تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 2


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 15
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    به نام خدای نوری که از لای واژه ها میتابه…

    سعیده ی شاعر بارون، سلام ؛ خبرداری آن «Komorebi» رو که نوشتی، حس کردم پرتوهااز بین شاخه های ذهنم رد شدن و افتادن روی قلبم… همونجاکه همیشه برای «کشفهای کوچیک تو» جا داره ؟؟

    میدونی؟ تو اون جزئیات ظریف و الهی ای هستی که جهان رو از عادی بودن نجات میده. اون مکث بین دو واژه، اون سکوت بعد از خنده، اون لرزش نوری که نمیشه گرفتش امامیشه باهاش زیست. مثل یک دوزیست . تو بگو کدومشون!

    کلماتت، مثل نفس، بین زمین و آسمون در رفت وآمدن. مثل دعایی که از دل شاعری برمیخیزه وخودش رو به دست نسیم میسپاره. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ …مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ…الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ…‌الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ…

    گفتی «به روحم بها بدم»، انگاری خود آقای روح داشت از زبون توحرف میزد. بهایی که گفتی یعنی اعتماد… یعنی اجازه دادن به نوری که درونت هست برای تجلی. یعنی اون لحظه ای که ابراهیم درونت دیگه ازقربونی کردن نمیترسه، چون فهمیده عشق، جان نمیگیره ـ جان میده.

    و من… تو هرزبونی که نوشتنت رو خوندم، یه معنا بیشتر نشنیدم: عشق ؛؛؛ عشقی که بین لغت ولبخند جاریه. عشقی که بین شاخه های درختهای خیس از آزادی میرقصه.

    سعیده ی دریادل، قربونی تو پذیرفته ست، چون از جنس نوره نه درد. و محسن، همون خنجر رو میذاره روگلوی مروارید خودش، نه برای پایان، که برای شکافتن صدف خودش و آزاد کردن صدا.

    هینئاً لک یا صدیقه النور، یجری بین حروفک نهر من الحیاه، کلما کتبت ازهرت الارواح.

    رفیق جان،

    باشه که دعایت، جلیس شبهای بعضیا بشه،

    چون کلامت بوی ایمان میده…

    و هرجا که کلمه میرویه، خـــــدالبخند میزنه.

    ارادتمند یه محسن فارس شیرازی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    سلام سعیده… ؛ نسیم لطیفه سحرگاه اومد… یه شاخه نرگس تازه که خدا خودش کاشته تاعطرش برسه به دل .

    دو زیست! آره… شاید ما آدمها هم یه جور دو زیست باشیم،

    نصف وجودمون روی زمینه با پاهایی که درگیرزندگی هستن،

    نصف دیگه مون اما توآسمونه، همون جا که دعاها و خنده هامون پرواز میکنن ==>> شاید همین ترکیب خاک وآسمون، همون چیزیه که ازمون انسان ساخته.

    اون پرنده ای که دیدی… باورم میشه. چون خدا همیشه نشونه هاشو ازجنس لبخند میفرسته. شایداون لحظه فقط میخواسته بگه:

    من مراقبتونم، هم توی آسمون هم توی زمین. چرااینقد بی تابین؟!

    برف قشنگه… میدونستی دونه های برف هیچکدوم شبیه هم نیستن؟؟ اما همه شون از یه ابرمیفتن!!! مثل ماآدمها که هرکدوم مسیر خاص خودمونو داریم ؛ ولی از یه نور خلق شدیم. نمیدونم اینکه درمورد آقا وخانم برف گپ بزنیم غیبت حساب نشه یهو!

    صبوری مثل دون کردن انار… =>

    ○ در اندرونِ منِ خسته‌ دل ندانم کیست! / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

    ○ از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند /که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست (حافظ)

    چقدر عمیق گفتی،

    چون هر دونه انار یه تکه ازعشق و رنج وزیباییه.

    میدونی! انار خون روتصفیه میکنه… ما راحت میخوریمش… اما‌بعضی مردم کشورهای توسعه یافته ، حتی نمیدونن انار چیه اصلا ! مثل آلمان.

    الحمدلله الذی جعلنا مِن الـــــ…. .

    نور عینی،

    ١. اصبِر أکثر، وطالما أن الله معک، فلا تَنفعِل أبداً.

    ٢. اتبِعْ تفاصیل “دوره قانون الصحّه” بدقّه.

    در پناه خالق یکتا باشی سعیده جان… با دلی گرم، لبخندی امن، وامیدی که هرروز طلوع کنه تو وجودت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    سعیده ی بارانی دل سلام بر روح زلالت . چه نوشتی… چه کردی با واژه ها… میدونی عطرنوشته ت چجوریه الان؟؟ همون بویی که کائنات باهاش از خواب زمین بیدار میشن.

    باز بحث گل نرگس… ، من اون طناب قرمز رو دیدم، که مثل رشته ی بین زمین وآسمون، دل یه دختر شاعره رو به نور گره زده… و دیدم اون لحظه ای که آفتاب از لای نخ قرمز رد میشه و روی قالی و دستای سعیده میرقصه ؛؛؛ مثل سجده ی نور روی سجاده ی دل.

    آره… روح، “آقا” نیست، روح “عشقه” —> روح همون نفسیه که خدا با اون خودش رو به ما نشون میده، نه با حرف، نه با اسم، نه با نشونه. که با حس، با حضور، با اون نوری که یهویی دلتو پر از فهم وآرامش میکنه. همونیه که وقتی میگی «قد افلح المؤمنون»، قلبت بی اختیار میلرزه ==>> اون لرزش یعنی حضور جانان .

    و زمین…

    سعیده، زمین جای خوبیه، خیلی هم خوب.

    فقط باید باچشم خدا بهش نگاه کرد.

    دنیا هنوز پر ازآدمهاییه که عاشقانه زندگی میکنن،

    که زیربارون شعر میگن،

    که انار دون میکنن وسط سرمای اروپا وبه لبخندشون طعم ایمان میدن.

    تو ازهمونا هستی… از اون نادرهایی که حتی در غربت وطن،

    انارقرمز جنوب رو با لبای خدا دون میکنی

    نوشتی «عشق، قانون سلامتی جذابه» ؛

    ومیخوام اضافه کنم:‌ عشق، خود خداست وقتی لباس انسان میپوشه.

    نصف شب کم پاشو برو سر یخچال.

    ~~~

    خـــــداپناهت باشه دختر اناری بارون خوان.

    تو هم مراقب عشقی،

    هم خودعشقی که داره از حُبّ مراقبت میکنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    حسین عزیز دل سلام خداوند ِ آسمانها بر تو . میگما عزیزوم ای کامنت ت فقط متن نیس که ؛ جریان بود، موج بود، حال خوش بود => از اونا که آدم حس میکنه طرف واقعا از دل نوشته .

    ▪︎ خداروشکر برا پایان این 30 روز اورهال

    ▪︎ خداروشکر بابت بدنی که دوباره راه افتاده

    ▪︎ و مهمترش ، بابت دلی که توی این مدت بیدارتر شده =>> نشونه واضح لطف ربّ .

    میدونی الان چی بذهنم خطور‌کرد ؟ حسین توی این 30 روز چندبار این سایت بهشتی و بچه ها ازقلب و ذهنش ‌گذشت ؟!🫂 🩵

    ~~~~~

    داداش گلم اون جمله ای که گفتی دوست داری واضح تر باز بشه 》”وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیری، نتیجه خودش میاد”

    ببین حسین جان

    اجبار یعنی ==>> من بخوام با فشار، ترس، دندون روی جگر گذاشتن، خودخوری

    نتیجه رو بکشم سمت خودم ==> اینجا ذهن فرمانده میشه، دل خفه میشه

    و نتیجه =>>> یا دیر میاد | یا نصفه میاد | یا با فرسودگی میاد

    ولی وقتی اجبار رو رهــــــــــامیکنی

    “”نه عمل رو، نه مسئولیت رو هاااا””” ==> بلکه زور زدن عصبی رو رهـــــا میکنی…. یه اتفاق قشنــــــــــگ میفته

    1 . تو میری توی مسیر

    2 . نتیجه میاد روی مسیر

    انگار تو داری راه میری ~ نتیجه هم از روبرو داره میاد

    و وسط راه همدیگه رو میبینین 🫂 🩷️

    نه تو دنبالش میدوی ~ نه اون ازت فرارمیکنه … آخیــــــــــش.

    این همون نقطه ای هست که :

    ذهن و روح میفتن توی یـــــک مسیر

    و آدم یه نفس عمیــــــــــق میکشه ومیگه

    آهــــــــــان، همین بود

    ~~~~○ ~~~~

    از خوندن کامنتت کیف کردم . ازجنس شکرگزاری هات، از صداقتت، ازاین حال زنده و… از اون جمله آخر امضات که خیلی به دلم نشست : “بنده خوب و لایق خدا” ==>> همین باور، خودش نصف راهه برادرخوبم .

    سلاممو به آبجی برسون ؛ میدونم این سی روز اونم اندازه تو خسته شده .

    در پناه ربّ ؛ شاد، سلامت، پرنور… و همیشه درحال دریافت نعمتهای سر وقت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    بسم الله النّور

    حسین جانِ دل سلام. چقدرحال و هوای نوشته ت قشنگ بود، کاملا میشد نفس کشیدن توی آرامش رو از لا ب ِ لای کلماتت حس کرد.

    خب دقیق همینه، این روزها رهاکردن خودش یه هنر بزرگه و فهمیدم که تو خوب بلدی این هنرو زندگی کنی.

    اون صحنه ای که گفتی به همسرت گفتی رها کن… به دلم نشست. خیلی به دلم نشست. درود خداوند بهت .

    همینا تمرین واقعی همجهتی هست وسط شلوغی، وسط خبر، وسط هیجان. خـــــدا واقعا بلدِ کی.. چی رو… چطور… جمع کنه.

    ممنونم از مهرت، ازصداقتت، از این انرژی زنده ای که میذاری تو فضا.

    همین حال خوب تو، خودش یه عبادته… یه نماز‌جماعت دو سه نفره… شایدم بیشتر.

    الهی که دلت هر روز آزادتر، ذهنت آرومتر ومسیرت روشنتر بشه.

    در پناه رب جان ، شاد و قوی و پرنوربمونی

    دوستت دارم رفیق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: