درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۷


موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • شما چقدر می‌توانی به خدا اعتماد کنی؟
  • چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
  • “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند می‌شود وقتی که …
  • چگونگی دریافت الهامات؛
  • رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

373 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «شیدا میرزایی» در این صفحه: 1
  1. -
    شیدا میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 2595 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و مهربونم

    و سلام به مریم خانم قشنگم و تمام دوستان نازنینم

    آدم وقتی در مسیر قرار میگیره با وجود تمام آگاهی ها و تجربه هایی که داره باز ممکنه دوباره دچار اشتباه بشه مثل من اما مطمینم اگه متعهد بمونیم و مسیرمون رو ادامه بدیم بهتر میتونیم جنس نجوا و الهامات رو بهتر تشخیص می‌دیم که به نظرم مثل تمام مسائل اینم تکامل میخواد ‌

    چند روز پیش با خواهرم تصمیم گرفتیم یه شهر دیگه که اونجا متولد شدیم و خیلی زیباست

    یعنی هم شهر هست و هم روستا واقعا زیبایی‌های

    یه روستا رو داره و هم امکانات یه شهر رو داره

    گفتیم یه واحد جمع و جور بخریم گاهی اوقات

    برای تفریح میریم اونجا

    تصمیم گرفتیم هر کداممون یه مقدار از طلاهامونو بفروشیم

    ‌و معتقد بودم که لذت داشتن یه خونه در اون شهر زیبا بیشتر از داشتن طلاست برامون.

    خوب یهو مادرم گفت منم دوست داره یه مبلغ

    کمکتون کنم و نیازی نباشه شما همه طلاهاتونو

    بفروشین دیگه خواهر بزرگترم گفت عیب نداره

    وقتی اون خودش اینجوری دوست داره و دلش

    خوش میشه اشکالی نداره و بالاخره ماهم این خونه

    رو برای لذت بردن خودمون و بیشتر به خاطر پدر و مادر که اون شهر رو دوست دارن و به قول خودشون

    میگن هر وقت میریم اونجا احساس می‌کنیم ده سال به عمرمون اضافه میشه

    ما رفتیم و طلاهامونو هرکدام یه مقدارشو فروختبم

    خوب طلافروشیه هنوز تمام پول رو برامون پرداخت نکرده بود

    یه روز صبح حین انجام تمرین ستاره قطبی

    یهو یه فکر خود به خود به ذهنم اومد

    گفت که خیلی زود به طلافروشیه زنگ بزن

    و طلای مادرتو پس بگیر کاش مال مادر رو قبول

    نمی‌کردی اون خیلی طلا دوست داره و خیلی چیزای دیگه و یه حس بد بهم وارد شد

    زود تمرین ستاره قطبیمو با عجله و بدون کیفیت و رسیدن به احساس خوب تموم کردم و گفتم قبل از اینکه برم سر کار میرم یه سر میزنم به طلافروشی و طلاهای مادرم رو پس میگیرم و چند گرم از طلاهای خودمو به جاش میدم

    میخواستم برم مادر گفت چرا با عجله حاضر میشی؟

    گفتم می‌خوام برم طلاهای تو رو پس بگیرم

    یه کم ناراحت شد گفت بابا من خودم با رضایت خودم بهتون دادم منم همش عجله و به خواهرم

    زنگ زدم جریان رو بهش گفتم اونم یه جورایی راضی نبود اما به خاطر دل من قبول کرد.

    حقیقتش اصلا نمی‌دونستم که جنس اون ایده چی بود نجوا بود الهام بود اصلا نمی‌دونستم فقط میگفتم خدا جونم لطفاً خودت کمکم کن اگه رفتم

    طلاها رو رد نکرده بودن خوب این یه الهام بوده از طرف خدا اما اگه طلاها رو رد کرده بودن دیگه واقعا یه نجوا بوده از سمت شیطان.

    رفتم به طلافروشه گفتم گفت نه ببخشید اگه دیروز غروب میومدین داشتم اما الان همه رو رد کردیم حتی ذوبش هم کردیم.

    اصلا ناراحت نشدم یه درس بزرگ گرفتم

    گفتم بابا من اون همه عجله ناراحت شدن مادر

    ناراضی بودن خواهرم اینا همش برای من نشونه بود

    اما من گوش ندادم .

    اونجا بود بیشتر فرق نجوا و الهامات رو درک کردم

    با تجربه خودم .

    خدای من شکرت خدای حی و حاضر من

    هدایتگر مهربان من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای: