تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱ - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

409 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2067 روز

    خدای توانمندم…

    قبل از اینکه بنویسم، ازت می‌خوام قلمم رو از عشق و صداقت و نور پر کنی.

    کمکم کن این کلمات، هم برای خودم هدایت باشه، هم برای هر کسی که می‌خونه.

    الهی آمین

    به نام خدایی که همیشه بهترین مسیر رو برام می‌چینه…

    سلام به استاد عزیز و دوستان خوبم

    بزرگ‌ترین “نشانه تغییر” تو زندگی من از جایی شروع شد که رابطه‌م با همسرم تحت‌تأثیر شرایط سخت بعد از بارداری‌هام قرار گرفت.

    بعد از یه بارداری ناموفق و بعدش خیلی زود دوباره باردار شدن و زایمان، یه ناراحتی عمیق ویه حس افسردگی پنهان تو وجودم شکل گرفت…

    کم‌کم هم از نظر احساسی، هم از نظر جسمی از همسرم فاصله گرفتم،

    و دخالت‌های بی‌جای اطرافیان هم این فاصله‌ها رو بیشتر کرد.

    اما ازیه جایی به بعد تو زندگیم فهمیدم که:

    این راه، راهِ من نیست.

    دیگه بااااید تغییر کنم چون می فهمیدم که اگه این طور پیش برم،مطمئنا تا چندسال آینده بدون شک ما ازهم جداخواهیم شد

    یه روز نشستم اهرم رنجولذت رو توی رابطم باهمسرم مشخص کردم

    و سعی کردم بدترین حالت ممکن رو برای اهرم رنج برای خودم بنویسم و زیباترین حالت ممکن رو برای اهرم لذت بنویسم و بارها این رو باخودم تکرار میکردم

    مخصوصا وقتی سوءبرداشتهای اطرافیان بخاطر بعضی موضوعات پوچ وبیهوده باعث می شدن مابیشتر ازهمدیگه فاصله بگیریم،به شدت انگیزه می گرفتم که خودم رو هرچه زودتر تغییر بدم

    وبلاخره تصمیم گرفتم درمانم رو از زمین نگیرم؛

    نه از قرص، نه از دکتر، نه از حرف مردم…

    انتخاب کردم از منبعی بگیرم که خودش صاحب فضل و مهربانی بی پایانه،و سخت ترین دلها رو‌میتونه نرم کنه،عاشق کنه و لطیف کنه

    تصمیم گرغتن باانجام تمرین ستاره قطبی، با کار روی خودم، وبا الهام و با اجرای قانون درست،روی بهبود شخصیتم دوباره با جدیت وتعهد فولادین تری کارکنم‌..

    کم کم با تغییردادن درون خودم با قدمهای کوچک نه اینکه قدمهای بزرگی بردارم، تغییرهای بیرونی هم به شکل معجزه‌واری شروع شد…

    قدم‌هایی که زندگی‌مون رو دوباره گرم کرد:

    🟢یاد گرفتم غرورم رو کم کنم و وقتی همسرم حرفی می‌زنه، با «چشم» جواب بدم؛ از روی عشق، نه ضعف.

    هر روز براش یک پیام عاشقانه می‌فرستم؛ پیام‌هایی که انرژی عشق رو به زندگیم برمی‌گردونه.

    ظهر که میاد خونه، با آغوش گرم استقبالش می‌کنم.

    هر صبح روی وایت‌برد چند دعا برای خودم، همسرم و بچه‌هام می‌نویسم؛ دعاهایی که هم منو پرنور می‌کنه، هم همسرم تو طول روز می‌خونه و دلگرم می‌شه.

    این قدم‌های ساده باعث شد عشق‌مون دوباره جان بگیره،

    و رابطه‌مون آروم‌آروم به روزهای قشنگ اولش برگرده…

    نشونه‌ای که این روزها دارم بهش توجه می‌کنم:

    فهمیدم یکی از چیزهایی که منو از مسیرم دور می‌کنه،

    اثر گرفتن از بعضی آدم‌های جاهل و منفی اطرافمه.

    آدم‌هایی که دخالت می‌کنن،

    حسادت می‌کنن،

    قضاوت می‌کنن،

    یا دلسوزی‌های نمایشی دارن…

    این رفتارها باعث می‌شه تمرکزم از کار کردن روی خودم بره سمت نگاه بقیه.

    همون‌جا می‌فهمم:

    دارم از مسیر عشق و آگاهی دور می‌شم.

    برای همین دارم تصمیم می‌گیرم رابطه‌م رو با بعضی از فامیل‌ها محدودتر کنم؛

    نه از روی ناراحتی،

    از روی آگاهی

    و حفظ انرژی خودم و خانواده‌م.

    چون وقتی اون‌ها زیاد وارد زندگیم می‌شن، من ناخودآگاه:

    بیش‌ازحد وابسته می‌شم

    احساساتی بی‌جا نشون می‌دم

    حس دلسوزی یا نگرانی‌های بی‌منطق پیدا می‌کنم

    و تمرکزم از روی ساختن خودم کم می‌شه

    این‌ها همگی نشونه‌هایی هستن که خدا برام گذاشته تا بفهمم مسیرم رو اصلاح کنم.

    چیزی که از این پروژه فهمیدم:

    تغییر همیشه از یک تصمیم کوچیک شروع می‌شه.

    وقتی اجازه دادم جریان خدا وارد زندگیم بشه، دیدم لازم نیست پارو بزنم…

    فقط باید مقاومت نکنم.

    من امروز دوباره انتخاب می‌کنم:

    به نشونه‌ها گوش بدم

    تمرکزم رو روی رشد خودم نگه دارم

    عشق و صمیمیت رو هر روز وارد رابطه‌م کنم

    از تأیید بقیه آزاد بشم

    و با الهاماتم زندگی کنم، نه با ترس‌هام

    ممنون از استاد عزیز وگرانقدرم

    و ممنون از دوستانی که هر کدوم‌شون با تجربه‌هاشون چراغی تو ذهن و دل من روشن می‌کنن

    الهی…

    قلبم را در مسیر عشق ثابت‌قدم کن.

    کمکم کن هر روز نسخه آرام‌تر، مهربان‌تر و آگاه‌ترِ خودم باشم.

    به من قدرت بده از هر چیزی که تمرکزم را از تو و از عشق دور می‌کند، فاصله بگیرم.

    و رابطه‌ام با همسر و فرزندانم را پر کن از نور، برکت، آرامش و هدایت الهی.

    الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2046 روز

    بنام خدای رحمان

    سلام ب خانواده ی توحیدی عزیزم

    خیلی خوشحالم ک یکبار دیگه میتونم اینجا کامنت بنویسم و این فرصت بهم داده شد اینجا باشم و از این اقیانوس آگاهی بهره ببرم

    من صبح روز 25 آبان بعد از اینکه کامنتم و نوشتم تو سایت

    ی تضادی برام پیش اومد ک دیگه اجازه نداشتم انگار تو سایت باشم

    چرا

    چون مادر گوشیم و ازم گرفت گفت دیگه بهت نمیدم چون داری ب خودت آسیب میزنی از بس سرت تو گوشیه

    و واقعا هم حق داشت

    چون بعدش دیدم ک بدنم ،ذهنم نیاز داره ک استراحت کنم

    روز اول یک ساعت ظهر خوابیدم

    و شبش ساعت 8 خوابیدم تا ساعت 11 شب خخخخخ

    واقعا حس کردم برام لازم بود

    ولی فایل های احساس لیاقت و داشتم گوش میدادم همچنان با گوشی قدیمی ام و چقد خدارو شکر کردم بابتش

    و باز سعی کردم ذهنم و کنترل کنم و احساسم و خوب نگه دارم

    ک خداروشکر تا حدودی موفق بودم

    از مادر خواستم گوشیمو بهم بده ک گفت هرگز

    بازم گفتم اشکال نداره خودش بعد بهم میده

    ولی دو روز بعد ک بهش گفتم بازم جواب رد داد بهم

    نمیدونستم هم کجا قایمش کرده خخخخ

    دیگه ذهنم داشت نگرانم میکرد

    و تمرکزم داشت میرفت رو نازیبایی ها

    واینکه اگه دیگه ب سایت دسترسی نداشته باشم چی

    الان پروژه دو گام جدید اومده ومن دسترسی ندارم

    و این افکار داشت احساسم و بد میکرد

    ک باعث شد باز ازمادر بخوام گوشیم و بهم بده

    ک گفت بهم ک ،مگه تو ب حرف من گوش میدی

    باید ب حرفم گوش بدی ک گوشی و بهت بدم و دور عباسمتش و خط بکشی

    ک گفتم هرگز

    اصن نمیخوام

    گفتم حالا ک اینجور شد منم گوشی مادر و قایم میکنم خخخخخ

    ک چشتون روز بد نبینه

    اصن انتظار این واکنش و از مادر نداشتم

    گوشیشو دادم بهش

    خیلی ناراحت بودم دیشب و چنان فشاری رو ذهنم بود ک بغض کرده بودم

    داشتم خفه میشدم

    حسم گفت برو تو حیاط قدم بزن

    گفتم زکی ،عزیزدلم بیا ببرمت پیاده روی

    حال و هوات عوض بشه

    ب هیچی فکر نکن ،باشه

    هرچی بود امشب تموم شد

    فقط نفس بکش

    ببین الان میتونی راه بری

    میتونی ببینی

    میتونی نفس بکشی

    ببین آسمون چقددد قشنگه

    ببین ستاره هارو

    داشتم آسمون و نگاه میکردم ک ی شهاب سنگ جلوی چشمام رد شد

    بغضم ترکید

    گفتم خدایا عاشقتممم ک همیشه حواست بهم هست

    هرگز تنهام نمیزاری

    این تضاد ب نفع منه،باعث رشدم میشه

    اتفاق های خوب تو راهه زکی

    بخدا خبرهای خوبی تو راهه

    خدا داره تو رو امتحان میکنه ک چقد بزرگ شدی ،ببین فقط باید احساستو خوب کنی ،باش؟؟

    احساس اتفاق خوبو رقم میزنه

    مهم نیست حق باتوعه یا مامانت

    قبلش ی دعوا هم با اجیم کردم

    سر ظرف شستن

    مهم نیست مقصر تویی یا خواهرت

    الان فقط احساستو خوب کن باشه

    احساس بد اتیشه

    حواست باشه نسوزی

    زکی

    مهمتربن دارایی تو حس خوبت هست

    احساس خوبت داره اتفاقات و رقم میزنه

    ی کم بابت آسمون شکر گزاری کردم

    حسم گفت امشب تو اتاق مهمان ک ی اتاق جدا از خونه مون هست بخواب

    تنهای تنها گفتم باشه

    هرچی تو بگی

    چشم

    تا حالا هیچ وقت این کارو نکرده بودم

    ذهنم گفت خودت تنها؟

    شب ؟

    میترسی ها

    خوابت نمیبره تاصبح ها

    گفتم اشکال نداره ،بقیه خوابیده بودن و چراغهای خونه خاموش بود

    همه جا تاریک

    اروم در اتاق مهمان و باز کردم رفتم داخل و آروم درو بستم

    دفترهام وسط اتاق بود رفتم سمت تشک و پتوهایی ک از قبل اونجا بود

    تشک و پهن کردم ی پتو هم اوردم ی بالش ک نرم تر بود هم انتخاب کردم

    و دراز کشیدم پتو رو هم رو خودم کشیدم

    گوشی قدیمیم همرام بود خداروشکر

    اگه همرام نبود نمیرفتم بیارمش

    ولی الان بود

    واین لطف خدا بود

    چون حسمم گفت تفسیر سوره حمد و گوش بده

    پلی کردم،و از همون اول ی آرامشی تمام وجودم و در برگرفت

    چندبار گوش دادم و روی تکرار بود

    گفتم زکی ؟؟

    اگه سایت نباشه

    اگه کامنت خوندن و نوشتن نباشه

    یعنی خدا نیست دیگه؟؟؟

    چرا فک کردی خدا فقط تو سایته

    چرا فکر کردی اگاهی ها فقط تو سایته

    تو قرآن و داری

    تو خدا رو داری

    خدا همیشه همراه توعه داره هدایتت میکنه

    حالا گوشی جدیده هم نباشه

    خب نباشه

    اشکال نداره

    اصلا نخواستم

    بخدا دیگه نمیخوام رو نمیرنم ب مادر همین گوشی و قرآن و خدا برام کافیه

    نیاز ب هیچی دیگه ندارم

    خدا برام کافیه

    تمام اگاهی ها تو قرآنه

    اصن شاید دلیل این تضاد خوندن بیشتر قرآن باشه

    بخاطر این باشه ک خودت وصل بشی

    بهتر خدارو درک کنی

    من دیشب قید سایت و گوشی و زدم

    گفتم اگه بمیرم این مسیرو رها نمیکنم

    خودم ادامه میدم

    خدا هدایتم میکنه

    و داشت خوابم میگرفت ک در اتاق باز شد

    از عمد قفلش نکرده بودم

    گوشی و ک کنار گوشم بود سریع دست بردم کم کردم

    دیدم مادره

    قلبم شروع کرد تند زدن ک الان میفهمه ک دارم باز استاد و گوش میدم خخخخخخ

    ادم نمیشم از بس تحت فشارم میزاره

    خلاصه سرم و بلند کردم

    مادر اومد بالا سرم

    با حالت پشیمونی گفت چرا اینجا خوابیدی اونم تنهایی بیا سرجات بخواب

    بلند شدم دیدم سرجات نیستی ،ترسیدم اومدم تو حیاط دیدم نیستی نگران شدم

    بیا خونه

    بیا سرجات بگیر بخواب،و رفت بیرون

    ک من باز ب فایلم گوش دادم و نمیدونم کی خوابم گرفت بدون ترس

    بدون نگرانی

    با آرامش

    خدا تمام لحظات کنارم بود

    صبح بعد صبحانه ،مادر از در هال اومد داخل رفت تو اتاق خواب،وقتی اومد بیرون گوشیم دستش بود

    گذاشت رو اپن گفت این گوشیته

    حواست باشه

    اگه بیش از حد دستت بگیری ازت میگیرم دیگه بهت نمیدم

    روبالشی ها رو هم برام بدوز

    قراره بابت هردونه اش 15 تومن بهم بده

    فعلا 6 تا ازشون رو دوختم و خداروشکر خیلی خوب شدن

    اجیم صبح خودش ظرفها رو شست

    مادر ناهار درست کرد

    و منم الان دارم کامنت مینویسم خداروشکر

    و درسی ک گرفتم این بود ک ب هیچ چیز نچسبم خدا همیشه هست کافیه برام

    و هدایتم میکنه

    من فقط باید مث دیشب رها باشم

    خواسته ام ب راحتی با پای خودش میاد تو زندگیم

    چقد ایمانم ب قانون بیشتر شد مخصوصا قانون رهایی و تسلیم بودن

    باید پارو نزد وا داد

    باید دل رو ب دریا داد

    خودش میبرتت هرجا دلش خواست

    ب هرجا برد بدون ساحل همون جاست

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    گام 11

    ردپای 30 آبان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2232 روز

    به نام خداوند هدایتگرم

    سلام و صلوات به روی ماه همتون ، سلام

    استاد جان امیدوارم در سلامتی و خوشبختی باشید

    خداروسپاسگزارم که در این مسیر قرارم داد

    از شما سپاسگزارم که این مسیر رو فراهم کردید

    از دوستان خوبم سپاسگزارم بابت نوشتن تجربه های ناب زندگیشون که هرکدوم درسهای زیادی داره .

    قسمت 11:

    آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟

    بله قطعا، مدتهاست نشونه های تغییر رو دیدم اما عمل کردنم خیلی خیلی آهسته بوده و عملا میشه گفت صفره!

    آن نشانه چیست؟

    مدتهاست نشونه‌هایی می‌بینم در بحث مالی و داره بهم میگه باید مسیر شغلیت رو که بهش علاقه داری خیلی جدی‌تر و مصمم‌تر ادامه بدی تا بتونی خیلی زودتر به درآمد برسی چون من آموزشی رو شروع کردم و در حال گذروندن دوره‌های اون هستم ولی کمال گرایی اجازه نمی‌ده که شروع کنم .

    آموزشی که خیلی زودتر باید به درآمد می‌رسید اما بیشتر از یک ساله که روی اون فوکوس کردم و انگار فقط دوست دارم آموزش ببینم و جسارت اینو ندارم که اولین قدم رو بردارم .

    البته قبلاً برای شروع درآمد از مهارتم یه قدمی رو برداشتم ولی ادامه ندادم!

    چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟

    در عمل نکردنم باورهای مخربی وجود داره

    ترس از خوب نبودن در ابتدای مسیر ترس از اینکه در شروع کار ندونم باید چی بگم، باید چیکار کنم چطوری با مشتری ارتباط برقرار کنم ،چطور مذاکره کنم ،چطور مشتری رو قانع کنم و…..

    این ترس مانع بزرگیه که جلوی عمل کردن منو می‌گیره

    برای این مسیری که دارم کارهایی رو باید انجام بدم که تا حالا انجام ندادم و فکر می‌کنم یکی از دلایلی که شروع نمی‌کنم ریسک انجام همین کارهای جدید باشه!

    یکی دیگه از اون باورها اینه که با انجام این کار خیلی سرم شلوغ می‌شه و دیگه به سایت نمی‌رسم!

    و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

    به نظر من مهمتر از قدم‌های عملی که می‌تونم برای این تغییر بردارم قدم‌های ذهنیه یعنی بیام دلایلی که مانع از انجام کارم میشه رو برای خودم بنویسم و روبروش منطقی کنم برای ذهنم که متوجه بشه چقدر این دلایل واهیه و هیچ کدوم از اون‌ها واقعیت نداره و فقط ساخته خود ذهنه

    وقتی منطق‌ها را بسازم ذهنم خود به خود منو به سمت هدفم تشویق می‌کنه چون در وضعیتی قرار گرفته که اهرم رنج و لذت براش ایجاد کردم و اون دوست داره من لذت بیشتری ببرم .

    ————————ـــــــــــــــــــــ————————

    وقتی دقیقتر به زندگیم نگاه کردم متوجه شدم در بخش های مختلفش، نشونه های تغییر رو دیدم ! اما جسارت تغییر رو نداشتم

    مسلما باورهای محدود کننده من خیلی زورش بیشتره که نتونستم تغییر رو در آغوش بگیرم /:

    اما هیچ سرزنشی جایز نیست ، هیچوقت دیر نیست ، ماهی رو هر وقت از آب بگیرم تازه س

    خیلیم خوبه که متوجهش شدم ، از همین الان میتونم تصمیم بگیرم و تمرکزی کار کنم

    تمرکزم رو روی یکی از حوزه های مهم زندگیم بذارم نشونه ها رو بگیرم ، بهشون عمل کنم و کوتاه نیام !

    مهمترین چالش من کم آوردنه ! مدتهای مدیدیه که اینو حلش نکردم!

    یاد حرف استاد افتادم تو دوره قانون آفرینش که میگه «« وقتی شما با اولین مشکل ناامید میشین بیخیال میشین،مثه اینه که رفتی مسافرت و با یه پنجری کوچیک دور بزنی و برگردی خونه !»»

    منم همینم ! تو مسیرم با اولین چالش بیخیال میشم

    پس مهمتر از قدم های عملی ، تغییر باورامه که تغییر بدم و قدرتمند بشم .

    پیش به سوی تغییر

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    Amin Iloon گفته:
    مدت عضویت: 1213 روز

    به نام خدایی که همواره ما را هدایت میکنند.

    شکر الله بابت این همه آگاهی در مورد هدایت

    هدایت جزئی از مواردی هست که هر وقت میشنومش برام جذابیت داره و همواره ازش لذت میبرم.

    شکر خدا – خداوند هم بهمون ی دسترسی داده تا ازش استفاده کنیم و ازش کمک بگیریم یا تسلیم بشیم تا هدایت بشیم.

    خدای عزیزم ازت میخوام همواره ما رو هدایت کنی – پوشمون کنی برای بهترین ها…

    چقدر خوبکه ما بتونیم همواره در همه ی قسمت های زندگی مون ازش هدایت بطلبیم و تسلیم باشیم تا خودش برامون زیبا بچینه…

    چقدر خوبکه ما هدایت بشیم و مسیری رو بریم که اون برامون در نظر گرفته..

    چقدر نتایج باحالی از هدایت گرفتم و چقدر لذت بردیم از این همه موارد بی نظیری که در این فایل دیدیم..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  5. -
    سعادت گفته:
    مدت عضویت: 2465 روز

    سلام به استاد عزیز و همه دوستان گرامی

    این فایل عجب همزمانی شد با حس و حال این روزام

    قشنگ نشانه من بود

    توصیف شرایط حال و تغییراتی که میخوام انجام بدم

    من از سال 1400 از شهرستان به تهران مهاجرت کردم

    و تقریبا چهار ساله تو خوابگاه زندگی میکنم که دپ سالش مدیر داخلی پانسیون بودم تا الان

    یه چند وقتیه خیلیییی نشانه برای جابجایی میبینم

    خیلییی زیاد دلم تغییر میخواد

    و داشتم با خودم حساب کتاب میکردم که الان وقتشه یا ن

    که این فایل مث آب روی آتیش بود

    اینکه دقیقا از حابجایی صحبت شد از شغل طراحی سایت

    چون من دور کار بودم اینجا شیفت هم گرفته بودم ولی از اونجایی که چند وقته همکارم نمیاد و همه مسعولیتا با منه خیلی ازم تایم میگیره و نمیتونم رو پروژه هام تمرکز کنم

    برای همین میخام پا بزارم رو ترسام و خونه بگیرم وبا تمرکز بیشتر تو حوزه ای که دوس دارم کار کنم،

    الهی به امید خودت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1473 روز

    سلام

    سخت ترین قسمت اون جایی که نشونه هارودریافت میکنی اما متعهدنمیمونی رومسیردرست وایسی هی سر میخوری به سمتی که دوس داری درصورتی هدایت چیزدیگه ای میگه بارهانشونه داده خداولی من یه مدت گوش کردم دوباره برگشتم به مسیرقبلی حس میکنم اون رنج اونقدرزیادنشده که تسلیم بشم بگم خدایافرمون دست تو

    چه چیزی میتونه این لحظه ارامش بخش من باشه جزاین که سپاس گزارباشم نه درگذشته بمونم ونه نگران آینده باشم چون دیگه نه عمی هست ونه ترسی

    به هرچی توجه کنی به سمت همون چیزهدایت میشی تومومنت مثبت فوق حرفه ای شدم بسه

    بیادرموردنعمت هات بگو درمورداتفاقات خوبی که امروزتجربه کردی ازهرلحظه میتونی کنترل زندگیتون دست بگیری چه چیزی بیشترازاین میتونه امیدوارامش بده وچقدرزودنشونه هامیاد

    دوس دارم درمورداتفاقات خوب امروزصحبت کنم ازاین که وقتی ازخواب بیدارشدم دیدم هوابارونی هست

    خیلی گرسنه بودم تقریبادوروزبودغذازیادنخورده بودم واومدم امروزیه مرغ خوشمزه درست کردم ونوش جان کردم ورزشموکردم تمرین ستاره قطبی نوشتم وبعدهم شروع کردم به نقاشی دیروزیه قسمتی ازکارخراب شد ولی امروزعالی عمل کردم خدایاشکرت هدایتم کردی

    مطالعه کردم ویه چای زنجبیلی خوردم چه عطرخوبی داشت برای اموزشم یه قدم دیگه برداشتم

    وشب خواهرم بابستنی وتخمه خریده بود کنارهم نشستیم خوردیم چه حس خوبی داشت

    خدایاشکرت برای گلس گوشیم عوض کردم انگارتازه گوشیمو خریدم حس نویی میده

    خدایاشکرت برای سلامتی خودم برای وجودخودم برای حرکت درمسیرموردعلاقم خدایاشکرت که باهمه ی پستی وبلند های که توزندگی هرکسی هست بازهم ادامه دادم وگیو آپ نکردم خدایاشکرت روزموباسریال سفربه دورامریکا شروع کردم

    خدایاشکرت برای زمانم ارزش قائلم خدایاشکرت برای خدایی که درهرلحظه هدایتم میکنه وحواسش،بهم هست منوهمینطوری که هستم دوس داره قضاوتم نمیکنه وبیشترازمن دوس داره درارامش وسلامتی شادی ثروت ونعمت باشم اگرمن بهش اجازه بدم

    خدایاشکرت برای فرصت زندگی کردن روبهم دادی هرروزچشمامو بازمیکنم هرلحظه نفس میکشم هرلحظه هواموداری ومنومیبینی وتوصاحب همه چیزی صاحب کل این جهان صاحب روح انسان ها مالک کل ثروت جهان تویی توبزرگ ترین حاکم جهانی تواول واخری توهمیشه پابرجاهستی همه چی فنامیشه جز روی تو تومالک کل اعضای بدنم هستی واگاه به همه چیزی تودیدبلندمدت وسیع داری توقدرت مندی توتوانمندتریتی

    خدایامنوبه راه راست هدایت کن راه کسانی که به ان ها نعمت دادی نه کسانی که بران ها غضب کردی ونه گمراهان

    کمکم کن تسلیمت باشم ومیدونم نیازبه تکامل داره فقط کمک کن هرروز یه درجه بخت نزدیک تربشم نه دورتر.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    مریم بذرا گفته:
    مدت عضویت: 1128 روز

    به‌نام خدای که در همین نزدیکیست

    به نام خدای عشق

    به نام خدای دوست داشتن وبه نام خدای مهربانی

    سلام استاد عباس منش عزیزم واستادشایسته جانم

    مثال من .

    چند وقتی فروشم در مغازه ثابت شده بود واین منو نگران کرد یاد جمله ی شما افتادم

    که یا باید روبه جلو برم یاجهان منو روبه عقب میبره چون این یک قانونه که نباید درجایی بی حرکت بمونم.

    باید تغییر کنم و بهترشم.

    موضوع رو گرفتم و از خداوند نشانه خواستم

    هدایت شدم که برگردم دوره‌ی احساس لیاقت رو همزمان با دوره ی همجهت با جریان خداوندکار کنم.

    استارت دوره رو زدم

    تغییرات رو کم کم با چشم دیدم.

    اولین ایده ای که بعداز گوش دادن به دورهی احساس لیاقت اومد و بهش عمل کردم این بود که دوباره با همون ذوق و شوقی که برگرفته از اینکه میدونم امروز درامدی عالی دارم برم مغازه.

    حتی لباس جدید پوشیدم وخودم رو مرتب تر کردم وبا احساس خیلی بهتری میرفتم مغازه

    ایده اومد که هرچه جنس جدید میاری رو روی وات ساپ استوری کن.

    این برنامه را نصب کردم وبه ایده عمل کردم .

    استاد خدامیدونه که چه تاثیری روی فروش من گذاشت.هرچه جنس ریز ودرشت داشتم رو استوری میزاشتم .مشتری خیلی راحت به سمتم میومد.خیلی راحت تر جنس میخرید

    وتوی همین چند وقته فروش من خیلی خیلی بیشتر شد.

    تولیدی که همیشه ازش جنس تهیه میکردم بهم زنگ زد و گفت توی فاکتوری که حدود چهارماه پیش برام فرستاده اشتباهی رخ داده که حدود بیست میلیون من طلبکار میشم.

    واون تند تند بهم میگفت این کار خدا بوده .خدا خیلی دوستتون داشته که بعداز ماها من این فاکتور را نگاه کردم.

    هش گفتم بجاش برام جنس بفرسته وبا مقدار پولی هم که توی این چندوقت دستم گرفته بود دوباره خرید کردم.

    گذشت تا حدود یکهفته یکی دیگه از تولیدی ها بهم زنگ زد و گفت من براتون یک بار دویست میلیونی فرستادم باربری برین تحویل بگیرین .

    بهش گفتم چرا این کار رو کردی ?من که جنسی سفارش نداده بودم.

    من که میدونی نه چک دارم که براتون بفرستم نه الان شرایط خرید کردن دارم .

    ولی اون گفت من نه چک میخوام نه فعلا پولش رو .

    فقط چون شرایط مالی الانم عالی بوده دلم خواست این بار جدید رو برا شما بفرستم تا شما بفروشین.

    اونجا بود که من تسلیم شدم ودیگه چیزی نگفتم.

    وتو دلم گفتم اینم کار خداست .

    الان مغازه پر شده از جنس وفروش من به لطف خداوند هر روز بیشتر وبیشتر میشه.

    خدایا قربونت برم من فقط تصمیم گرفتم تغییر کنم وفقط یه قدم برداشتم وتو هزارقدم دیگه برام برداشتی

    من فقط نشانه هارو دنبال کردم و تو دستانت رو برام فرستادی.

    خدایا ازت بی نهایت سپاسگذارم

    اینا همه از نتایج دورهای شماست استاد عزیزم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2629 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم

    سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم

    سلام به همه دوستان نازنینم

    • آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟

    • آن نشانه چیست؟

    • چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟

    • و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

    همینطور که از قبل گفته بودم پارچه واسه دوخت پالتو گرفتم ودر حال حاضر سه تا پالتوخودم ودوتا دخترام دوختش تمام کردم ودرحال دوخت پالتو فسقلی هستم که لحظه شماری میکنه دوخت پالتوش تمام بشه، بپوشه بره پیش دبستانی.

    استاد همیشه استعداد خودم رو تو زمینه خیاطی تحسین میکنم،دوخت چهار پالتو با طرحهای مختلف

    برای هرکدوم،از خودم ایده دادم ویه دوخت متفاوت وشیک نتیجه کار شده در حدی که وقتی زهرا جان دیروز پالتوش وبا کلاه مجلسی که براش دوخته بودم میپوشه میره مدرسه همه انگشت به دهن می‌میمونن وتا وقتی که میخاسته بیاد خونه کل مدرسه ازش سوال میکردن پالتوتو از کجا خریدی آدرسشو بهمون میدی؟ عکس پالتوتو واسمون میفرستی؟وقتی در جواب می‌گفته مامانم دوخته میگفتن واسه ماهم میدوزه؟

    استاد،محمدم متولد سال 1399/6/18 هستش یعنی نیمه اول ساله، رفته تو سن 6 سالگی باید میرفت پیش دبستانی (پیش 2) من هم اصلا یادم نبود فکر میکردم باید 6سالش تمام بشه بعد بره پیش دبستانی

    بعداز یک ماه ونیم که همه رفتن من تازه متوجه شدم باید ثبت نامش میکردم

    بردمش مهدکودکی که زهراجان قبلا میرفت. رفتم صحبت کردم وجریان رو گفتم، گفتن ظرفیت پسرامون پره اگه دختر بود میشد یه کاریش بکنیم

    زنگ خونه بود شلوغ،همه داشتن میرفتن خونه

    دم در،خانم دهقان مدیر اونجا که از قبل بخاطر زهرا جان آشنا بودیم، صحبت کردیم گفت پنجشنبه تماس بگیر ببینم راهی داره که بیای بعد اسمشو تابستان ثبت سیستم کنیم .فرداش چهارشنبه بود از نونوایی که اومدم خونه یه حسی بهم گفت محمدو ببرم مهد با محیط اونجا آشنا بشه که اگه قبولش کردن احساس غریبی نکنه چون از بچگی جز محیط خونه هیچ جا تنها نبوده

    وقتی بردمش خانم دهقان ومربیا بدون اینکه من کاری بکنم یا حرفی بزنم محمد جان و بغل کردن بردنش اینور اونور کلی خوراکی بهش دادن برچسب امتیاز عکس ازش گرفتن سرگرمش کردن تا زنگ خونه من راحت یه گوشه ای نشسته بودم واسه خودم کامنتهای سایت رو خوندم محمدو آوردن تحویلم دادن کلی ذوق داشت مامان شنبه هم باید بیام

    من بدون هیچ تلاشی فقط احساسمو خوب نگهداشتم وشکرگزار داشته هام بودم وخداوندم خودش همه چیز و واسم جفت وجور کرد.

    استاد این روز ها عجیب احساسم خوبه وکاملا درک میکنم در مسیر درست هستم.

    همین پنجشنبه که گذشت تولد مریم جانم بود 4صبح که از خواب پاشدم تو ستاره قطبیم دقیقا این جمله رو نوشتم(خداجونم امروز تولد مریممه هیچ ایده ای ندارم ودوست دارم تولدش رو سنگ تموم بزارم وبهترین خاطره واسش رقم بخوره خداجونم خودت برنامه ریزی کن سپاس) یعنی استاد، مریم همونجا سر کار آزمایشگاهش از طرف دوستاش غافلگیر شده بود دوست صمیمیش کلی واسش برنامه کادو سوپرایز داشت وتا ساعت 10 شب با کلی احساس خوب اومد خونه ،خونه هم امیر علی پسرم رفت یه کیک تولد کوچیک گرفت ویه تولد کوچیک خانوادگی هم واسش گرفتیم یعنی متفاوت ترین وخاطره انگیزترین تولدی بود که داشت.

    نونوایی هم از همون ساعت 4ونیم که شروع کار می‌کنیم مشتریها میان همه از کیفیت وعالی بودن نونمون تعریف میکنن وکلی دعا وخدا پدر ومادرت بیامرزه میگن وهمه راضی از کیفیت نون.

    یا همین امروز یکم سرم شلوغ بود دوست داشتم یه شرایطی پیش بیاد که کمتر وقتم رو تو آشپزخونه بگذرونم تا به همه کارهام برسم از همسرم پرسیدم ناهار چی درست کنم گفت نمیدونم.توذهنم گفتم کاش مهدی جان تن ماهی وکنسرو لوبیا بگیره من فقط پلو درست کنم بدون اینکه به همسرم بگم فقط تو ذهنم اینو گفتم بعد گفتم خداجونم من به مهدی نمیگم خودت شرایطشو فراهم کنم بعد رفتم سراغ گوشیم و کامنت نوشتن، مهدی جان ساعت 11 رفت محمد و از مهد بیاره ،میدونم باورتون میشه استاد دوتا تن ماهی ودوتا کنسرو لوبیا گرفته بود اینقدر سریع خداوند پاسخ داد.

    همه ی اینهارو گفتم تا هم به خودم یادآوری کنم،هم ردپایی از خودم گذاشته باشم که مسیرم درسته، نشانه ها وایدها رو دنبال کنم تا همینطور که از مسیر لذت میبرم به خواسته وهدفهام برسم.

    استاد عزیزم واستاد مریم جانم بی نهایت ازتون سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    مهدیه جهانی گفته:
    مدت عضویت: 447 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    «مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ ۖ وَمَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَّفْسِکَ»

    (سوره نساء، آیه 79)

    هر نیکی که به تو می‌رسد از جانب خداست، و هر بدی که به تو می‌رسد از جانب خود توست.

    تمرین ( هم جهت شدن با جریان خداوند)

    “هر خیری از طرف خداست،

    و هر بدی از طرف خودمان…

    چون خداوند رودی است

    که همیشه به سوی اقیانوس رحمت در جریان است.

    اگر تشنه می‌مانیم،

    از آن است که در خلاف جریان ایستاده‌ایم.

    مقاومت در برابر جریان خداوند،

    مانند پارو زدن در خلاف مسیر رود خروشان است

    که جز خستگی و دوری از مقصد حاصلی ندارد.

    اما اگر تسلیم شویم

    و در مسیر نور او شناور شویم،

    همه‌ی جهان پشت سرمان می‌ایستد

    و بادهای آسمان، قایق وجودمان را

    به ساحل‌های روشنی می‌رسانند…

    پس:

    · وقتی زندگی سخت شد، بپرس:

    “کجا دارم در خلاف جریان پارو می‌زنم؟”

    · وقتی آرامشی ژرف آمد، بپرس:

    “چطور می‌توانم هم‌نوا با این جریان بمانم؟”

    که رستگاری در همین هم‌آوازی است ”

    خدا رودی است جاری

    من اگر قایقم را

    با جریانش هم‌سو کنم

    همه‌ی دریاها را می‌پیمایم…

    داستان ماهیگیر و رودخانه

    ماهیگیری هر روز قایقش را به رودخانه می‌برد و با زحمت بسیار در خلاف جریان پارو می‌زد.

    پسرش پرسید: “پدر، چرا اینقدر سخت پارو می‌زنی؟”

    ماهیگیر گفت: “برای اینکه به منبع رود برسم و ماهی‌های بیشتر صید کنم.”

    یک روز طوفان شدیدی آمد و پاروهایش شکست.

    ناامیدانه در قایق نشست و اجازه داد رودخانه، قایق را با خود ببرد.

    در کمال شگفتی، قایق به دشتی سرسبز رسید که پر از ماهی‌های درخشان بود – جایی که حتی در رویاهایش هم ندیده بود.

    ناگهان صدایی در قلبش شنید:

    “آنچه تو را می‌کِشَد، همان تو را می‌رَسانَد…

    اگر جریان مرا بپذیری.”

    پند داستان:

    · وقتی در زندگی مقاومت می‌کنی، مانند ماهیگیر خسته می‌شوی

    · وقتی تسلیم جریان الهی شوی، به بهشت‌هایی می‌رسی که هرگز ندیده‌ای

    · خیر واقعی در هماهنگی با ارادهٔ خداوند است، نه جنگیدن

    چگونه بفهمیم در “جریان الهی” هستیم؟

    · احساس سبکی می‌کنی

    · درها به آرامی باز می‌شوند

    · دل تو آرام می‌گیرد

    · گویی دستانی نامرئی تو را راهنمایی می‌کنند

    این داستان را برای خودن که درگیر مقاومت های کوچک وبزرگ هستم می نویسم ،

    شاید چراغ راهم شود…

    《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مژگان گفته:
      مدت عضویت: 1333 روز

      سلام مهدیه عزیزم سپاسگزارم برای حضورت

      با نوشته های طلایی و زیبای خودت یاد خدا و حضورش پر رنگ تر شد.

      چقدر زیبا وجودم را با نور درونم همانگ کردی

      چه زیباست متنی که نوشتی پر از حس عشق و اطمینانه

      وقتی زندگی سخت شد، بپرس:

      “کجا دارم در خلاف جریان پارو می‌زنم؟”

      · وقتی آرامشی ژرف آمد، بپرس:

      “چطور می‌توانم هم‌نوا با این جریان بمانم؟”

      که رستگاری در همین هم‌آوازی است.

      درسته همه ما ذهنی بلزیگوش داریم که سرکش و نافرمانه

      ذهنی که اگر تربیتش نکنیم

      نه تنها پاروهای قایق مون شکسته می‌شه

      بلکه ممکن‌ه به سمت مردابی پیش بریم که بیرون اومدن ازش خیلی سخته

      تقوا داشتن و پرهیز از نفس

      خیلی سخته

      برای همین وقتی اشتباهمون رو‌ متوجه میشیم باید فوری علاج کار کنبم

      مثل نهالی تازه که اگر کج بشه چون هنوز ساقه ش محکم تر نشده میشه از کجی و خطا نجاتش داد

      خداوند بارها بهمون تذکر میده

      افلا تعقلون

      عقل داریم ولی به کار نمیگیریم

      هر خطا و اشتباه رو میشه از همون ابتدا پیدا کرد و خشکاند

      تا راه از بیراه مشخص بشه

      خداوند خودش این ذهن رو برای ما خلق کرده برای همین

      میگه صد بار اگر توبه شکستی باز آ

      چون میدونه هر لحظه در معرض خطاهای نفسیم

      همانطور که هر لحظه خدا و هدایتش هست

      تقلای نیروهای منفی هم هر لحظه در کمینه

      باید دست در دست عشق با هدایت قلب سلیم

      به قول مهدیه عزیزم

      به جای اول درخواست کردن

      اول از خود خدا بخواهیم کمک کنه درست انتخاب کنیم

      چطوری ؟

      با بالا بردن مدارمون

      چون در مدار پایین انتخاب های اشتباهی پیدا می‌کنیم

      خدایا قلب ما رو به آنچه به خیر ماست گرم کن

      تا درست انتخاب کنیم

      خدایا ما به هر خیری از جانب تو نیازداریم و کان لله عزت جمیعا

      تما عزت و ثروت و ارزش و بزرگی نزد خداست و چه درخواستی بالاتر از اینکه اطمینان به خودمون و خودش را بخوایم!

      ایمان به حضورش!

      تا از ترس و خشم‌ و عجله به مدار نور و امید و اطمینان پیش بریم

      مهدیه جان متن هایی که نوشتی مدار ذهنمو دوباره سیم کشی نو کرد ممنونم عزیزم

      بازهم از قلم پر بارت در این سایت نورانی عطر افشانی کن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        مهدیه جهانی گفته:
        مدت عضویت: 447 روز

        سلام مژگان عزیزم

        اول از همه، ممنونم که این متن را با چنان دقت و حسی خواندی و بازتاب زیبایت را برایم فرستادی.

        واقعاً خوشحالم که توانستم سهم کوچکی در پررنگ‌تر کردن حضور خدا در قلبت داشته باشم.

        نوشته‌ات خودش یک اثر هنری بود ، انگار تمام آنچه را که در قلبم جاری بود، تو با واژه‌هایت به تصویر کشیدی و حتی عمیق‌ترش کردی.

        جمله‌ات درباره

        “بالا بردن مدار” و “اول از خدا خواستن برای انتخاب درست” مرا هم به فکر فرو برد و یادآوری قدرتمندی بود.

        راستی، خیلی قشنگ گفتی:

        “مدار ذهنمو دوباره سیم‌کشی نو کردی”

        این حرف تو برای من یک هدیه‌ست.

        دوست دارم جوابت را اینگونه بدهم:

        عزیزم،

        از تو بابت این نگاه عمیق و روح بخشت بی‌نهایت سپاسگزارم.

        تو خودت چراغی هستی که راه را برای دیگران روشن می‌کنی، و این بازتاب زیبایت، نشان از قلبی پاک و بیدار دارد.

        خدا قوت به هردویمان که در این مسیر هم قدم هستیم، و چشم به راه قلم پربرکتت نیز می‌مانم.

        همیشه در جریان نور الهی شناور باشی، مژگان جان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 786 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان گرامی که با صحبت هاشون انگیزه میدن به شخصه از شنیدن تجربه های دوستان خیلی خیلی لذت میبرم و برام الهام بخشه امیدوار کنندست چون تا یه مدتی شک داشتم که واقعا آیا این چیزا زندگیمون رو میسازه؟ و خیلی جالبه من ادامه دادم یعنی روزی نشد بگم کلا بزارم کنار و دیگه گوش ندم و جدا بشم چون افرادی هستن کنارم که مثل من به فایل های شما گوش میدن اما خیلی طبیعی و تمیز از فایل های شما سایت شما دور شدن و انگار نه انگار که تا همین دیروز داشتن گوش میکردن و به این حرف شما که گفتین تو فایل هاتون تو مدارش نباشن دور میشن خارج میشن و گفتم آره چقدر درسته

    و من وجودم دو بخش شده بود و جفتشون مصمم بودن یه طرف انکار میکرد یه طرف می‌گفت نه درسته ادامه بده دور نشو و اگر ذره‌ای دور میشدم و گوش نمی‌کردم باورتون نمیشه چنان دردی رو تجربه میکردم حالم بد میشد بهم میریختم و نتایجی ک گرفته بودم از دست می‌رفت و الان هم به واسطه فایل های شما تو این پروژه و بقیه افراد موفق که رندوم میبینم مصاحبه هارو میبینم که همون قوانینی که شما دارین صحبت میکنین اونام رعایت کردن استفاده کردن تو زندگیشون هست و هربار برام ثابت میشه که آره درسته و هرکس به جایی رسیده بواسطه ذهنش و عمل به قوانین هست و اون شک که داشتم خیلی خیلی کمرنگ شده

    راجب هدایت خداوند هم بخوام بگم چندین بار خیلی پررنگ و واضح تجربه کردم پررنگ ترینش این بود که چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد من یه وسیله‌ای رو گم کردم و خب اگر پیدا نمیشد باید دوباره به سختی میرفتم دنبالش و… خلاصه همون لحظه که داشتم دنبالش می‌گشتم یه لحظه گفتم خدایا من الان این وسیله رو می‌خوام و نمیتونم دوباره برم از اول بدستش بیارم سختمه پس میشه لطفاً بهم بگی کمکم کنی پیداش کنم؟ و واقعا کار کرد یه لحظه بهم گفت برو اونجا تو اون قسمته و اصلاااااا یه لحظه هم شک نکردم تردید نداشتم و رفتم و دیدم در عین ناباوری همونجا بود:) و همونجا نشستم و اشک ریختم و شکر کردم و چقدر راحت فراموش میکنم تمام چیزایی رو که این چند وقت تجربه کردم همشون سال های قبل آرزوم بود و الان برام کم ارزش شده:) و باورهام هنوز مشکل دارن ولی میدونم خیلی خیلی بهتر شدم و یکی از چیزایی ک خیلی بابتش خوشحال میشم و شاکرم اینه ک یاد گرفتم تا حد توانم کارهامو بسپارم به خدا در صورتی که قبل از اون حتی به کلام نگفتم خدایا تو کمکم کن و و چقدر عذاب کشیدم و کارم انجام نشد و می‌دونم هنوز خیلی راه دارم و باید ادامه بدم اما این نتایج ریز ریز برام خیلی ارزشمنده و از خدا می‌خوام کمکم کنه که فراموش نکنم و ازشون استفاده کنم برای روزای آینده برای نتایج بزرگتر عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: