تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 20


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2037 روز

    به نام خدا، تنها تکیه‌گاه واقعیِ دلِ آرام‌ها

    سلام به استاد عشق و سخاوتمند در مسیر رشد و پیشرفت الهی

    این قسمت از تجربه ی منصوره جان دقیقاً منو برد به یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های زندگیم…

    وقتی بارداری دومم به نتیجه نرسید، همه گفتن ژنتیکی بوده، ولی دلم نمی‌پذیرفت. تهِ قلبم مطمئن بودم قدرتی بالاتر از هر تشخیص و تحلیلی داره زندگی منو هدایت می‌کنه. تصمیم گرفتم دیگه هیچ چیزو به ترس یا احتمالات علمی نسپارم، فقط به خدا.

    برای بارداری سوم، بدون هیچ دکتری، بدون حتی یه نسخه یا آزمایش، فقط با ایمان و آرامش وارد مسیر شدم.

    اوایلش ترس بود… طبیعی هم بود، ولی هر بار که اضطراب می‌اومد سراغم، با خودم می‌گفتم:

    «خدایا، من قدمم رو برداشتم، ادامه با تو».

    و همین جمله برام مثل یه دعا شد، یه سپرِ آرامش.

    روز به روز ایمانم بیشتر شد، تا رسید به اون لحظه‌ی خاص… روز سونوگرافی پنج‌ماهه.

    توی مطب، قبل از اینکه نوبتم بشه، بی‌اختیار قرآن رو توی گوشیم باز کردم، سوره‌ی ابراهیم اومد.

    اشک توی چشمام جمع شد… حس کردم خدا داره باهام حرف می‌زنه:

    «مثل ابراهیم، تو هم ایمان آوردی، و من هم نشونت می‌دم که ایمان بی‌پاسخ نمی‌مونه».

    اون لحظه دیگه مطمئن شدم همه‌چیز مرتّبِ خداست، حتی نتیجه‌ها.

    و حالا که به آرزوی قلبی‌ام رسیدم و خدا یک پسر سالم و صالح بهم عطا کرده، احساس می‌کنم مرحله‌ی جدیدی از رشد و شکرگزاری در زندگیم شروع شده.

    این هدیه، ایمان منو هزار برابر کرد. الان مطمئنم با قدرت خدا، حتی می‌تونم کوه رو هم جابه‌جا کنم.

    بعد از زایمان، مخصوصاً بعد از اون بارداری سخت، یه دوره‌ای همه‌چیز درونم درهم شد… یه جور حس خستگی و سردرگمی که باعث شد کمی از همسرم فاصله بگیرم.

    ولی حالا که دوباره به آرامش و باور برگشتم، تصمیم گرفتم روی رابطم با همسرم کار کنم، نه از روی کمبود، بلکه از روی عشق و آگاهی.

    می‌خوام رابطه‌مون رو طوری بسازم که حتی توی هیچ افسانه‌ای هم مثلش نبوده؛ رابطه‌ای پر از احترام، صمیمیت و عشق الهی.

    این تجربه برای من فقط یک بارداری موفق نبود؛ یک بیداری بود.

    فهمیدم وقتی با ایمان قدم برمی‌دارم، خدا نه‌تنها آرزوهام رو برآورده می‌کنه، بلکه قلبم رو هم تازه می‌سازه.

    الان بیشتر از هر زمانی ایمان دارم: همون خدایی که معجزه‌ی پسرم رو رقم زد، حالا معجزه‌ی عشق و آرامش در زندگی مشترکم رو هم خلق خواهد کرد

    الهی صد هزاران مرتبه سپاسگزارم

    داستان بهبود شخصیتم در مسیر رشد وپیشرفت توحید و عشق و آرامش ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    پریسا خورسندی گفته:
    مدت عضویت: 2805 روز

    به نام الله مهربان

    سلام به استاد عزیز، مریم گلی و همه دوستان هم فرکانسی

    راجع به این سوال که اگه بخوام الگوی موفقیت قبلیم را همین امروز در چالش های فعلیم کپی کنم،دقیقاً چطور عمل میکنم ؟

