درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۷ - صفحه 24


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

373 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 519 روز

    به نام خداوند مهربانم

    سلام به دوستان و استاد عزیزم.

    خوب من همیشه فکر می کردم خدا پیامبران رو انتخاب کرده و الان متوجه شدم پیامبران خدا رو انتخاب کردند. پس هر کسی خدا رو انتخاب کنه، خداوند به بهترین صورت هدایتش میکنه.

    هرگاه در قلبم فقط خدا رو جای بدم یعنی قدرت بقیه رو بگیرم بدم به خودش، چون قلبم فقط جایگاه یک نفره البته بقول استاد نه قلب فیزیکی،

    اونوقت هست که الهامات خداوند رو درک و دریافت میکنم.

    ساختن باورهای قشنگ در مورد خداوند و اعتماد بهش و درک قوانین جهان به تو میگه دیگه ترس و نگرانی معنایی نداره، استرس تموم شد چون اصل همینه، که تو لحظه زندگی کنی و شاد باشی بقیه رو بسپری به خودش، خدای عادلی که تا الان بوده برای بعد از این هم هست و با این دیدگاه زیبا به طبع هر روز قشنگتر از روز قبل میشه، فقط کافیه رها باشی خودش تو رو سوار شونه هاش میکنه میگه فقط لذت ببر خیالت راحت من هستم.

    من هدایت شده هستم و چی بهتر و زیباتر از این که روی خودت کار کنی بقیه اش رو خدا درست میکنه.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  2. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 2130 روز

    سلام به رفقای عزیزم

    به اسم رفاقت قسم، فقط به خاطر همین اسم، خواستم اینجا چیزی بنویسم.

    استاد عباسمنش، ممنونم که خاطره گریه کنار جاده رو تعریف کردید. خدا میکائیل رو براتون شاد و سالم نگه داره. خدا خودتون و عشقتون رو در پناه خودش سالم بداره، آمین.

    گاهی باید کنار جاده پارک کرد و سیری گریه کرد.

    همین.

    آخه ما هم آدمیم!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  3. -
    شیدا میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 2591 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و مهربونم

    و سلام به مریم خانم قشنگم و تمام دوستان نازنینم

    آدم وقتی در مسیر قرار میگیره با وجود تمام آگاهی ها و تجربه هایی که داره باز ممکنه دوباره دچار اشتباه بشه مثل من اما مطمینم اگه متعهد بمونیم و مسیرمون رو ادامه بدیم بهتر میتونیم جنس نجوا و الهامات رو بهتر تشخیص می‌دیم که به نظرم مثل تمام مسائل اینم تکامل میخواد ‌

    چند روز پیش با خواهرم تصمیم گرفتیم یه شهر دیگه که اونجا متولد شدیم و خیلی زیباست

    یعنی هم شهر هست و هم روستا واقعا زیبایی‌های

    یه روستا رو داره و هم امکانات یه شهر رو داره

    گفتیم یه واحد جمع و جور بخریم گاهی اوقات

    برای تفریح میریم اونجا

    تصمیم گرفتیم هر کداممون یه مقدار از طلاهامونو بفروشیم

    ‌و معتقد بودم که لذت داشتن یه خونه در اون شهر زیبا بیشتر از داشتن طلاست برامون.

    خوب یهو مادرم گفت منم دوست داره یه مبلغ

    کمکتون کنم و نیازی نباشه شما همه طلاهاتونو

    بفروشین دیگه خواهر بزرگترم گفت عیب نداره

    وقتی اون خودش اینجوری دوست داره و دلش

    خوش میشه اشکالی نداره و بالاخره ماهم این خونه

    رو برای لذت بردن خودمون و بیشتر به خاطر پدر و مادر که اون شهر رو دوست دارن و به قول خودشون

    میگن هر وقت میریم اونجا احساس می‌کنیم ده سال به عمرمون اضافه میشه

    ما رفتیم و طلاهامونو هرکدام یه مقدارشو فروختبم

    خوب طلافروشیه هنوز تمام پول رو برامون پرداخت نکرده بود

    یه روز صبح حین انجام تمرین ستاره قطبی

    یهو یه فکر خود به خود به ذهنم اومد

    گفت که خیلی زود به طلافروشیه زنگ بزن

    و طلای مادرتو پس بگیر کاش مال مادر رو قبول

    نمی‌کردی اون خیلی طلا دوست داره و خیلی چیزای دیگه و یه حس بد بهم وارد شد

    زود تمرین ستاره قطبیمو با عجله و بدون کیفیت و رسیدن به احساس خوب تموم کردم و گفتم قبل از اینکه برم سر کار میرم یه سر میزنم به طلافروشی و طلاهای مادرم رو پس میگیرم و چند گرم از طلاهای خودمو به جاش میدم

    میخواستم برم مادر گفت چرا با عجله حاضر میشی؟

    گفتم می‌خوام برم طلاهای تو رو پس بگیرم

    یه کم ناراحت شد گفت بابا من خودم با رضایت خودم بهتون دادم منم همش عجله و به خواهرم

    زنگ زدم جریان رو بهش گفتم اونم یه جورایی راضی نبود اما به خاطر دل من قبول کرد.

    حقیقتش اصلا نمی‌دونستم که جنس اون ایده چی بود نجوا بود الهام بود اصلا نمی‌دونستم فقط میگفتم خدا جونم لطفاً خودت کمکم کن اگه رفتم

    طلاها رو رد نکرده بودن خوب این یه الهام بوده از طرف خدا اما اگه طلاها رو رد کرده بودن دیگه واقعا یه نجوا بوده از سمت شیطان.

    رفتم به طلافروشه گفتم گفت نه ببخشید اگه دیروز غروب میومدین داشتم اما الان همه رو رد کردیم حتی ذوبش هم کردیم.

    اصلا ناراحت نشدم یه درس بزرگ گرفتم

    گفتم بابا من اون همه عجله ناراحت شدن مادر

    ناراضی بودن خواهرم اینا همش برای من نشونه بود

    اما من گوش ندادم .

    اونجا بود بیشتر فرق نجوا و الهامات رو درک کردم

    با تجربه خودم .

    خدای من شکرت خدای حی و حاضر من

    هدایتگر مهربان من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  4. -
    سحر بهروزی گفته:
    مدت عضویت: 3343 روز

    بنام خداوند هدایتگر ( ان علینا للهدی)

    سلام به استاد جان و خانم شایسته ی دوست داشتنی و دوستان عزیز

    In god we trust

    چقدر به خدا اعتماد دارم ؟

    قطعا در ‌زمانهای متفاوت ، میزان اعتمادم متفاوت بوده

    هر وقت ورودی هام رو کنترل کردم و فاصله ی ذهن و روحم کمتر بوده و هم جهت با جریان خداوند بودم ، اعتمادم به خدا بیشتر بود و آرام شدم و نتایج بزرگ تر و معجزه وارتر بود.

    هر وقت به نجوای شیطان اجازه جولان دادم و فاصله ی ذهن و روحم بیشتر شد و از جریان خداوند دور شدم ، اعتمادم به خدا کمتر شد و دچار نگرانی و تشویش شدم و نتایج کمتر و گاهی صفر بود.

    خداوندا پناه می برم به تو از نجوای شیطان ،

    خداوندا خودت آرامشی عطا کن که قلبم مملو از هدایت ها و الهامات تو باشه،

    خداوندا خودت من رو به راه راست ، راه کسانی که نعمت دادی هدایت کن، نه کسانی که گمراه شدند و نه کسانی که غضب کردی،

    رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَهً ۚ إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ

    پروردگارا، دل‌های ما را پس از آنکه ما را هدایت کردی، منحرف مگردان و از سوی خود رحمتی به ما ببخش؛ همانا تو بسیار بخشنده‌ای.

    در پناه خداوند سالم و شاد و ثروتمند و سعادتمند و هم جهت با جریان خداوند باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  5. -
    محبوب ایرانی گفته:
    مدت عضویت: 1356 روز

    باسلام

    محضر استاد عزیزم و مریم جان عزیز

    خیلی خوشحالم و سپاسگذارم از اینکه در این مسیر سبز در کنار شما عزیزان هستیم و در این روزهای به ظاهر سخت لذت می‌بریم از آموزه های بی‌نظیر سایت

    من به همراه خانواده حدود 7 سالی که در خانواده بزرگ عباسمنش هستم و پابه پای سایت زندگی می‌کنیم در کنار هم و هروقت احساس تنهایی میکنم خودم را درآغوش پرمهر آموزه های سایت می‌گذارم و یک آرامش خاصی از درون منو فرا میگیره و به من یادآوری میکنه که با ایمان به جلو حرکت کن و این مسیری هست که تو را به همه چی میرسونه

    من نمیدانم چطور احساسم را بروز دهم در حالی که در رویاهایم همیشه با حرف های دلنشین استاد زندگی کرده‌ام و گاهی اوقات مسیر به ما می‌گوید که چطور میتونیم قله ها را فتح کنیم و چطور از زیبایی ها لذت ببریم

    چطور در شرایط سخت مسیر زندگی را پیدا کنیم

    از زمانی که با سایت استاد آشنا شده‌ام کل زندگیم بهشت شده و دیگه اون دیدگاه قبلی را ندارم آرامش خاصی توی زندگیم موج می‌زند

    سر هر موضوع خاصی زود از کوره بیرون نمیرم سعی میکنم در هر مشکلی توکلم به خدا باشه و ایمان خودم را حفظ کنم و جنبه مثبت قضیه را ببینم و این کل قوانین زندگی منه و شعار هرروز من: احساس خوب مساوی اتفاقات خوب

    خواستم تا گوشه‌ای از درد دلهای خودمو با استاد در میان بزارم

    و یک خواهشی که از استاد دارم

    یکبار اگه امکانش باشه منو هم در لایوهاتون دعوت کنین تا شما را از نزدیک زیارت کنم بی‌صبرانه منتظر دیدار شما هستم استاد

    ارادتمند شما : محبوب ایرانی نمینی

    دخترم بارانا و عزیز دلم زینب جان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  6. -
    هیوا گفته:
    مدت عضویت: 253 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عباس منش بی نظیر و فوق العاده ام و خانم شایسته ی نازنین و دوستای توحیدی

    دلم کشید کامنت بنویسم… کامنتا رو که می بینم واقعاً یاد می گیرم، حالم خوب میشه و حس خوبیه که منم سهم داشته باشم تو انتشار حس خوب:)

    توی کامنت یکی از دوستان دیدم که نوشته بودن همسرم اولش قبول نکرده بود دخترم رو ببره مدرسه ولی بعد خودش گفت می بره یا یه همچین چیزی… خیلی جالب بود برام چون منم تو موقعیت تقریباً مشابهیم! یه اردوی راهیان نور هست که دانشگاه می خواد بذاره و من دلم خواست که از نقطه ی امنم پا فراتر بذارم و این تجربه رو کسب کنم ؛ چون احساس می کنم برقراری ارتباط برام سخته ، به خاطر همین فکر می کنم باید برم تو دل ترسم. اصلاً شروع این فکر از اینجا بود که یکی از دوستام بهم پیام داد و گفت نظرت چیه در موردش منی که تا قبلش حتی به ذهنم خطور هم نمی کردم که برم به فکر فرو رفتم و گفتم شاید این یه نشونه باشه و یه فرصت خوب برای تجربه ی جدید و ناشناخته!

    اما پدر و مادرم گفتن اجازه نمیدن چون به خاطر وقایع اخیر ممکنه خطرناک باشه

    حالا من تصمیم گرفتم که بسپارم به یار همیشگیم ، و هر چی که صلاحه پیش بیاد

    می خوام رها باشم و دیگه بهش فکر نکنم فقط این روزا وقت بیشتری بذارم برای تغییر شخصیتم و روی عزت نفس و احساس لیاقتم کار کنم…

    مطمئنم اگه به نفعم باشه ، والدینم اوکی میدن و من میرم… مثل ماجرایی که برای اون دوست عزیز اتفاق افتاده و بعد همسرشون قبول کردن.

    در مورد این فایل هم اینو بگم که اشکم در اومد وقتی بهش گوش دادم ، حالم خوب شد و یه سری چیزا برام واضح تر شد ، مثل اینکه هر موقع که آماده باشیم ، الهامات و جواب رو دریافت می کنیم ؛ نه هر وقت که بپرسیم!!!! این اتفاقا چیزی بود که ذهن منو درگیر کرده بود که خدایا! کی بهم میگی کی بهم جواب میدی ؟ جواب: هر موقع که آماده باشی:) مثل همین الان که من جواب این سؤالمو بعد چند روز پیدا کردم و قضیه برام شفاف تر شد…

    واقعاً خدا رو شکر می کنم به خاطر قوانینی که حاکم کرده ، برای وجود این سایت و هدایت کردن من بهش، به خاطر استاد عباس منش که انسان عملگرا و جسوری هستن که تصمیم گرفتن جور دیگه نگاه کنن به دنیا و بعد هم دانسته هاشون رو به اشتراک گذاشتن. واقعاً ممنونم از شما استاد بزرگ:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  7. -
    فرزانه یارمحمدی گفته:
    مدت عضویت: 502 روز

    به نام خداوند بخسنده ی مهربانم که هرچه دارم وهرچه به دست می آورم از خیر و نیکی همه از سرلطف و از آن اوست.

    خدایا شکرررررررررت

    سلام خدمت استاد بزرگوار و همه ی دوستان عزیز

    اگاهی های این فایل رو هزاران بار باید گوش کرد و نت برداری کرد.

    آگاهی های این فایل با قسمتی از زندگی من مشابه که گفتم بنویسم تا هم برای خودم یادآوری بشه و هم شما بدونید.

    من حدود 13 سال دچار بیماری وسواس پاکی و نجاست شده بودم. اولش هم کم بود ولی روز به روز بیشتر و بیشتر شد. جوری که شب ها با گریه میخوابیدم. روزها با استرس اینکه الان اینجا نجس نشه اونجا رو چه جوری آب بکشم سپری میشد. وقتی هم ازدواج کردم دیگه اوج گرفت جوری که همسرم داشت خسته میشد از زندگی کردن با من.

    تو این سالها چه قبل از ازدواج چه بعدش انواع روانپزشک ها رو رفتم. انواع مشاوره ها رفتم. ولی فقط موقت خوب میشدم.

    ازدواج که کردم متوجه شدم نمیتونم بچه دار بشم. هزار راه رو رفتم و هرروز غمگین تر از دیروز.

    خلاصه که پذیرفتم که من نمیتونم بچه دار بشم.

    دقیقا وقتی که پذیرفتم و دیگه بهش فکر نکردم متوجه شدم باردارم. چیزی شبیه معجزه بود.

    هرکی میشنوید از خوشحالی گریه میکرد.

    چقدر برام مهمونی گرفتن. چقدر پیام تبریک و…

    اما همچنان وسواس لعنتی اذیتم میکرد و اینقدر آب و آبکشی کردم تا از دست دادمش.

    شبی که از مطب دکتر اومدم خونه

    گوشی م رو خاموش کردم، تلفن خونه رو هم از کار انداختم و در خونه م رو به روی هیچ کی باز نمیکردم. دو روز تمام گریه میکردم.

    اون صدای تپش قلب که شنیدم، تبریک ها و مهمونی ها و اشک های از سر شوق میومد جلو چشام و مدام گریه میکردم.

    هیچ چیزی آرومم نمیکرد. متأسفانه اونروزا با استاد عزیزم هم آشنا نبودم و قانون رو بلد نبودم وگرنه دوروز هم گریه نمیکردم و زودتر خودم رو جمع و جور میکردم.

    تا اینکه همسرم اومد و گفت تو فقط یه صدای قلب شنیده بودی. نه اونو دیده بودی و نه اونو لمس کرده بودی. دلت رو بذار پیش دل مادرهایی که بچشون رو به دنیا آوردن بزرگ کردن باهاش هزارتا خاطره داشتن و یه نامرد اونو میکُشه. سال 1401 بود و اعتراضات خانم مهسا امینی.

    همین حرف منو به فکر برد.دیگه سریع گفتم فرزانه همسرت درست میگه پاشو دیگه بسه. دیگه گریه هات رو کردی.

    خلاصه که تمومش کردم و رفتم خونه ی مامانم تا ازنگرانی دربیاد. و خلاصه که انگار نه انگار بچه ای بوده و نبوده. حتی نذاشتم هیچ کس چیزی بپرسه یا راجع بهش حرف بزنه.

    یه شب از آب و آبکشی کمر درد شدید گرفتم. با گریه رفتم تو رختخواب و با گریه و عجز به خدا گفتم منو از این وسواس لعنتی نجات بده دیگه نمیتونم. زندگیم داره نابود میشه. کمردرد گرفتم. خسته شدم.

    رفتم تو گوگل تا شماره مشاوره برای وسواس پیدا کنم که با یه سایتی آشنا شدم که نوشته بود درمان وسواس استاد بیگدلی . جذبش شدم و شمارش رو برداشتم تا فرداش زنگ بزنم.

    زنگ زدم و گفت عضو کانال تلگرام شو و وویس ها رو گوش بده.

    یک هفته گذشت و من چشم بازکردم دیدم وسواسم خوب شده. وسواسی که چقدر هزینه ی روانپزشک و مشاور و داروهای مختلف داده بودم و فایده ای نداشت.

    طبق قانون خدا وقتی بچه م رو گرفت من چون و چرا نکردم.گریه کردم دو روز ناراحت بودم اما بعدش حتی یه کلمه هم راجع بهش حرفی نزدم و گفتم و خندیدم و اصلا نگفتم چرا ازم گرفتیش. خدا هم بهم پاداش داد و اون وسواس لعنتی و زجرآور رو از زندگیم حذف کرد.

    من اینو با پوست و خونم لمس کردم که هراتفاق به ظاهر تلخی که میفته اگر بتدنیم کنترل ذهن کنیم و بگیم الخیر فی ما وقع و لذت ببریم از زندگی خدا پاداش های بزرگی میده.

    واقعا سپاسگزارم از خداوند که به من پاداش داد و سپاسگزارم از استاد عباسمنش عزیز که این آگاهی های ناب الهی رو به رایگان دراختیار ما قرار دادن. 🌹🌹🌹🌹

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  8. -
    عباس نوربخش گفته:
    مدت عضویت: 911 روز

    بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش

    سلام وادب واحترام

    خداوندروبی نهایت سپاسگزارم که بازیک روزشگفت انگیزدیگه دراین دنیای فانی هستم تاصدای این دوبزرگوار”روبشنوم/

    حقیقتا وقتی استادعرشیانفر”عزیزباصدای بلندگفت بچتون تشنج کنه به خدا”اعتمادمیکنید”بقض گلوم روگرفت و10دقیقه رفتم توفکروگفتم: خدایا بگم یانه؟گفت :بنده ی من بگو”اماخلاصه ودرسکوت /حقیقتش من بچه اولم پسرم درسن یکسالگی بیماری سرع شدید گرفت و3بارهم تاسن 9سالگی رفتش توکما”بدترین روزهای عمرم بود”امااگربه خدام اعتمادنداشتم دراون روزهایی که ثانیه هاش برام سالهاطول میکشیدرونمیتونستم پشت سربزارم وحتی یکبارپسرم”دکترا هرکاری کردن” نتونستن بهوشش بیارندوهمسرسابقم زار”زارگریه میکردومن بهش دلداری میدادم “چون نمیخواستم احساسم باخدام خراب بشه ولی درقلبم غوغایی بودو”وقتی که ذهن واحساسم روکنترل میکردم تاازخدام گلایه نکنم”یکدفعه پرستاردادزددکتر”دکتربچه برگشت واونجابودکه دیگه بیشتردیوانه ومعشوق خدام شدم وازاون روزتابه الان زندگیم درتمام ابعادتغییرکرده وحقیقتا باالهی درونیم که همان خداست “الان سالیان ساله که درتماسم “البته درزمانهایی که احساسم روخوب نگه میدارم ومدیتیشن میکنم وبهش وصل میشم /اینم بگم خدام که همان انرژی “آگاهیه که بهم میده من میتونم به صورت فکرفیزیکیم باشماصحبت کنم ونمیتونم بگم چی هست وکی هست” جون فقط یک آگاهی وبه صورت فکر هست “میادوگفته میشه وقطعا بخاطرهمین هست من الان دراین 2-3سالی که درسایت استادعباسمنش هستم بااینکه حتی فایلهای پولی استادروندارم فقط اونم عشق کردم تاقدم پنجم12قدم “استادروخریدم “اما هرکلمه ازصخبتهای دلنشین استادروسریع درک میکنم وچون میدونم درزمان ومکان مناسب خدام منوهدایت میکنه به اون فایل استاد”مثل همین فایل”ازهمه چی آگاه میشم وهرروزبهترازروزقبل خودم میشم وخیلی خوشحال ورازیم ازخدام وفقط دارم صوت میزنم وعشق میکنم ولذت میبرم از”زندگانیم /بله دوستان عزیزم همه ی شما این الهی درونی رودارید ومیتونید بهش وصل بشید”اما بایدآرامش داشته باشیدوباخودتون درصلح باشید”من بارها وبارهاخدامیدونه مرگ ه فیزیکیمودیدم چرامیگم فیزیکی چون ماانرژی هستیم وهرگز”انرژی ازدست نمیره “فقط ازحالتی به حالت دیگه درمیادومن باپوست وگوشت واستخوانم وازتمام وجودوحضورالهیم این حس رودرک کردم که میگم “ماهرگزنمیمیریم “اینوبدونیدکه شما ابدی هستید”فقط جسمتون دراین دنیاهمراهتون هست وفقط جسمتون دراین دنیای فانی میمونه “پس چرابایدغصه وغم بخورید”اگرهمین رودرک کنیدبخدا زندگیتون لذت بخش خواهدبود”البته خداازقلبهاآگاه است “ومن الان حدود3سال هست که هرسریع میخواستم دراین سایت بگم که منم مثل استادبه این آگاهی دست پیداکردم همیشه یک چیزی جلوم رومیگرفت و احساسم میگفت نگو”اماوقتی که استادعرشیانفر عزیزگفتندتشنج “این الهی من “گفت الان وقتشه “ومن گفتم وگرنه “من نه سخنران هستم مثل استادونه نویسنده “حتی درس آکادمی تادیپلم روبه زورپدرومادرم گرفتم /خنده/بنده همه جاگفتم واینجاهم میگم من چوپان “گله جوجه های زینتی هستم/خنده/وافتخارمیکنم که چوپان جوجه هستم وهرروز”بودن {پروردگار}رو”درجوجه هاازتمام وجودم احساس میکنم ومیبینم واینقدرلذت میبرم که بعضی موقعهاازشدت ذوق گریم میگیره “واینم بگم: منه عباس نوربخش بااین همه فرازونشیبهای زندگیم که یک روزکتاب زندگیم روهم خواهم نوشت رو”مثل کتاب صوتی قانون سلامتستان که گفتم رو”خواهم گفت واگردراین دنیای فانی “نبودم روزی زندگینامه منوبخونیدببینیددرچه شرایطی من باایمان واعتمادبه خدام “همه ی مانع های زندگیم رو”ردمیکردم”چون تسلیم خدام بودم وهمیشه پشتم “قرص بودبه خدام وفقط میتونم بگم عاشقشمممممم خدا/ودرآخربگم دوستان هرروزفقط وفقط روی خودتون کارکنیدوفقط یک کوچولوازروزقبل خودتون درتمام ابعادبهتربشیدوهمیشه تسلیم خداتون باشیدوراحت بگیریدهمه چیزرو”مهربان باشیدوبخشنده وازهرجیزی که داریدوهستیدشکرگزارباشید/راستی خانم :آنیتامورجانی روفکرکنم همه بشناسید”حتما صحبتهاشوگوش کنیدوهمچنین سمینار:(صحبتهای دکتروین دایر-استرهیکس”آبراهام-بهترن خلق مشترک)روببینید وگوش بدیدبی نهایت تاثیرگذارخواهدبود/عاشقتونم وآرزومیکنم یک روزهمه ی آدمهای روی زمین”به خدای درونشون آگاهی پیداکنندوآرام باشنددرلذت وشادی وصلح ابدی زندگانی کنند/الهی آمین/

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  9. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1426 روز

    بنام خدا

    اتصال به الهامات الهی

    استاد چقدر دقیق میگن خدا همیشه هست ما هستیم که نیستیم مثل افتابی که همیشه میتابه ما هستیم که رفتیم تو سایه کسی الهامات را دریافت میکنه که خودشو در مسیر و در مشیت خدا قرار داده باشه پیامبران را خدا انتخاب نکرده این پیامبرها بودن که خدا را انتخاب کردن مثل پیامبر که سالی به ماه میرفت غار حرا مصل استاد عباس منش که خارج از بلوای بیرون میدونه تو هر اتفاقی باید بتونه احساسشو خوب کنه من خودم انقدر تجربه کردم یقین دارم که رابطه من و خدا دو طرفه هست و مهمتر این که این رابطه از من شروع میشه باید بخوام و خودمو تو مسیر قرار بدم ولی چه کنم که بازم موقع عمل مشکل دارم هر چند هر بار بهتر از قبل میشم اتصال با خدا از طریق ارامش هست واقعا تا ادم نتونه ارامششو بدست بیاره تو هر اتفاقی نمیتونه پیام خدا رو بشنوه و قطعا شیطان باهاش صحبت میکنه

    مهمترین کلید این فایل برای من این بود که خدا همیشه هست این ما هستیم که نیستیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  10. -
    Zara گفته:
    مدت عضویت: 1305 روز

    به نام خدای مهربون

    سلام به شما استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنین و همفرکانسیای دوست داشتنیم

    استاد جان تا بحال ازتون یاد گرفتم که با کنترل ذهن و حفظ آرامش و موندن تو حال خوب میشه الهامات خداوند رو بهتر و سریعتر دریافت کرد

    این مدت مهمترین مسئله ای که بنظرم خیلی خوب تونستم ذهنمو کنترل کنم و حال خوبم رو حفظ کنم فوت مادرم بود دو سال پیش با عمل به توصیه های شما خداروشکر خیلی سریع تونستم تو مدت کوتاهی از حال بد به حال خوب برسم طوریکه همسر و بچه هام متعجب بودن که چطور تونستم با این موضوع کنار بیام که جز لطف ومحبت خداوند چیز دیگه ای نبود در واقع ما وقتی کاری رو با اجبار و به سختی انجام میدیم یعنی تلاش میکنیم تا به وضعیتی برسیم و کاری مثل اعراض از ناخواسته ها رو انجام بدیم

    انگار داریم به خدا لطف میکنیم در صورتیکه بیشترین کمک به خودمونه و هر لحظه قوی تر شدن در برابر چالش های زندگیه استاد اینهمه قدرت برای منی که قبل ازین خیلی وابسته به مادرم بودم و جدا شدن ازشون برام سخت بود

    شگفت انگیزه و فقط این معجزه و پاداشی از طرف خدای مهربونه که به من یاد بده خودمو بیشتر دوست داشته باشم و با غصه خوردن و ناراحتی کردن به خودم آسیب نزنم

    یادمه تو قدم دوازده از دوره ی دوازده قدم آخرین جلسه ی قرآنی شما تفسیر سوره ی انشراح رو برامون انجام دادین و کلا این آیه ازین سوره همیشه مثال زدنیه که اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً و خدای مهربون روش تأکید هم کردن

    من با استناد به این آیه بعدازون فقدان همیشه تصورم این بود حالا که من به دستور خدا عمل کردم و صبوری کردم و حالمو خوب نگه داشتم و بعداز هر سختی آسانیست،پس الان باید یه جایزه از خدا بگیرم مثلا منو به خونه و ماشین و درآمد مدنظرم برسونه

    تا اینکه با کار کردن بیشتر و مداوم روی خودم فهمیدم آرامش خودم و همسرو بچه هام سلامتی نفوذ کلام بهبود روابطم با اطرافیانم گشایش های خیلی کوچک مالی همشون نتیجه ی همون صبرا بودن و قطعا با بالاتر رفتن فرکانسم و قوی ترشدن شهودم بیشتر الهامات الله مهربان رو دریافت میکنم و دومینو وار به خواسته های مالی هم میرسم اونم به راحتی

    استاد عزیزم من ازتون یاد گرفتم وقتی آرامشم رو حفظ میکنم و تو مسیر ثابت قدم میمونم الهامات بیشتری از خداوند دریافت میکنم و جوری دلبسته ی قوانین شدم که اگر یه روز نتونم بیام اینجا کامنت بخونم یا بنویسم انگار یه چیزی گم کردم و بابت این هدایتم هرچه قدر شکر گزار خداوند و شما باشم بازم کمه

    در پناه خیرمطلق جهان هستی بهترینها رو براتون خواهانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: