این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟
داستان ازجایی شروع شدکه جایی که کارمیکردم صاحب کارم مدتی بودکه حقوق پرداخت نمیکردوهربارهم که ازایشون تقاضامیکردیم بهانه ای میاوردونمیدادکاربجایی رسیدکه برای دکاربردن فرزندم هم هیچ پولی نماندوعملاصفرصفربودم تاچندروزی ازکارکردن امتناع کردم وصاحب کارم معترض که چراکارنمیکنم ودرجواب من هم گفتم حقوق بده تاکارکنم ولی ایشون بازم بهانه اوردلازم به ذکره که من یک دستگاه خریده بودم که درهمون مغازه صاحب کارم ازش استفاده میشد
اونروزکه باصاحب کارم بحثم شدایشون گفت حقوقی فعلا درکارنیست ناراحتی برواولش این ترس اومدکه بیکارمیشی وچه وچه ولی توکل کررم به خداوتصمیم گرفتم که اول دستگاهم روازاونجا خارج کنم نه پولی داشتم ونه جایی ولی گفتم خدابزرگه ی دوستی داشتم که مغازه اجاره کرده بودولی ازبیکاری درش روبسته بودباماشین کارمیکردرفتم سراغش وازخواستم مغازه روبه من واگذارکنه که اونم خیلی راحت پذیرفت ولی گفت کارباشه منم میخوام کارکنم شماهم باش خداروشکرمن دستگاهم روباکمک دوستان بدون هزینه ازاونجا خارج کردم وجای جدید کارگذاشتم روزهایی بودکه خداوندی دختردیگه هم بهم داده بوددوسه روزی درمغازه نشستم وروزسوم یاچهارم ی مشتری اومدوگفت کاراجرتی انجام میدی باکمال میل کارشوقبول کردم کارش انقدرزیادبودکه دوستمم رودعوت به کارکردم واین شروعی بودبرای کارهای جدید نکته اول ماجراخیلی بهم ریخته بودم ولی دیگه اجباربودبایست حرکت میکردم واین اتفاق هم ایمانم راتقویت کردوهم شورشوق واین برنامه ای بودکه خداوندچینده بود.
2امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
گاهی واقعا احساس یاس وناامیدی میادمخصوصا بااتفاقاتی که درکشورمون هرروزبه شکلی میافته وازانجایی که قیمت مواداولیه بادلارمحاسبه میشه مرتب درحال نوسانه واین گاهی باعث ترس هست ولی همه تلاشم رومیکنم که درفرکانس ومومنتوم منفی نمونم مخصوصا الان که دارم مرتب فایلهای دوره هاودانلودی گوش میدم وهی به خودم گوش زدمیکنم این تیکه ازبیان استادرودرفایل مراقبه که میگن خداوندهرگزدری رانمیبنددمگردربزرگتری درراه باشد
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش خوشحالم که پا به پای شما در این پروژه حضور دارم
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
زمانی که می خواستم ازدواج کنم پدرم گفت من به هیچی کار ندارم من با 80 تومان به خواستگاری رفتم وخدا رو شکر همه به لطف و کرم خودش جور شد تا اینکه می خواستم زمین برای خانه بخرم دست خالی رفتم دنبال زمین ولی به دستش آوردم هر روز با اشتیاق نگا هش می کردم هر روز که کار می کردم احساس عجیبی واشتیاق فراوان داشتم
از بچگی به من مادر بزرگم می گفت که پول عروسی و خانه را خدا خودش می دهد واین باور شد که من حرکت کردم و به آنچه که می خواستم دست پیدا کردم
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید
امروز با دیدن این فایل به آن روزها افتادم که با چه شور و شوقی ازدواج و خانه فراهم شد والان باید دوباره آن مسیر را تکرار کنم و باورهای جدید برای خواسته های خودم و همسر و فرزندانم بسازم
با آرزوی باورهای مناسب سلامتی معنویت عالی و ثروت برای تمامی دوستان سایت عباس منش
بزرگترین دستاورد من بعد از ایمان و توکل از خونه 40 متریال به خانه 90 متری جابجا شدیم
صاحبخانه خوب با امکانات عالی …
منظره جلو خونه خیلی زیبا بود و هر روز سپاسگزاری میکردم
وقتی آنجا رفتیم بعد سه ماه انتقالی همسر جور شد و ما کلا مهاجرت کردیم به شهر خودمون..انجا هم سریع خونه خوب گیرمون امد اون موقع میدونستم که خودم اینها رو ساختم و هر روز روی خودم کار میکردم..اره استاد خیلی به جا اشاره کردن که نیاز به کار خاص دیگری نیست فقط موفقیت های قبلی که با استفاده از قانون بدست آوردی و روزی آرزو داشتنش داشتیم مرور کنیم خود به خود شور و شوق اون روزها تکرار میشه ..مثل همین الان که به یاد اوردم ..
خدایا سپاسگزارم که خیلی نعمت ها تو زندگیم هست روزی آرزوم بود و میگفتم چطور؟؟ اما استاد یاد دادن بهمون که چطورش به من ربطی نداره.من سمت خودم انجام میدم
در پناه امن خداوند مهربان شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت
. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
جواب این سوال و در یکی از فایل های گذشته به طور اتفاقی نوشتم اما باز اینجا مینویسم ، من وقتی شغل خودمو شروع کردم خیلی عاشقانه انجامش میدادم بدون اینکه بخوام به پول فکرکنم ، کارم درست کردن دسر ها و ژله بود حدود 10 شال پیش فقط با عشق برای خودم و خانوادم درست میکردم و کلی واسه هر رنگ و طعمش ذوق میکردم و ازشون عکس میگرفتم (الان که به عکسام نگاه میکنم اصلا خندم میگیره) بعد همین جور ادامه دادم تا کم کم اطرافیان بهم پیشنهاد دادن چرا اینارو نمیفروشی تو خیلی استعداد داری ، منم باورکردم واقعا هم استعداد داشتم و دارم ادامه دادم عکس گرفتم و ذوق میکردم با عشق درست میکردم کم کم مشتری ها داخل پیجم بهم پیام دادن و بهم سفارش دادن با اینکه خانواده خودم باور نمیکردند و فکرمیکردند برای تفریح انجامش میدم ولی مشتری هام کم کم زیاد شدند و بهم سفارش دادن من ناخداگاه توی مسیر یادگیری و علاقه افتاده بودم و همش در حال یادگیری بودم و انجام دادن و اصلا متوجه نبودم که چطوری دارم پیشرفت میکنم، یهویی چون مسیر و درست بلد نبودم ذوق و آتیشم فروکش کرد و… دیگه ادامه ندادم تا عید امسال که دوباره دوره ای خریدم و با باورمحکم شروع کردم به انجام دادن و شیرینی درست کردن ، به قول رزای عزیز اصلا باورتون نمیشه از در و دیوار واسم مشتری میومد همش پشت سرهم بدون اینکه من موجودی داشته باشم مشتری پشت سرهم تمام موجودی های منو میخریدن و من پشت هم درست میکردم ، من فقط باید باورهای قوی تری برای خودم و رسیدن به خواسته هام بسازم ،من باید بتونم تمرکز بیشتری روی کارم بذارم ، اگه نه اینو باور دارم که رسیدن به هرخواسته ای ممکنه ، چون این چند روزی که دارم روی پروژه تغییر کار میکنم ، در آمد من از صفر مطلق به 7 برابر رسیده با پا گذاشتن روی ترس هام با انجام دادن با جلو رفتن و نوشتن خواسته هام ، قطعا میدونم که میشود….
سوال بعدی امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید
الان خدارو هزار مرتبه شکر شور و شوقم دوباره بازگشته و همش در حال صحبت کردن با بهار درونم هستم و بهش امید میدم که میتونه ، برای خیلی ها شده برای منم میشه ،این خدایی که اون بار انجام داده این بارهم انجام میده کافیه که من متمرکز بشم روی اهداف روزانم و اون برنامه هایی که قرار بوده انجام بدم و نصفه کاره رهاش کرده بودم و انجامشون بدم و ناتمام نگذارم ، منم باور دارم که به راحتی میتونم درآمدم ،سلامتیم ، زیباییم ،حال خوبم و به صورت تصاعدی افزایش بدم و برم جلو ، ان شاالله که میشود و میخوام از خدا،
میخوام و قدم برمیدارم ، اتفاقات شگفت انگیزی در ادامه خواهد افتاد ، همون جور که من در عر1 یک هفته درآمد زیادی و تجربه کردم این هفته هم برای خودم درآمد بالاتری و نوشتم و قدم برمیدارم خدای من خیلی بزرگ و بخشندست ، سفره رو پهن کرده و میگه اون هایی که مناسبه توست را بردار ، اما اولین چیزی که من باید بردارم سلامتیه باید تغذیه درست به بدنم وارد کنم که با سلامتی بتونم تلاش کنم به امید خودش من میتونم خدایا خودت کمکم کن توی این راه بسیار زیبا و نامحدود …
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.) دو سال نیم پیش بود که توی یه خونهی اجارهای زندگی میکردم که یک واحد بالای یه خونهی همکف بود. توی اون خونه بخاطر صاحبخونهاش مشکلات زیادی داشتم اما چون پول پیش کرایه خونه و اجاره بهای بیشتری نداشتم مجبور بودم اونجا زندگی کنم و همه شرایط رو تحمل کنم. دقیقا 9 ماه بعد یعنی عید 1403 بود که رفتم جایی مهمانی و دیدم که یکی از آشنایان یه خونه جدید کرایه کرده و میگفت اسباب کشی خیلی راحته و چقدر خوبه آدم به خونهای بره که شرایطش راحت باشه. وقتی اون این حرفا رو میزد یه جرقه و شور اشتیاق درونم ایجاد شد با خودم گفتم من از خدا میخوام که کمکم کنه منم بتونم خونم رو جابهجا کنم و یه خونه همونطور دلم می خواد کرایه کنم. همون شب رفتم توی سایت دیوار وقتی قیمت پول پیش و اجاره بها رو دیدم باورم نمیشد از اون پولی که ما واسه خونه داده بودیم خیلی بیشتر بود و کرایهها هم خیلی قیمتها بالا بود. من دلم می خواست یه خونه کرایه کنم که همکف باشه پارکینگ داشته باشه حیاط دار باشه بزرگ باشه بالاش هیچ واحدی ساخته نشده باشه و برای خودش مستقل باشه و توی محلههایی که دوست دارم باشه. اما تقریبا غیرممکن بود با پول من همچین خونهای گیر بیاد. حتی یادمه با چند نفر مشورت کردم بهم گفتن غیرممکنه دنبال خونهای اینجوری نگرد نهایتش یه بالا ویلایی مثل همین خونهای که داری گیرت میاد. اما من گفتم من اصلا سطح توقعم رو پایین نمیارم خدا بخواد خونهای با این شرایطی که من دارم و با همین پولم پیدا میشه. شروع کردم به گشتن توی دیوار اما هرچی گشتم پیدا نکردم فقط توی یکی از آگهیها شماره تماس یه املاک رو دیدم که توی محلهای که میخواستم بود. روز بعد از تعطیلات حضوری رفتم به اون املاکی و شرایطم رو بهش گفتم و گفتم یه خونهای با چه خصوصیاتی میخوام. گفت یه خونه هست شرایطی که میخوای رو داره اما پول پیش و کرایهاش دو برابر پول پیش و کرایه فعلیام هست. بهش گفتم بریم خونه رو نگاه کنیم با اینکه پولش رو نداشتم اما یه حسی درونم میگفت خدا جورش میکنه. وقتی خونه رو دیدم دقیقا همونجوری که میخواستم بود. اما حالا مونده بود پول پیش و اجاره بها. توی حساب کل پس اندازم نگاه کردم یه مقداری پول بود اما بازم یخورده کم داشتم. به یکی از نزدیکانم زنگ زدم و شرایط رو براش توضیح دادم بهش گفتم هیچ پولی داره بهم کمک کنه اونم گفت دقیقا پولی که نیاز دارم رو داره و حاضره بهم قرض بده. وقتی رفتم توی محضر واسه اینکه صاحبخونه رو ببینم و باهاش راجب اجاره بها صحبت کنم. در کمال تعجب صاحبخونه یکی از آشنایان بود و وقتی باهاش صحبت کردم حاضر شد اجاره بها خونه رو کمتر کنه. اینطوری شد که من یه خونه همکف دقیقا با همون شرایط دلخواهم رو کرایه کردم. به حدی شرایط خونه فوق العاده بود که به هرکسی مبلغ پول پیش و اجاره بها رو میگفتم اصلا باور نمیکرد که من خونه به این خوبی با این شرایط کرایه کردم اما من میدونستم که این نتیجه اشتیاق و ایمان من بخدا بود که بدون هیچ شرایط مناسبی عمل کردم و خداوند نتیجه ایمانم رو به من نشون داد. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟ دقیقا این فایل از دوره رو خداوند برای من فرستاده. چند ماه هست که یک گره در زندگیم دارم و هرچی تلاش میکنم حل نمیشه. امروز با این فایل فهمیدم من راه رو اشتباه رفتم چون برای این خواستهام اون شور اشتیاق و اون ایمان کامل بخدا رو ندارم و قدرت رو بدست غیر خدا دادم مشکلم حل نمیشه. با وجود اینکه توی این چند ماه هر کاری که فکر میکردم موثر هست رو انجام دادم. اما الان فهمیدم من باید مسیر رسیدن به خواستههام رو به خودم یادآوری کنم تا اون اشتیاق رو بدست بیارم و ایمانم رو قوی کنم که خدا بخواد هر چیزی درست میشه و شرک نداشته باشم و قدرت رو فقط در دستان خدا بدانم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت بابت وجودت در زندگیم.
با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز و همه همراهان گرامی
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که با ایمان خالص و شور و شوق به دست آوردم:
یکی از بزرگترین موفقیتهای زندگی من زمانی بود که شرکت خودم را از صفر تأسیس کردم. در آن زمان، نه سرمایهی کافی داشتم، نه تجربهی گسترده در تجارت بینالملل، و نه دسترسی آسان به تأمینکنندگان معتبر. اما با ایمان کامل به هدفم و شور و شوقی که هیچ مانعی نمیتوانست خاموشش کنه، وارد این حرفه شدم.
با پیگیری شبانهروزی، مذاکره مستقیم با برندهای بزرگ دنیا، و باور به اینکه “حتی با دست خالی هم میشود مسیر رو ساخت فقط باید اولین قدم رو برداشت بقیه اش در دل مسیر گفته میشه”، تونستم نمایندگی رسمی چندتا از بهترین شرکت های خارجی را بگیرم و در پروژههای بزرگ مشارکت داشته باشم. خیلیها میگفتند این کار بدون پشتوانه یا سرمایهگذار بزرگ غیرممکنه، اما من با ایمان و عمل نشان دادم که غیرممکن فقط یک واژه است، نه واقعیت.
2. بخشی از زندگی که امروز نیاز دارم آن ایمان و شور را دوباره زنده کنم:
امروز در مرحلهای از زندگیام که گاهی احساس میکنم آن شور خالصِ روزهای اول در من کمرنگ شده. ذهنم بیشتر درگیر منطق، تحلیل و محاسبات شده، و کمتر درگیر همان حسِ بیپروا و مؤمنانهای که روزی مرا به سمت کارآفرینی سوق داد. به قول استاد “قطب نمای مسیر زندگیمون همان احساسات درونی ما هستن نه عقل و منطق”
میدونم که باید بر اساس ایمان واقعی به باور “احساس خوب= اتفاقات خوب” دوباره به همان منبع انرژی درونی برگردم، همان باوری که زمانی باعث شد با کمترین امکانات کارهایی انجام دهم که دیگران فقط “رویا” می دونستن.
دوباره بهم الهام شده که هرگاه از دل باور و عشق حرکت کردم، نتایج فراتر از انتظارم بوده.
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
سلام به استاد عزیز ولقمان حکیم سایت ویار غار شما استاد شایسته امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
سلام به خانواده صمیمی وتوحیدی در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون شما هم کوک کوک باشه مثل همیشه
خداوند رو سپاسگزارم که یک بار دیگر به من اجازه داد تا مطالبی را به دستور او شر کنم
من خیلی هیجان دارم چون دارم پا به مسیری میگذارم که هیچ سر رشته ای از این مسیر ندارم
اما خداوند رو در کنارم در وجودم احساس میکنم که در هر لحظه منو رو به جلو هل میده اولین باری که از خداوند یه کاری میخواستم که هم مسافرت کنم و زیبایهای دنیارو ببینم و هم ثروت خلق کنم بارها وبارها منو به کار تجارت هدایت کرد حتی یکی از دوستانم از اروپا به من تماس گرفت و پیشنهاد کار تجارت را داد در صورتی که شغل فعلی من هیچ ربطی به این مسیر ندارد ولی از خداوند نشانه خواستم و با تماس دوستم من عزم خودمو جذب کردم و استارت این کارو زدم واولین کشوری که خداوند منو هدایت کرد استاد کشور چین بود وجالبتر که از همون کشور منو به کشور امارات هدایت کرد از بی نهایت دستانش به راحتی واقعا من ایده داشتم برم ترکیه ولی نمیدونم چیشد که خدا منو به کشور زیبای چین بامردمان مهربان و با ادب وثروتمند و بعد هم به کشور زیبا و ثروتمند امارات هدایت کرده ولی من میدونم که خداوند برام بهترین پلنهارو چیده و حتما از این سفر هیجان انگیز با شما خانواده عزیز شر میکنم انشالله در آغوش گرم پروردگار باشید .
واین فایل زیبا داشت از انگیزه و شور و شوق حرف میزد
دقیقا کلید واژه ای که بودنش استارت مونتوم مثبت رومیزنه
میشه گفت سوخت جت میمونه
باید باشه تا قدم ها شروع بشن
اصلا باید باشه تا جرائت بیاد سمت ادم
دل گنده بشی
دل و بزنی دریا و بگی یا علی
اصلا این انگیزه و شوق کفش هست
باید بپوشی وبندشو سفت کنی بگی یا الله
و حرکت
خدایا هزاران بار شکرت
همین چند ماه پیش روزها ذهنم پر از دغدغه بود
هر روز میگفتم چرا هیچ شوقی در من نیست
چرا انگیزه ای برای هیچ کاری ندارم
چرا به این روال عادی زندگی عادت کردم و همه چی عادی شده
یاد جملات قشنگ استاد افتادم که میگفت همه چی خوب و عالی بود اما من تصمیم گرفتم ی حرکتی بزنم و با ی چمدان قرمز راه افتادم تهران
همیشه میگفتم مگه میشه همه چی خوب و عالی پیش بره و آدم بخواد زندگیشو بریزه به هم که مثلا ی زندگی جدید رو تجربه کنه
اما چند ماه پیش دقیقا داشتم به ی زندگی جدید به ی تغییر و تحول جدید فکر میکردم
به ی مهاجرت حتی
ولی هزاران نجوا می اومد که تو مهاجرت کنی و بری ی کشور دیگه پس مادرت پس خانوادت پس زندگی اینجا چی میشه
گاها به همسرم میگفتم اینجا استارت کاری نزن و به فکر باش تا مهاجرت کنیم
چون حتی زمینه کار کردن هم اوکی شده بود
روزها میگفتم خدایا خودت هدایت کن
مسیر من چیه که سر درنمیارم
و همیشه همون شروع کارمو به یاد میاوردم و میگفتم تو اونجاها بودی
ی شوری
ی هدفی
ی انگیزه ای
تورو تا اینجا کشونده
پس اینجا شور و شوق نیازه که ببینی مسیر کدوم وری هست
حس کردم بهم گفته شد برای دفترت ی نیرو بگیر که برات فروش انجام بده
یک ماهی ی خانمی اومد و میشه گفت در زمینه فروش نتونست فعالیت کنه ولی در ی زمینه دیگه کلی کمک کرد و کلی درس یاد گرفتم ازش و بعد از یک ماه رفت
من از خداوند افزایش درامد خواستم
روش جدیدی در کار و کاسبی
و خداوند ریز ریز مشتری هایی سمت من آورد که خرید تعدادی میزدن
ریز ریز من از خورده فروشی فاصله گرفتم و کم کم به عمده فروشی نزدیک میشدم
کم کم مشتری های حضوری حذف میشدن و به مشتری های انلاین اضافه میشد
کم کم جنس موجودی سریع تموم میشد و من هر روز پیش فروش های زیادی انجام میدادم
انگاری ی روش جدید برای فروش من داشت پیاده میشد و من کم کم داشتم نقش ی فروشنده خیلی پر رنگ تو کشور رو انجام میدادم
و خداوند داشت ی رزق جدید تو زندگی من میآورد
میشه گفت روشی که من سال ها دوست داشتم این مدلی فروش انجام بدم
همین یکی دو روز پیش میگفتم خدایا قراره من چه مدلی فعالیت کنم؟
بهم بگو کدوم وری تمرکز بزارم
همین دیشب همکارم از دوبی پیام گذاشته بود که من برات جنس میفرستم و قیمت مناسب
که تو بازار فروش شیراز و جنوب کشور دستت باشه و بدون رقابت راحت کار کنی و اندکی سرمایه میخواد
امروز کلا میگفتم خدایا تا اینجا تو چیدی
تو منو داری به عمده فروش تبدیل میکنی
تو داری منو به ی فروشنده دست اول تبدیل میکنی
به شخصی که خودش وارد کننده میشه
و من بعد فقط با همکارا معامله میکنه و امنیت فروشش بالا میره
پس بی زحمت این سرمایه درخواستی رو جور کن تا من بتونم این تعداد جنس رو وارد کنم
و امروز کلهم قلبم حالت شیدایی داشت و با خدا خلوت کرده بود
که به لطف الله تا این لحظه دوتا سکه و حدود 100 میلیون جور شد و میدونم خودش میرسونه حداقل به 500 میلیون تا من بتونم پارت اول رو وارد کنم و مابقیش رو خودش میچینن
همون خدایی که تا الان اینجوری قشنگ چیده قطعا مابقی مسیر و هموار میکنه و اون سرمایه لازم رو جور میکنه
چون خودش چنین راهی رو پیش روی من گذاشته و هر لحظه تمام سنگ ریزه هارو برداشته
خدایا هزاران بار شکرت
و این روزها چنان شوقی در من جوونه زده که دلم میخواد کوه هارو بکنم و جابجا کنم
چون خدای بزرگ داره منو نزدیک میکنه به ی وارد کننده
من همیشه خیلی دوست داشتم آزادی و استقلال داشته باشم استقلال مالی وکاری داشته باشم،مثلا رانندگی کردنورخیلی دوست دارم.وعطش زیادی داشتم براش من قبلا جرآتش پولش گواهینامه هرچی که لازم بود برای رانندگی داشتم.فقط جرآت بیرون اومدن ازرابطه سَمی رونداشتم وتوی اون رابطه سمی وداغون من نمیتونستم پشت ماشینی که خودم خریدم بشینم. جرات وشجاعتی که نداشتم بیام بیرون رابطه سمی،به لطف خداوتضادهابهم داده شدوآمدم بیرون ودقیقاشوروشوق زیادی داشتم برای هرآنچه که برای من بودوازم گرفته شده بود.دقیقا مثل عقابی که ازاول توی قفس بزرگ شده بود یادش رفته بودپروازو وموقعیکه آزادش کردن کلی طول کشید تاپرواز کنه وترسش بریزه.اماسرانجام شوق پرواز باعث شدپروازکنه.
من تایمی که ماشینم دستم رسیددقیقا10سال تاریخ گواهینامم گذشته بودو دست فرمون خوبی نداشتم واقعابلدنبودم مسیرهارو وکلی استرسو…امّااا شوق وذوق ی که داشتم اصلا اجازه نمیدادکه فکرکنم به اینکه الان گواهینامه تدارم دست فرمون ندارم .اصلا.
مستقیم راهمو رفتم حتی یه جامسیروگُم کردم گوشیم خاموش شده بودنمیتونستم ازنشان یاگوگل مپ استفاده کنم پلیس راهنمایی رانندگی کنارم بودگفتم ازکجا برم فلان جا؟گف پشت سرم بیا ومن بعد10سال رانندگی نکردن بدون گواهینامه باشوروشوق که بم اعتمادبنفس داده بود بدون ترس پشت پلیس اومدم که راهنماییم کنه برم.
ویادمه درهمون موقعییت هنوز خونه نداشتم دنبالش بودم ومیخواستم کارموشروع کنم قرابودتوی خونه م کلاسهاموبرگزارکنم.بااینکه خونه هنوزگیرنیاورده بودم ،شورواشتیاق وشوقوذوق شروع کردن وبرگزارکردنِ کلاس باعث شد آگهی دادم که شاگردخصوصی بگیرم.اولش رفتم خونه شاگردبرگزارکردم کلاسوبعدکه خونه گرفتم شاگردهاکم کم اومدن خونم وکلی کلاس برگزارکردم.
اینققدرشوقودوق برگزاری کلاس داشتم رفتم دانشگاه توی کوچمون کارمومعرفی کنم که دانشجوهابتونن بیان کلاسهام آموزش ببینن بتونن منبع درآمدداشته باشن، رفتم قسمت ساختنون اداری وآموزش دانشگاه شدم وبعد استادهااونجاکارمودیدن خوششون اومد واومدن کلاسهام شرکت کردن وشاگردم شدن وخیلی راضی بودن اونهادکتراداشتن تدریس میکردن من کاردانی داشتم و بهم پیشنهادتدریس توی دانشگاه هم دادن.
بله شوقواشتیاق اعتمادبنفس واترژی بالایی بوجودمیاره که من زبادتجربه کردمش واینجافقط 2تاشو نوشتم وگذاشتم.
بزرگترین موفقیتی که در طول زندگی با ایملن خالص و شور و شوق بدست آوردید؟؟
نتایج کنکور که اومد و من فهمیدم رشته مورد علاقه ام اما سیرجان قبول شدم
زدم زیر گریه من میخواستم باهنر کرمان قبول بشم
یه روز با مادرم رفتیم یه سر دانشگاه سبرجان تو راه دختری هم نشین شدم که اونقدر از دانشگاه سبرجان بد گفت که من عزمم جزم کردم که نرم اونجا
با دختر دایی ام میرفتم دانشگاه باهنر و لذت میبردم و روزهایی که خودم میرم تو همین دانشگاه فکر میکردم و لذت میبردم رفتم درخواست انتقالی دادم گفتن نمیشه حداقل باید یه ترم در دانشگاه مبدأ درس بخونی بعدش اقدام کنی گوشم بدهکار نبود همش اینور انور سر میزدم مامانم هم از این واون میپرسید چه کنیم؟؟؟
یه روز که از رءیس دانشگاه وقت گرفته بودیم بریم پیشش صحبت کنیم می بایست ساعت حدود 10 دانشگاه باشیم
اونروز در خانه خراب شده بود و مامان به آقایی گفت زود بیاد درستش کنه گفت 8 میاد امانیومد ساعت شد 8.30 نیامد مادرم زنگ زد بهش گفت کجایی؟؟ گفت الان میام ولی 9 شد نیومد دوباره مامانم زنگ زد گفت من باید برم دانشگاه دخترم وقت گرفتیم حیرونیم باید اونجا باشیم ساعت 10 ایشون پرسید کدوم دانشگاه میخاین برین؟ پیش کی؟؟
ما هم گفتیم دانشگاه باهنر پیش رءیس دانشگاه
گفت ااااا داماد ما رءیس دفتر دانشگاه است برید پیشش الان خودمم زنگ میزنم رفتیم دانشگاه پیش ایشون و گفتن یه درخواست بنویس بدم رءیس دانشگاه ما هر کار ایشون گفتن انجام دادیم و چندین بار رفتیم و اومدم تا تونستم اولین ترمم مهمان بشم دانشگاه باهنر کرمان درحالیکه مهمان شدن در ترم اول غیر ممکن بگد ترم اول مهمان شدن مگر به خانواده های اعضای دانشگاه
بلاخره با کمک داماد ایشون هم ترم اول و هم ترم دوم مهمان شدم
همه گفتن دیگه نمیشه تمومه باید برگردی
مامانم نذر کرد دوباره درخواست انتقالی دادم به رءیس دانشگاه بلاخره تو کمیسیون یه شرط گذاشته بودن که من بعره مند بودم و تونستم بدون حتی 1 لحظه در دانشگاه سیرجان درس بخونم انتقالی بگیرم و این غیر ممکن بود مگر برای پارتی خیلی کلفت ها
خدا نتنها انتقالیم اوکی کرد بلکه یه روز که رفتم امور دانشجوییم برای مارهای انتقالی دیدم 2 نفر حرف میزنن باهم در مورد تخفیف شهریه که دقیقا من که اصلا نمیدونستم دیدم شرایطش دارم و شهریه من 70 درصد تخفیف خورد تقریبا مجانی شد
خدایا خیلی بزرگی خیلی عظیمی من نادانم ناتوانم من نمیدونم نمی فههمم خودت پناهم بده
بنام خداوندبخشنده مهربان
سپاس خداوندی راکه هدایتش همه موجودات رادربرمیگیرد
درودومهراستادعزیزوهمچنین دوستان همراه
سوال ما از شما این است:
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟
داستان ازجایی شروع شدکه جایی که کارمیکردم صاحب کارم مدتی بودکه حقوق پرداخت نمیکردوهربارهم که ازایشون تقاضامیکردیم بهانه ای میاوردونمیدادکاربجایی رسیدکه برای دکاربردن فرزندم هم هیچ پولی نماندوعملاصفرصفربودم تاچندروزی ازکارکردن امتناع کردم وصاحب کارم معترض که چراکارنمیکنم ودرجواب من هم گفتم حقوق بده تاکارکنم ولی ایشون بازم بهانه اوردلازم به ذکره که من یک دستگاه خریده بودم که درهمون مغازه صاحب کارم ازش استفاده میشد
اونروزکه باصاحب کارم بحثم شدایشون گفت حقوقی فعلا درکارنیست ناراحتی برواولش این ترس اومدکه بیکارمیشی وچه وچه ولی توکل کررم به خداوتصمیم گرفتم که اول دستگاهم روازاونجا خارج کنم نه پولی داشتم ونه جایی ولی گفتم خدابزرگه ی دوستی داشتم که مغازه اجاره کرده بودولی ازبیکاری درش روبسته بودباماشین کارمیکردرفتم سراغش وازخواستم مغازه روبه من واگذارکنه که اونم خیلی راحت پذیرفت ولی گفت کارباشه منم میخوام کارکنم شماهم باش خداروشکرمن دستگاهم روباکمک دوستان بدون هزینه ازاونجا خارج کردم وجای جدید کارگذاشتم روزهایی بودکه خداوندی دختردیگه هم بهم داده بوددوسه روزی درمغازه نشستم وروزسوم یاچهارم ی مشتری اومدوگفت کاراجرتی انجام میدی باکمال میل کارشوقبول کردم کارش انقدرزیادبودکه دوستمم رودعوت به کارکردم واین شروعی بودبرای کارهای جدید نکته اول ماجراخیلی بهم ریخته بودم ولی دیگه اجباربودبایست حرکت میکردم واین اتفاق هم ایمانم راتقویت کردوهم شورشوق واین برنامه ای بودکه خداوندچینده بود.
2امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
گاهی واقعا احساس یاس وناامیدی میادمخصوصا بااتفاقاتی که درکشورمون هرروزبه شکلی میافته وازانجایی که قیمت مواداولیه بادلارمحاسبه میشه مرتب درحال نوسانه واین گاهی باعث ترس هست ولی همه تلاشم رومیکنم که درفرکانس ومومنتوم منفی نمونم مخصوصا الان که دارم مرتب فایلهای دوره هاودانلودی گوش میدم وهی به خودم گوش زدمیکنم این تیکه ازبیان استادرودرفایل مراقبه که میگن خداوندهرگزدری رانمیبنددمگردربزرگتری درراه باشد
خداروشکرمیکنم وسپاسگذارم ازاستادعزیز
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش خوشحالم که پا به پای شما در این پروژه حضور دارم
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
زمانی که می خواستم ازدواج کنم پدرم گفت من به هیچی کار ندارم من با 80 تومان به خواستگاری رفتم وخدا رو شکر همه به لطف و کرم خودش جور شد تا اینکه می خواستم زمین برای خانه بخرم دست خالی رفتم دنبال زمین ولی به دستش آوردم هر روز با اشتیاق نگا هش می کردم هر روز که کار می کردم احساس عجیبی واشتیاق فراوان داشتم
از بچگی به من مادر بزرگم می گفت که پول عروسی و خانه را خدا خودش می دهد واین باور شد که من حرکت کردم و به آنچه که می خواستم دست پیدا کردم
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید
امروز با دیدن این فایل به آن روزها افتادم که با چه شور و شوقی ازدواج و خانه فراهم شد والان باید دوباره آن مسیر را تکرار کنم و باورهای جدید برای خواسته های خودم و همسر و فرزندانم بسازم
با آرزوی باورهای مناسب سلامتی معنویت عالی و ثروت برای تمامی دوستان سایت عباس منش
سلام وقتتون بخیر
بزرگترین دستاورد من بعد از ایمان و توکل از خونه 40 متریال به خانه 90 متری جابجا شدیم
صاحبخانه خوب با امکانات عالی …
منظره جلو خونه خیلی زیبا بود و هر روز سپاسگزاری میکردم
وقتی آنجا رفتیم بعد سه ماه انتقالی همسر جور شد و ما کلا مهاجرت کردیم به شهر خودمون..انجا هم سریع خونه خوب گیرمون امد اون موقع میدونستم که خودم اینها رو ساختم و هر روز روی خودم کار میکردم..اره استاد خیلی به جا اشاره کردن که نیاز به کار خاص دیگری نیست فقط موفقیت های قبلی که با استفاده از قانون بدست آوردی و روزی آرزو داشتنش داشتیم مرور کنیم خود به خود شور و شوق اون روزها تکرار میشه ..مثل همین الان که به یاد اوردم ..
خدایا سپاسگزارم که خیلی نعمت ها تو زندگیم هست روزی آرزوم بود و میگفتم چطور؟؟ اما استاد یاد دادن بهمون که چطورش به من ربطی نداره.من سمت خودم انجام میدم
در پناه امن خداوند مهربان شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده مهربان
. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
جواب این سوال و در یکی از فایل های گذشته به طور اتفاقی نوشتم اما باز اینجا مینویسم ، من وقتی شغل خودمو شروع کردم خیلی عاشقانه انجامش میدادم بدون اینکه بخوام به پول فکرکنم ، کارم درست کردن دسر ها و ژله بود حدود 10 شال پیش فقط با عشق برای خودم و خانوادم درست میکردم و کلی واسه هر رنگ و طعمش ذوق میکردم و ازشون عکس میگرفتم (الان که به عکسام نگاه میکنم اصلا خندم میگیره) بعد همین جور ادامه دادم تا کم کم اطرافیان بهم پیشنهاد دادن چرا اینارو نمیفروشی تو خیلی استعداد داری ، منم باورکردم واقعا هم استعداد داشتم و دارم ادامه دادم عکس گرفتم و ذوق میکردم با عشق درست میکردم کم کم مشتری ها داخل پیجم بهم پیام دادن و بهم سفارش دادن با اینکه خانواده خودم باور نمیکردند و فکرمیکردند برای تفریح انجامش میدم ولی مشتری هام کم کم زیاد شدند و بهم سفارش دادن من ناخداگاه توی مسیر یادگیری و علاقه افتاده بودم و همش در حال یادگیری بودم و انجام دادن و اصلا متوجه نبودم که چطوری دارم پیشرفت میکنم، یهویی چون مسیر و درست بلد نبودم ذوق و آتیشم فروکش کرد و… دیگه ادامه ندادم تا عید امسال که دوباره دوره ای خریدم و با باورمحکم شروع کردم به انجام دادن و شیرینی درست کردن ، به قول رزای عزیز اصلا باورتون نمیشه از در و دیوار واسم مشتری میومد همش پشت سرهم بدون اینکه من موجودی داشته باشم مشتری پشت سرهم تمام موجودی های منو میخریدن و من پشت هم درست میکردم ، من فقط باید باورهای قوی تری برای خودم و رسیدن به خواسته هام بسازم ،من باید بتونم تمرکز بیشتری روی کارم بذارم ، اگه نه اینو باور دارم که رسیدن به هرخواسته ای ممکنه ، چون این چند روزی که دارم روی پروژه تغییر کار میکنم ، در آمد من از صفر مطلق به 7 برابر رسیده با پا گذاشتن روی ترس هام با انجام دادن با جلو رفتن و نوشتن خواسته هام ، قطعا میدونم که میشود….
سوال بعدی امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید
الان خدارو هزار مرتبه شکر شور و شوقم دوباره بازگشته و همش در حال صحبت کردن با بهار درونم هستم و بهش امید میدم که میتونه ، برای خیلی ها شده برای منم میشه ،این خدایی که اون بار انجام داده این بارهم انجام میده کافیه که من متمرکز بشم روی اهداف روزانم و اون برنامه هایی که قرار بوده انجام بدم و نصفه کاره رهاش کرده بودم و انجامشون بدم و ناتمام نگذارم ، منم باور دارم که به راحتی میتونم درآمدم ،سلامتیم ، زیباییم ،حال خوبم و به صورت تصاعدی افزایش بدم و برم جلو ، ان شاالله که میشود و میخوام از خدا،
میخوام و قدم برمیدارم ، اتفاقات شگفت انگیزی در ادامه خواهد افتاد ، همون جور که من در عر1 یک هفته درآمد زیادی و تجربه کردم این هفته هم برای خودم درآمد بالاتری و نوشتم و قدم برمیدارم خدای من خیلی بزرگ و بخشندست ، سفره رو پهن کرده و میگه اون هایی که مناسبه توست را بردار ، اما اولین چیزی که من باید بردارم سلامتیه باید تغذیه درست به بدنم وارد کنم که با سلامتی بتونم تلاش کنم به امید خودش من میتونم خدایا خودت کمکم کن توی این راه بسیار زیبا و نامحدود …
به امید خودت
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.) دو سال نیم پیش بود که توی یه خونهی اجارهای زندگی میکردم که یک واحد بالای یه خونهی همکف بود. توی اون خونه بخاطر صاحبخونهاش مشکلات زیادی داشتم اما چون پول پیش کرایه خونه و اجاره بهای بیشتری نداشتم مجبور بودم اونجا زندگی کنم و همه شرایط رو تحمل کنم. دقیقا 9 ماه بعد یعنی عید 1403 بود که رفتم جایی مهمانی و دیدم که یکی از آشنایان یه خونه جدید کرایه کرده و میگفت اسباب کشی خیلی راحته و چقدر خوبه آدم به خونهای بره که شرایطش راحت باشه. وقتی اون این حرفا رو میزد یه جرقه و شور اشتیاق درونم ایجاد شد با خودم گفتم من از خدا میخوام که کمکم کنه منم بتونم خونم رو جابهجا کنم و یه خونه همونطور دلم می خواد کرایه کنم. همون شب رفتم توی سایت دیوار وقتی قیمت پول پیش و اجاره بها رو دیدم باورم نمیشد از اون پولی که ما واسه خونه داده بودیم خیلی بیشتر بود و کرایهها هم خیلی قیمتها بالا بود. من دلم می خواست یه خونه کرایه کنم که همکف باشه پارکینگ داشته باشه حیاط دار باشه بزرگ باشه بالاش هیچ واحدی ساخته نشده باشه و برای خودش مستقل باشه و توی محلههایی که دوست دارم باشه. اما تقریبا غیرممکن بود با پول من همچین خونهای گیر بیاد. حتی یادمه با چند نفر مشورت کردم بهم گفتن غیرممکنه دنبال خونهای اینجوری نگرد نهایتش یه بالا ویلایی مثل همین خونهای که داری گیرت میاد. اما من گفتم من اصلا سطح توقعم رو پایین نمیارم خدا بخواد خونهای با این شرایطی که من دارم و با همین پولم پیدا میشه. شروع کردم به گشتن توی دیوار اما هرچی گشتم پیدا نکردم فقط توی یکی از آگهیها شماره تماس یه املاک رو دیدم که توی محلهای که میخواستم بود. روز بعد از تعطیلات حضوری رفتم به اون املاکی و شرایطم رو بهش گفتم و گفتم یه خونهای با چه خصوصیاتی میخوام. گفت یه خونه هست شرایطی که میخوای رو داره اما پول پیش و کرایهاش دو برابر پول پیش و کرایه فعلیام هست. بهش گفتم بریم خونه رو نگاه کنیم با اینکه پولش رو نداشتم اما یه حسی درونم میگفت خدا جورش میکنه. وقتی خونه رو دیدم دقیقا همونجوری که میخواستم بود. اما حالا مونده بود پول پیش و اجاره بها. توی حساب کل پس اندازم نگاه کردم یه مقداری پول بود اما بازم یخورده کم داشتم. به یکی از نزدیکانم زنگ زدم و شرایط رو براش توضیح دادم بهش گفتم هیچ پولی داره بهم کمک کنه اونم گفت دقیقا پولی که نیاز دارم رو داره و حاضره بهم قرض بده. وقتی رفتم توی محضر واسه اینکه صاحبخونه رو ببینم و باهاش راجب اجاره بها صحبت کنم. در کمال تعجب صاحبخونه یکی از آشنایان بود و وقتی باهاش صحبت کردم حاضر شد اجاره بها خونه رو کمتر کنه. اینطوری شد که من یه خونه همکف دقیقا با همون شرایط دلخواهم رو کرایه کردم. به حدی شرایط خونه فوق العاده بود که به هرکسی مبلغ پول پیش و اجاره بها رو میگفتم اصلا باور نمیکرد که من خونه به این خوبی با این شرایط کرایه کردم اما من میدونستم که این نتیجه اشتیاق و ایمان من بخدا بود که بدون هیچ شرایط مناسبی عمل کردم و خداوند نتیجه ایمانم رو به من نشون داد. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟ دقیقا این فایل از دوره رو خداوند برای من فرستاده. چند ماه هست که یک گره در زندگیم دارم و هرچی تلاش میکنم حل نمیشه. امروز با این فایل فهمیدم من راه رو اشتباه رفتم چون برای این خواستهام اون شور اشتیاق و اون ایمان کامل بخدا رو ندارم و قدرت رو بدست غیر خدا دادم مشکلم حل نمیشه. با وجود اینکه توی این چند ماه هر کاری که فکر میکردم موثر هست رو انجام دادم. اما الان فهمیدم من باید مسیر رسیدن به خواستههام رو به خودم یادآوری کنم تا اون اشتیاق رو بدست بیارم و ایمانم رو قوی کنم که خدا بخواد هر چیزی درست میشه و شرک نداشته باشم و قدرت رو فقط در دستان خدا بدانم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت بابت وجودت در زندگیم.
با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز و همه همراهان گرامی
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که با ایمان خالص و شور و شوق به دست آوردم:
یکی از بزرگترین موفقیتهای زندگی من زمانی بود که شرکت خودم را از صفر تأسیس کردم. در آن زمان، نه سرمایهی کافی داشتم، نه تجربهی گسترده در تجارت بینالملل، و نه دسترسی آسان به تأمینکنندگان معتبر. اما با ایمان کامل به هدفم و شور و شوقی که هیچ مانعی نمیتوانست خاموشش کنه، وارد این حرفه شدم.
با پیگیری شبانهروزی، مذاکره مستقیم با برندهای بزرگ دنیا، و باور به اینکه “حتی با دست خالی هم میشود مسیر رو ساخت فقط باید اولین قدم رو برداشت بقیه اش در دل مسیر گفته میشه”، تونستم نمایندگی رسمی چندتا از بهترین شرکت های خارجی را بگیرم و در پروژههای بزرگ مشارکت داشته باشم. خیلیها میگفتند این کار بدون پشتوانه یا سرمایهگذار بزرگ غیرممکنه، اما من با ایمان و عمل نشان دادم که غیرممکن فقط یک واژه است، نه واقعیت.
2. بخشی از زندگی که امروز نیاز دارم آن ایمان و شور را دوباره زنده کنم:
امروز در مرحلهای از زندگیام که گاهی احساس میکنم آن شور خالصِ روزهای اول در من کمرنگ شده. ذهنم بیشتر درگیر منطق، تحلیل و محاسبات شده، و کمتر درگیر همان حسِ بیپروا و مؤمنانهای که روزی مرا به سمت کارآفرینی سوق داد. به قول استاد “قطب نمای مسیر زندگیمون همان احساسات درونی ما هستن نه عقل و منطق”
میدونم که باید بر اساس ایمان واقعی به باور “احساس خوب= اتفاقات خوب” دوباره به همان منبع انرژی درونی برگردم، همان باوری که زمانی باعث شد با کمترین امکانات کارهایی انجام دهم که دیگران فقط “رویا” می دونستن.
دوباره بهم الهام شده که هرگاه از دل باور و عشق حرکت کردم، نتایج فراتر از انتظارم بوده.
به امید موفقیت های بیشتر
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
سلام به استاد عزیز ولقمان حکیم سایت ویار غار شما استاد شایسته امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
سلام به خانواده صمیمی وتوحیدی در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون شما هم کوک کوک باشه مثل همیشه
خداوند رو سپاسگزارم که یک بار دیگر به من اجازه داد تا مطالبی را به دستور او شر کنم
من خیلی هیجان دارم چون دارم پا به مسیری میگذارم که هیچ سر رشته ای از این مسیر ندارم
اما خداوند رو در کنارم در وجودم احساس میکنم که در هر لحظه منو رو به جلو هل میده اولین باری که از خداوند یه کاری میخواستم که هم مسافرت کنم و زیبایهای دنیارو ببینم و هم ثروت خلق کنم بارها وبارها منو به کار تجارت هدایت کرد حتی یکی از دوستانم از اروپا به من تماس گرفت و پیشنهاد کار تجارت را داد در صورتی که شغل فعلی من هیچ ربطی به این مسیر ندارد ولی از خداوند نشانه خواستم و با تماس دوستم من عزم خودمو جذب کردم و استارت این کارو زدم واولین کشوری که خداوند منو هدایت کرد استاد کشور چین بود وجالبتر که از همون کشور منو به کشور امارات هدایت کرد از بی نهایت دستانش به راحتی واقعا من ایده داشتم برم ترکیه ولی نمیدونم چیشد که خدا منو به کشور زیبای چین بامردمان مهربان و با ادب وثروتمند و بعد هم به کشور زیبا و ثروتمند امارات هدایت کرده ولی من میدونم که خداوند برام بهترین پلنهارو چیده و حتما از این سفر هیجان انگیز با شما خانواده عزیز شر میکنم انشالله در آغوش گرم پروردگار باشید .
به نام خدای معجزه ها
سلام استاد قشنگم و مریم دوست داشتنی
سلام به هم فرکانسی های عزیز
خدایا هزاران بار شکرت بابت ی آگاهی فوق العاده
واین فایل زیبا داشت از انگیزه و شور و شوق حرف میزد
دقیقا کلید واژه ای که بودنش استارت مونتوم مثبت رومیزنه
میشه گفت سوخت جت میمونه
باید باشه تا قدم ها شروع بشن
اصلا باید باشه تا جرائت بیاد سمت ادم
دل گنده بشی
دل و بزنی دریا و بگی یا علی
اصلا این انگیزه و شوق کفش هست
باید بپوشی وبندشو سفت کنی بگی یا الله
و حرکت
خدایا هزاران بار شکرت
همین چند ماه پیش روزها ذهنم پر از دغدغه بود
هر روز میگفتم چرا هیچ شوقی در من نیست
چرا انگیزه ای برای هیچ کاری ندارم
چرا به این روال عادی زندگی عادت کردم و همه چی عادی شده
یاد جملات قشنگ استاد افتادم که میگفت همه چی خوب و عالی بود اما من تصمیم گرفتم ی حرکتی بزنم و با ی چمدان قرمز راه افتادم تهران
همیشه میگفتم مگه میشه همه چی خوب و عالی پیش بره و آدم بخواد زندگیشو بریزه به هم که مثلا ی زندگی جدید رو تجربه کنه
اما چند ماه پیش دقیقا داشتم به ی زندگی جدید به ی تغییر و تحول جدید فکر میکردم
به ی مهاجرت حتی
ولی هزاران نجوا می اومد که تو مهاجرت کنی و بری ی کشور دیگه پس مادرت پس خانوادت پس زندگی اینجا چی میشه
گاها به همسرم میگفتم اینجا استارت کاری نزن و به فکر باش تا مهاجرت کنیم
چون حتی زمینه کار کردن هم اوکی شده بود
روزها میگفتم خدایا خودت هدایت کن
مسیر من چیه که سر درنمیارم
و همیشه همون شروع کارمو به یاد میاوردم و میگفتم تو اونجاها بودی
ی شوری
ی هدفی
ی انگیزه ای
تورو تا اینجا کشونده
پس اینجا شور و شوق نیازه که ببینی مسیر کدوم وری هست
حس کردم بهم گفته شد برای دفترت ی نیرو بگیر که برات فروش انجام بده
یک ماهی ی خانمی اومد و میشه گفت در زمینه فروش نتونست فعالیت کنه ولی در ی زمینه دیگه کلی کمک کرد و کلی درس یاد گرفتم ازش و بعد از یک ماه رفت
من از خداوند افزایش درامد خواستم
روش جدیدی در کار و کاسبی
و خداوند ریز ریز مشتری هایی سمت من آورد که خرید تعدادی میزدن
ریز ریز من از خورده فروشی فاصله گرفتم و کم کم به عمده فروشی نزدیک میشدم
کم کم مشتری های حضوری حذف میشدن و به مشتری های انلاین اضافه میشد
کم کم جنس موجودی سریع تموم میشد و من هر روز پیش فروش های زیادی انجام میدادم
انگاری ی روش جدید برای فروش من داشت پیاده میشد و من کم کم داشتم نقش ی فروشنده خیلی پر رنگ تو کشور رو انجام میدادم
و خداوند داشت ی رزق جدید تو زندگی من میآورد
میشه گفت روشی که من سال ها دوست داشتم این مدلی فروش انجام بدم
همین یکی دو روز پیش میگفتم خدایا قراره من چه مدلی فعالیت کنم؟
بهم بگو کدوم وری تمرکز بزارم
همین دیشب همکارم از دوبی پیام گذاشته بود که من برات جنس میفرستم و قیمت مناسب
که تو بازار فروش شیراز و جنوب کشور دستت باشه و بدون رقابت راحت کار کنی و اندکی سرمایه میخواد
امروز کلا میگفتم خدایا تا اینجا تو چیدی
تو منو داری به عمده فروش تبدیل میکنی
تو داری منو به ی فروشنده دست اول تبدیل میکنی
به شخصی که خودش وارد کننده میشه
و من بعد فقط با همکارا معامله میکنه و امنیت فروشش بالا میره
پس بی زحمت این سرمایه درخواستی رو جور کن تا من بتونم این تعداد جنس رو وارد کنم
و امروز کلهم قلبم حالت شیدایی داشت و با خدا خلوت کرده بود
که به لطف الله تا این لحظه دوتا سکه و حدود 100 میلیون جور شد و میدونم خودش میرسونه حداقل به 500 میلیون تا من بتونم پارت اول رو وارد کنم و مابقیش رو خودش میچینن
همون خدایی که تا الان اینجوری قشنگ چیده قطعا مابقی مسیر و هموار میکنه و اون سرمایه لازم رو جور میکنه
چون خودش چنین راهی رو پیش روی من گذاشته و هر لحظه تمام سنگ ریزه هارو برداشته
خدایا هزاران بار شکرت
و این روزها چنان شوقی در من جوونه زده که دلم میخواد کوه هارو بکنم و جابجا کنم
چون خدای بزرگ داره منو نزدیک میکنه به ی وارد کننده
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
من همیشه خیلی دوست داشتم آزادی و استقلال داشته باشم استقلال مالی وکاری داشته باشم،مثلا رانندگی کردنورخیلی دوست دارم.وعطش زیادی داشتم براش من قبلا جرآتش پولش گواهینامه هرچی که لازم بود برای رانندگی داشتم.فقط جرآت بیرون اومدن ازرابطه سَمی رونداشتم وتوی اون رابطه سمی وداغون من نمیتونستم پشت ماشینی که خودم خریدم بشینم. جرات وشجاعتی که نداشتم بیام بیرون رابطه سمی،به لطف خداوتضادهابهم داده شدوآمدم بیرون ودقیقاشوروشوق زیادی داشتم برای هرآنچه که برای من بودوازم گرفته شده بود.دقیقا مثل عقابی که ازاول توی قفس بزرگ شده بود یادش رفته بودپروازو وموقعیکه آزادش کردن کلی طول کشید تاپرواز کنه وترسش بریزه.اماسرانجام شوق پرواز باعث شدپروازکنه.
من تایمی که ماشینم دستم رسیددقیقا10سال تاریخ گواهینامم گذشته بودو دست فرمون خوبی نداشتم واقعابلدنبودم مسیرهارو وکلی استرسو…امّااا شوق وذوق ی که داشتم اصلا اجازه نمیدادکه فکرکنم به اینکه الان گواهینامه تدارم دست فرمون ندارم .اصلا.
مستقیم راهمو رفتم حتی یه جامسیروگُم کردم گوشیم خاموش شده بودنمیتونستم ازنشان یاگوگل مپ استفاده کنم پلیس راهنمایی رانندگی کنارم بودگفتم ازکجا برم فلان جا؟گف پشت سرم بیا ومن بعد10سال رانندگی نکردن بدون گواهینامه باشوروشوق که بم اعتمادبنفس داده بود بدون ترس پشت پلیس اومدم که راهنماییم کنه برم.
ویادمه درهمون موقعییت هنوز خونه نداشتم دنبالش بودم ومیخواستم کارموشروع کنم قرابودتوی خونه م کلاسهاموبرگزارکنم.بااینکه خونه هنوزگیرنیاورده بودم ،شورواشتیاق وشوقوذوق شروع کردن وبرگزارکردنِ کلاس باعث شد آگهی دادم که شاگردخصوصی بگیرم.اولش رفتم خونه شاگردبرگزارکردم کلاسوبعدکه خونه گرفتم شاگردهاکم کم اومدن خونم وکلی کلاس برگزارکردم.
اینققدرشوقودوق برگزاری کلاس داشتم رفتم دانشگاه توی کوچمون کارمومعرفی کنم که دانشجوهابتونن بیان کلاسهام آموزش ببینن بتونن منبع درآمدداشته باشن، رفتم قسمت ساختنون اداری وآموزش دانشگاه شدم وبعد استادهااونجاکارمودیدن خوششون اومد واومدن کلاسهام شرکت کردن وشاگردم شدن وخیلی راضی بودن اونهادکتراداشتن تدریس میکردن من کاردانی داشتم و بهم پیشنهادتدریس توی دانشگاه هم دادن.
بله شوقواشتیاق اعتمادبنفس واترژی بالایی بوجودمیاره که من زبادتجربه کردمش واینجافقط 2تاشو نوشتم وگذاشتم.
بسم الله الرحمن الرحیم
الهیییی به امید تو
بزرگترین موفقیتی که در طول زندگی با ایملن خالص و شور و شوق بدست آوردید؟؟
نتایج کنکور که اومد و من فهمیدم رشته مورد علاقه ام اما سیرجان قبول شدم
زدم زیر گریه من میخواستم باهنر کرمان قبول بشم
یه روز با مادرم رفتیم یه سر دانشگاه سبرجان تو راه دختری هم نشین شدم که اونقدر از دانشگاه سبرجان بد گفت که من عزمم جزم کردم که نرم اونجا
با دختر دایی ام میرفتم دانشگاه باهنر و لذت میبردم و روزهایی که خودم میرم تو همین دانشگاه فکر میکردم و لذت میبردم رفتم درخواست انتقالی دادم گفتن نمیشه حداقل باید یه ترم در دانشگاه مبدأ درس بخونی بعدش اقدام کنی گوشم بدهکار نبود همش اینور انور سر میزدم مامانم هم از این واون میپرسید چه کنیم؟؟؟
یه روز که از رءیس دانشگاه وقت گرفته بودیم بریم پیشش صحبت کنیم می بایست ساعت حدود 10 دانشگاه باشیم
اونروز در خانه خراب شده بود و مامان به آقایی گفت زود بیاد درستش کنه گفت 8 میاد امانیومد ساعت شد 8.30 نیامد مادرم زنگ زد بهش گفت کجایی؟؟ گفت الان میام ولی 9 شد نیومد دوباره مامانم زنگ زد گفت من باید برم دانشگاه دخترم وقت گرفتیم حیرونیم باید اونجا باشیم ساعت 10 ایشون پرسید کدوم دانشگاه میخاین برین؟ پیش کی؟؟
ما هم گفتیم دانشگاه باهنر پیش رءیس دانشگاه
گفت ااااا داماد ما رءیس دفتر دانشگاه است برید پیشش الان خودمم زنگ میزنم رفتیم دانشگاه پیش ایشون و گفتن یه درخواست بنویس بدم رءیس دانشگاه ما هر کار ایشون گفتن انجام دادیم و چندین بار رفتیم و اومدم تا تونستم اولین ترمم مهمان بشم دانشگاه باهنر کرمان درحالیکه مهمان شدن در ترم اول غیر ممکن بگد ترم اول مهمان شدن مگر به خانواده های اعضای دانشگاه
بلاخره با کمک داماد ایشون هم ترم اول و هم ترم دوم مهمان شدم
همه گفتن دیگه نمیشه تمومه باید برگردی
مامانم نذر کرد دوباره درخواست انتقالی دادم به رءیس دانشگاه بلاخره تو کمیسیون یه شرط گذاشته بودن که من بعره مند بودم و تونستم بدون حتی 1 لحظه در دانشگاه سیرجان درس بخونم انتقالی بگیرم و این غیر ممکن بود مگر برای پارتی خیلی کلفت ها
خدا نتنها انتقالیم اوکی کرد بلکه یه روز که رفتم امور دانشجوییم برای مارهای انتقالی دیدم 2 نفر حرف میزنن باهم در مورد تخفیف شهریه که دقیقا من که اصلا نمیدونستم دیدم شرایطش دارم و شهریه من 70 درصد تخفیف خورد تقریبا مجانی شد
خدایا خیلی بزرگی خیلی عظیمی من نادانم ناتوانم من نمیدونم نمی فههمم خودت پناهم بده