تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 29


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 550 روز

    سلام بر خالق زیبایی ها

    امشب 1404/7/26

    سلام استاد جانم، سلام بر دوستای نازنینم در این سایت

    استاد چقدر عالی گفتین این موارد رو

    ما خیلیامون تو زندگی به تضاد برخورد کردیم اما همونطور که استادجان گفتن موقعی که به تضاد بر میخوریم باید به خواستمون توجه کنیم

    و این میان بنظرم مهم ترین چیز:

    نــــــوع نـــگـــرش مــا بــه اون نــــاخواستـــه یا هــمـــون تـضــــــاده

    استاد جان همونطور که گفتین همه ما به تضاد برمیخوریم

    اونایی تغییر میکنن که نگرش مثبت به تضاد دارن

    و اونایی که میرن پایین نگرش منفی به این قضایا دارن

    میخوام بگم من دوتا شرایط کاملا یکسان رو تجربه کردم و هر دو ناخواسته بود ولی دوتا نتیجه متفاوت گرفتم

    در یکیش توتستم تغییر کنم به سمت مثبت

    ولی در اون یکی فقط در احساس بد زیاد موندم

    وقتی خودمو بررسی میکنم میبینم فقط نوع نگرش من بوده که نتایج منو تغییر داده

    یه چند مثال از خودم میزنم:

    من قبل از اومدنم به این مسیر یک شکست عاطفی شدید خوردم « بابت وابستگی» ولی نگرشم متفاوت بود و اون نقطه عطف زندگیم بود و منو تغییر داد

    اما خیلیا رو میشناسم بخاطر شکست عاطفی « یعنی همون وابستگی » خودکشی کردن

    ======

    یادمه یه بار مادرم گوشیو ازم گرفت و من بشدت اولش عصبی شدم و در احساس بد موندم و…. « کلا همش تو ذعنم این بود که نباید کسی گوشیو ازم بگیره اینا، و همین احساس بد باعث شد تا چند روز بعدش گوشی بدستم نیاد»

    اما یه ماه دیگش دوباره گوشی از دستم گرفت مادرم اما این سری اگاهانه من به خودم گفتم: حتما خیری بوده، انگار خدا میخواد من الان عمل کنم به اگاهی ها « چون قبلا ذهنم با این خودگویی که: گوشی از دستت رفت دیگه نمیتونی رو خودت کار کنی حال منو خراب میکرد» اما من این سری اگاهانه این حرف رو گفتم

    و یاد گفته های استاد افتادم تو دانشگاه که بیرونش کردن و استاد گفت من مال اقیانوسم الان در برکه شنا میکنم برای همین دارن از برکه منو میندازن بیرون تا برم تو اقیانوس

    اره من این حرفارو با خودم تکرار میکردم که یه سری ایده به ذهنم داده شد که من برم مهاجرت و…. تا مستقل باشم، حسابی حالم بابت این اتفاق خوب بود، نه تنها ناراضی نبودم بلکه این باعث شد من به فکر قدم بالاتر باشم و عجیب تر انکه همون روزش مادرم گوشی رو باز بهم برگردوند و دیگه این اتفاق رخ نداد

    ===

    یا حتی یادمه قبلنا وقتی پدرم خیلی باهام بد رفتاری میکرد، من همش بد رفتاری پدرم رو مرور میکردم و احساس بد داشتم و…. عجیب تر انکه رفتار بد پدر همش اروم اروم بدتر و بدتر میشد و به صورت عجیبی شکایت من بیشتر و بیشتر میشد

    اما وقتی تونستم نگاهمو عوض کنم

    وقتی پدرم باهام بد رفتاری کرد، به صورت عجیبی خواستم پس ذهنم اومد

    ـ

    با خودم جدی تر شدم که من خودم باید مستقل بشم و باعث شد که الان من دنبال درست کردن ترمز های مخفی بشم تا به خواسته ام برسم

    و هزاران موضوع از این مثالا

    که وقتی رخ داد اون اتفاقات معنایی برام نداشت اما این من بودم که براش معنا میدادم

    حتی برای تغییر کردن هم نیاز به توحید دارم

    از وقتی که فهمیدم خودم خالق شرایطمم یکم محکم تر از قبل به تغییر خوش آمدگویی میکنم

    اره استاد جان، قبلا از تغییر میترسیدم، میترسیدم چون خودمو برگی در باد میدیدم

    اما الان وقتی “من” قبلا رو میبینم با” من” الان، خیلی پیشرفت ها میبینم

    خیلی آغوشم باز تر شده و مهم تر از همه نگرشم مثبت تر از قبل شده، از تضاد نمیترسم

    قبلا تضاد میدیدم گریه میکردم، شکایت میکردم، احساس میکردم داره بهم ظلم میشه، احساس قربانی بودن و ناتوانی داشتم. و…

    اما از وقتی اومدم به این مسیر جدید: شدم یه منی که خودش رو خالق شرایط میدونه، قوی تره، احساسش بهتره، مثبت نگر تر شده، میدونین استادجان مهمتر از همه امید و اشتیاق به آینده دارم و به دنبال خواسته هام میرم

    و این تغییر زیبا واقعا بهترین تغییر در زندگیم بود،

    حتی وقتی به تغییر فکر میکنم توحید یادم میاد، ایمان به غیب یادم میاد

    چون من وقتی اومدم به این مسیر اصلا نگفتم خوب بعدش چی میشه؟؟

    من وقتایی که گفتم« بعدش چی میشه؟؟ » به جرعت میتونم بگم اصلا تغییر نکردم و همون آدم سابق موندم

    موقعی تغییر کردم که ایمان در دلم بود و توکل داشتم به پروردگارم و با لذت مسیر رو میرفتم و اینقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چطور به خواسته رسیدم

    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،

    من الان وقتی فکر کنم تو کدوم دسته هستم؟؟ و کجا قرار دارم؟؟

    قبلا وقتی تغییر میکردم که جهان اون چکش رو بر میداشت و محکم میزد تو سرم و بعدش که له و لورده شدم میفهمیدم که باید تغییر کنم « دسته دوم»

    اما الان احساس میکنم تو دسته سوم قرار دارم، گه گاهی تضاد های کوچیک رو میبینم و به دنبال راه حل میرم

    عجیب انکه وقتایی که میگم حالا فعلا بیخیالش الان انجام ندم، دقیقا بعد از چند لحظه یه فایلی یا یه هدایتی خداوند منو میکنه و جوابمو میده که نه باید الان تغییر کنی ـ

    اره همش به لطف اینه که تونستم در مورد توحید کار کنم، هرچند اندک اما قشنگ تو تجربیاتم دارم احساسش میکنم

    قبلا خیلی بشدت تو تضاد های بزرگ گیر میکردم جوری که بیرون اومدنش چند ماه زمانبر بود اما الان تضاد خیلی بزرگ ندارم فقط تضاد های کوچیک « حتی گه گاهی بدون خوردن چک و لقد از جهان به فکر تغییر هم میفتم»

    همه اینا از توحیده، از ارزشمند دونستن خوده،

    وقتی من ایمانم قوی باشه راحت تغییر میکنم، راحت عمل میکنم، راحت به خواسته هام میرسم

    « ایمان یعنی همه چیز»

    امیدوارم تا عمر دارم در این مسیر عشق و خداگونه بمونم، و خدارو عاشقانه پیدا کنم و فقط به او قدرت بدم

    مرسی استاد جونم بابت تلاش های بینظیرتون، واقعا هم مریم جون هم خودتون و هم سایت خیلییی عشقه « هر چند بگم بازم کم گفتم»

    خدا یار و نگهداتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    لیلی جرکانی گفته:
    مدت عضویت: 871 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و همه خانواده توحیدی عزیزم

    استاد عزیزم

    من در تمام زندگیم پشتوانه ام خداوند بوده

    وقتی وارد دانشگاه شدم در حالیکه چندماه قبل عزیزی رو از دست داده بودم

    و حال بدی خودم و خانواده داشتیم

    و هزینه هایی از این بابت داشتیم و به نسبت درآمدمون کم شده بود

    و خانواده با هر زوری که میشد هزینه های منو میدادن

    فک کنم ترم 4 تموم شده بود و تابستون بود

    در حالیکه همیشه قبل از هر ترم استرس پول شهریه رو داشتم

    از خداوند خواستم خودش کمکم کن و ی ماه قبل از شروع دانشگاه من در جایی استخدام شدم

    و تونستم تا پایان دانشگاهم خرج خودمو بدم

    بعد از اون نشانه ها اومد که باید از اون کار بیای بیرون

    و اینکارو کردم

    بخدا گفتم خدای من روزی رسانم تویی

    تو نزار کم بیارم

    و برای کارورزی به یکی از ارگانها رفتم تا حداقل بیکار نباشم هرچند حقوقی نداشت

    عید نوروز سال 94 بود

    که با دوستم صحبت میکردم که گفت فهمیدی فلانجا نیرو میخواد

    گفتم نه

    گفت چرا و دفتر استخدامشون همون شهریه که من دانشگاه میرفتم

    با دوستم رفتیم فرم پر کردیم

    مدیر اون بخش فرم منو ی نگاه کرد گذاشت اونطرف

    فرم دوستمو نگاه کرد و کلی ازش سئوال کرد

    گفتم خب حتمآ منو نمیخوان

    در حالیکه فرممو امضا کرد و تمام

    من استخدام شدم

    چندماهی اونجا کار کردم که ی بار مدیرمون اومد گفت خانم شما به بخش بهتری میخوایم انتقال بدیم

    ( قبلش به خدا گفته بودم من این بخش دوست ندارم خودت کمکم کن )

    من رفتم به اون بخش برای آموزش دیدن

    ولی به مدیرم گفتم من آخر هفته دوتا امتحان دارم باید برم دانشگاه

    خلاصه بعد امتحان که برگشتم

    ی نفر دیگه رو گذاشته بودن جای من

    وقتی مدیرمون دیدم ی چیزی از درون میگفت برو بگو برو بهش بگو

    رفتم و محکم گفتم اقای مدیر من روی اینکار حساب کرده بودم به شما گفتم من دو روز امتحان دارم میرم و میام انتظار نداشتم جای من کسی بزارید

    مدیرمون که فردی با جذبه و جدی بود بقیه جرآت حرف زدن باهاشم نداشتن

    گفت ما فعلآ نیرو لازم نداریم تو اون بخش

    من ناراحت شدم ولی به خودم گفتم جزوه های اموزش نگه میدارم چون مطمئنم من برمیگردم اون بخش

    القصه

    یکماه بعد که عروسی دعوت بودیم ولی من نرفتم و رفتم سرکارم

    مدیرمون منو صدا کرد که شما برگردین اون بخش و امیدوارم موفق باشید

    ( گویا اون شخصی که جای من گذاشته بودن خطا و اشتباه سیستمی خیلی داشت و برگشت بود به سمت قبلی)

    من 6 سال در اون بخش کار کردم و سرپرست اون بخش شدم و کلی نیرو آموزش دادم و همون مدیر هربار کلی تحسینم میکرد

    گفت دفعه اول که فرمتو دیدم گفتم کار کرده بلده نمیخواد ازش سئوال کنم استخدامه

    خداوند جوری برای من اتفاقات رو کنار هم رقم زده بود و کنار هم چیده بود که هر کدومش پیش زمینه اش مورد قبلی بود

    اونروزها چقدر با خدا حرف میزدم

    هرچیزی میخواستم فقط از خودش میخواستم

    چقدر جمله ای که روی تابلوی شهرداری بود و من از اتوبوس پیاده میشدم برام خاطره انگیز بود

    أَ لَیْسَ اللَّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ‌: آیا نیست خدا کفایت کننده برای بنده اش

    و من تکرار میکردم خدایا تو برام کافی هستی

    باور داشتم و قلبم شهادت میداد بر این قضیه

    چقدر دلم تنگه اون حس و حاله

    وقتی اراده کردم برای تغییر خدا قبلش منتظرم بود

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    مهدی بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 2135 روز

    خدایا شکرت

    قدم به قدم کنار هم جلو میریم . برای خودم هدفی تعیین کردم . بهبود در زمینه هنر و کارم . افزایش مهارتم و کسب در امد . خدا خودش هدایتم کرد . هدایت شدم به کانال های اموزشی فوق العاده که خیلی کمک کننده هستن . تو همین مدت کلی چیز یاد گرفتم . تصمیم گرفتم حالا که بحث تغییره برم تو جلسات انجمن معتادان گمنام شرکت کنم . از استاد شنیده بودم افراد اونجا تجربه هاشون رو باهم در میون میزارن . افرادی که به زندگی برگشتن . دیشب شمارشو پیدا کردم . دو دل بودم . همش این جمله مد نظرم بود که جهان سرعت رو دوست داره . باید سریع تصمیم بگیری . هی به خودم میگفتم اصلا چی هست ؟ کجا هست ؟ خانواده میزارن ؟ شب باشه نمیزارن و فلان . صبح همون روز داشتم قدم میزدم . عجب هوایی هم بود . بارون بود داشتم با چتر قدم میزدم . گوشی رو در اوردم زنگ زدم . گفتم جلسات به چه صورته ؟ گفت کمک یه معتاد به یه معتاد دیگه و اینا . بعد گفتی میخوای بیا و اینا . پرسیدم کی هست ؟ گفت جلسات زیاده کی میتونی ؟ من گفتم مثلا ظهر چطوره ؟ یهو گفت ساعت 3 جلسه هست . من میخواستم بندازمش عقب گفتم برا کی هست ؟ گفت همین امروز . ادرسشم داد دقیقا کنار جایی بود که پیاده میشدم . جا خوردم . انگار که خدا داره هلم میده . بدون اینکه بفهمم چیشد اصلا . نگاه کردم دیدم ظهر کلاس دارم . حساب کردم ببینم میرسم یا نه . ایستادم و به خودم گفتم خیلی سادس . همش از قبل حساب شده . همون خدایی که اینطور داره میفرستت جلو نمیتونه کلاستو هماهنگ کنه ؟ جدی میگم . این جمله رو با اطمینان داشتم میگفتم . مطمعن بودم که میرسم .

    هیچی جاتون خالی اول رفتم با بچه ها یه دست فوتبال دستی زدیم چقد عالی بود . بعد کلاس زود تر تموم شد و در جا اتوبوس اومد و خیلی راحت رسیدم به کلاس . تا رسیدم یکی اومد بهم خوش امد گفت و بغلم کرد . خیلی حس خوبی بود . اونجا افراد مختلف بودن . جالب بود از نیروی برتری میگفتن که میل به مواد رو درشون از بین برده بود . بعضی ها 18 سال بود که تو این برنامه بودن و پاک بودن . کسایی بودن که لغزیده بودن ولی دوباره برگشته بودن . کسی بود تازه از کمپ برگشته بود اومده بود که زندگیشو بسازه . همه بهش انگیزه میدادن . جالب تر از همه پدر و پسری بود که با هم بودن . پسره بجای اینکه تقصیرارو بندازه گردن پدرش ، اونم با خودش اورده بود . اخرش همه دست همو گرفتیم و دعا کردیم . نفر بغلیم محکم دستمو گرفته بود . همه میومدن سمتم و منو بغل میکردنو خودشونو معرفی میکردن . یکیشون اینقد محکم بغلم کردم یه لحظه نفسم رفت . خیلی قوی بود . صمیمی ترین جمعی بود که دیدم .

    خدایا شکرت . دوس دارم اینجا همه کنار هم جلو بریم و دنیا رو جای زیبا تری برای زندگی بکنیم . هرکدوممون که تغییری در زندگیش ایجاد میکنه الهام بخش خیلی ها میشه . خیلی شده ازم میپرسن چطور اینطوری و فلان ؟ چطور اینقد ارومی ؟

    منم از سایت و استاد میگم اگه در مدارش باشن ئارد این فضا میشن .

    عاشقانه همتونو دوس دارم

    در اغوش خداوند

    ازاد و رها باشید

    فعلا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    فواد بنیادی گفته:
    مدت عضویت: 1173 روز

    به نام یگانه خالق هستی

    سلام به همه عزیزانم

    خداوند را هزاران مرتبه سپاسگزارم بابت یک فرصت دیگر برای تغییر زندگی ام الهی شکرت

    قدم اول دوره جدید تغییر را در آغوش بیگیر الهی شکرت

    من یکی افراد بودم مه همواره به دنبال تغییر بودم ولی چیزی که تا امروز برایم الگو تکراری دارد با وجود که مسیر درست را چند وخت می روم و نتیجه خییلی عالی هم میگیرم

    بعد چند دوباره همان مسیر قبل را می‌روم

    وختی پیش خودم فکر کردم چرا ؟

    یکی از پاشنه های آشیل من وابسته گی به افراد نزدیکم هستن که می خواهم آنها را هم تغییر بدهم

    متاسفانه هر وخت تمرکز را از روی خودم گذاشتم به بقیه نه تنها کمک خاصی برایشان نتوانستم بکنم خودم هم رفتم ته خط

    وختی استاد این دو ترکیب دوره جدید و دوره احساس لیاقت گفتن جادو می کند چند لحظه فکر فرو رفتم و به خودم گفتم چقدر این دو ترکیب عالی خواهد شد یکی برایت منطق می سازد و یکی آن باور که تو می توانی تو از پس اش بر می آیی و این مه تو بی قید و شرط لایق هستی و تو برای لذت بردن آمده و هیچ عاملی میزان ارزشمندی تو را تعیین نمی کند مثل همان مثال نوزاده تازه به دنیا که می آید همه دوستش دارند ولی بعد چند وخت همان کودک با منطق ها و باور های اطراف خود محدود می شود و یادش نی رود که او تیکه از وجود خداوند هست و بدون این که نیاز داشته باشد چیزی را اثبات کند لایق است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    آقای نیکو گفته:
    مدت عضویت: 3372 روز

    بنام پرودگار یکتا

    سلام به استاد عباسمنش

    سلام به خانم شایسته

    سلام به همراهان عزیز

    در مورد تغییر من در چند مورد تغییر داشتم که متأسفانه چون در اون زمان باورهای درستی نداشتم اون تغییرات به ضررم تموم شد و من رو سالها از نظر مالی به عقب برد.

    اولین تغییر بزرگی که من انجام دادم در سن 29 سالگی بود تا اون زمان شغل من گچبری بود و درآمدم عالی با همون شغل هم خانه خریده بودم هم ماشین خریده بودم و هم ازدواج کرده بودم و هر روز از نظر مالی در حال رشد بودم، یکسری تضادهای کوجکی هم در خیلی از اوقات توی اون کار داشتم مثل پول گرفتن و چون بعضی از افرادی که براشون کار میکردم در آخر کار بد عهدی میکردن این بزرگترین تضاد من در اون سالها بود،

    سال 80 تصمیم گرفتم شغلم رو عوض کنم و این تضاد رو به زعم خودم حل کنم و اومدم توی کار ساخت و ساز

    توی این کار جدید هم با تضادهای زیادی روبرو شدم و گاهی از کار دلسرد میشدم و هر چند وقت یکبار شغل عوض میکردم و همین موضوع باعث شد که چندین سال در جا بزنم و هیچ رشد جدیدی رو تجربه نکنم،

    تا اینکه مجدد تصمیم گرفتم کار ساخت و ساز رو دوباره شروع کنم از سال 95 بود که مجدد بعد از پنج سال که شغل های مختلف رو امتحان کرده بودم دوباره اومدم توی کار ساخت و ساز اما اینبار چون باورهای خیلی بدی نسبت به عوامل بیرونی پیدا کرده بودم جهان هم من رو بسمتی برد که این عوامل کار خودشون رو بکنن و به این شکل من به عرض 3 سال تا مرز ورشکستگی پیش رفتم،

    اما تسلیم نشدم و ادامه دادم.

    فقط میخواستم این مثال رو بزنم که یادم باشه تغییر بدون داشتن باورهای درست نه تنها به ما کمکی نمیکنه بلکه ممکنه سالها ما رو به عقب ببره تا جائیکه خود من به جایی رسیده بودم که از خدا میخواستم بدهی بالا نیارم و حتی به نقطه صفر هم راضی بودم.