    چالش فعلی بنده شروع کسب و کارم در اشل بزرگتره که نزدیک دو ماهی هست که میخوام شروعش کنم ولی هی عقبش مینداختم ولی این چند روزی که دارم پروژه جدید سایت رو همراه با عزیزان انجام میدم باعث شده عزمم رو جزم کنم برای شروع کار، باگوش دادن این فایل و صحبت های منصوره عزیز یادم به خودم افتاد که 3 سال پیش طی یک اقدام جدی دو کار مهم رو که خیلی عقبش مینداختم با شور و هیجان و بدون هیچ پشتوانه ای فقط با توکل به خداوند استارتش رو زدم اول طراحی پایان نامه و گرفتن مدرک معماری و دوم گواهی نامه ای که چند سالی رهاش کرده بودم،دلیلشم این بود که دو بار ثبت نام کرده بودم که بار اول موقع رسیدن به امتحان شهر مدیر اموزشگاه بنابه دلایلی که نمیخوام قضاوتش کنم اموزشگاه رو منحل کرد و خوب همه چیز دقیقه نود خراب شد بعدشم من درگیر دانشگاه شدم و نشد برم البته ناامید نشدم و تابستون سال بعد دوباره جای دیگه ثبت نام کردم و تا امتحان شهر خوب جلو اومدم ولی بعد از سه بار رد شدن عزت نفسم رو از دست دادم و کلا رهاش کردم تا 3 سال پیش که به خودم قول دادم که این دو کار مهمترین کار ها هستن که اگر بتونم به پایان برسونم زندگیم زیر و رو میشه برای همین باتوکل به خداوند هر دو کار رو شروع کردم بدون اینکه به مسیر پیش روم فکر کنم و به صورت معجزه آسایی همه چیز به بهترین و راحت ترین شکل پیش رفت

    با یاری الله مهربان پایان نامه معماریم رو کمتر سه ماه تکمیل کردم با اینکه خیلی سنگین بود ولی مقاله ای که برای پایان نامه کار کردم انقدر کامل جامع شده که استاد بنده که یکی از سخت گیر ترین اساتید دانشگاه و مدیر گروه معماری بودن کلی از مقالم تعریف کرده و گفتن یکی از بهترین مقاله های معماری در دانشگاه مقاله ی شماست خلاصه به راحت ترین شکل پایان نامه رو دفاع و مدرک لیسانسم رو هم در سریع ترین شکل گرفتم بعنی الان که فکر میکنم اون مسیر 3 ماهه کلی اتفاقات معجزه وار برام افتاد جوری که یکی از دوستانی که ایشونم دست خدا شد و در اون مسیر با من همرا شد که هم به بنده کمک کنه هم پایان نامه ی خودش رو تکمیل و دفاع کنه میگفت چطوریه تو توسه ماه کل کار مهدکودک 5٠٠٠ هزار متری طراحیش کامل کردی، دفاعم کردی من دو سال شروع کردم و کارم جلوتر از تو هست ولی تو این سه ماه هنوز تموم نشده چرا؟

    ولی من میدونستم دلیلش چی بوده،دلیلش توکل به خدای بزرگ، انجام تمرینات ستاره قطبی بود که هر روز در شروع روز انجام میدادم و کنترل ورودی ها ذهنم در طول شبانه روز بود که باعث شد ظرف سه ماه به بهترین شکل پایان نامم رو تکمیل و دفاع کنم و مدرکم رو بگیرم

    گواهی نامه هم به همین صورت هم ثبت نامش راحت انجام شد هم امتحانات رو خیلی معجزه آسا قبول شدم و چقدر حین گرفتن گواهی نامم کنترل ذهن کردن رو تمرین کردم و عزت نفسم بالاتر رفت الان که فکر میکنم من اون چند ماهی که این دو کار مهم رو انجام دادم خیلی تمرکزی تر روی فایل های سایت کار میکردم، سعی میکردم ورودی های چشم، گوش، زبان و ذهنم رو کنترل کنم

    پس برای چالش جدید یعنی گسترش دادن کسب و کارم دقیق باید همین مسیر رو برم و همین اقدامات رو انجام بدم

    کدام باورِ آن روزها، من رو به حرکت واداشت؟

    مهمترین باوری که داشتم و هر روز باخودم تکرار میکردم این بود که خداوند هر ثانیه در حال هدایت من به سوی بهترین هاست خودش همه چیز رو به بهترین شکل درست میکنه پس بدون فکر کردن به کل مسیر و آینده میسپرم به خودش و شروع میکنم

    امروز همان باور را چگونه در خودم فعال میکنم؟

    اینطورب که میگم من با داشتن همون باور که بدون نگاه به مسیر پیش رو با توکل کامل به وجود و هدایت خداوند بدون هیچ ترس و فکر بیخودی فقط اقدام و حرکت کردم و سعی کردم با کنترل کردن ورودی های ذهن و گوش و دهان و چشمم بتونم بهتر هدایت های خداوند و بشنوم و طبق اثن ها عمل کنم الانم باید همون کار ها رو انجام بدم

    اولین اقدامم الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدم چی هست؟

    اولین محتوا رو برای کار جدیدم شروع کنم، بدون ترس و فکر به خیلی چیزها که تو سرم بود و هی میگفتم این و ندارم اون ترس و دارم اگه نشه،اگه اونطوری بشه،بدون فکر به هیچ کدوم فقط توکل کنم به خداوند و اقدام کنم و مطمئن باشم همونطوری که قبلا همه چیز برای پایان نامه و گواهی نامه به عالی ترین شکل پیش رفت و معجزه پشت معجزه رخ داد، الانم همونطور حتی بهترمیشه،چون هم ذهنیتم خیلی قوی تر از قبل شده و هم نتیجه های قبلیم رو دارم که برای خودم مثال و الگو کنم پس اینبار به مراتب خیلی راحت تر و سریع تر از قبل به نتیجه میرسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    مهدیس ح گفته:
    مدت عضویت: 1713 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان و همه ی دوستان .

    من خاله مهدیس حان هستم و با اکانت ایشون مینویسم . من استاد زبان فرانسه هستم و حدود ده سالی هست که دارم تدریس مسکنم انلاین و حضوری و خداروشکر درامدم خوبه فقط یه داستانی که هست من سطل ام سوراخه به قوله استاد هرچی در میاوردم خرج میکردم ولی یه مدت تصمیم گرفتم حواسم باشه و پس انداز کنم.

    یه مدتی بود از خدا میخواستم هدایتم کنه به پیشرفت در کارم و ایده هایی بهم بده برای افزایش در امدم .

    که یهو و اتفاقی هدایت شدم به مدیر گروه زبان در یکی از دانشگاههای شهرمون که بهشون مراجعه کنم برای تدریس فرانسه در اون دانشگاه خانم دکتر قبول کردن رفتم دانشگاه کلی خوشحال و همه کارها و روال اداری داشت پیش میرفت گه ایشون گفتن ااا شما لیسانس دارین و نمیشه باید حتماااا ارشد اشته باشید و من خیلی اولش ناراحت شدم ولی به خودم اومدم و همون سال در ازمون ارشد شرکت کردم و به خودم گفتم من حتمااااا باید ترشد بکیرم اینجوری نمیشه .

    درسته که من اینهمه سال سابقه تدریس دارم در اموزشگاه و خصوصی ولی هیچ جا ثبت نشده من باااااااید قبول شم .

    و شد و من قبول در عین ناباوری بعد از حدود 14 سال فاصله از لیسانسم و الان دانشجوی ارشد اموزش زبان فرانسه هستم در دانشگاه تهران ….. در رشته مورد علاقم و بهترین شرایط یعنی اینکه من که بابل زندگی میکنم میتونم انلاین سر کلاسها حاضر شم و همه چیییی عالیه .

    من دارم سمت خودمو انجام میدم خدا سمت خودشو ….

    من اصلاااااا باورم نمیشد بشه قبول شم منی که مادر یه پسره 7 سالم همههههههه اطرافیانم تشویقم کردن و من میدونم کار اصلی و کی داره برام انجام میده ……..

    خدای عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    مجتبی کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 3630 روز

    به نام خداوند هدایتگر مهربان

    خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است

    سلام به استاد عباس‌منش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباس‌منش

    یادم هست که بعد از اتمام دوران سربازی برای اینکه بیکار نباشم به مغازه میوه‌فروشی شوهر خواهرم میرفتم و مشغول بکار شدم

    کار بسیار سختی بود و از صبح زود تا آخر شب مجبور بودم روی پا ایستاده و کار کنم

    از این کار خوشم نمی‌آمد ولی بخاطر اینکه بیکار نباشم و درآمدی داشته‌باشم مجبور به ادامه دادن بودم

    از طرفی قصد ازدواج هم داشتم و شغل میوه‌فروشی بنظرم شغلی نبود که بتوانم با آن برای خواستگاری پا پیش گذاشته و از شخصی خواستگاری کنم

    بهرحال منبع درآمدی بود برای من و به پول آن نیز نیاز داشتم

    ولی باور داشتم که من این شغل را ادامه نمی‌دهم و یک شغل آبرومند و خوبی برایم پیدا خواهد شد

    مغازه میوه‌فروشی ما در یکی از بهترین خیابان‌های شهر قرار داشت و مشتریان متمول و پولداری به آن مراجعه میکردند

    چند تن از مشتریان، کارکنان بانک بودند و رابطه من نیز با آنها بسیار خوب بود

    و شرایط من را میدانستند که خدمت سربازی من تمام شده و من بدنبال کار بهتر و مناسب‌تری میگردم

    وقتی من این مشتریان که کارمند بانک بودند را میدیدم که چه انسانهای شریف و صادقی هستند و چقدر در لباس پوشیدن و وضعیت

    ظاهری فوق‌العاده هستند و همیشه تروتمیز و بقولی اتوکشیده هستند؛

    این خواسته در من ایجاد شد که من هم میخواهم کارمند بانک بشوم و ارام آرام این شور و اشتیاق در وجود من پدیدار شد و هرروز

    شعله‌ورتر میگردید

    و من با توجه به این شور و اشتیاق بخاطر کارمند بانک شدن و باور اینکه من لیاقت استخدام در بانک را دارم، جرات اینکه به این

    مشتریان اعلام کنم که من دوست دارم در بانک استخدام شوم را پیدا کردم و به آنها گفتم و از آنها خواهش کردم که در صورتیکه

    بانک استخدام داشت به من اطلاع بدهند

    الان که فکر میکنم این اولین قدم الهامی بود که خداوند من را هدایت کرد و من آنرا با ایمان و اطمینان و آرامش قلبی برداشتم و

    خداوند نیز درها را برای من باز کرد

    و یکروز همان مشتریان مغازه به من اعلام کردند که بانک استخدام داشته و با مدرک تحصیلی من نیز مطابقت داشت و من بلافاصله ثبت نام کرده و در آزمون مربوطه شرکت کردم و به فضل خداوند قبول شدم و مشغول بکار گردیدم

    من 30 سال تمام با شور و اشتیاق در بانک کار کردم و اکنون بازنشسته شده‌ام و همانگونه که در گام‌های قبلی اشاره داشتم به یک

    بی‌هدفی و بی‌انگیزگی برای ادامه دادن دچار شده‌ام

    و نشانه‌ها هم از همه طرف به من گوشزد میکنند که وقت تغییر است وگرنه من زیر چرخ‌های جهان له خواهم شد

    با شنیدن این جلسه و صحبت‌های استاد و یادآوری این موضوع و چگونگی استخدام شدن من در بانک که همه فضل و کرم خداوند بود و او بود که درها را برای من باز کرد به

    من امید و انگیزه‌ای داد که همون خدایی که من را از یک شاگرد مغازه میوه‌فروشی به بالاترین درجات در بانک رساند، حالا هم در صورتیکه من قدم اول را بردارم میتواند درها را برای من باز کرده و من را به اهداف برسانم

    تنها چیزی که مهم است این است که من قدم اول را بردارم

    اولین قدمی که بنظرم میرسد این است که تصمیم به تغییر گرفته و مصمم و جدی پای این تصمیم بایستم و از خداوند نیز هدایت بخواهم که من را کمک و یاری نماید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    مینا منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1363 روز

    سلام و درود

    در این صبح پاییزی هوای ملایم و نسیم خنک که کنارش فایل استاد هم گوش کنی و به قولی یه جون به جون آدم اضافه میشه

    با شنیدن فایل یه مروری به گذشته کردم و یادم اومد من خیلی از اینکه رانندگی کنم و پشت فرمون بشینم ناامید شده بودم همسرم و پدرم جونشون به ماشین شون بند بود و یهو به دلم افتاد برای من که رانندگی دوست دارم کاری کن و ماشین کرایه کن ولی خب سالها از آموزش گواهینامه م گذشته بود و رانندگی یادم رفته بود

    از جایی برمیگشتم و پیاده به سمت خونه راه میرفتم یهو یه ماشین آموزش رانندگی دیدم و اشاره کردم وایسین و به مربی که بانو بود گفتم من سالها قبل گواهینامه رو گرفتم و گذاشتم لب کوزه و الان رانندگی یادم رفته میشه بهم وقت بدید

    فردا صبح نشستم پشت فرمون و آموزش های اولیه رو بهم یادآور کرد و منم بهش گفتم خیلی رانندگی دوست دارم ولی همسرم بهم ماشین نمیده ،پارک دوبل و اینا رو کاری بهش ندارم تنها میخوام مستقیم برم

    اونم خندید و میدونم تهش دلش گفت دیوونه و بعد به مسیری هدایت کرد و گفت این تو و این ماشین و گوشیش برداشت و شروع کرد به تماسهای کاری و منم عشق تو جاده

    قدم اول برداشتم و پانزده روز بعد یهو همسرم گفت اگه طلایی چیزی داری برو ماشین بخر

    تنها یک کلمه اجازه داد و دیگه از دست دیگر خدا که برام دنبال ماشین مناسب رفت و اینا و بیست رو بعد دوباره با خانمه تماس گرفتم وقت گرفتم‌.وقتی سوار ماشین شدم گفتم پارک کردن هم بهم یاد بده که ماشین خریدم. و حسابی خوشحال شد و این شد که برای هدف یا خواسته فقط اولین قدمی که دل میگه رو برداشتم و الان در بهترین حال و احساسم

    خیلی درخواست ها کوچیک هر روز در لحظه اجابت میشه و خودم میگم وایییی انگار خدا فقط در من هست و اجابتگر قدرتمند و جانان حامی من

    خداجونی عاشقتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3260 روز

    بنام خداوند بخشنده ومهربان، بنام اوکه هرچه دارم از اوست

    خدایا، سپاس برای فرصت دوباره‌ای که برای زندگی به من بخشیدی،

    برای نفس‌هایی که با مهربانی تو ادامه دارد،

    برای تنی سالم، دلی امیدوار و نگاهی که هنوز زیبایی‌های جهان تو را می‌بیند.

    شکر می‌کنم برای روزهایی که مرا آموختی صبر کنم،

    برای لبخندهایی که در میان طوفان به من بخشیدی،

    و برای تمام نعمت‌هایی که گاه در سکوت از من مراقبت کردند.

    ای خالق مهربان،

    هر لحظه از این زندگی، هدیه‌ای است از عشق تو.

    یاد می‌گیرم شکرگزار باشم، حتی برای ناملایمات،

    چرا که آنها نیز راهی‌اند برای درک بیشترِ وجودِ تو در زندگی‌ام.

    سپاس برای همه چیز…

    برای بودن، برای داشتن، برای دوباره شروع کردن.

    خدایا ،سپاسگزارم که امروز هم در این مکان الهی واین مسیر توحیدی قرار دارم

    سلام به استاد عزیزم

    سلام استاد شایسته مهربانم

    سلام به دوستان بهشتی ام

    وقتی به موفقیت‌های قبلی ام فکر میکنم ،میبینم باور به اینکه خداوند برای من کافی است واوست که همواره مرا هدایت میکند مرا وادار به حرکت کرد ،آن موقع به این درک از آگاهیها نرسیده بودم ،ولی همین که اعتماد کردم وتسلیم شدم ،به من شجاعت وجسارتی داد تا پای روی ترسام بزارم وحرکت کنم ،سبب شد ترسی از قضاوت دیگران نداشته باشم، باور به اینکه برگی بدون اذن او از درخت نمی افتد ،سبب شد از تهدید دیگران نترسم وزنجیرهای وابستگی را پاره کنم

    باور به اینکه خداوند رزاق هست ایمانی به من بخشیدکه باوجود اون همه قرض وبدهی که همه بنام من بود حرکت کنم

    من فقط اعتماد کردم ،به چگونگی وچطور واز کجا کار نداشتم و در هر قدمی که برداشتم خداوند درهایی رو به روم گشود ،دستانی رو به زندگی ام آورد،که بیشتر درک کردم قدرت فقط از آن خداوند است و او به تنهایی برای من کافی است

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    باور میکنم همون خدایی که آن موقعه ،با اینکه مثل امروز نمیشناختمش درها رو برام باز کرد ومن رو به خواسته ام رسوند امروز هم هست فقط کافی است ،من ایمان داشته باشم وبه خودش توکل کنم

    به چگونگی وچطور واز کجاش کار نداشته باشم فقط به او توکل کنم وسپاسگزار تمام نعمتهایی باشم که از فضلش به من بخشیده

    گاهی وقتها یادمون میره از کجا به اینجا رسیدیم واصلا چطور به اینجا رسیدیم ،اگر هربار این مسیر پیموده شده رو با خودم مرور کنم ،دیگه ترس ونگرانی ندارم وفقط با تعهد وقدرت بیشتری همین مسیر رو ادامه میدم وچگونگی اش رو به همون خدا می‌سپارم

    خدایا شکرت….شکرت….شکرت

    عاشقتونم ……

    در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    سمانه گفته:
    مدت عضویت: 2207 روز

    به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر هر لحظه من

    سلااام به استادانم . خدا بهتون قوت بده

    من یک ماه و چند روز میشه دارم برای تولیدات و تعمیرات صندلی اداری همسرم کار خیاطی چرم انجام میدم این در حالیه که من فقط 23 سال پیش یه دوره خیاطی کوتاه رفتم و دیگه خیاطی رو به عنوان شغل انجام ندادم فقط دو سه باری با چرخ خیاطی ساده واسه خودم یه کارایی کرده بودم

    همسرم قبل خرید چرخ خیاطی به خیاط هایی که کار می‌کرد یه چالش خورده بود و به موقع تحویل نمیدادن با کار گشاد و تنگ در میومد

    خیلیییی هدایتی نمیدونم چطور شد بهش گفتم چرخ خیاطی بخر خودم بدوزم شایدم اون لحظه شوخی بود فقط ولی اتفاق افتاد و من شروع کردم بدون اینکه فکر کنم چطور

    البته قبلا هم آجیل بریان کرده بودم هم کتابم رو فروخته بودم و این اعتماد به نفس رو پیدا کرده بودم و پول درآوردن برام باورپذیر شده بود

    دوی باورهای قدم اول رو بردار خدا هدایت میکنه هم کار کرده بودم و دیگه اصلا تحلیل نمیکردم و ادامه میدادم و شوق داشتم که کار رو در بیارم و با شروع متوجه شدم علاقه هم دارم

    خلاصه لینکه دارم پیش میرم و میگم درسته

    مادام حرف شما رو مرور میکنم که اولین قدم قرار نیست آخرین قدم باشه فقط باید ادامه بدم و تکاملم رو طی،کنم و میدونم خدا هر لحظه هدایتم میکنه

    الان که دارم کامنت مینویسم من توی این چند وقت 8 میلیون دستمزد گرفتم و خداروشکر خیلی خوب دارم پیش میرم دارم مهارت و تجربه کسب میکنم و روز به روز حرفه ای تر میشم و کارها برام ساده تر میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    حدیثه گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام ب استادعزیزم ومریم جان وهمفرکانسی های عزیزم

    وای خدای من

    قربونت برم

    وهاب من

    راهنمای من

    خدایاشکرت اینقدرقشنگ هدایت میکنی پاسخ ب سوال های من میدی.

    خدایاعاشقتم.

    ب خداوندی خداامروز خیلی ذهنم درگیر بود دقیقا منم ب تضاد برخوردکردم.

    وامروز همش میگفتم خدایاتوبهم بگو من نمیدونم من ناتوانم من تسلیم بهم بگو چیکار کنم دقیقا تاعصر باخودم درگیر بودم. وتکرار میکردم چرا من راکت شدم چی شده کمکم کن. دیگه عصربا دختر کوچولوم رفتم حمام زیردوش بودم. ودخترم باخودش بازی میکرد. یکدفعه گفتم خدایاجوابمو بده دیگه من خسته شدم. هرچی بگی بدون چون چرا انجام میدم. بهم گفت بشین

    گفتم جان

    گفت بشین

    باخودم گفتم مگه نگفتی بدون چون چرا قبول میکنی هرچی بگه انجام بده.

    نشستم روی دوزانو دخترم روبروم بود. گفت نگاه کن اشاره ب دخترم نگاه کردم. دخترم الان یک سال نیم هستش.

    گفت ب یادبیار چطور خلقش کردی.

    تمام گذشته مثل فیلم اومدجلوچشمم که من و همسرقصدکردیم که بچه داربشیم وبچه امون دخترباشه. ویه مدتی باردار نمیشدم.که داخل عقل کل سرچ کردم که دوستان ازتجسم گفته بودن. اومدم از قانون تجسم استفاده کردم. که باردارم برگه آزمایش دستمه خوشحال ب همسرم زنگ زدم که من باردارم. وای خداجونم خدای وهابم عاشقتم ومن سریک ماه باردارشدم.

    ونمیدونید همون طور که تجسم کردم وقتی برگه آمازیش گرفتم فقط میخندیدم خوشحال بودم. وچقدر لحظه ای زیبای بود.

    بعدش اومدم. برای دختربودن بچه وظاهرزیباش تجسم کردم. وهرشب کارمن این بود تجسم می کردم خدابهم یه دخترزیبا سفید چشمای زیتونی عسلی چشم وابروی پر ومژه مشکی ابرو ومو بور بینی عملی لب خوش فرم. جام چهره زیبا وهروز دنبال عکس دختر بچه های سفیدبور چشم رنگی بودم داخل گالریم پرشده بود ازعکس دختربچه وجالب اینجاس هنوز هیچی مشخص نبود ب همه میگفتم من بچه ام دختره میگفتن رفتی سونو میگفتم نه بعدمیگفتن پس چطور میگی دختره میگفتم چون من دختر میخوام وخدا بهم دختر میده اینقدرایمان داشتم که باقدرت ب همه میگفتم بچه ام دختره بماندکه کلی دعوام میکردن میگفتن کفرنگو شاید ب صلاحت نباشه بایدبگی خدایا راضیم ب رضای توهرچه صلاحه بهم بده.

    من سکوت میکردم. ودردلم میگفتم خداگفته توبخواه من بهت میدم من از خودش خواستم بهم میده.

    وای خدای من وقتی سونو رفتم گفت دختره فقط اشک ریختم اشک خوشحالی وشکرگزاری میکردم.

    و وقتی بدنیااومد دقیقایک ب یک که تجسم کردم ودرخواست دادم خدابهم داد.

    همین طوربه چشمای عسلی زیتونی دخترم خیره بودم. تمام اینایادآوری شدبرام.

    تمام موهام ب تنم سیخ شد. اینقدرراحت پاسخ منوداد.

    وای من دقیقاالان هیچ کاری نمیکنم ن تجسم ن چیزی فقط میگم بده بقول استاد وقتی درخواست ندادی دنبال چه جوابی هستی.

    والان این گام راگوش کردم دوباره یادآوری کرد. یادت نره عصرچی بهت گفتم.

    وای خداجونم شکرت عاشقتم.

    خدایا من تسلیم توهستم حتی یه ثانیه منوب حال خودم نذار من هرچه دارم ازتودارم الهی شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1443 روز

    سلام

    واقعاتحسین میکنم شجاعت منصوره عزیز روکه بادست خالی به دنبال اجاره گالری نقاشی بوده

    این اگاهی همزمان شدباتضادهایی توزندگیم برخوردمیکنم بخاطرنداشتن استقلال مالی مکانی

    گفتم اولین قدم بردارم ورفتم تودیوار خونه هارونگاه کردم ولی واقعا خیلی سخت میتونستم نگاه کنم خونه هاروهمش میگفتم چطور چطوراخه من هیچ پولی ندارم صفرهستم چه پیامی بدم چی بگم انقدرفشارهای ذهنی زیادشدکه نتونستم زیادنگااه کنم آره من خوشم اومدولی من پول ندارم چی بگم میشه مجانی بیام توش انقدرتمزکزم رفتم روی کمبود که احساسم بدشد

    به خودم اومدکه انقدرناشکری نکنم مگه میشه بااحساس بدونگرانی هم مداربشم بااتفاقات خوب فرصت های خوب ..

    چقدرزودادم میتونه ازمدارخارج بشه خدایاهدایتم کن

    که سپاس گزارت باشم

    چقدرمهمه که شرایط حال حاضردائمی نبینیم که فکرککنیم همیشه شرایط مالی من اینطوری میمونه ..شرایط روابط ،سلامتی و..همه چیزتغییرمیکنه وقتی ورودی هاتغییرمیکنن

    چقدرکنترل ورودی هامهم هست الان قدرهدفون بیشترمیدونم که چقدربهم میکرد این ورودی های منفی واردذهنم نشه فایل هاروگوش میدم هرروزمیام توسایت ولی شنیدن حرفای خانوادم خصوصا مامانم که تمرکزهمش روی کمبود درهمه ی ابعادخیلی سخت نشنوی نبینی خیلی وقت ها درگوشم میگیرم ولی واقعا ازخدامیخوام کمکم کنه وضع مالی خوب یشه چون حتی پول خرید هدفون به مشکل خوردم باید به بابام بگم تا به اندازه نیازم پول بده من هم دارم مثل اوناتمرکزم روی نداشته هامومیره

    بااین که یه عالمه تابلونقاشی کشیدم کارم سطح حرفه ای والبته همیشه بایدبهتربهتربشم ولی واقعاکیفیت عالی داره ولی واقعادارم ناامیدمیشم چون واقعاحتی یه دونه هم کارهام فروش نرفته اهرم رنج ولذت ثروت باورهای ثروت رایگان گوش میدم وب سایتموزدم ولی هیچ اتفاقی نمی افته …

    خیلی دوس دارم دوره ی سلامتی بخرم ثروت درتمام ابعادزندگیم تاًثیرگذاشته الان میفهمم که وقتی پول نداری ازخدادورمیشی ازمدارارامش خوبی ها ازعزت واحترام دورمیشی یه سری ها فقط همه چیزپول میبین خودمن هم جزهمون ادمام نمیتونم نقش بازی کنم واقعا دارم اذیت میشم ازنگاه های بقیه ازاین که وقتی پول نداری انگارادم نیستی ا

    الان که دارم اینارومینویسم واقعااشکام داره همینجوری میاد ونمیتونم کنترلش کنم نمیخوام توجه جلب کنم که کسی دلش بسوزه ولی خسته ام ازاین زمان انرژی پول همه چیموگذاشتم بزای کارم حتی ازرسیدن به خودمم گذاشتم منی که انقدراهمیت میدادم به خودم

    ولی حتی یه دونه هم فروش نرفت ‌…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3396 روز

    به نام خدا

    بسیار سپاسگزارم از گروه تحقیقاتی عباسمنش برای این فایل هدیه.

    چقدر خوب است که استاد عباسمنش خودشان بیشتر از تمام اعضای سایت به آموزش های خودشان و قانون خداوند عمل میکنند و چقدر شجاعت استاد عباسمنش قابل تحسین است وقتی که تنها دارایی ایشان در امریکا 500دلار بوده و در حالی که میلیارد ها تومن ملک داشتند به جای اینکه دست به فروش دارایی های خودشان بزنند شروع به ثروت سازی کردن و خودشان حتی در آن شرایط به ظاهر سخت از آموزش های خودشان سرپیچی نکردند و به اصول خودشان پایبند بودن و اینگونه شخصیت عمل گرای استاد عباسمنش قابل تحسین است و نتیجه ای این رفتار زندگی رویایی فعلی استاد عباسمنش میباشد..

    یا الله شکرت که در مدار آموزش های استاد عباسمنش هستم.

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: