تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 23


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    راضیه کریمی گفته:
    مدت عضویت: 973 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    با عرض سلام و احترام خدمت استاد عزیزم،

    بانو شایسته‌ی نازنینم،

    و همه‌ی هم‌مسیران نورانی‌ام در راه توحید و آگاهی

    می‌خواهم در این نوشته، تجربه‌ای عمیق از زندگی و ایمان خود را با شما به اشتراک بگذارم — تجربه‌ای که برای من یادآور گام‌های پر از شجاعت، توکل و اعتماد به خدای مهربانم است.

    من در طول این دو سه سال اخیر، متوجه شدم هر بار که از موفقیت گذشته‌ام الهام گرفته‌ام و باور کرده‌ام که می‌توانم دوباره به همان حس و نتیجه برسم، واقعاً به نتایجی عالی و آرامش‌بخش رسیده‌ام.

    از دوران کودکی همیشه دوست داشتم دستم در جیب خودم باشد — از نظر مالی مستقل باشم و احساس بی‌نیازی و آزادی کنم.

    و خداراشکر تا امروز هم همین تجربه را در زندگی‌ام دارم.

    البته مسیرم همیشه هموار نبوده.

    من در این سال‌ها شغل‌ها و محیط‌های کاری گوناگونی را تجربه کردم، و هرکدام برایم درس و پله‌ای بوده تا به موقعیت و باور فعلی‌ام برسم.

    هر شغلی که داشتم، مقدمه‌ای شد برای مرحله‌ی بعد و بخشی از زنجیره‌ی رشد و بلوغ من در مسیر رسالتی که خداوند برایم در نظر گرفته.

    هر زمان که خواستم تغییری ایجاد کنم، از موفقیت‌های گذشته‌ام برای تقویت باور و ایمانم استفاده کردم.

    مثلاً به خودم می‌گفتم:

    «اگر آن زمان توانستم آن مقدار درآمد را ایجاد کنم،

    اگر همان خدای مهربان در آن شرایط مرا یاری کرد،

    پس حالا هم همان خدا کنار من است و مرا رها نمی‌کند.»

    یکی از نمونه‌های روشنش در مورد تغییر محل کارم بود.

    در شغلم اول، درآمدم حدود شانزده میلیون بود. بعد از چند ماه، درآمدم به بیست میلیون رسید.

    در آن زمان احساس می‌کردم به هدف بزرگی رسیده‌ام؛ چون هم حقوقم عالی بود، هم محیط کارم خوب، و هم اطرافیانم مهربان بودند.

    اما کم‌کم درونم احساس کرد که دیگر اینجا برایم رشد ندارد.

    احساس کردم وقت تغییر است.

    با وجود تمام ترس‌ها و نجواهای ذهنی که می‌گفتند:

    «نرو! جای بهتری پیدا نمی‌کنی، پشیمان می‌شوی!»

    من با شجاعت تصمیم گرفتم محیط کارم را ترک کنم و با ایمان به خداوند وارد مرحله‌ای تازه شوم.

    مدتی استراحت کردم و بعد، شغل جدیدی پیدا کردم که صدها برابر بهتر از قبلی بود؛

    محیطی آرام‌تر، افرادی صادق‌تر و مهربان‌تر، و احساسی از برکت و عشق که سراسر وجودم را پر کرد.

    همه مرا مثل خواهر یا دختر خود می‌دانستند.

    واقعاً احساس می‌کردم که خداوند مرا در آغوش گرفته است.

    مدتی بعد، باز همان حس آشنا آمد — حسِ اینکه باید رشد کنم،

    محیط برایم امن شده و دیگر چالشی ندارد.

    باز هم تصمیم گرفتم با توکل به خدا محیط کارم را ترک کنم.

    نجواها باز آمدند، ترس‌ها دوباره ظاهر شدند،

    اما این بار ایمانم قوی‌تر از همیشه بود.

    به خودم یادآوری کردم که در گذشته هم، با ایمان و توکل حرکت کردم و خداوند همیشه بهترین‌ها را نصیبم کرد.

    پس این بار هم همان خدا با من است و مرا به جایی می‌برد که خیر و رشد در آن است.

    چند روز بعد، در حالی‌که با آرامش مشغول کارهای روزمره‌ام بودم،

    تلفنی دریافت کردم و پیشنهادی کاری به من شد —

    دقیقاً با همان شرایط و احساس خوبی که در نیت قلبی‌ام خواسته بودم.

    و حالا سه روز است که در محیط کاری تازه‌ام هستم،

    با حقوق بالاتر، شرایط بهتر، و آرامشی عمیق‌تر از همیشه.

    خدای من، سپاسگزارتم.

    هرچه دارم از فضل و رحمت توست.

    تو مرا از ترس‌ها عبور دادی، از ناامنی‌ها بیرون آوردی،

    و هر بار که به تو اعتماد کردم، مرا بالاتر بردی.

    خدایا شکرت که من فقط تو را می‌پرستم و تنها از تو کمک می‌خواهم.

    شکرت که هر بار که به تو تکیه کردم،

    نتیجه‌اش شد ایمان عمیق‌تر، آرامش بیشتر، و برکتی بزرگ‌تر در زندگی‌ام.

    با عشق و سپاس از خدای مهربان،

    راضیه کریمی

    دختری که با توکل قدم برمی‌دارد،

    و هر تغییر را در آغوش خدا آغاز می‌کند

    � دعای آرامشِ راضیه در آغوش خداوند

    خدای مهربانم…

    سپاسگزارم که هر بار مرا به یاد خودت می‌اندازی.

    وقتی راه را گم می‌کنم، صدای تو درون قلبم می‌گوید:

    «آرام بگیر، من هنوز با توام…»

    خدایا، من یاد گرفته‌ام که در هر تغییر، در هر رفتن و آمدن،

    در هر پایان و هر آغاز، ردّ نگاه تو را ببینم.

    می‌دانم هیچ تغییری تصادفی نیست،

    هر در بسته، دعوتی است به راهی زیباتر که تو برایم گشوده‌ای.

    خدایا، به من قدرت بده

    تا هر بار که ترس در دلم می‌دود،

    یاد تو را فریاد کنم و آرام بگیرم.

    به من ایمان بده

    تا بدانم اگر دیروز مرا هدایت کردی،

    امروز و فردا هم دستم را رها نخواهی کرد.

    خدایا، کمکم کن

    تا در مسیرهای ناپیدا هم به تو اعتماد کنم،

    چون هرگاه به تو تکیه کردم،

    زمین زیر پایم نرم شد و راه برایم گُل داد

    سپاسگزارم پروردگارا،

    که مرا در پناه عشق و حضور خود نگه می‌داری،

    و هر روز در لبخندها، در کارها، در نگاه مردم،

    به من یادآوری می‌کنی که

    من و تو، جدا نیستیم…

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2304 روز

    به نام قدرت مطلق الله

    سلام خدمت استاد عباسمنش،و خانم شایسته و همه عزیزان.

    من محسن هستم یک مسافر در این سفر،در این سفر تغییر باورها.

    در این سفری که از نادانی به دانایی میرسیم،از قهر به مهر میرسیم و هزاران اتفاق برامون افتاده که برامون از این قبیل مسائل دیگه بدیهی شده.

    من لحظات اولی که این فایل آپلود شد رو سایت شنیدمش و خیلی با خودم صحبت کردم که چی در موردش کامنت بگذارم تا در این لحظه یعنی ساعت 12 دقیقه بامداد روز چهارشنبه 7 آبان ماه 404 بهم الهام شد و یادم اومد در رابطه با صحبت های این همکلاسی عزیز من هم تجربه دارم.

    من تقریبا 4-5 سالی هست که فایل های استاد رو گوش میدم و حدود یک ساله که جامه ی عمل پوشاندم به صحبت های استاد.

    من در یک شرکت کارمند بودم و از فروردین سال 401 تصمیم گرفتم برای خودم مستقل کار کنم.

    یکی از اقوام نزدیک من در بازار عمده فروشان مواد غذایی مشهد چندین ساله که کاسبی میکنه و من باهاش صحبت کردم،قرار شد یه محصول خوراکی از دبی بخریم و ایشون تو‌مغازش بفروشه ‌من در سطح شهر به فروشگاه های زنجیره ای بفروشم این محصول رو.

    خلاصه شروع کردیم و بار از دبی رسید.

    ایشون شروع کرد و من هم شروع کردم.

    بدون اینکه سیستم فروش خاصی داشته باشم و فقط خواسته ی من مستقل شدن بود.

    خلاصه نمیدونم چیشد بعد از زمان کوتاهی دیدم به مغازه این قوم عزیز هدایت شدم و دارم اونجا کار میکنم و این محصول رو با هم داریم میفروشیم و بعد از مدتی هدایت شدیم به خوراکی که من عاشقشم یعنی فروش قهوه و الان هم در حال ساختن سیستم فروش و جذب نیروی فروش هستیم تا انشاالله بشیم پخش قهوه در مشهد و استان خراسان.

    می خوام بگم من از خدا خواستم هدایتم کنه به عشق و علاقم و خداوند هم با کمی زمان من رو هدایت کرد به چیزی که بهش علاقه دارم.

    یه فایلی دارن استاد بنام اصل و اساسی که صاحب یک کسب ‌وکار باید بداند،در این فایل استاد میگن برو دنبال چیزی که دوسش داری و از اون چیز بی نهایت میتونی ثروت بسازی.

    من خانم منصوره رو تحسین میکنم که قبل از آشنایی باید این مفاهیم پای در راه نهادن و در سن 22 سالگی همچین کارهایی انجام دا‌دن.احسنت.

    استاد ازتون بی نهایت سپاسگذارم و منتظر فایل ششم این پروژه عالی هستیم.

    خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1443 روز

    خدایاشکرت امرروزروزخیلی خوبی بودپرازنعمت وارامش وحال خوب وشادی بود درحالی که دیروز حالم واقعاخوب نبود روی کمبود ناخواسته بحث درگیری بود ولی امروزواقعا متفاوت بود

    چون روزم بامراقبه سپاس گزاری شروع کردم بااین که هندزفری خراب شده وخداروشکرسفارش دادم توراهه سعی میکردم ازهمون اول صبح نشنوم هرحرفی یادرگوشم میگرفتم یامیرفتم بیرون وتاثیرش رودیدم چقدرحالم خوبه امروز خداروشکرت

    ومعحزاتس رونه تنها درحالم بلکه ازرفتاربهتراطرافیانم ازشام خوشمزه ازاین که امروزباانگیزه بیشترکارهاموانجام دادم برای اموزشم قدم برداشتم وخیلی ازاین بابت خوشحالم مطالعه کردم تمرین کردم باحس خوب مامانم برام میوه اورد اب سیب و هویج بستنی خوردیم پیامک ارسال بسته سفارشی اومد پیامک. فرصت های کاری برام اومد درحالی که دیروز پرازیاس بودم

    وچقدرماخالق هستیم درکنترل زندگیمون وقتی توجه من تغییرکرد جنس اتفاقات هم تغییرکرد ناسپاسی ماروازمسیرخارج میکنه وسپاس گزاری ماروبه مسیربرمیگرونه خدایاشکرت درهرحالتی که باشی هرچقدرهم بد اگه توجهت تغییر خیلی زود جنس اتفاقات هم تغییرمیکنه

    خدایاشکرت وقتی اززندگیم لذت ببرم وازدرون شادباشم وشادی وحال خوبم وابسته به یه عامل بیرونی نباشه جهان هم لذت های بیشتری واردزندگیم میکنه

    خدایاشکرت برای پدرومادرم برای سلامتیشون برای وجودشون دراین دنیای مادی

    خدایاشکرت برای سلامتی خودم وحال خوبم

    خدایاشکرت برای اهدافم قدم برداشتم باحال خوب مطالعه کردم تمرین کردم

    خدایاشکرت امروزقسمت 114 سفربه دورامریکاررودیدم وبه زیبایی ها توجه کردم چقدرحس خوبی بهم دادشوروحال عجیبی داشتم ازاول فایل که ازبالازیبایی هارودیدم ازاون پیتزای بزرگ خوشمزه که دلموبرد والان میرم دوباره میبینم وکامنت میزارم توهمون بخش ..

    خدایاممنونم که خالق زندگبم هستم هیچ چیزوهیچ کس تاًثیری توزندگی من نداره من هستم که باکانون توجه اتفاقات شرایط و‌‌..خلق میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    حسین دولابی و فاطمه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 1222 روز

    استاد عزیزم سلام چقدر خوشحالم که دراین دوره هم با شما هستم و با دوستان عزیز در حال ساختن مسیری درست و حرکت به سمت خواسته هایمان هستیم خداروشکر

    استاد وقتی سال 95 کسب و کارم را دوباره و با دست خالی و فقط با توکل و انجام یک ایده شروع کردم هیچ پولی نداشتم و من باور داشتم که در بازار کار سرمایه اعتبار اون شخص است با این که من از کار قبلیم که 12 سال درآن کار سابقه داشتم به این بازار آماده بودم و از اول میخواستم شروع کنم به خاطر دلایلی که در سال‌هایی که با شما آشنا شدم و قانون متوجه اون دلایل شدم ولی با همه این ها باور داشتم که می‌شود انجامش داد بدون نیاز به سرمایه وقتی حرکت کردم حتی اجاره مغازه ام نداشتم ولی دستان خداوند آمدن شروع کردم اجاره کردم جنس خریدم کار تحویل دادم تکامل طی کردم شرکت خودم را ثبت کردم تولید رو شروع کردیم ولی در این مسیر با چالشهایی هم روبرو بودم وبعد سال 1401 با شما آشنا شدم دیدم چقدر باورهای محدود کننده در مورد ثروت دارم شروع کردم به کار کردن روی خودم وقتی وارد شدم در این فضا انگار وارد یک رودخانه مواج شدم که مرا با شدت زیاد بالا و پایین کرد شریکم از من جدا شد یکسری انسانها از دورم بدون اینکه من بخواهم یا کاری انجام بدهم دور شدن که فکر میکردم بدون آنها شرایط خیلی سخت خواهد شد دورم خلوت خلوت شد اول کار چون با قانون اشنا نبودم واقعا سخت بود و اشتباه زیاد داشتم ولی کم کم بهتر شدم و این قانون بدون تغیر خداوند واین جهان هستی را بهتر شناختم و ارام ارام وارد فرکانسهای بهتر و ادامه دادم و باز هم بهتر و اتفاقات عالی تر شدم و به لطف خدا بازهم بهتر از این و عالی تر خواهد شد بازهم از شما سپاسگذارم برای این مسیر که شروع کردین و خداروشکر میکنم من هم دراین مسیر همراه شماهستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    لیلا جمالیان گفته:
    مدت عضویت: 1197 روز

    به نام رب وهاب و رزاقم

    به نام رب هادی و حامی و حفیظم

    سلاااام به استاد بی نظیرم و مریم بانوی عزیزم

    و همه ی دوستان و همفرکانسیهای دوستداشتنی

    خدایا شکرت برای بودن در کنار انسانهایی که سرشار از عشق و ایمان و باور و مهربانی هستن

    خدایا شکرت

    استاد جان

    واقعا نمیدونم چطور میتونم ازتون قدردانی کنم برای اموزهای بی نظیرتون

    که با این اموزها ، زندگی میلیونها انسان را تغییر بنیادین دادید

    و ممنونم از تمام دوستان و همراهان برای تک تک کامنتهای فوق العاده تون

    یکی از قشنگترین لحظاتم، وقتیکه میام و کامنتها رو میخونم

    هر کدومشون پر از درس زندگی و تجربه هستن

    واقعا خیلی از کامنتها حرف دل همهمون هست

    حتی بعضی اوقات دقیقا همون چالشی هست که داریم

    من خیلی کامنت نذاشتم اعتراف میکنم کوتاهی میکنم نوشتن کمی برام سخته ولی همیشه تحسین میکنم افرادی و که میان و کامنتها و نظرات خودشون روبا دوستان به اشتراک میزارن

    و باعث میشن که دیگران از انها ،

    هم درس بگیرن و هم به احساس عالی برسن

    شماها بی نظیرید

    این فایل‌ به نوعی شرح حال این روزهای خودمه

    من که با دوره 12 قدم شروع کردم و مسیر زندگیم به صورت بنیادی تغییر کرد و حالا بعد از 2 سال که کلی نتیجه گرفتم به سکون رسیدم

    انگار متوقف شدم دوباره دلم میخواد از نو شروع کنم و نتیجهای تازه رو خلق کنم

    راکد نمونم به مرحله بالاتر برم و مدارم و باز هم عوض کنم امیدوارم با همون اشتیاق و پشتکار

    با ایمان و باوری قوی

    دوباره بسازم خلق کنم رشد کنم

    از خدای مهربونم میخوام که در این مسیر مثل همیشه هدایت و حمایتم کنه و مسیرو برام سهل و اسون کنه

    خدایا شکرت برای اینکه تونستم ی رد پای دیگه از خودم بزارم

    در پناه حق، سلامت و سربلند و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    مینو گفته:
    مدت عضویت: 1791 روز

    به نام پروردگار رب العالمینم

    سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی

    استاد عزیزم

    تمام مراحل زندگی من از قدم اول شروع شد و بعد درهایی باز شد که فکر نمی کردم دری باشد

    من دانشجوی دبیری ترم چهار بودم که عقد کردم و میدونستم که حداکثر تا پایان درسم یعنی دو سال بعد با همسرم زیر یک سقف زندگی خواهم کرد و میدونستم شرایط مالی خانوادم خیلی بالا نیست که برام جهاز خوبی تهیه کنن برا همین از همون ابتدا از حقوق دانشجویی ( رشته های دبیری از همون ترم اول حقوق دریافت می کنند ) به مامانم می دادم که برام وسایلی بخره و این شروع باعث شد بابام یخچال برام بخره و متوجه شدم که با توجه به وسایلی که مامانم با پول خودم برام خریده بود دیگه اونارو کافی میدونستن ولی من دلم می خواست چیزهای بیشتری بخرم بابام گفت از داداشت پول قرض می کنم ولی باید بهش برگردونی و من گفتم باشد و صدهزار تومان سال 75 بهم قرض دادن و من رفتم کلی وسایل دیگه باهاش خریدم و همسرم هم که دبیر بود گاهی به من پول های خوبی میداد و با اون پولها فرش جارو برق و سرویس خواب خریدم و کلا جهیزیه خیلی خوبی با خودم بردم این نتیجه ی اولین قدمم تو زندگی بود

    آخرین باری که باز از قدم اول شروع کردیم خرید شاهین اتومات بود که ما هیچ پولی نداشتیم برای خرید ماشین دلخواهمون و همسرم تو قرعه کشی سایپا و ایران خودرو ثبت نام کرد گفتم مگه پول داریم گفت نه ولی خدا میرسونه توی اون قرعه کشی برنده نشدیم ولی یک ماه بعدش صد و پنج میلیون تومان پول که از سال 92 نزد آموزش و پرورش داشتم به حسابم واریز شد و من یک هفته قبل از واریز شنیدم که قراره این واریزی رو داشته باشم این هم از نتایج کار کردن روی آموزه های شما استاد ارجمندم بود

    و حالا پول دستمان بود و دوباره ثبت نام کردیم و اسممون درومد و بعد واریزی های دیگه از همون طلب نیز داشتم و کامل پول ماشینمون جور شد خدا رو بی نهایت شکر

    استاد جان مثالهای زیادی دارم ولی به همین دو تا کفایت کردم

    و اکنون به فکر راه اندازی کسب و کار خودم هستم ایده اش رو دارم و کلی براش ذوق دارم و باز قدم هایی رو براش برداشتم از جمله پس انداز کردن پول ورزش کردن برای افزایش استقامت بدنم توی کارگاهی که می خوام راه بندازم

    نخوابیدن ظهر ها تا شب به موقع و عمیق بخوابم و در طول روز سرحال باشم

    مرتب فایلهای ثروت یک و سه رو گوش میدم باورسازی می کنم الگوهایی که در اطرافم دارن خوب پول می سازنند رو شناسایی می کنم

    از اهرم رنج و لذت استفاده می کنم

    هر جایی که برای خرید مایحتاج میرم و متوجه گرونی بعضی اقلام و اجناس میشم دیگه مثل قبل عصبانی نمیشم بلکه به عنوان یک تضاد بهش نگاه میکنم و از اهرم رنج استفاده می کنم و با خودم حرف میزنم که تو باید ثروتمند بشی و این رقم ها برات درشت نباشن و لذت آزادی مالی رو به خورد ذهنم میدم و اینجوری سعی میکنم مومنتوم مثبت خودم رو حفظ کنم و خودم و در فرکانس خواسته ام حفظ میکنم

    استاد جان گاهی نجوا میاد و میگه که مقداری طلا بفروش و کارگاهت رو راه بنداز ولی من با پیروی از شما چیزی رو نمی فروشم من دوست دارم به زندگی ام افزوده بشه نه فقط جابجایی صورت بگیره

    حتی برای ماشینمون هم من هیچ مقداری از طلاهامو نفروختم

    برای راه اندازی مغازه همسرم هم پول پس انداز کردیم و هیچ طلایی رو نفروختم وام نگرفتم قرض نکردم

    جالبه امروز فایلی از ثروت یک داشتم گوش میدادم شما فرمودید انتخاب کنید که از صفر شروع کنید و به خودتان افتخار کنید که دارید از صفر شروع می کنید و این جمله شما به من آرامش بیشتری داد که رفتارم درسته

    حتی پسرم هم مطبش رو از صف شروع کرد به این صورت که به پیشنهاد دوستش با کار کردن در مطبی که دوستش راه اندازی کرده بود تونست نصف آن را صاحب بشه و الان کلی پیشرفت کردن

    خدایا بی نهایت شکرت شکرت شکرت

    استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی ام سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    سید محمد بنی سعید لنگرودی گفته:
    مدت عضویت: 1150 روز

    بنام خدا

    سلام خدمت استاد جان جانان و مریم بانوی مهربان و همه دوستان عزیزم

    پدر من قاضی بود الان وکیله، به آدم بسیار سخت گیر و مقرراتی و بدبین به آدما. هر مسئله ای رو بگید جناییش میکنه، هرگز نذاشت ما دنبال علائقمون بریم، چه من چه برادرام، من فوتبال دوست داشتم گفت دنبال توپ دوییدن نون نمیشه، داداش وسطیم عاشق هنر بود می‌گفت چهارتا خط میکشی فکر می‌کنی به کجا میرسی، داداش کوچیکم عاشق موسیقی بود می‌گفت این قرطی بازیا چیه…

    خلاصه اعتماد به نفس در ما خشکید، اولین بار یادمه دیپلم می‌خوندم با یکی از دوستام قرار گذاشتیم مغازه ایزوگام بزنیم اون بره نصب من واسم مغازه، پول نیاز داشتم بهش گفتم محشر بپا کرد که بدهکار میشی میوفتی زندان بیخیال شدم.

    کار اداری می‌خواستیم بریم با وجود اینکه می‌تونست سفارش بده ولی نکرد( مدیر قضایی استان بود) می‌گفت بخونید قاضی بشید شغلی که اصلا بهش علاقه نداشتم و ندارم.

    و ماها تبدیل شدیم به یه آدم وابسته که بدون پدرش همیشه ترس و دلهره داره، من بخاطر اینکه بهش ثابت کنم میتونم خیلی اشتباه مرتکب شدم با یه آدم نااهل شراکت کردم و ضرر کردم, باز دست از پا درازتر برگشتم پیش پدرم و سرکوفت شنیدم که دیدی سرت خورد به سنگ امیدوارم آدم شده باشی.

    سال 95 رفتم توی یه قنادی مدیر فروشگاه شدم همه چیز خوب بود تا اختلاف پیش اومد بین شرکت و مجبور شدم بیام بیرون.باز رفتم دفتر وکالت پدرم منشی شدم.

    سال 98 مرکز مشاوران قبول شدم و در آغاز کارآموزی با یه گزارش عذرمو خواستن، نشستم باز خوندم و کانون وکلا قبول شدم.

    حالا بحث کجاست؟ این جاست که از نظر پدر من ما هیچی نمیدونیم، واقعا علنا جلوی ما می‌گفت پسرام وکیل شدن ولی باز زیرنظر منن چون هیچی نمی‌دونن من براشون لوایح رو می‌نویسم!!!!

    و این واقعا بهم برمیخورد، میگفتم تا کی باید این شرایط رو تحمل کنم، به قول استاد بعضی از ما اونقدر باید پسی بخوریم تا بیدار بشیم، له بشیم تا بفهمیم، و من له شدم، وقتی تحت سلطه بودن منو به یه آدم وابسته و بدون اعتماد به نفس تبدیل کرده بود. وقتی فایل های استاد رو دیدیم و کتابهای الکترونیک رو بارها خوندم دیدم باید به خودم باور داشته باشم، همه ما آدما از سیستم عصبی مشترک بهره می‌بریم تفاوت فقط در به کارگیری استعدادهاست، باور به ارزشمند بودن، دنبال علاقه رفتن، ایمان واقعی داشتن بخدا و اقدام کردن…

    اولین شجاعت رو جایی به خرج دادم که رفتم پیش یه غریبه برای کارآموزی نه اینکه برم پیش پدرم و چقدر برام مفید بود، اعتماد به نفسم حسابی رفت بالا، جلسات هفتگی خوب، سوال و جواب، تمرین لایحه و دادخواست نویسی برام خیلی مفید بود.

    دومین شجاعت رو جایی به خرج دادم که تقریبا با دست خالی فقط با 100 میلیون تومن پول رفتم برای تاسیس دفتر خودم، یه دوست خوب و هم فرکانس توی کانون باهام آشنا شد و پیشنهاد داد بریم دفتر خودمون رو بزنیم اولش ترسیدم گفتم دفتر پدرم هست هزینه ای روی دوشم نیست، با دست خالی برم دفتر کرایه کنم، وسیله باید بگیرم، کرایه ماهانه هست، هزینه های دیگه هست…..

    ولی یاد استاد افتادم زمانیکه با ایمان کامل با دستای خالی اومد تهران، به خودم گفتم نترس خدا کمک می‌کنه برو، و من و دوستم رفتیم دفتر اجاره کردیم، باورتون نمیشه با یه شرایط عالی، یه صاحب ملک بی نظیر که حتی وسایل دفتر رو بهمون داد و ما وسیله ای نخریدم جز یه سری ملزومات اداری.

    حتی بهمون گفت کرایه عقب افتاد نگران نباشید و من فقط شکرگزار خدایی بودم که جوری برات میسازه که خودت نمی‌فهمی.

    وقتی به پدرم گفتم دفتر گرفتم خوشش نیومد، یه شب رفتم دم خونه و کلید دفتر رو بهش پس دادم با اخم ازم گرفت و درب خونه رو بست.

    الآنم تضادها و چالش ها هستن، ذهن سرکش منو می‌بره سمت نگرانی برای آینده، برای شرایط موجود، برای بدهی ها ولی همیشه مسیری که طی کردم رو یادآوری میکنم، موفقیت هامو مرور میکنم، بابت نعمتهای زندگیم شکرگزاری میکنم و دهنمو یکم کنترل میکنم.

    برای اولین اقدام توی 24 ساعت بعد می‌خوام با چندتا شرکت صحبت کنم برای مشاوره حقوقی این شرکتها، فارغ از نتیجه کار من متعهدم که سمت خودمو انجام بدم، با ایمان قدم بردارم و چگونگی کارها به من هیچ ربطی نداره، نتایج به من ربطی نداره، من باید دستای خدا رو باز بذارم، ذهن ناقص من نمیتونه بهترین نتایج رو برام رقم بزنه، عقل و منطق جواب نمیده می‌خوام دیوونه باشم، دیوانه ای که تمام کارهاشو خدا انجام میده، رب العالمین، ارباب کائنات.

    استاد خیلی مخلصیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    امیررضا شاپوری گفته:
    مدت عضویت: 1921 روز

    بسم ربی العظیم و بحمده..

    سلام استاد بزرگوارم

    سلام و تحیت به وجود مقدس تک تک تون بچه ها

    این فایل منو مجاب کرد یه کامنتی برای باورسازی خودم بنویسم تا خلق خواسته ام آسون بشه

    خدای من ارباب من ،من در برابر تو هیچی نیستم

    ازین ببعد متن رو نمیخوام ذهن من بنویسه..

    خودت کلمات کامنت من باش خودت باور باش برام خودت ایمان باش و در قلبم تجلی کن…

    بقول استاد در جلسه 17 دوره هم جهت…

    اذکروا نعمت‌الله علیکم..

    من خدمتم تموم شده بود…

    پدرم با کلام و نگاه و.. اش داشت میگفت برو سرکار

    منم همیشه پیگیر بودم که موقعیت شغلی پیدا کنم

    طراح گرافیکم و سوراخ سنبه ای تو نرم‌افزار فتوشاپ نیس که بلدش نباشم!

    3 ماه کنترل ذهن برام شده بود به دست داشتن ذغال داغ!

    خدا بیکاریو نصیب گرگ بیابون نکنه (ایموجی خنده)

    بعد از سه ماه استرس..

    پدرم از پایین صدام کرد…

    گفت برو یه جایی کارگری کن حداقل واست بیمه رد بشه

    بهم نریختم…گفتم ببیننن من حالم خوب بود امروز

    پس این هدایت خداونده،این یه خیری پشتشه

    بعدش اومدم تو اتاقم…

    دیدم استاد فایل گذاشته روی سایت..

    «کلید اجابت دعاها»

    خدایا حالم داره عوض میشه جان من کمک کن حال اون لحظه هارو با کلمات به این بچه ها برسونم..

    اومدم پشت کامپیوتر بازش کردم

    الله اکبر .. الله اکبر

    ذکر رحمت ربک عبده زکریا

    اذ نادی ربه ندا خفیا..

    استاد سوره مریم رو خوند و خوند اومد به اونجاکه میگه

    و قد خلقتک و لم تک شیئا…

    یه صدایی درونم جولان داد..انگار دیگه منی وجود نداشت

    انگار ذهنم خاموش بود و شنونده

    گفت خداییش من از هیچ تورو خلق کردم

    یه شغل نمیتونم برات جور کنم؟

    احساس ایمان و خجالت و کلی چیز باهم ترکیب شد و من فک کنم یه ساعتی فقط گریه کردم…

    بچه های سایت اگه یه ذره دست به خلقشون قوی باشه میدونن قراره چه اتفاقی رخ بده…

    پاشدم رفتم یه منطقه ای تو تبریز که چندتا کاریابی نشون میداد گوگل مپ

    رفتم اولی هیچی نداشت واس من

    تو راه دومی زنگ زدم به سومی!

    گفت ما حضوری جمع کردیم تلفنی کار میکنیم!

    گفتم طراح گرافیک ام چیزی دارین گفت اره

    چشام وا موند یه لحظه

    بعد معرفی کرد و رفتم دیدم چقدرر راحته دسترسیم به محل کار

    یه کارفرمای انصافا با شخصیت..

    یه همکار گل…واقعا لنگه شو ندیده بودم

    و امیررضا طعم پول رو چشید و خلأ های مهمی رو تو زندگیش پر کرد تو اون برهه از زمان

    البته بعد چندماه به تضاد برخوردم و ازادی زمانی محدود و سخت تر شدن کار و الهامات الهی گفت بیا بیرون..

    من اومدم بیرون… ولی اعتراف میکنم نتونستم ذهنم رو کنترل کنم…اعتراف میکنم هر وقت یه ذره حالم خوب شده خداوند یه پولی مشتری آزادی چیزی فرستاده تا بگه اگه عمل کنی من هستم!

    این کامنت برای اینه که بفهمم این خدا به من چیا داده..

    دوره هم جهت رو هم از پول همون کار خریدم

    سازم رو ..

    و..

    من فکت جلو ذهنم گذاشتم…دیگه باید ببنده!

    اگر یکبار خداوند برای من شغل خلق کرده

    بازهم میتواند با کیفیت بهتر برایم شغل خلق کند

    والسلام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    Fakhri گفته:
    مدت عضویت: 1498 روز

    سلام ب همه ی دوستان عزیزم

    من هم از باورها مخرب منصوره عزیز ی سری برداشت کردم اینکه منصوره عزیز اشاره کرد که سبک ایتالیا با ایران فرق داره و دنبال این میره که اونهمه مهارتهای عالیش رو که تو ایران بلد بود و کلی. طرفدار داشت رو ندید میگیره و میخواد طبق میل میلان ایتالیا کار کنه

    ولی استاد که نیومد زمینه کاری خودش رو عوض کنه و طبق نڟرات و میلی امریکاییها پیش بره

    استاد همون مهارتهای خودش رو بسیار عالس میدونه و هر جای دنیا که بره میددنه و مطمانه که افرادی که هم مدارشن و ب این مهارتهاش نیازدارن ب سمتش هدایت میشن

    منصوره جان شما هم مهات نقاشی رو ب همین منوال ادامه بده با این باور که من مهارتم اینه براش زحمت کشیدم و بسیار آدم هستن که تو همین ایتالیا هم دوستدار سبک و مهارت من در نقاشی هستن و خداوند سمتم میارتشون بابت اموزشهامم خیلی پول می پردازن چون من روشم خاصه

    یا اینکه سایت خودش رو راه اندازی کنه و انوزشهاشو بزاره تو سایت و راحت درآمدزایی کنه

    اصلا با تلفیق نقاشی ایران و متد ایتالیایی من خودم میتونم صاحب سبک بشم در جهان و خلق کنم ازنو

    واقعا مهم باور ،ساخت اون و مهمتر حفظ اون باور

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    فاطمه نوری گفته:
    مدت عضویت: 812 روز

    سلام استاد عزیزم

    راستش فردا یک مصاحبه شغلی دارم با مدیر آموزشگاه که تو شهر ما خیلی شناخته شده هست ..

    نمی‌دونم قراره چی پرسیده بشه از من و من باید چه پاسخ هایی بدهم اما من روش تدریس خودمو انتخاب کردم و برای مصاحبه سوالات رو از گوگل درآوردم و تنها کاری که میتونستم انجام بدم رو تو این دو روز انجام دادم یه جاهایی نجواهای ناامید کننده اومده سمت من تو همین دو روز که میری اونجا بعد پذیرش نمیشی یا از تو خیلی بهتر و باسوادتر هست الکی وقتتو هدر نده و کلی نجواهای بد و حس بد از خدا خدا خواستم منو راهنمایی کنه که هدایت شدم به این فایل اینکه موفقیت های گذشته رو به یاد بیار راستش این فایل خیلی به من کمک کرد که حس بهتری داشته باشم برای فردا و بخواهم اینکارو انجام بدم …

    وقتی به موفقیت قبلیم فکر میکنم فقط مسیر برای توحیدیه یعنی همه‌ی کارها رو خدا کرد برای من

    من دانشجو بودم و چیزی به فارغ‌التحصیلیم نمونده بود از خدا خواستم که منو هدایت کنه به شغلی که هم از پسش بربیام و هم برای شروع درآمدی داشته باشم برای خودم خیلی به مستقل بودن از خانواده اهمیت میدادم و الانم میدهم … تازه اون موقع خیلی باتعهد روی کار نمی‌کردم ولی خیلی دلی به من الهام شد که باید از تدریس توی آموزشگاه های زبان شروع کنی و من گفتم باشه و هروقت این فکر نیومد تو سرم که برم آموزشگاه و تدریس و اینا فقط همین جمله رو میگفتم که خدا خودش درستش می‌کنه و منو هدایت می‌کنه و گذشت از اون ماجرا وقتی شما میگین در بهترین زمان و مکان هدایت میشی واقعا نزدیک به فارغ‌التحصیلیم بود و هنوز شغل دلخواه و رو نداشتم ولی یه روز سر یکی از کلاسای تخصصی نشسته بودیم که من کنفرانس داشتم بعد همینکه من کنفرانسم تموم شد و نشستم روی صندلی استادم گفت تو چرا تدریس نمیکنی ؟ گفتم استاد خب الان دانشجویم جایی رو نمی‌شناسم جالب این جاست استاد من دقیقا هم‌شه ی من بود و نمی‌دونستم تا به اون موقع گفت من سوپروایزر آموزشگاه فلانی هستم بیا اونجا خودم معرفیت میکنم شروع به کار کن برای شروع درآمد بدی هم نداره و من داشتم بال درمی‌آورم آخه درمورد خواسته م با هیچ کسی حرف نزده بودم اصلا و بعد با استادم هماهنگ کردم رفتم آموزشگاه و قرار شد برم اونجا و تدریسم رو شروع کنم تازه نکته جالب ترش اینه که مدیر اون آموزشگاه اصلا دانشجو رو پذیرش نمی‌کرد که بره سر کلاسا‌ تدریس کنه و من هنوز دانشجو بودم اون روزها که میخواستم کارم رو شروع کنم بعد استادم بهم گفت نگی که دانشجو هستی بگو همین الانشم فارغ‌التحصیل شدی و من تعریفتو خیلی کردم نگران نباش و اینقدر همه چیز همون موقع در مسیر درست داشت پیش می‌رفت که فقط خداروشکر میکردم الانم فردا که مصاحبه دارم میدونم خدا هست و جوری منو هدایت می‌کنه که برگام بریزه مثل دفعه ی قبل که هیچ ایده ای نداشتم فقط یه ایمان بود و بس ….

    همون خدایی که استادم رو برای هدایت من به مسیر دلخواهم فرستاد می‌تونه دستانش رو تخت تاثیر خودش قرار بده دلهاشون رو نرم کنه خلاصه اتفاقات رو جوری پیش ببره که من به خواسته م برسم من فردا قدم خودم را سمت خودم را انجام میدهم و تماشاگر قدم های خداوند خواهم بود …

    من فردا با احساس خوب و اعتماد به نفس میرم مصاحبه و کوچکترین ترسی رو به دلم راه نمی‌دم چون از بس نشانه هارو دیدم که حرکت کن ،برو جلو که بی صبرانه منتظر روز مصاحبه م .

    الهی شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: