تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
موضوع این قسمت: رمز رضایت از زندگی
در این فایل صوتی، استاد عباسمنش یکی از حیاتیترین دوراهیهای زندگی همهی ما را آشکار میکند: دوراهی بین «تغییر آگاهانه» و «تغییر اجباری».
همهی ما در زندگی نشانههایی دریافت میکنیم که به ما میگویند: «مسیرت اشتباه است، باید تغییر کنی.» اما اغلب ما این نشانهها را نادیده میگیریم. استاد با مثالی تکاندهنده (فرد معتاد) توضیح میدهد که چگونه جهان ابتدا با نشانههای کوچک (از دست دادن شغل) هشدار میدهد و اگر توجه نکنیم، ضربههایش را محکمتر میکند (از دست دادن خانواده، سلامتی و…). این مسیر «چک و لگد» جهان، مسیری پر از درد و حسرت است.
اما راه دومی هم وجود دارد؛ راهی که امیر، عاطفه و سبحان (مهمانان این برنامه) انتخاب کردند.
در این گفتگوی شنیدنی، شما با داستان واقعی افرادی آشنا میشوید که قبل از رسیدن به ضربههای سخت، تصمیم به تغییر گرفتند و زندگی خود را دگرگون کردند:
- امیر و «دنبال علاقهی آتشین»: داستان فوقالعادهی امیر را میشنوید که چگونه با یک «آگاهی» از استاد، متوجه شد نرفتن به دنبال علاقهی آتشینش (غواصی) به خاطر ترس از آینده و بیپولی، نوعی «شرک پنهان» و عدم اعتماد به خداوند است. او درسی به ما میدهد که چگونه این ترس را شکست، از تهران به کیش مهاجرت کرد و امروز، پس از ۵ سال، غرق در لذت و موفقیت در کار مورد علاقهاش است.
- عاطفه و افزایش درآمد ۱۰۰ برابری: تجربهی عاطفه به ما نشان میدهد که چگونه میتوان از یک ذهنیت «آب باریکهای» (رضایت به حداقلها) رها شد. او توضیح میدهد که چگونه با بمباران ذهنی خود توسط فایلهای استاد و ساختن باورهای جدید (حتی با ضبط صدای خودش)، مدارهایش را تغییر داد، مهاجرت کرد و درآمدش را ۱۰۰ برابر افزایش داد؛ در حالی که اکنون فقط ۲ ساعت در هفته کار میکند.
- سبحان و بلوغ در ۱۹ سالگی: داستان سبحان، باور محدودکنندهی «سن» را در هم میشکند. او در ۱۹ سالگی، درک و بینشی از قوانین جهان دارد که بسیاری در سنین بالا نیز ندارند. او به ما یادآوری میکند که پتانسیل موفقیت و «ارزش آفرینی» در هر سنی وجود دارد.
دروس کلیدی استاد در این فایل:
استاد در تحلیل این داستانها، مفاهیم عمیقی را باز میکند:
- تست «لحظهی مرگ»: استاد یک تمرین ذهنی قدرتمند را معرفی میکند: تصور کنید در لحظهی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمدهاید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطبنمای امروز شماست.
- پتانسیل در سن بسیار کم: چرا برخی مانند امباپه (فوتبالیست) در سن بسیار کم به بلوغ ذهنی و موفقیتهای جهانی میرسند؟ استاد توضیح میدهد که این پتانسیل در همهی ما وجود دارد و نباید خود را پشت باورهای محدودکنندهی سن پنهان کنیم.
- گسترش جهان: وقتی شما شجاعانه به دنبال علاقهی خود میروید (مانند امیر)، نه تنها زندگی خودتان را شکوفا میکنید، بلکه به «گسترش جهان» کمک کردهاید و طبق قانون، جهان نیز شما را غرق در نعمت و ثروت خواهد کرد.
شنیدن این فایل به شما کمک میکند تا نشانههای جهان را قبل از آنکه به «ضربه» تبدیل شوند، بخوانید و شجاعت لازم برای حرکت به سمت «عشق و علاقه» واقعیتان را پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
(اشتراکگذاری این ترسها و قدمهای کوچک، بزرگترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانوادهی ما خواهد بود.)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸18MB20 دقیقه














بسماللهالنور، بسماللهالسلام، بسماللهالهادی
به نام خدایی که هر تپش قلبمون دعوتیه به زندگی کردنِ رسالتی که برامون نوشته
به نام خدای عشق و آرامش، خدایی که ما رو خلق کرد تا نور باشیم، الهام باشیم، گسترش باشیم؛
نه اسیر ترسها، بلکه آزاد در ایمان و توکل..
خدایا…
سپاسگزارم که هر لحظه راه رو نشونمون میدی
سپاسگزارم که وقتی دلمون میل به نوره، تو دستمون رو میگیری
سپاسگزارم برای نشونههات، برای صدا زدنهات،
و برای اینکه هیچوقت ما رو به حال خودمون رها نمیکنی
سلام و ارادت استاد عزیزم
سلام بر روحی که خداوند برای هدایت دلها از او استفاده میکند
سلام بر آموزگاری که کلامش جهتدهندهی قلبهاست
از صمیم قلب سپاسگزارم بابت این فایل.
این گفتوگو انگار مستقیم نشست روی قلبم…
حس کردم خدا داشت از زبان شما صدام میزد که:
«قبل از اینکه زندگی بهت چک بزنه، خودت بیدار شو!»
وقتی داستان امیر، عاطفه و سبحان رو گوش میکردم، مدام با خودم میگفتم:
ببین… هرکی قبل از درد بیدار بشه، انگار خدا براش چراغ راه باز میکنه.
حالا نوبت من بود که از خودم بپرسم:
واقعاً من از مسیرم راضیم؟
اگه امروز آخرین روزم بود، دلم قرص بود یا حسرت داشتم؟
و جوابم خیلی شفاف بود…
من یه رؤیای بزرگ دارم، یه اشتیاق آتشین:
اینکه زن آروم و نورانی و عاشقِ خدا و خانوادهام باشم.
زنی که خونهاش پر از عشق و امنیت و خداست،
که حضورش شفا میده،
که با ایمانش جهان کوچک خودش رو میسازه،
که بچههاش کنارش رشد میکنن و همسرش آرامش میگیره و به اوج میرسه.
این رسالت قلبی منه.
این اون جاییه که روحم آروم میگیره.
ولی سالها، مثل خیلیا،
نگرانی از آینده، قضاوت دیگران، ترس از ناکافی بودن…
هی آروم زیر گوشم زمزمه میکردن:
«صبر کن… هنوز نه… هنوز کامل نشدی…»
اما امروز فهمیدم
این صبرها، صبر مؤمنانه نبود…
صبرِ ترس بود، نه صبرِ ایمان.
و اینکه«دوری از اشتیاق یعنی بیاعتمادی پنهان به خدا»…
پس از همین امروز،
با توکل به همون خدایی که این میل رو تو دلم کاشته،متعهد میشم:
هر روز 20 دقیقه برای روحم وقت بذارم
نوشتن، دعا، ذکر، شکرگزاری، اتصال
و هر روز یک رفتار عاشقانه و آگاهانه برای همسر و بچههام انجام بدم
نه از روی وظیفه،
بلکه از روی عشق.
و از روی حضور….
از روی نیت ولایت و آرامشسازی در خانه…
قدم کوچیک، ولی ثابت.
چون مسیرهای بزرگ از همین قدمهای کوچیک و باثبات ساخته میشه
این مسیر رسالتیِ منه و من با عشق میرم تو دلش.
خدایا…
قدمهام رو برای من آسان کن…
خدایا…
به همهی ما شجاعت بده قبل از ضربه، بیدار بشیم؛
قلم تقدیرمون رو با ایمان خودت بنویسیم؛
و از ترسها عبور کنیم و به عشقهامون برگردیم.
دلهامون رو محکم کن،نیتهامون رو پاک کن،
و قدمهامون رو نورانی کن…
الهی که ما، خانوادههامون، و نسلمون،برکت باشیم
نور باشیم،و ایمانمون پلی باشه برای ساختن دنیایی بهتر.
آمین یا رب العالمین
خدایا بی نهایت سپاسگزارم برای ادامه دادنم به این مسیر رشد و پیشرفت شخصیتی و خود شناسی…
سلام و عشق بیکران به تو دوست نازنیندلم
پیامت رو که خوندم، قلبم بازشد از شکر خدا…
شکرِ اینکه خدا هنوز بین اینهمه شلوغی و صدا، قلبهایی مثل دل مهربون تو رو کنارم میذاره تا یادم بندازه چقدر عشق و نور هنوز زندهست
حرفات رو چندبار خوندم، با لبخند و اشک…
احساس کردم خدا خودش از زبونت با من حرف زد.
چقدر قشنگ گفتی از اون حس بین ترس و خجالت، از نوشتن، از روبهرو شدن با پاشنهی آشیل…
میدونی عزیزم؟
این یعنی داری از پوست قدیمیت بیرون میای، یعنی داری متولد میشی…
و این تولدهای درونی از هزار کار بیرونی باارزشتره
منم یه روزهایی دقیقاً همینجا بودم،
همونجایی که فکر میکردم باید کاری بزرگ، درآمدی زیاد، جایگاهی خاص داشته باشم تا ارزشمند شم.
اما خدا کمکم یادم داد که «ارزش من، بودنم در عشق و آگاهیه، نه در انجام کارها».
یاد گرفتم کارِ اصلی من اینه که هر لحظه نوری باشم از خودش — توی نگاه به همسرم، توی نوازش بچههام، توی سادگی کارای روزمرهم.
حالا دیگه وقتی غذا درست میکنم،
میگم: «خدایا این طعم رو با عشقت قاطی کن تا هرکی ازش بخوره آروم بشه.»
وقتی خستهم،
میگم: «خدایا این خستگی رو به آرامش تبدیل کن.»
وقتی دعا میکنم،
میگم: «خدایا کمکم کن هر جا هستم، حضورتو پخش کنم، حتی با سکوت و نگاه.»
کمکم فهمیدم رسالت من شغلی بیرونی نیست،
رسالت من اینه که نوری درونم روشن نگه دارم
نوری که وقتی میخندم، خونه رو پر از خدا کنه.
وقتی ساکتم، آرامش جاری بشه.
وقتی بچههام نگام میکنن، خدا رو حس کنن.
و یه چیز قشنگترش رو هم فهمیدم…
وقتی ما با خدا وصل میشیم و حس ارزشمندیمون رو بالا میبریم،
جهان خودش درهای نعمت رو برامون باز میکنه
پول، فرصت، رزق، آرامش و اتفاقهای قشنگ، خودشون میان سراغمون.
دیگه لازم نیست حتماً کاری بیرون از خونه انجام بدیم تا احساس ارزش کنیم —
چون وقتی درونمون غنی بشه، بیرونمون خودش میدرخشه
من با خودم زیاد حرف میزنم…
نه از جنس غر زدن یا حسابوکتاب کردن،
بلکه از جنس گفتوگو با خدا.
هر روز بهش میگم:
«خدایا، منو به عشقت شبیهتر کن… نذار از مسیر آرامش و حضور جدا شم. کمکم کن زنِ آرام، متواضع و مؤمنهی تو باشم، نوری برای خونهم، و آینهای از خودت.»
همین گفتوگوها، همین لحظههای خلوت با خدا، کمکم اون حس لیاقت رو در من زنده کرد…
یه حس آرام و بیدغدغه که میگه:
«من همین حالا هم لایق عشق و نعمتهام هستم،
چون از خدا اومدم و به خدا برمیگردم.»
پس بدون دوست نازنینم،
اون آرامش و عشقی که در نوشتههام حس کردی، از خودم نیست…
از خداست که از بین ما عبور میکنه
و حالا از تو هم عبور کرده، چون قلبت آمادهست.
همین یعنی تو در مسیر نوری و خدایی هستی
خدا نگهدار نازنینترین دختـر نور
با عشقی عمیقتر از واژهها