این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان مریم عزیزم و دوستان هم مسیرم
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس، بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اولین چیزی که منو به مسیر خواستم هدایت کرد شور و شوق فراوان بود به قدری اون شوق زیاد بود که اصلا به موانع و سختی های مسیر حتی فکر هم نمیکردم
باور داشتم هدایت میشم کمک خدا رو دارم من تنها نیستم همین و تمام قدم به قدم پیش میرفتم
باور های توحیدی رو خیلی تکرار میکردم باور به خالق بودن خودم باور به حمایت و هدایت خداوند باور به رزاقیت و وهابیت خداوند باور به اینکه خدا کارها رو برام انجام میده اسونم میکنه برای اسونیها
شکرگزاری برای هر قدم ،هر رشد ،هر ایده الهامی
بدون کمال گرایی و با هر بهبود و رشدی خوشحال بودم هر چقدرهم بهبود و رشد کم و کوچیک بود بازم برام با ارزش بود
دنبال نتیجه محض نبودم صرفا تجربه و یادگیری رو دوست داشتم برام نتیجه لذت بردن و خوشحال بودن از درک و شناخت توانایی و استعداد درونیم بود
تکامل رو درک و با عجله پیش نمیرفتم از مسیر لذت میبرم نتایج رو به صاحب نتایج خداوند سپرده بودم
احساس ارزشمندی درونیم رو به نتیجه و فکر و نظر و قضاوت دیگران گره نزده بودم و اروم بودم
مقایسه خودم با دیروز و هفته قبل و ماه قبل و سال قبل بود نه اینکه با دیگران خودم رو مقایسه کنم
تمرکزم فقط روی خودم بود از حاشیه خودم رو دور میکردم
• امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز برای من مهم ترین باور فعال کردن باورهای توحیدیه باور لیاقت و ارزشمندی درونیه ،باور فراونیه با تکرارش
تحسین و تائید خودم عشق و احترام بیشتری برای خودم قائل باشم خود سرزنشی و احساس گناه نداشتن
رها و اروم ، تسلیم و سرسپرده به خداوند باشم اجازه بدم خداوند خودش کارها رو برام انجام بده اسون بشم برای اسونیها وایسته به چیزی نباشم تا مسیرم هموار و ساده و اسون بشه
شکر گزاری کردن برای کوچکترین نعمتهام و نعمتهای بدیهی و طبیعی که بینهایت هست داشته باشم تا ظرف وجودیم اماده دریافت نعمتهای بیشتری باشه که اطرافم هست و من در مدارش به اسونی قرار میگیرم
• اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
تو این لحظه که این جلسه از این پروژه رو گوش دادم الهام شد که تغییراتی در راهه و باید سعی کنم بهبودهایی رو ایجاد کنم همین اطراف خودم هر چیزی که الان برام تو خونه کاربردی نیست جمع کنم ظروفی که دیگه فعلا بهش نیاز ندارم رو جمع کردم
تو یخچال مواد غذایی که طبق قانون سلامتی هست رو مرتب کردم کار تهیه غذا رو راحتر و سریع ترو بهتر کردیم البته کاملا سازگارتر با جسم و روحم هست
ایده اومد که خرید مواد غذایی رو به اندازه داشته باشم زیاد نخرم تازه به تازه خرید کنم
اینه قدی و خونه رو تمیز کردم اینه تو اتاق خواب رو تمیز کردم خودمو تو اینه تحسین کردم عشق بی قید و شرط به خودم دادم و تو باورهایی که نوشتم و هرروز تکرارش میکنم باورها رو به حالت اتفاق افتاده در لحظه حال نوشتم
شکرگزاری که همیشه مینویسم و میگم باز برام مهمتر و اصل تر شد بازم بیشتر و ریزتر نوشتم و شکرگزاری کردم
به خودم پاشنه اشیل عادت کردن به یه شیوه خاص ، به یه نوع فعالیت تکراری رو که در خودم دارم گوشزد کردم و تصمیم گرفتم بازم بیشتر رها و تسلیم خداوند باشم تا بهتر هدایتها رو دریافت و عمل کنم
این اقداماتی بود که در همین چند ساعت بعد از شنیدن این فایل هدایت شدم و انجام دادم انشاالله که من اماده و محیا شدم برای بهترین اتفاقات و معجزات و تغییرات که در راهه و قلبم این الهام رو تائید میکنه و حسش میکنم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که گفتی و من نوشتم خدایا خودت رشدم بده هدایتم کن
وای خدای من عالی بود کامنتت عزیزم خیلی سپاسگذارم ک نوشتی
از قلبت نوشتی و بر قلبم نفوذ کرد این نوشته ها
این پروژه من را ب فکر کردن واداشت
و برایم روزهای پراز انرژی و حال خوب رو یادآوری کرد
روزهایی ک دنبال اهدافم بودم و اتفاقات خیلی کوچک هم مرا دیوانه میکرد
و الان دقیقا در همان مسیر هستم
هدفی دارم ک برایش اهرم رنج و لذت نوشتم
اقدامات عملی نوشتم و هرروز قدمی براش برمیدارم
و اتفاقات کوچک دارن خوشحالم میکنند
قشنگ توی،خواب توی بیداری خدا داره بهم میگه بنده من فلان جا ضعف داری فلان جا ترمز داری اینجا تو تمرکزت رو باید جمع کنی بذاری رو هدفت
توی این چندروز اخیر خیلی اتفاقات زیاد بود ک درسهای عالی برام داشت هم اتفاقات خوب هم چالش ک نشانه بود ک میگف این اگر این تضاد رو برداری اتفاقات خوشحال کننده بزرگی در راهه
اصلی ترین باور باورهای توحیدیه
هربار برای رسیدن ب خاسته هام همه رو ول کردم و فقط نگاهم ب تغییر خودم توکل ب خدا حساب کردن روی خدا و رها شدم اهدافم معجزه آسا رقم خورد
و الان وقتش رسیده بازهم ازون اتفاق قشنگا برای تک تک ماها بیفته چون این پروژه ازسمت خدا بوده
هرروز خاسته ها دارن تیک میخورن ولی برای رسیدن ب اهداف بزرگتر نیاز هست ب تکامل و استمرار در مسیر صحیح
ک احساس میکنم بوی اون اتفاق قشنگه ب مشامم میخوره
احساس میکنم جهان داره دست ب دست هم میده برای نزدیک و نزدیکتر شدن من ب اون خاسته
اینکه تو تنهایی وخلوت خودم ساعتها بشینم وبنویسم مخصوصا تودل طبیعت
فرقی هم نمیکنه برام سپاسگزاری باشه یا متن باشه ،
شعر باشه ،هایکو باشه هرچی به سرم میاد مینوسم
و با نوشتنش حالم خوب میشه
جوری که گذرزمان متوجه نمیشم و خیلی
خوب متوجه میشم که بعداز این نوشتن ها
ذهنم چنان انرژی میگیره که هر فایلی رو
بخوام گوش کنم حالا تمرکز بیشتری دارم
و بهتر متوجه میشم …
حرکت اولیه برای من پارسال اتفاق افتاد
معلم پنجم محمد حسن جان گفت
تمام بچه ها باید درس علوم و اجتماعی رو
بتونن به صورت کلیپ های کوتاه دربیارن و خودشون
کنفرانس و توضیح بدن
حالا من تا اون زمان اینشات ومتن نگار بلد نبودم
و دیگه این موضوع باعث شد
که برم دوره مجازی شو یادبگیرم و بعد دیدم چه باحاله خوشم اومد از محیط راحت کارکردنش (چیزی که قبلش لازم نمیدونستم و ذهنم اتفاقا میگفت حالا باید از وقت خودم بزنم برای ساختن چندتا کلیپ برای معلم و….)
اما رفته رفته منو جذب خودش کرد
من خیلی تکاملی می اومدم
حتی برای تبریک تولد دوستانم هم
از این میزان توانایی م هرچند کم استفاده میکردم
اتفاقا با عزت نفس خوبی انجام میدادم
میدونستم ایراد وضعف هم دارم
ولی این مانع نمیشد بذارم کنار
هربار بهتر تو دل یادگیری میرفتم
اون شوق وانگیزه موتور حرکتم بود
بعد هرگردشی میرفتیم فیلمهای
خودمون با ترکیب اهنگ و نوشته هام
کلیپ خوب درست میکردم و تو
پوشه ای مجزا در لپ تاپ میذاشتم
وااااااییی انقدر حس خوبیه
بری گردش وفیلم خودتو به صورت ترکیب
با متن سپاسگزاری یا شعر یا جمله ای که
یه لحظه تو طبیعت به قلبت افتاد ترکیب کنی
و برام من یه کار جادویی بود
حالا دیگه حتی در دل گردش و سفر
توجهم به این بود که
تا میتونم زیبایی ببینم وثبت کنم
به همین راحتی من هم تمرین میکردم
وهم در کنارش به آموزش دیدن ادامه میدادم …
تو دوره ی کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند
جلسه ششم زلزله ای درونم ایجاد کرد
فقط یک تلنگر ساده نبود
هماهنگی ذهن و روح
هماهنگی ای که میتونم بگم هر آدمی رو بلند میکنه
به سمت هدفش بی برو برگشت …
من میدونستم علاقه به شعر گفتن ونوشتن دارم
فقط هرروز با خودم تکرار میکردم
و شروع کردم به تمرین سناریو نوشتن از خاطرات خوبم
به یاد می آوردم که با چه شور و ذوقی شب شعر میرفتم
سه شنبه های برای من ، تو هفته رویایی بود
انگار تو دنیایی دیگه بودم
حتی وقتی خسته از دانشگاه برمیگشتم
اما نیرویی عجیب درونم بلندم میکرد که
کلاس های شعری مو تو کرج ادامه بدم
به یاد می اوردم تحسین اساتیدم رو
به یاد می آوردم که اون روزها چقدر
زندگی رو زیباتر حس میکردم
چقدر رهاتر و تسلیم تر رفتار میکردم
به یاد می آوردم که چندتا جشن رونمایی کتاب رفتم
و چقدر حس خوبی داشتم و حظ میکردم
و اینهارو با جزییات تودفترم می نوشتم
حتی خوندن شون حال منو خوب میکرد
به جلسات باورهای مرجع که رسیدیم
متوجه شدم باید روی خدا خیلی حساب کنم
و قدم بردارم
حالا دیگه از در ودیوار نشونه می اومد
جوری که من برم خونه مامانم بهش کمک کنم
دفتر شعر هام پیدا کنم …
میرم کرج خرید کنم استاد رشید کاکاوند از نزدیک میبینم
یا درحالیکه دارم قرآن میخونم ،هلیسا جان کتاب ترانه های ایرج جنتی رو برام میاره و دقیقا همون روز پاسخی از دوستان بهشتیم دریافت میکنم از شعر
سهراب جان سپهری عزیزم
خدا دیگه برام سنگ تموم گذاشت
و این میزان از نشونه ها کافی بود در پاسخ
به سناریو نویسی که انجام میدادم
بزرگترین باوری که بهم کمک میکنه این هست که
خدا همیشه وهرلحظه کنارم هست
واز من حمایت میکنه و هوامو داره
باوری که بی نهایت امیدوارم میکنه
همون روز همزمان شد با سریال زندگی در بهشت
و حرفهای استاد جان به جیکاپ
برای کانال زدن در یوتیوب و دنبال کردن مسیر علاقه ش ,دقیقا اون حرفها نیاز من بود
تلنگری بود که من باید دریافتش میکردم
ذهنم مقاومت داشت به فضای مجازی یوتیوب
چون من باهاش کارنکرده بودم
من حتی یه روز هم اینستا نداشتم
دوساعت بعد یه پیام دریافت کردم
از معلم کلاس اول محمدحسن جان
که گفت پسرشون نمایش بازی کرده
و اون نمایش تئاتر توکانال یوتیوب گذاشتن
اگه ممکنه تماشا کنم …
چندساعت بعد کلاس ویولن محمدحسن جان
شروع شد و استادش لینک یوتیوب فرستاد
برام که لطفا فیلم ها و اهنگ های ویولن
این کانال رو تمرین کنه
همین دوتا تیر خلاص زد که باید قدم بردارم
و این نشانه ها کار خدااست که
این جوری پشت سرهم از راه رسیده ..
واقدام کردم و در دل تغییر وترس هام رفتم
من 19 شهریورماه امسال کانال زدم
بعد از دریافت اینهمه نشونه درست
از چیزی که بهش علاقه دارم ..
نتایجی که از روز اقدام کردن تا الان
داره وارد زندگیم میشه معجزه است واقعا
تولد متفاوت امسال من یه نمونه اش هست
که همزمان با تغییر و قدم برداشتنم اتفاق افتاد
همین که احساس خوبی دارم
و تمرکزم به نعمتهای زندگیمه
چی از این قشنگتر آخهههه …
فارغ از هر نتیجه ای ، کاری که دوست دارم انجام میدم
تو خیلی خوب روی خودت کار میکنی و متوجه میشم که زندگیت چه نظم خاصی داره
هم توی کانال خودت از یوتیوب فعالیت داری و هم اینجا به دوستات پاسخ میدی و باهر فایل جدید ازت کامنت زیبا داریم امیدوارم که همیشه و همیشه زندگیت با همین احساس زیبا و نظم پیش بره و به تک تک خواسته هات برسی مهربونم تو لیاقت همه زیبایی ها رو داری چون بسیار قلب پاکی داری.
به نام خدای هدایتگر و عاشق، خدای مهربانی که همیشه درستترین لحظه را برای رساندن نشانههایش انتخاب میکند.
استاد جانم، من این روزها غرقِ عشق و شگفتیام از همزمانیهایی که خدای مهربونم با ظرافت بینظیری در مسیرم میچینه. حس میکنم هر نشانه، هر کلمه، هر فایل، درست در لحظهای به من میرسه که دلم در جستوجویش بوده. چند روز بود در خلوت خودم از خدا میخواستم منو راهنمایی کنه…
ازش میپرسیدم: «خدایا، وقتش رسیده؟ وقتشه که مسیر استقلالم رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم تا زمانش برسه؟»
درونم پر از تردید بود. ذهنم هزار سؤال میپرسید، اما قلبم فقط یه جمله میگفت: «اعتماد کن.»
و درست در همین کشمکشها، خدا منو رسوند به فایلی که با شنیدنش انگار تمام اون تردیدها فرو ریخت. کلمهبهکلمهاش نوری بود بر تاریکی ذهنم. هر جملهاش مثل دستی بود که آروم روی شونههام نشست و گفت:
«نترس. شروع کن. مثل همون روزی که برای دیگران با عشق شروع کردی، حالا وقتشه برای خودت. هرچی بخوای، میتونه بشه، فقط باید قدم اول رو تو برداری. من هم کنارتم، من راه رو برات باز میکنم. فقط حرکت کن.»
اون لحظه، اشک از چشمهام سرازیر شد. نه از ترس، بلکه از تسلیم شدن در آغوش اطمینان. حس کردم خدا از زبون شما داره باهام حرف میزنه، استاد جانم. حس کردم این پیام فقط برای من ضبط شده بود… انگار خدای من داشت میگفت: «دیگه وقتشه دخترم. من بهت ایمان دارم، تو هم به خودت ایمان بیار.»
یاد روزهایی افتادم که برای اولینبار کار خودمو شروع کرده بودم. اون موقع پر از ذوق بودم، اما هنوز نرسیده بودم به بلوغ فکری و روحیای که لازمهی رشد واقعیه. اون زمان دنبال نتیجه بودم، نه تجربه.
میخواستم موفق بشم، اما نمیخواستم تکامل پیدا کنم.
میخواستم دیده بشم، اما هنوز خودم رو نمیدیدم.
برای همین مسیرم نیمهکاره موند، چون درونم هنوز آمادهی پذیرشِ مسیرِ رشد نبود.
اما حالا…
حالا همه چیز فرق کرده.
من در این مدت تغییر کردم، باورهام تغییر کرده، نگاهم به زندگی عوض شده. یاد گرفتم که هر شکستی، فقط تمرینی برای استقامت بوده. هر توقفی، بخشی از مسیر رشد من بوده. حالا دیگه نمیترسم از دوباره شروع کردن، چون میدونم شروعهای تازه با ایمان، همیشه پُربرکتترین فصلهای زندگیان.
این بار دیگه نمیخوام فقط کار کنم؛ میخوام از درون رشد کنم.
میخوام مسیر استقلالم، فقط بیرونی نباشه، بلکه انعکاسی از بلوغ درونی من باشه.
میخوام هر قدمم پر از آگاهی باشه، نه عجله. پر از عشق باشه، نه ترس.
میدونم هنوز ترسهایی ته دلمه هست… ترس از قضاوت، ترس از شکست، ترس از ناشناختهها. اما حالا یاد گرفتم این ترسها دشمن من نیستن، بلکه نشونهی حضورِ رشد در مسیرمن.
میدونم خدا نمیخواد من بینقص باشم؛ میخواد من حاضر باشم.
میخواد با تمام ترسهام، با تمام ندانستنهام، فقط «حرکت کنم».
استاد جانم، حالا ایمان دارم که وقتی خدا پیامی رو چند بار در مسیرت تکرار میکنه، یعنی زمانش رسیده.
و من امروز دقیقاً اون لحظه رو حس میکنم.
حس میکنم وقتشه قدم اولم رو بردارم.
شاید هنوز ندونم قراره به کجا برسم، اما میدونم با هر قدمی که برمیدارم، خدا کنارمه، راه رو روشن میکنه، همزمانیها رو میفرسته، آدمها و موقعیتهای درست رو وارد مسیرم میکنه، و مطمئنم که هیچ قدمی بیثمر نمیمونه.
من حالا ایمان دارم که خدا از طریق قلبم باهام حرف میزنه. همون الهامی که چند روز پیش در دلم افتاد، همون اشتیاقی که خاموش نمیشد، خودش صدای خدا بود. و حالا من میخوام به اون صدا لبیک بگم.
میخوام حرکت کنم، نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق.
چون خدای من خدای عشق و هدایتِ بیپایانه، نه خدای ترس و تردید.
استاد جانم، حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم تمام مسیرهایی که فکر میکردم بینتیجه موندن، در واقع داشتن منو آماده میکردن برای همین لحظه. برای لحظهای که بتونم با ایمان و آگاهیِ کامل بگم:
«من آمادهام.»
آمادهام برای شروع دوباره، برای تجربهی استقلال، برای تجلی باورهای تازهام.
من میدونم خدای من از من میخواد فقط قدم اول رو بردارم، و خودش تمام قدمهای بعدی رو با عشق میچیند.
سلام قلب من بر استاد توحیدی ام و همه خانواده صمیمی و نازنینم در این سایت ارزشمندی
که مدتهااااست تنها خانه واقعی من شده است .
منصوره جانم
خواهر فرکانسی من سپاسگزارم که تجربه تو با ما در میون گذاشتی .
عزیزم چقدددر تحسینت کردم به خاطر عشق قوی و حرکت کردنت با همون سن کم و پیروزی هات .
امیدوارم خبرهای خوش موفقیت های نقاشیهای زیباتو یکی پس از دیگری بشنویم .
بریم سراغ تمرین :
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی ات را همین امروز در چالش فعلی ات کپی کنی ، دقیقا چه می کنی ؟
● بنویس کدام باور آن روزها تو را به حرکت واداشت ؟
یکی از موردهایی که یادم میاد برای کم کردن وزنم بود :
چند سال پیش من به خاطر بارداری ناخواسته ام ( چون موقع ازدواج قرار ما این بود که هیچ وقت بچه دار نشیم و مهمتر این که من کم کم به این نتیجه داشتم میرسیدم که باید جدا بشم و این آدم کیسی نیس که من بخوام تمام عمرمو باهاش سر کنم )
البته اینم بگم که اون روزها نه استاد رو میشناختم و نه چیزی از قانون جذب درست متوجه شده بودم اما کم و بیش کتابهای موفقیت رو دنبال میکردم .
آره …. وقتی متوجه بارداریم شدم به سرعت تصمیم به سقط گرفتم اما همسر سابقم گفت اگه این کارو بکنی تو دادگاه ازت شکایت می کنم به جرم قتل .
من کلا آدمی بودم که روی تناسب اندام و وزنم بسیاااار حساس بودم ، هم برای زیبایی و سلامتی ام هم برای این که بازیگر تاتر بودم ( و البته هستم ) و همیشه باورم این بود که یک بازیگر چه زن چه مرد باااااید همیییییشه مواظب اندامش باشه به همین خاطر همیشه باید حواسم به خودم و اندامم می بود .
به همین دلیل اکثر سالهای عمرم ورزشکار بودم حالا یا باشگاه یا کوه نوردی یا یوگا یا فیتنس یا زومبا به هر حال باید یه ورزشی و یه حرکتی می کردم .
اون روزها اندامم به لطف خداوند چنان موزون و تراشیده بود که یا مورد تحسین قرار میگرفتم یا مورد حسادت .
اما هرچی بود مهم احساس خودم بود که خیلی از اندامم راضی بودم .
تا این که یواش یواش مدل اندامم داشت به شکل نافرمی تغییر می کرد و من از این تغییر متنفررررر بودم .
وقتی جلوی آینه میرفتم و میدیدم که اون هیکل زیبا چجوری داره از هم می پاشه همونجا اشک از چشمام جاری میشد .
و من احساس میکردم نه فقط جسمم بلکه انگار روحیه امم داره عوض میشه .
به شدددت عصبی و کم حوصله شده بودم و حوصله هیییچ کس و هیییچ کاری رو نداشتم .
از اون طرف هم جنگ و دعواها بین من و همسر سابقم تمومی نداشت با وجودی که تازه ازدواج کرده بودیم . نه راه پس داشتم نه راه پیش .
تا این که فرزندم به دنیا اومد و من از وزن 50 کیلو به وزن 74 کیلو رسیده بودم .
فقط یادم میاد دیوااانه شده بودم
کارم فقط اشک ریختن و گریه بود و البته بعدا فهمیدم که به افسردگی بعد زایمان هم دچار شده بودم .
اصلا زمانو نمیفهمیدم فقط میدونستم تو یه جهنم اسیر شدم .
دعواهای منو همسر سابقم بیشتر شده بود.
وزنم 24 کیلو اضافه شده بود .
بچه به دلیل استرس های 9 ماهه من بسیار بی قرار بود .
دچار افسردگی شدید هم شده بودم .
طوری که وقتی کسی خونه نبود مثل قحطی زده ها میرفتم سر خوراکی ها مثل ابر بهار گریه میکردم و در همون حالم خوراکی میخوردم عموما هم شیرینی جات ….
اینا رو گفتم که بگم تو چه شرایطی بودم که اول برای خودم خووووب یاد آوری بشه بعد دوستانی که کامنتمو میخونن و شاید در این وضعیت قرار گرفته باشن بدونن تنها نیستن و همیشه راهی هست .
شب و روزم شده بود گریه و هر لحظه از خدا میخواستم نجاتم بده از این وضعیت .
تا این که من به طور اتفاقی ( که البته الان میدونم هیچ چیز در این جهان اتفاقی نیست ) هدایت شدم به یک رژیمی که تا حدودی با روحیه من سازگار بود .
همون شب داستان و به همسرم گفتمو گفتم باید وزنمو بیارم پایین وگرنه به مرز خودکشی میرسم . اما اون قیامتیییی به پا کرد که نه خییییرررر… مگه الان هیکلت چشه ؟؟؟
خیییلی ام خوبی ….
من اصلااا زن لاغر دوس ندارمو ….
دیگه اسم رژیمم نیارو …. چنین و چنااان ….
اون لحظه انگار دنیاااا رو سرم خراب شد . نه فقط به خاطر این که وزنم به شدت بالا بود بلکه دیگه با اون وزن روی صحنه ام نمیتونستم برم واقعااا برام خجالت آور بووووود .
من دیواااانه تر شده بودم . اما دست بردار هم نبودم .
این دستور و تهدید آقا باعث شد که من قویتر و مشتاقانه تر دنبال راه حل باشم .
چند روزی گذشت و از اونجایی که اصلا نمیخواستم از پدرم پولی بگیرم برای رژیم و دستورات غذایش .
هدایت شدم به این که هنوز مقداری پول توی کمدم دارم که برای کادوهای نقدی فرزندم بود و اصلاااا یادم نبود . به سرعت بررررق پولها رو برداشتم به برادرم دادم و گفتم که از کارت خودت برای اون متخصص تغذیه کارت به کارت کن و فرداش رژیمم به دستم رسید .
وقتی رژیمو مکتوب دریافت کردم انگار تمااام شور زندگی تو رگهام جریان پیدا کرد .
اما ….
چالش اول :
وقتی بازش کردم دیدم ای واااای یه سری چیزا میخواد که ما تو یخچال و فریزر نداریم ( چون همسر سابقم اعتقاد داشت که پدرم باید کمک حال ما باشه و یخچالمونو پر کنه وگرنه اون نمیتونه )
منم آدمی نبودم که این چیزارو به خانوادم منتقل کنم . هر چند که پدرم بی منت کم و بیش کمک های خودشو داشت .
همش میگفتم خدااااایا چیکار کنم ؟؟؟
چیکار کنم ؟؟؟؟
نمیخوستم از هدفم دست بردارم .
انگار تماااام قوای نداشتمو یه جا جمع کرده بودم برای شدن .
دوباره هدایت شدم به این که یه سری چیزا رو جایگزین کنم متناسب با هر چیزی که تو خونه هست .
هرچند که تاکید شده بود چیزی جایگزین نشه ولی الهام قلبی من و شور و اشتیاقم برای این کار قویتر از این حرفها و توصیه ها بود .
خلاصه یواشکی اما با ایمااااان محکم شروع کردم به رژیم . چقددددر اون اوایل برامسخت بووووود .
چالش دوم :
من باید مکمل رژیمم حتماااا پیاده روی یک ساعته میداشتم وگرنه رژیمم خیلی طولانی تر میشد حالا چالش دیگه ایی برام به وجود اومده بود .
من با یک نوزاد چند ماهه چطوری باید پیاده روی میرفتم ؟؟
اول این که همسر سابقم نباید میفهمید از یه طرفم مامانم مگه چند بار میتونست مواظب فرزند من باشه ؟؟ اونم زندگی خودشو داشت .
ولی بازم نا امید نشدم و بازم از خدا کمک میخواستم و انگار به قلبم الهام شد که روزایی که مامانت میتونه بچه رو بزار پیشش
روزایی ام که نمیتونه بچه به بغل برو پیاده روی ما بهت توانشو میدیم .
( واااای به خدا الان که دارم بهش فکر میکنم خودم از این همه ایمان به هدف متحیر میشم . خدایا شکرت برای این تضادها )
اونروزا من با ایمان قلبی و شور و اشتیاق وصف نشدنی شروع کردم به حرکت و
خدااا رو گواه میگیرم که روز به روز بدنم و روحیه ام بهتر و بهتر میشد و فوق العاده وزن کم کردم البته نه مثل زمانی که تو باشگاه با دستگاه کار میکردم ولی خییییلی بهتر شده بودم تاااازه چقدددر اعتماد به نفس و عزت نفسم بالا رفت .
دیگه وقتی جلوی آینه میرفتم و خودمو برانداز می کردم اشک نمیریختم روی لبهام لبخند رضایت و خوشحالی بود انگار بدنمو دوباره پس گرفته بودم و این که احساس می کردم حتی صورتمم زیبایی خاصی پیدا کرده .
بله :
ایمان
توکل
عمل به الهامات
شور و اشتیاق
پشتکار
کار خودشو کرد
و با اون همه کمبودها
نتیجه در دستان من قرار گرفت و من با امدادهای خداوند همیشه حاضرم ، موفق شدم .
هر چند که دعواهای من و همسرم بعدا خیییلی بالا گرفت و من مجبور به ترک خونه شدم و ازدواجی که فقط سه سال از عمرش میگذشت به لطف خدا تمام شد و روح و جسمم به آزادی رسید . اما این ازدواج با تمام تضاد هاش برای من درسهای زیادی داشت که جهان به من آموخت . یکی از بزرگترین درسهاش این بود که من تازه فهمیدم از زندگی مشترک چی میخوام .
● امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی ؟
امروز با یاد آوری موفقیت هام :
اول به خودم افتخار می کنم
و بعد به خدایی که همیشه منتظره که بهم کمک کنه متصل میشم
و بعد به خودم یاد آوری میکنم که الهامات همیشه اقدام سریع می خواد ( الهاماتی که با شرایط فعلی ما انجام شدنیه ) .
و شور و اشتیاق شور و اشتیاق شور اشتیاق ( آتشی که همیشه منو برای رسیدن به خواسته هام گرم نگه میداره )
● اولین اقدام الهام گرفته ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست ؟
اولین ایده الهامی من این بود که باید اول باورهای مناسب ایجاد کنم ، فرکانسهامو تغییر بدم و ایمان داشته باشم که راه ها باز خواهد شد نگران نباشم .
و شروع مجدد 12 قدم .
سپاسگزار استاد عزیزم هستم
و سپاسگزار خدایی هستم که منو در شرایط مناسبی قرار داد که بتونم از خودم نسخه بهتری بسازم .
به نام خدای مهربانم خدایی که به یک اندازه به همه نزدیک است این نوع دیدگاه و ذهن و باور ماست که برای بعضی ها خیلی دور و دست نیافتنی ست و برای بعضی ها نزدیک میشود
الهی چنان کن که بتوانم هر روز بهتر از دیروز در آغوشت باشم
سلام به استاد عزیزو دوست داشتنیم و مریم جانم
ممنونم مریم عزیزم که باز دوباره قلم به دست شدی عزیزم و با عشق درونی به خدایت برامون نوشتی تا ما هم بیدار بشیم و حرکت کنیم با ایمان قلبی به خدای مهربانم برای تغییرات قشنگ درونی و توحیدی سپاسگزارتم
خب به به عجب فایلی و عجب آگاهیهای نابی عجب گنجهای الهی که با ما به اشتراک گذاشتین
بریم ببینیم این فایل منو به چه مسیر زیبایی هدایت میکند
ایمان داشتن در مسیر حرکت امید و انگیزه به انسان میدهد برای برداشتن قدمهای بعدی و رو به رشد و پیشرفت
امروز داشتم تو مغازه ام جلسه 4 عزت نفس رو گوش میدادم و مینوشتم که حرفه قشنگی از استاد شنیدم برای تکامل داشتن و تغییر کردن و دیدن نتایج
میگفتن وقتی ما باورها و افکار و مدارها و شخصیتمون رو تغییر میدیم در ذهن مینشینند
بعد میبینیم نتایج رخ نمیدهد زود ناامید و دلسرد نشیم و ادامه بدیم باید اون تغییرات در ذهنمون بهم متصل بشوند تا متصل نشن نتایج رخ نمیدهد و این اتصال با ادامه دادن و کار کردن مدام روی خودمون ایجاد میشه پس با ایمان حرکت کنیم سمته خودمون رو انجام بدیم و به چگونگی کاری نگیریم خداوند هواسش به ما هست
وقتی تکرار و تکرار و تکرار باشه وقتی جزئی از روند زندگی بشه وقتی تکامل طی میشه دیگه نتایج بوم بوم بوم میاد به زندگی
استاد دوستت دارم که از ظهر که این حرف رو شنیدم چقدر به من انگیزه داد در ادامه دادن مسیر درست تغییر
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگو یدت که چون باید کرد
باور توحیدی این روزها در من باعث شده که حرکت کنم و هر روز دنبال ایده باشم برای بهتر شدن امروزم نسبت به دیروزم و این یعنی تکامل طی کردن
دارم هر روز باور توحیدی رو در خودم در وجودم در ذهنم
ایجاد میکنم وقتی او را بشناسم او برام به تنهایی کافیست
سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیز و همکاران بزرگوارشون در سایت عباسمنش
من خیلی از این تمرین و پروژه جدید که روی سایت اومده خوشم اومد و یکی دو قسمت اولش رو هم گوش دادم و نوشتم تو دفترم اما درگیر اسباب کشی و یسری کارای دیگه شدم چند روزی تمرکزم کمتر شد و امروز دیدم که جلسه پنجم هم اومده و دانلود کردم و برام جالب بود دوسداشتم تمرینش رو هم در بخش کامنت ها انجام بدم.
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
خب به لطف خدا من موفقیت های بسیاری رو در زندگیم بدست آوردم اما رک و راست هنوز دچار چالش مالی هستم با اینکه من از کودکی و سن هشت نه سالگی پول ساختم و کار کردم اما هنوز بعد سی سال به استقلال مالی نرسیدم و درگیر چالش هایی هستم.
من در برهه های مختلف پول های خوبی رو ساختم و حدود شش هفت سالی هم که کارمند چند شرکت خصوصی بودم حقوق مناسب و مزایا و جایگاه خوبی داشتم خصوصا سال آخر و در آخرین شرکتی که کار کردم پنج سه چهار برابر در آمد سال قبل یا بهتر بگم اندازه کل درآمد چهار پنج سال قبل رو کار کردم اما از روزی که کسب و کار خودم رو راه انداختم دچار چالش های متعددی شدم که میدونم مرتبط با باورهای خودم خصوصا باور کمبود و یا بهتر بگم باور نبود هست که بایستی درست بشه و شکر خدا داره هر بار هم بهتر میشه مخصوصا از زمان کارکردم روی دوره هم جهت با جریان خداوند و شنیدن مداوم دو سه قسمت مربوط به باور فراوانی و مراقبه های اون دوره فوق العاده.
استاد من تجربه کار برای خودم خیییلی محدود بوده و عمدتا یا تو مغازه پدرم کار کردم یا برای دیگران و باورهای محدود کننده ای که میگم مربوط به اون تجربیات قبلی هست.
شاید حتی بغیر از باور کمبود باورهای توحیدی منم مشکل دارن که من قبلا همیشه سرماه یا سر هفته یا بعد انجام پروژه یا کاری که کردم چشم به دست صاحب کار بوده و اون رو میدیدم اما در کل برای همون پول ها هم زحمت کشیدم و انرژی و فکر و توان گذاشتم.
من اگر بخوام اون روال رو کپی کنم مدت زمان طولانی به شرایط فعلیم نمیخوره چون اون زمان میخواستم کار پیدا کنم و کارمند بشم الان دو ساله از کارمندی استعفا دادم و میخوام کارآفرین بشم.
اما چیزی که مشترک هست اینه به نسبتی که من یاد میگرفتم و تو دل ترس هام میرفتم و مسئولیت قبول میکردم و تو چالش کاری خودم رو غرق میکردم درآمدم افزایش پیدا میکرد و این الگو رو میتونم الانم تکرار کنم، برم و بگردم و مشکلات رو پیدا کنم و مسئولیت انجامش رو بپذیرم.
به تازگی موقعیتی شکل گرفته و به لطف خدا به زودی عملی میشه که من در یک کشت و صنعت بسیار بزرگ میتونم مستقر بشم و اونجا این فرصت برای من وجود خواهد داشت که به دنبال پیدا کردن چالش ها و رفع موانع باشم و به این شکل خلق ثروت هم ایجاد خواهد شد. البته این هم از نتایج دوره هم جهت با جریان خداوند هست و امیدوارم که هر روز نتایج بزرگتری وارد زندگی من بشن.
البته اینم بگم در این دو سه سال بدون وام و از صفر و با حداقل امکانات تونستم چهار پنج تا پروژه خوب با چند شرکت خصوصی و کشت و صنعتم انجام بدم اما انتظارم بیشتر از این هست و دوسدارم یکم سرعت کار بالاتر باشه که شاید اینم خودش به نوعی ایراد باشه که انشالله با مرور مجدد دوره احساس لیاقت این مسائل هم برطرف و حل خواهندشد.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟ روزی که من تو اواخر ترم چهارم ارشدم دنبال کار و استخدام افتادم این بود که من توانایی انجام یسری کارها رو دارم و اینکه الان دیگه سربازیم تمومه درسم تمومه قصد ازدواج دارم و پدرم هم اگر کمک کنه برای عروسی و ازدواج بقیه ش دیگه با خودمه، هزینه های زندگیم و مخارج روزمره م ر که دیگه پدرم نمیده و وظیفه ای هم نداره، هزینه های عروسی هم از لطفشه و من باید به طور جدی به دنبال کاری باشم که اگر رفتم خواستگاری بتونم خودم حرف بزنم و کارم رو توضیح بدم و مدعی بشم که میتونم یه زندگی رو مدیریت کنم که لطف خدا شامل حالم شد و این اتفاق هم به شکل فوق العاده ای برام افتاد و همه چیز دست در دست هم داد که از تاریخ اولین قرار دادم تا خواستگاری رفتنم سه چهار ماه بیشتر نشد و یه سال بعد خواستگاری هم رفتیم سر خونه زندگیمون و من از صفر مطلق تو مدت 18 ماه صاحب زن و زندگی و یه خونه رهن اجاره تو یه منطقه خوب و کار خوب شدم و تو اون مدت کلی هم تجربه و سابقه کاری بدست آوردم اما من حرکت کردم و الانم بایستی با اون انگیزه و شور و شوق حرکت کنم چون حس میکنم شاید بعضی اوقات ممکنه بخاطر فشارهای مسیری دلسردی سراغم اومده و متوقفم کرده دلیلشم اینه که اونجا هر ماه یه مبلغی شارژ میشدم ولی الان ممکنه چند ماه دوندگی و کار و هزینه صرف بشه و چیزی هم برنگرده که این رو بایستی با ذهنیت و انرژی مثبت و تصویر سازی و گفتگوهای ذهنی مثبت مدیریت کنم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
تنها باوری که این سه ساله من رو سرپا نگه داشته اینه که بالاخره میشه من به این مسیر ایمان دارم من به خدا اعتماد دارم هر مسئله و مشکلی هم هست از منه منم که باید درس هام رو متوجه بشم حالیم بشه چکار کنم وگرنه مسیر درسته و بسیار بسیار هم دلم روشنه و امیدوارم ولی طول کشیدن نتایج یجاهایی اذیت میکنه که اونم تلخی درخت صبره ولی انشالله به زودی میوه شیرینشم میخوریم.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
من هربار در حال تست ایده ها و الهامات و انجام اونها هستم. به تازگی در حال مطالعه کتاب آن یک چیز، هستم جمله ای رو نوشته بود که برام جالب و همچنین سنگین بود، اصل حرفشون برمیگرده به همون قانون تشخیص اصل از فرع که استاد بارها و بارها گفتن اما موضوع این هست که بجای نوشتن یک لیست بلند بالا و انبوه از کارایی که در طول روز و هفته و ماه و سال قراره انجام بدم و تیک زدن اونها، بیام لیست کارایی که منجر به موفقیت من میشه رو تهیه کنم و جالبه که این لیست جدید شاید بیست درصد لیست قبلی باشه و خود اون بیست درصد هم اینقدر باید تجدید نظر بشه که به یک کار مهم ختم بشه و اون اصلی ترین کار حال حاصر منه که منجر به موفقیت چشمگیر من میشه و من چند وقتیه (البته با یه وقفه دو هفته ای جهت اسباب کشی) که دارم روش کار میکنم و با گوش دادن به فایل امروز انرژیم چندین برابر شد که به محض پیدا کردن اون اصلی ترین کار، سریع بدون فکر و چون و چرا بلندشم و براش قدم عملی بردارم و پیش برم. بقول استاد عباسمنش وقتی ما شروع به حرکت میکنیم چراغ قرمز های مسیر هم سبز میشن.
حرکت و حرکت و حرکت وجه مشترک تمام موفقیت های من بوده، البته الان یه فرق داره که حرکتم با بینش و ایمان و افکار مثبت تری باید توام باشه چون من بایستی از اطلاعات و آگاهی هایی هم که کسب کردم در کنار اون حرکت عملی استفاده کنم و با نگرش بهتری قدم بردارم. شکر خدا دستان خداوند و شرایط و موقعیت ها واتفاقات هم به طرق گوناگون خودشون رو نمایان میکنن و هر روز کارهام داره پیش میره که این خودش جای بسیار بسیار شکرگذاری و سپاسگزاری رو از خداوند متعالم هم داره.
خدایا شکرت ممنونم که فرصتی شد تا این مطالب رو بنویسم و یه رد پا برای خودم بجا بذارم.
از اتاد عزیز و دوستان خوبم هم تشکر میکنم و سپاسگزارم.
خدا جونی به اسونی پاسخ داد وعشقشو در قلبم جاری کرد
میدونی طراحی انگار ریز بین تر نگاه کردن به زیبایی هاس
میدونی طراحی های من حکم فیلم برداری های خانم شایسته هست
میدونی موقعه طراحی اون خلق اشیا از اول توی زهنت باعث میشه بیشتر ببینی وزیبایی شو بیشترر ببینی درکش کنی عشقی ویژه براش بسازی
میدونی طراحی شیوه ای برای عشق پاشیدن ارزش پاشیدن سپاسگزاریه کردنه توجه ویژه کردن از نعمتهات
پرندم داشت بادوم میخوردم خودمم میخوردم جوری اون میخورد خورد میکرد پوستشو میکند که منم عاشق کرد عاشق اینکه با دندونام دوباره برم بخورمش حسشو تجربه کن
خیلی بامزه میخورد
حالا طراحی یه باز بینی طرح از اول خلقش کردن وبهش عشق دادن با عشق کشیدنش
اصلا موقعه طراحی همش باید باورسازی کنی
همینکه چهره ای میکشی باید از خوبی هاش تعریف کنی به طرح جون بدی
اینجوری که هر طرحی انقد بامزه میشه
خلاصه حسم گفت همینجوری که استاد با اموزش قانون زندگیمونو انقد زیبا کرده
ماهم با طراحی هامون وطرح های زیبا
زیبایی های جهانمونو به نمایش میزاریم
شاید بقیه براشون مهم نباشه ولی یه پرنده زیبا برای طراح خیلی ارزشمنده زیباس وبا کارش این ارزشمندی تایید میکنه وخودش کلی لدت میبره وهم کسانی که در مدارش در هدایتش باشن پیداشون میشه واز اون زیبایی لذت میبرن
حس میکنم زیبایی خیلی ارزشمنده نشون از عشق الهی به مخلوقاتش وما با طراحی اونو پیاده میکنیم
دختر یه ردپای ارزشمند مینویسم اینجا برات
تا یادت باشه خدا همیشه کنارت حامیت پاسخ گوته با عشق اسونی
تا یادت باشه با منطق روشن وقدرتمند که چقدر ارزشمندی وکارت ارزشمنده
و منزه است پروردگار تو پروردگار عزت و قدرت از آنچه آنان توصیف میکنند
و سلام بر رسولان
و حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
درود بر شما یار دیرینه ی من رفیق روزها ی تنهایی من ای که صدایت همدم هر روز من است و ندایت بیم دهنده و انذار کننده
چند روز پیش به عنوان نشانه ی روزم قرآن را باز کردم . صفحه ی آخر صافات آمد خواندم و در آیاتش تدبر کردم وگریستم .
پیام رسالت شما را بار دیگر دریافت کردم و کلام تان بر گوش و جانم نشست. و آیات محکم مهر تاییدی زد بر سخنان ارزشمند شما که الحق که چقدر با صداقت وصریح پیام الهی را بر دل هایمان جاری کردی. و قدم هایمان را در مسیر درست ثابت قدم نمودی.
و نور توحید را بر قلب هایمان پراکندی.
درود بر شما رسول الهی
در این چهار سال روزی نبوده که صدای شما را نشنوم و کلام شما را نخوانم ولی به اندازه ای که درک کردم عمل کردم و نتیجه گرفتم. و تازه فهمیدم مسیر درست چیست تازه فهمیدم توحید چیست و تازه فهمیدم «لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» چیست
تازه به درک عمل صالح رسیدم تازه به درک احساس خوب رسیدم در حالی که قبلاً فکر میکردم فهمیدم و عمل کردم ولی الان فهمیدم که اون زمان چیزی نفهمیده بودم و چند سال بعد باز خواهم گفت که این زمان من چیزی نفهمیده بودم و خدارا شکر راضی ام. راضی ام از مسیری که رفتم و از جایی که هستم.
همین چهار سال پیش بود که داشتم روی عزت نفس و فایل های رایگان کار میکردم و ستاره قطبی انجام میدادم و تمرکزم روی کارم بود تمرین میکردم هر روز برای کسب مهارت و سر کار نمیرفتم هنوز.
بعد سه ماه الهامی شد واضح و شفاف که قرار است «رسالتی سنگین به عهده ی تو بگزارم پس خودت را با خواندن قرآن و فایل های توحیدی آماده کن». انجام دادم. نشانه ها آمد برای مهاجرت به تهران. آنقدر ایمانم به لطف خودش قوی شده بود که وقتی گفت اما اگر نیاوردم و گفتم چشم . برای منی که تا قبل آن مدت اگر این حرف را به من میزدند ، میگفتم محال ممکن است و خودم را با باورهایم محدود میکردم و اجازه حرکت نمیدادم. ایمانی در من متبلور شد که میتوانست کوه ها را جابهجا کند. و این اولین تصمیم بزرگ و الهی من بود و به خاطر همین نجواهای شیطان بسیار زیاد بود. خودم را بستم به فایل های توحیدی شبانه روز با خودم باورها را تکرار میکردم قلبم آرام بود دلم شاد بود و میدانستم که خداوند ایمان و امید کسی را که بهش تکیه کرده باشد ناامید نمیکند
قدم های بعدی گفته شد، زمان و چگونگی حرکت گفته شد. نه پولی بود نه مکانی در تهران و نه شغلی و درآمدی ، البته مخالفت خانواده هم بسیار زیاد بود که با جایگزینی باورهای درست که خداوند دل ها را نرم میکند و هیچکس هیچ قدرتی ندارد تو زندگی من، باورهای منفی که ترس در من ایجاد میکرد را خنثی میکردم.
روز موعود رسید من حرکت کردم و خداوند مرا در زمان مناسب در مکان مناسب قرار داد و در ابتدا از طریق یکی از دستانش برایم سفر به شمال شد بدون پرداخت هیچ هزینه ای .و بعد شغل مورد علاقه و جای خواب شد. ومن از همان هفته اول هم درآمد داشتم هم کار هم خونه و هم دوستانی که تنها نباشم.
چند ماه گذشت تضادهایی پیدا شد گفتم الان موقع ورود نعمت های جدید و رشد است. خواسته ها در من شکل گرفت ولی موانع زیاد بود. باز خداوند از طریق دستانش نعمت ها را وارد کرد موانع را برداشت . برای من غذای رایگان شد خانه رایگان شد دوستان خوب شد و لوازم کار شد و منو به راحتی به خواسته هایی که چند سال بود آرزوشونا داشتم رساند .
سالها گذشت و شرایط خوب بود و منِ کافر خدا را فراموش کردم و به دستهابش مشرک شدم و خواسته هامو از آنها میخواستم و نمیشد . درگیر ترس و شرک بودم و نمیتوانستم به دل خواسته هام بروم
چهار سال گذشت تهران را شناخته بودم به درآمد و پس انداز کمی رسیده بودم تکاملم طی کرده بودم از شرایط بی خونه بودن رسیده بودم به پانسیون بعد خونه شراکتی و حالا دلم میخواست برای خودم خانه داشته باشم. و من مشرک روی دستهایش حساب باز میکردم و کلی تلاش میکردم و نمیشد.تضاد ها زیاد شده بود احساس میکردم نیاز به تغییر دارم شروع کردم دوباره دوره لیاقت را گوش دادن که یک هفته بعد دوره پروژه تغییر شروع شد . روی ایمانم کار کردم روی عزت نفسم کار کردم. و اجازه دادم دوباره صدای خدا را بشنوم اجازه دادم خدا دوباره هدایتم کند تسلیم شدم و گفتم من نمیدانم تو میدانی منو تو هدایت کن. گفتم من یه خونه میخوام برای خودم باشه که بتونم زمان بیشتری روی دوره ها کارکنم . با خودم گفتم استاد گفته قدم اول را که برداری هدایت ها میاد گفتم پس اول من باید برم سمت خدا. باشه قدم اول را برمیدارم. رفتم املاکی و از خدا خواستم خیلی راحت منو مستقیم ببره به همون خونه ای که مدنظرمه. و این اتفاق افتاد به یه جای خوب هدایت شدم و البته نمیدونستم دقیقا چقدر پول دارم. تو ذهنم این بود طلاهامو میفروشم و گفتم این جزیی از بهای رسیدن به هدفه. اطرافیان سرزنشم میکردن با خودم گفتم نه من باید انجامش بدم بین تصمیم و اقدام نباید فاصله بیفته.
از خدا پرسیدم طلاهامو بفروشم یا نه گفت تو اول اسماعیلتو ببر قربانگاه تا خدا برات گوسفند شوبفرسته. قانون را یاد گرفته بود میدونستم جواب میده .طلاهارا بردم طلافروشی دقیقا همون مبلغ رهن خونه درمی اومد الله اکبر از این خدا که اینقدر قشنگ مهره ها را میچینه.
فرداش قدم بعدی را گفت که حالا برو به فلانی این مورد را مطرح کن ولی حواست باشه دوباره مشرک نشی فقط روی من حساب کنی. گفتم چشم من میگم بهش اگر قبول کرد که خوشحال میشم و میدونم تو بودی که از طریق این آدم این خواسته را برآورده کردی و اگر نشد بازم خوشحالم و میدونم تو برای من راه بهتری داری.
و باید بگم که خداوند پاسخ میدهد و تو همون صحبت اولیه با دوستم وتماسی که گرفته شد خونه دیده شد و قولنامه نوشته شد بدون پرداخت هیچ هزینه ای و بدون اینکه من طلاهامو بفروشمو. همین الان زنگ زدن که برم کلید خونه را تحویل بگیرم. خدایا شکرت
مورد بعدی که تو همین زمان اتفاق افتاد بحث کارم بود که تو شرکتی کارمند بودم و کارم نسبت به موارد قبلی خوب بود ولی مورد علاقه من نبود و این باعث میشد احساسم در طول روز خوب نباشه . تازه به درک عمیق تری از قانون احساس خوب رسیده بودم و میفهمیدم که چرا استاد اینقدر تاکید دارن کار مورد علاقه تون انجام بدین. نوشتم تو ستاره قطبی که خدایا منو هدایت کن به کاریکه دوستش دارم و ازش لذت میبرم من میخوام آزادی زمانی و مالی داشته باشم و از زندگیم لذت ببرم. همون لحظه خدا جواب داد . تصویری از اتفاقی را آورد توی ذهنم که فهمیدم فردا اتفاق میافته و فردا مدیر منو صدا کرد اتاقش و گفت من از کارت راضی نیستم تا یه هفته دیگه که آخر ماه باشه اگر بهتر نشی باهات قطع همکاری میکنم. حالا من خوشحال از اینکه خدا جواب میده به درخواست های من و قراره من به کار خودم هدایت بشم و ناراحت از تحقیری که شدم. سعی کردم احساسم کنترل کنم و بهش فکر نکنم و از خدا خواستم اگر قراره برم از اینجا میخوام با عزت برم و خودم در خواست استعفا بدم. و بعد یک هفته مدیر شرح وظایف ماه جدید را بهم داد. نجواهای ذهنم شروع شد که حالا که مدیر با موندنت اوکی شده تو هم بمون و چیزی نگو . گفتم خدایا بهم شجاعتی بده که بتونم تو این موقعیتِ وسوسه انگیز درخواست استعفا مو بدم و من به لطف خدا این کارا کردم. و راحت شدم . الان نمیدونم پلن بعدی خدا چیه ولی میدونم رفتم خونه جدید قدم های بعدی گفته میشه و میام براتون از هدایت های بعدی میگم که چطور قدم ها را یکی یکی گفت و کارها را برام انجام داد چون من قانون موفقیت را فهمیدم فقط ایمان و عمل صالح هستش فقط باور درست و صبر و استقامت هستش.
مورد بعدی که همزمان اتفاق افتاد رابطه ی عاطفیم بود. دوره لیاقت که لانچ شد خداوند فردی را وارد زندگی من کرد بسیار عالی و تا کنون رابطه ی زیبایی باهم داشتیم. ولی از مدت ها قبل نشانه ها آمد که ما پایان مشترکی نداریم و باید جدا بشیم ولی از آنجاییکه ترس و شرک داشتم و قدرت را به عوامل بیرونی داده بودم میگفتم نه الان زمانش نیس و نمیشه و درگیر احساس دلسوزی و گناه و عذاب وجدان میشدم چون رابطه خوب بود و من دلیلی قانع کننده ای نداشتم برای ذهنم تا آرومش کنم. تا تضادها بیشتر شد و همزمان با کار کردن روی دوره لیاقت و افزایش ایمان و توکلم و کار کردن روی باور هام ،احساس گناه را از خودم دور کردم و به این نتیجه رسیدم که جدایی ما بهترین تصمیمه. و برای خودم دلیل منطقی آوردم . از خدا خواستم منو یاری کنه و اولین قدم را نشانم بده . گفتم من از دل این رابطه به تضادهایی برخوردم و خواسته های برای من شکل گرفت که احساس کردم با این آدم نمیتونم به خواسته هام برسم و من لیاقتش را دارم که یه زندگی عالی داشته باشم و میدونم که جهان تو پر از فراوانیه. اولین قدم این بود که باید خیلی مستقیم و شفاف تصمیمم را بهش اعلام میکردم . در واقع خیلی سخت بود برام چون رابطه خوب بود عشق بود مهربانی بود احترام بود همه چیز اوکی بود. و از خدا خواستم بهم شجاعتی بده بتونم بگم و انجامش دادم و در برابر خواهش های او استقامت کردم خدارا شکر. اینجا هم وسوسه های شیطان بود که حالا صبر کن درست میشه حالا زمانش نیس بزار تو شرایط بهتر انجامش بده. داری اشتباه میکنی پشیمون میشی برمیگردی یا مثل این آدم دیگه نیست. یا ممکنه از سر تنهایی و دلتنگی دوباره برگردی. گفتم نباید بین عمل و تصمیم فاصله بیفته من انجامش میدم . از خداوند خواستم منو هدایت کنه چطور در برابر این باور که ممکنه دلم براش تنگ بشه مقاومت کنم چی کار کنم چه باوری بسازم من میخوام احساسم خوب باشه شاد باشم نمیخوام برای کاری که میخام انجام بدم غصه بخورم و غم داشته باشم و همون لحظه تصویر مریم شایسته را به خاطرم آورد که وقتی داشت آبشار نیاگارا را نگاه میکرد گفت دیگه باید بریم وقت خداحافظی باید از این زیبایی دل بکنیم نباید وابسته باشیم چون قراره زیبایی های بیشتری هدایت بشیم .آبشاری که آنقدر عظمت و بزرگی درش نهفته بود که فقط میخواستی همانجا برای خدا سجده کنی و توان رها کردن اون همه زیبایی و شکوه و عظمت را نداشتی ولی مریم بانوی قوی ما آنقدر ایمان و شجاعت و آرامش و رهایی داشت که راحت گفت باید بریم به زیبایی های بیشتر و ازش تشکر کرد و رفت.
این باور مثل آبی روی آتیش بود برام آنقدر احساس منو خوب کرد و منو از احساس غم و افسردگی بیرون آورد که من الان دارم با شادی این کارا انجام میدم. ممنونم ازت خانم شایسته به عزیز
خداوند همه چیز میشود همه کس را. همهچیز خودشه.مثل معلم مهربانی می مونه که ازت امتحان میگیره و تو سر جلسه امتحان بهش میگی من جواب این سوال را بلد نیستم بهم تقلب میرسونی و اون با عشق جواب درست را بهت میگه و ازت میخواد بنویسی ولی تو دچار ترس و تردید شدی . میترسی این جواب درست نباشه و معلم اشتباه گفته باشه بهت. بین ذهنت و جواب معلم تردید داری. ولی وقتی یه بار بهش اعتماد کنی و نتیجه شو ببینی دیگه دفعه بعد راحت تر بهش اعتماد میکنی دیگه ذهنت نمیترسونه چون کلی دلیل و منطق داری که ذهنت را خاموش کنی و نزاری حرف بزنه.
اگر میخوای به خواسته هات برسی باید روی هیچ کس حتی روی خودت هم حساب نکنی. باید فقط روی خودش حساب کنی .
توی یه آیه ای خواندم وقتی موسی میترسه که بره با فرعون صحبت کنه خداوند بهش میگه من به بندگانم تسلط کامل دارم
همین باور که خداوند به بندگانش تسلط داره چقدر میتونه کمک کنه که قدرت را به غیر خودش ندیم.
اونه که تمام قدرت ها را داره ، باید بهش اعتماد کنی باید بهش ایمان داشته باشی. باید صبر داشته باشی و مطمین باشی که هدایتت میکنه راه را بهت نشون میده بهت میگه چی کار کنی اون به همه چیز تسلط داره اونه که دل ها را نرم میکنه و کارها را برات انجام میده.
امتحانی که ازت میگیره خودشه جواب امتحان هم خودشه . نتیجه خودشه، نمره بیستی که بهت میده هم خودشه. جدای هم نیستن اینا ، همه چیز خودشه .
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان مریم عزیزم و دوستان هم مسیرم
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس، بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اولین چیزی که منو به مسیر خواستم هدایت کرد شور و شوق فراوان بود به قدری اون شوق زیاد بود که اصلا به موانع و سختی های مسیر حتی فکر هم نمیکردم
باور داشتم هدایت میشم کمک خدا رو دارم من تنها نیستم همین و تمام قدم به قدم پیش میرفتم
باور های توحیدی رو خیلی تکرار میکردم باور به خالق بودن خودم باور به حمایت و هدایت خداوند باور به رزاقیت و وهابیت خداوند باور به اینکه خدا کارها رو برام انجام میده اسونم میکنه برای اسونیها
شکرگزاری برای هر قدم ،هر رشد ،هر ایده الهامی
بدون کمال گرایی و با هر بهبود و رشدی خوشحال بودم هر چقدرهم بهبود و رشد کم و کوچیک بود بازم برام با ارزش بود
دنبال نتیجه محض نبودم صرفا تجربه و یادگیری رو دوست داشتم برام نتیجه لذت بردن و خوشحال بودن از درک و شناخت توانایی و استعداد درونیم بود
تکامل رو درک و با عجله پیش نمیرفتم از مسیر لذت میبرم نتایج رو به صاحب نتایج خداوند سپرده بودم
احساس ارزشمندی درونیم رو به نتیجه و فکر و نظر و قضاوت دیگران گره نزده بودم و اروم بودم
مقایسه خودم با دیروز و هفته قبل و ماه قبل و سال قبل بود نه اینکه با دیگران خودم رو مقایسه کنم
تمرکزم فقط روی خودم بود از حاشیه خودم رو دور میکردم
• امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز برای من مهم ترین باور فعال کردن باورهای توحیدیه باور لیاقت و ارزشمندی درونیه ،باور فراونیه با تکرارش
تحسین و تائید خودم عشق و احترام بیشتری برای خودم قائل باشم خود سرزنشی و احساس گناه نداشتن
رها و اروم ، تسلیم و سرسپرده به خداوند باشم اجازه بدم خداوند خودش کارها رو برام انجام بده اسون بشم برای اسونیها وایسته به چیزی نباشم تا مسیرم هموار و ساده و اسون بشه
شکر گزاری کردن برای کوچکترین نعمتهام و نعمتهای بدیهی و طبیعی که بینهایت هست داشته باشم تا ظرف وجودیم اماده دریافت نعمتهای بیشتری باشه که اطرافم هست و من در مدارش به اسونی قرار میگیرم
• اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
تو این لحظه که این جلسه از این پروژه رو گوش دادم الهام شد که تغییراتی در راهه و باید سعی کنم بهبودهایی رو ایجاد کنم همین اطراف خودم هر چیزی که الان برام تو خونه کاربردی نیست جمع کنم ظروفی که دیگه فعلا بهش نیاز ندارم رو جمع کردم
تو یخچال مواد غذایی که طبق قانون سلامتی هست رو مرتب کردم کار تهیه غذا رو راحتر و سریع ترو بهتر کردیم البته کاملا سازگارتر با جسم و روحم هست
ایده اومد که خرید مواد غذایی رو به اندازه داشته باشم زیاد نخرم تازه به تازه خرید کنم
اینه قدی و خونه رو تمیز کردم اینه تو اتاق خواب رو تمیز کردم خودمو تو اینه تحسین کردم عشق بی قید و شرط به خودم دادم و تو باورهایی که نوشتم و هرروز تکرارش میکنم باورها رو به حالت اتفاق افتاده در لحظه حال نوشتم
شکرگزاری که همیشه مینویسم و میگم باز برام مهمتر و اصل تر شد بازم بیشتر و ریزتر نوشتم و شکرگزاری کردم
به خودم پاشنه اشیل عادت کردن به یه شیوه خاص ، به یه نوع فعالیت تکراری رو که در خودم دارم گوشزد کردم و تصمیم گرفتم بازم بیشتر رها و تسلیم خداوند باشم تا بهتر هدایتها رو دریافت و عمل کنم
این اقداماتی بود که در همین چند ساعت بعد از شنیدن این فایل هدایت شدم و انجام دادم انشاالله که من اماده و محیا شدم برای بهترین اتفاقات و معجزات و تغییرات که در راهه و قلبم این الهام رو تائید میکنه و حسش میکنم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که گفتی و من نوشتم خدایا خودت رشدم بده هدایتم کن
خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید و شرط و تا ابد
سلام
وای خدای من عالی بود کامنتت عزیزم خیلی سپاسگذارم ک نوشتی
از قلبت نوشتی و بر قلبم نفوذ کرد این نوشته ها
این پروژه من را ب فکر کردن واداشت
و برایم روزهای پراز انرژی و حال خوب رو یادآوری کرد
روزهایی ک دنبال اهدافم بودم و اتفاقات خیلی کوچک هم مرا دیوانه میکرد
و الان دقیقا در همان مسیر هستم
هدفی دارم ک برایش اهرم رنج و لذت نوشتم
اقدامات عملی نوشتم و هرروز قدمی براش برمیدارم
و اتفاقات کوچک دارن خوشحالم میکنند
قشنگ توی،خواب توی بیداری خدا داره بهم میگه بنده من فلان جا ضعف داری فلان جا ترمز داری اینجا تو تمرکزت رو باید جمع کنی بذاری رو هدفت
توی این چندروز اخیر خیلی اتفاقات زیاد بود ک درسهای عالی برام داشت هم اتفاقات خوب هم چالش ک نشانه بود ک میگف این اگر این تضاد رو برداری اتفاقات خوشحال کننده بزرگی در راهه
اصلی ترین باور باورهای توحیدیه
هربار برای رسیدن ب خاسته هام همه رو ول کردم و فقط نگاهم ب تغییر خودم توکل ب خدا حساب کردن روی خدا و رها شدم اهدافم معجزه آسا رقم خورد
و الان وقتش رسیده بازهم ازون اتفاق قشنگا برای تک تک ماها بیفته چون این پروژه ازسمت خدا بوده
هرروز خاسته ها دارن تیک میخورن ولی برای رسیدن ب اهداف بزرگتر نیاز هست ب تکامل و استمرار در مسیر صحیح
ک احساس میکنم بوی اون اتفاق قشنگه ب مشامم میخوره
احساس میکنم جهان داره دست ب دست هم میده برای نزدیک و نزدیکتر شدن من ب اون خاسته
برات آرزوی موفقیت وشادی روز افزون دارم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
گام پنجم :
اول بریم سراغ پاسخ دادن به این سوال:
علاقه ی شما چیست ؟
اینکه تو تنهایی وخلوت خودم ساعتها بشینم وبنویسم مخصوصا تودل طبیعت
فرقی هم نمیکنه برام سپاسگزاری باشه یا متن باشه ،
شعر باشه ،هایکو باشه هرچی به سرم میاد مینوسم
و با نوشتنش حالم خوب میشه
جوری که گذرزمان متوجه نمیشم و خیلی
خوب متوجه میشم که بعداز این نوشتن ها
ذهنم چنان انرژی میگیره که هر فایلی رو
بخوام گوش کنم حالا تمرکز بیشتری دارم
و بهتر متوجه میشم …
حرکت اولیه برای من پارسال اتفاق افتاد
معلم پنجم محمد حسن جان گفت
تمام بچه ها باید درس علوم و اجتماعی رو
بتونن به صورت کلیپ های کوتاه دربیارن و خودشون
کنفرانس و توضیح بدن
حالا من تا اون زمان اینشات ومتن نگار بلد نبودم
و دیگه این موضوع باعث شد
که برم دوره مجازی شو یادبگیرم و بعد دیدم چه باحاله خوشم اومد از محیط راحت کارکردنش (چیزی که قبلش لازم نمیدونستم و ذهنم اتفاقا میگفت حالا باید از وقت خودم بزنم برای ساختن چندتا کلیپ برای معلم و….)
اما رفته رفته منو جذب خودش کرد
من خیلی تکاملی می اومدم
حتی برای تبریک تولد دوستانم هم
از این میزان توانایی م هرچند کم استفاده میکردم
اتفاقا با عزت نفس خوبی انجام میدادم
میدونستم ایراد وضعف هم دارم
ولی این مانع نمیشد بذارم کنار
هربار بهتر تو دل یادگیری میرفتم
اون شوق وانگیزه موتور حرکتم بود
بعد هرگردشی میرفتیم فیلمهای
خودمون با ترکیب اهنگ و نوشته هام
کلیپ خوب درست میکردم و تو
پوشه ای مجزا در لپ تاپ میذاشتم
وااااااییی انقدر حس خوبیه
بری گردش وفیلم خودتو به صورت ترکیب
با متن سپاسگزاری یا شعر یا جمله ای که
یه لحظه تو طبیعت به قلبت افتاد ترکیب کنی
و برام من یه کار جادویی بود
حالا دیگه حتی در دل گردش و سفر
توجهم به این بود که
تا میتونم زیبایی ببینم وثبت کنم
به همین راحتی من هم تمرین میکردم
وهم در کنارش به آموزش دیدن ادامه میدادم …
تو دوره ی کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند
جلسه ششم زلزله ای درونم ایجاد کرد
فقط یک تلنگر ساده نبود
هماهنگی ذهن و روح
هماهنگی ای که میتونم بگم هر آدمی رو بلند میکنه
به سمت هدفش بی برو برگشت …
من میدونستم علاقه به شعر گفتن ونوشتن دارم
فقط هرروز با خودم تکرار میکردم
و شروع کردم به تمرین سناریو نوشتن از خاطرات خوبم
به یاد می آوردم که با چه شور و ذوقی شب شعر میرفتم
سه شنبه های برای من ، تو هفته رویایی بود
انگار تو دنیایی دیگه بودم
حتی وقتی خسته از دانشگاه برمیگشتم
اما نیرویی عجیب درونم بلندم میکرد که
کلاس های شعری مو تو کرج ادامه بدم
به یاد می اوردم تحسین اساتیدم رو
به یاد می آوردم که اون روزها چقدر
زندگی رو زیباتر حس میکردم
چقدر رهاتر و تسلیم تر رفتار میکردم
به یاد می آوردم که چندتا جشن رونمایی کتاب رفتم
و چقدر حس خوبی داشتم و حظ میکردم
و اینهارو با جزییات تودفترم می نوشتم
حتی خوندن شون حال منو خوب میکرد
به جلسات باورهای مرجع که رسیدیم
متوجه شدم باید روی خدا خیلی حساب کنم
و قدم بردارم
حالا دیگه از در ودیوار نشونه می اومد
جوری که من برم خونه مامانم بهش کمک کنم
دفتر شعر هام پیدا کنم …
میرم کرج خرید کنم استاد رشید کاکاوند از نزدیک میبینم
یا درحالیکه دارم قرآن میخونم ،هلیسا جان کتاب ترانه های ایرج جنتی رو برام میاره و دقیقا همون روز پاسخی از دوستان بهشتیم دریافت میکنم از شعر
سهراب جان سپهری عزیزم
خدا دیگه برام سنگ تموم گذاشت
و این میزان از نشونه ها کافی بود در پاسخ
به سناریو نویسی که انجام میدادم
بزرگترین باوری که بهم کمک میکنه این هست که
خدا همیشه وهرلحظه کنارم هست
واز من حمایت میکنه و هوامو داره
باوری که بی نهایت امیدوارم میکنه
همون روز همزمان شد با سریال زندگی در بهشت
و حرفهای استاد جان به جیکاپ
برای کانال زدن در یوتیوب و دنبال کردن مسیر علاقه ش ,دقیقا اون حرفها نیاز من بود
تلنگری بود که من باید دریافتش میکردم
ذهنم مقاومت داشت به فضای مجازی یوتیوب
چون من باهاش کارنکرده بودم
من حتی یه روز هم اینستا نداشتم
دوساعت بعد یه پیام دریافت کردم
از معلم کلاس اول محمدحسن جان
که گفت پسرشون نمایش بازی کرده
و اون نمایش تئاتر توکانال یوتیوب گذاشتن
اگه ممکنه تماشا کنم …
چندساعت بعد کلاس ویولن محمدحسن جان
شروع شد و استادش لینک یوتیوب فرستاد
برام که لطفا فیلم ها و اهنگ های ویولن
این کانال رو تمرین کنه
همین دوتا تیر خلاص زد که باید قدم بردارم
و این نشانه ها کار خدااست که
این جوری پشت سرهم از راه رسیده ..
واقدام کردم و در دل تغییر وترس هام رفتم
من 19 شهریورماه امسال کانال زدم
بعد از دریافت اینهمه نشونه درست
از چیزی که بهش علاقه دارم ..
نتایجی که از روز اقدام کردن تا الان
داره وارد زندگیم میشه معجزه است واقعا
تولد متفاوت امسال من یه نمونه اش هست
که همزمان با تغییر و قدم برداشتنم اتفاق افتاد
همین که احساس خوبی دارم
و تمرکزم به نعمتهای زندگیمه
چی از این قشنگتر آخهههه …
فارغ از هر نتیجه ای ، کاری که دوست دارم انجام میدم
که این خودش یه پله برای باور آزادی خودم هست ..
از دل همین تغییر تونستم خیلی راحت
به دیدار دوستانم برم و خودمو بیشتر بپذیرم و
تحسین کنم …
نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته ولی
استاد جانم من کاری که دوست دارم
شروع کردم به قدم برداشتن …
برای رسیدن به خواسته
باور کردنش با منه
اما چطوریش با خداست …
ادامه دادن وتعهد وتمرکز گذاشتن با منه
ساختن باورتوحیدی درست با منه
کنترل ذهن وکانون توجه درست با منه
ولی چگونگی هاش با همون خدایی هست که
همیشه حواسش به ما هست و هوامونو داره
نمیدونین خدا چه قدم هایی داره واسم برمیداره
حالا من هنوز سراغ هیچ دفتر موسیقی نرفتم ،
اما از آموزشگاه موسیقی که محمد حسن جان داره میره
بهم پیشنهاد دادن روی یه ملودی ترانه بگم
من فقط یه قدم کوچیک برداشتم
در راستای نشونه ها و هدایتها و
خدا چه جوری داره شاهکار میکنه
همون خدایی که صبار شکور هست
همون خدایی که وعده هایی به حق داده
همون خدایی که اسپانسر تموم آرزوهاست
یا مثلا چی میشه که همین امروز صبح
توجلسه مدرسه محمدحسن جان
شرکت کردم و یه معجزه اتفاق افتاد
تو ورودم به جلسه ، چشم تو چشم شدم
با دوست دوران ابتدایی م که تا دبیرستان
باهاش بودم و بعد رشته هامون تغییر کرد
و دیگه همدیگه رو ندیدیم …
حالا بعد از اینهمه سال
پسرهای ما باهم ، همکلاس هستن
چقدر قشنگگگ
چه رزق خوشگلی و نابی
من با دیدن دوست عزیزم تو آسمونها بودم
از ذوق وهیجانم ، چرا ؟!
چون وسط حرف ها و خاطره بازی هامون
گفت یادته تو دفترم شعر نیما یوشیج برام نوشتی
هنوز اون دفتر نگه داشتم
حتی عکسش تو گوشی موبایلش نشونم داد
(تو را من چشم در راهم ….)
میبینید خدا چه جوری نشونه میفرسته
هم دوستمو میاره و
هم از کلامش نشونه میفرسته
تا بهش توکل کنم
ایمان بیارم و ادامه بدم …
من باید پای این خدا وایسم
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای نعمت مقدس آگاهی و عملگرایی
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
و استاد شایسته مهربونم بابت این
پروژه ی مقدس پراز برکت و آگاهی
خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم
خدا حفظ تون کنه …
سلام فاطمه با احساس و مهربانم
تو خیلی خوب روی خودت کار میکنی و متوجه میشم که زندگیت چه نظم خاصی داره
هم توی کانال خودت از یوتیوب فعالیت داری و هم اینجا به دوستات پاسخ میدی و باهر فایل جدید ازت کامنت زیبا داریم امیدوارم که همیشه و همیشه زندگیت با همین احساس زیبا و نظم پیش بره و به تک تک خواسته هات برسی مهربونم تو لیاقت همه زیبایی ها رو داری چون بسیار قلب پاکی داری.
به نام خدای هدایتگر و عاشق، خدای مهربانی که همیشه درستترین لحظه را برای رساندن نشانههایش انتخاب میکند.
استاد جانم، من این روزها غرقِ عشق و شگفتیام از همزمانیهایی که خدای مهربونم با ظرافت بینظیری در مسیرم میچینه. حس میکنم هر نشانه، هر کلمه، هر فایل، درست در لحظهای به من میرسه که دلم در جستوجویش بوده. چند روز بود در خلوت خودم از خدا میخواستم منو راهنمایی کنه…
ازش میپرسیدم: «خدایا، وقتش رسیده؟ وقتشه که مسیر استقلالم رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم تا زمانش برسه؟»
درونم پر از تردید بود. ذهنم هزار سؤال میپرسید، اما قلبم فقط یه جمله میگفت: «اعتماد کن.»
و درست در همین کشمکشها، خدا منو رسوند به فایلی که با شنیدنش انگار تمام اون تردیدها فرو ریخت. کلمهبهکلمهاش نوری بود بر تاریکی ذهنم. هر جملهاش مثل دستی بود که آروم روی شونههام نشست و گفت:
«نترس. شروع کن. مثل همون روزی که برای دیگران با عشق شروع کردی، حالا وقتشه برای خودت. هرچی بخوای، میتونه بشه، فقط باید قدم اول رو تو برداری. من هم کنارتم، من راه رو برات باز میکنم. فقط حرکت کن.»
اون لحظه، اشک از چشمهام سرازیر شد. نه از ترس، بلکه از تسلیم شدن در آغوش اطمینان. حس کردم خدا از زبون شما داره باهام حرف میزنه، استاد جانم. حس کردم این پیام فقط برای من ضبط شده بود… انگار خدای من داشت میگفت: «دیگه وقتشه دخترم. من بهت ایمان دارم، تو هم به خودت ایمان بیار.»
یاد روزهایی افتادم که برای اولینبار کار خودمو شروع کرده بودم. اون موقع پر از ذوق بودم، اما هنوز نرسیده بودم به بلوغ فکری و روحیای که لازمهی رشد واقعیه. اون زمان دنبال نتیجه بودم، نه تجربه.
میخواستم موفق بشم، اما نمیخواستم تکامل پیدا کنم.
میخواستم دیده بشم، اما هنوز خودم رو نمیدیدم.
برای همین مسیرم نیمهکاره موند، چون درونم هنوز آمادهی پذیرشِ مسیرِ رشد نبود.
اما حالا…
حالا همه چیز فرق کرده.
من در این مدت تغییر کردم، باورهام تغییر کرده، نگاهم به زندگی عوض شده. یاد گرفتم که هر شکستی، فقط تمرینی برای استقامت بوده. هر توقفی، بخشی از مسیر رشد من بوده. حالا دیگه نمیترسم از دوباره شروع کردن، چون میدونم شروعهای تازه با ایمان، همیشه پُربرکتترین فصلهای زندگیان.
این بار دیگه نمیخوام فقط کار کنم؛ میخوام از درون رشد کنم.
میخوام مسیر استقلالم، فقط بیرونی نباشه، بلکه انعکاسی از بلوغ درونی من باشه.
میخوام هر قدمم پر از آگاهی باشه، نه عجله. پر از عشق باشه، نه ترس.
میدونم هنوز ترسهایی ته دلمه هست… ترس از قضاوت، ترس از شکست، ترس از ناشناختهها. اما حالا یاد گرفتم این ترسها دشمن من نیستن، بلکه نشونهی حضورِ رشد در مسیرمن.
میدونم خدا نمیخواد من بینقص باشم؛ میخواد من حاضر باشم.
میخواد با تمام ترسهام، با تمام ندانستنهام، فقط «حرکت کنم».
استاد جانم، حالا ایمان دارم که وقتی خدا پیامی رو چند بار در مسیرت تکرار میکنه، یعنی زمانش رسیده.
و من امروز دقیقاً اون لحظه رو حس میکنم.
حس میکنم وقتشه قدم اولم رو بردارم.
شاید هنوز ندونم قراره به کجا برسم، اما میدونم با هر قدمی که برمیدارم، خدا کنارمه، راه رو روشن میکنه، همزمانیها رو میفرسته، آدمها و موقعیتهای درست رو وارد مسیرم میکنه، و مطمئنم که هیچ قدمی بیثمر نمیمونه.
من حالا ایمان دارم که خدا از طریق قلبم باهام حرف میزنه. همون الهامی که چند روز پیش در دلم افتاد، همون اشتیاقی که خاموش نمیشد، خودش صدای خدا بود. و حالا من میخوام به اون صدا لبیک بگم.
میخوام حرکت کنم، نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق.
چون خدای من خدای عشق و هدایتِ بیپایانه، نه خدای ترس و تردید.
استاد جانم، حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم تمام مسیرهایی که فکر میکردم بینتیجه موندن، در واقع داشتن منو آماده میکردن برای همین لحظه. برای لحظهای که بتونم با ایمان و آگاهیِ کامل بگم:
«من آمادهام.»
آمادهام برای شروع دوباره، برای تجربهی استقلال، برای تجلی باورهای تازهام.
من میدونم خدای من از من میخواد فقط قدم اول رو بردارم، و خودش تمام قدمهای بعدی رو با عشق میچیند.
سلام فاطمه
سلام هم اسمی عزیزم و همفرکانسی گلم
هدایت شدم ب کامنتت
نوشتی
الان فهمیدم ک تمام تلاشهایی ک فکر میکردم بی نتیجه مانده
آمده بود تا منو آماده کنه
برای این روز
ک بگم
من آماده ام ..
دقیقا برای منم همین شده
همه چیز دست ب دست هم میده
و من امروز گفتم خدایا آماده ام
بگو و من انجامش میدم ..
فقط منتظر هستم ک بهم بگی چیکار کنم
تا حالا جرات رسیدن ب این هدفم را نداشتم اما تمام درونم شعله ور شده از اشتیاق از انگیزه ی بالا
باورهام هم داره اصلاح میشه
و بوی اون اتفاق قشنگا میات ک اشک منو دربیاره از خوشحالی
برات آرزوی موفقیت وشادی روز افزون دارم
به نام الله یکتا
سلام قلب من بر استاد توحیدی ام و همه خانواده صمیمی و نازنینم در این سایت ارزشمندی
که مدتهااااست تنها خانه واقعی من شده است .
منصوره جانم
خواهر فرکانسی من سپاسگزارم که تجربه تو با ما در میون گذاشتی .
عزیزم چقدددر تحسینت کردم به خاطر عشق قوی و حرکت کردنت با همون سن کم و پیروزی هات .
امیدوارم خبرهای خوش موفقیت های نقاشیهای زیباتو یکی پس از دیگری بشنویم .
بریم سراغ تمرین :
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی ات را همین امروز در چالش فعلی ات کپی کنی ، دقیقا چه می کنی ؟
● بنویس کدام باور آن روزها تو را به حرکت واداشت ؟
یکی از موردهایی که یادم میاد برای کم کردن وزنم بود :
چند سال پیش من به خاطر بارداری ناخواسته ام ( چون موقع ازدواج قرار ما این بود که هیچ وقت بچه دار نشیم و مهمتر این که من کم کم به این نتیجه داشتم میرسیدم که باید جدا بشم و این آدم کیسی نیس که من بخوام تمام عمرمو باهاش سر کنم )
البته اینم بگم که اون روزها نه استاد رو میشناختم و نه چیزی از قانون جذب درست متوجه شده بودم اما کم و بیش کتابهای موفقیت رو دنبال میکردم .
آره …. وقتی متوجه بارداریم شدم به سرعت تصمیم به سقط گرفتم اما همسر سابقم گفت اگه این کارو بکنی تو دادگاه ازت شکایت می کنم به جرم قتل .
من کلا آدمی بودم که روی تناسب اندام و وزنم بسیاااار حساس بودم ، هم برای زیبایی و سلامتی ام هم برای این که بازیگر تاتر بودم ( و البته هستم ) و همیشه باورم این بود که یک بازیگر چه زن چه مرد باااااید همیییییشه مواظب اندامش باشه به همین خاطر همیشه باید حواسم به خودم و اندامم می بود .
به همین دلیل اکثر سالهای عمرم ورزشکار بودم حالا یا باشگاه یا کوه نوردی یا یوگا یا فیتنس یا زومبا به هر حال باید یه ورزشی و یه حرکتی می کردم .
اون روزها اندامم به لطف خداوند چنان موزون و تراشیده بود که یا مورد تحسین قرار میگرفتم یا مورد حسادت .
اما هرچی بود مهم احساس خودم بود که خیلی از اندامم راضی بودم .
تا این که یواش یواش مدل اندامم داشت به شکل نافرمی تغییر می کرد و من از این تغییر متنفررررر بودم .
وقتی جلوی آینه میرفتم و میدیدم که اون هیکل زیبا چجوری داره از هم می پاشه همونجا اشک از چشمام جاری میشد .
و من احساس میکردم نه فقط جسمم بلکه انگار روحیه امم داره عوض میشه .
به شدددت عصبی و کم حوصله شده بودم و حوصله هیییچ کس و هیییچ کاری رو نداشتم .
از اون طرف هم جنگ و دعواها بین من و همسر سابقم تمومی نداشت با وجودی که تازه ازدواج کرده بودیم . نه راه پس داشتم نه راه پیش .
تا این که فرزندم به دنیا اومد و من از وزن 50 کیلو به وزن 74 کیلو رسیده بودم .
فقط یادم میاد دیوااانه شده بودم
کارم فقط اشک ریختن و گریه بود و البته بعدا فهمیدم که به افسردگی بعد زایمان هم دچار شده بودم .
اصلا زمانو نمیفهمیدم فقط میدونستم تو یه جهنم اسیر شدم .
دعواهای منو همسر سابقم بیشتر شده بود.
وزنم 24 کیلو اضافه شده بود .
بچه به دلیل استرس های 9 ماهه من بسیار بی قرار بود .
دچار افسردگی شدید هم شده بودم .
طوری که وقتی کسی خونه نبود مثل قحطی زده ها میرفتم سر خوراکی ها مثل ابر بهار گریه میکردم و در همون حالم خوراکی میخوردم عموما هم شیرینی جات ….
اینا رو گفتم که بگم تو چه شرایطی بودم که اول برای خودم خووووب یاد آوری بشه بعد دوستانی که کامنتمو میخونن و شاید در این وضعیت قرار گرفته باشن بدونن تنها نیستن و همیشه راهی هست .
شب و روزم شده بود گریه و هر لحظه از خدا میخواستم نجاتم بده از این وضعیت .
تا این که من به طور اتفاقی ( که البته الان میدونم هیچ چیز در این جهان اتفاقی نیست ) هدایت شدم به یک رژیمی که تا حدودی با روحیه من سازگار بود .
همون شب داستان و به همسرم گفتمو گفتم باید وزنمو بیارم پایین وگرنه به مرز خودکشی میرسم . اما اون قیامتیییی به پا کرد که نه خییییرررر… مگه الان هیکلت چشه ؟؟؟
خیییلی ام خوبی ….
من اصلااا زن لاغر دوس ندارمو ….
دیگه اسم رژیمم نیارو …. چنین و چنااان ….
اون لحظه انگار دنیاااا رو سرم خراب شد . نه فقط به خاطر این که وزنم به شدت بالا بود بلکه دیگه با اون وزن روی صحنه ام نمیتونستم برم واقعااا برام خجالت آور بووووود .
من دیواااانه تر شده بودم . اما دست بردار هم نبودم .
این دستور و تهدید آقا باعث شد که من قویتر و مشتاقانه تر دنبال راه حل باشم .
چند روزی گذشت و از اونجایی که اصلا نمیخواستم از پدرم پولی بگیرم برای رژیم و دستورات غذایش .
هدایت شدم به این که هنوز مقداری پول توی کمدم دارم که برای کادوهای نقدی فرزندم بود و اصلاااا یادم نبود . به سرعت بررررق پولها رو برداشتم به برادرم دادم و گفتم که از کارت خودت برای اون متخصص تغذیه کارت به کارت کن و فرداش رژیمم به دستم رسید .
وقتی رژیمو مکتوب دریافت کردم انگار تمااام شور زندگی تو رگهام جریان پیدا کرد .
اما ….
چالش اول :
وقتی بازش کردم دیدم ای واااای یه سری چیزا میخواد که ما تو یخچال و فریزر نداریم ( چون همسر سابقم اعتقاد داشت که پدرم باید کمک حال ما باشه و یخچالمونو پر کنه وگرنه اون نمیتونه )
منم آدمی نبودم که این چیزارو به خانوادم منتقل کنم . هر چند که پدرم بی منت کم و بیش کمک های خودشو داشت .
همش میگفتم خدااااایا چیکار کنم ؟؟؟
چیکار کنم ؟؟؟؟
نمیخوستم از هدفم دست بردارم .
انگار تماااام قوای نداشتمو یه جا جمع کرده بودم برای شدن .
دوباره هدایت شدم به این که یه سری چیزا رو جایگزین کنم متناسب با هر چیزی که تو خونه هست .
هرچند که تاکید شده بود چیزی جایگزین نشه ولی الهام قلبی من و شور و اشتیاقم برای این کار قویتر از این حرفها و توصیه ها بود .
خلاصه یواشکی اما با ایمااااان محکم شروع کردم به رژیم . چقددددر اون اوایل برامسخت بووووود .
چالش دوم :
من باید مکمل رژیمم حتماااا پیاده روی یک ساعته میداشتم وگرنه رژیمم خیلی طولانی تر میشد حالا چالش دیگه ایی برام به وجود اومده بود .
من با یک نوزاد چند ماهه چطوری باید پیاده روی میرفتم ؟؟
اول این که همسر سابقم نباید میفهمید از یه طرفم مامانم مگه چند بار میتونست مواظب فرزند من باشه ؟؟ اونم زندگی خودشو داشت .
ولی بازم نا امید نشدم و بازم از خدا کمک میخواستم و انگار به قلبم الهام شد که روزایی که مامانت میتونه بچه رو بزار پیشش
روزایی ام که نمیتونه بچه به بغل برو پیاده روی ما بهت توانشو میدیم .
( واااای به خدا الان که دارم بهش فکر میکنم خودم از این همه ایمان به هدف متحیر میشم . خدایا شکرت برای این تضادها )
اونروزا من با ایمان قلبی و شور و اشتیاق وصف نشدنی شروع کردم به حرکت و
خدااا رو گواه میگیرم که روز به روز بدنم و روحیه ام بهتر و بهتر میشد و فوق العاده وزن کم کردم البته نه مثل زمانی که تو باشگاه با دستگاه کار میکردم ولی خییییلی بهتر شده بودم تاااازه چقدددر اعتماد به نفس و عزت نفسم بالا رفت .
دیگه وقتی جلوی آینه میرفتم و خودمو برانداز می کردم اشک نمیریختم روی لبهام لبخند رضایت و خوشحالی بود انگار بدنمو دوباره پس گرفته بودم و این که احساس می کردم حتی صورتمم زیبایی خاصی پیدا کرده .
بله :
ایمان
توکل
عمل به الهامات
شور و اشتیاق
پشتکار
کار خودشو کرد
و با اون همه کمبودها
نتیجه در دستان من قرار گرفت و من با امدادهای خداوند همیشه حاضرم ، موفق شدم .
هر چند که دعواهای من و همسرم بعدا خیییلی بالا گرفت و من مجبور به ترک خونه شدم و ازدواجی که فقط سه سال از عمرش میگذشت به لطف خدا تمام شد و روح و جسمم به آزادی رسید . اما این ازدواج با تمام تضاد هاش برای من درسهای زیادی داشت که جهان به من آموخت . یکی از بزرگترین درسهاش این بود که من تازه فهمیدم از زندگی مشترک چی میخوام .
● امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی ؟
امروز با یاد آوری موفقیت هام :
اول به خودم افتخار می کنم
و بعد به خدایی که همیشه منتظره که بهم کمک کنه متصل میشم
و بعد به خودم یاد آوری میکنم که الهامات همیشه اقدام سریع می خواد ( الهاماتی که با شرایط فعلی ما انجام شدنیه ) .
و شور و اشتیاق شور و اشتیاق شور اشتیاق ( آتشی که همیشه منو برای رسیدن به خواسته هام گرم نگه میداره )
● اولین اقدام الهام گرفته ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست ؟
اولین ایده الهامی من این بود که باید اول باورهای مناسب ایجاد کنم ، فرکانسهامو تغییر بدم و ایمان داشته باشم که راه ها باز خواهد شد نگران نباشم .
و شروع مجدد 12 قدم .
سپاسگزار استاد عزیزم هستم
و سپاسگزار خدایی هستم که منو در شرایط مناسبی قرار داد که بتونم از خودم نسخه بهتری بسازم .
به نام خدای مهربانم خدایی که به یک اندازه به همه نزدیک است این نوع دیدگاه و ذهن و باور ماست که برای بعضی ها خیلی دور و دست نیافتنی ست و برای بعضی ها نزدیک میشود
الهی چنان کن که بتوانم هر روز بهتر از دیروز در آغوشت باشم
سلام به استاد عزیزو دوست داشتنیم و مریم جانم
ممنونم مریم عزیزم که باز دوباره قلم به دست شدی عزیزم و با عشق درونی به خدایت برامون نوشتی تا ما هم بیدار بشیم و حرکت کنیم با ایمان قلبی به خدای مهربانم برای تغییرات قشنگ درونی و توحیدی سپاسگزارتم
خب به به عجب فایلی و عجب آگاهیهای نابی عجب گنجهای الهی که با ما به اشتراک گذاشتین
بریم ببینیم این فایل منو به چه مسیر زیبایی هدایت میکند
ایمان داشتن در مسیر حرکت امید و انگیزه به انسان میدهد برای برداشتن قدمهای بعدی و رو به رشد و پیشرفت
امروز داشتم تو مغازه ام جلسه 4 عزت نفس رو گوش میدادم و مینوشتم که حرفه قشنگی از استاد شنیدم برای تکامل داشتن و تغییر کردن و دیدن نتایج
میگفتن وقتی ما باورها و افکار و مدارها و شخصیتمون رو تغییر میدیم در ذهن مینشینند
بعد میبینیم نتایج رخ نمیدهد زود ناامید و دلسرد نشیم و ادامه بدیم باید اون تغییرات در ذهنمون بهم متصل بشوند تا متصل نشن نتایج رخ نمیدهد و این اتصال با ادامه دادن و کار کردن مدام روی خودمون ایجاد میشه پس با ایمان حرکت کنیم سمته خودمون رو انجام بدیم و به چگونگی کاری نگیریم خداوند هواسش به ما هست
وقتی تکرار و تکرار و تکرار باشه وقتی جزئی از روند زندگی بشه وقتی تکامل طی میشه دیگه نتایج بوم بوم بوم میاد به زندگی
استاد دوستت دارم که از ظهر که این حرف رو شنیدم چقدر به من انگیزه داد در ادامه دادن مسیر درست تغییر
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگو یدت که چون باید کرد
باور توحیدی این روزها در من باعث شده که حرکت کنم و هر روز دنبال ایده باشم برای بهتر شدن امروزم نسبت به دیروزم و این یعنی تکامل طی کردن
دارم هر روز باور توحیدی رو در خودم در وجودم در ذهنم
ایجاد میکنم وقتی او را بشناسم او برام به تنهایی کافیست
خدایا شکرت برای هدابتهای امروزم
خدایا شکرت که رو به رشد و پیشرفت هستم
الهی شکرت که من لایق هستم
من ارزشمندم
من ثروتمندم
من توانمندم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیز و همکاران بزرگوارشون در سایت عباسمنش
من خیلی از این تمرین و پروژه جدید که روی سایت اومده خوشم اومد و یکی دو قسمت اولش رو هم گوش دادم و نوشتم تو دفترم اما درگیر اسباب کشی و یسری کارای دیگه شدم چند روزی تمرکزم کمتر شد و امروز دیدم که جلسه پنجم هم اومده و دانلود کردم و برام جالب بود دوسداشتم تمرینش رو هم در بخش کامنت ها انجام بدم.
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
خب به لطف خدا من موفقیت های بسیاری رو در زندگیم بدست آوردم اما رک و راست هنوز دچار چالش مالی هستم با اینکه من از کودکی و سن هشت نه سالگی پول ساختم و کار کردم اما هنوز بعد سی سال به استقلال مالی نرسیدم و درگیر چالش هایی هستم.
من در برهه های مختلف پول های خوبی رو ساختم و حدود شش هفت سالی هم که کارمند چند شرکت خصوصی بودم حقوق مناسب و مزایا و جایگاه خوبی داشتم خصوصا سال آخر و در آخرین شرکتی که کار کردم پنج سه چهار برابر در آمد سال قبل یا بهتر بگم اندازه کل درآمد چهار پنج سال قبل رو کار کردم اما از روزی که کسب و کار خودم رو راه انداختم دچار چالش های متعددی شدم که میدونم مرتبط با باورهای خودم خصوصا باور کمبود و یا بهتر بگم باور نبود هست که بایستی درست بشه و شکر خدا داره هر بار هم بهتر میشه مخصوصا از زمان کارکردم روی دوره هم جهت با جریان خداوند و شنیدن مداوم دو سه قسمت مربوط به باور فراوانی و مراقبه های اون دوره فوق العاده.
استاد من تجربه کار برای خودم خیییلی محدود بوده و عمدتا یا تو مغازه پدرم کار کردم یا برای دیگران و باورهای محدود کننده ای که میگم مربوط به اون تجربیات قبلی هست.
شاید حتی بغیر از باور کمبود باورهای توحیدی منم مشکل دارن که من قبلا همیشه سرماه یا سر هفته یا بعد انجام پروژه یا کاری که کردم چشم به دست صاحب کار بوده و اون رو میدیدم اما در کل برای همون پول ها هم زحمت کشیدم و انرژی و فکر و توان گذاشتم.
من اگر بخوام اون روال رو کپی کنم مدت زمان طولانی به شرایط فعلیم نمیخوره چون اون زمان میخواستم کار پیدا کنم و کارمند بشم الان دو ساله از کارمندی استعفا دادم و میخوام کارآفرین بشم.
اما چیزی که مشترک هست اینه به نسبتی که من یاد میگرفتم و تو دل ترس هام میرفتم و مسئولیت قبول میکردم و تو چالش کاری خودم رو غرق میکردم درآمدم افزایش پیدا میکرد و این الگو رو میتونم الانم تکرار کنم، برم و بگردم و مشکلات رو پیدا کنم و مسئولیت انجامش رو بپذیرم.
به تازگی موقعیتی شکل گرفته و به لطف خدا به زودی عملی میشه که من در یک کشت و صنعت بسیار بزرگ میتونم مستقر بشم و اونجا این فرصت برای من وجود خواهد داشت که به دنبال پیدا کردن چالش ها و رفع موانع باشم و به این شکل خلق ثروت هم ایجاد خواهد شد. البته این هم از نتایج دوره هم جهت با جریان خداوند هست و امیدوارم که هر روز نتایج بزرگتری وارد زندگی من بشن.
البته اینم بگم در این دو سه سال بدون وام و از صفر و با حداقل امکانات تونستم چهار پنج تا پروژه خوب با چند شرکت خصوصی و کشت و صنعتم انجام بدم اما انتظارم بیشتر از این هست و دوسدارم یکم سرعت کار بالاتر باشه که شاید اینم خودش به نوعی ایراد باشه که انشالله با مرور مجدد دوره احساس لیاقت این مسائل هم برطرف و حل خواهندشد.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟ روزی که من تو اواخر ترم چهارم ارشدم دنبال کار و استخدام افتادم این بود که من توانایی انجام یسری کارها رو دارم و اینکه الان دیگه سربازیم تمومه درسم تمومه قصد ازدواج دارم و پدرم هم اگر کمک کنه برای عروسی و ازدواج بقیه ش دیگه با خودمه، هزینه های زندگیم و مخارج روزمره م ر که دیگه پدرم نمیده و وظیفه ای هم نداره، هزینه های عروسی هم از لطفشه و من باید به طور جدی به دنبال کاری باشم که اگر رفتم خواستگاری بتونم خودم حرف بزنم و کارم رو توضیح بدم و مدعی بشم که میتونم یه زندگی رو مدیریت کنم که لطف خدا شامل حالم شد و این اتفاق هم به شکل فوق العاده ای برام افتاد و همه چیز دست در دست هم داد که از تاریخ اولین قرار دادم تا خواستگاری رفتنم سه چهار ماه بیشتر نشد و یه سال بعد خواستگاری هم رفتیم سر خونه زندگیمون و من از صفر مطلق تو مدت 18 ماه صاحب زن و زندگی و یه خونه رهن اجاره تو یه منطقه خوب و کار خوب شدم و تو اون مدت کلی هم تجربه و سابقه کاری بدست آوردم اما من حرکت کردم و الانم بایستی با اون انگیزه و شور و شوق حرکت کنم چون حس میکنم شاید بعضی اوقات ممکنه بخاطر فشارهای مسیری دلسردی سراغم اومده و متوقفم کرده دلیلشم اینه که اونجا هر ماه یه مبلغی شارژ میشدم ولی الان ممکنه چند ماه دوندگی و کار و هزینه صرف بشه و چیزی هم برنگرده که این رو بایستی با ذهنیت و انرژی مثبت و تصویر سازی و گفتگوهای ذهنی مثبت مدیریت کنم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
تنها باوری که این سه ساله من رو سرپا نگه داشته اینه که بالاخره میشه من به این مسیر ایمان دارم من به خدا اعتماد دارم هر مسئله و مشکلی هم هست از منه منم که باید درس هام رو متوجه بشم حالیم بشه چکار کنم وگرنه مسیر درسته و بسیار بسیار هم دلم روشنه و امیدوارم ولی طول کشیدن نتایج یجاهایی اذیت میکنه که اونم تلخی درخت صبره ولی انشالله به زودی میوه شیرینشم میخوریم.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
من هربار در حال تست ایده ها و الهامات و انجام اونها هستم. به تازگی در حال مطالعه کتاب آن یک چیز، هستم جمله ای رو نوشته بود که برام جالب و همچنین سنگین بود، اصل حرفشون برمیگرده به همون قانون تشخیص اصل از فرع که استاد بارها و بارها گفتن اما موضوع این هست که بجای نوشتن یک لیست بلند بالا و انبوه از کارایی که در طول روز و هفته و ماه و سال قراره انجام بدم و تیک زدن اونها، بیام لیست کارایی که منجر به موفقیت من میشه رو تهیه کنم و جالبه که این لیست جدید شاید بیست درصد لیست قبلی باشه و خود اون بیست درصد هم اینقدر باید تجدید نظر بشه که به یک کار مهم ختم بشه و اون اصلی ترین کار حال حاصر منه که منجر به موفقیت چشمگیر من میشه و من چند وقتیه (البته با یه وقفه دو هفته ای جهت اسباب کشی) که دارم روش کار میکنم و با گوش دادن به فایل امروز انرژیم چندین برابر شد که به محض پیدا کردن اون اصلی ترین کار، سریع بدون فکر و چون و چرا بلندشم و براش قدم عملی بردارم و پیش برم. بقول استاد عباسمنش وقتی ما شروع به حرکت میکنیم چراغ قرمز های مسیر هم سبز میشن.
حرکت و حرکت و حرکت وجه مشترک تمام موفقیت های من بوده، البته الان یه فرق داره که حرکتم با بینش و ایمان و افکار مثبت تری باید توام باشه چون من بایستی از اطلاعات و آگاهی هایی هم که کسب کردم در کنار اون حرکت عملی استفاده کنم و با نگرش بهتری قدم بردارم. شکر خدا دستان خداوند و شرایط و موقعیت ها واتفاقات هم به طرق گوناگون خودشون رو نمایان میکنن و هر روز کارهام داره پیش میره که این خودش جای بسیار بسیار شکرگذاری و سپاسگزاری رو از خداوند متعالم هم داره.
خدایا شکرت ممنونم که فرصتی شد تا این مطالب رو بنویسم و یه رد پا برای خودم بجا بذارم.
از اتاد عزیز و دوستان خوبم هم تشکر میکنم و سپاسگزارم.
به نام خدای بخشنده مهربان
شکرت برای یه الهام زنده دیگت
راستش زهنم میگفت اخه طراحی به چه دردی میخوره
اخه طراحی با عکس چه فرقی میکنه
اصلا واقعا طراحی دوس دارم
واقعا طراحی رسالته منه
وخیلی سوالای دیگه
خدا جونی به اسونی پاسخ داد وعشقشو در قلبم جاری کرد
میدونی طراحی انگار ریز بین تر نگاه کردن به زیبایی هاس
میدونی طراحی های من حکم فیلم برداری های خانم شایسته هست
میدونی موقعه طراحی اون خلق اشیا از اول توی زهنت باعث میشه بیشتر ببینی وزیبایی شو بیشترر ببینی درکش کنی عشقی ویژه براش بسازی
میدونی طراحی شیوه ای برای عشق پاشیدن ارزش پاشیدن سپاسگزاریه کردنه توجه ویژه کردن از نعمتهات
پرندم داشت بادوم میخوردم خودمم میخوردم جوری اون میخورد خورد میکرد پوستشو میکند که منم عاشق کرد عاشق اینکه با دندونام دوباره برم بخورمش حسشو تجربه کن
خیلی بامزه میخورد
حالا طراحی یه باز بینی طرح از اول خلقش کردن وبهش عشق دادن با عشق کشیدنش
اصلا موقعه طراحی همش باید باورسازی کنی
همینکه چهره ای میکشی باید از خوبی هاش تعریف کنی به طرح جون بدی
اینجوری که هر طرحی انقد بامزه میشه
خلاصه حسم گفت همینجوری که استاد با اموزش قانون زندگیمونو انقد زیبا کرده
ماهم با طراحی هامون وطرح های زیبا
زیبایی های جهانمونو به نمایش میزاریم
شاید بقیه براشون مهم نباشه ولی یه پرنده زیبا برای طراح خیلی ارزشمنده زیباس وبا کارش این ارزشمندی تایید میکنه وخودش کلی لدت میبره وهم کسانی که در مدارش در هدایتش باشن پیداشون میشه واز اون زیبایی لذت میبرن
حس میکنم زیبایی خیلی ارزشمنده نشون از عشق الهی به مخلوقاتش وما با طراحی اونو پیاده میکنیم
دختر یه ردپای ارزشمند مینویسم اینجا برات
تا یادت باشه خدا همیشه کنارت حامیت پاسخ گوته با عشق اسونی
تا یادت باشه با منطق روشن وقدرتمند که چقدر ارزشمندی وکارت ارزشمنده
در پناه عشق رب
و منزه است پروردگار تو پروردگار عزت و قدرت از آنچه آنان توصیف میکنند
و سلام بر رسولان
و حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
درود بر شما یار دیرینه ی من رفیق روزها ی تنهایی من ای که صدایت همدم هر روز من است و ندایت بیم دهنده و انذار کننده
چند روز پیش به عنوان نشانه ی روزم قرآن را باز کردم . صفحه ی آخر صافات آمد خواندم و در آیاتش تدبر کردم وگریستم .
پیام رسالت شما را بار دیگر دریافت کردم و کلام تان بر گوش و جانم نشست. و آیات محکم مهر تاییدی زد بر سخنان ارزشمند شما که الحق که چقدر با صداقت وصریح پیام الهی را بر دل هایمان جاری کردی. و قدم هایمان را در مسیر درست ثابت قدم نمودی.
و نور توحید را بر قلب هایمان پراکندی.
درود بر شما رسول الهی
در این چهار سال روزی نبوده که صدای شما را نشنوم و کلام شما را نخوانم ولی به اندازه ای که درک کردم عمل کردم و نتیجه گرفتم. و تازه فهمیدم مسیر درست چیست تازه فهمیدم توحید چیست و تازه فهمیدم «لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» چیست
تازه به درک عمل صالح رسیدم تازه به درک احساس خوب رسیدم در حالی که قبلاً فکر میکردم فهمیدم و عمل کردم ولی الان فهمیدم که اون زمان چیزی نفهمیده بودم و چند سال بعد باز خواهم گفت که این زمان من چیزی نفهمیده بودم و خدارا شکر راضی ام. راضی ام از مسیری که رفتم و از جایی که هستم.
همین چهار سال پیش بود که داشتم روی عزت نفس و فایل های رایگان کار میکردم و ستاره قطبی انجام میدادم و تمرکزم روی کارم بود تمرین میکردم هر روز برای کسب مهارت و سر کار نمیرفتم هنوز.
بعد سه ماه الهامی شد واضح و شفاف که قرار است «رسالتی سنگین به عهده ی تو بگزارم پس خودت را با خواندن قرآن و فایل های توحیدی آماده کن». انجام دادم. نشانه ها آمد برای مهاجرت به تهران. آنقدر ایمانم به لطف خودش قوی شده بود که وقتی گفت اما اگر نیاوردم و گفتم چشم . برای منی که تا قبل آن مدت اگر این حرف را به من میزدند ، میگفتم محال ممکن است و خودم را با باورهایم محدود میکردم و اجازه حرکت نمیدادم. ایمانی در من متبلور شد که میتوانست کوه ها را جابهجا کند. و این اولین تصمیم بزرگ و الهی من بود و به خاطر همین نجواهای شیطان بسیار زیاد بود. خودم را بستم به فایل های توحیدی شبانه روز با خودم باورها را تکرار میکردم قلبم آرام بود دلم شاد بود و میدانستم که خداوند ایمان و امید کسی را که بهش تکیه کرده باشد ناامید نمیکند
قدم های بعدی گفته شد، زمان و چگونگی حرکت گفته شد. نه پولی بود نه مکانی در تهران و نه شغلی و درآمدی ، البته مخالفت خانواده هم بسیار زیاد بود که با جایگزینی باورهای درست که خداوند دل ها را نرم میکند و هیچکس هیچ قدرتی ندارد تو زندگی من، باورهای منفی که ترس در من ایجاد میکرد را خنثی میکردم.
روز موعود رسید من حرکت کردم و خداوند مرا در زمان مناسب در مکان مناسب قرار داد و در ابتدا از طریق یکی از دستانش برایم سفر به شمال شد بدون پرداخت هیچ هزینه ای .و بعد شغل مورد علاقه و جای خواب شد. ومن از همان هفته اول هم درآمد داشتم هم کار هم خونه و هم دوستانی که تنها نباشم.
چند ماه گذشت تضادهایی پیدا شد گفتم الان موقع ورود نعمت های جدید و رشد است. خواسته ها در من شکل گرفت ولی موانع زیاد بود. باز خداوند از طریق دستانش نعمت ها را وارد کرد موانع را برداشت . برای من غذای رایگان شد خانه رایگان شد دوستان خوب شد و لوازم کار شد و منو به راحتی به خواسته هایی که چند سال بود آرزوشونا داشتم رساند .
سالها گذشت و شرایط خوب بود و منِ کافر خدا را فراموش کردم و به دستهابش مشرک شدم و خواسته هامو از آنها میخواستم و نمیشد . درگیر ترس و شرک بودم و نمیتوانستم به دل خواسته هام بروم
چهار سال گذشت تهران را شناخته بودم به درآمد و پس انداز کمی رسیده بودم تکاملم طی کرده بودم از شرایط بی خونه بودن رسیده بودم به پانسیون بعد خونه شراکتی و حالا دلم میخواست برای خودم خانه داشته باشم. و من مشرک روی دستهایش حساب باز میکردم و کلی تلاش میکردم و نمیشد.تضاد ها زیاد شده بود احساس میکردم نیاز به تغییر دارم شروع کردم دوباره دوره لیاقت را گوش دادن که یک هفته بعد دوره پروژه تغییر شروع شد . روی ایمانم کار کردم روی عزت نفسم کار کردم. و اجازه دادم دوباره صدای خدا را بشنوم اجازه دادم خدا دوباره هدایتم کند تسلیم شدم و گفتم من نمیدانم تو میدانی منو تو هدایت کن. گفتم من یه خونه میخوام برای خودم باشه که بتونم زمان بیشتری روی دوره ها کارکنم . با خودم گفتم استاد گفته قدم اول را که برداری هدایت ها میاد گفتم پس اول من باید برم سمت خدا. باشه قدم اول را برمیدارم. رفتم املاکی و از خدا خواستم خیلی راحت منو مستقیم ببره به همون خونه ای که مدنظرمه. و این اتفاق افتاد به یه جای خوب هدایت شدم و البته نمیدونستم دقیقا چقدر پول دارم. تو ذهنم این بود طلاهامو میفروشم و گفتم این جزیی از بهای رسیدن به هدفه. اطرافیان سرزنشم میکردن با خودم گفتم نه من باید انجامش بدم بین تصمیم و اقدام نباید فاصله بیفته.
از خدا پرسیدم طلاهامو بفروشم یا نه گفت تو اول اسماعیلتو ببر قربانگاه تا خدا برات گوسفند شوبفرسته. قانون را یاد گرفته بود میدونستم جواب میده .طلاهارا بردم طلافروشی دقیقا همون مبلغ رهن خونه درمی اومد الله اکبر از این خدا که اینقدر قشنگ مهره ها را میچینه.
فرداش قدم بعدی را گفت که حالا برو به فلانی این مورد را مطرح کن ولی حواست باشه دوباره مشرک نشی فقط روی من حساب کنی. گفتم چشم من میگم بهش اگر قبول کرد که خوشحال میشم و میدونم تو بودی که از طریق این آدم این خواسته را برآورده کردی و اگر نشد بازم خوشحالم و میدونم تو برای من راه بهتری داری.
و باید بگم که خداوند پاسخ میدهد و تو همون صحبت اولیه با دوستم وتماسی که گرفته شد خونه دیده شد و قولنامه نوشته شد بدون پرداخت هیچ هزینه ای و بدون اینکه من طلاهامو بفروشمو. همین الان زنگ زدن که برم کلید خونه را تحویل بگیرم. خدایا شکرت
مورد بعدی که تو همین زمان اتفاق افتاد بحث کارم بود که تو شرکتی کارمند بودم و کارم نسبت به موارد قبلی خوب بود ولی مورد علاقه من نبود و این باعث میشد احساسم در طول روز خوب نباشه . تازه به درک عمیق تری از قانون احساس خوب رسیده بودم و میفهمیدم که چرا استاد اینقدر تاکید دارن کار مورد علاقه تون انجام بدین. نوشتم تو ستاره قطبی که خدایا منو هدایت کن به کاریکه دوستش دارم و ازش لذت میبرم من میخوام آزادی زمانی و مالی داشته باشم و از زندگیم لذت ببرم. همون لحظه خدا جواب داد . تصویری از اتفاقی را آورد توی ذهنم که فهمیدم فردا اتفاق میافته و فردا مدیر منو صدا کرد اتاقش و گفت من از کارت راضی نیستم تا یه هفته دیگه که آخر ماه باشه اگر بهتر نشی باهات قطع همکاری میکنم. حالا من خوشحال از اینکه خدا جواب میده به درخواست های من و قراره من به کار خودم هدایت بشم و ناراحت از تحقیری که شدم. سعی کردم احساسم کنترل کنم و بهش فکر نکنم و از خدا خواستم اگر قراره برم از اینجا میخوام با عزت برم و خودم در خواست استعفا بدم. و بعد یک هفته مدیر شرح وظایف ماه جدید را بهم داد. نجواهای ذهنم شروع شد که حالا که مدیر با موندنت اوکی شده تو هم بمون و چیزی نگو . گفتم خدایا بهم شجاعتی بده که بتونم تو این موقعیتِ وسوسه انگیز درخواست استعفا مو بدم و من به لطف خدا این کارا کردم. و راحت شدم . الان نمیدونم پلن بعدی خدا چیه ولی میدونم رفتم خونه جدید قدم های بعدی گفته میشه و میام براتون از هدایت های بعدی میگم که چطور قدم ها را یکی یکی گفت و کارها را برام انجام داد چون من قانون موفقیت را فهمیدم فقط ایمان و عمل صالح هستش فقط باور درست و صبر و استقامت هستش.
مورد بعدی که همزمان اتفاق افتاد رابطه ی عاطفیم بود. دوره لیاقت که لانچ شد خداوند فردی را وارد زندگی من کرد بسیار عالی و تا کنون رابطه ی زیبایی باهم داشتیم. ولی از مدت ها قبل نشانه ها آمد که ما پایان مشترکی نداریم و باید جدا بشیم ولی از آنجاییکه ترس و شرک داشتم و قدرت را به عوامل بیرونی داده بودم میگفتم نه الان زمانش نیس و نمیشه و درگیر احساس دلسوزی و گناه و عذاب وجدان میشدم چون رابطه خوب بود و من دلیلی قانع کننده ای نداشتم برای ذهنم تا آرومش کنم. تا تضادها بیشتر شد و همزمان با کار کردن روی دوره لیاقت و افزایش ایمان و توکلم و کار کردن روی باور هام ،احساس گناه را از خودم دور کردم و به این نتیجه رسیدم که جدایی ما بهترین تصمیمه. و برای خودم دلیل منطقی آوردم . از خدا خواستم منو یاری کنه و اولین قدم را نشانم بده . گفتم من از دل این رابطه به تضادهایی برخوردم و خواسته های برای من شکل گرفت که احساس کردم با این آدم نمیتونم به خواسته هام برسم و من لیاقتش را دارم که یه زندگی عالی داشته باشم و میدونم که جهان تو پر از فراوانیه. اولین قدم این بود که باید خیلی مستقیم و شفاف تصمیمم را بهش اعلام میکردم . در واقع خیلی سخت بود برام چون رابطه خوب بود عشق بود مهربانی بود احترام بود همه چیز اوکی بود. و از خدا خواستم بهم شجاعتی بده بتونم بگم و انجامش دادم و در برابر خواهش های او استقامت کردم خدارا شکر. اینجا هم وسوسه های شیطان بود که حالا صبر کن درست میشه حالا زمانش نیس بزار تو شرایط بهتر انجامش بده. داری اشتباه میکنی پشیمون میشی برمیگردی یا مثل این آدم دیگه نیست. یا ممکنه از سر تنهایی و دلتنگی دوباره برگردی. گفتم نباید بین عمل و تصمیم فاصله بیفته من انجامش میدم . از خداوند خواستم منو هدایت کنه چطور در برابر این باور که ممکنه دلم براش تنگ بشه مقاومت کنم چی کار کنم چه باوری بسازم من میخوام احساسم خوب باشه شاد باشم نمیخوام برای کاری که میخام انجام بدم غصه بخورم و غم داشته باشم و همون لحظه تصویر مریم شایسته را به خاطرم آورد که وقتی داشت آبشار نیاگارا را نگاه میکرد گفت دیگه باید بریم وقت خداحافظی باید از این زیبایی دل بکنیم نباید وابسته باشیم چون قراره زیبایی های بیشتری هدایت بشیم .آبشاری که آنقدر عظمت و بزرگی درش نهفته بود که فقط میخواستی همانجا برای خدا سجده کنی و توان رها کردن اون همه زیبایی و شکوه و عظمت را نداشتی ولی مریم بانوی قوی ما آنقدر ایمان و شجاعت و آرامش و رهایی داشت که راحت گفت باید بریم به زیبایی های بیشتر و ازش تشکر کرد و رفت.
این باور مثل آبی روی آتیش بود برام آنقدر احساس منو خوب کرد و منو از احساس غم و افسردگی بیرون آورد که من الان دارم با شادی این کارا انجام میدم. ممنونم ازت خانم شایسته به عزیز
خداوند همه چیز میشود همه کس را. همهچیز خودشه.مثل معلم مهربانی می مونه که ازت امتحان میگیره و تو سر جلسه امتحان بهش میگی من جواب این سوال را بلد نیستم بهم تقلب میرسونی و اون با عشق جواب درست را بهت میگه و ازت میخواد بنویسی ولی تو دچار ترس و تردید شدی . میترسی این جواب درست نباشه و معلم اشتباه گفته باشه بهت. بین ذهنت و جواب معلم تردید داری. ولی وقتی یه بار بهش اعتماد کنی و نتیجه شو ببینی دیگه دفعه بعد راحت تر بهش اعتماد میکنی دیگه ذهنت نمیترسونه چون کلی دلیل و منطق داری که ذهنت را خاموش کنی و نزاری حرف بزنه.
اگر میخوای به خواسته هات برسی باید روی هیچ کس حتی روی خودت هم حساب نکنی. باید فقط روی خودش حساب کنی .
توی یه آیه ای خواندم وقتی موسی میترسه که بره با فرعون صحبت کنه خداوند بهش میگه من به بندگانم تسلط کامل دارم
همین باور که خداوند به بندگانش تسلط داره چقدر میتونه کمک کنه که قدرت را به غیر خودش ندیم.
اونه که تمام قدرت ها را داره ، باید بهش اعتماد کنی باید بهش ایمان داشته باشی. باید صبر داشته باشی و مطمین باشی که هدایتت میکنه راه را بهت نشون میده بهت میگه چی کار کنی اون به همه چیز تسلط داره اونه که دل ها را نرم میکنه و کارها را برات انجام میده.
امتحانی که ازت میگیره خودشه جواب امتحان هم خودشه . نتیجه خودشه، نمره بیستی که بهت میده هم خودشه. جدای هم نیستن اینا ، همه چیز خودشه .
در پناه خدا شاد و سلامت باشید
به نام رب العالمین
سلام به دو استاد گرانبهایم
و سلام به دوستان عزیز
دیگه کم کم این دونه که تو خاک کاشتم میخواد سر از پوسته ش بیرون بیاره.
تو سه جلسه قبلی با تغییر و مزایای تغییر کردن اشناشدیم و
این جلسه هرکسی به اندازه خودش و برای خودش یه قدم بر میداره
من توی همین هفته تو یکی از کامنتهام تو دوره همجهت نوشتم که یه روز حالم خیلی بد بود
و نجواها از مسیر ناامیدم کرده بودن.
بعد با کمک خداوند اومدم خودمو جمع و جور کردم
و تمرکز کردم که حالم خوب بشه.
اصلاً هم مهم نبود.
فقط تصمیم گرفتم حال خوبمو ادامه بدم.
بماند که چند روز بعد یه آگاهی گرفتم که شیشههای ذهنم رو شکست.
اون آگاهی، درک باورِ «من خالق زندگی هستم» بود رو برام روشن کرد.
چطوری ؟
خدایا گذشته از جلو ذهنم رد میشد
و یه تصمیم گرفتم
میخوام« قهرمان زندگی خودم باشم»
و بسیار مصمم شدم از همون لحظه برای تغییر
و دور انداختن گذشته
یعنی از همون شب کم کم
اتفاقات تغییر کرد.
بوم بوم داره اگاهی و هدایت میاد
دیشب ماوس کامپیوتر رفت روی یه تصویر و نوشتهای که
مربوط به کاری بود که میخواستم انجامش بدم.
و کاری که چند ماه ادامه دادم
و بعد از بس ناامید بودم که “نمیشه”، ولش کردم.
و باز نشانه هدایتی دوم با یه مطلب دربارهی همون کار برخوردم.
اون مطلب بهصورت تصویری نشون میداد که چطور میشه با یه راه ساده،
بینهایت ثروت ساخت.
بدون هیچ حد و مرزی.
بدون تلاش .
همین الانم که داشتم مینوشتم این مطلبو
بدون اطلاع کارت بانکیم اومد در خونه
و این نشونه خوبیه
که همه چی داره قابل لمس تر عوض میشه
و من مطمئنم خداوند منو هدایت کرد که اینا رو ببینم
تا باورام بشکنه
و ایمان بیشتر بیارم.
و دیشب موقع هدایت خواستم صبح اولین پیامی که از خداوند گرفتم
بنر سایت بود که نوشته بود:
«اولین قدم رو بردار».
—
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی،
دقیقاً چه میکنی؟
با جزئیات، داستان «از صفر تا موفقیتت» را بنویس.
—
داستان لاغر کردنم خیلی برام درس داره.
چون توش کلی نکته هست که ناخودآگاه انجام دادم.
من از دوران راهنمایی تپل بودم
و تا سال 96-97 این روند ادامه داشت.
یعنی از سال 1380 تا 1396 اضافهوزن داشتم
و اصلاً نمیتونستم بهش غلبه کنم و تو ذهنم سد بزرگی بود .
خیلی مسخره میشدم
از خانواده، از بچهها، از مدرسه.
بیاعتماد بهنفس شده بودم
و خودمو مدام سرزنش میکردم.
صورتم از چاقی باد کرده بود
حتی نمیتونستم توی آینه خودمو ببینم.
مشکلات بدنی زیاد داشتم.
یه روز با یکی از دوستام که اونم چاق بود رفتم شلوار بخرم.
یه مدلی که خیلی دوست داشتم رو پیدا کردم
اما هیچ جا سایز من نبود.
فقط برای لاغرا مناسب بود.
آخرین مغازه یه پسر خوشتیپ و اندامی بود.
شلوار رو داشت ولی سایز من نبود، یعنی برام تنگ بود.
اونجا هم یه کنایه زد بابت چاقیم.
خیلی ناراحت شدم نمیدونم (چرا اینقدر حرف اون پسر بهم برخورد).
گفت خودش قبلاً چاق بوده و لاغر کرده.
همون لحظه تصمیم گرفتم:
«من باید لاغر بشم و به این درد پایان بدم.»
به دوستم که چاق و همراهم بود گفتم،
اونم گفت آره میام،
ولی موقع عمل چند بار با بهونه از زیرش در رفت.
من تنها شروع کردم.
تو یه محیط بیابونی.
اولش خیلی سخت بود.
چند قدم میرفتم، خسته میشدم، میایستادم.
بعد چند روز، یه روز گروهی از بچهها دیدم.
نمیدونم چیشد و من پیشنهاد ورزش دادم، قبول کردن.
ولی باز موقع عمل با بهانهها رفتن.
دیگه روشون حساب نکردم.
یه ماه تنهایی دویدم به هیچ کس نگفتم.
کمی نفسم بهتر شدم.
بعد رفتم یه پیست خاکی شهر.
آدمهای حرفهای بودن، تیم داشتن.
افرادی مربی داشتن . امکانات و لباس داشتن
بعضیا رفیق داشتن
ومن تنها بودم.
حتا نمیدونستم چطور شروع کنم
یه نفر یادم نیست گفت برو پیش فلانی
رفتم، چند روز باهاش تمرین کردم.
ولی فهمیدم من آدم نیستم که بتونم با مربی ورزش کنم.
خودم باید راه خودمو برم.
دوباره تنها دویدم.
مثل یه لاکپشت.
بقیه مثل “میگمیگ” از کنارم رد میشدن.
نفسم میگرفت.
پشت پام همیشه خونی بود.
هر روز کفشام پر از خون میشد.
سه تا کفش عوض کردم.
با این حال، ادامه دادم.
هر بار که خسته میشدم،
به خودم میگفتم:
«یه دور دیگه… فقط یه دور دیگه.»
یا «30 ثانیه دیگه… برو، تو میتونی.»
مدام با خودم حرف میزدم.
میگفتم من باید لاغر بشم.
و میدویدم.
لباسام خیس میشدن از عرق،
ولی ادامه میدادم.
سرعتم بهتر شد، نفسم بیشتر.
استمرار… کلید کار من بود.
هر روز میرفتم.
حتی تو گرمای دو تا چهار ظهر.
بعد از مدتی از خیلیها بهتر شدم.
حتی رکورد میزدم با کرنومتر.
تو سه ماه، 27 کیلو کم کردم.
اونقدر لاغر شدم که پوست و استخون شده بودم.
وزنم همینجور مدام پایین میاومد.
آدمای زیادی منو شناختن .
تشویقم میکردن خصوصا موقع دویدن.
کلی دوست پیدا کردم.
اونقدر پیشرفت کردم که
وقتی لاغر شدم
گفتن میخوان عکسمو روی بیلبورد تبلیغاتی بذارن.
منی که هیچ رابطهای نداشتم،
بهعنوان فعال ورزشی و فرهنگی شهرستان انتخاب شدم.
دوستان وقتی منو دیدن حسرت میخوردن.
که حرکت نکردن
همه نزدیکان منو نشون مثال میزدن.
عزتنفسم برگشت.
رفتار خانواده و ادمها عوض شد
چون احساس لیاقتم بالا رفت
از لحاظ کاری هم،
خودکار به یه شغل راحت و پردرآمد هدایت شدم.
پولسازی پشت پولسازی.
سالها که با استاد اشنا شدم و بعد توی دورهی سلامتی که شرکت کردم،
دیدم خیلی از کارایی از تغذیه که استاد یاد میدادن،
من قبلاً ناخودآگاه انجام داده بودم.
مثل سبک تغذیه یا پیاده روی خود به خود اتفاق افتاده بود
و بقیه مسخرم میکردن یا میگفتن اشتباهه
—
کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اینکه من باید بتونم، هر جور شده.
از تمام وجودم میخواستم لاغر شم.
تفکر یا باید انجامش میدادم یا میمُردم.
به خودم مدام انگیزه میدادم.
مدام تصور میکردم لاغرم و فرزم و خوشحال.
خودمو یه آدم سبکبال و شاد میدیدم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
با صحبت کردن با خودم و خدای درونم در باره نتایج .
با دیدن الگوها.
با مرور مسیرگذشته و نتایجی که گرفتم.
با تنظیم اهرم رنج و لذت.
با مرور قوانین جهان و مشاهدهی و ارتباط دادن با رفتارها.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهم چیست؟
دیشب بهم خداوند گفت چکار کنم
و همون دیشب کاراشو انجام دادم و امروز یه قسمتش رو جلو می رم
میخوام قدمبهقدم جلو میرم تا اعتمادبهنفسم رو نسبتبه خودم بسازم.
من فقط قدمهامو برمیدارم،
رب من بهم میگه چکار کنم.
چون دیدم و بیشتر از گذشته باورش دارم که هدایتم میکنه.
فقط قدم اول رو برمیدارم و بعد قدمی بعد .
یه قدم کوچک بهاندازهی باورم.
شاد باشید
امضا:
قهرمان
—
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم
مریم جانم وتک تک شما دوستان بهشتیم
استاد میخوام بگم اگه من بشینم شبانه روز شکرکنم بخاطر این سایت وشما که که الگوی منی بازم کمه واز خدا میخوام هدایتم کنه تاشخصیت شکرگزارتری داشته باشم
بخاطر این موهبت هایی که دارم ویکیش شما واین سایت بهشتیه
افتخار میکنم بشما بااینکه هیچ الگویی نداشتین ولی شوروشوق فراوان داشتین وادامه دادین
یادمه وقتی فایلای شماروگوش میدادم
همیشه میگفتین تحت هیچ شرایطی خودتون رو بیکارنکنین وهرر
جور شده ورودی مالی داشته باشین
ومن نسبت به این موضوع گارد داشتم
تااینکه تصمیم گرفتم تو این مسیر استمرار داشته باشم
وادامه دادنم باعث شد جذب کنم دوره های شما رو واین برام خوش شانسی بزرگی بود
بعداینکه لیاقت رو خریداری کردم
از ته قلبم میخواشتم طبق شرایطم درامدزایی کنم
وخدا چنان دلها رو برام نرم کرد
وهمه چی رو هماهنگکرد وهدایتم کرد به کار لبنیات ودرامدم از ماهی 200 تومن به مثبت 10 میلیون رسیدوالبته گاهامثبت 15 و20 میلیون رو هم زدمکه گذری بوده
خداروشکر میکنم که خدا برام صدشو گذاشت وهرروز تواین مسیر مشتاقتر و ذوق زده ترم کرده
الهی هزاران بارشکرت