این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بگو: اى بندگان من که بر نفس خویش اسراف (و ستم) کردهاید! از رحمت خداوند مأیوس نشوید، همانا خداوند همهى گناهان را مىبخشد، زیرا که او بسیار آمرزنده و مهربان است.
==================================
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته جان و دوستای نازنینم
الهی که حال دلتون عالی و روزگارتون خرم باشه
استاد جانم من هرچی فکر کردم موردی بیادم نیومد که به ته دره سقوط کرده باشم
البته جاهای شاید زیادی بوده که اذیت شدم ولی
ناامید نشدم که همونطوری که شما به درستی گفتید
ناامیدی بدترین گناهه
استاد جانم من 16 ساله بودم که ازدواج کردم چیزی حالیم نبودم
همسرم(و البته خانواده همسرم) دوستم داشت من هم کم کم دیدم دوسش دارم
بعضی تفاوتها میون ما بود ولی مانع از دوست داشتنمون و ادامه دادنمون نبود
یکی از این تفاوتها نامرتب و نامنظم بودن من بخصوص در سالهای اولیه ازدواجم بود که هم خودم اذیت میشدم هم همسرجانم که دقیقاً برعکس من بود که همیشه مرتب و منظم بود و هست کارهاشو سر وقت انجام میده و لیست کارهایی که میخوایم انجام بدیم و چیزهایی که میخوایم همراه خودمون ببریم رو مثلا ً برای سفر یا رفت و آمد بین تهران و طالقان، مینویسه
و من با اینکه دوست داشتم خونه زندگیم تمیز و مرتب باشه،
و ایشون و اکثر نزدیکانم رو می دیدم که چقدر تمیز و مرتب و منظم هستن،
ولی خیلی کاری نمی کردم برای تغییر این رفتارم
یادمه وقتی که قطر بودیم بعضی وقتها ظرفهای نشسته اینقدر جمع میشد و روی هم تلنبار میشد که شب تا نزدیک سحر در حالی که همه خواب بودن من مشغول ظرف شستن بودم
یا مثلاً تفاله چایی چند روز تو سبد مخصوصش تو سینک میموند و هی دوباره روی همون میریختم تا پر میشد و دیگه جا نداشت..
یا یه وقت مهمون بی خبر میامد و خونه مرتب نبود خیلی اذیت میشدم
یادمه یه بار که دختر خاله دامادم آقا سام همسر سمیه جان اومد خونه مون،
که قرار بود من و همسرجان و دوتا خواهرای سمی جان که هنوز ایران بودن به اتفاق ایشون برای دفاع دکترای سمیه جان بریم دانشگاه تهران،
ایشون اومده بود کمک کنه برای بسته بندی میوه و شیرینی و آماده کردن وسایلی که میخواستیم با خودمون ببریم برای پذیرایی از مهمانهای جشن دفاع سمی جان
من خدا رو صدهزار مرتبه شکر قبل از اینکه برسه
لباسهای شسته شده و بقیه چیزهایی که این ور و اون ور بود رو سریع جمع کردم و تو پاسیو که ازش بعنوان اتاق استفاده می کردیم و یه فرش 12 متری توش پهن کرده بودیم، کنار ترد میل روی هم گذاشتم و روش هم یه ملافه کشیدم و جوری صاف و چهار گوشش کردم انگار که تشک و لحافه…
ولی تفاله چاییهایی که توسبد پر بود رو ایشون دید و خدا میدونه که چقدر اذیت شدم
چند بار دیگه هم پیش اومد و باز هم کلی ناراحت شدم
تا اینکه سال 1395 بود که دختر بزرگم نسرین جان که چند سالی بود از قطر به کانادا مهاجرت کرده بود یه سفر اومد ایران
و من دیدم بعد از هر وعده غذا ظرفها رو میزاره تو ماشین و سبد تفاله چایی و خورده ریزهای غدا رو خالی می کنه و داخل سینک ظرفشویی رو میشوره و با حوله کوچیکی که مخصوص همین کار گذاشته بودم خشک می کنه
و روی کابینتها رو هم دستمال می کشه
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
و همه اینها در حالی بود که هنوز با شما استاد جانم آشنا نشده بودم
بعد که با شما آشنا شدم که آخرای سال 97 و همزمان با لانچ دوره مقدس 12 قدم بود که بدون هیچ کار کردی روی فایلهای هدیه، خدا جانم صاف و مستقیم من رو سر کلاس محصولاتتون نشوند الهی صدهزاران بار شکر
هر چی که از آموزه هاتون یاد می گرفتم سعی می کردم حتماً بهش عمل کنم و به نسبت زیادی هم عمل کردم، و از عملکرد خودم هم تا اندازه ی زیادی راضی ام
درمورد همون مثال ظرفها من قدم به قدم و مرحله به مرحله خودمو بهبود دادم
یعنی استاد جانم در این مورد حاضرم قسم بخورم که حتی یکبار هم نزاشتم ظرف نشسته برای فردا بمونه
و کل زندگیم دارم خودمو بهبود میدم
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
استاد جانم کاش میشد دفتر سپاسگزاری و تمرین ستاره قطبی خودمو نشونتون بدم تا ببینید
که هر روز صبح و شب چه چیزهایی توش می نویسم و چه درخواستهایی از خداوند دارم
اینکه کل نوشته هام خطاب به خداونده
و اینکه اول کلی نعمتهای خدا رو که به من و عزیزانم داده مینویسم
و ازش تشکر می کنم
خیلی وقتهاهمون اول که شروع می کنم اشکام می ریزه رو دفترم و بعصی از چیزهای دیگه که هر روز همونها رو مینویسم اینکه
خدا جانم شکرت که با نام و ذکر تو از خواب بیدار شدم
شکرت که جان دوباره بمن بخشیدی
و فرصت جدید زندگی و بندگی و انجام اعمال صالح بمن عطا کردی و من میخوام از این فرصت به بهترین شکل استفاده کنم
خدای عزیزم شکرت که هرآنچه دارم مالک اصلیش تویی و از فضل و کرم و محبتت بمن رسیده
الهی شکرت که امروز هم یکی از بهترین بهترین روزهای زندگی منه پر از اتفاقات زیبا و دلخواه و دل انگیز
میخوام امروز رو فقط برای امروز زندگی کنم در لحظه حال حاضر باشم
شکرت برای وجود خودم که ارزشمندم آفریدی بی قید و شرط
شکرت که با انجام کارهای نیکو بر ارزشمندیم اضافه می کنم
شکرت که میخوام آرامشم و حال و احساس خوبم پایدار باشه و تا شب ادامه بدم
خدا جانم شکرت که از هر چیزی بهترینش رو بمن دادی
شکرت برای همه هدایتها و الهاماتت
شکرت که لایق هم صحبتی با تو هستم
ووو…
استاد جانم خدا خیر دنیا وآخرت بشما عطا کنه
عاشقتونم و یک دنیا از شما سپاسگزارم
سمیه جان هم الان تماس تصویری گرفته و همسرم و دخترهای دیگه ام جوین شدن
و لیلییین قند عسلم هی میگه مامانی مامانی
و سراغ منو میگیره برم منم جوین شم یه مختصر که بعدش هم وقت دندونپزشکی دارم
الهی صدهزاران بار شکر برای صلاتم در گام چهارم پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
بهترینهای دنیا و آخرت رو برای خودم و همه خاندان صمیمی عباسمنش از خدای مهربان درخواست می کنم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
کامنت شما سراسر ارزشمند بود برام
کلی هم درس داشت
من از خط به خطش لذت بردم
این قسمت کامنتتون و که خوندم یک لحظه تعهدی که به خودم دادم اومد جلو چشمم که حواست باشه تهت هر شرایطی بهش عمل کنی
……
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
……
و این قسمت کامنتتون بهم اینو گفت که وقتی ایمان و تعهد و به خدا نشون بدم خدا زندگی منو از نعمت هاش لبریز میکنه
……
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
……
امیدوارم توی آینده قراره خدا زندگی منو با نعمت هاش لبریز کنه من بتونم هم وقت کنم سپاسگزار این نعمت ها باشم هم به کسب و کارم برسم هم به تفریح و لذت بردن از زندگی برسم :))
بانو سلیمی بزرگوار باز هم از شما سپاسگزارم
بخاطر وجود ارزشمند شما توی این سرزمین بهشتی مون از خدا بینهایت سپاسگزارم
که میتونیم از تجربیات ارزشمند شما استفاده کنیم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدا براتون
ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
خیلی تشکر می کنم از کامنت پر از محبتت و نظر لطفت که ناشی از نگاه زیبا بین و صفات زیبای درون خود شماست، و خیلی بر احساس خوبم اضافه کردی
من هم کامنتهای شما رو میخونم و تحسینت می کنم.
همونطور که گفتی همه ما که اینجا هستیم اکثراً شبیه هم هستیم و میخوایم خودمونو بهبود بدیم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این سایت بهشتی و وجود پر برکت استاد جانم و تیم همراهش که براحتی این امکان برامون وجود داره که کامنتهای دوستان رو مطالعه کنیم و خودمون هم کامنت بزاریم در نتیجه، هر دو طرف دیدمون وسیعتر میشه
و از آگاهیها و بخصوص تجربه های همدیگه استفاده می کنیم
همه اش سوده و سوده!!
فریبا خانم نازنینم من اوائل خیلی کم کامنت میزاشتم و برام سخت بود
و هر اندازه که نوشتم پله پله کمی راحتتر میشد!
مثل همه کارهای دیگه که بقول معروف
کار نیکو کردن از پر کردن است
من سپاسگزاریهام هم کم کم و مرحله به مرحله بهتر و قلبی تر و بیشتر شده خدا روصدهزار مرتبه شکر..
باز هم از شما ممنونم
روی ماهت رو می بوسم
الهی همواره در سایه امن حمایتها و الطاف بی بدیل رب العالمین باشی
با مثال های واقعی که از زندگی خودتون میزنید چقدر من از شما درس زندگی میگیرم.
چقدر این کامنتتون درس داشت.
حقیقتش مهمترین مسئله من توی زندگی که نیاز شدید به بهبود داره همین موضوع نظم و مرتب بودنه.
از ابتدای شروع پروژه تغییر رو در اغوش بگیر،من توی ذهنم اومد که روی این موضوع کار کنم ولی حقیقتش روم نشد بیام توی سایت بنوسیم.
و طبیعتا براش اقدام عملی هم انجام ندادم.
اما الان دیدم شما با شجاعت تماااام و با احساس خودارزشمندی این موضوع رو که مربوط به گذشتتون بود بیان کردید.
و الان منم ارزو دارم مثل شما به جایی برسم که بگم اصلا بیاد ندارم که شستن ظرفها رو موکول کرده باشم به فردا.
ارزو دارم به جایی برسم که هر لحظه اماده ورود مهمون به خونه ام باشم.
خانم سلیمی جان منم سن 17 سالگی در حالیکه در مدرسه نمونه دولتی کلاس سوم دبیرستان بودم ازدواج کردم و یک ماه مونده به تولد 20 سالگیم امیرعلی به دنیا اومد و الان خدارو شکر12 سالشه.
تا قبل از ازدواج حتی یکبار هم اشپزی نکرده بودم و حتی برنج پختن هم بلد نبودم.
و منم یک سال و نیم توی خونه پدرشوهرم زندگی کردم.
خدا به مادر شوهرم خیر بده،اشپزی و خانه داری و لباس شستن و بچه داری رو بهم یاد داد.
خانم سلیمی عزیزم دیشب با خوندن کامنتتون مثل شما به خودم و خدای خودم قول دادم که شستن ظرفهام رو برای روز بعد نگذارم.
و از همون دیشب شروع کردم.
و باور کنید همین امروز صبح،برای ایجاد نظم توی کارهام کلی ایده به ذهنم رسید و انجامش دادم.
مثل نوشتن برنامه روزانه.
نوشتن جاهایی که باید تا اخر ماه حتما برم.با ذکر روز و تاریخ و ساعت.
و چقدر حالم بهتر شد.
و فقط،خدا میدونه اگر به قولم پایبند باشم چه پاداشهایی از خدا دریافت میکنم.
امروز صبح مدام صدای استاد توی گوشم پخش میشد که بچه ها اگر مثل قبل عمل کنید،مثل قبل نتیجه میگیریدها !
خانم سلیمی نازنینم خیلی خوشحالم و باعث سعادتمندی منه که با عزیزی مثل شما و دختر خانم های گلتون هم خانواده شدم.
ان شاالله در پناه خداوند به همه ارزوهای قلبیتون برسید.
میبوسمتون.
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین مکان و بهترین زمان.
خیلی ممنونم و سپاسگزار خداوند و شما هستم برای این پیک شادی و هدیه ی ارزشمندت و همچنین لطف و تحسینت که نشان دهنده ویژگیهای زیبای درونی و نگاه زیبابین خود شماست و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم
الهی که هزاران برابرش در زندگیت جاری بشه
خدیجه جانم من از اول اینجوری نبودم ولی از وقتی که یادم میاد در فکر بهبود خودم بودم و بهبود شخصیتم برام مهم بوده
و هر اندازه که در توانم بود خودمو و زندگیمو بهبود میدادم و زندگیم هی قشنگتر میشد
و بعد که با استاد جانم آشنا شدم و زندگیم هی بهتر و بهتر شده و پله پله رشد و پیشرفت کردم و همچنان ادمه داره خدا روصدهزاران بار شکر
اصلاً خداجانم ما رو فقط برای رشد و پیشرفت های کوچیک کوچیک و قدم به قدم اما مستمر آفریده و لذت بردن از مسیر درست زندگیمون و طی تکاملمون دیدن نعمتهای زیبای خداوند در زندگی خودمون و دیگران وشکر نعمتهاش برای خودمون و دیگران
خدا رو میلیاردها بار شکر برای سلامتیمون و تک تک نعمتهامون
خدا روصدهزاران بار شکر برای وجود ارزشمندت و همه ی ویژگیهای خوبت و همه ی نعمتهای زندگیت
الهی هزاران بار بیش از این باد
خدیجه خانم نازنینم روی ماهت رو از دور می بوسم
و بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جانم برات درخواست می کنم
به نام خدای هدایتگرم خدای آسانیهایم خدای روزی دهنده ام خدای قدرتمندم که به تنهایی برای من کافیست الهی تو را شکر میگویم سپاسگزارتم
سلام استاد زیبایم و مریم مهربانم
ممنونم از شما دو عزیز بابت این پروژه عالی که واقعا زندگی ساز هست اگر خودمو لایق بهترینهای این جهان میدانم باید تغییر را در آغوش بگیرم و با ایمان حرکت کنم برای هر روز بهتر شدنم
همان ایمان و امید انسان رو زنده نگه میدارد
اگر به خداوند و قدرتش و فراوانی جهان ایمان نداشته باشی باور نکنی و امید به بهتر شدن نداشته باشی اصلا قدم از قدم بر نمیداری
همان دیدن و بدست آوردن نتایج خودش یه قدم از ایمان و امید ست و باید هر روز تکرار و تکرار شود تا محکم شود و در ناخود آگاه ما بنشیند
و بعد جزئی از شخصیتمون میشود
اون نوع دیدگاه و تغییر آن در ناامیدی زیاد به دادت میرسه
ناامیدی و بی ایمانی مانعی بزرگ برای رسیدن به خواسته هاست وقتی به مسائل و مشکلات مثبت نگاه میکنیم خیریتی در آن میبینیم احساسمون رو خوب نگه داریم کنترل ذهن داریم کانون توجه مون رو به سمته خوبی و زیبایی میبریم اون موقع ست که جهان همه چیز رو به نفع ما تمام میکند
و این پاداش همان ایمان و امید ست به خدای بزرگ و قدرتمندم
سلام عرض میکنم خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته و همه دوستان عضو سایت،خدا رو شکر میکنم که من را در مسیر بهترینها قرار داده و با این آگاهیها آشنا کرده در مورد سوال اول زمانی که بیست ساله بودم و هیچ درکی از قوانین نداشتم و با قانون فرکانس آشنا نبودم ولی در درون خودم به خداوند ایمان داشتم و باورهای توحیدی رو از پدر و مادرم یاد گرفته بودم و اونا با زحمت هایی که میکشیدن و نون حلال در میاوردن و به خدا ایمان داشتن من هم یه جورایی یاد گرفته بودم ولی همیشه دنبال عشق و حال جوونی خودم بودم دوستان خوبی نداشتم و یه جورایی دیگه به ته دره سقوط کرده بودم نه اعتباری داشتم و نه امیدی به آینده یادمه یه شب که خیلی ناامید بودم و بسیار حالم بد بود و چقدر گریه هم میکردم از خدا کمک خاستم که من رو از خیلی عادتهای بدی که داشتم نجات بده،حدود یک ماه بعد من بصورت معجزه آسایی به کربلا رفتم یادمه اون روز ن پول داشتم و حتی دندان درد شدیدی هم داشتم صبح از خواب بیدار شدم و به مادرم گفتم پول بده تا برم دندان پزشکی یادمه 4 هزار تومان به من داد و کلی هم من رو نصیحت کرد که دست از رفیق بازی و کلک بردارم اینم بگم که این داستان سال 1382 برای من اتفاق افتاده،خلاصه پول رو گرفتم و رفتم به طرف دندان پزشکی تو خیابون یهو یه جای شلوغ نظر من رو جلب کرد و من به سمت مردم رفتم و پرسیدم اینجا چه خبره گفتن عده ای میخان به صورت قاچاقی به کربلا برن گفتم چه جالب ما رو هم میبرن یکی گفت آره پول داشته باشی میتونی بری رفتم پیش یه نفر که به حساب رئیس این دسته بود گفتم آقا ما رو هم میبرید کربلا گفت آره گفتم چقدر باید پول باشه گفت اینا هر کودوم 500 الی 600 هزار تومان رو دارند بالاخره قاچاقی هست و ممکنه پول زیادی خرج کنی گفتم با صد هزار تومن هم میشه گفت والا نمیدونم اون دیگه دست خودته که چجوری خرج کنی ،ولی من فقط 4 هزار تومان داشتم و اونم مادرم داده بود که به دندان پزشکی برم و اصلا پولی نداشتم ولی یه حسی من رو گرفته بود و دلم به قول قدیمیها کنده شده بود و خسته از همه چی سوار موتور سیکلت شدم و پیش به سوی دندان پزشکی در بین راه یه صندوق قرضالحسنه نظر من رو جلب کرد و یه حسی بهم گفت برو اینجا و تقاضای وام کن منم به الهامی که بهم شد فورا عمل کردم و رفتم و وارد صندوق قرضالحسنه شدم یادمه چند تا آقا بودن و یک خانم یه آقا گفت بفرما کاری دارید گفتم یه کاروان هست میخاد به کربلا بره اومدم بگم اگه امکان داره 100 هزار تومان وام بدید که منم برم همگی خندیدند گفتند همچین چیزی نمیشه گفتم چرا گفتند آدم هست که یک ماه تو نوبت وام هست و ما نمیدونیم چجوری وامش رو جور کنیم بعد تو حالا اومدی همین الانم میخای نمیشه پسر جون ،کمی نامید شدم اومدم بیرون و همین که اومدم سوار موتورم بشم دوباره بهم الهام شد که برو داخل و به خانمه بگو منم رفتم داخل یه راست رفتم پیش اون خانم گفتم ببخشید شما اگه یه پسر داشته باشی دلت نمیخاد به راه راست بره ،گفت توواقعا میخای بری کربلا گفتم آره به خدا دروغم چیه اگه الان پول داشتم میرفتم دیدم دست کرد زیر میزی که جلوش بود یک بسته 100 هزاری گذاشت جلوی من و گفت بیا بردار و برو اون کارمند های دیگه اعتراض کردن ولی خانمه گفت این پول رو من از خودم بهش دادم ولی آروم به من گفت برو ولی وقتی برگشتی بیا و ضامن بیار تا دفترچه قسطش رو برات درست کنم گفتم ینی برم گفت آره معطل نکن الان اتوبوس حرکت میکنه ،باور کنید نه من رو میشناخت و نه هیچی فقط اعتماد کرد بهم منم پول رو برداشتم و اومدم جلوی مغازه برادرم و گفتم من رفتم کربلا و اونم مخالفت کرد ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم موتور رو گذاشتم و دوان دوان رفتم تا اینجای داستان حالا که با استاد و این قوانین آشنا شدم یادم به حرف استاد افتادم که میگه قدم اول رو بردار قدمهای بعدی بهت گفته میشه دقیقا همین طوره خلاصه من با صد هزار تومان به کربلا رفتم و حتی 1500 تومان هم پس آوردم وهنوز هم بعد بیست سال دارمش تازه بدون اینکه از پدر ومادرم خدا حافظی کرده باشم رفتم و یازده روز من اونجا بودم و سفر بسیار زیبایی بود ،راستی ماجرای دندونم هم اونجا که رسیدم رفتم دندان پزشکی و با هزار تومان دندونم رو کشیدم و راحت شدم یه جورایی،وقتی برگشتم پدرم بهترین استقبال رو از من کرد و هر کسی میومد خونه ما با چشم گریون میومد،تازه اون موقع فهمیدم که خداوند چقدر در حق من لطف کرده و من رو از ته دره نجات داده منم نامردی نکردم و محکم و استوار به زندگی ادامه دادم دیگه سراغ دوستام نرفتم و شدم مرد روزگار،حالا بعد چند سال خونه دارم،ماشین دارم همسر و فرزند عالی دارم یه دوسالی هست که با سایت استاد عباس منش آشنا هستم و تا بتونم به قوانین عمل میکنم و محکوم به تغییر هستم و به خودم میگم چطور از این بهتر،خدا را صد هزار مرتبه شکر که همیشه در کنارمه و من رو به سوی بهترینها و عالی ترین ها هدایت میکند،امیدوارم هر جا که هستید شادو خوشحال در پناه خداوند مهربان باشید
سلام و درود به استادای عزیز و گرانقدرم و همه دوستان هم دورهای نازنین
تجربه من از ته دره بخاطر شرک
من بدلیل وابستگی به آدمها و اینکه منتظر بودم یکی بیاد منو خوشبخت کنه ضربههای سختی خوردم و واقعا این احساس رو داشتم که به عمق تاریکی و دره جهنم سقوط کردم. ولی بعد از آشنایی با استاد و گوش دادن به فایلها مخصوصا فایلهای توحیدی دقیقا احساس کردم که ذره ذره داره احساسم بهتر میشه و کم کم دارم از تو این دره بالا میام. دقیقا این دره رو و خودم رو توش میدیدم.
الانم بعضی وقتا که مرتکب اشتباه میشم بهترین جملهای که منو از احساس بد نجات میده و کمکم میکنه احساسم رو بهتر کنم و بهم امید میده این جمله از قانون هست که میگه:
تمام اتفاقات آینده من رو فرکانسهای این لحظه من رقم میزنه نه فرکانسهای گذشته من. گذشته مهم نیست. گذشته میتونه 10 سال قبل یک ساعت قبل یا یک ثانیه قبل باشه. اصلا مهم نیست. فقط این لحظه مهمه. هر اشتباهی مرتکب شدم گذشته و تموم شده و میتونم از این لحظه احساسم رو خوب کنم و تمام نتایج رو تغییر بدم.
همیشه امید هست. همیشه تا زمانی که زنده هستم فرصت دارم تا در هر لحظه نتایج زندگیم رو تغییر بدم.
خدایا سپاسگزارم بهم فرصتی دادی تا دوباره بیام سایت واینقدر کامنت عالی بخونم وکامنت بنویسم
سپاسگزارم بابت استاد عباسمنش خانمشایسته بابت تمام فایلها چه هدیه چه پولی همشون یه گنجن واسه من اینجا من بهترین جای دنیاست واقعا حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم من عاشق خودم هستم عاشق مسیری که درش قرار دارم هستم عاشق خدام هستم
همه ی این عشق رو مدیون شما هستم استاد بزرگوارم
ازتون خیلی سپاسگزارم واون قلب ماهتون رو میبوسم
خوب برم سراغ تمرین ……
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
باید بگم بله ته دره رسیدم
من چندین سال با همسرم خانواده همسرم مادرم پدرم روابط خیلی سختی داشتم
وتمام این افراد رو مسبب شرایط سخت زندگیم میدونستم
پدرو مادرم رو بخاطر اینکه ازهم جدا شده بودن اونم درست بعد از نامزدی من و خواهرم چون ما باهم جاری هستیم
و همسرم رو بخاطر تمام بیتوجهی واحساس مسولیت نداشتنش
بقیه رو هم بخاطر اینکه فکر میکردم میتونن بالاخره یه کاری بکنن همسرم بامن خوب بشه و حضور اونها رو توزندگیم باعث و بانی شرایط و روابط بد خودم با همسرم میدونستم
بیست سال از عمرم رو صرف ترسهام بی ایمانی شرکم به خدا و تغییر زندگی همسرم کردم و بچهام
شرایط مالی سختی داشتم شرایط جسمی خیلی سختی داشتم روابط که افتضاح روابطم با خدا که اصلا داغون چون ازخدا خیلی میترسیدم
وهمش باورم این بود خدا کسیکه که همش میخواد منو عذاب کنه واسه هرچیز وهرکار اشتباهی و……..
اما بعد ازبیس سال زندگی ته دره اون همه کوچیک شدن توسری خوردن تحقیر شدن
به خودم گفتم من دیگه ادامه نمیدم
این نماز و قرآن وخدا این پیامبر و امام همه چی دروغه الکیه
اگه این اسمش دین اگه این اسمش مسلمانی هست خدا اینجوری میخواد بهم پاداشبده اونم نه این دنیا تازه بمیرم برم اون دنیا
اون دنیا رو کی دیده ایا بهشتی باشه یانه
ولش کن بابا اصلا نمیخوام
میخوام ادمبدی باشم
نماز و گذاشتم کنار حجاب و گذاشتم کنارواسه خودم راحت بودم گفتم بابا یه بارمیخوام زندگی کنم
بزار خوشحال باشم …
راستش من توتمام این سالها واقعا دور خودم خانمهایی رو میدیم هیچی بلد نبودن نه آشپزی خوب نه خونه داری نه سلیقه قیافشونم ازمن بهتر نبود
ولی اینقدر همسرشون دوستشون داشتم براشون خیلی کارها انجام میدادن
ویا خیلی خانمها دوستهای اقا داشتن بازم بااینحال روابط خوب با همسر با پارنترشون داشتن
یعنی من باچشم خودم دیدم خانم به همسرش خیانت کرده ولی بازم اون آقا رفته براش هدیه خریده اصلا داره براش میمیره
خوب اون روزها قانون خداوند رو بلد نبودم
وفکر میکردم شانس داشتن یه زن به اینکه آقا تو آدم بدی باشی حالا هرچی بدتر شانست بیشتر
من با شجاعت اعتراف میکنم بعد از بیست سال زندگی درست حالا به زعم خودم
با تمام اون دعا و قرآن .نمازهایی که میخوندم همه رو گذاشتم کنار وگفتم دیگه انجام نمیدم
تصمیم گرفتم آقا من برم با یه آقایی دوست بشم حالا همسرم که کاری برامنمیکنه شایداون آدم دیگه یه کاری برام انجام داد…..
منم با یه آقایی آشنا شدم اصلا برام مهم نبود چی میخواد بشه اصلنم ناراحت نبودم بابت کاری که دارم انجام میدم چون واقعا دیگه به هیچی اعتقاد نداشتم و همه چیز برام یه دروغ بودوچیزیم برام مهم نبود
خلاصه یک مدتی من به این روال ادامه دادم
روزها حالم خوب بود ولی شبها بی اختیارگریه میکردم میگفتم خدایا من نمیخوام مسیر اشتباهی برم من نمیخوام به کسی رو بزنم کاری برام انجام بده من نمیخوام محبت و عشقی احتیاجات مالی که توزندگیم ندارم و ازکسی گدایی کنم .آقا نمیتونم بلد نیستم ماله این مسیر نیستم
توچرا کمکم نمیکنی میخواهی من آدم بدی بشم همینو میخوای
ومیزدم زیر گریه یعنی یک مدتی کارمن هربار همین بود
یه روز حالم خیلی بدبود دلم گرفته بود ناامید و تنها بودم خسته شده بودم ازاین روالی که پیش گرفته بودم …..
گفتم خدایا دیگه خست شدم من ماله این مسیر نیستم بخدا نمیدونم چیکار کنم زندگی من درست بشه
بهم بگو حقیقت چیه من و واسه چی منو بدنیا آوردی چرا باید اینقدر عذاب بکشم
من هیچی نمیدونم اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم
…
یعنی اونجا اون ته دره اون تسلیم شدن که بعدها فهمیدم اسمش تسلیم شدن هست
نقطه ی شروع زندگی من شد
کم کم کتابای قانون جذب رو خوندم کتابی که خیلی بهم کمک کرد معجزه شکرگزاری بودوچهاراثر از فلورانس بود
این دوتا کتاب بیشترین تاثیر روی من گذاشتن
بعدبا فایلهای استاد تواینستا آشنا شدم وحدود یکسال بعد من وارد سایت شدم و تاالعان اینجا هستم
ومیتونم بگم در تمام ابعاد زندگی من به اندازه باور وایمانم وعملکردم تغییرات خیلی خیلی بزرگی داشت
من ازاستاد یادگرفتم خودم اولیت زندگیم هستم
قدرت تغییر زندگی هیچ کسی رو ندارم حتی بچهام
من فقط میتونم زندگی خودمو تغییر بدم حالا بهترش کنم یا بدتر
من یادگرفتم عبادت واقعی توی لذت بردن از داشته هامون روی دیدن زیباییها ست عبادت واقعی اون کاریه که از انجام دادنش احساس خوبی دارم مثل ورزش کردن مثل مربی بودنم مثل باشگاه
یادگرفتم اگر میخوام خدابهمنعمت بیشتر بده اول سپاسگزار نعمتهایی که دارم باشم اونها رو ببینم بیاد بیارم
غر نزنم ناشکری نکنم
یادگرفتم نیازنیست واسه خواستن پول لباس مواد غذایی پول توجیبی محبت و عشق بخوام دستمو جلوی کسی دراز کنم فقط کافیه ازخدا بخوام با قلب باز با اطمینان
با اعتمادبه خدا که اون خودشو موظف کرده بهم روزی بده هدایتم کنه و بهم ثروت بده ازخزانه ی غیبش
یادگرفتم کسی توزندگی من قدرت نداره هیچ انسانی هرگز
و هیچ حیوانی نمیتونه بهمازار برسونه هیچی
فقط خدا توزندگی من قدرت داره
یادگرفتم پاروترسهام بزارم یادگرفتم از دایره امن زندگیم بیام بیرون
یادگرفتم نگران هیچی نباشم …….و
یه عالمه درس یادگرفتم یه عالمه هنوزم دارم یادمیگیرم
یعنی میتونم بگم دوره دوازده قدم زندگی منو دگرگون کرد
سعی میکردم هربار به اون تمرینات واگاهی که استاد یادمیداد وانجام بدم
بازخوردها خیلی عالی بودن
مثلاً من توی روابطم با همسرم یا هرکسی اینو یادگرفتم روی نکات مثبتش توجه کنم اون آدمی که حالا به سری ویژه گی اخلاقیش رو دوست ندارم درموردش حرف نزنم نه با خودم نه باکسی
این کار باعث شد روابط داغون من با همسرم خوب بشه
اصلا واسه من خود معجزه بود
بعد ورودی مالی ما ده تومن بوداونم ازاجاره مغازه وملکمون این ورودی شد ماهی صد میلیون
سلامتی من عالی شد من چندین سال معده دردهای بدی داشتم هرچی هم دکتر رفتم عکس ودارو ،و آندوسکوپی معده انجام میدادم میگفتن سالمم
بعد اگزمای شدید روی دستهام داشتم شاید پنج یا شیش سال
حساسیت فصلی تو تمام فصل داشتم شاید هفده هجده سال که خیلی اذیتم میکرد
کمردرد اصلا به دردهایی بدنی داشتم هربار یا پام بود یا کمرم یا کتفم نمیدونم چی بود
ولی همه ی اینها ازبین. رفتن
من سالم سالم سالم هستم….
العان سه چهار ساله من سالم سالم هستم به لطف الله مهربان
بعدهم میخواستم از همسرم جدا بشم خیلی ترس داشتم از همسرم ازحرف مردم از نمیدونم خونه ندارم کارندارم و….یک عالمه باور شرک آلود
تو دوره دوازده قدم استاد توی فایلی درمورد صبر و تحمل کردن حرف زدن من تازه اونجا بود فهمیدم این کاری که من سالها دارم انجام میدم اسمش تحمل کردن نه صبر
بعد از مدتها کارکردن روخودم باشگاه محلمون رو اجاره کردم اونم به لطف خدا
درآمدم از صفربه بیست برابر رسید .
ازیه شاگرد رسیدم به چهل پنجاه تا شاگرد
(جالب بگم من اصلانمیتونستم با مردها صحبت کنم
اما اونتایمی که من بااون آقا آشنا شدم واونقدر خودمو بابت حرف زدن باهاش سرزنش میکردم اینجا به دردم خورد
چون حرف زدن با اون آدم باعث شد من اون شرم وخجالتم از مردهای دیگه بریزه
یه جورایی اون اتفاق بظاهر بد برام خیریت داشت چون باعث شد من توی کارم توی باشگاه بااقایون راحتر کارکنم واصلا روابط خوبی رو باهاشون تجربه کنم
واقعا ازخدا خیلی سپاسگزارم )
اما به لطف خدا …..
خدا بهم سلامتی داد خدا بهم کارداد خدا بهم شجاعت داد
که برم و اقدام کنم برای جدایی
من واقعا خوشحالم چون من انسان آزادو رهایی هستم آرامم خدارو توزندگیم پیدا کردم دارم مستقل زندگی میکنم
اعتماد به نفسم عزت نفسم احساس ارزشمندیم رفته بالا
حال دلم خوبه احساس من اکثر اوقات خوبه عالیه
تنم سالمه العان چهارماهه توی باشگاهم هستم
هم خونه ی منه هم محل کارم هم عبادتگاه من
من قشنگ در پناه امن خداوند هستم خداداره کاراموانجام میده
من خیلی خوشبختم خیلی حالم خوبه ناراحت نیستم چی میخواد بشه حالا خونه ندارم پول کافی دارم یا ندارم
چون مطینم خدایی که اینجوری منو هدایت کرده دستمو گرفته راهونشونم داده بقیشم انجام میده
استاد من از مرگ نمیترسم
من از مردن وتنهایی نمیترسم
خدا همه کس منه اون عشق منه اون همدم منه مشتری منه اون کار منه عبادت منه خداهمه چیز واسه من …..
اینها این مسیرموهمشو ازشما دارم استاد
خیلی سپاسگزارم ازشما خیلی
ازخدامیخوام تومسیر درست ثابت قدم باشم
ومنو به راه راست هدایت کنه راه کسانیکه به آنها نعمت داده نه راه گمراهان وغضب شدگان
خدایا تنها ترو بندگی میکنم و تنها ازتو یاری میجویم
من مطهره یعقوبی هستم.28سالمه امروز در تاریخ2 ابان 1404 روز تولدم وقتی وارد سایت شدم قسمت 4 پروژه ی پروانه رو به عنوان کادوی تولدم از طرف خداوند پذیرفتم و به فال نیک گرفتمش ؛)
فایل رو هنوز گوش ندادم انقدر دلم بیقرار نوشتن بود که با خوندن اون جمله ی انتهایی مقاله تموم سلولهای بدنم متحدالقول من رو به نوشتن وادار کردند.
ایا تا به حال درزندگیت به ” ته دره ” رسیده ای؟؟
بله استاد بله من تابه حال ته دره رو دیدم !!!
طعم تلخ زندگی باترس و شک و دلهره رو در اون محیط چشیدم…اما اون ته دره شدآغاز اشنایی من باقانون جذب ،شروع مسیرمتفاوت زندگی من دقیقااز ته همون دره بود..برای همین همیشه با خودم بحث دارم که اصلا حتی اسم تضادهم برای اون شرایط اشتباست؛که اگر من به اون نقطه واون تضادبرنخورده بودم هیچوقت طعم چنین زندگی ای روحتی مزه هم نمیکردم!!
تیرماه سال96 بود ترم دوم کارشناسی حقوق بودم از دوماه قبل دردهایی رو قسمت پهلوی راستم احساس میکردم اما چنان غرق درس خواندن وامتحانات میان ترم بودم که میگفتم فعلا این مسئله مهم نیست.درکل با دکتررفتن مخالف بودم و تا کاربیخ پیدا نمیکرد من از شرایطم صحبت نمیکردم من کل تابستون رو درگیر اون دردها بودم وکاربه جایی رسید که تصمیم گرفتم بامامانم درموردش صحبت کنم دردهای شدیدی رو درقسمت شکم و پهلو داشتم که واقعاامانم رو بریده بود…دکتررفتن های ماشروع شد.هردکتری که فامیل توصیه ش میکرد رو مارفتیم ولی کسی نتونست اون درد روحتی تشخیص بده چه برسه به درمان!!
بالاخره ما هدایت شدیم به یک دکتری که ایشون تونستن مشکل من رو تشخیص بدنالتهاب روده ی بزرگ اما مشکل من انقدر عود کرده بود که دیگه باداروی خوراکی رفع نمیشد وایشون به من توصیه کردن که بیمارستان بستری بشم و تحت نظرکامل باداروی تزریقی وسرم روند درمان رو پیش ببرم…اما من زیربار نرفتم تااینکه مدت کوتاهی گذشت ومن مجبور شدم دربیمارستان بستری بشم شرایط بسیاروخیمی بود ومن تسلیم شدم
روند بیماری بسیاردردناک پیش رفت و من هرنوع ازمایش، تصویربرداری، سی تی اسکن،اکوی قلب و…که تا اون روز تجربه نکرده بودم رو تجربه کردم اون روزهابه شدت اززندگی ناامید بودم و خودم فکرمیکردم که نشکل من فقط اون بیماری نیست وحتما من به سرطان روده مبتلاشدم حتی احساس میکردم ک خوانوادم هم دیگه دارن کم کم از درمان من ناامید میشن…اون روزوشبها دقیقا تهِ تهِ تهِ دره بود برام !!!احساس میکردم خداکاملا من رو فراموش کرده …
اما اون اتفاق تنها حُسنی که داشت برام این بود که منو یک ترم از دانشگاه عقب انداخت دقیقا عید اون سال ،یعنی سال97که من دیگه تقریبا 50 درصد بهبود پیداکرده بودم تازه به خودم اومدم که خدایا حالا چیکارکنم به طرزعجیبی دیگه دلم نمیخواست برم دانشگاه و اون روزهابه سرم زد که برم و انصراف بدم کلا…انصراف ازدانشگاه وکلاازمسیرتحصیل برای دانشجوی ممتاز بورسیه تااون زمان سخت ترین تصمیم زندگیم بود ولی من انجامش دادم
اون روزها احساس شکست میکردم احساس اینکه دنیا واسه من تموم شده حالا که دیگه دانشگاه هم نیست پس من به چه دلیلی دارم زندگی میکنم برای من درس و دانشگاه خدایی بود که میپرستیدش !!!اما تنها یک چیز من رو ازون روزهای سمی نجات داد اون هم ارزوی استقلال مالی بود با تمام وجود تلاش کردم تا یک کاری رو جایگزین درس و دانشگاه بکنم که بشه ازش به درامد رسید وکارهای مختلفی رو امتحان میکردم تنها خواسته م از خدا این بود خدایا تو میدونی ک من ادم بی مصرف و بیهوده ای نیستم حتما برای یک کاری افریده شدم (این باور رو هنوزم دارم) میگفتم من روافریدی که یک کارمهمی انجام بدم.. خدایا خودت یک کاری برام جور کن من نمیخوام توی خونه بیکار باشم!!
هرایده ای به ذهنم میرسید عملی میکردم کلاس زبان انگلیسی،کلاس زبان عربی ،کیک وشیرینی پزی،تکنسین داروخانه ،دستیارپزشک،ودرنهایت خیلی هدایتی یک پکیج اموزش خیاطی رو از یک سایت از تهران سفارش دادم واون پکیج اغاز مسیرشکوفایی استعداد بینظیرمن در حوزه ی خیاطی شد وقتی من به عنوان یک چرخ دنده سرجای درست خودم نشستم با چنان سرعت بینظیری دراین حرفه رشدکردم که هنوزم کسی باورش نمیشه!!الان سه ساله که من توی این حوزه فعالیت میکنم و به لطف الله ازوقتی ک بااستاداشنا شدم به یک روند درامدی قابل قبول رسیدم…این داستان که تعریف کردم برای مدت 8 سال از زندگی من بود
بارها وبارها این داستان زندگیم رو برای خودم با جزئیات تمام تعریف کردم اما مدتهاست دیگه نمیتونم اسم دره رو برای اون روزهای زندگیم بزارم اصلا نمیتونم بپذیرم که دوران شکستی در زندگیم میتونه بوده باشه درزندگی من هراتفاقی که افتاده یا خودش خیر مطلق بوده یا یک جوری درقالب یک تضادمن رو به دریایی از خیر وبرکت متصل کرده ؛)
من همون کسی هستم که اون سالها توی بیمارستان بارها به خودکشی فکر میکردم اما الان مدتهاست درخلوتم با خداکه حرف میزنم میگم اون برهه از زندگیم یک عقب گرد بزرگ بود که باسرعت بیشتری من رو به سمت جلو هل بدی…من مطمعنم انقدر به درس و دانشگاه متصل بودم که هیچ اتفاقی به این زیبایی نمیتونست من رو ازون مسیر جداکنه وقتی دکتر دلیل این بیماری رو استرس بیش از حد در امتحانات تشخیص داد من برای همیشه یک تنفر عمیق از درس ودانشگاه در وجودم شکل گرفت و باخودم گفتم دیگه به هیچ قیمتی سلامتیم رو برای درس و دانشگاه به فنا نخواهم داد … مطمعنم که درست ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ؛) واین همون دره ای بود که من رو بهبهشت متصل کرد
تجربه ی اون بیماری به من کمک کرد که قدر سلامتیم رو خیلی خیلی بیشتر بدونم
از مسیر درس و دانشگاه که برای من نبود فاصله بگیرم ،
اون مسیر تکاملی زیبارو برای پیداکردن استعدادم طی کنم،
به هنر خیاطی هدایت بشم و با رشد مهارتم در این زمینه کلی اعتماد به نفسم رو رشد بدم
ودرنهایت به این سایت و این دریای بیکران اگاهی و درراس همه شون به ” خدا ” برسم
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم مهربانم سلام
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت دوستان هم فرکانسی
سپاسگزار خداوند هستم بابت این سایت الهی
سپاسگزارم ازاستاد عزیز وخانم شایسته نازنی بخاطر این دوره بسیار زیبا و تاثیر گذار.
شهسان عزیز که صحبت میکرد یادخودم افتادم
3سال پیش به واسطه یه معامله اشتباه که ازسرطمع انجام دادم به قهقرارفتم.
همه زندگیم ازبین رفت
همه میگفتن دیگه ازبین رفت علی نابود شد دیگه نمیتونه خودش رو جعم جورکنه ولی من حرفرمردم برام مهم نبودو خداروشکر ازاونجا که من باشماتازه آشنا شده بودم روی خودم کارکردم وبرخداتوکل کردم ودرکمتراز یک سال تونستم به لطف خدا خودموجعم جورکنم وباهربارکارکردن روی خودم بیشتر پیشرفت کردم والان خدایاشکر بدهی هایم راپرداخت کردم کارکسب خودم رودارم رابطه ام باخانواده ام عالی شده خدایاشکر
خداوند دوباره بهم آبرو اعتبارداده وهرروز درحال پیشرفت هستم تاوقتی دارم روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
ولی خب بقول استاد مافراموش میکنیم که چیشد نتیجه گرفتیم.
البته نمیشه گفت واسطه همون یک اشتباه ورشکست شدم وقتی ورشکست میشی ازچندماه جلوتر نشانه هاش میبینی همون چک لگد هارومیزنه جهان ولی ما متوجه نمیشویم ویک مسیر اشتباه زو هی تکرارمیکنیم.
موفقیت هم یک شبه اتفاق نمیفته یک مسیر هست که با طی کردن تکامل مدارمون بالاترمیره.
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم مهربانم سلام
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت دوستان هم فرکانسی
سپاسگزار خداوند هستم بابت این سایت الهی
سپاسگزارم ازاستاد عزیز وخانم شایسته نازنی بخاطر این دوره بسیار زیبا و تاثیر گذار.
شهسان عزیز که صحبت میکرد یادخودم افتادم
3سال پیش به واسطه یه معامله اشتباه که اسرطمع انجام دادم به قهقرارفتم. همه میگفتن دیگه ازبین رفت علی نابود شد دیگه نمیتونه خودش رو جعم جورکنه ولی من حرفرمردم برام مهم نبودو خداروشکر ازاونجا که من باشماتازه آشنا شدم روی خودم کارکردم وبرخداتوکل کردم ودرکمتراز یک سال تونستم به لطف خدا خودموجعم جورکنم وباهربارکارکردن روی خودم بیشتری رفت کردم والان خدایاشکر بدهی هایم راپرداخت کردم کارکسب خودم رودارم رابطه ام باخانواده ام عالی شده خدایاشکر
خداوند دوباره بهم آبرو اعتبارداده وهرروز درحال پیشرفت هستم تاوقتی دارم روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
البته نمیشه گفت واسطه همون یک اشتباه ورشکست شدم وقتی ورشکست میشی ازچندماه جلوتر نشانه هاش میبینی همون چک لگد هارومیزنه جهان ولی ما متوجه نمیشویم ویک مسیر اشتباه زو هی تکرارمیکنیم.
موفقیت هم یک شبه اتفاق نمیفته یک مسیر هست که با طی کردن تکامل مدارمون بالاترمیره.
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم مهربانم سلام
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت دوستان هم فرکانسی
سپاسگزار خداوند هستم بابت این سایت الهی
سپاسگزارم ازاستاد عزیز وخانم شایسته نازنی بخاطر این دوره بسیار زیبا و تاثیر گذار.
شهسان عزیز که صحبت میکرد یادخودم افتادم
3سال پیش به واسطه یه معامله اشتباه که اسرطمع انجام دادم به قهقرارفتم. همه میگفتن دیگه ازبین رفت علی نابود شد دیگه نمیتونه خودش رو جعم جورکنه ولی من حرفرمردم برام مهم نبودو خداروشکر ازاونجا که من باشماتازه آشنا شدم روی خودم کارکردم وبرخداتوکل کردم ودرکمتراز یک سال تونستم به لطف خدا خودموجعم جورکنم وباهربارکارکردن روی خودم بیشتری رفت کردم والان خدایاشکر بدهی هایم راپرداخت کردم کارکسب خودم رودارم رابطه ام باخانواده ام عالی شده خدایاشکر
خداوند دوباره بهم آبرو اعتبارداده وهرروز درحال پیشرفت هستم تاوقتی دارم روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
البته نمیشه گفت واسطه همون یک اشتباه ورشکست شدم وقتی ورشکست میشی ازچندماه جلوتر نشانه هاش میبینی همون چک لگد هارومیزنه جهان ولی ما متوجه نمیشویم ویک مسیر اشتباه زو هی تکرارمیکنیم.
موفقیت هم یک شبه اتفاق نمیفته یک مسیر هست که با طی کردن تکامل مدارمون بالاترمیره.
و همچنین یه سلام پر انرژی به دوستان عزیز و فعالم در این پروژه الهی
برای پاسخ به سوال این جلسه باید برگردم به سالها قبل از دوران کودکی تا زمانی که ازدواج کردم
و از زمان ازدواجم تا به الان
ینی زندگیمن 2 دوره داشته
دوره کودکیم که پر بود از اتفاقات و شرایط بد و حال بد که باعث شده بود همیشه احساس خود کم بینی داشته باشم
ولی همیشه یه صدایی از درونم میگفت و من کامل متوجه میشدم که امیدوار باش و این آخر داستان نیست
من تو همون عالم بچگی یسری آرزوها و خواسته ها داشتم و همیشه میگفتم اگه الان نشه ازدواج کنم درست میشه
خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و همیشه یه امیدی داشتم که یه روزی مرد رویاهام میاد و منو از این شرایط نجات میده
این امر باعث شد من تو سن 19سالگی با اولین خواستگار که مورد تایید خانواده و خودم بود ازدواج کنم اونموقع بخاطر کمبود هام و فرار از موقعیت و شرک های عمیقی که داشتم که منتظر منجی بودم از اون شرایط فرار کردم و بعد ها با تمام اون نقص های رفتاریم اون شخص مناسب رو تبدیل به هیولا کردم
اون رابطه ای که همه فامیل بهش حسرت میخوردن رو روز به روز تلخ تر میکردم چون من آدم وابسته ای بودم من پر از کمبود بودم
هیچ وقت نمیگم ازدواجم بد بود یا همسرم مشکل داشت
الان گه آگاه اگاه شدم میدونم که تمام اون اتفاقات تلخ رو خودم خلق کردم
یادمه که شبها تا صبح گریه میکردم و بالشم خیس اشک میشد همش فکر میکردم داره در حقم ظلم میشه و من چه انتخاب بدی کردم
از ته دلم خدارو صدا کردم و تلسیم شدم و گفتم خدایا خودت کمکم کن
یادمه یه شب با زجه و فریاد خدارو صدا زدم
بارها میرفتم لبه ی ایوون خونمون می ایستادم و با اینکه اصلا جرات خودکشی نداشتم ولی بهش فکر میکردم
خلاصه سرتونو دردنیارم نمیخوام وارد جزییات بد داستان بشم
یه روزی از روزها که رفته بودیم خونه خالم عروس خالم چندتا از فایل های استاد رو برام فرستاد
جالبه که الان عروس خالم نه تنها هیچ پیشرفتی نکرده بلکه بسیار زیاد پسرفت کرده و من یادمه یبار که بهش گفتم یادته فایلهای استاد رو برام فرستادی گفت اصلا یادم نیست
و بعدش گفت ایناکه همش چرت و پرته و این داستانا و من دیگه پیگیری نکردم و چیزی نگفتم
این شد که من با استاد عزیزم آشنا شوم
دقیقا به قول استاد مثل کویری بودم که تشنه آب بود
هر روز فایلها رو از کانال تلگرام دانلود میکردم و در حین کار و بچه داری گوش میکردم حتی زمانی که بچهمو شیر میدادم
تا زمانی که فایل های دانلودی رو گوش میدادم همه چیز خوب بود و همسرم هم باهام همراهی میکرد و میدید حال من خوبه خوشحال میشد تا اینکه بدون طی کرون تکاملم
دوره عزت نفسو خریدم ولی خیلی برام سنگین بود مطالب و آگاهی هاش اصلا نمیخواستم تکاملمو طی کنم همش عجله داشتم
و خیلی زیاد ضربه خوردم سر همین رعایت نکردن قانون تکامل
من تو اوج تاریکی زندگیم استاد رو پیدا کردم
ولی این باعث نشد زندگیم بهتر بشه جنجال های اصلی تازه شروع شده بود من کاملا برعکس از صحبت های استاد برداشت میکردم
استاد میگفت به کسی نگید من میخواسنم به همه بگم
همه رو تغییر بدم و چقدر من به خودم ظلم کردم
کار به جایی رسید که همسرم دیگه نمیزاشت فایل گوش کنم و من یواشکی زمانایی که سرکار بود گوش میکردم
میخوام بگم درک نادرست قوانین حتی از ندونستنشم بدتره
تنها دستاوردی که واسم داشت باعث شده بود از اونهمه احساس گناه راحت بشم چون من اون زمان خیلی خیلی مذهبی بودم ولی اصلا خودمو لایق نزدیک بودن به خداوند نمیدونستم
و اصلا حتی فکرشم نمیکردم که خداوند اینجوری باشه و اینجور قوانین وجود داشته باشه
تنها دلخوشیم همین بود که من خودم خالق زندگیم هستم و همه چیز به خودم بستگی داره
و هیچ حق الناس و اینجور چرت و پرت هایی که بهمون خورونده بودن وجود نداره
خلاصه کلی ضربه خوردم تا بالخره باز هم توی اوج ناامید و ( ته دره ) باز نور امید اومد سراغم و دیگه اینبار آروم آروم اومدم جلو
ولی تو رابطم انقدری زیاد گند زده بودم که هنوزم ترکش هاش هست و دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم و دارم روی خودم کار میکنم و هرچقدر بهتر میشم رابطم هم بهتر میشه هم با خودم هم با همسرم و هم با دیگران
و واقعا الان با تمام وجودم احساس سپاسگراری دارم از خداوند مهربانم برای هدایت شدنم به این مسیر الهی
و همچنین این پروژه الهی
شاید باورتون نشه وای این پروسه برای من تقریبا 6 سال شابدم بیشتر طول کشید ولی اگر میزاشتم تکاملم طی بشه و رها میبودم خیلی زودتر به این نتیجه میرسیدم
ولی الان میگم اشکال نداره اینا همش الفبای مسیر من بود و من خیلی خیلی خام و نپخته بودم و تمام این درس ها من الان رو ساخته و من به تمام اشتباهاتم هم افتخار میکنم
و قول میدم به خودم و خدای خودم که تمام سعیمو بکنم برای تغییرات در شخصیتم
و برای همینم هست که اینجام
برای تک تکتون آرزوی درک ددست قوانین و عملکرد درست و نتایج عالی دارم
به امید دیدار روی گلتون استاد عزیزم و مریم جان عزیز دل🫂
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ «53» سوره زمر
بگو: اى بندگان من که بر نفس خویش اسراف (و ستم) کردهاید! از رحمت خداوند مأیوس نشوید، همانا خداوند همهى گناهان را مىبخشد، زیرا که او بسیار آمرزنده و مهربان است.
==================================
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته جان و دوستای نازنینم
الهی که حال دلتون عالی و روزگارتون خرم باشه
استاد جانم من هرچی فکر کردم موردی بیادم نیومد که به ته دره سقوط کرده باشم
البته جاهای شاید زیادی بوده که اذیت شدم ولی
ناامید نشدم که همونطوری که شما به درستی گفتید
ناامیدی بدترین گناهه
استاد جانم من 16 ساله بودم که ازدواج کردم چیزی حالیم نبودم
همسرم(و البته خانواده همسرم) دوستم داشت من هم کم کم دیدم دوسش دارم
بعضی تفاوتها میون ما بود ولی مانع از دوست داشتنمون و ادامه دادنمون نبود
یکی از این تفاوتها نامرتب و نامنظم بودن من بخصوص در سالهای اولیه ازدواجم بود که هم خودم اذیت میشدم هم همسرجانم که دقیقاً برعکس من بود که همیشه مرتب و منظم بود و هست کارهاشو سر وقت انجام میده و لیست کارهایی که میخوایم انجام بدیم و چیزهایی که میخوایم همراه خودمون ببریم رو مثلا ً برای سفر یا رفت و آمد بین تهران و طالقان، مینویسه
و من با اینکه دوست داشتم خونه زندگیم تمیز و مرتب باشه،
و ایشون و اکثر نزدیکانم رو می دیدم که چقدر تمیز و مرتب و منظم هستن،
ولی خیلی کاری نمی کردم برای تغییر این رفتارم
یادمه وقتی که قطر بودیم بعضی وقتها ظرفهای نشسته اینقدر جمع میشد و روی هم تلنبار میشد که شب تا نزدیک سحر در حالی که همه خواب بودن من مشغول ظرف شستن بودم
یا مثلاً تفاله چایی چند روز تو سبد مخصوصش تو سینک میموند و هی دوباره روی همون میریختم تا پر میشد و دیگه جا نداشت..
یا یه وقت مهمون بی خبر میامد و خونه مرتب نبود خیلی اذیت میشدم
یادمه یه بار که دختر خاله دامادم آقا سام همسر سمیه جان اومد خونه مون،
که قرار بود من و همسرجان و دوتا خواهرای سمی جان که هنوز ایران بودن به اتفاق ایشون برای دفاع دکترای سمیه جان بریم دانشگاه تهران،
ایشون اومده بود کمک کنه برای بسته بندی میوه و شیرینی و آماده کردن وسایلی که میخواستیم با خودمون ببریم برای پذیرایی از مهمانهای جشن دفاع سمی جان
من خدا رو صدهزار مرتبه شکر قبل از اینکه برسه
لباسهای شسته شده و بقیه چیزهایی که این ور و اون ور بود رو سریع جمع کردم و تو پاسیو که ازش بعنوان اتاق استفاده می کردیم و یه فرش 12 متری توش پهن کرده بودیم، کنار ترد میل روی هم گذاشتم و روش هم یه ملافه کشیدم و جوری صاف و چهار گوشش کردم انگار که تشک و لحافه…
ولی تفاله چاییهایی که توسبد پر بود رو ایشون دید و خدا میدونه که چقدر اذیت شدم
چند بار دیگه هم پیش اومد و باز هم کلی ناراحت شدم
تا اینکه سال 1395 بود که دختر بزرگم نسرین جان که چند سالی بود از قطر به کانادا مهاجرت کرده بود یه سفر اومد ایران
و من دیدم بعد از هر وعده غذا ظرفها رو میزاره تو ماشین و سبد تفاله چایی و خورده ریزهای غدا رو خالی می کنه و داخل سینک ظرفشویی رو میشوره و با حوله کوچیکی که مخصوص همین کار گذاشته بودم خشک می کنه
و روی کابینتها رو هم دستمال می کشه
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
و همه اینها در حالی بود که هنوز با شما استاد جانم آشنا نشده بودم
بعد که با شما آشنا شدم که آخرای سال 97 و همزمان با لانچ دوره مقدس 12 قدم بود که بدون هیچ کار کردی روی فایلهای هدیه، خدا جانم صاف و مستقیم من رو سر کلاس محصولاتتون نشوند الهی صدهزاران بار شکر
هر چی که از آموزه هاتون یاد می گرفتم سعی می کردم حتماً بهش عمل کنم و به نسبت زیادی هم عمل کردم، و از عملکرد خودم هم تا اندازه ی زیادی راضی ام
درمورد همون مثال ظرفها من قدم به قدم و مرحله به مرحله خودمو بهبود دادم
یعنی استاد جانم در این مورد حاضرم قسم بخورم که حتی یکبار هم نزاشتم ظرف نشسته برای فردا بمونه
و کل زندگیم دارم خودمو بهبود میدم
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
استاد جانم کاش میشد دفتر سپاسگزاری و تمرین ستاره قطبی خودمو نشونتون بدم تا ببینید
که هر روز صبح و شب چه چیزهایی توش می نویسم و چه درخواستهایی از خداوند دارم
اینکه کل نوشته هام خطاب به خداونده
و اینکه اول کلی نعمتهای خدا رو که به من و عزیزانم داده مینویسم
و ازش تشکر می کنم
خیلی وقتهاهمون اول که شروع می کنم اشکام می ریزه رو دفترم و بعصی از چیزهای دیگه که هر روز همونها رو مینویسم اینکه
خدا جانم شکرت که با نام و ذکر تو از خواب بیدار شدم
شکرت که جان دوباره بمن بخشیدی
و فرصت جدید زندگی و بندگی و انجام اعمال صالح بمن عطا کردی و من میخوام از این فرصت به بهترین شکل استفاده کنم
خدای عزیزم شکرت که هرآنچه دارم مالک اصلیش تویی و از فضل و کرم و محبتت بمن رسیده
الهی شکرت که امروز هم یکی از بهترین بهترین روزهای زندگی منه پر از اتفاقات زیبا و دلخواه و دل انگیز
میخوام امروز رو فقط برای امروز زندگی کنم در لحظه حال حاضر باشم
شکرت برای وجود خودم که ارزشمندم آفریدی بی قید و شرط
شکرت که با انجام کارهای نیکو بر ارزشمندیم اضافه می کنم
شکرت که میخوام آرامشم و حال و احساس خوبم پایدار باشه و تا شب ادامه بدم
خدا جانم شکرت که از هر چیزی بهترینش رو بمن دادی
شکرت برای همه هدایتها و الهاماتت
شکرت که لایق هم صحبتی با تو هستم
ووو…
استاد جانم خدا خیر دنیا وآخرت بشما عطا کنه
عاشقتونم و یک دنیا از شما سپاسگزارم
سمیه جان هم الان تماس تصویری گرفته و همسرم و دخترهای دیگه ام جوین شدن
و لیلییین قند عسلم هی میگه مامانی مامانی
و سراغ منو میگیره برم منم جوین شم یه مختصر که بعدش هم وقت دندونپزشکی دارم
الهی صدهزاران بار شکر برای صلاتم در گام چهارم پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
بهترینهای دنیا و آخرت رو برای خودم و همه خاندان صمیمی عباسمنش از خدای مهربان درخواست می کنم
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان
سلام بانو سلیمی بزرگوار مادر گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
کامنت شما سراسر ارزشمند بود برام
کلی هم درس داشت
من از خط به خطش لذت بردم
این قسمت کامنتتون و که خوندم یک لحظه تعهدی که به خودم دادم اومد جلو چشمم که حواست باشه تهت هر شرایطی بهش عمل کنی
……
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
……
و این قسمت کامنتتون بهم اینو گفت که وقتی ایمان و تعهد و به خدا نشون بدم خدا زندگی منو از نعمت هاش لبریز میکنه
……
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
……
امیدوارم توی آینده قراره خدا زندگی منو با نعمت هاش لبریز کنه من بتونم هم وقت کنم سپاسگزار این نعمت ها باشم هم به کسب و کارم برسم هم به تفریح و لذت بردن از زندگی برسم :))
بانو سلیمی بزرگوار باز هم از شما سپاسگزارم
بخاطر وجود ارزشمند شما توی این سرزمین بهشتی مون از خدا بینهایت سپاسگزارم
که میتونیم از تجربیات ارزشمند شما استفاده کنیم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدا براتون
ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
به خدا میسپارمتون
سلام به آقا آوه عزیز و مهربون و بزرگوارم
خییلی خییلی ممنونم از اینهمه محبت و لطف و تحسینی که به من هدیه دادی
و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم
و اشک شوق از چشمام سرازیر شد
الهی صدهزاران بار شکر برای وجود ارزشمند شما و خوبیهات و نعمتهای زندگیت
الهی میلیاردها بار بیش از این باد
الهی صدهزاران بار سپاس برای شما و همه فرزندان توحیدی ام تو این سایت الهی و بهشتی و کامنتهای درس آموزتون
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
من هم از رب العالمین درخواست می کنم که زندگیت پر از معجزات زیبا و شگفت انگیز باشه و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی
سلام خانم سلیمی عزیزم امیدوارم که همیشه خوب و سلامت باشید
من یکی از دنبال کنندههای کامنتهای شما و دخترای گلتون هستم
به توصیه سعیده جان شهریاری
علاوه بر امتیاز دادن خواستم کتبی هم از شما سپاسگزاری کنم خدا را شکر که انقدر فعال هستین و خوب مینویسین
و چقدر خوب که با انسانهای توحیدی و فرکانس بالای این سایت الهی در ارتباط هستید
مطالبی که مینویسید میبینم چقدر بعضی قسمتها شبیه شماهستم منم تو کل زندگیم همیشه سعی کردم خودم رو بهبود بدم
شکرگزاریاتونم عالی هستش
براتون قلبی سر شار از آرامش آرزو میکنم
سلام فریبا خانم عزیزم
الهی در احسن الحال باشی
خیلی تشکر می کنم از کامنت پر از محبتت و نظر لطفت که ناشی از نگاه زیبا بین و صفات زیبای درون خود شماست، و خیلی بر احساس خوبم اضافه کردی
من هم کامنتهای شما رو میخونم و تحسینت می کنم.
همونطور که گفتی همه ما که اینجا هستیم اکثراً شبیه هم هستیم و میخوایم خودمونو بهبود بدیم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این سایت بهشتی و وجود پر برکت استاد جانم و تیم همراهش که براحتی این امکان برامون وجود داره که کامنتهای دوستان رو مطالعه کنیم و خودمون هم کامنت بزاریم در نتیجه، هر دو طرف دیدمون وسیعتر میشه
و از آگاهیها و بخصوص تجربه های همدیگه استفاده می کنیم
همه اش سوده و سوده!!
فریبا خانم نازنینم من اوائل خیلی کم کامنت میزاشتم و برام سخت بود
و هر اندازه که نوشتم پله پله کمی راحتتر میشد!
مثل همه کارهای دیگه که بقول معروف
کار نیکو کردن از پر کردن است
من سپاسگزاریهام هم کم کم و مرحله به مرحله بهتر و قلبی تر و بیشتر شده خدا روصدهزار مرتبه شکر..
باز هم از شما ممنونم
روی ماهت رو می بوسم
الهی همواره در سایه امن حمایتها و الطاف بی بدیل رب العالمین باشی
سلام و درود بر دوست عزیزم خانم سلیمی نازنین.
ممنون بابت کامنت زیبایی که به ما هدیه دادید.
با مثال های واقعی که از زندگی خودتون میزنید چقدر من از شما درس زندگی میگیرم.
چقدر این کامنتتون درس داشت.
حقیقتش مهمترین مسئله من توی زندگی که نیاز شدید به بهبود داره همین موضوع نظم و مرتب بودنه.
از ابتدای شروع پروژه تغییر رو در اغوش بگیر،من توی ذهنم اومد که روی این موضوع کار کنم ولی حقیقتش روم نشد بیام توی سایت بنوسیم.
و طبیعتا براش اقدام عملی هم انجام ندادم.
اما الان دیدم شما با شجاعت تماااام و با احساس خودارزشمندی این موضوع رو که مربوط به گذشتتون بود بیان کردید.
و الان منم ارزو دارم مثل شما به جایی برسم که بگم اصلا بیاد ندارم که شستن ظرفها رو موکول کرده باشم به فردا.
ارزو دارم به جایی برسم که هر لحظه اماده ورود مهمون به خونه ام باشم.
خانم سلیمی جان منم سن 17 سالگی در حالیکه در مدرسه نمونه دولتی کلاس سوم دبیرستان بودم ازدواج کردم و یک ماه مونده به تولد 20 سالگیم امیرعلی به دنیا اومد و الان خدارو شکر12 سالشه.
تا قبل از ازدواج حتی یکبار هم اشپزی نکرده بودم و حتی برنج پختن هم بلد نبودم.
و منم یک سال و نیم توی خونه پدرشوهرم زندگی کردم.
خدا به مادر شوهرم خیر بده،اشپزی و خانه داری و لباس شستن و بچه داری رو بهم یاد داد.
خانم سلیمی عزیزم دیشب با خوندن کامنتتون مثل شما به خودم و خدای خودم قول دادم که شستن ظرفهام رو برای روز بعد نگذارم.
و از همون دیشب شروع کردم.
و باور کنید همین امروز صبح،برای ایجاد نظم توی کارهام کلی ایده به ذهنم رسید و انجامش دادم.
مثل نوشتن برنامه روزانه.
نوشتن جاهایی که باید تا اخر ماه حتما برم.با ذکر روز و تاریخ و ساعت.
و چقدر حالم بهتر شد.
و فقط،خدا میدونه اگر به قولم پایبند باشم چه پاداشهایی از خدا دریافت میکنم.
امروز صبح مدام صدای استاد توی گوشم پخش میشد که بچه ها اگر مثل قبل عمل کنید،مثل قبل نتیجه میگیریدها !
خانم سلیمی نازنینم خیلی خوشحالم و باعث سعادتمندی منه که با عزیزی مثل شما و دختر خانم های گلتون هم خانواده شدم.
ان شاالله در پناه خداوند به همه ارزوهای قلبیتون برسید.
میبوسمتون.
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین مکان و بهترین زمان.
سلام خانم سلیمی عزیز و مهربان
الگوی موفق خانم های سایت عباس منش
میدونید که شما آرزوی خیلی ها رو داری همین الان زندگی میکنی.
همه مادر و پدر ها دوست دارن بچه هاشون تحصیل کرده و در بهترین جاهای دنیا زندگی کنند.
و شما اینو سالهاست تجربه میکنی.
همیشه در قلبم تحسینتون میکنم که چقدر عالی هستید.
خیلی تحسین تون کردم خیلی راحت در مورد اوایل زندگی بدون مقاومت صحبت کردید و این نشانه از عزت نفس بالای شماست و نگران نظر بقیه نیستید.
من همش منتظر بودم یه بهانه ای چیزی بیارید که بگید خونه بهم ریخته بود چون من چندین و چند بچه کوچیک داشتم یا مثلاً هر بهانه ای دیگه ای .
ولی شما کلامی از بهانه ها صحبت نکردی و شخصیت شما دنبال بهانه آوردن نیس .
و مسولیت کامل رفتارش رو میپذیره و همین باعث هدایت و رشدش میشه .
خیلی برام جالب بود و لذت بردم .
خدا بهتون عزت و سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر عنایت کنه .
سلام به خدیجه جانم
خیلی ممنونم و سپاسگزار خداوند و شما هستم برای این پیک شادی و هدیه ی ارزشمندت و همچنین لطف و تحسینت که نشان دهنده ویژگیهای زیبای درونی و نگاه زیبابین خود شماست و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم
الهی که هزاران برابرش در زندگیت جاری بشه
خدیجه جانم من از اول اینجوری نبودم ولی از وقتی که یادم میاد در فکر بهبود خودم بودم و بهبود شخصیتم برام مهم بوده
و هر اندازه که در توانم بود خودمو و زندگیمو بهبود میدادم و زندگیم هی قشنگتر میشد
و بعد که با استاد جانم آشنا شدم و زندگیم هی بهتر و بهتر شده و پله پله رشد و پیشرفت کردم و همچنان ادمه داره خدا روصدهزاران بار شکر
اصلاً خداجانم ما رو فقط برای رشد و پیشرفت های کوچیک کوچیک و قدم به قدم اما مستمر آفریده و لذت بردن از مسیر درست زندگیمون و طی تکاملمون دیدن نعمتهای زیبای خداوند در زندگی خودمون و دیگران وشکر نعمتهاش برای خودمون و دیگران
خدا رو میلیاردها بار شکر برای سلامتیمون و تک تک نعمتهامون
خدا روصدهزاران بار شکر برای وجود ارزشمندت و همه ی ویژگیهای خوبت و همه ی نعمتهای زندگیت
الهی هزاران بار بیش از این باد
خدیجه خانم نازنینم روی ماهت رو از دور می بوسم
و بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جانم برات درخواست می کنم
به نام خدای هدایتگرم خدای آسانیهایم خدای روزی دهنده ام خدای قدرتمندم که به تنهایی برای من کافیست الهی تو را شکر میگویم سپاسگزارتم
سلام استاد زیبایم و مریم مهربانم
ممنونم از شما دو عزیز بابت این پروژه عالی که واقعا زندگی ساز هست اگر خودمو لایق بهترینهای این جهان میدانم باید تغییر را در آغوش بگیرم و با ایمان حرکت کنم برای هر روز بهتر شدنم
همان ایمان و امید انسان رو زنده نگه میدارد
اگر به خداوند و قدرتش و فراوانی جهان ایمان نداشته باشی باور نکنی و امید به بهتر شدن نداشته باشی اصلا قدم از قدم بر نمیداری
همان دیدن و بدست آوردن نتایج خودش یه قدم از ایمان و امید ست و باید هر روز تکرار و تکرار شود تا محکم شود و در ناخود آگاه ما بنشیند
و بعد جزئی از شخصیتمون میشود
اون نوع دیدگاه و تغییر آن در ناامیدی زیاد به دادت میرسه
ناامیدی و بی ایمانی مانعی بزرگ برای رسیدن به خواسته هاست وقتی به مسائل و مشکلات مثبت نگاه میکنیم خیریتی در آن میبینیم احساسمون رو خوب نگه داریم کنترل ذهن داریم کانون توجه مون رو به سمته خوبی و زیبایی میبریم اون موقع ست که جهان همه چیز رو به نفع ما تمام میکند
و این پاداش همان ایمان و امید ست به خدای بزرگ و قدرتمندم
استاد و دوستان عزیزم ممنونم از شما عزیزان
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند
سلام عرض میکنم خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته و همه دوستان عضو سایت،خدا رو شکر میکنم که من را در مسیر بهترینها قرار داده و با این آگاهیها آشنا کرده در مورد سوال اول زمانی که بیست ساله بودم و هیچ درکی از قوانین نداشتم و با قانون فرکانس آشنا نبودم ولی در درون خودم به خداوند ایمان داشتم و باورهای توحیدی رو از پدر و مادرم یاد گرفته بودم و اونا با زحمت هایی که میکشیدن و نون حلال در میاوردن و به خدا ایمان داشتن من هم یه جورایی یاد گرفته بودم ولی همیشه دنبال عشق و حال جوونی خودم بودم دوستان خوبی نداشتم و یه جورایی دیگه به ته دره سقوط کرده بودم نه اعتباری داشتم و نه امیدی به آینده یادمه یه شب که خیلی ناامید بودم و بسیار حالم بد بود و چقدر گریه هم میکردم از خدا کمک خاستم که من رو از خیلی عادتهای بدی که داشتم نجات بده،حدود یک ماه بعد من بصورت معجزه آسایی به کربلا رفتم یادمه اون روز ن پول داشتم و حتی دندان درد شدیدی هم داشتم صبح از خواب بیدار شدم و به مادرم گفتم پول بده تا برم دندان پزشکی یادمه 4 هزار تومان به من داد و کلی هم من رو نصیحت کرد که دست از رفیق بازی و کلک بردارم اینم بگم که این داستان سال 1382 برای من اتفاق افتاده،خلاصه پول رو گرفتم و رفتم به طرف دندان پزشکی تو خیابون یهو یه جای شلوغ نظر من رو جلب کرد و من به سمت مردم رفتم و پرسیدم اینجا چه خبره گفتن عده ای میخان به صورت قاچاقی به کربلا برن گفتم چه جالب ما رو هم میبرن یکی گفت آره پول داشته باشی میتونی بری رفتم پیش یه نفر که به حساب رئیس این دسته بود گفتم آقا ما رو هم میبرید کربلا گفت آره گفتم چقدر باید پول باشه گفت اینا هر کودوم 500 الی 600 هزار تومان رو دارند بالاخره قاچاقی هست و ممکنه پول زیادی خرج کنی گفتم با صد هزار تومن هم میشه گفت والا نمیدونم اون دیگه دست خودته که چجوری خرج کنی ،ولی من فقط 4 هزار تومان داشتم و اونم مادرم داده بود که به دندان پزشکی برم و اصلا پولی نداشتم ولی یه حسی من رو گرفته بود و دلم به قول قدیمیها کنده شده بود و خسته از همه چی سوار موتور سیکلت شدم و پیش به سوی دندان پزشکی در بین راه یه صندوق قرضالحسنه نظر من رو جلب کرد و یه حسی بهم گفت برو اینجا و تقاضای وام کن منم به الهامی که بهم شد فورا عمل کردم و رفتم و وارد صندوق قرضالحسنه شدم یادمه چند تا آقا بودن و یک خانم یه آقا گفت بفرما کاری دارید گفتم یه کاروان هست میخاد به کربلا بره اومدم بگم اگه امکان داره 100 هزار تومان وام بدید که منم برم همگی خندیدند گفتند همچین چیزی نمیشه گفتم چرا گفتند آدم هست که یک ماه تو نوبت وام هست و ما نمیدونیم چجوری وامش رو جور کنیم بعد تو حالا اومدی همین الانم میخای نمیشه پسر جون ،کمی نامید شدم اومدم بیرون و همین که اومدم سوار موتورم بشم دوباره بهم الهام شد که برو داخل و به خانمه بگو منم رفتم داخل یه راست رفتم پیش اون خانم گفتم ببخشید شما اگه یه پسر داشته باشی دلت نمیخاد به راه راست بره ،گفت توواقعا میخای بری کربلا گفتم آره به خدا دروغم چیه اگه الان پول داشتم میرفتم دیدم دست کرد زیر میزی که جلوش بود یک بسته 100 هزاری گذاشت جلوی من و گفت بیا بردار و برو اون کارمند های دیگه اعتراض کردن ولی خانمه گفت این پول رو من از خودم بهش دادم ولی آروم به من گفت برو ولی وقتی برگشتی بیا و ضامن بیار تا دفترچه قسطش رو برات درست کنم گفتم ینی برم گفت آره معطل نکن الان اتوبوس حرکت میکنه ،باور کنید نه من رو میشناخت و نه هیچی فقط اعتماد کرد بهم منم پول رو برداشتم و اومدم جلوی مغازه برادرم و گفتم من رفتم کربلا و اونم مخالفت کرد ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم موتور رو گذاشتم و دوان دوان رفتم تا اینجای داستان حالا که با استاد و این قوانین آشنا شدم یادم به حرف استاد افتادم که میگه قدم اول رو بردار قدمهای بعدی بهت گفته میشه دقیقا همین طوره خلاصه من با صد هزار تومان به کربلا رفتم و حتی 1500 تومان هم پس آوردم وهنوز هم بعد بیست سال دارمش تازه بدون اینکه از پدر ومادرم خدا حافظی کرده باشم رفتم و یازده روز من اونجا بودم و سفر بسیار زیبایی بود ،راستی ماجرای دندونم هم اونجا که رسیدم رفتم دندان پزشکی و با هزار تومان دندونم رو کشیدم و راحت شدم یه جورایی،وقتی برگشتم پدرم بهترین استقبال رو از من کرد و هر کسی میومد خونه ما با چشم گریون میومد،تازه اون موقع فهمیدم که خداوند چقدر در حق من لطف کرده و من رو از ته دره نجات داده منم نامردی نکردم و محکم و استوار به زندگی ادامه دادم دیگه سراغ دوستام نرفتم و شدم مرد روزگار،حالا بعد چند سال خونه دارم،ماشین دارم همسر و فرزند عالی دارم یه دوسالی هست که با سایت استاد عباس منش آشنا هستم و تا بتونم به قوانین عمل میکنم و محکوم به تغییر هستم و به خودم میگم چطور از این بهتر،خدا را صد هزار مرتبه شکر که همیشه در کنارمه و من رو به سوی بهترینها و عالی ترین ها هدایت میکند،امیدوارم هر جا که هستید شادو خوشحال در پناه خداوند مهربان باشید
سلام و درود به استادای عزیز و گرانقدرم و همه دوستان هم دورهای نازنین
تجربه من از ته دره بخاطر شرک
من بدلیل وابستگی به آدمها و اینکه منتظر بودم یکی بیاد منو خوشبخت کنه ضربههای سختی خوردم و واقعا این احساس رو داشتم که به عمق تاریکی و دره جهنم سقوط کردم. ولی بعد از آشنایی با استاد و گوش دادن به فایلها مخصوصا فایلهای توحیدی دقیقا احساس کردم که ذره ذره داره احساسم بهتر میشه و کم کم دارم از تو این دره بالا میام. دقیقا این دره رو و خودم رو توش میدیدم.
الانم بعضی وقتا که مرتکب اشتباه میشم بهترین جملهای که منو از احساس بد نجات میده و کمکم میکنه احساسم رو بهتر کنم و بهم امید میده این جمله از قانون هست که میگه:
تمام اتفاقات آینده من رو فرکانسهای این لحظه من رقم میزنه نه فرکانسهای گذشته من. گذشته مهم نیست. گذشته میتونه 10 سال قبل یک ساعت قبل یا یک ثانیه قبل باشه. اصلا مهم نیست. فقط این لحظه مهمه. هر اشتباهی مرتکب شدم گذشته و تموم شده و میتونم از این لحظه احساسم رو خوب کنم و تمام نتایج رو تغییر بدم.
همیشه امید هست. همیشه تا زمانی که زنده هستم فرصت دارم تا در هر لحظه نتایج زندگیم رو تغییر بدم.
خدایا شکرت این خیلی امیدوار کننده است.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
خدایا سپاسگزارم بهم فرصتی دادی تا دوباره بیام سایت واینقدر کامنت عالی بخونم وکامنت بنویسم
سپاسگزارم بابت استاد عباسمنش خانمشایسته بابت تمام فایلها چه هدیه چه پولی همشون یه گنجن واسه من اینجا من بهترین جای دنیاست واقعا حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم من عاشق خودم هستم عاشق مسیری که درش قرار دارم هستم عاشق خدام هستم
همه ی این عشق رو مدیون شما هستم استاد بزرگوارم
ازتون خیلی سپاسگزارم واون قلب ماهتون رو میبوسم
خوب برم سراغ تمرین ……
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
باید بگم بله ته دره رسیدم
من چندین سال با همسرم خانواده همسرم مادرم پدرم روابط خیلی سختی داشتم
وتمام این افراد رو مسبب شرایط سخت زندگیم میدونستم
پدرو مادرم رو بخاطر اینکه ازهم جدا شده بودن اونم درست بعد از نامزدی من و خواهرم چون ما باهم جاری هستیم
و همسرم رو بخاطر تمام بیتوجهی واحساس مسولیت نداشتنش
بقیه رو هم بخاطر اینکه فکر میکردم میتونن بالاخره یه کاری بکنن همسرم بامن خوب بشه و حضور اونها رو توزندگیم باعث و بانی شرایط و روابط بد خودم با همسرم میدونستم
بیست سال از عمرم رو صرف ترسهام بی ایمانی شرکم به خدا و تغییر زندگی همسرم کردم و بچهام
شرایط مالی سختی داشتم شرایط جسمی خیلی سختی داشتم روابط که افتضاح روابطم با خدا که اصلا داغون چون ازخدا خیلی میترسیدم
وهمش باورم این بود خدا کسیکه که همش میخواد منو عذاب کنه واسه هرچیز وهرکار اشتباهی و……..
اما بعد ازبیس سال زندگی ته دره اون همه کوچیک شدن توسری خوردن تحقیر شدن
به خودم گفتم من دیگه ادامه نمیدم
این نماز و قرآن وخدا این پیامبر و امام همه چی دروغه الکیه
اگه این اسمش دین اگه این اسمش مسلمانی هست خدا اینجوری میخواد بهم پاداشبده اونم نه این دنیا تازه بمیرم برم اون دنیا
اون دنیا رو کی دیده ایا بهشتی باشه یانه
ولش کن بابا اصلا نمیخوام
میخوام ادمبدی باشم
نماز و گذاشتم کنار حجاب و گذاشتم کنارواسه خودم راحت بودم گفتم بابا یه بارمیخوام زندگی کنم
بزار خوشحال باشم …
راستش من توتمام این سالها واقعا دور خودم خانمهایی رو میدیم هیچی بلد نبودن نه آشپزی خوب نه خونه داری نه سلیقه قیافشونم ازمن بهتر نبود
ولی اینقدر همسرشون دوستشون داشتم براشون خیلی کارها انجام میدادن
ویا خیلی خانمها دوستهای اقا داشتن بازم بااینحال روابط خوب با همسر با پارنترشون داشتن
یعنی من باچشم خودم دیدم خانم به همسرش خیانت کرده ولی بازم اون آقا رفته براش هدیه خریده اصلا داره براش میمیره
خوب اون روزها قانون خداوند رو بلد نبودم
وفکر میکردم شانس داشتن یه زن به اینکه آقا تو آدم بدی باشی حالا هرچی بدتر شانست بیشتر
من با شجاعت اعتراف میکنم بعد از بیست سال زندگی درست حالا به زعم خودم
با تمام اون دعا و قرآن .نمازهایی که میخوندم همه رو گذاشتم کنار وگفتم دیگه انجام نمیدم
تصمیم گرفتم آقا من برم با یه آقایی دوست بشم حالا همسرم که کاری برامنمیکنه شایداون آدم دیگه یه کاری برام انجام داد…..
منم با یه آقایی آشنا شدم اصلا برام مهم نبود چی میخواد بشه اصلنم ناراحت نبودم بابت کاری که دارم انجام میدم چون واقعا دیگه به هیچی اعتقاد نداشتم و همه چیز برام یه دروغ بودوچیزیم برام مهم نبود
خلاصه یک مدتی من به این روال ادامه دادم
روزها حالم خوب بود ولی شبها بی اختیارگریه میکردم میگفتم خدایا من نمیخوام مسیر اشتباهی برم من نمیخوام به کسی رو بزنم کاری برام انجام بده من نمیخوام محبت و عشقی احتیاجات مالی که توزندگیم ندارم و ازکسی گدایی کنم .آقا نمیتونم بلد نیستم ماله این مسیر نیستم
توچرا کمکم نمیکنی میخواهی من آدم بدی بشم همینو میخوای
ومیزدم زیر گریه یعنی یک مدتی کارمن هربار همین بود
یه روز حالم خیلی بدبود دلم گرفته بود ناامید و تنها بودم خسته شده بودم ازاین روالی که پیش گرفته بودم …..
گفتم خدایا دیگه خست شدم من ماله این مسیر نیستم بخدا نمیدونم چیکار کنم زندگی من درست بشه
بهم بگو حقیقت چیه من و واسه چی منو بدنیا آوردی چرا باید اینقدر عذاب بکشم
من هیچی نمیدونم اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم
…
یعنی اونجا اون ته دره اون تسلیم شدن که بعدها فهمیدم اسمش تسلیم شدن هست
نقطه ی شروع زندگی من شد
کم کم کتابای قانون جذب رو خوندم کتابی که خیلی بهم کمک کرد معجزه شکرگزاری بودوچهاراثر از فلورانس بود
این دوتا کتاب بیشترین تاثیر روی من گذاشتن
بعدبا فایلهای استاد تواینستا آشنا شدم وحدود یکسال بعد من وارد سایت شدم و تاالعان اینجا هستم
ومیتونم بگم در تمام ابعاد زندگی من به اندازه باور وایمانم وعملکردم تغییرات خیلی خیلی بزرگی داشت
من ازاستاد یادگرفتم خودم اولیت زندگیم هستم
قدرت تغییر زندگی هیچ کسی رو ندارم حتی بچهام
من فقط میتونم زندگی خودمو تغییر بدم حالا بهترش کنم یا بدتر
من یادگرفتم عبادت واقعی توی لذت بردن از داشته هامون روی دیدن زیباییها ست عبادت واقعی اون کاریه که از انجام دادنش احساس خوبی دارم مثل ورزش کردن مثل مربی بودنم مثل باشگاه
یادگرفتم اگر میخوام خدابهمنعمت بیشتر بده اول سپاسگزار نعمتهایی که دارم باشم اونها رو ببینم بیاد بیارم
غر نزنم ناشکری نکنم
یادگرفتم نیازنیست واسه خواستن پول لباس مواد غذایی پول توجیبی محبت و عشق بخوام دستمو جلوی کسی دراز کنم فقط کافیه ازخدا بخوام با قلب باز با اطمینان
با اعتمادبه خدا که اون خودشو موظف کرده بهم روزی بده هدایتم کنه و بهم ثروت بده ازخزانه ی غیبش
یادگرفتم کسی توزندگی من قدرت نداره هیچ انسانی هرگز
و هیچ حیوانی نمیتونه بهمازار برسونه هیچی
فقط خدا توزندگی من قدرت داره
یادگرفتم پاروترسهام بزارم یادگرفتم از دایره امن زندگیم بیام بیرون
یادگرفتم نگران هیچی نباشم …….و
یه عالمه درس یادگرفتم یه عالمه هنوزم دارم یادمیگیرم
یعنی میتونم بگم دوره دوازده قدم زندگی منو دگرگون کرد
سعی میکردم هربار به اون تمرینات واگاهی که استاد یادمیداد وانجام بدم
بازخوردها خیلی عالی بودن
مثلاً من توی روابطم با همسرم یا هرکسی اینو یادگرفتم روی نکات مثبتش توجه کنم اون آدمی که حالا به سری ویژه گی اخلاقیش رو دوست ندارم درموردش حرف نزنم نه با خودم نه باکسی
این کار باعث شد روابط داغون من با همسرم خوب بشه
اصلا واسه من خود معجزه بود
بعد ورودی مالی ما ده تومن بوداونم ازاجاره مغازه وملکمون این ورودی شد ماهی صد میلیون
سلامتی من عالی شد من چندین سال معده دردهای بدی داشتم هرچی هم دکتر رفتم عکس ودارو ،و آندوسکوپی معده انجام میدادم میگفتن سالمم
بعد اگزمای شدید روی دستهام داشتم شاید پنج یا شیش سال
حساسیت فصلی تو تمام فصل داشتم شاید هفده هجده سال که خیلی اذیتم میکرد
کمردرد اصلا به دردهایی بدنی داشتم هربار یا پام بود یا کمرم یا کتفم نمیدونم چی بود
ولی همه ی اینها ازبین. رفتن
من سالم سالم سالم هستم….
العان سه چهار ساله من سالم سالم هستم به لطف الله مهربان
بعدهم میخواستم از همسرم جدا بشم خیلی ترس داشتم از همسرم ازحرف مردم از نمیدونم خونه ندارم کارندارم و….یک عالمه باور شرک آلود
تو دوره دوازده قدم استاد توی فایلی درمورد صبر و تحمل کردن حرف زدن من تازه اونجا بود فهمیدم این کاری که من سالها دارم انجام میدم اسمش تحمل کردن نه صبر
بعد از مدتها کارکردن روخودم باشگاه محلمون رو اجاره کردم اونم به لطف خدا
درآمدم از صفربه بیست برابر رسید .
ازیه شاگرد رسیدم به چهل پنجاه تا شاگرد
(جالب بگم من اصلانمیتونستم با مردها صحبت کنم
اما اونتایمی که من بااون آقا آشنا شدم واونقدر خودمو بابت حرف زدن باهاش سرزنش میکردم اینجا به دردم خورد
چون حرف زدن با اون آدم باعث شد من اون شرم وخجالتم از مردهای دیگه بریزه
یه جورایی اون اتفاق بظاهر بد برام خیریت داشت چون باعث شد من توی کارم توی باشگاه بااقایون راحتر کارکنم واصلا روابط خوبی رو باهاشون تجربه کنم
واقعا ازخدا خیلی سپاسگزارم )
اما به لطف خدا …..
خدا بهم سلامتی داد خدا بهم کارداد خدا بهم شجاعت داد
که برم و اقدام کنم برای جدایی
من واقعا خوشحالم چون من انسان آزادو رهایی هستم آرامم خدارو توزندگیم پیدا کردم دارم مستقل زندگی میکنم
اعتماد به نفسم عزت نفسم احساس ارزشمندیم رفته بالا
حال دلم خوبه احساس من اکثر اوقات خوبه عالیه
تنم سالمه العان چهارماهه توی باشگاهم هستم
هم خونه ی منه هم محل کارم هم عبادتگاه من
من قشنگ در پناه امن خداوند هستم خداداره کاراموانجام میده
من خیلی خوشبختم خیلی حالم خوبه ناراحت نیستم چی میخواد بشه حالا خونه ندارم پول کافی دارم یا ندارم
چون مطینم خدایی که اینجوری منو هدایت کرده دستمو گرفته راهونشونم داده بقیشم انجام میده
استاد من از مرگ نمیترسم
من از مردن وتنهایی نمیترسم
خدا همه کس منه اون عشق منه اون همدم منه مشتری منه اون کار منه عبادت منه خداهمه چیز واسه من …..
اینها این مسیرموهمشو ازشما دارم استاد
خیلی سپاسگزارم ازشما خیلی
ازخدامیخوام تومسیر درست ثابت قدم باشم
ومنو به راه راست هدایت کنه راه کسانیکه به آنها نعمت داده نه راه گمراهان وغضب شدگان
خدایا تنها ترو بندگی میکنم و تنها ازتو یاری میجویم
در پناه الله یکتا باشیم ……
به نام خدایی که هنواره در حال هدایت کردنمونه
من مطهره یعقوبی هستم.28سالمه امروز در تاریخ2 ابان 1404 روز تولدم وقتی وارد سایت شدم قسمت 4 پروژه ی پروانه رو به عنوان کادوی تولدم از طرف خداوند پذیرفتم و به فال نیک گرفتمش ؛)
فایل رو هنوز گوش ندادم انقدر دلم بیقرار نوشتن بود که با خوندن اون جمله ی انتهایی مقاله تموم سلولهای بدنم متحدالقول من رو به نوشتن وادار کردند.
ایا تا به حال درزندگیت به ” ته دره ” رسیده ای؟؟
بله استاد بله من تابه حال ته دره رو دیدم !!!
طعم تلخ زندگی باترس و شک و دلهره رو در اون محیط چشیدم…اما اون ته دره شدآغاز اشنایی من باقانون جذب ،شروع مسیرمتفاوت زندگی من دقیقااز ته همون دره بود..برای همین همیشه با خودم بحث دارم که اصلا حتی اسم تضادهم برای اون شرایط اشتباست؛که اگر من به اون نقطه واون تضادبرنخورده بودم هیچوقت طعم چنین زندگی ای روحتی مزه هم نمیکردم!!
تیرماه سال96 بود ترم دوم کارشناسی حقوق بودم از دوماه قبل دردهایی رو قسمت پهلوی راستم احساس میکردم اما چنان غرق درس خواندن وامتحانات میان ترم بودم که میگفتم فعلا این مسئله مهم نیست.درکل با دکتررفتن مخالف بودم و تا کاربیخ پیدا نمیکرد من از شرایطم صحبت نمیکردم من کل تابستون رو درگیر اون دردها بودم وکاربه جایی رسید که تصمیم گرفتم بامامانم درموردش صحبت کنم دردهای شدیدی رو درقسمت شکم و پهلو داشتم که واقعاامانم رو بریده بود…دکتررفتن های ماشروع شد.هردکتری که فامیل توصیه ش میکرد رو مارفتیم ولی کسی نتونست اون درد روحتی تشخیص بده چه برسه به درمان!!
بالاخره ما هدایت شدیم به یک دکتری که ایشون تونستن مشکل من رو تشخیص بدنالتهاب روده ی بزرگ اما مشکل من انقدر عود کرده بود که دیگه باداروی خوراکی رفع نمیشد وایشون به من توصیه کردن که بیمارستان بستری بشم و تحت نظرکامل باداروی تزریقی وسرم روند درمان رو پیش ببرم…اما من زیربار نرفتم تااینکه مدت کوتاهی گذشت ومن مجبور شدم دربیمارستان بستری بشم شرایط بسیاروخیمی بود ومن تسلیم شدم
روند بیماری بسیاردردناک پیش رفت و من هرنوع ازمایش، تصویربرداری، سی تی اسکن،اکوی قلب و…که تا اون روز تجربه نکرده بودم رو تجربه کردم اون روزهابه شدت اززندگی ناامید بودم و خودم فکرمیکردم که نشکل من فقط اون بیماری نیست وحتما من به سرطان روده مبتلاشدم حتی احساس میکردم ک خوانوادم هم دیگه دارن کم کم از درمان من ناامید میشن…اون روزوشبها دقیقا تهِ تهِ تهِ دره بود برام !!!احساس میکردم خداکاملا من رو فراموش کرده …
اما اون اتفاق تنها حُسنی که داشت برام این بود که منو یک ترم از دانشگاه عقب انداخت دقیقا عید اون سال ،یعنی سال97که من دیگه تقریبا 50 درصد بهبود پیداکرده بودم تازه به خودم اومدم که خدایا حالا چیکارکنم به طرزعجیبی دیگه دلم نمیخواست برم دانشگاه و اون روزهابه سرم زد که برم و انصراف بدم کلا…انصراف ازدانشگاه وکلاازمسیرتحصیل برای دانشجوی ممتاز بورسیه تااون زمان سخت ترین تصمیم زندگیم بود ولی من انجامش دادم
اون روزها احساس شکست میکردم احساس اینکه دنیا واسه من تموم شده حالا که دیگه دانشگاه هم نیست پس من به چه دلیلی دارم زندگی میکنم برای من درس و دانشگاه خدایی بود که میپرستیدش !!!اما تنها یک چیز من رو ازون روزهای سمی نجات داد اون هم ارزوی استقلال مالی بود با تمام وجود تلاش کردم تا یک کاری رو جایگزین درس و دانشگاه بکنم که بشه ازش به درامد رسید وکارهای مختلفی رو امتحان میکردم تنها خواسته م از خدا این بود خدایا تو میدونی ک من ادم بی مصرف و بیهوده ای نیستم حتما برای یک کاری افریده شدم (این باور رو هنوزم دارم) میگفتم من روافریدی که یک کارمهمی انجام بدم.. خدایا خودت یک کاری برام جور کن من نمیخوام توی خونه بیکار باشم!!
