنم که بتونم بهش تکیه کنم رو احساس میکردم و همون موقعها بود که یه همکار دیگهای اومد پیشم و داستانمو براش تعریف کردم و اون منو بسیار غیر منتظره با سایت بسیار عاشقانه استاد عباس منش عزیزم آشنا کرد یه سری فایلهای رایگان رو بهم معرفی کرد که در مورد قرآن بود چون من فقط برام قرآن ارزش داشت تا اون موقع چون چیز دیگهای رو قبول نداشتم و صحبتهایی که شما کردین منو به الله خودم نزدیکتر کرد و آروم آروم خودم رو در مسیر عشق الهی در کنار شما عزیزان پیدا کردم دوره 12 قدم رو تا قدم پنجم پیش رفتم و من هم مثل اون دوست عزیزمون ار روزمرگی شدم و الان یک ساله که اتفاق خاصی در زندگیم نیفتاده و قدمها رو دیگه ادامه ندادم و حتی از قدم یک تا پنجم را طوری پیش میرفتم که حتماً قبل از روز سیام بتونم تخفیف 40 درصدی رو بگیرم اصلاً انگار برام مهم نبود که باید متعهدانه پیش برم فقط دوست داشتم حتماً به اون تخفیف که مغزم درگیرش شده بود برسم و زیاد خودمو درگیر تمرینها نمیکردم و الان یک ساله که از اون موقع میگذره و من از اسم پروژه تغییر را در آغوش بگیر بسیار دچار سرخوردگی شدم که چرا نتونستم تغییرم رو ادامه بدم من که بسیار خوب دگرگون شده بودم و شروع کرده بودم
من پروژه تغییر را در آغوش بگیر را از فایل اولش شروع کردم و تغییرات کوچکم رو دوباره در جلوی چشمهایم دیدم من وارد یه شغلی دوست داشتنی شدم که عاشقانه انجامش میدادم و باز هم دچار روزمرگی شدم و کار داشت میخوابید تا جایی که دوباره این تغییرم رو جلوی چشمانم دیدم که باید تغییر کنم و از خدای خودم خواستم که من رو یاری کنه و دوباره یه اتفاق عالی پیش اومد و پروژهها از سر گرفته شده و من منتظر تغییرات بزرگ دیگهای هستم و از خداوند متعال یاری میجویم که من رو کمکم کنه که بتونم متعهدانه با عشق قط به تمرینهایی که استاد عزیزم گفته پایبند باشم تا بتونم تغییرم رو جلوی چشمانم ببینم از شما بسیار سپاسگزارم استاد عزیز مهربانم و از خداوند برای شما و همسر نازنینتون و همه دوستان خوبم در این جمع بسیار عاشقانه طلبه سلامتی عشق ثروت و شادی روزافزون رو دارم.
سلام به استاد عزیز دوست داشتنی و خانم شایسته گل و دوستان هم مدار .
من یک موفقیتی که میخواهم این برایم خودم باز گو کنم این هست که هر کس هر کاری برایم انجام میدهد سپاس گذار باشم این کار هم باعث خوشحالی خودم میشود و طرف مقابل مثلا بابت هر کار کوچکی که کسی برایم انجام میدهد ممنون میشوم من یادم میاد قبلا اصلا این طوری نبودم و از زمانی که دارم این کار رو انجام میدهم خیلی اتفاقات خوب و هماهنگی برایم رخ میده این واقعا یک رد پای خوبی هست که میتونم برای خودم بجا بگذارم . و من یک دفتری دارم که از چند سال قبل خواسته هایی که میخواستم رو داخلش نوشتم و الان که نگاه میکنم میبینم که بهشان رسیدم یکش خرید ماشین یا داشتن کسب کار خودم و واقعا خیلی احساس خوبی بهم دست میده که میبینم بهشان رسیدم و همین باعث میشه در این مسیر الهی بمانم و حرکت کنم و هر وقت به مشکلی برخورد کردم بیاد اون موفقیت های قبلی ام بیافتم خیلی لذت برم واقعا خیلی فایل عالی و تاثیر گذاری بود ممنون و سپاس گذارم هم از دوستان گل هم از استاد دوست داشتنی
هر که رسول را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، و هر که مخالفت کند،ما تو را به نگهبانی آنها نفرستادهایم.
=====================================
سلام استاد جان
این کامنت رو در حالی مینویسم که هنوز چند دقیقه نمیشه شما این فایل رو آپلود کردید.
مطمئن بودم فاصله ی بین فایل ها هرچقدر طول بکشه،برای من هدایت داره…
استاد همین الان فایل (هدفگزاری و تاثیر آن در زندگی) روی فایل های پیشنهادی سایت هست.
و من داشتم کامنت خودم رو در 27 اردیبهشت ماه 1402 میخوندموغرق در فرکانس اون کلمات شده بودم:
استاد این سعیده ای که داره برات مینوسه،جریان انتقالیش که همش با هدایت بوده،تو خونه ی آخر استپ خورده!
احساسم شبیه وقتی که سایتتون رو فیلتر کردند!
شبیه وقتی کارت بانکیتون دیگه کار نکرد و بهتون الهام شد دیگه باید برید!دیگه وقتشه !…
با اینکه هیچ ایده ای ندارم قراره چه اتفاقی بیفته!نمیدونم تکلیف من و دخترا و همسر چی میشه و به کجا ختم میشه ولی ایمان دارم داره یک اتفاقات عالی میفته که من ازش بی خبرم
تنها کاری که باید بکنم اینکه روی ریل بمونم و بزارم قطار هدایت درست برونه وببره اونجایی که باید …
باید پارو نزد وا داد،باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
و شگفت زده از خودم پرسیدم دختر تو با چه ایمانی این جملات رو نوشتی و توی سایت ثبتش کردی درحالیکه هیچی از قدم بعدی معلوم نبود و اوضاع کاملا داشت نشون میداد همه چیز خراب شده و هیچ چیز دیگه درست نمیشه…؟!
ایمان،ایمان،ایمان…
سعیده روی ایمانت بیشتر کار کن.
بعد دوباره جلسه 18 دوره ی هم جهت رو گذاشتم وشما داشتید میگفتید: ایام الله رو به یاد بیارید،ایام الله زمانی که خدا کمک کرد،خدا در هارو باز کرد،خدا موسی رو فرستاد و قوم رونجات داد…
همون لحظه دیدم بنر سایت عوض شده:
گام 15: چگونه دستاوردهای گذشته خود را به اهرمی برای موفقیتهای جدید تبدیل کنیم؟
به خدا قسم تمومنگرانی های من،خود من،شخص من ازون کد خرابی توی ذهنم نشات میگیره که یادش میره خدا هوشمنده،یادش میره خدا جواب میده،یادش میره جریان دائمی هدایت رو…
همین کد رو من بتونم دوباره مثل سال اول دانشجوییم درست کنم،من بازی رو بردم،اصلا نگرانی در این حد نمیاد که من بخوام تایم اوت بگیرم.
همه چیز ایمانه،همه چیز باوره،همه چیز یقین قلبیه.
استاد تو جلسه 2 قدم5 میگن : از موفقیت هاتون پله بسازید برای ایمان بیشتر،بگید همون خدایی که این کارهارو انجام داد بقیه ی کارهاروهم انجام میده،استاد میگن من به عزیزدلم گفتم قضیه ی سفارت آمریکا رو ما باید هربار به خودمون یادآوری کنیم،اوضاع از جایی تغییر میکنه که تو فکرش رو نمیکنی.
به خدایی که میپرستم قسم میخورم کمتر از یک ماه بعد از،27 اردیبهشت ماه 1402،خدا یک دری رو برای من باز کرد که به عقل من که هیچ،به عقل جن هم نمیرسید.
بابا بازی همونه دیگه،من باید درست بازی کنم.
بازم به قول استاد جان توهمون جلسه: مگه اینکه یک جایی متوقف بشی بگی نه دیگه نمیشه،دیگه ازینجا به بعد خدا زورش نمیرسه…
چی شد که انتقالی ریجکت شده،بدون جایگزین موافقت شد؟!
چی شد که فاطمه جان وارد زندگی من شد؟!
چی شد که در جادویی کیش برای من باز شد؟!
چی شد که یک کارت بانکی اومده دستم که هرچقدر خرج میکنم به جای اینکه موجودیش کم بشه،بیشتر میشه؟!
چی شد که من از شیفت صبح و عصر وشب و اون حجم از کار و مسئولیت به آزادی زمانی رسیدم و دارم تو مسیر عشق و علاقه م حرکت میکنم؟!
چی شد که پدری که میترسیدم بهش نگاه کنم بهمون پیام میده دوستون دارم؟!
کی این کار هارو کرد؟!کی میتونست انجام بده؟!کی قدرتش روداشت؟!کی از دستش برمیومد؟!
خداست که کارهارو انجام میده.
خداست که بر هرکاری تواناست.
خداست که قدرتش رو داره.
خداست که دستش بالای دست همه ست.
میدونید استاد؟!من با جملات شما زندگی میکنم!
شما تو جلسه 2 هم جهت گفتید قانون برای شما هم هربار جدیده و باید یادآوریش کنید و این حرف شما ذهن من رو آروم کرد که ببین،فقط تو نیستی گاهی حس میکنی تو رها شدی،اگر قانون رو هربار به یادت نیاری،به راحتی فراموش میکنی که تویی که خالق زندگی خودتی.
شما تو جلسه مراقبه ی سپاسگزاری برای خداوند گفتید که:من باید ایمان به حضور تو را در قلبم زنده نگه دارم…
ایمان پایدار به حضور خداوند،این اون چیزی که من باید توی قلبم زنده ش نگه دارم!
شما تو توحید عملی 11 گفتید که: وقتی ایمان داری خدا هدایتت میکنه،احساس نمیکنی گیر کردی توی یک وضعیتی!همیشه یک احساسی هست که خدا کمکت میکنه و حتی اگر الان ندونی باید چی کار کنی،در موقع مناسبش بهت میگه.
شما تو جلسه 6 هم جهت گفتید که: آی ایها الناس!کار کردن روی قانون مثل غذا خوردنه،مثل آب خوردنه!باید همیشه تکرار بشه!
شما گفتید که طناب های عصبی اشتباه مغزتون رو باید اروم اروم تبدیل به نخ کنید تا بتونید قطعش کنید واین کار نیاز به تلاش مضاعف داره.
من باید بارها این قوانین رو با خودم تکرار کنم،هربار باید اصل رو به یاد خودم بیارم،اصلی که من رو به این مدار رسونده،نه حاشیه هایی که هیچ اهمیتی نداره!
من باید حواسم باشه دوباره کد نویسی های ذهنم رو توحیدی تر کنم،ازینم بیشتر،ازینم قوی تر،ازینم پر قدرت تر…
اون وقت دریافت میکنم،اون وقت بهم گفته میشه،اون قدم های بعدی رومیفهمم…
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است.
آره این شرایط خیییلی خوبه،خیییلی اوکازیونه،ولی اینجا موندن مردابه،این زندگی پسند من نیست!
با تموم آزادی زمانی،با این عزت و احترام،با این روابط فوق العاده،با این رفاه مالی…
من زمانی احساس خوشبختی میکنم که دارم ارزش خلق میکنم،دارم حرکت میکنم دارم پیش میرم و سدهای بیشتری رو میشکنم…
نتیجه ی بیشتر میخوام؟!تعهدمروبیشتر میکنم،هماهنگیم رو با خدا بیشتر میکنم،ایمان وتوکل و عزت نفسم رو بالاتر میبرم…
به قول استاد تو جلسه 6 قدم7: کل بازی همینه!برای حرکت کردن ترس هات رو تبدیل به ایمان کن!مابقی کارهارو خدا انجام میده…
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
این کامنت اول کاملا هدایتی و برای جهت دهی آگاهانه ذهنم به سمت قدرت برتر نوشته شد،انشالله اگر خدا کمکم کنه بعد از نت برداری از فایل هم تمرین حل میکنم.
میگم تو کدام مدار سیر میکنید که هروقت من دنبال یک جواب کاربردی میگردم خداوند با دستان شما به من پاسخ میده؟!
میدونید؟!استاد تو جلسه 2 قدم 7 میگن:دنبال راه حل برای مسئله ی خیلی ناراحت کننده حال حاضرت نگرد که با این کار داری اوضاع رو بدتر میکنی،مثل اینکه ماشینت تو شن گیر کرده،گاز میدی بیای بیرون،10 سانت دیگه میری پایینتر!
این موضوع دقیقا پاشنه ی آشیل منِ کمالگراست که همه ش میخوام همه چیز رو باهم درست کنم!
هربار که ذهنم میره سمت یک جاااامپ بزرگ بعد چون نمیتونه قانون تکامل رو دور بزنه،چک و لگدی میشه سریع جمله ی شمارو تکرار میکنم:هربار یک ذره بهتر!
دیشبم دوباره ذهنم درگیر هارت وپورت کردن شد که تو نمیتونی راه حل پیدا کنی،اولش یکم چک و لگدی شدم بعد تصمیم گرفتم خودمو بزنم به بیعاری و برم دنبال شواهد باور فراوانی،یکی از چیزهایی هم که بهش علاقه دارم دیدن فیلم های پرواز های فرست کلاس دنیاست،خیلی باحالن،خلاصه دیشب که خودمو سرگرم کردم یکم این ذهن مبارک به حالت خنثی رسید،پیغام خداوند از دستان شما ظاهر شد.
تمرکز روی نکات مثبت!
یعنی چی؟!یعنی تا وقتی که فکر میکنی اینجا مردابه،به جای اینکه ازین مرحله پرواز کنی،بیشتر فرو میری،یعنی قشنگ خدا بهم گفت چرا داری پشت و رو بازی میکنی؟!
همونطور که تو بیمارستان بازی کردی،اینجا هم با همون فرمول بازی کن تا بتونم پروازت بدم!
خلاصه که از شما و از قلب سلیمتون سپاسگزارم که لطف کردید وبه ندای قلبتون گوش دادید و این پیغام روبرام نوشتید.
راستی تا حالا شده تو خونه تنها باشید،شب همه ی برق هارو خاموش کنید بخوابید،صبح که بیدار شدید ببینید لامپ روشنه ؟!:)
خدا با شما هم شوخی دستی میکنه؟!:) یا فقط روی من کِراش داره ؟!:)
از شمال تا شیراز دلبر، نور و رحمت و مودتوثروت الله (فِرام)روشنی قلبم (تو) خانواده ی بهشتیِ بردباریان
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
شما برای خانم شهریاری گرامی پاسخ نوشتین ولی انگار برای من نوشتین
یعنی به شدت منو به فکر فرو برد
بعد از کلی فکر کردن به نکات مهمی رسیدم
اینکه من خودم با دست خودم نکات منفی برای خودم ساختم توی محیطم
در صورتی که سراسر محیطم مثبت و بهشتیِ
حالا جالبیِ داستان میدونین کجاعه جناب بردبار عزیزم؟!
اینکه این نکات منفی که من ساختم و بهش توجه میکنم شاید 2 سال باشه این دام و برای خودم ساختم ولی باید خیلی تلاش ذهنی بکنم تا بتونم بهش توجه نکنم
حالا شما فکر کن یکسری باورهایی که برای سالیان سال توی ذهن من هست چقدر تلاش نیاز داره تا تغییر پیدا کنه
حالا با فکر کردن به این موضوع میدونین چه چیزی تو ذهنم اومد
شبیهه این میمونه توی ذهن من یک تیم منفی و مخرب هست و یک تیم مثبت و سازنده
حالا منِ آوه هر چقدر بیشتر به نکات منفی و موضوعات نامناسب توجه میکنم تعداد تیم منفی ذهنم و بیشتر میکنم
بعد حالا که میخوام بیام این باورا رو از ذهنم بیرون کنم دوستان این منفی که باورهای منفی دیگه ی ذهنم هستن محکم دستش و میگیرن میگن عمرا بزاریم اینو از اینجا ببری
مگه اینکه از روی جنازه ی ما رد بشی بزاریم اینو ببری :))))
داستان شاید طنز شد ولی از نظر من همین شکلی باید باشه
چرا نمیزارن حالا؟!!
چون اگه از تعدادشون کم بشه
زورشون در مقابل تیم مثبت کم میشه و شکست میخورن
و برای اینکه شکست نخورن مقاومت میکنن تا خودشون و حفظ کنن
اگر منِ آوه بیشتر به موضوعات مثبت توجه کنم به تیم مثبت انرژی و خوراک میرسونم و تیمشون گسترش پیدا میکنه و در نهایت موفق میشن
چون بارها شده یکسری موضوعاتی رو من قبلا به نکته ی منفیش توجه میکردم ، از وقتی درک کردم من با هر چه اصرار توی این مسیر بیشتر این ناخواسته رو خلق میکنم اومدم توی دل همون موضوع منفی نکته ی مثبت پیدا کردم و به اون نکته ی مثبت توجه کردم
به وضوح دیدم توی ذهنم یه صدایی میگفت تو داری اشتباه میکنی اینجوری نیست ، نگاه کن اینکارو کرد ، نگاه کن اینجوری شد ، نگاه کن فلان و…
ولی من بهش توجه نکردم چون نمیخواستم دوباره اونو خلق کنم
جناب بردبار عزیزم ، عاشقتم
راستی خیلی از کامنت های شما درس یاد میگیرم و یکسری هاشون نیاره داره که بارها خونده بشه اسکرین شات میگیرم
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت این کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمندتون که این آگاهی ها رو تو وجودم زنده کرد
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو آرزومندم
لطف و محبت عالی مستدام. چقدر خوشحال شدم که کامنتام بدرد شما خورده. ایشاللو، سلامت و خوش باشی کاکام.
میگما! من بودم عکس پروفایل خوشگلت رو خوشگل تر میکردم! نیشت رو باز کن، جون کاکو!
همچی بخند که من توشیراز خنده م بگیره. ممنونم که برام کامنت نوشتی.
انشالله لشگر منفی و مخرب ذهنت ، از شدت خنده، ناشی از عکس پروفایل جدیدت، خودشون بذارن برن! با خودشون بگن: این آوه، ما رو مسخره کرده؟ ما دیگه اینجو کاری نداریم!!
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
نفرمایید تو رو خدا شما بزرگوارین عزیزم
راستی من به شّدت عاشق لهجه ی شیرین شیرازی ها و اینکه عاشق خود شیرازی های دوست داشتنی هستم
چطور میتونین انقدر دوست داشتنی باشین واقعا؟!!
جناب بردبار عزیزم والا خنده های من به زیبایی خنده های شما نمیشه
من بارها و بارها عکس زیبا و خفن شما رو دیدم و لذت بردم
انقدر انرژیش بالاعه که هر بار میبینمش لبخند رو لبام میاره
من بجاش گفتم جدی باشم تا این ابهت و جدیت و ببینن شاید تیم منفی اینجوری بترسن از روی ترس برن :)))))
نمیدونم انیمیشن Inside Out و دیدین یا نه
این کامنتی که نوشتم بصورت کاملا ناخودآگاه همون لحظه اومد که تیم منفی و مثبت ولی این انیمیشن دقیقا شبیهه همین کامنتی که نوشتم هست
بعد از دوباره خوندن این کامنتم یاد این انیمیشن افتادم
یک انیمیشن فوقالعاده پُر از درس و ارزشمندیِ
راستی من عاشق استایل نوشتاری شما هم هستم
خیلی تحسین برانگیزِ این توانایی ارزشمند شما
همیشه کامنت های شما برام مثل فیلمنامه میمونه :)
جناب بردبار عزیزم اگر امکان پذیره برای شما از این به بعد کامنت های طولانی تر بنویسین بزارین بیشتر لذت ببریم
سپاسگزارم از مهر و لطفی که توی کامنتتون بهم هدیه دادین
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم
اتفاقا چون مردونه و مشتی هسی، وقتی بزنی به شیطونی و مسخره بازی، یه آوه پیری نژاد خاصی تو چشات موج میزنه! حالو من گفته باشم!
اگه شیراز بودی، دم به دقه میومدم دنبالت میرفتیم پی مسخره بازی، عکستم ردیف میکردم… عامو بخند! بهت میاد جون کاکو!
هی بری منم انیمیشن درون و بیرون در نیار! اینا خوراک بچه هامه… منم گاهی وقتا باهاشون دیده م… ولی به این نتیجه گهربار رسیده م که… عامو ولوم کن!! :))))
خلاصه، من خود مسخره بازی رو هم به ابتذال کشیده م! خیلی حال میده جون کاکو! تو یه هفته به حرف من باش، اگه لشگر منفی ذهنت، جم نکرد بره، من اسم خودوم میذارم خانوم دوسی! خوبه!
خلاصه جدیش نگیر! خود منم خیلی جدی نگیر! نوشته هام هم شومو لطف داری، ولی کار خاصی براشون نمیکنم… خودشون از ناکجا آباد سر میرسن.
آوه! استادیوم فوتبال رفتی؟ اگه بودی، یه دل سیر میرفتیم استادیوم جیغ و داد میکردیم.. ایییییییی حال میده! ای ی ی ی حال میده!
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
آقا زیر اون کامنت شما اجازه پاسخ به من داده نشد :)))))
اومدم اینجا برای شما بنویسم
نمیدونم چرا قسمت پاسخ نبود :)))
آقا موضوع نخندیدن نیست :))
اتفاقا من آدم به شّدّت خوش خنده و شوخ و شیطونی هستم
بزارین شما رو راحت کنم یک بمب انرژی خالص
میدونین چیه جناب بردبار عزیزم
من همینجوری خیلی خوش خنده هستم گفتم حداقل تو عکس یکم عادی بمونم
نه اینکه جدی و بد اخلاق و از این حرفا فقط عادی خالی :)))
قطعا دیدین از اون دسته آدم هایی که وقتی میخوان بخندن پَخشِ زمین میشن و از حال میرن؟!
من از اون دسته آدم هام اگه برم تو فاز خنده دیگه رو زمین پَخش میشم تا حدی میخندم که گاهی نفسم بالا نمیاد :)))))
حالا چشم سر فرصت یه عکس با خنده میزارم
من بدون شیطنت و مسخره بازی نمیتونم زندگی کنم
اصلا به شدت کودک درونم فعالِ
حتی از خود کودک ها گاها فعال تر
یه چیز میگم یه چیز میشنوین :))
بارها من رفتم مهمونی قرار بوده مثلا 2 روز برم شده 7 روز پدرم تو خونه میگه آوه نیست خونه ساکت و خلوتِ
وقتی هست شیطنت میکنه اصلا خونه یه جور دیگه ایِ
شده تا حالا توی یک محیطی که تازه برای اولین بار رفتم ولی بخاطر موضوع خنده داری که قبلش پیش اومده من همچنان خندیدم طرف شاکی شده فکر کرده موضوع خنده خودشه فکر کرده داریم مسخرش میکنیم :)))))
در صورتی که متنفرم از مسخره کردن دیگران
این داستان برای 6 ، 7 سال پیش :
یبار با دوستام بیرون بودم یه موضوعی پیش اومد یک سوتی خنده داری یکی از دوستام داد من اینقدر خندیدم روده هام درد گرفت نفسم بالا نمیومد :))))
بعد از اونجا رفتیم یکجایی که من اولین بار میرفتم بصورت ناخودآگاه یاد سوتی دوستم افتادم اینقدر خندیدم که اشکام همینجوری سرازیر شده بود :)))))))
بعد طرف هی مونده بود منو نگاه میکرد با تعجب بعد دیگه عصبی شد گفت آقا چرا اینقدر میخندی
من نمیتونستم توضیح بدم از بس داشتم میخندیدم دوستم سوتی رو توضیح داد طرف ترکید از خنده :)))))
آره 2 بار استادیوم رفتم بنظرم به درد من نمیخوره چون از خود مربی تیم بیشتر حرص میخورم :)))))
شما گفتین به لهجه ی خودم بنویسم شما رو به چالش بکشم ، ولی شما با اینکار بیشتر منو به چالش کشیدین :)))))
برام خیلی سخته بتونم به لهجه ی خودمون بنویسم ولی تلاش خودم و میکنم
صحبت کردن با لهجه رو راحت تر میتونم تا حدود خیلی زیادی البته نه اونقدر غلیظ
عجب چالشی درست کردین جان خودم :))))
کنترل ذهن اینقدر سخت نیست برام که نوشتن به گیلکی سخته :)))))
می رگِ مجیک کولکازه بوخودا جانِ برار تا بِتانِستَم هَ ایبچه گیلکی شِمِه ره بینویسم
حالا خودا دانع که دوروست بینویشتم یا نه
ترجمه :
رگ مغز من گره خورد بخدا تا همین یزره گیلکی رو برای شما نوشتم جان داداش تا حالا خدا میدونه درست نوشتم یا نه
البته یسری جاها فارسی شد چون کلمه ی گیلکی شو بلد نیستم
تو گیلکی نمیتونستم جناب بردبار رو بنویسم مجبور شدم بنویسم جان داداش
بی ادبی منو ببخشین خلاصه
من اهل گیلانم ، بندر انزلی
صدای منو میشنوین از نزدیک ترین حالت به دریاچه ی خزر
در حدی که اگه یه شیرجه محکم بزنم داخل دریاچه هستم :))
البته هنوز صدا به صدا نمیرسه
نمیدونم مشکل از آنتن یا گیرنده :))
به امید خدا هممون فلوریدا در کنار استاد عباس منش عزیزم هستیم یه روزی
و دور هم از زیبایی های مسیرمون تعریف میکنیم و لذت میبریم
هر کی باید با لهجه ی خودش صحبت کنه البته تا بیشتر لذت ببریم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم
من اصلا آدم خندونی نبودم. اصلا این عکس، نصفش ادا بود، چون خانمم خیلی اهل خنده و شادی هست، این واکنشی بود به خواست ایشون، اون اوایل،ولی آهسته آهسته به حقیقت وجودی خودم تبدیل شد… حالا بیشتر وقتا این مدلی هستم.
اگه ذاتا خندونی، که خیلی خوش به حالته! نترس، بذار ما هم از خنده قشنگت لذت ببریم.
چقدر انزلی و تالش و ماسوله ول گشتم تو جوونیم. سال 82، بین 18 تا 22 آذر، توی یه پلاژی تو انزلی تلپ شده بودیم با رفیقام. اونا عکاس و نویسنده بودن، منم اون موقع کارمند لاستیک سازی… اینقدر کنار آب موندیم و توهم زدیم … رفیقام هر شب چراغای کشتی ها رو میدیدن و فکر میکردن باکوئه! (آخه تحت تاثیر وودکا بودن!) منم که هوشیار بودم، کارم این بود که اونا رو از آب در بیارم و ببرم تو پلاژ خشک کنم که سینه پهلو نکنن:))))
آقا خیلی لهجه تون معرکه ست! خیلی خیلی ممنونم که منو به چالش کشیدی.
خیلی دوستت دارم.
پیدا شدن تو، کادوی مخفی خدا به من بوده! ممنونم به خاطر وجودت.
سلام وادب واحترام خدمت دوستان عزیز”وهم سایتی وهم فرکانسیم”سعیده خانم وزهراخانم عزیزامیدوارم حال دلتون عالی باشه/واقعاازکامنتهاتون لذت بردم “منی که کمترپیش میادکامنت دوستان روبخوانم یکدفعه هدایتی خدام منوآوردتوکامنت سعیده خانم والان کامنت شمادوست عزیززهراخانم قنبری”خانم قنبری بزاریدمنم ازهمین اتفاقی که برای شما پیش اومده “که البته بنده دیوانه بارعاشق این چالشهاهستم /خخخ/چون برام پورازتجربه ودرس هست توش “بگم:بنده چون 2سال هست که کارجوجه های زینتی روشروع کردم وبه صورت کاملا حرفه ای وتخصصی اونم درکنارخانواده یعنی:عزیزدلم وخواهرخانمم ودخترم وپسرم پیش میبردیم همه چی عالی پیش میرفت تااینکه درست درجایی که به اوج کارمون رسیدیم همه ی اعضاخانواده ازکار جوجه کشی” کشیدن کنارومنوتنهاگذاشتن”همه شونم باترس”(خواهرخانمم گفت علاقه به حصیربافی داره “دخترم گفت زبان انگلیسی علاقه دارم”پسرم گفت میخوام برم دستفروشی جوراب وکارهای دیگه بفروشم وعزیزدلم هم گفت منم عاشق باغبونیم )اولش به حدی ناراحت شدم که انگارافتادم توباتلاقی که هرچی دستوپامیزنم دارم بیشترمیرم توش”اماازاونجاکه خیلی خیلی اندیشه میکنم نشستم باخودم صحبت کردم وخلاصه بعداز4ماه کش مکش کل سیستم کاریم روازتولیدونگهداری وفروش “روبه صورت مهندسی معکوس تغییر دادم “جوری که همه خانواه الان میگن میشه بیایم ماهم یک جای کار رو همکاری کنیم “خیلی راحت میگم “نه/خخخ/فقط به عزیزدلم اجازه دادم که درنگهداری جوجه های کوچیک “چون ازاولش دوست داشت “نگهداری کنه بقیه خانواده “نه واین رو هم بگم خدمتتون” زهراخانم واقعا کاربسیاربسیارسختی هست که تواون شرایطی که منوشماداشتیم آدم خودش روکنترل کنه وبنده هم به شما وهم به خودم وهم به هرکسی که بتونه تواین شرایط مشترکمون که به ظاهرسخت وچالشی هست”صبربکنه وباایمان وامیدوعمل صالح کارش روپیش ببره یک تبریک ویک براووو”ی زیباتقدیمش میکنم/دوست داشتم هم برای باورهای ذهنی خودم وهم برای حس زیبای شمادوست عزیزاینجااین داستانم رومطرح کنم “چون به صورت کاملا هدایت خداوندبود/دوستون دارم ودرخواستم اینه که درپناه الله مهربان:شادوسالم وخوشبخت وعاقبت بخیروسعادتمنددردنیاوآخرت باشید/یاحق/
دستکشی که من خلق کردم از خرید دوره شب و عروس بود..همه داشتن روی تاپلکسها و فلان قلقهای مد امروزی و فلان دانها و چینهای فلان لباس و فول ترینگینها …ووووو فلانها..
وای سعیده خبر داری امروز این پیام را فقط شخصا بزای من نوشتی خبر داری دست خیر خداوند برای من بودی
سعیده جانم اخه چطوری میشه اخه خداوند چطور آنقدر همزمانی را قشنگ می چینه اخه مگه میشه
سعیده جانم بهت گفتم که این روزا بابت روزای استعفای کاریم خیلی منو میترسونه که اکه قطعا با اموزشهای استادم اشنا نبودم الان حال خوبی نداشتم اگر چه بهتره بگم اصلا جرات و جسارت استعفا نداشتم اما مرحله سختی سختی از امتحان الهی را دارم میگذرونم خیلی دارم تلاش می کنم یه وقتایی خیلی خوبم ولی یه وقتایی عجیب کم میارم مثل امروز که خدا جونم پیامو گرفت و گفت بیا کامنت سعیده را بخون و بهم گفت تو الان هیچ ایده ایی نداری نترس فقط توی مسیر بمون ایمان داشته باش همون خدایی که همیشه کنارت بوده و هدایت کرده بازم درها را برات باز می کنه اما امتن از این انسان عجول و فراموشکار
ولی خداراهزاران بار شکر بابت دوره اخسا لیاقت استاد چند روزه توی جلسه دو گیر کردم عجب جلسه عمیقی هست چقدر نکته داره و انگار استاد این جلسه را شخصا برای این روزای من ضبط کرده اخه چطوری خداوند آنقدر قشنگ همه چی را این پازلذبه این قشنگی وتظم کنار هم میچینه
ازت ممنونم سعیده جانم که صلاتت را اینجا انجام میدی ازت ممنونم که به خداوند وصلی و اینجوری حرفایی که من باید بشنوم را از زبان تو می شنوم
چطوری آنقدر قشنگ می نویسی خدارا هزار بار بابت وجودت کلامت و قلم زیبات شکرگزارم
خیلی دوستت دارم و من هم قبول دارم که انگار سالهای می شناسمت و دوستی عمیقی باهات احساس می کنم
خیلی مراقب خودت باش دخترای گلتو ببوس امیدوارم همیشه در پناه خدای مهربانم شاد و سلامت و سعادتمند و ثروتمند باشی دوست توحیدی من
نمیدونی که چقدررر با خوندن کامنت هات لذت میبرم و خدارو هزاران بار شکر میکنم بابت اینکه خواهری مثل تو دارم.
تمامی کلماتی که خداوند به قلبت الهام میکنه یک توحید خالصی درونشون حس میشه.
نمیدونم هروقت که کامنت رو میخونم اشک تو چشام حلقه میزنه.
دیروز داشتم کامنت های زیر این فایل رو میخوندم یکی از دوستان نوشته بود وقتی کامنت سعیده شهریاری رو خوندم گفتم برم کامنت آبجی رو پیدا کنم بخونم داشتم دنبال میگشتم یه حسی بهم گفت بزن بر اساس امتیاز زدم دیدم بله به به کامنت شما بیشترین امتیاز رو گرفته و سریع با ذوق شروع کردم به خوندن.
میدونی حسم بهم میگه خدا شمارو گذاشته سر راهم تا ازت توحید رو یادبگیرم تا با خوندن کامنت های شما توحید رو بهتر درک کنم.
خواستم ازت تشکر کنم که زیر تمامی این فایل ها یک رد پای زیبا از خودت به جا گذاشتی.
به نام خالق زیبایی ها
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی زیبا
سلام دوستان بی نظیرم در این سایت بهشتی
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
هر چقدر هم شکر خدارو به جابیارم بازم کمه از این مسیر زیبا که من وفرزندانم رو درش قرار داده
من همیشه دوست داشتم که همه کار وهمه چی رو خانوادگی انجام بدیم والان دقیقا با خانواده م در این خانواده ی بزرگ عباسمنش در یک مسیر داریم حرکت میکنیم ورشد میکنیم ومیبینم تغییرات درونی عالی رو که همیشه رویاش رو داشتم الهی شکر
چقدر این پروژه ی تغییر عالیه چه درس هایی که میشه ازش گرفت وچه یاداوری های قشنگی که برامون داره
اول توضیحات رو خوندم وبعد فایل رو گوش دادم دو جا وقتی داشتم می خوندم اشکم رو در آورد اونجایی که حمید عزیز بعد سقوطش توکوهستان از خدا یه استاد واقعی خواستن وگفتن چطوری با استاد اشنا شدن بیاد اوردم که وقتی در دوران کرونا من مریض شدم اونم به سختی ومن همش میگفتم نمی خوام اینجوری بمیرم نمی خوام زندگیم اینجوری تموم بشه ونمی خوام دیگه به این طریق گذشته زندگی کنم ومابقی عمرم رو اینجوری بگذرونم نمی خوام لحظه ی مرگم حسرت بخورم وخیلی حرف های دیگه
قبل ترها هم همیشه سوالم این بود خدایا چکار باید بکنم
تا زد ومن یه فایل از یه استاد دیگه گوش دادم وتغییرات درونی شروع شد به لطف الله تا یکی دو سال پیش رفتم که بعدش فهمیدم نه اینم اون چیزی نبود که من میخواستم وبعد کاملا هدایتی با سایت استاد عباسمنش اشنا شدم ودیگه بعد شنیدن فایلای ایشون هر بار بیشتر مطمن میشدم که اینه همینه مسیر درست (ان شاءالله به زودی نحوه ی آشنایی با این سایت بهشتی رو میزارم ببخشین کوتاهی کردم و تا حالا انجام ندادم)
ویه جا دیگه تو توضیحات این فایل که مهیار عزیز تو پارک جنگلی فریاد زدن واز خدا کمک خواستن دوباره یاد زمانی افتادم که دچار افسردهگی شده بودم تو ماشین داشتم می رفتم وبا گریه شدید فریاد زدم واز خدا کمک خواستم اون موقع هم من هیچی از قوانین والهامات وهدایت نمی دونستم وخدا کمکم کرد چند وقت گذشت نمی دونم یه بار به پزشک عمومی که رفته بودم بهمگفت خانم تو امریکا نمی دونم گفت پزشکا یا یه پروفسوری به این نتیجه رسیدن(این جریان مال تقریبا 30سال پیشه ومن الان 58 سالمه) که تو این بیماری فقط خود بیمار میتونه به خودش کمک کنه وشما هم فقط می تونی خودت به خودت کمک کنی ومن الان می فهمم که کلام خدارو از زبان این پزشک شنیدم واون یک جمله اهرمی شد برای من تا با یاری الله از اون وضعیت نجات پیدا کنم البته زمان برد چون تا من درکش کردم تا باورش کردم وعملیش کردم که البته تکاملی بود واین هارو الان می فهمم چون اون موقع همش رو ناخودآگاه انجام میدادم دیگه نتیجه آشکار شد وباز هم سپاسگزار پروردگارم هستم که هر موقع صداش زدم عاشقانه جوابم داد به کمکم اومد وکنارم بود
وچه زیبا با شنیدن داستان این عزیزان من هم بیاد اوردم زمان هایی که ناامید ومستاصل بودم وخداوند به کمکم اومد والان هم در این مسیر زیبا با این خانواده ی بزرگ عباسمنش که از همه سنی حضور دارن و بدونه اینکه همدیگه رو ببینن وبشناسن همفرکانس ،هم صدا صمیمیتی رو بوجود اوردن که هیج جا نمیشه نظیرش رو پیدا کرد
واستاد این روزی رویای شما بوده رویای قشنگ وبزرگی که با به وقوع پیوستنش باعث شدین هزاران هزار رویای قشنگ دیگه از انسان های بی نظیری که به این سایت اومدن تا تغییر کنن تا زندگیشون رو تغییر بدن به وقوع بپیوندد
خدا ازتون راضی باشه
به امید روزی که همه در یک جمع بزرگ در کنار شما استاد عزیز ومریم نازنین که به لطف الله باعثوبانی این امر عظیم شدین باشیم وچشممون به دیدارتون روشن بشه «الهی آمین »
در پناه الله باشید
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش
دوست دارم که همیشه حال دلتون بهترین باشه
استاد تو یکی از فایلها می گفت از داستان آشنایی بچهای سایت رو یک جا جمع کنی یک مورد مشابه مثل هم پیدا نمیشه واقعا همین طور که می فرمایند
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط
من به نوبه خودم میخوام جریان دامادی وخانه دار شدنم رو بگم که خدا چه کارها که نکرد
من با دست خالی هم داماد شدم هم خانه دار اما همیشه پیش هرکس (مادر بزرگ خاله دایی عمو عمه )می رفتم می گفتن داماد شو پولش رو خدا می رسونه (باوری که خیلی اعتقاد داشتن قدیما)
و منم دل زدم به دریا وخدا حرکت کردن من رو دید شود آنچه که می خواست بشود (اما لازم به ذکر است من ماهی 80 هزار تومان حقوقم بود سال 86 که داماد شدم که همش به لطف و کرم خودش بوده )
واما خانه باز همانها دوباره گفتن پول خانه رو خدا می رسونه تو قدم بردار و منم با خرید زمین اولین قدم رو برداشتم و وقتی خدا تعد من رو دید بازم همان شد که باید می شد به غیر از این از خدا نمیشه توقع دیگری داشته باشی
واما قدیمیا بعضی باورهای نابود کننده هم داشتن که فقط باید از سپیده صبح تا غروب خورشید جون بکنی برای روزی زن و بچه هات و چند 10 سالی با این باور زندگی کردم وچند بار هم چک لگد خوردم از جهان اما به خودم نیامدم تا پارسال که با یک چک لگد به خودم آمدم و دیدم که این طوری دیگه نمیشه و با استاد زمانی که خواستم تغییر کنم آشنا شدم (من قبلاً از پسر خالم استاد رو به من گفت یکی هست با قرآن خیلی زندگیش تغییر کرده اما من به خاطر مدارم گفتم مگه میشه مگه داریم ولی حالا می فهمم که بله میشه تو بگو وخدا میگه کن فیکون )
با سپاس از استاد عباس منش و دوستان که خیلی عالین
به نام خداوند زیباییها
سلام به استاد عزیزم
و همه دوستان هممسیر
من سال 1402 بود که وارد این سایت الهی شدم.
دلیلش این بود که تضاد و اوضاع بدی داشتم که خودم به وجود آورده بودم
خیلی برام سخت بود
همون موقع تو اون اوضاع نگرانی
شروع کردم هدایتی کتاب جول اوستین رو میخوندم.
بعدش اومدم با کوین ترودو آشنا شدم
و برنامه اون رو کار کردم.
و به خودم میگفتم مشکل من چیه.
در همون روزها با یه فرد هدایتی تو تلگرام
که شماره یه مربی یا به قولی مربی کوچینگ رو قرار داده بود
آشنا شدم
و من زنگ زدم بهش.
بهش گفتم
من خیلی مشکلات سرم اومده و مشکلم چیه.
تو موقع تماس صدا قطع و وصل میشد
و چند بار تو جاهای مختلف زنگ میزدم،
صدا قطع میشد در حالی که انتن گوشی پر بود.
و من ازش یه جمله شنیدم:
نمیدونم خودباوریت شاید مشکل داره.
و من فکر کردم خودباوریه چیه
و جوابی نداشت ذهنم براش.
و رفتم تو سایت و اینترنت گشتم
و اتفاقاً سایت استاد میومد
ولی نمیرفتم.
که به خودم گفتم پسر
بیام ببینم جوابش چیه.
و اومدم و سایت رو دیدم
و ثبتنام کردم
و با جریان موج هدایت همراه شدم.
تمرین این قسمت:
لطفاً در کامنتها
یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید
که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید.
سپس بنویسید:
امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید،
چطور میتوانید از «باور» و «اعتمادبهنفسی»
که از آن موفقیت به دست آوردید،
به عنوان یک «سکو»
برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید
استفاده کنید؟
تو زندگیم چندین کار بزرگ انجام دادم از تغییر عادتی.
از نظر فکری اما
چیزی که خیلی برام الهامبخشه و بهم انگیزه میده،
داستان لاغری من هست.
میتونم بگم
داستان وزن کم کردن و لاغری من
نقطه عطف زندگی من هست.
من از بچگی تپل بودم
و تا سن 27–28 سالگی همینطور چاق بودم.
آرزوی زندگیم این بود که
لاغر شدن چه شکلیه و میخواستمش
اما انگار تو این سالها برام دستنیافتنی بود
و ازش دست شسته بودم.
و بعد طی یه بازخوردی که از یه آدم غریبه گرفتم،
اومدم و شروع کردم به ورزش کردن
و طی مدت کوتاهی
بسیار بسیار لاغر استخونی شدم
که شناخته نمیشدم.
و نتیجه
یه شگفتی و معجزهای برام داشت
که ذهنیت منو در مورد خودم متحول کرد.
مثل بمب اتم
باورهام رو منفجر کرد.
که من میتونم هرکاری بکنم
و من ابرقهرمانم
و پر از قدرت و عزتنفس بودم.
و
خیلی با آدمهای جدید آشنا شدم
و ورزشکارا منو میشناختن
از سمت ادم ها تشویق میشدم.
حالا تا قبل اون
من یه بیعزتنفس بودم
که میرفتم شغلهای کارگری و کارهای سنگین انجام میدادم
و 27 سال
یه زندگی تکراری رو
که هر روزش مثل هم بود
تکرار میکردم
و حالم بهم میخورد ازش.
بعد این لاغری
من مملو از حس اعتماد به نفس بودم
و همون موقع پیشنهاد کاری شد
و رفتم تو یه کار راحت و پشتمیزنشینی
و همزمان دو تا کار سبک رو انجام میدادم
و دو تا حقوق جدا میگرفتم.
در واقع سرِ کار
بیکار بودم
و فقط دمنوش میخوردم
و تو محوطه میگشتم
و حقوق میگرفتم
و هر وقت دوست داشتم
کارم رو تعطیل میکردم.
و بعدش با یه آدم مولتیمیلیاردر آشنا شدم
و پیشنهاد کاری برام اومد
و رفتم اونجا کار میکردم
و چندین پله محیطش
از کار قبلم بهتر بود
و با چالش مهارتهام تقویت شد.
و اینجا بود که احساس کردم
بازم میخوام بهتر بشم
و من میخوام زندگیمو تغییر کنم
و مصمم و جدی شدم
و برنامه دقیق ریختم
و میرفتم کتابهای انگیزشی میخریدم
و صبحها ساعت 3.5 صبح بیدار میشدم
و روی ذهنم کار میکردم
و میرفتم سر کار
و بعد کار
میاومدم باشگاه
و بعدش بازم شروع میکردم
تا اخر شبکار کردن رو ذهنم
و مثل خوره بدون خستگی
و خیلی با انگیزه بودم.
و دقیقاً یادمه
از اردیبهشت 98
زندگیم داشت عوض میشد
و به یک بیداری معنوی رسیدم
که بعدها علتش رو
تو کتاب «نیروی حال» اکهارت تله خوندم.
و زندگیم فوقالعاده زیبا شده بود
و باعث شد بخوام مهاجرت کنم
و رفتم تهران
و چیزهای جدید یاد گرفتم
و پیشرفت کردم.
الان که فکر میکنم
در این مسیر که شروع اعتماد بنفس بود
چقدر باعث شد خودمو بشناسم
تغییر کنم
با دستاوردها
هی اعتماد به نفسم بره بالاتر
خودمو تجربه کنم
و بهتر بفهمم که کار
خصوصیات مورد علاقهم چیه
درآمد دلاری رو بشناسم و بگیرم
و بینهایت چیزی که یاد گرفتم.
مرسی که با پرسیدن این سوال باعث شدین
به گذشته برگردم و نقطه شروع دستاوردهام رو مرور کنم
تو خود قدرتِ عالمی، خود را نشناختی
خود را که شناختی، خدا را شناختی
به نام رب مهربانم و صاحب عزت و فراوانی
استاد من موفقیتی که داشتم
راجب به روابط هست
من در گذشته
روابط خوبی نداشتم
و جوری بود که همیشه
من با اعتماد ب نفس میرفتم توی رابطه
ولی ب مرور زمان
عزت نفسم کم و کم میشد
و رابطه با یه ضربه روحی بد تموم میشد
من کاملا باورم نسبت به روابط بد شده بود
و فکر میکردم همه ی مرد ها بدن
و من تو هر رابطه ای برم همینجوریه
حتی وقتی به ازدواج فکر میکردم استرس داشتم که قراره چجوری مردی بیاد تو زندگیم.
خلاصه به لطف الله من با این مسیر آشنا شدم
و با آموزش های شما استاد عزیز هروز روی خودم
و باورهام کار کردم
و توی همه ی زمینه ها تغییر کردم
و متوجه شدم که ایراد از طرف مقابل نبود
از عزت نفس من بود
بعد از خرید دوره عزت نفس کاملا تغییر کردم و روابط بهتر شد
و خداروشکر الان یه رابطه ی عالی دارم و پارتنرم هم با من هم مسیره
خدارو شاکرم برای وجود شما استاد عزیزم که زندگی منو تغییر دادین
این موضوع و این تغییر بزرگ در زندگیم که بخاطر تغییر باورهای من اتفاق افتاد باعث شد که ب خودم اعتماد داشته باشم
و بعد ازین موفقیت که در روابط بدست آوردم اعتماد بنفسم بیشتر شده و باور دارم و مطمئنم
چون تونستم این باورم رو تغییر بدم
میتونم توی همه ی زمینه ها تغییر کنم و موفق بشم
سلام و صد سلام به خانواده عزیزم
استاد عباسمش عزیزم عاشقتم
خانم شایسته عاشقتونم
که انقدر دست خدا شدید تا همه مارو با قوانین آشنا کنید
تو روز هایی از زندگیم هستم که …
نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم زنگیم شده ققط معجزات خدا فقط معجزاتی که از لحاظ قوانین فیزیک و منطق محدود انسانی هم قابل قبول و درک نیست
خدایاا شکرررتت تریلیون ها بار
من حدودا 3 سال پیش تبدیل به یه انسان وحشتناک چاق شده بودم قبقب داشتم جوری که انگار 4 تا گردن زاپاس دارم
شکم و پهلو و کلا بدنم که با پاندا کونگفو کار در حال رقابت بود خلاصه
مادرم هم اضافه وزن وحشتناکی داشت که با دوره قانون سلامتی آشنا میشه خریداریش میکنه و واقعا بعد از شش ماه معجزه رخ داد من تغییراتشو دیدم
من از تغییرات مادرم انگیزه گرفته خیلی زیاد اما قبلش به حدی از اضافه وزن رسیده بودم (قبلا هم تپلی بودم ولی نه انقدر دیگه) که موقع خواب قبقبم خفه ام میکرد و راه تنفسم رو بعضا میبست
خلاصه پتک دنیا صاف خورد وسط ملاجم
به خودم اومدم و اول از همه بجا شروع رژیم خاص یا ورزش یا حتی قانون سلامتی باورام رو نسبت به لاغر کردن تغییر دادم و بخاطر هم پتکی که خورده بودم و هم انگیزه ای که گرفته بودم و قدرت خیلی زیادی باورام رو تغییر دادم اونموقع 17 سالم بود و باورام رو تغییر دادم
و بعد از تنها یک هفته من 7 کیلو کم کردم
خب تغذیه ام هم تغییر کرده بود ناخوداگاه با اینکه هنوزم نوشابه و تنقلات میخوردم اما چون میزان خوردنم کم شده بود وزنم راحت تر کم شد
خلاصه بعد از مدتی بخاطر تغییر باورام ناخوداگاه به ورزش هدایت و علاقه مند شدم و تو خونه شروع کردم به ورزش کردن که وایی خدا همینکه شروع کردم وومدم به جای غر زدن توی خونه با لوله آب هالتر ساختم برای خودم و از وزنه های قدیمی پدرم استفاده کردم و ورزش کردم
و همین ادامه دادم باعث شد پدرم دست خداوند بشه و برام میز چند کاره هالتر و میله نسبتا حرفه ای هالتر بخره تا کارم راحتتر شه
خلاصه هر چقدر با رام قوی تر میشد نتایج لاغریم بیشور میشد و هر چی نتایجو میدیدم و بهش توجه میکردم باورام هم قوی تر میشد و هم بدن عضلانی تر شد و هم قدم کمی بلند شد و هم لاغر تر شدم
خلاصه بعد از مدتی خیلی لاغر شدم از وزن 118 به
90 یا 92 کیلو رسیدم و بعد هدایت شدم و منم رژیم فستینگ استاد رو از مادرم یاد گرفتم و انجام دادم
و بعد از مدتی بد یک فستینگ سه روزه(البته بدنم اماده شده بود و تکامل طی شده بود) تنها 3 روز !
من از 92 حدودا به 86 کیلو رسیدم
این نتایج ادامه داشت تا هدایت شدم به روش ها و متود های خاص برای لاغری صورتم و زاویه فک و الان بجاری یه گردن 4 لایه یه گردن عضلانی و زاویه فک زیبا دارم بدون هیچ عمل جراحی خدایا شکرت و من تونستم واقعا
و یانکه یه بار هم اخیرا من توی قصیهقدم مشکل داشتم و رشد قدیم متوقف شده بود و بخاطر باورای اشتباهم بود در واقع در صورتی که فکر میکردم این نهایت رشد قدمه
قدم حدودا بود 175 سانتی متر خلاصه
به متود های خوب علمی و باورهای درستی رسیدم و هدایت شدم به ورزش های خاص و استفاده درست تر از رژیم فستینگ و مکمل های تقویتی طبیعی
و در کمال تعجب بعد از یه فستینگ تقریبا سه روزه دیگه که روز های دیگش هم 23 به 1 بودم
و در کل در 10 روز من هم از 88 کیلو به 84 کیلو و
از 175 ساتتی متر به 179 سانتی متر رسیدم
و اینا واقعا فقط نتیجه ایمان و عمل به هدایت ها و تغییر باور هام بود
من الان 21 سالمه و خداروشکر در خیلی زمینه ها پیشرفت کردم اما چنتا از بزرگتریناش که لاغریم خداروشکر الهام بخش دوستان نزدیکم هم بود
رو تواستم با خوانواده عزیزم و استاد عزیزم دلم و مریم خانم عزیز در میون بزارم خلاصه که بقول بر بچه ها
دوستان عزیزمون برایان و خانوادش سید و مری عاشقتونم بی نهایت
این کامنت کامنت من روی جلسه 32 روانشناسی ثروت 1 هست و خیلی ربط به توضیحات استاد عزیزم داره که دوست داشتم اینجا هم کامنتش کنم
درود خدمت شما استادعباس منش عزیزم
خدا قوت و ممنونم از این جلسه ی فوقالعاده
استاد عزیزم خبرهای خیلی خوبی دارم خدا رو صد هزار مرتبه شکر
استاد عزیزم این روزها هدف و تمرکز من روی دوره دوره فوق العاده روانشناسی ثروت یک است جلسه اول همین دوره سه هدف که برام بینهایت ارزشمند و مهمه رو انتخاب کردم من طبق روال همیشه سه هدف ، اول دوره به لطف خدا انتخاب میکنم شروع دوره 29 فروردین 1404.
هدف اولم یک زمین مسکونی فوق العاده برای ساخت و ساز آپارتمان بخریم
هدف دومم یک ماشین هایما ی فوق العاده بخریم
هدف سومم مسافرت فوق العاده خانوادگی به خارج از کشور در سال 1404 داشته باشیم
استاد عزیزم به لطف خدا و با ماندن در مومنتوم مثبت به خواستههای اول و دومم خدا را شکر رسیدیم
خواسته اولم که خرید یک زمین فوق العاده برای ساخت و ساز بود به لطف خدا یک زمین 240 متری فوق العاده در یک لوکیشن خیلی خیلی عالی خداوند برای ما خرید به راحتترین شکل ممکن خریداری شد چون درصد زیادی از پولش رو با یک از واحدهامون تهاتر کردیم و مبلغ باقیمانده هم نقدی و مبلغی هم برای نقل و انتقالات در دفترخانه دادیم و سند گرفتیم
خدا رو 100 هزار مرتبه شکر در هفدهم شهریور 1404 به این خواستم رسیدم
خواسته دومم خرید ماشین هایما بود از اونجایی که برای خرید زمین هزینههام زیاد شده بود و پولم به هایمای کارکرده میرسید و ما همیشه در 95 مواقع ماشین صفر میخریم به خاطر همین برنامه یک دنای صفر پلاس اتوماتیک فول آپشن گرفتیم و خیلی خیلی ازش راضی هستیم و چیزهایی که از یک ماشین مثل صندوق عقب بزرگ و فضای باز زیاد ،زیبایی ،امنیت و قدرت رو نیاز داریم رو داره با اینکه یک ماشین دنای مدل 1398 دیگه هم داریم و بدون فروشش خرید کردیم خدا را شکر در نوزدهم شهریور 1404 به این خواستمون رسیدیم
استاد عزیزم الان برای بارهای زیادی هست که دارم روانشناسی ثروت 1 رو مرور میکنم و این مرور کردن هر روز و گوش دادن به فایلهای شما به صورت هر روز و همیشگی غذای ذهن و باورهای من هست و حتی با اینکه به لطف خدا اهدافی که با شروع دوباره این دوره انتخاب کرده بودم رسیدم و حدوداً جلسه دهم بودم که چند موفقیت خیلی بزرگ کسب کردیم و اون هم خرید زمین و خرید ماشین فوق العاده بود که در این زمانها ما همیشه یک جایزه خیلی خوب به خودمون میدیم و هر کس هرچی دوست داشته باشه خرید میکنه و جایزهای که من به خودم دادم خرید دوره روانشناسی ثروت 3 بود که بسیار بسیار خوشحالم و خیلی خیلی علاقه داشتم زمانی که نتایجی که مد نظرم بود رو بگیرم ، بعدش روانشناسی ثروت 3 رو بخرم وشروع کنم و با اینکه دوره رو خریدم و با اینکه به نتایجی که توی ذهنم بود رسیدیم اما دوره روانشناسی ثروت 1 که خیلی بینظیر و فوق العاده هست رو دارم ادامه میدم تا جلسه آخرش که تموم بشه و بعدش شروع به گوش دادن روانشناسی ثروت 3 کنم بینهایت خداوندم رو شکرگزارم که زمانهای فوقالعادهای رو در طول روز به من میده تا بتونم روی ذهن و باورهام کار کنم
عزیزم چه جمله قشنگی گفتید که همیشه خواستههای ما جلوتر از داشتههامون هستند و این رو باید با آب طلا نوشت
استاد عزیزم واقعاً ما داریم چیزهایی در زندگی دریافت میکنیم که قبلاً فرکانسش رو فرستادیم و این چیزیه که هیچ کسی نمیتونه منکرش بشه و ذهن من به شکلیه که نیاز هر روزه به کار کردن روی خودش رو داره وگرنه آگاهیها رو یادم میره و ذهن شروع به منفی بافی میکنه
استاد عزیزم گذشته من هم مثل شما خیلی به سختی گذشته من که در 20 سالگی شاید برای اولین بار کباب کوبیده خورده باشم الان به شکلیه که حدود یک کیلو گوشت رو چون در قانون سلامتی هستیم به صورت خیلی عالی خودمون خرید میکنیم و درست میکنیم انقدر هر شب کباب کوبیده خوردیم که بچههای ما از کباب خیلی لذت میبرند و خیلی دوست دارن که همراه من بیان و کباب بزنیم چون تمام کارهاشو خودمون در خونه انجام میدیم و خیلی لذت بخش شده و تک وعده هستیم خدا رو بینهایت به خاطر ثروت فوق العادهای که در زندگیمون هست شکرگزارم ثروتی که به لطف خداوندم هر روز داره بیشتر و بیشتر میشه
ما هم به لطف خدا مسافرتهای خیلی زیاد و طولانی رو میریم و عید سال گذشته بود که حدود 25 روز در مسافرت فوق العادهای به دور ایران بودیم چون مسافرتهای زیاد و طولانی میریم یکی از لذتبخشترین کارهایی که میکنیم اینه که خانواده خودمون چهار نفره مسافرت میریم خدا را شکر
استاد عزیزم برای اولین بار که از شما شنیدیم که میشه هم کار کرد و هم تفریح کرد و هم در تفریح درآمد داشت و یا خواب باشی و درآمد داشته باشی هیچ ایدهای در کارم برای این نوع درآمد نداشتم و به لطف خدا کارهای ما به شکلی پیش رفت که بخاطر بینهایت باری که بهش فکر کردیم و چقدر انرژی براش فرستادیم در هر لحظه و هر ثانیه کسب و کار ما داره رشد میکنه و خیلی از درآمدهاش اصلاً نیازی به حضور فیزیکی و یا بودن اونجا نداره و همیشه در حال رشد کردن هست و خیلی هم بیشتر داریم بهش فکر میکنیم که بهتر و بهتر هم بشود به امید الله مهربان
استاد عزیزم خیلی خیلی فوق العاده فاصله بین افراد رو به ما فهموندید و بینهایت علاقه به این دارم که جز اون یک درصد افراد جامعه باشم که متفاوت فکر میکنند و متفاوت عمل میکنند و 100 درصد که نتایج فوق العاده و متفاوتتری و سبک زندگی خیلی متفاوتتری خواهند داشت خیلی خیلی بهش نزدیک هستیم و به امید خدا برای ما هم اتفاق میافته خداوند رو همیشه برای هر چیزی که در زندگیم اتفاق میافته شکرگزارم
مورخ 8 آذر ماه 1404
انشالله در پناه فرمانروای کیهان همیشه در اوج سالم سلامت ثروتمند قدرتمند لیاقتمند و خوشحال باشیم
بدرود
به نام خداوند هدایتگر.
خدایا من هر آنچه دارم از آن توست.
سلام.
من هم دقیقا برهه ای از زندگیم مثل آقا مهیار فکر میکردم که دارم روی خودم و باورهام کار میکنم.
فکر میکردم فقط فایل های استاد رو گوش کردن و هیچ عملی نکردن بهش هم میتونه منو به موفقیت برسونه.
با اینکه دوره هایی از استاد رو داشتم ولی هیچ تعهدی نداشتم که روی خودم به صورت اصولی و تاثیرگذار کار کنم.
تا اینکه جهان با چک و لگد منو مجبور به تغییر کرد.
شرایط مالیم به شدت بد شد و من هیچ راهی جز تغییر نداشتم.
هیچ درآمدی نداشتم.
ورودی و خروجی های زندگیم هیچ منطقی باهم نداشتند.
اگر مبلغی وارد زندگیم میشد بخاطر باورهای افتضاح و خرابم صرف هزینه های بی مورد و بی مصرف میشد.
با درک این وضعیت تصمیمات قاطعی گرفتم.
اولین و مهم ترین و تاثیرگذار ترین تصمیم:
ارتباط خودمو با آدمهایی که فرکانس منفی داشتند قطع کردم.
شماره تلفن هاشون رو حذف کردم و تصمیم گرفتم هیچ شماره ناشناسی هم جواب ندم.
تصمیم گرفتم تا مدتی نه مهمانی بدهم و نه جایی بروم.
هدف این بود که پولی که در اختیار دارم برای بهبود زندگی خودم هزینه کنم.
و هدف دوم از این کار این بود که ورودی های مثبت به ذهنم بدهم.
تصمیم بعدی که گرفتم تمام شبکه های اجتماعی رو حذف کردم (واتساپ، اینستاگرام) و فقط توجهم رو روی سایت عباسمنش گذاشتم و از مباحث سایت برای ورودی مثبت ذهنم استفاده کردم.
تصمیم بعدی که مهمترین تصمیم بود.
تمام آرزو ها و خواسته هایم را در دفترم نوشتم.
تمام چیزهایی که احساس میکردم با وجودش راحت تر زندگی میکنم.
و با احساس خوب شروع به بمباران کردن ذهنم کردم.
نتایج کم کم شروع به تغییر کرد.
اوایل ورودی کم بود ولی من ادامه دادم.
با همان ورودی کم توانستم وسایل مورد نیاز و اساسی زندگی ام را تهیه کنم.
ایده ای که قبلا بهم الهام شده بود و قدم کوچکی هم براش برداشته بودم به جریان افتاد و مبلغ 180/000/000 میلیون تومان به حسابم واریز شد.
تک تک اهدافی که مشخص کرده بودم در حال تیک خوردن بود.
و آرامش عجیبی کل زندگی ام را فرا گرفت.
به طوری که هیچوقت در تمام این 21 سال عمرم در این حد آرام نبودم.
احساسم فوق العاده عالی بود.
و بعد از این نتیجه فوق العاده من هرروز با همسرم راجب این نتایج صحبت میکنیم و قبل و بعد از تغییر را به یاد می آوریم و به ما انگیزه ی بیشتری برای تغییر میدهد.
امروز هم دوباره تصمیم گرفتم این روند را تکرار کنم و هدف های جدیدی تعیین کردم.
الان این مسیر خیلی راحت تر و آسانتر است. چون من از این مسیر نتیجه گرفته ام و هیچ مقاومت ذهنی ندارم.
کاملا راحت میتونم مسیر رشد قبلیم رو سکو و پایه ای برای پیشرفت های بعدی در زندگیم کنم.
درود بر همه دوستان و عزیزان و هم فرکانسیهای عزیز دلم و استاد بسیار گرانقدر به همسر بسیار نازنینشان مریم خانم شایسته از خداوند باری تعالی بسیار سپاسگزارم که من رو در این محیط امن الهی قرار داده تا بتونم با قدمهای کوچک و بزرگ متعهدانه خودم رو در درجات عالی انسانیت عشق محبت و صمیمیت رشد بدم
بسیار سپاسگزارم که میتونم در این زمان و مکان دیدگاه خودم رو درباره این قسمت از پروژه زیبای تغییر را در آغوش بگیر به اشتراک بزارم
دقیقاً این دوستمون که درباره اینکه دوست داشت خدا رو پیدا کنه و و حیاط مذهبی دنبالش میگشت و نتونست پیدا کنه ریشه در گذشته من هم داشته به طوری که من هر هفته تمامی روزها رو توی همه هیئتها بودم و حتی راضی نمیشدم میرفتم به هیئتهای بزرگ تهران با مداحهای بزرگ تا حدی که سری اتفاقات رو داخل هیئتها میدیدم و واقعاً دیگه آروم آروم داشتم از کل این مباحث زده میشدم و حتی دیگه به جایی رسید که خدای خودم رو هم منکر شده بودم و تمامی اهل بیت رو نیز دیگه قبول نداشتم با یه همکاری آشنا شدم که برام کار میکرد که اون هم تو همون مسیر فرکانسی من بود و بدتر از همه شده بود و من رو داشت با اطلاعات علمی درست یا غلط کوانتومی که خدا رو نهی میکردند به نقطه کافری بسیار زیادی نزدیک میکرد تا جایی که دیگه مغزم داشت متلاشی میشد دیگه بیخیال شدم و فقط گفتم من فقط با خودم ار دارم و دیگه با هیچ کسی کار ندارم و داخل هیچ مباحثی نمیشم و هیچ چیزی رو قبول ندارم ذهنم آروم شده بود ولی یه نقطه خالی توی زندگیم که خیلی هم دوست داشتم از ه خالق پرش کنم که بتونم بهش تکیه کنم رو احساس میکردم و همون موقعها بود که یه همکار دیگهای اومد پیشم و داستانمو براش تعریف کردم و اون منو بسیار غیر منتظره با سایت بسیار عاشقانه استاد عباس منش عزیزم آشنا کرد یه سری فایلهای رایگان رو بهم معرفی کرد که در مورد قرآن بود چون من فقط برام قرآن ارزش داشت تا اون موقع چون چیز دیگهای رو قبول نداشتم و صحبتهایی که شما کردین منو به الله خودم نزدیکتر کرد و آروم آروم خودم رو در مسیر عشق الهی در کنار شما عزیزان پیدا کردم دوره 12 قدم رو تا قدم پنجم پیش رفتم و من هم مثل اون دوست عزیزمون ار روزمرگی شدم و الان یک ساله که اتفاق خاصی در زندگیم نیفتاده و قدمها رو دیگه ادامه ندادم و حتی از قدم یک تا پنجم را طوری پیش میرفتم که حتماً قبل از روز سیام بتونم تخفیف 40 درصدی رو بگیرم اصلاً انگار برام مهم نبود که باید متعهدانه پیش برم فقط دوست داشتم حتماً به اون تخفیف که مغزم درگیرش شده بود برسم و زیاد خودمو درگیر تمرینها نمیکردم و الان یک ساله که از اون موقع میگذره و من از اسم پروژه تغییر را در آغوش بگیر بسیار دچار سرخوردگی شدم که چرا نتونستم تغییرم رو ادامه بدم من که بسیار خوب دگرگون شده بودم و شروع کرده بودم
من پروژه تغییر را در آغوش بگیر را از فایل اولش شروع کردم و تغییرات کوچکم رو دوباره در جلوی چشمهایم دیدم من وارد یه شغلی دوست داشتنی شدم که عاشقانه انجامش میدادم و باز هم دچار روزمرگی شدم و کار داشت میخوابید تا جایی که دوباره این تغییرم رو جلوی چشمانم دیدم که باید تغییر کنم و از خدای خودم خواستم که من رو یاری کنه و دوباره یه اتفاق عالی پیش اومد و پروژهها از سر گرفته شده و من منتظر تغییرات بزرگ دیگهای هستم و از خداوند متعال یاری میجویم که من رو کمکم کنه که بتونم متعهدانه با عشق قط به تمرینهایی که استاد عزیزم گفته پایبند باشم تا بتونم تغییرم رو جلوی چشمانم ببینم از شما بسیار سپاسگزارم استاد عزیز مهربانم و از خداوند برای شما و همسر نازنینتون و همه دوستان خوبم در این جمع بسیار عاشقانه طلبه سلامتی عشق ثروت و شادی روزافزون رو دارم.
سلام به استاد عزیز دوست داشتنی و خانم شایسته گل و دوستان هم مدار .
من یک موفقیتی که میخواهم این برایم خودم باز گو کنم این هست که هر کس هر کاری برایم انجام میدهد سپاس گذار باشم این کار هم باعث خوشحالی خودم میشود و طرف مقابل مثلا بابت هر کار کوچکی که کسی برایم انجام میدهد ممنون میشوم من یادم میاد قبلا اصلا این طوری نبودم و از زمانی که دارم این کار رو انجام میدهم خیلی اتفاقات خوب و هماهنگی برایم رخ میده این واقعا یک رد پای خوبی هست که میتونم برای خودم بجا بگذارم . و من یک دفتری دارم که از چند سال قبل خواسته هایی که میخواستم رو داخلش نوشتم و الان که نگاه میکنم میبینم که بهشان رسیدم یکش خرید ماشین یا داشتن کسب کار خودم و واقعا خیلی احساس خوبی بهم دست میده که میبینم بهشان رسیدم و همین باعث میشه در این مسیر الهی بمانم و حرکت کنم و هر وقت به مشکلی برخورد کردم بیاد اون موفقیت های قبلی ام بیافتم خیلی لذت برم واقعا خیلی فایل عالی و تاثیر گذاری بود ممنون و سپاس گذارم هم از دوستان گل هم از استاد دوست داشتنی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ ۖ وَمَنْ تَوَلَّىٰ فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظًا(80 نسا)
هر که رسول را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، و هر که مخالفت کند،ما تو را به نگهبانی آنها نفرستادهایم.
=====================================
سلام استاد جان
این کامنت رو در حالی مینویسم که هنوز چند دقیقه نمیشه شما این فایل رو آپلود کردید.
مطمئن بودم فاصله ی بین فایل ها هرچقدر طول بکشه،برای من هدایت داره…
استاد همین الان فایل (هدفگزاری و تاثیر آن در زندگی) روی فایل های پیشنهادی سایت هست.
و من داشتم کامنت خودم رو در 27 اردیبهشت ماه 1402 میخوندموغرق در فرکانس اون کلمات شده بودم:
استاد این سعیده ای که داره برات مینوسه،جریان انتقالیش که همش با هدایت بوده،تو خونه ی آخر استپ خورده!
احساسم شبیه وقتی که سایتتون رو فیلتر کردند!
شبیه وقتی کارت بانکیتون دیگه کار نکرد و بهتون الهام شد دیگه باید برید!دیگه وقتشه !…
با اینکه هیچ ایده ای ندارم قراره چه اتفاقی بیفته!نمیدونم تکلیف من و دخترا و همسر چی میشه و به کجا ختم میشه ولی ایمان دارم داره یک اتفاقات عالی میفته که من ازش بی خبرم
تنها کاری که باید بکنم اینکه روی ریل بمونم و بزارم قطار هدایت درست برونه وببره اونجایی که باید …
باید پارو نزد وا داد،باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
و شگفت زده از خودم پرسیدم دختر تو با چه ایمانی این جملات رو نوشتی و توی سایت ثبتش کردی درحالیکه هیچی از قدم بعدی معلوم نبود و اوضاع کاملا داشت نشون میداد همه چیز خراب شده و هیچ چیز دیگه درست نمیشه…؟!
ایمان،ایمان،ایمان…
سعیده روی ایمانت بیشتر کار کن.
بعد دوباره جلسه 18 دوره ی هم جهت رو گذاشتم وشما داشتید میگفتید: ایام الله رو به یاد بیارید،ایام الله زمانی که خدا کمک کرد،خدا در هارو باز کرد،خدا موسی رو فرستاد و قوم رونجات داد…
همون لحظه دیدم بنر سایت عوض شده:
گام 15: چگونه دستاوردهای گذشته خود را به اهرمی برای موفقیتهای جدید تبدیل کنیم؟
شوخیه مگه؟!مگه داریم اصلا؟!مگه میشه؟!
خدا انقدر هوشمند؟! انقدر سریع الحساب؟!انقدر شنوا؟!انقدر بینا ؟!
به خدا قسم تمومنگرانی های من،خود من،شخص من ازون کد خرابی توی ذهنم نشات میگیره که یادش میره خدا هوشمنده،یادش میره خدا جواب میده،یادش میره جریان دائمی هدایت رو…
همین کد رو من بتونم دوباره مثل سال اول دانشجوییم درست کنم،من بازی رو بردم،اصلا نگرانی در این حد نمیاد که من بخوام تایم اوت بگیرم.
همه چیز ایمانه،همه چیز باوره،همه چیز یقین قلبیه.
استاد تو جلسه 2 قدم5 میگن : از موفقیت هاتون پله بسازید برای ایمان بیشتر،بگید همون خدایی که این کارهارو انجام داد بقیه ی کارهاروهم انجام میده،استاد میگن من به عزیزدلم گفتم قضیه ی سفارت آمریکا رو ما باید هربار به خودمون یادآوری کنیم،اوضاع از جایی تغییر میکنه که تو فکرش رو نمیکنی.
به خدایی که میپرستم قسم میخورم کمتر از یک ماه بعد از،27 اردیبهشت ماه 1402،خدا یک دری رو برای من باز کرد که به عقل من که هیچ،به عقل جن هم نمیرسید.
بابا بازی همونه دیگه،من باید درست بازی کنم.
بازم به قول استاد جان توهمون جلسه: مگه اینکه یک جایی متوقف بشی بگی نه دیگه نمیشه،دیگه ازینجا به بعد خدا زورش نمیرسه…
چی شد که انتقالی ریجکت شده،بدون جایگزین موافقت شد؟!
چی شد که فاطمه جان وارد زندگی من شد؟!
چی شد که در جادویی کیش برای من باز شد؟!
چی شد که یک کارت بانکی اومده دستم که هرچقدر خرج میکنم به جای اینکه موجودیش کم بشه،بیشتر میشه؟!
چی شد که من از شیفت صبح و عصر وشب و اون حجم از کار و مسئولیت به آزادی زمانی رسیدم و دارم تو مسیر عشق و علاقه م حرکت میکنم؟!
چی شد که پدری که میترسیدم بهش نگاه کنم بهمون پیام میده دوستون دارم؟!
کی این کار هارو کرد؟!کی میتونست انجام بده؟!کی قدرتش روداشت؟!کی از دستش برمیومد؟!
خداست که کارهارو انجام میده.
خداست که بر هرکاری تواناست.
خداست که قدرتش رو داره.
خداست که دستش بالای دست همه ست.
میدونید استاد؟!من با جملات شما زندگی میکنم!
شما تو جلسه 2 هم جهت گفتید قانون برای شما هم هربار جدیده و باید یادآوریش کنید و این حرف شما ذهن من رو آروم کرد که ببین،فقط تو نیستی گاهی حس میکنی تو رها شدی،اگر قانون رو هربار به یادت نیاری،به راحتی فراموش میکنی که تویی که خالق زندگی خودتی.
شما تو جلسه مراقبه ی سپاسگزاری برای خداوند گفتید که:من باید ایمان به حضور تو را در قلبم زنده نگه دارم…
ایمان پایدار به حضور خداوند،این اون چیزی که من باید توی قلبم زنده ش نگه دارم!
شما تو توحید عملی 11 گفتید که: وقتی ایمان داری خدا هدایتت میکنه،احساس نمیکنی گیر کردی توی یک وضعیتی!همیشه یک احساسی هست که خدا کمکت میکنه و حتی اگر الان ندونی باید چی کار کنی،در موقع مناسبش بهت میگه.
شما تو جلسه 6 هم جهت گفتید که: آی ایها الناس!کار کردن روی قانون مثل غذا خوردنه،مثل آب خوردنه!باید همیشه تکرار بشه!
شما گفتید که طناب های عصبی اشتباه مغزتون رو باید اروم اروم تبدیل به نخ کنید تا بتونید قطعش کنید واین کار نیاز به تلاش مضاعف داره.
من باید بارها این قوانین رو با خودم تکرار کنم،هربار باید اصل رو به یاد خودم بیارم،اصلی که من رو به این مدار رسونده،نه حاشیه هایی که هیچ اهمیتی نداره!
من باید حواسم باشه دوباره کد نویسی های ذهنم رو توحیدی تر کنم،ازینم بیشتر،ازینم قوی تر،ازینم پر قدرت تر…
اون وقت دریافت میکنم،اون وقت بهم گفته میشه،اون قدم های بعدی رومیفهمم…
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است.
آره این شرایط خیییلی خوبه،خیییلی اوکازیونه،ولی اینجا موندن مردابه،این زندگی پسند من نیست!
با تموم آزادی زمانی،با این عزت و احترام،با این روابط فوق العاده،با این رفاه مالی…
من زمانی احساس خوشبختی میکنم که دارم ارزش خلق میکنم،دارم حرکت میکنم دارم پیش میرم و سدهای بیشتری رو میشکنم…
نتیجه ی بیشتر میخوام؟!تعهدمروبیشتر میکنم،هماهنگیم رو با خدا بیشتر میکنم،ایمان وتوکل و عزت نفسم رو بالاتر میبرم…
به قول استاد تو جلسه 6 قدم7: کل بازی همینه!برای حرکت کردن ترس هات رو تبدیل به ایمان کن!مابقی کارهارو خدا انجام میده…
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
این کامنت اول کاملا هدایتی و برای جهت دهی آگاهانه ذهنم به سمت قدرت برتر نوشته شد،انشالله اگر خدا کمکم کنه بعد از نت برداری از فایل هم تمرین حل میکنم.
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
سلام سعیده
مینویسم شاید به کارت بیاد… به یه دلیلی این داستان یادم اومد. 5 آذر 402 من تو بیمارستان مواظب بابام بودم که از جو اونجا جونم به لبم رسید.
همونجا تو کامنتا نوشتم: سعیده شهریاری خدا به دادت برسه! اینجا دیگه کجاست؟ چه جوری تو محل کارت رو نکات مثبت تمرکز میکنی؟ اصن اینجا نکته مثبتش کجا بود؟
خدا رو شکر! انگار همون زحمات، همون تلاشها و همون هندزفری که همیشه تو گوشت قرآن پخش میکرد، حالا این داستانها رو به این خوبی برات روی دور انداخته.
امیدوارم اینقدر پولدار بشی که بعدها یه بیمارستان بخری و به بهترین و زیباترین شکل به مردم خدمات آلی ارائه بدی… چون این کار رو بلد بودی.
خدا برات بسازه انشالله.
سلام علی آقا،حالتون خوبه؟!روبه راهید؟! روبه رشدید؟! اوضاع استیبله؟!الهی صدهزار مرتبه شکر…
میگم تو کدام مدار سیر میکنید که هروقت من دنبال یک جواب کاربردی میگردم خداوند با دستان شما به من پاسخ میده؟!
میدونید؟!استاد تو جلسه 2 قدم 7 میگن:دنبال راه حل برای مسئله ی خیلی ناراحت کننده حال حاضرت نگرد که با این کار داری اوضاع رو بدتر میکنی،مثل اینکه ماشینت تو شن گیر کرده،گاز میدی بیای بیرون،10 سانت دیگه میری پایینتر!
این موضوع دقیقا پاشنه ی آشیل منِ کمالگراست که همه ش میخوام همه چیز رو باهم درست کنم!
هربار که ذهنم میره سمت یک جاااامپ بزرگ بعد چون نمیتونه قانون تکامل رو دور بزنه،چک و لگدی میشه سریع جمله ی شمارو تکرار میکنم:هربار یک ذره بهتر!
دیشبم دوباره ذهنم درگیر هارت وپورت کردن شد که تو نمیتونی راه حل پیدا کنی،اولش یکم چک و لگدی شدم بعد تصمیم گرفتم خودمو بزنم به بیعاری و برم دنبال شواهد باور فراوانی،یکی از چیزهایی هم که بهش علاقه دارم دیدن فیلم های پرواز های فرست کلاس دنیاست،خیلی باحالن،خلاصه دیشب که خودمو سرگرم کردم یکم این ذهن مبارک به حالت خنثی رسید،پیغام خداوند از دستان شما ظاهر شد.
تمرکز روی نکات مثبت!
یعنی چی؟!یعنی تا وقتی که فکر میکنی اینجا مردابه،به جای اینکه ازین مرحله پرواز کنی،بیشتر فرو میری،یعنی قشنگ خدا بهم گفت چرا داری پشت و رو بازی میکنی؟!
همونطور که تو بیمارستان بازی کردی،اینجا هم با همون فرمول بازی کن تا بتونم پروازت بدم!
خلاصه که از شما و از قلب سلیمتون سپاسگزارم که لطف کردید وبه ندای قلبتون گوش دادید و این پیغام روبرام نوشتید.
راستی تا حالا شده تو خونه تنها باشید،شب همه ی برق هارو خاموش کنید بخوابید،صبح که بیدار شدید ببینید لامپ روشنه ؟!:)
خدا با شما هم شوخی دستی میکنه؟!:) یا فقط روی من کِراش داره ؟!:)
از شمال تا شیراز دلبر، نور و رحمت و مودتوثروت الله (فِرام)روشنی قلبم (تو) خانواده ی بهشتیِ بردباریان
به امید دیدارتون در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام جناب بردبار دوست عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
شما برای خانم شهریاری گرامی پاسخ نوشتین ولی انگار برای من نوشتین
یعنی به شدت منو به فکر فرو برد
بعد از کلی فکر کردن به نکات مهمی رسیدم
اینکه من خودم با دست خودم نکات منفی برای خودم ساختم توی محیطم
در صورتی که سراسر محیطم مثبت و بهشتیِ
حالا جالبیِ داستان میدونین کجاعه جناب بردبار عزیزم؟!
اینکه این نکات منفی که من ساختم و بهش توجه میکنم شاید 2 سال باشه این دام و برای خودم ساختم ولی باید خیلی تلاش ذهنی بکنم تا بتونم بهش توجه نکنم
حالا شما فکر کن یکسری باورهایی که برای سالیان سال توی ذهن من هست چقدر تلاش نیاز داره تا تغییر پیدا کنه
حالا با فکر کردن به این موضوع میدونین چه چیزی تو ذهنم اومد
شبیهه این میمونه توی ذهن من یک تیم منفی و مخرب هست و یک تیم مثبت و سازنده
حالا منِ آوه هر چقدر بیشتر به نکات منفی و موضوعات نامناسب توجه میکنم تعداد تیم منفی ذهنم و بیشتر میکنم
بعد حالا که میخوام بیام این باورا رو از ذهنم بیرون کنم دوستان این منفی که باورهای منفی دیگه ی ذهنم هستن محکم دستش و میگیرن میگن عمرا بزاریم اینو از اینجا ببری
مگه اینکه از روی جنازه ی ما رد بشی بزاریم اینو ببری :))))
داستان شاید طنز شد ولی از نظر من همین شکلی باید باشه
چرا نمیزارن حالا؟!!
چون اگه از تعدادشون کم بشه
زورشون در مقابل تیم مثبت کم میشه و شکست میخورن
و برای اینکه شکست نخورن مقاومت میکنن تا خودشون و حفظ کنن
اگر منِ آوه بیشتر به موضوعات مثبت توجه کنم به تیم مثبت انرژی و خوراک میرسونم و تیمشون گسترش پیدا میکنه و در نهایت موفق میشن
چون بارها شده یکسری موضوعاتی رو من قبلا به نکته ی منفیش توجه میکردم ، از وقتی درک کردم من با هر چه اصرار توی این مسیر بیشتر این ناخواسته رو خلق میکنم اومدم توی دل همون موضوع منفی نکته ی مثبت پیدا کردم و به اون نکته ی مثبت توجه کردم
به وضوح دیدم توی ذهنم یه صدایی میگفت تو داری اشتباه میکنی اینجوری نیست ، نگاه کن اینکارو کرد ، نگاه کن اینجوری شد ، نگاه کن فلان و…
ولی من بهش توجه نکردم چون نمیخواستم دوباره اونو خلق کنم
جناب بردبار عزیزم ، عاشقتم
راستی خیلی از کامنت های شما درس یاد میگیرم و یکسری هاشون نیاره داره که بارها خونده بشه اسکرین شات میگیرم
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت این کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمندتون که این آگاهی ها رو تو وجودم زنده کرد
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو آرزومندم
در پناه خدا باشین همیشه
سلام مشتی! نوکرم.
چوبکاری کردی. من کوچیک شمام.
لطف و محبت عالی مستدام. چقدر خوشحال شدم که کامنتام بدرد شما خورده. ایشاللو، سلامت و خوش باشی کاکام.
میگما! من بودم عکس پروفایل خوشگلت رو خوشگل تر میکردم! نیشت رو باز کن، جون کاکو!
همچی بخند که من توشیراز خنده م بگیره. ممنونم که برام کامنت نوشتی.
انشالله لشگر منفی و مخرب ذهنت ، از شدت خنده، ناشی از عکس پروفایل جدیدت، خودشون بذارن برن! با خودشون بگن: این آوه، ما رو مسخره کرده؟ ما دیگه اینجو کاری نداریم!!
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی
سلام جناب بردبار دوست عزیزم عاشقتم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
نفرمایید تو رو خدا شما بزرگوارین عزیزم
راستی من به شّدت عاشق لهجه ی شیرین شیرازی ها و اینکه عاشق خود شیرازی های دوست داشتنی هستم
چطور میتونین انقدر دوست داشتنی باشین واقعا؟!!
جناب بردبار عزیزم والا خنده های من به زیبایی خنده های شما نمیشه
من بارها و بارها عکس زیبا و خفن شما رو دیدم و لذت بردم
انقدر انرژیش بالاعه که هر بار میبینمش لبخند رو لبام میاره
من بجاش گفتم جدی باشم تا این ابهت و جدیت و ببینن شاید تیم منفی اینجوری بترسن از روی ترس برن :)))))
نمیدونم انیمیشن Inside Out و دیدین یا نه
این کامنتی که نوشتم بصورت کاملا ناخودآگاه همون لحظه اومد که تیم منفی و مثبت ولی این انیمیشن دقیقا شبیهه همین کامنتی که نوشتم هست
بعد از دوباره خوندن این کامنتم یاد این انیمیشن افتادم
یک انیمیشن فوقالعاده پُر از درس و ارزشمندیِ
راستی من عاشق استایل نوشتاری شما هم هستم
خیلی تحسین برانگیزِ این توانایی ارزشمند شما
همیشه کامنت های شما برام مثل فیلمنامه میمونه :)
جناب بردبار عزیزم اگر امکان پذیره برای شما از این به بعد کامنت های طولانی تر بنویسین بزارین بیشتر لذت ببریم
سپاسگزارم از مهر و لطفی که توی کامنتتون بهم هدیه دادین
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم
خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه
سلام آوه ی عزیزوم، کاکو جون.
ها… اومدی نسازیا! قیافه ت جون میده بری ایکه باهاش سیر بخندی! مشتی.. مردونه، قوی!
اتفاقا چون مردونه و مشتی هسی، وقتی بزنی به شیطونی و مسخره بازی، یه آوه پیری نژاد خاصی تو چشات موج میزنه! حالو من گفته باشم!
اگه شیراز بودی، دم به دقه میومدم دنبالت میرفتیم پی مسخره بازی، عکستم ردیف میکردم… عامو بخند! بهت میاد جون کاکو!
هی بری منم انیمیشن درون و بیرون در نیار! اینا خوراک بچه هامه… منم گاهی وقتا باهاشون دیده م… ولی به این نتیجه گهربار رسیده م که… عامو ولوم کن!! :))))
خلاصه، من خود مسخره بازی رو هم به ابتذال کشیده م! خیلی حال میده جون کاکو! تو یه هفته به حرف من باش، اگه لشگر منفی ذهنت، جم نکرد بره، من اسم خودوم میذارم خانوم دوسی! خوبه!
خلاصه جدیش نگیر! خود منم خیلی جدی نگیر! نوشته هام هم شومو لطف داری، ولی کار خاصی براشون نمیکنم… خودشون از ناکجا آباد سر میرسن.
آوه! استادیوم فوتبال رفتی؟ اگه بودی، یه دل سیر میرفتیم استادیوم جیغ و داد میکردیم.. ایییییییی حال میده! ای ی ی ی حال میده!
خلاصه، خیلی مشتی هسی. کاشکی به لهجه ی خودتون چیز بنویسی.
منو به چالش بکش! بفهمم کجایی هسی!
هیچ جی جای لهجه ای رو نمیگیره که باهاش فکر میکنی!
باقی، بقایت.
سلام جناب بردبار عزیزم عاشقتم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
آقا زیر اون کامنت شما اجازه پاسخ به من داده نشد :)))))
اومدم اینجا برای شما بنویسم
نمیدونم چرا قسمت پاسخ نبود :)))
آقا موضوع نخندیدن نیست :))
اتفاقا من آدم به شّدّت خوش خنده و شوخ و شیطونی هستم
بزارین شما رو راحت کنم یک بمب انرژی خالص
میدونین چیه جناب بردبار عزیزم
من همینجوری خیلی خوش خنده هستم گفتم حداقل تو عکس یکم عادی بمونم
نه اینکه جدی و بد اخلاق و از این حرفا فقط عادی خالی :)))
قطعا دیدین از اون دسته آدم هایی که وقتی میخوان بخندن پَخشِ زمین میشن و از حال میرن؟!
من از اون دسته آدم هام اگه برم تو فاز خنده دیگه رو زمین پَخش میشم تا حدی میخندم که گاهی نفسم بالا نمیاد :)))))
حالا چشم سر فرصت یه عکس با خنده میزارم
من بدون شیطنت و مسخره بازی نمیتونم زندگی کنم
اصلا به شدت کودک درونم فعالِ
حتی از خود کودک ها گاها فعال تر
یه چیز میگم یه چیز میشنوین :))
بارها من رفتم مهمونی قرار بوده مثلا 2 روز برم شده 7 روز پدرم تو خونه میگه آوه نیست خونه ساکت و خلوتِ
وقتی هست شیطنت میکنه اصلا خونه یه جور دیگه ایِ
شده تا حالا توی یک محیطی که تازه برای اولین بار رفتم ولی بخاطر موضوع خنده داری که قبلش پیش اومده من همچنان خندیدم طرف شاکی شده فکر کرده موضوع خنده خودشه فکر کرده داریم مسخرش میکنیم :)))))
در صورتی که متنفرم از مسخره کردن دیگران
این داستان برای 6 ، 7 سال پیش :
یبار با دوستام بیرون بودم یه موضوعی پیش اومد یک سوتی خنده داری یکی از دوستام داد من اینقدر خندیدم روده هام درد گرفت نفسم بالا نمیومد :))))
بعد از اونجا رفتیم یکجایی که من اولین بار میرفتم بصورت ناخودآگاه یاد سوتی دوستم افتادم اینقدر خندیدم که اشکام همینجوری سرازیر شده بود :)))))))
بعد طرف هی مونده بود منو نگاه میکرد با تعجب بعد دیگه عصبی شد گفت آقا چرا اینقدر میخندی
من نمیتونستم توضیح بدم از بس داشتم میخندیدم دوستم سوتی رو توضیح داد طرف ترکید از خنده :)))))
گفت باشه حالا برو بیرون بخند تمرکز مارو بهم زدی یادم رفت چی داشتم میگفتم
:))))))
آره 2 بار استادیوم رفتم بنظرم به درد من نمیخوره چون از خود مربی تیم بیشتر حرص میخورم :)))))
شما گفتین به لهجه ی خودم بنویسم شما رو به چالش بکشم ، ولی شما با اینکار بیشتر منو به چالش کشیدین :)))))
برام خیلی سخته بتونم به لهجه ی خودمون بنویسم ولی تلاش خودم و میکنم
صحبت کردن با لهجه رو راحت تر میتونم تا حدود خیلی زیادی البته نه اونقدر غلیظ
عجب چالشی درست کردین جان خودم :))))
کنترل ذهن اینقدر سخت نیست برام که نوشتن به گیلکی سخته :)))))
می رگِ مجیک کولکازه بوخودا جانِ برار تا بِتانِستَم هَ ایبچه گیلکی شِمِه ره بینویسم
حالا خودا دانع که دوروست بینویشتم یا نه
ترجمه :
رگ مغز من گره خورد بخدا تا همین یزره گیلکی رو برای شما نوشتم جان داداش تا حالا خدا میدونه درست نوشتم یا نه
البته یسری جاها فارسی شد چون کلمه ی گیلکی شو بلد نیستم
تو گیلکی نمیتونستم جناب بردبار رو بنویسم مجبور شدم بنویسم جان داداش
بی ادبی منو ببخشین خلاصه
من اهل گیلانم ، بندر انزلی
صدای منو میشنوین از نزدیک ترین حالت به دریاچه ی خزر
در حدی که اگه یه شیرجه محکم بزنم داخل دریاچه هستم :))
البته هنوز صدا به صدا نمیرسه
نمیدونم مشکل از آنتن یا گیرنده :))
به امید خدا هممون فلوریدا در کنار استاد عباس منش عزیزم هستیم یه روزی
و دور هم از زیبایی های مسیرمون تعریف میکنیم و لذت میبریم
هر کی باید با لهجه ی خودش صحبت کنه البته تا بیشتر لذت ببریم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم
خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه
سلام آوه ی عزیزوم ، کاکو جون
وای! چقدر دوست دارم بشر!
عامو، تو خیلی ماهی!
من قربون بندر انزلی و استان گیلان برم، همیجوری!!
من اصلا آدم خندونی نبودم. اصلا این عکس، نصفش ادا بود، چون خانمم خیلی اهل خنده و شادی هست، این واکنشی بود به خواست ایشون، اون اوایل،ولی آهسته آهسته به حقیقت وجودی خودم تبدیل شد… حالا بیشتر وقتا این مدلی هستم.
اگه ذاتا خندونی، که خیلی خوش به حالته! نترس، بذار ما هم از خنده قشنگت لذت ببریم.
چقدر انزلی و تالش و ماسوله ول گشتم تو جوونیم. سال 82، بین 18 تا 22 آذر، توی یه پلاژی تو انزلی تلپ شده بودیم با رفیقام. اونا عکاس و نویسنده بودن، منم اون موقع کارمند لاستیک سازی… اینقدر کنار آب موندیم و توهم زدیم … رفیقام هر شب چراغای کشتی ها رو میدیدن و فکر میکردن باکوئه! (آخه تحت تاثیر وودکا بودن!) منم که هوشیار بودم، کارم این بود که اونا رو از آب در بیارم و ببرم تو پلاژ خشک کنم که سینه پهلو نکنن:))))
آقا خیلی لهجه تون معرکه ست! خیلی خیلی ممنونم که منو به چالش کشیدی.
خیلی دوستت دارم.
پیدا شدن تو، کادوی مخفی خدا به من بوده! ممنونم به خاطر وجودت.
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی.
سلام دختر خوبب
منم اومدم تو پاسخ به کامنتت بنویسم چون بازم با خوندنش از اول یه حسی میگفت بدو زود بخون بعد بنویس
کامنتت تند تند خوندم که برسم به اخرش و منم شروع کنم به نوشتن
امروز یهو بلند به خدا گفتم
من دور سرت بگردددم
کله بی موتو ببوسم که انقدر خدایی
(از شیوه طنازی خودت استفاده کردم
شاید خودت ندونی ولی دورادور تاثیر کلامی هم گذاشتی رو ما دختر خوب
ببینمت به زودی انشالله)
بزار برات بگم
تو مرحله ای هستم که فشار کاری به( ظاهر ) زیاده
واسه چند روز دیگه کلی سفارش باید تحویل مشتری بدیم(مزون لباس شخصی دوزی دارم)
تو اوج کار یکی از نیروها رفت
و من به یاد 12 قدم فکر کنم جلسه اخر یه خانومه اسمشون یادم نیست داشتن میگفتن یه عالمه نیرو باهم رفتن و من گفتم الان باید ایمانم نشون بدم
(چقدر خوبه گوش دادن این فایلا دائمی
ناخوداگاه تو شرایط مشابه ذهنم اونا رو به یادم میاره که ارومم کنه
اروم بودم ولی با تقلای ریز داخلی
گفتم خدایا داری یه در جدید واسم باز میکنی
باشه چشم
من تسلیمم
چشم روی غیر حساب نمیکنم
شروع کردم خودم دوباره به انجام کارها
(استاد همیشه میگه کسی که از کسب و کارش اگاهی داره مسلطه به همه جاش پله پله بالا اومده با چالشها راحت کنار میاد
اره استاد عزیزم راحت از پس چالشها بر میایم
چون خودمون همه قسمت کسب و کار میدونیم
درها باز شد
چند نفر از مشتری ها تاخیر افتاد تو زمان عروسیشون
اینجاست که جهان با تم هماهنگ میشه وقتی اروم باشی
و دیروز دوباره یکم استرسی شدم و خسته بودم
گفتم خدایا من میخوام برم خونه بخوابم
خودت قول میدی فردا واسم کارارو انجام بدی؟
خدا گفت اره برو با خواب هم انرژی خودت بیشتر میشه و هم قول میدم کاراتو اسون کنم
امروز رفتم سزاغ لیست کارا
یهو با خوشحالی دیدم یکی از موردای لیست اضافه نوشتم
انقدر خوشحال شدم که با هیجان گفتم من دور سرت بگردم خدای مننن
عاشقتم چقدر تو درستی اخه
یکی دیگه از مشتری ها زنگ زد که لباسم نیاز نیست تغییر کنه همون عالیه
(خدا کار نمیکنه شاهکار میکنه)
امروزم عالی سپری شیه خبر خوشتر هم خدا بهم داد که جاتون خالی یه قر ریزی دادم از خوشحالی
خدایا شکرت
هنوز این مسیر ادامه داره
ذوق دارم ببینم این داستان هدایتی و سر سپرده بودن من برای خالق به کجا میرسه
انقدر هیجان زده ام
فعلا خبر دادن یکی از نیروها تایم بیشتر میتونه بمونه
ولی دارم یاد میگیرم هر بار که روی خدا فقط حساب کنم
خیلی این شرک ظریفه ها
یهو به خودم میام میبینم ای دل قافل دل بستم به غیر
و سریع مچ ذهنم میگیرم
خدا کمکون کنه قبل رفتن تو در و دیوار مچش بگیریم
این روزا خیلی یاد حضرت موسی میوفتم
میگن اخه چه جور ایمانی داشتی
که به سمت دریا رفتی جون این همه ادمم مسئولیتش با تو بوده چطور قلبت اروم میکردی
حالا ما گه کارمون به جون ادما کاری نداره فقط لباسه اینقدر قلبمون میزنه و نگران میشیم تو چطور به طرف دریا رفتی چجور ایمانی داشتی که رفتی
بعد به خودم میگم زهرا جان اون به سمت دریا رفت و دریا باز شد
تو مطمئن باش واسه تو هم راه باز میشه
همونطور که از جایی که فکرش نمیکردی کارها هر بار راحتتر شد
مطمئن باش خدا همون خداست
خدایی با ایمان ناقص و بدون اگاهی قبلا انقدر به تو لطف کرد و از فضل خودش به تو بخشید
حالا که تو اگاهانه تر زندگی میکنی و حواست هر لحظه به خودت هست چقدر معجزه ها در راهه
ارام باش و منتظر معجزه باش هر روز
چشم خدا جون
من تسلیمم
بماند به یادگار روی دیوار این بهشت
و بماند به یادگار تو دفتر خاطرات شما سعیده جان عزیزم
یه صفحه از دفتر خاطراتت من هم برات خاطره نوشتم به یاد بچگی..
سلام زهراجانم
بازم ازت ممنونم که به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی.
دیشب،تلگرافت در بهترین زمان به دستم رسید.
2 تا پیغام واضح هم برام داشت.
یکی اینکه بهم گفت برو بخواب،استراحت کن جای اینکه هی بخوای ذهنت رو بِچکُلی که حالا باید چی کار کنی!
دواینکه داستان حضرت موسی من رو به فکر فرو برد!
راست میگی ها!
خداوکیلی با چه ایمانی این همه آدم رو برد لب آب؟!بعد تو چه شرایط استرس و اضطراب ذهنی اون لحظه قرار داشت؟!حتی نمیشه بهش فکر کرد!
یک موضوع دیگه اینکه تو اون شرایط که همه میگن ما گیر افتادم،حضرت موسی میگه: هرگز چنین نیست،پروردگارم به زودی مرا هدایت خواهد کرد!
جالبه نگفت هرگز چنین نیست،پروردگار من قدرتمنده،یا پروردگار من شکست ناپذیره،یا جباره،یا هر چیز دیگه که میشه از ویژگیهای خدا گفت!
تواون وضعیت میگه:به زودی من رو هدایت میکنه…!
هدایت،هدایت،هدایت!
اینو من باید فرو کنم تو کله ی مبارکم،خدا هدایتم میکنه!
راستی زهرا دیروز داشتم به خدا میگفتم میون همه کله گنده ها،کله ی تو از همه گنده تره:)))))))
بعد خودم کلی به تجسم کله ی گنده ش خندیدم:)))
آخه من و خدا باهم شوخی داریم:)از دست من ناراحت نمیشه:)
میخوای شما هم امتحان کن :)
خلاصه که بوس به کله ت یک عالمه.
در پناه کله گنده ترین نیروی جهان میسپااااااارمت!
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام خدمت دوستان عزیز”وهم سایتی وهم فرکانسیم”سعیده خانم وزهراخانم عزیزامیدوارم حال دلتون عالی باشه/واقعاازکامنتهاتون لذت بردم “منی که کمترپیش میادکامنت دوستان روبخوانم یکدفعه هدایتی خدام منوآوردتوکامنت سعیده خانم والان کامنت شمادوست عزیززهراخانم قنبری”خانم قنبری بزاریدمنم ازهمین اتفاقی که برای شما پیش اومده “که البته بنده دیوانه بارعاشق این چالشهاهستم /خخخ/چون برام پورازتجربه ودرس هست توش “بگم:بنده چون 2سال هست که کارجوجه های زینتی روشروع کردم وبه صورت کاملا حرفه ای وتخصصی اونم درکنارخانواده یعنی:عزیزدلم وخواهرخانمم ودخترم وپسرم پیش میبردیم همه چی عالی پیش میرفت تااینکه درست درجایی که به اوج کارمون رسیدیم همه ی اعضاخانواده ازکار جوجه کشی” کشیدن کنارومنوتنهاگذاشتن”همه شونم باترس”(خواهرخانمم گفت علاقه به حصیربافی داره “دخترم گفت زبان انگلیسی علاقه دارم”پسرم گفت میخوام برم دستفروشی جوراب وکارهای دیگه بفروشم وعزیزدلم هم گفت منم عاشق باغبونیم )اولش به حدی ناراحت شدم که انگارافتادم توباتلاقی که هرچی دستوپامیزنم دارم بیشترمیرم توش”اماازاونجاکه خیلی خیلی اندیشه میکنم نشستم باخودم صحبت کردم وخلاصه بعداز4ماه کش مکش کل سیستم کاریم روازتولیدونگهداری وفروش “روبه صورت مهندسی معکوس تغییر دادم “جوری که همه خانواه الان میگن میشه بیایم ماهم یک جای کار رو همکاری کنیم “خیلی راحت میگم “نه/خخخ/فقط به عزیزدلم اجازه دادم که درنگهداری جوجه های کوچیک “چون ازاولش دوست داشت “نگهداری کنه بقیه خانواده “نه واین رو هم بگم خدمتتون” زهراخانم واقعا کاربسیاربسیارسختی هست که تواون شرایطی که منوشماداشتیم آدم خودش روکنترل کنه وبنده هم به شما وهم به خودم وهم به هرکسی که بتونه تواین شرایط مشترکمون که به ظاهرسخت وچالشی هست”صبربکنه وباایمان وامیدوعمل صالح کارش روپیش ببره یک تبریک ویک براووو”ی زیباتقدیمش میکنم/دوست داشتم هم برای باورهای ذهنی خودم وهم برای حس زیبای شمادوست عزیزاینجااین داستانم رومطرح کنم “چون به صورت کاملا هدایت خداوندبود/دوستون دارم ودرخواستم اینه که درپناه الله مهربان:شادوسالم وخوشبخت وعاقبت بخیروسعادتمنددردنیاوآخرت باشید/یاحق/
سلام و درودی دوباره به زهرای جدید هم رشته خودم..
کسیکه داره ..وجود الهیشو برای بهترینها”رقم میزنه..
من نرگس!الان به مدت چهار سالی که در این مکتب عشقم..دارم قدمهای تکاملیمو در جهت ساخت…دستکش زنانه پارچه ایی کشی کاربردی برمیدارم..
پروجکتهام از شهر خودم شروع شد.
تا رسیدم به سایتها و فروشگاهای مختلف توی شهرهای مختلف..
تا اینکه پروچکتهام لا همراه شدن به این پروژه…
به لطف خداوند هدایت شدم به افرادی که دارم خارج از ایران و فش شوها کار میکنند..
و هر بار پروجکتهام توی موارد مختلف به لطف خداوند تعقییر کرد..
زهرا جان..بهت تبریک میگم..
دستکش من هم بصورت مجلسی هست..و هم بصورت کاربردی..
و یه پک ..همون جعبه پارچه ایی داره.با یسری ایده های ساده اونم طبق الهامات انجام شد…
که محل قرار گیری دستکش هست…
و دقیقا اسفند ماه 402 بصورت تمرکزی رقم خورد..
از قبل هدایت شده بودم.
ولی چند ماه بعد بصورت تمرکزی….رقم خورد…
من 6 ورژن دستکش اونم با سایز بندی عالی طبق نیاز هر فردی طراحی و دوخت شد
…
نمونه دستکش من هنوز به این دقت..توی بازار ایران و حتی سایتای خارجی ندیدم..
چون پارچش تور هست ..ولی بسیار سبک و کاربردیه..
و پوشش دهی عالی و آسان و راحت داره…
و لطف خدا شامل حالم شد..تا امروز با دوستان الهیم ..به اشتراک بزارم…
که من نرگس…باید همیشه روی خودم مخصوصا الهاماتم و توحید کار کنم.
اینم بگم اسم دستکشهام نرگس هست…
یسری وعده ها خداوند از اینده داده..انشالله بجای خوبی رسید…
قدمهای دیگه رو برمیدارم..
همین چند دقیقه پیش..یفردی منو معرفی کرده بود برای خرید دستکش و ایشون به من زنگ زد…
اینم نشانه خداوند..که وقتی بسمتش میری…از جایی که فکرشم نمیکنی هدایتت میکنه..
من سپاسگزار این الهاماتم…
هر آنچه که دارم از آن خودشه..
من درسته این دستکش رو بوجود اوردم..
دستکشی که من خلق کردم از خرید دوره شب و عروس بود..همه داشتن روی تاپلکسها و فلان قلقهای مد امروزی و فلان دانها و چینهای فلان لباس و فول ترینگینها …ووووو فلانها..
کار میکردن…
ولی من تمام الگوهاشو کشیدم..
ولی تمام دقتم روی ایده الهامی بود..
اوایل کارم بدرد نخور بود..قابلیت پوشش نداشت.چون اموزشش بصورت مزون دوزی بود..
ولی من طبق الهامات پیش رفتم..بجز یه ورژن.6 ورژن کار تولید کردم توی سه سایز..اونم بصورت اسان و راحت بدون هیچ دردسری…
زهرای عزیز به شما هم تبریک میگم.که اینقدر زیبا روی اصولتون پا برجا هستین…
انشالله میام از نتایجم میگم..
من نتیجمو فقط با سایت خودمون به اشتراک میزارم..و اون یسری الهامات…
چون دوستدارم برای خودم در اینده ردپا بزارم…
و همینجور نتایج بچه ها روی خودم تاثیر گزار هست..
برای اشخاص دیگه هم باشه..
و من تمام نتایجمو لطف خودش میبینم..
اگه عقل خودم بود.بیزنسم توی 10 سال مدام کار کردن…یه گلی سر کله خودش میزاشت…
همیشه ناراضی از همه چیز…
دوست عزیزم برات بهترینها رو خاستارم..
انشالله هر کسی تو مسیر درسته..انشالله همیشه در قدین رحمت الهی قرار بگیره…
فعلا.
.به امید دیدار روی شما دوست هم فرکانسی عزیزم.
سلام خانوم شهریاری.
همیشه از خوندن کامنت های شما لذت میبرم.
مرحبا…
آفرین به همه بنده های توحیدی..
از ابراهیم گرفته تا من و شما…
آبجی میدونی مشکل از کجا ایجاد میشه، از اونجا که ما فکر میکنیم بقیه تو زندگیمون قدرت دارن…
رب رو یادمون میره، همون که الف و لام نداره…
همون که قدرت یعنی فقط اون و بقیه یعنی مترسک دست اون..
بقیه یعنی مهره های برای رسیدن ما به هدف هامون، بدست مهره گردان…
به قول استاد در فایل توحید عملی 6
“من خیلی زود به این قضیه رسیدم که روی آدما حساب نکنم.
ولی اینکه رو کی حساب کنم رو خیلی دیرتر بهش رسیدم
و این نگران نبودن از تاثیر آدم ها تو زندگی رو هم طول کشید تا بفهمم”
ریل یعنی توحید..
احساس خوب یعنی توحید..
راه نجات یعنی توحید..
رهایی از بن بست یعنی توحید…
احساس قدرت داشتن یعنی توحید…
نترسیدن از هیچ بنی بشری یعنی توحید…
نگران نبودن بابت اینکه کسی بتونه بلایی سرمون بیاره یا مانع ما بشه یعنی توحید..
اشک ریختن از خوشحالی که آخه مگه میشه انقدر راحت و سریع جواب بده یعنی توحید…
احساس اطمینان یعنی توحید…
لبخند رضایت به خاطر نتیجه سریع بعد از احساس اطمینان یعنی توحید…
اینکه بفهمیم ما خودشیم اصن نباشه ما نیستیم یعنی توحید…
هدایت بی قید و شرط یعنی توحید…
اینکه هر غلطی میتونن بکنن و هرکاری از دستشون بر میاد بزار بکنن اونا منتظر باشن ما هم منتظریم ، یعنی توحید…
سعیده جان رو ریل افتادن کمه، پرواز کن آبجی ….
سلام به سعیده مهربانم به شاگرد زرنگ کلاسمون
وای سعیده خبر داری امروز این پیام را فقط شخصا بزای من نوشتی خبر داری دست خیر خداوند برای من بودی
سعیده جانم اخه چطوری میشه اخه خداوند چطور آنقدر همزمانی را قشنگ می چینه اخه مگه میشه
سعیده جانم بهت گفتم که این روزا بابت روزای استعفای کاریم خیلی منو میترسونه که اکه قطعا با اموزشهای استادم اشنا نبودم الان حال خوبی نداشتم اگر چه بهتره بگم اصلا جرات و جسارت استعفا نداشتم اما مرحله سختی سختی از امتحان الهی را دارم میگذرونم خیلی دارم تلاش می کنم یه وقتایی خیلی خوبم ولی یه وقتایی عجیب کم میارم مثل امروز که خدا جونم پیامو گرفت و گفت بیا کامنت سعیده را بخون و بهم گفت تو الان هیچ ایده ایی نداری نترس فقط توی مسیر بمون ایمان داشته باش همون خدایی که همیشه کنارت بوده و هدایت کرده بازم درها را برات باز می کنه اما امتن از این انسان عجول و فراموشکار
ولی خداراهزاران بار شکر بابت دوره اخسا لیاقت استاد چند روزه توی جلسه دو گیر کردم عجب جلسه عمیقی هست چقدر نکته داره و انگار استاد این جلسه را شخصا برای این روزای من ضبط کرده اخه چطوری خداوند آنقدر قشنگ همه چی را این پازلذبه این قشنگی وتظم کنار هم میچینه
ازت ممنونم سعیده جانم که صلاتت را اینجا انجام میدی ازت ممنونم که به خداوند وصلی و اینجوری حرفایی که من باید بشنوم را از زبان تو می شنوم
چطوری آنقدر قشنگ می نویسی خدارا هزار بار بابت وجودت کلامت و قلم زیبات شکرگزارم
خیلی دوستت دارم و من هم قبول دارم که انگار سالهای می شناسمت و دوستی عمیقی باهات احساس می کنم
خیلی مراقب خودت باش دخترای گلتو ببوس امیدوارم همیشه در پناه خدای مهربانم شاد و سلامت و سعادتمند و ثروتمند باشی دوست توحیدی من
سلام دورت بگردم خواهر
نمیدونی که چقدررررر دوستت دارم
نمیدونی که چقدررر با خوندن کامنت هات لذت میبرم و خدارو هزاران بار شکر میکنم بابت اینکه خواهری مثل تو دارم.
تمامی کلماتی که خداوند به قلبت الهام میکنه یک توحید خالصی درونشون حس میشه.
نمیدونم هروقت که کامنت رو میخونم اشک تو چشام حلقه میزنه.
دیروز داشتم کامنت های زیر این فایل رو میخوندم یکی از دوستان نوشته بود وقتی کامنت سعیده شهریاری رو خوندم گفتم برم کامنت آبجی رو پیدا کنم بخونم داشتم دنبال میگشتم یه حسی بهم گفت بزن بر اساس امتیاز زدم دیدم بله به به کامنت شما بیشترین امتیاز رو گرفته و سریع با ذوق شروع کردم به خوندن.
میدونی حسم بهم میگه خدا شمارو گذاشته سر راهم تا ازت توحید رو یادبگیرم تا با خوندن کامنت های شما توحید رو بهتر درک کنم.
خواستم ازت تشکر کنم که زیر تمامی این فایل ها یک رد پای زیبا از خودت به جا گذاشتی.