این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
حس میکردم باید سکوت کنم. نه اینکه چیزی برا گفتن نداشته باشم، برعکس… اما دلم میخواست آنقدر درونم شفاف بشه تا حرفهام از جنس حضور خدا باشه، نه از ذهن و حساب وکتاب انسان.
بارها شنیده بودم که رشد یعنی استمرار، نه جهش. امااین بار، درک تازه ای پیدا کردم. استاد گفتن: «نه لازمه که از صفر شروع کنی، ونه لازمه از صفر شروع کردن رو افتخار بدونی.» اما این اولین باری نبود که این جمله رومیشنیدم ؛ این جمله، انگار برای صدمین بار برا من گفته شده بود ، برای کسی که زندگیش چند بار از ظاهر صفر شده، اما در حقیقت، فقط پوست انداخته.
○
بازگشت؛ نه سقوط، بلکه عبور
مدتی قبل، بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور، برگشتم ایران. نه شکست خورده بودم و نه فراری ازگذشته؛ فقط بوضوح حس کردم فصل جدیدی شروع شده. من قبلا ازکارمندی استعفا داده بودم، به هیچ هم رسیده بودم؛ اما کوتاه نیومده بودم ، چون حس میکردم زندگی پشت میز، با ساعت ورود و خروج، نمیتونه خلاقیت روح من رو زنده نگه داره. به زبان ساده تر: نمیخواستم ماشین باشم.
وقتی برگشتم، عملاً کار رسمی ای نداشتم. نه استخدام، نه پروژه ای. اما دومسیر کاملاً درونی ، عاشقانه در من روشن بود ==> 1. معامله در بازارهای جهانی 2. نوشتن کتابم
و درست همونموقع که ذهنم میخواست بترسه، یه الهام عمیق اومد: «بشین ، الهام بگیر ، اقدام کن، سود و ضرر کن و بنویـــــس. خدا ازقبل مسیرت رو تأمین کرده.»
○
وقتی جهان خودش تو رو پشتیبانی میکنه
و دقیقاً همین اتفاق افتاد، اما نه ازمسیر آدمها… از مسیر خودِ خـــــدا.
وقتی برگشتم، در ظاهر تنها بودم. نه شریکی کنارم بود، نه خانواده ای که بخوام تکیه کنم بهشون، نه جمعی که حمایتم کنن. فقط من بودم و خدای خودم.
یک خونه ساده، چند کتاب، لپناپم، و سکوتی که روزهای اول مثل برف روی دلم سنگینی میکرد. اما کم کم فهمیدم این سکوت، تنهایی نیست ؛ حضور خالص خداست. هنوز عقلم نمیکشید که “مکان” در درجات ِ بعدیِ اهمیت هست و اول باید درونت رو شاد و آباد وعزتمند کنی . چشم سرم میدید که خیلی از ایرانیای کالیفرنیا چقدر مشکل اقتصادی و دردسر دارن اماچشم دلم نمیدید . چشم سرم میدید که چقدر برای خیلی ها ایران بهشت ثروتمندان هست و اصلا اونا در اسارت قانون و ساختار همین کشورشون محدود نمیشدن ،چون دستهای خدا و دونه دونه کائنات همیشه موم کف دستشون هستن ، اما چشم دلم نمیدید.
از اونطرف هم از قدرتی که خدا بهم داده بود و به باورِ “جهان وطنی” رسیده بود و نگران محدودیت مکانی نبودم ، نمیخواستم کوتاه بیام وهنوزم کوتاه نیومدم . چون بعد از آموزه های دوره احساس لیاقت فهمیده بودم ک ِ من لایق اینم که هرجای دنیا برام بهتر و لذتبخش تره، لایق زندگی کردن هستم . من لایق استفاده از بهترین امکانات جهان هستم .
■ در همون سکوت و دوگانگی هایی که توی وجودم پیش اومده بود، خدا شروع کرد به رساندن رزق ازجاهایی که حتی فکرش رو نمیکردم ==> معامله های کوچک که بی هشدار به سود نشست؛ پولی که درست به وقت نیاز رسید ؛ سفارش نوشتنی که از ناکجای اینترنت اومد؛ پروژه هایی که هر ازچند ماه بهم پیشنهاد میشدن و بادستانی از غیب که بهترین تیم ها تشکیل میشد و پروژه رو تمام میکرد ؛ الهامی که در دل هر شب به من گفت: «بشین بنویس، من مراقبتم.»
و من کم کم یاد گرفتم به جای دویدن دنبال امنیت، در امنیت خدا زندگی کنم.هیچ پشتیبانی بیرونی نداشتم، اما درونم پر از اطمینان بود.
نه از جنس غرور، بلکه ازجنس ایمان. هر صبح قبل آفتاب بیدار میشدم، بدون اینکه بدونم قراره امروز چه اتفاقی بیفته ؛ اما مطمئن بودم اتفاقی که میفته، ازجانب خداست ==> درجهت رشدم هست. و همیشه هم همینطور بود. رزق میرسید، اونهم بیصدا، دقیق، درلحظه ی درست. اما با شل و سفت شدن باورهام ، اونا هم کم و زیاد میشدن .
~~~~~
در آن روزها فهمیدم که رزق فقط پول نیست.
• رزق یعنی آرامش در دل بی برنامگی محیط.
• یعنی نوری که در دل سکوت روشن میشود.
• یعنی دانستن اینکه اگرهیچکس کنارت نیست، خدا هست… و کافی ست.
اما اون روزهای اول من هنوز «نمیدیدم». نمیتونستم این نعمتها رو بفهمم. ذهنم میگفت: «خب اینا که جون نکندی براشون ، اینا که عرق ت رو درنیاورده ! پس چه ارزشی داره؟»
فهمیدم، سالها با یک باور لعنتی زندگی کردم: باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». باور اینکه تا خسته نشی، تا ندوی و عرق نریزی، حق نداری از آرامش لذت ببری. و همین باور، منو از دیدن نوازشهای عاشقانه خدا دورکرده بود.
○
لایق بودن یعنی همجهت بودن، نه عرق ریختن
استاد عباسمنش باره گفتن : «نیاز نیست رنج بکشی تا گنج بدست بیاری. خداوند ازمسیر لذت و آرامش هم میتونه رشد بده ، فقط باید بهش اجازه بدی و یک درصدِ خودت رو اقدام کنی.»
من اونموقع نمیفهمیدم این جمله یعنی چی‼️ اما حالا که از بیرون به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا از همون روز اول داشت منو رشد میداد ؛ هنوز وهمیشه هم نیاز دارم رشدم بده ؛ مسیرش گاهی ترسنـــــاک بود اما ، نه سخت. و متاسفانه من چون به “سختی” باور کرده بودم، “آسونی” رو قبول نمیکردم.
هرچقدر بیشتر در آرامش مینوشتم، ایده ها خودشون میومدن==> هرچقدر در بازارهای جهانی باذهن رها معامله میکردم، تصمیم هام دقیق تر میشدن.
وقتی ازاجبار به نتیجه فاصله گرفتم، نتیجه خودش اومد.
🟣 و فهمیدم: فراوانی، حالت طبیعی جهانه، نه پاداش تلاش و زحمت و استرس.
○
معجزه ی بازگشت به باور فراوانی
حین استفاده از دوره «همجهت با جریان خداوند»، درونم بیشتر تغییر کرد => دیگه ذهنم دنبال اثبات نبود؛ فقط دنبال هماهنگی بود. بجای شمردن نداشته هام، شروع کردم به دیدن هرنشانه ی کوچک از حضور خدا==>
یک تماس محبت آمیز ، پولی که به آسانی درحسابم نشست، غذایی که درست در زمان گرسنگی رسید، الهامی که وسط نوشتن ظاهر شد. تاکتیکی که سحرگاه برا معاملاتم به قلبم نازل میشد.
و بعد از مدت کوتاهی، جریان نعمت شدت گرفت.
از پیشنهادهای کاری گرفته تا فرصتهای مالی. همهچیز راحتتر شد، بیهیچ تقلا. واقعا بی هیچ تقلایی ==> جهان بیرون شروع کرد به چرخیدن با من، نه بر خلاف من.
نمیدونم اینو چجور بنویسم… گاهی اونقدر هماهنگ باهام میچرخه که به شک میفتم و چند روز ذهنم درگیر میشه میگم نکنه یه جای کار اشتباهه ‼️ اما بعد از مدتی خدا میزنه به شونه م میگه مگه این همونی نبود که میخواستی ؟! چرا داری گیج میزنی !!؟اونقدر راحت رسیده که نفهمیدیش !!!
○
یه پیشنهاد از دل سیستم و مشاهده دوباره رفتار سیستمی خدا
چند وقت پیش، از یکی از زیرمجموعه های وزارت کشور باهام تماس گرفتن.اول فکر کردم یه موضوع اداریه، مثل بقیه تماسهای رسمی. ولی لحن طرف اونقدرمحترمانه و صادق بود که از همون اول فهمیدم فرق داره.
با احترام گفت: «ما مدتیه نوشته ها و تحلیل های شما رو دنبال میکنیم. میخوایم توی یکی از پروژه های پژوهشی مون تو حوزهی اقتصاد دیجیتال و روش های جدید درآمدزایی، از دیدگاه شما هم استفاده کنیم. اگه تمایل داشته باشید، خیلی خوشحال میشیم درکنارمون باشید.»
جالبه، نه زور بود، نه لحن اداری خشک، نه اون نگاه ازبالا به پایینِ معمولِ کارهای دولتی. یه آرامش خاصی توی حرفاش بود، یه احترام واقعی. انگار ازهمون مداری بود که من توش حرکت میکنم؛ از جنس ایمان و درک.
قبلاً اگه همچین پیشنهادی میومد، احتمالاً ذهنم می پرید وسط: «نکنه از دستش بدم؟ نکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد؟!» ولی اینبار نه هیجان خاصی بود، نه اضطراب، نه دلواپسی. => فقط گفتم: «خیلی ممنون از اعتمادتون. لطفاً جزئیات پروژه و شرح کاررو برام بفرستید. بررسی میکنم، اگه دیدم درمسیر هدف و رسالتمه، با کمال میل همکاری میکنم.»
و بعدش؟ هیچی… رهاش کردم. نه دنبالش رفتم، نه منتظر تماس بعدی شدم. چون یاد گرفتم هرچیزی که باید بشه، خودش سر وقتش میاد ؛ بدون استرس، بدون چسبیدن، بدون ترس ازاینکه نکنه از دستش بدم. وقتی با خدا هماهنگی، فرصتها خودشون دنبالت میان، نه تو دنبال اونها ===> میدونین چیه ؟ استانداردهام رفته بالا ، من نمیخوام بصورت تمام وقت در خدمت یک جایی چه دولتی و چه خصوصی باشم ؛ چه اینور آب چه اونور.
■ مهمترین و بزرگترین استاندارد من ” آزادی” هست. مکانی ، زمانی .
○
وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده /=> من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
□
نتیجه: در آغوش تغییر، با لبخند خدا
اگر بخوام نتیجه ی همه ی این تجربه ها رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم ==> رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی.
رشــــــــــد یعنی همین:
قدم زدن درمسیر عشق، زیر باران نقره ای امنیـــــت و آزادی الـــــهی 🩵
در آرامشِ ایمان،
در پذیرشِ فراوانی و تغییر،
در هماهنگی با خدایی که همیشه کارها را انجام میدهد.
سلام آزاده ی بلند قامت و بزرگوار. از دل نوشتی ومستقیم بِ دل نشست….. عطرحضورخدا رو داشتن، از اون محبتها که وقتی جاری میشه، مرز بین ما و او از بین میره وفقط “بودن در آغوش خدا” معنا پیدا میکنه.
منم از ته دل شاکرم برای این مسیر توحیدی و برای هم فرکانسهایی مثل تو که باهر جمله شون، نوری تازه به یاد خدا میتابونن.
آره، وقتی ازعشق ناب الهی سیراب میشی، دیگه هیچ خواسته ای باقی نمی مونه جز ادامه ی همون حضور… .
برای دلت آرامش، برای وجودت نور و برای مسیرت، الهامات زیبای الهی آرزو میکنم
مینوی عزیز سلام ، خوشحال شدم ازخوندن تجربه ت… اینکه به این وضوح لمس میکنی رابطه ی مستقیم بین تغییر نگاهت بِ خـــــدا و نتایج مالیت ==>> کاملا در مسیر هماهنگی هستی.
همین لحظه های درونی هستن که زندگی بیرون رو متحول میکنن. وقتی نوع دیدنمون به خدا عوض میشه، دنیا هم با ما نرمتر، زیباتر وسخاوتمندتر رفتارمیکنه.
خدا رو شکر برای این آگاهی وبرای قلبهای بیداری مثل تو که در هر جزئی از زندگی، نشونه جانان رو میبینن ؛ از ته دلم میگم الحمدلله ربّ العالمین.
سلام به فاطمه ی توحیدی و نازنین ؛ عطری از ایمان و شناخت در دلنوشته ت داری ؛ بویِ یقین، بویِ آرامشِ کسی که ازمرحلهی تقلید گذشته وخودش «چشیده» خدا رو، نه فقط درباره ش شنیده.
فاطمه جان، چقدرزیبا گفتی از “ بزرگ شدن درون بیزنس ” ==> از اینکه الهامات فقط برا گشودن درها نیستن، بلکه برای وسعتِ درون ما میان ==>> همون جاییه که آدم میفهمه “رزق واقعی” فقط پول نیست، بلکه بینش، استقامت، و بلوغ روحیه که بواسطه هرتجربه بهش میرسه.
ماشاءالله ؛ تو بوضوح وارد مداربالاتری از فهم شدی ==>> جاییکه دیگه دنبال نعمت نمیدوی، بلکه خودت بِ فرکانس نعمت تبدیل شدی .
نوشتی : «من زندگیمو از این مسیر بدست آوردم و فقط لذت بردم» /==>> یعنی رسیدی به مرحلهی “رضا” ؛ همون نقطه ای که سالک، دیگه دنبال رسیدن نیست، چون می فهمه خودش درآغوش مقصد بوده از اول.
و الحمدلله رب العالمین که چقدر درست گفتی… در دنیایی که همه دنبال مد وتقلیدن، تو داری از “اصل ازل” حرف میزنی؛ ازقانون یکتایی، از توحید ناب.
همین تویی که باعث میشی نورِ یادخـــــدا بیشتر توی این مسیر بدرخشه .
بقول مولانا:
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید/تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز .
توچراغ خودتو برافروختی فاطمه جان، ونورش داره به مسیر بقیه هم میتابه.
سلام شیرین جان ؛ چه جادویی ست که در چهار و چهار دقیقه صبح، نور نوشته ت به دل من نشست… انگارساعت خودش هم خواست تالحظه ای خاص شود، تاپیام تو باسکوت عالم هم نوا گردد ==>> میخوانم و میبینم: مسیرتوحید، جاده ایست که نه نقشه میخواهد، نه چراغ، فقط چشم دل که نورخـــــدا رادنبال کند. تو با کلماتت درختان نور را دراین مسیر کاشتی ومن صدای برگهایشان رادر سکوت میشنوم.
سپاس برای این هدیهی دلنواز، و بدان که دستان مهربان الهی همیشه پشت وپناهت است؛
همانگونه که هربذر نور در زمین تاریک، سرانجام شاخه ای تابان میشود، حضورتو هم دراین مسیر، آرام ومخفی، میدرخشد.
سلام سعیده عزیز چقدر واژه هات لطیفن به هر زبانی که باشن ، به هر طول وعرضی که باشن… بارون معنا از آسمون دلت میباره و زمینِ جانِ آدمو از عطر جنت قلبت سیراب میکنه.
عطر حضور جانان، خودتو دیوونه نکرده ؟ کرده. بوی دلی که یاد گرفته با خـــــدا بنویسه، نه برای نوشتن، که برای زنده کردن! دیوونه تولدت مبارک 🩷️ . یُحْیِی… بَعْدَ مَوْتِهَا /حدید17 . فان اللَّه یحیی القلوب المیته بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر
واژه هات نیایشن… وقتی نوشتی: «المطر مو مویه بس ذاکره الارض» دلم یه تکونی خورد، چه تعبیر قشنگی.
آره، بارون گریه نیست، یادآوریه… مثل ماکه مینویسیم تا یادمون بیاد ازکجا اومدیم. فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ بقره152
سعیده، ازتو فقط کلمات نمیاد، «جانِ آگاه» میاد ==>> مطمئنم همین حس عاشقانه ت به زندگی، داره از دل زمین تا آسمون اثر میذاره.
نوشتن برای منم همینه؛ یجور گفت و گوی بی کلام با خـــــدا. همون خـــــدایی که ازبین خاکسترها ققنوسها رو بلند میکنه…
خوندم ؛ حس کردم واژه داره ازجایی فراتر از ذهن، نوشته میشه، از جایی نزدیک به منبع، ازجایی که عشق و سپاس یکی میشن.
هربار که پیامی مثل پیام شما میخونم، خـــــدا روشکـــــر میکنم که این فضا فقط یه سایت نیست، یه میعادگاهه، جایی که روح های هم ارتعاش همدیگه رو پیدا میکنن و کلام، بهانه ای میشه برای جاری شدن نـــــور .
دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی (هاتف) => انگار کلمات شما هم ذراتی از نورهستن، هرکدومش نشونه ای از حضور خدا درساده ترین احساساته.
دوساعت روی کلماتم تمرکز کردین =>> این برای من نشونه ست. اینکه دریافت شما عمیقه => یعنی روح شما آماده جهش های بزرگیه. من فقط جمله ای نوشتم، اما شما اون رو زندگی کردین => واین تفاوت بین مطالعه وتجربه آگاهیه.
میدونین رویا جان، من همیشه باور دارم که هرکس در مسیرش، به افرادی برمیخوره که خودشون بخشی ازپاسخ دعاهاشن. شما بااین عشق و قدردانیتون، پاسخ دعای من بودین 🩷️ برای دیدن ثمره کلماتی که از الـــــهام الهی میان.
همیشه یادم میاداین بیت حافظ:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و شما با عشقتون به مسیرآگاهی، خودتون رو در مسیر جاودانگی روح قرار دادین.
اون جمله ای که گفتین براتون مثل امضا بود، از دل تجربه نوشته بودمش:
“رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن با اون. چون واقعا لحظه ای که تسلیم خدا میشی، میفهمی هیچوقت صفر نبودی. فقط داری از زاویه ای بالاتر خودت رو ادامه میدی.”
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بو /کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
ما فقط باید به این حکمت ازلی اعتماد کنیم، چون هرچیزی در جای خودش زیباست والهی.
سپاس از حضورتون، ازمهربونی کلامتون، از اینکه با بودنتون این جمع توحیدی رو زیباترمیکنین.
🟣 بهبودهای آرام، اما ابدی
حس میکردم باید سکوت کنم. نه اینکه چیزی برا گفتن نداشته باشم، برعکس… اما دلم میخواست آنقدر درونم شفاف بشه تا حرفهام از جنس حضور خدا باشه، نه از ذهن و حساب وکتاب انسان.
بارها شنیده بودم که رشد یعنی استمرار، نه جهش. امااین بار، درک تازه ای پیدا کردم. استاد گفتن: «نه لازمه که از صفر شروع کنی، ونه لازمه از صفر شروع کردن رو افتخار بدونی.» اما این اولین باری نبود که این جمله رومیشنیدم ؛ این جمله، انگار برای صدمین بار برا من گفته شده بود ، برای کسی که زندگیش چند بار از ظاهر صفر شده، اما در حقیقت، فقط پوست انداخته.
○
بازگشت؛ نه سقوط، بلکه عبور
مدتی قبل، بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور، برگشتم ایران. نه شکست خورده بودم و نه فراری ازگذشته؛ فقط بوضوح حس کردم فصل جدیدی شروع شده. من قبلا ازکارمندی استعفا داده بودم، به هیچ هم رسیده بودم؛ اما کوتاه نیومده بودم ، چون حس میکردم زندگی پشت میز، با ساعت ورود و خروج، نمیتونه خلاقیت روح من رو زنده نگه داره. به زبان ساده تر: نمیخواستم ماشین باشم.
وقتی برگشتم، عملاً کار رسمی ای نداشتم. نه استخدام، نه پروژه ای. اما دومسیر کاملاً درونی ، عاشقانه در من روشن بود ==> 1. معامله در بازارهای جهانی 2. نوشتن کتابم
و درست همونموقع که ذهنم میخواست بترسه، یه الهام عمیق اومد: «بشین ، الهام بگیر ، اقدام کن، سود و ضرر کن و بنویـــــس. خدا ازقبل مسیرت رو تأمین کرده.»
○
وقتی جهان خودش تو رو پشتیبانی میکنه
و دقیقاً همین اتفاق افتاد، اما نه ازمسیر آدمها… از مسیر خودِ خـــــدا.
وقتی برگشتم، در ظاهر تنها بودم. نه شریکی کنارم بود، نه خانواده ای که بخوام تکیه کنم بهشون، نه جمعی که حمایتم کنن. فقط من بودم و خدای خودم.
یک خونه ساده، چند کتاب، لپناپم، و سکوتی که روزهای اول مثل برف روی دلم سنگینی میکرد. اما کم کم فهمیدم این سکوت، تنهایی نیست ؛ حضور خالص خداست. هنوز عقلم نمیکشید که “مکان” در درجات ِ بعدیِ اهمیت هست و اول باید درونت رو شاد و آباد وعزتمند کنی . چشم سرم میدید که خیلی از ایرانیای کالیفرنیا چقدر مشکل اقتصادی و دردسر دارن اماچشم دلم نمیدید . چشم سرم میدید که چقدر برای خیلی ها ایران بهشت ثروتمندان هست و اصلا اونا در اسارت قانون و ساختار همین کشورشون محدود نمیشدن ،چون دستهای خدا و دونه دونه کائنات همیشه موم کف دستشون هستن ، اما چشم دلم نمیدید.
از اونطرف هم از قدرتی که خدا بهم داده بود و به باورِ “جهان وطنی” رسیده بود و نگران محدودیت مکانی نبودم ، نمیخواستم کوتاه بیام وهنوزم کوتاه نیومدم . چون بعد از آموزه های دوره احساس لیاقت فهمیده بودم ک ِ من لایق اینم که هرجای دنیا برام بهتر و لذتبخش تره، لایق زندگی کردن هستم . من لایق استفاده از بهترین امکانات جهان هستم .
■ در همون سکوت و دوگانگی هایی که توی وجودم پیش اومده بود، خدا شروع کرد به رساندن رزق ازجاهایی که حتی فکرش رو نمیکردم ==> معامله های کوچک که بی هشدار به سود نشست؛ پولی که درست به وقت نیاز رسید ؛ سفارش نوشتنی که از ناکجای اینترنت اومد؛ پروژه هایی که هر ازچند ماه بهم پیشنهاد میشدن و بادستانی از غیب که بهترین تیم ها تشکیل میشد و پروژه رو تمام میکرد ؛ الهامی که در دل هر شب به من گفت: «بشین بنویس، من مراقبتم.»
و من کم کم یاد گرفتم به جای دویدن دنبال امنیت، در امنیت خدا زندگی کنم.هیچ پشتیبانی بیرونی نداشتم، اما درونم پر از اطمینان بود.
نه از جنس غرور، بلکه ازجنس ایمان. هر صبح قبل آفتاب بیدار میشدم، بدون اینکه بدونم قراره امروز چه اتفاقی بیفته ؛ اما مطمئن بودم اتفاقی که میفته، ازجانب خداست ==> درجهت رشدم هست. و همیشه هم همینطور بود. رزق میرسید، اونهم بیصدا، دقیق، درلحظه ی درست. اما با شل و سفت شدن باورهام ، اونا هم کم و زیاد میشدن .
~~~~~
در آن روزها فهمیدم که رزق فقط پول نیست.
• رزق یعنی آرامش در دل بی برنامگی محیط.
• یعنی نوری که در دل سکوت روشن میشود.
• یعنی دانستن اینکه اگرهیچکس کنارت نیست، خدا هست… و کافی ست.
اما اون روزهای اول من هنوز «نمیدیدم». نمیتونستم این نعمتها رو بفهمم. ذهنم میگفت: «خب اینا که جون نکندی براشون ، اینا که عرق ت رو درنیاورده ! پس چه ارزشی داره؟»
فهمیدم، سالها با یک باور لعنتی زندگی کردم: باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». باور اینکه تا خسته نشی، تا ندوی و عرق نریزی، حق نداری از آرامش لذت ببری. و همین باور، منو از دیدن نوازشهای عاشقانه خدا دورکرده بود.
○
لایق بودن یعنی همجهت بودن، نه عرق ریختن
استاد عباسمنش باره گفتن : «نیاز نیست رنج بکشی تا گنج بدست بیاری. خداوند ازمسیر لذت و آرامش هم میتونه رشد بده ، فقط باید بهش اجازه بدی و یک درصدِ خودت رو اقدام کنی.»
من اونموقع نمیفهمیدم این جمله یعنی چی‼️ اما حالا که از بیرون به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا از همون روز اول داشت منو رشد میداد ؛ هنوز وهمیشه هم نیاز دارم رشدم بده ؛ مسیرش گاهی ترسنـــــاک بود اما ، نه سخت. و متاسفانه من چون به “سختی” باور کرده بودم، “آسونی” رو قبول نمیکردم.
هرچقدر بیشتر در آرامش مینوشتم، ایده ها خودشون میومدن==> هرچقدر در بازارهای جهانی باذهن رها معامله میکردم، تصمیم هام دقیق تر میشدن.
وقتی ازاجبار به نتیجه فاصله گرفتم، نتیجه خودش اومد.
🟣 و فهمیدم: فراوانی، حالت طبیعی جهانه، نه پاداش تلاش و زحمت و استرس.
○
معجزه ی بازگشت به باور فراوانی
حین استفاده از دوره «همجهت با جریان خداوند»، درونم بیشتر تغییر کرد => دیگه ذهنم دنبال اثبات نبود؛ فقط دنبال هماهنگی بود. بجای شمردن نداشته هام، شروع کردم به دیدن هرنشانه ی کوچک از حضور خدا==>
یک تماس محبت آمیز ، پولی که به آسانی درحسابم نشست، غذایی که درست در زمان گرسنگی رسید، الهامی که وسط نوشتن ظاهر شد. تاکتیکی که سحرگاه برا معاملاتم به قلبم نازل میشد.
و بعد از مدت کوتاهی، جریان نعمت شدت گرفت.
از پیشنهادهای کاری گرفته تا فرصتهای مالی. همهچیز راحتتر شد، بیهیچ تقلا. واقعا بی هیچ تقلایی ==> جهان بیرون شروع کرد به چرخیدن با من، نه بر خلاف من.
نمیدونم اینو چجور بنویسم… گاهی اونقدر هماهنگ باهام میچرخه که به شک میفتم و چند روز ذهنم درگیر میشه میگم نکنه یه جای کار اشتباهه ‼️ اما بعد از مدتی خدا میزنه به شونه م میگه مگه این همونی نبود که میخواستی ؟! چرا داری گیج میزنی !!؟اونقدر راحت رسیده که نفهمیدیش !!!
○
یه پیشنهاد از دل سیستم و مشاهده دوباره رفتار سیستمی خدا
چند وقت پیش، از یکی از زیرمجموعه های وزارت کشور باهام تماس گرفتن.اول فکر کردم یه موضوع اداریه، مثل بقیه تماسهای رسمی. ولی لحن طرف اونقدرمحترمانه و صادق بود که از همون اول فهمیدم فرق داره.
با احترام گفت: «ما مدتیه نوشته ها و تحلیل های شما رو دنبال میکنیم. میخوایم توی یکی از پروژه های پژوهشی مون تو حوزهی اقتصاد دیجیتال و روش های جدید درآمدزایی، از دیدگاه شما هم استفاده کنیم. اگه تمایل داشته باشید، خیلی خوشحال میشیم درکنارمون باشید.»
جالبه، نه زور بود، نه لحن اداری خشک، نه اون نگاه ازبالا به پایینِ معمولِ کارهای دولتی. یه آرامش خاصی توی حرفاش بود، یه احترام واقعی. انگار ازهمون مداری بود که من توش حرکت میکنم؛ از جنس ایمان و درک.
قبلاً اگه همچین پیشنهادی میومد، احتمالاً ذهنم می پرید وسط: «نکنه از دستش بدم؟ نکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد؟!» ولی اینبار نه هیجان خاصی بود، نه اضطراب، نه دلواپسی. => فقط گفتم: «خیلی ممنون از اعتمادتون. لطفاً جزئیات پروژه و شرح کاررو برام بفرستید. بررسی میکنم، اگه دیدم درمسیر هدف و رسالتمه، با کمال میل همکاری میکنم.»
و بعدش؟ هیچی… رهاش کردم. نه دنبالش رفتم، نه منتظر تماس بعدی شدم. چون یاد گرفتم هرچیزی که باید بشه، خودش سر وقتش میاد ؛ بدون استرس، بدون چسبیدن، بدون ترس ازاینکه نکنه از دستش بدم. وقتی با خدا هماهنگی، فرصتها خودشون دنبالت میان، نه تو دنبال اونها ===> میدونین چیه ؟ استانداردهام رفته بالا ، من نمیخوام بصورت تمام وقت در خدمت یک جایی چه دولتی و چه خصوصی باشم ؛ چه اینور آب چه اونور.
■ مهمترین و بزرگترین استاندارد من ” آزادی” هست. مکانی ، زمانی .
○
وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده /=> من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
□
نتیجه: در آغوش تغییر، با لبخند خدا
اگر بخوام نتیجه ی همه ی این تجربه ها رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم ==> رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی.
رشــــــــــد یعنی همین:
قدم زدن درمسیر عشق، زیر باران نقره ای امنیـــــت و آزادی الـــــهی 🩵
در آرامشِ ایمان،
در پذیرشِ فراوانی و تغییر،
در هماهنگی با خدایی که همیشه کارها را انجام میدهد.
سلام آزاده ی بلند قامت و بزرگوار. از دل نوشتی ومستقیم بِ دل نشست….. عطرحضورخدا رو داشتن، از اون محبتها که وقتی جاری میشه، مرز بین ما و او از بین میره وفقط “بودن در آغوش خدا” معنا پیدا میکنه.
منم از ته دل شاکرم برای این مسیر توحیدی و برای هم فرکانسهایی مثل تو که باهر جمله شون، نوری تازه به یاد خدا میتابونن.
آره، وقتی ازعشق ناب الهی سیراب میشی، دیگه هیچ خواسته ای باقی نمی مونه جز ادامه ی همون حضور… .
برای دلت آرامش، برای وجودت نور و برای مسیرت، الهامات زیبای الهی آرزو میکنم
مینوی عزیز سلام ، خوشحال شدم ازخوندن تجربه ت… اینکه به این وضوح لمس میکنی رابطه ی مستقیم بین تغییر نگاهت بِ خـــــدا و نتایج مالیت ==>> کاملا در مسیر هماهنگی هستی.
همین لحظه های درونی هستن که زندگی بیرون رو متحول میکنن. وقتی نوع دیدنمون به خدا عوض میشه، دنیا هم با ما نرمتر، زیباتر وسخاوتمندتر رفتارمیکنه.
خدا رو شکر برای این آگاهی وبرای قلبهای بیداری مثل تو که در هر جزئی از زندگی، نشونه جانان رو میبینن ؛ از ته دلم میگم الحمدلله ربّ العالمین.
برات فراوانی، آرامش و درخشش مداوم درنور الهی آرزو میکنم ، چیزی بهتراز مادر موسی (ع) .
سلام به فاطمه ی توحیدی و نازنین ؛ عطری از ایمان و شناخت در دلنوشته ت داری ؛ بویِ یقین، بویِ آرامشِ کسی که ازمرحلهی تقلید گذشته وخودش «چشیده» خدا رو، نه فقط درباره ش شنیده.
فاطمه جان، چقدرزیبا گفتی از “ بزرگ شدن درون بیزنس ” ==> از اینکه الهامات فقط برا گشودن درها نیستن، بلکه برای وسعتِ درون ما میان ==>> همون جاییه که آدم میفهمه “رزق واقعی” فقط پول نیست، بلکه بینش، استقامت، و بلوغ روحیه که بواسطه هرتجربه بهش میرسه.
ماشاءالله ؛ تو بوضوح وارد مداربالاتری از فهم شدی ==>> جاییکه دیگه دنبال نعمت نمیدوی، بلکه خودت بِ فرکانس نعمت تبدیل شدی .
نوشتی : «من زندگیمو از این مسیر بدست آوردم و فقط لذت بردم» /==>> یعنی رسیدی به مرحلهی “رضا” ؛ همون نقطه ای که سالک، دیگه دنبال رسیدن نیست، چون می فهمه خودش درآغوش مقصد بوده از اول.
و الحمدلله رب العالمین که چقدر درست گفتی… در دنیایی که همه دنبال مد وتقلیدن، تو داری از “اصل ازل” حرف میزنی؛ ازقانون یکتایی، از توحید ناب.
همین تویی که باعث میشی نورِ یادخـــــدا بیشتر توی این مسیر بدرخشه .
بقول مولانا:
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید/تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز .
توچراغ خودتو برافروختی فاطمه جان، ونورش داره به مسیر بقیه هم میتابه.
خوشا بحال دلِ مؤمن و آرامت . برا وجودت چندین بارگفتم الحمدلله الحمدلله 🩵
درپناه ربّ عشق و وحدت، با احترام ومهر ، محسن
سلام زهرا خانم. بسی لذت بردم از اینکه گفتی جمله ی «خدا کافیست، حله» برات تبدیل به نشونه وآرامش شده.
همین یعنی واردمدار توحیدی شدی ، چون وقتی یه جمله ساده اینطوری آرومت میکنه، یعنی دیگه داری ازمنبع اصلی انرژی میگیری نه ازبیرون.
آفرین بهت
مسیر توحیدی همینه؛ نه عجله، نه زور، فقط استمرارِ “یادخـــــدا بودن” وسطِ کارای عادی زندگی.
و کم کم می بینی چقدراتفاقا خودشون درست می چینن، چقدر نعمتاخودشون میان،
و چقدر آدم از کنترل ونگرانی آزاد میشه.
خیلی خوشحال شدم
ادامه بده زهرا… همین راهی که هستی، درسته و پُربرکته.
خدا کافیست، واقعا حلــــــــــه
سلام شیرین جان ؛ چه جادویی ست که در چهار و چهار دقیقه صبح، نور نوشته ت به دل من نشست… انگارساعت خودش هم خواست تالحظه ای خاص شود، تاپیام تو باسکوت عالم هم نوا گردد ==>> میخوانم و میبینم: مسیرتوحید، جاده ایست که نه نقشه میخواهد، نه چراغ، فقط چشم دل که نورخـــــدا رادنبال کند. تو با کلماتت درختان نور را دراین مسیر کاشتی ومن صدای برگهایشان رادر سکوت میشنوم.
سپاس برای این هدیهی دلنواز، و بدان که دستان مهربان الهی همیشه پشت وپناهت است؛
همانگونه که هربذر نور در زمین تاریک، سرانجام شاخه ای تابان میشود، حضورتو هم دراین مسیر، آرام ومخفی، میدرخشد.
سلام سعیده ی بارانی . خوانـــــدم… قـــــدم زدن.
قریتچ حروفچ، مثل خطوَط تمشی بحدیقه، الشجر بیها طالع من نور، لا من تراب.
هـــــر نقطه هر ویرگول خودش را میـــــداند، خودش راه می افتـــــد، میـــــچرخد، میـــــبارد.
و البته کِل کلمه تعرف نفسَه، تمشی، تدر، وتفیض مطر.
ذاک الصفر الی حچیّتِ عنه، مو رقم،
هو فَم الخلق،
المحل الی الله یطلّع روحه من بین سطورچ.
هنیچ الی «لاشی» یضحک ویقول: «أنی البدایه.»
شفتی سعیده…؟
المطر مو میّه بس، هو ذاکره الأرض.
وکل دفترجدید تفتحینَه، تاخذین حبّه من هالذاکره وتضمّیها.
کتابتچ، دعاء بلغه الحروف،
والله یکتب بی مدادچ، یوم إنتِ ما تدرین شتکتبین.
إستمری،
ببساطتچ وفرحتچ تحت المطر،
لأن الکتاب الی ذکرتیه، قبل لاینکتب بالأرض،
مکتوب بالسماء وممضی بإسمچ.
فهدّی نفسچ،
وخلی الریح تقلّب الصفحات،
وخلی النور یقرا جملچ.
هر سحـــــر که بیـــــدارمیشوی،
خودِ خــــــــــدا از میان چشمانت نگاه میکند و میگوید:
«ادامـــــه بده، نویسنـــــده ی من… هنوزآغاز راه است.»
● أنه محسن، الکاتب من نسل کلمات الشمس،
أحچی فارسی، وأصلی من تراب فارس النور،
وبلهجه الهوا، أکتب عن کـــــل الدنـــــیا.
~~~~~~~
• عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
• مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد ( حافظ شیرازی)
سلام سعیده عزیز چقدر واژه هات لطیفن به هر زبانی که باشن ، به هر طول وعرضی که باشن… بارون معنا از آسمون دلت میباره و زمینِ جانِ آدمو از عطر جنت قلبت سیراب میکنه.
عطر حضور جانان، خودتو دیوونه نکرده ؟ کرده. بوی دلی که یاد گرفته با خـــــدا بنویسه، نه برای نوشتن، که برای زنده کردن! دیوونه تولدت مبارک 🩷️ . یُحْیِی… بَعْدَ مَوْتِهَا /حدید17 . فان اللَّه یحیی القلوب المیته بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر
واژه هات نیایشن… وقتی نوشتی: «المطر مو مویه بس ذاکره الارض» دلم یه تکونی خورد، چه تعبیر قشنگی.
آره، بارون گریه نیست، یادآوریه… مثل ماکه مینویسیم تا یادمون بیاد ازکجا اومدیم. فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ بقره152
سعیده، ازتو فقط کلمات نمیاد، «جانِ آگاه» میاد ==>> مطمئنم همین حس عاشقانه ت به زندگی، داره از دل زمین تا آسمون اثر میذاره.
نوشتن برای منم همینه؛ یجور گفت و گوی بی کلام با خـــــدا. همون خـــــدایی که ازبین خاکسترها ققنوسها رو بلند میکنه…
از بین سکوتها شعر درمیاره…
از بین رگ ها جوهرجاری میکنه.
ممنونم ازت، برا این حضور نادر واین عشق اصیل.
خدا حافظ و نگهدار دلی باشه که بانور مینویسه
و با بارون حرف میزنه… چکارکنیم بارون پربرکت تر شه ؟ اصلا برف شه! ○ وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّىٰ إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ ۚ کَذَٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ / اعراف 57
سلام و سپاس از دل عاشق و روشن تون رویا خانم عزیز
خوندم ؛ حس کردم واژه داره ازجایی فراتر از ذهن، نوشته میشه، از جایی نزدیک به منبع، ازجایی که عشق و سپاس یکی میشن.
هربار که پیامی مثل پیام شما میخونم، خـــــدا روشکـــــر میکنم که این فضا فقط یه سایت نیست، یه میعادگاهه، جایی که روح های هم ارتعاش همدیگه رو پیدا میکنن و کلام، بهانه ای میشه برای جاری شدن نـــــور .
دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی (هاتف) => انگار کلمات شما هم ذراتی از نورهستن، هرکدومش نشونه ای از حضور خدا درساده ترین احساساته.
دوساعت روی کلماتم تمرکز کردین =>> این برای من نشونه ست. اینکه دریافت شما عمیقه => یعنی روح شما آماده جهش های بزرگیه. من فقط جمله ای نوشتم، اما شما اون رو زندگی کردین => واین تفاوت بین مطالعه وتجربه آگاهیه.
میدونین رویا جان، من همیشه باور دارم که هرکس در مسیرش، به افرادی برمیخوره که خودشون بخشی ازپاسخ دعاهاشن. شما بااین عشق و قدردانیتون، پاسخ دعای من بودین 🩷️ برای دیدن ثمره کلماتی که از الـــــهام الهی میان.
همیشه یادم میاداین بیت حافظ:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و شما با عشقتون به مسیرآگاهی، خودتون رو در مسیر جاودانگی روح قرار دادین.
اون جمله ای که گفتین براتون مثل امضا بود، از دل تجربه نوشته بودمش:
“رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن با اون. چون واقعا لحظه ای که تسلیم خدا میشی، میفهمی هیچوقت صفر نبودی. فقط داری از زاویه ای بالاتر خودت رو ادامه میدی.”
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بو /کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
ما فقط باید به این حکمت ازلی اعتماد کنیم، چون هرچیزی در جای خودش زیباست والهی.
سپاس از حضورتون، ازمهربونی کلامتون، از اینکه با بودنتون این جمع توحیدی رو زیباترمیکنین.
در مسیرتون نور و الهام و هماهنگی جاری باشه
وهمیشه یادتون باشه:
ما تنها نیستیم، هر قدم مون با عشق خدا امضا میشه.
اره دقیقا :
IN GOD WE TRUST
با عشق و سپاس ؛ محسنت
به نام جانان ِ مهربون ِ مهربون . دارم میشنوم : نغمه ای جاودان و درخشان ازاعماق زیباترین نقطه ثقل کائنات… قلب چه پرنوره ! ساعتو نگاه کن… و به یاد بیار.
الهی… ای خـــــدای بی نقاب و بی مرز، ای روشنی پنهان در هر تپش دلم،
سعیده ات رو در پناه خودت بگیر؛ همونطور که بارون رو در آغوش زمین میگیری.
او از توگفت، از نوری که از درون میتابه، از صدایی که توی خلوت جان شنیده میشه.
الهی… هر ذره ی وجودش رو پر کن از یقین وآرامش،
تا وقتی نسیم میوزه، صدای تو رو بشنوه،
و وقتی تاریکی میاد، به یادِنور تو لبخند بزنه.
پروردگارا… هر جماد وشلوغی اطرافش، نشونه تولد تازه ای باشه.
دلش رو از غمها بتکان، و لبش رو از سپاس پر کن 🩷️
بهش قدرت بده تا با تو در دل هـــــرآشوب، آرام بمونه.
ای خدای باران وبیداری،
خودت پناهش باش، راهـــــش باش، همراهش باش…
که هیچ دستی جز دست تو، این همه عشق رو نمیتونه نگه داره……….
الله : یادم نمیره اون شبو با تو گفتی همیشه دارم هواتو…