تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
موضوع این قسمت: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
در این گفتوگو، دو نفر از کاربران سایت داستانهای واقعی خود از «رهایی از ناامیدی» را روایت میکنند؛ از روزهایی که به تهِ درهی زندگی رسیده بودند (در بحران مالی یا عاطفی) و با ایمان، سپاسگزاری و تغییر نگرش، توانستند از دل تاریکی به روشنایی برسند.
درس اول استاد (قدرت لحظهی حال):
استاد در این گفتگو یادآوری میکند که هیچوقت اوضاع آنقدر بد نیست که نتوانی کاری بکنی، زیرا در هر لحظه با افکار و احساساتمان، آیندهمان را میسازیم.
او توضیح میدهد که وقتی همچنان مثل گذشته فکر میکنیم، همان نتایج گذشته را تجربه میکنیم، اما به محض اینکه تصمیم بگیریم متفاوت بیندیشیم و احساس بهتری را انتخاب کنیم، جهان نیز فوراً پاسخ میدهد و مسیر جدیدی برایمان باز میشود.
استاد توضیح میدهد که حتی اگر به ته دره سقوط کنید، همیشه یک راه بازگشت وجود دارد. بسیاری از مردم وقتی به ته دره میرسند تسلیم میشوند، اما حقیقت این است که تا زمانی که زنده هستید، میتوانید وضعیت خود را تغییر دهید.
مهمترین ایده این است: ما «گذشتهی» خود نیستیم. ما آیندهی خود را در «لحظهی حال» میسازیم. ما این کار را با «فرکانس» و «کانون توجه» خود انجام میدهیم. جهان، افراد، ایدهها و موقعیتهایی را برای ما میفرستد که با فرکانس ما در همین لحظه هماهنگ باشند.
اگر در همین لحظه تصمیم بگیرید که افکارتان را تغییر دهید، کانون توجه خود را کنترل کنید و باورهای مثبت بسازید، زندگی شما بلافاصله شروع به بهتر شدن میکند. این تغییر میتواند بسیار سریع باشد. شما واقعاً میتوانید از «دره» به «قله» بروید.
درس دوم استاد (نشانههای هشداردهنده):
استاد در مورد داستان سعید و رابطهی بد او توضیح میدهد. او میگوید این یک مشکل رایج است. جهان همیشه در حال فرستادن «نشانهها» (نشانهها) برای ماست، زمانی که مسیر ما اشتباه است. انگار جهان سر ما فریاد میزند: «این مسیر اشتباه است! تغییر کن!»
اما اگر ما این نشانهها را نادیده بگیریم (مانند ماندن در یک رابطهی بد)، مشکلات همانطور باقی نمیمانند. مشکلات بدتر میشوند. «ضربهها» (ضربهها) از طرف زندگی سختتر، قویتر و مخربتر میشوند.
استاد میگوید شما باید از «اهرم رنج و لذت» (اهرم رنج و لذت) برای ایجاد انگیزه در خود استفاده کنید. شما باید به خودتان بگویید: «اگر من تغییر «نکنم»، رنج در آیندهی من بسیار بزرگتر خواهد بود.» این آگاهی در نهایت به شما کمک میکند تا تصمیم دشوار برای تغییر زندگیتان را بگیرید.
این جلسه دربارهی قدرت لحظهی حال، امید، تصمیم به تغییر، و نشانههای خداوند برای بیداری و تحول درونی است.
پیامی که در عمق این گفتگو نهفته است این است که:
حتی اگر در پایینترین نقطه زندگی باشی، خداوند از طریق نشانهها، الهامات و آگاهیها به تو میگوید:
«بلند شو، هنوز میشود همهچیز را تغییر داد.»
تمرین این قسمت:
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
لطفاً داستان خود را در قسمت نظرات به اشتراک بگذارید. تجربهی شما از بیرون آمدن از «دره»، میتواند همان «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴14MB13 دقیقه














به نام خدایی که هنواره در حال هدایت کردنمونه
من مطهره یعقوبی هستم.28سالمه امروز در تاریخ2 ابان 1404 روز تولدم وقتی وارد سایت شدم قسمت 4 پروژه ی پروانه رو به عنوان کادوی تولدم از طرف خداوند پذیرفتم و به فال نیک گرفتمش ؛)
فایل رو هنوز گوش ندادم انقدر دلم بیقرار نوشتن بود که با خوندن اون جمله ی انتهایی مقاله تموم سلولهای بدنم متحدالقول من رو به نوشتن وادار کردند.
ایا تا به حال درزندگیت به ” ته دره ” رسیده ای؟؟
بله استاد بله من تابه حال ته دره رو دیدم !!!
طعم تلخ زندگی باترس و شک و دلهره رو در اون محیط چشیدم…اما اون ته دره شدآغاز اشنایی من باقانون جذب ،شروع مسیرمتفاوت زندگی من دقیقااز ته همون دره بود..برای همین همیشه با خودم بحث دارم که اصلا حتی اسم تضادهم برای اون شرایط اشتباست؛که اگر من به اون نقطه واون تضادبرنخورده بودم هیچوقت طعم چنین زندگی ای روحتی مزه هم نمیکردم!!
تیرماه سال96 بود ترم دوم کارشناسی حقوق بودم از دوماه قبل دردهایی رو قسمت پهلوی راستم احساس میکردم اما چنان غرق درس خواندن وامتحانات میان ترم بودم که میگفتم فعلا این مسئله مهم نیست.درکل با دکتررفتن مخالف بودم و تا کاربیخ پیدا نمیکرد من از شرایطم صحبت نمیکردم من کل تابستون رو درگیر اون دردها بودم وکاربه جایی رسید که تصمیم گرفتم بامامانم درموردش صحبت کنم دردهای شدیدی رو درقسمت شکم و پهلو داشتم که واقعاامانم رو بریده بود…دکتررفتن های ماشروع شد.هردکتری که فامیل توصیه ش میکرد رو مارفتیم ولی کسی نتونست اون درد روحتی تشخیص بده چه برسه به درمان!!
بالاخره ما هدایت شدیم به یک دکتری که ایشون تونستن مشکل من رو تشخیص بدنالتهاب روده ی بزرگ اما مشکل من انقدر عود کرده بود که دیگه باداروی خوراکی رفع نمیشد وایشون به من توصیه کردن که بیمارستان بستری بشم و تحت نظرکامل باداروی تزریقی وسرم روند درمان رو پیش ببرم…اما من زیربار نرفتم تااینکه مدت کوتاهی گذشت ومن مجبور شدم دربیمارستان بستری بشم شرایط بسیاروخیمی بود ومن تسلیم شدم
روند بیماری بسیاردردناک پیش رفت و من هرنوع ازمایش، تصویربرداری، سی تی اسکن،اکوی قلب و…که تا اون روز تجربه نکرده بودم رو تجربه کردم اون روزهابه شدت اززندگی ناامید بودم و خودم فکرمیکردم که نشکل من فقط اون بیماری نیست وحتما من به سرطان روده مبتلاشدم حتی احساس میکردم ک خوانوادم هم دیگه دارن کم کم از درمان من ناامید میشن…اون روزوشبها دقیقا تهِ تهِ تهِ دره بود برام !!!احساس میکردم خداکاملا من رو فراموش کرده …
اما اون اتفاق تنها حُسنی که داشت برام این بود که منو یک ترم از دانشگاه عقب انداخت دقیقا عید اون سال ،یعنی سال97که من دیگه تقریبا 50 درصد بهبود پیداکرده بودم تازه به خودم اومدم که خدایا حالا چیکارکنم به طرزعجیبی دیگه دلم نمیخواست برم دانشگاه و اون روزهابه سرم زد که برم و انصراف بدم کلا…انصراف ازدانشگاه وکلاازمسیرتحصیل برای دانشجوی ممتاز بورسیه تااون زمان سخت ترین تصمیم زندگیم بود ولی من انجامش دادم
اون روزها احساس شکست میکردم احساس اینکه دنیا واسه من تموم شده حالا که دیگه دانشگاه هم نیست پس من به چه دلیلی دارم زندگی میکنم برای من درس و دانشگاه خدایی بود که میپرستیدش !!!اما تنها یک چیز من رو ازون روزهای سمی نجات داد اون هم ارزوی استقلال مالی بود با تمام وجود تلاش کردم تا یک کاری رو جایگزین درس و دانشگاه بکنم که بشه ازش به درامد رسید وکارهای مختلفی رو امتحان میکردم تنها خواسته م از خدا این بود خدایا تو میدونی ک من ادم بی مصرف و بیهوده ای نیستم حتما برای یک کاری افریده شدم (این باور رو هنوزم دارم) میگفتم من روافریدی که یک کارمهمی انجام بدم.. خدایا خودت یک کاری برام جور کن من نمیخوام توی خونه بیکار باشم!!
هرایده ای به ذهنم میرسید عملی میکردم کلاس زبان انگلیسی،کلاس زبان عربی ،کیک وشیرینی پزی،تکنسین داروخانه ،دستیارپزشک،ودرنهایت خیلی هدایتی یک پکیج اموزش خیاطی رو از یک سایت از تهران سفارش دادم واون پکیج اغاز مسیرشکوفایی استعداد بینظیرمن در حوزه ی خیاطی شد وقتی من به عنوان یک چرخ دنده سرجای درست خودم نشستم با چنان سرعت بینظیری دراین حرفه رشدکردم که هنوزم کسی باورش نمیشه!!الان سه ساله که من توی این حوزه فعالیت میکنم و به لطف الله ازوقتی ک بااستاداشنا شدم به یک روند درامدی قابل قبول رسیدم…این داستان که تعریف کردم برای مدت 8 سال از زندگی من بود
بارها وبارها این داستان زندگیم رو برای خودم با جزئیات تمام تعریف کردم اما مدتهاست دیگه نمیتونم اسم دره رو برای اون روزهای زندگیم بزارم اصلا نمیتونم بپذیرم که دوران شکستی در زندگیم میتونه بوده باشه درزندگی من هراتفاقی که افتاده یا خودش خیر مطلق بوده یا یک جوری درقالب یک تضادمن رو به دریایی از خیر وبرکت متصل کرده ؛)
من همون کسی هستم که اون سالها توی بیمارستان بارها به خودکشی فکر میکردم اما الان مدتهاست درخلوتم با خداکه حرف میزنم میگم اون برهه از زندگیم یک عقب گرد بزرگ بود که باسرعت بیشتری من رو به سمت جلو هل بدی…من مطمعنم انقدر به درس و دانشگاه متصل بودم که هیچ اتفاقی به این زیبایی نمیتونست من رو ازون مسیر جداکنه وقتی دکتر دلیل این بیماری رو استرس بیش از حد در امتحانات تشخیص داد من برای همیشه یک تنفر عمیق از درس ودانشگاه در وجودم شکل گرفت و باخودم گفتم دیگه به هیچ قیمتی سلامتیم رو برای درس و دانشگاه به فنا نخواهم داد … مطمعنم که درست ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ؛) واین همون دره ای بود که من رو بهبهشت متصل کرد
تجربه ی اون بیماری به من کمک کرد که قدر سلامتیم رو خیلی خیلی بیشتر بدونم
از مسیر درس و دانشگاه که برای من نبود فاصله بگیرم ،
اون مسیر تکاملی زیبارو برای پیداکردن استعدادم طی کنم،
به هنر خیاطی هدایت بشم و با رشد مهارتم در این زمینه کلی اعتماد به نفسم رو رشد بدم
ودرنهایت به این سایت و این دریای بیکران اگاهی و درراس همه شون به ” خدا ” برسم
درپناه حق
هوالرزاق
خودمم درست یادم نمیاد ولی چون یک سال ونیم پیش که واردسایت شده بودم علاقه ی زیادی به خوندن کامنت ها والبته نتایج خفن برای الگوبرداری داشتم،بینهایت باریسری از کامنت هارومیخوندم و بعدهابه ذهنم رسید که بیام واونها روتوپوشه های مختلف به اسم همون افرادتوی تلگرامم سیوکنم وبعدها فهمیدم که سایت این قابلیت رو داره که بتونی ایمیل اون افراد رو فعال کنی و به محض گذاشتن کامنتی روی سایت از سمت اون افراد مطلع بشی وداغ داغ اونهارو بخونی!!
یکسری از افرادرو انتخاب کردم وازوهمون موقع سیل عظیمی از اگاهی های دوره های استاد ازطریق همون شاگردان منتخبش به دست من میرسید گاهااین جمله ی استادروباخودم مرور میکردم که: من دیگه دارم از این اگاهی هاسواستفاده میکنم !!!اخه مثلا گاهی احساس میکردم که میتونم یک کنفرانس چکیده ی مطالب از دوره ی دوازده قدم رو از کامنتهای سعیده شهریاری عزیزم ارائه بدم..ویک کنفرانس هم از سرفصل های دوره ی احساس لیاقت رو باکامنت های ابراهیم خسروی عزیز ارائه بدم …
اون شاگردزرنگ های عقل کل مثل حمیدرضا ثانی عزیز یا اقا جمال عزیز بمانند که اونها اصلا اومده بودن من هرررررچی سوال داشتم جوابم رو دو دستی تقدیمم کنن ؛)
از روزی که سعی کردم به حرفهای یکی ازون شاگردزرنگ ها که خانم سعیده شهریاری بود گوش بدم و قدم 9 رو که طبق فرمایشات ایشون توحیدی ترین قدم دوازده قدم هست رو تهیه کنم و به جلسه ی دومش خیلی بهترازبقیه گوش بدم فهمیدم واقعا من دارم از خدا وهدایتهاش و اموزه های استادم وخود استادم و شاگردزرنگ های استادم سواستفاده میکنم
به قول شما تو دوره ثروت 3 که من خیلی خوشحالم که دارم از خداسو استفاده میکنم!!!
استادجانم خداشاهده گاهی احساس میکنم خوابم و شک میکنم که ایا واقعا این منم که دارم اینقدر زیبا زندگی میکنم
اینقدر قشنگ یادگرفتم کنترل ذهن و کنترل زندگیم رو ،اینقدرهمه چیز ساده بود؟!!اینقدر درک قانون شیرین و اسون بود؟؟و ایا این قرانی که من دارم اروم اروم میفهممش و درکش میکنم همون کتابی بود که جرات نداشتیم دست به ایاتش بزنییم چه برسه به اینکه فکر کنم روزی میتونم با همین ایات زندگیم رو رقم بزنم؟؟؟
خب حالا چی میخواستم بنویسم اصلا؟؟که رسیدم به اینجا؟؟اهاع یادم اومد ؛) میخواستم در راستای تحسین افراد به جای مقایسه و حسادت از سلسله کامنتهایی بنویسم که سعیده جان شهریاری سنگ تموم گذاشتن وزیر حداقل 99 درصد فایلهای این سایت (البته اون یک درصد هم من هنوز وقت نکردم بگردم پیداکنم که اگر بگردم اونها هم شهادت میدن به درستی کلامم) درمورد مهاجرت کاری شون به جزیره ی کیش نوشتند!!
انقدر من کامنت از ایشون درمورد کیش خوندم که الان توی دفترارزوهام نوشتم خدایا خودت میدونی وخودم که اگر یک سفرکیش مهمونم نکنی دیگه بیخیالت میشم !!! تیکه تیکه درمورداین مهاجرت خونده بودم ولی داستان دقیقش رو نمیدونستم مثلا برام سوال شده بود که چطوری خدامیتونه به یک نفر بگه برو کیش یا چطوری اصلا یک نفر میتونه خونه و زندگیشو ول کنه وبه خواب یک نفر دیگه که اون فرد روهم اصلا نمیشناسه و ندیده اعتماد کنه !!! اخه من اون روزها مدار خیلی خیلی پایینی داشتم وخیلی علامت تعجبها و علامت سوالهای ذهنم زیاد بود… تااینکه دیگه کم کم تونستم با تیکه تیکه های کامنتها جریان کامل این داستان رو بفهمم من دیگه این داستان رو حفظ شده بودم ولی نمیتونستم باورش کنم…بدجوری توی ذهنم این داستان میچرخید اصلا برام یک سناریوی خیلی تعجب برانگیز بود !!!
من با همون داستانهای کیش پیگیر کامنتهای سعیده جان شدم دلم میخواست ازین زندگی بیشتر سردربیارم چطور یک ادم میتونه به یک خواب اعتماد کنه وچطور اصلا میتونه این پیام رو دریافت کرده باشه اینقدر واضح که برو کیش!! همزمان که داشتم رشد میکردم و درک من از هدایت هی بیشتر وبیشتر شد،اروم اروم درک کردم که میشه!! میشه همینقدر واضح صدای خداوند روبشنوی که میگه بیا کیش بیا کیش !!دیگه این مسئله برام تعجب اور نبود
یکم بعد تروقتی توی این زندگی دقیق تر شدم فهمیدم که سعیده جان با خانواده شون زندگی میکنن و بیشتر تایمش رو مشغول مراقبت از دوتا دخترهاشه!!باخودم میگفتم چطور یک ادم میتونه اینقدر اززندگیش راضی باشه وقتی که توی خونه ی پدرش هست اولا وثانیا هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره حالا هرچقدرم خدا شرایط رو براش فراهم کرده باشه وپدرش رو مامور کرده باشه که از لحاظ مالی سعیده رو ساپورت کنه مگه میشه ادم احساس راحتی کنه مگه میشه برای کاری زحمت نکشی و پول بیاد توی حسابت؟!!
(همون کارت جادویی که بارها اسمش رو اوردی ) وتو ازین زندگی لذت ببری!!! اصلا مگه خرج کردن پولی که ادم براش زحمت نکشه شیرینه ؟؟و سوالی که پاشنه ی اشیل من رو به من معرفی کرد:
مگه ادمی که هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره میتونه احساس ارزشمندی بکنه؟؟؟
اینها سوالات ذهن من بود…درجواب بهش میگفتم اما سعیده داره کتابش رو مینویسه و ازین طریق احساس خوبی داره ولی این سوال دوباره میومد:درسته قبول ولی اگر پول درنیاری تو چطور میتونی به خودت افتخار کنی وخودت رو ادم ارزشمندی بدونی و تازه اینقدرهم راضی باشی از زندگیت ولذت ببری ؟؟؟
واستاد انقدر این سوالات توی ذهن من پیچید و پیچید که رسیدم به یکی از اصلی ترین پاشنه های اشیل زندیگم ؛)
من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به کسب درامدم
اگر خودم بنا به هردلیلی نمیتونستم پول بسازم من به شدت حالم بد بود وهست البته!!! حتی اگر کسی به من پولی رو میبخشید ومیبخشخ درحال حاضر چون من براش زحمتی نکشیدم من حس خوبی نسبت به اون پول نداشتم و میگفتم من که براش زحمتی نکشیدم پس ارزشی نخواهد داشت
( ترمز اصلی: برای پول دراوردن باید زجر بکشی )
اونجا فهمیدم که این شاگرد زرنگتون استادجانم چه احساس لیاقتی رو درخودش ساخته که تونسته به قول خودتون در جلسه 9 عزت نفس: کمک خداوند رو که از طریق دستانش به سمتش اومده رو بپذیره و نخواد که زود زود زود براشون جبران کنه!!
خانم سعیده ی شهریاری من از داستان های زندگی شما درخلال کامنت هاتون به کلی دستاوردتوی زندیگم رسیدم ویکی از اصلی ترین پاشنه های اشیلم رو پیدا کردم که فقط اگاهی ودرمان همون ترمز داره منو به سرعت نور به ملکوت اعلی میبره ؛) من بینهایت از شما واز نوشته های زیباتون ممنونم وسپاسگزار بانوی توحیدی ونور
وقتی به حرفت گوش کردم و به جلسه ی دوم از قدم 9 گوش دادم و وقتی استاد میگفتن این جملات تاکیدی رو تکرار کنید و سعی کنید شماهم بتونید باورهاتون رو درقالب جملات تاکیدی پیداکنید و بنویسید یک جمله به ذهنم رسید که من توی یک سال ونیم اخیر که شاگرد استادهستم بارها وبارها باخودم تکرار کردم :
خداوند همیشه از مسیرهای میانبر و سریع من رو به خواسته هام میرسونه همون مسیری که اگر خودم میخواستم پیداش کنم سالهاطول میکشیداما چون خدا خیلی منو دوست داره پس ازمسیرهای خیلی راحت و میانبر وباسرعت بالا من رو به سمت خواسته هام میرسونه !!!
الان میفهمم که چطور خداوند تو همون ماه های اول اشناییم باسایت، اینچنین شاگردانی رو درمسیر من قرارداد واینطوری من روترغیب کرد که کامنتهاشون رو و یا حتی داستان های هدایتشون رو بارها وبارها بخونم و علاوه براینکه بسیار لذت میبردم از خوندنشون وامید در من هزاران بارقوی تر میشد همزمان الگوبرداری از افرادموفق رو یادم داد وبهم یاد داد که چطور درکم رو ازین اگاهی ها بهتر وبهتر بکنم و واقعا خدا برای من از میانبر استفاده کرد!!!کی میتونه باورکنه که بتونی از دل کامنت های اعضای یک سایت مطالبی رو دریافت کنی و به اگاهی هایی برسی که زندگیت رو جادویی کنه!! من یکی که ترجیح میدم تاابد با همین فرمون وروی همین ریل حرکت کنم وازجام جُم نخورم ؛)
استادعزیزم مرد توحید وعمل
مریم جان دوست داشتنی بانوی تحسین و سپاسگزاری،
سعیده ی شهریاری عزیز اسطوره ی دوازده قدم ،
ابراهیم جان خسروی سلطان احساس لیاقت ،
حمیدرضاثانی واقاجمال مشاوران زبده ی عقل کل ؛
این کامنت بهونه ای شد تابتونم از شما عزیزانم از صمیم قلبم سپاسگزاری کنم و ازتون میخوام که همچنان دراین مسیر توحیدی ازندای قلبتون پیروی کنید و
با نوشته هاتون قلب من رو بیدارتر واگاه تر کنید …
درپناه حق
به نام خدایی که همواره درحال هدایت کردن من است…
بعضی هارا میشود یک جور دیگر دوستشان داشت
بعضی هارا میتوان برای روز مبادا حفظشان کرد
بعضی هارا میتوان با خیال راحت لذتشان را بُرد
بعضی ها امده اند تا جهانت را برایت قشنگ تر کنند.
بعضی ها امده اند تا تو با خیال راحت عاشقشان شوی ؛)
سعیده جانم من چند شب پیش که این کامنتت رو درجواب دوست عزیزمون و طبق عادت کامنت اون دوستمون رو هم که برای تو فرستاده بودن رو خوندم درلحظه که توی دلم تحسینت کردم نتونستم چشم پوشی کنم ازون حس ریز غبطه ای که توی یک لحظه توی وجودم جرقه زد…
در همین حدّ : خوش به حالش !!!خوش به حال سعیده !!!
ببین درچه مدار ودر چه فرکانسی هست به قول خودش که خداوند اینگونه براش پیام هاش رو از چپ وراست میفرسته.
اما یاد گرفتم که دراین مواقع باید تحسین کنم
باید برای این موفقیتِ تو که شدی بهترین دوستم در قلبم جشن وپایکوبی برگزار کنم انقدر دِلی وانقدر واقعی که انگار خودم به اون موفقیت رسیدم … نه ادا واطوار!!نه کشکی و الکی !!پس شروع کردم به تحسین کردنت… به خودم گفتم حتما سعیده داره پاداش کنترل ذهنش رو میگیره،حتما سعیده داره خیلی عالی روی باورهای توحیدیش کار میکنه وحتما اون بیشتر از من به خدا توکل کرده و حتما اون خیلی متعهد تر وپایدارتر درمسیر حرکت میکنه ،،، به خودم گفتم مطهره این نشونه ست الان باید ازین الگوی توحیدی نهایت استفاده رو ببری نه مثل وقتایی که میریم توی طبیعت همه شروع میکنن به عکاسی بعد که میرسیم خونه تازه از توی عکس هاشون اونجا رو تماشا میکنند…تو باید همین الان تازه تازه این انرژی ناب توحیدی رو دریافت کنی،ببین اگر یک نفرمیتونه تااین حد روی خودش کار کنه که خدا اینطور تو رو مامور کنه براش پیغامش رو ببری پس این یعنی برای تو هم میشه دیگه دختر :)
تمام تلاشم اینه که از فرصتی که خود خدا بهم پیشنهاد داده نهایت سواستفاده رو ببرم … هر شب کامنت هات رو باشوق میخونم و مطمعن تر از قبل باخودم توی قلبم مرور میکنم که این دختر لایق تمام زیبایی های جهانِ!!وبعدش کلی برای خودم ذوق میکنم که خدا اینچنین بنده ای رو برای کنترل ذهن من تربیت کرده…وبارها تاکیدم میکنه که از سعیده غافل نشو منم یه دست تکونش میدم میگم حله حاجی دودستی سفت فرکانسشو چسبیدم تو کنترلمه !!! مثلا همین امروز صبح توی اتوبوس که بودم یهو سرم رو اوردم بالا بخدا روی یک تابلویی نوشته بود شهریار ؛)تو دلم گفتم خدایا هنوز که شب نشده کامنت های سعیده از ساعت 8 شب به بعد همیشه برام میاد …
اونم گفت این پیام صرفا جهت یاداوریه !!!خخخ… راستی همون موقع به دلم افتاد این اهنگ رو بهت هدیه بدم
اهنگ “همین الان” ازمجید رضوی لطفا همین الان برو گوشش کن همین الان سعیده…
این اهنگ این روزها مکالمه ی توحیدی من باخدای منه حس میکنم این اهنگ دقیقا احساسات قلب منه نسبت به خدا ..انرژیش به زیباییِ موقعاییِ که سوره ی حمد رو میخونم…
خلاصه که اینطوریاس سعیده جانم !!!زندگی ازین قشنگ تر که یکی اون سردنیا روی خودش کارکنه انرژیش رو کادوپیچ کنه بفرسته برای من!!! بابا این خدا خیلی عادله بخدا ؛)
خوشحالم که به نجواهای ذهنم پیروز شدم ودوباره به صدای قلبم گوش دادم و خداروشکر که به موقع به دستت رسید ؛)
من مدتهاست هیچ دوستی ندارم… کلا ازهمون اول هم خیلی دوستای زیادی نداشتم … ولی وقتی باتو اشنا شدم گفتم چه خوب میشه ادم یک دوست داشته باشه اونم اینقدر باحال باشه !!سعیده شهریاری خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمت واون روز بهت بگم که چقدر دوستت دارم دختر ؛)
قوی بمون جهان به تو وقشنگیات نیازداره….
درپناه حق
راستی به قول حمید امیری عزیز :نامبرده ازهمین الان دلتنگ پیغامی حامل پیام موفقیت از سوی شماست …
آل عمران
هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحَامِ کَیْفَ یَشَاءُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
ﺍﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺣﻢ ﻫﺎ [ ﻱِ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ] ﺑﻪ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ . ﺟﺰ ﺍﻭ ﻫﻴﭻ ﻣﻌﺒﻮﺩﻱ ﻧﻴﺴﺖ ; ﺗﻮﺍﻧﺎﻱ ﺷﻜﺴﺖ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻭ ﺣﻜﻴﻢ ﺍﺳﺖ .(۶)
=======================================
چه زیباست جنس این نوشته هایی که از یک قلب زلال و پاک سرچشمه گرفته ..اون ایات پشت سرهم!! اون ریتم کلمات به کاربرده شده !! اون وسواس و تمرکزی که روی تک تک کلمات گذاشته شده !!! والبته اون فرکانس ارزشمند تحسین و سپاسگزاری که در لابه لای این کلمات خودنمایی میکنه !!!
من همیشه ارادت خاصی به تموم افرادی که قلم زیبایی دارن، دارم!!امشب به کامنت شما هدایت شدم شکوه جان وقتی که به انتهای کامنت نورانی تون رسیدم قلبم من رو به نوشتن دعوت کرد فقط وفقط به رسم سپاسگزاری از یک دوست ؛)
چقدر زیبا نوشتی وچقدر قشنگ نوشته هات رو کلماتت رو با ایات قران مزین کرده بودی …
وقتی ایاتت رو خوندم یک احساس عمیقی از امنیت و قدرت در وجودم به غلیان دراومد باخودم گفتم کلام الله رو فقط باید با خود قران پاسخش رو داد … بسم الله ،قران رو باز کردم این ایه اومد حس کردم واقعا بهتر ازین نمیشد دیگه!
شکوه جان وقتی چهره ی زیبات رو دیدم وقتی اسم قشنگت رو دیدم و وقتی اون جنس از نوشته ها رو خوندم
باخودم گفتم الحق والانصاف که خداچقدر ماهرانه تصویرگری کرده!! به قول افغان زبان های نازنین ماشالله نام خدا
یروز باخودم فکر کردم این نام خدا که میگن یعنی چی!؟!؟بعد به این نتیجه رسیدم که شاید منظورشون اینه که تو تجلی نام خدایی تو تجلی اسماء خدایی…نمیدونم این برداشت چقدر درسته ولی من اینطور برداشت کردم …حالا دوست دارم بهتون بگم ماشالله نام خدا ؛)
این کامنت واقعا من رو سرشار از حس ارامش کرد و برخودم لازم دونستم که ازتون تشکر کنم…
من این کامنت رو در ارشیو کامنتهام سیو میکنم چون دوست دارم انرژیش رو برای خودم محفوظ نگه دارم دوستون دارم …
درپناه حق
سلام به زهراجان عزیزم
بنده ی خوب خُدا ؛)
زهرای عزیزم ازت ممنونم که وقت گذاشتی و از قلبت برام نوشتی ،تحسینم کردی و خداروشکر که متن کامنتم برات نور هدایتی بوده از سمت خود پروردگار و به جانت نشسته…
موضوعی که بهش اشاره کردم درواقع دوتا پاشنه ی اشیل درش نهفته هست برای خود من!!!
اولیش اینکه:برای پول دراوردن باید حتما زجر بکشی و نباید از کسی کمک بگیری خودت باید له بشی و تنهایی زحمت بکشی اگر کسی کمکت کنه اون پول دیگه ارزشی نداره !!!
دومیش اینکه:
تو فقط زمانی آدم مهمی هستی که حتما پول دربیاری و کاری انجام بدی ودرآمدداشته باشی!!اگر تو خونه ای اگر خونه داری تو ادم بی ارزشی هستی… ارزش من با موجودی حساب بانکی و ساعت های کاریم گره خورده اگر یک روز کم کار کنم اون روز احساس میکنم وقتم تلف شده واحساس گناه میکنم!! همینطور اگر موجودی کارتم بیاد پایین خود به خود عصبی میشم و اونجا سخت ترین لحظات کنترل ذهنم رو دارم …
انگار بی پولی نقطه ی داغ منه!!!
و هردوتاشون برای خود من خیلی خیلی عمیقه وریشه ای وخداروشکر که دارم اولین تلاش هام رو برای بهبودش انجام میدم مدام باخودم این رو تکرار میکنم که: ارزش ادمها به پول نیست،به موجودیِ حساب بانکی شون نیست،خانم های زیادی هستند که خونه دارن و صبح تا شب تو خونه هستن ولی به شدت خوشبخت و خوشحال و راضی هستند واحساس ارزشمندی میکنند!!چرا فکر میکنی حتما باید شغل ودرامد داشته باشی تا ادم مهمی باشی؟؟مطهره تو ذاتا ارزشمندی بدون هیچ دلیلی!!! تو فقط به این دلیل که پا به این کره خاکی گذاشتی ادم باارزشی هستی فقط چون خداوند تورو خلق کرده!!!خدا که چیز بی ارزش خلق نمیکنه،میکنه؟!! پس تموم شد و رفت دختر خوب ؛)
زهرا جانم برای مرور این اگاهی های ناب که کامنت شما باعث و بانیش بود ازتون ممنونم…
درپناه رب العالمین باشید