تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲ - صفحه 58


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ساره خالقی گفته:
    مدت عضویت: 2436 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیز و دوستان

    من یه مقدار از داستانم رو تو بخش 3 نوشتم، بعد برگشتم تا اینجا هم بنویسم.

    من بعد از فارغ التحصیلی در همه موارد به صفر رسیده بودم، اعتماد بنفسم خیلی ضعیف شده بود اصلا بخودم و توانایی هام ایمان نداشتم

    احساس قربانی بودن داشتم

    چند جا دنبال کار گشتم در حیطه رشته خودم ک ادبیات انگلیسی بود اما پیدا نکردم، تمام موسسه هارو رفتم اما شرط های عجیب غریب گذاشتن، بگم ک درون من ایراد داشت ک من نمیتونم تو همچین جاهایی کار کنم حتما باید پرفکت باشم،

    تازه با سایت اشنا شده بودم و شروع کردم به فایل گوش دادن، همین فایل های هدیه، فایل های توحیدی

    استاد فایل های توحیدی چه کرد با من،

    اولین فایلی ک از شما شنیدم درمورد توحید بود

    با هر فایلی از خدا،من قدرت میگرفتم، اشک میریختم

    میگفتم خدای من اینه…

    دوستم ک از طریق ایشون با شما اشنا شده بودم هر روز از توحید و قوانین میگفت، عاشقانه برام توضیح میداد

    منم مشتاقانه گوش میدادم و سوالاتمو میپرسیدم

    با یه مبحثی آشنا شدم بنام گاز و ترمز

    ایشون کامل توضیح داد ک وقتی یه هدفی داری و یکسری باورهای محدودکننده داری نمیزاره ک بسمت جلو پیش بری و این مفهوم رو ک در دوره کشف قوانین یاد گرفته بود برام توضیح داد.

    یه روز نشستم گفتم من چرا نمیتونم تدریس کنم؟

    هر موسسه ای میرفتم مدرک دوره تدریس میخاست ک من نداشتم

    و این یک باگ برام شده بود

    و دو هفته وقت گذاشتم تمام باورهای محدود کننده مو نوشتم

    مثلا من اگ سرکلاس برم بچه ها یسوالی بپرسن بلد نباشم چی

    من ک مدرک تدریس ندارم چی

    من ک اتباعم منو قبول نمیکنن (چون چندجا رفته بودم این حرف رو زده بودن ک معلم اتباع نمیخواهیم، جالبه همین موسسه ها چندسال بعد درخواست میکردن ک برم تدریس کنم)

    و….

    دونه به دونه رو اینها کار کردم، به دوستام ک معلم بودن زنگ میزدم و ازشون از تجربیاتشون میپرسیدم

    میرفتم سرکلاس هاشون،تدریس شون رو نگاه میکردم

    کم کم دیدم اصلا کار سختی نیست

    یه جمله استاد همیشه تو ذهنم بود ک از همونجایی ک هستی شروع کن…

    یه لحظه به خودم گفتم

    من ک قبلا درس دادم البته تو مدرسه و درس های فارسی

    من تجربه تدریس دارم فقط الان شده زبان…

    چرا ازهمین محله مون شروع نکنم..

    سریع فرداش رفتم چندتا کاغذ چاپ کردم با شماره تماسم و همه جا زدم

    تک تک درهارو میزدم و خودمو معرفی میکردم

    در عرض یک هفته 20 دانش اموز جذب کردم

    یه خونه خالی داشتیم ک قبلا برادرم زندگی میکرد

    اونجارو مرتب کردم

    از نیمکت هایی ک قبلا داشتم استفاده کردم

    و اغاز ثبت نام…

    حالا باید براشون کتاب میخریدم

    رفتم موسسه ای ک قبلا زبان میخوندم

    استادم منو ک دید گفت بیا دوره تدریس گذاشتیم شرکت کن

    پولش هم هر وقت داشتی بده

    نمیدونید چقدر خوشحال شدم،یعنی بال در اوردم

    کتابهارو خریدم و برگشتم خونه…

    تدریس رو شروع کردم و همزمان کلاس های تدریس رو میرفتم

    بعد دوماه و اتمام دوره، وقتی ک ورودی مالی داشتم، وقتی احساسم خوب شده بود و تقریبا باگ های ذهنم برداشته شده بود،

    چندتا پیشنهاد کار از موسسات مختلف داشتم

    همون موسساتی ک من قبلا رفته بودم و گفتن خبر میدیم

    یکی از پیشنهاد ها هم ویزای کاری برای چین بود ک من حتی مصاحبه هم رفتم قبول شدم ولی چون پاسپورتم اماده نبود اوکی نشد.

    یکی از اون موسسات رو رفتم،دمو دادم و قرارداد بستیم.

    من خیلی خوشحال شدم ک بالاخره کاری ک میخاستم پیدا کردم.

    هفته ای 4 بار میرفتم اما مسیر دور بود و کلی هزینه مسیر میشد

    پس فقط یک روز درهفته کلاس های فشرده شو برداشتم و سه روز دیگ رو اف کردم

    دوباره برگشتم به حالت قبلی

    حقوق اون یک روز کفاف نمیداد،

    چون اونور میرفتم کلاس های تو خونه رو کنسل کرده بودم

    ولی این بار ناامید نشدم

    دوباره جمله استاد ک “از هرجایی هستی شروع کن”

    همون موقع هم یه موسسه زبان تو محله مون افتتاح شد و خب من دیگ شاگردهای قدیم رو نداشتم

    پس روش قبلی جواب نمیداد

    این بار شروع کردم به تدریس نهضت سواد اموزی برای زنان بیسواد

    15 نفر ثبت نام کردند

    یک دوره کوتاه گذاشتم اما دیدم این مسیر من نیست و اینم جمع کردم

    خلاصه من باید ورودی مالی میداشتم

    حتی حاضر شدم از کارگری شروع کنم، خیلی برام سخت بود ک با مدرک لیسانس، یه مدرس زبان

    بره کارگری، اونم تو یه محله کوچیک ک کلی قرار بود حرف بشنوی ولی باور میکنید اصلا برام مهم نبود

    گفتم استاد گفته باید کار کنی…

    من یه روز در هفته مو میرفتم تهران برای تدریس

    اونم فقط بخاطر اینکه هدف اصلی من تدریس بود و قصدم پیشرفت تو این حیطه بود

    ولی من به پول نیاز داشتم، پاسپورتم باید جدید میشد ک باید به دلار هزینه میدادم، بدهکار بودم… مریض شده بودم و دکتر گفته بود مشکل قلبی داری و باید دوسال دارو بخوری و کلی هزینه دارو درمان…

    استاد رفتم یه کارخونه نزدیک خونمون ک صادرات میوه به خارج داشت

    ده روز کارگری کردم از صبح زود تا شب روزی 12 ساعت کار، با اینک دکترم گفته بود نباید زیاد کار کنی ولی من نمیخاستم قبول کنم ک تا دوسال هیچ کاری نکنم، باید بگم بخاطر مساله بیماریم خیلی گریه کرده بودم اما وقتی تمام نسخه ها و ازمایشاتم رو بردم به یه دکتر عمومی اونم درمانگاه نشون دادم، یجوری مثبت حرف زد ک کلی حالم خوب شد، گفت هیچی نیست فقط حال روحی تو خوب کن، مشکل جدی نیست فقط برای استرس هست…

    من ک اینو شنیدم از فرداش رفتم همون کارخونه، از صبح هندزفری تو گوشم بود و فایلهای شمارو گوش میکردم درعین حال میوه هارو بسته بندی میکردم

    با پول اون 10 روز، کارای پاسپورتم رو اکی کردم

    هر روز حالم بهتر میشد، یه کاری ک گرچه سخت بود ولی پولش نقد هر روز حساب میشد و پول خوبی هم بود

    کلی هم دوست و رفیق داشتم انقدر میگفتیم میخندیدیم ک متوجه زمان نبودیم..

    دارو خوردن رو هم کنار گذاشتم…

    اما خب هنوز بیماریم کامل خوب نشده بود و یکهو روز دهم حالم بد شد و دیگ نرفتم

    استاد چند روز دیگ رفتم سرزمین کشاورزی،کار کردم

    تو خونه هم روسری میدوختم

    خلاصه این ک باید پول بسازم بدجوری منو جدی کرده بود

    تو همین تایم ها بود که یه همکاری زنگ زد و منو به یه موسسه زبان معرفی کرد

    این موسسه نزدیکتر بود و سرویس رفت و امد داشت

    حقوقش هم خوب بود

    باز یکی از استادام زنگ زد و اونم پیشنهاد کار داد

    کجا، سعادت اباد تهران، بهترین انگلیش سنتر، یعنی جز بزرگترین سنتر زبان ک چندین شعبه تو تهران داشت و داره الانم

    هر کسی آرزوش بود بره اونجا کار کنه

    و دیگ کارم رو بصورت جدی تو حیطه تدریس شروع کردم تا به امروز

    الان انلاین کار میکنم، شاگردهای خصوصی از کشورهای اروپایی دارم، سوپروایزر یه موسسه هستم

    به تازگی تدریس آیلتس رو شروع کردم

    تو این مسیر من یاد گرفتم

    سپاسگزاری کنم، هرجایی ک احساسم خوب بود، نعمات از هر طرف اومد

    هرجایی ک تو غم غرق شدم نعمتها از من دور شدن،

    یاد گرفتم وصل باشم به اگاهی ها

    یاد گرفتم عمل کنم به اموزه ها

    یاد گرفتم ارکان اساسی رسیدن به هرخواسته ای

    یک توحیده

    دو عزت نفس همراه احساس لیاقت

    من وقتی باورهای توحیدی مو تقویت کردم هدایت شدم

    احساس ارامش پیدا کردم

    من وقتی به خودم،توانایی هام ایمان پیدا کردم،قدم برداشتم

    من وقتی احساس لیاقت داشتم، درها باز شد

    این جمله های شما تو این مسیر سر لوحه من بود

    ” از جایی ک هستی شروع کن، با چیزی ک داری شروع کن…”

    “باید ورودی مالی داشته باشی”

    از دوست عزیز روزا جان هم سپاسگزارم ک با صدای زیباشون داستان شون رو گفتن و من رو یاد روزهای خودم انداخت تا بیام کامنت بنویسم و داستان خودمو مرور کنم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    لی لی گفته:
    مدت عضویت: 2525 روز

    سلام به همگی

    قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    قبل از تغییر کردن من به شدت برگی در باد بودم، به شدت از زندگی ای که داشتم ناراضی بودم سالها قبل کتاب راز رو خوندم و به شدت هیجان زده شده بودم ولی دقیقا با یه جمله از یکی از آشنایان که اون موقع قبولش داشتم همه چیز رو رها کردم

    به شدت احساس قربانی شدن داشتم، از اینکه زندگیم اونطوری که میخوام پیش نمیره به شدت خشم داشتم، اوج این دوران زمان کارمند شدنم بود، همکاری داشتم با رفتارهای تاکسیک که به شدت روح و روان من رو آزار میداد، اون زمان حتی دعا کردن هم بلد نبودم، همه دعاهام منفی بود، خدایا به فلان مریضی دچار نشم، خدایا امروز که رفتم سرکار انقدر صلوات نذر میکنم سمیرا روی اعصاب من پیاده روی نکنه

    و البته مدیری داشتم به شدت خوش اخلاق و انسان، که همین اخلاق خوبش باعث سواستفاده اون خانوم میشد و نمی تونست بهش چیزی بگه و از طرفی هر وقت اسم این رو میاوردم که میخوام این کار رو رها کنم، مامان بابام میگفتن چطوری دلت میاد آقای فلانی رو ول کنی و چون اون هست ما خیالمون راحته، انگار کل دنیا ناامن بود و همین یه جا برام امن بود

    به غیر از این هم با یه سری از همکاران دوست بودم که هر روز یکی شون با اون یکی درگیری داشت و من میانجی بودم این وسط، که این رابطه دوستی که به مو رسیده بود پاره نشه و همین موضوع هم به شدت ازم انرژی میگرفت

    شروع تغییرات من از یه وبلاگ شروع شد، و بعد خرید این کتاب و اون کتاب، درست مثل تشنه ای که بوی آب به مشامش خورده باشه، فهمیده بودم که میشه این زندگی رو تغییر داد و همه اش در حال جستجو بودم که چطوری؟

    همین که من مشغول خودم شدم و از توجه به سمیرا دست برداشتم، اتفاقات توی زندگی من شروع شد، کار به جایی رسیده بود که با اینکه خیلی از تایم روز، با سمیرا توی یه اتاق تنها بودیم من اصلا نمی دیدمش و صداش رو نمی شنیدم، من دیگه توی دنیای خودم و خوندن مطالب و سرچ کردن و سرچ کردن غرق شده بود، طوری که گاهی که صدام میکرد اصلا متوجه نمی شدم و باید دستش رو تکون میداد که متوجه اش میشدم و فکر میکردم که داره با تلفن صحبت میکنه

    و کمتر از یکماه بعد کون فیکونی اتفاق افتاد و مدیرم رفتم و سمیرا هم در حمایت از اون رفت، و شرکت یه تیم نرم افزار جدید تشکیل داد و من هم به اون تیم پیوست

    همه اون همکارانی که باهاشون دوست بودم طی ماجراهای دیگه ای از شرکت رفتن و فقط یکی شون موند و چون دفتر کار ما به قسمت دیگه ای از شرکت که دورتر از ساختمان اصلی بود منتقل شد همون یه نفری هم که مونده بود رو دیگه نمی دیدم و این بار تیم جدید اونقدر آدمهای فوق العاده ای داشتن و اونقدر هوام رو داشتن که کار برام فقط لذت و لذت و لذت بود

    باورم نمیشد که پنج سال خودم باعث و بانی این همه تشنج اعصاب بودم و بعد تغییر خودم در کوتاهترین زمان ممکن، به معنای واقعی کلمه از همه چیزهایی که آزارم میداد رها شدم

    پلنی که من داشتم این بود که من از شرکت برم، ولی پلن خدا این بود که من بمونم و همه اون آدمهایی که دیگه در مدار جدید من جایی نداشتند برن

    اون روزها نه می دونستم اعراض چیه؟ نه می دونستم مدارها چیه؟ ولی به قول استاد مهم نیست تو قانون رو بدونی یا نه، اون داره کار خودش رو میکنه

    بعد از اون اونقدر توی گروههای تلگرامی که محتوای موفقیت داشتن عضو شده بودم که فهمیدم یه سری دوره هایی هم هست و اول از همه با دوره های آقای شریفی که اون زمان مناسب مدار اون موقع من بود شروع کردم و هر چقدر من تغییر میکردم تاثیرش رو توی دنیام هم میدیدم

    تا اینکه بعد تقریبا دو سال به تضاد حجم کاری زیاد و حقوق کم برخوردم و از اون کار اومدم بیرون، مدیر سابقم گفت بیا با هم پروژه ای کار میکنیم و من با شوق فراوان استعفا دادم

    فریلنسر شده بودم و هم آزادی زمانی داشتم و هم آزادی مالی، البته نسبت به اون زمان خودم

    اون موقع دیگه اسم استاد رو شنیده بودم با میکسهای ویدئوها و فایل هایی که ازش توی همون گروههای تلگرامی دیده بودم یادمه یه روز به مامانم گفتم که یه استادی هست که غول مرحله آخره، ولی دوره هاش خیلی گرونه

    و مامانم گفت تو که تا حالا هر چی برای این آموزشها هزینه کردی بهت برگشته ، پس دوره اش رو بخر

    اول از همه دوره عشق و مودت رو خریدم که بلکه دیگه ازدواج کنم ولی اونجا فهمیدم که عزت نفسم ایراد داره و این دوره رو هم تهیه کردم

    این در شرایطی بود که بعد یه مدت پروژه ای کار کردن دیگه نتونستیم پروژه ای بگیریم و مدیرم بهم گفت دنبال کار بگرد، این در حالی بود که من خردادماه یه خونه خریده بودم و تا بالای گلوم زیر قسط و قرض بودم و آبان ماه بیکار شدم

    و با آخرین پولی که داشتم دوره روانشناسی ثروت رو خریدم، و یه مدت بعد توی یه شرکت نرم افزاری (که اولین بار با اونها کارمندی رو شروع کرده بودم و فامیل اون شرکته پخشه بودند) با حقوقی که اون روز برام عالی بود مشغول به کار شدم

    جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    استاد تمام این مسیر من مدام داشتم تغییر میکردم و هر چقدر من بیشتر تغییر کردم بیشتر نتیجه گرفتم ولی جایی که میشه اسمش رو گذاشت جرقه، شرکت توی دوره 12 قدم بود، من قبل از اون دوره های عشق و مودت و عزت نفس و روانشناسی ثروت یک رو گرفته بودم ولی انگار تکاملم رو طی نکرده بودم و دقیق نفهمیده بودم که شما چی میگید، درسته یه نتایجی گرفته بودم ولی هنوز این چرخه زنگ زده بود و این گاریه رو به زور می کشیدم

    یادمه که یه مدت بود داشتم فایلهای رایگان رو گوش میکردم توی یکی از این فایلها شما گفتید وقتی می بینید هزینه ای که برای خودتون و آموزش خودتون میکنید بهتون برمیگرده، چرا پس دوره ها رو تهیه نمی کنید و روی خودتون سرمایه گذاری نمیکنید

    و همین جمله اتون باعث شد من دوره دوازده قدم رو توی دی ماه 99 به عنوان کادوی تولد خودم تهیه کنم، دوره ای که انگار داشت من رو تاتی تاتی پیش می برد و تازه داشتم متوجه صحبتهای شما میشدم

    تا اینکه توی یکی از فایلهای قدمها داشتید در مورد این صحبت میکردید که اگه کاری سخته یعنی تو داری انجامش میدی ولی اگه کارها رو به خدا بسپاری به راحتی انجام میشن

    و با همین حرف شما من از اون کار استعفا دادم، من مدیر پروژه بودم و کارم استقرار نرم افزار بود کاری که دوستش نداشتم و از طرفی مشتری آخری که من مدیرپروژه اش بودم سمت سیدخندان بود و خونه ما هم کرج، یعنی مسیر غرب به شرق رو هر روز رفتن

    بماند که بعد چند روز سر این پروژه رفتن به شکل ماورایی زنداییم گفت بیا خونه ما، و من شش ماه رفتم خونه داییم که توی یکی از برجهای روبروی باملند بود با یه ویوی عالی از دریاچه چیتگر، و من هر روز که از سرکار میومدم اول میرفتم دوره دریاچه قدم میزدم و بعد میومدم خونه و اون شش ماه اونقدر به من و داییم و زنداییم و دو تا نوه هاش که مسئولیتشون افتاده بود گردن اونها، خوش گذشت که هنوزم همه اشون اصرار میکنند که بازم بیا و بمون

    ولی باز هم خونه داییم غرب بود و من شاید 45 دقیقه جلو افتاده بودم ولی باز باید تا شرق میرفتم و شش ماه هم این مسیر رو رفتم ولی دقیقا بعد از عید که اون شرکت به جایی نزدیکای کرج، نقل مکان کرد و همه چیز میرفت به سمت آسون شدن، من با اون جمله شما استعفا دادم

    و علیرغم اصرارهای فراوان از طرف مدیرم که فیلد کاریت و سبک کاریت رو عوض میکنیم من نپذیرفتم و روی حرف خودم موندم، و تیرماه رسما از اون کار اومدم بیرون، ده روز بعد از بیرون اومدنم باز بهم پیغام دادن که ساعتی باهامون کار میکنی و من پذیرفتم با مبلغی که دو برابر حقوق قبلیم بود باهاشون کار کنم، همه چیز خیلی آسون شده بود نهایت روزی 4-5 ساعت، اونم از خونه کار میکردم و بقیه روز تمرینهای دوازده قدم رو انجام میدادم یا با مامان بابام میرفتیم به دل طبیعت و اون تابستون بی نهایت بهمون خوش گذشت

    اواخر شهریور از سمت اون شرکت پخشه بهم پیغام دادن که من رو برای ریاست نرم افزار شرکتشون میخوان، منی که یه روزی یه کارشناس ساده از اونجا اومده بودم بیرون، به عنوان رئیس نرم افزار برگشتم، چیزی که خیلی بیگ شات بود برای همه

    ولی عجیب تر از همه برنامه ریزی خداوند و همزمانی ها بود، یک ماه بعد از بیرون اومدن من از کارم، اون شرکت پخش هم با خانومی که رئیس نرم افزارشون بود به چالش خورده بود و عذرش رو خواسته بودند و مونده بودن که چیکار کنند، که کسی بهشون گفته بوده خبر دارم فلانی الان بیکاره، انقدر این همزمانی های خداوند دقیق بود که خیلیا فکر میکردن من رانت اطلاعاتی چیزی داشتم که از اون کار اومدم بیرون و کسی باورش نمیشد که این پلن رو خداوند چیده، در خصوص حقوق هم من با اعتماد به نفس کامل یه مبلغ بالا رو درخواست دادم، مبلغی که معادل ساعتی کار کردنم بود، و انگار خدا کاری کرده بود که من از قبل با این مبلغ راحت شده باشم و احساس لیاقتش رو ساخته باشم و از طرفی اونها هم از شرکت قبلم استعلام گرفته بودند و فهمیده بودند که من همین الانشم دارم این مبلغ رو میگیرم هر چند به صورت ساعتی

    و من با احساس لیاقتی که توی دوازده قدم ساخته بودم و با توکلی که توی دوازده قدم یاد گرفته بودم اون کار رو، توی یه شرایط متشنج پذیرفتم و دستهای خداوند هم به کمکم اومدند و همه چیز عالی پیش رفت

    اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟

    شاید بشه گفت همین که من تمرکزم رو گذاشتم روی خودم و رشد خودم، همین موضوع هم باعث شد ناخودآگاه به دیگران یا چیزهایی که آزارم میداد توجه نکنم و طبق قانون توجه هر جایی که میره انرژی هم همونجا میره

    فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته، و…)، با مثال مشخص.

    بهترین دوران من دوران کار کردن روی دوازده قدم بود، جایی که به شدت به احساس خوب= اتفاقات خوب تاکید میشد و من هم خیلی روی خوب بودن احساسم به هر طریق و روشی تمرکز میکردم، و خود دوره هم یه روال تکاملی داشت

    بعد از اون درسته دوره های دیگری رو تهیه کردم، ولی استاد یه جورایی اصل رو فراموش کردم اصل احساس خوب داشتن رو، دیگه انگار همه اش دنبال فرمولها بودم انگار داشتم با نگاه ریاضی وار به مسیر نگاه میکردم، اینکه حتما باید روزی اینقدر فایل گوش بدم، انقدر تایم کامنت بخونم، وای چرا وقت کم میارم، وای چرا امروز نرسیدم

    درست مثل بچه ای که به زور خودش رو می نشونه پای مشق و درس، ولی خدا رو شکر بعد یه مدت بیراهه رفتن با دوره هم جهت با جریان خداوند، اون احساسه داره دوباره جوانه میزنه و امیدوارم با این دوره جدید و با این فایل و صحبتهای رزا که هر بار گوش میدی، باز هم تحت تاثیر قرار میگیری، این روند برام ادامه پیدا کنه

    چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)

    من سال گذشته از کارم اومدم بیرون، گاهی هنوز باورها در تو نهادینه نشده ولی فکر میکنی تغییر کردی در مورد من هم همینطور بود و هیچ چیز اونطوری که میخواستم پیش نرفت و من مدام داشتم عصبی تر میشدم ولی با این وجود اصلا دوست نداشتم به کار قبلیم برگردم، احساس شکست میکردم

    ولی نیروهام و مدیرم و حتی مدیرعاملم مدام پیغام میدادن که خستگیت در نرفت، کی برمیگردی و از یه جایی به بعد خدا هم بهم نشونه میداد که برگرد ولی من داشتم مقاومت میکردم و باهاش دعوا میکردم

    تا اینکه علیرغم میل باطنیم پذیرفتم، یادمه شب قبل از حضور مجددم، اونقدر احساس سنگینی در قلبم حس میکردم که اصلا نمی تونستم بخوابم و مدام داشتم با خودم و خدای خودم می جنگیدم

    فردا صحبش که میخواستم به عنوان اولین روز برم سرکار، پنج دقیقه از خونه دور شده بودم و در بهترین مکان و نه در وسط اتوبان، یه صدای طاقه وحشتناکی از ماشینم شنیدم و دیگه فرمون قفل شد و من به زور ماشین رو رسوندم خونه و با اسنپ رفتم سرکار

    انگار همون سیلیه بود که خدا بهم زد که چته؟ چرا انقدر ناشکری، حقوقت که خیلی بیشتر از قبل شده و از طرفی همه نیروهات و مدیرانت هم تشنه برگشتنتن و با این سیلی انگار به خودم اومدم و پذیرفتم لطف خداوند رو

    نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی

    من قبل از این دقیقا احساس برگی در باد بودن رو داشتم، ولی الان حس و حالم عالیه، همه چیز در حال حاضر در دنیای من فوق العاده اس، کارم، درآمدم، سلامتم، آدمهای فوق العاده فراوان توی زندگیم، شرایط مالیم، از همه بالاتر آرامشم

    خودم رو با بعضی از آدمهای اطرافم که مقایسه میکنم مثلا برادرم که شرایط مالی مشابه من داره، ولی مدام در حال کنترل کردنه همه چیزه، مدام مواظبه و برای هر چیزی کلی جوانب احتیاط رو با عقل خودش در نظر میگیره و رعایت میکنه، و خیلی جاها سلامتش رو هم تحت تاثیر قرار میده

    ولی من الان پر از امیدم، برای زندگی، برای یادگیری، برای تجربه های جدید، در صورتی که قبلا پر از ترس بودم ترس از اتفاقات و آدمهایی که ممکنه بهت آسیب برسونند

    ولی الان من تکیه ام به خداونده، گاهی توی رانندگی یاد حرف بعضیا میفتم که تو هم اگه مراقب باشی ولی هستند کسانی که اونها مراقب نیستند و اونا میزنند بهت، اتفاقی که به خصوص برای یکی از همکارهام افتاد، ولی من با خیال راحت رانندگی میکنم و خیلی وقتها درگیر گوش دادن فایلها هستم و میگم خدایا خودت مواظب من هستی و برای من اتفاق بد نمیفته، تازه من که رانندگی بلد نیستم اداش رو در میارم تو خودت باید برونی

    شاید هنوز به خیلی چیزهایی که میخوام نرسیده باشم ولی دیگه حریصانه نمی خوامشون، دیگه عجله ندارم، از اول مهرماه زندگی مجردی رو شروع کردم با اینکه همه میگفتن با حقوق خوبی که داری برو قسطی همه چیز رو بخر و بعد کم کم پرداخت کن، ولی من قبول نکردم و یواش یواش دارم وسایل خونه ام رو میخرم و از این مسیر لذت میبرم، خونه ام پر از آرامشه ،پر از احساس خوبه، پر از خداست

    مستاجرم موقع تحویل خونه بهم گفت که این همسایه دیوار به دیوار، آدمهای مشکل داری هستند و زن و شوهر، مدام دارند با هم دعوا میکنند ولی دقیقا روزی که من اولین روز رو اومدم که توی خونه خودم بمونم، دیدم که همسایه بغلی داره اسباب کشی میکنه، خدای من دیگه چطوری باید به من ثابت کنه این زندگی قانون داره

    خدایا بابت همه چیز شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  3. -
    مرجان گفته:
    مدت عضویت: 1496 روز

    جلسه دوم 

    بسم الله الرحمن الرحیم والحمدالله رب العالمین 

    خدایا من بانام ویاد تو شروع میکنم. خدایا نوروانرژی خودت رابر قلب وزبانم بتابان تا انچه باید یاد بگیرم بنویسم 

    خدایا تو مربی من باش. من نمیدونم. من بلد نیستم. تو هدایتم کن. تو کمکم کن من از هرخیری که از جانب تو برسه سخت محتاجم

    استاد عزیزم سلام ودرود من راپذیرا باشید 

    خانم مریم شایسته سلام وعرض ادب وارادت من رابپذیرید. ستاره سهل شدید وما منتظر وشیدا برای دیدن شما. شما بهترین الگو خانم برای من هستید بی نهایت تحسینتون میکنم وسعی میکنم ازتون الگو بگیرم 

    سلام وخداقوت به دانشجوهای عزیز تو این دوره الهی 

    خدارو شکرمیکنم که توانستم شاگرد این دوره هم باشم ودرس یاد بگیرم وبه فضل خداوند درعمل اجرا کنم 

    قبل از تغییر کجا بودی وچه احساسی داشتی ؟؟

    احساس بی ارزشی وبی لیاقتی من برمیگرده به دوران قبل از ازدواجم. احساس بی لیاقتی باعث شد به ازدواجی تن بدم که اصلا شایسته من نبود  هزاران دروغی که خانواده همسرم گفته بودند برملا شده بود وبی نهایت سختی اول ازدواج شروع شده بود از اونجایی که طایفه ی ما طلاق رابه شدت بد میدونستند ادامه دادم 

    ولی بعداز چند سال چک ولغد روزگار از بی پولی وفقر مطلق شروع به کار کردن کردم 

    دختری که شرط ازدواجش این بود که کار نکنه ومثل ملکه ها زندگی کنه. حالا هرکاری انجام میداد 

    از لیف بافتن وشال گره زدن تا قفل وزنجیر کیف 

    خیاطی قلاب بافی وگلدوزی وخیاطی 

    ادامه دادم 

    هدایت ها شروع شد. کار وکسب خودم راپیداکردم وشروع به تغییر کردم 

    هیچی بلد نبودم. با یه چرخ قسطی کنار اطاقم کارم راشروع کردم وادامه دادم

    کم کم کار یاد گرفتم یکی چرخ شد دوتا وسه تا وچهارتا و…

    اتاق خانه شد گاراژ وبعد کارگاه 

    سال ها گذشت ولی همیشه نفرت وکینه وجنگ ودعوا باهمسرم ادامه داشت 

    بزرگترین ارزویم مرگ همسرم بود 

    وقتی با استاد عرشیانفر اشنا شدم  انگارجهان جدیدی را پیدا کرده بودم

    شروع به تغییر کردم ولی بلد نبودم سکوت کنم

    همسرم به شدت مخالفت میکرد وبی نهایت اذیتم میکرد اما ادامه دادم 

    امسال چهارمین سالی هست که با استاد همراه شدم 

    تضاد باعث شد هدایت بشوم به سمت استاد

    قبلا از قانون جذب عبارت تاکیدی فقط یاد گرفته بودم 

    اصلا بلد نبودم کنترل ذهن کنم ولی ادامه دادم 

    فایل ها راگوش میدادم ولی نمیفهمیدم. فقط گوش میدادم 

    ساعت ها روزها هنذفری داخل گوشم بود وفقط میشنیدم کم کم تغییر شروع شد 

    اولین فایلی که من رامتحول کرد هدف گذاشتی جلسه اول قدم یک بود 

    هدفم راگذاشتم تعمیر خانه ام بعداز 10 سال که خانه خریده بودم هیچی نداشتم 14 میلیون چک داشتم ویه گوشواره طلا 

    خداوند درست یک ماه بعدش هدایتم کرد خانه ام به بهترین نحو تعمیر شد. سقف کنف شد. رنگ وروغن. کاشی وسرامیک دستشویی ….

    بالای 150میلیون خرج خانه شد. حتی گوشواره ام هم نفروختم. خداوند همه ی کارها راانجام داد

    بیشتر برایم باور پذیر شد که راه درسته ادامه بده

    بازهم پاشنه اشیل من همه جا همراهم بود رابطه ای که یک روز خوب یه روز جهنم بود 

    اولین اقدام عملی من 

    شروع کردم توجه به نکات مثبت دیگران 

    دیدن سریال زندگی دربهشت وتحسین روابط استاد

    نوشتن ستاره قطبی 

    دیدن نشانه ها

    شکرگزاری بابت داشته هام 

    کم کم نشانه ها امد 

    ولی باز کنترل ذهن نمیکردم وروابط دوباره خراب میشد. انگار هیچی درست نمیشد 

    خریدن دوره حل مسایل وکشف قوانین 

    هدایت ها کم کم شروع شد تسلیم شدم 

    تعهد دادم وشروع کردم. این بار باعشق. با میشود

    با باور اینکه همه ی ما روح خداهستیم. هدایت شدم به فایل های  درپرتو ارامش 

    برای سه روز قضاوت نکن. همه ما روح خداهستیم 

    من مسعولیت خودم راپذیرفتم. من باید تغییر کنم 

    شروع کردم به تغییر زاویه دیدم. سکوت کردم. کنترل ذهن 

    با هرنشانه ای تایید کردم 

    سعی کردم توجه ام به نکات مثبت بیشتر بشود 

    به فضل ولطف خداوند امروز بعداز 28 سال زندگی مشترک عاشق همسرم هستم. هفته پیش بالای 10روز به همراه همسرم بهترین سفر عمرم که به قول همسرم ماه عسلمون بود رفتیم 

    الان عشق ومحبت تو زندگیم موج میزنه 

    فقط باید ادامه بدهم

    این پاشنه اشیل من هست ومن باید همیشه روی خودم کار کنم

    همیشه توجه ام به نکتت مثبت همسرم باشه وسپاسگزار خداوند باشم 

    ممنون استاد عزیز بخاطر طرح این سوالات 

    بیشتر میفهمم چه کاری باید انجام بدم وچه تغییراتی باید انجام بدهم 

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      مینا منصوری گفته:
      مدت عضویت: 1367 روز

      سلام دوست جونی

      چقدر کامنت ت هم مثل تایم های ازاد که حرف میزنیم پر از درس و حس خوب هست

      چقدر خوب که در کنار کامنت و سایت حضوری هم حرف میزنیم و چقدر حس و حالمون خوبه

      خدا را شکر برای رسیدن به آنچه لایقش هستی

      آره ما به خاطر کمبود احساس لیاقت به ازدواج آدمایی در اومدیم که لایق ما نبودند ولی با تمرین و دوره ها رو و خویی که لایق ماست رو برای ما تداعی میکنن و برای دیگران انگار شخصیتی دیگه هستن

      خدا را شکر که سفر خیلی بهت خوش گذشته و حسابی جبران این سالها تمرین و دوره،شده

      ایام به کام

      در پناه حق تعالی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    یاسمین گفته:
    مدت عضویت: 941 روز

    سلام

    قبل از تغییر کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    من حدود سه و نیم سال پیش با یک آقایی از طریق خانواده آشنا شدم که موقعیت اجتماعی خوبی داشت و وضعیت مالی اش خوب بود و در اروپا زندگی می‌کرد و ایشون خاستگارم شده بود. وقتی من فهمیدم خیلی احساس خوبی داشتم و با خودم میگفتم وای یک دکتر خاستگارم شده و باورم نمیشد و احساس اعتماد بنفس داشتم که همسر آینده ام موقعیت اجتماعی خیلی خوبی داره و اصلا وقتی به این فکر میکردم که همسرم دکتره احساس لیاقت زیادی میکردم و مغرور میشدم مادر ایشون گفته بود فقط یک مراسم عروسی برگذار میکنیم یک ست طلا، 6 تا النگو و یک حلقه میخریم

    شاید خنده دار باشه ولی یادمه حتی باورم نمیشد که کسی بخواد اینا رو برای من بخره و همینقدر احساس بی لیاقتی میکردم و عزت نفسم پایین بود و فکر میکردم که وای چه لطفی میکنن در حقم

    خلاصه ما یک مدت در ارتباط بودیم و من تو این مدت خیلی وابسته این ادم شدم، همه چیزم خلاصه شده بود تو این ادم درحالیکه ما حتی عقد هم نکرده بودیم و فقط تلفنی حرف میزدیم وقتی احساس کردم این رابطه داره کمرنگ تر میشه احساس خطر کردم احساس قربانی شدن کردم احساس بی لیاقتی کردم

    احساس اینکه اگه اینو از دست بدم بهتر از اینو چجوری گیر بیارم و…حاضر بودم همه شرایط رو برای موندش باهاش قبول کنم هرچی اون بگه، بگم چشم! بدون استفاده از فکر و عقل خودم

    خدای خودمو فراموش کرده بودم، خودم رو هم فراموش کرده بودم و چسبیده بودم به این ادم تا اینکه سیلی که باید از جهان میخوردم رو خوردم به شدت زیاد .. رابطه خراب شده بود، نه عزت نفسی برام مونده بود نه اعتماد به نفسی، نه احساس لیاقتی

    وقتی من از اون رابطه طرد شدم احساس بی لیاقتی زیادی میکردم در حدی که خودمو کتک میزدم و میگفتم من بدرد نمیخورم و دوست نداشتم تن به سر هیچکسی باشه حتی خودم!

    کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    دوره عزت نفس باعث شروع تغییرات در وجودم بود.

    بعد از کنسل شدن نامزدیم با اون حال روحی خرابی که داشتم از خداوند کمک خواستم تا دستمو بگیره و تصمیم گرفتم یک فکری به حال خودم بکنم اونجوری که نمیشد ادامه داد به خاطر همین اول ته دلم قبول کردم که این اتفاق باید میفتاد و الان من میخوام به فکر خودم باشم جوری که رزا جان تو‌فایل تعریف کردن که با تک تک سلول ها میخواستن تغییر کنن منم دقیقا همین احساس رو داشتم.

    وقتی تصمیم به خرید دوره عزت نفس گرفتم، توانایی خرید بود ولی هربار به یک بهانه مثل خراب شدن درگاه اینترنتی یا قبول نکردن سایت، یا نداشتن رمز دوم یا مشکل خرید و… موفق نمی‌شدم بخرمش تا اینکه یک شب گفتم یاسمین حتما آمادگی نداری بیا اول فایل رایگان ببین بعدش انشالله حل میشه و من همین کارو کردم و مدارم بالاتر رفت و اتفاقا بعد از اون تونستم وارد دوره عزت نفس بشم و روی خودم کار کنم.

    اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟

    اولین اقدامی که کردم یادمه رفتم تو یک کافی شاپ و برای خودم ابمیوه خریدم بدون اینکه به ساعت توجه کنم یا به این توجه کنم که کی نگرانمه و باید برگردم خونه و اتفاقا هیچکسی همون شب بهم زنگ نزد که بگه بیا خونه

    فقط یکبار خواهرم زنگ زد و دید خیلی خوشحالم و فکر می‌کرد با دوستانم بیرونم اما من تنها تو اتوبوس نشسته بودم..

    یادمه اون موقع من به راحتی به درخواست دیگران درصورتیکه اذیت میشدم ((نه)) میگفتم. (نه) گفتن رو یاد گرفته بودم و خیلیم حس خوبی داشتم نسبت بهش. قشنگ تر لباس میپوشیدم قشنگ تر حرف میزدم خدایاشکرت

    2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته، و…)، با مثال مشخص بگو:

    اون موقع تصمیم گرفتم زمان هایی رو با خودم تنها باشم و بیشتر با خودم خلوت کنم ، هدف هام‌رو بنویسم، برای خودم وقت بزارم، برم ماساژ، برم خرید، برم فشیال صورت، برم استخر، برم آفتاب بگیرم تنهایی، تصمیم گرفته بودم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم سعی میکردم نکات مثبت اطرافم رو ببینم ، نکات مثبت خودم رو ببینم، سعی میکردم شکرگزاری کنم بابت نعمت های که دارم و روز به روز احساسم نسبت به زندگی بهتر می‌شد.

    جوری‌که یکماه بعد از کار کردن روی دوره عزت نفس من تبدیل ب یک ادم دیگه شده بودم

    کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)

    یادمه وقتی من داشتم روی دوره عزت نفس کار میکردم خبر داماد شدن برادر ایشون رو شنیدم و خیلی ناراحت شدم جوری که گریه ام گرفته بود(نمیتونم دلیلش رو بنویسم) و همه فهمیدن من ناراحتم و نفر اول پدرم بود

    اما من سعی کردم خودمو آروم کنم و سپاسگزاری کنم

    چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

    دوره عزت نفس به من آرامش داد ، روابطم با خانواده ام خیلی خوب شده بود. صبح های زود با خواهر کوچکم میرفتم دوچرخه سواری ، روابط اجتماعی ام قوی تر از گذشته شد و من دوستای خارجی پیدا کرده بودم

    من همیشه لاغر بودم و خیلی دوست داشتم وزنم بره بالا که تو همین دوره چاق تر شده بودم چون استرس نداشتم، آروم بودم، خونسرد شده بودم و بعد اون هم مهاجرت کردیم و در شرایط خوبی بودیم خداروشکر

    از اون موقع حدود 4 سال میگذره و من نامزد کردم و درمورد شرایط الان بخوام بنویسم حتی تو رویاهام شاید نمیگنجید

    با کسی ‌که رفتم تو رابطه خیلی پسر خوبیه، خیلی بفکرمه و نمیزاره چیزی ب دلم بمونه دستی از دستای حدا شده تا منو‌ به خواسته هام‌ برسونه خیلی دوستم داره

    جشن نامزدیم در بهترین باغسرا برگزار شد، هدایای فوق العاده زیاد و لوکس گرفتم

    یادمه اون خانم به من گفت یک ست طلا و شش تا النگو میخریم ولی از خانواده همسرم حداقل 5 ست طلا و 8 النگو منهای هدایایی ک بقیه بهم دادن،گرفتم

    میدونی اینبار من تغییر کرده بودم، احساس لیاقتم رو بالا بردم و خودمو لایق بهترین نعمت ها دونستم و ازین بابت خیلی خوشحالم

    و این مثالی از خودم بود تا رد پایی باشه برای آینده ام

    متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    عطیه سادات موسوی گفته:
    مدت عضویت: 1832 روز

    سلام خدمت استاد و خانم شایسته عزیزم و تمامی

    همراهان

    درس هایی که این فایل برام داشت:

    اینکه وقتی که میخوای با تمام وجودت تغییر کنی تغییر اتفاق میفته>>

    خدایا من‌نمیدونم چطوری خودت اوکی کن برام:)

    اجازه بده خدا هدایتت کنه

    اگر که از آب می‌ترسی خودتو بنداز تو اقیانوس

    و در آخر تکامل :)

    از گوش هام ممنونم که به این فایل خیلی قشنگ گوش داد و از چشمام بابت اینکه برای این فایل اشک شوق ریخت ممنونم

    یادمه که 15 سالم بود و من همه چیز رو برای خودم بزرگ میکردم، فکر خودکشی میکردم ، حس میکردم هیچ کسو ندارم، باید بسازم و بسوزم و …. واقعا فشار بهم وارد می‌شد. خب بالاخره همگی دیدیم که زمان بلوغ چه‌طوری هست دوران جهالت …

    من هر روز گریه میکردم و یه روزی از ته اعماق قلبم دلم خواست از اون حالت بیام بیرون تاکید می‌کنم از اعماق قلبم :)

    که اون زمان به طور اتفاقی از همسایمون اسم شما رو شنیدم، مشتاق شدم که ببینم که در مورد چی صحبت میکنین، راسش من اون زمان از کانال تلگرام فایل های شما رو گوش میدادم و واقعا محلشون شده بود و من توی بیس روز یه آدمی شدم که خیلی زندگی برام قشنگ‌تر شد و بعدش هم که فهمیدم شما رضایت ندارین از اون کانال ها فایلتون رو گوش کنم از همون زمان من تمام اون کانال ها رو ترک کردم و وارد سایت شدم :)

    خب بعدش گاهی اوقات برای سرگرمی فایل های شما رو میدیدم اما به دلیل کنکورم کامل از این فضا دور شدم تا اینکه بعد کنکورم باز اومدم سمت سایت ؛)

    اولین فایلی که از شما در من جرقه ایجاد کرد فایلی بود که میگفتین همه چیز رو بسپار دست خدا، خدا بهترین چیزا رو برات رقم میزنه و من اون زمان با اون سن این حرفتون رو با تمام وجودم باور کردم و چقدر اتفاقات قشنگی برام افتاد :)

    چیزهایی که باعث شد من خیلی تغییر کنم:( داخل پرانتز بگم که من از فایل های رایگان شروع کردم )

    1_ با دیدن سفر به دور آمریکا یاد گرفتم که به زیبایی ها توجه کنم( توجه به همون زیبایی ها منو به جاهایی هدایت کرد که توی این 20 سالی که عمر کردم ندیده بودم و حتی نمیدونستم که این زیبایی ها وجود داره )

    2_اینکه خدا رو باور کردم کم کم با اون خدایی که اینقدر وهابی و مهربونه آشنا شدم، اولش این آشنایی کم بود و اما روز به روز به ویژگی های خدا بیشتر ایمان میارم و بهش اعتماد میکنم اعتراف میکنم که هنوز خیلی جای کار دارم )

    3_ شکرگزاری اینکه ذوق کنم برای چیزهای کوچیک و از خدا تشکر کنم ، الان خیلی قشنگ‌تر نعمت هام رو میبینم و وقتی که بهشون فکر میکنم گریم میگیره >>

    4_ این باور که من خالق زندگی خودم هستم هم خیلی جاها بهم کمک کرد :)

    توی مسیرم خیلی جاها بود که فاصله گرفتم و مدتی سراغ سایت نیومدم وقتی که به یه چالشی برمی‌خوردم، دوباره سراغ سایت میومدم، این اتفاق چند بار تکرار شد اما الان خدا روشکر که چند وقتی هست که فاصله نگرفتم و با عشق سعی میکنم که کار کنم :)

    توی این مدتی که کار کردم خداروشکر حتی یک باز هم مریض نشدم و من خیلی مقاومت دارم به قرص و شاید مثلا شش ماهی یکی دوتایی قرص بخورم در همین حد …

    برعکس بقیه که وقتی که عادت ماهانه میشن کارشون به بیمارستان کشیده میشه من یا اصلا دردی ندارم یا در حد چند ساعت یه درد کوچولویی دارم که با یه دمنوش یه چیزی خوب میشم و تموم میشه میره :)

    روابطم که خداروشکر راضی هستم و عالیه

    در زمینه‌ی مالی هم من از درآمد صفر رسیدم به میانگین ماهی 11 تومن تقریبا ( که آن شالله روز به روز بیشتر میشه)

    در زمینه‌ی کاری هم خداروشکر در زمینه ی مورد علاقم به طور تکاملی در حال پیشرفتم ( در شروع در زمینه سیاهقلم آموزش دیدم و با سفارش گرفتن یه درآمد کوچولویی رو به دست آوردم با هزینه‌ی همون سفارش‌ها اومدم و رفتم یه دوره‌ی طراحی خریدم و خودمو آپدیت کردم، بعد از اینکه طراحی رو یادگرفتم کلاس آموزشی گزاشتم که واقعا با اینکه برای اولین باز کلاس گزاشتم استقبال بی نظیر بود :) و الان هم در حال یادگیری رنگ روغن هستم و قشنگ به طور تکاملی دارم مسیرم طی میکنم تا به اون چیزی که میخوام برسم :)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    Sara Ardavan گفته:
    مدت عضویت: 2410 روز

    به نام خدای پرقدرت و ثروتمندم

    1.قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    توجه م به عوامل بیرونی بود

    2.جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    همجهت با جریان خدا، خودارزشمندی بی قید و شرط

    3.اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟

    انجام قدم ها در جریان تکامل با هدف لذت از مسیرم، در چهار بعد دارم قدم های تکاملی رو میرم،در چهار بُعدمون با عشق و لذت و تجربه ثروت و آرامش مون

    بهبودهای کوچک و مداوم

    4.فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته، و…)، با مثال مشخص.

    شروع صبح با فایل قدرت شکرگزاری از همجت با جریان خدا

    تایم عصر:1.باورهای پرقدرت ارزشمندمون2.سپاسگزاری مون در 8 بعد سارا اردوان عریزمون«جریان پرقدرت در لحظه بودن مون در عشق بینهایت، ثروت بینهایت، آرامش بینهایت،سلامتی، زیبایی و جوانی بینهایت مون »3.آگاهی 4.فایل های به روز سایت استادم عباس منش 5.عمل به پروژه ام

    5.چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)

    تمرکز بر در لحظه بودن مون«احساس خوب= اتفاق خوب»

    6.نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

    بینظیره درهر لحظه با تمرکز بر لحظه حال در جریان خودارزشمندی بی قید و‌شرط مون و همجهت با جریان خدواند دقیقا خدا هر لحظه تجربه عشق بیشتر، و ثروت بیشتر، سلامتی بیشتر، زیبایی بیشتر و جوانی بیشتر رو داره میاره برام …

    از زیباییِ شرایط م و رفتار بی نظیر افراد

    و ثابت کردن و باور بیشتر جریان خودارزشمندی وجودم که من بی قید و‌شرط ارزشمندم…

    بینهایت خدا رو سپاسگزام، خدایا ممنونم بابت هر لحظه عشق بیشتر و‌ثروت فراوان مون و ارزشمندی بی قید و‌شرط وجودمون…

    نکات طلایی صحبت ها:

    1.تکامل

    2.ایمان

    3.تمرکز بر نکات مثبت مون

    هر آنچه پیش میاد خِیر هست

    4.سپاسگزاری بابت هرآنچه در هر لحظه مون هست و جاری برامون تا بینهایت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    زهرا محمد خانی گفته:
    مدت عضویت: 1271 روز

    به نام خدای بخشنده مهربان

    شکرت برای این تمرین ساده خفن

    01.قبل تغییر

    من ادم احساساتی بسیار وابسته بودم از جمعه ها متنفر بودم از همسرم دور میشدم بسیار نگران میشدم ترس داشتم

    وروابطم چنان رضایت نبود

    2. جرقه اول هنوز یادمه یه حسی بهم گفت توی گوگل سرچ کن سپاسگزاری

    یادمه انقد بعد از مهاجرت احساس تنهایی میکردم ودیگه به الهامم عمل کردم وهمونجا بود که سپاسگزاری استاد خوندم

    سپاسگزاری که انگار قلبه من که دیگه داشت تاریک میشد احیا کرد

    وچنان امیدی بهش داد که هنوز روشنه وداره بیشتر بیشتر میشه اگاهی درکشو رضایت از زندگیم

    3.فایلای رایگان میدیدم واروم اروم کتاب هارو میخریدم

    4.من از رایگان ها شروع کردم همش میدیدم وکامنت مینوشتم وسعی میکردم عمل کنم وبعد کتاب هاشو خریدم بعد قدم اول

    والان سپاسگزاری وستاره قطبی ساده میکنم شبو روزم

    ووسعی میکنم تایم خوبی به سایت نشونه ام بگزرونم به باورسازی وسریال هاا

    5.چالش وراه حل

    گاهی با اینکه روی احساس لیاقتم کار میکنه به چیزای بیرونی وصل نباشه ولی بازم گاهی گره میخوره وزهنمو از کنترل خارج میکنه جالبه که تو لحظه حالمو بد نمتونه بکنه تا مدتی بعدش ولی بعدش دوباره پر قدرت حمله میکنه نجوا وتوانشو کمه برای کنترل

    راه حل

    خودم بیشتر غرق در درک قانون بکنم

    با پروژه در اغوش رشد

    با سپاسگزاری قدم های مثبت روزانه

    6.نتیجه

    راستش من دلم گنده تر میشه مستقل تر شدم رها تر شدم

    میتونم اسوده تر باشم توی تنهاییام تمرکزم بیشتر شده

    برای خودم مهارت هنری پیدا کردم خودمو مشغولش میکنم

    وسه نه چهار ساعته طلایی ساختم

    پیاده روی وباورسازی بهبود های خونه و طراحی

    وخلاصه یه مشغولیت خوبیه برام تا بتونم کاری برای رشد خودم میتونم بکنم

    در پناه ارامش بی انتهای رب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    سمیه علی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 2624 روز

    سلام استاد عزیزم

    کلام معروف شما که به خدا میگید من نمیدونم را الان خیلی بهتر متوجه شدم

    برای یه کاری خیلی شک داشتم که انجامش بدم یا نه نشانه امروز رو زدم یکی از قسمتها اومد که شما وسط روخونه بنزین تموم کردید و یه امریکایی بهتون کمک کرد

    و یکی از دوستان نوشته بود به در راه ماندگان و یتیمان و ..کمک کنید

    از اون روز میگم خدایا خودت گفتی من نمیدونم کی دراه مانده است کی عاجز هست از حل فلان مشکلش خودت اون ادم را به سمت من هدایت کن من نمیتونم دنیال اون ادم بگردم

    نه به حالت طلبکاری و نه به حالت عجز به یه حالت دوستانه ازش خواستم خودش انسانهای مناسب را بیاره از ته دل به این نتیجه رسیدم که ناتوانم و خودش همیشه لطف داره الان هم لطف کنه

    اون لحظه که رزا رفت سمت رستوران صد در صد نمیدونست که کارگر میخاند ولی رفت ای ول به این دختر خیلی کارش درسته

    استاد اینکه بخام بگم تغیر از کجا شروع شد شاید برام سخت باشه ولی با شنیدن هر فایل از شما یه کم تو اون زمینه تغیر میکردم مثلا از لحاظ ثروت با روانشناسی ثروت که انصافا مباحثی که شنیدم اولین بار بود چون همه میگفتند با قناعت میشه به ثروت رسید اصلا حال اون روزهای من قابل وصف نیست بخدا استاد میپریدم بالا بعد میومدم ریز میشدم تو رفتار و گفتار افراد و بعد نتیجه گیری میکردم که البته این کارم خیلی درست نبود و الان دیگه انجامش نمیدم

    پله پله تغیر کردم خودم هم نفهمیدم چی شد

    با هر دوره یه جنبه از زندگی

    دوره هم جهت با خدا که بینظیر بود و من را تبدیل کرد به ادم شکر گزار قلبی و الان یه ظرف شفاف بزرگ برداشتم فقط مینویسم میندازم توی ظرف امروز نوشتم خدایا شکرت دخترم توان مدرسه رفتن و یاد گیری داره

    وچند مورد دیگه از اتفاقات خوب

    استاد عزیزم ممنونم از شما و خانم شایسته بزرگوار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    سعیده خاجوئی گفته:
    مدت عضویت: 707 روز

    سلام بر استاد گل و گلاب.

    سلام بر استاد شایسته مهربونم.

    سلام بر رفقای توحیدی.

    اول بگم که این کامنت رو تو خیابون در حال حرکت دارم مینویسم!

    تازه امروزم توی حمام داشتم فایل دوره همجهت با جریان خدا گوش میدادم.

    به خاطر اینکه استاد هم موقع شروع به تغییر همینطوری بودن.

    از هر وقتشون استفاده میکردن برای گوش دادن و اموزش.

    افرین به تو سعیده جان.

    واقعا از زمان اشنایی با استاد تغییرات عمده ای در شخصیتم ایجاد شده.

    به اونروزها که فکر میکنم باورم نمیشه چطور اون رفتارها رو میکردم.

    اصلا از گفتنش خجالت میکشم.

    من همیشه گوشی همسرم رو چک میکردم.

    از پیامکها تا واتس اپ و حتی گالری.

    حتی به سطل زباله گوشیش هم رحم نمیکردم!!!

    اما الان شدم سعیده ای که حتی بدش میاد رمز گوشی کسی رو یاد بگیره.

    حتی همسرم.

    الان دیگه چندش اوره برام که بخوام وارد گالری همسرم بشم!

    اگر همسرم یه فیلم یا عکس تو گوشیش بهم نشون بده،اصلا در شان خودم نمیبینم که عکس قبل یا بعدیشو هم نگاه کنم.

    خدای من چقدر تغییر مثبت.

    الان اگر همسرم بخواد بره بیرون اصلا زبونم نمیچرخه بگم کجا؟!

    یا اگر بیرون باشه یا با بچه ها رفته باشن شهرستان فقط یه بار زنگ میزنم ببینم رسیدن یا نه.همین.

    و ذهنم اروم ارومه.

    و الان چقدرررر همسرم توی همه زمینه ها تغییر کرده.

    چند شب پیش با همسرم میگفتیم که زندگی ما از ته چاه رسیده سر چاه.

    تازه داریم نور رو میبینیم!

    خب ادامه کامنت رو از توی حرم سید علاالدین حسین مینویسم.

    اصلا خودم چقدر اروم شدم.

    دیگه بحث نمیکنم.

    اصلا ارامش خوبی توی خونمون حاکم شده.

    الان دیگه خانواده ام فهمیدن که نه غیبت میکنم و نه غیبت میشنوم!

    اونا هم سعی میکنن که درمورد دیگران با من صحبت نکنن.

    خب همه اینها از نگاه خداوند به من و برکت اموزشهای استاد عزیزمه.

    خدایا شکرت.

    خب چون یک سال و نیمه از اشناییم با استاد میگذره دقیق یادم نمیاد با کدوم فایل شروع کردم.

    ولی مطمئنم که فایل فقط روی خدا حساب کن که همون روزهای اول شنیدم خییییلی منو منقلب کرد.

    و خدا شاهده تو این یک سال و نیم حتی یک روز هم نشده من بدون سایت یا فایلها و کامنت ها بگذرونم.

    روزانه بیش از 10 بار وارد سایت میشم.

    محاله وقت پیدا کنم ولی وارد سایت نشم.

    اولین اقدام کوچک و عملیم این بود که موقع رفت و برگشت سر کار که روی هم یک ساعت و نیم میشد توی ماشین یا مترو یا خط واحد صدای استاد رو گوش میدادم.

    فرایند تکاملم این بود که اینستاگرام و فیلتر شکن و تلگرام حذف شدند.

    خود به خود بیشتر سکوت کردم.

    تمرین ستاره قطبی انجام دادم که معجزه میکنه.

    اصلا به طرز باور نکردنی همسرم که هر رووووز بارها و بارها از اوضاع نا جالب مملکت صحبت میکرد(البته از دید خودش)الان چند ماهه میبینم اصلا دیگه چیزی نمیگه!

    و این نمیتواند اتفاقی باشد.

    خدایا ازت ممنونم.

    خب استاد همیشه میگن تا وقتی روی خودت کار میکنی نتیجه میگیری.

    میگن این مطالب فراره و باید مداوم روی خودمون کار کنیم.

    میگن نمیتونیم یه کامیون غذا بخوریم برای چند سال.

    این مدت شده بود که من از مسیر خارج شدم و مواظب کانون توجه و احساسم نباشم اما خدا رو شکر خیلی سریع به مسیر برگشتم.

    در کل بهترین و خوش ترین لحظات عمرم همین یک سال و نیمی هست که من با استاد عزیز و این سایت و این خانواده توحیدی اشنا شدم.

    خدایا شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  10. -
    ســــــمـــــیـــه گفته:
    مدت عضویت: 1758 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربانم .

    قبل از تغییر کجا بودی و چه احساسی داشتی!؟

    قبل از آشنایی با شما و قدم گذاشتن در ابن مسیر

    من شخصی منزوی و افسرده بودم . شخصی که مدام نقش قربانی رو توی زندگی بازی میکرد و از همه طلبکار بود و همه رو مقصر حال بدش میدونست، جز ،خودش !

    به شدت عصبی و پرخاشگر . از نظر روابط داغان داغان ،

    آدمهای رو توی زندگیم به شدت بت میکردم .

    باخدا غریبه بودم و همیشه ازش طلبکار بودم و خداوند رو مقصر سرنوشتم میدونستم که برام بد خواسته .و هزاران باور اشتباه در مورد خداوند .

    تمام تمرکزم بر نازیبایی ها بود و تمام نکات منفی اطرافیانم رو جستجو میکردم . و از همه ایراد می‌گرفتم .

    وای استاد چه سوالی پرسیدید . من کجا بودم و الان کجام !!!

    خدایا شکررررررررررت

    استاد من روزی هزار بار ،قصد خودکشی داشتم و هر بار منصرف میشدم و میترسیدم که نمیرم و بمونم و…

    و نمی‌دونم اولین بار کدوم فایل شما رو شنیدم ولی چنان تحولی در من ایجاد کرد ،که مثل یک انسان تشنه روزها و ساعتها نشستم پای فایلهای هدیه ،

    حتی تصورش رو هم نمی‌کردم روزی بتونم دوره ها رو تهیه کنم .

    اولین دوره ،قانون سلامتی که شخصیتم رو از نو ساخت و من تبدیل به یک آدم دیگه شدم .

    بعدش قانون آفرینش که فوق العاده بود .

    و بعد شیوه حل مسائل

    احساس لیاقت که من و کوبوند و از نوساخت

    کامنتم ادامه داره….‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای: