این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-19.gif8001020پشتیبانی سایت/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngپشتیبانی سایت2015-07-06 00:00:002025-12-03 06:58:09فقط روی خدا حساب باز کن
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد جان نازنینم و دوستای همفرکانسی قشنگم
امروز (6/26) روز سوم چالش توحیدی منه. راستشو بخواین، وقتی برای بار سوم فایل رو گوش میدادم، انگار همهچیز تازه بود برام. هر دفعه که گوش میکنم یه درک عمیقتر پیدا میکنم، یه حس دیگه میاد سراغم. همین باعث میشه بیشتر از خدا بخوام که فهم این حرفا رو برام آسون کنه تا بتونم قشنگ توی زندگیم پیادهشون کنم.
از اون طرف، امروز دومین روز کاریه که تازه شروع کردم. چون سر کار نمیتونم گوشی دستم بگیرم، برنامهم رو جوری چیدم که قبل از رفتن فایل رو گوش بدم و برداشتهامو بنویسم. یه جمله از استاد خیلی بهم چسبید:
«وقتی فقط به خدا و قدرتش ایمان داشته باشی، کل جهان میاد به خدمتت.»
دقیقا اینو روز اول کاری حس کردم. وقتی نترسیدم و فقط خدا رو قدرتمند دیدم، همهچیز جوری پیش رفت که انگار دست به یکی کرده بودن تا حمایتم کنن. جالب اینجاست با اینکه اولین روزم بود و هیچی بلد نبودم، یه آرامش عجیبی تو وجودم بود. اونقدری مطمئن بودم که انگار سالهاست دارم این کارو میکنم. دیگه مثل قبل دستپاچه نمیشدم وقتی کارفرما میومد. احتراممو میذاشتم، ولی قدرت رو داده بودم دست خدا. همین باعث شد حتی تو همون روز اول، یه احترام خاصی از بقیه ببینم.
این تجربه خیلی محکمترم کرد. چون قبلا وقتی کاری رو شروع میکردم، همش شرک میومد سراغم؛ یعنی فکر و خیال اینکه «دیگران چی میگن» باعث میشد دست و پامو گم کنم. ولی دیروز نه… چون خدا رو تو دلم پیدا کرده بودم، یه اعتماد و اطمینان داشتم که اصلا اجازه نداد اون ترسا حاکمم بشن.
برای همینم الان مطمئنترم: فاطمه این مسیر رو ادامه بده. توحید داره خودش رو نشون میده. فقط صبور باش و بذار قدمبهقدم تکاملت شکل بگیره
استاد جانم سلام، دوستان همراه و هم فرکانسی کنن سلام
(استاد جانم این کامنت دیروز (6/25) من برای سایت بود، نوشته بودم اما یادم رفته بود به انتشار در بیارم.)
امروز صبح خیلی زودتر از روزای قبل از خواب بیدار شدم، چون امروز روز اول کاریه که خدای مهربونم وقتی فقط بهش تکیه کردم برام فراهم کرد. و حالا قبل از اینکه از خونه بیرون برم، این تصمیم رو گرفتم که همینجا این تعهدم رو به خدای مهربونم و به خودم، فاطمه جان، بنویسم:
از همین شروع کار، فقط روی خدا حساب میکنم. ایمان دارم که وقتی من روی خدا حساب باز کنم، همهچیز دقیقاً همونجوری میشه که خواهانشم.
از خدا میخوام توی این مسیر همراهم باشه. من که هیچی بلد نیستم، اون همهچیز رو بلده. امروز چون روز اوله چیزی خاصی به ذهنم نمیاد که تعریف کنم، اما از فردا میخوام از اتفاقاتی که مربوط به فقط روی خدا حساب کردن هست، بیشتر براتون بنویسم.
تنها چیزی که الان تو ذهنمه اینه که وقتی فقط و فقط روی خدا حساب میکنی، همهچی از این رو به اون رو میشه.
سلیمان به خدا گفت: «به من ملکی عطا کن که به هیچکس ندادی.» و خدا هم همون نعمتی رو بهش داد که سلیمان تو دلش باور داشت.
منم میدونم که دارم روی خدا حساب میکنم، اما برای رسیدن به اون رزق بیحسابی که دلم میخواد، باید ظرفم رو بزرگتر کنم.
استاد جانم سلام، اینجا میخوام نتایجم رو مکتوب کنم و خودم رو متعهد بدونم که در تمام این چهل روز بیام و از اتفاقاتی که در مسیر توحیدیتر شدنم پیش میاد، برای شما بنویسم.
دیروز در فایل «توحیدی نه» گفتم که خدا منو دقیقاً به سمت همون قنادیای که دلم میخواست هدایت کرد و حالا از فردا قراره کارم شروع بشه. اما میخوام کمی برگردم عقب؛ به همون دیروزی که تصمیم گرفتم این چله رو آغاز کنم. همون تصمیمی که باز هم هدایت خدا بود و از طریق یکی از کامنتهای دوستان به دست من رسید.
از همون لحظهای که محکم تصمیم گرفتم فقط روی قدرت خدا حساب کنم و قدم بذارم وسط ترسهام، خدا بیدرنگ جوابم رو داد. چیزی که مدتها دنبالش بودم، خیلی راحت و بدون دردسر وارد زندگیم شد.
چون دیروز کامنتی منتشر نکردم، امروز رو روز اول این چله قرار میدم تا هم خودم شاهد تغییرات باشم و هم برای خودم و دوستان یک چکاپ روشن و شفاف ثبت بشه.
امروز روز اول این تصمیم منه و خودم رو در پلهی اول میبینم. میخوام این رو به فاطمه یادآوری کنم که این مسیر یک مسیر تکامله؛ باید حواسش به تکاملی که باید طی کنه باشه و نخواد یکشبه ره صد ساله رو بره.
استاد جانم، چون معتقدم تمام فایلهایی که این روزها میبینم به هم وصل و تکمیلکنندهی هماند، دیروز وقتی قسمت هفتم «سفر به دور آمریکا» رو دیدم و شنیدم چطور شما و مریم جان از فرایند بهوجود آمدن پروانه گفتید، خیلی بهتر برام جا افتاد که برای رسیدن به اون پروانه باید صبر کرد.
قبل از اینکه فایل «گفتوگو با استاد آرزو جان» رو ببینم، غروری از همان ابتدای هر کار منو فرا میگرفت؛ باعث میشد در هیچ کاری تواضع نداشته باشم و خیلی زود، چون نمیخواستم مسیر تکامل رو طی کنم، از اون کار خسته بشم و رهاش کنم. همیشه هم برام سوال بود که چرا انقدر از این شاخه به اون شاخه میپرم؟ من در هر کاری عملکرد خوبی داشتم، اما فقط همون «تکامل» بود که نمیخواستم طی بشه. به همین دلیل هم جهان مدام از همین زاویه به من ضربه میزد.
تا اینکه وارد دوره «احساس لیاقت» شدم. از وقتی لیاقتم رو کمی بهتر درک کردم، جهان هم راه رو برام باز کرد و منو به سمت خواستههام هدایت کرد. حالا هم برای همین، این چله رو برای خودم در نظر گرفتم تا بتونم تکامل رو عمیقتر بفهمم و در این مسیر ثابتقدم بمونم.
باز هم ازت ممنونم استاد جانم، بابت این فضای روحانی و این فرصت بزرگ که فراهم کردی تا بتونیم توحید رو در بندبند وجودمون جاری کنیم.
این فایل رو بارها در گذشته گوش داده بودم، اما همونطور که شما همیشه میفرمایید: «در هر مدار، همان چیزی رو دریافت میکنی که ظرفیت مدارته.» اون روزها مدار من پایینتر از حالا بود و فقط بخشی از پیام رو میگرفتم. ولی حالا… با خوندن کامنتها و دوباره شنیدن این فایل، اشکهام بیاختیار جاریه. انگار تازه دارم میفهمم و لمس میکنم که اصل همهی کارها توحیده.
استاد جانم، این روزها برای من مثل روزهای طلایی زندگیان. هم به واسطهی دورهی احساس لیاقت، و هم از طریق همین فایلهای رایگانی که بهراستی هزاران میلیارد میارزن. هر کدوم مثل یک آینهان که منو با حقیقت وجودم روبهرو میکنن و لحظه به لحظه دارن منو توحیدیتر میکنن. پیام «توحیدیتر شدن» بارها بهم رسید، ولی من نمیفهمیدم. حالا اما با بند بند وجودم دارم میچشم.
حتی این دستها دیگه دستهای من نیستن، این چشمها چشمهای من نیستن. از صبح که چشم باز کردم و وارد سایت شدم، میدونم من نبودم که نوشتم و خوندم، تنها کار خودش بود. تنها خداست که داره منو اینطور هدایت میکنه. من مدتها ازش میخواستم علت ترمزها و گرفتاریها رو بهم نشون بده. و حالا داره با این فایلهای توحیدی بهم میگه که ریشهی همه چیز، «شرک پنهان» بود. همون شرکی که مثل تاریکی دیده نمیشه و آدم خیال میکنه نیست، اما در تمام کارهاش ریشه داره.
استاد جانم، زبانم قاصره از شکر و ستایش این همه هدایت. خدای رحمان و رحیمم، رفیق من، عشق من… شکرت برای اینکه پردهها رو کنار زدی. شکرت برای اینکه دخترت رو نجات دادی.
یادته بچگیهام همیشه برات نامه مینوشتم؟ با اینکه ازت میترسیدم، اما باز هم باهات حرف میزدم. اون روزها پر از گله و شکایت بودم. اما امروز میبینم که تو شدی همهکس من. تو شدی مادرم، پدرم، همسر و یارم، خواهر و برادرم، بهترین رفیقم.
حالا تازه میفهمم چرا به خیلی چیزها نرسیدم… چون به جای اینکه حساب روی تو کنم، روی بندههات حساب میکردم. خدایا! تو همیشه گفتی که توبهپذیری. تو در هر آیه یادآور شدی که برگردید و من شما را میپذیرم. پس من امروز توبه میکنم از هر لحظهای که قدرت رو در دست غیر تو دیدم. توبه میکنم از هر ثانیهای که به بندهها تکیه کردم و تو رو ندیدم.
خدایا ازت میخوام منو ثابتقدم نگه داری. منو یاری کن که فقط تو رو بپرستم، فقط از تو یاری بخوام، و فقط قدرت مطلق تو رو ببینم. خدایا خودت منو در این راه نگه دار و کمکم کن این مسیر رو زیباترین شکل ممکن طی کنم.
خدایا میخوام قدرت رو از همهی آدمها بردارم و فقط در وجود تو ببینم. میخوام به جایی برسم که جز تو هیچکس رو نبینم و هیچکس در دلم جای نداشته باشه.
خدایا شکرت برای این درک تازه، برای این هدایت بیوقفه، برای همهی دعاهایی که به زیباترین شکل جواب دادی.
تو خالق منی، ربّ منی، یار و همراه منی. و من امروز بیش از هر زمان دیگهای میدونم: «لا حول و لا قوه الا بالله»
واقعاً موافقم با حرف قشنگت. یکی از بهترین و عمیقترین فایلها همین توحیده؛ چون وقتی آدم درست درکش کنه تازه میفهمه هیچچیزی جز خدا نیست و همهچیز فقط برمیگرده به همون منبع واحد. انگار زندگی خیلی ساده میشه، اما همونطور که خودت هم اشاره کردی، این سادهترین حقیقت گاهی سختترین چیزیه که میشه توی عمل نگه داشت. چون ذهن مدام میره سراغ اسباب و آدمها، و ما باید دوباره و دوباره یادمون بیاریم که «هیچ فاعلی جز خدا نیست».
من خودم خیلی جاها لغزش دارم و زود یادم میره، اما همین تکرار و همین یادآوریهای هر روزهست که کمک میکنه کمکم این باور توی وجودمون ریشه بدونه. توی همین مدت هم که مشغول گوش دادن جلسات هستم، واقعاً دارم تغییرات رو توی خودم میبینم. انگار همون چیزهایی که قبلاً برام دغدغه و ترس بودن، حالا دارن سبکتر میشن. مثلاً همین مرزبندی گذاشتن برای خودم یا نترسیدن از قضاوت بقیه… اینا همه نتیجهی همون تکرار و تمرین توحیده.
و واقعاً قشنگه که میبینم هر بار این یادآوریها میاد، انگار یه هدایت تازه از طرف خداست برای من. هدایتهایی که دقیقاً به موقع میرسن و به آدم نشون میدن که تنها نیست و همیشه زیر نظر و لطف خداست.
از تو ممنونم که با کامنت زیبات نورت رو پخش کردی و دوباره باعث شدی منم بیشتر به خودم یادآوری کنم. خدا قوت بده بهت فاطمه جان که اینجوری با قلبت مینویسی و ما رو هم شریک عشقت به خدا میکنی.
الهی همهمون به اون نقطهای برسیم که فقط و فقط خدا رو فاعل ببینیم و هر لحظه در آرامش حضورش زندگی کنیم
ممنونم از کامنت زیبا و پرباری که نوشتی. تکتک بندهاش برای ما درس داشت و واقعاً هر چقدر هم که این فایل رو گوش بدیم، باز کمه. من هم از همین امروز تصمیم گرفتم چلهی این فایل رو بگیرم و از خدا میخوام توی این مسیر تکاملی کنارم باشه و کمکم کنه تا بتونم توحید رو عمیقتر درک کنم. این روزها که قرآن رو بیشتر میخونم، خیلی بهتر متوجه حرفهاتون میشم و کمکم داره تبدیل میشه به یکی از باورهای اصلیم که «توحید، اصل همهچیزه». همونطور که خدا در قرآن میفرماید: «پیرو آیین ابراهیم باشید، او موحد بود و مشرک نبود.»
از خدا میخوام همهی ما رو به راه راست هدایت کنه؛ راه کسانی که بهشون نعمت داده، نه راه کسانی که مورد غضب قرار گرفتند.
خدا رو هزار مرتبه شکر که هر لحظه ما رو هدایت میکنه به سمت چیزی که واقعاً میخوایم. چقدر خوشحالم که در این جمع هستم، جمعی که همگی توحید رو اصل همه کارهاشون قرار دادن و میدونن که تنها باید خدا رو بپرستند و تنها از اون یاری بجویند.
این روزها ذهنم مدام پر از این فکره و انگار خدا همیشه منو به سمت توحید میبره. امروز دوباره برگشتم به این بخش، چون میدونم اگه درستش کنم، همه زندگیم درست میشه.
استاد نازنیم، ممنونم که با مثالهات مفاهیمت رو به دل من مینشونی. مثل خورشید که دائماً میتابه، خدا هم دائماً در حال نعمت دادنه. ولی هر آدمی به اندازهای که در معرض نور خورشید قرار میگیره، دریافت میکنه. خداوند همیشه داره منو هدایت میکنه و دستم رو میگیره.
نمیدونم چی بگم جز اینکه مطمئنم اینم هدیهای از اون خدای مهربون بود. وقتی بهش گفتم که تو تنها سرپرستم هستی و فقط تویی که منو هدایت و حمایتم میکنی، او منو هدایت کرد به کامنت تو. این تکرارِ هدایت بهم ثابت کرد که مسیری که دارم میرم، درستترین مسیرهای بوده که تا حالا رفتم. از خدا بابت هر لحظهی هدایتش سپاسگزارم و از تو هم ممنونم که اینقدر دقیق و جامع نوشتی. مطمئنم این کامنت هم نشونهای از سرپرستی او بوده که از طریق تو به ما رسیده.
عزیز دلم، چه زیبا نوشتی… امروز صبحمو با خوندن کامنتت شروع کردم و دلم پر شد از حس خوب. ممنونم ازت برای این حجم از الهاماتی که خدا بهت داده و تو هم با سخاوت، بیهیچ کم و کاستی در اختیار ما گذاشتی. واقعاً ازت سپاسگزارم برای این کلام قشنگ و پرانرژی.
این حرفای پر از عشق و ایمان تو باعث شد منم دوباره به یاد بیارم که خدا همیشه در لحظه کنارمونه و از مسیرهایی که حتی فکرشو نمیکنیم، بهمون الهام و هدایت میده. نوشتنت مثل یه نسیم آروم بود که روحم رو نوازش کرد و یادم انداخت هیچوقت تنها نیستم.
امیدوارم همینطور که این حسهای قشنگ رو به ما هدیه میدی، خدا هم برات بهترین اتفاقها رو رقم بزنه و زندگیت پر از آرامش، عشق و برکت باشه.
دوست نازنین و خوشدل من، تو هدیهٔ خدا به منی. عاشقتم که انقدر نابی و خدا درست وقتی که من نیاز داشتم، تو رو به زندگیم هدایت کرد. هر روز برای داشتنِ تو از خدای مهربونم شکر میکنم.
بعد از اومدنِ تو به زندگیم فهمیدم که منم خالقِ زندگیِ خودم — تا قبلش اینو خوب درک نکرده بودم، اما تو اومدی و نشونم دادی که تمام خواستههام شدنیان. یادم میاد اولین باری که مهمونِ خونهمون شدی؛ از همون روز اول عاشقِ انرژیِ قشنگی شدم که برامون آوردی. تو از دورها اومدی، از سرزمینِ شعرها و نورها، و حالا در قلبم جا گرفتی؛ امیدها و بلورهای تازه گذاشتی توی دلم.
وقتی برات از راهی که رفتم گفتم، تو انقدر زیبا و مهربون منو دیدی که از اون لحظه بود که تونستم خودم رو بهتر ببینم. قبلاً فاطمه رو اینقدر پرِ استعداد ندیده بودم — تو شدی آینهام تا بهتر بفهمم «فاطمه بودن» یعنی چی و چطور میتونم با مهر و ایمان زندگی کنم.
و اینجاست که یاد اون دکلمهٔ زیبای خسرو شکیبایی میافتم که میگه:
“تو آمدی ز دورها و دورها،
ز سرزمین شعرها و نورها،
کنون نهادی به قلب من امیدها، بلورها.”
سحر جانم، تو مثل همون بلور و نور شدی توی قلبم. حضورت بهم یاد داد که هر روز میشه تازهتر دید، عاشقتر شد و زندگی رو با چشم دل ساخت. سپاسِ خدای مهربونم که چنین هدیهای به من داد و هر روز با حضور تو، قلبم پر از آرامش، امید و نور میشه.
سلام به استاد جان نازنینم و دوستای همفرکانسی قشنگم
امروز (6/26) روز سوم چالش توحیدی منه. راستشو بخواین، وقتی برای بار سوم فایل رو گوش میدادم، انگار همهچیز تازه بود برام. هر دفعه که گوش میکنم یه درک عمیقتر پیدا میکنم، یه حس دیگه میاد سراغم. همین باعث میشه بیشتر از خدا بخوام که فهم این حرفا رو برام آسون کنه تا بتونم قشنگ توی زندگیم پیادهشون کنم.
از اون طرف، امروز دومین روز کاریه که تازه شروع کردم. چون سر کار نمیتونم گوشی دستم بگیرم، برنامهم رو جوری چیدم که قبل از رفتن فایل رو گوش بدم و برداشتهامو بنویسم. یه جمله از استاد خیلی بهم چسبید:
«وقتی فقط به خدا و قدرتش ایمان داشته باشی، کل جهان میاد به خدمتت.»
دقیقا اینو روز اول کاری حس کردم. وقتی نترسیدم و فقط خدا رو قدرتمند دیدم، همهچیز جوری پیش رفت که انگار دست به یکی کرده بودن تا حمایتم کنن. جالب اینجاست با اینکه اولین روزم بود و هیچی بلد نبودم، یه آرامش عجیبی تو وجودم بود. اونقدری مطمئن بودم که انگار سالهاست دارم این کارو میکنم. دیگه مثل قبل دستپاچه نمیشدم وقتی کارفرما میومد. احتراممو میذاشتم، ولی قدرت رو داده بودم دست خدا. همین باعث شد حتی تو همون روز اول، یه احترام خاصی از بقیه ببینم.
این تجربه خیلی محکمترم کرد. چون قبلا وقتی کاری رو شروع میکردم، همش شرک میومد سراغم؛ یعنی فکر و خیال اینکه «دیگران چی میگن» باعث میشد دست و پامو گم کنم. ولی دیروز نه… چون خدا رو تو دلم پیدا کرده بودم، یه اعتماد و اطمینان داشتم که اصلا اجازه نداد اون ترسا حاکمم بشن.
برای همینم الان مطمئنترم: فاطمه این مسیر رو ادامه بده. توحید داره خودش رو نشون میده. فقط صبور باش و بذار قدمبهقدم تکاملت شکل بگیره
روز دوم از چالش من
استاد جانم سلام، دوستان همراه و هم فرکانسی کنن سلام
(استاد جانم این کامنت دیروز (6/25) من برای سایت بود، نوشته بودم اما یادم رفته بود به انتشار در بیارم.)
امروز صبح خیلی زودتر از روزای قبل از خواب بیدار شدم، چون امروز روز اول کاریه که خدای مهربونم وقتی فقط بهش تکیه کردم برام فراهم کرد. و حالا قبل از اینکه از خونه بیرون برم، این تصمیم رو گرفتم که همینجا این تعهدم رو به خدای مهربونم و به خودم، فاطمه جان، بنویسم:
از همین شروع کار، فقط روی خدا حساب میکنم. ایمان دارم که وقتی من روی خدا حساب باز کنم، همهچیز دقیقاً همونجوری میشه که خواهانشم.
از خدا میخوام توی این مسیر همراهم باشه. من که هیچی بلد نیستم، اون همهچیز رو بلده. امروز چون روز اوله چیزی خاصی به ذهنم نمیاد که تعریف کنم، اما از فردا میخوام از اتفاقاتی که مربوط به فقط روی خدا حساب کردن هست، بیشتر براتون بنویسم.
تنها چیزی که الان تو ذهنمه اینه که وقتی فقط و فقط روی خدا حساب میکنی، همهچی از این رو به اون رو میشه.
سلیمان به خدا گفت: «به من ملکی عطا کن که به هیچکس ندادی.» و خدا هم همون نعمتی رو بهش داد که سلیمان تو دلش باور داشت.
منم میدونم که دارم روی خدا حساب میکنم، اما برای رسیدن به اون رزق بیحسابی که دلم میخواد، باید ظرفم رو بزرگتر کنم.
و دعای امروز من اینه:
خدایا کمکم کن هر روز ظرفم رو بزرگ و بزرگتر کنم.
روز اول از چله توحیدیتر شدن
استاد جانم سلام، اینجا میخوام نتایجم رو مکتوب کنم و خودم رو متعهد بدونم که در تمام این چهل روز بیام و از اتفاقاتی که در مسیر توحیدیتر شدنم پیش میاد، برای شما بنویسم.
دیروز در فایل «توحیدی نه» گفتم که خدا منو دقیقاً به سمت همون قنادیای که دلم میخواست هدایت کرد و حالا از فردا قراره کارم شروع بشه. اما میخوام کمی برگردم عقب؛ به همون دیروزی که تصمیم گرفتم این چله رو آغاز کنم. همون تصمیمی که باز هم هدایت خدا بود و از طریق یکی از کامنتهای دوستان به دست من رسید.
از همون لحظهای که محکم تصمیم گرفتم فقط روی قدرت خدا حساب کنم و قدم بذارم وسط ترسهام، خدا بیدرنگ جوابم رو داد. چیزی که مدتها دنبالش بودم، خیلی راحت و بدون دردسر وارد زندگیم شد.
چون دیروز کامنتی منتشر نکردم، امروز رو روز اول این چله قرار میدم تا هم خودم شاهد تغییرات باشم و هم برای خودم و دوستان یک چکاپ روشن و شفاف ثبت بشه.
امروز روز اول این تصمیم منه و خودم رو در پلهی اول میبینم. میخوام این رو به فاطمه یادآوری کنم که این مسیر یک مسیر تکامله؛ باید حواسش به تکاملی که باید طی کنه باشه و نخواد یکشبه ره صد ساله رو بره.
استاد جانم، چون معتقدم تمام فایلهایی که این روزها میبینم به هم وصل و تکمیلکنندهی هماند، دیروز وقتی قسمت هفتم «سفر به دور آمریکا» رو دیدم و شنیدم چطور شما و مریم جان از فرایند بهوجود آمدن پروانه گفتید، خیلی بهتر برام جا افتاد که برای رسیدن به اون پروانه باید صبر کرد.
قبل از اینکه فایل «گفتوگو با استاد آرزو جان» رو ببینم، غروری از همان ابتدای هر کار منو فرا میگرفت؛ باعث میشد در هیچ کاری تواضع نداشته باشم و خیلی زود، چون نمیخواستم مسیر تکامل رو طی کنم، از اون کار خسته بشم و رهاش کنم. همیشه هم برام سوال بود که چرا انقدر از این شاخه به اون شاخه میپرم؟ من در هر کاری عملکرد خوبی داشتم، اما فقط همون «تکامل» بود که نمیخواستم طی بشه. به همین دلیل هم جهان مدام از همین زاویه به من ضربه میزد.
تا اینکه وارد دوره «احساس لیاقت» شدم. از وقتی لیاقتم رو کمی بهتر درک کردم، جهان هم راه رو برام باز کرد و منو به سمت خواستههام هدایت کرد. حالا هم برای همین، این چله رو برای خودم در نظر گرفتم تا بتونم تکامل رو عمیقتر بفهمم و در این مسیر ثابتقدم بمونم.
باز هم ازت ممنونم استاد جانم، بابت این فضای روحانی و این فرصت بزرگ که فراهم کردی تا بتونیم توحید رو در بندبند وجودمون جاری کنیم.
سلام استاد جانم
این فایل رو بارها در گذشته گوش داده بودم، اما همونطور که شما همیشه میفرمایید: «در هر مدار، همان چیزی رو دریافت میکنی که ظرفیت مدارته.» اون روزها مدار من پایینتر از حالا بود و فقط بخشی از پیام رو میگرفتم. ولی حالا… با خوندن کامنتها و دوباره شنیدن این فایل، اشکهام بیاختیار جاریه. انگار تازه دارم میفهمم و لمس میکنم که اصل همهی کارها توحیده.
استاد جانم، این روزها برای من مثل روزهای طلایی زندگیان. هم به واسطهی دورهی احساس لیاقت، و هم از طریق همین فایلهای رایگانی که بهراستی هزاران میلیارد میارزن. هر کدوم مثل یک آینهان که منو با حقیقت وجودم روبهرو میکنن و لحظه به لحظه دارن منو توحیدیتر میکنن. پیام «توحیدیتر شدن» بارها بهم رسید، ولی من نمیفهمیدم. حالا اما با بند بند وجودم دارم میچشم.
حتی این دستها دیگه دستهای من نیستن، این چشمها چشمهای من نیستن. از صبح که چشم باز کردم و وارد سایت شدم، میدونم من نبودم که نوشتم و خوندم، تنها کار خودش بود. تنها خداست که داره منو اینطور هدایت میکنه. من مدتها ازش میخواستم علت ترمزها و گرفتاریها رو بهم نشون بده. و حالا داره با این فایلهای توحیدی بهم میگه که ریشهی همه چیز، «شرک پنهان» بود. همون شرکی که مثل تاریکی دیده نمیشه و آدم خیال میکنه نیست، اما در تمام کارهاش ریشه داره.
استاد جانم، زبانم قاصره از شکر و ستایش این همه هدایت. خدای رحمان و رحیمم، رفیق من، عشق من… شکرت برای اینکه پردهها رو کنار زدی. شکرت برای اینکه دخترت رو نجات دادی.
یادته بچگیهام همیشه برات نامه مینوشتم؟ با اینکه ازت میترسیدم، اما باز هم باهات حرف میزدم. اون روزها پر از گله و شکایت بودم. اما امروز میبینم که تو شدی همهکس من. تو شدی مادرم، پدرم، همسر و یارم، خواهر و برادرم، بهترین رفیقم.
حالا تازه میفهمم چرا به خیلی چیزها نرسیدم… چون به جای اینکه حساب روی تو کنم، روی بندههات حساب میکردم. خدایا! تو همیشه گفتی که توبهپذیری. تو در هر آیه یادآور شدی که برگردید و من شما را میپذیرم. پس من امروز توبه میکنم از هر لحظهای که قدرت رو در دست غیر تو دیدم. توبه میکنم از هر ثانیهای که به بندهها تکیه کردم و تو رو ندیدم.
خدایا ازت میخوام منو ثابتقدم نگه داری. منو یاری کن که فقط تو رو بپرستم، فقط از تو یاری بخوام، و فقط قدرت مطلق تو رو ببینم. خدایا خودت منو در این راه نگه دار و کمکم کن این مسیر رو زیباترین شکل ممکن طی کنم.
خدایا میخوام قدرت رو از همهی آدمها بردارم و فقط در وجود تو ببینم. میخوام به جایی برسم که جز تو هیچکس رو نبینم و هیچکس در دلم جای نداشته باشه.
خدایا شکرت برای این درک تازه، برای این هدایت بیوقفه، برای همهی دعاهایی که به زیباترین شکل جواب دادی.
تو خالق منی، ربّ منی، یار و همراه منی. و من امروز بیش از هر زمان دیگهای میدونم: «لا حول و لا قوه الا بالله»
«وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» (طلاق/3)
استاد جانم همیشه فرمودید: وقتی قدرت رو کامل از همه بگیریم و فقط در خدا ببینیم، اونوقته که تمام درها باز میشن.
سلام به تو فاطمه نازنینم
واقعاً موافقم با حرف قشنگت. یکی از بهترین و عمیقترین فایلها همین توحیده؛ چون وقتی آدم درست درکش کنه تازه میفهمه هیچچیزی جز خدا نیست و همهچیز فقط برمیگرده به همون منبع واحد. انگار زندگی خیلی ساده میشه، اما همونطور که خودت هم اشاره کردی، این سادهترین حقیقت گاهی سختترین چیزیه که میشه توی عمل نگه داشت. چون ذهن مدام میره سراغ اسباب و آدمها، و ما باید دوباره و دوباره یادمون بیاریم که «هیچ فاعلی جز خدا نیست».
من خودم خیلی جاها لغزش دارم و زود یادم میره، اما همین تکرار و همین یادآوریهای هر روزهست که کمک میکنه کمکم این باور توی وجودمون ریشه بدونه. توی همین مدت هم که مشغول گوش دادن جلسات هستم، واقعاً دارم تغییرات رو توی خودم میبینم. انگار همون چیزهایی که قبلاً برام دغدغه و ترس بودن، حالا دارن سبکتر میشن. مثلاً همین مرزبندی گذاشتن برای خودم یا نترسیدن از قضاوت بقیه… اینا همه نتیجهی همون تکرار و تمرین توحیده.
و واقعاً قشنگه که میبینم هر بار این یادآوریها میاد، انگار یه هدایت تازه از طرف خداست برای من. هدایتهایی که دقیقاً به موقع میرسن و به آدم نشون میدن که تنها نیست و همیشه زیر نظر و لطف خداست.
از تو ممنونم که با کامنت زیبات نورت رو پخش کردی و دوباره باعث شدی منم بیشتر به خودم یادآوری کنم. خدا قوت بده بهت فاطمه جان که اینجوری با قلبت مینویسی و ما رو هم شریک عشقت به خدا میکنی.
الهی همهمون به اون نقطهای برسیم که فقط و فقط خدا رو فاعل ببینیم و هر لحظه در آرامش حضورش زندگی کنیم
یزدان نازنین سلام
ممنونم از کامنت زیبا و پرباری که نوشتی. تکتک بندهاش برای ما درس داشت و واقعاً هر چقدر هم که این فایل رو گوش بدیم، باز کمه. من هم از همین امروز تصمیم گرفتم چلهی این فایل رو بگیرم و از خدا میخوام توی این مسیر تکاملی کنارم باشه و کمکم کنه تا بتونم توحید رو عمیقتر درک کنم. این روزها که قرآن رو بیشتر میخونم، خیلی بهتر متوجه حرفهاتون میشم و کمکم داره تبدیل میشه به یکی از باورهای اصلیم که «توحید، اصل همهچیزه». همونطور که خدا در قرآن میفرماید: «پیرو آیین ابراهیم باشید، او موحد بود و مشرک نبود.»
از خدا میخوام همهی ما رو به راه راست هدایت کنه؛ راه کسانی که بهشون نعمت داده، نه راه کسانی که مورد غضب قرار گرفتند.
باز هم ازت ممنونم
زهرا جان سلام،
خدا رو هزار مرتبه شکر که هر لحظه ما رو هدایت میکنه به سمت چیزی که واقعاً میخوایم. چقدر خوشحالم که در این جمع هستم، جمعی که همگی توحید رو اصل همه کارهاشون قرار دادن و میدونن که تنها باید خدا رو بپرستند و تنها از اون یاری بجویند.
این روزها ذهنم مدام پر از این فکره و انگار خدا همیشه منو به سمت توحید میبره. امروز دوباره برگشتم به این بخش، چون میدونم اگه درستش کنم، همه زندگیم درست میشه.
استاد نازنیم، ممنونم که با مثالهات مفاهیمت رو به دل من مینشونی. مثل خورشید که دائماً میتابه، خدا هم دائماً در حال نعمت دادنه. ولی هر آدمی به اندازهای که در معرض نور خورشید قرار میگیره، دریافت میکنه. خداوند همیشه داره منو هدایت میکنه و دستم رو میگیره.
حسن نازنین سلام،
نمیدونم چی بگم جز اینکه مطمئنم اینم هدیهای از اون خدای مهربون بود. وقتی بهش گفتم که تو تنها سرپرستم هستی و فقط تویی که منو هدایت و حمایتم میکنی، او منو هدایت کرد به کامنت تو. این تکرارِ هدایت بهم ثابت کرد که مسیری که دارم میرم، درستترین مسیرهای بوده که تا حالا رفتم. از خدا بابت هر لحظهی هدایتش سپاسگزارم و از تو هم ممنونم که اینقدر دقیق و جامع نوشتی. مطمئنم این کامنت هم نشونهای از سرپرستی او بوده که از طریق تو به ما رسیده.
نرگس جانم سلام
عزیز دلم، چه زیبا نوشتی… امروز صبحمو با خوندن کامنتت شروع کردم و دلم پر شد از حس خوب. ممنونم ازت برای این حجم از الهاماتی که خدا بهت داده و تو هم با سخاوت، بیهیچ کم و کاستی در اختیار ما گذاشتی. واقعاً ازت سپاسگزارم برای این کلام قشنگ و پرانرژی.
این حرفای پر از عشق و ایمان تو باعث شد منم دوباره به یاد بیارم که خدا همیشه در لحظه کنارمونه و از مسیرهایی که حتی فکرشو نمیکنیم، بهمون الهام و هدایت میده. نوشتنت مثل یه نسیم آروم بود که روحم رو نوازش کرد و یادم انداخت هیچوقت تنها نیستم.
امیدوارم همینطور که این حسهای قشنگ رو به ما هدیه میدی، خدا هم برات بهترین اتفاقها رو رقم بزنه و زندگیت پر از آرامش، عشق و برکت باشه.
سحر قشنگم سلام
دوست نازنین و خوشدل من، تو هدیهٔ خدا به منی. عاشقتم که انقدر نابی و خدا درست وقتی که من نیاز داشتم، تو رو به زندگیم هدایت کرد. هر روز برای داشتنِ تو از خدای مهربونم شکر میکنم.
بعد از اومدنِ تو به زندگیم فهمیدم که منم خالقِ زندگیِ خودم — تا قبلش اینو خوب درک نکرده بودم، اما تو اومدی و نشونم دادی که تمام خواستههام شدنیان. یادم میاد اولین باری که مهمونِ خونهمون شدی؛ از همون روز اول عاشقِ انرژیِ قشنگی شدم که برامون آوردی. تو از دورها اومدی، از سرزمینِ شعرها و نورها، و حالا در قلبم جا گرفتی؛ امیدها و بلورهای تازه گذاشتی توی دلم.
وقتی برات از راهی که رفتم گفتم، تو انقدر زیبا و مهربون منو دیدی که از اون لحظه بود که تونستم خودم رو بهتر ببینم. قبلاً فاطمه رو اینقدر پرِ استعداد ندیده بودم — تو شدی آینهام تا بهتر بفهمم «فاطمه بودن» یعنی چی و چطور میتونم با مهر و ایمان زندگی کنم.
و اینجاست که یاد اون دکلمهٔ زیبای خسرو شکیبایی میافتم که میگه:
“تو آمدی ز دورها و دورها،
ز سرزمین شعرها و نورها،
کنون نهادی به قلب من امیدها، بلورها.”
سحر جانم، تو مثل همون بلور و نور شدی توی قلبم. حضورت بهم یاد داد که هر روز میشه تازهتر دید، عاشقتر شد و زندگی رو با چشم دل ساخت. سپاسِ خدای مهربونم که چنین هدیهای به من داد و هر روز با حضور تو، قلبم پر از آرامش، امید و نور میشه.
و تو زیباترین دست خدا برای من در زمین شدی.