این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خداوند بزرگ و رحمان و رحیم خدایا ازت ممنونم ک منو وارد این سایت کردی اسایت زندگی منو تغییر داده من عاشقتم استاد
خب از اونجایی بگم ک من توی تابستون حدودا 1 ماه کار کردن روی خودم رو ول کردم و من اومدم دانشگاه و هر روز مثلللل زهر مار بود برام ارزوم این بود ک یکم حالم خوب بشه امروز با حال خیلی بد از خواب پاشدم و وارد سایت شدم و این فایل و فایل روی خدا حساب باز کن رو دیدم خداشاهدهههههه تو ی روز اوضاعم تغیرر کرد من اتاقم عوض کردم با هم اتاقی های فوق العاده و احساس فوق العاده خدایاااااااااااااا من بقول دوستمون وقتیی واقعااا میخوای تغیرر کنی شرایطط تغییر میکنخهه همه چیز دس ب دست هم میده تا تو ب خواستت برسی من از خدا هدایت میخام میخوام منو در اغوشش بگیره میخوام براش بندگی کنم من واقعاااا حالم چندین روزه بد بود هم اتاقیام بم توجه نمکردن و اون چیزی ک من میخواستم نبودم الانن تو ی روز هم اتاقیام عوض شدن و فوق العادنننننننننننننن و استاد شما درس میگفین ما افکارمون نیستیم ما حاکم بر افکارمونیم این فایل ب من فهموند ک میشه با خدا حرف زدم و گفتم اگ برا رزا انجام دادی برا منم میشه و بعد با یکی از دوستام رفتم بیرون و خیلی اتفاقی بش گفتم میخوام بیام اتاق شما و گفت میریم با سرپرست حرف میزنیم بعد سرپرست گفت ن چند دیقه بعد صدام زد گفت نگار بیا رفتم گفت تو ی اتاق ی جا هست بزارمت گفتم بزارین وقتی رفتم حس کردم یکم بچن و گفتم دوباره میخوام عوض کن سرپرست قبول کرد اما دختری ک بام جاشو عوض کرده بود گفت ب هیچ وجه عوض نمیکنه من درون خودم میگفتم خیره هرچیزی ک خیر باشه برام پیش رفتم حموم حسمو بد نکردم و دوباره اومدم اتاق انقدرررررررررررررررر. این اتاق رو الان دوس دارم ک نمیدونم چطور از خدا تشکررر کنمممم استاددددد هزار بار خدارو شکر میکنم ب خاطر حضورر شماااا در زندگیم من بخدا ایمان دارمممم خدارو شکرررر
سلام به استاد عزیزم ، خانم شایسته و همه بچه های سایت
خدا رو شکر میکنم که اینجا هستم و توی این پروژه حضور دارم
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
مسیر اصلی تغییر من از حدود 7 ماه پیش شروع شد ، اواسط فروردین ماه بود
با یه احساس بد و چالش های زیاد تو روابط تصمیم به تغییر گرفتم ، یه شب با خدا عهد بستم و بهش گفتم خدایا دیگه میخوام تغییر کنم.
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
همون شبی که تصمیم به تغییر گرفتم ، زدم رو دکمه ی نشانه ی روزانه و فایل فقط رو خدا حساب باز کن واسم اومد و کم کم امید توی قلبم زنده شد و یه تعهد واسه خودم نوشتم
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
از اون روز به بعد سعی کردم هر روز یه فایل از استاد رو گوش بدم و نکته برداری کنم تا یکی دو ماه این روند رو انجام دادم ، بعدش هدایت شدم به سپاسگزاری و هر روز سپاسگزاری مینوشتم
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
گامی که هر روز به صورت مستمر انجام میدادم شکرگزاری روزانه بود
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
مرداد ماه بود که یه چالش از لحاظ روابط واسم به وجود اومد که احساس کردم دارم از مسیر خارج میشم ولی با کنترل کردن ذهنم و به یاد آوردن آگاهی هایی که از استاد یاد گرفتم و ادامه ی سپاسگزاری ها ، از پس اون چالش براومدم و دوباره برگشتم به مسیر
یادمه یه روز من کارگر بودم از سرکار برمیگشتم تازه با سایت اشنا شده بودم یه جایی تو مسیره نگه داشتم رفتم سایت فایلهایی اومد فکر کنم که ارزوها دست یافتنی هستن استاد از امکاناتی که داشت اروی و بقیه رو نشون میداد یادمه یه ساعت اشک میریختم جرقه ای که تو وجودم زد این بود که واقعا منم میتونم به خواسته هام برسم این حس امید تو قلبم زده شد یادمه چنان اشکی ریختم با اون فایل که چشام قرمز شده بود این درحالی هست که من به سختی گریه میکنم تو عمرم فکر کنم چندمین بارم بود اشک میریختم اونم از امیدی که تو قلبم زنده شده بود
قبل این جرقه توچه موقعیتی بودم؟ کارگر بودم سیگار میکشیدم مشروب میخوردم ازادی زمانی و مالی نداشتم نا امید بودم فکرم این بود که ارزوهامو باید با خودم به قبر ببرم
من با اون فایل زنده شدم کسب و کار خودمو دارم خداروشکر ازادی مالی و زمانی دارم همیشه در اختیار خودم هستم
از اون موقع خدارو شکر با سایت و استاد هستم ولی به جد میتونم بگم 1 درصد هم عمل نکردم به گفته های استاد که این نتایجوگرفتم اگه 10 درصد عمل کنم واقعا بهشتی میسازم برا خودم و این دوره تغییر را به اغوش بکش برای من جرقه ای خواهد بود ایشالا به مرحله عمل بیشتری برسم
استاد خدا نگهدارت باشد که نو امید را در دل من زنده کردی
این فایل خیلی دلنشین بود، گوش دادن بهش حس عالی داشت و هر بار که گوش دادم، اشک ریختم.
چقدر توحید زیباست.
چقدر همهچیز قشنگ میشه وقتی توکل میکنیم.
چقدر ایمان و عمل با هم و جدانشدنی هستند.
چقدر انسان نیازمنده به خدا و خدا چقدر رحمان و رحیم است.
چقدر عوامل بیرونی در زندگی ما بیتأثیرند.
چقدر احساس خوب = اتفاقات خوبه.
چقدر قانون خداوند درسته.
چقدر «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ» درسته و خداوندی که هدایت ما را وظیفهی خودش دانسته.
چقدر خداوند قشنگ به وعدهی خودش عمل میکنه.
چقدر تسلیم بودن قشنگه.
چقدر حسِ انرژی خدا حال آدمو خوب میکنه.
چقدر آرامش و اعتمادی که نتیجهی تسلیمه، قشنگه.
چقدر تضادها قشنگ هستن.
چقدر این خدا حال آدمو خوب میکنه…
خدایا شکرت برای این آگاهیها، برای تضادهات، برای وجودت، برای استاد عزیز، برای این همه مطلب عالی که یاد میگیریم و حالمون خوب میشه…
خلاصه که این فایل و این صحبتها، اینکه برسی به جایی که بگی: «من نمیدونم، من هیچی نمیدونم، من تسلیمم»، قشنگه و به خودم میگم: چقدر میتونیم ما آگاهانهتر عمل کنیم و قبل از اینکه چالش جدی برامون پیش بیاد، خودمون حرکت کنیم.
تمرین:
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَىٰ
(سوره الضحى، آیه ۷)
«و تو را گمکرده (و در جستوجوی راه حق) یافت و هدایت کرد.»
من اینجا بودم، سرگشته، خسته، سوار بر تکه چوبی در اقیانوس.
این آیه خیلی برام آرامشبخشه. قبل از تغییر، من درمانده بودم، خودمو محکوم به سرنوشت میدیدم، فکر میکردم این زندگی حکمتیه که برای من داده شده و من لیاقت حال خوب و زندگی بهتر رو ندارم.
لیاقت چیه واقعاً!
فکر میکردم من تنها و محکومم به این زندگی…
من مشرک واقعی بودم.
خدا رو به معنای واقعی کلمه قبول نداشتم.
اصلاً کسی رو قبول نداشتم.
فکر اینکه زندگی خودمو میتونم تغییر بدم، اون زمان برام شبیه جملهای بود که هرگز نمیتونستم بشنوم. گوش میدادم ولی نمیشنیدم.
من اون کسی بودم که خودشو خطاکار میدونست،
که خودشو لایق حال بد میدونست،
که ثروت رو فقط برای عدهی خاصی میدونست،
که خودشو قربانی شرایط میدونست،
که با ترس و شرک زندگی میکرد.
حالِ بد همیشه با من بود، اغلب اوقات.
فکر اینکه آرامش درونی داشته باشم برام شبیه رویا بود.
یه روزی من یه فایل از استاد گوش دادم.
و باز هم اون فایل رو گوش دادم.
دیدم من یه حسی دارم که تا حالا نداشتم.
انگار یکی بهم گفت: «این راه رو بگیر و برو.»
رفتم تو گوگل سرچ کردم، سایت رو دیدم و وارد شدم.
چند تا فایل رایگان گوش دادم.
استاد حرف میزدند و من عین مردهای که زنده شده و شروع کرده به نفس کشیدن، قلبم تند میزد.
حرفها جوری بود که دل و قلب من قبولش میکرد.
و ادامه دادم و نتایجِ آرامش کمکم کرد باز هم ادامه بدم، و لطف خدا و عشقش منو طلبید و تشنهتر و تشنهتر به این مباحث و آگاهیها کرد…
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباسمنش باعث شروع تغییرات بود؟
اولین چالش من مصادف شد با تصمیمگیری برای خرید دورهی «قدم» و خرید قدم اول. یک ماه بود که دوره منتشر شده بود و من خریدمش. با عشق شب تا نزدیک صبح بیدار میموندم و گوش میدادم.
حالم خیلی بهتر شده بود.
و با ادامه دادن، چند ماه بعد نتیجه هم اومد.
منی که چالش تغییر کار بعد از نزدیک ۱۰ سال در یک لوکیشن و یک مجموعه رو داشتم، شرایط جوری شده بود که دیگه هر روز جهان عرصه رو برام تنگتر میکرد. آخرین رشتهی اون طناب پوسیده و قدیمی رو بریدم و چقدر قشنگ خدا منو گرفت تو آغوشش و شرایط کار و زندگی منو برام خوب چید.
مورد بعدی سالها بعد اومد. من باز هم با چالشی برخورد کردم که به نظر غیرقابلحل میاومد؛ ترکیبی از از دست رفتن کار و زندگی.
ذهنم رو نمیتونستم کنترل کنم.
ترسها جوری منو دوره کرده بودن که نمیتونستم ذهنم رو جمعوجور کنم.
هدایت شدم به گوش کردن قدم ۵ و قدم ۸، و به جرات میگم بالای ۲۰۰ بار اون فایل رو گوش دادم.
معجزه کرد. من آرام شدم، رها کردم و باز شرایط رو برام بهتر و بهتر کرد. و یک سال بعد از اون اتفاق، با خرید دورهی روانشناسی ثروت ۱، بهترین سال مالی من رقم خورد.
به قبل که برگشتم دیدم بعد از مدتی که نتایج میاد و کمتر روی خودم کار میکنم، نتایج هم برام کمرنگتر میشه… بارها به خودم گفتم: نتایج تو، رضا، به خاطر این نوع شیوهی نگرشه. پس ادامه بده، هر چی پیش بیاد باید ادامه بدی و حرکت کنی…
الان برای رد پای خودم مینویسم که برای خودم مرور بشه و یادم بیاد. دوباره در حال حاضر در یک چالش هستم. ایندفعه هم دارم از همون فرمول استفاده میکنم، منتها شرایط واقعاً از قبل بهتره.
ولی ذهن رو که رها کنی، دیگه مسیر خودشو میره. و چندین ماهه در حال بمباران ذهنم با آگاهیهای ناب استاد هستم که معجزهی زندگی مناند و همیشه تو دفتر سپاسگزاری از ایشون تشکر میکنم و قدردانشون هستم.
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
اولین کاری که انجام دادم رسیدن به آرامش بود.
فایلهای توحیدی گوش دادم و میدم.
روی احساس لیاقت خودم کار میکنم.
و سپاسگزاری هر روز انجام میدم.
اهرم رنج و لذت ثروت رو هر روز انجام میدم.
و خوندن جملات منطقی که یک روز وقت گذاشتم و نوشتم و برای خودم با دلیل منطقی هم کردم و هر روز صبح اونها رو میخونم.
در مورد اقدام عملی، من از اونجایی که همیشه دوست داشتم کسبوکار شخصی برای خودم داشته باشم و نشونههایی اومد که اونو شروع کنم، کارم این هست که بهعنوان نمایندهی فروش یک برند، کار فروشش رو در حوزهی سالاد و ساندویچ آماده انجام بدم.
کاری که تا الان انجامش نداده بودم و تخصص اصلی من در رشتهی بازرگانی و خرید و البته اجرای پروژه بود. ولی نه نگفتم، چون جنس کار یه جورایی به صنعت خردهفروشی مربوط میشه و چون به اون علاقه هم دارم، دیدم چالش جدیدی برام هست و شروعش کردم.
اقداماتی که انجام دادم: طراحی لوگو و بستهبندی، بگ و سایت و پوز و حساب مالیاتی برای اون کار درست کردم.
منتظر هستم که خدا قدم بعدی رو بهم بگه، به لطف خدا…
در این بین چون من تخصص خوبی در کار راهاندازی فروشگاه و هایپرمارکتهای بزرگ هم دارم، به موازات کار کردن روی دورهی احساس لیاقت، تونستم اولین کار و پروژهی شخصی خودمو هم بگیرم. عدد کار خیلی بالا نیست، ولی برای من واقعاً ارزشمنده و تونستم با مهارت و تخصص خودم این پروژه رو بگیرم.
کسی که یک عمر کار کارمندی انجام داده، این کار براش واقعاً ستودنی بود. ایمانم رو قویتر کرد و فهمیدم کلید در ادامه دادن این مسیره و عجله هم نباید بکنم، تکامل خودمو باید طی کنم.
خداروشکر برای این فرصت و این نعمتها…
فرایند تکامل: ۲ تا ۵ گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته و…)، با مثال مشخص.
گام اول: شکرگزاری روزانه با دورهی کتاب معجزهی سپاسگزاری از راندا برن. هر روز اونو مینویسم و انجام میدم.
اومدم و نعمتهامو دیدم و دیدم همینجوری انقدر نعمت دارم که نمیتونم شکر کاملی داشته باشم.
گام دوم: در واقع این اولین گام عملی من هست. خودمو غرق میکنم در فایلهای استاد. دورهی احساس لیاقت رو شروع کردم و دوباره نیاز دیدم باورهای روانشناسی ثروت رو مرور کنم. این دوتا رو با هم ترکیب کردم و در حال گوش دادن، نوشتن و کار کردن روی اینها هستم.
گام سوم: حدود ۵ سالی میشه که به لطف آموزههای استاد اینستاگرام خودمو پاک کردم. و دیدم اخیراً یکی از عواملی که باعث میشه ورودی ناخواسته و حال بد به من بده، اپلیکیشن لینکدین هست. الان هفتههاست که وارد اون اپ نمیشم و واقعاً حالم بهتره و احساس متداومتری از حال خوب رو تجربه میکنم.
گام چهارم: گوش دادن به جلسات قرآنی قدمها و بهخصوص جلسهی ۷ در قدم ۲. اون زمانی که اولین بار اون فایل رو گوش میدادم، از شدت هیجان نمیتونستم بشینم و ذوق کرده بودم و الان با عشق و حسِ کسی که نیاز به رفع تشنگی داره، از اون استفاده میکنم.
گام پنجم: فایل صوتی از جملات تأکیدی با صدای خودم درست کردم و روی اون آهنگ گذاشتم و هر روز سعی میکنم اونو گوش کنم. این جملات تأکیدی از دورهی قدمها و روانشناسی ثروت، بخش «رسیدن» با کمک استاد هست.
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
در گذشته که گفتم، در کارم با چالش جدی روبهرو شدم.
الان هم همینطور در وسط چالش هستم در کارم و بعد از ۱۶ سال تصمیم گرفتم با وجود اینکه شرایط مناسبی داشتم، بیام بیرون و برم دنبال کسبوکار شخصی خودم.
اوایل فکر و نجواها بینهایت زیاد بود…
چند هفتهای میشه احساس آرامش عالی دارم. فکرها و نجواها میان ولی کمتر. با صحبت کردن با خودم و مثال زدن زمانهایی که در این چالشها بودم و خداوند دستانش رو نشونم داده و آوردن نمونه برای ذهنم، ذهنم راحت سکوت میکنه.
در بعد روابط، روابط من با دوستان و خانواده عالی شده و بسیار شرایط آرامی میگذرونم.
در بعد سلامتی، منی که مشکل دیسک گردن داشتم و دکتر علناً به من گفت دیگه نمیتونی ورزش کنی، الان ماههاست با شدت ورزش میکنم و واقعاً اندازهی سر سوزنی احساسی از درد ندارم و بیشتر لذت میبرم، اون هم با حال خوب و عشق.
خیلی تمایل ندارم از اون شرایط گذشتهام برای دیسک بگم، ولی واقعاً شرایط ناجالبی بود.
الان به لطف خدا وزن خودمو ایدهآل کردم، به شدت پرانرژی شدم و البته اندامم هم خیلی بهتر شده و کاملاً فیت شدم.
در بعد کار و مالی، در حال کار روی اون هستم. نتیجه به لطف خدا اومده که عرض کردم در بالا، ولی خوب اونی که من میخوام قراره که پیش بیاد و به لطف خدا اتفاق میافته.
تشکر از همهی دوستان که اینجا ازشون یاد میگیرم.
استاد جان، سپاس و تشکر از شما برای وقت و انرژی که برای این فایلها میذارین و راه درست رو به ما نشون میدین.
یکی از تغییرات که برای خودم ارزشمنده براتون یه مثال میزنم
قبل از آموزه های سایت اگر رفتار همسرم در مهمانی اذیتم میکرد وقتی میومدم خونه بهش میگفتم کم کم به مشاجره تبدیل میشد و به عصبانی شدن من و گریه و زاری و خود زنی خودم حتی که چرا مدام این رفتار ها را تکرار میکند البته همسر من خیلی رک هست میگه من هر چه هستم نشون میدهم
دیشب مهمونی بودیم و وقتی وارد خونه ی میزبان شدیم از قبل یه فیلم سینمایی گذاشته بودند و تماشا میکردند وقتی ما رسیدیم همه چی داشت خوب پیش میرفت ولی میزبان به فیلم دیدن ادامه دادند و منم با اینکه به فیلم توجهی نمیکردم ولی سعی کردم حال خودم را بد نکنم و همراهشون بشم ولی همسرم کاملا در چهره اش مشخص شد که ناراحت شد و رفت تو گوشی و فیلم دیدن میزبان نیم ساعت طول کشید ولی من که سعی میکردم ناراحت نشم ولی داشتم یه کم از رفتار همسرم ناراحت میشدم و به خودم میگفتم میزبان اشتباه کرد ولی چرا همسرم داره اوضاع را بدتر میکنه و خلاصه هر چه میزبان به همسرم بعد فیلم میگفت چی شده چرا یهو تغییر حالت دادید در صورتی که خودشون متوجه شدند برا چی ناراحته خلاصه کم کم جو عوض شد و یه کم صحبت کردیم و چند ساعتی بودیم و من خودم را خیلی کنترل کردم و کمتر ناراحت شدم ولی ناراحت بودم ولی وقتی اومد خونه یه کم همسرم صحبت کرد منم در حرفام گفتم تو طرفت رو میشناسی این خانواده یکسری رفتارهای اشتباه دارند پس از اول نرو نه اینکه بخواهی بری و من و حرص بدی و ایشون هم جوابهایی دادند ولی من دیگه سکوت کردم و ادامه ندادم و سعی کردم دیگه بحث نکنم و نتیجه را به خودش واگذار کنم و آرامش خودم را حفظ کردم و خدا رو شکر آن رفتارهای قبل از ورود به سایت از بین رفته یا به صورت جمله ی کوتاه به ایشون میگم و یا سعی میکنم اصلا چیزی نگم چون حال خوب خودم مهم تر از هر چی هست
این فایل یکی از بهترین و تاثیر گذار ترین فایل ها تو دسته بندی گفتگو استاد با دوستان که من چند بار گوش دادم و هر بار تحسینش کردم و مو به تنم سیخ شد از این حد جسارت و توحیدی عمل کردن رزای عزیزم.
این فایل خیلی درس داشت برایم.
خیلی جسارت بیشتری داد برایم تا گام هایم را استوار تر بردارم، توحیدی تر عمل کنم،
پیرو آین ابراهیم باشم که او موحد بود و مشرک نبود.
به نظر من هر انسانی که نتایج متفاوت تو زندگیش ایجاد کرده قطعا که باور های متفاوتی داشته و جنس توحیدی عمل کردنش فرق داشته با مردم عام جامعه که اتفاق خاصی رقم نزدند تو زندگی شون.
افرادی مثل رزای عزیز،آقای عطار روشن عزیز،استاد عزیزم و حتی خودم، وبقیه دوستانی که متفاوت عمل کردن و فکر کردن متفاوت نتیجه گرفتن.
خدایاشکرت که جز هدایت شدگانم،
من تقریبا دوسال قبل توی سخت ترین مرحله ای زندگیم در تمام جنبه ها و تو بد ترین شرایط روحی، به لطف خدای مهربان هدایت شدم به این سایت،
قبلش من مدت حدودا یکسال نتورک مارکتینگ کار می کردم،
کارم جوری بود که هم خوبی های خودشو داشت هم بدیهای خود شو،
جلسات انگیزی و ارتباط با آدم های جدید و یه جو مثبتی داشت که این از خوبی های کار بود،
بدی که داشت این بود باید صبح و شب تو بهم می وختی و کار می کردی و کلی باید صحبت می کردی با آدم ها و قانع شون می کردی تا وارد تیم بشن و همکاری کنند.
من از آنجایی که یه آدم خیلی درون گرا بودم و اصلا کارای گروهی رو دوست نداشتم، بعد یه مدت خیلی خسته شدم و این کار برایم زجرآور شد.
بجز چند ماه اول کاری ام که با شوق و ذوق کار کردم، بقیه تایم رو به اجبار کار کردم و برایم سخت می گذشت،
توی دوراهی گیر کرده بودم،
از یه طرف کلاس های انگیزی و اون جو نمیزاشت این کار رو رها کنم و از طرفی هم خستگی جسمی و روحی داشت نابودم می کرد.
دقیقا 14 شهریور ماه 1402 یه روز من جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم دیگه کار نکنم،
خیلی سختم بود خیلی، میتونم بگم سخت ترین تصمیمی بود که توی این چند سال آخر تو زندگیم انجامش دادم،
اون روز ها که آینده ام و زندگیم رو هوا بود و هیچ ایده ای نداشتم و هیچ برنامه ای نداشتم، و از هر لحاظ تحت فشار بودم،
بعد گذشت چند روز یه شب با تمام وجودم تسلیم خدای مهربان شدم و گفتم من نمیدانم راه نشانم بده، اینو با تمام سلول های بدنم گفتم، با تمام قدرت و توانم از خداوند خواستم مسیر درست رو برایم نشان بدهد،
اون لحظه گوشی دستم بود و دقیقا نمیدانم چی سرچ می کردم تو گوگل، که با سایت استاد آشنا شدم و هنوزم باورم نمیشه که چجوری عضو شد و چرا عضو شد و چه اتفاقی افتاد نمیدانم واقعا.
از اون روز به بعد روزهای خوب زندگیم شروع شد،
احساس کردم زنجیر ها از بدنم باز شده و من حس رهایی داشتم، انگار گنج پیدا کرده بودم، بی دلیل خوشحال بودم هنوز هیچ فایلی گوش نداده بودم و هیچ اتفاقی نیوفتاده بود، و حس آرامش عمیق و عجبیی داشتم،
خدایا قلبا ازت سپاسگزارم بابت عضویتم توی این سایت.
آرام آرام شروع کردم به زندگی کردن، جون گرفتم، و سرحال شدم،
در اون لحظه من فقط عنوان فایل ها رو داشتم می خواندم و می چرخیدم تو دسته بندی فایل ها،
با دیدن هر قسمتی از سایت قلبم باز تر می شد،
خدایا شکر بخاطر اون لحظه،
از فایل های هدیه شروع کردم،
مدت 6 ماه این فایل ها رو باعشق گوش دادم، قسمت گفتگو استاد با دوستان رو که تقریبا 66 فایل هست چند بار گوش دادم، و نمیدانید که چه حسی داشتم،
اون موقع جسارت این رو پیدا کردم که برم دنبال علاقه ام، طراحی لباس
ولی خیلی باید از عقب تر شروع می کردم،
خیاطی بلد بودم ولی تو کشور خودم،
خواستم با سبک و روش اینجا تو کار مورد علاقه ام بیشتر بدونم،
رفتم از صفر شروع کردم، یجا شاغل شدم، سختم بود ولی انجامش دادم،
هر روز و هر روز نشانه های درست بودن مسیرم رو می دیدم.
جایکه سر کار مشغول شدم افرادی بسیار خوبی بودند، حسم خوب بود اونجا،
خیلی کنجکاو بودم، حواسم به همه چی بود، گوشم رو تیز کرده بودم واسه شنیدن حرفای که بهم کمک میکنه به آینده ام کمک میکنه،
هر کدوم از همکارام که در مورد کار صحبتی می کردن یا بین خود شون از تجربه ها و عمل کرد شون صحبت می کردن، من گوشی کنارم بود و اون نکاتی که میدونستم کمکم میکند در آینده کاری ام، سریع تو یاد داشت گوشیم می نویشتم،
درطول روز هم کار می کردم و هم با هندزفری های تو گوشم، صدای قشنگ استاد عزیزم رو گوش میدادم، و بهترین لحظات رو داشتم.
خلاصه اینکه از هر لحظه ام استفاده می کردم.
ارام، آرام از لحاظ روحی خیلی بهتر شدم خیلی آرامشم بیشتر شد، تا اینکه بعد 6 ماه، فروردین 1403 دوره ای فوقالعاده 12 قدم رو تهیه کردم،
خدای من چه دوره ای…
ورق زندگیم برگشت،
همیه چی تغیر کرد به مرور زمان،
من مدت یکونیم سال رو 6 قدم از 12 قدم کار کردم. این دوره بی نظیره،
انجام تمرین ستاره ای قطبی جز بهترین، جذاب ترین و اولیت اولم هست صبح به محض بیدار شدن و شب قبل خواب.
این تمرین برایم معجزه ها کرده،
میتونم بگم از موقع که این تمرین رو کار میکنم بدون استثنا تمام اتفاقات عالی زندگیم رو مدیون تمرین ستاره قطبی هستم.
خدارا شکر خیلی استمرار دارم تو انجامش،
به طول یکونیم سال بجز دوسه شب، هر صبح و هر شب انجام میدم.
خدایا شکر!
خدایا شکر!
اگر سلامتی جسمی و روحی ام،
روابط عاطفی ام،
درآمدم،
عزت نفسم،
روابطم با آدم ها،
رابطه ام با خالقم،
آرامش درونی ام،
هیچ شباهتی با گذشته ام نداره به دوسال قبلم یک سال قبلم یک ماه قبلم و یک هفته قبلم نداره، دلیلش استفاده مستمر از آموزشات این سایت مخصوصا تمرین ستاره ای هست.
استاد نهایت عزیزم نمیدونم چرا هیچوقت رابطهی خوبی با تغییر نداشتم و اصلا دنبالش نبودم و خوشم نمیومد.. این پروژه حس و حال خیلی خوبی و پر از اگاهی داره بهم میده و دقیقا همزمان شده با زمانی ک من میخام کسب وکار خودمو راه بندازم و اولین تغییر اگاهانهی خودمو داشته باشم.استاد عزیزم من تازه دارم ارزش تغییر رو متوجه میشم و ی اهرم رنج و لذت هم تقریبا ی ماه پیش درست کردم و دارم هر روز ادامش میدم ک بره تو پوست و استخونم.. واقعا دارم از ذره ذره تغییری ک در خودم ایجاد میکنم لذت میبرم خداروشکر.
قبل تغییر توی شرایطی ک نمیخاستم بودم و غرق احساس حسادت و کمبود، همه چیز مشکل داشت الا من! ولی الان همه چیز اوکی و خوبه و فقط منم ک مسئله دارم و باید این مسائل رو با باورهای درست و تغییرات مثبت حل کنم. خدایاشکرت
2. استاد جان من الان ارزش تغییر رو میفهمم و بعد این همه سال الان دارم حرفای شما رو درک میکنم و هدایت میشم. این پروژه فک میکنم درکم رو خیلی عمیق تر کرده.
3. اولین اقدام من پذیرش تغییر هستش با این دید ک خیلی خوبه تغییر کنم ب سمت خوبی ها و زیبایی ها و هرچی ک توی راه راست نعمت داده شده هست. استاد میخام زندگی عمیقی داشته باشم میخام توی اوج خلق کنندگی و احساس خوب سپاسگزاری و هماهنگی با خدای درونم باشم. واقعا میخام بهترین استفاده رو از این زندگی ک هدیه داده شده بهم داشته باشم ان شاءالله
4. پذیرش تغییر، اهرم ساختن، سپاسگزاری، تجسم خلاق، شخصیت قوی ساختن، روی ایمان و توحید کارکردن و باورسازی ها و…
5. استاد من باورهای خیلی وحشتناکی دارم ک مقاومت خیلی شدیدی ب همراه دارن ک فک کردن ب اونا کلی استرس و سردرد و… اصلا حاضرم هرکاری کنم ولی با اون موضوعات روبرو نشم. از بس مقاومت سختی ذهن من داره. و برای غلبه از دورهی شیوهی حل مسائل مخصوصا جلسه ی دوم اون ک سوالات رو باید جواب بدیم استفاده میکنم و واقعا بانو شایستهی عزیزم ازتون خیلی ممنونم ک با اون سوالات مو رو از ماست میکشین و چقد راحت ب لایه های زیرین ذهن نفوذ میکنه و باعث حل مسئله میشه.