    تغییر بسیار خوبه اما اول باید روی باورهامون کار کنیم و باورهای درست و توحیدی بسازیم تا راه رو مثل من اشتباه نریم

    با تشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
  6. -
    نازنین گفته:
    مدت عضویت: 1529 روز

    بنام خالق زیبایی های بی انتها

    سلام و عرض ارادت و ادب خدمت استاد گرامی و دوستان بزرگوارم

    خدارو سپاسگزارم برای این مکان زیبا و پر از اگاهی های ناب

    استاد حان من از اون دسته از آدمها بودم که نااگاهانه یه جاهایی بموقع تغببر کردم و یه جاهایی چک و لگد رو از جهان خوردم

    در رابطه با استقلال مالی خیلی جلوتر حرکت کردم

    از سن 15 و 16 سالگی رفتم یه مهارت رو یادگرفتم و در کنار درسم برای خودم درامد داشتم

    عاشقانه دنبال کسب درامد بودم و خدا هم خیلی کمکم کرد

    بعد از دیپلم گفتم دلم میخواد تو بانک مشعول باشم و به راحتی در آزمون سه تابانک عالی قبول شدم و مشغول به کار در بخش امور بین الملل بانک شدم

    ودرکنارش ادامه تحصیل هم دادم و در مدارج عالی بانک جایگاه و پست سازمانی و همکارانی فوق العاده به کارم ادامه دادم

    از خدا بسیار سپاسگزارم که هدایتم کرد به داشتن استقلال مالی و در این بخش از خودم راضی هستم

    و جز دسته ای هستم که قبل از خوردن سیلی از جهان خودم به دنبال پیشرفت و بهبود اوضاع مالی م بودم

    انصافا ” هم به تضادی برخورد نکردم مضاف بر اینکه جهان بسیار با من همراهی کرد و رشد کردم

    ولی قانون رو نمیدونستم و در بخش رابطه ی عاطفی متاسفانه از اون دسته ای بودم که بسیار سیلی خوردم

    و با باورهای محدو د کننده که از پدر و مادر و جامعه به خوردمون داده بودن که مانع تغییر بودن تغییر نکردم

    فکر میکردم باید بسازم و زندگی همینه

    باید هر طور شده زندگی رو حفظ کنم

    نفهمیدم به قیمت سلامتی و روان و اعصاب و توقفهایی تموم میشه که هی تو رو به عقب میبره

    چیزی هم ساخته نمیشه

    آقا رها کن برو دنبال ایده هات

    آخ امان از حفظ آبرو و باورهای مزخرفی که بچه داری

    جدا نشو

    یه زن تنها جامعه بهش چطور نگاه میکنه و کلی باور بدردنخور که اون موقع ذهنم میگفت درسته

    کار درست رو تو داری میکنی

    غافل از اینکه این تضادها اومده که تو رشد کنی نه ضعیف بشی

    اما خدارو شکر یه جا بیداررشدم

    درست میگین استاد اگه ما بموقع تغییر نکنیم اوضاع خیلی سخت میشه و جبرانش بسیار سخت

    برای منم جبرانش خیلی سخت سو و هنوز هم ادامه داره

    الان به لطف خدا و شما استاد عزیز دارم به مهارتهام اضافه میکنم

    با تمام وجودم میخوام بسمت بالا حرکت کنم

    از خدا میخوام در این مسیر یارو یاورم باشه و زندگیم رو در همه ی ابعاد به مدارهای بالاتر و بالاتر ببرم

    با تمام قلبم بسمت تغییرات عالی حرکت میکنم

    پیش بسوی هجرتهای فوق العاده شگفت انگیز

    با خدا همه چیز امکان پذیره

    دوستون دارم و با تمام قلبم ازتون سپاسگزارم که اینقدر عاشقانه صادقانه و با خلوص صحبت مبکنید و قبل از حرف زدن عملگرا هستین به تک تک گفته هاتون

    به لطف خدا میام و از تغییراتم مینویسم

    در پناه حق

    رد پایی از من در تاریخ 18 اکتبر 2025

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  7. -
    هانیه رحمانی گفته:
    مدت عضویت: 1965 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته قشنگم

    امیدوارم حال دلتون عالی باشه

    در حقیقت من چند ساله داخل سایت فایل ها رو نگاه میکنم ولی هیچ وقت کامنت نذاشتم اما این بار میخام گام به گام با شما و بچه ها پیش برم چون قیقا دلیلم اینک در زندگیم خیلی جاها به تضادهای بزرگی خوردم که یجاهایی با سختی و گریه رد شد یه جاهایی باعث شد خیلی بهزحمت بیفتم یه جاهایی شرایط خوب بود و دیگه کاری نکردم برای بهتر شدنش الان که دارم مینویسم واقعا میفهمم چقدر مسیر رو اشتباه رفتم و انتظار تغییرات بزرگ داشتم

    اما الان تو شرایطی هستم که تضاد برام پیش اومده اما فشار و سختی نیست ولی میخام با همن تضاد که باعث شده من خاسته هام رو شفاف تر کنم و بفهمم که باید تغییر کنم و حتی خداروشکر کردم و با خدای خودم عهد بستم اینبار از موقعیتی که برام پیش اومده درست استفاده کنم و هم تضاد هست هم موقعیت خوبی که میتونم ازش استفاده کنم

    میخوام گام به گام با شما جلو برم و هر جا خدا هدایتم کرد دوره ایی که لازم هست رو تهیه کنم استاد میخام اینبار روی پای خودم بایستم و تنها امید وتوکلم به رب و پروردگارم باشه ان کامنت و نوشتم که رد پای خودم رو بجا بزارم و بدونم از کجا بصورت جدی شروع کردم و کنار تغییر را در اغوش بکش خانه تکانب ذهن و همین طور فایل هایی که مربوط به احساس لیاقت میشه و فایل های توحیدی شما رو نگاه میکنم میخام حودم رو بمباران کنم با ورودی مثبت و همینطور کاری که پیدا کردم با تمام وجود درست انجام بدم من ایمان دارم خدای من درها رو برام باز میکنه و راهای درست رو به من نشون میده خداروشکر میکنم و از شما و خانم شاسته عزیز سپاسگزارم و سپاسگزار خدای مهربانم هستم

    استاد به زودی از همین فایل های تغییر را در اغوش بکش من میام و تغییرات و معجزات و درهای الهی که خدا برام باز کرد رو براتون مینویسم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مریم محمدی آبقله گفته:
      مدت عضویت: 1228 روز

      سلام هانیه جون

      تونمیدونی پایان اینکه ازصبح تاشب خودتو ببندی به فایل های استاد و تمام ورودی هات بشن صدا ودیدن استاد عباسمنش یعنی چی..

      سال آینده همین موقع آرامش واقعی و لذت بردن از حال و رهایی و درآمد چندبرابر و توجه وتحسین نکات مثبت ودیدن زیبایی ها وروابط مورد علاقه و تغییر بنیادی شخصیتت رو داری

      دقیقا چیزاییه که من الآن دارم

      وحتی زندگی دربهشت و سفر به دور امریکا رو هم ببینی ذوق زدنت میشه مث مریم شایسته وخود استاد، انقدر که اینا خوش ذوقن

      هرجای این سایت قدم بزاری برکت و رشد زیر پات سبز میشه

      قلبا امیدوارم توی مسیر توحید بمونی ورشد کنی و حتی از خوردن یه قطره آب لذت ببری.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    سیده ساجده صادقی گفته:
    مدت عضویت: 1243 روز

    خدایا هر انچه دارم از توست

    زبانم قاصره از این همه نعمت و اینکه شاکر خداوندم که من رو درمدار استاد گرانقدرم و مریم عزیزو هم مداریهای نازنینم قرار داده

    سلام به همه شما خوبان

    من اولین کامنتم رو تو جلسه اول لیاقت الان گذاشتم و طبق دستور استاد و برای گذاشتن ردپا از خودم و شروع قدم هام اینجا هم میخوام کامنتم رو بزارم

    مثل همه دوستان عزیز که نوشتن از قبل سوالمون بود یا تو فکرش بودیم داستان من دقیقا اینطوری شروع شد که من دوتا دخترهام رو میخواستم برسونم مدرسه و همیشه سر حاضر شدن به موقع دختر بزرگم به مشکل و دلخوری میخوردم و بازم دیرتر سوار ماشین شد وقتی که نشست گفت من یادم رفت پول ببرم و باید این مبلغ حتما امروز ببرم برگرد و من قبول نکردم گفتم اگر برات مهم بود همون دیشب یا قبل اومدنت برمیداشتی و خلاصه بحث کوچکی داشتیم و پیاده اش کردم رفت وقتی پیاده شد گفتم خدایا من دیگه خسته شدم از این روند کاش بشه شرایط بهتر و محترمانه تر و مهربانانه تر پیش بره واقعا ناتوانم در این مورد و برگشتم خونه بهش فکر میکردم و امدم شروع کنم به کارهای خونم گفتم بزار برم تو سایت نشانه ها رو بزنم ببینم چی میاد که دیدم پروژه لانچ شده و اولین جلسه اومده سریع دانلود کردم بدون اینکه توضیحات رو بخونم شروع کردم گوش دادن همونجا یخ زدم از این همه همزمانی و سریع الجواب بودن خداوند

    و داستان مفصلی که شاید بعدا گفتم و اینکه قبل رفتن به دنبال دختر بزرگم از مدرسه شون زنگ زدن که بیا مدرسه کارت داریم و وقتی رفتم دیدم و ماجرا رو فهمیدم و برای اولین بار پرده از چشمم کنار زده خداوند و متوجه شدم حق با دخترم بوده و انجا جلو مدیر به صداقت کلامش تاکید کردم و تاییدش کردم و حتی طوری پیگیرش شدم که مدیر از من اجازه بررسی بیشتر خواست و گفتن اگر ثابت بشه من شخصا از باران عذرخواهی میکنم، و این اولین باری بود در دوران مدرسه من از دخترم به واضحی دفاع کردم اون الان 3 راهنمایی هست و همیشه میگفتم تو درست رفتار کن احترام بزار و خداوند اولین قدم رو برام روشن کرد فقط با گوش دادن یک جلسه اول و بعد بهم الهام شد همین الان برو مدرسه دختر وسطیم که چهارم دبستان و من گفتم چشمم وقتی رسیدم دیدم همه بچه ها سرکلاس هستند (البته اینم بگم من روز قبلش بارین رو‌کلاسش رو اونم کامل و مفصل داستانش عوض کردم که کاملا هدایتی از طرف خداوند بود ).دیدم کلاس ساکت فکر کردم معلم سرکلاس و متوجه شدم تمام معلمها با مدیر جلسه دارن نماینده کلاس گفت بارین مامانت اومده تا من رو دید و اومد گفت مامان بچه های کلاس قبلی اومدن زنگ تفریح تو کلاس ما به من فحش دادن و میزم رو همش تکون میدادن نمیزاشتن من بنویسم و نماینده ام با اونا دوست بوده و اجازه داده بعد من نماینده. و صدا زدم با یه لحن صمیمی که کلام رو خداوند بر زبانم جاری کرد و حلش کردم و رفتم طبقه بالا و کلاس قبلی و اون شخص رو صدا زدم کاملا جدی بهش تذکر شدید دادم جالبیه داستان میدونید کجاست اینکه من همیشه میگفتم شما شلوغید و از خودتونه همه چی ، وقتی ازش دفاع کردم برق رو تو چشمای بارین دیدم و اون رضایت رو و نکته خیلی مهم اینکه من دقیقا چند لحظه بعد اون اتفاق وارد مدرسه شدم که خود دانش اموز من رو دید شاخ دراورد از رمان اتفاق تا الان چطور مادرش اینقدر سریع اومد و تمام اینها همزمانی ها از برکات خداوند بود و از سوال من و جواب سریعش بود هنوز دوره شروع نشده و‌فقط با گوش دادن یه جلسه این همه نتایج من دیگه نمیدونم باید چی بگم واقعا

    الان کامل میدونم پاشنه اشیل من فرزندانم هستند البته اولویتی اول هستش در موارد دیگه هم دارم اما این بیشتر ولی همیشه توجه درست رو بهش نداشتم تمرکزی اما الان میخوام از روابطم شروع کنم و خداوند من رو یاری کنه و تا پایان دوره موفقیتم رو در این مورد جشن بگیرم

    من خیلی جاها سریع عمل کردم نتایج اومده و بیشتر مواقع نزاشتم چک و لگد بخورم اما اگاهانه میگم در مورد فرزندانم کوتاهی کردم و تا اینجا رسیده ولی فقط با یه تغییر کوچک نتایج نمایان شدن خدایا عاشقتم واقعا چه خوبه که دارمت ممنونم که هستی ممنونم که استاد عباس منش رو افریدی و الگوی ما قرار دادی و هر لحظه در حال رشد و بزرگتر شدن ظرفش هست

    الان میخوام به خودم تعهد بدم براش گام بردام حتی کوچک

    تو جلسه اول لیاقت هم توضیح دادم که گامهام چی هستن

    خدایا شکرت اولین کامنتم رو تو جلسه اول این پروژه نوشتم و قدمم رو ثبت کردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 2027 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    استاد من هم مواردی بوده قبل از اینکه شرایط ید بشه شروع کردم‌به تغییر؛ مهمترین موردش این بود که تو شهرستان با همسرم زندگی مشترک مونو شروع کردیم ، اون موقع من کار مناسبی نداشتم و با ماشین کار میکردم تو آژانس یا بصورت خطی کار میکردم ، و با اینکه خونه خریده بودیم و ماشین داشتیم ولی شرایط مالی مون اونقدر خوب نبود اما یه زندگی عادی برای زندگی متاهلی بود و ما قصد داشتیم شرایطمون بهتر بشه؛ با اینکه اون شهر محل تولدم بود پدر و مادر و خواهرهام و بسیاری از اقوامم نزدیکم‌بودن ولی ما دوست نداشتیم مثل بقیه باشیم ، قرار شد خونمون رو اجاره بدیم و بریم تهران از صفر شروع کنیم، این قضیه همزمان شد با فراخوانی که شرکتی که الان توش هستم داد و همسرم اون فراخوانو تو اینترنت دید و فرمشو پر کرد و خداروشکر تمام مراحلش رو طی کردم و برای مصاحبه اومدیم تهران و کارهای استخدامم اوکی شد و بعد از کلی دعا و نذر و نیاز اون کاری که من اصلا خبر نداشتم ازش واسم جور شد و زندگی مون تو تهران جوری رقم خورد که تونستیم خونه بخریم خونمون رو شهرستان رو فروختیم و خونه جدید خریدیم

    میخواستم بگم این نعمت هایی که بدست آوردیم همش حاصله یک شجاعت و ایمانی بود که شاید قسمت بزرگشو خودمم ازش خبر نداشتم که دارم با ایمان این کارو میکنم، ولی بقول شما قانون براش مهم نیست آگاهانه داری ازش استفاده میکنی یا نا آگاهانه، اون پاسخ میده به خواسته های ما، و اگر ما قدم برداریم برای رسیدن به خواسته هامون خدا همواره پاسخ میده و هدایتمون میکنه

    ممنون از شما استاد عزیز

    شاد و سالم و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    مهلا کیان گفته:
    مدت عضویت: 1159 روز

    سلام به استادعزیزم،مریم نازنین و دوستان خوبم

    من از امروز وارد این پروژه شدم و چقدر شنیدن این حرفا لذت بخش بود

    چون من یه پدرمرفه ای دارم که خونه مغازه به سه تا از برادرام و خواهرم داده و دقیقا هرسه اونها تلاش خاصی برای بهترشدن زندگیشون نکردن لااقل اینطور به نظر میرسه همون خونه و مغازه ای که بابا براشون گرفته بعد از 25 سال هنوز همونطوره همه چیز،یعنی دوتای اونا چهارتا نشده ،آدم‌های سالم و خوب و آرومی هستن ولی از لحاظ مالی من تغییری دراونها حس نکردم حتی بابا برای داداش ماشین خرید.زمانیکه که این حرفا رو شنیدم یاد خانواده خودم افتادم .

    من با توجه به تضادی که بهش برخوردم حدود 15 سال قبل شروع کردم با کتاب آنتونی رابینز و تجسم کردن روی خودم کار کردن و همه چیز دست به دست هم داد تا من تونستم مستقل بشم و از خونه پدری اومدم بیرون و این شروع تحول شخصی و مسیرخودشناسی من بود و این مسیرم دقیقا به خاطر تضادی که بهش برخورده بودم به وجود اومده بود وگرنه من حالا حالاها تو در و دیوار بودم.

    خلاصه این مستقل شدن من مصادف شد با اینکه هزینه های منو یه نفر دیگه ساپورت کنه ،البته من تو این مدت تحصیل میکردم تو دانشگاه بیکار ننشسته بودم ولی با توجه به باورهایی که از خانواده به من رسیده بود اینکه یه زن قرار نیست کار کنه،اصلا زن مال کار بیرون نیست مرد باید براش فراهم کنه و همین اتفاقم افتاد.

    و من با کسی همراه شدم که علاقه زیادی بهش نداشتم ولی چون مرفه بود پذیرفته بودم که توی زندگیم باشه و بعد با استادعزیزم آشنا شدم و دیگه اون تحولات اساسی که به صورت بنیادین باید منو تغییر میداد اتفاق افتاد.

    زندگی من خیلی جالبه و خیلی جزئیات داره که خوب نمی‌شه همه رو گفت ولی دنیا با توجه به تضادی که بهش خوردم و اون این بودکه دیگه دلم نمیخواست با کسی باشم که دوستش ندارم و فقط به خاطر ساپورت کردنش حضور داشته باشه این شد که آروم آروم با قوی‌تر شدنم ازش جدا شدم احساس می‌کردم شخصیتی شدم که صادقترم حداقل با خودم،شروع کردم تو رشته خودم برای فعالیت البته نه زیاد چون مدرک گرفته بودم و علاقه زیادی بهش نداشتم البته دقیقا همین رشته روانشناسی منو تو این مسیر اورد ولی بعد از اینکه با آموزه های استاد کار کردم انگاری دلم یه چیز جدید یه مهارت دیگه رو می‌خواست.

    و با درخواست هدایت‌های مکررم هدایت شدم به حرفه ای که الان واقعا دوسش دارم و ازش لذت میبرم،البته این کارمو دوساله شروع کردم ولی به نظر خودم پیشرفت خوبی داشتم و هر روز به دنبال یادگیری هستم واقعا،و زمانیکه یاد میگیرم خودم متوجه تمرکز بالاتری روی کارم می‌شم و چون تمرکزم بالا می‌ره مشتری های بیشتری ازم خدمات دریافت میکنن

    خلاصه من از ته دلم خوشحالم که پدرم مثل بقیه خانواده بهم چیزی نداد تا باهاش زندگیمو شروع کنم برعکس زمانیکه مستقل شدم به مدت خیلی سال باهام قهر بود ولی من تو این سالا فقط به فکر بزرگترشدنم و زیباتر کردن زندگیم بودم .

    سوال استاد این بود که به چه تضادی برخوردید که مسیر رو اصلاح کردید این یکی از بزرگترین تضادی من بود که عنوان کردم و چیزای دیگه ای هم از جمله دسته چک ،قرض گرفتن فروختن طلا و ارتباط با هرکسی بود رو تغییر دادم ،قبل از اینکه به تضاد سختی برخورد کنم

    و جالبه بدونید به خداوندی خدا از لحظه ای که تصمیم به این کار گرفتم من نه نیازمند شد که از دسته چک استفاده کنم نه قرض گرفتم و نه مجبور شدم طلا بفروشم و این دقیقا قانون بدون تغییر خداونده که زمانیکه تصمیم برای تغییر میگیری دنیا هم کمکت میکنه

    الانم برنامه پیش روم و اینکه می‌دونم باید تغییرش بدم سیستم سلامتی و تغذیه هستش که قدم بعدی من قطعا خرید دوره قانون سلامتیه و قبل از اینکه به تضاد بخورم میخوام انجامش بدم

    من بسیار سالم و سلامت با هیکلی متناسبم و تمام قلب من گواهی می‌ده برای تغییر سبک غذا خوردنم و این کارو هم انجام خواهم داد به لطف خداوند

    ازتون سپاسگزارم استادم عزیزدلم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: