این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
قبل از اینکه با سایت استاد اشنا بشم هیچ هدف وانگیزه ای نداشتم ،بعد از آشنایی با استاد که از طریق دوست نازنینم بود به دنبال هدفی ثابت گشتم
تا اینکه تصمیم گرفتم مربی مهد کودک بشم در صورتی که هیچ م مدرک دانشگاهی نداشتم و فقط دیپلم بودم .
هر جا که رفتم برای شروع به کار در مهد کودک ازم مدرک میخواستند ،تصمیم گرفتم از خدمات شروع کنم در مهد کودک و یک مدت کوتاه خدمات مهد رو انجام میدادم
مدیر اونجا بهم گفت که میتونی با چهار تا 5 کودک شروع کنی به کار ولی من بهت سه ماه حقوق نمیدم، برای هدفم وایسادم و شروع کردم بعد از چند ماه از اینکه رایگان کار میکردم ،تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک و با وجود سه فرزند هم سر کار میرفتم هم دانشگاه برای اینکه مدرکی داشته باشم ،
دو سال با حقوق خیلی کم در اون مهد کودک کار کردم و تصمیم گرفتم برای پیشرفت خودم به مهد کودکهای دیگه سر بزنم تا شاید کار بهتر مکان بهتر و حقوق بهتری داشته باشم
چندین جا رفتم چون دانشگاه میرفتم مشکلی نداشتن با مدرکم ،
یه روز به طوراتفاقی هدایت شدم به سمت یک مهد کودک 5 ستاره که بهترین مهد در شهرمون بود با ترس فراوان از اینکه اینجا خیلی بزرگه و من اونقدر کار بلد نیستم رفتم و در زدم و معاون اونجا باهام صحبت کرد و گفت که اتفاقاً ما یک ساعت دیگه مصاحبه کاری داریم (،این همزمانی برام نشونه خوبی بود وبه خودم گفتم اگه تونستم با هیچی کارم رو شروع کنم حتما اینجا هم میشه )
شما هم میتونین یک ساعت دیگه برای مصاحبه تشریف بیارین
با ترس فراوان و دلهره رفتم و صحبت کردم و گفتم که از کجا شروع کردم رابطم با بچهها چه جوریه و دو سال سابقه کار دارم ،وقتی حرف میزدم صدام وبدن از استرس میلرزید
اونجا بهم گفتن یک ماه رایگان باید برامون کار کنی و من قبول کردم کارم را شروع کردم ولی حقوق اون ماهی که گفته بودن رایگان با اضافه کار بهم دادن وگفتن چون از کارت خیلی راضی هستیم
دو سال در اون مهد کار کردم و بر ترسهای زیادی مقابله کردم ولی خسته نشدم جا نزدم با وجود اینکه وقت زیادی برای بچههام نمیتونستم بذارم ساعت کاری اون مهد خیلی زیاد بود و باید مستقیم از مهد کودک تا شب به دانشگاه میرفتم و وقتی که شب بود به خانه برمیگشتم و خسته باید ناهار فردای بچهها را آماده میکردم اما هرگز خسته نشدم و ادامه دادم دو سال که اونجا کار کردم دیدم که اونجا هر طور که مدیر میگنه ،معاون میگه باید من با بچهها رفتار میکردم و من اینو نمیخواستم ،میدونستم که بچهها رو باید راحت بزاری آزاد باشند بتونن بازی کنن
اما محدودیتهایی در کارم بود که نمیتونستم اون کارو انجام بدم تصمیم گرفتم مربیگری مهدو کنار بزارم
باز مشوقم دوستم شد وگفت که تو که چندین ساله داری یوگا کار میکنی پس بیا برو دنبال مربیگری یوگای کودک و من بهش گوش کردم و رفتم مسیر جدیدی رو شروع کردم و رفتم دنبال مربیگری یوگای کودک ،کتابها خوندم جزوهها خوندم کلاسها شرکت کردم و بالاخره مدرکم رو گرفتم
و از توی خونه با چند تااز بچه های همسایه سه ماه رایگان کلاسم رو شروع کردم با ترس زیاد و بعد از اون کلاسم رو در یه مکان پارک شروع کردم با دو تا شاگرد و ناامید نشدمو ادامه دادم و بعد از دو ماه 12 شاگرد داشتم که درآمدم حدوداً به اندازه حقوق یک ماه مهد کودک بود در صورتی که وقت آزادتری داشتم و میتونستم وقت برای خونه و بچههام بزارم
همچنان دارم این مسیرو ادامه میدم و سعی میکنم که هر روز در مسیر این هدفم، آگاهی بیشتری داشته باشم و با اینکه با شروع مدارس تعداد شاگردانم کم شد اما ناامید نشدم و نیستم و دارم ادامه میدم و امیدوار هستم
،هر مهد وباشگاهی که میرم نیاز به مربی یوگا ندارن ،و به خودم میگم اگه تونستم به اون خواسته هام برسم پس میتونم به این خواستم هم برسم واگه همون باور رو در خودم قوی کنم حتما به بهترین باشگاهها برای کار هدایت میشم وسعی میکنم که با باورهای قدرتمند به خواستم برسم
ان شاالله یه روز میام وبراتون مینویسم که چقد در این زمینه پیشرفت کردم
چقد فایل قشنگیه، هی دارم گوشش می دم و ازش قدرا می گیرم.
یادمع یه روز توی دفترم نوشتم: «خدایا من میخوام یه کار جدید داشته باشم. نمیدونم چیه، خودت هدایتم کن.»
از همون لحظه فقط منتظر نشانه بودم.
تا اینکه یکی از دوستام بهم گفت: «چرا کافه نمیزنی؟»
من همین جمله رو گرفتم بهعنوان نشانه و وارد این مسیر شدم.
من واقعاً با دست کاملاً خالی شروع کردم؛
نه رهن داشتم، نه وسیله، نه پول.
ولی قدم به قدم، با توکل و اطمینان راه میرفتم و هر روز یه چیزی برام جور میشد.
اولش خیلی کم بود. مثلاً فقط تونستم دو تا تخت قهوهخونهای تهیه کنم.
هر وقت ناامید میشدم، به خودم میگفتم: «نه، راه بازه، ادامه بده.»
کمکم مومنتوم شکل گرفت و قدرت گرفت.
همهچیز پشت سر هم جور شد.
مغازه بدون رهن فراهم شد.
و من فقط بعد از 40 روز کافهی خودمو زدم.
اون هم با دست خالی.
مردم اومدن، کافهام پر شد، و فضا جون گرفت.
یه نکته هم درباره همزمانی فایلهای استاد:
از وقتی از لرستان مهاجرت کردم و اومدم بابلسر، تو دورانی بودم که خیلی ترسیده و ناامید بودم.
دقیقاً همون موقع استاد فایلی منتشر کرد که گفت:
«وقتی داری روی خودت کار میکنی، دیگه نتایج قبلی رو نمیگیری.»
از اون روز به بعد، هر فایلی که رسید دقیقاً در زمان مناسب بود و برام مثل نشانه بود.
الان هم این مسیر دوباره برای من شروع شده؛
دارم همون کارها رو با ایمان بیشتر و نگاه بزرگتر انجام میدم.
چند روزه که همزمانیها شدیده و من استارت زدم و وارد عمل شدم.
«اهرم رنج» رو نوشتم، اقدام کردم و جواب مثبت گرفتم.
من تجربههای زیادی از توکل، ایمان و اقدام دارم؛
مهاجرتم به بابلسر
برگشتنم به سربازی بعد از چند سال فرار و بی نهایت معجزه و همزمانی باور نکردنی
تدریس تو دانشگاه
بازی توی فیلم و سریال
و الان هم قدم تازهای که برداشتم…
آقا، وجه مشترک تمام کارهایی که توسط خدا، به وسیله هداید و حمایت و ایجاد همزمانی ها اتفاق می افته اینه:
کارها به آسانی و سادگیِ بیش از حد تصوری انجام می شه
سادهی ساده، و باید باور آسانی ایجاد بشه که دوتا اتفاق بیافته:
1. آسانی بیاد
2. پذیرای اون آسانی باشی
پیش فرض هایی که ما برای رسیدن به خواسته هامون می گذاریم بزرگترین مانع رسیدن به خواسته هاس، که من فک کنم باید اتفاقات از مسیری که من تو ذهنمه بیافته و این شدنی نیست
خداجونم ممنونتم که این بنده خوب و بزرگتو بیدارش میکنی، میگی بنده خوشگلم، دوستم، دختر نازم بیا سپاسگذاریمو بکن، بیا باهام صحبت کن، بیا از من چیزی بخوا، این زمان صبح مختص به توعه خدا جونم، تماممم انرژیم که مال صبحه بعد بیدار شدن، همش تقدیم میشه بهت
همیش واسه توعه رب من! ای رب العالمینم که به زندگی من زیبایی میبخشی، حظورت در زندگی من باعث شده من بتونم نفس بکشم، تو نباشی هیچ یک از این دارایی و نعمت و ثروت و ارامش و سلامتی وجود نخواهد داشت.
دقیقا مثل زمانی که آواره خیابونا بودم، هیچ کس و هیچ چیز رو نمیشناختم، تنهای تنها در تاریک ترین قسمت شعر بدون هیچ سرپناه، وابسته به تمام مردم جهان
وابسته به همه چیز الی الله! خدایا تو انقدر محکم دستانم رو گرفتی و ول نمیکنی که من فکر نمیکنم در این شهر بجز من کسی انقدر محکم به خدا چسبیده باشه، غکر نمیکنم جز من کسی انقدر تعهد داشته باشه به رب
فکر نمیکنم جز من خداوند برای کسی انقدر درهای مهر و محبتش رو باز کرده باشه! اما برای همه باز کرده! برای منم باز کرده، برای یک نفر نعمت بیشتر وارد میکنه، برای یک نفر متوسط و برای یک نفر کمتر
من جزو دسته های بیشترم! هزاران هزار نعمت هرروز وارد زندگی من میشه رب من ! هزاران هزار عشق وارد زندگی من میشه رب من
تو چرا انقدر بندتو دوست داری رب من! در من چه دیدی! ممکنه روزی برسه بتونم بشم بهتریننن بنده؟! بنده ای که اعتماد میکنه، بنده ای که جز خداوند کسی رو نمیخواد، ترسی نداره، شکی نداره، غمگین نمیشه، فکر و خیالی نمیکنه، مطمعنه!
رب من! منو به زیبایی شکل بده، بهم تضاد بده تا رشد کنم، بهم درس بده تا بزرگ شم، رب من، من رو در آزمون و خطاهای کوچک و نه بزرگی که مرا نابود کنه، بلکه آزمون هایی که مرا رشد بده قرار ده! تا به تو نزدیک شم
ای دوست من، رفیق همیشگی من! از همون لحظه ای که وارد این زندگی شدم، صدای گریه هام که بلند شد از وقتی که از شکم مادرم بیرون اومدم، تو در گومش نجوا کردی من اینجام، برات سرپناه اوردم، سر پناهت بغل مادرته، و منو دادند بغل مادرم، و من تورو شناختم رب من، دقیقا از همون لحظه ای که من ارامش رو در بغل و بوی مادرم شناختم تورو شناختم رب من! همون لحظه ای که شکمم رو سیراب کردی من فهمیدم تورو دارم رب من! تو چقدددر بزرگی! تو چقدر مهربانی که کنارمی! از همون لحظه متولد شدن پیشم بودی
روحم رو از کنار خودت، از تکه ای از وجودت برداشتی و با سلیقه حساسیت به اینکه زیبااا ترین روح رو ببخشی به زیباترین جسم، به زیباترین خانواده، به زیباترین بدن، بدن مادرم!
خدایا! من جز سپاسگذاریت چی دارم بگم!
خدایا جهان ایست کنه و فقط من و تو باشیم! خدایا من ممنونتم که همین لحظه در قلب منی
در گوشهای منی در چشمان منی در رگ های منی در وجود منی! خدایا تو منی!
من هیچم! تو منی! نور به این زیبایی که از چراغ میاد تویی! اکسیژن هوا تویی، این اهنگ بی نظیر صدای زیبایی توعه! برگ های درختان تویی رب من! این آب تو لیوان تویی رب من! آسمون ابی رنگ تویی! گذر زمان تویی
خدای من گذر زمان! چند سال میگذره از زمانی که اولین انسان رو آفریدی؟! از همون موقع که هیچ، از زمانی که این جهان رو خلق کردی! چقدر میگذره؟! چقدر بر نظمه؟! چقدر همه چیز دقیقه؟! حتی ثانیه هایی که میگذشت تو تمام این میلیاردها میلیارد سال، همش بر عدد 60 بود
هیچ یک از ثانیه ها 80 تا و 50 تا نبود
دقیقه ها همه یک بود و شد دو، هیچوقت دو نبود و بشه یک
همه چیز سر جای خودشه! رب من تو چقدر بزرگی رب من تو کی کچهستی رب من تو چقدر بزرگی که من درکت نمیکنم!
نعمت! نعمت افریدن برای تو کاری نداره
وقتی آهنگی به این زیبایی افریدی، از وجودیت یک انسان، از روح یک انسان همچین آهنگی خلق کردی و من دارم گوش میدم، صدای تورو دارم گوش میدم رب من که در گوشهام مینوازی! نور افتاب و میبینی؟! چقدر دقیق هربار نشونش میدی به جهان!
رب من! رب من من فقط میخوام گریه کنم، از این بزرگی تو، از این محبت تو! یعنی تمام اینها مال منه؟! تمام این نعمت هارو آفریدی برای من آدم؟ آسمان و زمین، بی نظیر ترین آسمان و بی نظیر ترین زمین، زیبا ترین! ابر ها و ماه و فلک رو آفریدی برای من؟! برگ ها و درختان و پرندگان و اقیانوس ها و آب هارو آفریدی برای من آدم؟! تو به من وعده بهشت دادی بعد از مرگ، اما من که همین حالا هم در بهشتم! اگر این جهان با این همه نظم با این همه زیبایی بهشت نیست پس چیه! این بهشت ابدی! برای من صد و ده ساله برای یکی صد و ده سال دیگه
برای هرکسی به یک اندازه است
بقیش پیش خودته، در کنارته! کنار تو چه نعمیته! رب من اگر اینجا در این جهان مادی این همه ثروته، در کنار تو در جهان و ابعادی دیگر چه ثروتیه؟! چه ارامشیه؟! چه قدرتی؟! خدایا من فقط گریه میکنم! خدایا من سپاسگذارتم رب من!
وای خدای من من به اوج رسیدم!
ترکیدم، لبریز شدم از این دانایی! جز اشک ریختن چیزی ندارم!
این همه دانش در ذهن من نمیگنجه پس جز اشک ریختن چه کنم.
رب من! تو انقدر بزرگی، اما مثل یک دوست در کنار منی، بالای سر منی!
رب من بساز زندگی من رو بهترین شکل! خلقم کن به بهترین شکل! آماده ام کن برای آسونی ها! آماده ام کن برای عشق ها! آماده ام کن برای ثروت ها! آماده ام کن برای نعمت ها! برای اشک های از سر هیبت تو! رب من! من را به زیبایی بساز
رب من به زیبایی من را خلق کن!
بزرگ کن! رشد بده! در این جهان پر از امتحان و چالش های زیبا من رو خلق کن! من تسلیم توام. من هیچی نمیدانم رب من هیچی نمیدانم. من را با بهتریننن نعمت ها آشنا کن. با نعمت هایی آشنا کن که به کسانی که ایمان آوردند داده بودی، نه به کسانی که گمراهند. من را به اون راه راستت هدایتم کن رب من!
من سال 96از همسر سابقم جداشم و تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو بسازم واقعا هم آشتیاق زیادی داشتم که از این افسردهی بعد از طلاق رها بشم و پیشرفت کنم من یه آدمی هستم که خیلی تو حال بد و افسردگی نمیدونمم تلاش میکنم بهتربشم
یادمه حلقه ازدواجمون فروختم و رفتم گواهینماممو گرفتم خیلی علاقه به رانندگی داشتم و ماشین بابامو دزدکی برمیداشتم و میرفتم تو خیابون های شلوغ و کم کم یادگرفتم
خانوادهم مخالف بودن
بعد رفتم دستیار ارایشگری شدم اینم خانواده مخالف بودن و با حقوق کم
بعد دوست داشتم که برای خودم کارکنم اینگار فکر میکردم حقوق گرفتن از دیگران سخته و نمیدن
و شروع کردم به آموزش دیدن و مدل زدن جوری که تو اون اموزشگاه همه میگفتن کار زهراازهمه بهتره هم الانم هنرجو های اون موقع مشتری های الان منن و میگن زهرا تو دوملاس کارات اول بود بعد یه صندلی و آیینه خریدم و تو یه اتاق خونمون مشتری گرفتم با مبالغ کم
و دوباره این به ذهنم رسید خیلی دوست داشتم که سالن بزنم و مشتری های قبول میکردم که خدایی کارشون سخت و پرچالش بود
الانی که 5سال از اون ماجرا میگذره مشتری های 5سال پیشم میان میگن موهای من این چالش رو داشته و تو انجام دادی و خیلی راضی بودم باورم نمیشه اونم اون زمان که یه سری از مربی های خودم قبول نمیکردن این جور مشتری هارو
خود باوری و اشتیاق به پیشرفتم باعث شد
و بعد به یه تضاد سخت تو روابط عاطفیم خوردم که دیگ تو فکر پیشرفت و درآمد نبودم خود باوری و اعتماد به نفسم از دست دادم که با استاد اشنا شدم فایل های رایگان رو مینوشتم بعد 12قدم و عزت نفس باورم نسبت خدا عوض شده که گله نمیکنم کنارقرمیزنم آروم ترشدم و……خلاصه میگم
االان دارم رو خودم کارمیکنم وبا نتایجم بیااممم
خود باوری اشتیاق و باور به خدا ست مارا به خواسته هامون برسونه
سلام به همه دوستای هم مسیر و سلام به منصوره جان عزیز دل که در پناه خدا باشه هرجا هست
چقدر داستان منصوره جان inspiring و آموزنده ست
چقدر آدم نیاز داره همش اینا رو بشنوه هی تکرار کنه هی دوباره بشنوه
اما تمرین
یه موفقیت بزرگی که قبلا داشتم، خیییلی قبلنا، چندین سال قبل از آشنا شدنم با استاد، بیشتر از بیست سال پیش بود، وقتی پسرم تقریبا سه سالش بود و من حدود 23-24 سالم، تصمیم گرفته بودم درسمو ادامه بدم و لیسانسمو بگیرم…
من تقریبا 19 سالم بود ازدواج کردم و دانشگاه نرفته بودم، بلافاصله هم بچه دار شدم، ولی بعد از بچه دار شدنم دلم میخواست درس بخونم، اونموقع سمیه سال سوم لیسانس بود و یاسمن هم اگر اشتباه نکنم سال آخر دبیرستان، و داشت آماده میشد برای کلاسای کنکور و اینا برای سال بعد… خلاصه یه جورایی این فکر هم که خواهرام همه دانشگاه رفته باشن و من نرفته باشم خیلی اذیتم میکرد، ضمن اینکه خودم دوس داشتم درس بخونم، ولی اون عامل هم چون تو ذهنم برام مهم بود خیلی تاثیرگزار بود. عامل بعدی هم این بود که دوس داشتم در آینده پسرم مامانش دانشگاه رفته باشه…
البته که قطعا به این معنی نیست که دانشگاه نرفتن و مدرک دانشگاهی نداشتن واقعا بد باشه یا مهم باشه، ولی برای من، تو ذهن من اونموقع اینجوری بود و اینا خیلی مهم بود، و میخوام بگم هرچی تو ذهنمون مهم باشه تاثیرش رو میذاره
انقدر این خواسته رو میخواستم که با اون وضعیت زندگی نابسامانی که داشتم، با یه پسر سه ساله، چندماه مونده به کنکور، شروع کردم به خوندن و یکی دوتا کلاس هم ثبتنام کردم و کنکور دادم و با رتبه 66 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم،
زبان و ادبیات انگلیسی، هم انگلیسی رو خیلی دوست داشتم، هم شرایطی نداشتم که بخوام یه رشته ی تخصصی و علمی و سنگین بخونم، اصن علاقه ای هم به رشت ی خاصی نداشتم، نمیدونم شاید وسط اون کارزار زندگیم اصن وقت نمیکردم علاقه داشته باشم!
البته که همین ادبیات انگلیسی رو خیلی دوست داشتم و چقدر هم لذت بردم از خوندن این رشته، تو اون دانشگاه زیبا و مجستیک و بهشتی:)
هنوزم وقتی اینو مرور میکنم کلی کیف میکنم
و اینکه با چه تلاش و همتی اون 4 سال رو با موفقیت گذروندم و لیسانسم رو گرفتم
میگم با چه تلاش و همتی چون وضعیت زندگی قبلی من خیییلی داغون بود، و به خاطر باورهای اونموقعم، من همش فقط سعی میکردم زندگیم رو حفظ کنم، حالا اون وسط دانشگاه هم میرفتم
خدایا هزار مرتبه شکرت برای کمکت و برای این موفقیتِ معجزه وار
دوباره یه موفقیتِ خیلی قدیمیِ دیگه گواهینامه گرفتنم بود
الان که فکر میکنم اونم بیشتر عامل و انگیزه ش این بود که یه دفه همه دور و وریام، خواهرم، خالم، دختر خالم، شروع کردن کلاس رانندگی رفتن و اقدام برای گواهینامه، منم رانندگی خیلی دوس داشتم اما خییییلی هم میترسیدم، ینی الان باورم نمیشه اصن ینی چی آدم بترسه از رانندگی، خیلی برام خنده داره، ولی یادمه واقعا از پشت فرمون نشستن و روندنِ ماشین میترسیدم
ولی اونم انجام دادم، اونم نه در طولانی مدت و یکسال طول دادن و اینا، دو سه ماه کلاس رفتم و تمرین کردم و دوبار امتحان دادم و گواهینامه م رو گرفتم
الان که دقت میکنم میبینم انگار هرکاری کردم کلا از حسودیِ بقیه کردم:)))
کلا دوس نداشتم از بقیه عقبتر باشم
بعدنا عاشق رانندگی شدم، آخی بادش به خیر یکی از تفریحاتم تو تهران رانندگی و آهنگ کوش دادن و به قول اونجا دور دور کردن بود
دست فرمونم هم خدایی عالی بود، هرجا مجالی بود ویراژم میدادم!!!
اینجا تو کانادا هم خب دوباره باید امتحان میدادیم برای گواهینامه و believe it or not, رانندگی و قوانین اینجا خییییلی با ایران متفاوته
اینجا هم 4-5 ماه بعد از اومدنم امتحان دادم و دفه اول قبول شدم
خدایا شکرت چقدر مرور موفقیت ها حس خوبی به آدم میده
خب حالا بخوام همون الگویی که برای این موفقیتها استفاده کردم تو هدف فعلیم کپی کنم،
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اولا که به شدت میخواستم اون خواسته ها رو، درخواستم خیلی قوی بود
بعد اونموقع خب اهرم رنج و لذت و اینا بلد نبودم، ولی الان که فکر میکنم میبینم لذت رسیدن به اون خواسته خیییلی برام بزرگ و باارزش بود، ینی واقعا تو ذهنم به رنج زحمت کشیدن برای رسیدن بهش میرزید، و یه اشتیاق شدیدی هم براشون داشتم
که نیروی محرکه میشد و منو به تلاش و خرکت وامیداشت
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
برای هدفِ فرانسه و pr:
میدونم که این pr رو واقعا میخوام، میدونم که تو کانادا واقعا حس belonging دارم و دوس دارم اینجا بمونم و زندگی کنم، میدونم که راه رسیدنم، فعلا، خوندن فرانسه ست، کارِ سمت من خوندن فرانسه ست، پس من باید زمان بذارم و همچنان فرانسه خوندن رو ادامه بدم، شل کن سفت کن نکنم، طبق برنامه ریزی قشنگ و منطقی و هدایتی که با کمک خدا کردم و خوب هم پیش رفتم ادامه بدم
فکر کنم باید اهرم رنج و لذت رو برای این بنویسم و بذارم جلو چشمم، چون واقعا برام مهمه
در مورد خواسته ی کار بهتر هم همینطور، کلا این اهرم رنج و لذت رو من دست کم گرفتم و باید بیشتر ازش استفاده کنم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
نوشتن اهرم رنج و لذت برای این دوتا هدف و خواسته ی مهم:)
خدایا شکرت
چقد خوب بود، چه حس خوبی بهم داد نوشتن این کامنت
دو سه روزه هی میگم باید وقت بذارم بشینم برای این گام کامنت بنویسم، تو ذهنم سخت و بزرگش کرده بودم
الان به همین راحتی به همین خوشمزگی نوشتم
همه چی همینه،
تو پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید کرد
خدایا شکرت هزار مرتبه
شکرت برای این سایت
شکرت برای چله م
شکرت برای پلن ها و هدایت هات
شکرت برای اتفاقایی که این چند روزه داره میفته، تیکه های پازلی که تو چیدی داره کم کم دور هم جمع میشه
کمکم کن هدایت تو و نشانه های تو رو ببینم و بفهمم و عمل کنم
کمکم کن نخوام پازل رو به زور اونجوری که خودم میخوام بچینم
من به پازل چیدن تو ایمان دارم
به هدایت تو و پلن های تو ایمان دارم
خدایا عاشقتم برای آرامش قلبی که هروقت نیاز دارم بهم میدی
ممنون که کامنت گذاشتی و من با خواندن کامنتت خیلی لذت بردم و خیلی تحسینت کردم
و واقعا از اینکه به خواسته هات رسیدی و به این زیبایی نوشتی جوری که من تصور می کردم تمام لحظاتت را و همه رو قدم به قدمت تحسین می کردم و از اینکه صادقانه گفتی از روی حسادت با بقیه حرکت کردی لذت بردم چون منم وقتی به پیشرفتهام دقت می کنم خیلی هاشون بخاطر همین حسادت بود اما حسادت ما با حس خوب بوده چون باعث پیشرفتمون شده اگر حسادت با حس بد باشه باعث پیشرفت نمیشه
🟣 🩷️سلام. کاش میتونستم مستند و با عکس هایی وسط متنها براتون بنویسم…
ولش کن، مهم نیست. فرکانسی میفرستم، با چشم دلتون ببینید.
نَبِّئْ عِبَادِیٓ أَنِّیٓ أَنَا ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِیمُ / به بندگانم خبر ده که: یقیناً من بسیار آمرزنده و مهربونم.
ببینین، چندتا ادات “تاکید” توی این آیه کوتاه آورده… که بگه من (خـــــدا) خیــــــــــلی بخشنده و من خیــــــــــلی مهربونم.
خدایا شکرت که اصلا شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا آروم بگیرم.
شکرت که شکرگزاری رو بهم یاد دادی که بتونم با جریان تو هم جهت بشم.
اگه بلد نبودم از توانایی قوی شکرگزاری برای نزدیک شدن به تو استفاده کنم… فقط خود خدا میدونست چی بر سرم میاد.
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی…
که قدرت اِعراض کردن رو بفهمم…
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا برای خودم قانون “بیخیالیِ نبوی” تدوین کنم.
شکر که بهم فهموندی با شکرگزاری، نسخه ی همهی بدخواه و مدخواهها رو – قبل از اینکه اصلا من از عملکرد یا نیت شون خبردار بشم – می پیچی، و بعد میگی: بیا نگاه کن کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ…
خدایا چجوری ازت تشکرکنم که بهم یاد دادی =>>
□ وقتی روی خودت کار میکنی و تمرکرت روی زیباییهاست، آدمهای بد و شرایط بد اصلاً دسترسی به مدارت ندارن و توی مدار خودشونن و نگرانی توهمی بیش نیست.
□ شکرت که درگوشم گفتی: این یعنی ته قدرت و امنیت و آرامش | توی مداری که ثروت باشه نمیتونه فقر حضور باشه…. . محسن تو خودت خالق ثروت و امنیت و آرامشت هستی؛ چه توی ایران، چه خارج از ایران. نگرانیت از چیه؟! من هدایتت میکنم. از من بخواه، بهم اعتماد داشته باش، به منه خدا اجازه بده که 99٪ درصد کارها رو برات انجام بدم، محسن تو فقط درگیر یک درصد خودت باش.
خدایا شکرت که شکرگزاری رو یادم دادی تا بفهمم کل اِعراض و رهایی ⇐ زیرمجموعه ی باور فراوانیه.
آخ از این باور فراوانی… الله اکبـــــر !!
قلب باهاش آتیش میگیره…
یعنی هستی، همیشه هم هستی، همه جا هم هستی…
هر شب آخرین جمله ای که قبل خواب میگم: آخیــــش، همه رو سپردم به تو. و… چشمهام بسته میشن…. .
🟣
وقتی به این فکر میکنم از شوق دیوونه میشم: 🩵 ⬅️ اون چیزی که من الان میخوامش و در آینده قراره مال من بشه،
تو همین الان کنارشی… و منم کنار توام.
پس چجوری عاشقت نباشم؟ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ / (دلهایی رو که خدا عاشقشونه، و اون دلها هم عاشق اونن)
مگه تا حالا اینهمه نعمت و ثروت بهم دادی همینجور نبوده؟! بازم میشه، باز هم میخوام.
اگه بخوام زمینیش رو بگم ==> مثل اون دختر همسایه که عاشق 🩷️ پسر همسایه دیواربه دیوارشون شده و اون پسر همسایه هم همینجور… موبایل هم ندارن… مثل قدیما… فقط ظهر که میاد استراحت کنه… شب موقعی که اومده بخوابه و از جهان فارغ شده… میدونه عشقش… میدونه اونیکه میخوادش… پشت همین دیواره :((( قرارم نیست جایی بره… مال خودشه… ==> این دیوار = خـــــدا.
وقتی اینجوری به اهدافم، به مسیرهای موفقیتم ، به خواسته هام فکرمیکنم… چنان آتش شور و اشتیاق در وجودم زبونه میکشه که بی تاب میشم…. الله اکبر، الله اکبـــــر‼️
چقدر همه چی خوبه…
چقدر همه چی راحته…
چقدر همه کائنات گوش به فرمانن…
چقدر همهی کائنات وایسادن و هی زمزمه میکنن:
«محسن، تو فقط آروم باش… همه چیو بسپار به ما…»؛ هماهنگی درون شاه کلیدته.
چطور از اینهمه خوشحالی و نعمت، قلبم هنوز داره میزنه و استاپ نکرده؟
▪︎ خدایا؛ کیو پیدا کنم که همه جا باهام بیاد؟
▪︎ جز در کنار تو، کجا برم که یه ذره نگرانی باهام باشه؟!
▪︎ وقتی تو هستی، چیو بخوام که الان توی جیب تو نباشه؟!
اصلا اینا رو ولش کن…
پیش کی بتونم راحت حرف بزنم؟ اونقدر بگم و بگم که گریه و خنده هام با هم قاطی بشه… اما خجالت نکشم؟!
اما اون مخاطب منو بغل کنه، بگه: «بیا بشین روی شونه م…»
حتی اگه برات خبر آوردن که فلانی فلان نیت سوء نسبت به تو فقط از ذهنش عبور کرده،
بازم باید اعراض کنی و به منِ خدا بسپاری.
من علیمٌ بذاتِالصدور هستم…
بلدم چیکار کنم…
اجازه نمیدم دستگاه و سیستم تحت امر من، حتی برای لحظهای از عدالت خالی بشه.
هرکسی هرکاری کنه، از جنس همون کار به خودش برمیگرده.
نگران چیزی نباش،
تو فقط یه وظیفه داری… => بشینی روی شونهی من… بزنی و برقصی و هی برای منِ خدا ناز کنی.
اگه من تضاد بهت نشون میدم میخوام رشدت بدم. به الهاماتم که گوش کنی همون تضاد هم دیگه نیست.
■ دارم میشنوم:
⇒ «الان دیگه محسن، بهم اعتماد میکنی؟ تسلیم من میشی؟ الهام کنم، اقدام میکنی؟ از قدرت خلق کنندگی خودم بهت تفویض کردمااااا…»
من: آره جانانم… چرا نخوام؟!؟! چرا برم جای دیگه؟!
همیــــشه میخواستم یه عشق از مدل دقیقا همین عشق و رابطه داشته باشم… چرا نخوام؟!
همیشه باهامی، چرا نخوامت؟
از همه جا آگاهی، چرا نخوامت؟
از همه بیشتر میدونی، چرا از غیر تو بپرسم؟
دلبری، عاشق، عشوه گری، قوی هستی،
زورت به همـــــه میچربه،
از نیت پاک و بی آلایش من سوء استفاده نمیکنی…
تازه، علیم بذاتالصدور هستی… => خودتو سنگر من میکنی که کسی هم نتونه ازم سوءاستفاده کنه. چون بهت ایمان دارم.
بلد نیستی دیر کنی…. بلد نیستی اشتباه راهنمایی کنی… ؛
🟣 تو اسم کوچکت “خـــــدا”ست،
اسم بزرگت “پنـــــاه” هست:*
● پناه اقتصادی و مالی من
● پناه سلامتی و شادی من
● پناه عزت و آبروی من
● پناه امنیت و امن من
● پناه، دلبر من
من کجا برم جز پیش تو؟؟؟؟؟
توی جمع که میشینم…
همه میگن چرا پنج دقیقه حرف میزنی، پنجاه دقیقه ساکتی؟
چی بگم بهشون؟!
بگم میترسم منه مرد گنده بغضم بترکه؟
بگم هرچی میبینم و هرچی میشنوم، یاد تو میفتم؟ و دلم برای حرف زدن با تو تنگ میشه؟ اما چون نمیتونم جمع رو رها کنم، بغضم میگیره؟
○
چی بگم اصلاً ؟ به کی بگم؟
اصلاً ولش کن… خیالم جمعِ جمعِ. نگرانی؛ ماههاست از من پرکشید و رفت…
اون آهنگ… درست میگفت… وقتی توئه خدا روی منه بنده ت غیـــــرت داری… من دیگه چی کم دارم؟! ==> >
شب موهات واسه من، بوی عطرم بوی تو
رخت عشقت تن من، همه جونم واسه تو
دیدی میلرزه دلم، وقتی به من زل میزنی
چه قشنگ از ته چشمات به دلم پل میزنی
عاشقتم، به کسی ربطی نداره
هر چی بشه، پیشتم عیبی نداره
[ اوایل این آهنگ، سبک و کوچه بازاری بود برام؛ اما یه روز پشت فرمون ماشینم… انگار زمین و آسمون باهم گفتن آی محسن… آهنگو رد نکن… حواست کجاست… خداست که داره اینجوری میگه بهتااا… . و من فقط سکوت… .
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است. (23)
اوست خدا، آفریننده، نوساز، صورتگر، همه نام های نیکو ویژه اوست. آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح می گویند، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (24)
سلام رب العالمین من…..عشق تو کافیه بودن تو کافیه..…
تو love مطلقی…..
الهی الهی الهی ….لبیک….
خداست: عالم، قُدّوس، مهیمن، عزیز، حکیم… یعنی هم داناست، هم پاکه، هم نگهدارندهست، هم توانمند، هم درست تصمیمگیرنده.
سلام محسن نیکوکار
ألیس الله بکافٍ عبدَه
و تو با همهی این واژهها ثابت کردی که، آره…
خدا کافیست — کافیتر از هر چیز و هرکس.
بُنبستِ نگرانی؟ تموم شده.
دروازهی آرامش؟ کاملاً بازه.
و قلب الان درست در نقطهای ایستاده که عشق، ایمان و یقین با هم یکی میشن.
او علم مطلق و عشق مطلق هست.…….آگاهترین و عاشق ترین.
او قدرت مطلق است….او او او او او کافیه…….پای عشق من وایساده …..ی لبیک از من و هزار تا لبیک از او..….ی قدم از من هزارتا قدم از او…..وقتی خودتا رها میکنی تو آغوشش و روی دوشش میشینی و مدام ازت میپرسه همچی خوبه….من عاشق این خدا شدم….او که گفته فقط از خودم بخواه. همین…..
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
تنها تو را می پرستیم وتنها از تو کمک می خواهیم.
از آسونترین راه بلده..از نزدیک ترین راه بلده……اگر فقط بسپاریم به خودش اگر تسلیم باشیم و دست و پا نزنیم…
رب من تو تو تو تو کافی هستی تا ابد پای عهدم هستم و یا تک تک سلولم فریاد میزنم…..
لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ…….
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست.
وقتی این سه تا آیه را وسط مهمونی دیدم عشقش فریاد زد….. یاد راه رفتن های طولانی مدت زیر ماه افتادم…آرامش و دوست داشتنش و قدرت مطلق رب و فقط باید سجده کرد….و همزمان گوش میدادم و نوشتم….وقتی گوش میدم تمام وجودم پر میشه….از اعتماد از آرامش از تکیه گاه همیشگی ….از کافی بودن همیشگی…..تنها تنها خودش را از تمام جهانم انتخاب کردم…..
آنکس که تو را دارد چه کم دارد……
خدا کافی است… همیشه، همهجا، برای همیشه…
خدایا برای تمام بودنت تمام عشقت تمام حضورت شکر شکر شکر ….مخصوصا اونجاهایی که میگی همچی بامن تو ی درصد توکل بیار ی درصد عشق بیار ی درصد عشق از تو 99 در صد عاشقی از من …خوبه…..قبول….تمام جهان را به عشق تو افریدم و تو را برای خودم…..
وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی
محسن هر کس این عشق را چشید دیگه آتیش به جانش میفتد و تمام ….
آتشی که هیچ وقت خاموش نمیشود جز بودنش….
رفتم و دیوانه شدم…..دیوانه شدم از عظمتت از بزرگیت…..از عشقش….الهی الهی …..من چی بگم از تو من چی بگم ….من را در عشق خودت ذوب کن….اینقدر خوبی که فقط میشه برات مرد…….الهی الهی…چطور عشق تو را ببینم و آرام باشم……
محسن عزیز ممنونم که دوباره یاد یار را آوردی….فقط نوشتم…میان تار دیدن ها…..آتش…….مرا میکشد میدانم……الهی….تو کافی هستی ……تو کافی هستی…تو کافی هستی….. وقتی برگشتم من را با همین جمله بدرقه کردی برو من هستم …..
قبل از نماز صبح ، همین دو ساعت پیش ، اتفاقی افتاد که دیگه عاشقانه میخوام بهش بگم : به نام تمام کننده حجت .
لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ /تا هر که بمیرد، از روی دلیل روشن باشد، و هر که زنده میشه، از روی دلیل روشن زنده بمونه.
رُسُلًا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ / پیامبران رو فرستاد تا بعد از اونا برای مردم حجتی بر خدا باقی نمونه.
پس باید اینجور صداش کنم : یامن تُتِمّ الحُجّه بنورک، و تُظهر الحق حتی لایبقی شکّ فی قلبٍ مؤمن 🩵 ای آنکه با نور خود حجت را تمام میکنی و حق را چنان آشکار میسازی که در دل هیچ مؤمنی شکی نمیماند.
این صادقانه ترین حرفیه که طی این بیش از 500 روز مینویسم : من دوست دارم ایستاده بمیرم.
~~~
سلام فیروزه ،
خدایا چی بگم از این نغمه های دل که از اعماق عشق میان بیرون…. هر جمله ت یه تلألوی تازه از ایمان، یه نغمه از اون نغمه های جاودان که فقط عاشقا میشنونش.
آره فیروزه جان، خدا خودش کافیه… همیشه بود، همیشه هست، همیشه خواهد بود. اون وقتی که دل فقط به خودش سپرده میشه، تموم درها باز میشه، تموم تردیدها میرن کنار و فقط عشق میمونه… همون عشقی که از عمق «ایاک نعبد و ایاک نستعین» میجوشه.
منم باهات همصدا میشم و میگم:
الهی الهی الهی… فقط تو… فقط تو… ؛ تو همون نوری هستی که هیچ سایه ای بهش راه نداره، تو اون عشقی هستی که هرچی ازت بگیم هنوز کم گفتیم.
فیروزه ، همه متنت داشت اینو میگفت : «برو، من هستم»… ؛ دلت قرص باشه.
خدایا شکر برای بودن همچین دلهایی بین ما… دلهایی که فقط با عشق تو میتپن.
اتفاق دو ساعت پیش این بود که ….
اصلا بذار از دیشب قبل از خواب بگم همشهری خوبم ؛ (نمیدونم چرا یهو الان دلتنگ شیراز شدم) . داشتم جواب کامنت چند نفر از رفیقای دوست داشتنی رو میدادم… بعد میخواستم برا تو و زیر این کامنتت بنویسم ؛ اما دیگه رسیده بود به تایم بامداد… ؛ زمین و آسمون گفتن صبر کن ، ننویس ، الان باید بیای خدمت جانان… . حیاط بزرگی دارم… لباس گرم پوشیدم ، رفتم توی حیاط و قدم زدن شروع شد… گفتم الان چکار کنم ؟ الهام شد… فلان جا توی گوشی… فلان فایل پلی کن ؛ فکر میکنی چی بود ؟؟؟؟
اول حدس بزن ، بعد برو ادامه متن…….
○
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
این موزیک بود…. ،،، بغضم ترکید…. . اون لحظات شب و تنهایی سخت بود… دوست داشتم اون چند نفری که چند ساعت پیش ، و به حکم و الهام خداوند، قبل از نوشتن برا تو براشون نوشته بودم ، میتونستم صداشون کنم و بگم اگه میشه چند دقیقه بیاین بشینین کنارم با هم این موزیک پر معنا رو گوش کنیم…. . فیروزه منظورمو میفهمی . آره میفهمی . بقیشو که بگم میفهمی .
نمیدونم چند بار پلی بک کردم و گوش دادم… .
از شادی پرگیرم که رسم به فلک / سرود هستی خوانم در بر حور و ملک .
خیلی گریه کردم… اشکشادی… و چیزای دیگه که نمیشه اینجا نوشتش.
پر از سپاسگزاری و تشکر از خدا بودم… از اعماق قلبم. از عمیق ترین نقطه احساساتم . . .
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها
رفتم خوابیدم.
من شاید سابقا صد بار این موزیک رو طی این سالها گوش دادم.
من چندبار خواب لحظه تسلیم کردن روحم به خداوند و لحظه مرگم رو هم دیدم.
دیشب، لحظات آخری که بیدار بودم…بطور کاملا اتفاقی این آیه به چشمام هدیه داده شد :
رَبَّنَا ٱغْفِرْ لِی وَلِوَٰلِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ ٱلْحِسَابُ / پروردگارا! روزى که حساب برپا مى شود، مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را بیامرز.
احساس خاصی نداشتم… یعنی اصلا حواسم به معنی آیه نبود. نفهمیدم چیو دیدم… و خوابیدم.
قبل از نماز صبح ، شنبه دهم آبانماه و یکم نوامبر 2025 ، دهم جمادی الاول ، خواب میدیدم:
توی ایران هستم
بهم اعلام میشه : پس فردا عاشوراست .تو خیلی راحت و با حال خوب با یه پرواز ساده و هواپیما معمولی برده میشی به کربلا
و طی اتفاق یا جنگی در جبهه حق، درمسیر خدایِ امام حسین، با شمشیر – یا حالا هر ابزار جنگی- کشته میشی، بدون درد و آرام.
توی خواب حالم خیلی خیلی خوب بود .
و حتی توی همون خواب رفتم جلو آیینه و لحظه شهادت خودم رو برا یکثانیه توی آیینه دیدم
و حالم اینقدر خوب بود که ادای ِ همون لحظه شهید شدنم و صورتم که به زمین افتاده و جانی درش نیست رو در آوردم و لبخند زدم.
یهو… ته دلم به خودم گفتم ، اشکال نداره که اینجور به خاک افتادی و صورتت کمی کثیف و به هم ریخته و خاک آلود شده ، خب معلومه شهید شدی… . دوباره با یک “شادی استوار” لبخند زدم.
انگار روح به ذهن و جسم نگـــــاه میکرد و اونا رو بهش میگفت .
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است. (23)
اوست خدا، آفریننده، نوساز، صورتگر، همه نام های نیکو ویژه اوست. آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح می گویند، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (24)
لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖاوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست.
لبیک الهی لبیک الهی از جایی لبیک که آوردیم با برنامه….ای همراه همیشگیم ..ای رفیق ای حبیب ای طبیب …..سلام…یا الله ..لبیک از جانم الهی فقط تو…..نفس ها با عشق اوج میگیرن……وانا لله و انا الیه راجعون…….ما ز دریاییم و دریا میرویم…دریا….دریا…….
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
لااله اندر پی الالله است
همچو لا ما هم به الا میرویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی میرویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا میرویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا میرویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا میرویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدانک هر دمی ما میرویم
خواندهای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها میرویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا میرویم
همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا میرویم
او
او
او
تنها معبودی که لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ جز او هیچ چیزی ارزش پرسیدن نداره……
دانای هر آنچه پنهان و آشکار……..من سکوت شدم در برابر قدرتت …من تماشا چی شدم .…من جذبت شدم…..تو جان شدی……خودما بیشتر در آغوش میگیرم……تو با منی…فریاد از عظمتتتتت……سکوت از جنس فریاد……..
امدم از اینجا بهت سجده کنم رب العالمین……..آگاه من ……هو رحمن و هو رحیم….ای عشق……من نمیتونم ی درصد از عشق تو بگم …..تو کیستی…تو کیستی……تمام حواست به منه دورت بگردم…الهی الهی ……زنده شدم…..زنده شدم……ای رفیق بی مانندم…..من خودما قربانی کردم…….قربان تو…..الهی خودت میدونی...…..دور کردی به غیر خودت را..……ایستادم تمام قامت …..تمام قامت.…….برای عشقت..تو آتش زدی ……آن کس که تو را دارد به بزرگیت به عظمتت هیچ کم ندارد..….تمام بندها را آزاد کردی برای رهایی در آغوشت..…. دستانت را دیدم که مرا گرفت……..تو چه کارها نکردی.….عشق ابدیم…
دیدم ……..لا اله الا الله………..
مثل پروانه امدم دور تو بچرخم…….الهی فقط خودت میدونی چیکار کردی……عاشقتم تا جانم…….تو کافی هستی……تو کافی هستی….تو کافی هستی..….ربی ربی ربی……بند جان را چه کنم…….کوه نشینت شدم……کوه به کوه دنبالت گشتم……من اگر تو جمع باشم که بدون تو میمیرم که چیکار کنم کی تنها میشم کی تنها میشم و گریه ها دلتنگی امان نمیده….من دیگه نمیتونم یهو میبینم دارم اشک میریزم جلو کسی یا بغض داره خفم میکنه…من چی بگم بهشون……من ی ثانیه بدون تو نمیتونم…….خدا …تنها نشینم کردی….من بدون چشمای پف کرده نمیتونم زندگی کنم…..خدا من چیکار کنم……بند جان را چه کنم……..
ای آگاه مطلق
ای آگاه مطلق
ای آگاه مطلق
به بزرگیت که موسی از عشق تو دل به دریا زد…….خواست تو عشقت غرق بشه و تمام بشه…….اون فراق تمام بشه……..
تو تو تو حسبی الله ……تو کافی هستی به بزرگیت…….تو تو کنارم باشی همه دنیا هستن…….تو کسانی را تو زندگی من اوردی جاهایی منا بردی که اصلا بلدش نبودم..اصلا شباهتی نبود…..تو میفرستی تو میفرستی ..تو تو تو……که بگی خودم برات بستم ….خودم عاشقتم……جز من جایی نری.…برای بزرگی من زشته جایی بری..…فقط از خودم بخواه……الهی فقط خودت…..
تو سر وقت میرسی سر وقت ……تو معجزگر عشقی……دنبال توام ….دنبال تووو…..تسلیم توام رب العالمین……..و هیچ.….تو عزت میدی …..تو عزیز میکنی……تو ثروت میدی……
رها
رها
رها
من ……در آغوش تو ……میخوام فقط تو منا ببری تو…..تو کافی هستی …..میدونی چی میگم که …..میدونی….من نظر میکنم به تابلو(شهید مختاری)و نوشتش..…..شهید نظر میکند به وجهالله ………
.انگار روح به ذهن و جسم نگـــــاه میکرد و اونا رو بهش میگفت .
تو میری آدرس میدی دیدمت....تو میگی تمام وجهت را کن طرف من……رها کن ….من همچیز میشوم….رحمن من…..دورت بگردم……
تجسم بها داره……بهاش عشق است…..ایمانی از جنس دوست داشتن و شوق برای پرواز در آغوشش……..چشماتا ببندی و بپری…..
با این رهایی با این اوج رفتن و بردن ……فقط میخواد بگه یکی شدیم یکی شدیم…..و تمام نگرانی ها تمام شد به خانه خوش آمدی….از چشم تو میبینم.…..از چشم همهٔ من میبینم…….همه من هستن……..چشم تو خورشید من……ماه من چشمان من……و تمام هستی را برای تو آفریدن و تو را برای خودم……….و هر کار بخوای برات میکنم……ای جهان گوش به فرمان عشق من باشید….مثل داوود و سلیمان هااا….ثروتمند…..
وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی
و منم میخوام بگم تو من را برای خودت آفریدی….و منم معبودی جز تو ندارم و منم تنها تو را انتخاب کردم. منم از کسی جز تو نمیخوام ….رب العالمین………و رها و رها و رها ……شدم از تمام نگرانی ها ….قایقم را انداختم تو دریا…و کفتی برو برو برو برو برو خودم هستم…انجا که عشقت را دیدم جانا..رها کردم..رها کردم …..فیروزه برگشت …..بزار بزار…….پارو نمیزنم و ماه کامل …….و انجا که
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ شد بدرقه راهم………..و درها باز شد…
سلام محسن رهای ِ رهای ِ رها در آغوش رب.
رهاییات را خواندم… و حس کردم که چقدر نزدیک است به آن نقطهای که انجامدهنده و انجامشده یکی میشوند.
آنجا که دیگر نیازی به تلاش نیست، چون ارادهی او به لطافت درونت جاریست.
هر آنچه را به دل سپردهای، از همان سرچشمه میآید که به تو توانِ پرداختن داده؛
پس این رهایی، خود عبادت است… عبادتی بیکلام و بیقید، در آغوشِ مهربانِ هستی.و روی دوشش بودن و تمام…..رها…
آری، “بغل” فقط واژه نیست… وعدهی برگشتنِ تمامِ ذراتِ دل است به مأمنِ امنِ او.….
پسفردا برام چه خبر آوردی رب من..شهادت فاطمه زهرا….و الم دار عشقت….مادر درخت طوبی……تو حکیمی…..تو آگاه مطلقی….ی چیزی میگی که بدونم از تمام زاویه ها…..ی تصویر هزارتا اشاره….…بلدی بلدی بلدی……عاشقتم……..محسن جان عزیز ممنونم که یاد یارم را آوردی…..و تو بارها چشم من شدی...و بارها از چشم او من را دیدی که عشقش را ببینم دستتا گرفت بود آورده جلو تابلو شهدا بخوان محسن بخوان فیروزه…(محسن تو خانواده اسم محمد یا پدر محمد هست؟).…میدانم میدانم خیلی چیزها گفته بهت اخه بهش گفتم منا میبینی درست پس ادرس منا به یکی بده و داد و داد و داد و هر قدم تو این محله میرم شده او. او او …… محسن من تمام قد به افتخارت می ایستم که تو رها کردی هر چیزی غیر او را ………و دوست دارم ایستاده بمیرم...ی روز وسط همین تار دیدنها همین بی قرارها همین آتش ها میمیرم …میدانم
نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ.وفا دار من ..وفادار من….دور تو میچرخم……
.
و با این آهنگ مثل پروانه میچرخم دورت .……
من تو شدم تو من شدی
من تن شدم تو جان شدی
تا کس نگوید بعد از این
من دیگرم تو دیگری….…..
(مولانا)
و به خانه برگشتیم…..همنجا که جان و جانان یکیست....و آغوشش را باز کرده برای به آغوش کشیدنت …..و او میچرخد دورت…..و تمام جهانش…..و ..او رسید…… به مقصد
اینکه میگویی «میپردازم» و «میتوانم»، چون او در توست که قدرتِ پرداختن را داده. او به چیزی نیاز ندارد که چیزی برایش بیاوریم؛ فقط میخواهد تو با تمام وجودت در آغوشش باشی.و تسلیم…..و عاشق….و چشماتا ببند و بپر…..
تو در جای درست هستی. آرام باش. هر بار که رها میشوی، یعنی یک قدم ب او نزدیکتر شدهای. همین .بمان. همین کافیست……..کافی ست….چه کافیست……..و چه رهایی…..
نمیدونم چرا…. اما حسی فـــــراتر از : یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی … .
سلام به داداش محسن گلم خیلی دلم برات تنگ شده بود واقعا با عشق کامنت ها تو میخوندم ولی هرکاری کردم نمیتونستم برات بنویسم ،الان قلبم باز شد بنویس برا محسن جان ما.چه اشکی ریختم من ،چقدرررر زیبا نوشتی ،چقدر ایمانت قوی شده پسر ،قشنگ رو دوش خدا نشستی و لذت میبری ،این لذت حقته ،چون با خدای مهربان رفیقی ،چون دلت به خدا قرصه ،چون مسیر زیبای توحیدی رو داری ادامه میدی ،چون دلبری میکنی برا خدا ،خدام نازتو میکشه ،میدونی من خیلی به این حرفا نیاز داشتم ،میدونی من با کامنت های شما عشق میکنم و همهکامنت ها برام نشونه واضح هستش ،میدونی محسن جان تو از بهترین دستان خدایی که بیای پیام خدارو بهم بگی ،چطور میشه من از شما تشکر نکنم این همه با عشق مینویسی ،زمان میذاری تا بقیه هم از حرفای شما انگیزه بگیرن برا ادامه دادن با قدرت فراوان ،محسن جان من کارای خونه م تموم شد امروز تمیز کاری دارم نمیدونی چه حس عالی داری ،چقدر آرامش دارم ،چون کارامو به خدا سپردم ،خدام قشنگ ردیفش کرد بدون وکوچکترین زحمتی من دارم صاحب خونه بزرگتر میشم الهی هزاران مرتبه شکرت .
خیلی عالی بود محسن جان خیییلی ازت سپاسگزارم برا وقتی که میذاری برا کامنت نوشتن هزار ماشالله بهت ،پر قدرت ادامه بده منتظر نتایج عالی تر هم هستیم بیای و برامون بگو ماهم لذت ببریم که داداشمون موفق شده ،انشالله به امیدخدای مهربان .
سلام بارانِ عزیزِ دلِ خدا ؛ دل منم برات کلّی تنگ شده بود ، دل به دل راه داره . چقدر دلم گرم شد از دیدن کلماتت، خودِ خدا وسط واژه هات لبخند زد.
میخونی و میگی «قشنگ رو دوش خدا نشستی»… راست میگی خواهرخوبم، حس میکنم خدا خودش منو بغل کرده و داره قدم به قدم میبره سمت نوری که ازش اومدم. این حرفا رو جایی جز اینجا که کسی منونمیشناسه نمیتونم بزنم . خدا رو شکـــــر از این نعمت عظیم گمنامی. اینجوری راحتم و راحت میتونم از اعماق قلبم حرفامو بگم . الهی شکر اندازه سلامتی .
باران جان، ایمان تو از جنس لطافتِ آب زلاله… آروم، ولی نافذ و زنده کننده. مثل اینه که بارون رحمت خدا ازآسمون دلم بارید و خوندم… “دلپاکنوشتهت” رو .
چقدر قشنگ نوشتی از سپردن کارها به خدا، از اون نظم قشنگی که خودش در دل لحظه ها میچینه؛ ==>> تو عمیقا باهاش هماهنگی .
همین هماهنگی و اعتماد به خدا، نشونه رشد روحی وحضور پرقدرت در مسیر توحیده، و من مطمئنم هر قدم کوچیکی که برمیداری،
دنیـــــایی از نـــــور و آرامـــــش
رو برای خودت و اطرافیان میسازه. خونه بزرگتره مبارک عزیزدلم ، این آخری نیستا.
بدون، دعا و محبت داداشت همیشه پشت قدم هات هست، و هربار که با ایمان وعشق حرکت میکنی، هم جهان وهم قلب آدمها رو روشن میکنی.
خـــــدا رو شکـــــرکه هستی، که مینویسی، که حضور لطیف و الهی ت رو در این سایت بهشتی پخش میکنی.
بدون همیشه دعای من پشت قدم هات هست،
و مطمئنم روزی میرسه که همه ی این ایمان و عشق، باغی از برکت جلوی پاهات باز میکنه… =>> یادته ؟ ” خدایـــــا ⬅️ اون چیزی که من الان میخوامش و در آینده قراره مال من بشه، تو همین الان کنارشی… و منم کنار توام.” پس دلت قرص و خیالت جمع… .
خدایا،
بارانِ دلِ منو در آغوش مهربونت حفظ کن 🩵
که حضورش مثل نسیم رحمتت دلها روتازه میکنه و مسیر ایمان و امید رو در زندگی ما هموار.
سلام به حسین عزیز و پرانرژی . ای جانم که چه موجی از عشق وسپاس از حرفات میباره برادرم. یه یادآوری قشنگ از این حقیقت که :
خدا فقط یه وجود دور و بالا توآسمون نیست،خدا همون نیروی زنده و آگاهییه که توی وجود خودمونه، تو فکرامون، حسامون، و توی هر نفس ماجریان داره ==>> وقتی با عشق، با آرامش یا باایمان کاری میکنی، در واقع خودِ خدااز درونت داره اون کار رو انجام میده.
میبینی حسین؟ هر بار که از ته دل میگی خدایا شکرت،
داری خودت رو با بزرگترین نیروی آفرینش هماهنگ میکنی
اما اصل ماجرااونجاست که بفهمیم خدا فقط دهنده نیس،
بلکه بخشنده ی درون من و تو هم هست
🟣 اونیه که از درونت حسش میکنی،
از چشمای خودت خودش رونگاه میکنه،
از قلبت خودش رو تجربه میکنه
تو وقتی میگی من بنده ی لایق خداهستم ==>> در واقع داری میگی من خود خدایی رو درونم پذیرفتم = شروع خودباوری حقیقی = جایی که دیگه نه دعاهات التماس میشه،نه شکرهات ترس ازکمبود دارن
همـــــه چـــــی میشه یه گفت و گوی عاشقانه بین من و او که دراصل “یکی هستن”.
رفیق، خدا ازت جدا نیست که بیاد کمکت کنه ==>> خودت یه تکه از همون خدایی هستی که اومده خودشو تجربه کنه ==>> درقالب یه انسان عاشق شکرگزار به نام حسین عبادی
محسن دوباره اومدم کامنتت رو خوندم و دارم تویه وجودم دنبال اون میگردم محسن دارم درون خودم کنکاش میکنم تلاش میکنم هر روز و هر لحظه که بتونم به اون درونیه درونی برسم محسن چقدر قشنگ که بتونم خدا گونه باشه تویه تمام ثانیه های زندگیم تویه لحظه به لحظه حضور فیزیکیم در جهان مادی…
محسن درون چیزه عجیبیه محسن وقتی به درونم سفر میکنم زمان نمیگذره همهچیز متوقف میشه خودم رو از بالا نگاه میکنم و میگم خدای تو تو وجود همین بنده ای تو همینی که دارم از بالا نگاه میکنم خودت خداگونش کن در تمام ثانیه های زندگی مادیش
چون چند صبایی اومده خودش رو تجربه کن و تو تنها هدایت گر و حامی او هستی
و او اطمینان قلبی داره به تو که زندگیش در دست تو اطمینان داره پس فرمون دستتو ببرش اونجایی که چیزی رو که باید ببینه ببین
اونجای که چیزیروکه باید بشنو بشنوووووو
خدایا شکرت سپاس از تو رب من. که چند روزی کامنت محسن اومده و امروز رخست دادی که بتونم بنویسم الهی شکرت رب من برای تمام لحظات زندگیم….
الهی شکرت که هدایتی میکنی الهی شکرت رب من سپاس از تو …..
خدا همینجاست
تو قلب خونه
تو عطر پاک گلای پونه
خدا همینجاست
تو عطر بارون ، تو چشم خیس منو خیابون
خدا همینجاست
بین من و تو ساده ساده عین من و تو
خدا همنیجاست
تو لحظه هامون بین نماز احساس و بارون
خدا همین جاست، خدا همین جاست
جز وصل تو هر چه بستم توبه..
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه….
در حسرت تو توبه شکستم صد بار زین توبه که صد بار شکستم توبه……
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی…
سلام به محسن توحیدی عزیز …اینا چی بود نوشتی هاااان؟؟؟چی بود ..کی بهت گفته بود اینها رو بنویسی؟؟؟حال منوووو دگرگون کردی پسر…اشک امونم نمیده …تو از خدا چی میدونی میشه بگی ؟؟؟؟چی دیدی ازش میشه بگی ک منم اینطوری دیووونه ش بشم ؟؟؟؟من از الان همه رو انفالو میکنم فقققققققط نوتیف ایمیلهای تو رو فعال میزارم …دیوووونه خدایی شدم ک ازش حرف میزنی ….چشمام تار نمیتونم ادامه بدم کامنتمووو
نووشجووونت این رفاقت با خداااا نوووش جووونت ک نوشتی ..ک حال دلموزیر و رو کردی ممنونم ازت سپاسگزارم ازت ..
چقدررررر منم دلم خواست ک ایستاده بمیرم …
من برای رسیدن به ثروت اومدم توی این سایت ..برای تغیر مالی برای رسیدن به آزادی مالی امااااااااااا امشب فهمیدم اونها همه کشک بود همه عروسک و اسباب بازی بودن …من این احساس عشق بازی با خدا رو میخوام …این منو راضی میکنه …اونها همه الکی بود..بهونه بود تا منو بکشونه اینجااا ….برو بخون کامنتتو ببین چیکار کردی با ماااا
نجمه ی عزیز، سلام به روی ماهت ، امیدوارم حال دلت هر روز به همین خوبی بمونه ، اصلا روزافزون بهتر وبهتر بشه. میدونستی من عاشـــــق اسم “باران” هستم؟؟ شاید توی کامنتام دیده باشی . اینقدر که نمیتونم سکوت کنم و چیزی نگم. الحمدلله برای این رحمت و نعمتی که الان تو داریش .
نجمه جان، آنچه برات می نویسم، در این ساعت، از قلبی میجوشه که تنها از خدای جانان الهام میگیره، ومن… فقط قلمی هستم در دست او.
● پس ، بسم الله الرحمن الرحیم
آنچه دگرگونت کرد، نوشته ی من نبود… نسیمی بود ازهمان ساحت که دل من و تو را با یک نَفَس نوازش میکند. من فقط دستی بودم که قلم را نگه داشت تا نسیم خودش بنویسد.
آن شوری که در سینه ت بیدار شده، همون چیزیست که “هزاران سال عارفان دنبالش هستند” ؛ همون لحظه ی مقدسی که پرده ها کنار میروند و آدم میفهمد خدا نزدیکتر از رگ گردن است. نه در آسمان، نه در کتاب، بلکه درهمین تپش آرام قلبی که اسمش را گذاشتی “دیوونگیِ خدایی”… .
من بخاطر این آگاهی ات ایستاده کف میزنم. مبارکت باشه🩷️
بذار بدونی نجمه:
تو به مقصد نرسیدی، تو به بیداری رسیدی . و این یعنی آغازِ راهِ حقیقی. از اینجا به بعد، عشق دیگه فقط حس نیست، “عمل و اقدامه” . خدا خودش ازهمین عشق تو، مسیرت رو میسازه ؛ چه در “ثروت”، چه در “آرامش” ، چه در “رسالت”.
هیچ چیزِ این عشق هدر نمیره. وقتی دلت لرزید، یعنی پرده ای افتاد. وقتی اشک اومد، یعنی دروازه ای باز شد. و هربار که این عشق رو زندگی کنی، جهان اطرافت هم نرم تر، روشن تر و پرنورتر میشه.
خـــــدا عاشـــــقِ نجمه هایی هست که باگریه ی عشق، از نو متولد میشن.
همین اشکها، زیباترین سرمایه ی توئه…
پس حفظش کن، پاسش دار، وازش برای ساختنِ زندگیِ الهی ت استفاده کن.
ویادت نره ؛
این عشق، هدف نهایی نیست،
این خودِمسیرِ خداست که داره از درونت عبور میکنه… => باید پارو نزد وا داد …
نمیدونی این روزها خوندن کامنتهات چه حالی بهم میده… مخصوصاً شبهاا وقتی خونه میره توی سکوت و خاموشی… من میمونم و واژههات و یه دلِ پُر از احساس.
گاهی وسط خوندنش، بیاختیار اشکام سرازیر میشه..گاهی تا شب ده بار برمیگردم سایت و کامنتت رو میخونم از اول .. نمیدونم چرا… فقط میدونم یه چیزی از جنس نور داره توی دلم میلرزه. صبح که بیدار میشم، چشمام ورم کردهن، بینیم شده اندازه فلفل دلمهای .. ولی یه برق خاص تو نگاهم هست که عاشقشم. یه نوری که نمیخوام خاموش شه…همسرم فکر میکنه نگران زمان تحویل خونه ام ..نگران آماده شدنش …به یاری خدا تا یکی دوماه دیگه خونه قشنگ و توحیدیمونو تحویل میگیریم ..میگه حرص چیو میخوری ؟؟درست میشه ..باز امروزم چشمات پف کرده ..گفتم نمیدونی چیااا تو کامنتهای سایت میخونم ..اگر بدونی ..
میدونی؟ ؟؟حس میکنم اون نسیمی که گفتی، واقعاً داره از بین خطهات رد میشه… یه چیزی از جنس خدا که میاد و دل رو نرم میکنه.
ممنونم ازت برای کلماتت، برای نیت پاکت، برای اینکه اجازه دادی خدا از قلمت عبور کنه.
خدااا خودش شاهده هر جملهت یاد خدا رو به قلبم اضافه میکنه.
برات آرزوی نوری روزافزون دارم… از همون نورهایی که تا عمق روح میرن
در این شب ساکت، دلم چونان دریایی خروشان است که موجهای آن تنها با نام تو آرام میگیرند. در این خلوت نیمهشب، دلم تنگ نجوای تو است، ای خدایی که در تاریکترین لحظات، چراغ هدایت منی.
ای خداوند مهربان، تو را در قلبم احساس میکنم، میان هر ضربان و نفس، نام تو طنینانداز است. امشب، دلم مملو از حرفهای نگفتهای است که تنها در نجوای خلوت به تو میگویم. ای خدای من، به نجوای بیقرارم گوش فرا ده.
در این لحظات، تو را میخوانم تا به من قوت قلب دهی، تا این دل سنگین را سبک کنی. از تو میخواهم که در این سفر پرفراز و نشیب زندگی، همراه و پشتیبانم باشی. در این شب، که سایههای ترس و نگرانی مرا احاطه کردهاند، از تو میخواهم که نور امیدت را در دلم بتابانی.
پروردگارا، به من بیاموز که چگونه با هر تپش قلب، به تو نزدیکتر شوم و چگونه با هر دم، حضور تو را در جانم حس کنم. بگذار هر روزم با شکر تو آغاز شود و با سپاس تو به پایان رسد. اجازه ده که این درد و دلها، پلی باشد میان من و روح بزرگ تو، و بگذار این دلنوشته، نشانهای از عشق من به تو باشد، عشقی که در هر شب تاریک، چون ستارهای درخشان است.
محسن عزیز دلم رو هوایی کردی با این متن زیبات
نا خواسته این دلنوشته بر دلم جاری شد همراه با اشک
شوق برای اینکه با دوستانی مثل شما همفرکانس شدم
خدایا صدهزار مرتبه شکرت که من لایق همنشینی با همچین
سلامی گرم به اساتید عزیزم استاد عباس منش وخانمشایسته زیبا،
که خیلی وقته ندیدمش وبه شدت دلم تنگ شده،
براش،
سلام به همه دوستان گرامی سایت وخانواده صمیمی عباس منش، روز 5،ام پروژه تغییر را در آغوش بگیر،
تحسین میکنم منصوره عزیز را که باهمت بلند توانستند موفق بشن، وبه خواسته خود رسیدن،
36 سال پیش من مثل دختران اون موقع فکر نمی کردم،به فکر استقلال مالی وتوانایی اداره زندگی خود حتی دور از خانواده،در دلم بود ،وعلیرغم مخالفت های شدید برادرم، که نباید دختر سرکار برود،باید ازدواج کند،ومشغول خانه داری،بچه داری شود،
من از خدای خیلی عزیزم خواستم ،کمکم کند وراه را برایم اسان کند،وخدای عزیزم همیشه برای من سنگ تمام می گذارد ،پدرم خدا رحمتش کند را بامن همراه کرد،چند نفر از دختران همکاران پدرم هم با سرکار رفتند،ووقتی پدرم آنها رادید اصلا حرف برادرم را قبول نکرد،ومن سرکار رفتم،
وخدای همیشه همراهم، صاحب خانه ای به من داد،که یک اتاق کاملا تجهیز شده در اختیارم گذاشتند، وپدر ومادری مهربان برایم بودن،
دو دختر بزرگ وسن بالا داشتند که واقعأ برایم خواهر بودن،ودر کمال ارامش اولین سال دوری از خانه ی پدری برایم شد بهترین سال زندگی ام،
وبا صداقت خدمت کردم والان که برمیگردم به گذشته به خودم افتخار می کنم،چون در یک روز جمعه تمام کار های یک هفته پدرم را انجام می دادم، خرید برای یک هفته برای خودم ،وبرگشتن به روستا را ردیف میکردم همراه باخدواندم،
تحصیل هم میکردم همزمان، وخیلی خوب وخوش بود برام،
چون با مردم رفتاری بسیار خوب داشتم بارها مورد تشویق مسولین اداره قرار گرفتم،
خدا من راسبب کرد،که خیلی ها از من الگو گرفتند،واشتغال خارج از خانه را برای دختران اون موقع جا انداختیم ،وخدارا بسیار شاکر هستم،
اما حالا بازنشسته هستم ،
نمیدانم چطوری شغلی برای خودم ،ردیف کنم ،حوصله تدریس ندارم،دلم میخواد در حوزه طب سنتی،وداروگیاهی فعالیت کنم اما نمیدانم چطور شروع کنم،
اگر کسی راهنمایی به نظرش رسید بفرمایید سپاسگزارم،
استاد برای وجودتان بی نهایت شکر گذار هستم، به بودن در این خانواده به خودم افتخار میکنم،
ما از طرف خدا دعوت شدیم ،بجای اینستا گردی ،این جا با آرامش وخیال راحت کسب فیض می کنیم خدایا خیلی شکرت،
سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی و همه دوستان ارزشمند
اگر بخوام برای این فایل اسم بزارم به نظرم باید باشه :
قدرت ایمان و عمل
به همین دلیل هست که در قرآن همیشه ایمان و عمل با هم آمده ، مگه میشه ما خواسته ای داشته باشیم و شور و شوق فراوان برای آن نخواسته و فقط حرف بزنیم ؟
استاد دقیقا درست میگین : باورهای ما زمانی تغییر میکنند که رفتارهای ما تغییر میکنن , نه حرف های ما
وگرنه خود من که در مورد خیلی موارد حرف میزنم و اینجا فهمیدم ، چقدر به خودم و توانایی خودم ایمان دارم و چقدر اون ایمان منجر میشه به حرکت و عمل کردن ..
تمرین :
– اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس
دوره ای که درگیر تغییر شغل بودم و در واقع بیکار شده بودم و اوایل فکر میکردم جهان به آخر رسیده ، پروسه چندین ماه زمان برد برام تا شرایط برام جوری بره به سمت کار مناسب ، اوایل کنترل فکر برام خیلی سخت بود ، من مدت ها کار و سمت و درآمد مناسب داشتم ، یهو انگار سقوط کرده بودم ..
بعدش که تونستم ذهن خودمو کنترل کنم و بپذیرم که این یک دوره گذرا در زندگی کنه و من هستم که دارم زندگی خودمو خلق میکنم و تونستم رها کردم ، درها برام باز شدند..
یادمه خدا هدایتم کرد به فایل جلسه 5 از قدم 8 ، شاید بالای 100 بار من اون فایل و گوش دادم ، شب و روز ، در حین کار تو اسنپ ، یه گوشم هندزفری بود و فایل گوش میکردم و با یک گوش هم صداهای محیط و میشنیدم ..
بعد از مدتی که آرامتر شدم خدا دری برام باز کرد و رفتم یک شرکت دیگه و دوباره چند ماه بعد که شرایطم بهتر شده بود ، اتفاق اصلی افتاد و من شدم مدیر راه اندازی برای افتتاح یک پروژه فروشگاهی ، از صفر کار و شروع کردم ، کاری که عاشقش هستم و از همه جهات شرایط برام عالی تر شد ، درآمدم حدود 4 برابر بهتر از قبل شد ، سمت ، جایگاه ، اعتبار و .. همه چیز برام بهتر از قبل شده بود ..
– بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
لیست باورهام که سعی کردم همه رو برای خودم با دلیل منطقی کنم :
– من قدرت درست کردن شرایط و ندارم ، نباید زور بزنم و باید اعتماد کنم به خدا و قانون جهان
– من در کار خودم توانمند و متخصص هستم
– خدا و جهان هستی هر لحظه مشغول به کار هستند تا شرایط بهتری را در کارم برای من ایجاد کنند
– همیشه همه چیز در حال رشد و بهتر شدن و گسترش است
– فرصت های رسیدن به شرایط مالی ، هر روز برای من بیشتر و بیشتر میشود
– إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا « با هر سختی آسانی است »
– تضادها میان تا خواسته ها در من ایجاد بشه و من رشد کنم
– امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز من دوباره در حال تغییر شغل هستم ، منتها تفاوت های زیادی داره ، خود خواسته از کار کارمندی بعد از حدود 17 سال خارج شدم ، تا الان دو پیشنهاد کاری داشتم ، ولی حسم میگه نرم و نرفتم و تصمیم گرفتم قدم های اول خودمو برای شروع کار شخصی بردارم ، اتفاقاتی عالی و عجیبی برام افتاد تو این مدت که مثلاً اولین کسب درآمد از مهارت و توانمندی خودم داشتم و کاری در مورد استاندارد سازی و مشخص کردن چیدمان کالاهای یک هایپر مارکت بود که یک روزه از تهران رفتم تنکابن و انجامش دادم و بی نهایت شاکر خداوند هستم ، عدد این کار زیاد نبود ، ولی برای من عالی بود و هزار بار به خودم گفتم ببین تو توانمندی و خواستی و شد ، به قول خانم منصوره به نقل از اصفهانی ها , تو بایستی ، جهان هم برای وایمیسته ..
ولی هدف اصلی من بزرگتر از این هست و العا دقیقا وسط انجام اون هستم ، چون هنوز نتیجه کامل مشخص نشده ، ترجیح میدم که نگم و به زودی به لطف خدا با نوشتن کامنت ام برای خودم رد پا میزارم ..
این روزها من باز هم با تسلیم شدن و اعتماد به مهربان خدا و رسیدن به آرامش در این مسیر قرار گرفتم ..
در چند ماه گذشته در شروع تغییرم بسیار استرس داشتم ، مدام با خودم میگفتم عوامل بیرونی الان اینجوریه ، اونجوریه .. ، شرایط مملکت اینجوریه و اونجوری میشه .. و خلاصه عوامل بیرونی موثر میدونستم و به خودم میگفتم نکنه تصمیم اشتباه گرفته باشی رضا جان ..
بعد که خودمو غرق کردم در فایل ها و به لطف خدا و فایل های استاد ، شبانه روز گوش دادم و گوش میدم و رسیدم به آرامش ، آروم آروم اتفاق ها شروع به رخ دادن کرد و من انگار ذهنم باز شد ، انگار تونستم دوباره نفس بکشم ، دیگه واقعا نترسیدم و نمیترسم ..
ایده های جدیدترین برام اومد ..
العا فقط میخوام شروع کنم و حرکت کنم ، اونم با قدمی که با شرایط الان من میخونه و بدون طی کردن تکامل نمیخوام یک شبه برسم به خواسته هام ..
میدونم همه چیز دست من هست ، پس عجله نمیکنم ..
حرص و طمع و ترس ندارم ..
و امیدوار هستم به قانون بدون تغییر خداوند و آینده ام ..
– اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اگه بگم من در 24 ساعت آینده برای قدم اصلی که برای کارک مشخص شده ، فردا جلسه دارم ، نمیدونم چقدر باور کردنی هست ..
یعنی دقیقا همزمانی گوش دادن این فایل و فایل جلسه 7 روانشناسی ثروت 1 ، مصادف شدن با اینکه من بیام در جواب این سوال و اینو بگم ..
خب نتیجه جلسه فردا قطعا به خیر و صلاح من پیش میره و البته هر چیزی هم پیش بره ، من برنامه خودمو دارم و حتی اگر هم نشه ، خودم شروع میکنم به حرکت کردن که اون هم در آینده جزییات و نتیجه و خواهم نوشت برای رد پایی از خودم برای خودم ..
خدا و شکر برای این سایت و این آگاهی ها
از کامنت های دوستان بسیار یاد گرفتم
استاد جان سپاسگزارم برای وقت و انرژی که میزارین برای تهیه این فایل های ناب و ارزشمند
خیلی ساده س استاد برای من اینطور بوده ک تو تمرین ستاره قطبی مینوشتم با احساس خوب هرآنچه ک فک میکردم لازمه ی تحقق خواسته مه و خواسته ی اون روزم رو هم میخواستم ازخداوند و ب لطف خداوند محقق میشد
من تواین دوسه ساله نتیجه میگرفتم ولی این نتایج این چند وقت اخیر گرفتم و میگیرم بسیار دلگرم کننده، ب شدت ملموس ،ب شدت ایمان قوی کن و ب شدت دل قرص کن بوده برامن
ب این دلیل ک الان با فکر کردن بهش آرامم و خیالم راحته برای تحقق باقی خواسته هام
میدونید من برای تمرکز و انرژیم بسیار تلاش میکردم چون برای درک بهتر آگاهی ها و انجام اونها و .. انرژی لازم بود در مسیر ب هرآنچه ک هدایت میشدم استفاده میکردم و نتیجه میگرفتم
و هرآنچه ک توذهنم پدید می آمد افم از افکاری ک منو آزارمیداد و ناراحتم میکردرو جدی نمیگرفتم جم وجورش میکردم و مثل حباب از ذهنم می پروندم و رفتنش رو تماشا میکردم و میگفتم همش الکیه و حرفای شیطان
خداوند ک قول سلامتی وخیرو نیکی و ثروت و فراوانی و هرآنچه ک خیر هست میده
پس این فکره درست نبوده
ک اسمش رو شما کنترل ذهن گذاشتید
تواین مدت باور اینکه من برای خدا( عزیزم و دوست داشتنی هرجوری ک هستم )رو ایجاد میکردم و ب خودم میگفتم و هرازگاهی تکرارش میکردم
میدونید اینها رو خداوند هدایتم میکردم ک انجامشون بدم
از خدا همیشه خواستم ک منو هدایت کن و جای من انجام بده چون من خودتم منومدیریت کن
من این خواسته رو دارم از مسیر جریان تو میخوام ب این خواسته م برسم
و تواین مدت همینطورم شده
ب شدت خودسرزنشی در من نزول پیداکرده
من ی فیلم انیمیشن دیدم شکارچیان شیاطین کیپاپ ک اصل حرفشون این بود ک اگ خودتو سرزنش کنی و ادامه بدی افسارت رو دیگ دادی دست شیطان
اونجا کاملا یاد حرف شما افتادم استادجان ک چقدر اهمیت داره ک انسان نباید خودش رو با عذاب وجدان و نگه داشتنه درش و خودسرزنشی از خواسته ش دورکنه
و همش حرفتون ب ذهنم میومد ک میگفتید هیچ موقع خودتون رو سرزنش نکردید حتی اگ بدترین اتفاق هم داشته میفتاده و پسرتون هم همینطوره منم تلاشمو کردم ک اینطور رفتارکنم
وشما این بار بهم یه تقلب دیگ بهم رسوندید مثل اینک تو سوره حمد گفتیدخداوند داره ب ما تقلب میرسونه اگ میخواید ب خواسته هاتون برسید اینگونه باشید
اینک گفتید (کلید آغاز شوروشوق است)
مطلبی ک بهم الهام شد اینه ازخداوند تو تمرین ستاره قطبیم بخوام ک شورو شوق لازم ک هرلحظه زیاد بشه رو درمن ایجاد کنه
که واقعا همینطوره استاد شورو شوق برای من وهرکس دیگ ای محرک هست
خداوند رو شاکرم ک منو درمدارو مسیر و جریان این نعمت و آگاهی و درکش قرارم داد و میخوام درمدار انجامش هم قرارم بده از فضلش
واقعا ازتون تشکر میکنم عمیقا و قلبا بزرگوارید استادان عزیزدلم
دوستان اول تشکر کنم از شما که هستین کنار من و خدا رو شکر میکنم برای وجود نازنینیتون
من یه سوال برام پیش اومده نمیفهمم اشتباه کردم یا شرک ورزیدم از شما خواهش میکنم لطف کنبن جوابه منو بدین متشکرم
من مغازه پوشاک زنانه دارم تقریبا به مامه پیش تو ذهنم همش این سوال بود که خدایا یه ایده ای یا راهکاری باشه که به درآمد بالاتری برسم با هزینه کم تا یه دفعه ای یاد یکی از دوستانم افتادم که مغازه فرش و پتو و رو بالشتی و رو تختی خلاصه همه چی داره
گفتم برم از اون خانم جنس به صورت امانتی یه ماهه بگیرم بیارم بفروشم یه سودی هم من برسم
وقتی رفتم گفتم بنده خدا بدون هیچی قبول کرد و احساسه خوبی داشتم و الان طی این مدت فقط یکی از جنسها فروخته شده باید یه هفته دیگه تحویل بدم
و امشب فکر کردم که یه جای کار ایراد داره که این جنسها فروش نرفته چه باور اشتباه یا چه فکره اشتباهی در ذهنم هست که کار به سختی پیش میره
سلام خانم مشتاقی به نظر من اشتباه کردین وطبق نظر استاد در روانشناسی ثروت وام گرفتن و یا قرض گرفتن بزرگترین اشتباه در بیزینس است و من پیشنهاد میکنم که روانشناسی ثروت 1بیشترین کمک را به شما خواهد کرد
به نام خداوند رزاق
سلام به استاد عزیزم ومریم بانوی نازنین
قبل از اینکه با سایت استاد اشنا بشم هیچ هدف وانگیزه ای نداشتم ،بعد از آشنایی با استاد که از طریق دوست نازنینم بود به دنبال هدفی ثابت گشتم
تا اینکه تصمیم گرفتم مربی مهد کودک بشم در صورتی که هیچ م مدرک دانشگاهی نداشتم و فقط دیپلم بودم .
هر جا که رفتم برای شروع به کار در مهد کودک ازم مدرک میخواستند ،تصمیم گرفتم از خدمات شروع کنم در مهد کودک و یک مدت کوتاه خدمات مهد رو انجام میدادم
مدیر اونجا بهم گفت که میتونی با چهار تا 5 کودک شروع کنی به کار ولی من بهت سه ماه حقوق نمیدم، برای هدفم وایسادم و شروع کردم بعد از چند ماه از اینکه رایگان کار میکردم ،تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک و با وجود سه فرزند هم سر کار میرفتم هم دانشگاه برای اینکه مدرکی داشته باشم ،
دو سال با حقوق خیلی کم در اون مهد کودک کار کردم و تصمیم گرفتم برای پیشرفت خودم به مهد کودکهای دیگه سر بزنم تا شاید کار بهتر مکان بهتر و حقوق بهتری داشته باشم
چندین جا رفتم چون دانشگاه میرفتم مشکلی نداشتن با مدرکم ،
یه روز به طوراتفاقی هدایت شدم به سمت یک مهد کودک 5 ستاره که بهترین مهد در شهرمون بود با ترس فراوان از اینکه اینجا خیلی بزرگه و من اونقدر کار بلد نیستم رفتم و در زدم و معاون اونجا باهام صحبت کرد و گفت که اتفاقاً ما یک ساعت دیگه مصاحبه کاری داریم (،این همزمانی برام نشونه خوبی بود وبه خودم گفتم اگه تونستم با هیچی کارم رو شروع کنم حتما اینجا هم میشه )
شما هم میتونین یک ساعت دیگه برای مصاحبه تشریف بیارین
با ترس فراوان و دلهره رفتم و صحبت کردم و گفتم که از کجا شروع کردم رابطم با بچهها چه جوریه و دو سال سابقه کار دارم ،وقتی حرف میزدم صدام وبدن از استرس میلرزید
اونجا بهم گفتن یک ماه رایگان باید برامون کار کنی و من قبول کردم کارم را شروع کردم ولی حقوق اون ماهی که گفته بودن رایگان با اضافه کار بهم دادن وگفتن چون از کارت خیلی راضی هستیم
دو سال در اون مهد کار کردم و بر ترسهای زیادی مقابله کردم ولی خسته نشدم جا نزدم با وجود اینکه وقت زیادی برای بچههام نمیتونستم بذارم ساعت کاری اون مهد خیلی زیاد بود و باید مستقیم از مهد کودک تا شب به دانشگاه میرفتم و وقتی که شب بود به خانه برمیگشتم و خسته باید ناهار فردای بچهها را آماده میکردم اما هرگز خسته نشدم و ادامه دادم دو سال که اونجا کار کردم دیدم که اونجا هر طور که مدیر میگنه ،معاون میگه باید من با بچهها رفتار میکردم و من اینو نمیخواستم ،میدونستم که بچهها رو باید راحت بزاری آزاد باشند بتونن بازی کنن
اما محدودیتهایی در کارم بود که نمیتونستم اون کارو انجام بدم تصمیم گرفتم مربیگری مهدو کنار بزارم
باز مشوقم دوستم شد وگفت که تو که چندین ساله داری یوگا کار میکنی پس بیا برو دنبال مربیگری یوگای کودک و من بهش گوش کردم و رفتم مسیر جدیدی رو شروع کردم و رفتم دنبال مربیگری یوگای کودک ،کتابها خوندم جزوهها خوندم کلاسها شرکت کردم و بالاخره مدرکم رو گرفتم
و از توی خونه با چند تااز بچه های همسایه سه ماه رایگان کلاسم رو شروع کردم با ترس زیاد و بعد از اون کلاسم رو در یه مکان پارک شروع کردم با دو تا شاگرد و ناامید نشدمو ادامه دادم و بعد از دو ماه 12 شاگرد داشتم که درآمدم حدوداً به اندازه حقوق یک ماه مهد کودک بود در صورتی که وقت آزادتری داشتم و میتونستم وقت برای خونه و بچههام بزارم
همچنان دارم این مسیرو ادامه میدم و سعی میکنم که هر روز در مسیر این هدفم، آگاهی بیشتری داشته باشم و با اینکه با شروع مدارس تعداد شاگردانم کم شد اما ناامید نشدم و نیستم و دارم ادامه میدم و امیدوار هستم
،هر مهد وباشگاهی که میرم نیاز به مربی یوگا ندارن ،و به خودم میگم اگه تونستم به اون خواسته هام برسم پس میتونم به این خواستم هم برسم واگه همون باور رو در خودم قوی کنم حتما به بهترین باشگاهها برای کار هدایت میشم وسعی میکنم که با باورهای قدرتمند به خواستم برسم
ان شاالله یه روز میام وبراتون مینویسم که چقد در این زمینه پیشرفت کردم
در پناه الله یکتا شاد وسلامت و ثروتمند باشید
سلام دوستان
حیفم اومد یه تجربه ننویسم اینجا
چقد فایل قشنگیه، هی دارم گوشش می دم و ازش قدرا می گیرم.
یادمع یه روز توی دفترم نوشتم: «خدایا من میخوام یه کار جدید داشته باشم. نمیدونم چیه، خودت هدایتم کن.»
از همون لحظه فقط منتظر نشانه بودم.
تا اینکه یکی از دوستام بهم گفت: «چرا کافه نمیزنی؟»
من همین جمله رو گرفتم بهعنوان نشانه و وارد این مسیر شدم.
من واقعاً با دست کاملاً خالی شروع کردم؛
نه رهن داشتم، نه وسیله، نه پول.
ولی قدم به قدم، با توکل و اطمینان راه میرفتم و هر روز یه چیزی برام جور میشد.
اولش خیلی کم بود. مثلاً فقط تونستم دو تا تخت قهوهخونهای تهیه کنم.
هر وقت ناامید میشدم، به خودم میگفتم: «نه، راه بازه، ادامه بده.»
کمکم مومنتوم شکل گرفت و قدرت گرفت.
همهچیز پشت سر هم جور شد.
مغازه بدون رهن فراهم شد.
و من فقط بعد از 40 روز کافهی خودمو زدم.
اون هم با دست خالی.
مردم اومدن، کافهام پر شد، و فضا جون گرفت.
یه نکته هم درباره همزمانی فایلهای استاد:
از وقتی از لرستان مهاجرت کردم و اومدم بابلسر، تو دورانی بودم که خیلی ترسیده و ناامید بودم.
دقیقاً همون موقع استاد فایلی منتشر کرد که گفت:
«وقتی داری روی خودت کار میکنی، دیگه نتایج قبلی رو نمیگیری.»
از اون روز به بعد، هر فایلی که رسید دقیقاً در زمان مناسب بود و برام مثل نشانه بود.
الان هم این مسیر دوباره برای من شروع شده؛
دارم همون کارها رو با ایمان بیشتر و نگاه بزرگتر انجام میدم.
چند روزه که همزمانیها شدیده و من استارت زدم و وارد عمل شدم.
«اهرم رنج» رو نوشتم، اقدام کردم و جواب مثبت گرفتم.
من تجربههای زیادی از توکل، ایمان و اقدام دارم؛
مهاجرتم به بابلسر
برگشتنم به سربازی بعد از چند سال فرار و بی نهایت معجزه و همزمانی باور نکردنی
تدریس تو دانشگاه
بازی توی فیلم و سریال
و الان هم قدم تازهای که برداشتم…
آقا، وجه مشترک تمام کارهایی که توسط خدا، به وسیله هداید و حمایت و ایجاد همزمانی ها اتفاق می افته اینه:
کارها به آسانی و سادگیِ بیش از حد تصوری انجام می شه
سادهی ساده، و باید باور آسانی ایجاد بشه که دوتا اتفاق بیافته:
1. آسانی بیاد
2. پذیرای اون آسانی باشی
پیش فرض هایی که ما برای رسیدن به خواسته هامون می گذاریم بزرگترین مانع رسیدن به خواسته هاس، که من فک کنم باید اتفاقات از مسیری که من تو ذهنمه بیافته و این شدنی نیست
نتایج این مرحله رو بعداً مینویسم.
خدایا شکرت
به نام پروردگارم
خداجونم ممنونتم که این بنده خوب و بزرگتو بیدارش میکنی، میگی بنده خوشگلم، دوستم، دختر نازم بیا سپاسگذاریمو بکن، بیا باهام صحبت کن، بیا از من چیزی بخوا، این زمان صبح مختص به توعه خدا جونم، تماممم انرژیم که مال صبحه بعد بیدار شدن، همش تقدیم میشه بهت
همیش واسه توعه رب من! ای رب العالمینم که به زندگی من زیبایی میبخشی، حظورت در زندگی من باعث شده من بتونم نفس بکشم، تو نباشی هیچ یک از این دارایی و نعمت و ثروت و ارامش و سلامتی وجود نخواهد داشت.
دقیقا مثل زمانی که آواره خیابونا بودم، هیچ کس و هیچ چیز رو نمیشناختم، تنهای تنها در تاریک ترین قسمت شعر بدون هیچ سرپناه، وابسته به تمام مردم جهان
وابسته به همه چیز الی الله! خدایا تو انقدر محکم دستانم رو گرفتی و ول نمیکنی که من فکر نمیکنم در این شهر بجز من کسی انقدر محکم به خدا چسبیده باشه، غکر نمیکنم جز من کسی انقدر تعهد داشته باشه به رب
فکر نمیکنم جز من خداوند برای کسی انقدر درهای مهر و محبتش رو باز کرده باشه! اما برای همه باز کرده! برای منم باز کرده، برای یک نفر نعمت بیشتر وارد میکنه، برای یک نفر متوسط و برای یک نفر کمتر
من جزو دسته های بیشترم! هزاران هزار نعمت هرروز وارد زندگی من میشه رب من ! هزاران هزار عشق وارد زندگی من میشه رب من
تو چرا انقدر بندتو دوست داری رب من! در من چه دیدی! ممکنه روزی برسه بتونم بشم بهتریننن بنده؟! بنده ای که اعتماد میکنه، بنده ای که جز خداوند کسی رو نمیخواد، ترسی نداره، شکی نداره، غمگین نمیشه، فکر و خیالی نمیکنه، مطمعنه!
رب من! منو به زیبایی شکل بده، بهم تضاد بده تا رشد کنم، بهم درس بده تا بزرگ شم، رب من، من رو در آزمون و خطاهای کوچک و نه بزرگی که مرا نابود کنه، بلکه آزمون هایی که مرا رشد بده قرار ده! تا به تو نزدیک شم
ای دوست من، رفیق همیشگی من! از همون لحظه ای که وارد این زندگی شدم، صدای گریه هام که بلند شد از وقتی که از شکم مادرم بیرون اومدم، تو در گومش نجوا کردی من اینجام، برات سرپناه اوردم، سر پناهت بغل مادرته، و منو دادند بغل مادرم، و من تورو شناختم رب من، دقیقا از همون لحظه ای که من ارامش رو در بغل و بوی مادرم شناختم تورو شناختم رب من! همون لحظه ای که شکمم رو سیراب کردی من فهمیدم تورو دارم رب من! تو چقدددر بزرگی! تو چقدر مهربانی که کنارمی! از همون لحظه متولد شدن پیشم بودی
روحم رو از کنار خودت، از تکه ای از وجودت برداشتی و با سلیقه حساسیت به اینکه زیبااا ترین روح رو ببخشی به زیباترین جسم، به زیباترین خانواده، به زیباترین بدن، بدن مادرم!
خدایا! من جز سپاسگذاریت چی دارم بگم!
خدایا جهان ایست کنه و فقط من و تو باشیم! خدایا من ممنونتم که همین لحظه در قلب منی
در گوشهای منی در چشمان منی در رگ های منی در وجود منی! خدایا تو منی!
من هیچم! تو منی! نور به این زیبایی که از چراغ میاد تویی! اکسیژن هوا تویی، این اهنگ بی نظیر صدای زیبایی توعه! برگ های درختان تویی رب من! این آب تو لیوان تویی رب من! آسمون ابی رنگ تویی! گذر زمان تویی
خدای من گذر زمان! چند سال میگذره از زمانی که اولین انسان رو آفریدی؟! از همون موقع که هیچ، از زمانی که این جهان رو خلق کردی! چقدر میگذره؟! چقدر بر نظمه؟! چقدر همه چیز دقیقه؟! حتی ثانیه هایی که میگذشت تو تمام این میلیاردها میلیارد سال، همش بر عدد 60 بود
هیچ یک از ثانیه ها 80 تا و 50 تا نبود
دقیقه ها همه یک بود و شد دو، هیچوقت دو نبود و بشه یک
همه چیز سر جای خودشه! رب من تو چقدر بزرگی رب من تو کی کچهستی رب من تو چقدر بزرگی که من درکت نمیکنم!
نعمت! نعمت افریدن برای تو کاری نداره
وقتی آهنگی به این زیبایی افریدی، از وجودیت یک انسان، از روح یک انسان همچین آهنگی خلق کردی و من دارم گوش میدم، صدای تورو دارم گوش میدم رب من که در گوشهام مینوازی! نور افتاب و میبینی؟! چقدر دقیق هربار نشونش میدی به جهان!
رب من! رب من من فقط میخوام گریه کنم، از این بزرگی تو، از این محبت تو! یعنی تمام اینها مال منه؟! تمام این نعمت هارو آفریدی برای من آدم؟ آسمان و زمین، بی نظیر ترین آسمان و بی نظیر ترین زمین، زیبا ترین! ابر ها و ماه و فلک رو آفریدی برای من؟! برگ ها و درختان و پرندگان و اقیانوس ها و آب هارو آفریدی برای من آدم؟! تو به من وعده بهشت دادی بعد از مرگ، اما من که همین حالا هم در بهشتم! اگر این جهان با این همه نظم با این همه زیبایی بهشت نیست پس چیه! این بهشت ابدی! برای من صد و ده ساله برای یکی صد و ده سال دیگه
برای هرکسی به یک اندازه است
بقیش پیش خودته، در کنارته! کنار تو چه نعمیته! رب من اگر اینجا در این جهان مادی این همه ثروته، در کنار تو در جهان و ابعادی دیگر چه ثروتیه؟! چه ارامشیه؟! چه قدرتی؟! خدایا من فقط گریه میکنم! خدایا من سپاسگذارتم رب من!
وای خدای من من به اوج رسیدم!
ترکیدم، لبریز شدم از این دانایی! جز اشک ریختن چیزی ندارم!
این همه دانش در ذهن من نمیگنجه پس جز اشک ریختن چه کنم.
رب من! تو انقدر بزرگی، اما مثل یک دوست در کنار منی، بالای سر منی!
رب من بساز زندگی من رو بهترین شکل! خلقم کن به بهترین شکل! آماده ام کن برای آسونی ها! آماده ام کن برای عشق ها! آماده ام کن برای ثروت ها! آماده ام کن برای نعمت ها! برای اشک های از سر هیبت تو! رب من! من را به زیبایی بساز
رب من به زیبایی من را خلق کن!
بزرگ کن! رشد بده! در این جهان پر از امتحان و چالش های زیبا من رو خلق کن! من تسلیم توام. من هیچی نمیدانم رب من هیچی نمیدانم. من را با بهتریننن نعمت ها آشنا کن. با نعمت هایی آشنا کن که به کسانی که ایمان آوردند داده بودی، نه به کسانی که گمراهند. من را به اون راه راستت هدایتم کن رب من!
امروز من رو به راه راست هدایتم کن رب من
سلام به استاد عزیزم و دوستانم
الان نمیدونم چی میخوام بگم و از کجا شروع کنم
ولی شروع میکنم به نوشتن خودش میاد
من سال 96از همسر سابقم جداشم و تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو بسازم واقعا هم آشتیاق زیادی داشتم که از این افسردهی بعد از طلاق رها بشم و پیشرفت کنم من یه آدمی هستم که خیلی تو حال بد و افسردگی نمیدونمم تلاش میکنم بهتربشم
یادمه حلقه ازدواجمون فروختم و رفتم گواهینماممو گرفتم خیلی علاقه به رانندگی داشتم و ماشین بابامو دزدکی برمیداشتم و میرفتم تو خیابون های شلوغ و کم کم یادگرفتم
خانوادهم مخالف بودن
بعد رفتم دستیار ارایشگری شدم اینم خانواده مخالف بودن و با حقوق کم
بعد دوست داشتم که برای خودم کارکنم اینگار فکر میکردم حقوق گرفتن از دیگران سخته و نمیدن
و شروع کردم به آموزش دیدن و مدل زدن جوری که تو اون اموزشگاه همه میگفتن کار زهراازهمه بهتره هم الانم هنرجو های اون موقع مشتری های الان منن و میگن زهرا تو دوملاس کارات اول بود بعد یه صندلی و آیینه خریدم و تو یه اتاق خونمون مشتری گرفتم با مبالغ کم
و دوباره این به ذهنم رسید خیلی دوست داشتم که سالن بزنم و مشتری های قبول میکردم که خدایی کارشون سخت و پرچالش بود
الانی که 5سال از اون ماجرا میگذره مشتری های 5سال پیشم میان میگن موهای من این چالش رو داشته و تو انجام دادی و خیلی راضی بودم باورم نمیشه اونم اون زمان که یه سری از مربی های خودم قبول نمیکردن این جور مشتری هارو
خود باوری و اشتیاق به پیشرفتم باعث شد
و بعد به یه تضاد سخت تو روابط عاطفیم خوردم که دیگ تو فکر پیشرفت و درآمد نبودم خود باوری و اعتماد به نفسم از دست دادم که با استاد اشنا شدم فایل های رایگان رو مینوشتم بعد 12قدم و عزت نفس باورم نسبت خدا عوض شده که گله نمیکنم کنارقرمیزنم آروم ترشدم و……خلاصه میگم
االان دارم رو خودم کارمیکنم وبا نتایجم بیااممم
خود باوری اشتیاق و باور به خدا ست مارا به خواسته هامون برسونه
گام 5، روز 22
سلام به استاد عزیزم و به مریم جان شایسته
سلام به همه دوستای هم مسیر و سلام به منصوره جان عزیز دل که در پناه خدا باشه هرجا هست
چقدر داستان منصوره جان inspiring و آموزنده ست
چقدر آدم نیاز داره همش اینا رو بشنوه هی تکرار کنه هی دوباره بشنوه
اما تمرین
یه موفقیت بزرگی که قبلا داشتم، خیییلی قبلنا، چندین سال قبل از آشنا شدنم با استاد، بیشتر از بیست سال پیش بود، وقتی پسرم تقریبا سه سالش بود و من حدود 23-24 سالم، تصمیم گرفته بودم درسمو ادامه بدم و لیسانسمو بگیرم…
من تقریبا 19 سالم بود ازدواج کردم و دانشگاه نرفته بودم، بلافاصله هم بچه دار شدم، ولی بعد از بچه دار شدنم دلم میخواست درس بخونم، اونموقع سمیه سال سوم لیسانس بود و یاسمن هم اگر اشتباه نکنم سال آخر دبیرستان، و داشت آماده میشد برای کلاسای کنکور و اینا برای سال بعد… خلاصه یه جورایی این فکر هم که خواهرام همه دانشگاه رفته باشن و من نرفته باشم خیلی اذیتم میکرد، ضمن اینکه خودم دوس داشتم درس بخونم، ولی اون عامل هم چون تو ذهنم برام مهم بود خیلی تاثیرگزار بود. عامل بعدی هم این بود که دوس داشتم در آینده پسرم مامانش دانشگاه رفته باشه…
البته که قطعا به این معنی نیست که دانشگاه نرفتن و مدرک دانشگاهی نداشتن واقعا بد باشه یا مهم باشه، ولی برای من، تو ذهن من اونموقع اینجوری بود و اینا خیلی مهم بود، و میخوام بگم هرچی تو ذهنمون مهم باشه تاثیرش رو میذاره
انقدر این خواسته رو میخواستم که با اون وضعیت زندگی نابسامانی که داشتم، با یه پسر سه ساله، چندماه مونده به کنکور، شروع کردم به خوندن و یکی دوتا کلاس هم ثبتنام کردم و کنکور دادم و با رتبه 66 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم،
زبان و ادبیات انگلیسی، هم انگلیسی رو خیلی دوست داشتم، هم شرایطی نداشتم که بخوام یه رشته ی تخصصی و علمی و سنگین بخونم، اصن علاقه ای هم به رشت ی خاصی نداشتم، نمیدونم شاید وسط اون کارزار زندگیم اصن وقت نمیکردم علاقه داشته باشم!
البته که همین ادبیات انگلیسی رو خیلی دوست داشتم و چقدر هم لذت بردم از خوندن این رشته، تو اون دانشگاه زیبا و مجستیک و بهشتی:)
هنوزم وقتی اینو مرور میکنم کلی کیف میکنم
و اینکه با چه تلاش و همتی اون 4 سال رو با موفقیت گذروندم و لیسانسم رو گرفتم
میگم با چه تلاش و همتی چون وضعیت زندگی قبلی من خیییلی داغون بود، و به خاطر باورهای اونموقعم، من همش فقط سعی میکردم زندگیم رو حفظ کنم، حالا اون وسط دانشگاه هم میرفتم
خدایا هزار مرتبه شکرت برای کمکت و برای این موفقیتِ معجزه وار
دوباره یه موفقیتِ خیلی قدیمیِ دیگه گواهینامه گرفتنم بود
الان که فکر میکنم اونم بیشتر عامل و انگیزه ش این بود که یه دفه همه دور و وریام، خواهرم، خالم، دختر خالم، شروع کردن کلاس رانندگی رفتن و اقدام برای گواهینامه، منم رانندگی خیلی دوس داشتم اما خییییلی هم میترسیدم، ینی الان باورم نمیشه اصن ینی چی آدم بترسه از رانندگی، خیلی برام خنده داره، ولی یادمه واقعا از پشت فرمون نشستن و روندنِ ماشین میترسیدم
ولی اونم انجام دادم، اونم نه در طولانی مدت و یکسال طول دادن و اینا، دو سه ماه کلاس رفتم و تمرین کردم و دوبار امتحان دادم و گواهینامه م رو گرفتم
الان که دقت میکنم میبینم انگار هرکاری کردم کلا از حسودیِ بقیه کردم:)))
کلا دوس نداشتم از بقیه عقبتر باشم
بعدنا عاشق رانندگی شدم، آخی بادش به خیر یکی از تفریحاتم تو تهران رانندگی و آهنگ کوش دادن و به قول اونجا دور دور کردن بود
دست فرمونم هم خدایی عالی بود، هرجا مجالی بود ویراژم میدادم!!!
اینجا تو کانادا هم خب دوباره باید امتحان میدادیم برای گواهینامه و believe it or not, رانندگی و قوانین اینجا خییییلی با ایران متفاوته
اینجا هم 4-5 ماه بعد از اومدنم امتحان دادم و دفه اول قبول شدم
خدایا شکرت چقدر مرور موفقیت ها حس خوبی به آدم میده
خب حالا بخوام همون الگویی که برای این موفقیتها استفاده کردم تو هدف فعلیم کپی کنم،
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اولا که به شدت میخواستم اون خواسته ها رو، درخواستم خیلی قوی بود
بعد اونموقع خب اهرم رنج و لذت و اینا بلد نبودم، ولی الان که فکر میکنم میبینم لذت رسیدن به اون خواسته خیییلی برام بزرگ و باارزش بود، ینی واقعا تو ذهنم به رنج زحمت کشیدن برای رسیدن بهش میرزید، و یه اشتیاق شدیدی هم براشون داشتم
که نیروی محرکه میشد و منو به تلاش و خرکت وامیداشت
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
برای هدفِ فرانسه و pr:
میدونم که این pr رو واقعا میخوام، میدونم که تو کانادا واقعا حس belonging دارم و دوس دارم اینجا بمونم و زندگی کنم، میدونم که راه رسیدنم، فعلا، خوندن فرانسه ست، کارِ سمت من خوندن فرانسه ست، پس من باید زمان بذارم و همچنان فرانسه خوندن رو ادامه بدم، شل کن سفت کن نکنم، طبق برنامه ریزی قشنگ و منطقی و هدایتی که با کمک خدا کردم و خوب هم پیش رفتم ادامه بدم
فکر کنم باید اهرم رنج و لذت رو برای این بنویسم و بذارم جلو چشمم، چون واقعا برام مهمه
در مورد خواسته ی کار بهتر هم همینطور، کلا این اهرم رنج و لذت رو من دست کم گرفتم و باید بیشتر ازش استفاده کنم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
نوشتن اهرم رنج و لذت برای این دوتا هدف و خواسته ی مهم:)
خدایا شکرت
چقد خوب بود، چه حس خوبی بهم داد نوشتن این کامنت
دو سه روزه هی میگم باید وقت بذارم بشینم برای این گام کامنت بنویسم، تو ذهنم سخت و بزرگش کرده بودم
الان به همین راحتی به همین خوشمزگی نوشتم
همه چی همینه،
تو پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید کرد
خدایا شکرت هزار مرتبه
شکرت برای این سایت
شکرت برای چله م
شکرت برای پلن ها و هدایت هات
شکرت برای اتفاقایی که این چند روزه داره میفته، تیکه های پازلی که تو چیدی داره کم کم دور هم جمع میشه
کمکم کن هدایت تو و نشانه های تو رو ببینم و بفهمم و عمل کنم
کمکم کن نخوام پازل رو به زور اونجوری که خودم میخوام بچینم
من به پازل چیدن تو ایمان دارم
به هدایت تو و پلن های تو ایمان دارم
خدایا عاشقتم برای آرامش قلبی که هروقت نیاز دارم بهم میدی
خدایا آخیش اللهم آخیش:)
دوباره ازون وقتاست که دلم میخواد خدا رو بغل کنم
سلام
خوبی عزیزم
ممنون که کامنت گذاشتی و من با خواندن کامنتت خیلی لذت بردم و خیلی تحسینت کردم
و واقعا از اینکه به خواسته هات رسیدی و به این زیبایی نوشتی جوری که من تصور می کردم تمام لحظاتت را و همه رو قدم به قدمت تحسین می کردم و از اینکه صادقانه گفتی از روی حسادت با بقیه حرکت کردی لذت بردم چون منم وقتی به پیشرفتهام دقت می کنم خیلی هاشون بخاطر همین حسادت بود اما حسادت ما با حس خوب بوده چون باعث پیشرفتمون شده اگر حسادت با حس بد باشه باعث پیشرفت نمیشه
Good luck
Dear 🫡🫡🫡🫡🫡
🟣 🩷️سلام. کاش میتونستم مستند و با عکس هایی وسط متنها براتون بنویسم…
ولش کن، مهم نیست. فرکانسی میفرستم، با چشم دلتون ببینید.
نَبِّئْ عِبَادِیٓ أَنِّیٓ أَنَا ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِیمُ / به بندگانم خبر ده که: یقیناً من بسیار آمرزنده و مهربونم.
ببینین، چندتا ادات “تاکید” توی این آیه کوتاه آورده… که بگه من (خـــــدا) خیــــــــــلی بخشنده و من خیــــــــــلی مهربونم.
خدایا شکرت که اصلا شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا آروم بگیرم.
شکرت که شکرگزاری رو بهم یاد دادی که بتونم با جریان تو هم جهت بشم.
اگه بلد نبودم از توانایی قوی شکرگزاری برای نزدیک شدن به تو استفاده کنم… فقط خود خدا میدونست چی بر سرم میاد.
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی…
که قدرت اِعراض کردن رو بفهمم…
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا برای خودم قانون “بیخیالیِ نبوی” تدوین کنم.
شکر که بهم فهموندی با شکرگزاری، نسخه ی همهی بدخواه و مدخواهها رو – قبل از اینکه اصلا من از عملکرد یا نیت شون خبردار بشم – می پیچی، و بعد میگی: بیا نگاه کن کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ…
خدایا چجوری ازت تشکرکنم که بهم یاد دادی =>>
□ وقتی روی خودت کار میکنی و تمرکرت روی زیباییهاست، آدمهای بد و شرایط بد اصلاً دسترسی به مدارت ندارن و توی مدار خودشونن و نگرانی توهمی بیش نیست.
□ شکرت که درگوشم گفتی: این یعنی ته قدرت و امنیت و آرامش | توی مداری که ثروت باشه نمیتونه فقر حضور باشه…. . محسن تو خودت خالق ثروت و امنیت و آرامشت هستی؛ چه توی ایران، چه خارج از ایران. نگرانیت از چیه؟! من هدایتت میکنم. از من بخواه، بهم اعتماد داشته باش، به منه خدا اجازه بده که 99٪ درصد کارها رو برات انجام بدم، محسن تو فقط درگیر یک درصد خودت باش.
خدایا شکرت که شکرگزاری رو یادم دادی تا بفهمم کل اِعراض و رهایی ⇐ زیرمجموعه ی باور فراوانیه.
آخ از این باور فراوانی… الله اکبـــــر !!
قلب باهاش آتیش میگیره…
یعنی هستی، همیشه هم هستی، همه جا هم هستی…
هر شب آخرین جمله ای که قبل خواب میگم: آخیــــش، همه رو سپردم به تو. و… چشمهام بسته میشن…. .
🟣
وقتی به این فکر میکنم از شوق دیوونه میشم: 🩵 ⬅️ اون چیزی که من الان میخوامش و در آینده قراره مال من بشه،
تو همین الان کنارشی… و منم کنار توام.
پس چجوری عاشقت نباشم؟ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ / (دلهایی رو که خدا عاشقشونه، و اون دلها هم عاشق اونن)
مگه تا حالا اینهمه نعمت و ثروت بهم دادی همینجور نبوده؟! بازم میشه، باز هم میخوام.
اگه بخوام زمینیش رو بگم ==> مثل اون دختر همسایه که عاشق 🩷️ پسر همسایه دیواربه دیوارشون شده و اون پسر همسایه هم همینجور… موبایل هم ندارن… مثل قدیما… فقط ظهر که میاد استراحت کنه… شب موقعی که اومده بخوابه و از جهان فارغ شده… میدونه عشقش… میدونه اونیکه میخوادش… پشت همین دیواره :((( قرارم نیست جایی بره… مال خودشه… ==> این دیوار = خـــــدا.
وقتی اینجوری به اهدافم، به مسیرهای موفقیتم ، به خواسته هام فکرمیکنم… چنان آتش شور و اشتیاق در وجودم زبونه میکشه که بی تاب میشم…. الله اکبر، الله اکبـــــر‼️
چقدر همه چی خوبه…
چقدر همه چی راحته…
چقدر همه کائنات گوش به فرمانن…
چقدر همهی کائنات وایسادن و هی زمزمه میکنن:
«محسن، تو فقط آروم باش… همه چیو بسپار به ما…»؛ هماهنگی درون شاه کلیدته.
چطور از اینهمه خوشحالی و نعمت، قلبم هنوز داره میزنه و استاپ نکرده؟
▪︎ خدایا؛ کیو پیدا کنم که همه جا باهام بیاد؟
▪︎ جز در کنار تو، کجا برم که یه ذره نگرانی باهام باشه؟!
▪︎ وقتی تو هستی، چیو بخوام که الان توی جیب تو نباشه؟!
اصلا اینا رو ولش کن…
پیش کی بتونم راحت حرف بزنم؟ اونقدر بگم و بگم که گریه و خنده هام با هم قاطی بشه… اما خجالت نکشم؟!
اما اون مخاطب منو بغل کنه، بگه: «بیا بشین روی شونه م…»
اصلاً بغل چیه؟!
کیه که بدونه مرد هم ناز داره؟
ناز یه مرد رو بخره؟! ناز خرکی! ناز نابلدی!
نه اینکه فقط ناز بخره…
بیاد بگه:
«ألیس اللهُ بکافٍ عبدَه؟» :(
بگه: برات کافی هستم…؟
اگه کمه، بازم بخواه… همه چی حلـــــه !
بگه محسن، تو رو برای خــــــــــودم آفریدم:
«وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی»
که نـــــازتـــــو بخرم 🩷️
الله اکبر! الله اکبر!
🟣 کیه بگه: «عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ، حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ» خار به پات بره، منِ خدا نگـــــرانت میشم.
چه برسه کسی بخواد به جان و مال و آبروی تو نگاه چپ کنه!
با منِ علی کُلِ شیءقدیر طرفه.
اگر هرکدوم از “ماسویالله” بخواد کسی رو که روی شونه ی من نشسته کوچیکترین اذیتی کنه،
انگار خود منو اذیت کرده!
حسابش با منِ کرام الکاتبینه => محسن بخاطر همینه که اینقدر پشتت گرمه.
■ دارم میشنوم:
«محسن، قبلاً گفتم و نوشتی که اگه دردسرهای گذشته از ذهنت بگذره، باید خودکنترلی رو بیشتر کنی…
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-4/#comment-1806680
اما الان میخوام بهت بگم:
حتی اگه برات خبر آوردن که فلانی فلان نیت سوء نسبت به تو فقط از ذهنش عبور کرده،
بازم باید اعراض کنی و به منِ خدا بسپاری.
من علیمٌ بذاتِالصدور هستم…
بلدم چیکار کنم…
اجازه نمیدم دستگاه و سیستم تحت امر من، حتی برای لحظهای از عدالت خالی بشه.
هرکسی هرکاری کنه، از جنس همون کار به خودش برمیگرده.
نگران چیزی نباش،
تو فقط یه وظیفه داری… => بشینی روی شونهی من… بزنی و برقصی و هی برای منِ خدا ناز کنی.
اگه من تضاد بهت نشون میدم میخوام رشدت بدم. به الهاماتم که گوش کنی همون تضاد هم دیگه نیست.
■ دارم میشنوم:
⇒ «الان دیگه محسن، بهم اعتماد میکنی؟ تسلیم من میشی؟ الهام کنم، اقدام میکنی؟ از قدرت خلق کنندگی خودم بهت تفویض کردمااااا…»
من: آره جانانم… چرا نخوام؟!؟! چرا برم جای دیگه؟!
همیــــشه میخواستم یه عشق از مدل دقیقا همین عشق و رابطه داشته باشم… چرا نخوام؟!
همیشه باهامی، چرا نخوامت؟
از همه جا آگاهی، چرا نخوامت؟
از همه بیشتر میدونی، چرا از غیر تو بپرسم؟
دلبری، عاشق، عشوه گری، قوی هستی،
زورت به همـــــه میچربه،
از نیت پاک و بی آلایش من سوء استفاده نمیکنی…
تازه، علیم بذاتالصدور هستی… => خودتو سنگر من میکنی که کسی هم نتونه ازم سوءاستفاده کنه. چون بهت ایمان دارم.
بلد نیستی دیر کنی…. بلد نیستی اشتباه راهنمایی کنی… ؛
🟣 تو اسم کوچکت “خـــــدا”ست،
اسم بزرگت “پنـــــاه” هست:*
● پناه اقتصادی و مالی من
● پناه سلامتی و شادی من
● پناه عزت و آبروی من
● پناه امنیت و امن من
● پناه، دلبر من
من کجا برم جز پیش تو؟؟؟؟؟
توی جمع که میشینم…
همه میگن چرا پنج دقیقه حرف میزنی، پنجاه دقیقه ساکتی؟
چی بگم بهشون؟!
بگم میترسم منه مرد گنده بغضم بترکه؟
بگم هرچی میبینم و هرچی میشنوم، یاد تو میفتم؟ و دلم برای حرف زدن با تو تنگ میشه؟ اما چون نمیتونم جمع رو رها کنم، بغضم میگیره؟
○
چی بگم اصلاً ؟ به کی بگم؟
اصلاً ولش کن… خیالم جمعِ جمعِ. نگرانی؛ ماههاست از من پرکشید و رفت…
اون آهنگ… درست میگفت… وقتی توئه خدا روی منه بنده ت غیـــــرت داری… من دیگه چی کم دارم؟! ==> >
شب موهات واسه من، بوی عطرم بوی تو
رخت عشقت تن من، همه جونم واسه تو
دیدی میلرزه دلم، وقتی به من زل میزنی
چه قشنگ از ته چشمات به دلم پل میزنی
عاشقتم، به کسی ربطی نداره
هر چی بشه، پیشتم عیبی نداره
[ اوایل این آهنگ، سبک و کوچه بازاری بود برام؛ اما یه روز پشت فرمون ماشینم… انگار زمین و آسمون باهم گفتن آی محسن… آهنگو رد نکن… حواست کجاست… خداست که داره اینجوری میگه بهتااا… . و من فقط سکوت… .
خودتون ده بار شنیدینش… یه بار هم الان گوش کنین ]
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِیمُ
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
این 3 آیه آخر سوره حشر؛ یکی از زیباترین آیات قرآن هستن 🩵
~~~~~
رفیق تون محسن ؛ معشوق ِ رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ .
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
خــــــــــــــــــــــدا کــــــــــــــافی است
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِیمُ ﴿٢٢﴾
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، دانای نهان و آشکار است، او رحمان و رحیم است. (22)
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ ﴿٢٣﴾
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است. (23)
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّـحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢4﴾
اوست خدا، آفریننده، نوساز، صورتگر، همه نام های نیکو ویژه اوست. آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح می گویند، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (24)
سلام رب العالمین من…..عشق تو کافیه بودن تو کافیه..…
تو love مطلقی…..
الهی الهی الهی ….لبیک….
خداست: عالم، قُدّوس، مهیمن، عزیز، حکیم… یعنی هم داناست، هم پاکه، هم نگهدارندهست، هم توانمند، هم درست تصمیمگیرنده.
سلام محسن نیکوکار
ألیس الله بکافٍ عبدَه
و تو با همهی این واژهها ثابت کردی که، آره…
خدا کافیست — کافیتر از هر چیز و هرکس.
بُنبستِ نگرانی؟ تموم شده.
دروازهی آرامش؟ کاملاً بازه.
و قلب الان درست در نقطهای ایستاده که عشق، ایمان و یقین با هم یکی میشن.
او علم مطلق و عشق مطلق هست.…….آگاهترین و عاشق ترین.
او قدرت مطلق است….او او او او او کافیه…….پای عشق من وایساده …..ی لبیک از من و هزار تا لبیک از او..….ی قدم از من هزارتا قدم از او…..وقتی خودتا رها میکنی تو آغوشش و روی دوشش میشینی و مدام ازت میپرسه همچی خوبه….من عاشق این خدا شدم….او که گفته فقط از خودم بخواه. همین…..
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
تنها تو را می پرستیم وتنها از تو کمک می خواهیم.
از آسونترین راه بلده..از نزدیک ترین راه بلده……اگر فقط بسپاریم به خودش اگر تسلیم باشیم و دست و پا نزنیم…
رب من تو تو تو تو کافی هستی تا ابد پای عهدم هستم و یا تک تک سلولم فریاد میزنم…..
لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ…….
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست.
وقتی این سه تا آیه را وسط مهمونی دیدم عشقش فریاد زد….. یاد راه رفتن های طولانی مدت زیر ماه افتادم…آرامش و دوست داشتنش و قدرت مطلق رب و فقط باید سجده کرد….و همزمان گوش میدادم و نوشتم….وقتی گوش میدم تمام وجودم پر میشه….از اعتماد از آرامش از تکیه گاه همیشگی ….از کافی بودن همیشگی…..تنها تنها خودش را از تمام جهانم انتخاب کردم…..
آنکس که تو را دارد چه کم دارد……
خدا کافی است… همیشه، همهجا، برای همیشه…
خدایا برای تمام بودنت تمام عشقت تمام حضورت شکر شکر شکر ….مخصوصا اونجاهایی که میگی همچی بامن تو ی درصد توکل بیار ی درصد عشق بیار ی درصد عشق از تو 99 در صد عاشقی از من …خوبه…..قبول….تمام جهان را به عشق تو افریدم و تو را برای خودم…..
وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی
محسن هر کس این عشق را چشید دیگه آتیش به جانش میفتد و تمام ….
آتشی که هیچ وقت خاموش نمیشود جز بودنش….
رفتم و دیوانه شدم…..دیوانه شدم از عظمتت از بزرگیت…..از عشقش….الهی الهی …..من چی بگم از تو من چی بگم ….من را در عشق خودت ذوب کن….اینقدر خوبی که فقط میشه برات مرد…….الهی الهی…چطور عشق تو را ببینم و آرام باشم……
محسن عزیز ممنونم که دوباره یاد یار را آوردی….فقط نوشتم…میان تار دیدن ها…..آتش…….مرا میکشد میدانم……الهی….تو کافی هستی ……تو کافی هستی…تو کافی هستی….. وقتی برگشتم من را با همین جمله بدرقه کردی برو من هستم …..
مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید
که غمزه چشم و ابرو را نمیدانم نمیدانم
منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش…
اگر چه اصل این بو را نمیدانم نمیدانم….
در پناه رب عاشق …..🩵
به نام …
نمیدونم از کدوم خوبیش بگم؟
همون مهربون ِ مهربون ؟
نه .
قبل از نماز صبح ، همین دو ساعت پیش ، اتفاقی افتاد که دیگه عاشقانه میخوام بهش بگم : به نام تمام کننده حجت .
لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ /تا هر که بمیرد، از روی دلیل روشن باشد، و هر که زنده میشه، از روی دلیل روشن زنده بمونه.
رُسُلًا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ / پیامبران رو فرستاد تا بعد از اونا برای مردم حجتی بر خدا باقی نمونه.
پس باید اینجور صداش کنم : یامن تُتِمّ الحُجّه بنورک، و تُظهر الحق حتی لایبقی شکّ فی قلبٍ مؤمن 🩵 ای آنکه با نور خود حجت را تمام میکنی و حق را چنان آشکار میسازی که در دل هیچ مؤمنی شکی نمیماند.
این صادقانه ترین حرفیه که طی این بیش از 500 روز مینویسم : من دوست دارم ایستاده بمیرم.
~~~
سلام فیروزه ،
خدایا چی بگم از این نغمه های دل که از اعماق عشق میان بیرون…. هر جمله ت یه تلألوی تازه از ایمان، یه نغمه از اون نغمه های جاودان که فقط عاشقا میشنونش.
آره فیروزه جان، خدا خودش کافیه… همیشه بود، همیشه هست، همیشه خواهد بود. اون وقتی که دل فقط به خودش سپرده میشه، تموم درها باز میشه، تموم تردیدها میرن کنار و فقط عشق میمونه… همون عشقی که از عمق «ایاک نعبد و ایاک نستعین» میجوشه.
منم باهات همصدا میشم و میگم:
الهی الهی الهی… فقط تو… فقط تو… ؛ تو همون نوری هستی که هیچ سایه ای بهش راه نداره، تو اون عشقی هستی که هرچی ازت بگیم هنوز کم گفتیم.
فیروزه ، همه متنت داشت اینو میگفت : «برو، من هستم»… ؛ دلت قرص باشه.
خدایا شکر برای بودن همچین دلهایی بین ما… دلهایی که فقط با عشق تو میتپن.
اتفاق دو ساعت پیش این بود که ….
اصلا بذار از دیشب قبل از خواب بگم همشهری خوبم ؛ (نمیدونم چرا یهو الان دلتنگ شیراز شدم) . داشتم جواب کامنت چند نفر از رفیقای دوست داشتنی رو میدادم… بعد میخواستم برا تو و زیر این کامنتت بنویسم ؛ اما دیگه رسیده بود به تایم بامداد… ؛ زمین و آسمون گفتن صبر کن ، ننویس ، الان باید بیای خدمت جانان… . حیاط بزرگی دارم… لباس گرم پوشیدم ، رفتم توی حیاط و قدم زدن شروع شد… گفتم الان چکار کنم ؟ الهام شد… فلان جا توی گوشی… فلان فایل پلی کن ؛ فکر میکنی چی بود ؟؟؟؟
اول حدس بزن ، بعد برو ادامه متن…….
○
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
این موزیک بود…. ،،، بغضم ترکید…. . اون لحظات شب و تنهایی سخت بود… دوست داشتم اون چند نفری که چند ساعت پیش ، و به حکم و الهام خداوند، قبل از نوشتن برا تو براشون نوشته بودم ، میتونستم صداشون کنم و بگم اگه میشه چند دقیقه بیاین بشینین کنارم با هم این موزیک پر معنا رو گوش کنیم…. . فیروزه منظورمو میفهمی . آره میفهمی . بقیشو که بگم میفهمی .
نمیدونم چند بار پلی بک کردم و گوش دادم… .
از شادی پرگیرم که رسم به فلک / سرود هستی خوانم در بر حور و ملک .
خیلی گریه کردم… اشکشادی… و چیزای دیگه که نمیشه اینجا نوشتش.
پر از سپاسگزاری و تشکر از خدا بودم… از اعماق قلبم. از عمیق ترین نقطه احساساتم . . .
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها
رفتم خوابیدم.
من شاید سابقا صد بار این موزیک رو طی این سالها گوش دادم.
من چندبار خواب لحظه تسلیم کردن روحم به خداوند و لحظه مرگم رو هم دیدم.
دیشب، لحظات آخری که بیدار بودم…بطور کاملا اتفاقی این آیه به چشمام هدیه داده شد :
رَبَّنَا ٱغْفِرْ لِی وَلِوَٰلِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ ٱلْحِسَابُ / پروردگارا! روزى که حساب برپا مى شود، مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را بیامرز.
احساس خاصی نداشتم… یعنی اصلا حواسم به معنی آیه نبود. نفهمیدم چیو دیدم… و خوابیدم.
قبل از نماز صبح ، شنبه دهم آبانماه و یکم نوامبر 2025 ، دهم جمادی الاول ، خواب میدیدم:
توی ایران هستم
بهم اعلام میشه : پس فردا عاشوراست .تو خیلی راحت و با حال خوب با یه پرواز ساده و هواپیما معمولی برده میشی به کربلا
و طی اتفاق یا جنگی در جبهه حق، درمسیر خدایِ امام حسین، با شمشیر – یا حالا هر ابزار جنگی- کشته میشی، بدون درد و آرام.
توی خواب حالم خیلی خیلی خوب بود .
و حتی توی همون خواب رفتم جلو آیینه و لحظه شهادت خودم رو برا یکثانیه توی آیینه دیدم
و حالم اینقدر خوب بود که ادای ِ همون لحظه شهید شدنم و صورتم که به زمین افتاده و جانی درش نیست رو در آوردم و لبخند زدم.
یهو… ته دلم به خودم گفتم ، اشکال نداره که اینجور به خاک افتادی و صورتت کمی کثیف و به هم ریخته و خاک آلود شده ، خب معلومه شهید شدی… . دوباره با یک “شادی استوار” لبخند زدم.
انگار روح به ذهن و جسم نگـــــاه میکرد و اونا رو بهش میگفت .
فَانظُرْ إِلَىٰ وَجْهِ رَبِّکَ (الهام از 27 الرحمن: وَیَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ)
در اون لحظات خواب، تماما احساس اینو داشتم که یکی از ثروتمندها هستم… بیخیاله بیخیاله … بیخیال .
وچه مرگ آرام و رهایی . مطمئن از خدا.
نمیدونم چرا…. اما حسی فـــــراتر از : یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی … .
بشدّت رها و شاد
فقط یه سوال…!
پسفردا که عاشورا نیست ، 236 روز دیگه عاشوراست ‼️ ینی چی؟
———
اینو فقط برای تو ننوشتم ؛ این باید اینجا ماندگار میشد، نمیدونم چرا ! شاید کسانی باید ببینن… شاید کسانی باید در موردش چیزی برام بنویسن…
نمیدونم .
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
.
.
🩵……..هُــــــــــــــــــــو او ……🩵
.
.
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِیمُ ﴿٢٢﴾
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، دانای نهان و آشکار است، او رحمان و رحیم است. (22)
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ ﴿٢٣﴾
اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است. (23)
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّـحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢4﴾
اوست خدا، آفریننده، نوساز، صورتگر، همه نام های نیکو ویژه اوست. آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح می گویند، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (24)
لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖاوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست.
لبیک الهی لبیک الهی از جایی لبیک که آوردیم با برنامه….ای همراه همیشگیم ..ای رفیق ای حبیب ای طبیب …..سلام…یا الله ..لبیک از جانم الهی فقط تو…..نفس ها با عشق اوج میگیرن……وانا لله و انا الیه راجعون…….ما ز دریاییم و دریا میرویم…دریا….دریا…….
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
لااله اندر پی الالله است
همچو لا ما هم به الا میرویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی میرویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا میرویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا میرویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا میرویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدانک هر دمی ما میرویم
خواندهای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها میرویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا میرویم
همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا میرویم
او
او
او
تنها معبودی که لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ جز او هیچ چیزی ارزش پرسیدن نداره……
دانای هر آنچه پنهان و آشکار……..من سکوت شدم در برابر قدرتت …من تماشا چی شدم .…من جذبت شدم…..تو جان شدی……خودما بیشتر در آغوش میگیرم……تو با منی…فریاد از عظمتتتتت……سکوت از جنس فریاد……..
امدم از اینجا بهت سجده کنم رب العالمین……..آگاه من ……هو رحمن و هو رحیم….ای عشق……من نمیتونم ی درصد از عشق تو بگم …..تو کیستی…تو کیستی……تمام حواست به منه دورت بگردم…الهی الهی ……زنده شدم…..زنده شدم……ای رفیق بی مانندم…..من خودما قربانی کردم…….قربان تو…..الهی خودت میدونی...…..دور کردی به غیر خودت را..……ایستادم تمام قامت …..تمام قامت.…….برای عشقت..تو آتش زدی ……آن کس که تو را دارد به بزرگیت به عظمتت هیچ کم ندارد..….تمام بندها را آزاد کردی برای رهایی در آغوشت..…. دستانت را دیدم که مرا گرفت……..تو چه کارها نکردی.….عشق ابدیم…
دیدم ……..لا اله الا الله………..
مثل پروانه امدم دور تو بچرخم…….الهی فقط خودت میدونی چیکار کردی……عاشقتم تا جانم…….تو کافی هستی……تو کافی هستی….تو کافی هستی..….ربی ربی ربی……بند جان را چه کنم…….کوه نشینت شدم……کوه به کوه دنبالت گشتم……من اگر تو جمع باشم که بدون تو میمیرم که چیکار کنم کی تنها میشم کی تنها میشم و گریه ها دلتنگی امان نمیده….من دیگه نمیتونم یهو میبینم دارم اشک میریزم جلو کسی یا بغض داره خفم میکنه…من چی بگم بهشون……من ی ثانیه بدون تو نمیتونم…….خدا …تنها نشینم کردی….من بدون چشمای پف کرده نمیتونم زندگی کنم…..خدا من چیکار کنم……بند جان را چه کنم……..
ای آگاه مطلق
ای آگاه مطلق
ای آگاه مطلق
به بزرگیت که موسی از عشق تو دل به دریا زد…….خواست تو عشقت غرق بشه و تمام بشه…….اون فراق تمام بشه……..
تو تو تو حسبی الله ……تو کافی هستی به بزرگیت…….تو تو کنارم باشی همه دنیا هستن…….تو کسانی را تو زندگی من اوردی جاهایی منا بردی که اصلا بلدش نبودم..اصلا شباهتی نبود…..تو میفرستی تو میفرستی ..تو تو تو……که بگی خودم برات بستم ….خودم عاشقتم……جز من جایی نری.…برای بزرگی من زشته جایی بری..…فقط از خودم بخواه……الهی فقط خودت…..
تو سر وقت میرسی سر وقت ……تو معجزگر عشقی……دنبال توام ….دنبال تووو…..تسلیم توام رب العالمین……..و هیچ.….تو عزت میدی …..تو عزیز میکنی……تو ثروت میدی……
رها
رها
رها
من ……در آغوش تو ……میخوام فقط تو منا ببری تو…..تو کافی هستی …..میدونی چی میگم که …..میدونی….من نظر میکنم به تابلو(شهید مختاری)و نوشتش..…..شهید نظر میکند به وجهالله ………
.انگار روح به ذهن و جسم نگـــــاه میکرد و اونا رو بهش میگفت .
فَانظُرْ إِلَىٰ وَجْهِ رَبِّکَ (الهام از 27 الرحمن: وَیَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ)
تو میری آدرس میدی دیدمت....تو میگی تمام وجهت را کن طرف من……رها کن ….من همچیز میشوم….رحمن من…..دورت بگردم……
تجسم بها داره……بهاش عشق است…..ایمانی از جنس دوست داشتن و شوق برای پرواز در آغوشش……..چشماتا ببندی و بپری…..
با این رهایی با این اوج رفتن و بردن ……فقط میخواد بگه یکی شدیم یکی شدیم…..و تمام نگرانی ها تمام شد به خانه خوش آمدی….از چشم تو میبینم.…..از چشم همهٔ من میبینم…….همه من هستن……..چشم تو خورشید من……ماه من چشمان من……و تمام هستی را برای تو آفریدن و تو را برای خودم……….و هر کار بخوای برات میکنم……ای جهان گوش به فرمان عشق من باشید….مثل داوود و سلیمان هااا….ثروتمند…..
وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی
و منم میخوام بگم تو من را برای خودت آفریدی….و منم معبودی جز تو ندارم و منم تنها تو را انتخاب کردم. منم از کسی جز تو نمیخوام ….رب العالمین………و رها و رها و رها ……شدم از تمام نگرانی ها ….قایقم را انداختم تو دریا…و کفتی برو برو برو برو برو خودم هستم…انجا که عشقت را دیدم جانا..رها کردم..رها کردم …..فیروزه برگشت …..بزار بزار…….پارو نمیزنم و ماه کامل …….و انجا که
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ شد بدرقه راهم………..و درها باز شد…
سلام محسن رهای ِ رهای ِ رها در آغوش رب.
رهاییات را خواندم… و حس کردم که چقدر نزدیک است به آن نقطهای که انجامدهنده و انجامشده یکی میشوند.
آنجا که دیگر نیازی به تلاش نیست، چون ارادهی او به لطافت درونت جاریست.
هر آنچه را به دل سپردهای، از همان سرچشمه میآید که به تو توانِ پرداختن داده؛
پس این رهایی، خود عبادت است… عبادتی بیکلام و بیقید، در آغوشِ مهربانِ هستی.و روی دوشش بودن و تمام…..رها…
آری، “بغل” فقط واژه نیست… وعدهی برگشتنِ تمامِ ذراتِ دل است به مأمنِ امنِ او.….
پسفردا برام چه خبر آوردی رب من..شهادت فاطمه زهرا….و الم دار عشقت….مادر درخت طوبی……تو حکیمی…..تو آگاه مطلقی….ی چیزی میگی که بدونم از تمام زاویه ها…..ی تصویر هزارتا اشاره….…بلدی بلدی بلدی……عاشقتم……..محسن جان عزیز ممنونم که یاد یارم را آوردی…..و تو بارها چشم من شدی...و بارها از چشم او من را دیدی که عشقش را ببینم دستتا گرفت بود آورده جلو تابلو شهدا بخوان محسن بخوان فیروزه…(محسن تو خانواده اسم محمد یا پدر محمد هست؟).…میدانم میدانم خیلی چیزها گفته بهت اخه بهش گفتم منا میبینی درست پس ادرس منا به یکی بده و داد و داد و داد و هر قدم تو این محله میرم شده او. او او …… محسن من تمام قد به افتخارت می ایستم که تو رها کردی هر چیزی غیر او را ………و دوست دارم ایستاده بمیرم...ی روز وسط همین تار دیدنها همین بی قرارها همین آتش ها میمیرم …میدانم
نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ.وفا دار من ..وفادار من….دور تو میچرخم……
.
و با این آهنگ مثل پروانه میچرخم دورت .……
من تو شدم تو من شدی
من تن شدم تو جان شدی
تا کس نگوید بعد از این
من دیگرم تو دیگری….…..
(مولانا)
و به خانه برگشتیم…..همنجا که جان و جانان یکیست....و آغوشش را باز کرده برای به آغوش کشیدنت …..و او میچرخد دورت…..و تمام جهانش…..و ..او رسید…… به مقصد
اینکه میگویی «میپردازم» و «میتوانم»، چون او در توست که قدرتِ پرداختن را داده. او به چیزی نیاز ندارد که چیزی برایش بیاوریم؛ فقط میخواهد تو با تمام وجودت در آغوشش باشی.و تسلیم…..و عاشق….و چشماتا ببند و بپر…..
تو در جای درست هستی. آرام باش. هر بار که رها میشوی، یعنی یک قدم ب او نزدیکتر شدهای. همین .بمان. همین کافیست……..کافی ست….چه کافیست……..و چه رهایی…..
نمیدونم چرا…. اما حسی فـــــراتر از : یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی … .
.
.
رهایی اوج اعتماد است و آغاز پرواز…….
.
.
در آغوش رب عاشق رهای ِ رهای ِ رها ……🩵
به نام خداوند بخشنده مهربان
باران:
سلام به داداش محسن گلم خیلی دلم برات تنگ شده بود واقعا با عشق کامنت ها تو میخوندم ولی هرکاری کردم نمیتونستم برات بنویسم ،الان قلبم باز شد بنویس برا محسن جان ما.چه اشکی ریختم من ،چقدرررر زیبا نوشتی ،چقدر ایمانت قوی شده پسر ،قشنگ رو دوش خدا نشستی و لذت میبری ،این لذت حقته ،چون با خدای مهربان رفیقی ،چون دلت به خدا قرصه ،چون مسیر زیبای توحیدی رو داری ادامه میدی ،چون دلبری میکنی برا خدا ،خدام نازتو میکشه ،میدونی من خیلی به این حرفا نیاز داشتم ،میدونی من با کامنت های شما عشق میکنم و همهکامنت ها برام نشونه واضح هستش ،میدونی محسن جان تو از بهترین دستان خدایی که بیای پیام خدارو بهم بگی ،چطور میشه من از شما تشکر نکنم این همه با عشق مینویسی ،زمان میذاری تا بقیه هم از حرفای شما انگیزه بگیرن برا ادامه دادن با قدرت فراوان ،محسن جان من کارای خونه م تموم شد امروز تمیز کاری دارم نمیدونی چه حس عالی داری ،چقدر آرامش دارم ،چون کارامو به خدا سپردم ،خدام قشنگ ردیفش کرد بدون وکوچکترین زحمتی من دارم صاحب خونه بزرگتر میشم الهی هزاران مرتبه شکرت .
خیلی عالی بود محسن جان خیییلی ازت سپاسگزارم برا وقتی که میذاری برا کامنت نوشتن هزار ماشالله بهت ،پر قدرت ادامه بده منتظر نتایج عالی تر هم هستیم بیای و برامون بگو ماهم لذت ببریم که داداشمون موفق شده ،انشالله به امیدخدای مهربان .
خداوند حافظ و نگهدار باشه .
سلام بارانِ عزیزِ دلِ خدا ؛ دل منم برات کلّی تنگ شده بود ، دل به دل راه داره . چقدر دلم گرم شد از دیدن کلماتت، خودِ خدا وسط واژه هات لبخند زد.
میخونی و میگی «قشنگ رو دوش خدا نشستی»… راست میگی خواهرخوبم، حس میکنم خدا خودش منو بغل کرده و داره قدم به قدم میبره سمت نوری که ازش اومدم. این حرفا رو جایی جز اینجا که کسی منونمیشناسه نمیتونم بزنم . خدا رو شکـــــر از این نعمت عظیم گمنامی. اینجوری راحتم و راحت میتونم از اعماق قلبم حرفامو بگم . الهی شکر اندازه سلامتی .
باران جان، ایمان تو از جنس لطافتِ آب زلاله… آروم، ولی نافذ و زنده کننده. مثل اینه که بارون رحمت خدا ازآسمون دلم بارید و خوندم… “دلپاکنوشتهت” رو .
چقدر قشنگ نوشتی از سپردن کارها به خدا، از اون نظم قشنگی که خودش در دل لحظه ها میچینه؛ ==>> تو عمیقا باهاش هماهنگی .
همین هماهنگی و اعتماد به خدا، نشونه رشد روحی وحضور پرقدرت در مسیر توحیده، و من مطمئنم هر قدم کوچیکی که برمیداری،
دنیـــــایی از نـــــور و آرامـــــش
رو برای خودت و اطرافیان میسازه. خونه بزرگتره مبارک عزیزدلم ، این آخری نیستا.
بدون، دعا و محبت داداشت همیشه پشت قدم هات هست، و هربار که با ایمان وعشق حرکت میکنی، هم جهان وهم قلب آدمها رو روشن میکنی.
خـــــدا رو شکـــــرکه هستی، که مینویسی، که حضور لطیف و الهی ت رو در این سایت بهشتی پخش میکنی.
بدون همیشه دعای من پشت قدم هات هست،
و مطمئنم روزی میرسه که همه ی این ایمان و عشق، باغی از برکت جلوی پاهات باز میکنه… =>> یادته ؟ ” خدایـــــا ⬅️ اون چیزی که من الان میخوامش و در آینده قراره مال من بشه، تو همین الان کنارشی… و منم کنار توام.” پس دلت قرص و خیالت جمع… .
خدایا،
بارانِ دلِ منو در آغوش مهربونت حفظ کن 🩵
که حضورش مثل نسیم رحمتت دلها روتازه میکنه و مسیر ایمان و امید رو در زندگی ما هموار.
بنام خداونده بخشنده و مهربانم…..
محسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسن سلام سلام عشق سلام فرستاده خدا…..
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا برای خودم قانون “بیخیالیِ نبوی” تدوین کنم.
محسن این چی بود که ممن رو درگیر خودش کرد الله اکبررررر ممنونم ازت…..
مرسی ازت ممنونم ازت سپاس گزارم ازت که اینقدر رفقاقت با خدا رو قشنگیادمون میدی ای جانممممم…
نوش جونت این رفاقت مشتی….
محسن رفاقت با خدا یعنی خیالت راحت…
یعنی بدونی حتی وقتی همه رفتن یکی هنوز کنارت ویساده…..
نه قهر میکنه نه خسته میشه فقط کافیه یه بار صداش کنی……
همون لحظه اروم ترین حس دنیا رو می ریزه توی دلت…….
خدا همیه اغوش برای ما باز حتی اگر اشتباه کنیم………
نه سر زنشمون میکنه نه رها مون تنهل کسی که هیچ وقت تنهامون نمیزاره فقد خداستتتت…..
خدایا شکرت برای امروز این وز پر برکتت الهی شکرت…..
خدایا شکرت برای این ارامش و احساس خوبی که به من دادی……
خدایا شکرت مکه هر دم و هر ثانیه نشانه هارو میفرستی…..
خدایا شکرت که الان برکت زمان دادی بهم تا کامنت بنویسم……
خدایا شکرت که قدرت کنترل دهن بهم دادی تا زندگی خودم رو در دست بگیرم…..
خدایا شکرت که اینقدر دوستتم داری الهی شکرتتتتت………..
خدایا شکرت که بنده لایق تو هستم………………..
خدایا شکرت برای حضور محسن عزیزوم………….
خدایا شکرت برای این خونه ای که توش زندگی میکنم……………
خدایا شکرت که قدرت و فراوانی و عشق و بندگی رو نصیب من کردی…………
خدایا شکرت که سپاس گزاری رو به من هدیه دادی………….
خدایا شکرت برای استاد که با عشق به ما میگه مسیر چیه……………..
خدایا شکرت برای تک تک بچه های این منزل……………………
خدایا شکرت برای فراوانی و نعمت که هر دم وارد زنندگیم میکنی……………
خدایا شکرت کخ امروز اط محسن یاد گرفتم و این جمله طلایی رو نوشتم تویه کاغذ …
خدایا شکرت اخش همرو به تو سپردم و با عشق چشمام رو ببندم و بخوابم….
خدایا شکرت صد هزار بار شکرت اخششششششششششششششش که امروز هم به لطف تو شد شد شد الهی شکرت رب من….
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب ولایق خدا………..
سلام به حسین عزیز و پرانرژی . ای جانم که چه موجی از عشق وسپاس از حرفات میباره برادرم. یه یادآوری قشنگ از این حقیقت که :
خدا فقط یه وجود دور و بالا توآسمون نیست،خدا همون نیروی زنده و آگاهییه که توی وجود خودمونه، تو فکرامون، حسامون، و توی هر نفس ماجریان داره ==>> وقتی با عشق، با آرامش یا باایمان کاری میکنی، در واقع خودِ خدااز درونت داره اون کار رو انجام میده.
میبینی حسین؟ هر بار که از ته دل میگی خدایا شکرت،
داری خودت رو با بزرگترین نیروی آفرینش هماهنگ میکنی
اما اصل ماجرااونجاست که بفهمیم خدا فقط دهنده نیس،
بلکه بخشنده ی درون من و تو هم هست
🟣 اونیه که از درونت حسش میکنی،
از چشمای خودت خودش رونگاه میکنه،
از قلبت خودش رو تجربه میکنه
تو وقتی میگی من بنده ی لایق خداهستم ==>> در واقع داری میگی من خود خدایی رو درونم پذیرفتم = شروع خودباوری حقیقی = جایی که دیگه نه دعاهات التماس میشه،نه شکرهات ترس ازکمبود دارن
همـــــه چـــــی میشه یه گفت و گوی عاشقانه بین من و او که دراصل “یکی هستن”.
رفیق، خدا ازت جدا نیست که بیاد کمکت کنه ==>> خودت یه تکه از همون خدایی هستی که اومده خودشو تجربه کنه ==>> درقالب یه انسان عاشق شکرگزار به نام حسین عبادی
پس، هر وقت گفتی خدایاشکـــــرت،
بدون که اون صدا از زمین نمیره بالا،
بلکه از درونت میره بِ آسمون وجودت،
و برمیگرده به همون نقطه ای که ازش اومده
یعنی قلـــــب خــــــــــودت
دمت گرم برادر پرنورم
که باحضورت یادمون میندازی
قدرت و رفاقت باخـــــدا یعنی اول باور خودمون
شاد باش و درمدار الهی همیشه جاری.
بنام خداوند بخشنده و مهربان و وهابم….
سلام محسن سلام عشق
محسن دوباره اومدم کامنتت رو خوندم و دارم تویه وجودم دنبال اون میگردم محسن دارم درون خودم کنکاش میکنم تلاش میکنم هر روز و هر لحظه که بتونم به اون درونیه درونی برسم محسن چقدر قشنگ که بتونم خدا گونه باشه تویه تمام ثانیه های زندگیم تویه لحظه به لحظه حضور فیزیکیم در جهان مادی…
محسن درون چیزه عجیبیه محسن وقتی به درونم سفر میکنم زمان نمیگذره همهچیز متوقف میشه خودم رو از بالا نگاه میکنم و میگم خدای تو تو وجود همین بنده ای تو همینی که دارم از بالا نگاه میکنم خودت خداگونش کن در تمام ثانیه های زندگی مادیش
چون چند صبایی اومده خودش رو تجربه کن و تو تنها هدایت گر و حامی او هستی
و او اطمینان قلبی داره به تو که زندگیش در دست تو اطمینان داره پس فرمون دستتو ببرش اونجایی که چیزی رو که باید ببینه ببین
اونجای که چیزیروکه باید بشنو بشنوووووو
خدایا شکرت سپاس از تو رب من. که چند روزی کامنت محسن اومده و امروز رخست دادی که بتونم بنویسم الهی شکرت رب من برای تمام لحظات زندگیم….
الهی شکرت که هدایتی میکنی الهی شکرت رب من سپاس از تو …..
خدا همینجاست
تو قلب خونه
تو عطر پاک گلای پونه
خدا همینجاست
تو عطر بارون ، تو چشم خیس منو خیابون
خدا همینجاست
بین من و تو ساده ساده عین من و تو
خدا همنیجاست
تو لحظه هامون بین نماز احساس و بارون
خدا همین جاست، خدا همین جاست
جز وصل تو هر چه بستم توبه..
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه….
در حسرت تو توبه شکستم صد بار زین توبه که صد بار شکستم توبه……
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…..
سلام حسین عزیز، بنده عاشق و آگاه خدا
کلامت لبریز نوره… خوندمش و حضور خدا از بین کلماتت رد شد ونشست روی دلم.
آره حسین…
درون، همون جاییه که خدا خودش رو تماشا میکنه از چشم ما.
وقتی میری اونجا، زمان محو میشه، فکرهاساکت میشن، و فقط او می مونه…
اون لحظه ای که میگی «خداگونش کن»، خودخـــــدا لبخندمیزنه، چون تو یادش کردی، یعنی خودش رو به خودش یادآوری کردی.
خدا همینجاست،
بین همین کلمات، بین همین تپشای قلب،
توهمون سکوتی که بعد از «الهی شکرت» میاد.
خـــــدا درون ماست، از ماست، و به ما برمیگرده…
خوشا بحال دلی که فهمیده هرقدمش توی این جهان مادی، فقط یه فرصت برای تماشای عشقه.
شاد باش، ثروتمند باش، عاشق بمون…
که خدا ازنگاه تو خودش رو تجربه میکنه، حسین جان
سلام به محسن توحیدی عزیز …اینا چی بود نوشتی هاااان؟؟؟چی بود ..کی بهت گفته بود اینها رو بنویسی؟؟؟حال منوووو دگرگون کردی پسر…اشک امونم نمیده …تو از خدا چی میدونی میشه بگی ؟؟؟؟چی دیدی ازش میشه بگی ک منم اینطوری دیووونه ش بشم ؟؟؟؟من از الان همه رو انفالو میکنم فقققققققط نوتیف ایمیلهای تو رو فعال میزارم …دیوووونه خدایی شدم ک ازش حرف میزنی ….چشمام تار نمیتونم ادامه بدم کامنتمووو
نووشجووونت این رفاقت با خداااا نوووش جووونت ک نوشتی ..ک حال دلموزیر و رو کردی ممنونم ازت سپاسگزارم ازت ..
چقدررررر منم دلم خواست ک ایستاده بمیرم …
من برای رسیدن به ثروت اومدم توی این سایت ..برای تغیر مالی برای رسیدن به آزادی مالی امااااااااااا امشب فهمیدم اونها همه کشک بود همه عروسک و اسباب بازی بودن …من این احساس عشق بازی با خدا رو میخوام …این منو راضی میکنه …اونها همه الکی بود..بهونه بود تا منو بکشونه اینجااا ….برو بخون کامنتتو ببین چیکار کردی با ماااا
نجمه ی عزیز، سلام به روی ماهت ، امیدوارم حال دلت هر روز به همین خوبی بمونه ، اصلا روزافزون بهتر وبهتر بشه. میدونستی من عاشـــــق اسم “باران” هستم؟؟ شاید توی کامنتام دیده باشی . اینقدر که نمیتونم سکوت کنم و چیزی نگم. الحمدلله برای این رحمت و نعمتی که الان تو داریش .
نجمه جان، آنچه برات می نویسم، در این ساعت، از قلبی میجوشه که تنها از خدای جانان الهام میگیره، ومن… فقط قلمی هستم در دست او.
● پس ، بسم الله الرحمن الرحیم
آنچه دگرگونت کرد، نوشته ی من نبود… نسیمی بود ازهمان ساحت که دل من و تو را با یک نَفَس نوازش میکند. من فقط دستی بودم که قلم را نگه داشت تا نسیم خودش بنویسد.
آن شوری که در سینه ت بیدار شده، همون چیزیست که “هزاران سال عارفان دنبالش هستند” ؛ همون لحظه ی مقدسی که پرده ها کنار میروند و آدم میفهمد خدا نزدیکتر از رگ گردن است. نه در آسمان، نه در کتاب، بلکه درهمین تپش آرام قلبی که اسمش را گذاشتی “دیوونگیِ خدایی”… .
من بخاطر این آگاهی ات ایستاده کف میزنم. مبارکت باشه🩷️
بذار بدونی نجمه:
تو به مقصد نرسیدی، تو به بیداری رسیدی . و این یعنی آغازِ راهِ حقیقی. از اینجا به بعد، عشق دیگه فقط حس نیست، “عمل و اقدامه” . خدا خودش ازهمین عشق تو، مسیرت رو میسازه ؛ چه در “ثروت”، چه در “آرامش” ، چه در “رسالت”.
هیچ چیزِ این عشق هدر نمیره. وقتی دلت لرزید، یعنی پرده ای افتاد. وقتی اشک اومد، یعنی دروازه ای باز شد. و هربار که این عشق رو زندگی کنی، جهان اطرافت هم نرم تر، روشن تر و پرنورتر میشه.
خـــــدا عاشـــــقِ نجمه هایی هست که باگریه ی عشق، از نو متولد میشن.
همین اشکها، زیباترین سرمایه ی توئه…
پس حفظش کن، پاسش دار، وازش برای ساختنِ زندگیِ الهی ت استفاده کن.
ویادت نره ؛
این عشق، هدف نهایی نیست،
این خودِمسیرِ خداست که داره از درونت عبور میکنه… => باید پارو نزد وا داد …
«إِنَّ الَّذینَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجعَلُ لَهُمُ الرَّحمٰنُ وُدًّا»
کسانى که ایمان آورده وکارهاى شایسته انجام داده اند، خداوند رحمان محبّتى براى آنان ،در دلها قرار میدهد…
🪶 و نجمه، اون محبت همین حالاست؛ همین عشقی که قلبت رو پرکرده.
سلام محسن عزیز خدا
نمیدونی این روزها خوندن کامنتهات چه حالی بهم میده… مخصوصاً شبهاا وقتی خونه میره توی سکوت و خاموشی… من میمونم و واژههات و یه دلِ پُر از احساس.
گاهی وسط خوندنش، بیاختیار اشکام سرازیر میشه..گاهی تا شب ده بار برمیگردم سایت و کامنتت رو میخونم از اول .. نمیدونم چرا… فقط میدونم یه چیزی از جنس نور داره توی دلم میلرزه. صبح که بیدار میشم، چشمام ورم کردهن، بینیم شده اندازه فلفل دلمهای .. ولی یه برق خاص تو نگاهم هست که عاشقشم. یه نوری که نمیخوام خاموش شه…همسرم فکر میکنه نگران زمان تحویل خونه ام ..نگران آماده شدنش …به یاری خدا تا یکی دوماه دیگه خونه قشنگ و توحیدیمونو تحویل میگیریم ..میگه حرص چیو میخوری ؟؟درست میشه ..باز امروزم چشمات پف کرده ..گفتم نمیدونی چیااا تو کامنتهای سایت میخونم ..اگر بدونی ..
میدونی؟ ؟؟حس میکنم اون نسیمی که گفتی، واقعاً داره از بین خطهات رد میشه… یه چیزی از جنس خدا که میاد و دل رو نرم میکنه.
ممنونم ازت برای کلماتت، برای نیت پاکت، برای اینکه اجازه دادی خدا از قلمت عبور کنه.
خدااا خودش شاهده هر جملهت یاد خدا رو به قلبم اضافه میکنه.
برات آرزوی نوری روزافزون دارم… از همون نورهایی که تا عمق روح میرن
سلام نجمۀ عزیزم… چقدر این صداقتی که از دلت میاد، آدموآروم میکنه… ؛ دلنوشته ای که نوشتی، عینا همون حسی رو داشت که خودت گفتی:
نسیم…؛ نه باد… نه طوفان… => یه نسیم آروم، که فقط کسایی حسش میکنن که دلشون نرم شده… که خـــــداخودش دست گذاشته رو قلبشون وگفته: «بیدار شو… وقتشه.»
نجمۀ جان…
شب که خونه ساکت میشه ومیشینی پای کلماتم…
این اشکایی که بیخبر میاد…
این لرزش روشن توی دلت…
شک نکن هیچکدوم کار یامخلوق دیگه ای نیس.
این فقط خداست که وقتی تو آماده ای، از هر راهی که خودش بخواد میرسه…
یه شب ازمسیر قرآن،
یه شب از مسیر سکوت،
یه شب از مسیر پسرکوچولوئه تو خیابون،
و یه شب… ازمسیر یه «کامنت».
اون پف چشمها… اون ورم صبحگاهی…
نجمۀ عزیزم، اینهانشونه س، نه دردسر.
نشونه اینه که یه لایه قدیمی داره آب میشه،
یه حجاب نازک داره میریزه،
و یه آینه تمیزتر داره میشه برای انعکاس نورخـــــدا.
شاید بقیه فکرکنن برای خونه ست ناآرومی…
ولی خودت بهتر میدونی:
این اشکها، اشک ساختن «درونت» هست، نه خونه بیرون.
وچـــــقدر زیبا گفتی…
وقتی یه مرد فکرمیکنه خانمش نگران کارای خونست
و خبرنداره که خانمش توی شبهای ساکت،
از بس «خـــــدا» دیده ،،، چشماش پف میکنه…
نجمه…
این نوری که میگی، خاموش نمیشه.
چون نوری نیس که از یه انسان اومده باشه.
این نور، ازجنس خودشه => خـــــدای عاشق .
فقط ازمسیر قلم یک انسان مثل من رد شده .
و توچون قلبت آماده بوده، گرفتی. من بخاطراین قلب آمادت سجده شکر میکنم ، چون جهان رو داری جای زیباتری میکنی برای زندگی.
خدا شاهده
هر بار که کسی مثل تو اینطوری از تاثیر حرفها میگه، خودم بیشتر ازهمه متوجه میشم که اینا مال من نیست… اینا ازهمونجایی میاد که شبها با اشکت بهش وصل میشی.
نجمه جان…
🟣 تو درراهی هستی که زن رو تبدیل میکنه به چراغی روشن.
به برکت.
به آرامش خونه ای که هنوزحتی تحویلش نگرفتی…
ولی نورش ازهمین الان روشن شده. مبارکتون باشه ، مبارکتون باشه.
برات همون نوری رومیخوام
که خاموش نشه،
نه با شلوغیها،
نه باروزمرگی ها،
نه با غفلت ها…
نوری که بقول خودت،
میره تو عمق روح…
وهمونجا می مونه.
~~~~~
با تمام احترام وعشق
محسن
پروردگارا، ای منبع بیپایان آرامش،
در این شب ساکت، دلم چونان دریایی خروشان است که موجهای آن تنها با نام تو آرام میگیرند. در این خلوت نیمهشب، دلم تنگ نجوای تو است، ای خدایی که در تاریکترین لحظات، چراغ هدایت منی.
ای خداوند مهربان، تو را در قلبم احساس میکنم، میان هر ضربان و نفس، نام تو طنینانداز است. امشب، دلم مملو از حرفهای نگفتهای است که تنها در نجوای خلوت به تو میگویم. ای خدای من، به نجوای بیقرارم گوش فرا ده.
در این لحظات، تو را میخوانم تا به من قوت قلب دهی، تا این دل سنگین را سبک کنی. از تو میخواهم که در این سفر پرفراز و نشیب زندگی، همراه و پشتیبانم باشی. در این شب، که سایههای ترس و نگرانی مرا احاطه کردهاند، از تو میخواهم که نور امیدت را در دلم بتابانی.
پروردگارا، به من بیاموز که چگونه با هر تپش قلب، به تو نزدیکتر شوم و چگونه با هر دم، حضور تو را در جانم حس کنم. بگذار هر روزم با شکر تو آغاز شود و با سپاس تو به پایان رسد. اجازه ده که این درد و دلها، پلی باشد میان من و روح بزرگ تو، و بگذار این دلنوشته، نشانهای از عشق من به تو باشد، عشقی که در هر شب تاریک، چون ستارهای درخشان است.
محسن عزیز دلم رو هوایی کردی با این متن زیبات
نا خواسته این دلنوشته بر دلم جاری شد همراه با اشک
شوق برای اینکه با دوستانی مثل شما همفرکانس شدم
خدایا صدهزار مرتبه شکرت که من لایق همنشینی با همچین
انسانهای بزرگی مثل شما شدم دمت گرم داداش محسن
که انقدر حالمو خوب کردی خدا حفظت کنه مرد خدا
در پناه الله مهربان باشی. یاحق
حمزه عزیز… ؛ همراه روشنای مسیر، برادر هم آواز با نور،
دلنوشته ت رو خوندم، نسیمی از سمت سحرگاه بود ؛
همون نسیمی که روی آبهای آرام میشینه وجهان رو لحظه ای شفاف تر میکنه.
اشکی که گفتی بی دعوت اومد،
اشک نبود… پیامی بود از آسمون.
گاهی خداوند دستانشو تو قطره های گرم میگذاره
و روی صورت آدم میلغزونه
تا یادمون بیفته هنوز زنده ایم…
هنوز دل داریم…
و هنوزمیتونیم از شنیدن یک واژه، سبک شیم.
برادر جان،
نگفتی “دلنوشته بر دلم جاری شد” => گفتی که «دل» در لحظه ای کوتاه
چشمه شد ،،، جاری شد،،، و بسمت سرچشمه برگشت.
این همفرکانسی ما، کارقلبهای خاکی نیس؛
کار خدایی هست که میان آدمها پلی از نور میزنه
و میگه:
“اینان از یک جنسند؛ اونها رو به هم برسونید.”
حمزه عزیز…
تو از اون دلهایی داری که نسیم های الهی رو میفهمه،
از اون چشمهایی که برق حضور رو میشناسه،
و از اون روحهایی که هرکلمه ساده رو
به شعری پنهان تبدیل میکنه.
دم گرم تو،
مثل لهیب یک شمع،
هوای اطرافمو روشن کرد.
خدا نگهدار تو ، مرد روشن نفس،
ای اونکه نام حق ؛ در صدای سپاسگزاری تو میدرخشه.
در پناه معبود مهربان،
تا همیشه،
یا حق
بنام خداوند رزاق، مهربان وهدایتگرم،
سلامی گرم به اساتید عزیزم استاد عباس منش وخانمشایسته زیبا،
که خیلی وقته ندیدمش وبه شدت دلم تنگ شده،
براش،
سلام به همه دوستان گرامی سایت وخانواده صمیمی عباس منش، روز 5،ام پروژه تغییر را در آغوش بگیر،
تحسین میکنم منصوره عزیز را که باهمت بلند توانستند موفق بشن، وبه خواسته خود رسیدن،
36 سال پیش من مثل دختران اون موقع فکر نمی کردم،به فکر استقلال مالی وتوانایی اداره زندگی خود حتی دور از خانواده،در دلم بود ،وعلیرغم مخالفت های شدید برادرم، که نباید دختر سرکار برود،باید ازدواج کند،ومشغول خانه داری،بچه داری شود،
من از خدای خیلی عزیزم خواستم ،کمکم کند وراه را برایم اسان کند،وخدای عزیزم همیشه برای من سنگ تمام می گذارد ،پدرم خدا رحمتش کند را بامن همراه کرد،چند نفر از دختران همکاران پدرم هم با سرکار رفتند،ووقتی پدرم آنها رادید اصلا حرف برادرم را قبول نکرد،ومن سرکار رفتم،
وخدای همیشه همراهم، صاحب خانه ای به من داد،که یک اتاق کاملا تجهیز شده در اختیارم گذاشتند، وپدر ومادری مهربان برایم بودن،
دو دختر بزرگ وسن بالا داشتند که واقعأ برایم خواهر بودن،ودر کمال ارامش اولین سال دوری از خانه ی پدری برایم شد بهترین سال زندگی ام،
وبا صداقت خدمت کردم والان که برمیگردم به گذشته به خودم افتخار می کنم،چون در یک روز جمعه تمام کار های یک هفته پدرم را انجام می دادم، خرید برای یک هفته برای خودم ،وبرگشتن به روستا را ردیف میکردم همراه باخدواندم،
تحصیل هم میکردم همزمان، وخیلی خوب وخوش بود برام،
چون با مردم رفتاری بسیار خوب داشتم بارها مورد تشویق مسولین اداره قرار گرفتم،
خدا من راسبب کرد،که خیلی ها از من الگو گرفتند،واشتغال خارج از خانه را برای دختران اون موقع جا انداختیم ،وخدارا بسیار شاکر هستم،
اما حالا بازنشسته هستم ،
نمیدانم چطوری شغلی برای خودم ،ردیف کنم ،حوصله تدریس ندارم،دلم میخواد در حوزه طب سنتی،وداروگیاهی فعالیت کنم اما نمیدانم چطور شروع کنم،
اگر کسی راهنمایی به نظرش رسید بفرمایید سپاسگزارم،
استاد برای وجودتان بی نهایت شکر گذار هستم، به بودن در این خانواده به خودم افتخار میکنم،
ما از طرف خدا دعوت شدیم ،بجای اینستا گردی ،این جا با آرامش وخیال راحت کسب فیض می کنیم خدایا خیلی شکرت،
همه مان در سایه سار امن خداوند باشیم،
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی و همه دوستان ارزشمند
اگر بخوام برای این فایل اسم بزارم به نظرم باید باشه :
قدرت ایمان و عمل
به همین دلیل هست که در قرآن همیشه ایمان و عمل با هم آمده ، مگه میشه ما خواسته ای داشته باشیم و شور و شوق فراوان برای آن نخواسته و فقط حرف بزنیم ؟
استاد دقیقا درست میگین : باورهای ما زمانی تغییر میکنند که رفتارهای ما تغییر میکنن , نه حرف های ما
وگرنه خود من که در مورد خیلی موارد حرف میزنم و اینجا فهمیدم ، چقدر به خودم و توانایی خودم ایمان دارم و چقدر اون ایمان منجر میشه به حرکت و عمل کردن ..
تمرین :
– اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس
دوره ای که درگیر تغییر شغل بودم و در واقع بیکار شده بودم و اوایل فکر میکردم جهان به آخر رسیده ، پروسه چندین ماه زمان برد برام تا شرایط برام جوری بره به سمت کار مناسب ، اوایل کنترل فکر برام خیلی سخت بود ، من مدت ها کار و سمت و درآمد مناسب داشتم ، یهو انگار سقوط کرده بودم ..
بعدش که تونستم ذهن خودمو کنترل کنم و بپذیرم که این یک دوره گذرا در زندگی کنه و من هستم که دارم زندگی خودمو خلق میکنم و تونستم رها کردم ، درها برام باز شدند..
یادمه خدا هدایتم کرد به فایل جلسه 5 از قدم 8 ، شاید بالای 100 بار من اون فایل و گوش دادم ، شب و روز ، در حین کار تو اسنپ ، یه گوشم هندزفری بود و فایل گوش میکردم و با یک گوش هم صداهای محیط و میشنیدم ..
بعد از مدتی که آرامتر شدم خدا دری برام باز کرد و رفتم یک شرکت دیگه و دوباره چند ماه بعد که شرایطم بهتر شده بود ، اتفاق اصلی افتاد و من شدم مدیر راه اندازی برای افتتاح یک پروژه فروشگاهی ، از صفر کار و شروع کردم ، کاری که عاشقش هستم و از همه جهات شرایط برام عالی تر شد ، درآمدم حدود 4 برابر بهتر از قبل شد ، سمت ، جایگاه ، اعتبار و .. همه چیز برام بهتر از قبل شده بود ..
– بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
لیست باورهام که سعی کردم همه رو برای خودم با دلیل منطقی کنم :
– من قدرت درست کردن شرایط و ندارم ، نباید زور بزنم و باید اعتماد کنم به خدا و قانون جهان
– من در کار خودم توانمند و متخصص هستم
– خدا و جهان هستی هر لحظه مشغول به کار هستند تا شرایط بهتری را در کارم برای من ایجاد کنند
– همیشه همه چیز در حال رشد و بهتر شدن و گسترش است
– فرصت های رسیدن به شرایط مالی ، هر روز برای من بیشتر و بیشتر میشود
– إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا « با هر سختی آسانی است »
– تضادها میان تا خواسته ها در من ایجاد بشه و من رشد کنم
– امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز من دوباره در حال تغییر شغل هستم ، منتها تفاوت های زیادی داره ، خود خواسته از کار کارمندی بعد از حدود 17 سال خارج شدم ، تا الان دو پیشنهاد کاری داشتم ، ولی حسم میگه نرم و نرفتم و تصمیم گرفتم قدم های اول خودمو برای شروع کار شخصی بردارم ، اتفاقاتی عالی و عجیبی برام افتاد تو این مدت که مثلاً اولین کسب درآمد از مهارت و توانمندی خودم داشتم و کاری در مورد استاندارد سازی و مشخص کردن چیدمان کالاهای یک هایپر مارکت بود که یک روزه از تهران رفتم تنکابن و انجامش دادم و بی نهایت شاکر خداوند هستم ، عدد این کار زیاد نبود ، ولی برای من عالی بود و هزار بار به خودم گفتم ببین تو توانمندی و خواستی و شد ، به قول خانم منصوره به نقل از اصفهانی ها , تو بایستی ، جهان هم برای وایمیسته ..
ولی هدف اصلی من بزرگتر از این هست و العا دقیقا وسط انجام اون هستم ، چون هنوز نتیجه کامل مشخص نشده ، ترجیح میدم که نگم و به زودی به لطف خدا با نوشتن کامنت ام برای خودم رد پا میزارم ..
این روزها من باز هم با تسلیم شدن و اعتماد به مهربان خدا و رسیدن به آرامش در این مسیر قرار گرفتم ..
در چند ماه گذشته در شروع تغییرم بسیار استرس داشتم ، مدام با خودم میگفتم عوامل بیرونی الان اینجوریه ، اونجوریه .. ، شرایط مملکت اینجوریه و اونجوری میشه .. و خلاصه عوامل بیرونی موثر میدونستم و به خودم میگفتم نکنه تصمیم اشتباه گرفته باشی رضا جان ..
بعد که خودمو غرق کردم در فایل ها و به لطف خدا و فایل های استاد ، شبانه روز گوش دادم و گوش میدم و رسیدم به آرامش ، آروم آروم اتفاق ها شروع به رخ دادن کرد و من انگار ذهنم باز شد ، انگار تونستم دوباره نفس بکشم ، دیگه واقعا نترسیدم و نمیترسم ..
ایده های جدیدترین برام اومد ..
العا فقط میخوام شروع کنم و حرکت کنم ، اونم با قدمی که با شرایط الان من میخونه و بدون طی کردن تکامل نمیخوام یک شبه برسم به خواسته هام ..
میدونم همه چیز دست من هست ، پس عجله نمیکنم ..
حرص و طمع و ترس ندارم ..
و امیدوار هستم به قانون بدون تغییر خداوند و آینده ام ..
– اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اگه بگم من در 24 ساعت آینده برای قدم اصلی که برای کارک مشخص شده ، فردا جلسه دارم ، نمیدونم چقدر باور کردنی هست ..
یعنی دقیقا همزمانی گوش دادن این فایل و فایل جلسه 7 روانشناسی ثروت 1 ، مصادف شدن با اینکه من بیام در جواب این سوال و اینو بگم ..
خب نتیجه جلسه فردا قطعا به خیر و صلاح من پیش میره و البته هر چیزی هم پیش بره ، من برنامه خودمو دارم و حتی اگر هم نشه ، خودم شروع میکنم به حرکت کردن که اون هم در آینده جزییات و نتیجه و خواهم نوشت برای رد پایی از خودم برای خودم ..
خدا و شکر برای این سایت و این آگاهی ها
از کامنت های دوستان بسیار یاد گرفتم
استاد جان سپاسگزارم برای وقت و انرژی که میزارین برای تهیه این فایل های ناب و ارزشمند
امیدوارم شاگرد خوبی براتون باشم
دوستون دارم
ارادتمند
سلام و عرض ادب خدمت استاد گرانقدرو مریم جان عزیزم
خیلی ساده س استاد برای من اینطور بوده ک تو تمرین ستاره قطبی مینوشتم با احساس خوب هرآنچه ک فک میکردم لازمه ی تحقق خواسته مه و خواسته ی اون روزم رو هم میخواستم ازخداوند و ب لطف خداوند محقق میشد
من تواین دوسه ساله نتیجه میگرفتم ولی این نتایج این چند وقت اخیر گرفتم و میگیرم بسیار دلگرم کننده، ب شدت ملموس ،ب شدت ایمان قوی کن و ب شدت دل قرص کن بوده برامن
ب این دلیل ک الان با فکر کردن بهش آرامم و خیالم راحته برای تحقق باقی خواسته هام
میدونید من برای تمرکز و انرژیم بسیار تلاش میکردم چون برای درک بهتر آگاهی ها و انجام اونها و .. انرژی لازم بود در مسیر ب هرآنچه ک هدایت میشدم استفاده میکردم و نتیجه میگرفتم
و هرآنچه ک توذهنم پدید می آمد افم از افکاری ک منو آزارمیداد و ناراحتم میکردرو جدی نمیگرفتم جم وجورش میکردم و مثل حباب از ذهنم می پروندم و رفتنش رو تماشا میکردم و میگفتم همش الکیه و حرفای شیطان
خداوند ک قول سلامتی وخیرو نیکی و ثروت و فراوانی و هرآنچه ک خیر هست میده
پس این فکره درست نبوده
ک اسمش رو شما کنترل ذهن گذاشتید
تواین مدت باور اینکه من برای خدا( عزیزم و دوست داشتنی هرجوری ک هستم )رو ایجاد میکردم و ب خودم میگفتم و هرازگاهی تکرارش میکردم
میدونید اینها رو خداوند هدایتم میکردم ک انجامشون بدم
از خدا همیشه خواستم ک منو هدایت کن و جای من انجام بده چون من خودتم منومدیریت کن
من این خواسته رو دارم از مسیر جریان تو میخوام ب این خواسته م برسم
و تواین مدت همینطورم شده
ب شدت خودسرزنشی در من نزول پیداکرده
من ی فیلم انیمیشن دیدم شکارچیان شیاطین کیپاپ ک اصل حرفشون این بود ک اگ خودتو سرزنش کنی و ادامه بدی افسارت رو دیگ دادی دست شیطان
اونجا کاملا یاد حرف شما افتادم استادجان ک چقدر اهمیت داره ک انسان نباید خودش رو با عذاب وجدان و نگه داشتنه درش و خودسرزنشی از خواسته ش دورکنه
و همش حرفتون ب ذهنم میومد ک میگفتید هیچ موقع خودتون رو سرزنش نکردید حتی اگ بدترین اتفاق هم داشته میفتاده و پسرتون هم همینطوره منم تلاشمو کردم ک اینطور رفتارکنم
وشما این بار بهم یه تقلب دیگ بهم رسوندید مثل اینک تو سوره حمد گفتیدخداوند داره ب ما تقلب میرسونه اگ میخواید ب خواسته هاتون برسید اینگونه باشید
اینک گفتید (کلید آغاز شوروشوق است)
مطلبی ک بهم الهام شد اینه ازخداوند تو تمرین ستاره قطبیم بخوام ک شورو شوق لازم ک هرلحظه زیاد بشه رو درمن ایجاد کنه
که واقعا همینطوره استاد شورو شوق برای من وهرکس دیگ ای محرک هست
خداوند رو شاکرم ک منو درمدارو مسیر و جریان این نعمت و آگاهی و درکش قرارم داد و میخوام درمدار انجامش هم قرارم بده از فضلش
واقعا ازتون تشکر میکنم عمیقا و قلبا بزرگوارید استادان عزیزدلم
به نام خدای هدایتگرم سلام استاد عزیزم و مریم جانم
دوستان اول تشکر کنم از شما که هستین کنار من و خدا رو شکر میکنم برای وجود نازنینیتون
من یه سوال برام پیش اومده نمیفهمم اشتباه کردم یا شرک ورزیدم از شما خواهش میکنم لطف کنبن جوابه منو بدین متشکرم
من مغازه پوشاک زنانه دارم تقریبا به مامه پیش تو ذهنم همش این سوال بود که خدایا یه ایده ای یا راهکاری باشه که به درآمد بالاتری برسم با هزینه کم تا یه دفعه ای یاد یکی از دوستانم افتادم که مغازه فرش و پتو و رو بالشتی و رو تختی خلاصه همه چی داره
گفتم برم از اون خانم جنس به صورت امانتی یه ماهه بگیرم بیارم بفروشم یه سودی هم من برسم
وقتی رفتم گفتم بنده خدا بدون هیچی قبول کرد و احساسه خوبی داشتم و الان طی این مدت فقط یکی از جنسها فروخته شده باید یه هفته دیگه تحویل بدم
و امشب فکر کردم که یه جای کار ایراد داره که این جنسها فروش نرفته چه باور اشتباه یا چه فکره اشتباهی در ذهنم هست که کار به سختی پیش میره
گفتم بیام با شما دستانه خداوند در میون بذارم
و منو راهنمایی کنین چه اشتباهی کردم
آیا من به نجوای شیطان گوش دادم یا به ندای الله
منتظر جوابهای شما عزیزان هستم
دوستتون دارم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم
سلام خانم مشتاقی به نظر من اشتباه کردین وطبق نظر استاد در روانشناسی ثروت وام گرفتن و یا قرض گرفتن بزرگترین اشتباه در بیزینس است و من پیشنهاد میکنم که روانشناسی ثروت 1بیشترین کمک را به شما خواهد کرد
ان شاالله موفق باشید
به نام خداوند مهربانم سلام به دوست عزیزم آقا مصطفی
چقدر خوشحال شدم که الان اول صبحی نقطه آبی کنار اسممو دیدم روشن شده متشکرم
خیلی لطف کردین و کامنته منو خوندین و جواب درست دادین
چون استاد میگن هر چیزی باید طبیعی باشه فروش هر روز باید باشه مشتری باید باشه اگر نباشن طبیعی نیست و یه جای کار اشتباهه
و من فهمیدم و الان با جواب شما بهتر متوجه شدم و امروز میبرم برمیگردونم به طرف تمام جنسهایی رو که آوردم
و متوجه شدم اون باور کمبود هنوزززززز ته ذهنم یکم هست و سو سو میزنه
سپاسگزارم دوست خوبم .در پناه خداوند مهربانم باشین