6. دارم احساس ازادی و مستقلی میکنم. فعلا نتیجهی ملموسی ندارم چون تازه ی ماهه تغییر رو پذیرفتم و درکش کردم. ولی حالم خوبه و احساس سبکی دارم و عزت نفس منم بهتر شده و محکم تر قدم بر میدارم و امید ب آیندهی خوبی دارم. مطمئنم تا پایان پروژه نتیجهی ملموس خودمو دارم ان شاءالله
از صحبت های دوست عزیزمون خیلی استفاده داشتم و ازشون سپاسگزارم
خداروشکر برای این حال خوبی که داری و نتیجش شد این هدایت این برکت از طرف خدا ، اون تخم مرغ های نازنین و دوست داشتنی خانم مرغی های دوست داشتنی
چقدر خوشحال شدم وقتی گفتی مرغ دارین و باغچه
واقعا اینا نعمت های ارزشمندی هستن
من عاشق مرغ و خروس و بز و گوسفند و گاوم
چون شرایطش نیست داشته باشیم ولی به امید خدا توی آینده شرایطش و فراهم میکنم
البته سالها قبل داشتیم 2 تا مرغ چون خونمون آپارتمانی سخته صدای مرغ بقیه رو اذیت میکنه متاسفانه فعلا به تعویق افتاده تا شرایطش و فراهم کنم
جالبه اون دوتا مرغی هم که داشتیم انقدر باهاشون بازی میکردم با دست بهشون غذا میدادم ، وقتی میبردیمشون توی حیاط تا ما رو میدیدن میومدن پیشمون
عمه ی من کلی مرغ و خروس و اردک و گاو اینا داشت ولی چون باهاشون بازی نمیکردن یا با دست بهشون غذا نمیدادن آدم رو میدیدن میترسیدن فرار میکردن :))))))))
یکبار شوهر عمه ی من اومده بود خونمون بعد رفت توی حیاط یکم قدم بزنه وقتی اومد بالا گفت این مرغای شما با مرغای ما فرق دارن آدم و میبینن میان پیش آدم دور و بر آدم میچرخن برای ما آدم و میبینن انگاری هیولا دیدن فرار میکنن :))))
گفتم ما باهاشون بازی میکنیم بهشون با دست غذا میدیم :))
راستی راجب اون وسیله طراحی شده توسط پدرتون که گفتی با اون توضیحاتی که دادی فکر کنم متوجه شدم چطور چیزیه و با این اوصاف منم فکر کنم بتونم ازش استفاده کنم
حالا چرا میگم :
چون منم استاد ساختن این چیزایی هستم که خودساخته
یعنی برای حل مسائل راه حلی پیدا میکنم که خلاصه حلش کنم
اگر حل نکنم اذیت میشم چون خودم و ناتوان میبینم
اصلا حل نشدن مسائل برای من درد آور
حالا که حرفش شد یاد یه داستانی افتادم بزار تعریف کنم
داستان حل مسئله ای به صورت خود ساخته :))))
میگم که استاد چیزای خودساخته ام :)))
داداشم یک فلاسک یک نفره داره از اینا که درب فلاسک درجه داره
خلاصه این درجه درب چون باطری داره بصورت جداگونه وصل به درب
یکبار دیدم داداشم درگیر با این درب فلاسک
حالا عاشق حل مسئله وارد می شود :)))
پرسیدم چیشده چرا درگیری با این درب فلاسک؟!
گفت: واشر درب فلاسک خراب شده وصل نمیشه بهش
قسمت درب دو تیکه بود چون باطری داشت برای نشون دادن درجه بین اون دو تیکه ای که به هم وصل میشد یه واشر داشت
این باعث شده درب فلاسک بسته نشه
چون رزوه درب روی قسمت باطری بود حالا اونم جدا شده این فلاسک کلا دربش بسته نمیشد
داداشم که حوصله نداشت حل کنه گفت این قسمت باطری رو چسب میزنم کلا بیخیالش میشم همیشه ثابت بمونه
حالا من اصلا دردم میاد یه چیز و از حالت عادی خارج کنیم
هر مسئله راه حلی داره ، یعنی حل نشدن وجود نداره توی ذهن من
این ذهنیت از بچگی با من بود
گفتم وایسا من اینو حلش میکنم گفت بیخیال حوصله این داستانا رو ندارم حالا بشینم بخاطر این فکر کنم چطوری حلش کنم
من گفتم من به تو کاری ندارم بزار خودم میخوام درستش کنم
(اصلا میخوام به خودم ثابت کنم هر مسئله ای راه حل داره ، این قسمت و توی ذهنم گفتم)
خلاصه داستان طولانی شد ولی ارزش داره یکم صبور باش چون با یک روشی حل کردم که داداشم هنگ کرده بود :)))))
من اول به واشر خود فلاسک نگاه کردم که چطور میتونم با واشر فابریک خودش مسئله رو حل کنم
یکم که نگاه کردم دیدم نه راه نداره چون واشر از بس بزرگ تر از حد معمول شده بود که موقع وصل کردن درب میرفت داخل اون جایی که باید می موند ، نمی موند
خلاصه یه تصویری توی ذهنم اومد که ما واشر شیر ظرفشویی داریم شبیهه همین ولی سایز واشر خیلی کوچیک تره
رفتم اونو آوردم
خواستم با دسته چنگال و قاش از دو طرف بکشمش که جا بزنم دیدم نمیشه خیلی کوچیک
داداشم اومد گفت چیشد درست کردی
گفتم این واشر هست ولی خیلی کوچیک وصل نمیشه
داداشم گفت میگم که بزار چسب بزنم تموم بشه بره
گفتم نه من هنوز تسلیم نمیشم من اینو درست میکنم
رفتم چنتا چنگال برداشتم جوری که با فشار این چنگال ها رو انداختم داخل واشر
رفتم کتری رو روشن کردم آب و جوش آوردم
یه لیوان آب جوش برداشتم این چنگال ها رو انداختم داخل آب جوش
تا موقعی که آب سرد بشه گذاشتم بمونه
بعد چنگال بردم زیر آب یخ گرفتم که سرد بشه تا توی اون اندازه حالت بگیره
بعد از درآوردن واشر از توی چنگال ها مقدار کمی سایزش بزرگ تر شد
با یکمقدار فشار واشر و وصل کردم و درب فلاسک درست شد :))
به همین راحتی
توی دلم خداروشکر کردم با ذوق که این تصویر و آورد توی ذهنم که واشر شیر ظرفشویی داریم از اون استفاده کنم که تمام ایده هایی که قدم به قدم اومد رو خدا الهام کرد و اینچنین شد که درب فلاسک درست شد
داداشم هم خوشحال شد :))
خدارو صدهزار مرتبه شکرت
بابت تغییر عکسم هم که گفتی ازت سپاسگزارم
این عکسم و خیلی دوست دارم
تنها جای مجازی که این عکسم و منتشر کردم سایت بهشتی و فوق العاده ارزشمند استاد عباس منش عزیزمِ
و قرار هم نیست هیچ جای دیگه منتشر بشه
اصلا این چیزایی که نوشتم هیچ قرار نبود بنویسم قطعا کار خداوند و من تسلیمم در برابرش هر چه گفته شد رو نوشتم با اونکه تو نوشتن یکم سختم میاد ولی نوشتم نمیدونم چطور نوشتم :)
اگه توی بخش کامنت ها به جای نوشتار ، ویس بود من ساعت ها ویس میفرستادم ولی توی نوشتن برام سخت بخاطر همینم هست خیلی کم کامنت مینویسم ، خیلی حرف ها دارم برای زدن از تجربیات قبل از آشنایی با استاد عباس منش عزیزم و بعد از آشنایی ولی برام نوشتن سخت
فکر کنم این طولانی ترین کامنتم تا حالا بوده :))))
خانم لرستانی عزیز به خدا میسپارمت که تنها پناه و قدرتمند ترین پناه و قشنگ ترین و امن ترین تکیه گاه پناه خداونده
چون زیباترین احساس زندگیم رو دقیقا توی اون لحظه دارم وقتی میگم دوست دارم ، توام با عشق فراوانِ فراوان میگی منم دوست دارم
خدایا برای تمام نعمت هایی که به من دادی و قراره توی آینده هم بهم بدی ازت سپاسگزارم ، منو ببخش که تک تک نمیتونم نعمت هامو نام ببرم چون اینقدر زیادن که واقعا قابل شمارش نیستن
امروز چندبار اومدم سراغ سایت و جلسه دوم این پروژه بهم چشمک میزد و هی میگفتم نه الان وقتش نیس و باید بشینم از جلسه اول استارت بزنم و …
تا الان که اومدم بخوابم و چندتا از کامنت های دوستان و خوندم و دیدم نه نمیشه و باید گوش کنم
بله قبلا گوش کرده بودم ولی این بار درک و حس متفاوتی داشت . چنددقیقه که گذشت و رزای عزیز گفت که معماری خونده اینجا جرقه زده شد و گفتم پس بی دلیل نبود که امروز این فایل هی چشمک میزد و تا انتها گوش کردم و پر شدم از احساس خوب. خدایا شکرت
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
همونطور در داستان هدایتم نوشتم. من 2تا مرحله سخت داشتم و شدیدا و عمیقا خدارو صدا کردم و هدایتم کرد .
اول اینکه من هم مثل رزا معمارم و داستان زندگی ام خیلی مفصله اما فقط میخوام در همین حوزه کاری ام صحبت کنم
منم مثل رزا اصلا برای کسی کار نکرده بودم و فقط درس خونده بودم و لذت برده بودم اصلا خودمو درگیر کار و پول دراوردن نکرده بودم تا اینکه توی مقطع ارشد با شخصی ازدواج کردم وازهمون دو هفته اول شرایط خیلی بد شد و متوجه شدم که چه اشتباه بزرگی کردم و خلاصه اینقدر افسرده شده بودم که نمیتونستم برای پایان نامه ام وقت بزارم با اینکه من معدل ارشدم 17/5هست . توی همون شرایط سخت بودم از طرفی غرور کاذب که من ارشد دارم و از طرفی هم باید هزینه های خودمو درمیاوردم رفتم سرچ کردم و یه دکوراسیونی نیرو میخواست و رفتم و 2ماه اونجا بودم و فکرکنم1/5میلیون حقوق میگرفتم سال 98 اگر اشتباه نکنم توی سیستم دفترشون یک فایلی بود به اسم کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد و من شروع کردم به خوندن و اومدم رفتم کتاب چاپی اشو خریدم و تصمیم گرفتم خواسته هامو بنویسم و ازاونجا هم استعفا دادم و گفتم میخوام پایان نامه امو جمع کنم و البته که کارهای طلاقمو هم کردم یعنی طلاق گرفتم و سفت شدم به زندگیم و اولین کاری که باید میکردم اتمام ارشد و دفاع پایان نامه و انجامش دادم خداروشکر بعد بخاطر باورهای خودم و اینکه تکاملمو طی نکردم رفتم یه دفتر معماری زدم و چندماه نشده با مخ اومدم پایین و درعرض کمتر از یک سال هم فشارهای طلاق و بعدشم شروع کار و مواجه شدن با شکست . چندماه اون دفتر بود و من اصلا نمیرفتم حتی سربزنم کلا افسرده شده بودم و خودمو باخته بودم و گفتم دیگه زندگی من تموم شد . تا اینکه یروز دقیقا فروردین 1400بود دقیقا فردای 13به بدر خداوند به قلبم انداخت که برو توی سطح شهر و بگرد هر پروژه ساختمانی دیدی بگو میخوام بیام کار آموزی و یعنی من تسلیم شدم و گفتم خدایا من روی مخ خودم حساب کردم خوردم زمین ایندفعه هرچی تو بگی همونه و گفتم مهم نیس که ارشد دارم میرم از صفر شروع میکنم دوتا پروژه ساختمانی بزرگ که اولین روز کاری سال جدید بود موافقت کردن که برم و کار یاد بگیرم و حدود3ماه شد که من بیشتر توی یکی از پروژ ها که توی مرحله نازک کاری بود حضور داشتم صبح تا ظهرمیرفتم اینقدر ذوق داشتم و حالم خوب بود که حد نداشت به راحتی میرفتم توی طبقات و کلی اعتماد به نفسم رسد کلی نکات اجرایی یاد گرفتم دقیقا توی همین مرحله دیدم به اجرا علاقه مندم و یکی از مهندسین گفت خانم مهندس پروانه نظام داری گفتم نه گفت ازمون نزدیکه شرکت کن اولش مقاومت کردم و بعدش گفتم خب منکه دارم یاد میگیرم پس بزار مدارک حرفه ایی هم بگیرم و خلاصه من ازمون و شرکت کردم و دفعه اول قبول شدم و وقتی با شیرینی رفتم کارگاه ومهندسی که مدیر پروژه بود کلی منو تحسین کرد و گفت مهندسای اقا یی که چندین ساله توی اجرا هستن مثل فلانی و فلانی هنوز نتونستن توی ازمون قبول بشن و چقدر احساسم خوب بود و اعتماد به نفسم دوباره رشد کردم حالا جالبه داستان محیط کار بعدی که مشغول شدم یه مهندسی بود که معمار پروژه بود و گهگاهی میومد کارگاه و من میشناختمش خب من بعد از3ماه دیگه نرفتم کارگاه و خوندم برای ازمون روز ازمون وقتی اومدم بیرون و سوار ماشین بشم دیدم اون مهندس منتظره یه نفره و سلام و علیک کردم و گفت قیافه اتون آشناست و گفتم فلان پروژه بودم انگاری یه نفر بهم گفت بگو برای دفترت نیرو نمیخوایی ایشونم بخاطر همسرشون که اومده بود ازمون بده اومده بود من اینو کفتم گفت چرا میخواییم شمارشو داد و گفت فردا بیا دفتربرای مصاحبه گفتم باشه رفتم و بهم گفتن نرم افزار چیا بلدی و گفتم من ارشد دارم و میتونم کار پژوهشی و ایده پردازی های پروژه اتون و انجام بدم و گفتن باشه3ماه بیا کاراموزی گفتم باشه خلاصه ما اینجا برای اولین بار به صورت واقعی انگاری شغل داشتم و وارد حرفه خودم معماری شده بودم بماند که چه اتفاق های افتاد که توی داستان هدایت نوشتم و من 8ماه اونجا بودم و توی این مدت که اونجا بودم دوباره هدایت شدم یروزی بهم گفت خانم مهندس که پروانه طراحی داری گفتم نه هنوز گفت شرکت کن باید چند بار شرکت کنی تا قبول بشی دقیقا اینجا یادمه زنگ زدم به پارتنرم و گفتم بنظرت توی دوره آموزشی شرکت کنم ولی باید حقوق یک ماهم بدم نمیدونم اجاره خونه ارو چیکار کنم گفت شرکت کن تا اونموقع یکاری اش میکنیم من توی دوره شرکت کردم حدود4میلیون پول دوره بود و 4ماه هفته ایی 3روز میرفتم کلاس و خلاصه حتی پول خرید تخته شاسی هم نداشتم و از همون خانم مهندس قرض گرفتم و رفتم سرآزمون قشنگ یادمه ساعت 8ازمون شروع سرد و تا ساعت 3باید تمام مدارک و نقشه ها به صورت دستی آماده میشد ساعت 11تو بلندگو اعلام کردن که سوال یه مشکلی داره و باید دوباره از اول مراحل تحلیلی اتون انجام بدید نصف بیشتر بچه ها دیگه کارو رها کردن ولی من گفتم خدایا من با توکل به تو توی این ازمون شرکت کردم و خودت توی تحلیل ها کمکم کردی پس من همون مسیری که از صبح شروع کردم و ادامه میدم من قشنگ با صبر و حوصله حتی دیتیل هارو کشیدم و گفتم خدا بخواد من قبول میشم و بعدش دیگه رها کردم کم کم توی محیط کاری ام چالش ایجاد شده بود یعنی زن مهندس و خود مهندس داشتن ارشد میخوندن و یه جورایی ازمن غیرمستقیم داشتن سو استفاده میکردن توی کارهای دانشگاهشون ازیه جای به بعد دیدم نه نمیشه اینا توقع دارن من براشون پایان نامه بنویسم و من هیچ وقت ازاین کارهای غیراخلاقی نکردم بهشون کمک میکردم توی سرچ کردن و ایده دادن اما هیچوقت نتونستم بپذیرم که درقبال حقوقی که میگرم این کار غیراخلاقی و انجام بدم یه روزی به زن مهندس گفتم من تمامی سرچ ها و غایل میریزم روی هارد دیگه انشالله مشغول بشید به نوشتن پایان نامه منم اگر سوالی بود میتونم راهنمایی کنم و اینکه من میخوام توی پروژ های دفتر فعالیت داشته باشم بعد گفت باشه پس برو فلان آموزش و یاد بگیر و بیا منم خوش باور الان میفهمم منظورشون چی بود گفتم باشه و رفتم و شبش پیام داد قطع همکاری و حتی درخواست تسویه کردم 2ماه بعد نصفش زدن برام که دقیقا وقتی این پیام و دیدم دنیا روی سرم خراب شد من موندم و اجاره خونه و هزینه های زندگی و پارتنرم تا فهمید بیکار شدم و حال روحی امم خراب شد منو ترک کرد در عرض یک هفته من همه چیزمو از دست دادم و پولی توی حسابم نبود اجازه خونه سنگین و رابطه عاطفی هم ترکید
یک هفته خونه بودم و حتی توی یخچالم هیچی نداشتم فقط نون و کره بادوم و زمینی و عسل داشتم میخوردم و اصلا هم نزاشتم خانواده ام متوجه بشن دقیقا یه شب توی همین یک هفته اینقدر حالم خراب بود گفتم خدایا چیکارکنم من دیگه نمیدونم خودت نجاتم بده یه حسی گفت توی گوگل سرچ کن
نوشتم خدایا کمکم کن
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
وقتی نوشتم خدایا کمکم کن یه ویدیوی دیدم توی آپارات یعنی اولین فایل بود
فقط روی خدا حساب کن
من این فایل گوش کردم و حق حق زدم شبانه و تنها
کفتم خدایا منو ببخش که من به غیر تو حساب کردم
کلی سرچ کردم تا متوجه اسم استاد بشم و توی کامنت های اون ویدیو توی آپارات دیدم یه نفر نوشته استاد عباس منش و سریع سرچ کردم و سایت اومد بالا و شروع کردم به دیدن فایلهای رایگان و یک هفته ایی بود گوش میکردم و ارزو داشتم دوره های استاد و بخرم ولی پول که نداشتم گفتم عیب نداره این همه فایل رایگان هست من با همین ها شروع میکنم و بعد توسط یکی از دستان خدا یه پولی برامواریز شد دقیقا نزدیک مبلغ قدم اول و با عشق خریداری کردم و گوش میکردم و همچنان هم دنبال کار میگشتم و یه عالمه مصاحبه میرفتم و ولی بازم نا امید نمیشدم میگفتم خدا درهارو باز میکنه اصلا قلبم یهجور دیگه ایی باهام حرف میزد تا اینه بازم هدایتی وارد یه مجموعه شدم به عنوان فروشنده این هدایت هم از طرف خدا اومد که اصلا حرفه خودتو ولش کن برو فروشنده شو و ادامه اشو میتونید توی داستان هدایت نوشتم بخونید تا یادم نرفته من دوباره برای باراول درازمون با نمره بالا قبول شدم .
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
ولی قدم از آشنایی با استاد این بود که شروع کردم به دیدن فایلای رایگان و نوشتن و دنبال کار گشتن اول توی حوزه کاری خودم و قدم و الهام بعدی این بود که برم توی حوزه فروش
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
خلاصه من یه کار خوب بعد از یک ماه از قطع همکاری پیداکردم با حقوق 2برابر و همه چیز خیلی خوب شده بود و دوباره اوضاع بعد 6ماه خوب نبود و خودم استعفا دادم و وارد یه شرکت ساختمانی شدم و اونجا هم حقوقم افزایش پیدا کرد و کم کم اوضاع بد شد و بعداز6ماه اخراج شدم حالا اینجا بگم من تا ورودم به این شرکت داشتم روی دوره ها کار میکردم یعنی تا 12قدم و خریدم و گوش کردم اما فقط یک بار و حتی یک کامنت هم نخوندم و ننوشتم حتی توضیحات هر فایل و هم نمیخوندم تا اینکه بعد قدم12 رها شد دوره ها و این اموزشها تا فروردین 1403که اومدم توی سایت دیدم استادم دوره احساس لیاقت و توضیح میدن و اسم سال 1403گذاشتم احساس لیاقت من فروردین ماه خریدم و روی خودم کار میکردم و 9تیر اخراج شدم و این جا یه تلنگر بزرگی بود برام و هدایت شدم که از اول دورها و فایلهارو شروع کنم و تکاملمو طی کنم با این دوره ها رو داشتم ولی از روز شمار تحول شروع کردم تاریخ تولد روز شمار من 1403/4/11 هست و ازاون روز هر روز گوش کردم و حداقل یدونه کامنت متعهد کردم که بنویسم
درخواست تدریس به دانشگاه دادم و خداوند همه کارهارو توسط دستانش انجام داد و من مدرس دانشگاهی که قبلا رزومه فرستاده بودم ولی ردم کرده بودن شدم
هدایت شدم که دیگه وقتشه کسب و کار خودمو شروع کنم با لب تاب قدیمی و اموزشهای رایگان یوتوب شروع کردم و خدای مهربونم یه پروژه بازسازی برام فرستاد و انجام دادم
آخرای همین پروژه خداوند الهام کرد طلاهای که پس انداز کرده بودی و بفروش و یه لب تا ب فوق حرفه ایی بخر و به روز ترین لب تاب دنیارو خریدم نقد و راحت حدود150میلیون بعدش دوباره پروژه های رایگان و غیر رایگان طراحی کردم پول ساختم از پس هزینه هام براومدم کلی اموزشهای استاد و خریدم کلی دوره های تخصصی خودمو خریدم کلی مهارت کسب کردم کلی تجربه کسب کردم. و همچنان هم دارم در این مسیر زیبا قدم برمیدارم خدایا شکرت که امشب هدایتم کردی که این ردپارو اینجا بزارم
اینقدر دوست عزیز خوب از خداوند گفت که نمیتونم حتی گوشی دستم بگیرم بنویسم
خدایا ازت ممنونم
استاد سلام
من یاد خودم افتادم که از درد گرفتاری دست به دامن خدا شدم
نمیدونم چرا باید اینقدر فرو بروم که دست از پا دراز کشیده برگردم در لحظه آخر دست به دامن بشم
خیلی سخت بود اون زمان
هیچ جا اعتبار نداری
همه ازت بدشون اومده
حتی همسرم
حتی فرزندم
حتی خانواده
جوری که به برادرم زنگ زدم بروم خونشون
پسر داداشم جواب داد که بهم گفت نمیتونی بیای خونمون جایی برای تو نیست
اونجا کلی گریه کردم به درگاه خدا
که چرا اینجوری شده
مگر چه خبطی کردم
بهم پاسخ داد اگر هیچ کس نیست من هستم
اونجا صدای خدا تو گوشم بود که بهم گفت
آرام باش من کنارتم
بهش گفتم چکار کنم
از بیکاری بی آبرویی پول تو حساب نداشتم
همسرم میخواست از خونم بره مستاجر بودم برای اجاره خونه مونده بودم تصمیم های اشتباه پشت اشتباه
و فقط یک حس درونی بهم میگفت برو کارگری
من در زمینه کاری خودم خیلی خبره هستم
میگفت حرکت کن برو کارگری برو تو باید حرکت کنی
من شروع کردم قدم اول رو برداشتن کارگری شرکت ها رو میکردم
شرکت های که یک زمان رقبای من بودن
من از صاحب شرکت خودم
رسیده بودم کارگری
ولی میگفتم مهم نیست
یک شرکتی بهم پیشنهاد کارگر رسمی شرکتش باشم را داد گفت بیا دائم پیش خودم کار کن
من اونجا خندیدم و گفتم من معلوم نیست که کارگر باشم
من میخام خودم شرکت راه اندازی کنم فقط این قدم اول رو برداشتم تا راه کار بهم نشان داده بشه
و چیزی از همون حرف نگذشت شاید یکی دو ماه
من تونستم شرکت کوچکی را راه اندازی کنم
قدم به قدم پیش رفتم
درآمدهای کوچک کوچک رسیده به درآمد های بزرگ
میخام اینو بگم
هر لحظه دنبال بهبود هستم
همین قبل از این پروژه داشتم به خدا میگفتم چطور از این بهتر
بهم بگو
استاد انگار این پروژه جواب تمام سؤالات من بوده
ازتون ممنونم دوستان سپاس از مشارکت شما عزیزانم
تمرین
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
احساس در ماندگی طبق توضیحاتی که دادم
نابود بودم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
فایل دانلودی که استاد میگفت اگر هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست بیا حرکت کن از خدا بخواه هدایتت کند بعضی ها هنوز نمیدانند چه میخان باری به هر جهت زندگی میکنند و اونجا من حرفه ای خورد که دوره خریداری کنم
دوره دوازده قدم خریداری شد
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
کارگری الهامی بود که بهم شده بود من قدم برداشتم درسته با اینکه برام اصلا خوب نبود چون باید با افرادی کار میکردم که همه اونها من رو میشناختند و من از صاحب شرکت خودم رسیده بودم به صفر و اینو بگم به زیر صفر و شدم کارگر شرکت های متفاوت چون هر روز یک جا چرخشی براشون کار میکردم خبره کار بودم همه منو میخواستن و من فقط روزانه برای شرکت های متفاوت می رفتم و حقوق روز به روز میگرفتم چون واقعا نیاز داشتم
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
دفتر شکر گذاری که الان دفتر هام اینقدر زیاد هستند که دیگه جا برای نگهداری اونها ندارم
تمرین ستاره قطبی که دفتر ها و. کردم که جا ندارم نگهداری کنم
اونها گنجینه هایی هستند که من مینویسم و خلق میکنم برام باورها ساخت
از اهرم رنج بدبختی که اگر مثل قبل عمل کنی مثل قبل نتیجه میگیری و روی خودم مدام کار میکنم تا یک درجه بهبود بدهم خودم را
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
مانعی که همسرم داشت ازم جدا میشد
هدایت از خداوند. خواستن و پاسخ واضح در گوشم که باید حرکت کنی گفتم چکار کنم گفت کارگری کمترین هزینه را دارد
باید از یک جایی شروع کنی اینکه بشینی از کجا سرمایه بیارم کارم را راه اندازی کنم چه کنم چه کنم کاری نمیشود حرکت کردن و من بهت میگویم خدا در وجود من شعله ور شده بود چون ایمانم را به خدا فقط بود
سلام به دوست همف کنسی گل من سید حسن عزیز چقدر داستان کامنت شما قشنگ بود آفرین کیف کردم تحسینتون میکنم واقعا که توکلت به خدا باشه درهاباز میشود برات آرزوی موفقیت در بالاترین سطح استانداردهای دارم عزیزم خیلی عالی بود موفق باشید و شاد به همین فرکانسی زیباراجهت خلق بهترینها ادامه بدین الگو میگیرم ازشما
به نام خداوند بزرگ و رحمان و رحیم خدایا ازت ممنونم ک منو وارد این سایت کردی اسایت زندگی منو تغییر داده من عاشقتم استاد
خب از اونجایی بگم ک من توی تابستون حدودا 1 ماه کار کردن روی خودم رو ول کردم و من اومدم دانشگاه و هر روز مثلللل زهر مار بود برام ارزوم این بود ک یکم حالم خوب بشه امروز با حال خیلی بد از خواب پاشدم و وارد سایت شدم و این فایل و فایل روی خدا حساب باز کن رو دیدم خداشاهدهههههه تو ی روز اوضاعم تغیرر کرد من اتاقم عوض کردم با هم اتاقی های فوق العاده و احساس فوق العاده خدایاااااااااااااا من بقول دوستمون وقتیی واقعااا میخوای تغیرر کنی شرایطط تغییر میکنخهه همه چیز دس ب دست هم میده تا تو ب خواستت برسی من از خدا هدایت میخام میخوام منو در اغوشش بگیره میخوام براش بندگی کنم من واقعاااا حالم چندین روزه بد بود هم اتاقیام بم توجه نمکردن و اون چیزی ک من میخواستم نبودم الانن تو ی روز هم اتاقیام عوض شدن و فوق العادنننننننننننننن و استاد شما درس میگفین ما افکارمون نیستیم ما حاکم بر افکارمونیم این فایل ب من فهموند ک میشه با خدا حرف زدم و گفتم اگ برا رزا انجام دادی برا منم میشه و بعد با یکی از دوستام رفتم بیرون و خیلی اتفاقی بش گفتم میخوام بیام اتاق شما و گفت میریم با سرپرست حرف میزنیم بعد سرپرست گفت ن چند دیقه بعد صدام زد گفت نگار بیا رفتم گفت تو ی اتاق ی جا هست بزارمت گفتم بزارین وقتی رفتم حس کردم یکم بچن و گفتم دوباره میخوام عوض کن سرپرست قبول کرد اما دختری ک بام جاشو عوض کرده بود گفت ب هیچ وجه عوض نمیکنه من درون خودم میگفتم خیره هرچیزی ک خیر باشه برام پیش رفتم حموم حسمو بد نکردم و دوباره اومدم اتاق انقدرررررررررررررررر. این اتاق رو الان دوس دارم ک نمیدونم چطور از خدا تشکررر کنمممم استاددددد هزار بار خدارو شکر میکنم ب خاطر حضورر شماااا در زندگیم من بخدا ایمان دارمممم خدارو شکرررر
(بسم الله الرحمن الرحیم)
سلام به استاد عزیزم ، خانم شایسته و همه بچه های سایت
خدا رو شکر میکنم که اینجا هستم و توی این پروژه حضور دارم
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
مسیر اصلی تغییر من از حدود 7 ماه پیش شروع شد ، اواسط فروردین ماه بود
با یه احساس بد و چالش های زیاد تو روابط تصمیم به تغییر گرفتم ، یه شب با خدا عهد بستم و بهش گفتم خدایا دیگه میخوام تغییر کنم.
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
همون شبی که تصمیم به تغییر گرفتم ، زدم رو دکمه ی نشانه ی روزانه و فایل فقط رو خدا حساب باز کن واسم اومد و کم کم امید توی قلبم زنده شد و یه تعهد واسه خودم نوشتم
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
از اون روز به بعد سعی کردم هر روز یه فایل از استاد رو گوش بدم و نکته برداری کنم تا یکی دو ماه این روند رو انجام دادم ، بعدش هدایت شدم به سپاسگزاری و هر روز سپاسگزاری مینوشتم
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
گامی که هر روز به صورت مستمر انجام میدادم شکرگزاری روزانه بود
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
مرداد ماه بود که یه چالش از لحاظ روابط واسم به وجود اومد که احساس کردم دارم از مسیر خارج میشم ولی با کنترل کردن ذهنم و به یاد آوردن آگاهی هایی که از استاد یاد گرفتم و ادامه ی سپاسگزاری ها ، از پس اون چالش براومدم و دوباره برگشتم به مسیر
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
از لحاظ احساس 180 درجه تغییر کردم ، با یه احساس به شدت بد این مسیر رو شروع کردم ولی الان اکثر اوقات احساسم خوبه
روابطم خیلی خیلی بهتر شده و اون چالشای سنگین رو یا ندارم یا خیلی کم پیش میاد
از لحاظ مالی مشکلی ندارم و همیشه به اندازه ی نیازم پول توی کارتم هست
احساسم اون اوایل خیلی سینوسی بود و خیلی بالا پایین میشد ولی الان اکثر مواقع حسم خوبه.
خدایا شکرت که بهم اجازه دادی بنویسم و اینجا حضور داشته باشم
بنام خدا
جرقه که فایل های استاد تو زندگی من زد
یادمه یه روز من کارگر بودم از سرکار برمیگشتم تازه با سایت اشنا شده بودم یه جایی تو مسیره نگه داشتم رفتم سایت فایلهایی اومد فکر کنم که ارزوها دست یافتنی هستن استاد از امکاناتی که داشت اروی و بقیه رو نشون میداد یادمه یه ساعت اشک میریختم جرقه ای که تو وجودم زد این بود که واقعا منم میتونم به خواسته هام برسم این حس امید تو قلبم زده شد یادمه چنان اشکی ریختم با اون فایل که چشام قرمز شده بود این درحالی هست که من به سختی گریه میکنم تو عمرم فکر کنم چندمین بارم بود اشک میریختم اونم از امیدی که تو قلبم زنده شده بود
قبل این جرقه توچه موقعیتی بودم؟ کارگر بودم سیگار میکشیدم مشروب میخوردم ازادی زمانی و مالی نداشتم نا امید بودم فکرم این بود که ارزوهامو باید با خودم به قبر ببرم
من با اون فایل زنده شدم کسب و کار خودمو دارم خداروشکر ازادی مالی و زمانی دارم همیشه در اختیار خودم هستم
از اون موقع خدارو شکر با سایت و استاد هستم ولی به جد میتونم بگم 1 درصد هم عمل نکردم به گفته های استاد که این نتایجوگرفتم اگه 10 درصد عمل کنم واقعا بهشتی میسازم برا خودم و این دوره تغییر را به اغوش بکش برای من جرقه ای خواهد بود ایشالا به مرحله عمل بیشتری برسم
استاد خدا نگهدارت باشد که نو امید را در دل من زنده کردی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیز و همهی همدورهایهای گرامی
این فایل خیلی دلنشین بود، گوش دادن بهش حس عالی داشت و هر بار که گوش دادم، اشک ریختم.
چقدر توحید زیباست.
چقدر همهچیز قشنگ میشه وقتی توکل میکنیم.
چقدر ایمان و عمل با هم و جدانشدنی هستند.
چقدر انسان نیازمنده به خدا و خدا چقدر رحمان و رحیم است.
چقدر عوامل بیرونی در زندگی ما بیتأثیرند.
چقدر احساس خوب = اتفاقات خوبه.
چقدر قانون خداوند درسته.
چقدر «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ» درسته و خداوندی که هدایت ما را وظیفهی خودش دانسته.
چقدر خداوند قشنگ به وعدهی خودش عمل میکنه.
چقدر تسلیم بودن قشنگه.
چقدر حسِ انرژی خدا حال آدمو خوب میکنه.
چقدر آرامش و اعتمادی که نتیجهی تسلیمه، قشنگه.
چقدر تضادها قشنگ هستن.
چقدر این خدا حال آدمو خوب میکنه…
خدایا شکرت برای این آگاهیها، برای تضادهات، برای وجودت، برای استاد عزیز، برای این همه مطلب عالی که یاد میگیریم و حالمون خوب میشه…
خلاصه که این فایل و این صحبتها، اینکه برسی به جایی که بگی: «من نمیدونم، من هیچی نمیدونم، من تسلیمم»، قشنگه و به خودم میگم: چقدر میتونیم ما آگاهانهتر عمل کنیم و قبل از اینکه چالش جدی برامون پیش بیاد، خودمون حرکت کنیم.
تمرین:
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَىٰ
(سوره الضحى، آیه ۷)
«و تو را گمکرده (و در جستوجوی راه حق) یافت و هدایت کرد.»
من اینجا بودم، سرگشته، خسته، سوار بر تکه چوبی در اقیانوس.
این آیه خیلی برام آرامشبخشه. قبل از تغییر، من درمانده بودم، خودمو محکوم به سرنوشت میدیدم، فکر میکردم این زندگی حکمتیه که برای من داده شده و من لیاقت حال خوب و زندگی بهتر رو ندارم.
لیاقت چیه واقعاً!
فکر میکردم من تنها و محکومم به این زندگی…
من مشرک واقعی بودم.
خدا رو به معنای واقعی کلمه قبول نداشتم.
اصلاً کسی رو قبول نداشتم.
فکر اینکه زندگی خودمو میتونم تغییر بدم، اون زمان برام شبیه جملهای بود که هرگز نمیتونستم بشنوم. گوش میدادم ولی نمیشنیدم.
من اون کسی بودم که خودشو خطاکار میدونست،
که خودشو لایق حال بد میدونست،
که ثروت رو فقط برای عدهی خاصی میدونست،
که خودشو قربانی شرایط میدونست،
که با ترس و شرک زندگی میکرد.
حالِ بد همیشه با من بود، اغلب اوقات.
فکر اینکه آرامش درونی داشته باشم برام شبیه رویا بود.
یه روزی من یه فایل از استاد گوش دادم.
و باز هم اون فایل رو گوش دادم.
دیدم من یه حسی دارم که تا حالا نداشتم.
انگار یکی بهم گفت: «این راه رو بگیر و برو.»
رفتم تو گوگل سرچ کردم، سایت رو دیدم و وارد شدم.
چند تا فایل رایگان گوش دادم.
استاد حرف میزدند و من عین مردهای که زنده شده و شروع کرده به نفس کشیدن، قلبم تند میزد.
حرفها جوری بود که دل و قلب من قبولش میکرد.
و ادامه دادم و نتایجِ آرامش کمکم کرد باز هم ادامه بدم، و لطف خدا و عشقش منو طلبید و تشنهتر و تشنهتر به این مباحث و آگاهیها کرد…
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباسمنش باعث شروع تغییرات بود؟
اولین چالش من مصادف شد با تصمیمگیری برای خرید دورهی «قدم» و خرید قدم اول. یک ماه بود که دوره منتشر شده بود و من خریدمش. با عشق شب تا نزدیک صبح بیدار میموندم و گوش میدادم.
حالم خیلی بهتر شده بود.
و با ادامه دادن، چند ماه بعد نتیجه هم اومد.
منی که چالش تغییر کار بعد از نزدیک ۱۰ سال در یک لوکیشن و یک مجموعه رو داشتم، شرایط جوری شده بود که دیگه هر روز جهان عرصه رو برام تنگتر میکرد. آخرین رشتهی اون طناب پوسیده و قدیمی رو بریدم و چقدر قشنگ خدا منو گرفت تو آغوشش و شرایط کار و زندگی منو برام خوب چید.
مورد بعدی سالها بعد اومد. من باز هم با چالشی برخورد کردم که به نظر غیرقابلحل میاومد؛ ترکیبی از از دست رفتن کار و زندگی.
ذهنم رو نمیتونستم کنترل کنم.
ترسها جوری منو دوره کرده بودن که نمیتونستم ذهنم رو جمعوجور کنم.
هدایت شدم به گوش کردن قدم ۵ و قدم ۸، و به جرات میگم بالای ۲۰۰ بار اون فایل رو گوش دادم.
معجزه کرد. من آرام شدم، رها کردم و باز شرایط رو برام بهتر و بهتر کرد. و یک سال بعد از اون اتفاق، با خرید دورهی روانشناسی ثروت ۱، بهترین سال مالی من رقم خورد.
به قبل که برگشتم دیدم بعد از مدتی که نتایج میاد و کمتر روی خودم کار میکنم، نتایج هم برام کمرنگتر میشه… بارها به خودم گفتم: نتایج تو، رضا، به خاطر این نوع شیوهی نگرشه. پس ادامه بده، هر چی پیش بیاد باید ادامه بدی و حرکت کنی…
الان برای رد پای خودم مینویسم که برای خودم مرور بشه و یادم بیاد. دوباره در حال حاضر در یک چالش هستم. ایندفعه هم دارم از همون فرمول استفاده میکنم، منتها شرایط واقعاً از قبل بهتره.
ولی ذهن رو که رها کنی، دیگه مسیر خودشو میره. و چندین ماهه در حال بمباران ذهنم با آگاهیهای ناب استاد هستم که معجزهی زندگی مناند و همیشه تو دفتر سپاسگزاری از ایشون تشکر میکنم و قدردانشون هستم.
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
اولین کاری که انجام دادم رسیدن به آرامش بود.
فایلهای توحیدی گوش دادم و میدم.
روی احساس لیاقت خودم کار میکنم.
و سپاسگزاری هر روز انجام میدم.
اهرم رنج و لذت ثروت رو هر روز انجام میدم.
و خوندن جملات منطقی که یک روز وقت گذاشتم و نوشتم و برای خودم با دلیل منطقی هم کردم و هر روز صبح اونها رو میخونم.
در مورد اقدام عملی، من از اونجایی که همیشه دوست داشتم کسبوکار شخصی برای خودم داشته باشم و نشونههایی اومد که اونو شروع کنم، کارم این هست که بهعنوان نمایندهی فروش یک برند، کار فروشش رو در حوزهی سالاد و ساندویچ آماده انجام بدم.
کاری که تا الان انجامش نداده بودم و تخصص اصلی من در رشتهی بازرگانی و خرید و البته اجرای پروژه بود. ولی نه نگفتم، چون جنس کار یه جورایی به صنعت خردهفروشی مربوط میشه و چون به اون علاقه هم دارم، دیدم چالش جدیدی برام هست و شروعش کردم.
اقداماتی که انجام دادم: طراحی لوگو و بستهبندی، بگ و سایت و پوز و حساب مالیاتی برای اون کار درست کردم.
منتظر هستم که خدا قدم بعدی رو بهم بگه، به لطف خدا…
در این بین چون من تخصص خوبی در کار راهاندازی فروشگاه و هایپرمارکتهای بزرگ هم دارم، به موازات کار کردن روی دورهی احساس لیاقت، تونستم اولین کار و پروژهی شخصی خودمو هم بگیرم. عدد کار خیلی بالا نیست، ولی برای من واقعاً ارزشمنده و تونستم با مهارت و تخصص خودم این پروژه رو بگیرم.
کسی که یک عمر کار کارمندی انجام داده، این کار براش واقعاً ستودنی بود. ایمانم رو قویتر کرد و فهمیدم کلید در ادامه دادن این مسیره و عجله هم نباید بکنم، تکامل خودمو باید طی کنم.
خداروشکر برای این فرصت و این نعمتها…
فرایند تکامل: ۲ تا ۵ گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته و…)، با مثال مشخص.
گام اول: شکرگزاری روزانه با دورهی کتاب معجزهی سپاسگزاری از راندا برن. هر روز اونو مینویسم و انجام میدم.
اومدم و نعمتهامو دیدم و دیدم همینجوری انقدر نعمت دارم که نمیتونم شکر کاملی داشته باشم.
گام دوم: در واقع این اولین گام عملی من هست. خودمو غرق میکنم در فایلهای استاد. دورهی احساس لیاقت رو شروع کردم و دوباره نیاز دیدم باورهای روانشناسی ثروت رو مرور کنم. این دوتا رو با هم ترکیب کردم و در حال گوش دادن، نوشتن و کار کردن روی اینها هستم.
گام سوم: حدود ۵ سالی میشه که به لطف آموزههای استاد اینستاگرام خودمو پاک کردم. و دیدم اخیراً یکی از عواملی که باعث میشه ورودی ناخواسته و حال بد به من بده، اپلیکیشن لینکدین هست. الان هفتههاست که وارد اون اپ نمیشم و واقعاً حالم بهتره و احساس متداومتری از حال خوب رو تجربه میکنم.
گام چهارم: گوش دادن به جلسات قرآنی قدمها و بهخصوص جلسهی ۷ در قدم ۲. اون زمانی که اولین بار اون فایل رو گوش میدادم، از شدت هیجان نمیتونستم بشینم و ذوق کرده بودم و الان با عشق و حسِ کسی که نیاز به رفع تشنگی داره، از اون استفاده میکنم.
گام پنجم: فایل صوتی از جملات تأکیدی با صدای خودم درست کردم و روی اون آهنگ گذاشتم و هر روز سعی میکنم اونو گوش کنم. این جملات تأکیدی از دورهی قدمها و روانشناسی ثروت، بخش «رسیدن» با کمک استاد هست.
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
در گذشته که گفتم، در کارم با چالش جدی روبهرو شدم.
الان هم همینطور در وسط چالش هستم در کارم و بعد از ۱۶ سال تصمیم گرفتم با وجود اینکه شرایط مناسبی داشتم، بیام بیرون و برم دنبال کسبوکار شخصی خودم.
اوایل فکر و نجواها بینهایت زیاد بود…
چند هفتهای میشه احساس آرامش عالی دارم. فکرها و نجواها میان ولی کمتر. با صحبت کردن با خودم و مثال زدن زمانهایی که در این چالشها بودم و خداوند دستانش رو نشونم داده و آوردن نمونه برای ذهنم، ذهنم راحت سکوت میکنه.
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
در بعد روابط، روابط من با دوستان و خانواده عالی شده و بسیار شرایط آرامی میگذرونم.
در بعد سلامتی، منی که مشکل دیسک گردن داشتم و دکتر علناً به من گفت دیگه نمیتونی ورزش کنی، الان ماههاست با شدت ورزش میکنم و واقعاً اندازهی سر سوزنی احساسی از درد ندارم و بیشتر لذت میبرم، اون هم با حال خوب و عشق.
خیلی تمایل ندارم از اون شرایط گذشتهام برای دیسک بگم، ولی واقعاً شرایط ناجالبی بود.
الان به لطف خدا وزن خودمو ایدهآل کردم، به شدت پرانرژی شدم و البته اندامم هم خیلی بهتر شده و کاملاً فیت شدم.
در بعد کار و مالی، در حال کار روی اون هستم. نتیجه به لطف خدا اومده که عرض کردم در بالا، ولی خوب اونی که من میخوام قراره که پیش بیاد و به لطف خدا اتفاق میافته.
تشکر از همهی دوستان که اینجا ازشون یاد میگیرم.
استاد جان، سپاس و تشکر از شما برای وقت و انرژی که برای این فایلها میذارین و راه درست رو به ما نشون میدین.
امیدوارم شاگرد خوبی براتون باشم.
دوستون دارم.
ارادتمند 🌷
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست
سلام
یکی از تغییرات که برای خودم ارزشمنده براتون یه مثال میزنم
قبل از آموزه های سایت اگر رفتار همسرم در مهمانی اذیتم میکرد وقتی میومدم خونه بهش میگفتم کم کم به مشاجره تبدیل میشد و به عصبانی شدن من و گریه و زاری و خود زنی خودم حتی که چرا مدام این رفتار ها را تکرار میکند البته همسر من خیلی رک هست میگه من هر چه هستم نشون میدهم
دیشب مهمونی بودیم و وقتی وارد خونه ی میزبان شدیم از قبل یه فیلم سینمایی گذاشته بودند و تماشا میکردند وقتی ما رسیدیم همه چی داشت خوب پیش میرفت ولی میزبان به فیلم دیدن ادامه دادند و منم با اینکه به فیلم توجهی نمیکردم ولی سعی کردم حال خودم را بد نکنم و همراهشون بشم ولی همسرم کاملا در چهره اش مشخص شد که ناراحت شد و رفت تو گوشی و فیلم دیدن میزبان نیم ساعت طول کشید ولی من که سعی میکردم ناراحت نشم ولی داشتم یه کم از رفتار همسرم ناراحت میشدم و به خودم میگفتم میزبان اشتباه کرد ولی چرا همسرم داره اوضاع را بدتر میکنه و خلاصه هر چه میزبان به همسرم بعد فیلم میگفت چی شده چرا یهو تغییر حالت دادید در صورتی که خودشون متوجه شدند برا چی ناراحته خلاصه کم کم جو عوض شد و یه کم صحبت کردیم و چند ساعتی بودیم و من خودم را خیلی کنترل کردم و کمتر ناراحت شدم ولی ناراحت بودم ولی وقتی اومد خونه یه کم همسرم صحبت کرد منم در حرفام گفتم تو طرفت رو میشناسی این خانواده یکسری رفتارهای اشتباه دارند پس از اول نرو نه اینکه بخواهی بری و من و حرص بدی و ایشون هم جوابهایی دادند ولی من دیگه سکوت کردم و ادامه ندادم و سعی کردم دیگه بحث نکنم و نتیجه را به خودش واگذار کنم و آرامش خودم را حفظ کردم و خدا رو شکر آن رفتارهای قبل از ورود به سایت از بین رفته یا به صورت جمله ی کوتاه به ایشون میگم و یا سعی میکنم اصلا چیزی نگم چون حال خوب خودم مهم تر از هر چی هست
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
بنام خالق جهانیان!
خدایا شکر!
109
این فایل یکی از بهترین و تاثیر گذار ترین فایل ها تو دسته بندی گفتگو استاد با دوستان که من چند بار گوش دادم و هر بار تحسینش کردم و مو به تنم سیخ شد از این حد جسارت و توحیدی عمل کردن رزای عزیزم.
این فایل خیلی درس داشت برایم.
خیلی جسارت بیشتری داد برایم تا گام هایم را استوار تر بردارم، توحیدی تر عمل کنم،
پیرو آین ابراهیم باشم که او موحد بود و مشرک نبود.
به نظر من هر انسانی که نتایج متفاوت تو زندگیش ایجاد کرده قطعا که باور های متفاوتی داشته و جنس توحیدی عمل کردنش فرق داشته با مردم عام جامعه که اتفاق خاصی رقم نزدند تو زندگی شون.
افرادی مثل رزای عزیز،آقای عطار روشن عزیز،استاد عزیزم و حتی خودم، وبقیه دوستانی که متفاوت عمل کردن و فکر کردن متفاوت نتیجه گرفتن.
خدایاشکرت که جز هدایت شدگانم،
من تقریبا دوسال قبل توی سخت ترین مرحله ای زندگیم در تمام جنبه ها و تو بد ترین شرایط روحی، به لطف خدای مهربان هدایت شدم به این سایت،
قبلش من مدت حدودا یکسال نتورک مارکتینگ کار می کردم،
کارم جوری بود که هم خوبی های خودشو داشت هم بدیهای خود شو،
جلسات انگیزی و ارتباط با آدم های جدید و یه جو مثبتی داشت که این از خوبی های کار بود،
بدی که داشت این بود باید صبح و شب تو بهم می وختی و کار می کردی و کلی باید صحبت می کردی با آدم ها و قانع شون می کردی تا وارد تیم بشن و همکاری کنند.
من از آنجایی که یه آدم خیلی درون گرا بودم و اصلا کارای گروهی رو دوست نداشتم، بعد یه مدت خیلی خسته شدم و این کار برایم زجرآور شد.
بجز چند ماه اول کاری ام که با شوق و ذوق کار کردم، بقیه تایم رو به اجبار کار کردم و برایم سخت می گذشت،
توی دوراهی گیر کرده بودم،
از یه طرف کلاس های انگیزی و اون جو نمیزاشت این کار رو رها کنم و از طرفی هم خستگی جسمی و روحی داشت نابودم می کرد.
دقیقا 14 شهریور ماه 1402 یه روز من جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم دیگه کار نکنم،
خیلی سختم بود خیلی، میتونم بگم سخت ترین تصمیمی بود که توی این چند سال آخر تو زندگیم انجامش دادم،
اون روز ها که آینده ام و زندگیم رو هوا بود و هیچ ایده ای نداشتم و هیچ برنامه ای نداشتم، و از هر لحاظ تحت فشار بودم،
بعد گذشت چند روز یه شب با تمام وجودم تسلیم خدای مهربان شدم و گفتم من نمیدانم راه نشانم بده، اینو با تمام سلول های بدنم گفتم، با تمام قدرت و توانم از خداوند خواستم مسیر درست رو برایم نشان بدهد،
اون لحظه گوشی دستم بود و دقیقا نمیدانم چی سرچ می کردم تو گوگل، که با سایت استاد آشنا شدم و هنوزم باورم نمیشه که چجوری عضو شد و چرا عضو شد و چه اتفاقی افتاد نمیدانم واقعا.
از اون روز به بعد روزهای خوب زندگیم شروع شد،
احساس کردم زنجیر ها از بدنم باز شده و من حس رهایی داشتم، انگار گنج پیدا کرده بودم، بی دلیل خوشحال بودم هنوز هیچ فایلی گوش نداده بودم و هیچ اتفاقی نیوفتاده بود، و حس آرامش عمیق و عجبیی داشتم،
خدایا قلبا ازت سپاسگزارم بابت عضویتم توی این سایت.
آرام آرام شروع کردم به زندگی کردن، جون گرفتم، و سرحال شدم،
در اون لحظه من فقط عنوان فایل ها رو داشتم می خواندم و می چرخیدم تو دسته بندی فایل ها،
با دیدن هر قسمتی از سایت قلبم باز تر می شد،
خدایا شکر بخاطر اون لحظه،
از فایل های هدیه شروع کردم،
مدت 6 ماه این فایل ها رو باعشق گوش دادم، قسمت گفتگو استاد با دوستان رو که تقریبا 66 فایل هست چند بار گوش دادم، و نمیدانید که چه حسی داشتم،
اون موقع جسارت این رو پیدا کردم که برم دنبال علاقه ام، طراحی لباس
ولی خیلی باید از عقب تر شروع می کردم،
خیاطی بلد بودم ولی تو کشور خودم،
خواستم با سبک و روش اینجا تو کار مورد علاقه ام بیشتر بدونم،
رفتم از صفر شروع کردم، یجا شاغل شدم، سختم بود ولی انجامش دادم،
هر روز و هر روز نشانه های درست بودن مسیرم رو می دیدم.
جایکه سر کار مشغول شدم افرادی بسیار خوبی بودند، حسم خوب بود اونجا،
خیلی کنجکاو بودم، حواسم به همه چی بود، گوشم رو تیز کرده بودم واسه شنیدن حرفای که بهم کمک میکنه به آینده ام کمک میکنه،
هر کدوم از همکارام که در مورد کار صحبتی می کردن یا بین خود شون از تجربه ها و عمل کرد شون صحبت می کردن، من گوشی کنارم بود و اون نکاتی که میدونستم کمکم میکند در آینده کاری ام، سریع تو یاد داشت گوشیم می نویشتم،
درطول روز هم کار می کردم و هم با هندزفری های تو گوشم، صدای قشنگ استاد عزیزم رو گوش میدادم، و بهترین لحظات رو داشتم.
خلاصه اینکه از هر لحظه ام استفاده می کردم.
ارام، آرام از لحاظ روحی خیلی بهتر شدم خیلی آرامشم بیشتر شد، تا اینکه بعد 6 ماه، فروردین 1403 دوره ای فوقالعاده 12 قدم رو تهیه کردم،
خدای من چه دوره ای…
ورق زندگیم برگشت،
همیه چی تغیر کرد به مرور زمان،
من مدت یکونیم سال رو 6 قدم از 12 قدم کار کردم. این دوره بی نظیره،
انجام تمرین ستاره ای قطبی جز بهترین، جذاب ترین و اولیت اولم هست صبح به محض بیدار شدن و شب قبل خواب.
این تمرین برایم معجزه ها کرده،
میتونم بگم از موقع که این تمرین رو کار میکنم بدون استثنا تمام اتفاقات عالی زندگیم رو مدیون تمرین ستاره قطبی هستم.
خدارا شکر خیلی استمرار دارم تو انجامش،
به طول یکونیم سال بجز دوسه شب، هر صبح و هر شب انجام میدم.
خدایا شکر!
خدایا شکر!
اگر سلامتی جسمی و روحی ام،
روابط عاطفی ام،
درآمدم،
عزت نفسم،
روابطم با آدم ها،
رابطه ام با خالقم،
آرامش درونی ام،
هیچ شباهتی با گذشته ام نداره به دوسال قبلم یک سال قبلم یک ماه قبلم و یک هفته قبلم نداره، دلیلش استفاده مستمر از آموزشات این سایت مخصوصا تمرین ستاره ای هست.
خدایا هزاران بار سپاسگزارم!
درپناه خدای توانا باشید!
به نام خداوند بخشنده و مهربان
چ کسی وفادار تر از خداوند ب عهد خویش است؟!
استاد نهایت عزیزم نمیدونم چرا هیچوقت رابطهی خوبی با تغییر نداشتم و اصلا دنبالش نبودم و خوشم نمیومد.. این پروژه حس و حال خیلی خوبی و پر از اگاهی داره بهم میده و دقیقا همزمان شده با زمانی ک من میخام کسب وکار خودمو راه بندازم و اولین تغییر اگاهانهی خودمو داشته باشم.استاد عزیزم من تازه دارم ارزش تغییر رو متوجه میشم و ی اهرم رنج و لذت هم تقریبا ی ماه پیش درست کردم و دارم هر روز ادامش میدم ک بره تو پوست و استخونم.. واقعا دارم از ذره ذره تغییری ک در خودم ایجاد میکنم لذت میبرم خداروشکر.
قبل تغییر توی شرایطی ک نمیخاستم بودم و غرق احساس حسادت و کمبود، همه چیز مشکل داشت الا من! ولی الان همه چیز اوکی و خوبه و فقط منم ک مسئله دارم و باید این مسائل رو با باورهای درست و تغییرات مثبت حل کنم. خدایاشکرت
2. استاد جان من الان ارزش تغییر رو میفهمم و بعد این همه سال الان دارم حرفای شما رو درک میکنم و هدایت میشم. این پروژه فک میکنم درکم رو خیلی عمیق تر کرده.
3. اولین اقدام من پذیرش تغییر هستش با این دید ک خیلی خوبه تغییر کنم ب سمت خوبی ها و زیبایی ها و هرچی ک توی راه راست نعمت داده شده هست. استاد میخام زندگی عمیقی داشته باشم میخام توی اوج خلق کنندگی و احساس خوب سپاسگزاری و هماهنگی با خدای درونم باشم. واقعا میخام بهترین استفاده رو از این زندگی ک هدیه داده شده بهم داشته باشم ان شاءالله
4. پذیرش تغییر، اهرم ساختن، سپاسگزاری، تجسم خلاق، شخصیت قوی ساختن، روی ایمان و توحید کارکردن و باورسازی ها و…
5. استاد من باورهای خیلی وحشتناکی دارم ک مقاومت خیلی شدیدی ب همراه دارن ک فک کردن ب اونا کلی استرس و سردرد و… اصلا حاضرم هرکاری کنم ولی با اون موضوعات روبرو نشم. از بس مقاومت سختی ذهن من داره. و برای غلبه از دورهی شیوهی حل مسائل مخصوصا جلسه ی دوم اون ک سوالات رو باید جواب بدیم استفاده میکنم و واقعا بانو شایستهی عزیزم ازتون خیلی ممنونم ک با اون سوالات مو رو از ماست میکشین و چقد راحت ب لایه های زیرین ذهن نفوذ میکنه و باعث حل مسئله میشه.
6. دارم احساس ازادی و مستقلی میکنم. فعلا نتیجهی ملموسی ندارم چون تازه ی ماهه تغییر رو پذیرفتم و درکش کردم. ولی حالم خوبه و احساس سبکی دارم و عزت نفس منم بهتر شده و محکم تر قدم بر میدارم و امید ب آیندهی خوبی دارم. مطمئنم تا پایان پروژه نتیجهی ملموس خودمو دارم ان شاءالله
از صحبت های دوست عزیزمون خیلی استفاده داشتم و ازشون سپاسگزارم
در پناه خدای مهربون باشید
فرشته
بنام خدایی ک یادش آرامش بخش دلهاست
سلام ب استاد عزیزم ،بانوشایسته و همگی عزیزان
گام 2 پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
روز آخر چله ی من
نشانه ها و نتیجه کارکردن رو ی این پروژه و چله پربرکت من
دیروز یک هدبه از طرف پدر دریافت کردم ی شلوار بگ یخی ک دوسداشتم
و امروز ی تراول 100 تومنی خواهرم بهم هدبه داد برای تولدم
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این فضای توحیدی
این پروژه ی الهی
این آکاهی های ناب
این استاد فوق العاده
این دوستان فوق العاده
این آرامشی ک جاریه در تک تک کلمات رزای عزیزم
چقد حس خوبی گرفتم از این صدای زیبا ک لبریز از ایمان و یقین ب رب و توحید هست
خدایا صدهزار مرتبه شکرت ک منو درمدار این آگاهی ها قرار دادی
کمکم کن درک کنم و عمل کنم بهشون
الهی ب امید تو
خدایا خودت بیادم بیار چبزی ک لازمه و ب رشد من کمک میکنه رو بنویسم تا ایمان خودم قوی تربشه
ب درستی ک انسان واقعا فراموش کاره
من یادمه حتی نفس کشیدنم فرق داشت با الان ،همیشه ب صورت ناخودآگاه آه میکشیدم ،ی آه سرد
الان ک بهش فکر میکنم اون آه ها ک میکشیدم
بخاطر مقایسه خودم با کسایی بود ک داشتن خواسته های منو زندگی میکردن
بخاطر دور دیدن و در دسترس نبودن آروزهام
لایق ندونستن خودم
احساس بی پناهی
پذیرفتن سرنوشت ک محکوم بودم ب اون شرایط و کاری ازم بر نمیومد
یادمه ی روز پیش داییم بودم ک ناخودآگاه بخاطر افکارم آه کشیدم یا بهتر بگم میگفتم
هیییی روزگار
خخخخخخ بقیه آه ها رو ویرایش نمیکنم
خودت دیگه جایگزین کن
داییم یکِه خورد،گفت خوب نیست چرا آه میکشی،فک کن اینقد تو افکار و نجواها غرق بودم ک خودم متوجه این کارم نمیشدم
الله اکبر
خدایا شکرت
من خیلی راحت و زود اشکم درمیومد،اگه ی نفر باهام تند حرف میزد
چشم غُرّه بهم میرفت بغض میکردم
من از زهر، تلخ تر بودم
یادمه آجیم ی بار بهم گفت غیر مستقیم ک سعیده نوه ی عمه ام عین قند شیرینه
اصن کیف میکنی باهاش حرف میزنی
تو چرا اینقد تلخی
تندی ،کنایه میزنی
از اون یاد بگیر
خدایا من چقد تغییر کردم چرا فراموشم شده بود
درظاهر خیلی آروم بودم ولی توذهنم طوفان،سونامی بود
اولین فایل ک از استاد شنیدم و بارها گوشش دادم فایل،روح خداوند در بدن ماست بود خییلی منو تکون داد
ی کانال تو تلگرام داشتم ک فایلهای میکس استاد رو میزاشت
هرفایل جدید ک میزاشت
سریع دانلود میکردم و بارها وبارها گوش میدادم
همین گوش دادن ها ب من آرامش میداد
حس خوب میداد
دلم و نرم میکرد
اون فایلها رو ب همه اعضای خانواده ام میدادم ی مدت گوش دادن نتیجه هم گرفتن ،ولی چون ورودی هاشون رو کنترل نمیکردن اتفاقی نمیفتاد
منم شده بودم بلند گو براشون
و خودم تمام آهنگ های غمگین توی گوشیم و پاک کردم
آهنگ هایی ک حفظم شده بودن از بس گوش میدادم چقد هم اون حس وحالشون رو دوسداشتم ،چون در مدارش بودم
دیگه اخبار نمیدبدم
و فیلم هم کمتر کرده بودم
حسم و حالم خیلی بهتر شده بود با شکرگزاری هرروزه
با گوش دادن فایلها
ی کم زندگی روی بهترش و بهم نشون میداد
مخصوصا وقتی دوستم فایلهایی ک فکر میکرد مناسبه از استاد و برام میفرستاد
درمورد قانون حرف میزدیم
درمورد زیبایی ها
اتفاقات قشنگی ک در طی روز برام میفتاد
توجه ب نکات مثبت درمن قوی ترشد
نشانه ها رو بهتر درک میکردم
هدیه دریافت میکردم
کمتر دعوا میکردم
ارامشم خیییلی بهتر شده بود
چیزای جدید و امتحان میکردم
دوستم منو ترغیب کرد ب قران خوندن اونم معنیش ،با نگاه جدید شروع کردم ب خوندن ترجمه آیات
خدارو مث نور سفید میدیدم ک داشت هدایتم میکرد
آدم های مناسب و میاورد تو زندگیم
چقد ذوق میکردم از دید نتیجه های کوچیک
فهمیدم ب خیاطی علاقه دارم
شروع کردم ب دیدن آموزش خیاطی تو اینستا فضا مجازی
هربار هی بهتر شدم خداروشکر
سلام خانم لرستانی گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیت
اگه هنوز تولدتون نشده که پیشاپیش مبارک
اگه تولدتون گذشته که پساپیش مبارک
اگه که امروز که تولدتون مبارک باشه براتون بهترین ها رو آرزو میکنم چون واقعا لیاقت رسیدن به بهترین ها رو دارین
با آرزوی بهترین ها برای شما که امسالتون پُر از نور خداوند باشه و سال های بعد از امسال بهتر
به خدا میسپرمتون که تنها پناه و قدرتمند ترین پناه پناه خداونده
بنام خدای مهربان
سلام ب دوست توحیدی عزیزم ،آقا آوه نازنین
خیییلی ازت ممنونم بابت انرژی ک از روشنی قلبت برام فرستادی
چقدددد حالم و عالی کرد خییییلی انرژی گرفتم از دعاهای قشنگت آوه جان
خییلی ازت ممنونم ان شاالله هزاران برابرش بهت برگرده
مرررسی بابت تبریک تولدم
2 آبان تولدم هست،ولی خداوند داره زودتر هدیه ها و بهم میده ،خداروشکر
امروز هم ی خبر عالی
و ی هدیه دیگه دریافت کردم
و ی اتفاق جالب افتاد
غروب رفتم تو محوطه باغچه مون ،ی لحظه چشمم خورد ب جای مرغ هامون( ی سایه بونی براشون درست کردیم ک سقفش کوتاهه)
ی چیز سفید دیدم اون ته ،حسم گفت برو نگاه کن ببین چیه،وقتی از نزدیک نگاه کردم ،دیدم ی تخم مرغه،چون تو گودی بود از دور معلوم نبود
پدر ی ابزاری درست کرده برای همجین مواقعی ک راحت تخم هارو بیاریم بیرون
حالا ابزارش چی هست
ی چوب بلند ک ی جای روغن رو بشه بسته و ی سمت جای روغن و بریده و ی قلق داره ک ازش استفاده کنی
تنها کسی ک قلقش و بلده منم خخخخخ
گفتم چطور الان درش بیارم تخم مرغ رو،ک یاد اون ابزاره افتادم
اولی و ک درآوردم
دیدم باز هست
اونو ک درآوردم
بازم یکی دیگه بود
بعد یکی دیگه
من 6 تاااا تخم مرغ و پیدا کردم با هدایت اللهدر صورتی ک ی جای مخصوص دارن برای تخم گذاشتن
حسم گفت زکی این ی نشونه اش برات،نشونه فراوانی و ثروت ک خداوند ب همین راحتی میتونه تو رو بهش هدایت کنه
چیزی ک تو میبینی با هدایت خدا بقیه نمیبینن
چون خداوند آکاهه ب تمام اسرار و عالم غیب
الهی صدهزار مرتبه شکرت
مررسی ک برام کامنت نوشتی خیلی خوشحال شدم
راستی
مرسی ازت بخاطر تغییر عکس واضح و زیبای پروفایلت ،بهت تبریک میگم بابت این تغییر قشنگ
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت
روز دوم از 28 روز
سلام خانم لرستانی گرامی
خداروشکر برای این حال خوبی که داری و نتیجش شد این هدایت این برکت از طرف خدا ، اون تخم مرغ های نازنین و دوست داشتنی خانم مرغی های دوست داشتنی
چقدر خوشحال شدم وقتی گفتی مرغ دارین و باغچه
واقعا اینا نعمت های ارزشمندی هستن
من عاشق مرغ و خروس و بز و گوسفند و گاوم
چون شرایطش نیست داشته باشیم ولی به امید خدا توی آینده شرایطش و فراهم میکنم
البته سالها قبل داشتیم 2 تا مرغ چون خونمون آپارتمانی سخته صدای مرغ بقیه رو اذیت میکنه متاسفانه فعلا به تعویق افتاده تا شرایطش و فراهم کنم
جالبه اون دوتا مرغی هم که داشتیم انقدر باهاشون بازی میکردم با دست بهشون غذا میدادم ، وقتی میبردیمشون توی حیاط تا ما رو میدیدن میومدن پیشمون
عمه ی من کلی مرغ و خروس و اردک و گاو اینا داشت ولی چون باهاشون بازی نمیکردن یا با دست بهشون غذا نمیدادن آدم رو میدیدن میترسیدن فرار میکردن :))))))))
یکبار شوهر عمه ی من اومده بود خونمون بعد رفت توی حیاط یکم قدم بزنه وقتی اومد بالا گفت این مرغای شما با مرغای ما فرق دارن آدم و میبینن میان پیش آدم دور و بر آدم میچرخن برای ما آدم و میبینن انگاری هیولا دیدن فرار میکنن :))))
گفتم ما باهاشون بازی میکنیم بهشون با دست غذا میدیم :))
راستی راجب اون وسیله طراحی شده توسط پدرتون که گفتی با اون توضیحاتی که دادی فکر کنم متوجه شدم چطور چیزیه و با این اوصاف منم فکر کنم بتونم ازش استفاده کنم
حالا چرا میگم :
چون منم استاد ساختن این چیزایی هستم که خودساخته
یعنی برای حل مسائل راه حلی پیدا میکنم که خلاصه حلش کنم
اگر حل نکنم اذیت میشم چون خودم و ناتوان میبینم
اصلا حل نشدن مسائل برای من درد آور
حالا که حرفش شد یاد یه داستانی افتادم بزار تعریف کنم
داستان حل مسئله ای به صورت خود ساخته :))))
میگم که استاد چیزای خودساخته ام :)))
داداشم یک فلاسک یک نفره داره از اینا که درب فلاسک درجه داره
خلاصه این درجه درب چون باطری داره بصورت جداگونه وصل به درب
یکبار دیدم داداشم درگیر با این درب فلاسک
حالا عاشق حل مسئله وارد می شود :)))
پرسیدم چیشده چرا درگیری با این درب فلاسک؟!
گفت: واشر درب فلاسک خراب شده وصل نمیشه بهش
قسمت درب دو تیکه بود چون باطری داشت برای نشون دادن درجه بین اون دو تیکه ای که به هم وصل میشد یه واشر داشت
این باعث شده درب فلاسک بسته نشه
چون رزوه درب روی قسمت باطری بود حالا اونم جدا شده این فلاسک کلا دربش بسته نمیشد
داداشم که حوصله نداشت حل کنه گفت این قسمت باطری رو چسب میزنم کلا بیخیالش میشم همیشه ثابت بمونه
حالا من اصلا دردم میاد یه چیز و از حالت عادی خارج کنیم
هر مسئله راه حلی داره ، یعنی حل نشدن وجود نداره توی ذهن من
این ذهنیت از بچگی با من بود
گفتم وایسا من اینو حلش میکنم گفت بیخیال حوصله این داستانا رو ندارم حالا بشینم بخاطر این فکر کنم چطوری حلش کنم
من گفتم من به تو کاری ندارم بزار خودم میخوام درستش کنم
(اصلا میخوام به خودم ثابت کنم هر مسئله ای راه حل داره ، این قسمت و توی ذهنم گفتم)
خلاصه داستان طولانی شد ولی ارزش داره یکم صبور باش چون با یک روشی حل کردم که داداشم هنگ کرده بود :)))))
من اول به واشر خود فلاسک نگاه کردم که چطور میتونم با واشر فابریک خودش مسئله رو حل کنم
یکم که نگاه کردم دیدم نه راه نداره چون واشر از بس بزرگ تر از حد معمول شده بود که موقع وصل کردن درب میرفت داخل اون جایی که باید می موند ، نمی موند
خلاصه یه تصویری توی ذهنم اومد که ما واشر شیر ظرفشویی داریم شبیهه همین ولی سایز واشر خیلی کوچیک تره
رفتم اونو آوردم
خواستم با دسته چنگال و قاش از دو طرف بکشمش که جا بزنم دیدم نمیشه خیلی کوچیک
داداشم اومد گفت چیشد درست کردی
گفتم این واشر هست ولی خیلی کوچیک وصل نمیشه
داداشم گفت میگم که بزار چسب بزنم تموم بشه بره
گفتم نه من هنوز تسلیم نمیشم من اینو درست میکنم
رفتم چنتا چنگال برداشتم جوری که با فشار این چنگال ها رو انداختم داخل واشر
رفتم کتری رو روشن کردم آب و جوش آوردم
یه لیوان آب جوش برداشتم این چنگال ها رو انداختم داخل آب جوش
تا موقعی که آب سرد بشه گذاشتم بمونه
بعد چنگال بردم زیر آب یخ گرفتم که سرد بشه تا توی اون اندازه حالت بگیره
بعد از درآوردن واشر از توی چنگال ها مقدار کمی سایزش بزرگ تر شد
با یکمقدار فشار واشر و وصل کردم و درب فلاسک درست شد :))
به همین راحتی
توی دلم خداروشکر کردم با ذوق که این تصویر و آورد توی ذهنم که واشر شیر ظرفشویی داریم از اون استفاده کنم که تمام ایده هایی که قدم به قدم اومد رو خدا الهام کرد و اینچنین شد که درب فلاسک درست شد
داداشم هم خوشحال شد :))
خدارو صدهزار مرتبه شکرت
بابت تغییر عکسم هم که گفتی ازت سپاسگزارم
این عکسم و خیلی دوست دارم
تنها جای مجازی که این عکسم و منتشر کردم سایت بهشتی و فوق العاده ارزشمند استاد عباس منش عزیزمِ
و قرار هم نیست هیچ جای دیگه منتشر بشه
اصلا این چیزایی که نوشتم هیچ قرار نبود بنویسم قطعا کار خداوند و من تسلیمم در برابرش هر چه گفته شد رو نوشتم با اونکه تو نوشتن یکم سختم میاد ولی نوشتم نمیدونم چطور نوشتم :)
اگه توی بخش کامنت ها به جای نوشتار ، ویس بود من ساعت ها ویس میفرستادم ولی توی نوشتن برام سخت بخاطر همینم هست خیلی کم کامنت مینویسم ، خیلی حرف ها دارم برای زدن از تجربیات قبل از آشنایی با استاد عباس منش عزیزم و بعد از آشنایی ولی برام نوشتن سخت
فکر کنم این طولانی ترین کامنتم تا حالا بوده :))))
خانم لرستانی عزیز به خدا میسپارمت که تنها پناه و قدرتمند ترین پناه و قشنگ ترین و امن ترین تکیه گاه پناه خداونده
خدای من
انرژی دوست داشتنی تو وجودم
عشق من
صاحب من
خالق من
تنها قدرت جهان
نمیدونی چقدر دوست دارم
نمیدونی چقدر عاشق اون لحظه های تایید کردنت هستم وقتی میگم دوست دارم توام میگی منم دوست دارم
یعنی اون لحظه رو با دنیا عوض نمیکنم
چون زیباترین احساس زندگیم رو دقیقا توی اون لحظه دارم وقتی میگم دوست دارم ، توام با عشق فراوانِ فراوان میگی منم دوست دارم
خدایا برای تمام نعمت هایی که به من دادی و قراره توی آینده هم بهم بدی ازت سپاسگزارم ، منو ببخش که تک تک نمیتونم نعمت هامو نام ببرم چون اینقدر زیادن که واقعا قابل شمارش نیستن
خدایا عاشقتم که عاشقمی 🩷
1404/7/25روز468
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم عزیز و دوستان گل
امروز چندبار اومدم سراغ سایت و جلسه دوم این پروژه بهم چشمک میزد و هی میگفتم نه الان وقتش نیس و باید بشینم از جلسه اول استارت بزنم و …
تا الان که اومدم بخوابم و چندتا از کامنت های دوستان و خوندم و دیدم نه نمیشه و باید گوش کنم
بله قبلا گوش کرده بودم ولی این بار درک و حس متفاوتی داشت . چنددقیقه که گذشت و رزای عزیز گفت که معماری خونده اینجا جرقه زده شد و گفتم پس بی دلیل نبود که امروز این فایل هی چشمک میزد و تا انتها گوش کردم و پر شدم از احساس خوب. خدایا شکرت
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
همونطور در داستان هدایتم نوشتم. من 2تا مرحله سخت داشتم و شدیدا و عمیقا خدارو صدا کردم و هدایتم کرد .
اول اینکه من هم مثل رزا معمارم و داستان زندگی ام خیلی مفصله اما فقط میخوام در همین حوزه کاری ام صحبت کنم
منم مثل رزا اصلا برای کسی کار نکرده بودم و فقط درس خونده بودم و لذت برده بودم اصلا خودمو درگیر کار و پول دراوردن نکرده بودم تا اینکه توی مقطع ارشد با شخصی ازدواج کردم وازهمون دو هفته اول شرایط خیلی بد شد و متوجه شدم که چه اشتباه بزرگی کردم و خلاصه اینقدر افسرده شده بودم که نمیتونستم برای پایان نامه ام وقت بزارم با اینکه من معدل ارشدم 17/5هست . توی همون شرایط سخت بودم از طرفی غرور کاذب که من ارشد دارم و از طرفی هم باید هزینه های خودمو درمیاوردم رفتم سرچ کردم و یه دکوراسیونی نیرو میخواست و رفتم و 2ماه اونجا بودم و فکرکنم1/5میلیون حقوق میگرفتم سال 98 اگر اشتباه نکنم توی سیستم دفترشون یک فایلی بود به اسم کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد و من شروع کردم به خوندن و اومدم رفتم کتاب چاپی اشو خریدم و تصمیم گرفتم خواسته هامو بنویسم و ازاونجا هم استعفا دادم و گفتم میخوام پایان نامه امو جمع کنم و البته که کارهای طلاقمو هم کردم یعنی طلاق گرفتم و سفت شدم به زندگیم و اولین کاری که باید میکردم اتمام ارشد و دفاع پایان نامه و انجامش دادم خداروشکر بعد بخاطر باورهای خودم و اینکه تکاملمو طی نکردم رفتم یه دفتر معماری زدم و چندماه نشده با مخ اومدم پایین و درعرض کمتر از یک سال هم فشارهای طلاق و بعدشم شروع کار و مواجه شدن با شکست . چندماه اون دفتر بود و من اصلا نمیرفتم حتی سربزنم کلا افسرده شده بودم و خودمو باخته بودم و گفتم دیگه زندگی من تموم شد . تا اینکه یروز دقیقا فروردین 1400بود دقیقا فردای 13به بدر خداوند به قلبم انداخت که برو توی سطح شهر و بگرد هر پروژه ساختمانی دیدی بگو میخوام بیام کار آموزی و یعنی من تسلیم شدم و گفتم خدایا من روی مخ خودم حساب کردم خوردم زمین ایندفعه هرچی تو بگی همونه و گفتم مهم نیس که ارشد دارم میرم از صفر شروع میکنم دوتا پروژه ساختمانی بزرگ که اولین روز کاری سال جدید بود موافقت کردن که برم و کار یاد بگیرم و حدود3ماه شد که من بیشتر توی یکی از پروژ ها که توی مرحله نازک کاری بود حضور داشتم صبح تا ظهرمیرفتم اینقدر ذوق داشتم و حالم خوب بود که حد نداشت به راحتی میرفتم توی طبقات و کلی اعتماد به نفسم رسد کلی نکات اجرایی یاد گرفتم دقیقا توی همین مرحله دیدم به اجرا علاقه مندم و یکی از مهندسین گفت خانم مهندس پروانه نظام داری گفتم نه گفت ازمون نزدیکه شرکت کن اولش مقاومت کردم و بعدش گفتم خب منکه دارم یاد میگیرم پس بزار مدارک حرفه ایی هم بگیرم و خلاصه من ازمون و شرکت کردم و دفعه اول قبول شدم و وقتی با شیرینی رفتم کارگاه ومهندسی که مدیر پروژه بود کلی منو تحسین کرد و گفت مهندسای اقا یی که چندین ساله توی اجرا هستن مثل فلانی و فلانی هنوز نتونستن توی ازمون قبول بشن و چقدر احساسم خوب بود و اعتماد به نفسم دوباره رشد کردم حالا جالبه داستان محیط کار بعدی که مشغول شدم یه مهندسی بود که معمار پروژه بود و گهگاهی میومد کارگاه و من میشناختمش خب من بعد از3ماه دیگه نرفتم کارگاه و خوندم برای ازمون روز ازمون وقتی اومدم بیرون و سوار ماشین بشم دیدم اون مهندس منتظره یه نفره و سلام و علیک کردم و گفت قیافه اتون آشناست و گفتم فلان پروژه بودم انگاری یه نفر بهم گفت بگو برای دفترت نیرو نمیخوایی ایشونم بخاطر همسرشون که اومده بود ازمون بده اومده بود من اینو کفتم گفت چرا میخواییم شمارشو داد و گفت فردا بیا دفتربرای مصاحبه گفتم باشه رفتم و بهم گفتن نرم افزار چیا بلدی و گفتم من ارشد دارم و میتونم کار پژوهشی و ایده پردازی های پروژه اتون و انجام بدم و گفتن باشه3ماه بیا کاراموزی گفتم باشه خلاصه ما اینجا برای اولین بار به صورت واقعی انگاری شغل داشتم و وارد حرفه خودم معماری شده بودم بماند که چه اتفاق های افتاد که توی داستان هدایت نوشتم و من 8ماه اونجا بودم و توی این مدت که اونجا بودم دوباره هدایت شدم یروزی بهم گفت خانم مهندس که پروانه طراحی داری گفتم نه هنوز گفت شرکت کن باید چند بار شرکت کنی تا قبول بشی دقیقا اینجا یادمه زنگ زدم به پارتنرم و گفتم بنظرت توی دوره آموزشی شرکت کنم ولی باید حقوق یک ماهم بدم نمیدونم اجاره خونه ارو چیکار کنم گفت شرکت کن تا اونموقع یکاری اش میکنیم من توی دوره شرکت کردم حدود4میلیون پول دوره بود و 4ماه هفته ایی 3روز میرفتم کلاس و خلاصه حتی پول خرید تخته شاسی هم نداشتم و از همون خانم مهندس قرض گرفتم و رفتم سرآزمون قشنگ یادمه ساعت 8ازمون شروع سرد و تا ساعت 3باید تمام مدارک و نقشه ها به صورت دستی آماده میشد ساعت 11تو بلندگو اعلام کردن که سوال یه مشکلی داره و باید دوباره از اول مراحل تحلیلی اتون انجام بدید نصف بیشتر بچه ها دیگه کارو رها کردن ولی من گفتم خدایا من با توکل به تو توی این ازمون شرکت کردم و خودت توی تحلیل ها کمکم کردی پس من همون مسیری که از صبح شروع کردم و ادامه میدم من قشنگ با صبر و حوصله حتی دیتیل هارو کشیدم و گفتم خدا بخواد من قبول میشم و بعدش دیگه رها کردم کم کم توی محیط کاری ام چالش ایجاد شده بود یعنی زن مهندس و خود مهندس داشتن ارشد میخوندن و یه جورایی ازمن غیرمستقیم داشتن سو استفاده میکردن توی کارهای دانشگاهشون ازیه جای به بعد دیدم نه نمیشه اینا توقع دارن من براشون پایان نامه بنویسم و من هیچ وقت ازاین کارهای غیراخلاقی نکردم بهشون کمک میکردم توی سرچ کردن و ایده دادن اما هیچوقت نتونستم بپذیرم که درقبال حقوقی که میگرم این کار غیراخلاقی و انجام بدم یه روزی به زن مهندس گفتم من تمامی سرچ ها و غایل میریزم روی هارد دیگه انشالله مشغول بشید به نوشتن پایان نامه منم اگر سوالی بود میتونم راهنمایی کنم و اینکه من میخوام توی پروژ های دفتر فعالیت داشته باشم بعد گفت باشه پس برو فلان آموزش و یاد بگیر و بیا منم خوش باور الان میفهمم منظورشون چی بود گفتم باشه و رفتم و شبش پیام داد قطع همکاری و حتی درخواست تسویه کردم 2ماه بعد نصفش زدن برام که دقیقا وقتی این پیام و دیدم دنیا روی سرم خراب شد من موندم و اجاره خونه و هزینه های زندگی و پارتنرم تا فهمید بیکار شدم و حال روحی امم خراب شد منو ترک کرد در عرض یک هفته من همه چیزمو از دست دادم و پولی توی حسابم نبود اجازه خونه سنگین و رابطه عاطفی هم ترکید
یک هفته خونه بودم و حتی توی یخچالم هیچی نداشتم فقط نون و کره بادوم و زمینی و عسل داشتم میخوردم و اصلا هم نزاشتم خانواده ام متوجه بشن دقیقا یه شب توی همین یک هفته اینقدر حالم خراب بود گفتم خدایا چیکارکنم من دیگه نمیدونم خودت نجاتم بده یه حسی گفت توی گوگل سرچ کن
نوشتم خدایا کمکم کن
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
وقتی نوشتم خدایا کمکم کن یه ویدیوی دیدم توی آپارات یعنی اولین فایل بود
فقط روی خدا حساب کن
من این فایل گوش کردم و حق حق زدم شبانه و تنها
کفتم خدایا منو ببخش که من به غیر تو حساب کردم
کلی سرچ کردم تا متوجه اسم استاد بشم و توی کامنت های اون ویدیو توی آپارات دیدم یه نفر نوشته استاد عباس منش و سریع سرچ کردم و سایت اومد بالا و شروع کردم به دیدن فایلهای رایگان و یک هفته ایی بود گوش میکردم و ارزو داشتم دوره های استاد و بخرم ولی پول که نداشتم گفتم عیب نداره این همه فایل رایگان هست من با همین ها شروع میکنم و بعد توسط یکی از دستان خدا یه پولی برامواریز شد دقیقا نزدیک مبلغ قدم اول و با عشق خریداری کردم و گوش میکردم و همچنان هم دنبال کار میگشتم و یه عالمه مصاحبه میرفتم و ولی بازم نا امید نمیشدم میگفتم خدا درهارو باز میکنه اصلا قلبم یهجور دیگه ایی باهام حرف میزد تا اینه بازم هدایتی وارد یه مجموعه شدم به عنوان فروشنده این هدایت هم از طرف خدا اومد که اصلا حرفه خودتو ولش کن برو فروشنده شو و ادامه اشو میتونید توی داستان هدایت نوشتم بخونید تا یادم نرفته من دوباره برای باراول درازمون با نمره بالا قبول شدم .
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
ولی قدم از آشنایی با استاد این بود که شروع کردم به دیدن فایلای رایگان و نوشتن و دنبال کار گشتن اول توی حوزه کاری خودم و قدم و الهام بعدی این بود که برم توی حوزه فروش
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
خلاصه من یه کار خوب بعد از یک ماه از قطع همکاری پیداکردم با حقوق 2برابر و همه چیز خیلی خوب شده بود و دوباره اوضاع بعد 6ماه خوب نبود و خودم استعفا دادم و وارد یه شرکت ساختمانی شدم و اونجا هم حقوقم افزایش پیدا کرد و کم کم اوضاع بد شد و بعداز6ماه اخراج شدم حالا اینجا بگم من تا ورودم به این شرکت داشتم روی دوره ها کار میکردم یعنی تا 12قدم و خریدم و گوش کردم اما فقط یک بار و حتی یک کامنت هم نخوندم و ننوشتم حتی توضیحات هر فایل و هم نمیخوندم تا اینکه بعد قدم12 رها شد دوره ها و این اموزشها تا فروردین 1403که اومدم توی سایت دیدم استادم دوره احساس لیاقت و توضیح میدن و اسم سال 1403گذاشتم احساس لیاقت من فروردین ماه خریدم و روی خودم کار میکردم و 9تیر اخراج شدم و این جا یه تلنگر بزرگی بود برام و هدایت شدم که از اول دورها و فایلهارو شروع کنم و تکاملمو طی کنم با این دوره ها رو داشتم ولی از روز شمار تحول شروع کردم تاریخ تولد روز شمار من 1403/4/11 هست و ازاون روز هر روز گوش کردم و حداقل یدونه کامنت متعهد کردم که بنویسم
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
نتایجی که من توی این 468روز از تولدم داشتم
درخواست تدریس به دانشگاه دادم و خداوند همه کارهارو توسط دستانش انجام داد و من مدرس دانشگاهی که قبلا رزومه فرستاده بودم ولی ردم کرده بودن شدم
هدایت شدم که دیگه وقتشه کسب و کار خودمو شروع کنم با لب تاب قدیمی و اموزشهای رایگان یوتوب شروع کردم و خدای مهربونم یه پروژه بازسازی برام فرستاد و انجام دادم
آخرای همین پروژه خداوند الهام کرد طلاهای که پس انداز کرده بودی و بفروش و یه لب تا ب فوق حرفه ایی بخر و به روز ترین لب تاب دنیارو خریدم نقد و راحت حدود150میلیون بعدش دوباره پروژه های رایگان و غیر رایگان طراحی کردم پول ساختم از پس هزینه هام براومدم کلی اموزشهای استاد و خریدم کلی دوره های تخصصی خودمو خریدم کلی مهارت کسب کردم کلی تجربه کسب کردم. و همچنان هم دارم در این مسیر زیبا قدم برمیدارم خدایا شکرت که امشب هدایتم کردی که این ردپارو اینجا بزارم
استاد عزیزم بینهایت از شما سپاسگذارم
بسم الله الرحمن الرحیم
خداراشکر گذارم که این فرصت رو بهم داد
که در دل این همه ایمان من باشم
استاد اشک از چشمانم قطع شدنی نیست
اینقدر دوست عزیز خوب از خداوند گفت که نمیتونم حتی گوشی دستم بگیرم بنویسم
خدایا ازت ممنونم
استاد سلام
من یاد خودم افتادم که از درد گرفتاری دست به دامن خدا شدم
نمیدونم چرا باید اینقدر فرو بروم که دست از پا دراز کشیده برگردم در لحظه آخر دست به دامن بشم
خیلی سخت بود اون زمان
هیچ جا اعتبار نداری
همه ازت بدشون اومده
حتی همسرم
حتی فرزندم
حتی خانواده
جوری که به برادرم زنگ زدم بروم خونشون
پسر داداشم جواب داد که بهم گفت نمیتونی بیای خونمون جایی برای تو نیست
اونجا کلی گریه کردم به درگاه خدا
که چرا اینجوری شده
مگر چه خبطی کردم
بهم پاسخ داد اگر هیچ کس نیست من هستم
اونجا صدای خدا تو گوشم بود که بهم گفت
آرام باش من کنارتم
بهش گفتم چکار کنم
از بیکاری بی آبرویی پول تو حساب نداشتم
همسرم میخواست از خونم بره مستاجر بودم برای اجاره خونه مونده بودم تصمیم های اشتباه پشت اشتباه
و فقط یک حس درونی بهم میگفت برو کارگری
من در زمینه کاری خودم خیلی خبره هستم
میگفت حرکت کن برو کارگری برو تو باید حرکت کنی
من شروع کردم قدم اول رو برداشتن کارگری شرکت ها رو میکردم
شرکت های که یک زمان رقبای من بودن
من از صاحب شرکت خودم
رسیده بودم کارگری
ولی میگفتم مهم نیست
یک شرکتی بهم پیشنهاد کارگر رسمی شرکتش باشم را داد گفت بیا دائم پیش خودم کار کن
من اونجا خندیدم و گفتم من معلوم نیست که کارگر باشم
من میخام خودم شرکت راه اندازی کنم فقط این قدم اول رو برداشتم تا راه کار بهم نشان داده بشه
و چیزی از همون حرف نگذشت شاید یکی دو ماه
من تونستم شرکت کوچکی را راه اندازی کنم
قدم به قدم پیش رفتم
درآمدهای کوچک کوچک رسیده به درآمد های بزرگ
میخام اینو بگم
هر لحظه دنبال بهبود هستم
همین قبل از این پروژه داشتم به خدا میگفتم چطور از این بهتر
بهم بگو
استاد انگار این پروژه جواب تمام سؤالات من بوده
ازتون ممنونم دوستان سپاس از مشارکت شما عزیزانم
تمرین
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
احساس در ماندگی طبق توضیحاتی که دادم
نابود بودم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
فایل دانلودی که استاد میگفت اگر هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست بیا حرکت کن از خدا بخواه هدایتت کند بعضی ها هنوز نمیدانند چه میخان باری به هر جهت زندگی میکنند و اونجا من حرفه ای خورد که دوره خریداری کنم
دوره دوازده قدم خریداری شد
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
کارگری الهامی بود که بهم شده بود من قدم برداشتم درسته با اینکه برام اصلا خوب نبود چون باید با افرادی کار میکردم که همه اونها من رو میشناختند و من از صاحب شرکت خودم رسیده بودم به صفر و اینو بگم به زیر صفر و شدم کارگر شرکت های متفاوت چون هر روز یک جا چرخشی براشون کار میکردم خبره کار بودم همه منو میخواستن و من فقط روزانه برای شرکت های متفاوت می رفتم و حقوق روز به روز میگرفتم چون واقعا نیاز داشتم
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
دفتر شکر گذاری که الان دفتر هام اینقدر زیاد هستند که دیگه جا برای نگهداری اونها ندارم
تمرین ستاره قطبی که دفتر ها و. کردم که جا ندارم نگهداری کنم
اونها گنجینه هایی هستند که من مینویسم و خلق میکنم برام باورها ساخت
از اهرم رنج بدبختی که اگر مثل قبل عمل کنی مثل قبل نتیجه میگیری و روی خودم مدام کار میکنم تا یک درجه بهبود بدهم خودم را
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
مانعی که همسرم داشت ازم جدا میشد
هدایت از خداوند. خواستن و پاسخ واضح در گوشم که باید حرکت کنی گفتم چکار کنم گفت کارگری کمترین هزینه را دارد
باید از یک جایی شروع کنی اینکه بشینی از کجا سرمایه بیارم کارم را راه اندازی کنم چه کنم چه کنم کاری نمیشود حرکت کردن و من بهت میگویم خدا در وجود من شعله ور شده بود چون ایمانم را به خدا فقط بود
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
خداراشکر در خونه مستأجری خوب در محله عالی زندگی میکنم بیش از 55میلیون اجاره انبار و شرکت و خونه میدهم
درآمدم تا سقف 400 میلیون
روابط عاشقانه زیبا با همسرم و همه و همه بیشترین اعتبار را در میان همه دارم
همه با من مشفرت میکنند
سلامتی عالی بدن زیبا با دوره قانون سلامتی
ازلخاظ مالی پول خوب میسازم ولی هنوز ظرف خیلی سوراخ داره نتونستم هنوز درستش کنم
و همه این اعتبارها رو به خدا میدهم که بهم همه اینها رو بخشیده الباقی رو هم درست میکنه
خدایا شکرت
سلام به دوست همف کنسی گل من سید حسن عزیز چقدر داستان کامنت شما قشنگ بود آفرین کیف کردم تحسینتون میکنم واقعا که توکلت به خدا باشه درهاباز میشود برات آرزوی موفقیت در بالاترین سطح استانداردهای دارم عزیزم خیلی عالی بود موفق باشید و شاد به همین فرکانسی زیباراجهت خلق بهترینها ادامه بدین الگو میگیرم ازشما