این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من یک چند وقتی هست میخام محل کارم جابجا کنم. همش از خدا میخاستم اما هیچ اتفاق نمی افتاد. تا اینکه یک روز به خدا گفتم خدا من نمیدونم اگر صلاح من هست خودت جورش کن. اگرم نیست دیگه برام مهم نیست. راضی به هرچی تو بگی. به عبارتی خواسته را رها کردم.
باورتون نمیشه من خودم هنوز باورم نمیشه . من رفتم کلاس. آخر کلاس یک همکار دیدم و از شرایط من پرسید و راضی هست یا نه. منم چند کلمه از جابجایی گفتم. یهو بهم گفت من یک جای خوب سراغ دارم. درخواست بده . منم تا رسیدم سرکارم. درخواست دادم و فرداش رفتم مصاحبه.
باورتون نمیشه نامه موافقت جابجایی فرستادند و انشالله به زودی قرار جابجا بشم.
به هرکسی میگم باورش نمیشه همه دوستان میگند خب چطوری؟ از کجا؟ من راستش میگم . همه یه جوری نگاه میکنند که انگار دورغ میگم مگه میشه به این سرعت جور شود.
چند روز به خودم میگم من مدتهاست تو این فکر هستم اما نمیشد تا خواسته رها کردم شد.
البته بگم من چند وقته فقط تلاش میکنم حال خودم خوب نگه دارم و سپاسگزاری کنم. دست از تغییر نظر دیگران به نفع خودم دست برداشتم.
باورم نمیشد هم جهت با خدا بودن چقد لذت دارد.من میدونم همه اینا را خدا برام جور کرده اما حالا میگم خب چیکار کنم خدا همیشه اینکار انجام دهد. چقد خوبه اینجوری زندگی کردن. استاد بهت حسودیم میشود که هر لحظه از این اتفاق می افتد.
خدا روشکر.
من باید بیا در جهت خدا. وگرنه خدا همیشه هم این لطف را دارد.
بازم خدا رو شکر.
نوشتم اینجا تا یادم بماند. تا زور من به شیطان ذهن برسد.
خدایا شکرت که برایم این اجازه را دادی تا بیایم بنویسم و لحظاتی قلبم پر از عشق تو بشود
خدایا شکرت که برایم اجازه میدهی یادی از تو بکنم
خدایا شکرت که برایم فرصت زنده گی کردن میدهی
خدایا شکرت که برایم فرصت نفس کشیدن میدهی
خدایا شکرت که راهنماییم میکنی
خدایاااا هزاران بار شکرت برای همیشه
شاید در هیاتوی زنده گی گم شوم ولی همش در جستجوی ریسمان الهی تو هستم تا چنگ بزنم و خودم را بالا بکشم
خدایا از تو چی پنهان تو که از حجره به حجره وجودم آگاه هستی که چشم امیدم فقط خودتی
خدایااا تنهایم نگذار
خدایااا خودت هوایم را داشته باش
خدایا تشکر که همش اجابتم میکنی
چی آرامشی عجیب و دلنشینی دارم خدایا شکرت برای درون اراممم
آدم بعد از یک طوفان میداند آرامش درون یعنی چی
آدم بعد از آرامش شدن یک زهن پر صدا میداند آرامش یعنی چی
خدایاااا شکرت برای تمام لحظه های که در آغوش تو آرام گرفتم
من همه چیز به خداوند رها میکنم
سلاممم به استاد عباس منش عزیز مان سلام به خانم شایسته سلام به رفقایم
خوبین ؟
سلامتی هستین ؟
از خدا میخواهم الهی همه تان در بهترین شرایط جسمی و روحی باشید و حال دل تان برقرار و الهی باشه
ایمان داشتن به خداوند واقعا چیزی عجیب هست
کاش یاد بیگیرم که ایمان بیاورم به خدا
کاش بدانم با همه وجودم که خدا توانا هست
که خدا میتواند اون میتواند در لحظه معجزه بکند
کاش ایمان بیاورم که کره زمین خدا مدیریت میکند
کاش با همه وجودم باورکنم که خداوند با همه عظمت اش در خدمت من هست
کاش بتوانم خدایاا که همه چیز به تو رها کنم و خودم آرام بگیرم
به خدا ضعیف تر از انسان نه دیدم ما ها در مقابل خدا خیلیییییییییی ضعیف هستیم کوچکترین چالش در زنده گی ما رخ بدهد ترس و نگرانی همه وجود ما را فرا میگیرند
ما هیچ کاره نیستیم نزد عظمت خدا
بخدا ما تک تک ما محتاج هدایت خدا هستیم
چقدر خوب هست که با همه وجود مان این محتاج بودن را حس بکنیم
ایمان بیاورم سر مان را پایین کنیم و اقرار کنیم که ما محتاج خدا هستیم
محتاج هدایت خدا هستیم
هر زمانی که روی خودم حساب کردیم روی دانایی خودم توان خودم به شدت زمین خوردیم تا روز ها حالم بهم خورده
هر زمان که دویدیم سمت خدا از همان دقیقه آرمش همه وجودم را فراگرفته 🫂
چقدررر خوب هست که خدا را دارم
وگرنه در نا آرامی های زنده گیم به کجا پناه میبردم
وقتی همه وجودم پر از ناراحتی و نگرانی بود سرم را روی شانه کی میگذاشتم غیر از خدا
خدایااااا کروررر کرورررر شکرت که هستی
بخاطری چالشی که در زنده گیم هست شکر میکشم که دارم یاد میکیرم ایمان و امید داشته باشم و به خدا رجوع کنم و از خدا طلب کمک کنم
خدا را باور کنم ایمان داشته باشم
به چگونه گی کار هایم فکر نکنم
آیا شب وقتی که خواب میشم به این فکر میکنم که حالا من میخوابم چگونه نفس بکشم ؟
حالا من میخوابم چگونه قلبم بپتپد ؟
چقدرررررررر بعضا با نگرانی هایم به خودم ظلم میکنم
حیاتی ترین چیز بشر قلب و نفس هست اونا خود به خود کار میکنند به فرمان خدا
چطور کار های پیش پا افتاده زنده گیم حل نشود
مشکل این هست که من مقاومت میکنم من گریه میکنم
من پا میکوبم که همین حالا درستش کن
من آرام و قرار نمیگیرم
من رو به روی خدا ایستاد میشم و میگم تو نمیدانی من میدانم من درستش میکنم
من در جنگ با زهنم ایستاد میشم و خسته میشم
چرا نمیشینم دستم را روی قلبم نمیگذارم بگم خدایا این شرایط من هست هر چی که هست دوستش ندارم تو آرامش و پذیرش نصیبم کن
سلام به پاکیزه قشنگ قلب که اسمت مانند روحت هست سلام دختر قهرمان…
همیشه دوست داشتم برات کامنت بزارم و ازت تشکر کنم برای این همه زیبا سپاس گزاری کردن این همه پر از عشقققق سپاس گزاری کردن برای این همه زیبا با رب صحبت کردنت
پاکیزه عزیزم لذت بردم از کامنتت شب که میخوابیم کی ضربان قلبمون کنترل میکنه کی نفسمون رو کنترل میکنه….
کی؟؟؟؟؟
حال من بیام زور بزنم کدوم صاحب خونه کدوم ماشین کدوم حرف کدوم مکان کجاااا و چطور؟؟؟
کدام باور آن روزهایی که نتیجه ای نگرفته بودم منو به حرکت واداشت تا خلق بکنم موفقیت رو؟
اول دوست دارم استاد عزیزم از ته دل ازتون سپاسگزاری بکنم برای مسیری که برای ما شما چراغ راهش شدین وهمیشه با سولات عالی ودرستی که میپرسین یاد آور میشین بهمون مسیریو که طی کردم، چون واقعا من خودم بشخصه خیلی فراموش کارم از مسیری که قبلا طی کردم وبه نتیجه رسیدم
یادمه اون روزایی که هیچی راجب علاقم وشغلی که عاشقش بودم نمی دونستم ویه جورایی سر در گم بودم چون تا وقتی علاقتو پیدا نکنی وتوی مسیرش حرکت نکنی معنای زندگی سعادتمند رو نمیشه درک کرد
اون شکوفایی واون حرکتایی که از درونت خود جوش می جوشه رو نمی تونی پیدا بکنی اون اعتماد بنفس اون جسارت وشجاعتی که خودت لذت میبریو نمیشه تجربه کرد
ولی العان خدارو شکر توی مسیر شغلی مورد علاقمم ودارم یاد میگرم حرکت میکنم وبا هر قدمی که بازم خداوند هدایتم میکنه تا بردارم ، دارم رشد میکنم دارم معنای زنده بودن وتوانایی های وجودیمو زندگی میکنم
دارم میبینم که چقدر خداوند برام آسان زیبا همه چیو کنار هم میزاره تا من هم جهت باشم باخودش واقعا شکرش که خدای بی انتهاست
حالا میخوام از اون باوری که منو به حرکت وا داشت بنویسم تا توی همین نوشتن یاد آوری بشه برام مسیر موفقیت
اولین چیزی که درونم احساس میکردم بهبود پیدا کرده توحید بود
حساب نکردن روی بقیه
شاکی نبودن از بقیه ای که باید برام کاری انجام میدادن یا بدن تا من موفق بشم
حالا این بقیه یعنی همه به جز خودم
توقعم رو کنار گذاشتم از پدرم مادرم خانواده ام دوستام وتوحیدی داشتم عمل میکردم که به خودم گفتم ببین محمود خدایی که صاحب زمینو آسمانه خدایی که گنجها دسته اونه خدایی که قدرت کل هستی توی دستاشه گفته از خودم بخواه و باور داشته باش بهم که می تونم برات شرایط جدید خلق بکنم تا ببینی رحمتمو
آخه مگه چی توی این عالم هست که خدا نتونه برام بسازه مگه چه کاریه که خدا نتونه برام انجام بده
یادمه اون روزا قرآن رو زیاد میخوندم و فکر میکردم به معنای آیه ها واقعا خداوند چشممو باز کرده بود راجب کلامش قرآن و صحبت های شما راجب قوانین توی سرم میچرخید و وقتی قرآن رو میخوندم میفهمیدم که بابا این قوانین جهان که استادم داره راجبش صحبت میکنه تمامشو خدا توی قرآن قبلا گفته
وخیلی خوب یادمه یکی از بزرگترین باورهای محدود کننده ام نداشتن سرمایه اولیه بود
جوری که هرکاری میخواستم بکنم توی نطفه خفه می شد چون به خودم میگفتم خب برم فلان کارو شروع بکنم بعد می اومدم میدیدم پول ندارم که استارتشو بزنم پول ندارم شروع بکنم سرمایه ندارم حرکتی بزنم
ودیگه تمام و واقعاااا دیگه تمام باز ناامید میشدم وگیر میدادم به بقیه ای که توی زندگیم بودن ومی گفتم اگر مدرم پول داشت کمکم میکرد العان من فلان میشدم بهمان کارو میکردم وکلا توی یک سیکل معیوب همش دور میزدم
ولی وقتی اومدم توحید رو بهتر باور کردم وگفتم خب حالا که خدا گفته از خودم بخواه بزار یک بار واقعا از خودش بخوام واین حساب کتابایی که توی سرمه رو بریرم دور وبگم خدا خودت برام یه کاری بکن من از تو میخوام
و می دونین چجوریه وقتی یه چیزیو یه خورده باور میکنی خداوند نشانه های بیشتر و واضح تریو سر راحت میزاره تا ور پذیر تر بشه برات اون باور
وبدای منم اینجوری بود که همش در گیر سرمایه بودم ولی یه شب که داشتم قرآن رو می خوندم دیدم خدا گفته من برات سرمایه میشم وااای بخدا العان دارم مینویسم موهای بدنم سیخ شدن از بس که لذت برم از بس که خیالم راحت شد و من خودم خوندم خودم دیدم خودم احساس کردم که خدا گفت خودم برات سرمایه میشم
وگفتم آقا جان خدا خودش سرمایمه دیگه کی جیبش پر تراز خدا دیگه کی گردن کلفت تراز خدا پس برووبریم
حالا گفتم باید حرکت بکنم ومیگم خدا هدایت میکنه همینه
من توی اون زمان روی دوره لیاقت هم داشتم کار میکردم و می دونین چجوری بود تا قبل از دوره لیاقت من توانایی هامو نمیدیرم من بها نمیدادم به توانایی هایی که داشتم وبرام بدیهی بود میگفتم خب حالا من بلدم با گیاه کار بکنم خب که چی؟؟!
حالا کود سم رو میشناسم که چی؟!!
حالا بلدم انواع پیوند روی گل رز روی درخت پسته زرد آلو و… بزنم حالا مگه چیه!!
ولی توی دوره لیاقت دیدم که نه خیلیییم چیز با ارزشیه که من اینجوری راحت ودلی یادشون گرفتم وبلدشونم خیلیم ارزش داره این توانایم وشروع کردم به دیدن کلی از توانایی هام واینجوی توحید منو هدایت کردن به دیدن توانیی هام وبعدش شجاعت قدم برداشتنو همین دیدن توانیی هام بهم داد واقدام کردم اقدامی که بازم خداوند برام جورش کرد و یه پیشنهاد کار پینود زنی از پدرم برای یکی از آشناها دریافت کردم حالا همین پیشنهام خودش معجزه بود برام چون اصلا از این پیشنهادا توی زندگیم نداشتم اونم از طرف پدرم به هر حال تمام کاراشو خدا ردیف کرد و من اقدام کردم.هرچند برای اون پیوند زدن من پولی گیرم نیومد ولی کلی اعتماد بنفس بهم داد کلی خود باوری بهم داد که آره من خیلی توانیی دارم وارزشمند دونستم توانیی هامو
وبعدش دوباره هدایتم کرد رفتم توی کار گلخانه ورفتم پیش بهترین فردی که میشناختم وتوی شهر خودم بود
چون استاد میگفتن ایده هایی درستن وباید عمل بکنین بهشون که کار خیلی عجیب غریبی نیست با شرایط حال حاظرتون میخورن فقط یه خورده شجاعت می خواد یه خورده توکل میخواد اگه اینجور ایده هایی اومد برید انجام بدین وبازم خداوند شجاعم کرد رفتم با اون بنده خدا صحبت کردم و منیت هامو کنار گذاشتم اینکه جه فکر بکنن راجبم مردم یا العان واای جقدر زشته بری پیشنهاد بدی
ولی رفتم ولی انجام دادم وگفتم نه من باید سمت خودمو انجام بدم ورفتم پیش همون بنده خدا و همین پیش اون بنده خدا رفتن یه مروسه داشت که حالا زیاد توضیح نمیدم ولی رفتم ودیدمش وگفتم میخوام بیام توی گلخونت کار کنم از هر جایی با هر کاری که بشه حقوقشم خودش گفت حالا طبق اداره کار میدمت بهش گفتم حقوقش برام مهم نیست من میخوام کار بکنم ویاد بگیرم چون واقعا اون پول وحقوق برام چیزی نبود ومن دنبال حقوق نبودم گفتم تو فقط بگو کی بیام
و کلی داستان ومعجزه دیگه رخ داد و من بجای از صفر وکار گری شروع کردن همون شروع کارم شدم شریک اون استادی که میخواستم از گلخونه داریو یاد بگیرم یه گلخونه خودش پیشنهاد داد که بیا راش بنداز من بهت میگم چیکار بکنی ولی خودت باید کاراشو بکنی ومن از خدا خواسته یه جورایی از زیر صفر یاد گرفتم کارو اونم با عزت واحترام وکلی پیشرفت وبازم دوباره یه پیشنهاد دیگه بهم داد که بیولوژیک کار بکنم توی همون گلخونه وبجای سم پاشی برای آفات گلخونه از حشره های مفید استفاده بکنیم وبازم رشد کردم بازم بهتر وبهتر شدم
والعان بعد از تقریبا دوسال سه چهار تا گلخونه دیگه به کارم اضافه شده العان کارشناس کشاورزی شدم کارشناس یه مجموعه سورت بسته بندی محصولات کلخونه ای توی شهرمون شدم
به عنوان کار شناس بیولوژیک توی استان دارم کار میکنم وکلی اطلاعات وبلدی کار واعتماد بنفس بدست آوردم وهنوزم دارم رشد میکنم
ومیبینم توی این دوسال من تجربه ومهارتیو بدست آوردم کهگلخونه دارایی با تجربه 10-15 ساله یک 100 منم بلد کار نیستن واینا همش فضل خدا ی منه به من که روی اون حساب کردم از خودش خواستم واون سرمایه گذار کارم وزندگیم دونستم
واقعا شکرش
خیلی یاد آوری اینا حالمو عالی کرد وایمانمو قویی تر
امید وارم کامنت امیدی باشه برای دوستایی که مثل دوسال پیش من بودن چون اون زمان منم زیاد کامنت دوستایی که نتیجه رو گرفته بودن می خوندم وامید میگرفتم ایمانم تقویت می شد وادامه میدادم والعان نتیجه توی دستمه به لطف خدا واین مسیر برام هنوز اول راه ومیخوام بیشتر روی خدای خودم حساب بکنم واز خودش بخوام
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت اینکه در این پروژه شگفت انگیز حضور دارم و میتونم روی خودم سرمایه گذاری کنم من عاشق این نوع سرمایه گذاری هستم چون سودش تصاعدی بهت برمیگرده و خیلی آدم رو جلو میندازه .
عجیب نیست که همه چی در هماهنگی کامل داره پیش میره و هر جلسه درست با شرایط همون لحظه من و اونطور که در کامنت ها خوندم و متوجه شدم با شرایط تمام بچه ها در هماهنگی کامل هست چرا میگم عجیب نیست چون مدیر پروژه خداست و کار خدا هم همیشه اینه که شاهکار میکنه خداروشکر…
اما بریم سراغ تمرین این جلسه ارزشمند
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
من یک موفقیت عالی دارم که واقعاً زندگیم رو تغییر داد و میخوام داستان این موفقیت رو بنویسم:
موفقیت من:
رسیدن به وزن ایده آل بدون تقلا بدون مراجعه به پزشک بدون شل شدن پوست و ریزش مو و چیزی که اکثرا همه باهاش دست و پنجه نرم میکنند
بارها و بارها این داستان رو در فایل های مختلف سایت کامنت کردم اما هربار که مرورش میکنم کلی برای خودم درس داره و چه خوب که امروز و در تمرین این فایل هم قراره به عنوان تکلیف ازش درس بگیرم…
سال 1398 بنابر دلایلی من به پرخوری رو آوردم و خیلی خیلی چاق شدم طوری که هم سلامتی ام رو تحت تأثیر قرار داد هم باعث تمسخر اطرافیانم شد با توجه به این تضادها من تصمیم گرفتم که خودم رو لاغر کنم و میخواستم برم پیش دکتر تغذیه اما پول ویزیت نداشتم بنابراین شروع کردم به بررسی دوست و فامیل که ببینم آیا کسی هست که بتونه در این زمینه بهم کمک کنه حالا یا اطلاعات داشته باشه یا خودش با رژیم غذایی مسیر لاغری رو رفته باشه…
بعد از تحقیق و بررسی فهمیدم یکی از دوستانم یه چند وقتی که انگار یه تغییراتی در ظاهرش ایجاد شده ازش پرسیدم که چیکار کردی لطفاً به من هم بگو منم میخوام لاغر بشم…
ایشون گفت من مواد غذایی سفید رو از برنامه غذایی ام حذف کردم موادی مثل قند و شکر و شیر و ماست و برنج و نون و …
منم گفتم باشه منم این کار رو انجام میدم و شروع کردم به نخوردن مواد غذایی سفید!!!!
مدتی گذشت یکی دو کیلو کم کردم اما خیلی اذیت شدم گفتم نه من این مسیر رو نمیخوام…
شوهرخاله ام در زمینه درمان دارای تجربیات و تحصیلات مرتبطی هست هرچند نظامی بوده و بازنشسته شده ولی توی دانشگاه پرستاری خونده ایشون بهم توصیه کرد که حتما صبح ها ناشتا سرکه سیب بخور…
منم انجام دادم و بعد یک هفته دیدم صبح ها انگار معده من داره از داخل بدنم رو چنگ میزنه که بیاد بیرون چنان سوزش معده ای گرفتم که هروقت یادم میفته بدنم مور مور میشه…
این روش رو هم کنار گذاشتم…
یکی دیگه از اطرافیان گفت آقا تنها راه لاغری ورزش کردنه روزی یک ساعت باید اونقدر ورزش کنی و عرق بریزی تا لاغر بشی…
باورتون نمیشه چله تابستون کیسه پلاستیکی دور شکمم میبستم و کاپشن و حوله حموم تنم میکردم و توی تراس خونه اونقدر بالا و پایین می پریدم که حوله خیس عرق میشد وای به حال لباسام
دو سه کیلو کم کردم اما دیگه نتونستم ادامه بدم چون داشتم میمردم…
یه روز توی پیاده رو داشتم میرفتم که یه آگهی نظرم رو جلب کرد روی شیشه یه عطاری نوشته بود لاغری تضمینی با قرص فلان…
خیلی خوشحال شدم رفتم داخل مغازه و گفتم آقا از این قرص ها میخوام و اون فروشنده جواب جالبی بهم داد واقعا همیشه دعاش میکنم
ایشون گفت تو جوانی حیفه این کار رو با خودت نکن اینا همش دروغه الکیه دنبال قرص و این چیزا نباش برو سراغ یه راه دیگه…
اون لحظه ناراحت شدم چون احساس کردم من همه راه ها رو رفتم و دیگه هیچ راهی نمونده و گفتم من باید تا آخر عمر چاق بمونم و این زجر رو تحمل کنم…
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
یادمه اون روزهایی که از همه جا ناامید بودم یه صدایی از درونم هی میگفت آقا مگه میشه !!!مگه میشه!!! علم این همه پیشرفت کرده باشه اما هیچ راحت ساده و راحت و درست و حسابی برای لاغری وجود نداشته باشه؟ حتما به راهی هست باید بگردم و پیداش کنم…
اون موقع من قانون رو بلد نبودم اما الان که یه کم قانون رو یاد گرفتم و با این تمرین اعجاب انگیز به این جمله و باور نگاه میکنم متوجه میشم که این سوالی که از درونم میومد از چند باور اساسی تشکیل شده بوده:
اول باور فراوانی که آقا راه حل ها فراوونه
دوم باور داشتم که این مسئله حتما راه حل داره (اساسی ترین باور برای حل مسئله که استاد به زیبایی در دوره شیوه حل مسائل توضیح میدن)
سوم باور داشتم که آقا راه حل ها نهتنها وجود دارن بلکه ساده و راحت و در دسترس هستن
چهارم باور احساس توانمندی من میدونستم اگه راه حل رو پیدا کنم آدمی هستم که حتما نتیجه میگیرم و میتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون در واقع میگفتم من جربزه و جنم دارم فقط راه رو پیدا کنم دیگه تمومه(ایمان به توانایی های خود)
حالا من با تکرار این سوال در ظاهر و با کارکردن اون باورها در ضمیر ناخودآگاهم تحقیق کردم و به طرز معجزه آسایی به یک کتابی هدایت شدم که روی جلد کتاب نوشته بود به آسونی لاغر شو!!!!!!!!! دقیقا همون چیزی که دنبالش بودم…
خیلی کنجکاو شدم و کتاب رو به صورت آنلاین خریدم و خوندم داخل کتاب فرمول محاسبه کالری برای لاغر شدن رو نوشته بود و گفته بود که خودت با انجام دادن یکسری فرمول ها میفهمی که چطور باید لاغر بشی و چه میزانی در طول شبانه روز باید کالری دریافت کنی تا به وزن ایده آل برسی منم همه ی تمرینات رو انجام دادم و شروع کردم به کالری شماری و همون غذایی رو میخوردم که بقیه میخوردند و به این وسیله و انجام مستمر تمرینات تونستم ظرف مدت شش ماه 35 کیلو وزن کم کنم و اون روزها هرروز و با شور و شوق و با عشق حواسم بود که چقدر غذا میخورم مینوشتم کهچی خوردم و دفترها پر کردم و اونقدر موفقیت من بزرگ بود که همون هایی که تا شش ماه پیش مسخره ام میکردن گفتن التماست میکنیم هرچقدر پول بخوای بهت میدیم فقط بگو چطور ما هم میتونیم مثل تو لاغر بشیم بدون اینکه پوست مون شل بشه یا ریزش مو پیدا کنیم یا ورزش های سخت انجام بدیم و بعد از این موفقیت من موفقیت های بزرگ زیادی رو کسب کردم که انشالله در زمان مناسب و در فایل مناسب مینویسم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز در بیزنسم درگیر یک تضاد اساسی شدم که اگه این تضاد رو حل کنم هم به آزادی مکانی میرسم هم به آزادی مالی و زمانی به این دلیل میگم این پروژه داره در زمان مناسب برای من روی سایت قرار میگیره و این فایل و این تمرین خیلی میتونه بهم کمک کنه در این لحظه ای که بسیار حساس و مهم و حیاتی برام…
در مورد تضادی که الان درگیرش هستم فکر میکنم که این مسئله در بیزنس من راه حل نداره…با انجام این تمرین و به یاد آوردن این موفقیت فهمیدم که چرا همه چی راه داره من باید باورمرو درست کنم پس هرروز به خودم میگم که این مسأله راه حل داره نه تنها راه داره بلکه راه حل آسان و قابل دسترسی هم داره فقط باید به کنترل ذهن ادامه بدم مثل همون موقع که به اون کتاب هدایت شدم حتما درباره حل این مسئله هم خداوند منو هدایت میکنه …
اون موقع هم فکر میکردم من که چاق هستم برای لاغری هیچ راه حلی ندارم چون راهی نیست اما وقتی روی این باور تمرکز کردم به راه حل هدایت شدم…
باور اینکه من جایی لنگ نمیمونم و خداوند همیشه منو هدایت میکنه هم خیلی به من کمک خواهد کرد…
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اولین اقدامی که میخوام انجام بدم اینه که میام و توی دفترم مینویسم که همه چی راه حل داره حتی این مسئله اساسی در بیزنس من هم راه حل داره نه تنها راه حل داره بلکه راه حل آسون و در دسترسی هم داره…
گفتن این جمله خیلی بهم آرامش داد و من چون با نوشتن خیلی ارتباط برقرار میکنم تصمیم گرفتم روزی صد بار این باور رو بنویسم:
این مسئله ی من راه حل دارد نه تنها راه حل دارد بلکه راه حلش هم بسیار ساده و در دسترس است…
این اولین اقدام عملی من برای حل این مسئله است انشالله تا قسمت 18 پروژه به اقدامات عملی بعدی هدایت خواهم شد و حتما نتیجه رو در سایت به اشتراک میزارم…
سلام آقای خاص من تقریبا بیشتره کامنتهاتونو میخونم، اما مطلبی که چند روزه میخواستم بهتون بگم و فراموشم میشد اینه که اولا تبریک بهتون میگم بابت کاهش وزن و سلامتیتون، بعدش اینکه خیلی شگفت زده شدم عکس پروفایلتون رو دیدم… شما ماشاالله خیلی هم چهره تون جوان شده نسبت به اون موقع که یه عکس سیاه و سفید روی پروفایلتون گذاشته بودین… حداقل ده سال جوانتر بنظر میرسید. امیدوارم همیشه بهترینها نصیبتون بشه.با تعهدی که شما دارید قطعا اینبار هم تضادتون رو به راحتی حل میکنید. آیه واذا سالک عبادی یادتون نره…. از اینکه به همه انگیزه میدین خیلی سپاسگذارم.
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم فرکانسی سارا خانم شاگرد کوچیک استاد و دوست بزرگ ما
بابت کامنت زیبا و پر مهرتون بی نهایت سپاسگزارم و خداروشکر میکنم که توی این مسیر هستم و میتونم در کنار دوستانم رشد کنم.
خداروشکر راه حل اون تضاد به من گفته شد و خداروشکر بابت آیه ی و اذا سالک واقعا این آیه پر از تمرین و تکنیک هست و به نظرم هرکس این آیه رو درک کنه و در عمل اجرا کنه چیزی نیست که نتونه بهش برسه.
سلام آقای خاص،،، خداییش چی بودین و چی شدین…. خخخ…. واقعا بابت تناسب اندامتون بهتون تبریک میگم. از اینکه با جزئیات از روند پیشرفتهای زندگیتون برامون مینویسید بسیار لذت میبرم و بسیار انگیزه بخش هست… ضمنا شما نگارش خیلی خوبی دارین و حس خوبی به مخاطب میده و بسیار ارزشمنده.
یه پیشنهاد هم توی کارتون براتون داشتم البته نمیدونم براتون امکانش هست یا نه….به حال من براتون مینویسم…
اینکه میتونید تجهیزات پزشکی بیمارانتون رو خودتون بصورت عمده تهیه کنید و یه سود هم از این طریق بدست بیارید. به هرحال امیدوارم نتایج خیلی بزرگتری بگیرید و ما رو هم خوشحال کنید. از اینکه با دوستان هم فرکانسی همچون شما در این سایت بهشتی هستم به خودم افتخار میکنم…. از لطف شما سپاسگذارم. در پناه خدای وهابم بهترینها نصیبتون بشه.
از تبریک و تحسین تون بسیار سپاسگزارم و این نشون دهنده قلب پر مهر شماست چون تحسین دیگران کار هرکسی نیست خیلی باید موحد و عزت نفس بالایی داشته باشی که دیگران رو تحسین کنی من هم بابت این عزت نفس شما رو تحسین میکنم و امیدوارم همیشه موفق باشید.
تازه این عکس ظاهری هست که میشه قبل و بعد رو نشون داد کاش میشد آدم عکس قبل و بعد درونش رو هم نشون بده تا بیشتر متوجه تغییرات بشه خخخخ…
از پیشنهاد تون خیلی سپاسگزارم و اینکه بله من الان همین کار رو دارم انجام میدم من تیم بزرگی دارم داخل تیم من پزشک متخصص هست نرس هست تجهیزات پزشکی هست فیزیوتراپ و بلع درمان و گفتار درمان و رادیوگرافی و …همه چی هست و همه ی اینا هم به لطف خدا بود در واقع خداوند اینا رو دور من جمع کرد وگرنه من بلد نبودم حتی با همکار خودم حرف بزنم چه برسه به اینکه بخوام به پزشک متخصص برنامه بدم!!!
مدیریت تیم هم با خداست.
از پاسخ تون از پیشنهاد تون بی نهایت سپاسگزارم و امیدوارم اونقدر توی زندگی نتیجه بگیرید که از دیدن نتایج تون کلی ذوق کنیم و لذت ببریم.
خدایا شکرت چقدر هم زمانی های زیبایی را هر روز تجربه میکنیم هممون... من جلسه اول قدم اول از دوره 12 قدم را شروع کردم اونجا از حرفهای استاد اینا برداشت کردم که انسان فراموش کاره حتی موقعیت های قبلی خودش و موفقیت هاش حتی مسیری که رفته را هم فراموش میکنه برای همین باید یادداشت کنیم جایگاهی که توش هستیم را و بعد موفقیت ها را و هربار که ذهن خواست نجوا بکنه یا بهت ثابت بکنه که تو نمیتونی واقعیت ها را نشونش بدیم و با منطق بهش ثابت کنیم که میتونیم دقیقا بعد این جلسه اومدم و دیدم که گام پنج پروژه تغییر هم داره همون آگاهی ها را تکرار میکنه که با همون مسیر و الگوهایی که یکبار موفق شدی باز هم میتونی موفق بشی و همون لحظه چالشی برام پیش اومد که یک الگوی تکراری مخرب بود گفتم بزار اینبار طبق حرفهای استاد عمل کنم بشینم کشفش کنم ببینم من چه افکار و باورهایی دارم که باعث این واکنش و رفتار من میشه و رسیدم به یک باور مخرب ناتوانی، نتوستن و اونجا نشستم برای ذهنم نوشتم که من چه جاهایی تونستم و موفق شدم پس من ناتوان نیستم و همون لحظه یادم اومد یک زمانی یک ویدیو از یک استادی دیده بودم که علاوه بر این تابلو آرزوها که خیلی معروفه و هممون میدونیمش ،میگفت تابلو موفقیت ها دارم حتی عکس موفقیت هام کف زمین هست تا لحظه ای که کفشام را هم درمیارم چشمم به موفقیت هایی که کسب کردم بیوفته. من اون موقع فقط این حرف را شنیده بودم و بقول استاد لذت برده بودم ازش که عجب حرف قشنگ و جالبیه اما امروز درک کردم که تابلو موفقیت یعنی چی و چرا باید داشته باشم، برای اینکه موفقیت هام را بکنم تو چشم این ذهنم و بگم دیگه بسه دروغ گفتن، بسه کوبوندن و تخریب کردن من، بسه ترسوندن من، بسه کوچیک کردن من… یبار تونستم باز هم میتونم یکبار شده باز هم میشه … این هم سند و مدرکهاش… پس یاد بگیریم موفقیت های کوچک و بزرگمون را بنویسیم به خودمون یادآوری کنیم
بینهایت سپاسگزارم از شما بابت این کامنت پُر برکت و ارزشمندتون
نمیدونین چقدر توی هر خط کامنت شما من نکته ها و درس ها گرفتم و با تمام وجودم کامنتتون و خوندم و لذت بردم و از خدا سپاسگزاری کردم بابت هدایتم به کامنت بینهایت ارزشمند شما
با اجازه من کامنت شما رو اسکرین شات گرفتم که بارها مرور کنم چون به یکبار خوندنش راضی نشدم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت ثروت ، سلامتی ، آرامش ، عشق و توحید رو آرزو میکنم
در پناه خداوند باشید و امیدوارم نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم
و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!
امروز وارد گام پنجم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره سعی کنم و مثل گذشته بطور لیزری شروع به تغییر کنم
در این فایل صوتی خانم منصوری عزیز خیلی قشنگ مسیر تکامل و تغییر و تحول و موفقیت شون رو توضیح دادند
اینکه
بارها خواستم که از تجربیات قبلیم و از راهی که قبلا منو به موفقیت رسونده بود الگو بگیرم برای موفقیت دوباره
این جمله ی استاد رو بارها شنیده بودم اینکه
همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
یادمه اون موقع هایی که تازه وارد این مباحث شده بودم و حتی بعدها که در موقعیت های حساس و تضادها و چالش های دیگه روبرو میشدم و یا بعبارتی پس از آشنایی ام با این آگاهی ها و استاد و این سایت ؛ شور و اشتیاق قلبی داشتم برای باورهای جدیدی که داشتم تغییر میدادم ..
یعنی در ظاهر هیچ فرش قرمزی پهن نبود
هیچ نشانه ای وجود نداشت و نبود
هیچ نوری در آن ظلمات تاریکی رو نمیدیدم
هیچ راه حلی در ظاهر نبود
هیچ راهی و مسیری رو پیدا نمیکردم
ولی مدام تمرینات رو انجام میدادم همان تمریناتی که استاد توی فایل هاشون توضیح میدادند .. فقط تمرین انجام میدادم . تمام تلاشمو میکردم .. در جاهایی که ذهن محدود من هیچ راهی پیدا نمیکرد..
فقط یک چیزی رو خیلی خوب فهمیدم اینکه نامید نشم ….و نامید هم نشدم و همین طوری ادامه میدادم .. شاید در ظاهر بنظر میرسید که دارم در جا میزنم و روی تردمیل هستم و این جاده هیچ مقصدی نداره و دارم به ناکجا آباد میرم و زور الکی میزنم ! دقیقا مثل همان کشتی بودم که وسط اقیانوس بودم و هیچ نشانه ای از ساحل نجات و امنی مشخص نبود فقط آب بود و آب و آب
اما خداوند بلاخره آن ساحل خشکی و اون زمین سفت رو بهم نشون داد و من پاهامو رو ساحل و زمین سفت و خشک گذاشتم دقیقا مثل آن ملوانانی که ماهها زمین و ساحل و خشکی رو ندیده بودند و بعدش وقتی به ساحل رسیدند با خوشحالی و شادی پاهاشون رو روی زمین سفت گذاشتند
مورد اول…. اینکه استاد در دوره ی هم جهت با جریان خداوند در جلسه ی هجدهم و نوزدهم گفتند که به یاد بیاوریم داشته هامون رو به یاد بیاریم .. کمک هایی که بهمون شده رو به یاد بیاریم . لطف خداوند رو به یاد بیاریم.. در سختی ها و در خیلی شرایط و موقعیت هایی که نجات پیدا کردیم رو به یاد بیاریم و سپاسگذار باشیم چون انسان فراموشکار است
اینکه بطور مداوم بخودم یادآوری میکردم که فقط روی خدا حساب باز کنم همان فایل هایی که در آن روزها اشک منو در میآورد و باعث شد تغییر تحول درونی من شروع بشه
و مدام بخودم میگفتم
شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه و این نیز بگذرد در واقع باید این شرایط تغییر کنه چون من این فرکانس رو به جهان هستی فرستادم .. کاری که همین الان میکنم همینه .. در واقع انگار بیشتر دوست دارم. صحبت کنم .. انگار یکجورایی نمیتونم قلم به دست بگیرم و بنویسم ..( البته فعلا) چون من عاشق نوشتن هستم ولی الان انگار باید انرژی مو صرف صحبت کردن با خودم و خدای درونم انجام بدم .. باید این ارتعاش رو قدرت بدم
0و بقول کامنت آقای محسن توحیدی
هر غمی یه روزی تموم میشه، اما خدا همیشه هستو خدا همیشه هست حتی اگر حسش نکنی
باور اینکه میشود حرکت کنم و جهان درهای جدید رو به روی من باز میکنه
به یاد میارم که باور داشتم تلاش های ذهنی من 99٪ کارها رو انجام میده و بعد مدام این تلاش های ذهنی رو تمرین میکردم و مینوشتم و فایل ها رو میدیدم و هر روز و هر شب بطور مداوم انجام میدادم .. یک وقتایی هم خسته میشدم ولی زمانش خیلی کوتاه بود چون میدونستم اگر رها کنم آن وقت و انرژی من هدر میره برای همین سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم . با دیدن فایل های سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت . فایل های توجه به نکات مثبت و دیگر فایل های که بر روی سایت بود کامنت های دوستان رو میخوندم و از موفقیت هاشون مینوشتن و باعث میشد دوباره حرکت کنم …
سوال تمرین این قسمت میگه: بنویس کدام باور آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور به اینکه خداوند همه رو هدایت میکنه
در واقع مبحث هدایت یکی از آن باورهایی بود که در فایل های توحیدی کاملا به قلبم نشست و مدام از خداوند هدایت میطلبم و فقط روی خدا حساب باز میکنم که هر راهی و هر چیزی و هر کسی به من کمکی کنه همان نیروی خداوندی است که از طریق بی نهایت افراد و موقعیت ها .و اوضاع و شرایط .. دل ها رو برام نرم میکنه و میتونه منو بسمت خواسته هام و یا خواسته ها و آرزوها مو بسمت من هدایت کنه !!!
و امروز با گوش دادن به صحبت های خانم منصوری عزیز بهم یادآوری شد که نباید تسلیم محدودیت هام بشم بلاخره بلطف فضل و کرم الهی یا راهی پیدا میکنم و یا راهی خواهم
چون میخوام وارد مدار جدیدی بشم و یک تغییر تحول جدیدی که خیلی از قبلنا متفاوت تره!!!
آدمهای جدید، شرایط جدید، ایدههای جدید، موقعیت های جدید نعمتهای بیشتر .. در آمدها و ورودی های جدید ..
سوال بعدی تمرین این قسمت: امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز همینطوری داشتم موفقیت های قبلی مو با خودم مرور میکردم .. مدام داشتم اتفاقات خوبی که تجربه کرده بودم رو بخودم یادآوری میکردم و سپاسگذاری میکردم
و باور دارم که این بهترین روشی هست که میتونم باورهای خوب رو در خودم فعال کنم
همش بخودم میگم یادته چطوری در آن زمان میخواستم جابجا بشم و وارد این خونه ی جدید بشم چطوری همه چی دست بدست هم داد و همه ی کارها چفت و جور. شد حتی آن تضادهای شهریور سال 1401 مهسا امینی . و قطع شدن اینترنت و کلی ماجراهای دیگه.. همه و همه بنفع من پیش رفت!!!
یادته چه افراد جدیدی اومدند و ماموریت شوم رو برات انجام دادند و بعدش هم خودشون از زندگیت رفتند بیرون!!؟؟
یادته افراد نامناسب چطوری از زندگیت دور شدند
یادته فلان هدیه رو که میخواستی دو دستی با عزت و احترام تقدیمت شد
یادته به چه های زیبایی هدایت شدی
و هزاران هزار یادآورهای دیگری که توی دفترم نوشتم و مدام مرور میکنم و چکاپ فرکانسی خودمو میخونم (در فایل های دانلودی باورهای ثروت ساز فایل باور فراوانی در رابطه با ثروت) همه جا برای خودم ردپا گذاشتم در همه جا خدا رو شکر
الان هم یک کشتی بادبانی ماکت چوبی دارم که کنارش یک لنگر با زنجیر بخش آویزونع گذاشتم جلوی روبروی نیز کنار پنجره ی قدی و مدام بهش نگاه میکنم و دستم میگیرم و باهاش صحبت میکنم و مدام میگم کشتی زندگی من در حال حرکتع فقط من هنوز اون ساحل رو نمیبینم ولی میدونم که داره به خشکی نزدیک میشه و آنجا لنگر میاندازم!!؟؟ مطمعنم
این طلاطم ها نشون از حرکتع!!!
و مطمعن هستم به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایت خواهم شد و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم !!
چون من سهم خودمو انجام دادم و بقیه کارها سهم خداوند هست من نیاز به کمک های قدرتمند و توانگر الهی دارم پس
خودش فرمان کشتی زندگیمو بسمت بهترینها می چرخانه و منو به ساحل امن الهی خودش هدایت میکنه که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین
یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا میدونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست
خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر
سلام و احترام خدمت شما استاد عزیز و عشق من و مریم جانمو دوستای نازم …
من یک داستان که بهش فکر کردم بیاد آوردم استاد جان تشکر که این فایل ارزشمند رو گذاشتید سپاسگزارم و اونم اینکه اون زمون های که من تازه با شما آشنا شده بودم مذهبی بودم و قرآن درس میدادم خیلی بیحد شوق داشتم که یک جای باشه من برم درس بدم خودم که پول نداشتم برم کلاس بزنم و کرایه بدم و از هر زاویه که میمیسنجیدم نمیشد ولی عاشقش بودم اون زمان استاد جانم و اوضاع جوری شد که ما کوچ کردیم به یک بلاک جدید و زیبا یا همسایه های ناب و اونجا توی منزل تحتانی دقیق بعد از سه بعدی که ما کوچ کردیم یک مدرسه قرآن باز شد من قلبم بهم گفت برو و درخواست انجامش دادم استاد رفتمچند سوال ازم مدیرش پرسید و گفت بعد این با ما ادامه بده و خودت استادی بعد این با همه امکاناتش و من فقد باید شاگرد جذب میکردم خیلی جالب خداوند اینو ساختش بمن استاد و من اونجا ماهی کمتر از 2000 افغانی درآمد داشتم ولی به مروز زمان متوجه شدم که این چیزی نیست که من دوستش دارم و بعد آشنای با بیشتر درک کردم که من اهل این درس دادن قرآن نیستم خیلی هم ازیت میشدم زمانیکه نصیحت میکردم و عمل خودم نمیکردم یا حالا دیگرا نمیکردن و بعد چند ماه ازش آمدم بیرون و شروع کردم به یاد گیری زبان و الان مصروف یاد گیری زبانم و خیلی عاشقشم استاد حالا تا جایکه که فکر کردم دارم به سمت علاقه واقعیم نزدیکمیشم و روی مهارتم کار میکنم
تازه به سطح متوسط رسیدم و الان امروز میخام برم و چند جای درخواست بدم که شروع کنم به تدریس انگلیسی عاشق درس دادنش هستم ولی هیچ پول و ایده برای اینکه چطور انجامش بدم ندارم ولی میخام حرکت کنم که ایستا نباشم و تکرار بشه برام آنچه آموختم سپاسگزارم که جرقه میده این فایلهای بینظیری که میزارید استاد جانمو اینقدر سخاوت دارید این سوال قشنگ کمک کرد تا بیشتر روی خدا حساب کنم و قدم اول رو بردارم …
و باور میکنم که مثل گذشته بازمخدا درهارو برام باز میکنه و من موفق میشم و پول میسازم از مهارت خودم
7سال پیش من دوست داشتم خونه مستقل داشته باشم و هیچ پولی نداشتم
فقط 3 میلیون طلا داشتم
بااون طلا نمیشد کاری انجام بدم
برای من شبیه یک معجزه بود
فقط در عرض 4 ماه طلا چندبرابر شد
این 3 تومان طلای من دقیقا یادمه یک النگو بهش اضافه کرده بودم ک شده بود 5 ملیون
تبدیل شد ب 30 میلیون
من 30 میلیون تومان طلاهامو فروختم و یک خونه بزرگ حیات دار رهن و اجاره گرفتم
ک اصلا همه موندن تو پول از کجا آوردی اینهمه مدت پول داشتی نگفتی
یکماه قبل خاستم وسیله ای بخرم و من فقط 1 دهم پولش رو داشتم
در کمال ناباوری تا تو دفترم نوشتمش ب یکماه نکشید چندتا واریزی از جاهای مختلف ک من نمیدونستم اومد و من وسیله مدنظرم را معجزه آسا خریدم
خاستم برم مسافرت بلیط برام پیدا نمیشد آخرش همینجوری بدون بلیط رفتم سوار قطار شدم ک یک نفر گفت شما بارداری و من دوست دارم تخت خودمو ب شما بدم استراحت کنی
پریروز اشکم دراومد دوست داشتم یک چیزی بخورم و سفارش داده بودم ولی خب واسه تحویل گرفتنش نمیتونستم برم
بعد یدفه در را زدن و آوردن بهم دادن گفتن این رو یکنفر داده ب دست شما برسونم
و اون ناظم مدرسه دخترم بود
اصلا هنگ موندم و اشکم دراومد
من واسه ثبت نام تو کلاس مورد علاقم ترس داشتم نتونم شهریه اش رو پرداخت کنم اما هرماه از یک طریقی جور میشد تا جاییکه الان من 10 برابر شهریه ام ورودی دارم فقط با گذشت 5 ماه از ثبت نامم
یادمه رفتم گواهینامه بگیرم تازه وارد 19 سالگی شده بودم که همه مسخرم میکردن حالا ماشین از کجا چ خوش خیال
من امیدی توی دلم بود مثل الان ک پولشو ندارم اما امیدی ته دلم هست ک من ب هدف امسالم میرسم
آخرش همزمانی ها رخ داد و مادرم سهم ارثش بهش دادن و همین مادری ک همه میگفتن چقد خسیس هست با کمال ناباوری یک ماشین ک داییم برای فروش گذاشته بود روخرید و در اختیار من گذاشت و من رو ابرها بودم از خوشحالی
میخاستم زایمان کنم پول برای بیمارستان خصوصی نداشتم و من ب خدا گفتم خدایا من بیمارستان خصوصی میخام نمیدونم چطور تو میدونی
اتفاقی ک افتاد داستانش رو چندبار نوشتم ن تنهافرزندم در منزل دنیااومد
همسرم بهم گف واریزی برامون اومده تمام خرج بیمارستان خصوصی به کارت منو همسرم واریز شده بود همون شبی ک من زایمان کردم
اشکم دراومد
خیلی دلم میخاست اون زمان موبایل مثل همسن سالهام داشته باشم
خانوادم هم تعصب داشتن نمیخریدن هم پولش رو ب هیچ عنوان نمیدادن
تااینکه یک کار برام جورشد همون روزها رفتم سرکار و برای خودم موبایل و طلا و لباس های جدید خریدم و مسافرت رفتم
استاد عزیزم بلاخره تونستم هدف دلخواهم ک تو ذهنم گنده و بزرگ و غول بود را در دفترم بنویسم و آن را تجسم کنم راحت و درموردش حرف بزنم با اشخاصی ک باهاشون راحتم و اونها هم گفتن میشه چرا نشه
من گفتم همون راهی و روشی ک برای اهداف قبلی بکار بردم
تجسمش میکردم
خاسته رو تو دلم با تمام وجودم باور کرده بودم ک میشه
و هدایتم کردی قدمهای عملی واسش برداشتم ک منو ب اهدافم نزدیکتر میکرد
که صدالبته بقیه به پرداخت بها میگن زجر کشید
اما از نظر من لذت بود
مثلا منی ک 9 ماه بارداریم یک فرشته تو شکمم حس میکردم و لذت میبردم واسه بقیه زجر بود
یا منی ک توی گرمای جنوب عرق میریختم اما سرکار میرفتم یا کلاسهای آموزشی میرفتم واسه بقیه دردناک بود واسه من خوده زندگی و لذت بود
و اون روزها روزهایی بود ک من درست زندگی کردم
میدونستم دارم ب خاسته ام با برداشتن هر گامی نزدیک میشم
یادمه وقتی کار جدیدمو شروع کردم نگران هزینه ها بودم،هم هزینه زندگی هم هزینه مواد اولیه با 25هزار تومان کار را داخل خانه بدون استاد با استفاده از آموزشهای اینترنت شروع کردم روزهای اول دست و پا شکسته یاد میگرفتم و انجام میدادم یک مدت بعد خداوند به یک طریق معجزه آسا ماهانه مبلغی به حسابم واریز می کرد ،دوباره یک مدت بعد دوستی عزیزی هم خانه من شد و هزینه اجاره من نصف شد خداوند به این شکل برای من پول رسوند و من کارمو ادامه دادم و ادامه دادم و کمکم به درامد رسیدم و تونستم لوازم کارم را کم کم بخرم و بدهی پرداخت کنم
سلام دوستان
من یک چند وقتی هست میخام محل کارم جابجا کنم. همش از خدا میخاستم اما هیچ اتفاق نمی افتاد. تا اینکه یک روز به خدا گفتم خدا من نمیدونم اگر صلاح من هست خودت جورش کن. اگرم نیست دیگه برام مهم نیست. راضی به هرچی تو بگی. به عبارتی خواسته را رها کردم.
باورتون نمیشه من خودم هنوز باورم نمیشه . من رفتم کلاس. آخر کلاس یک همکار دیدم و از شرایط من پرسید و راضی هست یا نه. منم چند کلمه از جابجایی گفتم. یهو بهم گفت من یک جای خوب سراغ دارم. درخواست بده . منم تا رسیدم سرکارم. درخواست دادم و فرداش رفتم مصاحبه.
باورتون نمیشه نامه موافقت جابجایی فرستادند و انشالله به زودی قرار جابجا بشم.
به هرکسی میگم باورش نمیشه همه دوستان میگند خب چطوری؟ از کجا؟ من راستش میگم . همه یه جوری نگاه میکنند که انگار دورغ میگم مگه میشه به این سرعت جور شود.
چند روز به خودم میگم من مدتهاست تو این فکر هستم اما نمیشد تا خواسته رها کردم شد.
البته بگم من چند وقته فقط تلاش میکنم حال خودم خوب نگه دارم و سپاسگزاری کنم. دست از تغییر نظر دیگران به نفع خودم دست برداشتم.
باورم نمیشد هم جهت با خدا بودن چقد لذت دارد.من میدونم همه اینا را خدا برام جور کرده اما حالا میگم خب چیکار کنم خدا همیشه اینکار انجام دهد. چقد خوبه اینجوری زندگی کردن. استاد بهت حسودیم میشود که هر لحظه از این اتفاق می افتد.
خدا روشکر.
من باید بیا در جهت خدا. وگرنه خدا همیشه هم این لطف را دارد.
بازم خدا رو شکر.
نوشتم اینجا تا یادم بماند. تا زور من به شیطان ذهن برسد.
بازم سپاس استاد.
به نام خدای که همه چیز میشود همه کس را
به نام خدای که تنها حامی و یاری دهنده بنده های خودش هست
به نام خدای که با همه عظمتش در خدمت من هست
خدای که نظم دهنده تک تک سلول های وجود من هست
خدای که پناه گاهی امن برای همه هست
خدای که بهترین رفیق من هست
خدای که همه جا هست
خدای که همیشه همیشه حاضر هست
خدایااا کروررر کروررر شکرت که دوباره برایم فرصت نوشتن عطا کردی
خدایا شکرت که برایم این اجازه را دادی تا بیایم بنویسم و لحظاتی قلبم پر از عشق تو بشود
خدایا شکرت که برایم اجازه میدهی یادی از تو بکنم
خدایا شکرت که برایم فرصت زنده گی کردن میدهی
خدایا شکرت که برایم فرصت نفس کشیدن میدهی
خدایا شکرت که راهنماییم میکنی
خدایاااا هزاران بار شکرت برای همیشه
شاید در هیاتوی زنده گی گم شوم ولی همش در جستجوی ریسمان الهی تو هستم تا چنگ بزنم و خودم را بالا بکشم
خدایا از تو چی پنهان تو که از حجره به حجره وجودم آگاه هستی که چشم امیدم فقط خودتی
خدایااا تنهایم نگذار
خدایااا خودت هوایم را داشته باش
خدایا تشکر که همش اجابتم میکنی
چی آرامشی عجیب و دلنشینی دارم خدایا شکرت برای درون اراممم
آدم بعد از یک طوفان میداند آرامش درون یعنی چی
آدم بعد از آرامش شدن یک زهن پر صدا میداند آرامش یعنی چی
خدایاااا شکرت برای تمام لحظه های که در آغوش تو آرام گرفتم
من همه چیز به خداوند رها میکنم
سلاممم به استاد عباس منش عزیز مان سلام به خانم شایسته سلام به رفقایم
خوبین ؟
سلامتی هستین ؟
از خدا میخواهم الهی همه تان در بهترین شرایط جسمی و روحی باشید و حال دل تان برقرار و الهی باشه
ایمان داشتن به خداوند واقعا چیزی عجیب هست
کاش یاد بیگیرم که ایمان بیاورم به خدا
کاش بدانم با همه وجودم که خدا توانا هست
که خدا میتواند اون میتواند در لحظه معجزه بکند
کاش ایمان بیاورم که کره زمین خدا مدیریت میکند
کاش با همه وجودم باورکنم که خداوند با همه عظمت اش در خدمت من هست
کاش بتوانم خدایاا که همه چیز به تو رها کنم و خودم آرام بگیرم
به خدا ضعیف تر از انسان نه دیدم ما ها در مقابل خدا خیلیییییییییی ضعیف هستیم کوچکترین چالش در زنده گی ما رخ بدهد ترس و نگرانی همه وجود ما را فرا میگیرند
ما هیچ کاره نیستیم نزد عظمت خدا
بخدا ما تک تک ما محتاج هدایت خدا هستیم
چقدر خوب هست که با همه وجود مان این محتاج بودن را حس بکنیم
ایمان بیاورم سر مان را پایین کنیم و اقرار کنیم که ما محتاج خدا هستیم
محتاج هدایت خدا هستیم
هر زمانی که روی خودم حساب کردیم روی دانایی خودم توان خودم به شدت زمین خوردیم تا روز ها حالم بهم خورده
هر زمان که دویدیم سمت خدا از همان دقیقه آرمش همه وجودم را فراگرفته 🫂
چقدررر خوب هست که خدا را دارم
وگرنه در نا آرامی های زنده گیم به کجا پناه میبردم
وقتی همه وجودم پر از ناراحتی و نگرانی بود سرم را روی شانه کی میگذاشتم غیر از خدا
خدایااااا کروررر کرورررر شکرت که هستی
بخاطری چالشی که در زنده گیم هست شکر میکشم که دارم یاد میکیرم ایمان و امید داشته باشم و به خدا رجوع کنم و از خدا طلب کمک کنم
خدا را باور کنم ایمان داشته باشم
به چگونه گی کار هایم فکر نکنم
آیا شب وقتی که خواب میشم به این فکر میکنم که حالا من میخوابم چگونه نفس بکشم ؟
حالا من میخوابم چگونه قلبم بپتپد ؟
چقدرررررررر بعضا با نگرانی هایم به خودم ظلم میکنم
حیاتی ترین چیز بشر قلب و نفس هست اونا خود به خود کار میکنند به فرمان خدا
چطور کار های پیش پا افتاده زنده گیم حل نشود
مشکل این هست که من مقاومت میکنم من گریه میکنم
من پا میکوبم که همین حالا درستش کن
من آرام و قرار نمیگیرم
من رو به روی خدا ایستاد میشم و میگم تو نمیدانی من میدانم من درستش میکنم
من در جنگ با زهنم ایستاد میشم و خسته میشم
چرا نمیشینم دستم را روی قلبم نمیگذارم بگم خدایا این شرایط من هست هر چی که هست دوستش ندارم تو آرامش و پذیرش نصیبم کن
تو بیا و بساز
تو دستمممم را بگیر و من را ببر به جای که باید برم
من از کجا خبر دارم من از چی میدانم
من در مقابل داناییی تو خیلییییی نادانم
خدایاااا کمکم کن ……..
سلام به پاکیزه جانم
حال و احوالت چطوره عزیزم؟
خیلی وقته خبری ازت نیست؟؟!!
کجا غیبت زد دختر جان؟!
چقدر من تو کامنتها دنبالت می گشتم
چقدر از دخترام و دوستان سراغتو می گرفتم!!
آخیییش اللهم آخییش که دوباره اومدی
همین دیروز بود که داشتم فکر میکردم برم رو آخرین کامنتت برات بنویسم و بگم دلم تنگ شده برای کامنتهای پر از عشق خدا و عارفانه ات!!
خدا رو صدهزاران بار شکر که دوباره برگشتی
خدا رو صدهزاران بار سپاس
برای وجود ارزشمندت
و زیباییهات و سیرت و سیمای قشنگت و همه ی نعمتهای زندگیت
عاشقتم و روی زیباتر از ماهت رو میبوسم
الهی غوطه ور در نعمتهای بیکران و بی انتهای خداوند باشی
و سعادتمند در دنیا و آخرت
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
سلام به پاکیزه قشنگ قلب که اسمت مانند روحت هست سلام دختر قهرمان…
همیشه دوست داشتم برات کامنت بزارم و ازت تشکر کنم برای این همه زیبا سپاس گزاری کردن این همه پر از عشقققق سپاس گزاری کردن برای این همه زیبا با رب صحبت کردنت
پاکیزه عزیزم لذت بردم از کامنتت شب که میخوابیم کی ضربان قلبمون کنترل میکنه کی نفسمون رو کنترل میکنه….
کی؟؟؟؟؟
حال من بیام زور بزنم کدوم صاحب خونه کدوم ماشین کدوم حرف کدوم مکان کجاااا و چطور؟؟؟
خدایااااااا دوستت دارم الهی شکرت رب نازنینم شکرررررت شکرررتتت….
رب نازنینم کی اندازه تو من رو دوست داره؟
رب نازنینم کی اندازه تو به من عشققق میورزه؟؟
رب من کی به اندازه تو مسیر و برام باز میکنه؟؟
کی به اندازه تو دوستام داره؟؟؟؟
کی خدا خداااااا کی ؟؟؟
دنبال چی کجا بگردم؟؟
کجاااااااا
دوستت دارم رب من الهی شکرت برای این صلات غروبی الهی شکرتتتت……
پاکیزه جان در پناه رب شاد سلامت ثروتمند و عاشق باشی
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
به نام خدای مهربانم
سلام عزیز دلم
من امشب به هدایت الله با دنبال کردن کامنت های فاطمه جان به خوندن کامنت پر از عشق الهی خودت رسیدم
چقدر جنس نوشتنت بر دل و قلبم نشست اصلا کلا خداییش هر آنچه در این سایت الهیست بر قلب مینشینه
چقدر نامت زیباست پاکیزه
بانو پاکیزه جان
اتفاقا اسم من ناهیده امروز یه لحظه یادم اومد اسم یه گوش دیگم معصومست
کلی امروز برا نام معصومم ذوق کردم و خدا را شکر کردم
گفتم خدایا معصومه یعنی پاک و معصوم از گناه
و امروز به کامنت خودت هدایت شدم و به نام زیبات و کامنت و نوشته هات هم مثل نامت پاک و زیبا و سرشار از نور الهی
عزیز دلی
الهی که هر کجا هستی در پناه الله تنت سالم دلت شاد لبت خندون حسابات پر پول باشه
عزیزم در پناه الله سعادتمند دتیا و آخرت باشی
سلام پاکیزه جان
سلام دختر توحیدی
امیدوارم خوب و خوش باشی
کجایی؟!!
چند وقتی هست که خبری از شما نیست
من عاشق مناجات های عارفانه ات با خدای مهربان هستم
با خودم میگم ببین این دختر زیبا صورتِ زیبا سیرت چه قشنگ با خدای خودش دلبری می کند
این جمله که گفتی:
حیاتی ترین چیز بشر قلب و نفس هست اونا خود به خود کار میکنند به فرمان خدا
چطور کار های پیش پا افتاده زنده گیم حل نشود
واقعا اینها رو نمیشه قیمت گذاشت
اینها بی نهایت ارزشمنده
اینها حکمت و معرفت است
خوش آمدی به سایت بعد از مدتی غیبت!!
دوباره بیا اینجا و از این کامنت های قشنگ و معنوی و عرفانی برای ما بنویس
هر کجا هستی روی دوش خدا باشی.
خدا نگهدارت باشه
به نام خدایی که مرا کافیست
کدام باور آن روزهایی که نتیجه ای نگرفته بودم منو به حرکت واداشت تا خلق بکنم موفقیت رو؟
اول دوست دارم استاد عزیزم از ته دل ازتون سپاسگزاری بکنم برای مسیری که برای ما شما چراغ راهش شدین وهمیشه با سولات عالی ودرستی که میپرسین یاد آور میشین بهمون مسیریو که طی کردم، چون واقعا من خودم بشخصه خیلی فراموش کارم از مسیری که قبلا طی کردم وبه نتیجه رسیدم
یادمه اون روزایی که هیچی راجب علاقم وشغلی که عاشقش بودم نمی دونستم ویه جورایی سر در گم بودم چون تا وقتی علاقتو پیدا نکنی وتوی مسیرش حرکت نکنی معنای زندگی سعادتمند رو نمیشه درک کرد
اون شکوفایی واون حرکتایی که از درونت خود جوش می جوشه رو نمی تونی پیدا بکنی اون اعتماد بنفس اون جسارت وشجاعتی که خودت لذت میبریو نمیشه تجربه کرد
ولی العان خدارو شکر توی مسیر شغلی مورد علاقمم ودارم یاد میگرم حرکت میکنم وبا هر قدمی که بازم خداوند هدایتم میکنه تا بردارم ، دارم رشد میکنم دارم معنای زنده بودن وتوانایی های وجودیمو زندگی میکنم
دارم میبینم که چقدر خداوند برام آسان زیبا همه چیو کنار هم میزاره تا من هم جهت باشم باخودش واقعا شکرش که خدای بی انتهاست
حالا میخوام از اون باوری که منو به حرکت وا داشت بنویسم تا توی همین نوشتن یاد آوری بشه برام مسیر موفقیت
اولین چیزی که درونم احساس میکردم بهبود پیدا کرده توحید بود
حساب نکردن روی بقیه
شاکی نبودن از بقیه ای که باید برام کاری انجام میدادن یا بدن تا من موفق بشم
حالا این بقیه یعنی همه به جز خودم
توقعم رو کنار گذاشتم از پدرم مادرم خانواده ام دوستام وتوحیدی داشتم عمل میکردم که به خودم گفتم ببین محمود خدایی که صاحب زمینو آسمانه خدایی که گنجها دسته اونه خدایی که قدرت کل هستی توی دستاشه گفته از خودم بخواه و باور داشته باش بهم که می تونم برات شرایط جدید خلق بکنم تا ببینی رحمتمو
آخه مگه چی توی این عالم هست که خدا نتونه برام بسازه مگه چه کاریه که خدا نتونه برام انجام بده
یادمه اون روزا قرآن رو زیاد میخوندم و فکر میکردم به معنای آیه ها واقعا خداوند چشممو باز کرده بود راجب کلامش قرآن و صحبت های شما راجب قوانین توی سرم میچرخید و وقتی قرآن رو میخوندم میفهمیدم که بابا این قوانین جهان که استادم داره راجبش صحبت میکنه تمامشو خدا توی قرآن قبلا گفته
وخیلی خوب یادمه یکی از بزرگترین باورهای محدود کننده ام نداشتن سرمایه اولیه بود
جوری که هرکاری میخواستم بکنم توی نطفه خفه می شد چون به خودم میگفتم خب برم فلان کارو شروع بکنم بعد می اومدم میدیدم پول ندارم که استارتشو بزنم پول ندارم شروع بکنم سرمایه ندارم حرکتی بزنم
ودیگه تمام و واقعاااا دیگه تمام باز ناامید میشدم وگیر میدادم به بقیه ای که توی زندگیم بودن ومی گفتم اگر مدرم پول داشت کمکم میکرد العان من فلان میشدم بهمان کارو میکردم وکلا توی یک سیکل معیوب همش دور میزدم
ولی وقتی اومدم توحید رو بهتر باور کردم وگفتم خب حالا که خدا گفته از خودم بخواه بزار یک بار واقعا از خودش بخوام واین حساب کتابایی که توی سرمه رو بریرم دور وبگم خدا خودت برام یه کاری بکن من از تو میخوام
و می دونین چجوریه وقتی یه چیزیو یه خورده باور میکنی خداوند نشانه های بیشتر و واضح تریو سر راحت میزاره تا ور پذیر تر بشه برات اون باور
وبدای منم اینجوری بود که همش در گیر سرمایه بودم ولی یه شب که داشتم قرآن رو می خوندم دیدم خدا گفته من برات سرمایه میشم وااای بخدا العان دارم مینویسم موهای بدنم سیخ شدن از بس که لذت برم از بس که خیالم راحت شد و من خودم خوندم خودم دیدم خودم احساس کردم که خدا گفت خودم برات سرمایه میشم
وگفتم آقا جان خدا خودش سرمایمه دیگه کی جیبش پر تراز خدا دیگه کی گردن کلفت تراز خدا پس برووبریم
حالا گفتم باید حرکت بکنم ومیگم خدا هدایت میکنه همینه
من توی اون زمان روی دوره لیاقت هم داشتم کار میکردم و می دونین چجوری بود تا قبل از دوره لیاقت من توانایی هامو نمیدیرم من بها نمیدادم به توانایی هایی که داشتم وبرام بدیهی بود میگفتم خب حالا من بلدم با گیاه کار بکنم خب که چی؟؟!
حالا کود سم رو میشناسم که چی؟!!
حالا بلدم انواع پیوند روی گل رز روی درخت پسته زرد آلو و… بزنم حالا مگه چیه!!
ولی توی دوره لیاقت دیدم که نه خیلیییم چیز با ارزشیه که من اینجوری راحت ودلی یادشون گرفتم وبلدشونم خیلیم ارزش داره این توانایم وشروع کردم به دیدن کلی از توانایی هام واینجوی توحید منو هدایت کردن به دیدن توانیی هام وبعدش شجاعت قدم برداشتنو همین دیدن توانیی هام بهم داد واقدام کردم اقدامی که بازم خداوند برام جورش کرد و یه پیشنهاد کار پینود زنی از پدرم برای یکی از آشناها دریافت کردم حالا همین پیشنهام خودش معجزه بود برام چون اصلا از این پیشنهادا توی زندگیم نداشتم اونم از طرف پدرم به هر حال تمام کاراشو خدا ردیف کرد و من اقدام کردم.هرچند برای اون پیوند زدن من پولی گیرم نیومد ولی کلی اعتماد بنفس بهم داد کلی خود باوری بهم داد که آره من خیلی توانیی دارم وارزشمند دونستم توانیی هامو
وبعدش دوباره هدایتم کرد رفتم توی کار گلخانه ورفتم پیش بهترین فردی که میشناختم وتوی شهر خودم بود
چون استاد میگفتن ایده هایی درستن وباید عمل بکنین بهشون که کار خیلی عجیب غریبی نیست با شرایط حال حاظرتون میخورن فقط یه خورده شجاعت می خواد یه خورده توکل میخواد اگه اینجور ایده هایی اومد برید انجام بدین وبازم خداوند شجاعم کرد رفتم با اون بنده خدا صحبت کردم و منیت هامو کنار گذاشتم اینکه جه فکر بکنن راجبم مردم یا العان واای جقدر زشته بری پیشنهاد بدی
ولی رفتم ولی انجام دادم وگفتم نه من باید سمت خودمو انجام بدم ورفتم پیش همون بنده خدا و همین پیش اون بنده خدا رفتن یه مروسه داشت که حالا زیاد توضیح نمیدم ولی رفتم ودیدمش وگفتم میخوام بیام توی گلخونت کار کنم از هر جایی با هر کاری که بشه حقوقشم خودش گفت حالا طبق اداره کار میدمت بهش گفتم حقوقش برام مهم نیست من میخوام کار بکنم ویاد بگیرم چون واقعا اون پول وحقوق برام چیزی نبود ومن دنبال حقوق نبودم گفتم تو فقط بگو کی بیام
و کلی داستان ومعجزه دیگه رخ داد و من بجای از صفر وکار گری شروع کردن همون شروع کارم شدم شریک اون استادی که میخواستم از گلخونه داریو یاد بگیرم یه گلخونه خودش پیشنهاد داد که بیا راش بنداز من بهت میگم چیکار بکنی ولی خودت باید کاراشو بکنی ومن از خدا خواسته یه جورایی از زیر صفر یاد گرفتم کارو اونم با عزت واحترام وکلی پیشرفت وبازم دوباره یه پیشنهاد دیگه بهم داد که بیولوژیک کار بکنم توی همون گلخونه وبجای سم پاشی برای آفات گلخونه از حشره های مفید استفاده بکنیم وبازم رشد کردم بازم بهتر وبهتر شدم
والعان بعد از تقریبا دوسال سه چهار تا گلخونه دیگه به کارم اضافه شده العان کارشناس کشاورزی شدم کارشناس یه مجموعه سورت بسته بندی محصولات کلخونه ای توی شهرمون شدم
به عنوان کار شناس بیولوژیک توی استان دارم کار میکنم وکلی اطلاعات وبلدی کار واعتماد بنفس بدست آوردم وهنوزم دارم رشد میکنم
ومیبینم توی این دوسال من تجربه ومهارتیو بدست آوردم کهگلخونه دارایی با تجربه 10-15 ساله یک 100 منم بلد کار نیستن واینا همش فضل خدا ی منه به من که روی اون حساب کردم از خودش خواستم واون سرمایه گذار کارم وزندگیم دونستم
واقعا شکرش
خیلی یاد آوری اینا حالمو عالی کرد وایمانمو قویی تر
امید وارم کامنت امیدی باشه برای دوستایی که مثل دوسال پیش من بودن چون اون زمان منم زیاد کامنت دوستایی که نتیجه رو گرفته بودن می خوندم وامید میگرفتم ایمانم تقویت می شد وادامه میدادم والعان نتیجه توی دستمه به لطف خدا واین مسیر برام هنوز اول راه ومیخوام بیشتر روی خدای خودم حساب بکنم واز خودش بخوام
شکرش شکرش
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت اینکه در این پروژه شگفت انگیز حضور دارم و میتونم روی خودم سرمایه گذاری کنم من عاشق این نوع سرمایه گذاری هستم چون سودش تصاعدی بهت برمیگرده و خیلی آدم رو جلو میندازه .
عجیب نیست که همه چی در هماهنگی کامل داره پیش میره و هر جلسه درست با شرایط همون لحظه من و اونطور که در کامنت ها خوندم و متوجه شدم با شرایط تمام بچه ها در هماهنگی کامل هست چرا میگم عجیب نیست چون مدیر پروژه خداست و کار خدا هم همیشه اینه که شاهکار میکنه خداروشکر…
اما بریم سراغ تمرین این جلسه ارزشمند
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
من یک موفقیت عالی دارم که واقعاً زندگیم رو تغییر داد و میخوام داستان این موفقیت رو بنویسم:
موفقیت من:
رسیدن به وزن ایده آل بدون تقلا بدون مراجعه به پزشک بدون شل شدن پوست و ریزش مو و چیزی که اکثرا همه باهاش دست و پنجه نرم میکنند
بارها و بارها این داستان رو در فایل های مختلف سایت کامنت کردم اما هربار که مرورش میکنم کلی برای خودم درس داره و چه خوب که امروز و در تمرین این فایل هم قراره به عنوان تکلیف ازش درس بگیرم…
سال 1398 بنابر دلایلی من به پرخوری رو آوردم و خیلی خیلی چاق شدم طوری که هم سلامتی ام رو تحت تأثیر قرار داد هم باعث تمسخر اطرافیانم شد با توجه به این تضادها من تصمیم گرفتم که خودم رو لاغر کنم و میخواستم برم پیش دکتر تغذیه اما پول ویزیت نداشتم بنابراین شروع کردم به بررسی دوست و فامیل که ببینم آیا کسی هست که بتونه در این زمینه بهم کمک کنه حالا یا اطلاعات داشته باشه یا خودش با رژیم غذایی مسیر لاغری رو رفته باشه…
بعد از تحقیق و بررسی فهمیدم یکی از دوستانم یه چند وقتی که انگار یه تغییراتی در ظاهرش ایجاد شده ازش پرسیدم که چیکار کردی لطفاً به من هم بگو منم میخوام لاغر بشم…
ایشون گفت من مواد غذایی سفید رو از برنامه غذایی ام حذف کردم موادی مثل قند و شکر و شیر و ماست و برنج و نون و …
منم گفتم باشه منم این کار رو انجام میدم و شروع کردم به نخوردن مواد غذایی سفید!!!!
مدتی گذشت یکی دو کیلو کم کردم اما خیلی اذیت شدم گفتم نه من این مسیر رو نمیخوام…
شوهرخاله ام در زمینه درمان دارای تجربیات و تحصیلات مرتبطی هست هرچند نظامی بوده و بازنشسته شده ولی توی دانشگاه پرستاری خونده ایشون بهم توصیه کرد که حتما صبح ها ناشتا سرکه سیب بخور…
منم انجام دادم و بعد یک هفته دیدم صبح ها انگار معده من داره از داخل بدنم رو چنگ میزنه که بیاد بیرون چنان سوزش معده ای گرفتم که هروقت یادم میفته بدنم مور مور میشه…
این روش رو هم کنار گذاشتم…
یکی دیگه از اطرافیان گفت آقا تنها راه لاغری ورزش کردنه روزی یک ساعت باید اونقدر ورزش کنی و عرق بریزی تا لاغر بشی…
باورتون نمیشه چله تابستون کیسه پلاستیکی دور شکمم میبستم و کاپشن و حوله حموم تنم میکردم و توی تراس خونه اونقدر بالا و پایین می پریدم که حوله خیس عرق میشد وای به حال لباسام
دو سه کیلو کم کردم اما دیگه نتونستم ادامه بدم چون داشتم میمردم…
یه روز توی پیاده رو داشتم میرفتم که یه آگهی نظرم رو جلب کرد روی شیشه یه عطاری نوشته بود لاغری تضمینی با قرص فلان…
خیلی خوشحال شدم رفتم داخل مغازه و گفتم آقا از این قرص ها میخوام و اون فروشنده جواب جالبی بهم داد واقعا همیشه دعاش میکنم
ایشون گفت تو جوانی حیفه این کار رو با خودت نکن اینا همش دروغه الکیه دنبال قرص و این چیزا نباش برو سراغ یه راه دیگه…
اون لحظه ناراحت شدم چون احساس کردم من همه راه ها رو رفتم و دیگه هیچ راهی نمونده و گفتم من باید تا آخر عمر چاق بمونم و این زجر رو تحمل کنم…
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
یادمه اون روزهایی که از همه جا ناامید بودم یه صدایی از درونم هی میگفت آقا مگه میشه !!!مگه میشه!!! علم این همه پیشرفت کرده باشه اما هیچ راحت ساده و راحت و درست و حسابی برای لاغری وجود نداشته باشه؟ حتما به راهی هست باید بگردم و پیداش کنم…
اون موقع من قانون رو بلد نبودم اما الان که یه کم قانون رو یاد گرفتم و با این تمرین اعجاب انگیز به این جمله و باور نگاه میکنم متوجه میشم که این سوالی که از درونم میومد از چند باور اساسی تشکیل شده بوده:
اول باور فراوانی که آقا راه حل ها فراوونه
دوم باور داشتم که این مسئله حتما راه حل داره (اساسی ترین باور برای حل مسئله که استاد به زیبایی در دوره شیوه حل مسائل توضیح میدن)
سوم باور داشتم که آقا راه حل ها نهتنها وجود دارن بلکه ساده و راحت و در دسترس هستن
چهارم باور احساس توانمندی من میدونستم اگه راه حل رو پیدا کنم آدمی هستم که حتما نتیجه میگیرم و میتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون در واقع میگفتم من جربزه و جنم دارم فقط راه رو پیدا کنم دیگه تمومه(ایمان به توانایی های خود)
حالا من با تکرار این سوال در ظاهر و با کارکردن اون باورها در ضمیر ناخودآگاهم تحقیق کردم و به طرز معجزه آسایی به یک کتابی هدایت شدم که روی جلد کتاب نوشته بود به آسونی لاغر شو!!!!!!!!! دقیقا همون چیزی که دنبالش بودم…
خیلی کنجکاو شدم و کتاب رو به صورت آنلاین خریدم و خوندم داخل کتاب فرمول محاسبه کالری برای لاغر شدن رو نوشته بود و گفته بود که خودت با انجام دادن یکسری فرمول ها میفهمی که چطور باید لاغر بشی و چه میزانی در طول شبانه روز باید کالری دریافت کنی تا به وزن ایده آل برسی منم همه ی تمرینات رو انجام دادم و شروع کردم به کالری شماری و همون غذایی رو میخوردم که بقیه میخوردند و به این وسیله و انجام مستمر تمرینات تونستم ظرف مدت شش ماه 35 کیلو وزن کم کنم و اون روزها هرروز و با شور و شوق و با عشق حواسم بود که چقدر غذا میخورم مینوشتم کهچی خوردم و دفترها پر کردم و اونقدر موفقیت من بزرگ بود که همون هایی که تا شش ماه پیش مسخره ام میکردن گفتن التماست میکنیم هرچقدر پول بخوای بهت میدیم فقط بگو چطور ما هم میتونیم مثل تو لاغر بشیم بدون اینکه پوست مون شل بشه یا ریزش مو پیدا کنیم یا ورزش های سخت انجام بدیم و بعد از این موفقیت من موفقیت های بزرگ زیادی رو کسب کردم که انشالله در زمان مناسب و در فایل مناسب مینویسم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز در بیزنسم درگیر یک تضاد اساسی شدم که اگه این تضاد رو حل کنم هم به آزادی مکانی میرسم هم به آزادی مالی و زمانی به این دلیل میگم این پروژه داره در زمان مناسب برای من روی سایت قرار میگیره و این فایل و این تمرین خیلی میتونه بهم کمک کنه در این لحظه ای که بسیار حساس و مهم و حیاتی برام…
در مورد تضادی که الان درگیرش هستم فکر میکنم که این مسئله در بیزنس من راه حل نداره…با انجام این تمرین و به یاد آوردن این موفقیت فهمیدم که چرا همه چی راه داره من باید باورمرو درست کنم پس هرروز به خودم میگم که این مسأله راه حل داره نه تنها راه داره بلکه راه حل آسان و قابل دسترسی هم داره فقط باید به کنترل ذهن ادامه بدم مثل همون موقع که به اون کتاب هدایت شدم حتما درباره حل این مسئله هم خداوند منو هدایت میکنه …
اون موقع هم فکر میکردم من که چاق هستم برای لاغری هیچ راه حلی ندارم چون راهی نیست اما وقتی روی این باور تمرکز کردم به راه حل هدایت شدم…
باور اینکه من جایی لنگ نمیمونم و خداوند همیشه منو هدایت میکنه هم خیلی به من کمک خواهد کرد…
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اولین اقدامی که میخوام انجام بدم اینه که میام و توی دفترم مینویسم که همه چی راه حل داره حتی این مسئله اساسی در بیزنس من هم راه حل داره نه تنها راه حل داره بلکه راه حل آسون و در دسترسی هم داره…
گفتن این جمله خیلی بهم آرامش داد و من چون با نوشتن خیلی ارتباط برقرار میکنم تصمیم گرفتم روزی صد بار این باور رو بنویسم:
این مسئله ی من راه حل دارد نه تنها راه حل دارد بلکه راه حلش هم بسیار ساده و در دسترس است…
این اولین اقدام عملی من برای حل این مسئله است انشالله تا قسمت 18 پروژه به اقدامات عملی بعدی هدایت خواهم شد و حتما نتیجه رو در سایت به اشتراک میزارم…
خدایا شکرت…
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
سلام آقای خاص من تقریبا بیشتره کامنتهاتونو میخونم، اما مطلبی که چند روزه میخواستم بهتون بگم و فراموشم میشد اینه که اولا تبریک بهتون میگم بابت کاهش وزن و سلامتیتون، بعدش اینکه خیلی شگفت زده شدم عکس پروفایلتون رو دیدم… شما ماشاالله خیلی هم چهره تون جوان شده نسبت به اون موقع که یه عکس سیاه و سفید روی پروفایلتون گذاشته بودین… حداقل ده سال جوانتر بنظر میرسید. امیدوارم همیشه بهترینها نصیبتون بشه.با تعهدی که شما دارید قطعا اینبار هم تضادتون رو به راحتی حل میکنید. آیه واذا سالک عبادی یادتون نره…. از اینکه به همه انگیزه میدین خیلی سپاسگذارم.
به نام خدای مهربان
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم فرکانسی سارا خانم شاگرد کوچیک استاد و دوست بزرگ ما
بابت کامنت زیبا و پر مهرتون بی نهایت سپاسگزارم و خداروشکر میکنم که توی این مسیر هستم و میتونم در کنار دوستانم رشد کنم.
خداروشکر راه حل اون تضاد به من گفته شد و خداروشکر بابت آیه ی و اذا سالک واقعا این آیه پر از تمرین و تکنیک هست و به نظرم هرکس این آیه رو درک کنه و در عمل اجرا کنه چیزی نیست که نتونه بهش برسه.
این آیه زیبا تقدیم نگاه شما:
بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ
آرى، کسى که روى خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است؛ نه ترسى بر آنهاست و نه غمگین مىشوند.
باز هم از نظر زیبا و ارزشمندتون بی نهایت سپاسگزارم
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید.
سلام آقای خاص،،، خداییش چی بودین و چی شدین…. خخخ…. واقعا بابت تناسب اندامتون بهتون تبریک میگم. از اینکه با جزئیات از روند پیشرفتهای زندگیتون برامون مینویسید بسیار لذت میبرم و بسیار انگیزه بخش هست… ضمنا شما نگارش خیلی خوبی دارین و حس خوبی به مخاطب میده و بسیار ارزشمنده.
یه پیشنهاد هم توی کارتون براتون داشتم البته نمیدونم براتون امکانش هست یا نه….به حال من براتون مینویسم…
اینکه میتونید تجهیزات پزشکی بیمارانتون رو خودتون بصورت عمده تهیه کنید و یه سود هم از این طریق بدست بیارید. به هرحال امیدوارم نتایج خیلی بزرگتری بگیرید و ما رو هم خوشحال کنید. از اینکه با دوستان هم فرکانسی همچون شما در این سایت بهشتی هستم به خودم افتخار میکنم…. از لطف شما سپاسگذارم. در پناه خدای وهابم بهترینها نصیبتون بشه.
به نام خدای مهربان
سلام خدمت شما دوست عزیزم
از تبریک و تحسین تون بسیار سپاسگزارم و این نشون دهنده قلب پر مهر شماست چون تحسین دیگران کار هرکسی نیست خیلی باید موحد و عزت نفس بالایی داشته باشی که دیگران رو تحسین کنی من هم بابت این عزت نفس شما رو تحسین میکنم و امیدوارم همیشه موفق باشید.
تازه این عکس ظاهری هست که میشه قبل و بعد رو نشون داد کاش میشد آدم عکس قبل و بعد درونش رو هم نشون بده تا بیشتر متوجه تغییرات بشه خخخخ…
از پیشنهاد تون خیلی سپاسگزارم و اینکه بله من الان همین کار رو دارم انجام میدم من تیم بزرگی دارم داخل تیم من پزشک متخصص هست نرس هست تجهیزات پزشکی هست فیزیوتراپ و بلع درمان و گفتار درمان و رادیوگرافی و …همه چی هست و همه ی اینا هم به لطف خدا بود در واقع خداوند اینا رو دور من جمع کرد وگرنه من بلد نبودم حتی با همکار خودم حرف بزنم چه برسه به اینکه بخوام به پزشک متخصص برنامه بدم!!!
مدیریت تیم هم با خداست.
از پاسخ تون از پیشنهاد تون بی نهایت سپاسگزارم و امیدوارم اونقدر توی زندگی نتیجه بگیرید که از دیدن نتایج تون کلی ذوق کنیم و لذت ببریم.
موفق و شاد و موحد باشید.
بنام خالق زیبایی ها
خدایا شکرت چقدر هم زمانی های زیبایی را هر روز تجربه میکنیم هممون... من جلسه اول قدم اول از دوره 12 قدم را شروع کردم اونجا از حرفهای استاد اینا برداشت کردم که انسان فراموش کاره حتی موقعیت های قبلی خودش و موفقیت هاش حتی مسیری که رفته را هم فراموش میکنه برای همین باید یادداشت کنیم جایگاهی که توش هستیم را و بعد موفقیت ها را و هربار که ذهن خواست نجوا بکنه یا بهت ثابت بکنه که تو نمیتونی واقعیت ها را نشونش بدیم و با منطق بهش ثابت کنیم که میتونیم دقیقا بعد این جلسه اومدم و دیدم که گام پنج پروژه تغییر هم داره همون آگاهی ها را تکرار میکنه که با همون مسیر و الگوهایی که یکبار موفق شدی باز هم میتونی موفق بشی و همون لحظه چالشی برام پیش اومد که یک الگوی تکراری مخرب بود گفتم بزار اینبار طبق حرفهای استاد عمل کنم بشینم کشفش کنم ببینم من چه افکار و باورهایی دارم که باعث این واکنش و رفتار من میشه و رسیدم به یک باور مخرب ناتوانی، نتوستن و اونجا نشستم برای ذهنم نوشتم که من چه جاهایی تونستم و موفق شدم پس من ناتوان نیستم و همون لحظه یادم اومد یک زمانی یک ویدیو از یک استادی دیده بودم که علاوه بر این تابلو آرزوها که خیلی معروفه و هممون میدونیمش ،میگفت تابلو موفقیت ها دارم حتی عکس موفقیت هام کف زمین هست تا لحظه ای که کفشام را هم درمیارم چشمم به موفقیت هایی که کسب کردم بیوفته. من اون موقع فقط این حرف را شنیده بودم و بقول استاد لذت برده بودم ازش که عجب حرف قشنگ و جالبیه اما امروز درک کردم که تابلو موفقیت یعنی چی و چرا باید داشته باشم، برای اینکه موفقیت هام را بکنم تو چشم این ذهنم و بگم دیگه بسه دروغ گفتن، بسه کوبوندن و تخریب کردن من، بسه ترسوندن من، بسه کوچیک کردن من… یبار تونستم باز هم میتونم یکبار شده باز هم میشه … این هم سند و مدرکهاش… پس یاد بگیریم موفقیت های کوچک و بزرگمون را بنویسیم به خودمون یادآوری کنیم
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
«إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»
خدا حال هیچ قومی را تغییر نمیدهد، تا زمانی که خودشان حال درونشان را تغییر دهند. (رعد، 11)
فایل پنجم پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
فقط اولین قدم را بردار…
سلام به استاد عزیز و همراهان خوبم در این مسیر بیداری
این جلسه برای من از اون آموزشهایی بود که انگار مستقیم برای منِ امروز گفته شده بود.
مدتها بود درگیر چند «پرونده ناتمام» در ذهنم بودم…
پروندههایی که هر روز، بیآنکه بخوام، بخشی از انرژیم رو میبلعیدن.
میدونی؟ همون کارها یا تصمیمهایی که هی عقبشون میندازی چون یا حوصله نداری یا فکر میکنی هنوز وقتش نرسیده…
ولی در واقع، هر لحظه با تأخیرت داری از خودت فاصله میگیری.
خداوند برای بندهای که با نیت و باورِ درست قدم برمیدارد، مسیر را باز میکند.
و من همونجا یاد گرفتم که منتظر حس کامل بودن، شرایط ایدهآل یا انگیزه نباشم.
چون ایمان واقعی یعنی «حرکت در حالی که هنوز مطمئن نیستی».
پس قبل از اینکه بیام این دیدگاه رو بنویسم، تصمیم گرفتم عمل کنم.
بلند شدم و برای هر کدوم از اون پرونده ها یک قدم برداشتم و بهشون رسیدگی کردم
با اینکه کارهایی که انجام دادم کوچیک بودن، و شاید در ظاهر بیاهمیت، اما بعدش حس کردم ذهنم نفس کشید…
انگار خدا هم لبخند زد و گفت: «دیدی؟ من از همین قدمهای کوچک معجزه میسازم.»
«وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»
و آنان که در راه ما تلاش کنند، حتماً راههای خود را بر آنان میگشاییم. (عنکبوت، 69)
این آیه رو همیشه شنیده بودم،
اما امروز معنیش رو با تمام وجود حس کردم.
جهاد فقط جنگیدن نیست،
گاهی همین که با تنبلی، ترس، یا اهمالِ ذهنی بجنگی، یعنی داری در راه خدا جهاد میکنی.
و وقتی این جهادِ درونی رو شروع میکنی، خدا هم وعده داده که راههاش رو نشونت بده
راههایی که تا قبل از حرکت، اصلاً دیده نمیشدن
چقدر زیباست این قانون الهی…
قدم اول با توست، اما برکت و گشایشش با خداست.
تو فقط حرکت کن، حتی اگر قدمت با ترس باشه
چون همون ترس، یعنی تو هنوز زندهای، یعنی هنوز در مسیری.
من امروز فهمیدم که قدمِ اول فقط شروعِ عمل نیست،
شروعِ ایمان دوبارهست.
یعنی بگی: «خدایا من دیگه نمیخوام صبر کنم تا همهچیز درست بشه،
من میخوام با همون شرایطی که هست، شروع کنم و تو درستش کن.»
«فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ»
پس چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن. (آلعمران، 159)
این آیه برای من شد اصلِ حرکت امروز.
چون دیدم چقدر وقتها تصمیم گرفتم، اما عمل نکردم…
و حالا فهمیدم که «توکل»، یعنی عمل در حالی که هنوز نتیجه رو نمیدونی.
توکل یعنی بگی: من قدم اول رو برمیدارم،
چون مطمئنم در قدم دوم، خدا منتظرمه.
خدایا شکرت برای این درس.
برای اینکه یادم انداختی حتی یک قدم کوچک هم در مسیر الهی،
میتونه کوهها رو جابهجا کنه.
شکرت که با هر عمل کوچیک،
سنگینی ذهنم رو سبک کردی و در دلم نوری از امید و ایمان روشن شد.
از امروز، تصمیم گرفتم هر روز فقط یک قدم بردارم،
اما با حضور، با نیت، با توکل.
چون ایمان دارم هر قدمی که در مسیر تو برداشته بشه،
خودش راه رو باز میکنه…
و راه تو همیشه روشنه
سلام خانم شکوه گرامی
بینهایت سپاسگزارم از شما بابت این کامنت پُر برکت و ارزشمندتون
نمیدونین چقدر توی هر خط کامنت شما من نکته ها و درس ها گرفتم و با تمام وجودم کامنتتون و خوندم و لذت بردم و از خدا سپاسگزاری کردم بابت هدایتم به کامنت بینهایت ارزشمند شما
با اجازه من کامنت شما رو اسکرین شات گرفتم که بارها مرور کنم چون به یکبار خوندنش راضی نشدم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت ثروت ، سلامتی ، آرامش ، عشق و توحید رو آرزو میکنم
در پناه خداوند باشید و امیدوارم نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت5
درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم
و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!
امروز وارد گام پنجم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره سعی کنم و مثل گذشته بطور لیزری شروع به تغییر کنم
در این فایل صوتی خانم منصوری عزیز خیلی قشنگ مسیر تکامل و تغییر و تحول و موفقیت شون رو توضیح دادند
اینکه
بارها خواستم که از تجربیات قبلیم و از راهی که قبلا منو به موفقیت رسونده بود الگو بگیرم برای موفقیت دوباره
این جمله ی استاد رو بارها شنیده بودم اینکه
همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
یادمه اون موقع هایی که تازه وارد این مباحث شده بودم و حتی بعدها که در موقعیت های حساس و تضادها و چالش های دیگه روبرو میشدم و یا بعبارتی پس از آشنایی ام با این آگاهی ها و استاد و این سایت ؛ شور و اشتیاق قلبی داشتم برای باورهای جدیدی که داشتم تغییر میدادم ..
یعنی در ظاهر هیچ فرش قرمزی پهن نبود
هیچ نشانه ای وجود نداشت و نبود
هیچ نوری در آن ظلمات تاریکی رو نمیدیدم
هیچ راه حلی در ظاهر نبود
هیچ راهی و مسیری رو پیدا نمیکردم
ولی مدام تمرینات رو انجام میدادم همان تمریناتی که استاد توی فایل هاشون توضیح میدادند .. فقط تمرین انجام میدادم . تمام تلاشمو میکردم .. در جاهایی که ذهن محدود من هیچ راهی پیدا نمیکرد..
فقط یک چیزی رو خیلی خوب فهمیدم اینکه نامید نشم ….و نامید هم نشدم و همین طوری ادامه میدادم .. شاید در ظاهر بنظر میرسید که دارم در جا میزنم و روی تردمیل هستم و این جاده هیچ مقصدی نداره و دارم به ناکجا آباد میرم و زور الکی میزنم ! دقیقا مثل همان کشتی بودم که وسط اقیانوس بودم و هیچ نشانه ای از ساحل نجات و امنی مشخص نبود فقط آب بود و آب و آب
اما خداوند بلاخره آن ساحل خشکی و اون زمین سفت رو بهم نشون داد و من پاهامو رو ساحل و زمین سفت و خشک گذاشتم دقیقا مثل آن ملوانانی که ماهها زمین و ساحل و خشکی رو ندیده بودند و بعدش وقتی به ساحل رسیدند با خوشحالی و شادی پاهاشون رو روی زمین سفت گذاشتند
مورد اول…. اینکه استاد در دوره ی هم جهت با جریان خداوند در جلسه ی هجدهم و نوزدهم گفتند که به یاد بیاوریم داشته هامون رو به یاد بیاریم .. کمک هایی که بهمون شده رو به یاد بیاریم . لطف خداوند رو به یاد بیاریم.. در سختی ها و در خیلی شرایط و موقعیت هایی که نجات پیدا کردیم رو به یاد بیاریم و سپاسگذار باشیم چون انسان فراموشکار است
اینکه بطور مداوم بخودم یادآوری میکردم که فقط روی خدا حساب باز کنم همان فایل هایی که در آن روزها اشک منو در میآورد و باعث شد تغییر تحول درونی من شروع بشه
و مدام بخودم میگفتم
شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه و این نیز بگذرد در واقع باید این شرایط تغییر کنه چون من این فرکانس رو به جهان هستی فرستادم .. کاری که همین الان میکنم همینه .. در واقع انگار بیشتر دوست دارم. صحبت کنم .. انگار یکجورایی نمیتونم قلم به دست بگیرم و بنویسم ..( البته فعلا) چون من عاشق نوشتن هستم ولی الان انگار باید انرژی مو صرف صحبت کردن با خودم و خدای درونم انجام بدم .. باید این ارتعاش رو قدرت بدم
0و بقول کامنت آقای محسن توحیدی
هر غمی یه روزی تموم میشه، اما خدا همیشه هستو خدا همیشه هست حتی اگر حسش نکنی
باور اینکه میشود حرکت کنم و جهان درهای جدید رو به روی من باز میکنه
به یاد میارم که باور داشتم تلاش های ذهنی من 99٪ کارها رو انجام میده و بعد مدام این تلاش های ذهنی رو تمرین میکردم و مینوشتم و فایل ها رو میدیدم و هر روز و هر شب بطور مداوم انجام میدادم .. یک وقتایی هم خسته میشدم ولی زمانش خیلی کوتاه بود چون میدونستم اگر رها کنم آن وقت و انرژی من هدر میره برای همین سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم . با دیدن فایل های سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت . فایل های توجه به نکات مثبت و دیگر فایل های که بر روی سایت بود کامنت های دوستان رو میخوندم و از موفقیت هاشون مینوشتن و باعث میشد دوباره حرکت کنم …
سوال تمرین این قسمت میگه: بنویس کدام باور آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور به اینکه خداوند همه رو هدایت میکنه
در واقع مبحث هدایت یکی از آن باورهایی بود که در فایل های توحیدی کاملا به قلبم نشست و مدام از خداوند هدایت میطلبم و فقط روی خدا حساب باز میکنم که هر راهی و هر چیزی و هر کسی به من کمکی کنه همان نیروی خداوندی است که از طریق بی نهایت افراد و موقعیت ها .و اوضاع و شرایط .. دل ها رو برام نرم میکنه و میتونه منو بسمت خواسته هام و یا خواسته ها و آرزوها مو بسمت من هدایت کنه !!!
و امروز با گوش دادن به صحبت های خانم منصوری عزیز بهم یادآوری شد که نباید تسلیم محدودیت هام بشم بلاخره بلطف فضل و کرم الهی یا راهی پیدا میکنم و یا راهی خواهم
چون میخوام وارد مدار جدیدی بشم و یک تغییر تحول جدیدی که خیلی از قبلنا متفاوت تره!!!
آدمهای جدید، شرایط جدید، ایدههای جدید، موقعیت های جدید نعمتهای بیشتر .. در آمدها و ورودی های جدید ..
سوال بعدی تمرین این قسمت: امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز همینطوری داشتم موفقیت های قبلی مو با خودم مرور میکردم .. مدام داشتم اتفاقات خوبی که تجربه کرده بودم رو بخودم یادآوری میکردم و سپاسگذاری میکردم
و باور دارم که این بهترین روشی هست که میتونم باورهای خوب رو در خودم فعال کنم
همش بخودم میگم یادته چطوری در آن زمان میخواستم جابجا بشم و وارد این خونه ی جدید بشم چطوری همه چی دست بدست هم داد و همه ی کارها چفت و جور. شد حتی آن تضادهای شهریور سال 1401 مهسا امینی . و قطع شدن اینترنت و کلی ماجراهای دیگه.. همه و همه بنفع من پیش رفت!!!
یادته فلان پولی که توقع نداشتی چطوری اومد توی حسابت ؟؟؟
یادته دستان خداوند اومدند بهت کمک کردند ؟؟؟
یادته چه افراد جدیدی اومدند و ماموریت شوم رو برات انجام دادند و بعدش هم خودشون از زندگیت رفتند بیرون!!؟؟
یادته افراد نامناسب چطوری از زندگیت دور شدند
یادته فلان هدیه رو که میخواستی دو دستی با عزت و احترام تقدیمت شد
یادته به چه های زیبایی هدایت شدی
و هزاران هزار یادآورهای دیگری که توی دفترم نوشتم و مدام مرور میکنم و چکاپ فرکانسی خودمو میخونم (در فایل های دانلودی باورهای ثروت ساز فایل باور فراوانی در رابطه با ثروت) همه جا برای خودم ردپا گذاشتم در همه جا خدا رو شکر
الان هم یک کشتی بادبانی ماکت چوبی دارم که کنارش یک لنگر با زنجیر بخش آویزونع گذاشتم جلوی روبروی نیز کنار پنجره ی قدی و مدام بهش نگاه میکنم و دستم میگیرم و باهاش صحبت میکنم و مدام میگم کشتی زندگی من در حال حرکتع فقط من هنوز اون ساحل رو نمیبینم ولی میدونم که داره به خشکی نزدیک میشه و آنجا لنگر میاندازم!!؟؟ مطمعنم
این طلاطم ها نشون از حرکتع!!!
و مطمعن هستم به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایت خواهم شد و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم !!
چون من سهم خودمو انجام دادم و بقیه کارها سهم خداوند هست من نیاز به کمک های قدرتمند و توانگر الهی دارم پس
خودش فرمان کشتی زندگیمو بسمت بهترینها می چرخانه و منو به ساحل امن الهی خودش هدایت میکنه که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین
یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا میدونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست
خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر
لذت بخش تر کن
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
بنام خدایکه کهبخشنده اس
سلام و احترام خدمت شما استاد عزیز و عشق من و مریم جانمو دوستای نازم …
من یک داستان که بهش فکر کردم بیاد آوردم استاد جان تشکر که این فایل ارزشمند رو گذاشتید سپاسگزارم و اونم اینکه اون زمون های که من تازه با شما آشنا شده بودم مذهبی بودم و قرآن درس میدادم خیلی بیحد شوق داشتم که یک جای باشه من برم درس بدم خودم که پول نداشتم برم کلاس بزنم و کرایه بدم و از هر زاویه که میمیسنجیدم نمیشد ولی عاشقش بودم اون زمان استاد جانم و اوضاع جوری شد که ما کوچ کردیم به یک بلاک جدید و زیبا یا همسایه های ناب و اونجا توی منزل تحتانی دقیق بعد از سه بعدی که ما کوچ کردیم یک مدرسه قرآن باز شد من قلبم بهم گفت برو و درخواست انجامش دادم استاد رفتمچند سوال ازم مدیرش پرسید و گفت بعد این با ما ادامه بده و خودت استادی بعد این با همه امکاناتش و من فقد باید شاگرد جذب میکردم خیلی جالب خداوند اینو ساختش بمن استاد و من اونجا ماهی کمتر از 2000 افغانی درآمد داشتم ولی به مروز زمان متوجه شدم که این چیزی نیست که من دوستش دارم و بعد آشنای با بیشتر درک کردم که من اهل این درس دادن قرآن نیستم خیلی هم ازیت میشدم زمانیکه نصیحت میکردم و عمل خودم نمیکردم یا حالا دیگرا نمیکردن و بعد چند ماه ازش آمدم بیرون و شروع کردم به یاد گیری زبان و الان مصروف یاد گیری زبانم و خیلی عاشقشم استاد حالا تا جایکه که فکر کردم دارم به سمت علاقه واقعیم نزدیکمیشم و روی مهارتم کار میکنم
تازه به سطح متوسط رسیدم و الان امروز میخام برم و چند جای درخواست بدم که شروع کنم به تدریس انگلیسی عاشق درس دادنش هستم ولی هیچ پول و ایده برای اینکه چطور انجامش بدم ندارم ولی میخام حرکت کنم که ایستا نباشم و تکرار بشه برام آنچه آموختم سپاسگزارم که جرقه میده این فایلهای بینظیری که میزارید استاد جانمو اینقدر سخاوت دارید این سوال قشنگ کمک کرد تا بیشتر روی خدا حساب کنم و قدم اول رو بردارم …
و باور میکنم که مثل گذشته بازمخدا درهارو برام باز میکنه و من موفق میشم و پول میسازم از مهارت خودم
سپاس
بسم الله الرحمن الرحیم
7سال پیش من دوست داشتم خونه مستقل داشته باشم و هیچ پولی نداشتم
فقط 3 میلیون طلا داشتم
بااون طلا نمیشد کاری انجام بدم
برای من شبیه یک معجزه بود
فقط در عرض 4 ماه طلا چندبرابر شد
این 3 تومان طلای من دقیقا یادمه یک النگو بهش اضافه کرده بودم ک شده بود 5 ملیون
تبدیل شد ب 30 میلیون
من 30 میلیون تومان طلاهامو فروختم و یک خونه بزرگ حیات دار رهن و اجاره گرفتم
ک اصلا همه موندن تو پول از کجا آوردی اینهمه مدت پول داشتی نگفتی
یکماه قبل خاستم وسیله ای بخرم و من فقط 1 دهم پولش رو داشتم
در کمال ناباوری تا تو دفترم نوشتمش ب یکماه نکشید چندتا واریزی از جاهای مختلف ک من نمیدونستم اومد و من وسیله مدنظرم را معجزه آسا خریدم
خاستم برم مسافرت بلیط برام پیدا نمیشد آخرش همینجوری بدون بلیط رفتم سوار قطار شدم ک یک نفر گفت شما بارداری و من دوست دارم تخت خودمو ب شما بدم استراحت کنی
پریروز اشکم دراومد دوست داشتم یک چیزی بخورم و سفارش داده بودم ولی خب واسه تحویل گرفتنش نمیتونستم برم
بعد یدفه در را زدن و آوردن بهم دادن گفتن این رو یکنفر داده ب دست شما برسونم
و اون ناظم مدرسه دخترم بود
اصلا هنگ موندم و اشکم دراومد
من واسه ثبت نام تو کلاس مورد علاقم ترس داشتم نتونم شهریه اش رو پرداخت کنم اما هرماه از یک طریقی جور میشد تا جاییکه الان من 10 برابر شهریه ام ورودی دارم فقط با گذشت 5 ماه از ثبت نامم
یادمه رفتم گواهینامه بگیرم تازه وارد 19 سالگی شده بودم که همه مسخرم میکردن حالا ماشین از کجا چ خوش خیال
من امیدی توی دلم بود مثل الان ک پولشو ندارم اما امیدی ته دلم هست ک من ب هدف امسالم میرسم
آخرش همزمانی ها رخ داد و مادرم سهم ارثش بهش دادن و همین مادری ک همه میگفتن چقد خسیس هست با کمال ناباوری یک ماشین ک داییم برای فروش گذاشته بود روخرید و در اختیار من گذاشت و من رو ابرها بودم از خوشحالی
میخاستم زایمان کنم پول برای بیمارستان خصوصی نداشتم و من ب خدا گفتم خدایا من بیمارستان خصوصی میخام نمیدونم چطور تو میدونی
اتفاقی ک افتاد داستانش رو چندبار نوشتم ن تنهافرزندم در منزل دنیااومد
همسرم بهم گف واریزی برامون اومده تمام خرج بیمارستان خصوصی به کارت منو همسرم واریز شده بود همون شبی ک من زایمان کردم
اشکم دراومد
خیلی دلم میخاست اون زمان موبایل مثل همسن سالهام داشته باشم
خانوادم هم تعصب داشتن نمیخریدن هم پولش رو ب هیچ عنوان نمیدادن
تااینکه یک کار برام جورشد همون روزها رفتم سرکار و برای خودم موبایل و طلا و لباس های جدید خریدم و مسافرت رفتم
اینقد ازین اتفاقات دارم اما بعضی هاش رو یادم رفته
واسه همین وقتی ذهنم میات درمورد هدفم چرت پرت میگه ک نمیشه
پولت کجا بود
مهارتت درحد استادت نیست
و زمانش نیس
من اینها رو بهش میگم پس چطور اون یکی بار شد اگه گف شانسی بود
میگم یکبار نبود ک بخات شانسی باشه صدبار ازین اتفاقات افتاده
پس این هم میشه
استاد عزیزم بلاخره تونستم هدف دلخواهم ک تو ذهنم گنده و بزرگ و غول بود را در دفترم بنویسم و آن را تجسم کنم راحت و درموردش حرف بزنم با اشخاصی ک باهاشون راحتم و اونها هم گفتن میشه چرا نشه
من گفتم همون راهی و روشی ک برای اهداف قبلی بکار بردم
تجسمش میکردم
خاسته رو تو دلم با تمام وجودم باور کرده بودم ک میشه
و هدایتم کردی قدمهای عملی واسش برداشتم ک منو ب اهدافم نزدیکتر میکرد
که صدالبته بقیه به پرداخت بها میگن زجر کشید
اما از نظر من لذت بود
مثلا منی ک 9 ماه بارداریم یک فرشته تو شکمم حس میکردم و لذت میبردم واسه بقیه زجر بود
یا منی ک توی گرمای جنوب عرق میریختم اما سرکار میرفتم یا کلاسهای آموزشی میرفتم واسه بقیه دردناک بود واسه من خوده زندگی و لذت بود
و اون روزها روزهایی بود ک من درست زندگی کردم
میدونستم دارم ب خاسته ام با برداشتن هر گامی نزدیک میشم
و دقیقا الان هم این حسو دارم استاد
هرگامی داره منو ب هدف نزدیک میکنه
سپاسگذارم
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته عزیز
یادمه وقتی کار جدیدمو شروع کردم نگران هزینه ها بودم،هم هزینه زندگی هم هزینه مواد اولیه با 25هزار تومان کار را داخل خانه بدون استاد با استفاده از آموزشهای اینترنت شروع کردم روزهای اول دست و پا شکسته یاد میگرفتم و انجام میدادم یک مدت بعد خداوند به یک طریق معجزه آسا ماهانه مبلغی به حسابم واریز می کرد ،دوباره یک مدت بعد دوستی عزیزی هم خانه من شد و هزینه اجاره من نصف شد خداوند به این شکل برای من پول رسوند و من کارمو ادامه دادم و ادامه دادم و کمکم به درامد رسیدم و تونستم لوازم کارم را کم کم بخرم و بدهی پرداخت کنم
خدایا شکرت خدایا شکرت