این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
و سلام و مهر فراوان به بانوی آگاه و مهربان، بانو شایستهی گرامی
سپاس از خداوند بینهایت مهربان که من، راضیه کریمی، شاگردی کوچک از نور او، باز هم فرصتی یافتم تا در پرتو آموزشهای پر از عشق و آگاهی شما دو عزیز، در مسیر روشنتری گام بردارم.
گاهی در زندگی، صدایی آرام از درونم شنیدهام — صدایی که نه از ذهن میآمد و نه از دیگران، بلکه از جایی بسیار ژرفتر… از همان نقطهای که خداوند با بندهاش سخن میگوید.
بارها شده که آن صدا در لحظهای از ترس، یا سردرگمی، در گوشم نجوا کرده:
«راضیه، این راهِ درست است… به من اعتماد کن.»
یادم میآید یکی از الهامات مهم زندگیام زمانی بود که قلبم میگفت باید از رابطهای بیرون بیایم که دیگر برای روحم مفید نبود. مدتی گوش نکردم، چون میترسیدم از تنهایی و از آینده.
اما وقتی با تمام وجود از خدا خواستم اگر آن صدا از جانب خودش است، مرا هدایت کند،
صبح فردایش مسیرها خودبهخود روشن شد… و من با آرامش تصمیم گرفتم و به آن الهام عمل کردم.
نتیجهاش؟ رهایی، آرامش، و ورود به زیباترین مرحلهی زندگیام — مرحلهای که در آن عشق، ایمان و اعتماد را با جانم لمس کردم
مثال سادهای هم همیشه در ذهنم مانده:
بارها شده در مترو، وقتی جمعیت زیاد است و همه با عجله میدوند تا قطار را از دست ندهند،
من آرام راه رفتم و با خودم گفتم:
«اگر قرار باشد با این مترو بروم، به موقع میرسم؛ و اگر نباشد، پس خیرم در آن نیست.»
و درست همان لحظه که سوار شدم، درها بسته شد و قطار حرکت کرد.
این نشانهها کوچکاند، اما برای دلم بزرگترین یادآوریاند که وقتی خودم را به جریان خداوند میسپارم، همهچیز به نرمی و هماهنگی پیش میرود
امروز هم الهامی عمیق در قلبم دارم که میگوید:
«راضیه! زمان آن رسیده که با عشق بنویسی، الهام ببخشی و نور درونت را با جهان قسمت کنی.»
و من میخواهم با تمام ایمان و توکل، به این ندای درونی پاسخ دهم، چون یقین دارم این صدا از جانب پروردگار مهربانم است.
خدایا سپاسگزارم که صدایت را در درونم میشنوم،
سپاس از اینکه مرا در مسیر شناخت، آرامش و الهام قرار دادی.
دوستت دارم خدای خوبم،
و میدانم که هر بار به ندای قلبم گوش میسپارم، در حقیقت دارم به تو گوش میدهم ️
استادجان یه موردی برای دخترم دوماه پیش بود برای انتخاب رشته کلاس دهم.که دخترم بین ریاضی وتجربی خیلی دودل بود اول گفت تجربی میرم بعد گفت ریاضی خیلی هم مصر بود پیش مشاور بردم گفت ریاضی به درد تو نمیخوره برو تجربی.کلن نمیتونست تصمیم بگیره معلم علوم پارسال هم خیلی اذیت کرده بود از زیست متنفر شده بود.دوتامون با تمام وجود از خدا خواستیم یه جورایی نشونه بفرسته وکمک مون کنه.
من اصلا اهل تلویزیون نیستم یه حسی بهم گفت روشن کن روشن کردم یه صحنه اومد دوتا پسر نوجوان داشتن باهم صحبت میکردن یکی به دیگری گفت که من کنکور تجربی شرکت کردم من اون رو نشونه گرفتم .وبعدش دخترم تو خواب دیده بود که یه خانم دوتا کارت بهش میده که رو دوتاشون نوشته تجربی.صبح که برای من تعریف کردخیلی خوشحال شدم که خدا راه رو برامون روشن کرده وبه دخترم گفتم حتما باید بری تجربی این هدایت خداست واصلا هم شک نکن.الان که نزدیک دو ماهه از مدرسه میگذره دخترم خیلی به زیست علاقه مند شده وهر روزمیگه خدایا شکرت که رفتم تجربی.ریاضی نرفتم.
سلام به استاد بی نظیرم واستاد شایسته. که شایسته بهترین هاست
سلام به دوستان هم جهت باجریان خداوند.
خدایا تو را سپاس که فرصت دوباره نسیبم کردی تا بیشتر به درونم رجوع کنم و صدای تو را بشنوم.
چشم استاد شایسته عزیزم به تمرین که دادین عمل می کنم تا یاد آوری باشد برای خودم.
من دو سال قبل تازه با فایل های استاد کار می کردم وخیلی حالم خوب بود ان زمان از دهات رفته بودم شهرحتی نان خورد ن نداشتم کار نداشتم درامد نداشتم بازم حالم خوب بود دوستانم تعجب کرده بود که چرا امدی کابل برو برگرد دهات پیش پدر و مادرت حد اقل نان خوردن خو پیدا میشه وصدها حرف حدیث..
ولی من یک ایمانی ته قلبم بود که تو می توانی برای خودت کار پیدا کنی منم برای داشتن ورودی هر کاری می کردم تا زمستان سرد را پشت سر بگذارم یک شب حالم خیلی عجیبب بود خوابیدم من یک الهام را در یافت کردم انگار در ورزش فوتبال فرد مشهوری هستم همون لحظه بیدار شدم در دفترم نوشتم که من چنین الهام در یافت کردم خدایا شکرت.
چقدر دلم خوش بود چند روز بعدش هدایت شدم سمت یک زمین فوتبال رفتم در خواست دادم که مرا به حیث کار گر قبول کند حقوقش مهم نیست اونا قبول کردن منم دیگه هیچ چند روز بعدش نگهبان استعفا داد من شدم نگهبان انجا چند روز همان مسول زمین مریض شد و من شاگردانش( بچه های خورد که پیش او تمرین فوتبال می امد) من مسولیت شان را گرفتم یک ورودی نسبتا خوب برایم درست شد که خوشحال بودم اینها فقط با آن الهام که دریافت کردم و عمل کردم اتفاق افتاد مدت یک سالی ادامه داشت این روند ولی باور های اشتباه نمیذاشت پولی برایم باقی بماند من خیلی راحت از کار مورد علاقه ورودی داشتم ولی انگار جیبم سوراخ بود ولی همه ان کار درامد از دست دادم بر گشتم دهات مان.
برم سمت سؤال دوم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی،؟؟
ج. من مهاجرت قبلیم به کابل به صورت اجبار بود خلاص شدن از شر ادمای منفی و….. ولی این بار می خواهم مهاجرت کنم برای دل خود یعنی خط قرمز هام را اعلام کنم مسولیت صد در صد زنده گیم را بدست بگیرم سمت علایقم یعنی فوتبال برم وبه کسی اجازه دخالت در زندگیم ندهم ان شالله که نتایج بهتری بیگیرم.
چقد کامنتت بدلم نشست و چقد تحسینت کردم که تونستی تو اون شرایط سخت بی امکاناتی خودتو بکشی بالا و به نور خدا برسی دمتگرررررم که چقد قشنگ به الهامت جواب دادی و رفتی دنبالش و چقد قشنگ خدا بهت جواب داد و بقول خودت باورهای پوسیده قدیمی که همه ما بهش الوده هستیم نداشت پول و نکهداری و فهمیدی که انکار جیبت سوراخ داره مهم اینه که اینو فهمیدی رفتی از اول داری استارت میزنی حتما برو کابل از هیچییییی نترس چون با این داستان که گفتی صدرصدددد موفقی حتما موفقی دعا میکنم تا همینجا از موفقیتت بیای بنویسی و خوشحالمون سازی دوست خوبم حتما تو مستطیل سبز آرزوهایت را شکار میکنی موفق باشی و دست خدا بهمرات
سلام و درود آغا مجید عزیز امید وارم در پناه خداوند خوش و ارام باشی.
متن زیبایت بدستم رسید راستش ببخشید که دیر تر به کامنت تان پاسخ میدم ما در روستا مان انترنت درست کار نمیکنه منم باید کمی بالا بیایم بالا تپه تا به نت بهتر دست رسی داشته باشم.
خیلی ممنونم بابت نوشته های فوقالعاده ات .
من خیلی کم یادم میاد تشویق شوم از طرف اطرافیان
همیشه سر زنش بوده مخصوصا در مورد فوتبال هر وقت می رفتم یا بچه فوتبال کنم با ترس و لرزکه اگر پدم ببینه ممکن است فحش نا سزا بعضی موقع لت کوپ بود. که باعث شد خیلی کینه داشته باشم از ایشان حالا بهتر شده نسبت به قبل
حالا بیشتر فکر می کنم باید ببخشم ایشان را تا از محدودیت های زهنی رها بشم این یکی از ترمز زهنی است
که باید برداشته شوند وهمچنان بحث احساس لیاقت خیلی ضعف دارم سعی میکنم بهتر شوم قبلا فکر می کردم روی خود کار می کنم ولی در میدان عمل خیلی فرق میکنه مخصوصاً احساس لیاقت وارزشمندی انشاالله که آگاهی از این موارد می تواند قدم اول باشد برای بهتر شدن در پناه حق باشید
سلاااام دوست خوبم ازشهر بابل ایران تا کابل افغانستان
دوست خوبم برادر توحیدی ام درووووود بر شرفت دروود بر عزتت دروووود بر روح خداوندی که در تو جریان داره آفررررین که فهمیدی باید ببخشی خداروشکر کن نصبت به قبل بهتر شدی همین راه رو ادامه بده و اصلاااا انتظار نداشته باش خیلی زود همه چی برات گل بلبل بشه ببین ما اینقد در گذشته خودتخریبی داشتیم اینقد خودمونو عزت نفسمونو خورد کردیم که برای درست شدنش باید خیلیییی صبور باشیم برای همینه استاد بهش میگه این جهاداکبر یعنی باید دوام بیاریم بدون اینکه عجله کنیم اون خودش میدونی کی و چیجوری درستمون کنه مهم الان اینه که به راهیی واردشدی که یکطرفش خودتی و طرف دیگش خدایی به اعظمت بی نهایت تو همین الان در پناه امن او هستی خودتو بززگ ببین خودتو قوی ببین سعی کن تمرین کنی دونه دونه آدمایی که کینه داری بهشون و ببخشی حتی طالبان و کاری که من اینروزا دارم با رهبران سیاسی کشور خودم میکنم کار سختیه ولی شدنیه ببخش تا از طرف اونا بهت هیچ آسیبی نرسه به بدی هاشون فکر نکن هرلحظه از یاد خدا غافل مشو هرجا گیر کردی بگو خداجون خودت منو آوردی تو این راه نزار کم بیارم نزار ایمانم خراب بشه بگو خودت شاهدی من تو این شرایط سخت چقد برای ساختن این ایمان تلاش کردم چقد از خودم ایمان نشون دادم پس نزار زحمتم هدر بره نزار به مشکل بخورم نزار تو درد و رنج بی کسی بدون تو اسیرشیطان و عوامل شیطانی بشم اینجوری با خدا حرف بزن مطمعنم یکرور بالای قله های موفقیت همو ملاقات میکنیم مطمعنمممم ایستادگی کن رفیق دوستت دارم خیلیییی میخوام که موفق بشی
شاد و سلامت و پیرور باشی بااای تپه های افغانستان خوش باشی و به خوشی بیشتر برسی انشالله
سلام به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
زیباترین الهامی که دریافت کردم زمانی بود که داشتم پروژه خانه تکانی ذهن رو گوش میکردم.
با تعهد فراوان منتظر جلسات بعدی بودم و تمام فایل رو مینوشتم و آگاهی هایی از درونم بیرون میامد و به خودشناسی رسیدم که الان که دارم میخونم خودم در حیرتم.
اون زمان من دردهای لگنی داشتم و دکتر زنان گفته بود این دردها طبیعی هست و به خاطر کیست های اندومتریوز هست. و باید عمل کنی و تخمدان هات رو دربیاری.و منی که هنوز امید داشتم به بارداری حاضر نشدم این کار رو انجام بدم.
هر کاری برای بارداری انجام داده بودم. آی وی اف ، اصلاح سبک و قبل از اون روش های سنتی زیادی. از طب سنتی تا داروهای گیاهی و …
به مدت 2 سال اصلاح سبک انجام دادم و کیست ها از 4 سانت رسید به 7 سانت.
دردهای لگنی بیشتر شده بود و من در مسیر شغلی جدیدم بودم ، مربی ورزش صبحگاهی ، به زور خودم رو میکشوندم.
و نمیخواستم این راهی رو که خداوند سر راهم قرار داده رو از دست بدم.
بعضی روزها نمیتونستم بشینم ، نمیتونستم به پشت دراز بکشم ، نمیتونستم به پهلو دراز بکشم.
یک روز تو مغازه آبجیم ( صبح ها اونجا کار میکردم ) از شدت درد دچار حالت تهوع شدم و بالا آوردم.
همونجا گفتم خدایا من تسلیمم. چیکار کنم؟ تو بگو
قبلش چند جا توی سایت کامنت گذاشته بودم و برای مشکلم پرسیده بودم. دوستان از تاثیر باورها روی سلامتی گفته بودن و من ازشون سوالاتی پرسیده بودم.
و اونها هم دوره قانون سلامتی رو به من معرفی کرده بودن.
ولی ذهنم مقاومت داشت.
توی توضیحات دوره نوشته بود که این دوره برای افراد لاغر مناسب نیست.
و من هم که 50 کیلو بودم، 6 کیلو از وزن ایده آلم کمتر. ( توی اصلاح سبک ناخواسته 4 کیلو کم کرده بودم )
همچنین ذهنم میگفت من که اصلاح سبک انجام دادم. سالم ترین سبک تغذیه. حذف قند و شکر و مواد نگهدارنده و حتی به خاطر بیماری خودایمنی که توی آزمایشاتم مثبت شده بود ولی هنوز هم نمیدونم این بیماری خودایمنی چی بود ، چون همه آزمایشات بیماری های خودایمنی منفی شده بود ، ( احتمالا به خاطر همون کیست ها بوده )
حتی به خاطر اون حذف گلوتن هم داشتم.
خواب به موقع و کافی ، پیاده روی و تحرک مناسب ، و روحیه خوب ( که این یکی رو فقط رعایت نکرده بودم)
و میگفتم من که سالم ترین سبک تغذیه رو دارم. این دوره چی میخواد بگه؟ مگه از این سالم تر هم هست؟
اما روز بعد از اون اتفاق که حالم اون قدر بد شد و از شدت درد و حالت تهوع اومدن دنبالم و منو آوردن خونه، در حین گوش دادن به یکی از فایل های پروژه خانه تکانی ذهن ، وقتی استاد از تاثیر مواد غذایی روی سلامت هورمون ها گفت. وقتی خداوند گفت بنده من ، من از رگ گردن به تو نزدیک ترم و درخواست کن و من اجابت میکنم.انگار صدای خداوند رو شنیدم. یه اطمینان قلبی پیدا کردم که فقط تا ساعتها اشک میریختم و سجده زدم. و گفتم خدای خوبم اگه تو میگی باشه چشم. تهیه میکنم. پس پولش رو هم برسون.
و به طرز عجیبی قرضی که به کسی داده بودم روز بعد بهم داد و من این دوره رو تهیه کردم.
و من آذر ماه پارسال دوره رو تهیه کردم.
از همون هفته اول دردهام از بین رفت.
و من الان یک سال هست که بدون درد دارم زندگی میکنم.
هر چند 6 ماه اول کلا توی در و دیوار بودم و اشتباهاتی داشتم ، و هنوز کیست هام سایزشون تغییر نکرده ( البته تا 6 ماه پیش)
ولی از زندگی بدون درد دارم لذت میبرم.
و مهمترین هدفم از تهیه دوره یک زندگی بدون درد بود ، یک خواب راحت ، یک نفس کشیدن با لذت و بدون درد. که الان دارم زندگیش میکنم.
از 6 ماه پیش خداوند انسان هایی رو سر راهم قرار داد که کمکم کردن ، یک مربی بدنسازی عالی که علاوه بر بدنسازی حرکات اصلاحی هم داره به من میگه. و یک مشاور تغذیه خوب که اتفاقا استاد عباسمنش رو میشناخت و خیلی ایشون رو قبول داشت و با نگاه کردن به تغذیه من اشکال کارم رو بهم گفت و خدا رو شکر چالش 6 ماهه ام حل شد و منی که به خاطر اون چالش 10 کیلو کم کرده بودم . و هم چربی و حتی عضله هم از دست داده بودم ، ولی الان به وزن ایده آل رسیدم و 14 کیلو اضافه کردم. چربی بدنم ایده آل و عضلات عالی و یک تناسب اندام فوق العاده که در رویاهام نمیدیدم.
وقتی عکس های پارسال و امسال رو کنار هم میذارم که تقریبا وزن یکسانی دارم .تفاوت یک بدن پر از چربی و یک بدن پر از عضله رو میفهمم. تفاوت از زمین تا آسمون هست.
فوق العاده فوق العاده زیبا شده بدنم.
یک کمر باریک همراه با تناسب اندام زنانه .و همچنین چهره شاداب تر ، پوست شفاف تر ، که همه میگن انگار 10 سال جوون تر شدی.
و حتی وقتی کنار همسرم هستم به اشتباه فکر میکنن من دخترش هستم .
و انرژی بالا و کلی نتایج مثبت دیگه ای که از این دوره گرفتم.
روزی که من به صدای خداوند گوش کردم ، در صورتی که ذهنم مقاومت شدید داشت ، الان میفهمم خداوند چه جوری برنامه رو چید تا من به تمام خواسته هام برسم.
به تمام خواسته هام.
من در حین گوش دادن به فایل های رایگان سایت متوجه چند ترمز ذهنی برای بارداری ام شدم.
یکیش داشتن آرزو و اهداف زیاد و اینکه فرزند داشتن رو مانعی میدیدم برای اهدافم.
یکیش ضعف جسمی ام بود. یعنی میگفتم منی که الان بچه آبجیم رو بغل میکنم شونه ام درد میگیره ، دستم درد میگیره ، من چه جوری میخوام مادر خوبی بشم و بچه خودم رو همیشه بغل داشته باشم ( و خداوند به من قدرت عضلات رو داد )
من بارداری و زایمان رو مترادف میدیدم با به هم ریختن اندام و نداشتن تناسب اندام ( و الان الگوهایی رو میبینم که خانمها توی باشگاه با وجود بچه داشتن یک شکم تخت و یک تناسب اندام زیبا دارن و حتی خانم هایی که توی بارداری دارن میان باشگاه و کار میکنن و الگوهای خوبی که بچه داشتن و بارداری مانع رسیدن به اهداف نیست ، و خداوند مسیر باشگاه و بدنسازی رو سر راهم قرار داد ، منی که فقط ورزش رو در یوگا میدیدم و کلا دنبال ورزش های آروم بودم )
و منی که انرژی کافی در طول روز نداشتم. و همیشه خسته بودم. و خیلی وقتها سردرد به خاطر میگرن. و میگفتم من چه طوری میخوام مادر بشم؟ چه طوری از فرزندم مراقبت کنم؟ وقتی خودم همیشه پر از درد هستم و نیاز به استراحت دارم.
و منی که در سن 39 سالگی احساس ناتوانی و فرسودگی و پیری داشتم
ولی خداوند ، یک زندگی جدید به من هدیه داد. یک بدن زیبا ، یک بدن پرقدرت ، یک بدن بدون درد ، شادابی ، انرژی بالا ، توان بالا ، احساس جوانی و سرزندگی ، احساس امید به آینده.
یه مسئله ای پیش اومد که درس عجله نکردن و احساس کمبود پیدا نکردن خیلی خوب بهم یاد داد…من توی یه وبیناری شرکت کردم و اون وبینار یسری کلاس های مجازی میخواست تشکیل بده و خیلی تاکید داشت تااخر امشب میتونید ثبت نام کنید و فقط فلان قد ثبت نامی دارم و ظریف پرمیشه از دستتون میره و… دیگه خودتون میدونید استادهایی که توی رشته ارایشگرین چطورن و کلی شلوغش میکنن که هنرجو جذب کنن.
اقا این استادهم من عاشق تدریسشم و خیلی واضح نکات اصلی رو توضیح میده و من از وبینارهای رایگانم خییلی چیزا یادگرفتم حالا با اون حرفهاش و اینکه کلی احساس کمبود داد بم راجب این کلاسش و فکر میکردم اگر شرکت نکنم خیلی بدمیشه و چون گفته بود فقط تا امشب وقت هست منم یمقدار درگیر عجله شدم و ازدوستم پول قرض کردم گفتم من اول ماه بت پس میدم و اینم بگم واقعا برای یه کلاس دو روزهو 12 ساعت تدریس واقعااا قیمت معقولی گذاشته بود و پرداخت این هزینه برام راحته ولی میخوام این رو بگم که درگیر عجله نشیم و هرجاکسی از کمبود حرف زد گوش ندیم…
من ثبت نام کردم و خیلی خوشحالم که تونستم توی این کلاس شرکت کنم چون خیلی ازنظر کاری قراره اپدیت بشم و اطلاعات جدیدی بدست بیارم.
امروز که استوری این استاد دیدم با اینکه ازاون وبینار تقریبا چهار روز میگذره و گفته بود اخرین ظرفیت هارو داره میگیره… دیدم توی استوریش ازاون کلاس انلاین تخفیف گذاشته و با مبلغ کمتر ازاون چیزی که من پرداخت کردم داره ثبت نام میکنه:))))
یعنی یجوری برام درس شد که عمرن دیگه بخوام براز چیزی عجله کنم و حرص بزنم و حس کنم جا موندم وهرجا کسی احساس کمبود داشت بهم القا میکرد نمونم فرار کنم:)))
عاطی فدا سرت درست و گرفتی اون مبلغ اضافه ایم که پرداخت کردی فقط برای این بود که یادبگیری عجله نکنی و حرص نزنی برای چیزی و هرجا دیدی کسی احساس کمبود بهت داد قبول نکنی.
و استاد حرف های شما یادم اومد که توی یکی ازفایل هاتون دراین مورد گفته بودین و مثال خودتون زدین که قرار بوده ملک بگیرید و طرف همچین حرفایی زده که کمبود القا کنه و شما قبول نکردید و گفتید فراوانی هست و فردای اون روز خوده طرف زنگ زده بتون گفته با قیمت کمتر بیاید این ملک بخرید:)))
واقعا قانون همه جا یکی و یکی عمل میکنه قانون واقعا دقیقه خدایاشکرت که به این مسیر هدایتم کردی.
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
بله عمل کردم.
یکی ازاوک الهامات این بود که برای اولین بار یه ویدیو ضبط کنم اونم از خودم و با صدای خودم و راجب موضوعی حرف بزنم و من فردای همون روز رفتم ضبط کردم ازسالن برگشتم ادیت کردم گذاشتم توی پیجم.
ازاون ویدیو هیچ مشتری دریافت نکردم و اولش خیلز خورد توی ذوقم و با خودم میگفتم که من فکرمیکردم اگر به این الهام عمل کنم کلی مشتری بهم پیام میده ولی درست مشتری نگرفتم ازاون ویدیو ولی کلی بازخورد خوب گرفتم و کلی بقیه اد استوری کردن برام و پیجم تا حدودی دشبوردش رفت بالا و یسری فالورای جدید بم اضافه شد و بخاطر این بازخورد مثبت من جرئت پیدا کردم دوتا ویدیو دیگه آموزشی از خودم ضبط کنم.
منی که احساس میکردم هنوز اونقدر حرفه ای نیستم که بخوام راجب اموزش توی پیجم حرف بزنم اون ویدیو باعث شده بود شجاعت این رو داشته باشم که شروع کنم و دوتا ویدیو اموزشی دیگه ازخودم گذاشتم و الانم باز ایده ها خدای قشنگم داد که چطوری ویدیو های بعدیم رو پرکنم و راجب چه مورد هایی حرف بزنم.
واقعا ازاین زاویه نگاه نکرده بودم اگر من اون ویدیو رو پرنمیکردم شاید اصلا تا الان شجاعت شروع کردن رو نداشتم که توی پیجم خودم حرف بزنم و آموزش بدم.
خداروشکر که عمل به اون ایده کلی اعتماد بنفس بهم داد.
واقعا میخوام فقط به ایده ها عمل کنم و به نتیجه فکر نکنم و نتیجه هرچی شد برام مهم نیست این مهمه که من عمل کردم به ایدم و اعتماد بنفس و احساس خوبم راجب خودم بیشتر شده.
خداروشکر توی گوش دادن به الهامات الهی خیلی بهترشدم من برای چیزای کوچیکم به ندای قلبم گوش میدم مثلا چندوقت پیش رفتم متریال کارمو بگیرم و چون چندخیابون بامحل کارم فاصله داره پیاده میرم و همیشه ازیه مسیر مشخص میرفتم ولی با خودم گفتم همون مسیر و برم یا ازاین خیابونه برم و یه مسیر جدید و ببینم…حسم گفت ازاین خیابون برو خداروشکر من عمل کردم و رفتم و دیدم وای چه خونه های زیبایی چه درختایی که توی خیابون باعث شدن سایه تشکل بشه چه ماشین های قشنگی چقدر اینجا ثروت هست چه بادخنکی میاد چقدر آدم های ثروتمند هست چقدر فراوانی هست یعنی من فکرشم نمیکردم چندخیابون فاصله باعث بشه این همه قشنگی ببینم.
خداروشکر که خیلی بهتر یادگرفتم برای هرچیز کوچیکی از خداکمک بگیرم و هربار نتیجش قشنگ بوده و اگر نتیجه ی لحظه ای دریافت نکردم بعدش فهمیدم چقدر خیر و برکت داشته برام.
الان الهاماتی بهم شده که محل کارم عوض نکنم و ازامکانات این سالن استفاده کنم ویدیو پرکنم ازخودم آموزشی و توی پیجم بذارم،مدل بزنم و پیجم رو حرفه ای ترکنم و خودم بتونم جذب مشتری کنم اینطور مستقل ترم تا اینکه بشینم توسالن منتظرباشم سالن بهم مشتری بده.
منم گفتم چشم فعلا اینجا میمونم ولی عمل میکنم به ایدهام و توهم هدایتم کن توهم بانشونه هات باهام حرف بزن وبیشتر بم امید بده که مسیرم درسته و نتیجه میده همه ی این ادامه دادنا نتیجه میده همه ی این تلاشا و اونجور که میخوام فراوانی مشتری و هنرجو رو تجربه میکنم.
چون به توانایی خود رسید و رشد و کمال یافت، به او حکمت و دانش دادیم؛ و این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم (قصص 14)
سلام به بهترین استادهای دنیا و دوستای بهشتیم
پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، گام نهم :
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی
صبح جمعه هفته ی قبل از خواب بیدار شدم و یه الهام بسیار قوی بهم گفت بلیت برگشت رو بگیر واسه تهران، چرا؟ دلیلش رو میدونستم، از چندین روز قبل نشانه های برگشتن واسمون اومده بود ولی انگار ما منتظر نشانه ی بزرگتری بودیم و چون داشت بهمون خوش میگذشت و مهمتر از اون عادت کرده بودیم به نقطه ی امنی که چند ماه بود داخلش بودیم، انگار نمیخواستیم به روی خودمون بیاریم که زمانش رسیده ولی با توجه به آموزش های استاد که گفتن تصمیم گرفتن بهتر از سردرگمیه حتی اگه اون تصمیمه اشتباه باشه، ما تصمیم گرفتیم بلیت برگشتمون رو بگیریم( که تاریخ بلیت گرفتن هم خودش برامون واضح کرد و کاملا مشخص بود که هدایته ) و برگشتیم به خونه مون بعد از چند ماه ( ما چند روز بعد از جنگ به یه بهشت زیبا در جنوب کشور هدایت شدیم و خیلی خیلی معجزه آسا اون مکان واسه زندگیمون توسط دستهای پروردگار رزاقم آماده شد ) و الان که برگشتیم هر روز دارم بیشتر متوجه میشم که چرا اون الهام قوی میگفت دیگه وقت برگشته و ما پر قدرت تر از قبل برگشتیم و به اندازه ی چندین سال تجربه کسب کردیم تو این سفر خودسازی
وقتی تو مسیر درست باشی حتی تو دل جنگ هم برای تو پر از خیر و برکته و یکی از آرزوهات یه تیکِ بزرگ میخوره و درونت به اندازه ی چندین سال رشد میکنه
خدایا شکرت که هدایتمون کردی و سفر رو واسمون بسیاااار بسیاااار آسون تر از اون چیزی که فکر میکردیم کردی
خدایا شکرت بخاطر این سایت توحیدی، این دوستای توحیدی
خدایا شکرت بخاطر استاد عباسمنش و مریم جان عشقِ عزیز استاد و عشقِ عزیز هممون
خدایا شکرت بخاطر دستام که هر روز دارن تواناتر میشن و کارهای زیباتری میسازن
خدایا شکرت بخاطر همسرم که رفیق خیلی خوبیه واسم و خودت داری هر روز بهمون میگی که چه قدم هایی برداریم برای بهبود شخصیتمون و صبارِ شکور شدن
خدایا شکرت بخاطر خانواده ی خوبم که حالشون خوبه و سلامتن و تو خدای همشون هستی نه فقط خدای من
خدایا شکرت بخاطر مدارها و قدرت بی نهایتت که تمومی ندارن
بخوام راجب گوش دادن ب الهامات و عمل بهشون و نتایجشون بگم، تو این 3 هفته اخیر زندگیم، میتونم بگم زندگی من ب دو بخش تقسیم میشه، 33 سال قبل و از 3 هفته پیش تا الان، دقیقا زندگی من ب این دو بخش تقسیم میشه، زمانی ک بهم گفت قدم عملی بردار ب سمت هدفت، دیکه فایل گوش کردن تو خونه کافیه، و من قدم برداشتم، ب خودش قسم انگار صداشو واضح تر میشنیدم، انگار در گوشم داشت میگفت برو فلان جا برو پیش فلان کس، این ساعت از خونه بزن بیرون، و هدفی ک حدودا 5 سال برام هدف نبود، درواقع رویا و خواب و خیال بود رو توی دوهفته برام به واقعیت تبدیل کرد و الان من دارم رویای 5 سال پیشمو زندگی میکنم که داستانش رو میخوام توی قدم هشتم دوره 12 قدم مفصل بنویسم ک خدا چیکار کرد با من زندگیم، ولی از اون 3 هفته پیش تا الان بخوام بگم، مثلا با ماشین سرعتم زیاد بود بهم گفت اروم تر برو و گفتم چشم و بعدش حس ارامش عجیبی گرفتم وقتی سرعتمو کم کردم، اصلا از وقتی ک اقدام عملی رو ترکیب کردم با اموزه ها انگار خدا دستشو انداخت روشونم مث دوتا رفیق ک دستشونو میندازن رو شونه هم راه میرن و راه رو نشونم میده، بخدا اینایی ک میگم واسه قشنگی جملات نیست، واقعاااا دستشو رو شونم حس میکنم، اینقد واضح باهام حرف میزنع اینقد الان بهتر درک میکنم وقتی کامنت بچه ها رو میخوندم ک مینوشتن ک الان توحیدی شدم الان با خدا رفیق شدم الان خدارو بهتر درک کردم، همیشه برام سوال بود ک چطور، منظورشون چیه، حسش دقیقا چطوریه؟ ولی الان خیلی خوشگل درک میکنم ک چی میگفتن و تاکید میکنم از وقتی ک اولین قدم عمللللللی رو برداشتم خدا اصن انگار منو بغل کرد، اصن الان ک دارم مینویسم یجوری شدم، ی کسایی رو فرستاد سرراهم ی جاهایی یکارایی کرد برام ک اگر خدا هدایتم نمیکرد عمرا اینقد کارام زود راه میوفتادن، ب قول استاد بوم بوم بوم اتفاقات پشت هم برام افتاد. وقتی ک ب اولین ندای واضحش گوش دادم ک گفت (پاشو برو اولین قدم عملیت برای هدفت رو بردار) و زندگیم الان کاملا متفاوت شده، از عمل نکردن هام ب الهامات بخوام بگم، نتیجش میشه قبل از این 3 هفته اخیر ک مدام پشت گوش انداختم و این هدف چهار پنج سالم هر روز دور از روزای قبل ب نظرم میومد، این خیلی واضح شده برام.
بچه ها نترسین، بخدا این جمله ک میگه تو یه قدم بردار خدا هزار قدم برات برمیداره عیییییین واقعیته، یک مثال کوچیک بزنم،
من رفتم تو یه اداره برای کارم و دقیقا این جمله رو گفتم(خدایا من نمیدونم کدوم اتاق برم، خودت هدایتم کن ب بهترین اتاق) و وارد اولین اتاق اون اداره شدم دیدم عه یکی از بچه های باشگاه اونجاس و خیلی گرم سلام علیک کردیم و گفتم کارم اینه گفت اتاق فلان کارتو انجام میده، هرکاری داشتی جایی گیر کردی بگو درستش کنم، اولش خوشحال شدم بعد گفتم نه، من ب خدا سپردم، ایشون اگر قرار باشه دست خدا باشه، خدا هدایتم میکنه بهش دوباره ولی من نمیام دلمو خوش کنم ک این هست پس بچسبم بهش ک کارم راه بیوفته، باز گفتم خدایا خودت. رفتم فلان اتاق و یه سایت داد گفت باید تو این سایت ثبت نام کنی تا حدودا ده روز دیکه کلاسات شروع بشن بیای سرکلاس برای مدرکت، سایتو زدم اومدم تو ماشین نشستم اومدم روشن کنم برم، گفت نه، وایسا، سایتو الان بزن برو توش، اقا هرکاری کردم وارد نمیشد، دوباره رفتم تو اداره و گفتم جریان اینه، خانومه گفت من نمیدونم برو فلان اتاق پیش آقای فلانی اون بلده، رفتم اونجا و داستان رو بهش گفتم گفت ک اون سایت ک باید وارد کنی، یک خط طولانی نوشته بود گفت حتی نقطه ویرگولشم باید بزنی ک وارد بشه، گفت باید بری کافی نت ثبت نام کنی. تشکر کردم با لبخند(البته اینم بگم وارد ک شدم محکم گفتم سلام و رفتم محکم بهش دست دادم، چیزی ک استاد تو دوره عزت نفس گفته بود ک محکم و قوی باشیم جایی ک رفتیم) و خواستم خارج شم دیدم صدام زد گفت بیا، رفتم گفت اسم و فامیلت چیه، سایت جلوم بازه خودم ثبت نامت کنم نری کافی(فکرشو بکنید مسئول اون قسمت بیاد اینو بم بگه ک بیا خودم ثبت نامت کنم) خلاصه کارای ثبت ناممو کرد خودشم پولو برام واریز کرد، گفت کی گفتن بیای سر کلاس؟ گفتم حدودا ده روز دیگه گفته، گفت خب پس برو ده روز دیکه بیا، باز یه لبخند زدم گفتم کلاس زودتری نداره ک بیام، گفت ن نیست، بازم با همون لحن دوستانه و لبخند گفتم باشه ممنونم از لطفت(ک البته اعتبار تمام این قضایا رو ب خدا دادم ولی از اون شخص هم تشکر کردم ک دست خدا شد برام) اومدم خارج شم از اتاق صدام زد گفت بیا، رفتم گفت یه کلاس هست فرداس،اسمتو مینویسم ولی همش خانوم هستن، فردا اومدی میری میشینی یه گوشه کسی رو هم نگاه نمیکنی(با شوخی گفت) گفتم تو فکر نباش موهامو صاف میکنم یقه بسته میشنم یه گوشه با کسیم. کاری ندارم، و خلاصه زدم بیرون و چقدر هدایت ها و الهامات خدارو واضح شنیدم و عمل کردم، اینکه ب خودش سپردم ک هدایتم کنه ب اتاق مناسب، اینکه از دیدن اون دوستم خوشحال نشدم و کارو باز ب خدا سپردم، اینکه اون اقا اونجوری کارمو راه انداخت، حالا اگر من اونموقع ک نشستم تو ماشین اگر ب صداش گوش نمیدادم ک گفت روشن نکن، سایتو بزن، و میرفتم هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد، تازه فرداشم. ک. اومدم ننشستم سرکلاس، گفت برو خودمون حضورت رو میزنیم و مدرکت امادس، و این تازه یکی از کارایی بود ک برام اینشکلی ردیف شد ک بازم در ادامش کلی مسائل دیگم همینجوری خوشگل حل شد، و بعد از اون قدم اول ک برداشتم و صداشو واضح شنیدم، هرکاری ک پیش میاد ک ب ظاهر قراره سخت پیش بره فقط میگم، همینجوری ک خدا تا الان منو پیش آورده، بقیشم ردیف میکنه و خودمو میسپارم بهش خودش ب وقتش بهم میگه چیکار کنم پس بیخیالش، و خیلی متوکل تر شدم، خیلی با ایمان تر شدم خیلی حس نزدیکی بیشتری ب خدا میکنم، و درکل بازم. میگم زندگیم ب دو بخش، اولین قدم عملیم ک بهم الهام شد، و قبل اون تقسیم شده.
بچه هااااا نترسین قدم بردارین وقتی چیزی بهتون میگه گوش کنید، من الان توی رویای 5 سال پیشم نشستم و دارم زندگیش میکنم، شاید از دید خیلیا چیز خاصی نباشه ولی از دید خودم یک کار خیلیییییی بزرگه ک ب واسطه اموزه های استاد و عمل کردن ب قوانین خدا و ب لطف قوانین بدون تغییر خدا اتفاق افتاده برام.
وسط میانترمام یکم سرم شلوغه اما دروغ چرا یکم که چند روز فایل گوش ندی دور میشی و اون میل زیاد برا فعالیت و کامنت گذاشتن کم میشه.
ذهنم میگفت حالا تو برو بقیه جلسات و گوش کن وقتی کردی کامنتشونم مینویسی اما من تعهد دارم با خودم که برا هر جلسه کامنت بذارم و بعد برم جلسه بعدی…
الانم داشتم یکم نشونه میدیدم که گفتم پاشو پاشو برو فایل ببین که داری از مسیر خارج میشی..حس کردم یکم کمالگرایی رو نجوا داره میاد سراغم
خب بریم سراغ فایلمون
درسی که از این فایل گرفتم این بود که هرگز از خواسته هات دست نکش و ناامید نشو.دنیا طوری میچینه که تو برسی…شده قانونای کشور و عوض کنه،شده خودت بری یه کشور دیگه،
و جمله ی طلایی
اگر میخوای به خواسته هات برسی مسیرش عمل به الهاماتت هست.
ببسن خداوند چطور بهت مسیرهایی رو میگه که شاید الان نفهمی اما سالها بعد میفهمی چقدر به نفعت بوده و چقدر در جهت خواسته هات بوده..
مثل استاد که این عمل به الهامشون سالها بعد باعث مهاجرت آسانشون به آمریکا شده.
شما یه مثال نقض واقعی برای همه باورهای محدود کننده هستین.
مثل پارتی نداشتنتون و موفق شدنتون،مثل مهاجرت راحتتون
یادمه سالها پیش میخواستم شما رو به یکی از دوستام معرفی کنم و چون بشدت تحت تاثیر هدایت در فرایند مهاجرتتون قرار گرفته بودم اون و براش تعریف کردم…اما میدونین واکنش اون چی بود؟ اصلا امکان نداره اینقدر راحت مهاجرت کرد.این آدم یه ریگی تو کفشش هست :/
آدما نمیتونن بپذیرن افراد از مسیر هدایت میرن و راحت به خواسته هاشون میرسن چونکه باورهای محدودکننده تو ذهنشون هک شده و هر چی اطرافشون دیدن هم همین بوده.
بله اگر سعی کنیم صدای قلبمون و بشنویم همیشه بهترین ها نصیبمون میشه
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
بولد ترین هدایتی که تو ذهنمه: من برخلاف اینکه ماشینم مجوز ورود به دانشگاه رو نداره خیلی راحت ماشین میبرم تو.هر صبح از خدا میپرسم امروز از کدوم در برم(دانشگاه 3 تا در داره) و اون بهم میگه و وقتی میرم به راحتی میرم تو.یا در بازه یا نگهبان در و برام باز میکنه…بخدا باورتون نمیشه خیلی برامون پیش اومده نگهبان یه احترامی هم بهم میذاره و بعد در و برام باز میکنه >< با خودم میگم خدایا جز اینه که تو دل این آدما رو برام نرم میکنی؟
یه مثال باحال دیگه: چند روز پیش یه ویدیو گرفته یودم گذاشتم چنلم تو تلگرام. بنظرم خیلی ویدیو ساده بود نخواستم بذارم اینستا اما حسم گفت بذار و بعد دیم چقدر همون ویدیو ویو خورد و مخاطب جذب کرد برام.
خیلی وقتا هم شده حسم گفته مثلا داری میری مسافرت فلان وسیله رو ببر اما من نبردم فکر کردم نیاز نشده اما بشدت نیاز شده.
شده دوستام گفتن بریم بیرون حسم گفته نرو اما من رفتم و بعدش یه اتفاق باحالی نیفتاده یا اینکه از کارام خیلی عقب افتادم و خیلی حسم بد شده
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ مثبت :)
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
سوال خیلی جذابی بود
فکر میکنم باید روی بدنمم کار کنم،تغذیم و درست کنم و ورزش کنم.یه ویس اهرم رنج و لذت بگیرم گوش کنم…
دوست دارم دو تا چیز جالب و براتون تعریف کنم.امروز داداشم اومد خونمون و این دو اتفاق رو از ایشون شنیدم:
همزمانی که خدا میچینه: داداسم تمروز رفته بوده کوه و دیده چند تا پلاستیک نون لواش افتاده با خودش گفته بذار درش و باز کنم که اگر سگی حیوونی رد شد راحت بتونه بخوره. خلاصه چند تا نون در میاره و میندازه جاهای مختلف اون دره که دسترسی راحت تر باشه…
میگه یکم بعد دیدم یه بی خانمان رد شد و اون نونا رو دید و شروع کرد به خوردنشون :)
اگر داداش من که بالای کوه بوده و این نونا رو نمیدیده و نمیفرستاده پایین شاید مرده هیچوقت نمیومده بالا اون نونا رو ببینه
خدایا شکرت
یه مثال جالبی هم داداشم درباره طی کردن تکامل گفت دوست دارم اینجا بنویسمش
گفت که تو اگر بخوای بری طبقه 4 ساختمون ابتدا باید از طبقه اول بری نمیتونی همون همکف وایسی بگی خدایا من میخوام برم طبقه چهار تو چرا کمکم نمیکنی تو چرا به خواسته هام جامه عمل نمیپوشونی
باید خودت از طبقه اول تا چهارم و بری
وقتی که چند بار این کار و انجام دادی خیلی برات راحت تر میشه اما به خودت میگی چطور راحت تر میشه این کار و کنم؟
و ایده آسانسور بهت میرسه جایی که رشد کردن خیلی راحت تر میشه و از تکامل میشه تصاعد
پس باید برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم و تکاملمون و طی کنیم و مهم تر از همه.در مسیر حالمون خوب باشه و صبرو صلاه داشته باشیم
عاشقتونم
خدارو شکر میکنم که بعد از چند روز هدایتم کرد بیام دوباره گوش کنم و بنویسم
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این سایت توحیدی تا با شنیدن این آگاهی ها و عمل به قوانین ،خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زیستن باشه
-ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی
– نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست
– هرگاه ندایی درونی احساس میکنید که شما را به سمت کاری میکشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد
– وقتی عمل میکنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین میکنی که حرف خداوند را بشنوی
– هر گام کوچک در مسیر الهام، میتواند در را بهروی معجزهای بزرگ باز کند
– اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت میچیند حتی مواردی که به نظر غیرممکن میرسد، تبدیل به سادهترین راهها میشوند
– نباید شرایط فعلی را بهعنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را بهعنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند
– هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست، قوانین کشورها، شرایط، حتی آدمها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید
– باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را میسازند.
– جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق.
این جمله های طلایی رو به عنوان عبارت تأکیدی که باورهامو قوی تر میکنه تو دفترم نوشتم
واقعا خوندنشون قلبمو باز میکنه ، یه عالمه حس خوب و اکسیژن بهم میرسونه ، امیدوارم این عبارت های توحیدی در ذهنم هک بشه و من بتونم همیشه ازشون بهره ببرم و سرلوحله همه ی کار هام باشن.
بریم سراغ تمرین….
تمرین این قسمت: به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید
خوب بقول استادهرچی بیشتر بشنویم و بهش عمل کنیم عضله ی شنیدن ندای درونیمون قوی تر میشه ،اما من الان اونجایی نیستم که زیاد این الهامات رو بشنوم چون ذهنم هنوز اونقدر آرام نیست ، پر از هیاهو هست و هنوز نمیتونم بین اینهمه صدا ، ندای الله و هدایت های اونو تشخیص بدم اما میتونم به جرأت بگم هرجا که مطمئن بودم این الهام خداوند هست ،هرجا اون الهام انقدر قوی بوده که بالاتر از صداها و نجواهای ذهنم بوده، حتما بی درنگ انجامش دادم ، واقعا و انصافا بدون درنظر گرفتن نتیجه اینکارو کردم و تخیلی های ذهنمو نادیده گرفتم و تماما همه جا نتیجه دلخواهمو گرفتم،به همین خاطر اگر مطمئن بشم این صدا ،صدای هدایت خداوند هیت بی درنگ انجامش میدم
الان که به گذشته نگاه میکنم ، و تجربیاتی که با الهامات بدست آوردم رو باز بینی میکنم ،میبینم واقعا اون عبارت های تأکیدی بالا رو زندگی کردم و اون نتایج رو خلق کردم .
این عبارت ها منو یاد عمل کردم میندازن یاد شجاعتی که ایمان به غیب در من به وجود آورده بود
تمرین این قسمت: به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی آیا به آن عمل کردی؟ شاید موارد ریز زیاد داشتم که الان همشون در خاطرم نیست ، مثلا یهو مسیرمو عوض کردم بی دلیل بعد فهمیدم چقدرراه برام باز شده و من راحت تر به مقصد رسیدم ، یا شارژرمو لازم نداشتم اما قلبم میگفت بردارم ، برداشتم بعد دیدم برخلاف تصورم لازم شد
یامثلا رفتم سراغ خرید یه چیزی درحالی که مطمئن بودم اونجا تو اون مغازه دور افتاده و کوچیک نمیتونم پیداش کنم اما به ندای قلبم گوش کردم و رفتم پرسیدم یهو دیدم دارن
اما اتفاق بزرگ که با شجاعت به ندای قلبم گوش کردم و یک پرسه ی چند ماهه رو باهاش پیش رفتم پروسه جداییم از شریک زندگیم بود که 18 سال باهاش زندگی کرده بودم و لحظه به لحظه ی اون پروسه بدون درنظر گرفتن نتیجه وبدون کوچکترین دلیل منطقی از اینکه بنفع من پیش خواهد رفت ، من فقط بخاطر ایمان به غیب و عمل به ندای درونیم پیش رفتم و درنهایت این پروسه به بهترین نحو که واقعا برام غیر قابل باور هست پیش رفت ، و خداروشکر همه چیز به نفع من و با صلح و با خوشی تموم شد و من الان دوساله که دارم از این تصمیم لذت میبرم ، جوری خداوند به آسانی و بالذت این قضیه جدایی رو پایان داد که اسمشو فقط میتونم معجزه بزارم و بس.(هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست. قوانین کشورها، شرایط، حتی آدمها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید)
خدایا کمکم کن تا هر لحظه با الهامات درونیم با شنیدن صدای تو ، زندگیمو پیش ببرم
راستش وقتی استاد تو فایل هاشون فرمودند که حتی برا بُر زدن برگهای پاسور هدایت میطلبم حتی برا زدن توپ پینگ پنگ هدایت میطلبم حسودیم میشه
میگم خدایا منم میخوام به اونجا برسم ، این خواسته در من به وجود اومده چون من فکر میکردم فقط تو شرایط بحرانی و مهم میشه هدایت طلبید وبعد از اینکه این آگاهی ها رو از استاد شنیدم فهمیدم میشه همیشه بااین الهامات زندگی کرد و کیف کرد ازاین میزان گفتن و شنیدن (وقتی عمل میکنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین میکنی که حرف خداوند را بشنوی)
خدایا من به هر خیری ازجانب تو فقیرم منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن
خدایا کمکم کن تا تنها ترا بپرستم و تنها ازتون یاری بجویم ،آمـــــــــــین…
خدایا کمکم کن تا هر لحظه با الهامات تو زندگی کنم
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین
سپاسگزارم از مهربان پروردگارم که هدایتم کرد به این آگاهی ها
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد بزرگوارم و همهی همراهان
زمانی که دانشجوی دکتری بودم، سه ماه بود که حتا نمیتونستم سه اینپوت را به نرمافزاری که پایاننامهام را با آن کار میکردم بدم و هیچ کسی هم نبود که بهم کمک کنه. یهروز به دلم افتاد که برم دانشکده و وقتی رفتم، یکی از همکلاسیهایم را دیدم که او درمورد میزگردی جهانی صحبت میکرد که مربوط به همان نرمافزار بود که میشد توی اون مسئلهات را مطرح کنی تا دیگران کمک کنند.
من با یه تردید وقتی رفتم خونه اون کار را کردم و دیدم که عه، کسی پاسخ مرا داد که نفر دوم اون کار در سطح جهانی بود. او یکی از استادان دانشگاه هاروارد بود. سرتون رو درد نیارم، ایشان بدون هیچگونه چشمداشتی مرا تا پایان کارم که حدود هفت ماه طول کشید، هدایت کرد.
از اینجور مثالها زیاده. پس بگذارید جدیدترینش را برای شما بگم.
من شاید ماهی سه چهار بار تلویزیون تماشا میکنم اونم شبکهی جمنیچر که چون از طبیعت و حیوانات خوشم میاد و گاهی از اونا الهام میگیرم.
دو شب پیش بود که برخلاف عادت همیشگی، گفتم بگذار این بار شبکهی جم فیلم را تماشا کنم. دیدم عه، فیلم راکی یک را میخواد پخش کنه و چون من اونو ندیده بودم خوشم اومد و تا آخرش تماشا کردم.
فرداش که دیروز باشه، به خودم گفتم ببین الکی نبود که تو اون فیلم را تماشا کردی. مطمئن باش که قرار بود بهت پیامی بده! وقتی خوب فکر کردم فهمیدم که آهان، پیام فیلم چی بود!
تو یه بخش از فیلم، مربی قدیمی راکی بهش میگه:
ببین راکی، تو آدم احمقی هستی میدونی چرا؟ چون تو قدر خودت را نمیدونی و شدی مامور وصول طلبهای یه آدم خلافکار. درصورتی که تو اگه بخوای میتونی تو بوکس پیشرفتهای زیادی داشته باشی! و راکی در پاسخ گفت که چارهای نداره و باید زندگیش بگذره و درواقع او باورش این بود که همینه دیگه!
این گذشت تا اینکه براثر تصادف که نه، هدایت خداوند، قهرمان بوکس جهان میخواست برای جشن ملی آمریکا، یه نفر را انتخاب کنه که باهاش مسابقه بده البته فقط برای نمایش نه جدّی و قرعه به نام راکی افتاد.
یه روز که راکی حتما بهش الهام شده بود، میره باشگاه قبلیش و بهش میگن که مربی باهات کتر داره، همون مربی که اون رو اخراج کرده بود. راکی هم میره و ماجرا را میفهمه.
بالاخره، مربیش تشویقش میکنه که مسابقه را بپذیره چون میدونست که قراره اتفاقات خوبی بیفته که یقینا بازم هدایت خداوند بود. راکی میپذیره و تمرین را پیوسته ادامه میمیده و هر روز هم براش امکانات بیشتری از سوی کائنات خداوند جور میشه. راکی در مسابقه بسیار جدی بود و درواقع او بود که بُرده بود ولی بازوندنش که مهم نیست چون کائنات رای را به نفع ساخته شدن شخصیت او صادر کرده بود.
حالا من چه استفادهای از این فیلم کردم؟ وقتی دیروز داشتم به اینکه الهام نهفته در این فیلم برای من چی بوده فکر میکردم فهمیدم که منم دارم مثل راکی کارهای چیپ میکنم و از همهی امکاناتم استفاده نمیکنم.
وقتی خوب فکر کردم دیدم که من با بودن همسر و پسر کوچکم در تهران چه فرصت عالی را برای پیشرفت دارم، به خودم گفتم ببین باید از این به بعد هفته درمیان بری تهران و هر بار یه هفته بمونی و در اونجا فعالیت کنی و بدونی که خداوند وهّآب بوده که این الهام رو بهت کرده و با اطمینان بدان که خودش پشت ماجراست تا تو پیشرفت کنی! پس، به گفته خود خدا در قرآن کریم:
سستی نکنید و ناامید نشوید!
امروز هم اولش نمیخواستم که به دیدن یکی از دوستانم که وکیل دادگستری است بروم ولی به دلم افتاد که برو! منم گوش کردم و رفتم.
خیلی هم تو دفتر ایشون بهم خوش گذشت. برگشت را با هم پیاده اومدیم و ایشان برای پیشرفت تبلیغات اینستاگرامی من پیشنهادهای بسیار خوبی داد که منم براساس همونا با یکی از دوستانم که یه فرد پاک و شناخته شده در اینستاگرام است صحبت کردم و قرار شد تا در همین هفته با هم ملاقات کنیم و برای تبلیغات مشترک که برای هردوی ما امید به خدا منافعی را داره، گفتگو کنیم.
خدایا پروردگارا سپاس بیکران ️
خدایا پروردگارا مرا به راه راست هدایت فرما همان راه کسانی که بر آنان نعمت ارزانی داشتی نه راه کسانی که بر آنان خشم گرفتی و نه راه گمراهان.
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام و درود قلبی من به استاد عزیز و نازنینم،
و سلام و مهر فراوان به بانوی آگاه و مهربان، بانو شایستهی گرامی
سپاس از خداوند بینهایت مهربان که من، راضیه کریمی، شاگردی کوچک از نور او، باز هم فرصتی یافتم تا در پرتو آموزشهای پر از عشق و آگاهی شما دو عزیز، در مسیر روشنتری گام بردارم.
گاهی در زندگی، صدایی آرام از درونم شنیدهام — صدایی که نه از ذهن میآمد و نه از دیگران، بلکه از جایی بسیار ژرفتر… از همان نقطهای که خداوند با بندهاش سخن میگوید.
بارها شده که آن صدا در لحظهای از ترس، یا سردرگمی، در گوشم نجوا کرده:
«راضیه، این راهِ درست است… به من اعتماد کن.»
یادم میآید یکی از الهامات مهم زندگیام زمانی بود که قلبم میگفت باید از رابطهای بیرون بیایم که دیگر برای روحم مفید نبود. مدتی گوش نکردم، چون میترسیدم از تنهایی و از آینده.
اما وقتی با تمام وجود از خدا خواستم اگر آن صدا از جانب خودش است، مرا هدایت کند،
صبح فردایش مسیرها خودبهخود روشن شد… و من با آرامش تصمیم گرفتم و به آن الهام عمل کردم.
نتیجهاش؟ رهایی، آرامش، و ورود به زیباترین مرحلهی زندگیام — مرحلهای که در آن عشق، ایمان و اعتماد را با جانم لمس کردم
مثال سادهای هم همیشه در ذهنم مانده:
بارها شده در مترو، وقتی جمعیت زیاد است و همه با عجله میدوند تا قطار را از دست ندهند،
من آرام راه رفتم و با خودم گفتم:
«اگر قرار باشد با این مترو بروم، به موقع میرسم؛ و اگر نباشد، پس خیرم در آن نیست.»
و درست همان لحظه که سوار شدم، درها بسته شد و قطار حرکت کرد.
این نشانهها کوچکاند، اما برای دلم بزرگترین یادآوریاند که وقتی خودم را به جریان خداوند میسپارم، همهچیز به نرمی و هماهنگی پیش میرود
امروز هم الهامی عمیق در قلبم دارم که میگوید:
«راضیه! زمان آن رسیده که با عشق بنویسی، الهام ببخشی و نور درونت را با جهان قسمت کنی.»
و من میخواهم با تمام ایمان و توکل، به این ندای درونی پاسخ دهم، چون یقین دارم این صدا از جانب پروردگار مهربانم است.
خدایا سپاسگزارم که صدایت را در درونم میشنوم،
سپاس از اینکه مرا در مسیر شناخت، آرامش و الهام قرار دادی.
دوستت دارم خدای خوبم،
و میدانم که هر بار به ندای قلبم گوش میسپارم، در حقیقت دارم به تو گوش میدهم ️
با عشق و احترام
راضیه کریمی
دختری از نوری خدا
1404/8/20
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت همگی عزیزان
استادجان یه موردی برای دخترم دوماه پیش بود برای انتخاب رشته کلاس دهم.که دخترم بین ریاضی وتجربی خیلی دودل بود اول گفت تجربی میرم بعد گفت ریاضی خیلی هم مصر بود پیش مشاور بردم گفت ریاضی به درد تو نمیخوره برو تجربی.کلن نمیتونست تصمیم بگیره معلم علوم پارسال هم خیلی اذیت کرده بود از زیست متنفر شده بود.دوتامون با تمام وجود از خدا خواستیم یه جورایی نشونه بفرسته وکمک مون کنه.
من اصلا اهل تلویزیون نیستم یه حسی بهم گفت روشن کن روشن کردم یه صحنه اومد دوتا پسر نوجوان داشتن باهم صحبت میکردن یکی به دیگری گفت که من کنکور تجربی شرکت کردم من اون رو نشونه گرفتم .وبعدش دخترم تو خواب دیده بود که یه خانم دوتا کارت بهش میده که رو دوتاشون نوشته تجربی.صبح که برای من تعریف کردخیلی خوشحال شدم که خدا راه رو برامون روشن کرده وبه دخترم گفتم حتما باید بری تجربی این هدایت خداست واصلا هم شک نکن.الان که نزدیک دو ماهه از مدرسه میگذره دخترم خیلی به زیست علاقه مند شده وهر روزمیگه خدایا شکرت که رفتم تجربی.ریاضی نرفتم.
سلام به استاد بی نظیرم واستاد شایسته. که شایسته بهترین هاست
سلام به دوستان هم جهت باجریان خداوند.
خدایا تو را سپاس که فرصت دوباره نسیبم کردی تا بیشتر به درونم رجوع کنم و صدای تو را بشنوم.
چشم استاد شایسته عزیزم به تمرین که دادین عمل می کنم تا یاد آوری باشد برای خودم.
من دو سال قبل تازه با فایل های استاد کار می کردم وخیلی حالم خوب بود ان زمان از دهات رفته بودم شهرحتی نان خورد ن نداشتم کار نداشتم درامد نداشتم بازم حالم خوب بود دوستانم تعجب کرده بود که چرا امدی کابل برو برگرد دهات پیش پدر و مادرت حد اقل نان خوردن خو پیدا میشه وصدها حرف حدیث..
ولی من یک ایمانی ته قلبم بود که تو می توانی برای خودت کار پیدا کنی منم برای داشتن ورودی هر کاری می کردم تا زمستان سرد را پشت سر بگذارم یک شب حالم خیلی عجیبب بود خوابیدم من یک الهام را در یافت کردم انگار در ورزش فوتبال فرد مشهوری هستم همون لحظه بیدار شدم در دفترم نوشتم که من چنین الهام در یافت کردم خدایا شکرت.
چقدر دلم خوش بود چند روز بعدش هدایت شدم سمت یک زمین فوتبال رفتم در خواست دادم که مرا به حیث کار گر قبول کند حقوقش مهم نیست اونا قبول کردن منم دیگه هیچ چند روز بعدش نگهبان استعفا داد من شدم نگهبان انجا چند روز همان مسول زمین مریض شد و من شاگردانش( بچه های خورد که پیش او تمرین فوتبال می امد) من مسولیت شان را گرفتم یک ورودی نسبتا خوب برایم درست شد که خوشحال بودم اینها فقط با آن الهام که دریافت کردم و عمل کردم اتفاق افتاد مدت یک سالی ادامه داشت این روند ولی باور های اشتباه نمیذاشت پولی برایم باقی بماند من خیلی راحت از کار مورد علاقه ورودی داشتم ولی انگار جیبم سوراخ بود ولی همه ان کار درامد از دست دادم بر گشتم دهات مان.
برم سمت سؤال دوم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی،؟؟
ج. من مهاجرت قبلیم به کابل به صورت اجبار بود خلاص شدن از شر ادمای منفی و….. ولی این بار می خواهم مهاجرت کنم برای دل خود یعنی خط قرمز هام را اعلام کنم مسولیت صد در صد زنده گیم را بدست بگیرم سمت علایقم یعنی فوتبال برم وبه کسی اجازه دخالت در زندگیم ندهم ان شالله که نتایج بهتری بیگیرم.
سلااام دوست افغان من
چقد کامنتت بدلم نشست و چقد تحسینت کردم که تونستی تو اون شرایط سخت بی امکاناتی خودتو بکشی بالا و به نور خدا برسی دمتگرررررم که چقد قشنگ به الهامت جواب دادی و رفتی دنبالش و چقد قشنگ خدا بهت جواب داد و بقول خودت باورهای پوسیده قدیمی که همه ما بهش الوده هستیم نداشت پول و نکهداری و فهمیدی که انکار جیبت سوراخ داره مهم اینه که اینو فهمیدی رفتی از اول داری استارت میزنی حتما برو کابل از هیچییییی نترس چون با این داستان که گفتی صدرصدددد موفقی حتما موفقی دعا میکنم تا همینجا از موفقیتت بیای بنویسی و خوشحالمون سازی دوست خوبم حتما تو مستطیل سبز آرزوهایت را شکار میکنی موفق باشی و دست خدا بهمرات
سلام و درود آغا مجید عزیز امید وارم در پناه خداوند خوش و ارام باشی.
متن زیبایت بدستم رسید راستش ببخشید که دیر تر به کامنت تان پاسخ میدم ما در روستا مان انترنت درست کار نمیکنه منم باید کمی بالا بیایم بالا تپه تا به نت بهتر دست رسی داشته باشم.
خیلی ممنونم بابت نوشته های فوقالعاده ات .
من خیلی کم یادم میاد تشویق شوم از طرف اطرافیان
همیشه سر زنش بوده مخصوصا در مورد فوتبال هر وقت می رفتم یا بچه فوتبال کنم با ترس و لرزکه اگر پدم ببینه ممکن است فحش نا سزا بعضی موقع لت کوپ بود. که باعث شد خیلی کینه داشته باشم از ایشان حالا بهتر شده نسبت به قبل
حالا بیشتر فکر می کنم باید ببخشم ایشان را تا از محدودیت های زهنی رها بشم این یکی از ترمز زهنی است
که باید برداشته شوند وهمچنان بحث احساس لیاقت خیلی ضعف دارم سعی میکنم بهتر شوم قبلا فکر می کردم روی خود کار می کنم ولی در میدان عمل خیلی فرق میکنه مخصوصاً احساس لیاقت وارزشمندی انشاالله که آگاهی از این موارد می تواند قدم اول باشد برای بهتر شدن در پناه حق باشید
سلاااام دوست خوبم ازشهر بابل ایران تا کابل افغانستان
دوست خوبم برادر توحیدی ام درووووود بر شرفت دروود بر عزتت دروووود بر روح خداوندی که در تو جریان داره آفررررین که فهمیدی باید ببخشی خداروشکر کن نصبت به قبل بهتر شدی همین راه رو ادامه بده و اصلاااا انتظار نداشته باش خیلی زود همه چی برات گل بلبل بشه ببین ما اینقد در گذشته خودتخریبی داشتیم اینقد خودمونو عزت نفسمونو خورد کردیم که برای درست شدنش باید خیلیییی صبور باشیم برای همینه استاد بهش میگه این جهاداکبر یعنی باید دوام بیاریم بدون اینکه عجله کنیم اون خودش میدونی کی و چیجوری درستمون کنه مهم الان اینه که به راهیی واردشدی که یکطرفش خودتی و طرف دیگش خدایی به اعظمت بی نهایت تو همین الان در پناه امن او هستی خودتو بززگ ببین خودتو قوی ببین سعی کن تمرین کنی دونه دونه آدمایی که کینه داری بهشون و ببخشی حتی طالبان و کاری که من اینروزا دارم با رهبران سیاسی کشور خودم میکنم کار سختیه ولی شدنیه ببخش تا از طرف اونا بهت هیچ آسیبی نرسه به بدی هاشون فکر نکن هرلحظه از یاد خدا غافل مشو هرجا گیر کردی بگو خداجون خودت منو آوردی تو این راه نزار کم بیارم نزار ایمانم خراب بشه بگو خودت شاهدی من تو این شرایط سخت چقد برای ساختن این ایمان تلاش کردم چقد از خودم ایمان نشون دادم پس نزار زحمتم هدر بره نزار به مشکل بخورم نزار تو درد و رنج بی کسی بدون تو اسیرشیطان و عوامل شیطانی بشم اینجوری با خدا حرف بزن مطمعنم یکرور بالای قله های موفقیت همو ملاقات میکنیم مطمعنمممم ایستادگی کن رفیق دوستت دارم خیلیییی میخوام که موفق بشی
شاد و سلامت و پیرور باشی بااای تپه های افغانستان خوش باشی و به خوشی بیشتر برسی انشالله
سلام به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
زیباترین الهامی که دریافت کردم زمانی بود که داشتم پروژه خانه تکانی ذهن رو گوش میکردم.
با تعهد فراوان منتظر جلسات بعدی بودم و تمام فایل رو مینوشتم و آگاهی هایی از درونم بیرون میامد و به خودشناسی رسیدم که الان که دارم میخونم خودم در حیرتم.
اون زمان من دردهای لگنی داشتم و دکتر زنان گفته بود این دردها طبیعی هست و به خاطر کیست های اندومتریوز هست. و باید عمل کنی و تخمدان هات رو دربیاری.و منی که هنوز امید داشتم به بارداری حاضر نشدم این کار رو انجام بدم.
هر کاری برای بارداری انجام داده بودم. آی وی اف ، اصلاح سبک و قبل از اون روش های سنتی زیادی. از طب سنتی تا داروهای گیاهی و …
به مدت 2 سال اصلاح سبک انجام دادم و کیست ها از 4 سانت رسید به 7 سانت.
دردهای لگنی بیشتر شده بود و من در مسیر شغلی جدیدم بودم ، مربی ورزش صبحگاهی ، به زور خودم رو میکشوندم.
و نمیخواستم این راهی رو که خداوند سر راهم قرار داده رو از دست بدم.
بعضی روزها نمیتونستم بشینم ، نمیتونستم به پشت دراز بکشم ، نمیتونستم به پهلو دراز بکشم.
یک روز تو مغازه آبجیم ( صبح ها اونجا کار میکردم ) از شدت درد دچار حالت تهوع شدم و بالا آوردم.
همونجا گفتم خدایا من تسلیمم. چیکار کنم؟ تو بگو
قبلش چند جا توی سایت کامنت گذاشته بودم و برای مشکلم پرسیده بودم. دوستان از تاثیر باورها روی سلامتی گفته بودن و من ازشون سوالاتی پرسیده بودم.
و اونها هم دوره قانون سلامتی رو به من معرفی کرده بودن.
ولی ذهنم مقاومت داشت.
توی توضیحات دوره نوشته بود که این دوره برای افراد لاغر مناسب نیست.
و من هم که 50 کیلو بودم، 6 کیلو از وزن ایده آلم کمتر. ( توی اصلاح سبک ناخواسته 4 کیلو کم کرده بودم )
همچنین ذهنم میگفت من که اصلاح سبک انجام دادم. سالم ترین سبک تغذیه. حذف قند و شکر و مواد نگهدارنده و حتی به خاطر بیماری خودایمنی که توی آزمایشاتم مثبت شده بود ولی هنوز هم نمیدونم این بیماری خودایمنی چی بود ، چون همه آزمایشات بیماری های خودایمنی منفی شده بود ، ( احتمالا به خاطر همون کیست ها بوده )
حتی به خاطر اون حذف گلوتن هم داشتم.
خواب به موقع و کافی ، پیاده روی و تحرک مناسب ، و روحیه خوب ( که این یکی رو فقط رعایت نکرده بودم)
و میگفتم من که سالم ترین سبک تغذیه رو دارم. این دوره چی میخواد بگه؟ مگه از این سالم تر هم هست؟
اما روز بعد از اون اتفاق که حالم اون قدر بد شد و از شدت درد و حالت تهوع اومدن دنبالم و منو آوردن خونه، در حین گوش دادن به یکی از فایل های پروژه خانه تکانی ذهن ، وقتی استاد از تاثیر مواد غذایی روی سلامت هورمون ها گفت. وقتی خداوند گفت بنده من ، من از رگ گردن به تو نزدیک ترم و درخواست کن و من اجابت میکنم.انگار صدای خداوند رو شنیدم. یه اطمینان قلبی پیدا کردم که فقط تا ساعتها اشک میریختم و سجده زدم. و گفتم خدای خوبم اگه تو میگی باشه چشم. تهیه میکنم. پس پولش رو هم برسون.
و به طرز عجیبی قرضی که به کسی داده بودم روز بعد بهم داد و من این دوره رو تهیه کردم.
و من آذر ماه پارسال دوره رو تهیه کردم.
از همون هفته اول دردهام از بین رفت.
و من الان یک سال هست که بدون درد دارم زندگی میکنم.
هر چند 6 ماه اول کلا توی در و دیوار بودم و اشتباهاتی داشتم ، و هنوز کیست هام سایزشون تغییر نکرده ( البته تا 6 ماه پیش)
ولی از زندگی بدون درد دارم لذت میبرم.
و مهمترین هدفم از تهیه دوره یک زندگی بدون درد بود ، یک خواب راحت ، یک نفس کشیدن با لذت و بدون درد. که الان دارم زندگیش میکنم.
از 6 ماه پیش خداوند انسان هایی رو سر راهم قرار داد که کمکم کردن ، یک مربی بدنسازی عالی که علاوه بر بدنسازی حرکات اصلاحی هم داره به من میگه. و یک مشاور تغذیه خوب که اتفاقا استاد عباسمنش رو میشناخت و خیلی ایشون رو قبول داشت و با نگاه کردن به تغذیه من اشکال کارم رو بهم گفت و خدا رو شکر چالش 6 ماهه ام حل شد و منی که به خاطر اون چالش 10 کیلو کم کرده بودم . و هم چربی و حتی عضله هم از دست داده بودم ، ولی الان به وزن ایده آل رسیدم و 14 کیلو اضافه کردم. چربی بدنم ایده آل و عضلات عالی و یک تناسب اندام فوق العاده که در رویاهام نمیدیدم.
وقتی عکس های پارسال و امسال رو کنار هم میذارم که تقریبا وزن یکسانی دارم .تفاوت یک بدن پر از چربی و یک بدن پر از عضله رو میفهمم. تفاوت از زمین تا آسمون هست.
فوق العاده فوق العاده زیبا شده بدنم.
یک کمر باریک همراه با تناسب اندام زنانه .و همچنین چهره شاداب تر ، پوست شفاف تر ، که همه میگن انگار 10 سال جوون تر شدی.
و حتی وقتی کنار همسرم هستم به اشتباه فکر میکنن من دخترش هستم .
و انرژی بالا و کلی نتایج مثبت دیگه ای که از این دوره گرفتم.
روزی که من به صدای خداوند گوش کردم ، در صورتی که ذهنم مقاومت شدید داشت ، الان میفهمم خداوند چه جوری برنامه رو چید تا من به تمام خواسته هام برسم.
به تمام خواسته هام.
من در حین گوش دادن به فایل های رایگان سایت متوجه چند ترمز ذهنی برای بارداری ام شدم.
یکیش داشتن آرزو و اهداف زیاد و اینکه فرزند داشتن رو مانعی میدیدم برای اهدافم.
یکیش ضعف جسمی ام بود. یعنی میگفتم منی که الان بچه آبجیم رو بغل میکنم شونه ام درد میگیره ، دستم درد میگیره ، من چه جوری میخوام مادر خوبی بشم و بچه خودم رو همیشه بغل داشته باشم ( و خداوند به من قدرت عضلات رو داد )
من بارداری و زایمان رو مترادف میدیدم با به هم ریختن اندام و نداشتن تناسب اندام ( و الان الگوهایی رو میبینم که خانمها توی باشگاه با وجود بچه داشتن یک شکم تخت و یک تناسب اندام زیبا دارن و حتی خانم هایی که توی بارداری دارن میان باشگاه و کار میکنن و الگوهای خوبی که بچه داشتن و بارداری مانع رسیدن به اهداف نیست ، و خداوند مسیر باشگاه و بدنسازی رو سر راهم قرار داد ، منی که فقط ورزش رو در یوگا میدیدم و کلا دنبال ورزش های آروم بودم )
و منی که انرژی کافی در طول روز نداشتم. و همیشه خسته بودم. و خیلی وقتها سردرد به خاطر میگرن. و میگفتم من چه طوری میخوام مادر بشم؟ چه طوری از فرزندم مراقبت کنم؟ وقتی خودم همیشه پر از درد هستم و نیاز به استراحت دارم.
و منی که در سن 39 سالگی احساس ناتوانی و فرسودگی و پیری داشتم
ولی خداوند ، یک زندگی جدید به من هدیه داد. یک بدن زیبا ، یک بدن پرقدرت ، یک بدن بدون درد ، شادابی ، انرژی بالا ، توان بالا ، احساس جوانی و سرزندگی ، احساس امید به آینده.
و با این مسیر چندین خواسته من را برآورده کرد.
خدایا شکرت.
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.
یه مسئله ای پیش اومد که درس عجله نکردن و احساس کمبود پیدا نکردن خیلی خوب بهم یاد داد…من توی یه وبیناری شرکت کردم و اون وبینار یسری کلاس های مجازی میخواست تشکیل بده و خیلی تاکید داشت تااخر امشب میتونید ثبت نام کنید و فقط فلان قد ثبت نامی دارم و ظریف پرمیشه از دستتون میره و… دیگه خودتون میدونید استادهایی که توی رشته ارایشگرین چطورن و کلی شلوغش میکنن که هنرجو جذب کنن.
اقا این استادهم من عاشق تدریسشم و خیلی واضح نکات اصلی رو توضیح میده و من از وبینارهای رایگانم خییلی چیزا یادگرفتم حالا با اون حرفهاش و اینکه کلی احساس کمبود داد بم راجب این کلاسش و فکر میکردم اگر شرکت نکنم خیلی بدمیشه و چون گفته بود فقط تا امشب وقت هست منم یمقدار درگیر عجله شدم و ازدوستم پول قرض کردم گفتم من اول ماه بت پس میدم و اینم بگم واقعا برای یه کلاس دو روزهو 12 ساعت تدریس واقعااا قیمت معقولی گذاشته بود و پرداخت این هزینه برام راحته ولی میخوام این رو بگم که درگیر عجله نشیم و هرجاکسی از کمبود حرف زد گوش ندیم…
من ثبت نام کردم و خیلی خوشحالم که تونستم توی این کلاس شرکت کنم چون خیلی ازنظر کاری قراره اپدیت بشم و اطلاعات جدیدی بدست بیارم.
امروز که استوری این استاد دیدم با اینکه ازاون وبینار تقریبا چهار روز میگذره و گفته بود اخرین ظرفیت هارو داره میگیره… دیدم توی استوریش ازاون کلاس انلاین تخفیف گذاشته و با مبلغ کمتر ازاون چیزی که من پرداخت کردم داره ثبت نام میکنه:))))
یعنی یجوری برام درس شد که عمرن دیگه بخوام براز چیزی عجله کنم و حرص بزنم و حس کنم جا موندم وهرجا کسی احساس کمبود داشت بهم القا میکرد نمونم فرار کنم:)))
عاطی فدا سرت درست و گرفتی اون مبلغ اضافه ایم که پرداخت کردی فقط برای این بود که یادبگیری عجله نکنی و حرص نزنی برای چیزی و هرجا دیدی کسی احساس کمبود بهت داد قبول نکنی.
و استاد حرف های شما یادم اومد که توی یکی ازفایل هاتون دراین مورد گفته بودین و مثال خودتون زدین که قرار بوده ملک بگیرید و طرف همچین حرفایی زده که کمبود القا کنه و شما قبول نکردید و گفتید فراوانی هست و فردای اون روز خوده طرف زنگ زده بتون گفته با قیمت کمتر بیاید این ملک بخرید:)))
واقعا قانون همه جا یکی و یکی عمل میکنه قانون واقعا دقیقه خدایاشکرت که به این مسیر هدایتم کردی.
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
بله عمل کردم.
یکی ازاوک الهامات این بود که برای اولین بار یه ویدیو ضبط کنم اونم از خودم و با صدای خودم و راجب موضوعی حرف بزنم و من فردای همون روز رفتم ضبط کردم ازسالن برگشتم ادیت کردم گذاشتم توی پیجم.
ازاون ویدیو هیچ مشتری دریافت نکردم و اولش خیلز خورد توی ذوقم و با خودم میگفتم که من فکرمیکردم اگر به این الهام عمل کنم کلی مشتری بهم پیام میده ولی درست مشتری نگرفتم ازاون ویدیو ولی کلی بازخورد خوب گرفتم و کلی بقیه اد استوری کردن برام و پیجم تا حدودی دشبوردش رفت بالا و یسری فالورای جدید بم اضافه شد و بخاطر این بازخورد مثبت من جرئت پیدا کردم دوتا ویدیو دیگه آموزشی از خودم ضبط کنم.
منی که احساس میکردم هنوز اونقدر حرفه ای نیستم که بخوام راجب اموزش توی پیجم حرف بزنم اون ویدیو باعث شده بود شجاعت این رو داشته باشم که شروع کنم و دوتا ویدیو اموزشی دیگه ازخودم گذاشتم و الانم باز ایده ها خدای قشنگم داد که چطوری ویدیو های بعدیم رو پرکنم و راجب چه مورد هایی حرف بزنم.
واقعا ازاین زاویه نگاه نکرده بودم اگر من اون ویدیو رو پرنمیکردم شاید اصلا تا الان شجاعت شروع کردن رو نداشتم که توی پیجم خودم حرف بزنم و آموزش بدم.
خداروشکر که عمل به اون ایده کلی اعتماد بنفس بهم داد.
واقعا میخوام فقط به ایده ها عمل کنم و به نتیجه فکر نکنم و نتیجه هرچی شد برام مهم نیست این مهمه که من عمل کردم به ایدم و اعتماد بنفس و احساس خوبم راجب خودم بیشتر شده.
خداروشکر توی گوش دادن به الهامات الهی خیلی بهترشدم من برای چیزای کوچیکم به ندای قلبم گوش میدم مثلا چندوقت پیش رفتم متریال کارمو بگیرم و چون چندخیابون بامحل کارم فاصله داره پیاده میرم و همیشه ازیه مسیر مشخص میرفتم ولی با خودم گفتم همون مسیر و برم یا ازاین خیابونه برم و یه مسیر جدید و ببینم…حسم گفت ازاین خیابون برو خداروشکر من عمل کردم و رفتم و دیدم وای چه خونه های زیبایی چه درختایی که توی خیابون باعث شدن سایه تشکل بشه چه ماشین های قشنگی چقدر اینجا ثروت هست چه بادخنکی میاد چقدر آدم های ثروتمند هست چقدر فراوانی هست یعنی من فکرشم نمیکردم چندخیابون فاصله باعث بشه این همه قشنگی ببینم.
خداروشکر که خیلی بهتر یادگرفتم برای هرچیز کوچیکی از خداکمک بگیرم و هربار نتیجش قشنگ بوده و اگر نتیجه ی لحظه ای دریافت نکردم بعدش فهمیدم چقدر خیر و برکت داشته برام.
الان الهاماتی بهم شده که محل کارم عوض نکنم و ازامکانات این سالن استفاده کنم ویدیو پرکنم ازخودم آموزشی و توی پیجم بذارم،مدل بزنم و پیجم رو حرفه ای ترکنم و خودم بتونم جذب مشتری کنم اینطور مستقل ترم تا اینکه بشینم توسالن منتظرباشم سالن بهم مشتری بده.
منم گفتم چشم فعلا اینجا میمونم ولی عمل میکنم به ایدهام و توهم هدایتم کن توهم بانشونه هات باهام حرف بزن وبیشتر بم امید بده که مسیرم درسته و نتیجه میده همه ی این ادامه دادنا نتیجه میده همه ی این تلاشا و اونجور که میخوام فراوانی مشتری و هنرجو رو تجربه میکنم.
ردپا ازقدم نهم تغییر را درآغوش بگیر
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَىٰ آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا ۚ وَکَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
چون به توانایی خود رسید و رشد و کمال یافت، به او حکمت و دانش دادیم؛ و این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم (قصص 14)
سلام به بهترین استادهای دنیا و دوستای بهشتیم
پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، گام نهم :
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی
صبح جمعه هفته ی قبل از خواب بیدار شدم و یه الهام بسیار قوی بهم گفت بلیت برگشت رو بگیر واسه تهران، چرا؟ دلیلش رو میدونستم، از چندین روز قبل نشانه های برگشتن واسمون اومده بود ولی انگار ما منتظر نشانه ی بزرگتری بودیم و چون داشت بهمون خوش میگذشت و مهمتر از اون عادت کرده بودیم به نقطه ی امنی که چند ماه بود داخلش بودیم، انگار نمیخواستیم به روی خودمون بیاریم که زمانش رسیده ولی با توجه به آموزش های استاد که گفتن تصمیم گرفتن بهتر از سردرگمیه حتی اگه اون تصمیمه اشتباه باشه، ما تصمیم گرفتیم بلیت برگشتمون رو بگیریم( که تاریخ بلیت گرفتن هم خودش برامون واضح کرد و کاملا مشخص بود که هدایته ) و برگشتیم به خونه مون بعد از چند ماه ( ما چند روز بعد از جنگ به یه بهشت زیبا در جنوب کشور هدایت شدیم و خیلی خیلی معجزه آسا اون مکان واسه زندگیمون توسط دستهای پروردگار رزاقم آماده شد ) و الان که برگشتیم هر روز دارم بیشتر متوجه میشم که چرا اون الهام قوی میگفت دیگه وقت برگشته و ما پر قدرت تر از قبل برگشتیم و به اندازه ی چندین سال تجربه کسب کردیم تو این سفر خودسازی
وقتی تو مسیر درست باشی حتی تو دل جنگ هم برای تو پر از خیر و برکته و یکی از آرزوهات یه تیکِ بزرگ میخوره و درونت به اندازه ی چندین سال رشد میکنه
خدایا شکرت که هدایتمون کردی و سفر رو واسمون بسیاااار بسیاااار آسون تر از اون چیزی که فکر میکردیم کردی
خدایا شکرت بخاطر این سایت توحیدی، این دوستای توحیدی
خدایا شکرت بخاطر استاد عباسمنش و مریم جان عشقِ عزیز استاد و عشقِ عزیز هممون
خدایا شکرت بخاطر دستام که هر روز دارن تواناتر میشن و کارهای زیباتری میسازن
خدایا شکرت بخاطر همسرم که رفیق خیلی خوبیه واسم و خودت داری هر روز بهمون میگی که چه قدم هایی برداریم برای بهبود شخصیتمون و صبارِ شکور شدن
خدایا شکرت بخاطر خانواده ی خوبم که حالشون خوبه و سلامتن و تو خدای همشون هستی نه فقط خدای من
خدایا شکرت بخاطر مدارها و قدرت بی نهایتت که تمومی ندارن
سلام به استاد عزیزم
سلام به همه دوستان
بخوام راجب گوش دادن ب الهامات و عمل بهشون و نتایجشون بگم، تو این 3 هفته اخیر زندگیم، میتونم بگم زندگی من ب دو بخش تقسیم میشه، 33 سال قبل و از 3 هفته پیش تا الان، دقیقا زندگی من ب این دو بخش تقسیم میشه، زمانی ک بهم گفت قدم عملی بردار ب سمت هدفت، دیکه فایل گوش کردن تو خونه کافیه، و من قدم برداشتم، ب خودش قسم انگار صداشو واضح تر میشنیدم، انگار در گوشم داشت میگفت برو فلان جا برو پیش فلان کس، این ساعت از خونه بزن بیرون، و هدفی ک حدودا 5 سال برام هدف نبود، درواقع رویا و خواب و خیال بود رو توی دوهفته برام به واقعیت تبدیل کرد و الان من دارم رویای 5 سال پیشمو زندگی میکنم که داستانش رو میخوام توی قدم هشتم دوره 12 قدم مفصل بنویسم ک خدا چیکار کرد با من زندگیم، ولی از اون 3 هفته پیش تا الان بخوام بگم، مثلا با ماشین سرعتم زیاد بود بهم گفت اروم تر برو و گفتم چشم و بعدش حس ارامش عجیبی گرفتم وقتی سرعتمو کم کردم، اصلا از وقتی ک اقدام عملی رو ترکیب کردم با اموزه ها انگار خدا دستشو انداخت روشونم مث دوتا رفیق ک دستشونو میندازن رو شونه هم راه میرن و راه رو نشونم میده، بخدا اینایی ک میگم واسه قشنگی جملات نیست، واقعاااا دستشو رو شونم حس میکنم، اینقد واضح باهام حرف میزنع اینقد الان بهتر درک میکنم وقتی کامنت بچه ها رو میخوندم ک مینوشتن ک الان توحیدی شدم الان با خدا رفیق شدم الان خدارو بهتر درک کردم، همیشه برام سوال بود ک چطور، منظورشون چیه، حسش دقیقا چطوریه؟ ولی الان خیلی خوشگل درک میکنم ک چی میگفتن و تاکید میکنم از وقتی ک اولین قدم عمللللللی رو برداشتم خدا اصن انگار منو بغل کرد، اصن الان ک دارم مینویسم یجوری شدم، ی کسایی رو فرستاد سرراهم ی جاهایی یکارایی کرد برام ک اگر خدا هدایتم نمیکرد عمرا اینقد کارام زود راه میوفتادن، ب قول استاد بوم بوم بوم اتفاقات پشت هم برام افتاد. وقتی ک ب اولین ندای واضحش گوش دادم ک گفت (پاشو برو اولین قدم عملیت برای هدفت رو بردار) و زندگیم الان کاملا متفاوت شده، از عمل نکردن هام ب الهامات بخوام بگم، نتیجش میشه قبل از این 3 هفته اخیر ک مدام پشت گوش انداختم و این هدف چهار پنج سالم هر روز دور از روزای قبل ب نظرم میومد، این خیلی واضح شده برام.
بچه ها نترسین، بخدا این جمله ک میگه تو یه قدم بردار خدا هزار قدم برات برمیداره عیییییین واقعیته، یک مثال کوچیک بزنم،
من رفتم تو یه اداره برای کارم و دقیقا این جمله رو گفتم(خدایا من نمیدونم کدوم اتاق برم، خودت هدایتم کن ب بهترین اتاق) و وارد اولین اتاق اون اداره شدم دیدم عه یکی از بچه های باشگاه اونجاس و خیلی گرم سلام علیک کردیم و گفتم کارم اینه گفت اتاق فلان کارتو انجام میده، هرکاری داشتی جایی گیر کردی بگو درستش کنم، اولش خوشحال شدم بعد گفتم نه، من ب خدا سپردم، ایشون اگر قرار باشه دست خدا باشه، خدا هدایتم میکنه بهش دوباره ولی من نمیام دلمو خوش کنم ک این هست پس بچسبم بهش ک کارم راه بیوفته، باز گفتم خدایا خودت. رفتم فلان اتاق و یه سایت داد گفت باید تو این سایت ثبت نام کنی تا حدودا ده روز دیکه کلاسات شروع بشن بیای سرکلاس برای مدرکت، سایتو زدم اومدم تو ماشین نشستم اومدم روشن کنم برم، گفت نه، وایسا، سایتو الان بزن برو توش، اقا هرکاری کردم وارد نمیشد، دوباره رفتم تو اداره و گفتم جریان اینه، خانومه گفت من نمیدونم برو فلان اتاق پیش آقای فلانی اون بلده، رفتم اونجا و داستان رو بهش گفتم گفت ک اون سایت ک باید وارد کنی، یک خط طولانی نوشته بود گفت حتی نقطه ویرگولشم باید بزنی ک وارد بشه، گفت باید بری کافی نت ثبت نام کنی. تشکر کردم با لبخند(البته اینم بگم وارد ک شدم محکم گفتم سلام و رفتم محکم بهش دست دادم، چیزی ک استاد تو دوره عزت نفس گفته بود ک محکم و قوی باشیم جایی ک رفتیم) و خواستم خارج شم دیدم صدام زد گفت بیا، رفتم گفت اسم و فامیلت چیه، سایت جلوم بازه خودم ثبت نامت کنم نری کافی(فکرشو بکنید مسئول اون قسمت بیاد اینو بم بگه ک بیا خودم ثبت نامت کنم) خلاصه کارای ثبت ناممو کرد خودشم پولو برام واریز کرد، گفت کی گفتن بیای سر کلاس؟ گفتم حدودا ده روز دیگه گفته، گفت خب پس برو ده روز دیکه بیا، باز یه لبخند زدم گفتم کلاس زودتری نداره ک بیام، گفت ن نیست، بازم با همون لحن دوستانه و لبخند گفتم باشه ممنونم از لطفت(ک البته اعتبار تمام این قضایا رو ب خدا دادم ولی از اون شخص هم تشکر کردم ک دست خدا شد برام) اومدم خارج شم از اتاق صدام زد گفت بیا، رفتم گفت یه کلاس هست فرداس،اسمتو مینویسم ولی همش خانوم هستن، فردا اومدی میری میشینی یه گوشه کسی رو هم نگاه نمیکنی(با شوخی گفت) گفتم تو فکر نباش موهامو صاف میکنم یقه بسته میشنم یه گوشه با کسیم. کاری ندارم، و خلاصه زدم بیرون و چقدر هدایت ها و الهامات خدارو واضح شنیدم و عمل کردم، اینکه ب خودش سپردم ک هدایتم کنه ب اتاق مناسب، اینکه از دیدن اون دوستم خوشحال نشدم و کارو باز ب خدا سپردم، اینکه اون اقا اونجوری کارمو راه انداخت، حالا اگر من اونموقع ک نشستم تو ماشین اگر ب صداش گوش نمیدادم ک گفت روشن نکن، سایتو بزن، و میرفتم هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد، تازه فرداشم. ک. اومدم ننشستم سرکلاس، گفت برو خودمون حضورت رو میزنیم و مدرکت امادس، و این تازه یکی از کارایی بود ک برام اینشکلی ردیف شد ک بازم در ادامش کلی مسائل دیگم همینجوری خوشگل حل شد، و بعد از اون قدم اول ک برداشتم و صداشو واضح شنیدم، هرکاری ک پیش میاد ک ب ظاهر قراره سخت پیش بره فقط میگم، همینجوری ک خدا تا الان منو پیش آورده، بقیشم ردیف میکنه و خودمو میسپارم بهش خودش ب وقتش بهم میگه چیکار کنم پس بیخیالش، و خیلی متوکل تر شدم، خیلی با ایمان تر شدم خیلی حس نزدیکی بیشتری ب خدا میکنم، و درکل بازم. میگم زندگیم ب دو بخش، اولین قدم عملیم ک بهم الهام شد، و قبل اون تقسیم شده.
بچه هااااا نترسین قدم بردارین وقتی چیزی بهتون میگه گوش کنید، من الان توی رویای 5 سال پیشم نشستم و دارم زندگیش میکنم، شاید از دید خیلیا چیز خاصی نباشه ولی از دید خودم یک کار خیلیییییی بزرگه ک ب واسطه اموزه های استاد و عمل کردن ب قوانین خدا و ب لطف قوانین بدون تغییر خدا اتفاق افتاده برام.
خدایا سپاسگزارم ازت
سلام عزیزای دلممم
فکر کنم بعذ از یه هفته غیبت برگشتم
پوزش مرا بپذیرید:)
وسط میانترمام یکم سرم شلوغه اما دروغ چرا یکم که چند روز فایل گوش ندی دور میشی و اون میل زیاد برا فعالیت و کامنت گذاشتن کم میشه.
ذهنم میگفت حالا تو برو بقیه جلسات و گوش کن وقتی کردی کامنتشونم مینویسی اما من تعهد دارم با خودم که برا هر جلسه کامنت بذارم و بعد برم جلسه بعدی…
الانم داشتم یکم نشونه میدیدم که گفتم پاشو پاشو برو فایل ببین که داری از مسیر خارج میشی..حس کردم یکم کمالگرایی رو نجوا داره میاد سراغم
خب بریم سراغ فایلمون
درسی که از این فایل گرفتم این بود که هرگز از خواسته هات دست نکش و ناامید نشو.دنیا طوری میچینه که تو برسی…شده قانونای کشور و عوض کنه،شده خودت بری یه کشور دیگه،
و جمله ی طلایی
اگر میخوای به خواسته هات برسی مسیرش عمل به الهاماتت هست.
ببسن خداوند چطور بهت مسیرهایی رو میگه که شاید الان نفهمی اما سالها بعد میفهمی چقدر به نفعت بوده و چقدر در جهت خواسته هات بوده..
مثل استاد که این عمل به الهامشون سالها بعد باعث مهاجرت آسانشون به آمریکا شده.
شما یه مثال نقض واقعی برای همه باورهای محدود کننده هستین.
مثل پارتی نداشتنتون و موفق شدنتون،مثل مهاجرت راحتتون
یادمه سالها پیش میخواستم شما رو به یکی از دوستام معرفی کنم و چون بشدت تحت تاثیر هدایت در فرایند مهاجرتتون قرار گرفته بودم اون و براش تعریف کردم…اما میدونین واکنش اون چی بود؟ اصلا امکان نداره اینقدر راحت مهاجرت کرد.این آدم یه ریگی تو کفشش هست :/
آدما نمیتونن بپذیرن افراد از مسیر هدایت میرن و راحت به خواسته هاشون میرسن چونکه باورهای محدودکننده تو ذهنشون هک شده و هر چی اطرافشون دیدن هم همین بوده.
بله اگر سعی کنیم صدای قلبمون و بشنویم همیشه بهترین ها نصیبمون میشه
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
بولد ترین هدایتی که تو ذهنمه: من برخلاف اینکه ماشینم مجوز ورود به دانشگاه رو نداره خیلی راحت ماشین میبرم تو.هر صبح از خدا میپرسم امروز از کدوم در برم(دانشگاه 3 تا در داره) و اون بهم میگه و وقتی میرم به راحتی میرم تو.یا در بازه یا نگهبان در و برام باز میکنه…بخدا باورتون نمیشه خیلی برامون پیش اومده نگهبان یه احترامی هم بهم میذاره و بعد در و برام باز میکنه >< با خودم میگم خدایا جز اینه که تو دل این آدما رو برام نرم میکنی؟
یه مثال باحال دیگه: چند روز پیش یه ویدیو گرفته یودم گذاشتم چنلم تو تلگرام. بنظرم خیلی ویدیو ساده بود نخواستم بذارم اینستا اما حسم گفت بذار و بعد دیم چقدر همون ویدیو ویو خورد و مخاطب جذب کرد برام.
خیلی وقتا هم شده حسم گفته مثلا داری میری مسافرت فلان وسیله رو ببر اما من نبردم فکر کردم نیاز نشده اما بشدت نیاز شده.
شده دوستام گفتن بریم بیرون حسم گفته نرو اما من رفتم و بعدش یه اتفاق باحالی نیفتاده یا اینکه از کارام خیلی عقب افتادم و خیلی حسم بد شده
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ مثبت :)
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
سوال خیلی جذابی بود
فکر میکنم باید روی بدنمم کار کنم،تغذیم و درست کنم و ورزش کنم.یه ویس اهرم رنج و لذت بگیرم گوش کنم…
دوست دارم دو تا چیز جالب و براتون تعریف کنم.امروز داداشم اومد خونمون و این دو اتفاق رو از ایشون شنیدم:
همزمانی که خدا میچینه: داداسم تمروز رفته بوده کوه و دیده چند تا پلاستیک نون لواش افتاده با خودش گفته بذار درش و باز کنم که اگر سگی حیوونی رد شد راحت بتونه بخوره. خلاصه چند تا نون در میاره و میندازه جاهای مختلف اون دره که دسترسی راحت تر باشه…
میگه یکم بعد دیدم یه بی خانمان رد شد و اون نونا رو دید و شروع کرد به خوردنشون :)
شما ببین خدا چطور میچینه خدا چطور روزی میرسونه الله اکبر
اگر داداش من که بالای کوه بوده و این نونا رو نمیدیده و نمیفرستاده پایین شاید مرده هیچوقت نمیومده بالا اون نونا رو ببینه
خدایا شکرت
یه مثال جالبی هم داداشم درباره طی کردن تکامل گفت دوست دارم اینجا بنویسمش
گفت که تو اگر بخوای بری طبقه 4 ساختمون ابتدا باید از طبقه اول بری نمیتونی همون همکف وایسی بگی خدایا من میخوام برم طبقه چهار تو چرا کمکم نمیکنی تو چرا به خواسته هام جامه عمل نمیپوشونی
باید خودت از طبقه اول تا چهارم و بری
وقتی که چند بار این کار و انجام دادی خیلی برات راحت تر میشه اما به خودت میگی چطور راحت تر میشه این کار و کنم؟
و ایده آسانسور بهت میرسه جایی که رشد کردن خیلی راحت تر میشه و از تکامل میشه تصاعد
پس باید برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم و تکاملمون و طی کنیم و مهم تر از همه.در مسیر حالمون خوب باشه و صبرو صلاه داشته باشیم
عاشقتونم
خدارو شکر میکنم که بعد از چند روز هدایتم کرد بیام دوباره گوش کنم و بنویسم
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این سایت توحیدی تا با شنیدن این آگاهی ها و عمل به قوانین ،خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زیستن باشه
-ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی
– نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست
– هرگاه ندایی درونی احساس میکنید که شما را به سمت کاری میکشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد
– وقتی عمل میکنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین میکنی که حرف خداوند را بشنوی
– هر گام کوچک در مسیر الهام، میتواند در را بهروی معجزهای بزرگ باز کند
– اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت میچیند حتی مواردی که به نظر غیرممکن میرسد، تبدیل به سادهترین راهها میشوند
– نباید شرایط فعلی را بهعنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را بهعنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند
– هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست، قوانین کشورها، شرایط، حتی آدمها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید
– باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را میسازند.
– جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق.
این جمله های طلایی رو به عنوان عبارت تأکیدی که باورهامو قوی تر میکنه تو دفترم نوشتم
واقعا خوندنشون قلبمو باز میکنه ، یه عالمه حس خوب و اکسیژن بهم میرسونه ، امیدوارم این عبارت های توحیدی در ذهنم هک بشه و من بتونم همیشه ازشون بهره ببرم و سرلوحله همه ی کار هام باشن.
بریم سراغ تمرین….
تمرین این قسمت: به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید
خوب بقول استادهرچی بیشتر بشنویم و بهش عمل کنیم عضله ی شنیدن ندای درونیمون قوی تر میشه ،اما من الان اونجایی نیستم که زیاد این الهامات رو بشنوم چون ذهنم هنوز اونقدر آرام نیست ، پر از هیاهو هست و هنوز نمیتونم بین اینهمه صدا ، ندای الله و هدایت های اونو تشخیص بدم اما میتونم به جرأت بگم هرجا که مطمئن بودم این الهام خداوند هست ،هرجا اون الهام انقدر قوی بوده که بالاتر از صداها و نجواهای ذهنم بوده، حتما بی درنگ انجامش دادم ، واقعا و انصافا بدون درنظر گرفتن نتیجه اینکارو کردم و تخیلی های ذهنمو نادیده گرفتم و تماما همه جا نتیجه دلخواهمو گرفتم،به همین خاطر اگر مطمئن بشم این صدا ،صدای هدایت خداوند هیت بی درنگ انجامش میدم
الان که به گذشته نگاه میکنم ، و تجربیاتی که با الهامات بدست آوردم رو باز بینی میکنم ،میبینم واقعا اون عبارت های تأکیدی بالا رو زندگی کردم و اون نتایج رو خلق کردم .
این عبارت ها منو یاد عمل کردم میندازن یاد شجاعتی که ایمان به غیب در من به وجود آورده بود
تمرین این قسمت: به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی آیا به آن عمل کردی؟ شاید موارد ریز زیاد داشتم که الان همشون در خاطرم نیست ، مثلا یهو مسیرمو عوض کردم بی دلیل بعد فهمیدم چقدرراه برام باز شده و من راحت تر به مقصد رسیدم ، یا شارژرمو لازم نداشتم اما قلبم میگفت بردارم ، برداشتم بعد دیدم برخلاف تصورم لازم شد
یامثلا رفتم سراغ خرید یه چیزی درحالی که مطمئن بودم اونجا تو اون مغازه دور افتاده و کوچیک نمیتونم پیداش کنم اما به ندای قلبم گوش کردم و رفتم پرسیدم یهو دیدم دارن
اما اتفاق بزرگ که با شجاعت به ندای قلبم گوش کردم و یک پرسه ی چند ماهه رو باهاش پیش رفتم پروسه جداییم از شریک زندگیم بود که 18 سال باهاش زندگی کرده بودم و لحظه به لحظه ی اون پروسه بدون درنظر گرفتن نتیجه وبدون کوچکترین دلیل منطقی از اینکه بنفع من پیش خواهد رفت ، من فقط بخاطر ایمان به غیب و عمل به ندای درونیم پیش رفتم و درنهایت این پروسه به بهترین نحو که واقعا برام غیر قابل باور هست پیش رفت ، و خداروشکر همه چیز به نفع من و با صلح و با خوشی تموم شد و من الان دوساله که دارم از این تصمیم لذت میبرم ، جوری خداوند به آسانی و بالذت این قضیه جدایی رو پایان داد که اسمشو فقط میتونم معجزه بزارم و بس.(هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست. قوانین کشورها، شرایط، حتی آدمها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید)
خدایا کمکم کن تا هر لحظه با الهامات درونیم با شنیدن صدای تو ، زندگیمو پیش ببرم
راستش وقتی استاد تو فایل هاشون فرمودند که حتی برا بُر زدن برگهای پاسور هدایت میطلبم حتی برا زدن توپ پینگ پنگ هدایت میطلبم حسودیم میشه
میگم خدایا منم میخوام به اونجا برسم ، این خواسته در من به وجود اومده چون من فکر میکردم فقط تو شرایط بحرانی و مهم میشه هدایت طلبید وبعد از اینکه این آگاهی ها رو از استاد شنیدم فهمیدم میشه همیشه بااین الهامات زندگی کرد و کیف کرد ازاین میزان گفتن و شنیدن (وقتی عمل میکنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین میکنی که حرف خداوند را بشنوی)
خدایا من به هر خیری ازجانب تو فقیرم منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن
خدایا کمکم کن تا تنها ترا بپرستم و تنها ازتون یاری بجویم ،آمـــــــــــین…
خدایا کمکم کن تا هر لحظه با الهامات تو زندگی کنم
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین
سپاسگزارم از مهربان پروردگارم که هدایتم کرد به این آگاهی ها
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد بزرگوارم و همهی همراهان
زمانی که دانشجوی دکتری بودم، سه ماه بود که حتا نمیتونستم سه اینپوت را به نرمافزاری که پایاننامهام را با آن کار میکردم بدم و هیچ کسی هم نبود که بهم کمک کنه. یهروز به دلم افتاد که برم دانشکده و وقتی رفتم، یکی از همکلاسیهایم را دیدم که او درمورد میزگردی جهانی صحبت میکرد که مربوط به همان نرمافزار بود که میشد توی اون مسئلهات را مطرح کنی تا دیگران کمک کنند.
من با یه تردید وقتی رفتم خونه اون کار را کردم و دیدم که عه، کسی پاسخ مرا داد که نفر دوم اون کار در سطح جهانی بود. او یکی از استادان دانشگاه هاروارد بود. سرتون رو درد نیارم، ایشان بدون هیچگونه چشمداشتی مرا تا پایان کارم که حدود هفت ماه طول کشید، هدایت کرد.
از اینجور مثالها زیاده. پس بگذارید جدیدترینش را برای شما بگم.
من شاید ماهی سه چهار بار تلویزیون تماشا میکنم اونم شبکهی جمنیچر که چون از طبیعت و حیوانات خوشم میاد و گاهی از اونا الهام میگیرم.
دو شب پیش بود که برخلاف عادت همیشگی، گفتم بگذار این بار شبکهی جم فیلم را تماشا کنم. دیدم عه، فیلم راکی یک را میخواد پخش کنه و چون من اونو ندیده بودم خوشم اومد و تا آخرش تماشا کردم.
فرداش که دیروز باشه، به خودم گفتم ببین الکی نبود که تو اون فیلم را تماشا کردی. مطمئن باش که قرار بود بهت پیامی بده! وقتی خوب فکر کردم فهمیدم که آهان، پیام فیلم چی بود!
تو یه بخش از فیلم، مربی قدیمی راکی بهش میگه:
ببین راکی، تو آدم احمقی هستی میدونی چرا؟ چون تو قدر خودت را نمیدونی و شدی مامور وصول طلبهای یه آدم خلافکار. درصورتی که تو اگه بخوای میتونی تو بوکس پیشرفتهای زیادی داشته باشی! و راکی در پاسخ گفت که چارهای نداره و باید زندگیش بگذره و درواقع او باورش این بود که همینه دیگه!
این گذشت تا اینکه براثر تصادف که نه، هدایت خداوند، قهرمان بوکس جهان میخواست برای جشن ملی آمریکا، یه نفر را انتخاب کنه که باهاش مسابقه بده البته فقط برای نمایش نه جدّی و قرعه به نام راکی افتاد.
یه روز که راکی حتما بهش الهام شده بود، میره باشگاه قبلیش و بهش میگن که مربی باهات کتر داره، همون مربی که اون رو اخراج کرده بود. راکی هم میره و ماجرا را میفهمه.
بالاخره، مربیش تشویقش میکنه که مسابقه را بپذیره چون میدونست که قراره اتفاقات خوبی بیفته که یقینا بازم هدایت خداوند بود. راکی میپذیره و تمرین را پیوسته ادامه میمیده و هر روز هم براش امکانات بیشتری از سوی کائنات خداوند جور میشه. راکی در مسابقه بسیار جدی بود و درواقع او بود که بُرده بود ولی بازوندنش که مهم نیست چون کائنات رای را به نفع ساخته شدن شخصیت او صادر کرده بود.
حالا من چه استفادهای از این فیلم کردم؟ وقتی دیروز داشتم به اینکه الهام نهفته در این فیلم برای من چی بوده فکر میکردم فهمیدم که منم دارم مثل راکی کارهای چیپ میکنم و از همهی امکاناتم استفاده نمیکنم.
وقتی خوب فکر کردم دیدم که من با بودن همسر و پسر کوچکم در تهران چه فرصت عالی را برای پیشرفت دارم، به خودم گفتم ببین باید از این به بعد هفته درمیان بری تهران و هر بار یه هفته بمونی و در اونجا فعالیت کنی و بدونی که خداوند وهّآب بوده که این الهام رو بهت کرده و با اطمینان بدان که خودش پشت ماجراست تا تو پیشرفت کنی! پس، به گفته خود خدا در قرآن کریم:
سستی نکنید و ناامید نشوید!
امروز هم اولش نمیخواستم که به دیدن یکی از دوستانم که وکیل دادگستری است بروم ولی به دلم افتاد که برو! منم گوش کردم و رفتم.
خیلی هم تو دفتر ایشون بهم خوش گذشت. برگشت را با هم پیاده اومدیم و ایشان برای پیشرفت تبلیغات اینستاگرامی من پیشنهادهای بسیار خوبی داد که منم براساس همونا با یکی از دوستانم که یه فرد پاک و شناخته شده در اینستاگرام است صحبت کردم و قرار شد تا در همین هفته با هم ملاقات کنیم و برای تبلیغات مشترک که برای هردوی ما امید به خدا منافعی را داره، گفتگو کنیم.
خدایا پروردگارا سپاس بیکران ️
خدایا پروردگارا مرا به راه راست هدایت فرما همان راه کسانی که بر آنان نعمت ارزانی داشتی نه راه کسانی که بر آنان خشم گرفتی و نه راه گمراهان.
ارادتمند شما