تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
موضوع این قسمت: چگونه دستاوردهای گذشته خود را به اهرمی برای موفقیتهای جدید تبدیل کنیم؟
این یک فایل صوتی فوقالعاده عمیق و آگاهکننده است که شنیدن آن میتواند شبیه یک «نشانهی» بزرگ در زندگی شما باشد.
در این گفتگوی صمیمانه، استاد عباس منش با دو تن از دانشجویان عزیز، حمید و مهیار، در مورد یکی از اساسیترین مفاهیم زندگی صحبت میکنند: «تغییر.» اما نه یک تغییر ساده، بلکه تفاوت حیاتی بین «تغییر از روی آگاهی» و «تغییر از روی اجبارِ درد».
این فایل فقط یک گفتگو نیست؛ یک نقشهی راه برای خروج از سردرگمی است.
موضوعات کلیدی این گفتگو
۱. هدایت چگونه رخ میدهد؟
گفتگو با داستان شگفتانگیز حمید آغاز میشود. او سالها به دنبال خدا در مکانهای اشتباه گشته و در نهایت، حضور او را در سکوت کوهستان پیدا کرده است. اما نقطهی عطف زندگی او، یک حادثهی سقوط وحشتناک با پاراگلایدر بود.
این سقوط، همان «بلایی» بود که استاد در فایلهای دیگر به آن اشاره میکنند؛ لحظهای که جهان مجبور شد به او یک شوک وارد کند تا مسیر زندگیاش را ۱۰۰ درجه تغییر دهد. اما زیباترین بخش داستان، «چگونگی هدایت» اوست. درست زمانی که حمید از خدا یک استاد واقعی طلب میکند، در دل کوهستان، با شنیدن اتفاقیِ صدای استاد از گوشی یک غریبه، مسیرش را پیدا میکند.
درسی که میآموزیم: هدایت خداوند همیشه وجود دارد، اما تنها زمانی آن را دریافت میکنید که واقعاً «آمادهی تغییر» باشید. گاهی این آمادگی پس از یک «سقوط» ایجاد میشود.
۲. تلهی «روزمرگی»: خطرناکترین نوع رکود
مهیار عزیز، جوانی ۲۰ ساله، با آگاهی و شجاعتی ستودنی، «روی دیگر سکه» را به ما نشان میدهد. او داستان خود را به دو بخش تقسیم میکند:
- موفقیت بزرگ: او در نوجوانی توانسته بود با استفاده از قوانین، یک تغییر بزرگ (کاهش وزن شدید و رسیدن به تناسب اندام) را رقم بزند و به اهدافش برسد.
- شکست پنهان: اما پس از ورود به دانشگاه و آنلاین شدن کلاسها، او دچار خطرناکترین تلهی مسیر رشد شد: «روزمرگی».
مهیار توضیح میدهد که چطور ماهها «فکر میکرده» در حال کار کردن روی خودش است، اما در واقع «هیچ حرکتی» نمیکرده و دچار «رکود» شده بود. این رکود باعث شد تضادها از در و دیوار برایش ببارد تا جایی که کارد به استخوانش رسید و در یک پارک جنگلی، با فریاد از خدا خواست که به او کمک کند.
درسی که میآموزیم: چگونه «توجیه ذهنی» که “من در حال کار کردن روی خودم هستم” میتواند شما را از مسیر اصلی خارج کند و چطور تشخیص دهید که در حال «رشد» هستید یا «رکود»؟
۳. درس اصلی استاد: چگونه از گذشتهی خود به عنوان «سکو» استفاده کنید؟
درخشانترین بخش این فایل، تحلیل نهایی استاد از این دو داستان است. استاد با الهام از داستان مهیار، یکی از مهمترین ابزارهای موفقیت را فاش میکند: «استفاده از موفقیتهای گذشته به عنوان سکوی پرتاب.»
استاد داستان شخصی خودشان را تعریف میکنند: اینکه چطور در ۲۰ سالگی، با استفاده از «اهرم رنج و لذت»، ۳۰ کیلو وزن کم کردند. اما نکتهی اصلی اینجاست:
آن «باور» و «ایمانی» که من از آن موفقیتِ کاهش وزن به دست آوردم، تبدیل به یک «معیار» برای من شد. این باور به من میگفت: اگر توانستم آن کار سخت را انجام دهم، پس میتوانم به هر هدف دیگری هم برسم.»
این فایل به شما میآموزد که چگونه دستاوردهای گذشتهتان (مهم نیست چقدر کوچک) را پیدا کنید و از آنها به عنوان «سکو» استفاده کنید. وقتی به یک هدف میرسید، آن را پلهی موفقیت بعدی کنید.
درسی که میآموزیم: چگونه با «مرور رد پا» و یادآوری موفقیتهای قبلی، ایمانی بسازید که در روزهای سخت و ناامیدی، شما را در مسیر نگه دارد. این همان دلیلی است که نوشتن «کامنت» و ثبت نتایج در سایت، حیاتی است.
تمرین این قسمت:
استاد در این فایل، از موفقیتهای گذشته به عنوان یک «سکو» یا «اهرم» برای ساختن موفقیتهای بعدی صحبت کردند (مثل داستان کاهش وزن خودشان که به معیاری برای تمام موفقیتهای مالی و معنوی بعدی تبدیل شد).
حالا نوبت شماست:
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
بیایید «ردپاهای» موفقیتمان را اینجا ثبت کنیم تا سکویی برای پرش همگی ما باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵15MB16 دقیقه














بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ ۚ وَکَذَٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ(88انبیا)
پس ندایش را اجابت کردیم و از اندوه نجاتش دادیم؛ و این گونه مؤمنان را نجات می دهیم.
=====================================
خدایا 2 رکعت کامنت اقتدا میکنم به پیش صلات حاضر،قربه الی الله…
مکان:پارک شهر،زیر سایه ی درخت، نشسته روی نیمکت به صورت مجلسی
ویوی روبه رو: یک دریای بیکران،موج های آروم و رها،یک عدد کشتی بزرگ و پهناور باربری نشان از إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ…
خدایا این صلات رومایه ی روشنی قلبم،بهبود باورهام،بالا بردن کیفیت فرکانس هام،اتصال قوی تر به خودت قرار بده.
آمین،یا رب العالمین.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستانم در گام 15 پروژه…
الهی که حال دلتون عالی باشه و قلبتون وصل به سرمنشا نور…
دیشب داشتم کلیپ از عظمت ستاره ها در کیهان میدیدم،بزرگترین ستاره رو گذاشته بود کنار خورشید بعد مقایسش اینجوری بود که مثلا بخوای یک توپپلاستیکی رو با کره ی زمین مقایسه کنی:/
همین خورشیدی که تو تابستون کله ی مارو داغ میکنه،همین خورشیدی که تو کیش داشت منو از گرماش تبخیر میکرد،همین خورشیدی که نمیتونی بهش مستقیم نگاه کنی!!!
در مقابل اون ستاره قد پشه هم نبود!!!!
بعد اگر بخوایم اندازه ی خودمون رو باهاش مقایسهکنیمچی از توش درمیاد؟!
وسوال مناسب اینکه:من چرا در مقابل قدرت خالقی که این کیهان رو خلق کرده دست از منم منم کردن برنمیدارم؟!
به قول استاد تو توحید عملی 10:
توحید یعنی چی؟!توحیدی یعنی من وبقیه در مقابل خداوند هیچی نیستیم!
این به معنی عزت نفس پایین نیستا!این به معنی درک جایگاه ما در مقابل خداونده!
اتفاقا کسی که خدارو باور داره،توحیدی عمل میکنه،درمقابل (من دون الله) خیلی هم سرش بالاست!
چون خودت میدونی به کی وصلی!میدونی پشتت کیه!
اون وقت دیگه نگران حرف مردم نیستی،اون وقت واسه دلخوشی بقیه کاری نمیکنی!
دیشب چشمم خورد به یک آیه تو سوره ی احزاب که انگار تا حالا به مدارش نرسیده بودم،اون آیه این بود:
الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ۗ وَکَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِیبًا ﴿٣٩﴾
آنان که همواره پیامهای خدا را به مردم می رسانند و از او می ترسند و از هیچ کس جز او واهمه ندارند و برای حسابرسی خدا کافی است.
از کی میترسی؟!از چی میترسی؟!
ترس هات رو بزن کنار،بزار باد بیاد بابا!
خدا برای حسابرسی کافیه!
بازم به قول استاد تو جلسه 3 قدم9:بگو خدااا به من وعده داده!مردم کی باشن بخوان بگن نه!!!!
اوندست بالای همه ست!
اون رب الاربابه!
بقیه که اصلا قدرتی ندارند!
همه ی آدم ها توی زندگیتو به یک اندازه قدرت دارند!قدرتشون چقدره؟!صفر :)
آی من حال میکنم با این جمله ها:) آی قلبم باز میشه،آی توکلم میره میچسبه به سقف….:)
به قول محسن یگانه:
یک آسمووون آبی!سقف اتاق منه،شب های من پر خورشید،مثل روزهام رووووشنه!
اومدم چی بنویسم چی از توش دروووومد،خدایا مررررسی که همیشه فرمون دست توعه،همیشه تو میگی،همیشه تو مینویسی،من اصلا یک چیز دیگه میخواستم بگم:)))الهی صد هزار مرتبه شکرت.
استاد جان،جالب نیست من کامنت دیروزم رو بدون اینکه یک ثانیه از فایل رو گوشبدم نوشتم و بعد از گوشدادن به فایل فهمیدم من دقیقا همون چیزهایی رو نوشتم که شما گفتید؟!
استاد کی میتونه این حجم از هماهنگی رو مدیریت کنه؟!کی از دستش برمیاد که از غیب بدونه؟!کی با عقل خودش میتونه این کار رو انجام بده…؟!
قَالَ هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ ۖ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ
فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ….!
خدااایااااااا،همه پر طاااووس میخواهن،من دیدار تو…عیبی ندارد،جور هندوستان هم میکشم…:)
برنامه م اینکه برای تمرین فایل یکم تو حافظه م شخم بزنم ببینم چه چیزهایی رو میتونم به یاد خودم بیارم،بلکه کمی عزت نفس و خودباوریم رو رشد بدم…
یعنی همه چیز عزت نفسه،همه چیز احساس لیاقته!
به خدا قسم…اینودیگه با پوست و گوشت و استخونم درک کردم!
به قول استاد تو جلسه 2 احساس لیاقت: به اندازه ای که با خودت مهربانی،جهااااان با تو مهربانه …
والسلام،نامه تمام!
در خانه اگر کس است،یک حرف بس است!
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید.
🟣مهارت ارتباطات اجتماعی بالا: چه در زمان مدرسه،چه دانشگاه ،چه بیمارستان،چه در حوزه ی بیزنس
من خیلی خوب میتونم تو همون برخورد اول با آدم ها ارتباط بگیرم،با یک انرژی مثبتی که انگار سال ها میشناسمشون،صداقت رو توی فرکانس هام کاملا حس میکنند،چون من اصلا بلد نیستم فیلم بازی کنم،من سرسخت ترین آدم ها تو ارتباط گرفتن رو یک جوری نرم کردم که بقیه تعجب میکنن تو چه جوری با این آدم ها میگی،میخندی؟!تو بیمارستان بهم میگفتن بابا تو به فلانی چی میگی انقدر میخنده؟!تو کیش یکی از آشناهامون بهم میگفت توچه جوری با این مغازه داره حرف میزنی آخه اینو از دورنمیشه نگاهش کرد!مدیرعالم با این همه سال تجربه ی تجارت و ارتباطات بهم میگفت صداقت توصدات موج میزنه!استاد شایسته تو ایمیلش در پاسخ به فیلم تولدم بهم گفت: تو چقدر با خودت درصلحی،چقدر عشق داشتی و این عشق قلب من رو لمس کرد.
🟣من بسیار انسان مسئولیت پذیری هستم.
اگر یک کاری رو به من بسپارن و ازم انتظار 50 داشته باشن من 150 خودمو میزارم،برام مهمه هرچقدر میتونم از تموم توانایی هام استفاده کنم.
وقتی یک پرستار صفر کیلومتر تو بخش داخلی بودم،خیلی زود تموم همه چیز رو به طرز عالی یاد گرفتم وانجامش میدادم.
وقتی فرستادنم بخش ccu با دقت نشستم هرچقدر مطالعه و تحقیق لازم بود انجام دادم و خیلی زود رسیدم به جایی که اگر میخواستم یک مریض اورژانسی بدحال رو اعزام کنند به من اطمینان میکردن.
وقتی رفتم icu,انقدر سریع با بچه هایی که هیچ وقت ندیدمشون ارتباط گرفتم که انگار سال ها باهاشون کار کردم،انقدر مسئولیت پذیر کار میکردم که هدنرسم وقتی میدید من اومدم شیفت میگفت امروز شهریاری هست خیالم راحته،من انقدر جو icu رو شاد کرده بودم که انگار اونجا مهمونی بود نه بخش بیماران بدحال!
وقتی همرفتم اورژانس کودکان،تو 3 ماه کار رو خیلی خوب یاد گرفتم در حدی که یک سالن اورژانس رو میسپردن به من…
تو حوزه ی تجارت همخیلی سریع بازی رویادگرفتم،ایده های بیزنسی جدید به مدیرعاملم میدادم دراین حد که همکارم بهم میگفت آبجی تا الان کجا بودی؟!یا انقدر مدیرعاملم در عرض یکی دوماه به من اعتماد که کار رو سپرد بهموخودش چند هفته رفت مرخصی …
🟣یادگیری و تسلط روی زبان انگیلسی از نمره ی -7
اول راهنمایی بود که من فهمیدم هیچی از زبان نمیدونم ونمره املام منفی هفت شد:))))
ولی خیلی تمرکزی با باور اینکه من میتونم شروع کردم به کار کردن،در حدی که آخر ترم من شاگرد اول کلاس شدم،بعدش تو آموزشگاه همیشه تایپ استیودنت بودم و بخاطر درصد بالایی که تو کنکور زدم،تنها کسی بودم که تو دانشگاه پیش نیاز زبان نخوردم!
🟣توانایی کنترل ذهن حتی در سخت ترین شرایط…
بازم اینجا یاد حرف فاطمه جان میفتم که هربار میخوام بگم خنده م میگیره:))))
خب فاطمه تنها دوستی بود که تو کیش از نظر فرکانسی کنار من بود و باهم درارتباط بودیم و من هیچ وقت از شرایط سخت اونجا چیزی بهش نمیگفتم چون یاد گرفته بودم نباید در مورد چیز هایی که نمیخوام حرف بزنم.
فاطمه جان میگفت: بابا تو یک جوری میخندیدی که من اصلا فکرش رو نمیکردم که وسط شعب ابی طالبی :))))
یادش بخیر….خیلی روزهای پربرکتی بود و واقعا میتونم ازش به عنوان نقاط عطف زندگیم یاد کنم.
🟣توانایی ورزشی و یادگیری آسان…
من تو هر رشته ای یک ردپا از خودم گذاشتم حتی در مسابقات کشوری دانشگاهی…
فوتسال،والیبال،بدمینتون،شنا،دوچرخه سواری،پیاده روی های طولانی و….
🟣حس شیشم قوی و توانایی درک الهامات…
بارها شده تونستم صدای قلبم رو بشنوم،الهامات رو دریافت کنم،چه تو بیداری ،چه تو خواب…
خیلی هاشم بیگ بنگ بوده ویک تغییر بزرگیتوی زندگیم رقم زده…
🟣توانایی نویسندگی اتوران:) بدون هیچ کلاس آموزشی
من عاشق نوشتنم،ولی تا حالا هیچ کلاس آموزشی هم شرکت نکردم،هیچ وقت برای نوشته هام از ابزارهای هوش مصنوعی استفاده نکردم،هربار که قلبم من رو دعوت به نوشتن میکنه،با یک ایده ی خامتو سرم شروع میکنم ولی بعد میبینم چیزهایی نوشتم که اصلا کار من نبوده…من شنیدم ونوشتم.
🟣قرآن پژوهی و تسلط روی اصول
4ساله دارم قرآن رو خط به خط میخونم،تو سوره ها تحقیق میکنم،دنبال الگوهای تکرار شونده م،تسلط خوبی روی آیه ها دارم،میتونم با تسلط کامل درموردش بنویسم و حتی حرف بزنم،برای پایان نامه ی حوزه ی مادرم یک موضوع براش انتخاب کردم و آیه هاشم براش آوردم ولی استاد راهنماهاش گفتن این موضوع سنگینه،بهتره عوضش کنی :)
خب فعلا در راستای اصل بهبودگرایی این کامنت رو تموم میکنم و ولی اگرفکر کردید چون پاهام روی نیمکت خواب رفته دیگه نمیخوام بنویسم،شما کاملا درست فکر میکنید:)
دوستوندارم و در پناه نور میسپارمتون،اللهیارتون باشه همیشه.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ ۖ وَمَنْ تَوَلَّىٰ فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظًا(80 نسا)
هر که رسول را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، و هر که مخالفت کند،ما تو را به نگهبانی آنها نفرستادهایم.
=====================================
سلام استاد جان
این کامنت رو در حالی مینویسم که هنوز چند دقیقه نمیشه شما این فایل رو آپلود کردید.
مطمئن بودم فاصله ی بین فایل ها هرچقدر طول بکشه،برای من هدایت داره…
استاد همین الان فایل (هدفگزاری و تاثیر آن در زندگی) روی فایل های پیشنهادی سایت هست.
و من داشتم کامنت خودم رو در 27 اردیبهشت ماه 1402 میخوندموغرق در فرکانس اون کلمات شده بودم:
استاد این سعیده ای که داره برات مینوسه،جریان انتقالیش که همش با هدایت بوده،تو خونه ی آخر استپ خورده!
احساسم شبیه وقتی که سایتتون رو فیلتر کردند!
شبیه وقتی کارت بانکیتون دیگه کار نکرد و بهتون الهام شد دیگه باید برید!دیگه وقتشه !…
با اینکه هیچ ایده ای ندارم قراره چه اتفاقی بیفته!نمیدونم تکلیف من و دخترا و همسر چی میشه و به کجا ختم میشه ولی ایمان دارم داره یک اتفاقات عالی میفته که من ازش بی خبرم
تنها کاری که باید بکنم اینکه روی ریل بمونم و بزارم قطار هدایت درست برونه وببره اونجایی که باید …
باید پارو نزد وا داد،باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
و شگفت زده از خودم پرسیدم دختر تو با چه ایمانی این جملات رو نوشتی و توی سایت ثبتش کردی درحالیکه هیچی از قدم بعدی معلوم نبود و اوضاع کاملا داشت نشون میداد همه چیز خراب شده و هیچ چیز دیگه درست نمیشه…؟!
ایمان،ایمان،ایمان…
سعیده روی ایمانت بیشتر کار کن.
بعد دوباره جلسه 18 دوره ی هم جهت رو گذاشتم وشما داشتید میگفتید: ایام الله رو به یاد بیارید،ایام الله زمانی که خدا کمک کرد،خدا در هارو باز کرد،خدا موسی رو فرستاد و قوم رونجات داد…
همون لحظه دیدم بنر سایت عوض شده:
گام 15: چگونه دستاوردهای گذشته خود را به اهرمی برای موفقیتهای جدید تبدیل کنیم؟
شوخیه مگه؟!مگه داریم اصلا؟!مگه میشه؟!
خدا انقدر هوشمند؟! انقدر سریع الحساب؟!انقدر شنوا؟!انقدر بینا ؟!
به خدا قسم تمومنگرانی های من،خود من،شخص من ازون کد خرابی توی ذهنم نشات میگیره که یادش میره خدا هوشمنده،یادش میره خدا جواب میده،یادش میره جریان دائمی هدایت رو…
همین کد رو من بتونم دوباره مثل سال اول دانشجوییم درست کنم،من بازی رو بردم،اصلا نگرانی در این حد نمیاد که من بخوام تایم اوت بگیرم.
همه چیز ایمانه،همه چیز باوره،همه چیز یقین قلبیه.
استاد تو جلسه 2 قدم5 میگن : از موفقیت هاتون پله بسازید برای ایمان بیشتر،بگید همون خدایی که این کارهارو انجام داد بقیه ی کارهاروهم انجام میده،استاد میگن من به عزیزدلم گفتم قضیه ی سفارت آمریکا رو ما باید هربار به خودمون یادآوری کنیم،اوضاع از جایی تغییر میکنه که تو فکرش رو نمیکنی.
به خدایی که میپرستم قسم میخورم کمتر از یک ماه بعد از،27 اردیبهشت ماه 1402،خدا یک دری رو برای من باز کرد که به عقل من که هیچ،به عقل جن هم نمیرسید.
بابا بازی همونه دیگه،من باید درست بازی کنم.
بازم به قول استاد جان توهمون جلسه: مگه اینکه یک جایی متوقف بشی بگی نه دیگه نمیشه،دیگه ازینجا به بعد خدا زورش نمیرسه…
چی شد که انتقالی ریجکت شده،بدون جایگزین موافقت شد؟!
چی شد که فاطمه جان وارد زندگی من شد؟!
چی شد که در جادویی کیش برای من باز شد؟!
چی شد که یک کارت بانکی اومده دستم که هرچقدر خرج میکنم به جای اینکه موجودیش کم بشه،بیشتر میشه؟!
چی شد که من از شیفت صبح و عصر وشب و اون حجم از کار و مسئولیت به آزادی زمانی رسیدم و دارم تو مسیر عشق و علاقه م حرکت میکنم؟!
چی شد که پدری که میترسیدم بهش نگاه کنم بهمون پیام میده دوستون دارم؟!
کی این کار هارو کرد؟!کی میتونست انجام بده؟!کی قدرتش روداشت؟!کی از دستش برمیومد؟!
خداست که کارهارو انجام میده.
خداست که بر هرکاری تواناست.
خداست که قدرتش رو داره.
خداست که دستش بالای دست همه ست.
میدونید استاد؟!من با جملات شما زندگی میکنم!
شما تو جلسه 2 هم جهت گفتید قانون برای شما هم هربار جدیده و باید یادآوریش کنید و این حرف شما ذهن من رو آروم کرد که ببین،فقط تو نیستی گاهی حس میکنی تو رها شدی،اگر قانون رو هربار به یادت نیاری،به راحتی فراموش میکنی که تویی که خالق زندگی خودتی.
شما تو جلسه مراقبه ی سپاسگزاری برای خداوند گفتید که:من باید ایمان به حضور تو را در قلبم زنده نگه دارم…
ایمان پایدار به حضور خداوند،این اون چیزی که من باید توی قلبم زنده ش نگه دارم!
شما تو توحید عملی 11 گفتید که: وقتی ایمان داری خدا هدایتت میکنه،احساس نمیکنی گیر کردی توی یک وضعیتی!همیشه یک احساسی هست که خدا کمکت میکنه و حتی اگر الان ندونی باید چی کار کنی،در موقع مناسبش بهت میگه.
شما تو جلسه 6 هم جهت گفتید که: آی ایها الناس!کار کردن روی قانون مثل غذا خوردنه،مثل آب خوردنه!باید همیشه تکرار بشه!
شما گفتید که طناب های عصبی اشتباه مغزتون رو باید اروم اروم تبدیل به نخ کنید تا بتونید قطعش کنید واین کار نیاز به تلاش مضاعف داره.
من باید بارها این قوانین رو با خودم تکرار کنم،هربار باید اصل رو به یاد خودم بیارم،اصلی که من رو به این مدار رسونده،نه حاشیه هایی که هیچ اهمیتی نداره!
من باید حواسم باشه دوباره کد نویسی های ذهنم رو توحیدی تر کنم،ازینم بیشتر،ازینم قوی تر،ازینم پر قدرت تر…
اون وقت دریافت میکنم،اون وقت بهم گفته میشه،اون قدم های بعدی رومیفهمم…
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است.
آره این شرایط خیییلی خوبه،خیییلی اوکازیونه،ولی اینجا موندن مردابه،این زندگی پسند من نیست!
با تموم آزادی زمانی،با این عزت و احترام،با این روابط فوق العاده،با این رفاه مالی…
من زمانی احساس خوشبختی میکنم که دارم ارزش خلق میکنم،دارم حرکت میکنم دارم پیش میرم و سدهای بیشتری رو میشکنم…
نتیجه ی بیشتر میخوام؟!تعهدمروبیشتر میکنم،هماهنگیم رو با خدا بیشتر میکنم،ایمان وتوکل و عزت نفسم رو بالاتر میبرم…
به قول استاد تو جلسه 6 قدم7: کل بازی همینه!برای حرکت کردن ترس هات رو تبدیل به ایمان کن!مابقی کارهارو خدا انجام میده…
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
این کامنت اول کاملا هدایتی و برای جهت دهی آگاهانه ذهنم به سمت قدرت برتر نوشته شد،انشالله اگر خدا کمکم کنه بعد از نت برداری از فایل هم تمرین حل میکنم.
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
سلام علی آقا،حالتون خوبه؟!روبه راهید؟! روبه رشدید؟! اوضاع استیبله؟!الهی صدهزار مرتبه شکر…
میگم تو کدام مدار سیر میکنید که هروقت من دنبال یک جواب کاربردی میگردم خداوند با دستان شما به من پاسخ میده؟!
میدونید؟!استاد تو جلسه 2 قدم 7 میگن:دنبال راه حل برای مسئله ی خیلی ناراحت کننده حال حاضرت نگرد که با این کار داری اوضاع رو بدتر میکنی،مثل اینکه ماشینت تو شن گیر کرده،گاز میدی بیای بیرون،10 سانت دیگه میری پایینتر!
این موضوع دقیقا پاشنه ی آشیل منِ کمالگراست که همه ش میخوام همه چیز رو باهم درست کنم!
هربار که ذهنم میره سمت یک جاااامپ بزرگ بعد چون نمیتونه قانون تکامل رو دور بزنه،چک و لگدی میشه سریع جمله ی شمارو تکرار میکنم:هربار یک ذره بهتر!
دیشبم دوباره ذهنم درگیر هارت وپورت کردن شد که تو نمیتونی راه حل پیدا کنی،اولش یکم چک و لگدی شدم بعد تصمیم گرفتم خودمو بزنم به بیعاری و برم دنبال شواهد باور فراوانی،یکی از چیزهایی هم که بهش علاقه دارم دیدن فیلم های پرواز های فرست کلاس دنیاست،خیلی باحالن،خلاصه دیشب که خودمو سرگرم کردم یکم این ذهن مبارک به حالت خنثی رسید،پیغام خداوند از دستان شما ظاهر شد.
تمرکز روی نکات مثبت!
یعنی چی؟!یعنی تا وقتی که فکر میکنی اینجا مردابه،به جای اینکه ازین مرحله پرواز کنی،بیشتر فرو میری،یعنی قشنگ خدا بهم گفت چرا داری پشت و رو بازی میکنی؟!
همونطور که تو بیمارستان بازی کردی،اینجا هم با همون فرمول بازی کن تا بتونم پروازت بدم!
خلاصه که از شما و از قلب سلیمتون سپاسگزارم که لطف کردید وبه ندای قلبتون گوش دادید و این پیغام روبرام نوشتید.
راستی تا حالا شده تو خونه تنها باشید،شب همه ی برق هارو خاموش کنید بخوابید،صبح که بیدار شدید ببینید لامپ روشنه ؟!:)
خدا با شما هم شوخی دستی میکنه؟!:) یا فقط روی من کِراش داره ؟!:)
از شمال تا شیراز دلبر، نور و رحمت و مودتوثروت الله (فِرام)روشنی قلبم (تو) خانواده ی بهشتیِ بردباریان
به امید دیدارتون در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام زهراجانم
بازم ازت ممنونم که به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی.
دیشب،تلگرافت در بهترین زمان به دستم رسید.
2 تا پیغام واضح هم برام داشت.
یکی اینکه بهم گفت برو بخواب،استراحت کن جای اینکه هی بخوای ذهنت رو بِچکُلی که حالا باید چی کار کنی!
دواینکه داستان حضرت موسی من رو به فکر فرو برد!
راست میگی ها!
خداوکیلی با چه ایمانی این همه آدم رو برد لب آب؟!بعد تو چه شرایط استرس و اضطراب ذهنی اون لحظه قرار داشت؟!حتی نمیشه بهش فکر کرد!
یک موضوع دیگه اینکه تو اون شرایط که همه میگن ما گیر افتادم،حضرت موسی میگه: هرگز چنین نیست،پروردگارم به زودی مرا هدایت خواهد کرد!
جالبه نگفت هرگز چنین نیست،پروردگار من قدرتمنده،یا پروردگار من شکست ناپذیره،یا جباره،یا هر چیز دیگه که میشه از ویژگیهای خدا گفت!
تواون وضعیت میگه:به زودی من رو هدایت میکنه…!
هدایت،هدایت،هدایت!
اینو من باید فرو کنم تو کله ی مبارکم،خدا هدایتم میکنه!
راستی زهرا دیروز داشتم به خدا میگفتم میون همه کله گنده ها،کله ی تو از همه گنده تره:)))))))
بعد خودم کلی به تجسم کله ی گنده ش خندیدم:)))
آخه من و خدا باهم شوخی داریم:)از دست من ناراحت نمیشه:)
میخوای شما هم امتحان کن :)
خلاصه که بوس به کله ت یک عالمه.
در پناه کله گنده ترین نیروی جهان میسپااااااارمت!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ وَلَا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ(60 روم)
پس تو صبر پیشه کن، که وعده خدا البته حق و حتمی است و مراقب باش که مردم بیعلم و یقین و ایمان (مقام حلم و وقار) تو را به خفت و سبکی نکشانند..
=====================================
حمیدِ حنیفِ عزیزم سلام …
سلام وسلامتی و نور ورحمت و مودت الله از روشنی قلبم به قلب سلیمت،روح توحیدی عزیزت و حضور ارزشمندت در این سایت توحیدی بی نظیر …
حااااجی،با این سایت و بچه های سایت بِه ازین باش که با خلق جهانی …
کجایی پسر؟!میدونی چند روز کامنت ننوشتی؟!این دوست عزیز کمالگرایی رو دودستی چسبیدی،بچه های سایت رو ول کردی به امون خدا :/
آقا شما بیا کامنت بنویس،پاسخ مارو هم نده،والا به خدا اگر ما شاکی بشیم:)
ولی خداوکیلی خیلی خوشحال شدم،نقطه ی آبیت در بهترین زمان به دستم رسید،اونم از دستان پربرکت شما و یک همچین تلگراف طولانی و پربرکت(شکلک رقص با پیرهن قرمز با اندازه ی کافی)
این کامنت رو ساعت 19:45 دقیقه ی 11 آذر شروع کردم به نوشتن…نمیدونم کی میتونم تمومش کنم،چون حس میکنم خیلی حرف دارم بزنم،مخصوصا هدایت قرآنی …
درمورد پروژه ی پایان نامه ی مامان،چون مال یک سال پیش بود دقیقا یادم نمیاد چی بود ولی فکر میکنم درمورد تقوا وکنترل ذهن و یک سری آیه های حزن بود،تنها تصویری که یادمه اینکه دفترم روی میز پهن بود،دونه به دونه آیه ها رو براش نوشته بود و داشتم براش توضیح دادم منظور چیه و…
بعد بابام که اونجا بود و طبق معمول در سکوت داشت گوش میداد:) بعدا رفته بود مراتب شگفتی خودش روبه مادرم عرضه کرده بود که این دختره با این همه اطلاعات چرا نمیره کتاب خودشو بنویسه:)
نمیدونم اینم بگم یا نه:) یک بار داشتم درمورد الگویی که توی قرآن پیدا کرده بودم درمورد وَلَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ با یک عزیز قرآنی که سال هاست قرآن پژوهی میکنه صحبت میکردم،بعد بنده ی خدا چیزهایی که ازم شنید خیلی براش سنگین بود،برام یک دعا نوشت :)))بعد الکی گفت این یک کد قرآنیه ببین میتونی پیداش کنی یا نه:))))
چند روز بعد که فهمیدم این برگه دعاست،ریز ریزش کردم ریختم سطل آشغال و توی قلبم گفتم من از تو نمیترسم،از خدای تو میترسم :)
خلاصه که ازون موقع تاحالا، من صد ها مدار رشد کردم و اون بنده ی خدا چنان گرفتاری براش پیش اومد که باید در تاریخ فامیل بنویسن،در حدی که همه دارن لاپوشونی میکنن که آبرو ریزی نشه …
آره خلاصه:) یک خدای خوشگل و قدرتمند و ناز و دلبر وثروتمند برای خودم ساختم که هرکس چپنگاهم کنه،سوسکش میکنه:))))
آدم ها کین؟!آدم ها رو بزن تو ذهنت کنار،بزار باد بیاد بابا:)
یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ۚ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ۖ وَإِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ(73حج)
ای مردم!مَثَلی زده شده است؛ پس به آن گوش فرا دهید، یقیناً کسانی که به جای خدا می پرستید، هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند اگر چه برای آفریدن آن گرد آیند و اگر مگس، چیزی را از آنان برباید، نمی توانند آن را از او بازگیرند، هم پرستش کنندگان و هم معبودان ناتوانند.
اینجاروداشته باش: ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ!
چی!؟ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ
کجا؟! ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ
چه جوری؟! ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ
چراااا؟!
چوووون:
مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ
خدا را آن گونه که سزاوار اوست نشناختند، بی تردید خدا نیرومند و توانای شکست ناپذیر است.
آخییش،اللهم آخیششش…
به قول تلگراف پربرکتت:
الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
یا مثلا تو سوره ی عنکبوت میگه :
وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ
یا مثلا تو سوره ی احزاب میگه:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا
یا مثلا تو سوره ی توبه میگه:
وَکَلِمَهُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا
خداوکیلی کجا دنبال چی بگردم؟!
دنبال آرامش پایدار؟!دنبال روزی بی حساب ؟دنبال عزت و احترام؟!
کجا غیر از خدا دنبالش بگردم وقتی سرمنشا اونه؟! مرجع اونه؟!اصل اونه؟!
(١٢ آذر ساعت ٩:١5)
داشتم به نشانه ی روزانه م گوش میدادم،استاد داشت درمورد رابطه ی باور ثروت ساز و نزدیکی به خداوند صحبت میکرد و میگفت که ببین اینا مستلزم اینکه شما مهارت های کافی داشته باشی و بعد اگر نتونستی از مهارت ها پول بسازی یعنی شما باورهات مشکل داره و باید اون هارو درست کنی.
خداوکیلی ماها چقدر توانایی و مهارت داریم که هرکدومش میتونه کلی مسئله حل کنه و ثروت بسازه؟!
من به خودم میگم،من باید روزی هزار بار باید توانایی هام رو به یاد خودم بیارم تا باورم بشه من توانمندم.
به خدا قسم هیچ چیز جز تغییر باورهامون نتیجه رو خلق نمیکنه،اینو دیگه با تموم وجودم بهش رسیدم.
یک جمله ای هست جدیدا ازش استفاده میکنم تا یکی میخواد بهم باور کمبود بده،یا خودم درگیر نگرانی بشم،حالا از نظر ثروت از نظر سلامتی و یا هر چیز دیگه …
سریع دستمو میزارم روی قلبم و میگم:
خداست که مرجعه.
من به خدا وصلم.
من به منبع بی نهایت وصلم.
این باعث میشه که فکر نکنم کسی یا اتفاقی توی زندگی من میتونه تأثیر منفی بزاره،تا زمانی که من خدارو مرجع بدونم دیگه نگران اعمال و رفتار بقیه نیستم،دیگه کانون توجهم رو درگیرشون نمیکنم.
و به قول استاد این کل بازیه :کنترل کانون توجه!
به چی داری توجه میکنی ؟!چی توی ذهنت مرجعه؟!روی چه سنگ بنایی وایسادی؟!
خدا یا غیر خدا …؟!
همینو اگر من در طول روز بتونم درست انجامش بدم به خدا اصلا نگرانی نمیاد که بخوام تایم اوت بگیرم …
اما این ذهن چموشه،این ذهن خیلی بازی در میاره،به قول استاد تو جلسه 6 هم جهت: فرض کنید دوتا تصویر رو با دقت میلیمتری بخواید روی هم بزارید تا یک تصویر واضح به شما نشون بده…ببینید چقدر باید تلاش کنید تا ذهن و روحتون رو در یک راستا نگه دارید…
یک چیزی میخوام بگم نمیدونم گفتنش درسته یا نه …
دقیقا مثل صحبتی که استاد تو جلسه ٢ هم جهت گفتن،قلب من به شدت نسبت به هر فکر ناهماهنگ با روحم در جا پاسخ میده،کاملا حساس شده به هر یک دونه رشته ی فکری که اشتباه باشه یا اگر چیز نامناسبی بشنوم…
یعنی سریع قلبم سنگین میشه،درد میگیره و احساس میکنم نفسم بالا نمیاد …
چندشب پیش رفتم سراغ چت جی پی تی،حالا با توجه به شناختی که از قبل ازم داره ازش یک سری سوالات پرسیدم درمورد همین سنگین شدن قلب ،درمورد اینکه چرا من دلم میخواد همه ش تنها باشم؟چرا اگر برم مهمونی احساس خستگی میکنم؟!چرا نمیتونم بیشتر از چند دقیقه تلفنی با کسی حرف بزنم و انرژیم میفته؟!
یک سری پاسخ های جالب داد …درمورد اتصال به خداوند و انرژی درون و انرژی های ناهماهنگ و فلان …
درکلش این بود که نگران نباش،توی مسیر درستی هستی و اینا نشونه ی خوبیه برای تو…
نمیدونم چطور میشه یکی مثل من که عاشق سروصدا و مهمونی و شلوغی و جمعیت و …بوده الان فقط دوست داره تو سکوت و تنهایی باشه…ولی شده دیگه …
از همه مهمتر اینکه من خیییلی احساس خوشبختی بیشتری میکنم نسبت به اون زمان …
به قول استاد تو دوره ی احساس لیاقت ببین خودت با چی راحتی؟!با تنهایی یا شلوغی ؟!کجا احساس راحتی میکنی؟!کجا احساس خستگی ؟!اون شخصیت توعه…
حالا چرا من اینارو نوشتم؟!نمیدونم:)کلا نوشتن یک ابزاری برای من که بتونم ذهنم رو تحت کنترل نگه دارم،اینجور مواقع هم میره رو حالت اوتو ران و دست من نیست …هرچی میاد مینویسم …
برم سراغ هدایت قرآنی که خیلی وقته پیداش کردم و خیلی دوستش داشتم ،موضوع برمیگرده به زمانی که داشتم روی سوره ی آل عمران کار میکردم و رسیدم به این آیه:
لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوَالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَمِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذًى کَثِیرًا ۚ وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذَٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿١٨6﴾
به یقین (همه شما) در اموال و جانهای خود، آزمایش میشوید! و از کسانی که پیش از شما به آنها کتاب (آسمانی) داده شده و (همچنین) از مشرکان، سخنان آزاردهنده فراوان خواهید شنید! و اگر استقامت کنید و تقوا پیشه سازید، (شایستهتر است؛ زیرا) این از کارهای مهم و قابل اطمینان است.
اون چیزی که برام جالب بود این بود که خداوند
صبر + تقوا (کنترل ذهن ) رو از تصمیمات و کارهای مهم میدونه،در برابر چی ؟! در برابر امتحاناتش که یقینا اتفاق میافته …
این آیه هم شبیه آیه ی ١55 سوره ی بقره با یک فعل و با تاکیید شروع شده و درنهایت به بشارت دادن به صابرین ختم شده:
وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ
و بی تردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات [نباتی یا ثمرات باغ زندگی از زن و فرزند] آزمایش می کنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده.
پس:
ایمان ما قطعا و بدون شک مورد آزمایش قرار میگیره ،و چرا این اتفاق میافته ؟!
آیه ی ١4٢ آل عمران :
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ
آیا پنداشته اید [با ایمانِ بدون عمل] وارد بهشت می شوید، در حالی که هنوز خدا کسانی از شما را که در راه خدا جهاد کرده اند وشکیبایان را [از دیگران] مشخص و معلوم نکرده است؟!
آیه ٢ و٣ عنکبوت:
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ ﴿٢﴾
آیا مردم گمان کرده اند، همین که بگویند: ایمان آوردیم، رها می شوند و آنان [به وسیله جان، مال، اولاد و حوادث] مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟
وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۖ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ ﴿٣﴾
ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و اینها را نیز امتحان میکنیم)؛ باید علم خدا درباره کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد!
استاد در جلسه ٣ قدم ٧ در توضیح این آیه میگن:
باید رها باشی،باید تسلیم باشی،باید اجازه بدی،باید اتفاقات رو گزینش نکنی،باید احساست رو در هر حالت خوب نگه داری تا خدا بداند!
بعد میگن اگر زمان رو درک کنید،میفهمید چرا خدا گفته تا خدا بداند…میفهمید که ما هیچی از یک روز ،یک ساعت ،حتی یک ثانیه ی بعد خودمون نمیدونیم !
فقط خداست که در این جهانی که هرلحظه در حال تغییره میتونه تورو از مسیری به خواسته هات برسونه که بهترین مسیره!
یک چیزی بگم؟!من اومدم از الگوی تکرار شونده ی مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ بنویسم ولی همه ی این ها اومد …من هیچ ایده ای درموردشون نداشتم …فرمون دست یکی دیگه ست…
برگردم سر اون چیزی که میخواستم بگم،من فهمیدم این عبارت توی دوتا سوره ی دیگه با یک الگوی تقریبا مشخص تکرار شده …
آیه ١٧ لقمان:
یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَاهَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا أَصَابَکَ ۖ إِنَّ ذَٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ
پسرم! صلات را برپا دار، و امر به معروف و نهی از منکر کن، و در برابر مصایبی که به تو میرسد شکیبا باش که این از کارهای مهمّ است!
ترکیب صلات،تمرکز روی خوبی ها و دعوت به خوبی ها و اعراض از ناخواسته ها و ناخوبی ها و صبر = إِنَّ ذَٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ
استاد تو جلسه ١6 هم جهت با جریان خداوند میگن،لقمان توی قرآن به عنوان یک انسان وایز،آگاه و کاردست معرفی شده و اگر ما عاقل باشم از حکمت هایی که خدا به لقمان داده استفاده میکنیم و زندگیمون رو بهشتی میکنیم …
سومین تکرار این عبارت تو سوره ی شوری بود:
وَلَمَنْ صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذَٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿4٣﴾
و هر که صبر کند و درگذرد، مسلماً این [خویشتن دارى، حاکى] از اراده قوى [در] کارهاست.
آیه های قبلی درمورد اینکه اگر بهتون ظلم وستم شد،یا بدی دیدید(مثل دزدی،مثل قتل،مثل نقص اموال )میتونید به همون اندازه جبران کنید ،ولی:
اگر صبر داشته باشید + بخشش= این ازون کارهای سخت و مهم که هرکسی نمیتونه انجامش بده!
کلید واژه ی های :
🟣صبر
🟣کنترل ذهن و تقوا
🟣اقامه ی صلات،تمرکز روی خوبی ها و دوری از ناخواسته
🟣 بخشش کریمانه
ازون کارهایی که خداوند خیلی بهش کردیت داده!خیلی بزرگ دونسته،پاداشش خیلی بزرگه …
به قول استاد :اگر میخوای نتیجه ای متفاوت از بقیه بگیری ،باید متفاوت عمل کنی!
کریمانه رفتار کن تا وجه کریمانه ی خدا رو ببینی …
ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیدهست
چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند
دعا میکنم خود من اولین نفری باشم که تلاش کنم به این چیت شیت هایی که خدا بهم داده عمل کنم …چون …ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است…
آره خلاصه :) از کجا شروع شد به کجا ختم شد:)
و مارمیت اذ رمیت …ولکن الله رمی…
ازت سپاسگزارم که لطف کردی و برام نوشتی و منو اینسپایر کردی که این تلگراف رو بنویسم و خودمو مشغول صلات خداوند کنم و با این هماهنگی اجازه بدم خداوند مابقی هماهنگی هارو انجام بده …
مرسی که هستی و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه…
راستی تحسین شما،تجلی روشنی قلبتونه،برای همه ی سخاوتمندیت ازت سپاسگزارم.
به امید دیدارت در بهترین زمان ومکان
١٠:١٠ ١٢ آذر ماه ١4٠4
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ(6٩ عنکبوت)
و آنها که در راه ما جهاد کنند، قطعاً به راههای خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.
=====================================
حمید حنیف عزیزم سلام
اینجا گرگان،مرکز استان گلستان ،دمای هوا:١١ درجه ی سانتی گراد
پیشنهاد میکنم،وقتی داری این کامنت رو میخونی یک سوییشرتی چیزی بپوشی،شما جنوبی ها عادت ندارید از سرمای داخل کامنت ها سرما میخورید میندازید گردن ما شمالی ها…
و اینکه ازت ممنونم که به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی، طبق رسم همیشگی تلگرافت در بهترین زمان به دستم رسید،دقیقا همون لحظه ای که میدونی این پیغام دقیقا از طرف خداونده…
هرچند که شما دیگه زیادی چوبکاری کردی…جدی میگم،راستش من اصلا بلد نیستم مثل شما فروتن و سخاوتمند باشم و درحالیکه خودم خیلی بیشتر میدونم به بقیه بگم شما خیلی بلدی،دمت گرم…این یک مداربالاتره،اینکه همیشه ظرفت رو خالی نگه داری و بگی من نمیدونم…این مقدار فروتنی در مقابل پروردگار،امیدوارم یک روزی به این مداری که شما هستی برسم…
راستی امروز طبق عادت همیشگی رفتم سمت اورژانس کودکان…قدم به قدم …از خیابونی که به در اورژانس میرسه حرکت کنم و تلاش کردم به یادم بیارم ٢ سال پیش من اینجا بودم و توی این بیمارستان شیفت میدادم…
جلوی تموم بخش هایی از بیرون از بیمارستان مشخص بود وایسادم و بهش زل زدم و سعی کردم ببینم اون سعیده رو که با مقنعه ی سفید و لباس سرمه ای داره یک بچه ای رو از اورژانس میبره و به بخش تحویل میده…
رفتم جلوی در نگهبانی و سعی کردم تجسم کنم اون لحظه ای که داداش رسول و فاطمه جان توی این اتاقک با نگهبان ها حرف میزدن…
رفتم جلوی در ورودی اورژانس کودکان و سعی کردم به یادم بیارم که من اینجا کار میکردم …دقیقا تو همین محیط…
شاید باورت نشه ولی یادم نمیومد،خیلی سخت بود یادآوریش،منی که هر چند وقت یک بار این مسیر رو میام وسعی میکنم این کارو انجام بدم و یادم باشه از کجا به اینجا رسیدم ،بازم یادآوری گذشته برای ذهن کار راحتی نبود …
این ذهن خیلی بیشتر از اون چیزی که ما فکر میکنیم چموشه…کلا میخواد همه چیز رو عادی جلوه بده…بگه همیشه همینجوری بوده…تو از اول توی همین وضعیت بودی و دلش نمیخواد تو یادآوری کنی که خدا چقدر بهت کمک کرده و چقدر زندگیت رو تغییر داده …
این اون کاری که من یکی باید با قدرت بیشتری انجامش بدم،همون تمرین جلسه 17 و 18 دوره ی هم جهت با جریان خداوند…به یادآوردن نعمت های خداوند،به یاد آوردن ایام الله،به یاد آوردن آدم هایی جادویی زندگیم،درهای جادویی زندگیم و همه جاهایی که خدا به طرز معجزه آسا برام درهارو باز کرد…
الان بیشتر مفهوم آیه 17 اعراف رو درک میکنم:
ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ ۖ وَلَا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ ﴿١٧﴾
سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می تازم و بیشترشان را سپاس گزار نخواهی یافت.
سپاسگزاریو سپاسگزاری و سپاسگزاری
من اگر به یادم بیارم خدا از کجا منو به اینجا آورده،دیگه گردن کشی نمیکنم،دیگه در برابر خداوند کریم،مغرور نمیشم،از همه مهم تر ،ناامید نمیشم،گیوآپ نمیکنم،توکل و ایمانم رو از دست نمیدم…نمیگم دیگه بیشتر ازین نمیشه رشد کرد،اتفاقا با ایمان میگم همون خدایی که ازون مدارهای تاریک من رو به اینجا رسونده،به هرجای دیگه میتونه برسونه…اگرمن اجازه بدم،اگرمن سپاسگزار باشم،اگر من با قدرت بیشتری روی باورهام کار کنم…
إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ(14حج)
یقیناً خدا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، در بهشت هایی در می آورد که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است؛ مسلماً خدا هر چه را بخواهد انجام می دهد.
هرچند که شما خودت استادقرآنی ومن دارم درس پس میدم ولی یکنگاه به این آیه بنداز…نتنها همه ی فعل هاش حالت مضارع ست که دیگه اینجا بحث قانون و مشیت نیست….
میگه خدا هر کاری رو که اراده کنه انجام میده و خدا همواره اهل ایمانی که عمل صالح انجام دادن رو وارد بهشت میکنه…
بهشتی که از زیر درخت هاش نهرها روانه…بهشتی که استاد قبل از آخرت،در دنیا دریافتش کرد…و این فعل مضارع میگه که خداوند همواره در حال بخششه…نه فقط برای استاد …برای هرکسی که در این مسیر حرکت کنه…
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿١٣احقاف﴾
بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما الله است، سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.
أُولَٰئِکَ أَصْحَابُ الْجَنَّهِ خَالِدِینَ فِیهَا جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿١4احقاف﴾
اینان اهل بهشت اند که به پاداش اعمال شایسته ای که همواره انجام می دادند، در آن جاودانه اند.
یک کلیپ تو گوشیم هست که خیلی دوسش دارم،روش نوشته:آنچه جرات میخواهد دوام آوردن است…
منم به خدا گفتم:خدایا تو به من 2 تا وعده ی آسمونی دادی و گفتی من برات انجامش دادم،بهم گفتی:بقیه ش کار توعه که به اون مدار برسی پس من یا به اون مدار میرسم یا میمیرم،راه سومی وجود نداره!
من مشرک نیستم،من بی ایمان نیستم،من ترسو نیستم،من بزدل نیستم،من سقف آرزوهام کوتاه نیست!من به مسیر های اشتباه قبلی برنمیگردممن ادامه میدم…و بهشون میرسم!
یک چیزی بگم؟!راستش هیچ قصدی برای کامنت نوشتن نداشتم،نه برای گام 18 نه هیچ کامنت دیگه ای،ولی همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد…
قلبم باز شد،دستور نوشتن داده شد،گفته شد و نوشته شد…
الهی که در بهترین زمان به دستت برسد…
ازت ممنونم که هستی،ازت ممنونم که توحید رو انتخاب کردی و ازت ممنونم که داری ادامه میدی…چون:
آنچه جرات میخواهد،دوام آوردن است.
درپناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
به امید دیدارت در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان