این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
با سلام خدمت استاد عزیز خانم شایسته همراه و همه ی دوستان خوبم
چقدر همزمانی ها داره درست اتفاق می افته و چقدر خداوند حواسش به ما هست .منظور مایی هست که توی این مسیر هستیم و مدتهاست که روی خودمون کار می کنیم
وچقدر درست نشانه ها رو در زمان درست میفرسته
همین دیشب بود که به خاطر یک موضوعی که احساس می کردم نمیتونم تغییرش بدم احساسم بد شده بود و ی جورایی دچار نا امیدی شده بودم ی الگوی تکرار شونده که هر از چند گاهی این حالت ها رو در من بوجود میاره چون من باور نکردم که این رو هم میتونم تغییرش بدم .باور نکردم که اگر فرکانس ها رو توی این زمینه عوض کنم میتونه اوضاع تغییر کنه
چون هنوز همون باورهای محدودکننده قبلی رو در موردش دارم چون تکرارش داره این رو نشون میده
خلاصه فکر کنم یکی دو ساعت توی اون حال بد و نا امیدی بودم که ی کم به خودم اومدم و سعی کردم ی کم تغییر بدم
نمیدونم چه فایلی از استاد رو گوش دادم که ی کم حالم بهتر شد وگرفتم خوابیدم
و بقول استاد خواب یک فرصتی برای تغییر فرکانس و تغییر مومنتوم
صبح که بیدار شدم سعی کردم دیدگاهم رو ی جوری تغییر بدم که دیگه اون احساس بد ادامه پیدا نکنه و روزم رو شروع کردم
راستش این دو سه روزه هی حسم بهم میگفت پروژه تغییر رو جدی بگیر و تو هم واردش شو .یعنی فایل ها رو گوش میدادم ولی به بهانه اینکه وقت نمیکنم دارم دوره های دیگه رو کار میکنم شروعش نمی کردم مخصوصا اینکه 3 گام هم عقب بودم
اما امروز که این فایل رو گوش دادم دیدم چقدر انگار برای منه این فایله هم قسمت اولش و هم قسمت دومش
چند بار گوشش دادم و بالاخره استارت رو زدم
چون هم در زمینه کارم نیازه تغییری رو که شروع کردم ادامه بدم و نا امید نشم چون نشانه ها من رو هدایت کردن به سمت این تغییره و من هم قدم های اولیه رو برداشتم و استارت تغییر رو زدم اما ذهنم همش میخواد منو نا امید کنه و منصرف کنه
و در زمینه روابط هم نیازه که باورهای محدود کننده ام از جمله دیگه دیر شده و باور کمبود رو روشون کار کنم
تا به خواسته ای که دارم برسم .اگر این خواسته هنوز محقق نشده یعنی من هنوز همون باورا و افکار گذشته رو دارم و تا اینا تغییر نکنه نتیجه جدیدی بوجود نمیاد
یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
پس اگر از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.
=====================================
سلامبه استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به بچه های پروژه ی پروانه ای…
گام چهارم: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خدای عزیز وشیرین ودلبرم،من اون کسی هستم که به اقامه کردن این صلات ها نیازمندم،پس مثل همیشه از نور خودت بر عقل ودرک و ذهن من ببار وکمکم کن با نوشتن این تمرین،ذهنم روبه سمت قدرت تو جهت بدم و مسیرهای پیش رو،رو روشن تر کنم.
=====================================
تجربه ی من از نجات،از ته دره ی ناامیدی:
{چطور بهشتِ کیش رو با دست خودم جهنم کردم اما خداوند با عشق بی نهایتش،من رو از ته تاریکی ها نجات داد.}
یک پلان قبل از مهاجرتم به کیش:
من با یک ایده ی الهامی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادم و طبق آگاهی های جلسه 3 قدم 7 اومدم ویژگی های شغل دلخواهم رو نوشتم:
من شغلی رو میخوام که نویسندگی از قانون و قرآن باشه،میخوام به گسترش جهان توحیدی کمک کنه،میخوام ثروت روبه شکل آسان وارد زندگیم کنه،من شغلی رو میخوام که به رشد وپیشرفت من کمک کنه و کاری که انقدر دوسش دارم که حاضرم شب ها براش بیدار بمونم و انقدر به من آزادی بده که حتی اگر قصد کردم ماه ها به سفر برم،بتونم با آزادی کامل زمانی ومکانی و مالی انجامش بدم و…
و خداوند پاسخ داد:باز شدن یک در جادویی در جزیره ی کیش و شروع کار من در سمت کارشناس آموزش یک شرکت تجاری بزرگ و توحیدی…در کنار یک مدیر عامل بینظیر …
کل کارم این بود که من باید در طول روز به نمایندگی های شرکت سر میزدم و اگر سوالی در رابطه با محصولاتمون داشتند بهشون پاسخ میدادم،ضمن اینکه باید در تموم جلسات بیزنسی در کنار مدیرعاملم شرکت میکردم،کار ایشون در حوزه ی تجارت و فروش،من هم به عنوان کارشناس شرکت برای توضیحاتی که نیاز بود.
نزدیک به 2 ماه گذشت و من از نظر عزت نفس،ایمانم به قوانین،رشد شخصیتی و اعتماد به نفس و احساس لیاقت هیچ ربطی به سعیده ای که روز های اول وارد جزیره شد نداشتم،من از هر بعدی که میشد شخصیت یک آدم تغییر کنه…صدها مدار رشد کرده بودم.
نشانه های خداوند خیلی آرام،عاشقانه،نرم و لطیف بهم گوشزد میکردن که یادت نره از من چی خواسته بودی،اگر آوردمت اینجا برای رشدت به سمت مدارهای بالاتر بود،تو باید برگردی و بری تو مسیر عشق و علاقه ت حرکت کنی…
اما من در مدار درک این نشانه های آرام نبودم و همچنان به مسیر قبلی ادامه دادم.
نشانه ها آرام آرام بیشتر،سنگین تر و سخت تر شد.
◀️از نظر کاری به بیهودگی رسیده بودم،نتنها علاوه بر کار خودم،کار همکارم که سفارش گیری بود رو هم یاد گرفته بودم و حتی انبار شرکت رو هم زیرو رو کردم و دیگه چیزی نبود یادگیریش من رو به وجد بیاره…
◀️تابستون بود و جزیره ی زیر تابش شدید خورشید.تعداد مسافر ها خیلی کم شد و عملا تو نمایندگی ها مشتری ای نبود که بخواد سوالی بپرسه که من بخوام جواب بدم…
◀️تنهایی عاطفی،تنهایی تو جزیره ،تواون گرما و اون شرایط کاری دیگه داشت خسته کننده میشد…من هیچ حمایتی حتی در حد یک تماس هم از خانواده م هم دریافت نمیکردم…
◀️دخل و خرجم دیگه باهم نمیخوند،به طرز عجیبی به مشکل مالی برخورده بودم،حتی طلاهام هم فروخته بودم که از کسی درخواست کمک نکنم،اما روزهایی رسید که من باید به حسابم نگاه میکردم تا تصمیم بگیرم با این مقدار پول، چه غذایی میتونم بخورم که امروز سیر بمونم…
◀️دخترهام به شدت بی قراری میکردن و میخواستن که بیان پیشم در حالتی که من اصلا شرایط نگه داریشون رو نداشتم…
◀️مادرم که همیشه با عشق دخترا رو پیش خودش نگه میداشت،دائم زنگ میزد و میگفت من میخوام برم پیاده روی اربعین،بچه هاتو پیش کی بزارم؟!
◀️صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعواشون شد و بی دلیل من رو کشیدن وسط بحث هاشون و یک فشار ذهنی و روانی دیگه برای یک زن تنها تو جزیره…
◀️تو اون بی پولی و تنهایی و وسط گرمای تابستونی جزیره که نیاز بود روزی ٢ بار بری حموم،دوش حموم شکست.
◀️یک روز از جلسه کاری برگشتم دیدم آب خونه قطع شده،به هر سختی پمپ خونه رو وسط پمپ های همسایه ها پیدا کردم،ده بار رفتم پایین دکمه ی پمپ رو زدم اومدم بالا،باز آب وصل نمیشد…خیس عرق…خسته ی خسته ی…ناامیدِ امید…با گریه خوابم برد،عصر که بیدار شدم زنگ زدم به یک تاسیساتی،اومد نگاه کرد گفت مستاجر قبلی پول آب پرداخت نکرده،از اداره اومدن پلمپ کردن،یک بند پلمپ رو برام باز کرد و تو اون شرایط مالی ،5٠٠ تومن ازم دست مزد گرفت…
◀️دوسه رو بعد …فندک اجاق گاز خونه شروع بی دلیل جرقه زدن…
فشار پشت فشار میومد و قشنگ جهان منو گذاشته بود لای منگنه…
ازونجا که برای گوش کردن به الهاهمم و اومدن به جزیره ی کیش،بسیار زیاد بها پرداخت کرده بودم و در اوج مخالف و بدون هیچ حمایتی ،تک و تنها به خداوند لبیک گفتم و اومدم…خیلی برام سخت بود که دست خالی برگردم…مخصوصا که بهم گفته بودن میخوای بری برو ولی مثل چی پشیمون میشی و برمیگردی…
من احساس فلج شدگی داشتم،احساس رها شدگی،احساس اینکه اینجا دیگه آخر خطه و دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد…
شب ها صدای قرآن رو میزاشتم بالای سرم،خود قرآن رو با دستم روی قلبم نگه میداشتم تا بتونم یکم بخوابم…
خود افشایی:من انقدر ناامید شده بودم که دیگه به مرگ فکر میکردم…
یک شب به خدا گفتم من مطمئنم اگر کسی واقعا ازت بخواد ازین دنیا ببریش تو این کارو میکنی،و من اینو ازت میخوام !این کارو برام انجام بده..من امشب میخوابم و دیگه نمیخوام صبح بیدار بشم…
تنها کاری که کردم این بود که زنگ زدم به دخترها ،میخواستم برای آخرین بار باهاشون حرف بزنم،بهشون گفتم من خیلی دوستون دارم و مراقب خودتون باشید و…گفتم امشب میخوام یکم زودتر بخوابم ،برای همین زنگ زدم ازتون خداحافظی کنم.
تمام که تموم شد ،مثل همیشه رخت خوابم رو تو هال خونه پهن کردم،صدای قرآن رو گذاشتم بالای سرم و تو دلم امید داشتم خدا به حرفم گوش میده و به محض اینکه خوابم ببره،این بازی تموم میشه و من برمیگردم پیش خودش …
اما پلن خدا این نبود:
به طرز عجیبی من یادم رفتم گوشیم رو سایلنت کنم.
ازون طرف هم دخترها یادشون رفت من گفتم من میخوام بخوابم و باهاشون خداحافظی کردم.
نمیدونم چقدر خوابم برده بود که با صدای بلند زنگ گوشی از جام پریده م…چون با اون حال روحی خوابیده بودم ترس تموم وجودم رو گرفته بود و ضربان قلبم وحشتناک شده بود ،تماس رو که جواب دادم نیلا نیکا از صدا ونفس هام فهمیده ن که من ترسیدم…
شروع کردن به گریه کردن و معذرت خواهی که مامان ببخشید تورو ترسوندیم…
همون گریه و نگرانی بچه ها،یک تیری توی تاریکی برای من بود که سعیده بخاطر دختر ها…بخاطر دختر ها…تو نباید کم بیاری،تو میتونی بازم بلند شی،کم نیار…
از فردای اون روز شروع کردم به گوش کردن به جلسه ٢ قدم ٩ و تکرار اون عبارت های تاکییدی توحیدی و گوش کردن به صورت دعای قنوت نماز عید فطر:
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
بالاخره کمک ها رسید،بالاخره صدا زدن خدا وسط ناامیدی ها و تلاش برای پیدا کردن نور در تاریکی ها،نجات رو رسوند:
استاد بعد از مدت ها فایل جدید گذاشت:تسلیم بودن در برابر خداوند
روحم تشنه ی قدرت توحید هر کلمه ی صحبت های استاد بود،گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم…نوشتم و نوشتم و نوشتم….
عصر اون روز با تاکسی رفتم ساحل دامون جزیره…همون جا که خداوند معجزه هاش رو رسونده بود و این در جادویی برام باز شده بود…
صداش زدم و صداش زدم و صداش زدم…
روی آخرین سنگی که نزدیک به دریا بود وایسادم و دعای حضرت ابراهیم رو بلند بلند تکرار کردم:
دوستم بهم پیام داد: سلام عزیزم ،هروقت خونه بودی فرصت داشتی به من اطلاع بده …
قلبم فهمیده بود نور در راهه،رفتم وضو گرفتم و بعد باهاش تماس گرفتم …
چندتا الهام پر از نور از عالم معنا به قلب رفیقم رسیده بود که منتظر نشونه ها بود تا به دست من برسونه…
اون از کیلومترها اون طرف تر حرف میزد و من این سر دنیا سراپا گوش با صورتی که از عشق خدا،خیسِ اشک بود…
🟣خواب دیده بود …من رو تو یک اقیانوس و دریای خروشان و طوفانی…اون وسط وایساده بودم و ماهی ها از همه طرف پرتاب میشدن و به من میخورند…میگفت ترسناک بود سعیده،حتی دیدنش از دور ترسناک بود ،من نگاهت میکردم و میگفتم تکون بخور سعیده،چرا اونجا وایسادی،چرا نمیترسی…
گفت یک دفعه نور اومد…همه جا روشن شد…تو همونجا وایساده بودی…دریا آروم شد و دیگه هیچ ماهی به سمتت نمیومد…و من این صوت عربی رو شنیدم که اونجا پخش میشد…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
🟣خواب دیده بود…من کنار استاد …استاد ٣ بار با یک کلمه تحسینم کرده بود :شجاعتت،شجاعتت،شجاعتت…
🟣خواب دیده بود استاد بهمون گفت: فایل اصل بقای اصلح رو یک میلیارد بار گوش کنید…
اگر خانومی،یک خانوم شجاع باش…
🟣خواب دیده بود…من کتاب خودم رو نوشتم…حتی اسمش رو هم گفت …
{اسمی که الان شده اسم فصل اول کتابی که به لطف الله دارم مینویسم….}
و من دوباره روی پاهام وایسادم….دوباره نفس کشیدم…دوباره عزت نفس توحیدیم رو به دست آوردم.
من با شجاعت و ایمان و توکل از کیش برگشتم و با یک کنترل ذهن سنگین از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم …
من سمت رو خودم انجام دادم …
و بعد استاد شایسته مثل یک فرشته از سمت خدا،با پروژه ی (خانه تکانی ذهن) و (مهاجرت به یک مدار بالاتر ) من رو در مسیر درست نگه داشت تا بالاخره دوره ی هم جهت با جریان خداوند از راه رسید و کل بازی زندگی رو یکبار دیگه برای من عوض کرد…
و من از قعر تاریکی و ناامیدی و افسردگی دوباره به اوج روزهای خوبم برگشتم…و دارم با سرعت زیاد به سمت نور حرکت میکنم …
نورِ عشق،نورِ ثروت،نورِ ایمان ،نورِ همه ی چیز های خوب دنیا…
تموم درخواست های که برای شغل دلخواهم نوشتم داره دونه به دونه به راحتی تیک میخوره…
و من در حالی که هوای مهربانی الله رو نفس میکشم ،دارم در جاده ی سرسبز و جنگی و آسفالته به سمت مدار های بالاتر حرکت میکنم…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا….
تا حالا دقت کردید چقدر اسم وفامیلتون طنین قشنگی داره؟!
دقیقا مثل آرامش عکستون…
میدونید تا حالا چندبار عکس پروفایلتون رو نگاه کردم و از آرامش عکس،از دیدن صورت قشنگتون و زیبایی های گل های توی دستاتون قلبم باز شد…؟!
من ازتون بی نهایت سپاسگزارم که برام نوشتید،ممنونم برای این همه عشق و نوری که برام فرستادید…
من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من توی سایت،عاشق نقطه های آبیش باشه…
همه شون رو مثل یک نوری از سمت خدا میدونم که میزارمشون روی چشمام…و با تموم قلبم ستاره های پایینشون رو آبی میکنم.
شاید از نظر زمانی واولویت بندی کارهام در طول روز،وقت نکنم برای همه پاسخ بنویسم،ولی خدا میدونه که چقدر عاشقانه خط به خطشون رو میخونم و از صمیم قلبم ازشون سپاسگزارم…
خلاصه که خواستم بدونید من یکی خیلی دوستون دارم،خیلی هم به عکس پروفایلتون نظر دارم:))))
خودمم درست یادم نمیاد ولی چون یک سال ونیم پیش که واردسایت شده بودم علاقه ی زیادی به خوندن کامنت ها والبته نتایج خفن برای الگوبرداری داشتم،بینهایت باریسری از کامنت هارومیخوندم و بعدهابه ذهنم رسید که بیام واونها روتوپوشه های مختلف به اسم همون افرادتوی تلگرامم سیوکنم وبعدها فهمیدم که سایت این قابلیت رو داره که بتونی ایمیل اون افراد رو فعال کنی و به محض گذاشتن کامنتی روی سایت از سمت اون افراد مطلع بشی وداغ داغ اونهارو بخونی!!
یکسری از افرادرو انتخاب کردم وازوهمون موقع سیل عظیمی از اگاهی های دوره های استاد ازطریق همون شاگردان منتخبش به دست من میرسید گاهااین جمله ی استادروباخودم مرور میکردم که: من دیگه دارم از این اگاهی هاسواستفاده میکنم !!!اخه مثلا گاهی احساس میکردم که میتونم یک کنفرانس چکیده ی مطالب از دوره ی دوازده قدم رو از کامنتهای سعیده شهریاری عزیزم ارائه بدم..ویک کنفرانس هم از سرفصل های دوره ی احساس لیاقت رو باکامنت های ابراهیم خسروی عزیز ارائه بدم …
اون شاگردزرنگ های عقل کل مثل حمیدرضا ثانی عزیز یا اقا جمال عزیز بمانند که اونها اصلا اومده بودن من هرررررچی سوال داشتم جوابم رو دو دستی تقدیمم کنن ؛)
از روزی که سعی کردم به حرفهای یکی ازون شاگردزرنگ ها که خانم سعیده شهریاری بود گوش بدم و قدم 9 رو که طبق فرمایشات ایشون توحیدی ترین قدم دوازده قدم هست رو تهیه کنم و به جلسه ی دومش خیلی بهترازبقیه گوش بدم فهمیدم واقعا من دارم از خدا وهدایتهاش و اموزه های استادم وخود استادم و شاگردزرنگ های استادم سواستفاده میکنم
به قول شما تو دوره ثروت 3 که من خیلی خوشحالم که دارم از خداسو استفاده میکنم!!!
استادجانم خداشاهده گاهی احساس میکنم خوابم و شک میکنم که ایا واقعا این منم که دارم اینقدر زیبا زندگی میکنم
اینقدر قشنگ یادگرفتم کنترل ذهن و کنترل زندگیم رو ،اینقدرهمه چیز ساده بود؟!!اینقدر درک قانون شیرین و اسون بود؟؟و ایا این قرانی که من دارم اروم اروم میفهممش و درکش میکنم همون کتابی بود که جرات نداشتیم دست به ایاتش بزنییم چه برسه به اینکه فکر کنم روزی میتونم با همین ایات زندگیم رو رقم بزنم؟؟؟
خب حالا چی میخواستم بنویسم اصلا؟؟که رسیدم به اینجا؟؟اهاع یادم اومد ؛) میخواستم در راستای تحسین افراد به جای مقایسه و حسادت از سلسله کامنتهایی بنویسم که سعیده جان شهریاری سنگ تموم گذاشتن وزیر حداقل 99 درصد فایلهای این سایت (البته اون یک درصد هم من هنوز وقت نکردم بگردم پیداکنم که اگر بگردم اونها هم شهادت میدن به درستی کلامم) درمورد مهاجرت کاری شون به جزیره ی کیش نوشتند!!
انقدر من کامنت از ایشون درمورد کیش خوندم که الان توی دفترارزوهام نوشتم خدایا خودت میدونی وخودم که اگر یک سفرکیش مهمونم نکنی دیگه بیخیالت میشم !!! تیکه تیکه درمورداین مهاجرت خونده بودم ولی داستان دقیقش رو نمیدونستم مثلا برام سوال شده بود که چطوری خدامیتونه به یک نفر بگه برو کیش یا چطوری اصلا یک نفر میتونه خونه و زندگیشو ول کنه وبه خواب یک نفر دیگه که اون فرد روهم اصلا نمیشناسه و ندیده اعتماد کنه !!! اخه من اون روزها مدار خیلی خیلی پایینی داشتم وخیلی علامت تعجبها و علامت سوالهای ذهنم زیاد بود… تااینکه دیگه کم کم تونستم با تیکه تیکه های کامنتها جریان کامل این داستان رو بفهمم من دیگه این داستان رو حفظ شده بودم ولی نمیتونستم باورش کنم…بدجوری توی ذهنم این داستان میچرخید اصلا برام یک سناریوی خیلی تعجب برانگیز بود !!!
من با همون داستانهای کیش پیگیر کامنتهای سعیده جان شدم دلم میخواست ازین زندگی بیشتر سردربیارم چطور یک ادم میتونه به یک خواب اعتماد کنه وچطور اصلا میتونه این پیام رو دریافت کرده باشه اینقدر واضح که برو کیش!! همزمان که داشتم رشد میکردم و درک من از هدایت هی بیشتر وبیشتر شد،اروم اروم درک کردم که میشه!! میشه همینقدر واضح صدای خداوند روبشنوی که میگه بیا کیش بیا کیش !!دیگه این مسئله برام تعجب اور نبود
یکم بعد تروقتی توی این زندگی دقیق تر شدم فهمیدم که سعیده جان با خانواده شون زندگی میکنن و بیشتر تایمش رو مشغول مراقبت از دوتا دخترهاشه!!باخودم میگفتم چطور یک ادم میتونه اینقدر اززندگیش راضی باشه وقتی که توی خونه ی پدرش هست اولا وثانیا هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره حالا هرچقدرم خدا شرایط رو براش فراهم کرده باشه وپدرش رو مامور کرده باشه که از لحاظ مالی سعیده رو ساپورت کنه مگه میشه ادم احساس راحتی کنه مگه میشه برای کاری زحمت نکشی و پول بیاد توی حسابت؟!!
(همون کارت جادویی که بارها اسمش رو اوردی ) وتو ازین زندگی لذت ببری!!! اصلا مگه خرج کردن پولی که ادم براش زحمت نکشه شیرینه ؟؟و سوالی که پاشنه ی اشیل من رو به من معرفی کرد:
مگه ادمی که هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره میتونه احساس ارزشمندی بکنه؟؟؟
اینها سوالات ذهن من بود…درجواب بهش میگفتم اما سعیده داره کتابش رو مینویسه و ازین طریق احساس خوبی داره ولی این سوال دوباره میومد:درسته قبول ولی اگر پول درنیاری تو چطور میتونی به خودت افتخار کنی وخودت رو ادم ارزشمندی بدونی و تازه اینقدرهم راضی باشی از زندگیت ولذت ببری ؟؟؟
واستاد انقدر این سوالات توی ذهن من پیچید و پیچید که رسیدم به یکی از اصلی ترین پاشنه های اشیل زندیگم ؛)
من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به کسب درامدم
اگر خودم بنا به هردلیلی نمیتونستم پول بسازم من به شدت حالم بد بود وهست البته!!! حتی اگر کسی به من پولی رو میبخشید ومیبخشخ درحال حاضر چون من براش زحمتی نکشیدم من حس خوبی نسبت به اون پول نداشتم و میگفتم من که براش زحمتی نکشیدم پس ارزشی نخواهد داشت
( ترمز اصلی: برای پول دراوردن باید زجر بکشی )
اونجا فهمیدم که این شاگرد زرنگتون استادجانم چه احساس لیاقتی رو درخودش ساخته که تونسته به قول خودتون در جلسه 9 عزت نفس: کمک خداوند رو که از طریق دستانش به سمتش اومده رو بپذیره و نخواد که زود زود زود براشون جبران کنه!!
خانم سعیده ی شهریاری من از داستان های زندگی شما درخلال کامنت هاتون به کلی دستاوردتوی زندیگم رسیدم ویکی از اصلی ترین پاشنه های اشیلم رو پیدا کردم که فقط اگاهی ودرمان همون ترمز داره منو به سرعت نور به ملکوت اعلی میبره ؛) من بینهایت از شما واز نوشته های زیباتون ممنونم وسپاسگزار بانوی توحیدی ونور
وقتی به حرفت گوش کردم و به جلسه ی دوم از قدم 9 گوش دادم و وقتی استاد میگفتن این جملات تاکیدی رو تکرار کنید و سعی کنید شماهم بتونید باورهاتون رو درقالب جملات تاکیدی پیداکنید و بنویسید یک جمله به ذهنم رسید که من توی یک سال ونیم اخیر که شاگرد استادهستم بارها وبارها باخودم تکرار کردم :
خداوند همیشه از مسیرهای میانبر و سریع من رو به خواسته هام میرسونه همون مسیری که اگر خودم میخواستم پیداش کنم سالهاطول میکشیداما چون خدا خیلی منو دوست داره پس ازمسیرهای خیلی راحت و میانبر وباسرعت بالا من رو به سمت خواسته هام میرسونه !!!
الان میفهمم که چطور خداوند تو همون ماه های اول اشناییم باسایت، اینچنین شاگردانی رو درمسیر من قرارداد واینطوری من روترغیب کرد که کامنتهاشون رو و یا حتی داستان های هدایتشون رو بارها وبارها بخونم و علاوه براینکه بسیار لذت میبردم از خوندنشون وامید در من هزاران بارقوی تر میشد همزمان الگوبرداری از افرادموفق رو یادم داد وبهم یاد داد که چطور درکم رو ازین اگاهی ها بهتر وبهتر بکنم و واقعا خدا برای من از میانبر استفاده کرد!!!کی میتونه باورکنه که بتونی از دل کامنت های اعضای یک سایت مطالبی رو دریافت کنی و به اگاهی هایی برسی که زندگیت رو جادویی کنه!! من یکی که ترجیح میدم تاابد با همین فرمون وروی همین ریل حرکت کنم وازجام جُم نخورم ؛)
استادعزیزم مرد توحید وعمل
مریم جان دوست داشتنی بانوی تحسین و سپاسگزاری،
سعیده ی شهریاری عزیز اسطوره ی دوازده قدم ،
ابراهیم جان خسروی سلطان احساس لیاقت ،
حمیدرضاثانی واقاجمال مشاوران زبده ی عقل کل ؛
این کامنت بهونه ای شد تابتونم از شما عزیزانم از صمیم قلبم سپاسگزاری کنم و ازتون میخوام که همچنان دراین مسیر توحیدی ازندای قلبتون پیروی کنید و
ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،ازت ممنونم که انقدر ماهی،ازت ممنونم که انقدر سخاوتمندی…
تو همیشه من رو با تلگراف هات سوپرایز میکنی،این نقطه ی آبی پربرکتت هم در بهترین زمان به دستم رسید…با عشق خوندمش و از نور قلبت،سواستفاده کردم و باطری به باطری کردم برای روشن تر شدن قلب خودم…
یک تلگرافِ پیغام سروشی برام فرستادی روی فایل(تسلیم بودن در برابر خداوند)…گذاشتمش رو چشمم و یک گوشه از صندوقچه ی قلبم نگهش داشتم تا در زمان درستش بهت جواب بدم…
ولی برای اینکه بدونی چه طور نور هدایت خدا رو برام آوردی،برات یک لینک کامنت میزارم،اون کامنت و پاسخ من رو بخون…
بعدش که خوندی،از طرف من کف دستتو ببوس وبزار روی قلبت که جایگاه دریافت نورخداوند شده…
عاشقتم رفیق و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان…
بعضی ها امده اند تا تو با خیال راحت عاشقشان شوی ؛)
سعیده جانم من چند شب پیش که این کامنتت رو درجواب دوست عزیزمون و طبق عادت کامنت اون دوستمون رو هم که برای تو فرستاده بودن رو خوندم درلحظه که توی دلم تحسینت کردم نتونستم چشم پوشی کنم ازون حس ریز غبطه ای که توی یک لحظه توی وجودم جرقه زد…
در همین حدّ : خوش به حالش !!!خوش به حال سعیده !!!
ببین درچه مدار ودر چه فرکانسی هست به قول خودش که خداوند اینگونه براش پیام هاش رو از چپ وراست میفرسته.
اما یاد گرفتم که دراین مواقع باید تحسین کنم
باید برای این موفقیتِ تو که شدی بهترین دوستم در قلبم جشن وپایکوبی برگزار کنم انقدر دِلی وانقدر واقعی که انگار خودم به اون موفقیت رسیدم … نه ادا واطوار!!نه کشکی و الکی !!پس شروع کردم به تحسین کردنت… به خودم گفتم حتما سعیده داره پاداش کنترل ذهنش رو میگیره،حتما سعیده داره خیلی عالی روی باورهای توحیدیش کار میکنه وحتما اون بیشتر از من به خدا توکل کرده و حتما اون خیلی متعهد تر وپایدارتر درمسیر حرکت میکنه ،،، به خودم گفتم مطهره این نشونه ست الان باید ازین الگوی توحیدی نهایت استفاده رو ببری نه مثل وقتایی که میریم توی طبیعت همه شروع میکنن به عکاسی بعد که میرسیم خونه تازه از توی عکس هاشون اونجا رو تماشا میکنند…تو باید همین الان تازه تازه این انرژی ناب توحیدی رو دریافت کنی،ببین اگر یک نفرمیتونه تااین حد روی خودش کار کنه که خدا اینطور تو رو مامور کنه براش پیغامش رو ببری پس این یعنی برای تو هم میشه دیگه دختر :)
تمام تلاشم اینه که از فرصتی که خود خدا بهم پیشنهاد داده نهایت سواستفاده رو ببرم … هر شب کامنت هات رو باشوق میخونم و مطمعن تر از قبل باخودم توی قلبم مرور میکنم که این دختر لایق تمام زیبایی های جهانِ!!وبعدش کلی برای خودم ذوق میکنم که خدا اینچنین بنده ای رو برای کنترل ذهن من تربیت کرده…وبارها تاکیدم میکنه که از سعیده غافل نشو منم یه دست تکونش میدم میگم حله حاجی دودستی سفت فرکانسشو چسبیدم تو کنترلمه !!! مثلا همین امروز صبح توی اتوبوس که بودم یهو سرم رو اوردم بالا بخدا روی یک تابلویی نوشته بود شهریار ؛)تو دلم گفتم خدایا هنوز که شب نشده کامنت های سعیده از ساعت 8 شب به بعد همیشه برام میاد …
اونم گفت این پیام صرفا جهت یاداوریه !!!خخخ… راستی همون موقع به دلم افتاد این اهنگ رو بهت هدیه بدم
اهنگ “همین الان” ازمجید رضوی لطفا همین الان برو گوشش کن همین الان سعیده…
این اهنگ این روزها مکالمه ی توحیدی من باخدای منه حس میکنم این اهنگ دقیقا احساسات قلب منه نسبت به خدا ..انرژیش به زیباییِ موقعاییِ که سوره ی حمد رو میخونم…
خلاصه که اینطوریاس سعیده جانم !!!زندگی ازین قشنگ تر که یکی اون سردنیا روی خودش کارکنه انرژیش رو کادوپیچ کنه بفرسته برای من!!! بابا این خدا خیلی عادله بخدا ؛)
خوشحالم که به نجواهای ذهنم پیروز شدم ودوباره به صدای قلبم گوش دادم و خداروشکر که به موقع به دستت رسید ؛)
من مدتهاست هیچ دوستی ندارم… کلا ازهمون اول هم خیلی دوستای زیادی نداشتم … ولی وقتی باتو اشنا شدم گفتم چه خوب میشه ادم یک دوست داشته باشه اونم اینقدر باحال باشه !!سعیده شهریاری خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمت واون روز بهت بگم که چقدر دوستت دارم دختر ؛)
قوی بمون جهان به تو وقشنگیات نیازداره….
درپناه حق
راستی به قول حمید امیری عزیز :نامبرده ازهمین الان دلتنگ پیغامی حامل پیام موفقیت از سوی شماست …
چقدر با کامنت گذاشتن در زیر کامنت سعیده عزیز که منم همیشه دنبالشان می کنم و تحسین ایشان رو و دیگر دوستان که نام ببرید و جز شاگرد اولها هستند و جدیدا با اقا محسن توحیدی اشنا شدم
و امشب هم با شما که خیلی همه تان قابل تحسین هستید
و من کامنت شما رو خواندم متوجه شدم که پاشنه اشیل منم همین هست که چون خودم پول در نمی اورم و براش زحمت نکشیدم پس مفید نیستم و ارزشمند نیستم
چقدر عالی نوشتید و چقدر عالی گفتید مگه میشه کسی خونه پدرشان باشه و حس خوبی داشته باشه و پولی در نیاره
منم وقتی خونه مادرم میرم شهرستان بعد از 6 ماه همیشه بعد از 2 روز حس بد و مزاحم بودن دارم چقدر عالی پاشنه اشیل من رو امشب گفتید و در مورد کار مورد علاقه ام و نحوه درخواستم و در مورد اینکه چطور خدا از راه های مینبر من رو به خواسته ام می رسانه و نیاز نیست من سختی و زجر بکشم کافی حسم خوب باشه و از مسیر مورد علاقه ام لذت برم و با لذت پیش برم
زهرای عزیزم ازت ممنونم که وقت گذاشتی و از قلبت برام نوشتی ،تحسینم کردی و خداروشکر که متن کامنتم برات نور هدایتی بوده از سمت خود پروردگار و به جانت نشسته…
موضوعی که بهش اشاره کردم درواقع دوتا پاشنه ی اشیل درش نهفته هست برای خود من!!!
اولیش اینکه:برای پول دراوردن باید حتما زجر بکشی و نباید از کسی کمک بگیری خودت باید له بشی و تنهایی زحمت بکشی اگر کسی کمکت کنه اون پول دیگه ارزشی نداره !!!
دومیش اینکه:
تو فقط زمانی آدم مهمی هستی که حتما پول دربیاری و کاری انجام بدی ودرآمدداشته باشی!!اگر تو خونه ای اگر خونه داری تو ادم بی ارزشی هستی… ارزش من با موجودی حساب بانکی و ساعت های کاریم گره خورده اگر یک روز کم کار کنم اون روز احساس میکنم وقتم تلف شده واحساس گناه میکنم!! همینطور اگر موجودی کارتم بیاد پایین خود به خود عصبی میشم و اونجا سخت ترین لحظات کنترل ذهنم رو دارم …
انگار بی پولی نقطه ی داغ منه!!!
و هردوتاشون برای خود من خیلی خیلی عمیقه وریشه ای وخداروشکر که دارم اولین تلاش هام رو برای بهبودش انجام میدم مدام باخودم این رو تکرار میکنم که: ارزش ادمها به پول نیست،به موجودیِ حساب بانکی شون نیست،خانم های زیادی هستند که خونه دارن و صبح تا شب تو خونه هستن ولی به شدت خوشبخت و خوشحال و راضی هستند واحساس ارزشمندی میکنند!!چرا فکر میکنی حتما باید شغل ودرامد داشته باشی تا ادم مهمی باشی؟؟مطهره تو ذاتا ارزشمندی بدون هیچ دلیلی!!! تو فقط به این دلیل که پا به این کره خاکی گذاشتی ادم باارزشی هستی فقط چون خداوند تورو خلق کرده!!!خدا که چیز بی ارزش خلق نمیکنه،میکنه؟!! پس تموم شد و رفت دختر خوب ؛)
زهرا جانم برای مرور این اگاهی های ناب که کامنت شما باعث و بانیش بود ازتون ممنونم…
چی آخه بنویسم برات از حالی که الان دارم و با هر کلمه ازکامنتت اشکها ریختم و چقدر تحسینت کرذم بخاطر کنترل ذهنی که انجام دادی.
یه دنیا سپاسگذارتم که این خودافشای رو با ما هم به اشتراک گذاشتی و از خداوند منان درخواست میکنم که بمنم این حجم از تقوا و ایمان و توحید رو نثار کنه و با یه تلنگر ساده امیدمو از دست ندم و فقط روی خودش حساب کنم و منتظر معجزاتش بمونم.
یه دنیا سپاسگزارتم دوست عزیزم با عشق منتظر انتشار کتابت میمونیم (قلب فراووان فرلووان)
طبیعیه که اشک ها از صورتم جاری بشه و بی وقفه بباره …نه…؟!
طبیعیه که تو خط به خط کامنتت خدارو دیدم که منو در آغوش گرفته …نه…؟!
شکوه عزیزم،قلب روشنت رو میبوسم،نوری که به همراه خودت داری،عشقی که مثل عطر یک گل سخاوتمندانه تو هوا پخش میکنی…
دختر من هیچی ندارم در جواب این متن الهی تو بدم…نورش بیش از میزان دریافت ظرف نعمت من بود…برای همین اشک ها جاری شدند تا قلبم رو روشن تر کنند تا بتونم این همه عشق رو بپذیرم…
ازت ممنونم شکوه عزیزم،تو برای من پیرهن یوسف آوردی،چشم هام روشن شد…از خدا میخوام تموم زندگیت رو با نور خودش روشن کنه…
دوستت دارم رفیق…
به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…
خودت وتموم قشنگی هات و خوشبختی هات رو در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…
چه زیباست جنس این نوشته هایی که از یک قلب زلال و پاک سرچشمه گرفته ..اون ایات پشت سرهم!! اون ریتم کلمات به کاربرده شده !! اون وسواس و تمرکزی که روی تک تک کلمات گذاشته شده !!! والبته اون فرکانس ارزشمند تحسین و سپاسگزاری که در لابه لای این کلمات خودنمایی میکنه !!!
من همیشه ارادت خاصی به تموم افرادی که قلم زیبایی دارن، دارم!!امشب به کامنت شما هدایت شدم شکوه جان وقتی که به انتهای کامنت نورانی تون رسیدم قلبم من رو به نوشتن دعوت کرد فقط وفقط به رسم سپاسگزاری از یک دوست ؛)
چقدر زیبا نوشتی وچقدر قشنگ نوشته هات رو کلماتت رو با ایات قران مزین کرده بودی …
وقتی ایاتت رو خوندم یک احساس عمیقی از امنیت و قدرت در وجودم به غلیان دراومد باخودم گفتم کلام الله رو فقط باید با خود قران پاسخش رو داد … بسم الله ،قران رو باز کردم این ایه اومد حس کردم واقعا بهتر ازین نمیشد دیگه!
شکوه جان وقتی چهره ی زیبات رو دیدم وقتی اسم قشنگت رو دیدم و وقتی اون جنس از نوشته ها رو خوندم
باخودم گفتم الحق والانصاف که خداچقدر ماهرانه تصویرگری کرده!! به قول افغان زبان های نازنین ماشالله نام خدا
یروز باخودم فکر کردم این نام خدا که میگن یعنی چی!؟!؟بعد به این نتیجه رسیدم که شاید منظورشون اینه که تو تجلی نام خدایی تو تجلی اسماء خدایی…نمیدونم این برداشت چقدر درسته ولی من اینطور برداشت کردم …حالا دوست دارم بهتون بگم ماشالله نام خدا ؛)
این کامنت واقعا من رو سرشار از حس ارامش کرد و برخودم لازم دونستم که ازتون تشکر کنم…
من این کامنت رو در ارشیو کامنتهام سیو میکنم چون دوست دارم انرژیش رو برای خودم محفوظ نگه دارم دوستون دارم …
بدون اغراق، یکی از زیباترین و ناب ترین و دلنشین ترین کامنت هایی که خوندم، کامنت زیبا و روحانیِ شما بود.
جنسی از اتصال به خداوند، که کاملا اشکار بود.
الهی شکر که الان، هدایت شدم و خوندمش.
و به قول مطهره جان، منم ذخیره اش کردم برای خودم که محفوظ بمونه برام.
قلبم جلا میگرفت با هر خطی که میخوندم و جلو میرفتم.
از اون حرف هایی که دوست داری حالا حالاها تموم نشن و بخونی و بخونی و بخونی.
چقدر دعای آخرت قشنگ و دلی و قابل لمس بود.
چقدر آیه های قرآن لابه لای حرف هات، به دل میشینه.
مرسی که به ندای قلبت بله گفتی و برای سعیده جان پاسخ نوشتی.
پاسخت فقط برای سعیده جانم نیست.
برای هر کسی که دنبال خداست، دستش دراز شده به سمت خدا، هوش و حواسش سمتِ خداست، کارگشاست.
مثل یه شعرِ لطیف، مثل یه نامه ی عاشقانه ی لطیف، مثل یه مناجاتِ لطیف، نشست روی قلبم و با پاسخ زیبای مطهره جان و سعیده جان برات، منم شجاعت کردم تا رد نشم از کامنتت و فقط بهت 5 ستاره بدم و برم.
این کامنت از اون جنس کامنت هاست که به قلب میشینه، مخاطبِ عام و خاص رو پوشش میده.
خدای نازنین، خودت و عزیزانت رو در پناهِ خودش همیشه حفظ کنه.
سلام به سعیده عزیزم ، امیدوارم حالت عالی ترین باشه
وقتی کامنتت رو میخوندم یسری جاها تنم مور مور میشد از این همه عظمت و بزرگی خداوندم
یکسری جاها اشک توی چشمام حلقه میزد
سپاس گزار خداوندم هستم که من رو هدایت کرد تا این جا باشم توی این جمع ، این آدم های بی نظیر و توحیدی
از خدای بزرگم میخوام که من رو انقدرررررر رشد بده و انقدر مدارم و ظرفم رو بزرگ کنه که به راحتی هدایت ها و الهامات رو درک کنم و انقدررررر ایمان قوی داشته باشم که بهش عمل کنم
من دوست دارم همواره در حال بهتر شدن باشم
من بخاطر آرامشی که الان دارم ، و آزادی زمانی که به راحتی میتونم ساعت ها وقت بزارم روی فایل ها و باعشق تک به تک کلماتش رو بنویسم خداوندم هزاران بار شکرگزارم
میدونم که امسال برای من سالی بزرگی هست ، از نظر نتایج و تجربه هایی که اتفاق افتاده و قراره اتفاق بیوفته
خدایا ، خیلی دوست دارم خیلییییی رب من :)))))
سعیده کامنتت هات یه جنس خاصی داره ، سرتاسر پره از عشق خدا و بوی توحید میده
همیشه توش یک ایده ای هست برای بهتر شدن برای رشد کردن برای درس گرفتن و در عمل اجرا کردن
همینی که الان گفتی ، به من این درس رو داد که گوشم رو تیز تر کنم برای دریافت هدایت های خداوند و بدون چون چرا هرچییییییییی خدا گفت بزارم روی جفت چشمام و بگم چشم هرچی شما بگی و عمل کنم
چون فقط رضایت خداوند مهمه و تمام .
خدای عزیزم ، من هیچ عجله ای ندارم ، من آروم و پیوسته در مسیر و عشق و زیبایی و توحید حرکت میکنم
خدایا شکرگزارتم برای حضور لحظه به لحظه ت که سخت بهش فقیر و محتاجم
خدایا من هیچی نمیدونم ، نمیدونم چجوری
ولی با عمق وجودم باور دارم که تو میدونی و چگونگی ها کار توعه
تو به حضرت یوسف وعده دادی که به مقامی والا میرسی اما نمیدونست چجوری
ولی تو جان من ، طی تکاملی که حضرت یوسف طی کرد و تجربه هایی که داشت به بهترین جاها رسید و این کار توعه ربببب منننن
من نمیدونم چجوری ، ولی تو میدونی و من ایمان و باور دارم که بیش از آنچه که میخوام به دست میارم در بهترین زمان و مکان :)
خدایا ازت میخوام که همیشه و در هر لحظه من رو هدایت کنی که سخت به هدایت هات فقیرم
ازت میخوام که همیشه کمکم کنی تا توی این مسیر قدم بردارم
توی این مسیر جنگلی زیبا ، سوت زنان در حال عشق کردن پیش برم
خدایا میدونم تجربه هایی پیش روم هست که قراره شجاعت و ایمان من رو قوی تر کنه ، باورهام تثبیت تر کنه
و خدایا پیشاپیش شکرت برای تموم تجربه ها و نتایج توحیدی که جلو رومه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا توی تک به تک شون ازت هدایت میخوام من فقط با کمک و هدایت های تو میتونم انجامش بدم :)))))
خدایا من در مقابلت کوچیکم هرچی هست از توعه همه چیز از آن توست جان من :)
خدایا دوست دارم ساده ترین و لذت بخش ترین مسیر رو پیش برم که اصل همینه سادگی :)
خدایاااااااااا آسانم کن برای آسانی ها
خدایا من میخوام روی دوشت بشینم که اینجا همه چی توحیدی و به بهترین شکل ممکن هست :)
خدایا من میخوام همیشه هم جهت باشم با جریان تو که این لحظات جزو لذت بخش ترین لحظات عمر منه پس هدایتم کن که من به نور تو به هدایت هات به همه چیت سختتتتتتتت فقیرممممم رب من :)))))))))
خدای عزیزم سپاسگزارتم برای اینکه هرچی که بخوام رو به راحتی به دست میارم ، سپاسگزارتم که بهترین هاشو برای من کنار گذاشتی بهترین دستانت رو توی همه جا :)
خدایا من خیلی دوست دارم خیلی عاشقتم و هدایتم کن کمکم کن تا همیشه توی مونتوم مثبت باشم و اوج بگیرم تا همیشه همیشه هم جهت با جریان عشق و برکت و توحیدی تو رب من :*
خدایاااااااااا تو خیلی بزرگی تو خیلی عظیمی
خدایا شکرت برای این اشک های توحیدی که از فوران عشق تو و احساس توحیدیه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت که قراره تغییرات عظیمی رخ بده با این پروژه توحیدی شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا من هیچی نمیدونم و هیچ ایده ندارم
و میدونم و باور دارم که در بهترین زمان و مکان آنچه رو که باید بهم میگی و من بهترین هارو به دست میارم با هدایت تو فقط وفقط با هدایت تو چون همه چیز از آن توست :)
مثل خرید اولین دوره از استاد ، من اطمینان داشتم که بلخره زمانی که آماده باشم دوره استاد رو تهیه میکنم اونم با هدایت خدا
و پولش تماما با هدایت خدا جور شد ، با هدایت خدا اولین دوره که باید و بهش احتیاج داشتم تهیه شد
و من این جنس از اطمینان رو در مورد خواسته های قشنگ دیگه ام هم دارم و میدونم نتیجه فراتر از تصورات من میشه
من به بیش از آنچه که میخوام میرسم
فقط زهرای من جهت یادآوری بهت میگم در لحظه زندگی کن و از تک به تک این تجربه های قشنگ لذت ببر و درس بگیر
مقصدی وجود نداره همش مسیره لذت نبری باختی :)
خدایاااااااااا شکرت برای این کامنت های پر بار و پر برکت شکرت برای بودن در مدار چنین انسان های توحیدی و دلبر شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت برای دریافت این اگاهی ها خدایاااااااااا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا شکرت برای عشقت برای وجودت برای این سایت برای این استاد های دلبر و دوست داشتنیم
خدایاااااااااا شکرت برای این مسیر پر از عشق و زیبایی و آسانی و برکت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایاااااااااا خیلی عاشقتماااااااا بوس بهت :*
سعیده ی عزیزم یه عالمه بوس از راه دور تقدیم بهت دوست عزیزمممممممم
سلام سعیده عزیز همیشه کامنت هات پر از نور و برکت هست خیلی بهت تبریک میگم که تونستی از شغل پرستاری که رسمی بودی رها بشی چیزی که الان از نظر دیگران در جامعه ما ایده آل هست یک شغلی که بیمه داره و شخص امنیت شغلی داره هزاران بار آفرین و احسنت بابت این شجاعت و قدم برداشتن
سعیده جان چقدر قشنگ تونستی وابستگی به دو تا فرزند دخترت رو کم کنی و تنها و بدون هیچ حمایتی فرسنگ ها دورتر از فرزندانت بری و آفرین چه شیفت عجیبی کردی از پرستاری به حوزه تجارت عزیزم خط به خط کامنتت برام پر از هدایت الله و آگاهی فوق العاده بود خدایا شکرت در این سایت بین این همه دوستان بی نظیر در مدار دریافت آگاهی های سعیده گلم قرار گرفتم سعیده جان هم اسم مادرم هستی کلا سعیده ها فرشته های خدا روی زمین هستن
وقتی داشتی در مورد خواب دوستت می گفتی مو به بدنم سیخ شده بود خیلی عجیب خواب دوستت وصف حالت بود عزیزم چقدر خدای مهربون قشنگ جوابت رو داد مثل ابراهیم حنیف از آتش رد شدی و به گلستان وارد شدی هدایت به شغلی که مورد علاقه ات هست بهت تبریک میگم بابت نوشتن کتابت عزیزم
در سایه هدایت های خداوند مهربان و بخشنده هر روز موفق تر و توحیدی تر از روز قبل باشی عزیزم :)))
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
استاد عزیزم سلام
استاد شایسته ی عزیزم سلام
دوستان الهی و ارزشمندم سلام
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
تووی رابطه عاطفی بود حدود هشت سال پیش،که دنیا هر چقدر بیشتر بهم چک و لگد میزد،بیشتر اصرار داشتم برای موندن تووی این رابطه،چون خدارو اشتباه بهم شناسونده بودم،به ته دره رسیده بودم،برای اینکه نزدیک اون شخص باشم،رفتم شهری که اون زندگی میکرد برای کار،خوابگاه زندگی میکردم،یه روزایی بود که پول یه نون رو فقط داشتم،اما از ترس اینکه خونواده م نگن برگرد،بهشون نمیگفتم که پول ندارم،هر روز میرفتم یه زیارتگاه نزدیک خوابگاه و دعا میکردم و گریه،گریه،یه جوری که بعضی موقع ها مثلا یه خانمی میومد بهم میگفت عزیزم چرا اینقدر گریه میکنی،اما انگار خداوند مُهر بر دهانم بسته بود،جز خدا راجب مسائلم با هیچکس صحبت نمیکردم،کرایه نداشتم،پیاده میرفتم و میگفتم آنچه مرا در پای نمی آورد،قوی ترم میکند،هنوزم یادم نمیاد این جمله از کجا بود که افتاد توو سر من فقط میدونستم مال شکسپیر،هر روز دنبال کار و من درگیر رابطه عاطفی،فکر میکنم تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم،اما همچنان ادامه میدادم،تا اینکه به جایی رسیدم که خونواده اون شخص با کلی توهین بهم ما رو از هم جدا کردن،و اون شب رو یادم میاد که تسلیم شدم و وسط پارک با تموم وجودم گریه کردم و خدا رو صدا زدم و چندروز بعدش پدرم اومد منو با اسباب اثاثیه م از خوابگاه برگردوند شهرمون،این شرایط همزمان شده بود با عروسی برادرم،روزها سرگرم تدارک عروسی،شبها گریه و راز و نیاز با خدا،تا اینکه تووی کامنت اولین گام فکر میکنم نوشتم راجبش که یه شب حسی بهم گفت مثه یعقوب نبی داری کور میشی،اون شب بود که ناخودآگاه من دیگه گریه نکردم هیچوقت برای اون رابطه و آروم آروم با این مباحث آشنا شدم،انگار گنج پیدا کرده بودم،اصلا دلم نمیخواست دیگه پسره برگرده،و من شبانه روز کتاب میخوندم فایلهایی از آقای امیر شریفی گوش میدادم،و تموم وجودم پر شده بود از شادی،احساسم عالی بود،یه کتاب سیصد صفحه ایی مثلا تووی سه روز میخوندمش،کتاب پشت کتاب،هدایت شدم به کانالی تووی تلگرام،اونجا استاد رو شناختم اما تووی مدار صحبت هاش نبودم،رد میکردم تا رسید به جایی که فایلهای سفر به دور امریکا رو تووی اون کانال از استاد میدیدم،آرزوم شده بود عضو سایت بشم،تموم تلاشمو کرده بودم عضو بشم،نگو که عضو شده بودم نمیدونستم،انگار باید آماده تر میشدم،تا چندوقت بعد پندمیک اومد و من وارد سایت شدم نگو که چندین وقت بوده عضو بودم اما خودم نمیدونستم،همزمان شد با اولین فایل سریال زندگی در بهشت،دیگه تووی ابرها بودم،حس دویدن داشتم و از اونجا بود که الان سالهاست با استاد هستم و من الان شخصیتم،زندگیم هیچ ربطی به اون مرضیه ندارم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
با جمله ایی که روزانه یادم نمیاد که چندبار با خودم تکرارش میکردم،اما اونقدر بود که من تا ته دره رفتم اما باز هم بلند شدم و اون جمله «آنچه مرا از پای در نمیاورد،قوی ترم میکند»
کم کم وقتی با این مباحث آشنا شدم،تازه به این درک رسیدم که اصلا خدا چیه،تا قبل از این من فکر میکردم خداوند یه آدم پیر اما مهربونه و قانونشم اینه که هر چقدر بیشتر التماسش کنی،زجر و ناله کنی،بیشتر تورو به خواسته هات میرسونه،خدایی که باید ازش بترسم،باید به واسطه امامها،امام زاده ها ازش بخوام چیزی بهم بده،یه خدایی که انگار خیلی ازم دور بود و باید براش نماز میخوندم،روزه میگرفتم،حجاب داشته باشم،چادر بزنم،مثه تاسوعا عاشورا مشکی میپوشیدم،تووی روضه ها زجه میزدم،نذر میکردم و…تا بتونم بهش نزدیک بشم و من هر چقدر که این کارها رو میکردم،بعد متوجه شدم که بیشتر ازش دور میشدم،آروم آروم خدا رو شناختم،بعد فهمیدم که من خودم خالق زندگیمم،همه چیز باوره،هر چیو تووی ذهنم بسازم،خلقش میکنم،من تا قبل از آشنایی با این مباحث زندگیم بیشترش با حسرت گذشت،چون فکر میکردم اومدم تووی این دنیا فقط ببینم نه اینکه بدست بیارم،درونم پر از آه بود،تا اینکه وقتی فهمیدم خودم خالق زندگیم هستم،فهمیدم من اومدم تووی این دنیا بدست بیارم،نه اینکه فقط تماشاگر باشم…بعدشم که اونقدر مدارم بالا رفت که از دوره شیوه حل مسائل با استاد همزمان هستم،تا دوره ایی روی سایت قرار میگرفت سریعا میخریدم مثه قانون سلامتی،احساس لیاقت،دوره هم جهت با جریان خداوند…
و الان منی که اون سالها تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم صاحب کسب و کار خودم هستم
منی که تووی اون رابطه ی عاطفی اونقدر از جهان چک و لگد خوردم چون وابسته شده بودم که به ته دره سقوط کردم،الان میتونم بگم به هیچ انسانی وابسته نیستم،حتی تونستم با مرگ برادرم که نزدیکترین شخص زندگیم بود،کنار بیام اونم خیلی زود
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
خدایا شکرت که دارم تلاش میکنم در مسیر تو ثابت قدم بمونم…
سلام به استاد جان، سلام به مریم عزیز وسلام به بچه های گل سایت
بعدچندماه دارم کامنت مینویسم ،توی سایت بودم کم و بیش ،فایل گوش میدادم کم و بیش ولی کامنت نمیزاشتم به علت بهانه تراشی ذهنم که وقت نداری فقط گوش کن لازم نیس کامنت بنویسی.
راستش من از اواخر سال 99 با قانون و قانون جذب آشنا شدم واز آبان 1401عضو سایت عباسمنش هستم یعنی حدود 1090روزه و این زمان کمی نیست
ولی هنوز تغییر خاصی توی زندگیم رخ نداده،
معلومه که باورهام تغییر نکردن ودر عملگرایی ضعیف بودم،
هنوز همون آدم سابق هستم بدون اینکه بگم تو فلان زمینه عوض شدم ،
لول زندگیم هنوز همونه تو همه جنبه های زندگیم!!!!!!!
برای همین دیگه میشه بگم نسبت به سایت، آموزشهای استاد و قانون جهان هستی وکل این مباحث بی احساس شدم با بهتره بگم بی تفاوت شدم!!!!؟
وقتی صدای هیحان انگیز بچه های سایت رو در کلب هوس میشنوم که با شور و هیجان میگن استاد صدای شما منو زنده کرد، من تو فلان زمینه ها فلان نتایج رو گرفتم متعجب میشم یا بهتره بگم حسودیم میشه که همین آموزش ها زندگی اونا رو متحول کرده ولی من هییییبچ!!!!
میدونم مشکل از منه،
میدونم بی نهایت انسانها از این سایت نتایج عالی گرفتن وزندگی هاشون متحول شده مث آقای رضا عطاروشن که جدیدن ماشین جدید چند میلیاردی نقد خریدن و…..
هر دفعه به خودم میگم زینب بیا از اول شروع کن متعهدانه، مگه میشه نتیجه نگیری،مگه میشه پول بیشتری وارد زندگیت نشه مگه میشه مشتری هات بیشتر نشن!!!!
من در برزخ موندم نه از این قانون نتیجه گرفتم نه می تونم مثل بقیه مردم زندگی کنم و بی خیال قانون واموزش های استادو سایت بشم که این بدترین حالته
از این ور رونده از اونور مونده شدم!!!!!
فقط امیدوارم روزی بیاد که منم بیام توی همین سایت کامنت بنویسم که نتیجه گرفتم!!!
واقعا حیفه از وجود استاد و اموزش های نابش وسایت بی نظیرش نهایت استفاده رو نبری!!!!
استاد عزیزم شرمنده که هنوز نتونستم برات شاگرد خوبی باشم که به وجودم افتخارکنی!
بله استاد منم بودم تو موقعیت مشابه نمیدونم ته دره بود یا نه ولی از نظر احساسی یادمه خیلی نا امید بودم چند تا مثال دارم من تازه ازدواج کرده بودم از غربی ترین نقطه کشور رفته بودم شرقی ترین نقطه کشور چونخانمم مال اونجا بود دانشجوی دکترا بودم هیچی نداشتم فقط بابام یه پراید برام خریده بود هیچ جا رو هم تو شهر جدید نمیشناختم هزینه زندگی بود اجاره بود و غربتم بود دیگه مسافر کشی میکردم قشنگ یادمه روزی نبود که گریه نکنم یه گوشه داخل ماشین میشستم گریه میکردم میگفتم خدایا اگه هستی دستمو بگیر چون نا امید بودم میگفتم اگه اینجوری پیش بره من نابود میشم فکر میکردم به گدایی میوفتم فکر میکردم از گرسنگی میمیرم خیلی روزهای ناامید کننده ای بود
همان موقع یه ندایی درونم میگفت تو هیچوقت از گرسنگی نمیمیری میگفت تو رشد میکنی درونم نازمومیکشید مثل یک مادر مهربان میگفت من کنارتم قول میدم رشد میکنی اولین نشانه این بود که از دکترا انصراف بده گفتم چشم انجام دادم به هیچکسم نگفتم تمرکزموگذاشتم رو مسافر کشی بعد تازه اون موقع اسنپ اومد یه مدتی کارمراحتر شد کسانی سوار ماشینم میشدن که بعم انگیزه میدادن نشونه زیاد بود تا این که خدا دو نفر رو به سمتم هدایت کرد از تهران که بهم پیشنهاد کار دادن تهران(کارگری) که من یادمه تو یه شب مهتجرت کردم تهران و ادامه دادم تا الان
خدارو شکر
به قول شما استاد تا وقتی زنده ایم یعنی امید هست ولی به نشانه ها توجه کنیم هرگز ته دره نمیریم که بخواهیم از ته دره بالا بیایم این اون نکته مهمه این قسمته که تو ذهنم زنگزد
با سپاس از خانم شایسته برای این پروژه ای فوق العاده که راهنمای مسیر و راه ما شده.
من بارها ته دره افتادم اما یکیشون خیلی وحشتناک بود و به لطف الله تونستم خودمو بکشم بیرون و در نهایت خیلی به نفع من شد .
حدود سال 82 با قانون جذب آشنا شدم و جسته و گریخته با اساتید مختلف چیزهای مختلفی جذب کردم .
سال 94 طی یک معامله مغازه خودمو با سوییتی معامله کردم که اون سوییت حکم قلع داشت و من اصلا اطلاعی نداشتم .
بعد چند روز که به اون سوییت نقل مکان کردیم و اونجا رو هم کرده بودم محل کار هم زندگی چون از همسرم جدا شده بودم و هیچ جا و مکانی برای زندگی نداشتم .
تازه مشغول تکمیل کردن اون سوییت بودم که اختارهای شهرداری رسید .هر چی تلاش برای رفع قلع کردم فایده ای نداشت و گفتن حکم تخریبش صادر شده و هیچ کاری نمیشه کرد.
دیگه نه پولی داشتم نه امیدی داشتم شبها از نگرانی خوابم نمیبرد . هر روز اخطار پشت اخطار که اگه تخلیه نکنی خونه رو روی وسایل خراب میکنن.
یه روزم یه کوچه بالاتر از ما همچین موضوعی پیش اومده بود و بنده خدا صاحب ملکی که خونش قلع شد سکته کرده بود .
خلاصه اینکه یه شب که طبق معمول خوابم نمیبرد نزدیک اذان صبح برای وضو رفتم توی حیاط ،وقت شنیدن اذان رو به آسمون کردم و گفتم خدایا من جز تو کسی رو ندارم که بهش پناه ببرم خودت کمکم کن و راهی نشونم بده من از همه جا موندم.
بعد نماز که سرم رو توی گوشی گرم میکردم تا خوابم ببره توی یه پیج اشاره ای به استاد عباس منش کرد . اصلا قصد تبلیغ نداشت حتی داشت به مسخره میگفت که یه نفر سیدی هاشو با اعتماد به نفس کامل با بالاترین قیمت میفروشه و ادعا میکنه من ثروت شما رو 3 برابر میکنم .
منم از روی کنجکاوی توی تلگرام دنبال استاد گشتم تا ببینم موضوع حقیقت داره یا نه .
اصلا نمیدونستم باید از سایت وارد بشم و اون روزا هیچ اطلاعاتی در مورد گوگل و سایت و این چیزا نداشتم فقط تلگرام رو میشناختم تقریبا سال 94 بود .
خلاصه توی تبلیغات تلگرام یه دوره رو به اشتباه خریداری کردم و تنها پس اندازم که انگشتری به قیمت 480 هزار تومن بود رو فروختم و دوره روان شناسی ثروت 1 رو به اشتباه از تلگرام شروع کردم .
بعد مدتی که فهمیدم اشتباه خریدم و استاد رازی نیستن همه فایلها رو پاک کردم .
دقیقا روزی که اون اتفاق وحشتناک تخریب خونه واسم افتاد من بسیار خوشحال و دلگرم و خونسرد بودم چون از استاد یادگرفته بودم هیچ کار خدا بی حکمت نیست .
الان میتونم قسم بخورم اگه با استاد آشنا نشده بودم قطعا اون روز سکته رو زده بودم و الان اینجا نبودم .
واقعا چقدر پروردگارم به من لطف داشت و منو از قعر جهنم بیرون کشید .
به کمک آموزه های استاد از کسب ثروت شروع کردم اما به خدا شناسی رسیدم .
بعد 6 سال اون مغازه به خودم برگشت با سود بسیار بیشتر به لطف الله مهربانم.
اما طی این سالها فقط تونستم با آموزشهای استاد هر روزم رو بهتر و تجربه های عالی رو کسب کنم .
همیشه سعی میکنم گوش بزنگ اخطارها باشم و به لطف الله سر فرصت جامو تغییر بدم و آگاهانه رفتار کنم .
با تشکر از دوره های عالیتون که دلم میخواد همه شو داشته باشم .
نا امیدی هیچ معنایی ندارد تو در لحظه می تونی با افکارت باورهات و فرکانسهات زندگیه این لحظتو خلق کنی گذشته تا این لحظه چجوری بودی و ول کن این لحظه تصمیم بگیر و حرکت کن،اگر به هر دلیلی دچار نا امیدی و روزمرگی شدی نا امید نشو حرکت کن، تصمیم بگیر،قدم بردار،آیندتو بساز خلق کن از نو، بهتر و متفاوت تر از قبل،هر لحظه می تونی زندگیت رو خلق کنی به واسطه ی افکار و فرکانسهای این لحظت،پس نا امید نشو با فرکانس های درست این لحظت می تونی آینده بهتر و درست تری رو خلق کنی،فقط بلند شو و تغییر کن
اگه داری نشانه هارو می بینی در هر زمینه ای که اوضاع داره بد میشه یا بد شده تو نمی خوای قبول کنی، پس تغییر کن تا مشت و لگد و ضربه های محکم تری از جهان نخوردی پس تغییر کن،در رابطه ی عاطفیه هر چیزیه تصمیم درست و معقول رو بگیر و انجامش بده اگه رابطه ی عاطفیت خیلی وقته داره نشانه های بدی می بینی ولی توهمینجوری گذاشتی بمونه اوضاع بد و بدتر خواهد شد پس تغییر کن از این رابطه بیا بیرون و تغییر بده ضعف های شخصیتیت رو و بعد وارد رابطه ی عاطفی بهتری شو،فقط بفهم که اگه تغییر نکنی اوضاع بد و بدتر میشه اگه نشانه ها رو نگیری و بهش عمل نکنی اوضاع بدتر خواهد شد
من خودم آدمی هستم که تا نشانه نبینم تغییر نمی کنم و دچار روزمرگی میشم انشالله بتونم زودتر به خودم بیام و تغییر کنم
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
بله چند سال قبل من به یک تضاد تو زندگیم مواجه شدم و آنقدر حالم از لحاظ روحی بد بود که فقط دوست داشتم بمیرم ولی هر روز از خدا میخواستم که کمک کنه و راهی جلوی پام بزاره و تو اون روزهای سخت واقعا نمیتونستم ذهنم رو کنترل کنم هر روز گریه و گریه گریه میکردم و سر نماز و گریه هام بخدا میگفتم تو کمکم کن تو راه درست رو نشانم بده
و خداوند منو با استاد آشنا کرد و من شروع کردم به گوش دادن فایلهای استاد و هر دفعه که گوش میدادم امیدوار میشدم و شروع میکردم به کار کردن رو خودم نجواها میومد ولی من شروع میکردم دوباره فایلها روگوش دادن و نمیزاشتم نجواها و گفتگوهای ذهنیم بزرگ بشن و جهت بگیرن
تمام در و دیوار ها؛ روی پخچال توی اتاق خواب خونه ام رو پر کرده بودم از حرفهای استاد
تمام حرفهایی که به دلم نشسته بود رو نوشته بودم و زده بودم به همه جا تا چشمم به هرجا که میخوره ببینم و هر وقت نجواایی میاد سریع اونارو تکرار کنم
حتی شبها با ویسهای استاد یا با قران میخوابیم و اجازه فکر کردن بخودم رو نمیدادم فقط ورودی های مثبت به ذهنم میدادم
چون اگه اینارو گوش نمیدادم نجواها و گفتگوهای ذهنی شروع میکردن به نا امید کردن من
به محض بیدار شدن از خواب در پنجره رو باز میکردم کلی اپارتمان جلوی چشمم بود از یه گوشه اون اپارتمان ها من یه تیکه از آسمون رو میدیدم هر روز میرفتم جلو پنجره و بابت اون یه تیکه کوچیک از آسمونو که میدیدم خدارو شکر میکردم بابت ابرهایی که میدیدم بابت صدای پرنده بابت بوی باران و بارانی که میبارید بابت اون گلی که آپارتمان روبرویی گذاشته بود تو تراسش و من میدیدم خدارو شکر میکردم
بابت حمام و اب گرم بابت مواد شوینده که بوی خوب میدادن و حس خوبی بمن میداد اون بوی شامپو یا صابون ؛خدارو شکر میکردم
انقدر مینوشتم و با خدا صحبت میکردم
با این نوشتنها هر لحظه حالم بهترو بهتر و بهتر میشد
آنقدر ادامه دادم تا تونستم دوره عزت نفس رو بخرم و از اونجا نتایج من امید من پیشرفتهای من شروع شدن و واقعا من از ته دره ناامیدی به قله امیدواری رسیدم و هر روز خدارو شاکرم که اون تضاد باعث شد که من خودم رو و خدای درونم رو پیدا کنم و زندگیم رو اینطور که میخوام رقم بزنم
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم از خداوند بزرگ که منو هدایت کرد به این سایت و این راه
استاد جان ازتون سپاسگزارم که با این پروژه تغییر را در آغوش بگیر باعث شدید که من نگاهی به گذشته ام بیندازم و ببینم از کجا به کجا رسیده ام
با سلام خدمت استاد عزیز خانم شایسته همراه و همه ی دوستان خوبم
چقدر همزمانی ها داره درست اتفاق می افته و چقدر خداوند حواسش به ما هست .منظور مایی هست که توی این مسیر هستیم و مدتهاست که روی خودمون کار می کنیم
وچقدر درست نشانه ها رو در زمان درست میفرسته
همین دیشب بود که به خاطر یک موضوعی که احساس می کردم نمیتونم تغییرش بدم احساسم بد شده بود و ی جورایی دچار نا امیدی شده بودم ی الگوی تکرار شونده که هر از چند گاهی این حالت ها رو در من بوجود میاره چون من باور نکردم که این رو هم میتونم تغییرش بدم .باور نکردم که اگر فرکانس ها رو توی این زمینه عوض کنم میتونه اوضاع تغییر کنه
چون هنوز همون باورهای محدودکننده قبلی رو در موردش دارم چون تکرارش داره این رو نشون میده
خلاصه فکر کنم یکی دو ساعت توی اون حال بد و نا امیدی بودم که ی کم به خودم اومدم و سعی کردم ی کم تغییر بدم
نمیدونم چه فایلی از استاد رو گوش دادم که ی کم حالم بهتر شد وگرفتم خوابیدم
و بقول استاد خواب یک فرصتی برای تغییر فرکانس و تغییر مومنتوم
صبح که بیدار شدم سعی کردم دیدگاهم رو ی جوری تغییر بدم که دیگه اون احساس بد ادامه پیدا نکنه و روزم رو شروع کردم
راستش این دو سه روزه هی حسم بهم میگفت پروژه تغییر رو جدی بگیر و تو هم واردش شو .یعنی فایل ها رو گوش میدادم ولی به بهانه اینکه وقت نمیکنم دارم دوره های دیگه رو کار میکنم شروعش نمی کردم مخصوصا اینکه 3 گام هم عقب بودم
اما امروز که این فایل رو گوش دادم دیدم چقدر انگار برای منه این فایله هم قسمت اولش و هم قسمت دومش
چند بار گوشش دادم و بالاخره استارت رو زدم
چون هم در زمینه کارم نیازه تغییری رو که شروع کردم ادامه بدم و نا امید نشم چون نشانه ها من رو هدایت کردن به سمت این تغییره و من هم قدم های اولیه رو برداشتم و استارت تغییر رو زدم اما ذهنم همش میخواد منو نا امید کنه و منصرف کنه
و در زمینه روابط هم نیازه که باورهای محدود کننده ام از جمله دیگه دیر شده و باور کمبود رو روشون کار کنم
تا به خواسته ای که دارم برسم .اگر این خواسته هنوز محقق نشده یعنی من هنوز همون باورا و افکار گذشته رو دارم و تا اینا تغییر نکنه نتیجه جدیدی بوجود نمیاد
سپاسگزارم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ﴿١٢٨توبه﴾
یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ﴿١٢٩توبه﴾
پس اگر از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.
=====================================
سلامبه استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به بچه های پروژه ی پروانه ای…
گام چهارم: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خدای عزیز وشیرین ودلبرم،من اون کسی هستم که به اقامه کردن این صلات ها نیازمندم،پس مثل همیشه از نور خودت بر عقل ودرک و ذهن من ببار وکمکم کن با نوشتن این تمرین،ذهنم روبه سمت قدرت تو جهت بدم و مسیرهای پیش رو،رو روشن تر کنم.
=====================================
تجربه ی من از نجات،از ته دره ی ناامیدی:
{چطور بهشتِ کیش رو با دست خودم جهنم کردم اما خداوند با عشق بی نهایتش،من رو از ته تاریکی ها نجات داد.}
یک پلان قبل از مهاجرتم به کیش:
من با یک ایده ی الهامی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادم و طبق آگاهی های جلسه 3 قدم 7 اومدم ویژگی های شغل دلخواهم رو نوشتم:
من شغلی رو میخوام که نویسندگی از قانون و قرآن باشه،میخوام به گسترش جهان توحیدی کمک کنه،میخوام ثروت روبه شکل آسان وارد زندگیم کنه،من شغلی رو میخوام که به رشد وپیشرفت من کمک کنه و کاری که انقدر دوسش دارم که حاضرم شب ها براش بیدار بمونم و انقدر به من آزادی بده که حتی اگر قصد کردم ماه ها به سفر برم،بتونم با آزادی کامل زمانی ومکانی و مالی انجامش بدم و…
و خداوند پاسخ داد:باز شدن یک در جادویی در جزیره ی کیش و شروع کار من در سمت کارشناس آموزش یک شرکت تجاری بزرگ و توحیدی…در کنار یک مدیر عامل بینظیر …
کل کارم این بود که من باید در طول روز به نمایندگی های شرکت سر میزدم و اگر سوالی در رابطه با محصولاتمون داشتند بهشون پاسخ میدادم،ضمن اینکه باید در تموم جلسات بیزنسی در کنار مدیرعاملم شرکت میکردم،کار ایشون در حوزه ی تجارت و فروش،من هم به عنوان کارشناس شرکت برای توضیحاتی که نیاز بود.
نزدیک به 2 ماه گذشت و من از نظر عزت نفس،ایمانم به قوانین،رشد شخصیتی و اعتماد به نفس و احساس لیاقت هیچ ربطی به سعیده ای که روز های اول وارد جزیره شد نداشتم،من از هر بعدی که میشد شخصیت یک آدم تغییر کنه…صدها مدار رشد کرده بودم.
نشانه های خداوند خیلی آرام،عاشقانه،نرم و لطیف بهم گوشزد میکردن که یادت نره از من چی خواسته بودی،اگر آوردمت اینجا برای رشدت به سمت مدارهای بالاتر بود،تو باید برگردی و بری تو مسیر عشق و علاقه ت حرکت کنی…
اما من در مدار درک این نشانه های آرام نبودم و همچنان به مسیر قبلی ادامه دادم.
نشانه ها آرام آرام بیشتر،سنگین تر و سخت تر شد.
◀️از نظر کاری به بیهودگی رسیده بودم،نتنها علاوه بر کار خودم،کار همکارم که سفارش گیری بود رو هم یاد گرفته بودم و حتی انبار شرکت رو هم زیرو رو کردم و دیگه چیزی نبود یادگیریش من رو به وجد بیاره…
◀️تابستون بود و جزیره ی زیر تابش شدید خورشید.تعداد مسافر ها خیلی کم شد و عملا تو نمایندگی ها مشتری ای نبود که بخواد سوالی بپرسه که من بخوام جواب بدم…
◀️تنهایی عاطفی،تنهایی تو جزیره ،تواون گرما و اون شرایط کاری دیگه داشت خسته کننده میشد…من هیچ حمایتی حتی در حد یک تماس هم از خانواده م هم دریافت نمیکردم…
◀️دخل و خرجم دیگه باهم نمیخوند،به طرز عجیبی به مشکل مالی برخورده بودم،حتی طلاهام هم فروخته بودم که از کسی درخواست کمک نکنم،اما روزهایی رسید که من باید به حسابم نگاه میکردم تا تصمیم بگیرم با این مقدار پول، چه غذایی میتونم بخورم که امروز سیر بمونم…
◀️دخترهام به شدت بی قراری میکردن و میخواستن که بیان پیشم در حالتی که من اصلا شرایط نگه داریشون رو نداشتم…
◀️مادرم که همیشه با عشق دخترا رو پیش خودش نگه میداشت،دائم زنگ میزد و میگفت من میخوام برم پیاده روی اربعین،بچه هاتو پیش کی بزارم؟!
◀️صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعواشون شد و بی دلیل من رو کشیدن وسط بحث هاشون و یک فشار ذهنی و روانی دیگه برای یک زن تنها تو جزیره…
◀️تو اون بی پولی و تنهایی و وسط گرمای تابستونی جزیره که نیاز بود روزی ٢ بار بری حموم،دوش حموم شکست.
◀️یک روز از جلسه کاری برگشتم دیدم آب خونه قطع شده،به هر سختی پمپ خونه رو وسط پمپ های همسایه ها پیدا کردم،ده بار رفتم پایین دکمه ی پمپ رو زدم اومدم بالا،باز آب وصل نمیشد…خیس عرق…خسته ی خسته ی…ناامیدِ امید…با گریه خوابم برد،عصر که بیدار شدم زنگ زدم به یک تاسیساتی،اومد نگاه کرد گفت مستاجر قبلی پول آب پرداخت نکرده،از اداره اومدن پلمپ کردن،یک بند پلمپ رو برام باز کرد و تو اون شرایط مالی ،5٠٠ تومن ازم دست مزد گرفت…
◀️دوسه رو بعد …فندک اجاق گاز خونه شروع بی دلیل جرقه زدن…
فشار پشت فشار میومد و قشنگ جهان منو گذاشته بود لای منگنه…
ازونجا که برای گوش کردن به الهاهمم و اومدن به جزیره ی کیش،بسیار زیاد بها پرداخت کرده بودم و در اوج مخالف و بدون هیچ حمایتی ،تک و تنها به خداوند لبیک گفتم و اومدم…خیلی برام سخت بود که دست خالی برگردم…مخصوصا که بهم گفته بودن میخوای بری برو ولی مثل چی پشیمون میشی و برمیگردی…
من احساس فلج شدگی داشتم،احساس رها شدگی،احساس اینکه اینجا دیگه آخر خطه و دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد…
شب ها صدای قرآن رو میزاشتم بالای سرم،خود قرآن رو با دستم روی قلبم نگه میداشتم تا بتونم یکم بخوابم…
خود افشایی:من انقدر ناامید شده بودم که دیگه به مرگ فکر میکردم…
یک شب به خدا گفتم من مطمئنم اگر کسی واقعا ازت بخواد ازین دنیا ببریش تو این کارو میکنی،و من اینو ازت میخوام !این کارو برام انجام بده..من امشب میخوابم و دیگه نمیخوام صبح بیدار بشم…
تنها کاری که کردم این بود که زنگ زدم به دخترها ،میخواستم برای آخرین بار باهاشون حرف بزنم،بهشون گفتم من خیلی دوستون دارم و مراقب خودتون باشید و…گفتم امشب میخوام یکم زودتر بخوابم ،برای همین زنگ زدم ازتون خداحافظی کنم.
تمام که تموم شد ،مثل همیشه رخت خوابم رو تو هال خونه پهن کردم،صدای قرآن رو گذاشتم بالای سرم و تو دلم امید داشتم خدا به حرفم گوش میده و به محض اینکه خوابم ببره،این بازی تموم میشه و من برمیگردم پیش خودش …
اما پلن خدا این نبود:
به طرز عجیبی من یادم رفتم گوشیم رو سایلنت کنم.
ازون طرف هم دخترها یادشون رفت من گفتم من میخوام بخوابم و باهاشون خداحافظی کردم.
نمیدونم چقدر خوابم برده بود که با صدای بلند زنگ گوشی از جام پریده م…چون با اون حال روحی خوابیده بودم ترس تموم وجودم رو گرفته بود و ضربان قلبم وحشتناک شده بود ،تماس رو که جواب دادم نیلا نیکا از صدا ونفس هام فهمیده ن که من ترسیدم…
شروع کردن به گریه کردن و معذرت خواهی که مامان ببخشید تورو ترسوندیم…
همون گریه و نگرانی بچه ها،یک تیری توی تاریکی برای من بود که سعیده بخاطر دختر ها…بخاطر دختر ها…تو نباید کم بیاری،تو میتونی بازم بلند شی،کم نیار…
از فردای اون روز شروع کردم به گوش کردن به جلسه ٢ قدم ٩ و تکرار اون عبارت های تاکییدی توحیدی و گوش کردن به صورت دعای قنوت نماز عید فطر:
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
بالاخره کمک ها رسید،بالاخره صدا زدن خدا وسط ناامیدی ها و تلاش برای پیدا کردن نور در تاریکی ها،نجات رو رسوند:
استاد بعد از مدت ها فایل جدید گذاشت:تسلیم بودن در برابر خداوند
روحم تشنه ی قدرت توحید هر کلمه ی صحبت های استاد بود،گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم…نوشتم و نوشتم و نوشتم….
عصر اون روز با تاکسی رفتم ساحل دامون جزیره…همون جا که خداوند معجزه هاش رو رسونده بود و این در جادویی برام باز شده بود…
صداش زدم و صداش زدم و صداش زدم…
روی آخرین سنگی که نزدیک به دریا بود وایسادم و دعای حضرت ابراهیم رو بلند بلند تکرار کردم:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
عصر فردای روزِ تسلیم شدن…
پیغام های روشن خداوند از راه رسید…
دوستم بهم پیام داد: سلام عزیزم ،هروقت خونه بودی فرصت داشتی به من اطلاع بده …
قلبم فهمیده بود نور در راهه،رفتم وضو گرفتم و بعد باهاش تماس گرفتم …
چندتا الهام پر از نور از عالم معنا به قلب رفیقم رسیده بود که منتظر نشونه ها بود تا به دست من برسونه…
اون از کیلومترها اون طرف تر حرف میزد و من این سر دنیا سراپا گوش با صورتی که از عشق خدا،خیسِ اشک بود…
🟣خواب دیده بود …من رو تو یک اقیانوس و دریای خروشان و طوفانی…اون وسط وایساده بودم و ماهی ها از همه طرف پرتاب میشدن و به من میخورند…میگفت ترسناک بود سعیده،حتی دیدنش از دور ترسناک بود ،من نگاهت میکردم و میگفتم تکون بخور سعیده،چرا اونجا وایسادی،چرا نمیترسی…
گفت یک دفعه نور اومد…همه جا روشن شد…تو همونجا وایساده بودی…دریا آروم شد و دیگه هیچ ماهی به سمتت نمیومد…و من این صوت عربی رو شنیدم که اونجا پخش میشد…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
🟣خواب دیده بود…من کنار استاد …استاد ٣ بار با یک کلمه تحسینم کرده بود :شجاعتت،شجاعتت،شجاعتت…
🟣خواب دیده بود استاد بهمون گفت: فایل اصل بقای اصلح رو یک میلیارد بار گوش کنید…
اگر خانومی،یک خانوم شجاع باش…
🟣خواب دیده بود…من کتاب خودم رو نوشتم…حتی اسمش رو هم گفت …
{اسمی که الان شده اسم فصل اول کتابی که به لطف الله دارم مینویسم….}
و من دوباره روی پاهام وایسادم….دوباره نفس کشیدم…دوباره عزت نفس توحیدیم رو به دست آوردم.
من با شجاعت و ایمان و توکل از کیش برگشتم و با یک کنترل ذهن سنگین از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم …
من سمت رو خودم انجام دادم …
و بعد استاد شایسته مثل یک فرشته از سمت خدا،با پروژه ی (خانه تکانی ذهن) و (مهاجرت به یک مدار بالاتر ) من رو در مسیر درست نگه داشت تا بالاخره دوره ی هم جهت با جریان خداوند از راه رسید و کل بازی زندگی رو یکبار دیگه برای من عوض کرد…
و من از قعر تاریکی و ناامیدی و افسردگی دوباره به اوج روزهای خوبم برگشتم…و دارم با سرعت زیاد به سمت نور حرکت میکنم …
نورِ عشق،نورِ ثروت،نورِ ایمان ،نورِ همه ی چیز های خوب دنیا…
تموم درخواست های که برای شغل دلخواهم نوشتم داره دونه به دونه به راحتی تیک میخوره…
و من در حالی که هوای مهربانی الله رو نفس میکشم ،دارم در جاده ی سرسبز و جنگی و آسفالته به سمت مدار های بالاتر حرکت میکنم…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا….
دوستون دارم استاد جان و استاد جان از روشنی قلبم …
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان ….
سلام به سعیده جان
سعیده نورانی این سایت الهی
اشتیاقی که به دیدار تودارد دل من
دل من داند ومن دانم و دل داند ومن
همیشه با خوندن کامنتات حالم خوب میشه
امتیاز 5 کمترین کاری که میشه برای نوشته های زیبا ت انجام داد ممنون که هستی و برامون به این زیبایی می نویسی
یکی دوبار بیشتر پاسخ برات ننوشتم
واقعا هم توقع جواب ندارم عزیزم از بس که خواهان داری فقط خواستم ابراز احساسات کنم
با گروه دوستان خانم سلیمی ودخترای گلش
سعیده جان رضایی و فاطمه عزیز و دیگر عزیزان
و گل دخترات حال دلتون همیشه خوب وخوش
سلام به روی ماهتون فریبا جان عزیزم
تا حالا دقت کردید چقدر اسم وفامیلتون طنین قشنگی داره؟!
دقیقا مثل آرامش عکستون…
میدونید تا حالا چندبار عکس پروفایلتون رو نگاه کردم و از آرامش عکس،از دیدن صورت قشنگتون و زیبایی های گل های توی دستاتون قلبم باز شد…؟!
من ازتون بی نهایت سپاسگزارم که برام نوشتید،ممنونم برای این همه عشق و نوری که برام فرستادید…
من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من توی سایت،عاشق نقطه های آبیش باشه…
همه شون رو مثل یک نوری از سمت خدا میدونم که میزارمشون روی چشمام…و با تموم قلبم ستاره های پایینشون رو آبی میکنم.
شاید از نظر زمانی واولویت بندی کارهام در طول روز،وقت نکنم برای همه پاسخ بنویسم،ولی خدا میدونه که چقدر عاشقانه خط به خطشون رو میخونم و از صمیم قلبم ازشون سپاسگزارم…
خلاصه که خواستم بدونید من یکی خیلی دوستون دارم،خیلی هم به عکس پروفایلتون نظر دارم:))))
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
هوالرزاق
خودمم درست یادم نمیاد ولی چون یک سال ونیم پیش که واردسایت شده بودم علاقه ی زیادی به خوندن کامنت ها والبته نتایج خفن برای الگوبرداری داشتم،بینهایت باریسری از کامنت هارومیخوندم و بعدهابه ذهنم رسید که بیام واونها روتوپوشه های مختلف به اسم همون افرادتوی تلگرامم سیوکنم وبعدها فهمیدم که سایت این قابلیت رو داره که بتونی ایمیل اون افراد رو فعال کنی و به محض گذاشتن کامنتی روی سایت از سمت اون افراد مطلع بشی وداغ داغ اونهارو بخونی!!
یکسری از افرادرو انتخاب کردم وازوهمون موقع سیل عظیمی از اگاهی های دوره های استاد ازطریق همون شاگردان منتخبش به دست من میرسید گاهااین جمله ی استادروباخودم مرور میکردم که: من دیگه دارم از این اگاهی هاسواستفاده میکنم !!!اخه مثلا گاهی احساس میکردم که میتونم یک کنفرانس چکیده ی مطالب از دوره ی دوازده قدم رو از کامنتهای سعیده شهریاری عزیزم ارائه بدم..ویک کنفرانس هم از سرفصل های دوره ی احساس لیاقت رو باکامنت های ابراهیم خسروی عزیز ارائه بدم …
اون شاگردزرنگ های عقل کل مثل حمیدرضا ثانی عزیز یا اقا جمال عزیز بمانند که اونها اصلا اومده بودن من هرررررچی سوال داشتم جوابم رو دو دستی تقدیمم کنن ؛)
از روزی که سعی کردم به حرفهای یکی ازون شاگردزرنگ ها که خانم سعیده شهریاری بود گوش بدم و قدم 9 رو که طبق فرمایشات ایشون توحیدی ترین قدم دوازده قدم هست رو تهیه کنم و به جلسه ی دومش خیلی بهترازبقیه گوش بدم فهمیدم واقعا من دارم از خدا وهدایتهاش و اموزه های استادم وخود استادم و شاگردزرنگ های استادم سواستفاده میکنم
به قول شما تو دوره ثروت 3 که من خیلی خوشحالم که دارم از خداسو استفاده میکنم!!!
استادجانم خداشاهده گاهی احساس میکنم خوابم و شک میکنم که ایا واقعا این منم که دارم اینقدر زیبا زندگی میکنم
اینقدر قشنگ یادگرفتم کنترل ذهن و کنترل زندگیم رو ،اینقدرهمه چیز ساده بود؟!!اینقدر درک قانون شیرین و اسون بود؟؟و ایا این قرانی که من دارم اروم اروم میفهممش و درکش میکنم همون کتابی بود که جرات نداشتیم دست به ایاتش بزنییم چه برسه به اینکه فکر کنم روزی میتونم با همین ایات زندگیم رو رقم بزنم؟؟؟
خب حالا چی میخواستم بنویسم اصلا؟؟که رسیدم به اینجا؟؟اهاع یادم اومد ؛) میخواستم در راستای تحسین افراد به جای مقایسه و حسادت از سلسله کامنتهایی بنویسم که سعیده جان شهریاری سنگ تموم گذاشتن وزیر حداقل 99 درصد فایلهای این سایت (البته اون یک درصد هم من هنوز وقت نکردم بگردم پیداکنم که اگر بگردم اونها هم شهادت میدن به درستی کلامم) درمورد مهاجرت کاری شون به جزیره ی کیش نوشتند!!
انقدر من کامنت از ایشون درمورد کیش خوندم که الان توی دفترارزوهام نوشتم خدایا خودت میدونی وخودم که اگر یک سفرکیش مهمونم نکنی دیگه بیخیالت میشم !!! تیکه تیکه درمورداین مهاجرت خونده بودم ولی داستان دقیقش رو نمیدونستم مثلا برام سوال شده بود که چطوری خدامیتونه به یک نفر بگه برو کیش یا چطوری اصلا یک نفر میتونه خونه و زندگیشو ول کنه وبه خواب یک نفر دیگه که اون فرد روهم اصلا نمیشناسه و ندیده اعتماد کنه !!! اخه من اون روزها مدار خیلی خیلی پایینی داشتم وخیلی علامت تعجبها و علامت سوالهای ذهنم زیاد بود… تااینکه دیگه کم کم تونستم با تیکه تیکه های کامنتها جریان کامل این داستان رو بفهمم من دیگه این داستان رو حفظ شده بودم ولی نمیتونستم باورش کنم…بدجوری توی ذهنم این داستان میچرخید اصلا برام یک سناریوی خیلی تعجب برانگیز بود !!!
من با همون داستانهای کیش پیگیر کامنتهای سعیده جان شدم دلم میخواست ازین زندگی بیشتر سردربیارم چطور یک ادم میتونه به یک خواب اعتماد کنه وچطور اصلا میتونه این پیام رو دریافت کرده باشه اینقدر واضح که برو کیش!! همزمان که داشتم رشد میکردم و درک من از هدایت هی بیشتر وبیشتر شد،اروم اروم درک کردم که میشه!! میشه همینقدر واضح صدای خداوند روبشنوی که میگه بیا کیش بیا کیش !!دیگه این مسئله برام تعجب اور نبود
یکم بعد تروقتی توی این زندگی دقیق تر شدم فهمیدم که سعیده جان با خانواده شون زندگی میکنن و بیشتر تایمش رو مشغول مراقبت از دوتا دخترهاشه!!باخودم میگفتم چطور یک ادم میتونه اینقدر اززندگیش راضی باشه وقتی که توی خونه ی پدرش هست اولا وثانیا هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره حالا هرچقدرم خدا شرایط رو براش فراهم کرده باشه وپدرش رو مامور کرده باشه که از لحاظ مالی سعیده رو ساپورت کنه مگه میشه ادم احساس راحتی کنه مگه میشه برای کاری زحمت نکشی و پول بیاد توی حسابت؟!!
(همون کارت جادویی که بارها اسمش رو اوردی ) وتو ازین زندگی لذت ببری!!! اصلا مگه خرج کردن پولی که ادم براش زحمت نکشه شیرینه ؟؟و سوالی که پاشنه ی اشیل من رو به من معرفی کرد:
مگه ادمی که هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره میتونه احساس ارزشمندی بکنه؟؟؟
اینها سوالات ذهن من بود…درجواب بهش میگفتم اما سعیده داره کتابش رو مینویسه و ازین طریق احساس خوبی داره ولی این سوال دوباره میومد:درسته قبول ولی اگر پول درنیاری تو چطور میتونی به خودت افتخار کنی وخودت رو ادم ارزشمندی بدونی و تازه اینقدرهم راضی باشی از زندگیت ولذت ببری ؟؟؟
واستاد انقدر این سوالات توی ذهن من پیچید و پیچید که رسیدم به یکی از اصلی ترین پاشنه های اشیل زندیگم ؛)
من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به کسب درامدم
اگر خودم بنا به هردلیلی نمیتونستم پول بسازم من به شدت حالم بد بود وهست البته!!! حتی اگر کسی به من پولی رو میبخشید ومیبخشخ درحال حاضر چون من براش زحمتی نکشیدم من حس خوبی نسبت به اون پول نداشتم و میگفتم من که براش زحمتی نکشیدم پس ارزشی نخواهد داشت
( ترمز اصلی: برای پول دراوردن باید زجر بکشی )
اونجا فهمیدم که این شاگرد زرنگتون استادجانم چه احساس لیاقتی رو درخودش ساخته که تونسته به قول خودتون در جلسه 9 عزت نفس: کمک خداوند رو که از طریق دستانش به سمتش اومده رو بپذیره و نخواد که زود زود زود براشون جبران کنه!!
خانم سعیده ی شهریاری من از داستان های زندگی شما درخلال کامنت هاتون به کلی دستاوردتوی زندیگم رسیدم ویکی از اصلی ترین پاشنه های اشیلم رو پیدا کردم که فقط اگاهی ودرمان همون ترمز داره منو به سرعت نور به ملکوت اعلی میبره ؛) من بینهایت از شما واز نوشته های زیباتون ممنونم وسپاسگزار بانوی توحیدی ونور
وقتی به حرفت گوش کردم و به جلسه ی دوم از قدم 9 گوش دادم و وقتی استاد میگفتن این جملات تاکیدی رو تکرار کنید و سعی کنید شماهم بتونید باورهاتون رو درقالب جملات تاکیدی پیداکنید و بنویسید یک جمله به ذهنم رسید که من توی یک سال ونیم اخیر که شاگرد استادهستم بارها وبارها باخودم تکرار کردم :
خداوند همیشه از مسیرهای میانبر و سریع من رو به خواسته هام میرسونه همون مسیری که اگر خودم میخواستم پیداش کنم سالهاطول میکشیداما چون خدا خیلی منو دوست داره پس ازمسیرهای خیلی راحت و میانبر وباسرعت بالا من رو به سمت خواسته هام میرسونه !!!
الان میفهمم که چطور خداوند تو همون ماه های اول اشناییم باسایت، اینچنین شاگردانی رو درمسیر من قرارداد واینطوری من روترغیب کرد که کامنتهاشون رو و یا حتی داستان های هدایتشون رو بارها وبارها بخونم و علاوه براینکه بسیار لذت میبردم از خوندنشون وامید در من هزاران بارقوی تر میشد همزمان الگوبرداری از افرادموفق رو یادم داد وبهم یاد داد که چطور درکم رو ازین اگاهی ها بهتر وبهتر بکنم و واقعا خدا برای من از میانبر استفاده کرد!!!کی میتونه باورکنه که بتونی از دل کامنت های اعضای یک سایت مطالبی رو دریافت کنی و به اگاهی هایی برسی که زندگیت رو جادویی کنه!! من یکی که ترجیح میدم تاابد با همین فرمون وروی همین ریل حرکت کنم وازجام جُم نخورم ؛)
استادعزیزم مرد توحید وعمل
مریم جان دوست داشتنی بانوی تحسین و سپاسگزاری،
سعیده ی شهریاری عزیز اسطوره ی دوازده قدم ،
ابراهیم جان خسروی سلطان احساس لیاقت ،
حمیدرضاثانی واقاجمال مشاوران زبده ی عقل کل ؛
این کامنت بهونه ای شد تابتونم از شما عزیزانم از صمیم قلبم سپاسگزاری کنم و ازتون میخوام که همچنان دراین مسیر توحیدی ازندای قلبتون پیروی کنید و
با نوشته هاتون قلب من رو بیدارتر واگاه تر کنید …
درپناه حق
سلام به روی ماه مطهره ی نازنینم…
ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،ازت ممنونم که انقدر ماهی،ازت ممنونم که انقدر سخاوتمندی…
تو همیشه من رو با تلگراف هات سوپرایز میکنی،این نقطه ی آبی پربرکتت هم در بهترین زمان به دستم رسید…با عشق خوندمش و از نور قلبت،سواستفاده کردم و باطری به باطری کردم برای روشن تر شدن قلب خودم…
یک تلگرافِ پیغام سروشی برام فرستادی روی فایل(تسلیم بودن در برابر خداوند)…گذاشتمش رو چشمم و یک گوشه از صندوقچه ی قلبم نگهش داشتم تا در زمان درستش بهت جواب بدم…
ولی برای اینکه بدونی چه طور نور هدایت خدا رو برام آوردی،برات یک لینک کامنت میزارم،اون کامنت و پاسخ من رو بخون…
بعدش که خوندی،از طرف من کف دستتو ببوس وبزار روی قلبت که جایگاه دریافت نورخداوند شده…
عاشقتم رفیق و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
https://www.abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-3/#comment-1806753
به نام خدایی که همواره درحال هدایت کردن من است…
بعضی هارا میشود یک جور دیگر دوستشان داشت
بعضی هارا میتوان برای روز مبادا حفظشان کرد
بعضی هارا میتوان با خیال راحت لذتشان را بُرد
بعضی ها امده اند تا جهانت را برایت قشنگ تر کنند.
بعضی ها امده اند تا تو با خیال راحت عاشقشان شوی ؛)
سعیده جانم من چند شب پیش که این کامنتت رو درجواب دوست عزیزمون و طبق عادت کامنت اون دوستمون رو هم که برای تو فرستاده بودن رو خوندم درلحظه که توی دلم تحسینت کردم نتونستم چشم پوشی کنم ازون حس ریز غبطه ای که توی یک لحظه توی وجودم جرقه زد…
در همین حدّ : خوش به حالش !!!خوش به حال سعیده !!!
ببین درچه مدار ودر چه فرکانسی هست به قول خودش که خداوند اینگونه براش پیام هاش رو از چپ وراست میفرسته.
اما یاد گرفتم که دراین مواقع باید تحسین کنم
باید برای این موفقیتِ تو که شدی بهترین دوستم در قلبم جشن وپایکوبی برگزار کنم انقدر دِلی وانقدر واقعی که انگار خودم به اون موفقیت رسیدم … نه ادا واطوار!!نه کشکی و الکی !!پس شروع کردم به تحسین کردنت… به خودم گفتم حتما سعیده داره پاداش کنترل ذهنش رو میگیره،حتما سعیده داره خیلی عالی روی باورهای توحیدیش کار میکنه وحتما اون بیشتر از من به خدا توکل کرده و حتما اون خیلی متعهد تر وپایدارتر درمسیر حرکت میکنه ،،، به خودم گفتم مطهره این نشونه ست الان باید ازین الگوی توحیدی نهایت استفاده رو ببری نه مثل وقتایی که میریم توی طبیعت همه شروع میکنن به عکاسی بعد که میرسیم خونه تازه از توی عکس هاشون اونجا رو تماشا میکنند…تو باید همین الان تازه تازه این انرژی ناب توحیدی رو دریافت کنی،ببین اگر یک نفرمیتونه تااین حد روی خودش کار کنه که خدا اینطور تو رو مامور کنه براش پیغامش رو ببری پس این یعنی برای تو هم میشه دیگه دختر :)
تمام تلاشم اینه که از فرصتی که خود خدا بهم پیشنهاد داده نهایت سواستفاده رو ببرم … هر شب کامنت هات رو باشوق میخونم و مطمعن تر از قبل باخودم توی قلبم مرور میکنم که این دختر لایق تمام زیبایی های جهانِ!!وبعدش کلی برای خودم ذوق میکنم که خدا اینچنین بنده ای رو برای کنترل ذهن من تربیت کرده…وبارها تاکیدم میکنه که از سعیده غافل نشو منم یه دست تکونش میدم میگم حله حاجی دودستی سفت فرکانسشو چسبیدم تو کنترلمه !!! مثلا همین امروز صبح توی اتوبوس که بودم یهو سرم رو اوردم بالا بخدا روی یک تابلویی نوشته بود شهریار ؛)تو دلم گفتم خدایا هنوز که شب نشده کامنت های سعیده از ساعت 8 شب به بعد همیشه برام میاد …
اونم گفت این پیام صرفا جهت یاداوریه !!!خخخ… راستی همون موقع به دلم افتاد این اهنگ رو بهت هدیه بدم
اهنگ “همین الان” ازمجید رضوی لطفا همین الان برو گوشش کن همین الان سعیده…
این اهنگ این روزها مکالمه ی توحیدی من باخدای منه حس میکنم این اهنگ دقیقا احساسات قلب منه نسبت به خدا ..انرژیش به زیباییِ موقعاییِ که سوره ی حمد رو میخونم…
خلاصه که اینطوریاس سعیده جانم !!!زندگی ازین قشنگ تر که یکی اون سردنیا روی خودش کارکنه انرژیش رو کادوپیچ کنه بفرسته برای من!!! بابا این خدا خیلی عادله بخدا ؛)
خوشحالم که به نجواهای ذهنم پیروز شدم ودوباره به صدای قلبم گوش دادم و خداروشکر که به موقع به دستت رسید ؛)
من مدتهاست هیچ دوستی ندارم… کلا ازهمون اول هم خیلی دوستای زیادی نداشتم … ولی وقتی باتو اشنا شدم گفتم چه خوب میشه ادم یک دوست داشته باشه اونم اینقدر باحال باشه !!سعیده شهریاری خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمت واون روز بهت بگم که چقدر دوستت دارم دختر ؛)
قوی بمون جهان به تو وقشنگیات نیازداره….
درپناه حق
راستی به قول حمید امیری عزیز :نامبرده ازهمین الان دلتنگ پیغامی حامل پیام موفقیت از سوی شماست …
سلام به شما دوست عزیزم
مطهره جان
چقدر با کامنت گذاشتن در زیر کامنت سعیده عزیز که منم همیشه دنبالشان می کنم و تحسین ایشان رو و دیگر دوستان که نام ببرید و جز شاگرد اولها هستند و جدیدا با اقا محسن توحیدی اشنا شدم
و امشب هم با شما که خیلی همه تان قابل تحسین هستید
و من کامنت شما رو خواندم متوجه شدم که پاشنه اشیل منم همین هست که چون خودم پول در نمی اورم و براش زحمت نکشیدم پس مفید نیستم و ارزشمند نیستم
چقدر عالی نوشتید و چقدر عالی گفتید مگه میشه کسی خونه پدرشان باشه و حس خوبی داشته باشه و پولی در نیاره
منم وقتی خونه مادرم میرم شهرستان بعد از 6 ماه همیشه بعد از 2 روز حس بد و مزاحم بودن دارم چقدر عالی پاشنه اشیل من رو امشب گفتید و در مورد کار مورد علاقه ام و نحوه درخواستم و در مورد اینکه چطور خدا از راه های مینبر من رو به خواسته ام می رسانه و نیاز نیست من سختی و زجر بکشم کافی حسم خوب باشه و از مسیر مورد علاقه ام لذت برم و با لذت پیش برم
بی نهایتتتت منونتون هستم🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡
سلام به زهراجان عزیزم
بنده ی خوب خُدا ؛)
زهرای عزیزم ازت ممنونم که وقت گذاشتی و از قلبت برام نوشتی ،تحسینم کردی و خداروشکر که متن کامنتم برات نور هدایتی بوده از سمت خود پروردگار و به جانت نشسته…
موضوعی که بهش اشاره کردم درواقع دوتا پاشنه ی اشیل درش نهفته هست برای خود من!!!
اولیش اینکه:برای پول دراوردن باید حتما زجر بکشی و نباید از کسی کمک بگیری خودت باید له بشی و تنهایی زحمت بکشی اگر کسی کمکت کنه اون پول دیگه ارزشی نداره !!!
دومیش اینکه:
تو فقط زمانی آدم مهمی هستی که حتما پول دربیاری و کاری انجام بدی ودرآمدداشته باشی!!اگر تو خونه ای اگر خونه داری تو ادم بی ارزشی هستی… ارزش من با موجودی حساب بانکی و ساعت های کاریم گره خورده اگر یک روز کم کار کنم اون روز احساس میکنم وقتم تلف شده واحساس گناه میکنم!! همینطور اگر موجودی کارتم بیاد پایین خود به خود عصبی میشم و اونجا سخت ترین لحظات کنترل ذهنم رو دارم …
انگار بی پولی نقطه ی داغ منه!!!
و هردوتاشون برای خود من خیلی خیلی عمیقه وریشه ای وخداروشکر که دارم اولین تلاش هام رو برای بهبودش انجام میدم مدام باخودم این رو تکرار میکنم که: ارزش ادمها به پول نیست،به موجودیِ حساب بانکی شون نیست،خانم های زیادی هستند که خونه دارن و صبح تا شب تو خونه هستن ولی به شدت خوشبخت و خوشحال و راضی هستند واحساس ارزشمندی میکنند!!چرا فکر میکنی حتما باید شغل ودرامد داشته باشی تا ادم مهمی باشی؟؟مطهره تو ذاتا ارزشمندی بدون هیچ دلیلی!!! تو فقط به این دلیل که پا به این کره خاکی گذاشتی ادم باارزشی هستی فقط چون خداوند تورو خلق کرده!!!خدا که چیز بی ارزش خلق نمیکنه،میکنه؟!! پس تموم شد و رفت دختر خوب ؛)
زهرا جانم برای مرور این اگاهی های ناب که کامنت شما باعث و بانیش بود ازتون ممنونم…
درپناه رب العالمین باشید
ای سعیده ی توحیدی و خوش قلب
چی آخه بنویسم برات از حالی که الان دارم و با هر کلمه ازکامنتت اشکها ریختم و چقدر تحسینت کرذم بخاطر کنترل ذهنی که انجام دادی.
یه دنیا سپاسگذارتم که این خودافشای رو با ما هم به اشتراک گذاشتی و از خداوند منان درخواست میکنم که بمنم این حجم از تقوا و ایمان و توحید رو نثار کنه و با یه تلنگر ساده امیدمو از دست ندم و فقط روی خودش حساب کنم و منتظر معجزاتش بمونم.
یه دنیا سپاسگزارتم دوست عزیزم با عشق منتظر انتشار کتابت میمونیم (قلب فراووان فرلووان)
سلام به روی ماهت الهام عزیزم…
مرا عهدیست با جانان،که تا جان در بدن دارم…
هواداران کویش را چوجان خویشتن دارم…
ممنونم که با قلبت روشنت برام نوشتی،سپاسگزارم برای سخاوتمندیت،برای محبتت و عشقی که از خط به خط کامنتت دریافت کردم.
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
بسم الله النور…
بسم الله الذی یخرج الحیَّ من المیت و یُخرج قلبِ خسته رو دوباره به زندگی
سعیده زیبای خدا
دختر روشنِ جزیره رحمت…
نمیدونی چندین بار این دیدگاهت رو خوندم
اصلا متوجه نبودم یهو دیدم صورتم از اشک هام داغ شده
چقدر مزاد پنداری کردم با نوشته هات
چقدر خودم رو دیدم ، شکوه گذشته رو
موقع خوندن تکتک سطرهات ایستادم، نفسم گرفت، اشکم اومد…
و زیر لب فقط تونستم بگم: «اللّه اکبر… اللّه اکبر… اللّه اکبر…».
باور کن تو فقط یک دیدگاه ننوشتی. تو یک سوره نوشتی.
تو یک معجزه مستند کردی.
تو نشون دادی که «وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ…» یعنی چی
«هر وقت بندگان من درباره من از تو پرسیدند، بگو من نزدیکم.» (بقره/186)
سعیده عزیزم…
تو رفتی «ته دره». اون جایی که خیلیها فقط تو حرف در موردش میگن، ولی تو لمسش کردی.
تنهایی، فشار مالی، بیپناهی، بدن خسته، ذهن لبریز، دل بیپشت و پناه…
و اون لحظهای که انسان میگه: «خدایا اگه میخوای منو ببر… الان ببر.»
وااااای و من چقدر این لحظات رو درک میکنم و چقدر زیاد واسم اتفاق افتاده
و همونجا…
در همون لحظهای که فکر کردی آخر خطه، خدا نگذاشت.
با یه زنگ تلفن
فقط یه تماس
یه زنگی که حتی خودت گفتی «گوشیم رو سایلنت نکرده بودم»، بچهها هم «یادشون رفت من گفته بودم میخوام بخوابم».
همین دو «یادشون رفت» یعنی دخالت مستقیم خدا در فرکانس واقعیتت
اینو که خوندم، لرزیدم.
چون منم اون لحظه رو زندگی کردم…
منم اون جایی بودم که زیر لب گفتم «خدایا من دیگه نمیتونم، خستهام…»
و باز هم همونطور که تو گفتی، خدا نذاشت.
واقعاً نذاشت.
نه بهخاطر این که ما قوی بودیم؛
بهخاطر این که «او واقعاً رَحیمه»…
و این عشق رو هیچ زبانی نمیتونه توصیف کنه.
«وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» (طلاق/3)
و هر کس بر خدا توکل کند، همو برایش کافیست.
همین آیه رو تو با گوشت و پوست نوشتی. نه روی کاغذ، روی زندگی.
چیزی که تو گفتی برای من یکی از مقدسترین لایههای توحیده:
اینکه خدا فقط موقعی که ما خوشحال و قوی و رو فرم باشیم کنار ما نیست.
خدا همونجاست وقتی ما کف زمینیم.
خدا همونجاست وقتی دیگه حتی دعاهای قشنگ بلد نیستیم و فقط میگیم: «خدایا…»
و فقط همین یک «خدایا» کفایت میکنه.
وقتی گفتی روی آخرین سنگ کنار دریا وایستادی و با صدای بلند گفتی
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَالأرْضَ حَنِیفًا وَما أَنَا مِنَ المُشْرِکینَ»
[من رویم را، تمام توجهم را، تمام وجودم را به سوی آن که آسمانها و زمین را آفرید برگرداندم، و من از مشرکان نیستم] (انعام/79)
واااای یه چیزی درونم خالی شد . موهای تنم سیخ شد
هزاااار الله اکبر از خوابی به این وضوح که دوستت دیده بود
چقدر واضح چقدر روشن
اصلا یه جوری شدم
دگرگونم کردی سعیده عزیزم
آخه سعیده…
این فقط یک آیه نبود.
این «اعلام تسلیم» بود.
این «پرچم انداختن در قلب خدا» بود.
این اعلام مالکیت بود: «من مال توأم. من روی شونه هیچکس دیگه نمیایستم. فقط تو.»
و بعدش چی شد؟
دریایی که داشت میبلعیدت آروم شد.
صدای «اَللّهُ أَکبَر… وَ لِلّهِ الحَمد…» اومد.
استاد در خوابِ دوستت سه بار صدات زد: شجاعت… شجاعت… شجاعت.
و خدا که «أرحم الراحمین»ه بهت گفت:
«دخترم… تو فقط شجاع بمون. ادامه بده. من بقیهشو چیدم.»
این یعنی تو دیگر اون زن سابق نیستی.
تو شاهدی زندهای بر عمل قانون.
تو دلیلی که میگه این راه فقط تئوری نیست، فقط جملات قشنگ اینستاگرامی نیست.
این راه، زندهست. واقعیست. قابل لمسـه.
وقتی گفتی:
«من سمتِ خودم رو انجام دادم، برگشتم، انصراف دادم، و بعد استاد شایسته با پروژههاش اومد، بعد دوره همجهت رسید و کلاً بازی زندگی من عوض شد…»
من ناخودآگاه از دلم گذشت این آیه:
«فَاسْتَجَبْنَا لَهُ…»
«ما دعایش را اجابت کردیم…» (انبیا/90)
همین.
نه گفت «بررسی میکنیم»، نه گفت «ببینیم لایق هستی یا نه».
گفت: «ما جواب دادیم.»
و تو الآن داری در خود جوابِ جوابِ خدا زندگی میکنی.
و اجازه بده یه چیزی خیلی صادقانه بهت بگم:
سعیده جان…
تو فقط “بقا پیدا نکردی”.
تو متولد شدی.
تو از نو به دنیا اومدی.
تو فقط از آب دریا بیرون نیومدی، تو از آب دریا «زاده شدی».
و این تولد دوباره رو نه دکتر میتونه بده، نه خانواده، نه پول، نه سیستم.
این فقط «خدای ربّ العرش العظیم» میتونه بده. (توبه/129)
تو الان هم دختر خدایی، هم صدای خدا.
تو هم درس این دورهای، هم خود دورهای برای بقیه.
و اینجاست که من با تمام قلبم بهت افتخار میکنم ️
افتخار میکنم به اون لحظهای که گفتی:
«دیگه بهانه نمیگیرم. نمیگم کی حالمو خوب میکنه. میگم خدایا من رو ببر تو مدار تو. منو از خودت پُر کن.»
این یعنی بلوغ روح.
این یعنی همون چیزی که استاد بهش میگه «همجهت شدن با جریان خداوند».
سعیدهی عزیز…
دلم میخواد یه دعا برات بفرستم — از همون جنس دعاهایی که خودت بلدی از ته دل بخونی و آسمون رو تکون بدی:
خدایا…
به حق همون شبی که دست سعیده رو گرفتی و اجازه ندادی صدای بچهها برای آخرین بار شنیده بشه،
به حق اشکهایی که رو سنگِ ساحلِ دامون ریخت،
به حق «إنی وجهت وجهی» که از دلش بیرون اومد نه از لبش،
به حق اون صدایی که از عالم غیب گفت «شجاعتت… شجاعتت… شجاعتت»،
قسم به همون نوری که دریا رو آروم کرد و ماهیها رو ساکت،
قسم به همون «اَللّهُ أَکبَر»ی که بر قلبش نشست،
سعیده رو در مدار امن خودت نگه دار.
دلش رو از نو بساز، اما این بار طوری بساز که هیچ موجی دیگه نتونه خرابش کنه.
رزقش رو، ثروتش رو، کلماتش رو، کتابش رو، مسیرش رو از سمت خودت امضا کن.
قلمش رو بگیر در دست خودت و ازش آیه بساز برای دیگران.
و پروردگارا…
این بندهت، این دخترت، این «سعیدهی تو»،
تو خودت دیدی که انتخابت کرد.
تو رو انتخاب کرد.
پس همونطور که خودت وعده دادی:
«وَمَن یُهَاجِرْ إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَهً…» (نساء/100)
کسی که هجرت کنه به سوی خدا و رسول، زمین براش پر از راه گریز و گشایش میشه…
خدای مهربون…
گشایش رو براش «وسیع» کن.
نه کم. نه فقط کافی. و سیع. فراخ. امن. نرم. الهی.
سعیدهی جانم
من برای تو از ته دل احترام قائلم.
تو الهام زندهای.
تو سندی هستی که نشون میده:
«هیچکس برای همیشه در تاریکی نمیمونه اگر واقعا خدا رو صدا بزنه.»
ازت خواهش میکنم
لطفاً
لطفاً
بنویس.
قلمت رو رها نکن.
اون کتاب فقط یک رویاست؟ نه عزیز دلم. اون کتاب یک «وعده»ست.
وعدهای که از بالا صادر شده.
من، صمیمانه، با تمام قلبم، انتظار روزی رو میکشم که اسم تو رو روی جلد اون کتاب ببینم و با اشک بگم:
این همون دختریه که یک شب گفت «خدایا من برمیگردم پیش تو»
و خدا جواب داد:
«نه… تو نمیمیری.
تو زندگی رو به بسیاریها زنده میکنی.»
قلبت روشن، راهت روشن، قلمت روشن، رزقت روشن، و حضورت تا ابد در امنِ «حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.» (توبه/129)
دوستت دارم با تمام احترام و شکر
طبیعیه که اشک ها از صورتم جاری بشه و بی وقفه بباره …نه…؟!
طبیعیه که تو خط به خط کامنتت خدارو دیدم که منو در آغوش گرفته …نه…؟!
شکوه عزیزم،قلب روشنت رو میبوسم،نوری که به همراه خودت داری،عشقی که مثل عطر یک گل سخاوتمندانه تو هوا پخش میکنی…
دختر من هیچی ندارم در جواب این متن الهی تو بدم…نورش بیش از میزان دریافت ظرف نعمت من بود…برای همین اشک ها جاری شدند تا قلبم رو روشن تر کنند تا بتونم این همه عشق رو بپذیرم…
ازت ممنونم شکوه عزیزم،تو برای من پیرهن یوسف آوردی،چشم هام روشن شد…از خدا میخوام تموم زندگیت رو با نور خودش روشن کنه…
دوستت دارم رفیق…
به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…
خودت وتموم قشنگی هات و خوشبختی هات رو در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…
آل عمران
هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحَامِ کَیْفَ یَشَاءُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
ﺍﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺣﻢ ﻫﺎ [ ﻱِ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ] ﺑﻪ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ . ﺟﺰ ﺍﻭ ﻫﻴﭻ ﻣﻌﺒﻮﺩﻱ ﻧﻴﺴﺖ ; ﺗﻮﺍﻧﺎﻱ ﺷﻜﺴﺖ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻭ ﺣﻜﻴﻢ ﺍﺳﺖ .(۶)
=======================================
چه زیباست جنس این نوشته هایی که از یک قلب زلال و پاک سرچشمه گرفته ..اون ایات پشت سرهم!! اون ریتم کلمات به کاربرده شده !! اون وسواس و تمرکزی که روی تک تک کلمات گذاشته شده !!! والبته اون فرکانس ارزشمند تحسین و سپاسگزاری که در لابه لای این کلمات خودنمایی میکنه !!!
من همیشه ارادت خاصی به تموم افرادی که قلم زیبایی دارن، دارم!!امشب به کامنت شما هدایت شدم شکوه جان وقتی که به انتهای کامنت نورانی تون رسیدم قلبم من رو به نوشتن دعوت کرد فقط وفقط به رسم سپاسگزاری از یک دوست ؛)
چقدر زیبا نوشتی وچقدر قشنگ نوشته هات رو کلماتت رو با ایات قران مزین کرده بودی …
وقتی ایاتت رو خوندم یک احساس عمیقی از امنیت و قدرت در وجودم به غلیان دراومد باخودم گفتم کلام الله رو فقط باید با خود قران پاسخش رو داد … بسم الله ،قران رو باز کردم این ایه اومد حس کردم واقعا بهتر ازین نمیشد دیگه!
شکوه جان وقتی چهره ی زیبات رو دیدم وقتی اسم قشنگت رو دیدم و وقتی اون جنس از نوشته ها رو خوندم
باخودم گفتم الحق والانصاف که خداچقدر ماهرانه تصویرگری کرده!! به قول افغان زبان های نازنین ماشالله نام خدا
یروز باخودم فکر کردم این نام خدا که میگن یعنی چی!؟!؟بعد به این نتیجه رسیدم که شاید منظورشون اینه که تو تجلی نام خدایی تو تجلی اسماء خدایی…نمیدونم این برداشت چقدر درسته ولی من اینطور برداشت کردم …حالا دوست دارم بهتون بگم ماشالله نام خدا ؛)
این کامنت واقعا من رو سرشار از حس ارامش کرد و برخودم لازم دونستم که ازتون تشکر کنم…
من این کامنت رو در ارشیو کامنتهام سیو میکنم چون دوست دارم انرژیش رو برای خودم محفوظ نگه دارم دوستون دارم …
درپناه حق
بسم الله النور
مطهرهی عزیزم،
از خوندن کلمات پرمهر و نگاه لطیفت دلم گرم شد.
چه تعبیر زیبایی داشتی از «نام خدا»…
هر انسانی که با عشق مینویسه، تجلی یکی از اسمهای اوست.
تو هم با این دلِ سپاسگزار و این نگاهِ قدردان، «الودود» رو زنده کردی در زمین
خدا حفظت کنه نازنین،
برای حضورت، نورت و این محبت خالصانهت از ته دل شکرگزارم
در پناه حق و عشق الهی همیشه بدرخشی.
سلام شکوه جانِ نازنین.
بدون اغراق، یکی از زیباترین و ناب ترین و دلنشین ترین کامنت هایی که خوندم، کامنت زیبا و روحانیِ شما بود.
جنسی از اتصال به خداوند، که کاملا اشکار بود.
الهی شکر که الان، هدایت شدم و خوندمش.
و به قول مطهره جان، منم ذخیره اش کردم برای خودم که محفوظ بمونه برام.
قلبم جلا میگرفت با هر خطی که میخوندم و جلو میرفتم.
از اون حرف هایی که دوست داری حالا حالاها تموم نشن و بخونی و بخونی و بخونی.
چقدر دعای آخرت قشنگ و دلی و قابل لمس بود.
چقدر آیه های قرآن لابه لای حرف هات، به دل میشینه.
مرسی که به ندای قلبت بله گفتی و برای سعیده جان پاسخ نوشتی.
پاسخت فقط برای سعیده جانم نیست.
برای هر کسی که دنبال خداست، دستش دراز شده به سمت خدا، هوش و حواسش سمتِ خداست، کارگشاست.
مثل یه شعرِ لطیف، مثل یه نامه ی عاشقانه ی لطیف، مثل یه مناجاتِ لطیف، نشست روی قلبم و با پاسخ زیبای مطهره جان و سعیده جان برات، منم شجاعت کردم تا رد نشم از کامنتت و فقط بهت 5 ستاره بدم و برم.
این کامنت از اون جنس کامنت هاست که به قلب میشینه، مخاطبِ عام و خاص رو پوشش میده.
خدای نازنین، خودت و عزیزانت رو در پناهِ خودش همیشه حفظ کنه.
بهترین ها برای قلبِ لطیفت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
بسم الله الذی وسِعَ کلَّ شیءٍ رحمهً و علما
سمانهی عزیزِ من،
کلماتت مثل نسیمِ آرامی روی دلم نشست…
انگار خدا میخواست دوباره یادم بیاره که هیچ حرفی از جنس او گم نمیشه،
فقط میچرخه تا به قلبی برسه که اهل نوره
راستش خیلی ذوق کردم وقتی دیدم نقطه آبی ام از طرف سمانه جان صوفی هست
که از بهترین و توحیدی ترین و نورانی ترین شاگردان این سایت هست
من ازت ممنونم که واسم کامنت نوشتی و یه عالمه هم دوستت دارم
اون آیهای که نوشتی
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
خودش پاسخ همهی دعاهاست…
آری، او بهترین نگاهدارنده است.
هم از دلها، هم از نیتهای پاک، هم از کلماتی که برای او نوشته میشن.
هر نوری که از عشقِ خدا زاده شود، در هیچ زمانی خاموش نمیماند.
سمانه جان،
از لطافت روحت، از آن دقت عاشقانه در دیدن زیباییها، از دعایت و حضور مهربانت، از عمق وجودم سپاسگزارم.
الهی همیشه در سایهی همان نوری باشی که خودت به دیگران میبخشی…
در پناه رحمتِ او، با قلبی آرام و نوری ماندگار
به نام خداوند هدایتگر
سلام به سعیده عزیزم ، امیدوارم حالت عالی ترین باشه
وقتی کامنتت رو میخوندم یسری جاها تنم مور مور میشد از این همه عظمت و بزرگی خداوندم
یکسری جاها اشک توی چشمام حلقه میزد
سپاس گزار خداوندم هستم که من رو هدایت کرد تا این جا باشم توی این جمع ، این آدم های بی نظیر و توحیدی
از خدای بزرگم میخوام که من رو انقدرررررر رشد بده و انقدر مدارم و ظرفم رو بزرگ کنه که به راحتی هدایت ها و الهامات رو درک کنم و انقدررررر ایمان قوی داشته باشم که بهش عمل کنم
من دوست دارم همواره در حال بهتر شدن باشم
من بخاطر آرامشی که الان دارم ، و آزادی زمانی که به راحتی میتونم ساعت ها وقت بزارم روی فایل ها و باعشق تک به تک کلماتش رو بنویسم خداوندم هزاران بار شکرگزارم
میدونم که امسال برای من سالی بزرگی هست ، از نظر نتایج و تجربه هایی که اتفاق افتاده و قراره اتفاق بیوفته
خدایا ، خیلی دوست دارم خیلییییی رب من :)))))
سعیده کامنتت هات یه جنس خاصی داره ، سرتاسر پره از عشق خدا و بوی توحید میده
همیشه توش یک ایده ای هست برای بهتر شدن برای رشد کردن برای درس گرفتن و در عمل اجرا کردن
همینی که الان گفتی ، به من این درس رو داد که گوشم رو تیز تر کنم برای دریافت هدایت های خداوند و بدون چون چرا هرچییییییییی خدا گفت بزارم روی جفت چشمام و بگم چشم هرچی شما بگی و عمل کنم
چون فقط رضایت خداوند مهمه و تمام .
خدای عزیزم ، من هیچ عجله ای ندارم ، من آروم و پیوسته در مسیر و عشق و زیبایی و توحید حرکت میکنم
خدایا شکرگزارتم برای حضور لحظه به لحظه ت که سخت بهش فقیر و محتاجم
خدایا من هیچی نمیدونم ، نمیدونم چجوری
ولی با عمق وجودم باور دارم که تو میدونی و چگونگی ها کار توعه
تو به حضرت یوسف وعده دادی که به مقامی والا میرسی اما نمیدونست چجوری
ولی تو جان من ، طی تکاملی که حضرت یوسف طی کرد و تجربه هایی که داشت به بهترین جاها رسید و این کار توعه ربببب منننن
من نمیدونم چجوری ، ولی تو میدونی و من ایمان و باور دارم که بیش از آنچه که میخوام به دست میارم در بهترین زمان و مکان :)
خدایا ازت میخوام که همیشه و در هر لحظه من رو هدایت کنی که سخت به هدایت هات فقیرم
ازت میخوام که همیشه کمکم کنی تا توی این مسیر قدم بردارم
توی این مسیر جنگلی زیبا ، سوت زنان در حال عشق کردن پیش برم
خدایا میدونم تجربه هایی پیش روم هست که قراره شجاعت و ایمان من رو قوی تر کنه ، باورهام تثبیت تر کنه
و خدایا پیشاپیش شکرت برای تموم تجربه ها و نتایج توحیدی که جلو رومه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا توی تک به تک شون ازت هدایت میخوام من فقط با کمک و هدایت های تو میتونم انجامش بدم :)))))
خدایا من در مقابلت کوچیکم هرچی هست از توعه همه چیز از آن توست جان من :)
خدایا دوست دارم ساده ترین و لذت بخش ترین مسیر رو پیش برم که اصل همینه سادگی :)
خدایاااااااااا آسانم کن برای آسانی ها
خدایا من میخوام روی دوشت بشینم که اینجا همه چی توحیدی و به بهترین شکل ممکن هست :)
خدایا من میخوام همیشه هم جهت باشم با جریان تو که این لحظات جزو لذت بخش ترین لحظات عمر منه پس هدایتم کن که من به نور تو به هدایت هات به همه چیت سختتتتتتتت فقیرممممم رب من :)))))))))
خدای عزیزم سپاسگزارتم برای اینکه هرچی که بخوام رو به راحتی به دست میارم ، سپاسگزارتم که بهترین هاشو برای من کنار گذاشتی بهترین دستانت رو توی همه جا :)
خدایا من خیلی دوست دارم خیلی عاشقتم و هدایتم کن کمکم کن تا همیشه توی مونتوم مثبت باشم و اوج بگیرم تا همیشه همیشه هم جهت با جریان عشق و برکت و توحیدی تو رب من :*
خدایاااااااااا تو خیلی بزرگی تو خیلی عظیمی
خدایا شکرت برای این اشک های توحیدی که از فوران عشق تو و احساس توحیدیه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت که قراره تغییرات عظیمی رخ بده با این پروژه توحیدی شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا من هیچی نمیدونم و هیچ ایده ندارم
و میدونم و باور دارم که در بهترین زمان و مکان آنچه رو که باید بهم میگی و من بهترین هارو به دست میارم با هدایت تو فقط وفقط با هدایت تو چون همه چیز از آن توست :)
مثل خرید اولین دوره از استاد ، من اطمینان داشتم که بلخره زمانی که آماده باشم دوره استاد رو تهیه میکنم اونم با هدایت خدا
و پولش تماما با هدایت خدا جور شد ، با هدایت خدا اولین دوره که باید و بهش احتیاج داشتم تهیه شد
و من این جنس از اطمینان رو در مورد خواسته های قشنگ دیگه ام هم دارم و میدونم نتیجه فراتر از تصورات من میشه
من به بیش از آنچه که میخوام میرسم
فقط زهرای من جهت یادآوری بهت میگم در لحظه زندگی کن و از تک به تک این تجربه های قشنگ لذت ببر و درس بگیر
مقصدی وجود نداره همش مسیره لذت نبری باختی :)
خدایاااااااااا شکرت برای این کامنت های پر بار و پر برکت شکرت برای بودن در مدار چنین انسان های توحیدی و دلبر شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت برای دریافت این اگاهی ها خدایاااااااااا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا شکرت برای عشقت برای وجودت برای این سایت برای این استاد های دلبر و دوست داشتنیم
خدایاااااااااا شکرت برای این مسیر پر از عشق و زیبایی و آسانی و برکت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایاااااااااا خیلی عاشقتماااااااا بوس بهت :*
سعیده ی عزیزم یه عالمه بوس از راه دور تقدیم بهت دوست عزیزمممممممم
خدایاااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتتتتتت
استاد های گل خودم دوست دارم زیاد بوس بهتون
خدایاااااااااا من هیچی نمیدونم و من تسلیمم در برابرت خدایاااااااااا کمکم کن و هدایتم کن تا این هارو در عمل اجرا کنم
عاشقتم زیادددددددددددددد رب من :*
در پناه الله رب العالمین :)
سلام جانِ دل.
اون موقعی که کامنتت تایید شد و خوندمش، دلم میخواست واست بنویسم که خودافشایی، شجاعت بالایی میخواد، که تو داری، که تو ساختیش برای خودت.
که بهت خیلی افتخار میکنم، برای روحِ بزرگت، برای شخصیت قشنگ و بردبار و توانمندی که هر بار برای خودت بهتر ساختیش، به واسطه روبه رو شدن با چالش هات.
به خاطر توکل و عقب نشینی نکردن هات.
اون موقع نشد، ولی الان نوشتم و خوشحالم.
تو شگفت انگیزی سعیده جانم.
تو دوره ی احساس لیاقت یاد گرفتم خودافشایی چیه و چقدر میتونه به رشدم کمک کنه.
چون لحظه ایه که با خودم روبه رو میشم.
خودمو میبینم.
با همه ی قوت و ضعف هام.
و خجالت نمیکشم از خودم.
چه پیشِ خودم، چه پیشِ بقیه…
من عموما مینویسم، ولی چیزهایی هست که نمی نویسمشون، چون اون لحظه خجالت کشیدم که بگم، یا اینکه نگرانِ قضاوت بقیه بودم نسبت به خودم.
غافل از اینکه اتفاقا اون گفتن، اون ابراز کردن، اون نوشتن، چقدر شجاع ترم میکنه.
چقدر عزت نفسمو رشد میده.
امشب اینا یه دفعه به ذهنم رسید و تو نوت موبایلم برای خودم نوشتم:
خودافشایی،
گفتن از خود و زندگی شخصی،
گفتن از افکار و گفتگوهای ذهنی به صورتِ صادقانه،
واقعا شجاعت میخواد.
و به مراتب هر چی شجاعانه تر ادم با خودش روبه رو شه، بگه به خودش، یا حتی بنویسه ازشون و به اشتراک بذاره با بقیه، عزت نفس ادم به مراتب بالاتر میره.
چون نظر و قضاوت مردم رو بی تاثیر کرده برای خودش.
و این شگفت انگیز و تحسین برانگیزه به شدت.
میخوام برای همه ی نوشته هات ازت تشکر کنم.
چون خیلی برای همه مون الهام بخشی.
این کامنتت باعث شد امشب برای خودم چیزی رو بنویسم که برام لازم بود و نوشتنش بهم کمک بزرگی کرد.
حسِ سبکی، ازادی، رهایی، شجاعت.
ممنونم که انقدر شجاعانه از خودت مینویسی.
مثال های کاربردی و ملموس مینویسی و کمکمون میکنی به درک بهتر اگاهی ها.
هر بار که شما و بقیه میاین و از یه چالشی که با ایمان و توکل از سر گذروندین مینویسین، به خودم میگم ببین سمانه
همه با چالش های خودشون مواجهن، بیا و روبه رو شو با ترس هات و زیر مبل پنهانشون نکن.
بیا و پذیراشون باش و آغوشت رو باز کن براشون.
قاطی نکن، گارد نگیر، واکنش نده و صبورانه تر جلو بیا.
ماچ به رویِ ماهِ شجاع و با عزتِ نفست.
تحسینت میکنم که خودت رو پذیرفتی و دوست داری، با خودت راحتی و بی آلایش از خودت مینویسی.
تحسینت میکنم برای عشق عمیق و خالصانه ات به قران و پیگیریِ عاشقانه ی قران کریم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام به سعیده شهریاری عزیزکه من همیشه ازکامنتهاش لذت میبرم سعیده ی عزیزخدابهت قوت بده بااین همه کنترل ذهن ازخدابرات بهترینهارومیخوام.ازخدامیخوام روزبه روزبیشترپیشرفت کنی وبدرخشی ودرکناردخترای گلت لذت ببری.️️
سلام سعیده عزیز همیشه کامنت هات پر از نور و برکت هست خیلی بهت تبریک میگم که تونستی از شغل پرستاری که رسمی بودی رها بشی چیزی که الان از نظر دیگران در جامعه ما ایده آل هست یک شغلی که بیمه داره و شخص امنیت شغلی داره هزاران بار آفرین و احسنت بابت این شجاعت و قدم برداشتن
سعیده جان چقدر قشنگ تونستی وابستگی به دو تا فرزند دخترت رو کم کنی و تنها و بدون هیچ حمایتی فرسنگ ها دورتر از فرزندانت بری و آفرین چه شیفت عجیبی کردی از پرستاری به حوزه تجارت عزیزم خط به خط کامنتت برام پر از هدایت الله و آگاهی فوق العاده بود خدایا شکرت در این سایت بین این همه دوستان بی نظیر در مدار دریافت آگاهی های سعیده گلم قرار گرفتم سعیده جان هم اسم مادرم هستی کلا سعیده ها فرشته های خدا روی زمین هستن
وقتی داشتی در مورد خواب دوستت می گفتی مو به بدنم سیخ شده بود خیلی عجیب خواب دوستت وصف حالت بود عزیزم چقدر خدای مهربون قشنگ جوابت رو داد مثل ابراهیم حنیف از آتش رد شدی و به گلستان وارد شدی هدایت به شغلی که مورد علاقه ات هست بهت تبریک میگم بابت نوشتن کتابت عزیزم
در سایه هدایت های خداوند مهربان و بخشنده هر روز موفق تر و توحیدی تر از روز قبل باشی عزیزم :)))
واقعا تحسین برانگیز بود کامنتت سعیده خانم
موی به تنم شیخ شد وقتی گفتی دوست خواب دیده وسط اقیانوس بودم
واقعا لذت بردمازکامنتت
امیدوارم موفقیت هاتون پله پله بیشتر بشه وبرامونبنویسید از تغییراتتون
عالی عالی
بنام خدا
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته و همه اعضاء سایت
من آلان از لحاظ مالی جسمی روابطی.معنایی پر از چالشم
اومدم سایت فایلها رو دانلود کنم گوش کنم نکته برداری . تمرینات انجام بدم تغییر کنم…
اهرم رنج لذت..
نشانه ها
امید
قدرت لحظه اکنون
قانون فرکانس
تغییر نگاه
کنترل کانون توجه
کنترل ذهن
توجه به نکات مثبت
ایجاد باورهای مثبت
احساس خوب.توجه به نکات مثبت.سپاسگزاری بخاطر داشته ها…………….
احساس خوب…اتفاقات خوب….
من در مسیر تغییر هستم
در این سایت که پر از امید عشق آگاهی.
سپاس از پروژه تغییر را در آغوش بگیر
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
استاد عزیزم سلام
استاد شایسته ی عزیزم سلام
دوستان الهی و ارزشمندم سلام
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
تووی رابطه عاطفی بود حدود هشت سال پیش،که دنیا هر چقدر بیشتر بهم چک و لگد میزد،بیشتر اصرار داشتم برای موندن تووی این رابطه،چون خدارو اشتباه بهم شناسونده بودم،به ته دره رسیده بودم،برای اینکه نزدیک اون شخص باشم،رفتم شهری که اون زندگی میکرد برای کار،خوابگاه زندگی میکردم،یه روزایی بود که پول یه نون رو فقط داشتم،اما از ترس اینکه خونواده م نگن برگرد،بهشون نمیگفتم که پول ندارم،هر روز میرفتم یه زیارتگاه نزدیک خوابگاه و دعا میکردم و گریه،گریه،یه جوری که بعضی موقع ها مثلا یه خانمی میومد بهم میگفت عزیزم چرا اینقدر گریه میکنی،اما انگار خداوند مُهر بر دهانم بسته بود،جز خدا راجب مسائلم با هیچکس صحبت نمیکردم،کرایه نداشتم،پیاده میرفتم و میگفتم آنچه مرا در پای نمی آورد،قوی ترم میکند،هنوزم یادم نمیاد این جمله از کجا بود که افتاد توو سر من فقط میدونستم مال شکسپیر،هر روز دنبال کار و من درگیر رابطه عاطفی،فکر میکنم تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم،اما همچنان ادامه میدادم،تا اینکه به جایی رسیدم که خونواده اون شخص با کلی توهین بهم ما رو از هم جدا کردن،و اون شب رو یادم میاد که تسلیم شدم و وسط پارک با تموم وجودم گریه کردم و خدا رو صدا زدم و چندروز بعدش پدرم اومد منو با اسباب اثاثیه م از خوابگاه برگردوند شهرمون،این شرایط همزمان شده بود با عروسی برادرم،روزها سرگرم تدارک عروسی،شبها گریه و راز و نیاز با خدا،تا اینکه تووی کامنت اولین گام فکر میکنم نوشتم راجبش که یه شب حسی بهم گفت مثه یعقوب نبی داری کور میشی،اون شب بود که ناخودآگاه من دیگه گریه نکردم هیچوقت برای اون رابطه و آروم آروم با این مباحث آشنا شدم،انگار گنج پیدا کرده بودم،اصلا دلم نمیخواست دیگه پسره برگرده،و من شبانه روز کتاب میخوندم فایلهایی از آقای امیر شریفی گوش میدادم،و تموم وجودم پر شده بود از شادی،احساسم عالی بود،یه کتاب سیصد صفحه ایی مثلا تووی سه روز میخوندمش،کتاب پشت کتاب،هدایت شدم به کانالی تووی تلگرام،اونجا استاد رو شناختم اما تووی مدار صحبت هاش نبودم،رد میکردم تا رسید به جایی که فایلهای سفر به دور امریکا رو تووی اون کانال از استاد میدیدم،آرزوم شده بود عضو سایت بشم،تموم تلاشمو کرده بودم عضو بشم،نگو که عضو شده بودم نمیدونستم،انگار باید آماده تر میشدم،تا چندوقت بعد پندمیک اومد و من وارد سایت شدم نگو که چندین وقت بوده عضو بودم اما خودم نمیدونستم،همزمان شد با اولین فایل سریال زندگی در بهشت،دیگه تووی ابرها بودم،حس دویدن داشتم و از اونجا بود که الان سالهاست با استاد هستم و من الان شخصیتم،زندگیم هیچ ربطی به اون مرضیه ندارم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
با جمله ایی که روزانه یادم نمیاد که چندبار با خودم تکرارش میکردم،اما اونقدر بود که من تا ته دره رفتم اما باز هم بلند شدم و اون جمله «آنچه مرا از پای در نمیاورد،قوی ترم میکند»
کم کم وقتی با این مباحث آشنا شدم،تازه به این درک رسیدم که اصلا خدا چیه،تا قبل از این من فکر میکردم خداوند یه آدم پیر اما مهربونه و قانونشم اینه که هر چقدر بیشتر التماسش کنی،زجر و ناله کنی،بیشتر تورو به خواسته هات میرسونه،خدایی که باید ازش بترسم،باید به واسطه امامها،امام زاده ها ازش بخوام چیزی بهم بده،یه خدایی که انگار خیلی ازم دور بود و باید براش نماز میخوندم،روزه میگرفتم،حجاب داشته باشم،چادر بزنم،مثه تاسوعا عاشورا مشکی میپوشیدم،تووی روضه ها زجه میزدم،نذر میکردم و…تا بتونم بهش نزدیک بشم و من هر چقدر که این کارها رو میکردم،بعد متوجه شدم که بیشتر ازش دور میشدم،آروم آروم خدا رو شناختم،بعد فهمیدم که من خودم خالق زندگیمم،همه چیز باوره،هر چیو تووی ذهنم بسازم،خلقش میکنم،من تا قبل از آشنایی با این مباحث زندگیم بیشترش با حسرت گذشت،چون فکر میکردم اومدم تووی این دنیا فقط ببینم نه اینکه بدست بیارم،درونم پر از آه بود،تا اینکه وقتی فهمیدم خودم خالق زندگیم هستم،فهمیدم من اومدم تووی این دنیا بدست بیارم،نه اینکه فقط تماشاگر باشم…بعدشم که اونقدر مدارم بالا رفت که از دوره شیوه حل مسائل با استاد همزمان هستم،تا دوره ایی روی سایت قرار میگرفت سریعا میخریدم مثه قانون سلامتی،احساس لیاقت،دوره هم جهت با جریان خداوند…
و الان منی که اون سالها تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم صاحب کسب و کار خودم هستم
منی که تووی اون رابطه ی عاطفی اونقدر از جهان چک و لگد خوردم چون وابسته شده بودم که به ته دره سقوط کردم،الان میتونم بگم به هیچ انسانی وابسته نیستم،حتی تونستم با مرگ برادرم که نزدیکترین شخص زندگیم بود،کنار بیام اونم خیلی زود
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
خدایا شکرت که دارم تلاش میکنم در مسیر تو ثابت قدم بمونم…
خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت
دوستون دارم
به نام خدای وهاب
سلام به استاد جان، سلام به مریم عزیز وسلام به بچه های گل سایت
بعدچندماه دارم کامنت مینویسم ،توی سایت بودم کم و بیش ،فایل گوش میدادم کم و بیش ولی کامنت نمیزاشتم به علت بهانه تراشی ذهنم که وقت نداری فقط گوش کن لازم نیس کامنت بنویسی.
راستش من از اواخر سال 99 با قانون و قانون جذب آشنا شدم واز آبان 1401عضو سایت عباسمنش هستم یعنی حدود 1090روزه و این زمان کمی نیست
ولی هنوز تغییر خاصی توی زندگیم رخ نداده،
معلومه که باورهام تغییر نکردن ودر عملگرایی ضعیف بودم،
هنوز همون آدم سابق هستم بدون اینکه بگم تو فلان زمینه عوض شدم ،
لول زندگیم هنوز همونه تو همه جنبه های زندگیم!!!!!!!
برای همین دیگه میشه بگم نسبت به سایت، آموزشهای استاد و قانون جهان هستی وکل این مباحث بی احساس شدم با بهتره بگم بی تفاوت شدم!!!!؟
وقتی صدای هیحان انگیز بچه های سایت رو در کلب هوس میشنوم که با شور و هیجان میگن استاد صدای شما منو زنده کرد، من تو فلان زمینه ها فلان نتایج رو گرفتم متعجب میشم یا بهتره بگم حسودیم میشه که همین آموزش ها زندگی اونا رو متحول کرده ولی من هییییبچ!!!!
میدونم مشکل از منه،
میدونم بی نهایت انسانها از این سایت نتایج عالی گرفتن وزندگی هاشون متحول شده مث آقای رضا عطاروشن که جدیدن ماشین جدید چند میلیاردی نقد خریدن و…..
هر دفعه به خودم میگم زینب بیا از اول شروع کن متعهدانه، مگه میشه نتیجه نگیری،مگه میشه پول بیشتری وارد زندگیت نشه مگه میشه مشتری هات بیشتر نشن!!!!
من در برزخ موندم نه از این قانون نتیجه گرفتم نه می تونم مثل بقیه مردم زندگی کنم و بی خیال قانون واموزش های استادو سایت بشم که این بدترین حالته
از این ور رونده از اونور مونده شدم!!!!!
فقط امیدوارم روزی بیاد که منم بیام توی همین سایت کامنت بنویسم که نتیجه گرفتم!!!
واقعا حیفه از وجود استاد و اموزش های نابش وسایت بی نظیرش نهایت استفاده رو نبری!!!!
استاد عزیزم شرمنده که هنوز نتونستم برات شاگرد خوبی باشم که به وجودم افتخارکنی!
خدایا کمکم کن!!
خدایا کمکم کن!!
خدایا کمکم کن!!
خدایا من به هر نگاه تو ، به هرخیر تو محتاجم!!
زینب عزیزم
امیدوار باش
یه مدت فعلا هیچی گوش نده
اصلا یه مدت فقط مدیتیشن کن مراقبه ی استاد را گوش کن ولی حالت اموزشی نباشه
فقط پیاده روی کن
امتظارتو از خودت بیار پاین
اقای عطار روشن از سال 93با استاد هستند
قرار نیست ما هم همن نتایج ایشون را بگیریم
مطعن باش بلاخره میشه ولی با ارامش نه با اضطرار
به نام خدای وهاب
سلام به استاد وهمگی دوستان
سلام به سمیه عزیزم
سمیه جان حالت چطوره؟؟
امیدوارم درحال سپری کردن بهترین لحظات زندگیت باشی!
از پیاده روی صبحگاهی برگشتم و اومدم توی سایت که دیدم نقطه آبی دارم!!
کلی تعجب کردم و البته خیلی خوشحال شدم که کدوم عزیزی به کامنت های دیروز من پاسخ داده!!!
وقتی پیامت رو خوندم خیلی خوشحال شدم که اینقدر برات مهم بوده که پاسخ نوشتی،
به دنیا ازت یپاسگزارم!!!
امیدوارم روزی برسه که بیام نتایجم رو باهاتون به اشتراک بزارم!
سمیه جان ممنونم از راهنمایی هات!
انشالا در پناه خدا روز به روز موفق تر باشی!
برات آرزوی سلامتی،ارامش ،ثروت وسعادت میکنم دوست خوبم!
«به خدای بزرگ میسپارمت»
بنام خدا
بله استاد منم بودم تو موقعیت مشابه نمیدونم ته دره بود یا نه ولی از نظر احساسی یادمه خیلی نا امید بودم چند تا مثال دارم من تازه ازدواج کرده بودم از غربی ترین نقطه کشور رفته بودم شرقی ترین نقطه کشور چونخانمم مال اونجا بود دانشجوی دکترا بودم هیچی نداشتم فقط بابام یه پراید برام خریده بود هیچ جا رو هم تو شهر جدید نمیشناختم هزینه زندگی بود اجاره بود و غربتم بود دیگه مسافر کشی میکردم قشنگ یادمه روزی نبود که گریه نکنم یه گوشه داخل ماشین میشستم گریه میکردم میگفتم خدایا اگه هستی دستمو بگیر چون نا امید بودم میگفتم اگه اینجوری پیش بره من نابود میشم فکر میکردم به گدایی میوفتم فکر میکردم از گرسنگی میمیرم خیلی روزهای ناامید کننده ای بود
همان موقع یه ندایی درونم میگفت تو هیچوقت از گرسنگی نمیمیری میگفت تو رشد میکنی درونم نازمومیکشید مثل یک مادر مهربان میگفت من کنارتم قول میدم رشد میکنی اولین نشانه این بود که از دکترا انصراف بده گفتم چشم انجام دادم به هیچکسم نگفتم تمرکزموگذاشتم رو مسافر کشی بعد تازه اون موقع اسنپ اومد یه مدتی کارمراحتر شد کسانی سوار ماشینم میشدن که بعم انگیزه میدادن نشونه زیاد بود تا این که خدا دو نفر رو به سمتم هدایت کرد از تهران که بهم پیشنهاد کار دادن تهران(کارگری) که من یادمه تو یه شب مهتجرت کردم تهران و ادامه دادم تا الان
خدارو شکر
به قول شما استاد تا وقتی زنده ایم یعنی امید هست ولی به نشانه ها توجه کنیم هرگز ته دره نمیریم که بخواهیم از ته دره بالا بیایم این اون نکته مهمه این قسمته که تو ذهنم زنگزد
سپاسگزارم استاد
چقدر هدایتهای خدا دقیق و زیاده این روزها
سلام به استاد عزیزم و همه عزیزان همراه.
با سپاس از خانم شایسته برای این پروژه ای فوق العاده که راهنمای مسیر و راه ما شده.
من بارها ته دره افتادم اما یکیشون خیلی وحشتناک بود و به لطف الله تونستم خودمو بکشم بیرون و در نهایت خیلی به نفع من شد .
حدود سال 82 با قانون جذب آشنا شدم و جسته و گریخته با اساتید مختلف چیزهای مختلفی جذب کردم .
سال 94 طی یک معامله مغازه خودمو با سوییتی معامله کردم که اون سوییت حکم قلع داشت و من اصلا اطلاعی نداشتم .
بعد چند روز که به اون سوییت نقل مکان کردیم و اونجا رو هم کرده بودم محل کار هم زندگی چون از همسرم جدا شده بودم و هیچ جا و مکانی برای زندگی نداشتم .
تازه مشغول تکمیل کردن اون سوییت بودم که اختارهای شهرداری رسید .هر چی تلاش برای رفع قلع کردم فایده ای نداشت و گفتن حکم تخریبش صادر شده و هیچ کاری نمیشه کرد.
دیگه نه پولی داشتم نه امیدی داشتم شبها از نگرانی خوابم نمیبرد . هر روز اخطار پشت اخطار که اگه تخلیه نکنی خونه رو روی وسایل خراب میکنن.
یه روزم یه کوچه بالاتر از ما همچین موضوعی پیش اومده بود و بنده خدا صاحب ملکی که خونش قلع شد سکته کرده بود .
خلاصه اینکه یه شب که طبق معمول خوابم نمیبرد نزدیک اذان صبح برای وضو رفتم توی حیاط ،وقت شنیدن اذان رو به آسمون کردم و گفتم خدایا من جز تو کسی رو ندارم که بهش پناه ببرم خودت کمکم کن و راهی نشونم بده من از همه جا موندم.
بعد نماز که سرم رو توی گوشی گرم میکردم تا خوابم ببره توی یه پیج اشاره ای به استاد عباس منش کرد . اصلا قصد تبلیغ نداشت حتی داشت به مسخره میگفت که یه نفر سیدی هاشو با اعتماد به نفس کامل با بالاترین قیمت میفروشه و ادعا میکنه من ثروت شما رو 3 برابر میکنم .
منم از روی کنجکاوی توی تلگرام دنبال استاد گشتم تا ببینم موضوع حقیقت داره یا نه .
اصلا نمیدونستم باید از سایت وارد بشم و اون روزا هیچ اطلاعاتی در مورد گوگل و سایت و این چیزا نداشتم فقط تلگرام رو میشناختم تقریبا سال 94 بود .
خلاصه توی تبلیغات تلگرام یه دوره رو به اشتباه خریداری کردم و تنها پس اندازم که انگشتری به قیمت 480 هزار تومن بود رو فروختم و دوره روان شناسی ثروت 1 رو به اشتباه از تلگرام شروع کردم .
بعد مدتی که فهمیدم اشتباه خریدم و استاد رازی نیستن همه فایلها رو پاک کردم .
دقیقا روزی که اون اتفاق وحشتناک تخریب خونه واسم افتاد من بسیار خوشحال و دلگرم و خونسرد بودم چون از استاد یادگرفته بودم هیچ کار خدا بی حکمت نیست .
الان میتونم قسم بخورم اگه با استاد آشنا نشده بودم قطعا اون روز سکته رو زده بودم و الان اینجا نبودم .
واقعا چقدر پروردگارم به من لطف داشت و منو از قعر جهنم بیرون کشید .
به کمک آموزه های استاد از کسب ثروت شروع کردم اما به خدا شناسی رسیدم .
بعد 6 سال اون مغازه به خودم برگشت با سود بسیار بیشتر به لطف الله مهربانم.
اما طی این سالها فقط تونستم با آموزشهای استاد هر روزم رو بهتر و تجربه های عالی رو کسب کنم .
همیشه سعی میکنم گوش بزنگ اخطارها باشم و به لطف الله سر فرصت جامو تغییر بدم و آگاهانه رفتار کنم .
با تشکر از دوره های عالیتون که دلم میخواد همه شو داشته باشم .
بسم الله الرحمن الرحیم
حرف زیاد دارم برای نوشتن هی میات هی نمیتونم نگه دارم باید بنویسم تا فراموش نکنم چ اتفاقاتی داره میفته واسم
من برای رسیدن ب هدفم
دوتا عامل لازم دارم
انگیزه ی لازم ک دارم
باورهای مناسب با هدفم ک هنوز ندارم
یکی از دوستان برام کامنت گذاشته بود خیلی خیلی برام مفید بود و انگار نحوه رسیدنم ب اهداف قبلیم رو با کامنتش بهم یادآوری کرد
نوشته بود هدفت رو تجسم کن
ترمزهات پیدا میشه اونهارو بردار
و سعی کن انگیزه لازم رو برای رسیدن ب هدفت ایجاد کنی
نوشته بود بهش حتما میرسی چون من رسیدم
گفتم این پیغام خداست اره دقیقا همینه مسیر
من مدتهاست انگیزه لازم داره ایجاد میشه
اما باورهام مدتیه خوب دارم کار میکنم اما باور مخرب زیاد دارم هربار یک باگی پیدا میکنم
هنوز ب هدفم نرسیدم میگم من دست فلانی بهمانی رو میگیرم میارمش سرکار تو کارگاهم
و این نشون میده من باورای مخرب دارم مخصوصا تو عزت نفس و کمبود لیاقت
یعنی من اونطور خودم رو لایق میدونم فقط
همون باوری ک شما درمورد ثروت گفتید
الله اکبر الان ک دارم مینویسم داره میات و میگه بنویس
وای خدای من این دیگه کجا بود
کشف بعدی
من که کار آفرین میشم و تو کارم موفق میشم باید ب بدبختای فک و فامیل کمک کنم
همون باوری ک شما گفتین خدایا بهم بده ک ب اینو اون کمک کنم
انگار خدا نمیتونه بهشون کار بده حتما باید من بهشون بدم
بابا بفکر خودت باش ول کن همه رو
الان تو دفترم مینویسم پس این باور کمبود لیاقت بوده تا حالا جلوی من سد شده
خدایا کمکم کن ک بتونم ترمزهامو بردارم و راحت هدفم رو تجسم کن
چون شما گفتین اکه بتونید راحت تجسم کنید صد درصد بهش میرسید
دقیقا من پسرمو راحت تجسم میکردم البته بعداز برداشتن ترمزهام و راحت بهش رسیدم یا واسه ازدواج زمانی تجسمش کردم ک ترمزهامو برداشته بودم
و من دارم رو عزت نفس مخصوصا احساس گناه و حرف مردم ک خیلی در من نفوذ داره کار میکنم خدایا بهم کمک کن
ک من سخت بتو محتاجم
سلام
نا امیدی هیچ معنایی ندارد تو در لحظه می تونی با افکارت باورهات و فرکانسهات زندگیه این لحظتو خلق کنی گذشته تا این لحظه چجوری بودی و ول کن این لحظه تصمیم بگیر و حرکت کن،اگر به هر دلیلی دچار نا امیدی و روزمرگی شدی نا امید نشو حرکت کن، تصمیم بگیر،قدم بردار،آیندتو بساز خلق کن از نو، بهتر و متفاوت تر از قبل،هر لحظه می تونی زندگیت رو خلق کنی به واسطه ی افکار و فرکانسهای این لحظت،پس نا امید نشو با فرکانس های درست این لحظت می تونی آینده بهتر و درست تری رو خلق کنی،فقط بلند شو و تغییر کن
اگه داری نشانه هارو می بینی در هر زمینه ای که اوضاع داره بد میشه یا بد شده تو نمی خوای قبول کنی، پس تغییر کن تا مشت و لگد و ضربه های محکم تری از جهان نخوردی پس تغییر کن،در رابطه ی عاطفیه هر چیزیه تصمیم درست و معقول رو بگیر و انجامش بده اگه رابطه ی عاطفیت خیلی وقته داره نشانه های بدی می بینی ولی توهمینجوری گذاشتی بمونه اوضاع بد و بدتر خواهد شد پس تغییر کن از این رابطه بیا بیرون و تغییر بده ضعف های شخصیتیت رو و بعد وارد رابطه ی عاطفی بهتری شو،فقط بفهم که اگه تغییر نکنی اوضاع بد و بدتر میشه اگه نشانه ها رو نگیری و بهش عمل نکنی اوضاع بدتر خواهد شد
من خودم آدمی هستم که تا نشانه نبینم تغییر نمی کنم و دچار روزمرگی میشم انشالله بتونم زودتر به خودم بیام و تغییر کنم
ممنون از این فایل مفید.
بنام خدای هدایتگرم
سلام و عرض ادب و احترام
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
بله چند سال قبل من به یک تضاد تو زندگیم مواجه شدم و آنقدر حالم از لحاظ روحی بد بود که فقط دوست داشتم بمیرم ولی هر روز از خدا میخواستم که کمک کنه و راهی جلوی پام بزاره و تو اون روزهای سخت واقعا نمیتونستم ذهنم رو کنترل کنم هر روز گریه و گریه گریه میکردم و سر نماز و گریه هام بخدا میگفتم تو کمکم کن تو راه درست رو نشانم بده
و خداوند منو با استاد آشنا کرد و من شروع کردم به گوش دادن فایلهای استاد و هر دفعه که گوش میدادم امیدوار میشدم و شروع میکردم به کار کردن رو خودم نجواها میومد ولی من شروع میکردم دوباره فایلها روگوش دادن و نمیزاشتم نجواها و گفتگوهای ذهنیم بزرگ بشن و جهت بگیرن
تمام در و دیوار ها؛ روی پخچال توی اتاق خواب خونه ام رو پر کرده بودم از حرفهای استاد
تمام حرفهایی که به دلم نشسته بود رو نوشته بودم و زده بودم به همه جا تا چشمم به هرجا که میخوره ببینم و هر وقت نجواایی میاد سریع اونارو تکرار کنم
حتی شبها با ویسهای استاد یا با قران میخوابیم و اجازه فکر کردن بخودم رو نمیدادم فقط ورودی های مثبت به ذهنم میدادم
چون اگه اینارو گوش نمیدادم نجواها و گفتگوهای ذهنی شروع میکردن به نا امید کردن من
به محض بیدار شدن از خواب در پنجره رو باز میکردم کلی اپارتمان جلوی چشمم بود از یه گوشه اون اپارتمان ها من یه تیکه از آسمون رو میدیدم هر روز میرفتم جلو پنجره و بابت اون یه تیکه کوچیک از آسمونو که میدیدم خدارو شکر میکردم بابت ابرهایی که میدیدم بابت صدای پرنده بابت بوی باران و بارانی که میبارید بابت اون گلی که آپارتمان روبرویی گذاشته بود تو تراسش و من میدیدم خدارو شکر میکردم
بابت حمام و اب گرم بابت مواد شوینده که بوی خوب میدادن و حس خوبی بمن میداد اون بوی شامپو یا صابون ؛خدارو شکر میکردم
انقدر مینوشتم و با خدا صحبت میکردم
با این نوشتنها هر لحظه حالم بهترو بهتر و بهتر میشد
آنقدر ادامه دادم تا تونستم دوره عزت نفس رو بخرم و از اونجا نتایج من امید من پیشرفتهای من شروع شدن و واقعا من از ته دره ناامیدی به قله امیدواری رسیدم و هر روز خدارو شاکرم که اون تضاد باعث شد که من خودم رو و خدای درونم رو پیدا کنم و زندگیم رو اینطور که میخوام رقم بزنم
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم از خداوند بزرگ که منو هدایت کرد به این سایت و این راه
استاد جان ازتون سپاسگزارم که با این پروژه تغییر را در آغوش بگیر باعث شدید که من نگاهی به گذشته ام بیندازم و ببینم از کجا به کجا رسیده ام
بسیار بسیار از شما سپاسگزارم
خداوند نگهدار شما باشه
با سپاس فراوان