هرایده ای به ذهنم میرسید عملی میکردم کلاس زبان انگلیسی،کلاس زبان عربی ،کیک وشیرینی پزی،تکنسین داروخانه ،دستیارپزشک،ودرنهایت خیلی هدایتی یک پکیج اموزش خیاطی رو از یک سایت از تهران سفارش دادم واون پکیج اغاز مسیرشکوفایی استعداد بینظیرمن در حوزه ی خیاطی شد وقتی من به عنوان یک چرخ دنده سرجای درست خودم نشستم با چنان سرعت بینظیری دراین حرفه رشدکردم که هنوزم کسی باورش نمیشه!!الان سه ساله که من توی این حوزه فعالیت میکنم و به لطف الله ازوقتی ک بااستاداشنا شدم به یک روند درامدی قابل قبول رسیدم…این داستان که تعریف کردم برای مدت 8 سال از زندگی من بود
بارها وبارها این داستان زندگیم رو برای خودم با جزئیات تمام تعریف کردم اما مدتهاست دیگه نمیتونم اسم دره رو برای اون روزهای زندگیم بزارم اصلا نمیتونم بپذیرم که دوران شکستی در زندگیم میتونه بوده باشه درزندگی من هراتفاقی که افتاده یا خودش خیر مطلق بوده یا یک جوری درقالب یک تضادمن رو به دریایی از خیر وبرکت متصل کرده ؛)
من همون کسی هستم که اون سالها توی بیمارستان بارها به خودکشی فکر میکردم اما الان مدتهاست درخلوتم با خداکه حرف میزنم میگم اون برهه از زندگیم یک عقب گرد بزرگ بود که باسرعت بیشتری من رو به سمت جلو هل بدی…من مطمعنم انقدر به درس و دانشگاه متصل بودم که هیچ اتفاقی به این زیبایی نمیتونست من رو ازون مسیر جداکنه وقتی دکتر دلیل این بیماری رو استرس بیش از حد در امتحانات تشخیص داد من برای همیشه یک تنفر عمیق از درس ودانشگاه در وجودم شکل گرفت و باخودم گفتم دیگه به هیچ قیمتی سلامتیم رو برای درس و دانشگاه به فنا نخواهم داد … مطمعنم که درست ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ؛) واین همون دره ای بود که من رو بهبهشت متصل کرد
تجربه ی اون بیماری به من کمک کرد که قدر سلامتیم رو خیلی خیلی بیشتر بدونم
از مسیر درس و دانشگاه که برای من نبود فاصله بگیرم ،
اون مسیر تکاملی زیبارو برای پیداکردن استعدادم طی کنم،
به هنر خیاطی هدایت بشم و با رشد مهارتم در این زمینه کلی اعتماد به نفسم رو رشد بدم
ودرنهایت به این سایت و این دریای بیکران اگاهی و درراس همه شون به ” خدا ” برسم
درپناه حق
بنام الله مهربان
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم مهربانم سلام
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت دوستان هم فرکانسی
سپاسگزار خداوند هستم بابت این سایت الهی
سپاسگزارم ازاستاد عزیز وخانم شایسته نازنی بخاطر این دوره بسیار زیبا و تاثیر گذار.
شهسان عزیز که صحبت میکرد یادخودم افتادم
3سال پیش به واسطه یه معامله اشتباه که ازسرطمع انجام دادم به قهقرارفتم.
همه زندگیم ازبین رفت
همه میگفتن دیگه ازبین رفت علی نابود شد دیگه نمیتونه خودش رو جعم جورکنه ولی من حرفرمردم برام مهم نبودو خداروشکر ازاونجا که من باشماتازه آشنا شده بودم روی خودم کارکردم وبرخداتوکل کردم ودرکمتراز یک سال تونستم به لطف خدا خودموجعم جورکنم وباهربارکارکردن روی خودم بیشتر پیشرفت کردم والان خدایاشکر بدهی هایم راپرداخت کردم کارکسب خودم رودارم رابطه ام باخانواده ام عالی شده خدایاشکر
خداوند دوباره بهم آبرو اعتبارداده وهرروز درحال پیشرفت هستم تاوقتی دارم روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
ولی خب بقول استاد مافراموش میکنیم که چیشد نتیجه گرفتیم.
البته نمیشه گفت واسطه همون یک اشتباه ورشکست شدم وقتی ورشکست میشی ازچندماه جلوتر نشانه هاش میبینی همون چک لگد هارومیزنه جهان ولی ما متوجه نمیشویم ویک مسیر اشتباه زو هی تکرارمیکنیم.
موفقیت هم یک شبه اتفاق نمیفته یک مسیر هست که با طی کردن تکامل مدارمون بالاترمیره.
درپناه الله یکتا شاد وثروتمند باشید
بنام الله مهربان
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم مهربانم سلام
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت دوستان هم فرکانسی
سپاسگزار خداوند هستم بابت این سایت الهی
سپاسگزارم ازاستاد عزیز وخانم شایسته نازنی بخاطر این دوره بسیار زیبا و تاثیر گذار.
شهسان عزیز که صحبت میکرد یادخودم افتادم
3سال پیش به واسطه یه معامله اشتباه که اسرطمع انجام دادم به قهقرارفتم. همه میگفتن دیگه ازبین رفت علی نابود شد دیگه نمیتونه خودش رو جعم جورکنه ولی من حرفرمردم برام مهم نبودو خداروشکر ازاونجا که من باشماتازه آشنا شدم روی خودم کارکردم وبرخداتوکل کردم ودرکمتراز یک سال تونستم به لطف خدا خودموجعم جورکنم وباهربارکارکردن روی خودم بیشتری رفت کردم والان خدایاشکر بدهی هایم راپرداخت کردم کارکسب خودم رودارم رابطه ام باخانواده ام عالی شده خدایاشکر
خداوند دوباره بهم آبرو اعتبارداده وهرروز درحال پیشرفت هستم تاوقتی دارم روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
البته نمیشه گفت واسطه همون یک اشتباه ورشکست شدم وقتی ورشکست میشی ازچندماه جلوتر نشانه هاش میبینی همون چک لگد هارومیزنه جهان ولی ما متوجه نمیشویم ویک مسیر اشتباه زو هی تکرارمیکنیم.
موفقیت هم یک شبه اتفاق نمیفته یک مسیر هست که با طی کردن تکامل مدارمون بالاترمیره.
درپناه الله یکتا شاد وثروتمند باشید
بنام الله مهربان
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم مهربانم سلام
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت دوستان هم فرکانسی
سپاسگزار خداوند هستم بابت این سایت الهی
سپاسگزارم ازاستاد عزیز وخانم شایسته نازنی بخاطر این دوره بسیار زیبا و تاثیر گذار.
شهسان عزیز که صحبت میکرد یادخودم افتادم
3سال پیش به واسطه یه معامله اشتباه که اسرطمع انجام دادم به قهقرارفتم. همه میگفتن دیگه ازبین رفت علی نابود شد دیگه نمیتونه خودش رو جعم جورکنه ولی من حرفرمردم برام مهم نبودو خداروشکر ازاونجا که من باشماتازه آشنا شدم روی خودم کارکردم وبرخداتوکل کردم ودرکمتراز یک سال تونستم به لطف خدا خودموجعم جورکنم وباهربارکارکردن روی خودم بیشتری رفت کردم والان خدایاشکر بدهی هایم راپرداخت کردم کارکسب خودم رودارم رابطه ام باخانواده ام عالی شده خدایاشکر
خداوند دوباره بهم آبرو اعتبارداده وهرروز درحال پیشرفت هستم تاوقتی دارم روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
البته نمیشه گفت واسطه همون یک اشتباه ورشکست شدم وقتی ورشکست میشی ازچندماه جلوتر نشانه هاش میبینی همون چک لگد هارومیزنه جهان ولی ما متوجه نمیشویم ویک مسیر اشتباه زو هی تکرارمیکنیم.
موفقیت هم یک شبه اتفاق نمیفته یک مسیر هست که با طی کردن تکامل مدارمون بالاترمیره.
درپناه الله یکتا شاد وثروتمند باشید
به نام الله یکتا
سلامی گرم به استاد نازنینم و مریم جانم
و همچنین یه سلام پر انرژی به دوستان عزیز و فعالم در این پروژه الهی
برای پاسخ به سوال این جلسه باید برگردم به سالها قبل از دوران کودکی تا زمانی که ازدواج کردم
و از زمان ازدواجم تا به الان
ینی زندگیمن 2 دوره داشته
دوره کودکیم که پر بود از اتفاقات و شرایط بد و حال بد که باعث شده بود همیشه احساس خود کم بینی داشته باشم
ولی همیشه یه صدایی از درونم میگفت و من کامل متوجه میشدم که امیدوار باش و این آخر داستان نیست
من تو همون عالم بچگی یسری آرزوها و خواسته ها داشتم و همیشه میگفتم اگه الان نشه ازدواج کنم درست میشه
خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و همیشه یه امیدی داشتم که یه روزی مرد رویاهام میاد و منو از این شرایط نجات میده
این امر باعث شد من تو سن 19سالگی با اولین خواستگار که مورد تایید خانواده و خودم بود ازدواج کنم اونموقع بخاطر کمبود هام و فرار از موقعیت و شرک های عمیقی که داشتم که منتظر منجی بودم از اون شرایط فرار کردم و بعد ها با تمام اون نقص های رفتاریم اون شخص مناسب رو تبدیل به هیولا کردم
اون رابطه ای که همه فامیل بهش حسرت میخوردن رو روز به روز تلخ تر میکردم چون من آدم وابسته ای بودم من پر از کمبود بودم
هیچ وقت نمیگم ازدواجم بد بود یا همسرم مشکل داشت
الان گه آگاه اگاه شدم میدونم که تمام اون اتفاقات تلخ رو خودم خلق کردم
یادمه که شبها تا صبح گریه میکردم و بالشم خیس اشک میشد همش فکر میکردم داره در حقم ظلم میشه و من چه انتخاب بدی کردم
از ته دلم خدارو صدا کردم و تلسیم شدم و گفتم خدایا خودت کمکم کن
یادمه یه شب با زجه و فریاد خدارو صدا زدم
بارها میرفتم لبه ی ایوون خونمون می ایستادم و با اینکه اصلا جرات خودکشی نداشتم ولی بهش فکر میکردم
خلاصه سرتونو دردنیارم نمیخوام وارد جزییات بد داستان بشم
یه روزی از روزها که رفته بودیم خونه خالم عروس خالم چندتا از فایل های استاد رو برام فرستاد
جالبه که الان عروس خالم نه تنها هیچ پیشرفتی نکرده بلکه بسیار زیاد پسرفت کرده و من یادمه یبار که بهش گفتم یادته فایلهای استاد رو برام فرستادی گفت اصلا یادم نیست
و بعدش گفت ایناکه همش چرت و پرته و این داستانا و من دیگه پیگیری نکردم و چیزی نگفتم
این شد که من با استاد عزیزم آشنا شوم
دقیقا به قول استاد مثل کویری بودم که تشنه آب بود
هر روز فایلها رو از کانال تلگرام دانلود میکردم و در حین کار و بچه داری گوش میکردم حتی زمانی که بچهمو شیر میدادم
تا زمانی که فایل های دانلودی رو گوش میدادم همه چیز خوب بود و همسرم هم باهام همراهی میکرد و میدید حال من خوبه خوشحال میشد تا اینکه بدون طی کرون تکاملم
دوره عزت نفسو خریدم ولی خیلی برام سنگین بود مطالب و آگاهی هاش اصلا نمیخواستم تکاملمو طی کنم همش عجله داشتم
و خیلی زیاد ضربه خوردم سر همین رعایت نکردن قانون تکامل
من تو اوج تاریکی زندگیم استاد رو پیدا کردم
ولی این باعث نشد زندگیم بهتر بشه جنجال های اصلی تازه شروع شده بود من کاملا برعکس از صحبت های استاد برداشت میکردم
استاد میگفت به کسی نگید من میخواسنم به همه بگم
همه رو تغییر بدم و چقدر من به خودم ظلم کردم
کار به جایی رسید که همسرم دیگه نمیزاشت فایل گوش کنم و من یواشکی زمانایی که سرکار بود گوش میکردم
میخوام بگم درک نادرست قوانین حتی از ندونستنشم بدتره
تنها دستاوردی که واسم داشت باعث شده بود از اونهمه احساس گناه راحت بشم چون من اون زمان خیلی خیلی مذهبی بودم ولی اصلا خودمو لایق نزدیک بودن به خداوند نمیدونستم
و اصلا حتی فکرشم نمیکردم که خداوند اینجوری باشه و اینجور قوانین وجود داشته باشه
تنها دلخوشیم همین بود که من خودم خالق زندگیم هستم و همه چیز به خودم بستگی داره
و هیچ حق الناس و اینجور چرت و پرت هایی که بهمون خورونده بودن وجود نداره
خلاصه کلی ضربه خوردم تا بالخره باز هم توی اوج ناامید و ( ته دره ) باز نور امید اومد سراغم و دیگه اینبار آروم آروم اومدم جلو
ولی تو رابطم انقدری زیاد گند زده بودم که هنوزم ترکش هاش هست و دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم و دارم روی خودم کار میکنم و هرچقدر بهتر میشم رابطم هم بهتر میشه هم با خودم هم با همسرم و هم با دیگران
و واقعا الان با تمام وجودم احساس سپاسگراری دارم از خداوند مهربانم برای هدایت شدنم به این مسیر الهی
و همچنین این پروژه الهی
شاید باورتون نشه وای این پروسه برای من تقریبا 6 سال شابدم بیشتر طول کشید ولی اگر میزاشتم تکاملم طی بشه و رها میبودم خیلی زودتر به این نتیجه میرسیدم
ولی الان میگم اشکال نداره اینا همش الفبای مسیر من بود و من خیلی خیلی خام و نپخته بودم و تمام این درس ها من الان رو ساخته و من به تمام اشتباهاتم هم افتخار میکنم
و قول میدم به خودم و خدای خودم که تمام سعیمو بکنم برای تغییرات در شخصیتم
و برای همینم هست که اینجام
برای تک تکتون آرزوی درک ددست قوانین و عملکرد درست و نتایج عالی دارم
به امید دیدار روی گلتون استاد عزیزم و مریم جان عزیز دل🫂
در پناه الله مهربان باشید️