این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان من بزرگ ترین موفقیتی که کسب کردم گرفتن گواهینامه رانندگی بود داستان از اول تعریف میکنم آذر 1400 ما رفته بودیم شمال داییم زنداییم گفتن که پسر داییم داره گواهینامه اش میگیره منم تشویق کردن که بعد برگشتن به شهر خودمون کرج برم آموزشگاه ثبت نام کنم یادمه بعد شب یلدا من تصمیم گرفتم برم آموزشگاه ثبت نام کنم آموزشگاه هزینه اش 1600 بود که مادربزرگم دست خدا شدن و فک کنم 500 تومن از هزینه آموزشگاه به من دادن منم ثبت نام کردم بابام هم باهام اومد باقی پول اول قسط آموزشگاه داد دوران کرونا بود و من خداروشکر کردم کلاس ها تئوری آیین نامه تو خونه با گوشی هرروز صبح برگذار میشد نگاه میکردم نکات مینوشتم من کتاب هم خریده بودم بعد دوران آموزش های عملی رانندگی شروع شد من اون مرحله هرم گذروندم تا اینکه اومدم پشت ماشین خودمون بشینم با بابام تمرین کنم دیدم من بلد نیستم نیم کلاچ کنم حتی حرکت کنم بعد بابام دست خدا شد از اول دوباره به من رانندگی یاد داد با ماشینمون هی تمرین کردم هی خاموش کردم هی تمرین کردم هی خاموش کردم و آخر سر راه افتادم حالا برگردیم به امتحان آیین نامه من کتاب نخوندم نمونه سوالات تهیه کردم چندباری خوندم و آزمون دادم برنده شدم یادمه اونروز تو سالن خوش حال بودم که جواب سوالا میدونم و حتی یادمه یک آقاعه مراقب بود اومد بهم جواب سوال رسوند خدایا شکرت بعدش بابام شیرینی خرید من آئین نامه قبول شده بودم خوش حال بودم بعد امتحان عملی دادم بار اول رد شدم اما نا امید نشدم بار دوم دوباره هفته بعد امتحان دادم رد شدم اما بازم نا امید نشدم گفتم من ول نمیکنم ادامه میدم تا قبول شم البته اینم بگم دلم میخواست زودتر گواهینامه ام بگیرم و رانندگی کنم بار سوم که میخواستم برم آزمون بدم همه خواب بودن یادمه قبلش دعا کردم گفتم ایشالا قبول بشم یک سرهنگ آقا خوش اخلاق امتحان دادم و قبول شدم باورم نمیشد گفت قبولی کاردکس ببر آموزشگاه پول پست بده حتی ازم پارک دوبل هم نخواست در صورتی که سرهنگ قبلی پارک دوبل میخواستن و من حتی کمربندمم دفعه سوم آزمون یادم رفته بود ببندم اما سرهنگ بازم منو قبول کرد!!!!!!!! خدایا شکرت برام یاد آوری شد اگر حرکت کنم موفق میشم تو کمکم میکنی، جواب سوال بعدی اینه که حس میکنم در مورد پیدا کردن شغل ایمانم ضعیف تر شده یعنی اینکه بخوام کاری شروع کنم میگم بعدش چی میشه چی نمیشه میتونم از پسش بربیام چجوری هرروز برم بیام با چه آدمایی برخورد خواهم داشت الان یادم اومد اون زمان به این چیزا فکر نمیکردم وقتی شروع کردم اصلا به این چیزا فکر نمیکردم همینطور قدم به قدم تکامل طی کردم و به موفقیت رسیدم خدایا شکرت بابت اینکه هستی منو هدایت میکنی الهامات خودت میگی خدایا شکرت بابت بودنت همیشه کمکم کن خدایا شکرت بابت رشد و پیشرفتم خدایا شکرت بابت استاد عباسمنش، خانم شایسته و دوستان خدایا بابت همه نعمت هایی که به من عطا کردی خدایا شکرت
به نام خداوندی که رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگیست
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدای مهربونم شکرت بابت سلامتیمون
خدای مهربونم شکرت که همیشه هدایتگر و حمایتگرم هستی
خدای مهربونم شکرت که منو به پروژه تغییر را در آغوش بگیر هدایت کردی
من یک خانم خانه دار هستم ،و در سن 19 سالگی ازدواج کردم…و الان هم 36 سالمه
رشته من در هنرستان گرافیک بود و دیپلم ناقص هستم…..
از همون زمان که ازدواج کردم ،مشغول خانه داری و و بزرگ کردن بچه شدم ،و از یک زمانی تا الان دلم میخواست یک حرفه ای داشته باشم ولی نشد و هیچ انگیزه ای نداشتم و ندارم…
شاید به خاطر بهانه های مختلف شروع نکردم
من چند ساله با استاد عباس منش و سایت آشنا هستم و فقط بی انگیزه فایلها رو گوش میکردم و میشنیدم…و هیچ تصمیمی برای استقلال مالی نمیگرفتم، ولی خیلی دوست دارم دستم تو جیب خودم باشه و جامعه را هم تجربه کنم…
و الان که در حال نوشتن کامنت هستم هنوز هم نمیدونم که میخوام چی کار کنم ولی یک نیرویی درونم به من میگه صبور باش راه نشانت میدهم
و از اون بی انگیزگی در درونم دیگه خبری نیست و نجواهای ذهنم که همش میگفت تو نه درس خوندی و نه حرفه ای بلدی ،پس بشین سر جات
این دیگه آخر منه
ولی اون نیرویی که درونمه همش به من میگه صبور باش…..
امیدوارم هر کجا هستید در پناه خدا شاد و موفق باشید.
خیلی خوشحالم که کامنتها شرکت میکنم.
میخواهم یکی از تجربههای خاص موفقیتم را با شما به اشتراک بگذارم
وقتی زانتیا تازه وارد ایران شده بود من فقط 18 سال داشتم. این ماشین برایم خیلی جذاب و دستنیافتنی به نظر میرسید چون معمولاً فقط کارخانهدارها و سرمایهدارهای شهر سوار آن میشدند اما من با خودم گفتم اگر ذهن کار میکند اگر تصویرسازی واقعاً اثر داردمن هم باید بتوانم به این ماشین برسم
در آن زمان یک پژو 405 ( 2000 ) داشتم که از نظر قیمت هیچ شباهتی به زانتیا نداشت با این حال هر روز و هر شب خودم را سوار زانتیا میدیدم سه ماه تمام تصویر رانندگی با آن را در ذهنم تکرار میکردم
یک روز دوستی به دفترم آمد و اصرار کرد که پژو را همان لحظه از من بخرد ( من اصلاً قصد فروش ماشین نداشتم و به کسی هم نسپرده بودم برای فروش ) پول را همانجا پرداخت کرد و من تصمیم گرفتم برای خرید یک ماشین دیگر به نمایشگاهها سر بزنم چند روز بعد در یکی از نمایشگاهها یک زانتیا دیدم که گوشهی آخر نمایشگاه گذاشته شده بود و خاک گرفته به فروشنده گفت من این ماشین را میخواهم
انگار همهچیز از قبل آماده شده بود در چند ثانیه تمام ماشین های که جلوش پارک شده بود بیرون زدن و ماشین را بیرون آوردند شستند و به من گفتند بفرمایید من سوار شدم فقط لذت میبردم و حتی به این فکر نمیکردم که آیا پولش را دارم یا نه به هیچی فکر نمیکردم
وقتی ماشین را برای بررسی به نمایندگی بردم و برگشتم فروشنده نمایشگاه مرا به اتاقش دعوت کرد و خیلی محترمانه گفت
ما شرایط خرید را طوری برایت میچینیم که بتوانی این ماشین را بخری
من مبلغ نقدی حاصل از فروش پژو را بهعنوان پیشپرداخت دادم و باقی را با شرایط بسیار مناسبی برایم تنظیم کردند انگار همهی اتفاقات دست به دست هم داده بود تا من به این خواسته برسم
وقتی زانتیا را به خانه آوردم خانوادهام باور نمیکردند که واقعاً آن را خریدهام اما واقعاً خریده بودم و این برای من یک معجزهی واقعی بود
از لحظهای که این ماشین دادخواست کردم تا زمانی که به آن رسیدم حدود سه ماه طول کشید اما در تمام این مدت احساس خوب رسیدنش را هر روز تجربه میکردم و خداوند همهچیز را طوری کنار هم قرار داد که این رؤیا به واقعیت تبدیل شد
امیدوارم این تجربه برای دوستان عزیز مؤثر و الهامبخش باشد.
به نام خدایی که از سر مهر بخشش فراگیر و همیشگی دارد
سلام استاد جانم
راستش این فایل هدایت امروزم بود صبح که چشمامو باز کردم و سایت رو باز کردم واسم اومد و چقدر به جا و نیاز روحم بود..
من طبق شناختی که نسبت به خودم و شخصیتم دارم اینو میدونم که تا ابد باید هر روز روی توحید کار کنم و هر روز یاد آور وجود خدا تو زندگیم بشم..
یعنی کلا تا زمانی حالم خوبه و آرومم( البته که تقریبا همیشه آرومم به خاطر این موضوع) که این توحید رو به خودم گوشزد میکنم و فایل های توحید عملی و هر فایلی که مربوط به توحید به رهایی به ایمان هست رو گوش میدم..
و توی این چند روز دقیقا درگیر یک مسئله ای شدم که باز هم نیاز داشتم تمام کار هایی که خدا برام انجام داده رو به خودم یاد آوری کنم و این فایل بهانه ای شد که هم برای خودم اینجا بنویسم و ذهنم رو خفه کنم و هم برای دوستان همدار..
من توی 5 سال اخیر زندگیم که هدایت شدم و در این مسیر هستم هر روزم پر از وجود خداست و هر روزم میبینمش حسش میکنم و خودش همه جیز رو برام جلو میبره در این شکی نیست..
اما چندتا موضوع بود که شاید برای عقل منه راحیل خیلی بزرگتر بوده و خیلی زیاد توی ذهن من موند..
اولیش دو سال پیش بود که هدایت شدم مدرک نجات غریق شنامو بگیرم شور و شوق پشتشم مهاجرت کردن به دبی بود و من به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم به هیچیییی ذهنم فقط همینو جنریت میکرد و حتی نمیدونستم چه پروسه ای داره فقط میخواستمش..
دقیقا یادمه هفته ی آخر اسفند ماه بود که مربی بدنسازی مادرم اومد خونمون، من صبحش با تمام قلب و وجودم نوشته بودم که خدایا من هیچ ایده ندارم که باید چیکار کنم تو منو هدایت کن.. و دقیقا عصر همینطوری که نشسته بودیم صحبت میکردیم ایشون خیلی یهویی گفت راحیل جان شما که کل زندگیت واسه دل خودت شنا کردی چرا نمیری مدرک ناجیتو بگیری؟ و شروع کرد تعریف کردن که آره میدونستی خیلی راحت میتونی بری دبی زندگی کنی باهاش؟
استاد من دیگه گوشم هیچی نمیشنید هیچیییی فقط گرفتن مدرکم تو ذهنم میچرخید.. همون فرداش ایشون منو به همسرشون معرفی کردن که خودش رئیس هیت شنا بود و گفت که میتونه راهنمایی کنه منو..
من هیچ استخری نمیشناختم اصلا کلا هیچیییی نمیدونستم ایشون خودش منو معرفی کرد به بهترین مربی و یه استخر خصوصی نزدیک خونمون..
یادمه اون تایم من نزدیک به سه سال بود حرفه ای شنا نکرده بودم چون تایم کرونا بود و بعد از سه سال میخاستم دوباره شروع کنم و تو ذهن خودمم این بود که خب اوکیه کاری نداره من تو دو ماه همه مراحل و میرم و تموم میشه میره هر چی که هست..
و واقعا با دست خالی هم جلو رفتم یادمه همون هفته با مربی صحبت کردم و قرار شد 20 فروردین من شروع کنم..
و در این حدبگم که من پول کافی فقط برای ثبت نام نیم ترم داشتم حتی یک ترم کامل هم نه!
خلاصه بعد از عید شد و من جلسه اولمو شروع کردم یادمه ازم تعیین سطح گرفت و شروع کرد با مامانم صحبت کردن و من اصلا توجه نمیکردم که چی میگن..
من اون موقع بدنم خیلیییی ضعیف بود و باید تو چندین ایتم رکورد میاوردم مربیم همون هفته اول شروع کرد گفتن که آره خیلی طول میکشه باید کلی تمرین کنی باید بدنسازی کار کنی فلان بهمان و منو ترسوندن ازینکه نمیشه و نمیتونی اگر هم بتونی خیلیزمان میبره..
جنس ایمانه انقدرررر قوی بود که من هیچی نمیشنیدم اصلا انگار نه انگار فقط بهش گفتم ببین میشه فقط بهم تمرین بدی و بقیشو بسپاری به خودم..
استاد خدارو شاهد میگیرم من با همون مایو و عینک و کلاه قدیمم شروع کرده بودم و اصلا به جلو تر فکر نمیکردم ولی تو هفته دوم از جایی که حتی فکرسم نمیکردم یه پول خیلی زیادی دستم اومد که هم شهریه ترم بعدم شد و هم وسایل جدیدی که بهم انگیزه بیشتر داد برای ادامه دادن..
یادمه همینطوری تمرین میکردم جوری که حتی تو خابم عضلاتم و حس میکردم و هر روز قبل از اینکه برم استخر به خدا میگفتن خدایا خودت هدایتم چطور سریع تر و با تکنیک بهتر شنا کنم خودت به عضلاتم توان بده و خودت تو آب منو هول بده رو به جلو..
تو خرداد ماه بود و من امتحانات سال آخر دبیرستانم بود ولی انقدر انگیزم زیاد بود که من حتی زمانی که مربیم هم نمیومد استخر خودم میرفتم تمیرین میکردم. یک روز اواسط خرداد ماه بود مربیم اومد استخر و ازم خاست اون روز رو کامل تا شب استخر بمونم کمکش به خاطر اینکه کمر خودش درد میکرد من با شاگردا کار کنم و همون استارت اینو خورد که من از اون روز به بعد نه تنها دیگه خودم شهریه ندم بلکه تماممممم مربیگری رو در کنار تمیرین خودم یاد بگیرم و تازه حقوقم بگیرم از مربی خودم! الان که دارم بهش فکر میکنم جز خدا و معجزش هیچی نمیبینم..
من با تمام نشد ها و نمیتونی هایی که رسما از همههههه میشنیدم دقیقا تو همون دو ماهی که خودم گفته بودم رکورد هامو اوردم و اول تیرماه رفتم برای آزمون ورودی ناجی..
یادمه باوری که میگفتم این بود که مدرس مثل آب خوردن منو ندیده قبول میکنه و دقیقا همینم شد! سر آیتم آخر همه باهمتو آب داشتیم آزمون میدادیم و وقتی تموم شد که از آب بیایم بالا مدرس به اون یکی همکارش گفت من راحیل زمانی رو ندیدم که تایمشو چک کنم و اون یکی گفت مهم نیست قبوله! من خشکم زده بود کنار استخر خودم به گوشام شک کرده بودم..
و بله من قبول شدم و وارد کلاسای ناجی شدم که اونم پر از معجزه بود از همون روز اول که مامانم منو برد استخر و استخر سمت فرودگاه مهر آباد بود و با خونه ی ما فاصله داشت من کل اون روز سر کلاس داشتم فکر میکردم خدایا من چطور این مسیر و هر روز برم و بیام که آخر کلاس یکی از دخترایی که روز امتحان دیده بودمش و انقد انرژیش خوب بود که تنها کسی بود که شمارشو گرفته بودم بهم گفت راحیل خونتون کجاست با کی میری گفتم فلان جا و الان میخام با اسنپ برگردم گفت ما دقیقا خونمون نزدیک شماست منم که با ماشین میرم و میام بیا ازین به بعد کلاسارو با هم بریم و بیایم و من تو کل اون دوماه باز هم به خاطر معجزات خداوند با دوستم به راحتی رفتم و اومدم و مدرکم و مثل آببببب خوردن گرفتم..
دقیقا حس میکردم تو هر لحظش خدا هست تو هر لحظش معجزه هست..
یکی دیگه از مثال ها زمانی بود که باید یه سفر با یکی از دوستام میرفتیم آفریقا و من هیچ ایده ای نداشتم که چطور ویزا بگیرم..
الان که فکر میکنم خودم برام جالبه که چطور ما انقد مطمعن همه هتل هارو بوک کردیم چون باید میرفتیم دبی و از دبی میرفتیم ما دو تا هتل دبی بوک کرده بودیم و دوتا هتل تانزانیا و کل پرواز هامونم گرفته بودیم در صورتی که من ویزا نداشتم و یادمه فقط میگفتم خب میشه دیگه خدا خودش اوکی میکنه ما سمت خودمونو انجام دادیم و به صورت معجزه آسایی تو ده روز دوست من ویزای منو اپلای کرد و ویزای من اکسپت شد در صورتی که بعدش من متوجه شدم که پاسپورت ما توی بلک لیست بوده و وقتی ویزا اپلای میکنی کلا خودکار میره توی بلک لیست و سفارت اصلا چک نمیکنه که بخاد ریجکت کنه یا اکسپت کنه و من نمیدونم و نمیخامم بدونم چیشد که من ویزامو گرفتم و از خود سفارت یا عموی دوستم تماس گرفته بودن که این خانم مهمون شماست و ویزای منو داده بودن همش خوده خدا بود و ایمانی که باعث شد ما همه ی سفرمونو بوک کرده باشیم بدون اینکه به چطوریش فکر کنیم ..
خیلی اتفاق های ریز و درشت دیگه هم هست ولی این دو مورد همیشه برای من بولد هستن و به من یاد آور میشن که خدای من چه قدرتیه و من باید روی چه قدرتی حساب کنم..
این فایل امروز ذهن منو خاموش کرد و باز هم صدای قلبم رو بالا تر برد ازتون ممنونم استاد جان و منصوره جان که ایمان رو باز هم تو وجود من پر نور تر کردید
سلام به تبریک به منصوره بابت این تجربه خوب از عمل به قانون و اسیر نجوای ذهن شدن و زندگی بدون استفاده از قانون
چقدر این ذهن میخواد موفقیت ها رو شانسی و …… جلوه بده
من با شنیدن این صحبتها
متوجه شدم ای بابا آقا میثم همینه درسته
راه حل همونیه که قبلا هم ازش استفاده کردم و نتیجه گرفتم چطور یادم رفته
چطور الان میگی نمیشه ذهن من
اواخر سال 91 من بنا به دلایلی تصمیم گرفتم ماشین بخرم
یعنی به یک تضادی برخوردم و احساس نیاز شدید به داشتن ماشین
حالا کارم در اون حدا درآمد نداشت
و خودمم پولی نداشتم و در ضمن هیچ آگاهی هم در مورد قانون هم نداشتم.
خوب برای شروع یک حسی بهم گفت برو یک حساب جداگونه باز کن
رفتم حساب باز کردم با تمام توان و تعهد با 100 هزارتومان
و دیگه واقعا خیلی درگیر چطور و چگونه نبودم.
و هر وقت پولی دریافت میکردم
مازاد نیازم که شامل کرایه خونه و مخارج روزمره بود رو میزدم تو اون کارت
و هیچ کس حتی خانومم از این کارت خبری نداشت
همون اوایل که این حساب رو باز کرده بودم
داشتم با یکی از دوستانم در مورد اینکه میخوام ماشین بخرم صحبت کردم و اون پرسید چقدر پول داری که من گفتم 100 هزار تومان
میخواست بخنده و دید من دارم جدی صحبت میکنم دیگه خودشو کنترل کرد.
شرایط کاری کمی بهتر شد یک کار بزرگ بهم پیشنهاد شد
به هر حال بعد از گذشت حدود 4 ماه پول من رسید به 7 میلیون تومان
که باور کردنی نبود.
یک روز رفتم بنگاه چند جا سوال کردم و دیدم با این پول نمیتونم ماشین بخرم
زنگ زدم به برادرم که تو یک شهر دیگه ای زندگی میکرد
موضوع رو مطرح کردم و اون رفت اونجا بنگاه سر زد و گفت که قیمتها نسبت به شهر خودمون خیلی بهتر بود.
و گفت ماشینی دیدم خیلی خوب بوده و مدلش هم 1390 هست و قیمتش 12 میلیون تومان
و من گفتم که به پول من نمیخوره
برادرم گفت اگه اکی بشه من میخرمش و نهایتا ماشین خودمو میدم بهت که اون مدلش پایین تر بود.
رفت بنگاه دوباره و زنگ زد بهم که ای بابا تا رسیدم یک نفر رفت باهاش دور بزنه بیاد قولنامه کنه
و من گفتم اگه قسمت ما باشه درست میشه
که برادرم جبهه گرفت که طرف رفت دور بزنه بیاد قولنامه کنه و از این حرفا
بالاخره فردا رفت و دوباره زنگ زد که اون دیروزیه معامله اش نشده و ماشین هست
و دیگه من پولو زدم بحسابش و قولنامه کرد ماشینو روز بعدش رفتم گفت این ماشینو برای تو خریدم اون مقدار پولی که کم داشتی خودم گذاشتم تو بعدش پول منو برگردون
حالا همین آدم خودمو میگم میخوام خونه مو بسازم و هی نمیشه چرا؟
چون من اون ایمان و باور رو ندارم
و فراموش کردم که وقتی یکبار شده
خوب دوباره و هزارباره هم میشه
فقط باید به یاد بیاری که چطوری رها بودی
چطور باور داشتی
چطور ایمان داشتی
در صورتی الان با این آگاهی ها دیگه باید بترکونی
خونه چیه خونه ها باید ساخت
خدایا هدایتم کن تا همان ایمان و باور رو در عمل داشته باشم .
به نام خداوند مهربانم…سلام به استاد عزیزم و هم دوره ایی های نازنینم…
فاطمه براتون مینویسه …قبل از پاسخ دادن به سوالات میخوام چندتا بینش جدید بگم …این هارو من تویه عقل کل و کامنت های بچه ها و البته فایل های استاد گلچین کردم و مدام به خودم میگم و مینویسم ….
اولین بینش برای مقایسه : یادتون باشه که ما تویه هرمرحله ایی از رشد که باشیم باااااااید کلی مشتری داشته باشیم،چرا ؟ چون ما در هاله ایی از فراوانی و نعمت و ثروت هستیم و مشتری مثل ریگ فراوونه ..به مدارس نگاه کنید که معلم های کلاس اول همونقدری دانش اموز دارند که معلم های سال اخر و به همین ترتیب …و این خیلی طبیعیه که ما تویه هر مرحله از رشد که باشیم بی نهایت ادم هست که به همون مهارت ما در همون حد ، احتیاج داره ….(البته که هر روز تلاش میکنیم برای بهتر شدن ) و یادمون باشه که مهارت ما یونیک هست و مثل اثر انگشته و هیچ کس در دنیا نمیتونه کارهاش رو مثل من بزنه و از اونجایی که در این جهانه پر از فراوانی برای هر سبکی بی نهایت مشتری و طرفدار هست پس برای سبک و هنر من هم بی نهایت مشتری و طرفدار وجود داره ، فقطس کافیه حالم رو خوب کنم و بدونم هنرم ارزشمنده تا سیلی از فراوانی و ثروت به سمتم بیاد و البته که تویه سفره ی طبیعت جا برای همه هست و بیشتر از نیاز تمام ادم ها ثروت و فراوانی هست و قرار نیست از کسی گرفته بشه تا به من داده بشه پس من همونقدری میتونم درامد داشته باشم که بهترین های هر حوزه چون برای همه ی ما بی نهایت هست …
دومین بینش برای عدم دخالت مکان برای ثروت : هرجای دنیا که باشیم تویه هر گوشه و پستویی ، اگر خدارو روزی رسون بدونیم خودش از بی نهایت طریق دستانش رو برای روزی رسوندن به ما میفرسته و هیچ جای نگرانی نیست …همون خدایی که روزی مورچه ایی که خونه اش زیر سنگ تویه بیابون هست رو میرسونه روزیه منه انسانه اشرفه مخلوقات رو که قطعا میرسونه به شرط اینکه قدرت رو فقط به خودش بدم و بهش اعتماد کنم …///
سومین بینش برایترس از اینکه نکنه نشه : ما که از اول هیچی نداشتیم،هر چی داده رو خدا داده .پس بازم میده .. بیشسترم میده چون جهان داره روز به روز پیشرفت میکنه و بهتر میشه .. چون همه چیز در حال رشده .چون فراوانی کل کره ی زمین رو گرفته … همون باورایی که به من کمک کرد تا اینجارو بیام دومرتبه روشون کار میکنم و هر چی بیشتر کار کنم شرایط بهتر و بهتر میشه …و من از پس هر مساله ایی برمیام چون راه حل هر مساله ایی درون خودشه و خدای من به من کمک میکنه و من با حل هر مساله بزرگ تر میشم و رشد میکنم … ما قبل از اینکه به این دنیا بیایم کل زندگیمون رو با همه تضاد ها و مسایل دیدیم و بعد انتخابش کردیم ، میدونین چرا ؟ چون اون موقع روح بودیم و روح ما میدونسته که از پس همه ی مسایل به راحتی برمیاد و رشد میکنه اما وقتی اومدیم به این دنیا منطق ،مارو اسیر خودش کرد و اجازه نمیده که روح کارش رو انجام بده و گرنه تمام مسایل حل شدنیه و تضاد کمک خداونده برای پیشرفت ….
و حالا بریم سراغ پاسخ به سوالات :
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
راستش نمیدونم واقعا.عاخه همیشه من اونقدر خوش شانسم که خدا خودش همه کارهارو پیش میبره و من کار خاصی نمیکنم اما چیزی که شاید بتونم بهش اشاره کنم این بود که سه سال پیش که ازدواج کردیم منتظر فروش خونه ایی بودیم تا بتونیم جایی که نزدیک خانوادمون باشه خونه بخرم ..خلاصه میگفتن بازار راکده و فروش نیست ..به پیشنهاد مامانم تویه ابان ماه رفتیم و برای 28 بهمن نوبت زدیم و ارایشگاه عروس و لباس عروسم اوکی کردیم و مامانم بهم میگفت بالخره خدا بزرگه مهم این بود که ما سهم خودمونو انجام بدیم ..خلاصه گذشت و ما هی میرفتیم خونه میدیدیم تویه منطقه ی دلخواهمون اما با دست خالی چون اون خونه فروش نمیرفت …داشت به تاریخ عروسیمون نزدیگ میشد و ما هم هنوز هیچکار نکرده بودیم و موقعیت اون خونه هم طوری نبود که بتونیم بریم اونجا از سره کار همسرم دور بود و کلا حدود 2 ساعت با محله ی خودمون فاصله داشت .. کاری که من میکردم روزها خونه ی دلخواهمو تصور میکردم و میسپردم به خدا .. تا اینکه اواسط دی خونه فروش رفت و ما رفتیم برای خرید اما خب اون خونه ایی که من میخواستم خیلی ق4یمتش بالا بود اما من دقیقا همونو تصوره کرده بودم تا اینکه 22 دی ماه من تو سالن مشغول کار بودم که همسرم زنگ زد و گفت همون خونه ایی که میخواستی رو خریدیم و نمیدونید من چقدرررررر خوشحال شدم ….الهی شکر و الان که تعریفش کردم خوشحال شدم …
یه مورد دیگم یادم اومد که پارسال پدرم به من گفت باید سالن خودتو بزنی و من با هزار ترس و واقعا با هیچی شروع کردم . الان که یکسال و خورده ایی از تاسیس سالن خودم میگذره نمیدونید چقدرررر ثروت در زندگیم اومده و چقدر از لحاظ مهارت و شخصیت رشد کردم و چقدر خوشحالم به لطف خدا … من اونموقع هیچی مشتری از خودم نداشتم و الان یک عالمه مشتری دارم و اونم مشتری های راضی …
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته ی عزیزم و دوستان جانم
الهی شکرت خدایا شکر برای این آگاهی ها خداروشکر برای مطالعه ی کامنت دوستانم خداروشکر که این سایت مثل پناهگاه شده برام که از شلوغی های ذهنم بهش پناه ببرم و آرامش خداوند رو از طریق نوشته های دستانش پیدا کنم . چقدر لذت بردم از جسارت منصوره ی عزیز، از جسارت اقای روحانی عزیز برای راه اندازی کافی شاپشون از صفر و دنبال کردن مرحله به مرحله ی هدایت های خداوند، وقتی کامنت دوستان رو میخونم به خوبی درک میکنم که چرا اون حد از نتیجه که میخاستم رودر زندگیم خلق نکردم فرق من با این دوستان اینکه ترس من مانع از اقدامم شد ولی اونها با وجود ترس قدم برداشتند . خیلی ممنونم از آقای عطار روشن که باورهای خیلی خوبی در کامنتشون نوشته بودند و معلومه که چرا اینقد نتیجه خلق کردند مثل اینکه یه نیروی همیشه حامی و هدایتگر هست که عوامل بیرونی مثل کشور براش فرقی نمیکنه پس فقط باید به او امید و توجه داشت
خیلی ممنونم از آقای رجب پور عزیز که نوشته بودن شور و شوق یعنی اینکه من میدونم خدا خودش کارهارو انجام میده یعنی همون ایمان به خدا . الهی شکرت الهی شکرت
نکات فایل :
گفت و گو با منصوره :
من لیسانس حقوق دارم ولی از بچگی عاشق نقاشی بودم و نقاشی میکردم ابتدا از اینکه وارد اجتماع بشم خوشم میومد به همین دلیل رشته حقوق رو انتخاب کردم اما به محض شروع اون فهمیدم انتخابم اشتباهه اما به علت ترسهام ادامه دادم، هر وقت میگفتم که من میخوام انصراف بدم همه تعجب میکردند و میگفتند کمتر کسی میتونه حقوق قبول بشه و چرا میخوای این کارو بکنی و خلاصه به هر ترتیبی که بود لیسانسم رو گرفتم ولی در این بین نقاشیمو رها نکردم و یه استاد خیلی خوب پیدا کردم و مهارتم خیلی بالا رفت . یک سال بعد از فارغ التحصیلی به خودم گفتم که من باید تغییر کنم چون به وکالت علاقهای نداشتم و حتی اگر هم خیلی پول در بیارم خوشحال نیستم و این به درد نمیخوره و از طریق نقاشی هم میتونم پول بسازم . خیلی دوست داشتم که استقلال مالی داشته باشم و نذارم به خاطر پولی که از پدرم میگیرم افکارش زندگی منو شکل بده و میخواستم راه خودم رو برم . یه روز تصمیم گرفتم بدون هیچ پولی در سن 23 سالگی گالری نقاشی بزنم چون این آرزوی من بود و دائماً خوابشو میدیدم و رویاپردازی میکردم شاید خیلی غیر عادیه ولی با اینکه هیچ پولی نداشتم میرفتم دم بنگاهها و جاها رو میدیدم یه روز یه جایی رو پیدا کردم که 2 میلیون پول پیش میخواست، به پدرم گفتم و با اینکه این پول رو داشت به من نداد . اون شب خیلی گریه کردم و صبح اون روز به خودم گفتم میرم کار وکالت میکنم و از پول اون گالری میزنم و میخواستم برم کتابخونه و برای آزمون وکالت آماده بشم که دوستم زنگ زد و گفت یه خانمی هست که طبقه بالای ما گالری نقاشی داره و حالا میخواد بره کیش تو میخوای بیای اینجا؟؟ گفتم من پول پیش ندارم و گفت حالا پاشو بیا من کلاً این خانم رو یه بار دیده بودم و بهش گفته بودم که میخوام گالری بزنم . اون گالری همه چیزش آماده بود و در بهترین جای اصفهان بود و ویو خیلی خوبی داشت . من با ناامیدی کارهامو معرفی کردم و گفتم که هیچ پولی ندارم و اگر بخوای میتونیم با هم شراکتی کار کنیم قبول کرد و گفت 70 ٪ مال من و 30 ٪ مال تو . من قبول کردم چون اصلاً برام مهم نبود چقدر پول دربیارم فقط میخواستم کار رو شروع کنم و از همون شروع کار 3 نفر اومدن ثبت نام کردند . من اون روز فقط 50 هزار تومان پول داشتم که میخواستم کفش بخرم ولی همون پول رو خرج کارت ویزیت کردم و بدون پشتیبانی و صفر کارم رو شروع کردم . حدود 6 _7 ماه اینطوری کار کردم و بعدش مستقل شدم به این ترتیب من 8 سال یه گالری نقاشی داشتم و درآمدم از بابام بیشتر شده بود و دیگه از همون روز اولی که شروع کردم هیچ پولی از پدرم نگرفتم . من همیشه به جهانی شدن فکر میکردم و به دوستام میگفتم که دوست دارم قبل از 35 سالگی تور نقاشی در دنیا داشته باشم و حدود 5 سال پیش با یه آقایی آشنا شدم که قبلاً ایتالیا بود، با هم ازدواج کردیم و مهاجرت کردم به ایتالیا و قبل از 35 سالگی تور نقاشیم رو اینجا برگزار کردم . اولش این تغییر خیلی سخت بود، پر از اضطراب و ترس بودم و هر لحظه فکر میکردم که ماه دیگه نمیتونم کرایه بدم ولی ادامه پیدا کرد و جلو رفت وقتی اومدم ایتالیا دیدم که چقدر سطح نقاشی اینجا با ایران متفاوته، در حالی که من در ایران جز بهترینها بودم یه دفعه خورد شدم و دیگه نتونستم فروش داشته باشم و افسرده شدم که دو سال طول کشید و همون موقع با شما آشنا شدم . زمانی که میلان قطب کرونای دنیا بود، من 12 قدم رو شروع کردم و کلی اتفاق خوب داره برام میفته در واقع میخوام بگم که وقتی میایستی همه چیز با تو میایسته و هنوز دارم تلاش میکنم که باورهای خراب شده و خودباوریم رو ترمیم کنم و این حس رو برگردونم که همانطور که در ایران درآمد بالایی داشتم خدا اینجا هم هوامو داره .
چقدر منصور قشنگ مسیرش رو تعریف کرد از اونجایی که بدون پول رفت گالری بزنه ببین چقدر قانون یکیه، چقدر همه ی ماها که یک مسیر یکسان رو رفتیم، تجربیات یکسان داریم . چی میشه که آدم حرکت میکنه؟؟ مگه اینکه باور داشته باشه که نتیجه میگیره . وقتی باورهایی که باعث میشه حرکت کنی رو ادامه میدی، درهایی باز میشه که اصلاً آدم نمیدونسته وجود دارند و اینا توهم نیست داستان منصوره یه مثال واقعیه که خداوند یه گالری در بهترین جا و بهترین شرایط رو وارد زندگیش کرده و از صفر کار رو شروع کرده اینا همه به خاطر اون حرکت و اون ایمانیه که پشتش بوده و در نهایت مهاجرت کرده . نکته اینجاست که وقتی آدم با ایمان و باور حرکت میکنه و ادامه میده، درهایی باز میشه که ما نمیدونستیم وجود داره من هی اینو میگم که جواب ذهن منطقی رو بدیم که میگه چطور؟؟ ما باید چطور رو بذاریم کنار و بگیم چطور رو من نمیدونم، خدا میدونه من فقط میدونم باید سمت خودم رو انجام بدم و خدا هم سمت خودش رو بلده که انجام بده و بعد درها باز میشه و فرد پیشرفت میکنه . منصوره اون حد از پیشرفت رو در کار خودش داشت و وقتی به ایتالیا که قطب هنره مهاجرت کرد، اون فضا تحت تاثیر قرارش داد حالا سوال اینکه چطور میشه این اتفاق نیفته؟؟ به همون شکلی که از دست خالی و صفر به یک گالری پردرآمد رسید، اگر به یاد بیاره که اون گالری با بهترین لوکیشن و شرایط و پیشرفت و درآمد چطور به وجود اومد و اون رو بارها به خودش بگه و در موردش بنویسه و با خودش صحبت کنه و دائماً یادآوری کنه که یک بار از صفر به نقطه ی عالی رسیده حالا همون مسیر، همون باورها، همون شور و شوق، همون ایمان، همون عزت نفس، همون خودباوری رو باید تکرارش کنه . به همین دلیله که میگم کسی که قبلاً در یک حوزهای موفق شده خیلی راحتتر میتونه در حوزه ی دیگه به موفقیت برسه، چون الگوها رو داره و میدونه که از چه مسیری حرکت کرده و چه باورهایی داشته فقط اینکه ما فراموش میکنیم یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم . منصوره باید بتونه دائماً اون داستان رو تکرار کنه و در موردش بنویسه . من وقتی اومدم آمریکا با خودم هیچ پولی نیاوردم و یه مقدار کمی پول داشتم که یه ماه اول تموم شد و رفت من میلیاردها ملک در ایران داشتم ولی گفته بودم که هرگز چیزی رو نمیفروشم که مسائلم رو حل کنم، من باید بتونم خلق کنم و شروع کردم به ساختن و گفتم همون مسیری که در ایران رفتم رو همین جا میرم و بهبودش میدم و اینجوری با خودم مرور میکردم که همون روندی رو که باعث رشدم در ایران شد، همین جا هم طی میکنم فقط کشورش عوض شده . موقع مهاجرت خیلی تضاد هست مثل ندونستن قوانین، زبان و … ولی من دائماً موفقیتها و مسیری که باعث ایجاد اون موفقیتها شد رو یادآوری کردم و این کار خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم و بزرگتر بشیم .
اگر منصوره بتونه با کار کردن روی خودش این کارو انجام بده و در میلان هم به موفقیت برسه، بعداً اگر به جای دیگه مثل آمریکا مهاجرت کنه این بار خیلی براش همه چیز راحتتر خواهد بود چون یه الگویی داشته که در ایران ازش استفاده کرده و در ایتالیا هم از آن نتیجه گرفته و اینجا دیگه براش به سختی ایتالیا نخواهد بود . چون یه بار این مسیر رو رفته و اعتماد به نفس بالایی داره چون ذهن اینطوریه که میگه نمیشه و نمیتونی ولی وقتی یه بار نتیجه گرفته باشیم، میتونیم قانعش کنیم و بگیم همانطور که اونجا تونستم اینجا هم میتونم فقط باید به یاد بیاره که در اصفهان هم خیلیها میگفتند نمیشه ولی برای من شد پس اینجا هم میشه به شرطی که من بتونم همون نگاه، همون باور و مهمتر از همه همون شور و شوق رو داشته باشم، شور و شوقی که باعث شد تو با دست خالی بری بنگاه و از صفر شروع کنی . آیا در میلان هم همون شور و شوق را داشتی که بدون دانستن زبان ایتالیایی و با دست خالی یه سری حرکات رو انجام بدی؟؟ اون شور و شوقی که اعتماد به نفس ایجاد کنه و منجر به حرکت بشه اون حد از اینکه من میخواهم که بشود
اتفاقات زیادی در زندگیم رقم خورد که از نظر خیلی ها نشدنی بود ولی عجیب ترین اتفاق برای خودم قبولی در کنکور بود . من در بدترین شرایط خانوادگی وتضاد مالی این نتیجه رو رقم زدم یادمه هیچ چیز برام مهم نبود و اجازه نمیدادم تضادها ناراحتم کنه و تمرکزم رو بگیره که نتونم درس بخونم هروقت میخاستم گریه کنم به خودم میگفتم الان کلی وقتم هدر میره ولش کن . دوستام توو مدرسه همه بهم میگفتن بیتا تو درست عالیه ولی نمیشه پزشکی روزانه بدون سهمیه قبول شد اما من هرروز به خودم میگفتم باید بشه من اینومیخام و باید اتفاق بیفته . اون سال ما معلم ریاضی نداشتیم و منم نمیتونستم برم کلاس خصوصی ولی ناامید نبودم و درس های دیگه رو حسابی میخوندم و انگار ته قلبم مطمئن بودم که یه اتفاقی میفته . 2 ماه مونده بود به کنکور یکی از دوستانم یه کتابی خرید و بعضی وقت ها ازش میگرفتم ومیخوندم و چقدر ریاضی منو بهتر کرد طوریکه توو کنکور درصد بالایی زدم . من واقعا با تمام وجودم میخاستم که قبول بشم و پشت کرده بودم به هر چیزی که میگفت نمیشه و نتیجه رخ داد
به مرور علاقه م کم شد و درنتیجه کمتر فعال بودم در رشته م و به تبع اون سطح درسیم افت کرد و اعتماد به نفسم رو از دست دادم ولی توو همین فایل فهمیدم که میشه علائق آدم عوض بشه و بنظرم این به معنی اشتباه بودن مسیر قبلیم نیست . من دوباره میتونم یه مسیر جدید رو شروع کنم و نتیجه بگیرم چون من از صفرترین حالت ممکن تونستم ذهنم و احساسم رو کنترل کنم و روی هدفم تمرکز کنم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
خدایا سلام
باز هم اومدم ازت تشکر کنم
اومدم بنویسم تا یادم بمونه تو بودی دست منو گرفتی کشوندی بالا
خدایا این عذت و مقام رو تو به من دادی
خدایا این دلها رو تو برای من نرم کردی
خدایا این صاحب کار خوب رو تو به من دادی
خدایا این دلها رو تو برای من نرم کردی
خدایا من که میدونم من کسی نیستم و نبودم تو این مهر و محبت ها رو ایجاد کردی
خدایا ذهنم میگه ننویس ولی من میخوام باهات حرف بزنم
خدایا تو بهم کار دادی صاحب کاری دادی که مثل پدر میمونه برام تو مهر منو تو دل همه انداختی
خدایا تو کمکم کردی که اول کار جوری صحبت کنم با مشتری که مهر ایجاد بشه
خدایا تو بهم کمک کردی اول کار تا درست کار کنم با اخلاق خوب که الان مهر بین من و صاحب کارم ایجاد شده و همه میگن مصطفی پسر خوبی هست و دوسش داریم و خدابیامرزه مادرش که همچین پسری تحویل جامعه داده
اینا همش از لطف و عنایت تو هست پروردگار من
خدایا تو کمکم کردی که روی خودم کار کردم و اگر من روی باورهام کار نکرده بودم الان اینجا نبودم
خدایا تو هر لحظه داری منو هدایت میکنی
خدایا تو تو تو من هر چی داری از تو دارم
خدایا این جایگاه رو تو بهم دادی
خدایا این پولها رو تو بهم دادی پروردگار من
خدایا من میترسم که به تو شرک بورزم و تموم این نتیجها از بین برن
خدایا کمکم کن خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
خدایا این قدرت رو تو به من دادی
خدایا من هیچی نداشتم هیچ کس نبودم تو این همه بهم اعتبار دادی ابرو دادی تو کمکم کردی خدای من
خدایا من نیازمند تو هستم که تو منو خلق کردی تو خدایا قدرتش رو داری پس کمکم کن
خدایا پروردگارا من سخت به تو محتاجم
خدایا شهامتم رو بیشتر کن تا بتونم بیشتر تغیر کنم
خدایا کمکم کن تا دید منفی که دارم این بدبینیی که دارم خدایا کمکم کن رفعش کنم کمکم کن تغیر کنم
خدایا من برام سخته بپذیرم که تغیر کردم و دیگه زندگیم بهتر شده و مثل قبل نیست من خدایا تو شک و تردید یه خورده گیر کردم خدایا کمکم کن همین کامنت نوشتن نمیدونم چرا اونجوری که باید بنویسم نمینویسم خدایا کمکم کن
خدایا الان تو این قدرت رو بهم دادی کمکم کن ازش درست استفاده کنم خدایا من میترسم من میترسم خدایا ذهنم میگه تو با این قدرتی که داری ظلم میکنی خدایا من میترسم کمکم کن
خدایا من از سرمای زمستون میترسم و نمیدونم چجوری باید برم سر کار خدایا من میترسم خدایا کمکم کن کارم رو داشته باشم
خدایا تو از طریق آدمها چه کارها که دیگه داری برام نمیکنی خدایا اینها نبوده قبلا الان من دارم این محبتها رو میبینم خدایا اینها همش اعتبارش به تو برمیگرده
خدایا بزار یه چیز بهت بگم من بچه بازیگوشی هستم میخوام کمکم کنی میخوام حواست به من باشه من میترسم خدایا میخوام کمکم کنی فقط روی تو حساب کنم به تو اعتماد کنم تو رو فقط ببینم
خدایا ذهنم میگه آقا مرتضی زمستون تو رو میخواد و تابستون کاری تو ندارم و تو تابستون نمیتونی کار کنی بهم میگه مرتضی دوست نداره بهم اینا رو میگه خدایا کمکم کن من بهش توجه نکنم خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارما
خدایا تو کمکم کردی خدایا تو داری بهم محبت میکنی خدایا من نمیتونم محبت هایی که بهم میشه حمل کنم در گذشته بیشتر اینجور بودم ولی الان کمتر شده خدایا کمکم کن خدایا من به کمک تو نیاز دارم
خدایا تو این عذت و ابرو رو سر کار بهم دادی
خدایا من دلسرد شدم من خسته شدم من دیگه نمیخوام برم سر کار و بهونه دارم میارم خدایا این تو هستی که بهم میگی نه برو سر کار درست میشه تو برو
باشه خدایا من میرم پس کمکم کن
خدایا کمکم کن یادم بمونه که مشتری .قاب که اومد چایی براش بریزم ببرم خدایا تو کمکم کن من یادم میاره خدایا کمکم کن
خدایا من سخت به تو محتاجم اگر تو کمکم نکنی من نمیتونم ادامه بدم
خدایا پناه میبرم به تو از شر شیطان رانده شده
خدایا من اومدم بهت بگم خدایا تو دلها رو برام نرم کردی تو کمکم داری میکنی خدایا خودت کمکم کن تغیر کنم خدایا من به هر خیری که از تو بهم برسه سخت محتاجم
خدایا من نیازمند تو هستم دست منو بگیر
خدایا هرگز منو به حال خودم وامگذار که بدبخت میشم
خدایا هر کجا دیدی دارم از مسیر دور میشم گوشم رو بپیچون نذار از مسیر دور بشم کمکم کن باشم تا زنده ام تو این سایت الهی
خدایا خدایا خدایا من چیزی ندارم در مقابل قدرت تو کمکم کن خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا خدایا خدایا ازت میخوام دلها رو برام نرم تر کنی میخوام قدرتت رو ببینم تا ایمانم بهت بیشتر بشه خدایا قدرتت رو بهم نشون بده من ازت میخوام
خدایا من منتظر اتفاقات خوب هستم لطفاً برام به وجود بیار
خدایا من منتظر معجزه هستم لطفاً برام به وجود بیار
خدایا خودت میدونی که من مسیرم تا مغازه دور هست و باید با موتور برم خدایا خودت کمکم کن تا به راحتی برم و بیام خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا به سوی مهربانی تو دست نیاز کسی دراز کرده که دست به هر کسی غیر تو دراز میکرد نمیگم خدایا دیگه به تو شرک نمیورزم ولی خیلی بهتر شدم خدایا کمکم کن ایمانم رو به تو بیشتر کنم خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من یادم نمیره تو همین سایت باهات حرف زدم و برام معجزه کردی
خدایا ازت میخوام سر کار کار رو برام آسون کنی خدایا میخوام راحت باشم میخوام راحت کار کنم و پول در بیارم
خدایا ذهنم میگه عمرا ولی تو تا حالا هر چی خواستم بهم دادی. اینو هم میتونی بدی
خدایا تو از طریق اقای برزگر گفتی به حمید من به هیچ عنوان مصطفی رو بیرون نمیکنم خدایا تو داری از طریق این آدما به من خدمت میکنی خودت کمکم کن فقط تو رو ببینم و فقط رو تو حساب باز کنم خدایا کمکم کن فقط تو رو ببینم خدایا کمکم کن من خودم میدونم اگر شرک به تو بورزم مثل گذشته تمام این نتایج از بین میره خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا ذهنم میگه این شوروقوش تو برای کار کردن روی خودت این شوروشوق تو برای نوشتن کامنت این شوروشوق تو برای من سر کار رفتن اینا چون الان زمستان هست اینجوری هستی و تابستون که هوا گرم شد تو جور دیگه ای میشی خدایا کمکم کن باورهامو درست کنم و تابستون هم سر کار برم کامنت بنویسم و روی خودم کار کنم خدایا من میترسم خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن
خدایا دیشب حمید بهم گفت دارم به مرتضی میگم باید حقوق مصطفی رو بیشتر کنید خدایا ازت میخوام دل آقا مرتضی رو نرم کنی برام خودت درست کن حقوقم افزایش بده خدایا تو فقط میتونی کمکم کنی پس خودت حقوقم رو افزایش بده تو داری خدایا برا اینکه حقوق من بیشتر بشه با آقا مرتضی حرف میزنی درستش کن خدایا دلم رو خش کن خدایا کمکم کن من حقوق بیشتر میخوام من لایقش هستم من میخوام خدایا درستش کن خدایا کمکم کن
خدایا تو این آبروی منو حفظ کردی خدایا با اینکه من بنده مشرک تو هستم با اینکه من به تو شرک میورزم ولی خدایا تو خوب رفیقی هستی و قدرتت رو بهم نشون بده خدایا قدرتت رو به ذهنم نشون بده تا خاموش بشن این نجواهای تکراری خدایا من منتظر این هستم که قدرت تو رو ببینم تا ایمانم بهت بیشتر بشه جوری قدرتت رو بهم نشون بده تا ایمانم بهت بیشتر بشه خدایا من هر چی دارم از تو دارم کمکم کن فقط روی خودت حساب باز کنم خدایا الان زمانی هست که دستهات با من دارم خوب برخورد میکنم دارم بهم خدمت میکنم الان خدایا الان تو باید کمکم کنی فقط رو تو حساب باز کنم فقط تو رو ببینم و فقط اعتماد به تو داشته باشم خدایا کمکم کن من در مقابل تو ضعیفم چیزی ندارم خودت باید کمکم کنی تا روی تو حساب باز کنم و فقط تو رو ببینم من به تنهایی نمیتونم خدایا کمکم کن
خدایا دلم رو آروم کن بهم بگو مثل الان که دلم آروم شد چون توجهم رفت روی تو خدایا و من داشتم شرک میورزیدم و الان تو دارم میبینم ان شائلله خدایا کمکم کن خودت دلم رو آروم کن خدایا تو که میدونی من روح لطیفی دارم خودت باهام با مهربانی برخورد کن خودت دلم رو بخواطر کارم آروم کن خدایا خودت که میدونی من چجوریم پس کمکم کن خدایا من که چیزی ندارم در مقابل تو من که نمیتونم اگر تو نباشی پس کمکم کن
براتون از خداوند متعال آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
1.بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
عجب سوال خوب و عالی ای هست و من هم چقدر میتونم با این سوال ذهن منطقیم رو ساکت کنم و مثالهای فراوانی دارم امیدوارم که بتونم همه رو بنویسم و بیادم بیارم .و خدا کمکم کنه .
الهی به امید تو
اولین موردی که یادم میام و بارها برای خودم مثال میزنم وقتی بود که میخواستم مجلس بگیرم بعد از فوت پدرم که کمتر از یکسال گذشته بود (تقریباً 6 ماه ) تصمیم گرفتم که هر طوری شده بعد از سال پدرم مجلس بگیرم با اینکه هیچ پول نداشتم و هیچی هم پس انداز نداشتم چون همه برای فوت پدرم رفته بود و دستم خیلی خالی و تنک شده بود اما ی حس خیلی خوب و قوی توی قلبم بود که میگفت برو جلو من هستم . همه میگفتند صبر کن تا پول دستت بیاد و یکم کار کن و یک سال دیگه توی عقد باش ( با سال فوت پدرم نزدیک به 3 سال بود که توی عقد بودیم ) اما من میگفتم که نه هر طوری که شده میخوام مجلس بگیرم و خدا بزرگه . اون موقع زیاد اهل این مباحث موفقیتی هم نبود و اسناد رو زیاد نمیشناختم اما خیلی امید خدا در دلم پر رنگ بود شروع کردم به حرکت کردن با دست خالی بخدا هزار تومان هم نداشتم رفتم دنبال تالار لباس عروس آرایشگاه عروس میوه و شیرینی و موارد دیگه ای که همه آگاه هستید بخدا یکی یکی درها باز شدند از جاهایی برام میرسید که اصلا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم و دستان خدا اومدند برای کمک به من . پسر عمه ام که لوازم قسطی ازش خریده بودم گفت نمیخواد دیگه قسط بدی برو هر وقت که داشتی بده حتی پول اوایل اومد دستم گفت برو بعد مجلس پدرت و خودت بیار و از من پول نگرفت . عمه ام خونه اش رو دوسال رایگان بهم داد تا بشینم این در صورتی بود که عمه ام برای نوه های خودش هم چنین کاری نکرده بود مادر زنم از باغشون بهترین میوه ها رو داد . یک دوست قدیمی اون موقع بهم 5 میلیون تومان پول داد و گفت هروقت که داشتی بیا بده . دوستم برام گروه ارکستر پیدا کرد با بهترین کیفیت و کمترین هزینه برای من . یک فیلم بردار خوب با 5 تا دوربین اومد برای مجلسم و چقدر عالی بود این گروه تالاری خوب و بزرگ برام تهیه شد با کمترین قیمت ممکن . دوستم که ماشینش رو به برادرش هم تنیده و خیلی حساس هست روی ماشین هایی که داره ، ماشینش رو برای مجلسم داد به من بدون اینکه خودش ماشین داشته باشه ، کلی مهمون دعوت کرده بودم که اکثراً اومدند و چقدر مجلسم عالی پیش رفت این در صورتی بود که هوا خیلی سرد بود و همه میگفتند که نمیان، زمانی بود که همه میگفتند که هرچقدر که برای مجلست خرج کنی اگر نصف مبلغ رو در بیاری باید خدات رو هم شکر کنی اما پول مجلس من خیلی بیشتر از خرج کردم بود و حتی پس انداز هم شد برام فردای اون روز با همه ی افرادی که قرارداد بسته بودن برای مجلسم تسویه حساب کردم و خیلی هم همه چیز عالی گذشت این از داستان اول .
داستان دوم
این مال وقتی هست که میخواستم مهاجرت کنم به یک شهر دیگه اما نمیدونستم به کجا خودم فکرم سمت تهران بود و میخواستم همین کار رو بکنم اما شرایط به گونه ای رقم خورد که من رفتم به اصفهان با دست خالی و بدون هیچ چیزی که الان من برم یک شهر دیگه خوراکم چی میشه کجا باید بخوابم پیش می باید برم اصلا میخوام چه کاری انجام بدم و از هیچ خبری نداشتم اما حرکت کردم و خدا باز هم دستم رو گرفت و درها رو برام باز کرد .
اپل هدایت شدم به مسافرخونه ای در مرکز شهر اصفهان بعد از اینکه 3 شب اونجا بودم هدایت شدم به بهترین خوابگاه تمیز و مرتب در بهترین مجله اصفهان در مرکز شهر جایی که کلی دوستان خوب پیدا کردم و هنوز هم این رفاقت ادامه داره ، بعد از اینکه مکان استراحتم اوکی شد خوب باید برم بعدی رو برمیداشتم که کار بود حالا کجا برم برای کار اینجا هیچکس ، هیچکسی من رو نمیشناسه اصلا هیچ شناختی از اصفهان نداشتم و بار اولی بود که رفته بودم اونجا ، فقط یک حسی باز هم بهم گفت حرکت کن دنبال کار بگرد توی حیطه کاری خودت ، رفتم و شروع کردم به کشتن خیلی جالبه روز جمعه بود و همه جا تعطیل بود یک مغازه باز بود که فروش مبلمان و تختخواب بود رفتم ازش سوال کردم و یک آقای محترم و مهربون من رو معرفی کرد به کارخانه ای که تولیدی مبلمان بود
اونجا رفتم و صحبت کردم با مسئول همون قسمت و گفت از صاحب کارخونه اجازه بده شما میتونی از فردا بیای برای کار (جالبه که اصلا صاحب کارخونه من رو ندیده بود و من هم ندیده بودمش) ، خلاصه اون بنده خدا هم فرداش که بهش زنگ زدم گفت بیا و شروع به کار کن و هیچ مدرکی هم نمیخواد بدی چون ازم مدرک میخواستند مثل صفته و من هم قبول نکرده بودم ولی گفت و بیا و اشکالی ندارد و شروع به کار کردن کردم و چقدر اونجا هم چیزهای جدیدی یاد گرفتم .
داستان بعدی خونه گرفتنم توی اصفهان
نزدیک به 8 ماهی میشد که توی خوابگاه بودم و خیلی دلم میخواست که یک خونه برای خودم داشته باشم و راحت باشم توش اما نه پول کافی داشتم و نه کسی که خوب باشه و بتونم باهاش هم خونه بشم چون یک معیارهایی داشتم دلم میخواست طرف هم واقعا داشته باشه و رعایت کنه .
از کار خدا بگم براتون خیلی اتفاقی وند روزی بود که یک پسری توی خوابگاه دیده بودم که اتفاقا مشهدی هم بود و من زیاد باهاش برخوردی نداشتم و جالبه که بگم نمیدونم چرا ولی ازش خوشم نمیومد خخخخ الان همین رفیقم شده بهترین دوستم ، خلاصه با این پسر آشنا شدم و فهمیدم که همشهری من هست و اینجا کار میکنه و همسرش اصفهانی هست و اومده برای زندگی اما فعلا توی عقد هست و خونه ای نداره از قضا دنبال خونه و همخونه هم میگرده و جالبه که پول هم داره خخخخ دیدم خیلی اخلاقیاتمون بهم نزدیک هست و گفتم این همون کسی هست که میشه باهاش همخونه شد ، گفت خودت برو دنبال خونه هروی تو بگی من قبول میکنم خلاصه رفتم دنبال خونه گشتن و هر املاکی ای که میرفتم میگفتند که خونه به مجرد نمیدیم مخصوصا اگر شهرستانی باشه اون هم شهرستان دور. همش با خودم میگفتم این ها کی هستند دیگه خدا برام جور میکنه کشی که مناسبه من باشه شاید بالای صد تا با بیشتر املاکی رو رفتم و اکثرا هم همین حرف رو میزدند و من هم توی دلم میگفتم شما ها کاره ای نیستید ، یک خونه توی دیوار دیدم و بلافاصله بهش زنگ زدم و صحبت کردم و گفتند بیاید ببینین خونه رو وقتی که رفتم دیدم ، دیدم به به خونه وسط شهر توی منطقه ای که دوست داشتم در بهترین مکان یا همسایه های عالی اتفاقاً بومی همون محله (چون خونه به مجرد به شهرستان ها نمیدادند این باور اونها بود ) اما برای من یک صاحب خونه ی نازنین و عالی از همه نظر برام فراهم شد که واقعاً نمیدونم بابت این آدم کچطور از خدا تشکر کنم که اینقدر عالی و خوب بود و مثل مادر بود برام (صاحب خونه خانم بودند ) اتفاقاً چون مشهدی بودم خونه رو راحتتر بهم دادند و چقدر اون خونه برای دوستم و خودم خوش یمن و خوب بود و کلی خاطره های خوب داشتیم باهم دیگه بعد از این خونه دوستم مجلس گرفت خونه گرفت ماشین خرید و کلی هم لوازم برای خونه اش خرید همه توی همه 6 ماه اول این خونه بود
حالا برم سراغ داستان بعدی
این داستان برمیگرده به اول سال که دیگه شرایط طوری پیش رفت که من باید برمیگشتم به مشهد این درحالی بود که نمیخواستم برگردم و اصلا رفتم که بمونم و بعدش هم انشاالله مهاجرت نهایی
به هر حال شرایط طوری شد (نشانه ها نه بگم بهتر هست )
که باید برمیگشتم به مشهد شهر خودم ، اومدم اینجا و دوباره باید همه چیز رو از نو شروع میکردم ، حالا کجا برم و پیش کی کار کنم و با کی باید صحبت کنم تصمیم گرفته بودم که کار خودم رو داشته باشم و بدون هیچ پشتوانه ای جز خدا حرکت کردم خیلی ترس ها اومدند خیلی نگرانی ها آمدند اما فقط زبان جلو و گفتم خدا حواسش بهم هست و کمکم میکنه همینطور که توی اصفهان و کمکم کرد و خیلی جاهای دیگه این در صورتی بود که من اصلا هیچ ابزاری برای کارم نداشتم مقداری پول داشتم که نمیدونستم چی باید بخرم و چیکار باید بکنم اما نمیدونستم باید از کجا شروع کنم، اما قدم اول رو برداشتم و رفتم و خودم رو معرفی کردم و از کارم صحبت کردم این درحالی بود که توی مشهد هیچکس من رو نمیشناختند در حوزه کاری خودم اما چی بگم از خدا که قلب ها رو نرم کرد برای من و بهم عزت داد و شروع کردم به کار کردن . یادمه حتی وسیله اولیه رو هم نداشتم دوستم برام یک پمپ باد و یک پیستوله ی خیلی خوب هم از کارگاه خودش آورد و اولین کارم رو شروع کردم ، من حتی متریال برای کارم هم نداشتم و خود بنده ی خدا برام گرفت به اعتبار خودش ، بعد از اولین کارم پمپ باد دوستم رو دادم و نمیدونستم برای پمپ باد چیکار کنم چون پولم اونقدری نبود که بخوام بخرم ، باز دوباره خود همین بنده خدا پمپ باد خودش رو داد و گفت کار کن ، از کنار دو الی سه تا کاری که انجام دادم براش یک پمپ باد خیلی خوب و نو و با کیفیت خریدم بخدا همه این کارها رو خدا برام انجام داد و الان که بهش فکر میکنم میبینم که من فقط حرکت کردم اون هم خیلی ناقص اما خدا برام درست کرد همه چیز رو الهی شکر
الان به لطف خدا مهربان اینقدر از کارم رازی هستند که همش کار من رو مقایسه میکنند با بقیه افراد دیگه ، البته که نباید مغرور بشم و هربار خداروشکر سعی میکنم کارم رو بهتر از قبل کنم و آموزش های لازم رو هم ببینم برای کیفیت بهتر کارم
این مواردی بود که خیلی برام بولد تر بود و یادم بود و بیشتر بیاد میارم و اهرم حرکتم هست و خیلی های دیگه هست که یادم اومده و وقت نوشتن نیست اینجا اما همون ها رو هم به خودم یادآوری میکنم به قول استاد فکرت میارم برای ذهنم تا ساکتش کنم و قر نزنه بهم
2.امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
امروز در روابط باید یک ایمان دیگه انجام بدم و تقویت کنم این ایمان رو و حرکت کنم و بسپارم تا خدا برام انجام بده چون خیلی نتیجه گرفتم ازش البته باز هم ترس ها هستند اما خدای من بزرگتره و این رو هم به خودم میگم که باید حالم خوب باشه و تکاملم رو طی کنم و روی خودم کار کنم تا نتیجه حاصل بشه
در قسمت مالی خیلی باید روی خودم کار کنم چون باورها و ترمزهایی دارم که نمیذاره به اون نتیجه دلخواهم برسم و همین ها سد راهم شده اند
در قسمت کاری خیلی بهتر شدم و هربار سعی میکنم ورژن بهتری از خودم به نمایش بذارم انکار در این قسمت راحتتر از خدا درخواست میکنم و راحتتر نتیجه میگیرم مثل این هست که ترمز کمتری دارم ولی بهتر از اون دو مورد قبلی هستم خداروشکر
خداروشکر میکنم که در این دوره هستم و پاسخ میدم به این سوال های خودشناسی و چقدر این سوال به دلم نشست و کمک کرد برای ایمان بیشتر و بیاد آوردن کارهایی که انجام داده بودم
یکی از بهترین اتفاقاتی که اخیرن در زندگیم رخ داد و نشان از گوش دادن به الهامات و نشان دادن جثارت در زندگیم بود ، موضوع مهاجرتم به مشهد 3سال پیش بود تقریبا.
من با یک ایمان و اراده و باور که خداوند هدایتم میکنه و اتفاقات خوب برام رقم میخوره ،
از صفر و با دست خالی با کلی شور و شوق و ایمان از شهر خودم به مشهد مهاجرت کردم و نکتش برام اینجا بود که همان دو سه روز ابتدایی که دنبال کار میگشتم ، خیلی زیبا هدایت شدم به سمت یک کارفرمای خوش اخلاق و عالی که اتفاقا جای اسکان هم داشت و باعث شد برگردم شهرستان و وسایلم رو بیارم مشهد و کلا ساکن بشم.
که یادمه اون موقع یا حتی الانش هم این موضوع رو برای هرکس تعریف میکردم ، کلی تعجب میکرد و باورپذیرنبود براش این اتفاق .
و خودم هم بسیار بسیار انگیزه گرفتم برای ادامه مسیر.
و امروز هم که دارم این کامنت رو مینویسم ، دارم کمکم این شور و شوق و باور و ایمان رو دوباره در خودم زنده میکنم تا برای رسیدن به اهداف و علایق و مهاجرت جدیدم ، ازش استفاده کنم تا نتایج بزرگتری برام رقم بخوره.
گرچه خیلی خیلی دوست دارم بیشترین تغییر و اتفاق در حوزه ی عشق و علاقم برام رقم بخوره .
امیدوارم سال آینده بیام و از اتفاقات عالی که در زندگیم رقم خورده بنویسم.
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان من بزرگ ترین موفقیتی که کسب کردم گرفتن گواهینامه رانندگی بود داستان از اول تعریف میکنم آذر 1400 ما رفته بودیم شمال داییم زنداییم گفتن که پسر داییم داره گواهینامه اش میگیره منم تشویق کردن که بعد برگشتن به شهر خودمون کرج برم آموزشگاه ثبت نام کنم یادمه بعد شب یلدا من تصمیم گرفتم برم آموزشگاه ثبت نام کنم آموزشگاه هزینه اش 1600 بود که مادربزرگم دست خدا شدن و فک کنم 500 تومن از هزینه آموزشگاه به من دادن منم ثبت نام کردم بابام هم باهام اومد باقی پول اول قسط آموزشگاه داد دوران کرونا بود و من خداروشکر کردم کلاس ها تئوری آیین نامه تو خونه با گوشی هرروز صبح برگذار میشد نگاه میکردم نکات مینوشتم من کتاب هم خریده بودم بعد دوران آموزش های عملی رانندگی شروع شد من اون مرحله هرم گذروندم تا اینکه اومدم پشت ماشین خودمون بشینم با بابام تمرین کنم دیدم من بلد نیستم نیم کلاچ کنم حتی حرکت کنم بعد بابام دست خدا شد از اول دوباره به من رانندگی یاد داد با ماشینمون هی تمرین کردم هی خاموش کردم هی تمرین کردم هی خاموش کردم و آخر سر راه افتادم حالا برگردیم به امتحان آیین نامه من کتاب نخوندم نمونه سوالات تهیه کردم چندباری خوندم و آزمون دادم برنده شدم یادمه اونروز تو سالن خوش حال بودم که جواب سوالا میدونم و حتی یادمه یک آقاعه مراقب بود اومد بهم جواب سوال رسوند خدایا شکرت بعدش بابام شیرینی خرید من آئین نامه قبول شده بودم خوش حال بودم بعد امتحان عملی دادم بار اول رد شدم اما نا امید نشدم بار دوم دوباره هفته بعد امتحان دادم رد شدم اما بازم نا امید نشدم گفتم من ول نمیکنم ادامه میدم تا قبول شم البته اینم بگم دلم میخواست زودتر گواهینامه ام بگیرم و رانندگی کنم بار سوم که میخواستم برم آزمون بدم همه خواب بودن یادمه قبلش دعا کردم گفتم ایشالا قبول بشم یک سرهنگ آقا خوش اخلاق امتحان دادم و قبول شدم باورم نمیشد گفت قبولی کاردکس ببر آموزشگاه پول پست بده حتی ازم پارک دوبل هم نخواست در صورتی که سرهنگ قبلی پارک دوبل میخواستن و من حتی کمربندمم دفعه سوم آزمون یادم رفته بود ببندم اما سرهنگ بازم منو قبول کرد!!!!!!!! خدایا شکرت برام یاد آوری شد اگر حرکت کنم موفق میشم تو کمکم میکنی، جواب سوال بعدی اینه که حس میکنم در مورد پیدا کردن شغل ایمانم ضعیف تر شده یعنی اینکه بخوام کاری شروع کنم میگم بعدش چی میشه چی نمیشه میتونم از پسش بربیام چجوری هرروز برم بیام با چه آدمایی برخورد خواهم داشت الان یادم اومد اون زمان به این چیزا فکر نمیکردم وقتی شروع کردم اصلا به این چیزا فکر نمیکردم همینطور قدم به قدم تکامل طی کردم و به موفقیت رسیدم خدایا شکرت بابت اینکه هستی منو هدایت میکنی الهامات خودت میگی خدایا شکرت بابت بودنت همیشه کمکم کن خدایا شکرت بابت رشد و پیشرفتم خدایا شکرت بابت استاد عباسمنش، خانم شایسته و دوستان خدایا بابت همه نعمت هایی که به من عطا کردی خدایا شکرت
به نام خداوندی که رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگیست
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدای مهربونم شکرت بابت سلامتیمون
خدای مهربونم شکرت که همیشه هدایتگر و حمایتگرم هستی
خدای مهربونم شکرت که منو به پروژه تغییر را در آغوش بگیر هدایت کردی
من یک خانم خانه دار هستم ،و در سن 19 سالگی ازدواج کردم…و الان هم 36 سالمه
رشته من در هنرستان گرافیک بود و دیپلم ناقص هستم…..
از همون زمان که ازدواج کردم ،مشغول خانه داری و و بزرگ کردن بچه شدم ،و از یک زمانی تا الان دلم میخواست یک حرفه ای داشته باشم ولی نشد و هیچ انگیزه ای نداشتم و ندارم…
شاید به خاطر بهانه های مختلف شروع نکردم
من چند ساله با استاد عباس منش و سایت آشنا هستم و فقط بی انگیزه فایلها رو گوش میکردم و میشنیدم…و هیچ تصمیمی برای استقلال مالی نمیگرفتم، ولی خیلی دوست دارم دستم تو جیب خودم باشه و جامعه را هم تجربه کنم…
و الان که در حال نوشتن کامنت هستم هنوز هم نمیدونم که میخوام چی کار کنم ولی یک نیرویی درونم به من میگه صبور باش راه نشانت میدهم
و از اون بی انگیزگی در درونم دیگه خبری نیست و نجواهای ذهنم که همش میگفت تو نه درس خوندی و نه حرفه ای بلدی ،پس بشین سر جات
این دیگه آخر منه
ولی اون نیرویی که درونمه همش به من میگه صبور باش…..
و من به آن نیرو اعتماد دارم که خدای من است
در پناه الله یکتا شاد و پیروز و سلامت باشید
سلام استاد عزیز.
امیدوارم هر کجا هستید در پناه خدا شاد و موفق باشید.
خیلی خوشحالم که کامنتها شرکت میکنم.
میخواهم یکی از تجربههای خاص موفقیتم را با شما به اشتراک بگذارم
وقتی زانتیا تازه وارد ایران شده بود من فقط 18 سال داشتم. این ماشین برایم خیلی جذاب و دستنیافتنی به نظر میرسید چون معمولاً فقط کارخانهدارها و سرمایهدارهای شهر سوار آن میشدند اما من با خودم گفتم اگر ذهن کار میکند اگر تصویرسازی واقعاً اثر داردمن هم باید بتوانم به این ماشین برسم
در آن زمان یک پژو 405 ( 2000 ) داشتم که از نظر قیمت هیچ شباهتی به زانتیا نداشت با این حال هر روز و هر شب خودم را سوار زانتیا میدیدم سه ماه تمام تصویر رانندگی با آن را در ذهنم تکرار میکردم
یک روز دوستی به دفترم آمد و اصرار کرد که پژو را همان لحظه از من بخرد ( من اصلاً قصد فروش ماشین نداشتم و به کسی هم نسپرده بودم برای فروش ) پول را همانجا پرداخت کرد و من تصمیم گرفتم برای خرید یک ماشین دیگر به نمایشگاهها سر بزنم چند روز بعد در یکی از نمایشگاهها یک زانتیا دیدم که گوشهی آخر نمایشگاه گذاشته شده بود و خاک گرفته به فروشنده گفت من این ماشین را میخواهم
انگار همهچیز از قبل آماده شده بود در چند ثانیه تمام ماشین های که جلوش پارک شده بود بیرون زدن و ماشین را بیرون آوردند شستند و به من گفتند بفرمایید من سوار شدم فقط لذت میبردم و حتی به این فکر نمیکردم که آیا پولش را دارم یا نه به هیچی فکر نمیکردم
وقتی ماشین را برای بررسی به نمایندگی بردم و برگشتم فروشنده نمایشگاه مرا به اتاقش دعوت کرد و خیلی محترمانه گفت
ما شرایط خرید را طوری برایت میچینیم که بتوانی این ماشین را بخری
من مبلغ نقدی حاصل از فروش پژو را بهعنوان پیشپرداخت دادم و باقی را با شرایط بسیار مناسبی برایم تنظیم کردند انگار همهی اتفاقات دست به دست هم داده بود تا من به این خواسته برسم
وقتی زانتیا را به خانه آوردم خانوادهام باور نمیکردند که واقعاً آن را خریدهام اما واقعاً خریده بودم و این برای من یک معجزهی واقعی بود
از لحظهای که این ماشین دادخواست کردم تا زمانی که به آن رسیدم حدود سه ماه طول کشید اما در تمام این مدت احساس خوب رسیدنش را هر روز تجربه میکردم و خداوند همهچیز را طوری کنار هم قرار داد که این رؤیا به واقعیت تبدیل شد
امیدوارم این تجربه برای دوستان عزیز مؤثر و الهامبخش باشد.
در پناه خدا شاد، موفق و سربلند باشید
به نام خدایی که از سر مهر بخشش فراگیر و همیشگی دارد
سلام استاد جانم
راستش این فایل هدایت امروزم بود صبح که چشمامو باز کردم و سایت رو باز کردم واسم اومد و چقدر به جا و نیاز روحم بود..
من طبق شناختی که نسبت به خودم و شخصیتم دارم اینو میدونم که تا ابد باید هر روز روی توحید کار کنم و هر روز یاد آور وجود خدا تو زندگیم بشم..
یعنی کلا تا زمانی حالم خوبه و آرومم( البته که تقریبا همیشه آرومم به خاطر این موضوع) که این توحید رو به خودم گوشزد میکنم و فایل های توحید عملی و هر فایلی که مربوط به توحید به رهایی به ایمان هست رو گوش میدم..
و توی این چند روز دقیقا درگیر یک مسئله ای شدم که باز هم نیاز داشتم تمام کار هایی که خدا برام انجام داده رو به خودم یاد آوری کنم و این فایل بهانه ای شد که هم برای خودم اینجا بنویسم و ذهنم رو خفه کنم و هم برای دوستان همدار..
من توی 5 سال اخیر زندگیم که هدایت شدم و در این مسیر هستم هر روزم پر از وجود خداست و هر روزم میبینمش حسش میکنم و خودش همه جیز رو برام جلو میبره در این شکی نیست..
اما چندتا موضوع بود که شاید برای عقل منه راحیل خیلی بزرگتر بوده و خیلی زیاد توی ذهن من موند..
اولیش دو سال پیش بود که هدایت شدم مدرک نجات غریق شنامو بگیرم شور و شوق پشتشم مهاجرت کردن به دبی بود و من به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم به هیچیییی ذهنم فقط همینو جنریت میکرد و حتی نمیدونستم چه پروسه ای داره فقط میخواستمش..
دقیقا یادمه هفته ی آخر اسفند ماه بود که مربی بدنسازی مادرم اومد خونمون، من صبحش با تمام قلب و وجودم نوشته بودم که خدایا من هیچ ایده ندارم که باید چیکار کنم تو منو هدایت کن.. و دقیقا عصر همینطوری که نشسته بودیم صحبت میکردیم ایشون خیلی یهویی گفت راحیل جان شما که کل زندگیت واسه دل خودت شنا کردی چرا نمیری مدرک ناجیتو بگیری؟ و شروع کرد تعریف کردن که آره میدونستی خیلی راحت میتونی بری دبی زندگی کنی باهاش؟
استاد من دیگه گوشم هیچی نمیشنید هیچیییی فقط گرفتن مدرکم تو ذهنم میچرخید.. همون فرداش ایشون منو به همسرشون معرفی کردن که خودش رئیس هیت شنا بود و گفت که میتونه راهنمایی کنه منو..
من هیچ استخری نمیشناختم اصلا کلا هیچیییی نمیدونستم ایشون خودش منو معرفی کرد به بهترین مربی و یه استخر خصوصی نزدیک خونمون..
یادمه اون تایم من نزدیک به سه سال بود حرفه ای شنا نکرده بودم چون تایم کرونا بود و بعد از سه سال میخاستم دوباره شروع کنم و تو ذهن خودمم این بود که خب اوکیه کاری نداره من تو دو ماه همه مراحل و میرم و تموم میشه میره هر چی که هست..
و واقعا با دست خالی هم جلو رفتم یادمه همون هفته با مربی صحبت کردم و قرار شد 20 فروردین من شروع کنم..
و در این حدبگم که من پول کافی فقط برای ثبت نام نیم ترم داشتم حتی یک ترم کامل هم نه!
خلاصه بعد از عید شد و من جلسه اولمو شروع کردم یادمه ازم تعیین سطح گرفت و شروع کرد با مامانم صحبت کردن و من اصلا توجه نمیکردم که چی میگن..
من اون موقع بدنم خیلیییی ضعیف بود و باید تو چندین ایتم رکورد میاوردم مربیم همون هفته اول شروع کرد گفتن که آره خیلی طول میکشه باید کلی تمرین کنی باید بدنسازی کار کنی فلان بهمان و منو ترسوندن ازینکه نمیشه و نمیتونی اگر هم بتونی خیلیزمان میبره..
جنس ایمانه انقدرررر قوی بود که من هیچی نمیشنیدم اصلا انگار نه انگار فقط بهش گفتم ببین میشه فقط بهم تمرین بدی و بقیشو بسپاری به خودم..
استاد خدارو شاهد میگیرم من با همون مایو و عینک و کلاه قدیمم شروع کرده بودم و اصلا به جلو تر فکر نمیکردم ولی تو هفته دوم از جایی که حتی فکرسم نمیکردم یه پول خیلی زیادی دستم اومد که هم شهریه ترم بعدم شد و هم وسایل جدیدی که بهم انگیزه بیشتر داد برای ادامه دادن..
یادمه همینطوری تمرین میکردم جوری که حتی تو خابم عضلاتم و حس میکردم و هر روز قبل از اینکه برم استخر به خدا میگفتن خدایا خودت هدایتم چطور سریع تر و با تکنیک بهتر شنا کنم خودت به عضلاتم توان بده و خودت تو آب منو هول بده رو به جلو..
تو خرداد ماه بود و من امتحانات سال آخر دبیرستانم بود ولی انقدر انگیزم زیاد بود که من حتی زمانی که مربیم هم نمیومد استخر خودم میرفتم تمیرین میکردم. یک روز اواسط خرداد ماه بود مربیم اومد استخر و ازم خاست اون روز رو کامل تا شب استخر بمونم کمکش به خاطر اینکه کمر خودش درد میکرد من با شاگردا کار کنم و همون استارت اینو خورد که من از اون روز به بعد نه تنها دیگه خودم شهریه ندم بلکه تماممممم مربیگری رو در کنار تمیرین خودم یاد بگیرم و تازه حقوقم بگیرم از مربی خودم! الان که دارم بهش فکر میکنم جز خدا و معجزش هیچی نمیبینم..
من با تمام نشد ها و نمیتونی هایی که رسما از همههههه میشنیدم دقیقا تو همون دو ماهی که خودم گفته بودم رکورد هامو اوردم و اول تیرماه رفتم برای آزمون ورودی ناجی..
یادمه باوری که میگفتم این بود که مدرس مثل آب خوردن منو ندیده قبول میکنه و دقیقا همینم شد! سر آیتم آخر همه باهمتو آب داشتیم آزمون میدادیم و وقتی تموم شد که از آب بیایم بالا مدرس به اون یکی همکارش گفت من راحیل زمانی رو ندیدم که تایمشو چک کنم و اون یکی گفت مهم نیست قبوله! من خشکم زده بود کنار استخر خودم به گوشام شک کرده بودم..
و بله من قبول شدم و وارد کلاسای ناجی شدم که اونم پر از معجزه بود از همون روز اول که مامانم منو برد استخر و استخر سمت فرودگاه مهر آباد بود و با خونه ی ما فاصله داشت من کل اون روز سر کلاس داشتم فکر میکردم خدایا من چطور این مسیر و هر روز برم و بیام که آخر کلاس یکی از دخترایی که روز امتحان دیده بودمش و انقد انرژیش خوب بود که تنها کسی بود که شمارشو گرفته بودم بهم گفت راحیل خونتون کجاست با کی میری گفتم فلان جا و الان میخام با اسنپ برگردم گفت ما دقیقا خونمون نزدیک شماست منم که با ماشین میرم و میام بیا ازین به بعد کلاسارو با هم بریم و بیایم و من تو کل اون دوماه باز هم به خاطر معجزات خداوند با دوستم به راحتی رفتم و اومدم و مدرکم و مثل آببببب خوردن گرفتم..
دقیقا حس میکردم تو هر لحظش خدا هست تو هر لحظش معجزه هست..
یکی دیگه از مثال ها زمانی بود که باید یه سفر با یکی از دوستام میرفتیم آفریقا و من هیچ ایده ای نداشتم که چطور ویزا بگیرم..
الان که فکر میکنم خودم برام جالبه که چطور ما انقد مطمعن همه هتل هارو بوک کردیم چون باید میرفتیم دبی و از دبی میرفتیم ما دو تا هتل دبی بوک کرده بودیم و دوتا هتل تانزانیا و کل پرواز هامونم گرفته بودیم در صورتی که من ویزا نداشتم و یادمه فقط میگفتم خب میشه دیگه خدا خودش اوکی میکنه ما سمت خودمونو انجام دادیم و به صورت معجزه آسایی تو ده روز دوست من ویزای منو اپلای کرد و ویزای من اکسپت شد در صورتی که بعدش من متوجه شدم که پاسپورت ما توی بلک لیست بوده و وقتی ویزا اپلای میکنی کلا خودکار میره توی بلک لیست و سفارت اصلا چک نمیکنه که بخاد ریجکت کنه یا اکسپت کنه و من نمیدونم و نمیخامم بدونم چیشد که من ویزامو گرفتم و از خود سفارت یا عموی دوستم تماس گرفته بودن که این خانم مهمون شماست و ویزای منو داده بودن همش خوده خدا بود و ایمانی که باعث شد ما همه ی سفرمونو بوک کرده باشیم بدون اینکه به چطوریش فکر کنیم ..
خیلی اتفاق های ریز و درشت دیگه هم هست ولی این دو مورد همیشه برای من بولد هستن و به من یاد آور میشن که خدای من چه قدرتیه و من باید روی چه قدرتی حساب کنم..
این فایل امروز ذهن منو خاموش کرد و باز هم صدای قلبم رو بالا تر برد ازتون ممنونم استاد جان و منصوره جان که ایمان رو باز هم تو وجود من پر نور تر کردید
سلام دوست عزیزم
افرین به این طرز فکر توحیدی ت
واقعا لایق این نعمتها هستی که بدستش اوردی.
من با اینکه به خیال خودم مدام دارم رو باورهای توحیدیم کار میکنم، ولی تا بحال نتایج خیلی راضی کننده نبوده برام .جز خرید ماشین.
و میدونم که بخاطر باورهای بسیار ضعیف توحیدی منه. دلیل دیگه اش هم عدم احساس لیاقته .
و واقعا لذت میبرم وقتی میبینم دختران و پسران کم سن و سال تو این مسیرن و متعهدانه روی باورهاشون کار میکنن
امیدوارم روزبروز موفقیت های بیشتری بدست بیاری و بیای برامون بگی
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام استادجان
سلام دوستان.
سلام به تبریک به منصوره بابت این تجربه خوب از عمل به قانون و اسیر نجوای ذهن شدن و زندگی بدون استفاده از قانون
چقدر این ذهن میخواد موفقیت ها رو شانسی و …… جلوه بده
من با شنیدن این صحبتها
متوجه شدم ای بابا آقا میثم همینه درسته
راه حل همونیه که قبلا هم ازش استفاده کردم و نتیجه گرفتم چطور یادم رفته
چطور الان میگی نمیشه ذهن من
اواخر سال 91 من بنا به دلایلی تصمیم گرفتم ماشین بخرم
یعنی به یک تضادی برخوردم و احساس نیاز شدید به داشتن ماشین
حالا کارم در اون حدا درآمد نداشت
و خودمم پولی نداشتم و در ضمن هیچ آگاهی هم در مورد قانون هم نداشتم.
خوب برای شروع یک حسی بهم گفت برو یک حساب جداگونه باز کن
رفتم حساب باز کردم با تمام توان و تعهد با 100 هزارتومان
و دیگه واقعا خیلی درگیر چطور و چگونه نبودم.
و هر وقت پولی دریافت میکردم
مازاد نیازم که شامل کرایه خونه و مخارج روزمره بود رو میزدم تو اون کارت
و هیچ کس حتی خانومم از این کارت خبری نداشت
همون اوایل که این حساب رو باز کرده بودم
داشتم با یکی از دوستانم در مورد اینکه میخوام ماشین بخرم صحبت کردم و اون پرسید چقدر پول داری که من گفتم 100 هزار تومان
میخواست بخنده و دید من دارم جدی صحبت میکنم دیگه خودشو کنترل کرد.
شرایط کاری کمی بهتر شد یک کار بزرگ بهم پیشنهاد شد
به هر حال بعد از گذشت حدود 4 ماه پول من رسید به 7 میلیون تومان
که باور کردنی نبود.
یک روز رفتم بنگاه چند جا سوال کردم و دیدم با این پول نمیتونم ماشین بخرم
زنگ زدم به برادرم که تو یک شهر دیگه ای زندگی میکرد
موضوع رو مطرح کردم و اون رفت اونجا بنگاه سر زد و گفت که قیمتها نسبت به شهر خودمون خیلی بهتر بود.
و گفت ماشینی دیدم خیلی خوب بوده و مدلش هم 1390 هست و قیمتش 12 میلیون تومان
و من گفتم که به پول من نمیخوره
برادرم گفت اگه اکی بشه من میخرمش و نهایتا ماشین خودمو میدم بهت که اون مدلش پایین تر بود.
رفت بنگاه دوباره و زنگ زد بهم که ای بابا تا رسیدم یک نفر رفت باهاش دور بزنه بیاد قولنامه کنه
و من گفتم اگه قسمت ما باشه درست میشه
که برادرم جبهه گرفت که طرف رفت دور بزنه بیاد قولنامه کنه و از این حرفا
بالاخره فردا رفت و دوباره زنگ زد که اون دیروزیه معامله اش نشده و ماشین هست
و دیگه من پولو زدم بحسابش و قولنامه کرد ماشینو روز بعدش رفتم گفت این ماشینو برای تو خریدم اون مقدار پولی که کم داشتی خودم گذاشتم تو بعدش پول منو برگردون
حالا همین آدم خودمو میگم میخوام خونه مو بسازم و هی نمیشه چرا؟
چون من اون ایمان و باور رو ندارم
و فراموش کردم که وقتی یکبار شده
خوب دوباره و هزارباره هم میشه
فقط باید به یاد بیاری که چطوری رها بودی
چطور باور داشتی
چطور ایمان داشتی
در صورتی الان با این آگاهی ها دیگه باید بترکونی
خونه چیه خونه ها باید ساخت
خدایا هدایتم کن تا همان ایمان و باور رو در عمل داشته باشم .
خدایا من به هر خیری که از تو بهم برسد فقیرم.
به نام خداوند مهربانم…سلام به استاد عزیزم و هم دوره ایی های نازنینم…
فاطمه براتون مینویسه …قبل از پاسخ دادن به سوالات میخوام چندتا بینش جدید بگم …این هارو من تویه عقل کل و کامنت های بچه ها و البته فایل های استاد گلچین کردم و مدام به خودم میگم و مینویسم ….
اولین بینش برای مقایسه : یادتون باشه که ما تویه هرمرحله ایی از رشد که باشیم باااااااید کلی مشتری داشته باشیم،چرا ؟ چون ما در هاله ایی از فراوانی و نعمت و ثروت هستیم و مشتری مثل ریگ فراوونه ..به مدارس نگاه کنید که معلم های کلاس اول همونقدری دانش اموز دارند که معلم های سال اخر و به همین ترتیب …و این خیلی طبیعیه که ما تویه هر مرحله از رشد که باشیم بی نهایت ادم هست که به همون مهارت ما در همون حد ، احتیاج داره ….(البته که هر روز تلاش میکنیم برای بهتر شدن ) و یادمون باشه که مهارت ما یونیک هست و مثل اثر انگشته و هیچ کس در دنیا نمیتونه کارهاش رو مثل من بزنه و از اونجایی که در این جهانه پر از فراوانی برای هر سبکی بی نهایت مشتری و طرفدار هست پس برای سبک و هنر من هم بی نهایت مشتری و طرفدار وجود داره ، فقطس کافیه حالم رو خوب کنم و بدونم هنرم ارزشمنده تا سیلی از فراوانی و ثروت به سمتم بیاد و البته که تویه سفره ی طبیعت جا برای همه هست و بیشتر از نیاز تمام ادم ها ثروت و فراوانی هست و قرار نیست از کسی گرفته بشه تا به من داده بشه پس من همونقدری میتونم درامد داشته باشم که بهترین های هر حوزه چون برای همه ی ما بی نهایت هست …
دومین بینش برای عدم دخالت مکان برای ثروت : هرجای دنیا که باشیم تویه هر گوشه و پستویی ، اگر خدارو روزی رسون بدونیم خودش از بی نهایت طریق دستانش رو برای روزی رسوندن به ما میفرسته و هیچ جای نگرانی نیست …همون خدایی که روزی مورچه ایی که خونه اش زیر سنگ تویه بیابون هست رو میرسونه روزیه منه انسانه اشرفه مخلوقات رو که قطعا میرسونه به شرط اینکه قدرت رو فقط به خودش بدم و بهش اعتماد کنم …///
سومین بینش برایترس از اینکه نکنه نشه : ما که از اول هیچی نداشتیم،هر چی داده رو خدا داده .پس بازم میده .. بیشسترم میده چون جهان داره روز به روز پیشرفت میکنه و بهتر میشه .. چون همه چیز در حال رشده .چون فراوانی کل کره ی زمین رو گرفته … همون باورایی که به من کمک کرد تا اینجارو بیام دومرتبه روشون کار میکنم و هر چی بیشتر کار کنم شرایط بهتر و بهتر میشه …و من از پس هر مساله ایی برمیام چون راه حل هر مساله ایی درون خودشه و خدای من به من کمک میکنه و من با حل هر مساله بزرگ تر میشم و رشد میکنم … ما قبل از اینکه به این دنیا بیایم کل زندگیمون رو با همه تضاد ها و مسایل دیدیم و بعد انتخابش کردیم ، میدونین چرا ؟ چون اون موقع روح بودیم و روح ما میدونسته که از پس همه ی مسایل به راحتی برمیاد و رشد میکنه اما وقتی اومدیم به این دنیا منطق ،مارو اسیر خودش کرد و اجازه نمیده که روح کارش رو انجام بده و گرنه تمام مسایل حل شدنیه و تضاد کمک خداونده برای پیشرفت ….
و حالا بریم سراغ پاسخ به سوالات :
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
راستش نمیدونم واقعا.عاخه همیشه من اونقدر خوش شانسم که خدا خودش همه کارهارو پیش میبره و من کار خاصی نمیکنم اما چیزی که شاید بتونم بهش اشاره کنم این بود که سه سال پیش که ازدواج کردیم منتظر فروش خونه ایی بودیم تا بتونیم جایی که نزدیک خانوادمون باشه خونه بخرم ..خلاصه میگفتن بازار راکده و فروش نیست ..به پیشنهاد مامانم تویه ابان ماه رفتیم و برای 28 بهمن نوبت زدیم و ارایشگاه عروس و لباس عروسم اوکی کردیم و مامانم بهم میگفت بالخره خدا بزرگه مهم این بود که ما سهم خودمونو انجام بدیم ..خلاصه گذشت و ما هی میرفتیم خونه میدیدیم تویه منطقه ی دلخواهمون اما با دست خالی چون اون خونه فروش نمیرفت …داشت به تاریخ عروسیمون نزدیگ میشد و ما هم هنوز هیچکار نکرده بودیم و موقعیت اون خونه هم طوری نبود که بتونیم بریم اونجا از سره کار همسرم دور بود و کلا حدود 2 ساعت با محله ی خودمون فاصله داشت .. کاری که من میکردم روزها خونه ی دلخواهمو تصور میکردم و میسپردم به خدا .. تا اینکه اواسط دی خونه فروش رفت و ما رفتیم برای خرید اما خب اون خونه ایی که من میخواستم خیلی ق4یمتش بالا بود اما من دقیقا همونو تصوره کرده بودم تا اینکه 22 دی ماه من تو سالن مشغول کار بودم که همسرم زنگ زد و گفت همون خونه ایی که میخواستی رو خریدیم و نمیدونید من چقدرررررر خوشحال شدم ….الهی شکر و الان که تعریفش کردم خوشحال شدم …
یه مورد دیگم یادم اومد که پارسال پدرم به من گفت باید سالن خودتو بزنی و من با هزار ترس و واقعا با هیچی شروع کردم . الان که یکسال و خورده ایی از تاسیس سالن خودم میگذره نمیدونید چقدرررر ثروت در زندگیم اومده و چقدر از لحاظ مهارت و شخصیت رشد کردم و چقدر خوشحالم به لطف خدا … من اونموقع هیچی مشتری از خودم نداشتم و الان یک عالمه مشتری دارم و اونم مشتری های راضی …
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته ی عزیزم و دوستان جانم
الهی شکرت خدایا شکر برای این آگاهی ها خداروشکر برای مطالعه ی کامنت دوستانم خداروشکر که این سایت مثل پناهگاه شده برام که از شلوغی های ذهنم بهش پناه ببرم و آرامش خداوند رو از طریق نوشته های دستانش پیدا کنم . چقدر لذت بردم از جسارت منصوره ی عزیز، از جسارت اقای روحانی عزیز برای راه اندازی کافی شاپشون از صفر و دنبال کردن مرحله به مرحله ی هدایت های خداوند، وقتی کامنت دوستان رو میخونم به خوبی درک میکنم که چرا اون حد از نتیجه که میخاستم رودر زندگیم خلق نکردم فرق من با این دوستان اینکه ترس من مانع از اقدامم شد ولی اونها با وجود ترس قدم برداشتند . خیلی ممنونم از آقای عطار روشن که باورهای خیلی خوبی در کامنتشون نوشته بودند و معلومه که چرا اینقد نتیجه خلق کردند مثل اینکه یه نیروی همیشه حامی و هدایتگر هست که عوامل بیرونی مثل کشور براش فرقی نمیکنه پس فقط باید به او امید و توجه داشت
خیلی ممنونم از آقای رجب پور عزیز که نوشته بودن شور و شوق یعنی اینکه من میدونم خدا خودش کارهارو انجام میده یعنی همون ایمان به خدا . الهی شکرت الهی شکرت
نکات فایل :
گفت و گو با منصوره :
من لیسانس حقوق دارم ولی از بچگی عاشق نقاشی بودم و نقاشی میکردم ابتدا از اینکه وارد اجتماع بشم خوشم میومد به همین دلیل رشته حقوق رو انتخاب کردم اما به محض شروع اون فهمیدم انتخابم اشتباهه اما به علت ترسهام ادامه دادم، هر وقت میگفتم که من میخوام انصراف بدم همه تعجب میکردند و میگفتند کمتر کسی میتونه حقوق قبول بشه و چرا میخوای این کارو بکنی و خلاصه به هر ترتیبی که بود لیسانسم رو گرفتم ولی در این بین نقاشیمو رها نکردم و یه استاد خیلی خوب پیدا کردم و مهارتم خیلی بالا رفت . یک سال بعد از فارغ التحصیلی به خودم گفتم که من باید تغییر کنم چون به وکالت علاقهای نداشتم و حتی اگر هم خیلی پول در بیارم خوشحال نیستم و این به درد نمیخوره و از طریق نقاشی هم میتونم پول بسازم . خیلی دوست داشتم که استقلال مالی داشته باشم و نذارم به خاطر پولی که از پدرم میگیرم افکارش زندگی منو شکل بده و میخواستم راه خودم رو برم . یه روز تصمیم گرفتم بدون هیچ پولی در سن 23 سالگی گالری نقاشی بزنم چون این آرزوی من بود و دائماً خوابشو میدیدم و رویاپردازی میکردم شاید خیلی غیر عادیه ولی با اینکه هیچ پولی نداشتم میرفتم دم بنگاهها و جاها رو میدیدم یه روز یه جایی رو پیدا کردم که 2 میلیون پول پیش میخواست، به پدرم گفتم و با اینکه این پول رو داشت به من نداد . اون شب خیلی گریه کردم و صبح اون روز به خودم گفتم میرم کار وکالت میکنم و از پول اون گالری میزنم و میخواستم برم کتابخونه و برای آزمون وکالت آماده بشم که دوستم زنگ زد و گفت یه خانمی هست که طبقه بالای ما گالری نقاشی داره و حالا میخواد بره کیش تو میخوای بیای اینجا؟؟ گفتم من پول پیش ندارم و گفت حالا پاشو بیا من کلاً این خانم رو یه بار دیده بودم و بهش گفته بودم که میخوام گالری بزنم . اون گالری همه چیزش آماده بود و در بهترین جای اصفهان بود و ویو خیلی خوبی داشت . من با ناامیدی کارهامو معرفی کردم و گفتم که هیچ پولی ندارم و اگر بخوای میتونیم با هم شراکتی کار کنیم قبول کرد و گفت 70 ٪ مال من و 30 ٪ مال تو . من قبول کردم چون اصلاً برام مهم نبود چقدر پول دربیارم فقط میخواستم کار رو شروع کنم و از همون شروع کار 3 نفر اومدن ثبت نام کردند . من اون روز فقط 50 هزار تومان پول داشتم که میخواستم کفش بخرم ولی همون پول رو خرج کارت ویزیت کردم و بدون پشتیبانی و صفر کارم رو شروع کردم . حدود 6 _7 ماه اینطوری کار کردم و بعدش مستقل شدم به این ترتیب من 8 سال یه گالری نقاشی داشتم و درآمدم از بابام بیشتر شده بود و دیگه از همون روز اولی که شروع کردم هیچ پولی از پدرم نگرفتم . من همیشه به جهانی شدن فکر میکردم و به دوستام میگفتم که دوست دارم قبل از 35 سالگی تور نقاشی در دنیا داشته باشم و حدود 5 سال پیش با یه آقایی آشنا شدم که قبلاً ایتالیا بود، با هم ازدواج کردیم و مهاجرت کردم به ایتالیا و قبل از 35 سالگی تور نقاشیم رو اینجا برگزار کردم . اولش این تغییر خیلی سخت بود، پر از اضطراب و ترس بودم و هر لحظه فکر میکردم که ماه دیگه نمیتونم کرایه بدم ولی ادامه پیدا کرد و جلو رفت وقتی اومدم ایتالیا دیدم که چقدر سطح نقاشی اینجا با ایران متفاوته، در حالی که من در ایران جز بهترینها بودم یه دفعه خورد شدم و دیگه نتونستم فروش داشته باشم و افسرده شدم که دو سال طول کشید و همون موقع با شما آشنا شدم . زمانی که میلان قطب کرونای دنیا بود، من 12 قدم رو شروع کردم و کلی اتفاق خوب داره برام میفته در واقع میخوام بگم که وقتی میایستی همه چیز با تو میایسته و هنوز دارم تلاش میکنم که باورهای خراب شده و خودباوریم رو ترمیم کنم و این حس رو برگردونم که همانطور که در ایران درآمد بالایی داشتم خدا اینجا هم هوامو داره .
چقدر منصور قشنگ مسیرش رو تعریف کرد از اونجایی که بدون پول رفت گالری بزنه ببین چقدر قانون یکیه، چقدر همه ی ماها که یک مسیر یکسان رو رفتیم، تجربیات یکسان داریم . چی میشه که آدم حرکت میکنه؟؟ مگه اینکه باور داشته باشه که نتیجه میگیره . وقتی باورهایی که باعث میشه حرکت کنی رو ادامه میدی، درهایی باز میشه که اصلاً آدم نمیدونسته وجود دارند و اینا توهم نیست داستان منصوره یه مثال واقعیه که خداوند یه گالری در بهترین جا و بهترین شرایط رو وارد زندگیش کرده و از صفر کار رو شروع کرده اینا همه به خاطر اون حرکت و اون ایمانیه که پشتش بوده و در نهایت مهاجرت کرده . نکته اینجاست که وقتی آدم با ایمان و باور حرکت میکنه و ادامه میده، درهایی باز میشه که ما نمیدونستیم وجود داره من هی اینو میگم که جواب ذهن منطقی رو بدیم که میگه چطور؟؟ ما باید چطور رو بذاریم کنار و بگیم چطور رو من نمیدونم، خدا میدونه من فقط میدونم باید سمت خودم رو انجام بدم و خدا هم سمت خودش رو بلده که انجام بده و بعد درها باز میشه و فرد پیشرفت میکنه . منصوره اون حد از پیشرفت رو در کار خودش داشت و وقتی به ایتالیا که قطب هنره مهاجرت کرد، اون فضا تحت تاثیر قرارش داد حالا سوال اینکه چطور میشه این اتفاق نیفته؟؟ به همون شکلی که از دست خالی و صفر به یک گالری پردرآمد رسید، اگر به یاد بیاره که اون گالری با بهترین لوکیشن و شرایط و پیشرفت و درآمد چطور به وجود اومد و اون رو بارها به خودش بگه و در موردش بنویسه و با خودش صحبت کنه و دائماً یادآوری کنه که یک بار از صفر به نقطه ی عالی رسیده حالا همون مسیر، همون باورها، همون شور و شوق، همون ایمان، همون عزت نفس، همون خودباوری رو باید تکرارش کنه . به همین دلیله که میگم کسی که قبلاً در یک حوزهای موفق شده خیلی راحتتر میتونه در حوزه ی دیگه به موفقیت برسه، چون الگوها رو داره و میدونه که از چه مسیری حرکت کرده و چه باورهایی داشته فقط اینکه ما فراموش میکنیم یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم . منصوره باید بتونه دائماً اون داستان رو تکرار کنه و در موردش بنویسه . من وقتی اومدم آمریکا با خودم هیچ پولی نیاوردم و یه مقدار کمی پول داشتم که یه ماه اول تموم شد و رفت من میلیاردها ملک در ایران داشتم ولی گفته بودم که هرگز چیزی رو نمیفروشم که مسائلم رو حل کنم، من باید بتونم خلق کنم و شروع کردم به ساختن و گفتم همون مسیری که در ایران رفتم رو همین جا میرم و بهبودش میدم و اینجوری با خودم مرور میکردم که همون روندی رو که باعث رشدم در ایران شد، همین جا هم طی میکنم فقط کشورش عوض شده . موقع مهاجرت خیلی تضاد هست مثل ندونستن قوانین، زبان و … ولی من دائماً موفقیتها و مسیری که باعث ایجاد اون موفقیتها شد رو یادآوری کردم و این کار خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم و بزرگتر بشیم .
اگر منصوره بتونه با کار کردن روی خودش این کارو انجام بده و در میلان هم به موفقیت برسه، بعداً اگر به جای دیگه مثل آمریکا مهاجرت کنه این بار خیلی براش همه چیز راحتتر خواهد بود چون یه الگویی داشته که در ایران ازش استفاده کرده و در ایتالیا هم از آن نتیجه گرفته و اینجا دیگه براش به سختی ایتالیا نخواهد بود . چون یه بار این مسیر رو رفته و اعتماد به نفس بالایی داره چون ذهن اینطوریه که میگه نمیشه و نمیتونی ولی وقتی یه بار نتیجه گرفته باشیم، میتونیم قانعش کنیم و بگیم همانطور که اونجا تونستم اینجا هم میتونم فقط باید به یاد بیاره که در اصفهان هم خیلیها میگفتند نمیشه ولی برای من شد پس اینجا هم میشه به شرطی که من بتونم همون نگاه، همون باور و مهمتر از همه همون شور و شوق رو داشته باشم، شور و شوقی که باعث شد تو با دست خالی بری بنگاه و از صفر شروع کنی . آیا در میلان هم همون شور و شوق را داشتی که بدون دانستن زبان ایتالیایی و با دست خالی یه سری حرکات رو انجام بدی؟؟ اون شور و شوقی که اعتماد به نفس ایجاد کنه و منجر به حرکت بشه اون حد از اینکه من میخواهم که بشود
اتفاقات زیادی در زندگیم رقم خورد که از نظر خیلی ها نشدنی بود ولی عجیب ترین اتفاق برای خودم قبولی در کنکور بود . من در بدترین شرایط خانوادگی وتضاد مالی این نتیجه رو رقم زدم یادمه هیچ چیز برام مهم نبود و اجازه نمیدادم تضادها ناراحتم کنه و تمرکزم رو بگیره که نتونم درس بخونم هروقت میخاستم گریه کنم به خودم میگفتم الان کلی وقتم هدر میره ولش کن . دوستام توو مدرسه همه بهم میگفتن بیتا تو درست عالیه ولی نمیشه پزشکی روزانه بدون سهمیه قبول شد اما من هرروز به خودم میگفتم باید بشه من اینومیخام و باید اتفاق بیفته . اون سال ما معلم ریاضی نداشتیم و منم نمیتونستم برم کلاس خصوصی ولی ناامید نبودم و درس های دیگه رو حسابی میخوندم و انگار ته قلبم مطمئن بودم که یه اتفاقی میفته . 2 ماه مونده بود به کنکور یکی از دوستانم یه کتابی خرید و بعضی وقت ها ازش میگرفتم ومیخوندم و چقدر ریاضی منو بهتر کرد طوریکه توو کنکور درصد بالایی زدم . من واقعا با تمام وجودم میخاستم که قبول بشم و پشت کرده بودم به هر چیزی که میگفت نمیشه و نتیجه رخ داد
به مرور علاقه م کم شد و درنتیجه کمتر فعال بودم در رشته م و به تبع اون سطح درسیم افت کرد و اعتماد به نفسم رو از دست دادم ولی توو همین فایل فهمیدم که میشه علائق آدم عوض بشه و بنظرم این به معنی اشتباه بودن مسیر قبلیم نیست . من دوباره میتونم یه مسیر جدید رو شروع کنم و نتیجه بگیرم چون من از صفرترین حالت ممکن تونستم ذهنم و احساسم رو کنترل کنم و روی هدفم تمرکز کنم
خیلی سپاسگزارم از همگی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
خدایا سلام
باز هم اومدم ازت تشکر کنم
اومدم بنویسم تا یادم بمونه تو بودی دست منو گرفتی کشوندی بالا
خدایا این عذت و مقام رو تو به من دادی
خدایا این دلها رو تو برای من نرم کردی
خدایا این صاحب کار خوب رو تو به من دادی
خدایا این دلها رو تو برای من نرم کردی
خدایا من که میدونم من کسی نیستم و نبودم تو این مهر و محبت ها رو ایجاد کردی
خدایا ذهنم میگه ننویس ولی من میخوام باهات حرف بزنم
خدایا تو بهم کار دادی صاحب کاری دادی که مثل پدر میمونه برام تو مهر منو تو دل همه انداختی
خدایا تو کمکم کردی که اول کار جوری صحبت کنم با مشتری که مهر ایجاد بشه
خدایا تو بهم کمک کردی اول کار تا درست کار کنم با اخلاق خوب که الان مهر بین من و صاحب کارم ایجاد شده و همه میگن مصطفی پسر خوبی هست و دوسش داریم و خدابیامرزه مادرش که همچین پسری تحویل جامعه داده
اینا همش از لطف و عنایت تو هست پروردگار من
خدایا تو کمکم کردی که روی خودم کار کردم و اگر من روی باورهام کار نکرده بودم الان اینجا نبودم
خدایا تو هر لحظه داری منو هدایت میکنی
خدایا تو تو تو من هر چی داری از تو دارم
خدایا این جایگاه رو تو بهم دادی
خدایا این پولها رو تو بهم دادی پروردگار من
خدایا من میترسم که به تو شرک بورزم و تموم این نتیجها از بین برن
خدایا کمکم کن خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
خدایا این قدرت رو تو به من دادی
خدایا من هیچی نداشتم هیچ کس نبودم تو این همه بهم اعتبار دادی ابرو دادی تو کمکم کردی خدای من
خدایا من نیازمند تو هستم که تو منو خلق کردی تو خدایا قدرتش رو داری پس کمکم کن
خدایا پروردگارا من سخت به تو محتاجم
خدایا شهامتم رو بیشتر کن تا بتونم بیشتر تغیر کنم
خدایا کمکم کن تا دید منفی که دارم این بدبینیی که دارم خدایا کمکم کن رفعش کنم کمکم کن تغیر کنم
خدایا من برام سخته بپذیرم که تغیر کردم و دیگه زندگیم بهتر شده و مثل قبل نیست من خدایا تو شک و تردید یه خورده گیر کردم خدایا کمکم کن همین کامنت نوشتن نمیدونم چرا اونجوری که باید بنویسم نمینویسم خدایا کمکم کن
خدایا الان تو این قدرت رو بهم دادی کمکم کن ازش درست استفاده کنم خدایا من میترسم من میترسم خدایا ذهنم میگه تو با این قدرتی که داری ظلم میکنی خدایا من میترسم کمکم کن
خدایا من از سرمای زمستون میترسم و نمیدونم چجوری باید برم سر کار خدایا من میترسم خدایا کمکم کن کارم رو داشته باشم
خدایا تو از طریق آدمها چه کارها که دیگه داری برام نمیکنی خدایا اینها نبوده قبلا الان من دارم این محبتها رو میبینم خدایا اینها همش اعتبارش به تو برمیگرده
خدایا بزار یه چیز بهت بگم من بچه بازیگوشی هستم میخوام کمکم کنی میخوام حواست به من باشه من میترسم خدایا میخوام کمکم کنی فقط روی تو حساب کنم به تو اعتماد کنم تو رو فقط ببینم
خدایا ذهنم میگه آقا مرتضی زمستون تو رو میخواد و تابستون کاری تو ندارم و تو تابستون نمیتونی کار کنی بهم میگه مرتضی دوست نداره بهم اینا رو میگه خدایا کمکم کن من بهش توجه نکنم خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارما
خدایا تو کمکم کردی خدایا تو داری بهم محبت میکنی خدایا من نمیتونم محبت هایی که بهم میشه حمل کنم در گذشته بیشتر اینجور بودم ولی الان کمتر شده خدایا کمکم کن خدایا من به کمک تو نیاز دارم
خدایا تو این عذت و ابرو رو سر کار بهم دادی
خدایا من دلسرد شدم من خسته شدم من دیگه نمیخوام برم سر کار و بهونه دارم میارم خدایا این تو هستی که بهم میگی نه برو سر کار درست میشه تو برو
باشه خدایا من میرم پس کمکم کن
خدایا کمکم کن یادم بمونه که مشتری .قاب که اومد چایی براش بریزم ببرم خدایا تو کمکم کن من یادم میاره خدایا کمکم کن
خدایا من سخت به تو محتاجم اگر تو کمکم نکنی من نمیتونم ادامه بدم
خدایا پناه میبرم به تو از شر شیطان رانده شده
خدایا من اومدم بهت بگم خدایا تو دلها رو برام نرم کردی تو کمکم داری میکنی خدایا خودت کمکم کن تغیر کنم خدایا من به هر خیری که از تو بهم برسه سخت محتاجم
خدایا من نیازمند تو هستم دست منو بگیر
خدایا هرگز منو به حال خودم وامگذار که بدبخت میشم
خدایا هر کجا دیدی دارم از مسیر دور میشم گوشم رو بپیچون نذار از مسیر دور بشم کمکم کن باشم تا زنده ام تو این سایت الهی
خدایا خدایا خدایا من چیزی ندارم در مقابل قدرت تو کمکم کن خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا خدایا خدایا ازت میخوام دلها رو برام نرم تر کنی میخوام قدرتت رو ببینم تا ایمانم بهت بیشتر بشه خدایا قدرتت رو بهم نشون بده من ازت میخوام
خدایا من منتظر اتفاقات خوب هستم لطفاً برام به وجود بیار
خدایا من منتظر معجزه هستم لطفاً برام به وجود بیار
خدایا خودت میدونی که من مسیرم تا مغازه دور هست و باید با موتور برم خدایا خودت کمکم کن تا به راحتی برم و بیام خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا به سوی مهربانی تو دست نیاز کسی دراز کرده که دست به هر کسی غیر تو دراز میکرد نمیگم خدایا دیگه به تو شرک نمیورزم ولی خیلی بهتر شدم خدایا کمکم کن ایمانم رو به تو بیشتر کنم خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من یادم نمیره تو همین سایت باهات حرف زدم و برام معجزه کردی
خدایا ازت میخوام سر کار کار رو برام آسون کنی خدایا میخوام راحت باشم میخوام راحت کار کنم و پول در بیارم
خدایا ذهنم میگه عمرا ولی تو تا حالا هر چی خواستم بهم دادی. اینو هم میتونی بدی
خدایا تو از طریق اقای برزگر گفتی به حمید من به هیچ عنوان مصطفی رو بیرون نمیکنم خدایا تو داری از طریق این آدما به من خدمت میکنی خودت کمکم کن فقط تو رو ببینم و فقط رو تو حساب باز کنم خدایا کمکم کن فقط تو رو ببینم خدایا کمکم کن من خودم میدونم اگر شرک به تو بورزم مثل گذشته تمام این نتایج از بین میره خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا ذهنم میگه این شوروقوش تو برای کار کردن روی خودت این شوروشوق تو برای نوشتن کامنت این شوروشوق تو برای من سر کار رفتن اینا چون الان زمستان هست اینجوری هستی و تابستون که هوا گرم شد تو جور دیگه ای میشی خدایا کمکم کن باورهامو درست کنم و تابستون هم سر کار برم کامنت بنویسم و روی خودم کار کنم خدایا من میترسم خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن
خدایا دیشب حمید بهم گفت دارم به مرتضی میگم باید حقوق مصطفی رو بیشتر کنید خدایا ازت میخوام دل آقا مرتضی رو نرم کنی برام خودت درست کن حقوقم افزایش بده خدایا تو فقط میتونی کمکم کنی پس خودت حقوقم رو افزایش بده تو داری خدایا برا اینکه حقوق من بیشتر بشه با آقا مرتضی حرف میزنی درستش کن خدایا دلم رو خش کن خدایا کمکم کن من حقوق بیشتر میخوام من لایقش هستم من میخوام خدایا درستش کن خدایا کمکم کن
خدایا تو این آبروی منو حفظ کردی خدایا با اینکه من بنده مشرک تو هستم با اینکه من به تو شرک میورزم ولی خدایا تو خوب رفیقی هستی و قدرتت رو بهم نشون بده خدایا قدرتت رو به ذهنم نشون بده تا خاموش بشن این نجواهای تکراری خدایا من منتظر این هستم که قدرت تو رو ببینم تا ایمانم بهت بیشتر بشه جوری قدرتت رو بهم نشون بده تا ایمانم بهت بیشتر بشه خدایا من هر چی دارم از تو دارم کمکم کن فقط روی خودت حساب باز کنم خدایا الان زمانی هست که دستهات با من دارم خوب برخورد میکنم دارم بهم خدمت میکنم الان خدایا الان تو باید کمکم کنی فقط رو تو حساب باز کنم فقط تو رو ببینم و فقط اعتماد به تو داشته باشم خدایا کمکم کن من در مقابل تو ضعیفم چیزی ندارم خودت باید کمکم کنی تا روی تو حساب باز کنم و فقط تو رو ببینم من به تنهایی نمیتونم خدایا کمکم کن
خدایا دلم رو آروم کن بهم بگو مثل الان که دلم آروم شد چون توجهم رفت روی تو خدایا و من داشتم شرک میورزیدم و الان تو دارم میبینم ان شائلله خدایا کمکم کن خودت دلم رو آروم کن خدایا تو که میدونی من روح لطیفی دارم خودت باهام با مهربانی برخورد کن خودت دلم رو بخواطر کارم آروم کن خدایا خودت که میدونی من چجوریم پس کمکم کن خدایا من که چیزی ندارم در مقابل تو من که نمیتونم اگر تو نباشی پس کمکم کن
براتون از خداوند متعال آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
به نام خدا
تمرین گام 5 ام
1.بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
عجب سوال خوب و عالی ای هست و من هم چقدر میتونم با این سوال ذهن منطقیم رو ساکت کنم و مثالهای فراوانی دارم امیدوارم که بتونم همه رو بنویسم و بیادم بیارم .و خدا کمکم کنه .
الهی به امید تو
اولین موردی که یادم میام و بارها برای خودم مثال میزنم وقتی بود که میخواستم مجلس بگیرم بعد از فوت پدرم که کمتر از یکسال گذشته بود (تقریباً 6 ماه ) تصمیم گرفتم که هر طوری شده بعد از سال پدرم مجلس بگیرم با اینکه هیچ پول نداشتم و هیچی هم پس انداز نداشتم چون همه برای فوت پدرم رفته بود و دستم خیلی خالی و تنک شده بود اما ی حس خیلی خوب و قوی توی قلبم بود که میگفت برو جلو من هستم . همه میگفتند صبر کن تا پول دستت بیاد و یکم کار کن و یک سال دیگه توی عقد باش ( با سال فوت پدرم نزدیک به 3 سال بود که توی عقد بودیم ) اما من میگفتم که نه هر طوری که شده میخوام مجلس بگیرم و خدا بزرگه . اون موقع زیاد اهل این مباحث موفقیتی هم نبود و اسناد رو زیاد نمیشناختم اما خیلی امید خدا در دلم پر رنگ بود شروع کردم به حرکت کردن با دست خالی بخدا هزار تومان هم نداشتم رفتم دنبال تالار لباس عروس آرایشگاه عروس میوه و شیرینی و موارد دیگه ای که همه آگاه هستید بخدا یکی یکی درها باز شدند از جاهایی برام میرسید که اصلا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم و دستان خدا اومدند برای کمک به من . پسر عمه ام که لوازم قسطی ازش خریده بودم گفت نمیخواد دیگه قسط بدی برو هر وقت که داشتی بده حتی پول اوایل اومد دستم گفت برو بعد مجلس پدرت و خودت بیار و از من پول نگرفت . عمه ام خونه اش رو دوسال رایگان بهم داد تا بشینم این در صورتی بود که عمه ام برای نوه های خودش هم چنین کاری نکرده بود مادر زنم از باغشون بهترین میوه ها رو داد . یک دوست قدیمی اون موقع بهم 5 میلیون تومان پول داد و گفت هروقت که داشتی بیا بده . دوستم برام گروه ارکستر پیدا کرد با بهترین کیفیت و کمترین هزینه برای من . یک فیلم بردار خوب با 5 تا دوربین اومد برای مجلسم و چقدر عالی بود این گروه تالاری خوب و بزرگ برام تهیه شد با کمترین قیمت ممکن . دوستم که ماشینش رو به برادرش هم تنیده و خیلی حساس هست روی ماشین هایی که داره ، ماشینش رو برای مجلسم داد به من بدون اینکه خودش ماشین داشته باشه ، کلی مهمون دعوت کرده بودم که اکثراً اومدند و چقدر مجلسم عالی پیش رفت این در صورتی بود که هوا خیلی سرد بود و همه میگفتند که نمیان، زمانی بود که همه میگفتند که هرچقدر که برای مجلست خرج کنی اگر نصف مبلغ رو در بیاری باید خدات رو هم شکر کنی اما پول مجلس من خیلی بیشتر از خرج کردم بود و حتی پس انداز هم شد برام فردای اون روز با همه ی افرادی که قرارداد بسته بودن برای مجلسم تسویه حساب کردم و خیلی هم همه چیز عالی گذشت این از داستان اول .
داستان دوم
این مال وقتی هست که میخواستم مهاجرت کنم به یک شهر دیگه اما نمیدونستم به کجا خودم فکرم سمت تهران بود و میخواستم همین کار رو بکنم اما شرایط به گونه ای رقم خورد که من رفتم به اصفهان با دست خالی و بدون هیچ چیزی که الان من برم یک شهر دیگه خوراکم چی میشه کجا باید بخوابم پیش می باید برم اصلا میخوام چه کاری انجام بدم و از هیچ خبری نداشتم اما حرکت کردم و خدا باز هم دستم رو گرفت و درها رو برام باز کرد .
اپل هدایت شدم به مسافرخونه ای در مرکز شهر اصفهان بعد از اینکه 3 شب اونجا بودم هدایت شدم به بهترین خوابگاه تمیز و مرتب در بهترین مجله اصفهان در مرکز شهر جایی که کلی دوستان خوب پیدا کردم و هنوز هم این رفاقت ادامه داره ، بعد از اینکه مکان استراحتم اوکی شد خوب باید برم بعدی رو برمیداشتم که کار بود حالا کجا برم برای کار اینجا هیچکس ، هیچکسی من رو نمیشناسه اصلا هیچ شناختی از اصفهان نداشتم و بار اولی بود که رفته بودم اونجا ، فقط یک حسی باز هم بهم گفت حرکت کن دنبال کار بگرد توی حیطه کاری خودت ، رفتم و شروع کردم به کشتن خیلی جالبه روز جمعه بود و همه جا تعطیل بود یک مغازه باز بود که فروش مبلمان و تختخواب بود رفتم ازش سوال کردم و یک آقای محترم و مهربون من رو معرفی کرد به کارخانه ای که تولیدی مبلمان بود
اونجا رفتم و صحبت کردم با مسئول همون قسمت و گفت از صاحب کارخونه اجازه بده شما میتونی از فردا بیای برای کار (جالبه که اصلا صاحب کارخونه من رو ندیده بود و من هم ندیده بودمش) ، خلاصه اون بنده خدا هم فرداش که بهش زنگ زدم گفت بیا و شروع به کار کن و هیچ مدرکی هم نمیخواد بدی چون ازم مدرک میخواستند مثل صفته و من هم قبول نکرده بودم ولی گفت و بیا و اشکالی ندارد و شروع به کار کردن کردم و چقدر اونجا هم چیزهای جدیدی یاد گرفتم .
داستان بعدی خونه گرفتنم توی اصفهان
نزدیک به 8 ماهی میشد که توی خوابگاه بودم و خیلی دلم میخواست که یک خونه برای خودم داشته باشم و راحت باشم توش اما نه پول کافی داشتم و نه کسی که خوب باشه و بتونم باهاش هم خونه بشم چون یک معیارهایی داشتم دلم میخواست طرف هم واقعا داشته باشه و رعایت کنه .
از کار خدا بگم براتون خیلی اتفاقی وند روزی بود که یک پسری توی خوابگاه دیده بودم که اتفاقا مشهدی هم بود و من زیاد باهاش برخوردی نداشتم و جالبه که بگم نمیدونم چرا ولی ازش خوشم نمیومد خخخخ الان همین رفیقم شده بهترین دوستم ، خلاصه با این پسر آشنا شدم و فهمیدم که همشهری من هست و اینجا کار میکنه و همسرش اصفهانی هست و اومده برای زندگی اما فعلا توی عقد هست و خونه ای نداره از قضا دنبال خونه و همخونه هم میگرده و جالبه که پول هم داره خخخخ دیدم خیلی اخلاقیاتمون بهم نزدیک هست و گفتم این همون کسی هست که میشه باهاش همخونه شد ، گفت خودت برو دنبال خونه هروی تو بگی من قبول میکنم خلاصه رفتم دنبال خونه گشتن و هر املاکی ای که میرفتم میگفتند که خونه به مجرد نمیدیم مخصوصا اگر شهرستانی باشه اون هم شهرستان دور. همش با خودم میگفتم این ها کی هستند دیگه خدا برام جور میکنه کشی که مناسبه من باشه شاید بالای صد تا با بیشتر املاکی رو رفتم و اکثرا هم همین حرف رو میزدند و من هم توی دلم میگفتم شما ها کاره ای نیستید ، یک خونه توی دیوار دیدم و بلافاصله بهش زنگ زدم و صحبت کردم و گفتند بیاید ببینین خونه رو وقتی که رفتم دیدم ، دیدم به به خونه وسط شهر توی منطقه ای که دوست داشتم در بهترین مکان یا همسایه های عالی اتفاقاً بومی همون محله (چون خونه به مجرد به شهرستان ها نمیدادند این باور اونها بود ) اما برای من یک صاحب خونه ی نازنین و عالی از همه نظر برام فراهم شد که واقعاً نمیدونم بابت این آدم کچطور از خدا تشکر کنم که اینقدر عالی و خوب بود و مثل مادر بود برام (صاحب خونه خانم بودند ) اتفاقاً چون مشهدی بودم خونه رو راحتتر بهم دادند و چقدر اون خونه برای دوستم و خودم خوش یمن و خوب بود و کلی خاطره های خوب داشتیم باهم دیگه بعد از این خونه دوستم مجلس گرفت خونه گرفت ماشین خرید و کلی هم لوازم برای خونه اش خرید همه توی همه 6 ماه اول این خونه بود
حالا برم سراغ داستان بعدی
این داستان برمیگرده به اول سال که دیگه شرایط طوری پیش رفت که من باید برمیگشتم به مشهد این درحالی بود که نمیخواستم برگردم و اصلا رفتم که بمونم و بعدش هم انشاالله مهاجرت نهایی
به هر حال شرایط طوری شد (نشانه ها نه بگم بهتر هست )
که باید برمیگشتم به مشهد شهر خودم ، اومدم اینجا و دوباره باید همه چیز رو از نو شروع میکردم ، حالا کجا برم و پیش کی کار کنم و با کی باید صحبت کنم تصمیم گرفته بودم که کار خودم رو داشته باشم و بدون هیچ پشتوانه ای جز خدا حرکت کردم خیلی ترس ها اومدند خیلی نگرانی ها آمدند اما فقط زبان جلو و گفتم خدا حواسش بهم هست و کمکم میکنه همینطور که توی اصفهان و کمکم کرد و خیلی جاهای دیگه این در صورتی بود که من اصلا هیچ ابزاری برای کارم نداشتم مقداری پول داشتم که نمیدونستم چی باید بخرم و چیکار باید بکنم اما نمیدونستم باید از کجا شروع کنم، اما قدم اول رو برداشتم و رفتم و خودم رو معرفی کردم و از کارم صحبت کردم این درحالی بود که توی مشهد هیچکس من رو نمیشناختند در حوزه کاری خودم اما چی بگم از خدا که قلب ها رو نرم کرد برای من و بهم عزت داد و شروع کردم به کار کردن . یادمه حتی وسیله اولیه رو هم نداشتم دوستم برام یک پمپ باد و یک پیستوله ی خیلی خوب هم از کارگاه خودش آورد و اولین کارم رو شروع کردم ، من حتی متریال برای کارم هم نداشتم و خود بنده ی خدا برام گرفت به اعتبار خودش ، بعد از اولین کارم پمپ باد دوستم رو دادم و نمیدونستم برای پمپ باد چیکار کنم چون پولم اونقدری نبود که بخوام بخرم ، باز دوباره خود همین بنده خدا پمپ باد خودش رو داد و گفت کار کن ، از کنار دو الی سه تا کاری که انجام دادم براش یک پمپ باد خیلی خوب و نو و با کیفیت خریدم بخدا همه این کارها رو خدا برام انجام داد و الان که بهش فکر میکنم میبینم که من فقط حرکت کردم اون هم خیلی ناقص اما خدا برام درست کرد همه چیز رو الهی شکر
الان به لطف خدا مهربان اینقدر از کارم رازی هستند که همش کار من رو مقایسه میکنند با بقیه افراد دیگه ، البته که نباید مغرور بشم و هربار خداروشکر سعی میکنم کارم رو بهتر از قبل کنم و آموزش های لازم رو هم ببینم برای کیفیت بهتر کارم
این مواردی بود که خیلی برام بولد تر بود و یادم بود و بیشتر بیاد میارم و اهرم حرکتم هست و خیلی های دیگه هست که یادم اومده و وقت نوشتن نیست اینجا اما همون ها رو هم به خودم یادآوری میکنم به قول استاد فکرت میارم برای ذهنم تا ساکتش کنم و قر نزنه بهم
2.امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
امروز در روابط باید یک ایمان دیگه انجام بدم و تقویت کنم این ایمان رو و حرکت کنم و بسپارم تا خدا برام انجام بده چون خیلی نتیجه گرفتم ازش البته باز هم ترس ها هستند اما خدای من بزرگتره و این رو هم به خودم میگم که باید حالم خوب باشه و تکاملم رو طی کنم و روی خودم کار کنم تا نتیجه حاصل بشه
در قسمت مالی خیلی باید روی خودم کار کنم چون باورها و ترمزهایی دارم که نمیذاره به اون نتیجه دلخواهم برسم و همین ها سد راهم شده اند
در قسمت کاری خیلی بهتر شدم و هربار سعی میکنم ورژن بهتری از خودم به نمایش بذارم انکار در این قسمت راحتتر از خدا درخواست میکنم و راحتتر نتیجه میگیرم مثل این هست که ترمز کمتری دارم ولی بهتر از اون دو مورد قبلی هستم خداروشکر
خداروشکر میکنم که در این دوره هستم و پاسخ میدم به این سوال های خودشناسی و چقدر این سوال به دلم نشست و کمک کرد برای ایمان بیشتر و بیاد آوردن کارهایی که انجام داده بودم
الهی شکر
سلام به استاد قشنگم و هم دوره ای های نازنین .
یکی از بهترین اتفاقاتی که اخیرن در زندگیم رخ داد و نشان از گوش دادن به الهامات و نشان دادن جثارت در زندگیم بود ، موضوع مهاجرتم به مشهد 3سال پیش بود تقریبا.
من با یک ایمان و اراده و باور که خداوند هدایتم میکنه و اتفاقات خوب برام رقم میخوره ،
از صفر و با دست خالی با کلی شور و شوق و ایمان از شهر خودم به مشهد مهاجرت کردم و نکتش برام اینجا بود که همان دو سه روز ابتدایی که دنبال کار میگشتم ، خیلی زیبا هدایت شدم به سمت یک کارفرمای خوش اخلاق و عالی که اتفاقا جای اسکان هم داشت و باعث شد برگردم شهرستان و وسایلم رو بیارم مشهد و کلا ساکن بشم.
که یادمه اون موقع یا حتی الانش هم این موضوع رو برای هرکس تعریف میکردم ، کلی تعجب میکرد و باورپذیرنبود براش این اتفاق .
و خودم هم بسیار بسیار انگیزه گرفتم برای ادامه مسیر.
و امروز هم که دارم این کامنت رو مینویسم ، دارم کمکم این شور و شوق و باور و ایمان رو دوباره در خودم زنده میکنم تا برای رسیدن به اهداف و علایق و مهاجرت جدیدم ، ازش استفاده کنم تا نتایج بزرگتری برام رقم بخوره.
گرچه خیلی خیلی دوست دارم بیشترین تغییر و اتفاق در حوزه ی عشق و علاقم برام رقم بخوره .
امیدوارم سال آینده بیام و از اتفاقات عالی که در زندگیم رقم خورده بنویسم.
شاد و سالم و ثروتمند باشید