فقط روی خدا حساب باز کن


این فایل در مرداد ماه 1399 بروزرسانی شده است
این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.

آگاهی های این فایل، پادزهری قدرتمند برای یکی از مخرب‌ترین و پنهان‌ترین ویروس‌های ذهنی است که مانع اصلی ورود ثروت و خوشبختی به زندگی انسان‌هاست: «شرک خفی» یا همان حساب باز کردن روی قدرتِ آدم‌ها.

استاد عباس‌منش با کالبدشکافی دقیقِ باورهای رایج درباره «داشتن پارتی»، «ارتباط با افراد صاحب‌نفوذ» و «تکیه بر قدرت دیگران»، پرده از حقیقتی برمی‌دارند که درک آن، مرز میان یک زندگی سراسر تقلا و رنج، با یک زندگی سرشار از عزت و ثروت است. پیام اصلی این درس این است که تا زمانی که شما در ذهن خود، قدرت، ثروت و رزق را در دستان رئیس، دولت، مشتری خاص یا افراد مشهور می‌بینید، در حال بستن دستان خداوند هستید و این مسیر شرک آلود، کاملا خلاف جهت با صراط مستقیم خداوند است. همان صراطی که طبق وعده خداوند مملو از نعمت و رحمت است.

آگاهی های این فایل به ما می‌آموزد که «ارتباطات» به خودی خود عامل موفقیت نیستند، بلکه این «توحید» و باور به ربوبیت خداوند است که شما را در مدار درست قرار می‌دهد و آنگاه خداوند از طریق هزاران دستان خود (که می‌توانند همان آدم‌ها باشند)، به شما کمک می‌کند. تفاوت ظریف اما بنیادین در این است که: آیا شما آن آدم را که خداوند برای کمک به شما فرستاده، «منبع» می‌دانید یا تنها «دستی از دستان خدا»؟

استاد عباس منش با تعریف مفهوم قرآنی «رَبّ» به شکلی بسیار عمیق و کاربردی مرجع ترین باور ثروت ساز یعنی “باور به تنها یک قدرت در عالم”، را تاکید می کند. ربّ به معنای «صاحب‌اختیار و فرمانروا» است. وقتی باور کنید که تنها صاحب‌اختیار جهان و تنها منبع قدرت خداوند است، دیگر در برابر هیچ انسانی، هرچقدر هم ثروتمند یا قدرتمند باشد، کُرنش نمی‌کنید، صدایتان نمی‌لرزد و احساس حقارت نمی‌کنید بلکه با احساس لیاقتی که از اتصال شما به منبع قدرت می آید، در مسیر خواسته های خود قدم بر می دارید و به عوامل بیرونی باج نمی دهید. دلیل اینکه انسان‌های موحد، چنان عظمتی را در درون خود یافته‌اند که قدرت‌های ظاهری دنیا در نظرشان کوچک و بی‌اهمیت جلوه می‌کند، شناخت حقیقی ربّ است.

باورهای توحیدی و ثروت ساز، پایه و اساس آموزه های دوره روانشناسی ثروت ۱ هستند. به اندازه ای که دانشجو موفق به ساختن این باورها می شود، ظرف وجود او برای دریافت نعمت های پایدار، گسترش میابد.

اگر می‌خواهید ثروتی پایدار و عزتمندانه داشته باشید، باید بت‌های ذهنی خود را بشکنید و قدرت را از «غیر» بگیرید و تنها به «خدا» بدهید. کسی که روی آدم‌ها حساب باز می‌کند، با رفتن آن آدم‌ها ویران می‌شود؛ اما کسی که روی خدا حساب باز می‌کند، شکست‌ناپذیر است.

نکته بسیار تکان‌دهنده‌ی دیگر در این فایل، هشداری است درباره عواقب وحشتناکِ شرک در همین دنیا. استاد عباس‌منش با قاطعیت بیان می‌کنند که اگر امیدتان به وعده و وعیدهای دیگران باشد و تصور کنید فلانی می‌تواند کارتان را راه بیندازد، دقیقاً از همان نقطه ضربه می‌خورید. همان افرادی که بتِ خود کرده‌اید، پشتتان را خالی می‌کنند و همان ارتباطاتی که به آن‌ها می‌نازید، باعث سقوطتان می‌شوند.

راه رهایی، رسیدن به «استغنای توحیدی» است؛ یعنی حالتی که در آن، ضمن احترام به همه انسان‌ها و سپاسگزاری از کمک‌هایشان، در قلب خود می‌دانید که رزق شما دستِ خداست، نه دستِ بنده خدا. این تغییر نگاه، نه تنها آرامش و اعتمادبه‌نفس عجیبی به شما می‌دهد، بلکه باعث می‌شود خداوند تمام جهان را برای خدمت به شما بسیج کند. وقتی شما از بندگان خدا قطع امید می‌کنید و تنها به ریسمان الهی چنگ می‌زنید، کائنات با تمام قوا در برابر اراده‌ی توحیدی شما تعظیم می‌کند.


نوشتن درک خود از آگاهی‌های این فایل در بخش نظرات، به شما کمک می‌کند این آگاهی‌ها به عادت‌های فکری و رفتاری‌تان تبدیل شوند.

منتظر خواندن دیدگاه‌های تأثیرگذارتان هستیم.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2262 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه کهوند» در این صفحه: 48
  1. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    خدایی که حتی یک لحظه چشم از من برنمی‌داره و همیشه در حال هدایت منه.

    استاد جانم سلام، دوستان نازنین و همراهانم هم سلام!

    استاد جانم، مدتیه چله‌ی توحیدی رو شروع کردم و از همون روز اول تا امروز، زندگی‌م کلی تغییر کرده.

    روز اول که این چله رو شروع کردم، خوب یادمه برای آقا اسدالله یه کامنت نوشتم و از همونجا این مسیر برای من شروع شد.

    بعدش کاری که دوست داشتم رو پیدا کردم و شروع به انجامش کردم، اما دیگه نیومدم و از نتیجه‌ش ننوشتم.

    من به خدا اعتماد کرده بودم و فقط می‌دونستم که خدای مهربونم خودش منو هدایت می‌کنه.

    خدا رو تنها منبع ثروت، نعمت، سلامتی و عشق می‌دونستم و همین فکر، همه چیز رو برام تغییر داد.

    از وقتی فقط روی خدا حساب باز کردم، درهایی که تا قبلش بسته بودن، یکی یکی به روم باز شدن.

    امروز بعد از یه ماه، برای آقا اسدالله تو دوره‌ی «احساس لیاقت» کامنتی نوشتم، ولی یه حسی بهم گفت باید همون کامنتو اینجا هم بذارم، چون حس می‌کنم همون فایل منو به این نقطه رسونده.

    (سلام به دوست نازنینم، آقا اسدالله گل

    هر بار که وارد جلسات می‌شم، ناخودآگاه دنبال کامنت شما می‌گردم. چون مطمئنم اگر چیزی از قلم افتاده باشه، شما حتما نوشتیدش. و جالبه، همین که اسمتون رو دیدم، یاد اون کامنتی افتادم که درباره‌ی پیدا کردن کار براتون گذاشته بودم.

    از اون روز تا حالا تقریباً یه ماه گذشته و من واقعاً دیگه اون آدم سابق نیستم. انقدر احساس لیاقتم فرق کرده که حتی قابل مقایسه نیست با قبل.

    اون موقع وقتی براتون کامنت گذاشتم، دو روز بعدش کارم رو شروع کردم. ولی به دلایلی که همون روزا درکش نکردم، بعد از دو روز از اونجا اومدم بیرون. همون موقع هم گفتم حتماً خیری توشه و بلافاصله رفتم سراغ یه جای دیگه برای کار.

    آقا اسدالله، همون روزها برام پر از سؤال و هیجان بود. مدام با خودم می‌گفتم: «خدایا، تو الان داری منو کجا می‌بری؟ برام چی در نظر گرفتی؟»

    تو اون مکان جدید، شرایط بهتر بود، کار راحت‌تر بود، ولی باز فقط سه روز موندم. گفتن که نیام.

    اون موقع فقط احساسم رو نگه داشتم. با خودم می‌گفتم: «خدای من بهترشو برام در نظر گرفته، مطمئنم.»

    از اونجا هم اومدم بیرون، ولی این بار بیکار نموندم. چون اون فاطمه، دیگه فاطمه‌ی قبلی نبود. احساسم رو به بیرون گره نزده بودم. فقط یاد جمله‌ی استاد افتادم که می‌گفت:

    «فقط روی خدا حساب باز کن. خدا روزی‌دهنده است، نه آدم‌ها.»

    چند روز منتظر تماس اون محل دوم موندم، چون گفته بودن بعد از سه روز آزمایشی باهام تماس می‌گیرن. وقتی دیدم خبری نیست، فقط گفتم: «حتماً خیری توشه.»

    و جالبه دقیقاً همون روزی که تصمیم گرفتم دوباره دنبال کار برم، خدا یه هدیه‌ی بی‌نظیر بهم داد: اولین ماشینم!

    باورم نمی‌شد. و این بار نه با اسنپ، بلکه با ماشین خودم رفتم دنبال کار.

    اما باز هم تو اولین روزها هیچ کاری برام جور نشد. شاید ده تا قنادی رفتم، هر کدوم به دلیلی گفتن نه.

    یه لحظه حس خستگی اومد سراغم، اما درست همون موقع خدا منو هدایت کرد به سایت… و یه کامنت دیدم که انگار مستقیم از طرف خودش بود.

    توش نوشته بود:

    «من حتی یک لحظه هم از تو غافل نیستم.»

    با خوندن اون جمله، دوباره جون گرفتم. استارت زدم و رفتم جایی که قلبم گفت برو… و اونجا همون جایی بود که باید می‌رفتم.

    الان نزدیک به سه هفته‌ست که اونجا کار می‌کنم و هر روز بیشتر مطمئن می‌شم که این همون مسیریه که خدا برام طراحی کرده بود.

    وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم، می‌بینم خدا با اون دوتا تجربه‌ی قبلی فقط داشت منو آماده می‌کرد.

    تا یاد بگیرم وقتی صبر می‌کنی و ادامه می‌دی، خدا چطور قشنگ جواب می‌ده.

    تا بفهمم اگه تأیید آدم‌ها رو نداشته باشم، باز هم ارزشمندم.

    شاید لحظه‌هایی بود که دلم گرفت، اما اون حس خداگونه‌ی درونم قوی‌تر بود و اجازه نداد ناامیدی ریشه کنه.

    آقا اسدالله، نمی‌دونم چرا حس دلم گفت این مسیر رو با شما به اشتراک بذارم،

    اما شاید چون مطمئنم شما از اون آدم‌هایی هستید که نشونه‌های خدا رو خوب می‌بینن.

    ازتون ممنونم برای کامنت‌های پُر از بینش و عشق‌تون.)

    استاد جانم، نتیجه‌ی این موندن‌هام فقط به خاطر این بود که خدا رو تنها منبع ثروت می‌دونستم.

    می‌دونستم خودش منو به بهترین‌ها هدایت می‌کنه، و حالا واقعاً به بهترین‌جا هدایت شدم.

    الان نزدیک به سه هفته‌ست که توی یه قنادی مشغول کارم. کاری که هم خیلی ساده‌تر از کارای قبلیه، هم آدم‌هایی که اونجان از جنس نورن.

    با دل، با عشق، دارن کار رو یادم می‌دن، بدون هیچ سختی و فشاری.

    هر روز که می‌گذره، حس می‌کنم دارم بهتر از دیروز می‌شم، و می‌دونم که همه‌ی اینا از طرف پروردگارمه.

    گاهی با خودم می‌گم چرا قبل از این باور، این اتفاقا برام نمی‌افتاد؟

    من خودمو می‌شناسم؛ اگه همون آدم قبلی بودم، همون روز اول که یه قنادی دیگه رفتم و جواب رد شنیدم، بی‌خیال می‌شدم.

    ولی این بار یه باور محکم تو وجودم بود که می‌گفت:

    «خدا بهتر از این رو برات در نظر گرفته. بی‌دلیل نیومدی اینجا.»

    حالا می‌فهمم چرا باید رد می‌شدم تا به اینجا برسم.

    شاید اگه از همون اول به همین قنادی هدایت می‌شدم، قدرش رو اون‌جور که باید نمی‌دونستم.

    اما خدا منو جوری هدایت کرد که با تمام وجودم درک کنم وقتی فقط روی خودش حساب باز می‌کنی، دنیا با تمام قدرتش به کمکت میاد.

    آره استاد جانم… این فقط نتیجه‌ی یه ماه کار کردن روی خودمه.

    حالا خودتون ببینید اگه این مسیر رو ادامه بدم، خدا چه «کن فیکون‌»هایی برام رقم می‌زنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    به نام خدایی که هر لحظه داره منو هدایت می‌کنه

    استاد جانم، این روزا هرچی بیشتر تو دوره‌ی احساس لیاقت پیش می‌رم، بیشتر دارم می‌فهمم که هرچی احساس لیاقتم بالاتر بره، بیشتر دارم به سمت توحیدی شدن حرکت می‌کنم.

    انگار این دوتا کاملاً تو یه مسیرن، هم‌جهتن، هم‌دلن.

    واسه همین تصمیم گرفتم تمرکزم رو بیشتر بذارم روی این دوره‌ی مقدس، چون حس می‌کنم هرچی بیشتر روی لیاقتم کار کنم، باورِ «فقط روی خدا حساب کردن» هم تو وجودم محکم‌تر می‌شه.

    می‌خوام عمیق‌تر بفهمم که هرچی بیشتر به ارزش خودم پی ببرم، بیشتر می‌تونم از وابستگی‌ها و شرک فاصله بگیرم و فقط به خدا تکیه کنم.

    استاد جانم، ازت از ته دل سپاسگزارم برای این همه هدایت و نوری که با آموزش‌هات وارد زندگیم کردی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    به نام خدایی که تنها فرمانروای کل هستیه

    استاد جانم، هرچی جلوتر میرم تو این مسیر توحیدی، بیشتر و بیشتر می‌فهمم حرفای شما چی بودن. انگار هر روز که فایل رو گوش میدم، یه بخش تازه از اون فایل برام باز میشه. دقیقن مثل اینه که پرده‌ای کنار میره و چیزی رو می‌بینم که دیروز ندیده بودم. این همون تکاملیه که شما همیشه ازش می‌گین؛ مسیری که باید قدم به قدم طی بشه، و اگه من جا بزنم یا بخوام میان‌بُر بزنم، دوباره برمی‌گردم سر همون نقطه‌ی اول.

    چند روز پیش باز ذهنم می‌خواست منو ببره سمت همون مسیر همیشگی، می‌خواست دور بزنه تکامل رو. اما خدای مهربونم سریع اومد وسط و منو نجات داد. همون لحظه فهمیدم چقدر این مسیر فقط به دست خداست و من اگه بخوام با زور خودم پیش برم، هیچی پیش نمی‌ره.

    حرفی که امروز خیلی تو دلم نشست، همون بود که شما گفتین: «خدایی که داره تمام سلولای بدن ما رو مدیریت می‌کنه، همون خداییه که باید بهش ایمان داشته باشیم.»

    وقتی فکر کردم دیدم واقعن همینطوره. سلولای بدنم دارن بی‌وقفه کار خودشونو درست انجام میدن، قلبم بی‌اینکه من بخوام داره می‌تپه، ذهنم با این همه پیچیدگی داره کارشو انجام میده… بعد من چی کار می‌کنم؟ میرم از یه آدم دیگه کمک می‌خوام! آدمی که خودش محتاج همون پروردگاره! خدایی که منو مدیریت می‌کنه، همون خداییه که داره اونو هم مدیریت می‌کنه. اونوقت من میام قدرت رو به اون آدم میدم، نه به خدای خودم! این یعنی من دارم چشم‌هامو می‌بندم به همه‌ی نشونه‌هایی که خدا توی این دنیا گذاشته.

    هر روز با چشم خودمون می‌بینیم که وقتی خدا روحشو از بدن یکی می‌گیره، اون آدم دیگه هیچیه. فقط یه جسم خالیه. بعد باز هم ما مغرور میشیم به انسان بودنمون، به توانایی‌هامون، به همدیگه دست تمنا دراز می‌کنیم. در حالی که همین انسانی که ما بهش تکیه می‌کنیم، با یه نفس بندس! خدا نمی‌دونم دیگه چطوری باید قدرتش رو به ما نشون بده که باور کنیم تنها قدرت جهان خودشه.

    استاد جانم، واقعن آدم وقتی با همین ذهن منطقی هم به قضیه نگاه کنه، می‌فهمه که چقدر ما داریم شرک می‌ورزیم به پروردگارمون. خدا این همه نشونه گذاشته، این همه تو قرآن تکرار کرده: «شاید هدایت بشن، شاید ببینن»… اما باز ما می‌ریم به غیر اون تکیه می‌کنیم.

    من امروز از ته دل از خدا خواستم که کمکم کنه. من خودم نمی‌تونم. می‌دونم که زور من به این عادت‌ها نمی‌رسه. فقط خودشه که می‌تونه ریشه‌ی این عادت رو از وجودم بکنه. دعا می‌کنم که از همین ابتدای روز این کارو برام بکنه، که دلم رو خالی کنه از هر چیزی غیر خودش.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    به نام خداوند هدایت‌گر

    نمی‌دونم از کجا شروع کنم و چطور حال این چند روزم رو بنویسم. فقط از خدای مهربونم می‌خوام خودش دستای من بشه برای نوشتن.

    چند روز پیش با خودم گفتم خب، الان 17 روزه که هر روز اومدم اینجا کامنت نوشتم. توی ذهنم این باور شکل گرفته بود که باید فقط روی خدا حساب باز کنم. با خودم گفتم دیگه نوشتن لازم نیست، چون تعداد کامنت‌هام هم خیلی زیاد شده. فکر کردم حتماً نباید چهل روز باشه.

    همون روز فقط فایل رو گوش کردم، اونم در حالی که مشغول کارای بیرون رفتن بودم. توی دلم خیلی مطمئن بودم، خیال می‌کردم دیگه از پس ذهنم برمیام.

    اما بعد از ظهر همون روز یه اتفاق افتاد که فهمیدم نه… هنوز اول راهم.

    اون موقع یاد حدیث پیامبر افتادم:

    شرک در دل مومن مثل راه رفتن مورچه سیاه روی سنگ سیاه در دل تاریکی شب پنهانه.

    من تا قبل از اون فکر می‌کردم اگه توقعم رو از آدم‌ها بیارم پایین یا اونا رو دست خدا ببینم دیگه مشرک نیستم. اما امان از این شرک مخفی که خودش رو خیلی ظریف نشون میده.

    استاد بارها توی همین فایل میگه: «قدرت دادن به آدم‌ها در ذهن یعنی شرک.»

    قضیه من این بود که ناخودآگاه از رفتار یکی از اطرافیانم (که شاید دوماهی یه بار هم نمی‌بینمش) ناراحت شده بودم. هی به روی خودم نمی‌آوردم، ذهنمو خاموش می‌کردم، اما هروقت به اون رفتار فکر می‌کردم ضربان قلبم تند می‌شد.

    تا اینکه همون بعد از ظهر یه اتفاق باعث شد فوران کنم. همون لحظه دیدم که چقدر تحت تأثیر یک رفتار نا‌آگاهانه قرار گرفته بودم. فهمیدم من قدرت رو از خدا گرفته بودم و داده بودم به اون آدم.

    تازه اونجا متوجه شدم که مدتیه این شرک مخفی رو در وجودم نگه داشته بودم. خودم رو در برابر کسی ضعیف دیده بودم، در حالی که اون آدم خودش هم در برابر پروردگارم ضعیفه.

    ولی جالب این بود که همون لحظه مچ ذهنمو گرفتم و سریع به خودم اومدم. نه خودمو سرزنش کردم، بلکه خوشحال شدم که این بار زود فهمیدم و آگاه شدم.

    از خدای مهربونم ممنونم که لحظه‌به‌لحظه منو هدایت می‌کنه. و سپاسگزارم از استاد جانم که این فضا و این فایل رو فراهم کردن تا بتونیم خودمونو از دل این شرک‌های پنهان بیرون بکشیم.

    این مسیر توحید، مسیرِ دیدن همیشگی قدرت خداست، حتی در ظریف‌ترین لحظه‌های زندگی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    به محتاج تو محتاجی حرام است.

    سلام دوست نازنین

    نمی‌دونم چطور تشکر کنم برای این صلاه.

    برای این عشقی که در این کامنت بکار گرفته شد و تن و روح من رو به خودش گره زد.

    نمی‌دونم چطور سپاسگزار خدایی باشم که هر لحظه داره من رو هدایت می کنه و حتا برای یک ثانیه هم از یاد من غافل نیست.

    نمی‌دونم چطور از خدایی که حتا برای یک ثانیه هم منو به حال خودم رها نمی کنه که اگه رها کنه من میمونم و یه جسم بی جونم سپاسگزاری کنم.

    و من خودم رو محتاج کسی که خودش محتاج پرودگارمه که اگه پرودگارم که تنها فرمانروای جهانه اراده کنه اونم هم تبدیل به یک جسم بی جان میشه.

    چطور این رو باور نمیکنم.

    چطور دل میبندم به غیر از خدا.

    وقتی من دستم تو دست بالاترین قدرت هاست دیگه چه نیازی به کسی دیگه دارم.

    باز هم از شما سپاسگزارم که مارو هم در صلاتتون شریک کردید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    زهره نازنین، درود به شما برای این عزم و اراده‌ی زیبات در مسیر رشد و آگاهی.

    زهره‌جان، من هم به‌تازگی وارد هنری شدم که همیشه عاشقش بودم و حالا دارم به این باور می‌رسم که همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده تا من وارد دل این هنر بشم.

    الان هم درست مثل شما در مرحله‌ای هستم که باید اجازه بدم مشتری‌ها به سمتم بیان؛

    و این یعنی یاد بگیرم فقط روی خدا حساب کنم.

    من سمت خودم رو انجام دادم و با ایمان دارم قدم‌هام رو برمی‌دارم،

    و مطمئنم خدا در زمان مناسب، همون موقعی که ظرفم آماد‌ه‌ست،

    برای من هم کلی مشتری می‌فرسته.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    درود به تو نازنین من

    نگین جانم، پیام محبتت رو دریافت کردم.

    اما حس کردم خدا داره منو صدا می‌زنه تا بیام و همین‌جا، در دلِ این کامنت، باهات حرف بزنم.

    می‌دونم این حرف‌ها فقط از من نیست…

    چون اصلاً قصد نداشتم به این بخش بیام،

    اما خدا خودش شد دست من برای نوشتن.

    نگین جانم، این‌که ما همیشه روی آدم‌های دیگه حساب باز می‌کنیم،

    چیزی نیست که از درون ما آمده باشه؛

    این رو از بچگی به ما یاد دادن.

    از همون سال‌های کودکی، مدام در گوش ما خوندن که

    «باید حواست به بقیه باشه»،

    «باید با محبت رفتار کنی تا یه روزی شاید اون‌ها هم به کمکت بیان»،

    یا اون باور غلط و مخربی که تو ذهن بیشتر دخترها کاشتن:

    باید منتظر اسب سفید نجات‌دهنده باشی…

    کسی که یه روز می‌رسه، تو رو خوشبخت می‌کنه،

    بهت عشق می‌ورزه، ثروتمندت می‌کنه،

    و زندگیت رو نجات می‌ده.

    و وقتی هم ازدواج کردیم، به ما گفتن:

    «سعادت شوهرت دست توئه. اگه اون موفق نشه، تقصیر توئه.»

    و این‌طور شد که ما یاد گرفتیم شرک بورزیم؛

    یاد گرفتیم قدرت رو از درون خودمون بگیریم و بدیم به دیگری.

    ما رو با این باورها بزرگ کردن.

    با فیلم‌ها، سریال‌ها، رسانه‌ها…

    همه‌شون اومدن تا اون وابستگی و انتظار رو تو ذهن ما حک کنن.

    اما حالا ما از دلِ همون تاریکی بیرون اومدیم.

    فهمیدیم که اون‌چه خدا هرگز نمی‌بخشه،

    در حقیقت همون شرکه.

    و ما سال‌ها با اون بزرگ شدیم و زندگی کردیم، بی‌آن‌که بدونیم.

    پس حالا نمی‌تونیم از خودمون انتظار داشته باشیم

    که یک‌شبه تمام اون باورها رو تغییر بدیم.

    همون‌طور که استاد جان همیشه می‌گه:

    تکامل، قدم‌به‌قدمه.

    باید مسیر رو طی کنیم، نه اینکه بخوایم راه صد ساله رو یک‌شبه بریم.

    من وقتی این رو درک کردم، تمام خودسرزنشی‌هام تموم شد.

    فهمیدم که اگه فقط امروز بتونم ذره‌ای از باورهای کهنه‌م رو تغییر بدم،

    یعنی در مسیر درست حرکت کردم.

    و همین برای نجاتم کافیه.

    این آگاهی کمکم کرد از نجواهای ذهنی‌م جدا بشم،

    از اون صدایی که می‌خواست دوباره منو برگردونه به مسیر شرک‌آلودِ قدیمی.

    حالا می‌دونم که هر قدم کوچک، خودش پیروزی بزرگیه.

    و همین که الان ما در این فرکانسیم،

    در این سایت الهی حضور داریم،

    یعنی خدا ما رو در مسیر تغییر قرار داده.

    و این، بزرگ‌ترین پاداشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1447 روز

    زهرا جان نازنینم، سلام به روی ماهت

    واقعاً بعضی وقتا یه سری اتفاقا اون‌قدر دقیق و به‌موقع می‌افتن که آدم فقط می‌تونه بگه: “خدایا شکرت!” انگار وقتی واقعاً به یه چیزی نیاز داریم، یه نشونه، یه پیام، یه آدم، یه فایل… همون لحظه پیداش می‌شه. هرکدوممون یه جورایی هدایت می‌شیم، از یه مسیر خاص، از یه حرف، یه کامنت، یه نگاه.

    من خودم از کامنت اسدالله عزیز به پروژه جدید روی این سایت فوق‌العاده هدایت شدم، و تو هم از کامنت من رسیدی به این فایل بی‌نظیر. فایلی که هرچی بیشتر گوشش می‌دم، بیشتر می‌فهمم چرا استاد عزیزم “توحید” رو مهم‌ترین اصل دنیا می‌دونه. حتی می‌گه کل قرآن رو می‌شه تو همین یه کلمه خلاصه کرد: توحید.

    الان که تو دوره مقدس “احساس لیاقت” هستم، تازه دارم عمیق‌تر درک می‌کنم که همه چیز برمی‌گرده به توحید. یعنی اگه بتونیم توحید رو تو زندگی‌مون جاری کنیم، اون حس لیاقت هم خودش میاد. چون در نهایت، همه چی به توحید ختم می‌شه. به اینکه بدونیم و باور کنیم که همه چیز از خداست، و ما هم جزئی از اون کل بی‌نهایتیم.

    از ته دل دعا می‌کنم که خداوند ما رو تو این مسیر نگه‌داره، ثابت‌قدم‌مون کنه، و هر روزمون رو از دیروزمون توحیدی‌تر و روشن‌تر کنه.

    این راه، راه عشقه… راه نور… راه خودِ خودِ خداست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: