اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یکی ازدوستام 18سال بچه دارنمیشد 2بار IVFکرد موفق نشد دفعه سوم با IVFبعداز18سال خدابهش یک دختر سالم وزیبا داد کل فامیلشون ازاسترس که بچه سالم بدنیا بیاد ایندفعه بسیج شدن بهش کمک میکردن دعامیکردن تو9ماه بارداری وبالاخره بچش بدنیا اومد خداروشکر .
من شکرگزار دوستانم دراین سایت هستم وبشدت آموزشها وخلاقیت وایده هاشونو قبول دارم وخیلی برای آموزشهاشون ارزش قائل هستم مثل آموزشهای استادعرشیانفر عزیزم
چون خیلی توحیدی وبامعرفت وباصداقت هستن دل وزبونشون یکی هست حس خوبی ازشون دریافت میکنم ایشالا روزبه روز درهمه مراحل زندگی پیشرفت کنن وبهترین الگو برای همه باشن .خدایا شکرت برای این دوستان باکلاس وتوحیدیم دراین سایت .
نزدیک یک سالو نیمه ک با استاد اشنا شدم تو این یکسال خییییلی از فایلای رایگانو گوش دادم خیییییلی، تو تلگرام تو اینستا تو پیجای مختلف ولی تا حالا هیچ وقت این فایلو نشنیده بودم
و الانم فقط دقیقه های اولشو گوش دادم
خدای مهربونم هر ثانیه بهم ثابت میکنی که حواست ب منه که هر لحظه هوامو داری
با دیدن یه عکس از یکی از فامیلامون که با چند تا از فامیلای دیگه رفتن شمال یکم به فکر فرو رفتم و حالم گرفته شد که اینا چقدر دختر عمو های خوبی هستند چقد باحالن من کسیو ندارم یا اینا کلا چقد ادمای باحالین جایی که رفتن چقدر جای جای خوبیه و معلومه که خیلی خوش میگذره بهشون خلاصه یکم احساس بد بهم دست داد و منم طبق معمول سعی کردم ک سریع احساسمو عوض کنم و اومدم سریع زدم نشانه ی روزمو ببینم تا تمرکزمو بذارم رو خواسته هام و حسم بهتر شه
با دیدن تیترش شوکه شدم
خدا اینجوری به خواسته ها پاسخ میده
یاد جمله ی استاد افتادم که میخواهی و میشود باید به صورت عادی و طبیعی خواسته ها اتفاق بیوفته
من میخواستم که یه فایلی بیاد که احساسمو خوب کنه اصلا کامل گوش ندادم ک ببینم محتواش چیه ولی با همین چند دقییقه ی اول و موضوع کلیپ فهمیدم که خدا چقد سریع منو به خواستم رسوند و جوابمو بهم داد عاشقتم خدای مهربونم بیشتر از همیشه عاشقتم
انقد عشق تو تو دلم پر شده که حس میکنم واس هیچ کس دیگه ای جا نیست
خیلی ممنونم ازتون استاد عزیز بخاطر این فایل زیبا و این سایت بی نظیر
و خداروشکررر میکنم هزاران بار برای این که جز افراد این سایت هستم
این روزها حس میکنم ارتباط با خداوند در من کمتر شده درآمدم مثل سابق نیست واون انتظاری که توی تابستون از کار ودر امدم داشتم خبری نیست…
اومدم توی سایت و زدم منو به نشانه ام راهنمایی کن.و جالبه که هدایت شدم به صحبت های قشنگ استاد .در مورد مرغ همسایه غازه….و دلایل افت کسب وکارم رو متوجه شدم یک مدتی بود که گیر دادم به اینکه مکانم خوب نیست باید تغییرش بدم جام کوچیکه از صاحب ملکم خوشم نمیادو… از این دست صحبت ها با خودم میکردم وحتی به دیگران هم می گفتم .و الان متوجه شدم که من توجه به زیبایی ها ونکات مثبت کسب وکارم رو کنار گذاشتم ودارم به منفی ها توجه می کنم که نتیجه اش کسادی کارم هست.البته اینم بگم من دایما فایلهای استاد رو که تهیه کردم مرور می کنم ونت برداری می کنم.
اما نباید فضا به منفی ها داد و من نا آگاهانه توجه کردم به منفی ها.
اینکه میگم در امدم کم شده،بازم به لطف خدا خوبه اما طبق انتظارم واینکه هرسال کارم رونق بیشتری داشته امسال هم انتظار داشتم بترکونم….اما ذهن منفی نگرم داره جلوی پیشرفتم رو می گیره.اینجاست که مچ خودمو گرفتم و به مسیر درست بر می گردم ودر مورد زیبایی های کارم ومکانم کلی نکات باید بنویسم و اونا رو مرور کنم تا در مسیر رشد وپیشرفت الهی قرار بگیرم.
الهی شکرت که محل کارم به خونه ام نزدیکه
الهی شکرت که کلی مشتریهای وفادار دارم که الان دوستای من هستن
الهی شکرت که اجاره ام مناسبه وبراحتی پرداخت می کنم
الهی شکرت که خیلی ساله اینجا هستم و همه منو میشناسن ونیاز به تبلیغ ندارم.
الهی شکرت که همسایه های مهربان ودوست داشتنی دارم
الهی شکرت که در محل کارم امنیت دارم
الهی شکرت که بابت اب وگاز پولی به صاحب ملک نمیدم و رایگانه…
اینایی که نوشتم یک دفعه به ذهنم رسید بیام فکر کنم میتونم ده ها مورد از زیبایی مکان کاریم بنویسم.
.خدارو شکر می کنم که هدایت به این فایل شدم و از استاد عزیز ممنونم که زبان پروردگار برام شدن.
سلام خب من واقعا متوجه نشدم یه جایی شما صحبت از یکی از همکارا توزمینه کاری خودتون کردید که میگفت من آب گندیده جوبهای تهرون با بهترین جاهای آمریکا عوض نمیکنم و شما تو اون فایل که من یادم نیست میگفتید از همه لحاظ این صحبت اشتباه میدونستید خب همه میدونند در طول سفر جاهای مختلف میگفتید واقعا تعریف هایی که از وضعیت آمریکا تو ایران میکنند واقعی نیست و مردم به کار و تلاش خیلی اهمیت میدن وآدم های بسیار معتقدی هستند وخب واقعا نمیگم از همه لحاظ ولی در خیلی از زمینه ها بالاتر هستش والبته همه اینو میدونند استاد ولی در مقایسه با این فایل من کاملا گیج شدم بنظرم اصلا وجود مرغ همسایه انسان رو وادار میکنه به تلاش بیشتر ولی این یه روی سکه هست روی دیگه سکه این که اگه با این فرمون بریم اصلا نمیتونیم زندگی کنیم وباید در این مورد مرغ همسایه متعادل باشیم و اینکه خیلی ضرب المثل ها وقتی تمرکز میکنی گویا برای همه زمانها و مکان ها نیست میگن هرجا برید آسمون یه رنگ واقعا زمان ثابت کرد اینطور نیست خیلی جاها آسمون فرق داره حتی در زمان پیامبر آسمون سیاسی اجتماعی محل زندگیشون خوب نبود که به ایشون گفته شد به حبشه مهاجرت کنند استاد بزرگوار لطفا بنده ر راهنمایی بفرمایید سپاسگذارم
بعد از این که متن رو نوشتم و تموم شد یه چیزی یادم اومد که گفتم اول این متن بنویسم. صبح توی فایل ورد نوشتم و از خداوند خواستم که امروز خودش تمام امورم رو هدایت و کنترول کنه. و خداوند خواستم که امروز یکی از اصلی ترین پاشنه های آشیلم رو بگه و برام خودش هم حل کنه و به این فایل هدایت شدم. اصلا اولش نمی خواستم که اینجا بنویسم و گفتم که همون توی ورد نوشتی بسه. ولی یه حسی گفت که اینجا هم به اشتراک بزارم.
این داستان مرغ همسایه توی ذهن من از همون بچگی شکل گرفت، بخاطر سختی های که اون موقع داشتم. من بچه بودم، شاید شش سالم بود. یکی از بچه های همسایه مون که سید بود، همیشه خودش رو یه پله از ما بالاتر میدید. از اونجایی هم که پدر و مادر و عمو و پدربزرگ و بقیه اطرافیانمون، یه سید پیر داشتن که بهش میگفتن سید پیر و خیلی براش احترام قائل بودن، طبیعتا بچه های اون سید هم براشون عزیز بودن و ما همیشه تو سرکوب و بیارزشی بزرگ شدیم. این که من ارزشی ندارم چون از یه پدر مادر عام به دنیا اومدم، اون بهتر از منه. بعد هم که داستان همین جوری به عوامل بیرونی و شرایط بیرونی و …
اون بچه سید، هر روز و هرجا که مینشست، چه جلوی رفیقاش تو کوچه، چه سر کوچه، وسط کوچه، منو مسخره میکرد. مثلا به چشمام گیر میداد، بهم میخندید. عملا شده بودم سوژه خنده هاش. با اینکه اون بچه همشهری خودمون بود و هیچ چیزی از ما بیشتر نداشت، ولی خب فقط چون بچه سید بود، بالاتر حساب میشد. خب کله خودش یه خورده گرد بود، و به ما می گفت قد. بعدی که خیلی مسخره می کرد می گفت: قدقدقدددددد…
من خونم به جوش می یومد که ای کاش این سر اصلا به تنم نباشه.
بعد که از اون محله رفتم و وارد مدرسه شدم، تو یه محله بالاتر، دوباره همین داستان تکرار شد. این بار چون از افغانستان بودم، مسخرم میکردن. همون جا بود که کمکم تو ذهنم نشست که من یه چیزی کم دارم. میگفتم آره، من چشم خوشگل ندارم، بینی قلمی ندارم. اون روزا تلگرام و اینستاگرام و این تبلیغات عمل زیبایی هم نبود که بشه راحت دست به کار شد. همین طوری من رو با حرف و نگاه خورد میکردن. من اینا رو که میگم اصلا منظورم الان این نیست که از کسی دلخوری داشته باشم، بارها روی این موضوع کار کردم. ولی اینا پاشنه آشیل من هستند. شاید برای شما یه چیز دیگه ای پاشنه آشیل تون باشه که باید روی خودتون کار کنید. قبلا ها که به این موضوعات فکر می کردم گریم می گرفت، اما الان خیلی بهتر شدم.
من اگه فقط پنج درصد احساس بی لیاقتی داشتم، همین بحث ها که گفتم باعث میشد همون فکرهای منفی، همجنس خودش رو جذب کنه و باز دوباره منو مسخره کنن. تو صف نونوایی، تو کلاس، زمین بازی و … هر جا که می رفتم. انقدر به خاطر چشمام یا موهام بهم خندیدن که تو ذهنم شکل گرفت: من از همه کمترم، من اصلا آدم نیستم. بعد اگه تو فامیل میگفتن ببین بچه فلانی رو، یا بچه رجب رو، میگفتن تو نصف اونم نیستی! حتی زن عموی خودم منو مسخره می کرد. بعدها حتی عموی خودم منو مسخره می کرد.
سالها با این ذهنیت زندگی کردم که کاش پدر و مادری داشتم که ازم حمایت میکردن. همیشه با خودم فکر میکردم چون کسیو ندارم که ازم دفاع کنه، پس حتما حقمه که بدبخت باشم، حتما باید این بلاها سرم بیاد. تازه این از اون. بعدش هم که دولت سر کارت شناساییم چه داستان ها چید. بهم یه کارت شناسایی نمی دادن. (یکی از ترمز هایی که آیدی کارتم توی آلمان خیلی دیر اونم هم به خاطر همین، و به خاطر همین بی ارزشی ها بود که ریشه داره)
بعدها که برگشتم افغانستان، باز اقوام دیگه منو مسخره میکردن. چه پشتون، چه تاجیک، توی کلاس و هر جای دیگه. این اتفاقا ریشه دوانده بود و باعث شده بود احساس بی ارزشی شدیدی پیدا کنم. اعتماد به نفسم خیلی اومد پایین. خودمو بی مصرف و بی ارزش میدونستم.
این باور ها و مقایسه هایی که استاد گفتن نمود عینیش خیلی در ذهنم بیشتر بود. اصل باورهای ریشه دار اینا هستن: چرا به جایی موفقیت نرسیدی؟ چه توی کسب و کار، روابط عاطفی، موفقیت فردی یا هرچی؟
آقا هویت نداری. از کشور افغانستانی هست، پدر مادر نداشتی، موهای خوش حالت نداشتی، بینی درست و حسابی نداشتی، چشای بادومی داشت.
اینا یعنی تهداب علت نرسیدن به موفقیت هست در اعماق ناخودآگاه من. خب حالا بحث قومیت میاد: تو هزاره هستی. سالها توی گریز و فرار بوده. یه رهبر سیاسی نداریم.
باز در بحث ازدواج گفتن: که کی به یتیم دختر میده. اونم دختر سید، یا دختر ایرانی. برو به تو از اون پشت کوه های هزاره جات هم بهت دختر نمی دن.
توی بحث دانشگاه که افغانستانی ها سالها اصلا حق نداشتن برن توی ایران دانشگاه.
توی افغانستان هم همین طور قبلا به خاطر قومیت خودشون سهمیه نداشت، و این باور ریشه بود که وقتی به ایران مهارجرت کردن اونجا هم همین برخورد رو دیدن.
خب وقتی هنوز ایران بودم، برام آرزو شده بود که خدایا کاش چشم فلانی رو داشتم، دماغ فلانی رو داشتم، اون وقت می تونستم اینجا یه کاری بکنم، پیشرفت کنم، بهم احترام بذارن. یعنی ارزش آدمم بودن خودمو تو چشم و ابرو و موی قشنگ میدیدم.
بچهها که مسخرم میکردن، می رفتم بهترین ژل یا کتیرا رو میخریدم با اینکه نون خشک نداشتیم بخوریم. فقط میخواستم یهکم موهام وایسه، شاید کمتر مسخرم کنن.
این باورها که شکل گرفت، حتی خود فامیل میگفتن: تو بدبختی چون کسی رو نداری که ازت حمایت کنه. یکی از اقوام که وقتی تازه جوون شده بودم گفت: اگه یه کسی داشتی که برات خواستگاری بره، تا الان مجرد نمونده بودی. اونایی که با من یه خورده آشنایی داشتن می گفتن که محمد، دنیا فقط 100 سال اولش سخته. بعدش دیگه راحت می شی. یعنی ناخودآگاه داشتن به من می گفتن که تو باور این رو داری که همه چی سخته: زندگی سخته، ازدواج سخته، نفس کشیدن سخته، درس، کار، فلان …
بعد که برگشتم افغانستان، دیدم اونجا اوضاع از ایران هم بدتره. میگفتم: بابا ایران خیلی خوبه، از لحاظ فرهنگ و کار و اینکه توی دنیا یه سری تو سرا داره. افغانستان برای من اون موقع در حد لهله بود. حتی تو اخبار هم اسمش نمیاومد. افراد می گفتن که تا سال های 2001 یا 2002 اصلا انگار افغانستان اسمش از نقشه دنیا پاک شده بود. بعد از اینکه رژیم سابق رفت و آمریکایی ها با ناتو اومدن، یه کم دیده شد.
تو بحث کسب و کار، از این شاخه به اون شاخه رفتم. مثلا میگفتم خیاطی خوبه، یاد میگرفتم، بعد ول میکردم. میگفتم بنایی بهتره. یه بار گفتم دستفروشی خوبه، رفتم شروع کردم. اولش خوب بود، بعد یهو دیدم پشه پر نمیزنه. مثل همین که استاد گفت، به خاطر توجه به نکات منفی. همون باورهایی که با خودم برده بودم، باعث میشد همه چی خراب شه. با عموم ملامین می فروختم، روزای اول خوب بود. بعدش میگفتن دست زیاد شده، بازار کساده. به خاطر این ما فروش نداریم. اما الان که میرم بازار، میبینم رسته های مختلف مثل طلافروشی یا لوازم خانگی همه کنار هم هستن و همشون هم دارن کار میکنن و میفروشن.
در مورد دختر هم، بین مردم ما چون زیاد مسخره شدیم، باور کرده بودیم که خوش تیپی فقط مال سیدها ست. میگفتن این دخترای سید چقدر خوشگلن. سیدها هم به عام دختر نمیدادن. من هم میگفتم بدبختم، چرا آدم حساب نمیشیم؟
همین پیش فرض ها بودن که باعث شدن کلی باور داغون تو ذهنمون ساخته بشه. مثلا می گفتن تاجیک ها دروغگو هستن، یه روده ی راست تو شکمشون نیست. بین خود افغان ها هم میگفتن ایرانیا دروغگو هستن، از دهنشون یه حرف راست درنمیاد. در عوض ما خودمون رو صادق و پاک نشون میدادیم. یعنی این که جمع ببندیم هم یه عادت شده که خیلی باورهای مخرب پشتش میاره. بعدش خیلی من شنیدم که گفتن که دنیا خراب شده. یه آدم صالح و صادق پیدا نمیشه.
تو شهر خودمون، دخترا مد شده بودن که خواستگاراشون از خارج بیان. میگفتن پسرای خارج نشین خرج میکنن، شیر بها میدن، عروسی مجلل میگیرن. خیلیاشون هم میشینن به امید اینکه یه پسر خارجی پیدا بشه بیاد بگیرتشون.
حتی الان که تو آلمانم، میشنوم بعضیا میگن آلمانی ها صادق نیستن، نازی ان، دخترها شون مثل آب و هواشون هستن، یه دفعه آفتاب، یه دفعه بارون، نمیمونه برات. اینجا همه چیش خوبی الا دختراشن، همچیش خوبه الان دستشویی فرنگی هاشون. می گن از آلمانیا دختر نمیشه گرفت. همشون این پیش فرضا رو دارن و تقویتش میکنن. بعدش می رن از افغانستان یا ایران زن میگیرن و آخرش بازم یه عالمه داستان دارن. این پیش فرض رو خیلی وقت پیش هم من شنیده بودم که می گفتن که دختر از شهر بگیری برات نمی مون. برون از همون کور دهات ها یه دختر دهاتی بگیر که هیچی از دنیا نفهمه. عوضش برا زن بمونه. البته ما همه انسان هستیم و قصدم از این جمله اهانت نیست.
الف) چقدر الان درگیر این موضوع ام؟
نه خیلی زیاد. هنوز هم یه جاهایی حس میکنم به خاطر همون زخم های قدیم، به خاطر احساس عدم ارزشمندی یه بخشی از انرژیم هدر میره. تمرکزمو می بره سمت مقایسه، سمت احساس کم ارزشی. هنوزم وقتی توی جمعی هستم که فکر میکنم از من بهترن، ته دلم یه چیزی میلرزه.
ب) پاسخ به سؤالات تحلیلی:
1.چرا اینطور فکر میکردم یا میکنم؟
باور تاثیر عوامل بیرونی رو توی ذهنم کاشتن. چون از بچگی این فکر تو ذهنم کاشته شد. وقتی دائم مسخرم کردن، تحقیرم کردن، طبیعی بود که باور کنم من کمترم از همه هستم، من ارزش ندارم چون توی افغانستان به دنیا اومدم.
2.چرا فکر میکنم همسر دیگران بهتر از همسر منه؟
هنوز مجردم و همسر ندارم. خدا انشالله در زمان خودش برام بهترینش رو میاره.
3.چرا فکر میکنم رابطه دیگران از رابطه من بهتره؟
چون فقط ظاهر رابطه ها رو میبینم، نه واقعیت پشت پرده شونو.
4.چرا فکر میکنم اوضاع در جای دیگه خوبه؟
چون همیشه در حال فرار از وضعیت فعلی بودم، چون مسئول احساسات و رفتارها و افکار و باورهامو قبول نمی کردم و همیشه یه عامل بیرونی رو مقصر می دونستم. همیشه فکر میکردم خوشبختی یه جای دیگه ست، نه همین جا. نه در وجود خودم. چون شرک ورزیده بودم.
5.ریشه این افکار چیه؟ باور قدرتمند کننده ست یا محدودکننده؟
کاملا محدودکنندهست. اینا نه اصله، نه حقیقت. فقط زائدههای تحقیر و مقایسه که تو ذهنم مونده.
من فهمیدم که نباید قدرت زندگی خودمو دست دیگران بدم. نباید بذارم دیگران با ظاهر، گذشته، یا شرایط خانوادگی من، ارزش منو تعریف کنن. من خودم خالق شرایط زندگی خودمم، نه قربانی اون. این یعنی دیگه نمیگم چون کسی از من حمایت نکرد، بدبختم. نمیگم چون زیبا نبودم، لیاقت نداشتم. خداوند قدرت رو درون من گذاشته، توی روحم، توی باورهایی که خودم میتونم بسازم، تغییر بدم، و باهاش مسیرمو عوض کنم.
این همون چیزیه که میگن توحید، همون چیزی که توحید واقعی بهش دعوت میکنه: این که چیزی بیرون از من، سرنوشت منو تعیین نمیکنه. اگر خدا بزرگه، پس هیچی و هیچ کس قدرت تحقیر و شکستن منو نداره، مگر اینکه من خودم باورش کنم.
الگوهایی که باورهای کهنه رو میشکنن، من دنبال الگوهای هستم که خیلی وضع فلاکت بارتر از من رو تجربه کردن ولی بلند شدند و خودشونو تغییر دادن.
الگوهای تازه ای پیدا کردم که مثل چکش خوردن به ستون های باور غلط ذهن من بودن. دیدم یهودی هایی که روزی توی اردوگاه نازی زیر چکمه های سربازا تحقیر میشدن، امروز شدن صاحب قدرت اقتصادی تو دنیا. آفریقایی هایی که یه روزی حق نشستن تو اتوبوس نداشتن، حالا شدن رئیس جمهور کشورهایی مثل آمریکا شدن. چینیها و ژاپنی هایی که یه زمانی قحطی زده و بی پناه بودن، الان شدن صاحبان تکنولوژی، تجارت، و قدرت اقتصادی دنیا.
دیدم که ظاهر، نژاد، گذشته و طبقه اجتماعی، سرنوشت آدم رو تعیین نمیکنه. بلکه چیزی که مهمه باوره، تصویریه که از خودم دارم، و تصمیمیه که امروز میگیرم.
توحید واقعی یعنی عمل، نه فقط حرف. نه لاف
وقتی خداوند میگه: بهترین شما کسیه که با تقواترینه، دیگه نفهمیدنش برام توجیهی نیست. دیگه نمی تونم بگم چون محمد پیغمبره، با منه فرق داره. منم بنده همون خدام. همونطور که پیامبر اسلام یتیم بود و صغیر و فقیر، ولی بعد به مقام انسانی و الهی رسید، منم میتونم برسم، اگر خودمو باور کنم و به موفقیت و ثروت برسم.
دیگه نمی خوام باور کنم که چون فقیر بودم، یا پدر و مادر نداشتم، یا کسی حمایتم نکرد، پس لایق موفقیت و احترام نیستم. چون دیدم خیلی ها بودن که پدر و مادر داشتن، ولی نابود شدن. خیلی ها هم نداشتن و شرایط خیلی سخت تری هم داشتن، ولی ساختن، شدن گاندی، ماندلا، پیامبر، اوباما یا حتی بازیگرهایی مثل تام هنکس.
چ) راهکارهایی که یاد گرفتم و تصمیماتی که گرفتم:
1.چه تغییراتی باید در شخصیت خودم بدم؟
باید تصویر خودمو از درون بازسازی کنم. خودمو با ظاهر، قومیت، گذشته، یا تایید دیگران یا در کل عوامل بیرونی تعریف نکنم. قدرت خلق تمام شرایط زندگیم رو به جایی این که به عوامل بیرونی بدم، بدم به باورها و عوامل درونی.
2.چه مهارتهایی باید یاد بگیرم و تقویت کنم؟
مهارت مدیریت ذهن، عزت نفس، ارتباطگیری سالم، احساس لیاقت بدون قید و شرط داشتن و اینکه روی کاری تمرکز کنم و ول نکنم وسط راه.
3.قدم اول از کجاست؟
از همین شناخت و پذیرش خودم. از همین لحظه که دارم اینا رو مینویسم، بدون اینکه سرزنش کنم، فقط بدونم که الان دیگه اختیار دست خودمه، نه باورای قدیمی.
در پایان خیلی تشکر می کنم از استاد که این فایل رو هم برامون در دسترس قرار دادن
سلام محمد جااااان بسیار لذت بردم از کامنت زیبات و واقعیتی که از خودت گفتی و این درک بالا که این واقعیت زندگی نیست بلکه پیش فرض هایی هستند که از کودکی بهمون ور چسب زدن و چقدررر زیبامیشه وقتی این ور چسب ها رو آدم از خودش جدا میکنه و میبینه که جهان به این دیدگاه جدیدش و اینکه خود واقعیش شده و بدون ور چسب و تعصب زندگی میکنه ، جهان درهای جدید و زیباتری رو براش باز میکنه ، ممنونم از کامنت زیبات ، در پناه پروردگار یکتا و بی همتا باشی
از دلگرمی و محبتی که گذاشتی واقعا ممنونم، خوشحالم که این کامنت مورد استفادت قرار گرفته و باز هم مروری شد برای خودم من. نکته ای که برای خودم خیلی مهم بود و میخواستم دوباره روش تأکید کنم اینه که: من فهمیدم ارزش و هویت من رو نه گذشته، نه قومیت، نه ظاهر و نه حرف دیگران تعیین نمیکنه. خود منم که با باورها و انتخاب هام می سازم و خالق شرایط زندگیم هستم، نه قربانی اون ورچسپ ها.
این برای من نقطه عطفی شد که نگاه تازه ای به زندگی داشته باشم. خوشحالم که این موضوع بین ما هم رسانی شد و هرکدوممون میتونیم ورچسبهای اضافه رو از خودمون جدا کنیم و خود واقعیمون رو زندگی کنیم.
چه کامنتی بود. خیلی خیلی زیبا نوشتید.از لحاظ نگارشی، خط داستانی، از همه لحاظ خیلی خوب بود. احتمالا فرد کتابخونی هستین چون آدم های زیادی نیستن که بتونن اینقدر خوب منظورشون رو برسونن و اینقدر خوب بنویسنن. دمتون گرم
سلام و عرض ادب به استاد قشنگ و بچه های گل سایت بهشتی.من شهرستان زندگی میکنم که آب و هوای به شدت عالی و خنکی داره.یعنی الان که تابستون و اوج گرما باید باشه ما فقط 2 ساعت ظهر کولر روشن میکنیم ،غروبا هوا خنک و شبا خنک تر و بدون کولر سپری میشه و خدا رو شاکرم برای این موقعیت جغرافیایی اینجا.اینا رو گفتم که متوجه بشید چه شهر خوبی هست.از لحاظ تمیزی هم نامبر وان هست.یعنی بکوب پارکبان ها و محیط زیست و باغبان ها در حال زیبا سازی شهر هستن ،یعنی خیابونا برق میزنه از تمیزی و گل ها و درختان و علف های کوتاه و تمیز و توی جوب آبش فقط آی زلال برای درختاست. من دیدم شهرهایی که لجن هست توی جوب آباش و بوی نامطبوعی داره و مگس جمع میشه .خیلی هم کوه های زیبایی داره.حالا بریم به قبل این فایل که استاد بزاره روی سایت.دیگاه قدیم من:وااای چه شهر کوچیکی داریم وااای چقدر بده جنگل آزمون نیم ساعت فاصله داره وااای امکانات اینجا کم.وااای چقدر زمستوناش سرده.وااای چه مردم مذهبی داره.وااای وااای وااای..……….یعنی عینک بدبینی و حس قربانی شدن و حس بد و اینکه فکر کنم خوش به حال شمالی ها داخل جنگل هستن خوش به حالشون شهرشون بزرگه و و و و و و…..یعنی این همه زیبایی و تمیزی و بکر بودن و قشنگ بودن امنیت مردم خوبش نمیدیدم فقط عینکم روی ضعف این شهر بود .یعنی هر کدوم از آشناهامون میان داخل این شهر میگن وااای چه هوایی دارین چقدررررر خوبه خوش به حالتون.من الان عاشق این شهرم .به شدت میخوامش چون عالیه.تمیزی و هوای خوب و مردم خوب امنیت و نزدیکی چند تا جنگل خوشگل به این شهر زیبا.حتی لهجه قشنگ آدماش .اصلا بینظیر این شهر خدا رو شکر واقعا.و الان عاااااشششق ایران شدم یعنی فقط از خوبی هاش با همسرم حرف میزنم عاشق دولت مردان شدم دیگه قضاوتشون نمیکنم و میگم اینا بهترین هستن.عاشق جغرافیای کشورم هستم .عاشق جای جای ایرانم هستم باور کنید خانواده من یعنی پدر و مادر و خواهر و برادرم فقط میگن ایران چیه چه بدرد میخوره یا هر منفی بافی دیگه…ولی من میخوام متفاوت فکر کنم و متفاوت نتیجه بگیرم.میخوام عاشق کشورم و شهرم و همه مردم ایران باشم و حس خوب بدمو اینکه ما هیچیمون از خارجی ها کم نیست و ما هم عالی هستیم.و حتی نسبت به خانوادم حسم بهتر شده که بهترین پدر و مادر دنیا رو دارم بهترین همسر و برادر خواهر دنیا رو دارم و غرق نعمت هستم خدا رو صد هزار مرتبه شکر.خدا رو شکر امروز هم کمالگرایی گذاشتم کنار و کامنت نوشتم به یاری الله..دوستون دارم عزیزان.خدا یار و یاور و هدایتگر هممون باشه به راه راست و آسون و ساده و لذت بخش
1. از بس روی ویژگیها و رفتارهایی که نمیخواستم در واقع طرز تفکر مامان گلم تمرکز کرده بودم (که به من هیچ ربطی نداشته و ندارد و نخواهد هم داشت) چشم دیدن یک برخورد خوب رو نداشتم ، هر رفتار خوبی رو برای خودم یک سلاح میدیدم که آره میخواهد در عوضش من فلان رفتار و کاری که آن دوست داره داشته باشم، برای همین طرز فکر واکنش خوبی هم نشان نمیدادم نتیحه از نظر احساسی ازش دورتر میشدم از طرفی دوست داشتم رابطهام با مادرم بهتر باشه، همیشه واکنش هاش رو برای خودم پیشگویی میکردم و خودم و رفتارم رو سانسور پس خشم من بیشتر میشد و من نمیخواستم مسئولیت این شرایط گردن بگیرم و میگفتم آن سختگیر و ….. فکر میکردم خودم خوبم و هیچ مشکلی ندارم……. از یک جایی به بعد اول یادگرفتم کارها و خوبیهایی که مادرم از وقتی در شکمش بودم تا الان در حقم کرده بود ببینم و سپاس گزار باشم دیوار دفاعی آرام آرام در حال فروکش کردن هست، رابطه زیباتر شده و امروز هم توانستم نکات مثبتش رو بنویسم که باعث شد عشق کنم و لذت ببرم و سپاس گزارتر باشم برای نعمتی که ربالعالمین بهم داده، تا امروز این نکات مثبت رو این جوری ندیده بودم، الان که فکر میکنم همیشه این ویژگی داشته اما من نمیتوانستم ببینمش به خاطر آن نگرش اشتباهم:
# شور و شوق کودکانش در مواجه با طبیعت و حیوانات
# همیشه توانایی هام بهم یادآوری میکند مثلا میگم من نمیتوانم این غذا رو درست کنم با لحن ملایم و با شوخی میگه چه طور اون روز توانستی، امروز نمیتوانی؟
یعنی همیشه نیروی محرک رو به جلو بوده به جای زانوی غم بغل گرفتن
# به نوع خودش در کارها ازم حمایت کرده با همراه شدنم یا با راهنماییش یا کمک کردن در انجام آن کار
# این جمله در شرایط سخت ورد زبانش بود و در من باعث ایجاد باور توکل بیشتر شد: چه کار داری که بابایم گدا بید دو چشم نرگسی کار خدابید……
# جاهایی که من روی مریضیم زوم میکردم و برای خودم بزرگش میکردم میگفت هیچی نیست، من میدانم ترسیدی، پاشو کمتر فکر و خیال الکی بکن ( و همین جمله باعث میشد قانون در ذهنم مرور کنم)
# پشت کارش در کارها مثلا آشپزی: وقتی غذای جدید میبیند و خوشش میاد با شورو شوق شروع به درست کردنش میکند واگه سری اول به مشکل بخوره ایراد کارش پیدا میکند و سری بعد بهتر درستش میکند. یا اگه دفعه اول ایراد پیدانکند خلاصه انقدر امتحان میکند تا علت پیدا کند و به نتیجه دلخواه برسه.
مامانم همان آدم هست؛ من تغییر کردم و همین تغییر نگرش باعث تغییر در رفتارم شده باعث شده مادرم منعطف تر برخورد کند، عشقم نسبت بهش بیشتر شده و فاصله بینمان کمتر شده.
خودسانسوری هام به شدت کاهش پیداکرده و بیشتر آن جور که میخواهم هستم و رفتارمیکنم و حرف میزنم وقتی کنارش هستم.( از طرفی به نکات مثبت خود هم نگاه میکنم)
دیگه گلایه و شکایت ازش حتی در ذهنم نمیکنم به نسبت قبل خیلی کمتر شده.
خدایا شکرت برای وجودش، برای این نعمت الهی که به من دادی و ببخش که من ناسپاس بودم ، خوش حالم که یادم دادی رابطه زیباتر داشتن با مادرم رو. بینهایت ازت سپاس گزارم.
2. این شخصیت منفینگر در محیط جدید مثلا شغل، میبینم که چقدر خوب و جذاب هست ولی کم کم زوم میشم روی نکات منفیش، روی این که کنترل ذهن سخته و فلان رفتار و طرز فکر دیگران دارند و باعث میشه منم این طرز فکر داشته باشم و در این شرایط نمیشه کنترل ذهن کرد و من از قانون این طوری دور میشم ……. این همان قبول نکردن مسئولیت کنترل ذهن هست. این پاشنه آشیل من وقتی در یک محیط جدید قرار میگیرم در واقع شرایط و موقعیت رو عامل موفقیت و عدم موفقیت در کنترل ذهن میدانم به خصوص وقتی که هنزفری ندارم.
نتیجه به این وضعیت بیشتر هدایت میشوم و جالب هست که از آدمها شاکی میشوم اما خبر خوب این که از چند ماه پیش که شروع کردم به طور جدی کار کردن روی خودم و گشتن در سایت این شرایط برام کمتر و کم تر پیش میاد.
3. بحث فایلها و نتایج؛ من روی فایلهای تحول زندگیدارم کار میکنم اول حالم خیلی عالی بود و بیشتر به نشانهها توجه میکردم و تایید میکردم و محکمتر به قانون عمل ولی این اواخر دیدم مثلا نوشتن کامنت برام سخت شده یا دیرتر فایل ها رو میبینم و اول میرم دنبال کارهای دیگه،چرا؟ چون فکر میکردم تمرینهای من جواب نمیدهد. من نمیتوانم از این فایلها به خوبی استفاده کنم(کمالگرایی) خلاصه هی دلیل و فکری که آره سری قبلی هم این طور شد و اون طور شد، بعد میبینم بچهها روی محصولات کار میکنند یا مثلا همین فصل 7 سفرنامه هستند و من فصل دو میگم آره اگه 7 بودم بهتر بود آن فایلها جدیدتر استاد مثالهای بیشتری گفته؛ آن فایل تاثیر بیشتری داره یا فایل پروژه مهاجرت به مدار بالاتر برم باز هم به همین دلیل وقتی وارد پروژه میشم پر از شور و انگیزه اما از یک جایی به بعد افت میکند به خاطر این باور مخرب.
باید جدیتر سپاس گزاریهام بنویسم و نشانههای تغییر در مسیر به خودم گوش زد کنم مثل الان.
قانون جواب میدهد؛ من باید مسئولیت پذیرتر باشم من باید متوکلتر باشم و به جای تلاش برای انجام کارهام ؛ آنها رو بنویسم و بگم خداجونم خودت هدایتم کنم آن وقت که مسیر برام لذت بخشتر میشه.
خدایا شکرت برای حال خوب الانم؛ برای این که تامل در این فایل و نوشتن ردپا رو روزیم کردی متشکرم برای عشق بیشتری که در قلبم قرار دادی. متشکرم.
4. من پارک نقلی بغل خانه مان رو خیلی دوست دارم به خصوص وقتی باد میاد و برگها میرقصند یا وقتی بچهها مشغول بازی هستند یا هنگام غروب و لامپ های پارک روشن میشه. اول این طوری نمیدیدم و اصلا نمیرفتم تو پارک چون به نظرم درختهاش قطور و بلند نبودن و کوچیک بود پس بهرهای نمیبردم و فلان پارک رو بهتر میدانستم اما با دیدن زیباییهای پارک مان من بیشتر میرم پارک مدت زمان های بیشتری میتوانم لذت ببرم و در احساس خوب باشم.
خدایا برای پارک خونهمام متشکرم.
مهمترین و اورژانسی ترین کاری که باید بکنم لیزری روی نکات مثبت هر کس و هرچیز تمرکزم بزارم و کار کنم جوری که بشم شکارچی نکات مثبت. این نقطه ضعف من هست. پس باید دوباره شروع کنم به نوشتن نکات مثبت اطرافم. چون نوشتن به من خیلی کمک میکند همین طور حرف زدن راجبش. خدایا هدایتم کن بیشتر و بهتر سپاس گزارتر باشم و نکات مثبت بیشتری ببینم.
چقدر خوشحالم که میتونم داخل سایت کامنت بزارم و از فایل ها استفادت کنم
خداروشکر
این فایل نشونه امروز من بود و واقعا بهش نیاز داشتم
یه احساسی من سر تمرینا داشتم که فکر میکردم تیم ما واقعا خوب نیست و جای باشگاه ما خوب نیست و فلان جا خوبه و اصن اینجا بچه بازیه و مثلا فلانی رفته کمپ تمرینی توی اسپانیا ، و اونا خوبن و اونا یه کارای خاصی میکنن که ما نمیکنیم و اونا خیلی بلدن و ما هیچی حالیمون نیست
این در حالی هست که وقتی منصفانه نگاه میکنم واقعا تمرین با کیفیت و فوق العاده ای دارم ، مربی فوق العاده و دوست داشتنی دارم
و اما وقتی اون احساس رو دارم چه نتیجه ای میده موجب میشه فکر کنم تمرینی که دارم انجام میدم به درد نمیخوره و کمکی به پیشرفتم نمیکنه و وقت تلف کردنه در حالی که واقعا از اون تمرینا خیلی میشه پیشرفت کرد و توی آمریکا هم همینا رو انجام میدن و کار عجیب غریبی انجام نمیدن
یه وقتایی من خودم فراموش میکنم که برای پیشرفت توی یه کاری نیاز به انجام کار ها و تمرینات عجیب غریب و جدید نیست موضوع تکرار یک روند درست هست
یه موردی بود از کوبی برایانت یکی از اسطوره های بسکتبال دنیا که میگفت داشتم یه ویدیو توی یوتیوب نگاه میکردم که طرف داشت تمرینات خیلی خاص و عجیب و غریب انجام میداد و کارای خاصی با توپ میکرد و به دخترش گفته بود نظرت راجب این ویدیو چی هست و جفتشون خندیده بودن
یا خودم یه دوره ای تهیه کردم از استفن کری که اونم یکی از بهترین های تاریخ هست که میگفت نمیدونم چطور باید بگم مهم ترین چیز تکرار همون اصول بیسیک و اولیه هست
اما وقتی آدم میره سراغ مقایسه فکر میکنه اینجا هیچ خبری نیست و کل خبرا جای دیگه هست و این موجب میشه بی انگیزه بشه برای تمرین
در حالی که اگه تمرکزش رو خودش و ویژگی های مثبت تمرینش باشه با انگیزه ادامه میده و پیشرفت میکنه و به جای های بهتر میره
بخدا که مرغ بقیه هم مرغه
یا توی بازی وقتی من با یه بازیکن جدید برخورد میکنم که بازیکن خوبی هست فکر میکنم اون خیلی بلده و من هیچی بلد نیستم در صورتی که وقتی منصفانه نگاه میکنم میبینم توی خیلی از موارد عالی هستم و خیلی از حرکات رو عالی انجام میدم
اما اون باوره و اون فکری که فلانی بهتره اعتماد به نفس منو میاره پایین و نمیگذاره من اون مهارت هایی که دارم رو بروز بدم
ولی وقتی این احساس رو دارم که اوکی فرد مقابلم خوب هست اما منم خیلی چیزا بلدم و منم کار خودمو بلدم اون موقع واقعا خوب بازی میکنم و حتی اون بازیکنی که خیلی قوی بوده رو میبرم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه اعضای سایت گروه تحقیقاتی عباس منش
یکی دیگر از منابع مهم درباره محتوای این فایل دروه عزت نفس است البته در کنار دوره احساس لیاقت
در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشید.
سلام ودرودبه استادعزیزم ودوستان گلم
یکی ازدوستام 18سال بچه دارنمیشد 2بار IVFکرد موفق نشد دفعه سوم با IVFبعداز18سال خدابهش یک دختر سالم وزیبا داد کل فامیلشون ازاسترس که بچه سالم بدنیا بیاد ایندفعه بسیج شدن بهش کمک میکردن دعامیکردن تو9ماه بارداری وبالاخره بچش بدنیا اومد خداروشکر .
من شکرگزار دوستانم دراین سایت هستم وبشدت آموزشها وخلاقیت وایده هاشونو قبول دارم وخیلی برای آموزشهاشون ارزش قائل هستم مثل آموزشهای استادعرشیانفر عزیزم
جناب آقای جمال
جناب آقای محسن توحیدی
دخترم خانم پاکیزه
وهمیشه کامنتهاشونو وآموزشهارو میخونم وبهش
عمل میکنم وخیلی دوستشون دارم وازشون سپاسگزارم خیلی آدمهای فهمیده عاقل بالغ ومهربانی هستن کیف میکنم باهاشون درارتباطم و لذت میبرم ازحضورشون وبهشون افتخارمیکنم .
چون خیلی توحیدی وبامعرفت وباصداقت هستن دل وزبونشون یکی هست حس خوبی ازشون دریافت میکنم ایشالا روزبه روز درهمه مراحل زندگی پیشرفت کنن وبهترین الگو برای همه باشن .خدایا شکرت برای این دوستان باکلاس وتوحیدیم دراین سایت .
نزدیک یک سالو نیمه ک با استاد اشنا شدم تو این یکسال خییییلی از فایلای رایگانو گوش دادم خیییییلی، تو تلگرام تو اینستا تو پیجای مختلف ولی تا حالا هیچ وقت این فایلو نشنیده بودم
و الانم فقط دقیقه های اولشو گوش دادم
خدای مهربونم هر ثانیه بهم ثابت میکنی که حواست ب منه که هر لحظه هوامو داری
با دیدن یه عکس از یکی از فامیلامون که با چند تا از فامیلای دیگه رفتن شمال یکم به فکر فرو رفتم و حالم گرفته شد که اینا چقدر دختر عمو های خوبی هستند چقد باحالن من کسیو ندارم یا اینا کلا چقد ادمای باحالین جایی که رفتن چقدر جای جای خوبیه و معلومه که خیلی خوش میگذره بهشون خلاصه یکم احساس بد بهم دست داد و منم طبق معمول سعی کردم ک سریع احساسمو عوض کنم و اومدم سریع زدم نشانه ی روزمو ببینم تا تمرکزمو بذارم رو خواسته هام و حسم بهتر شه
با دیدن تیترش شوکه شدم
خدا اینجوری به خواسته ها پاسخ میده
یاد جمله ی استاد افتادم که میخواهی و میشود باید به صورت عادی و طبیعی خواسته ها اتفاق بیوفته
من میخواستم که یه فایلی بیاد که احساسمو خوب کنه اصلا کامل گوش ندادم ک ببینم محتواش چیه ولی با همین چند دقییقه ی اول و موضوع کلیپ فهمیدم که خدا چقد سریع منو به خواستم رسوند و جوابمو بهم داد عاشقتم خدای مهربونم بیشتر از همیشه عاشقتم
انقد عشق تو تو دلم پر شده که حس میکنم واس هیچ کس دیگه ای جا نیست
خیلی ممنونم ازتون استاد عزیز بخاطر این فایل زیبا و این سایت بی نظیر
و خداروشکررر میکنم هزاران بار برای این که جز افراد این سایت هستم
بنام خدای بخشنده ی مهربان
سلام ب استاد عزیزم
نمیدونم چطور این فایل و ابن صفحه برام باز شد
خواستم ردش کنم
با گفتم ن حتما پیامی برای من داره و هدایت خداست
الهی صدهزار مرتبه شکرت
ردپای 1 شهریور 404
الهی صدهزار مرتبه شکرت هنوز تو مسیرم و داری هدایتم میکنی
خدایا شکرت بخاطر قانون ثابت و بدون تغییرت
الهی شکرت من تازه از مرحله ی شنیدن قانون دارم میرسم ب مرحله درک کردن
و بعد از این مرحله عمل کردنه
خییلی ازخودم توقع زیادی داشتم ک زودتر نتیجه بگیرم
مث دوستانی ک سالهاست دارن کار میکنن روی خودشون و الان دارن نتیجه میگیرن و میوه های باورهاشون و توحید رو میچینند و استفاده میکنن
الان ک فکرش و میکنم باز رسیدم ب مقایسه
هر کس باتوجه ب مداری ک توش هست
باورهایی ک داره
خانواده ای ک توش بزرگ شده
و تو شهری ک هست
و گذشته ای ک داره
میتونه متفاوت باشه مدارش بابقیه
منی ک دارم نتایج الان دوستان رو با نتایج کوچیک خودم مقایسه میکنم
مث همون مثال استاد
ضربه زدن چکش ب میخ باشه ک شاید 99 بار تکرار کرده ،تلاش کرده و من ضربه ی 100 و دیدم ک راحت میخه فرو رفته
و الان میام خودم و مقایسه میکنم و سرزنش ک چرا نتایج تو اینقد بزرگ نمیشه
پس کی میخوایی نتیجه بزرگ بگیری از این مسیر
الان ک فکر میکنم بخاطر ثابت کردن خودم ب اطرافیانم هست ک بگم ببینید من درست میگفتم ،قانون جواب داد و حق بامن بود
واین افکار باعث میشه من عجله کنم باعث میشه از مسیرم لذت نبرم
باعث میشه نتایج کوچیک و نادیده بگیرم.
داشته هام رو نبینم
ناسپاس بشم
و همین منو در مدارهای پایین نگه میداره
درصورتی ک ما خواسته هامون رو برای چی میخواییم ،برای اینکه ب ما احساس خوب میده
برای اینکه بیشتر لذت ببریم
من همین الانم میتونم این احساس خوب و داشته باشم ،با دیدن نعمتهام ،قدردان داشته هام بودن
در لحظه زندگی کردن
مگه من میدونم ک کی فرصتم تموم میشه.
دو دقیقه ی دیگه
یک هفته دیکه
یک ماه دیکه
10 سال دیگه
چرا من احساس خوشبختیم و موکول کنم ب زمانی ک ب خواسته هام برسم
من همین الانم خوشبختم
خداروشکر تنم سالمه، بدنم عین ساعت داره کار میکنه
لباس های زیادی دارم ک جاشون نیست تو کمدم
ی تخت راحت دارم برای خواب
سقف بالای سرم هست
پدر و مادر عزیزم سلامت هستند و هرروز لحظات قشنگتری و کنارشون تجربه میکنم
هرچیزی ک میخوام خداروشکر برام فراهم میشه ،
نعمت برق ،گاز ،آب همه چی فراوان و فراهم هست
نعمت کولر توی تابستون، اصلا گرما رو احساس نمیکنی
مرغ و خروسهای قشنگمون ک هرروز برامون تخم های خوشمزه میزارن
و لذت میبرم از خوردنشون
شبهای اینجا اینقدر زیباست پراز آرامش و سکوت ،پراز ستاره اس
غروبهای بسیار قشنگ
آواز بلبل ها ،امروز ی بلبل روی ی شاخه درخت داشت آواز میخوند
ی بلبل دیگه روی ی شاخه ی درخت دیگه با عشق جوابش و میداد و من کلی خندیدم
و ذوق کردم براشون
امروز و دیروز غروب چنتا یاکریم جفت دیدم ک باعشق داشتن پرواز میکردن
اوج میگرفتن بال هاشون و باز و بسته میکردن
و من یادم اومد خدا تو قرانش میگه
ک ما جو آسمان رو مسخر پرنده ها کردیم
باز و بسته کردن بال هاش توسط ما داره اتفاق میفته
الهی صدهزار مرتبه شکرت
ادامه کامنتم و الان ک شب شده دارم مینویسم
خدایا شکرت ک بهم فرصت دادی ادامه کامنتم و بنویسم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بابت قانون ثابتت ب هرآنچه توجه کنی بهش انرژی میدی
چ تعبیر قشنگی افکار من انرژی هستن و وقتی ب ی موضوعی فکر میکنم فرکانس من ب اون انرژی شکل میده
یا بهتر بگم خداوند،سیستم، جهان
انرژیه ک ب شکل فرکانس ،کانون توجه من درمیاد
یعنی من باتوجه و افکارم ب این انرژی شکل میدم
و اگه از ظاهر ی اتفاق ک خودم خلق کردم
خوشم نیاد
میتونم با تغییر کانون توجهم ،افکارم اون موضوع رو از ی زاویه دید بهتر ببینم و احساسم بهتر بشه
و ابن احساس بهتر اتفاقات خوب و بهتر دیکه ای هم برام میاره
و طرف دیگه قضیه ، اگه توجهم رو رو نازیبایی ها بزارم رو شرایط و اتفاقات نادلخواه
باز شرایط نادلخواه بیشتری و جذب میکنم
کل داستان همینه
من دارم با ذهنیتم با باورهام با کانون توجهم زندگیم و خلق میکنم
تنها کاری ک الان باید انجام بدم اینکه بشینم ذهنم و بمباران کنم با ورودی مثبت ،کامنتها رو بخونم
باورهای محدود کننده رو پیدا و تغییر بدم
خودم وشخم بزنم
ذهنیت های منفی مو پیدا و تغییر بدم
احساس لیاقتم و بهبود بدم
خودمو با قبلم مقایسه کنم
زکیه یکسال پیش ، تغییرانم و ببینم تحسین کنم
نشانه هارو تایید کنم و هرلحظه با خودم تکرار کنم
قانون جواب میده
افکار دارن کار میکنن
درود بر همه دوستان و عزیزان
این روزها حس میکنم ارتباط با خداوند در من کمتر شده درآمدم مثل سابق نیست واون انتظاری که توی تابستون از کار ودر امدم داشتم خبری نیست…
اومدم توی سایت و زدم منو به نشانه ام راهنمایی کن.و جالبه که هدایت شدم به صحبت های قشنگ استاد .در مورد مرغ همسایه غازه….و دلایل افت کسب وکارم رو متوجه شدم یک مدتی بود که گیر دادم به اینکه مکانم خوب نیست باید تغییرش بدم جام کوچیکه از صاحب ملکم خوشم نمیادو… از این دست صحبت ها با خودم میکردم وحتی به دیگران هم می گفتم .و الان متوجه شدم که من توجه به زیبایی ها ونکات مثبت کسب وکارم رو کنار گذاشتم ودارم به منفی ها توجه می کنم که نتیجه اش کسادی کارم هست.البته اینم بگم من دایما فایلهای استاد رو که تهیه کردم مرور می کنم ونت برداری می کنم.
اما نباید فضا به منفی ها داد و من نا آگاهانه توجه کردم به منفی ها.
اینکه میگم در امدم کم شده،بازم به لطف خدا خوبه اما طبق انتظارم واینکه هرسال کارم رونق بیشتری داشته امسال هم انتظار داشتم بترکونم….اما ذهن منفی نگرم داره جلوی پیشرفتم رو می گیره.اینجاست که مچ خودمو گرفتم و به مسیر درست بر می گردم ودر مورد زیبایی های کارم ومکانم کلی نکات باید بنویسم و اونا رو مرور کنم تا در مسیر رشد وپیشرفت الهی قرار بگیرم.
الهی شکرت که محل کارم به خونه ام نزدیکه
الهی شکرت که کلی مشتریهای وفادار دارم که الان دوستای من هستن
الهی شکرت که اجاره ام مناسبه وبراحتی پرداخت می کنم
الهی شکرت که خیلی ساله اینجا هستم و همه منو میشناسن ونیاز به تبلیغ ندارم.
الهی شکرت که همسایه های مهربان ودوست داشتنی دارم
الهی شکرت که در محل کارم امنیت دارم
الهی شکرت که بابت اب وگاز پولی به صاحب ملک نمیدم و رایگانه…
اینایی که نوشتم یک دفعه به ذهنم رسید بیام فکر کنم میتونم ده ها مورد از زیبایی مکان کاریم بنویسم.
.خدارو شکر می کنم که هدایت به این فایل شدم و از استاد عزیز ممنونم که زبان پروردگار برام شدن.
دست مریزاد استاد عزیز
سپاس
سلام خب من واقعا متوجه نشدم یه جایی شما صحبت از یکی از همکارا توزمینه کاری خودتون کردید که میگفت من آب گندیده جوبهای تهرون با بهترین جاهای آمریکا عوض نمیکنم و شما تو اون فایل که من یادم نیست میگفتید از همه لحاظ این صحبت اشتباه میدونستید خب همه میدونند در طول سفر جاهای مختلف میگفتید واقعا تعریف هایی که از وضعیت آمریکا تو ایران میکنند واقعی نیست و مردم به کار و تلاش خیلی اهمیت میدن وآدم های بسیار معتقدی هستند وخب واقعا نمیگم از همه لحاظ ولی در خیلی از زمینه ها بالاتر هستش والبته همه اینو میدونند استاد ولی در مقایسه با این فایل من کاملا گیج شدم بنظرم اصلا وجود مرغ همسایه انسان رو وادار میکنه به تلاش بیشتر ولی این یه روی سکه هست روی دیگه سکه این که اگه با این فرمون بریم اصلا نمیتونیم زندگی کنیم وباید در این مورد مرغ همسایه متعادل باشیم و اینکه خیلی ضرب المثل ها وقتی تمرکز میکنی گویا برای همه زمانها و مکان ها نیست میگن هرجا برید آسمون یه رنگ واقعا زمان ثابت کرد اینطور نیست خیلی جاها آسمون فرق داره حتی در زمان پیامبر آسمون سیاسی اجتماعی محل زندگیشون خوب نبود که به ایشون گفته شد به حبشه مهاجرت کنند استاد بزرگوار لطفا بنده ر راهنمایی بفرمایید سپاسگذارم
به نام خداوند دانا و شنوا
سلامت به استاد عزیزم و همه دوستان
بعد از این که متن رو نوشتم و تموم شد یه چیزی یادم اومد که گفتم اول این متن بنویسم. صبح توی فایل ورد نوشتم و از خداوند خواستم که امروز خودش تمام امورم رو هدایت و کنترول کنه. و خداوند خواستم که امروز یکی از اصلی ترین پاشنه های آشیلم رو بگه و برام خودش هم حل کنه و به این فایل هدایت شدم. اصلا اولش نمی خواستم که اینجا بنویسم و گفتم که همون توی ورد نوشتی بسه. ولی یه حسی گفت که اینجا هم به اشتراک بزارم.
این داستان مرغ همسایه توی ذهن من از همون بچگی شکل گرفت، بخاطر سختی های که اون موقع داشتم. من بچه بودم، شاید شش سالم بود. یکی از بچه های همسایه مون که سید بود، همیشه خودش رو یه پله از ما بالاتر میدید. از اونجایی هم که پدر و مادر و عمو و پدربزرگ و بقیه اطرافیانمون، یه سید پیر داشتن که بهش میگفتن سید پیر و خیلی براش احترام قائل بودن، طبیعتا بچه های اون سید هم براشون عزیز بودن و ما همیشه تو سرکوب و بیارزشی بزرگ شدیم. این که من ارزشی ندارم چون از یه پدر مادر عام به دنیا اومدم، اون بهتر از منه. بعد هم که داستان همین جوری به عوامل بیرونی و شرایط بیرونی و …
اون بچه سید، هر روز و هرجا که مینشست، چه جلوی رفیقاش تو کوچه، چه سر کوچه، وسط کوچه، منو مسخره میکرد. مثلا به چشمام گیر میداد، بهم میخندید. عملا شده بودم سوژه خنده هاش. با اینکه اون بچه همشهری خودمون بود و هیچ چیزی از ما بیشتر نداشت، ولی خب فقط چون بچه سید بود، بالاتر حساب میشد. خب کله خودش یه خورده گرد بود، و به ما می گفت قد. بعدی که خیلی مسخره می کرد می گفت: قدقدقدددددد…
من خونم به جوش می یومد که ای کاش این سر اصلا به تنم نباشه.
بعد که از اون محله رفتم و وارد مدرسه شدم، تو یه محله بالاتر، دوباره همین داستان تکرار شد. این بار چون از افغانستان بودم، مسخرم میکردن. همون جا بود که کمکم تو ذهنم نشست که من یه چیزی کم دارم. میگفتم آره، من چشم خوشگل ندارم، بینی قلمی ندارم. اون روزا تلگرام و اینستاگرام و این تبلیغات عمل زیبایی هم نبود که بشه راحت دست به کار شد. همین طوری من رو با حرف و نگاه خورد میکردن. من اینا رو که میگم اصلا منظورم الان این نیست که از کسی دلخوری داشته باشم، بارها روی این موضوع کار کردم. ولی اینا پاشنه آشیل من هستند. شاید برای شما یه چیز دیگه ای پاشنه آشیل تون باشه که باید روی خودتون کار کنید. قبلا ها که به این موضوعات فکر می کردم گریم می گرفت، اما الان خیلی بهتر شدم.
من اگه فقط پنج درصد احساس بی لیاقتی داشتم، همین بحث ها که گفتم باعث میشد همون فکرهای منفی، همجنس خودش رو جذب کنه و باز دوباره منو مسخره کنن. تو صف نونوایی، تو کلاس، زمین بازی و … هر جا که می رفتم. انقدر به خاطر چشمام یا موهام بهم خندیدن که تو ذهنم شکل گرفت: من از همه کمترم، من اصلا آدم نیستم. بعد اگه تو فامیل میگفتن ببین بچه فلانی رو، یا بچه رجب رو، میگفتن تو نصف اونم نیستی! حتی زن عموی خودم منو مسخره می کرد. بعدها حتی عموی خودم منو مسخره می کرد.
سالها با این ذهنیت زندگی کردم که کاش پدر و مادری داشتم که ازم حمایت میکردن. همیشه با خودم فکر میکردم چون کسیو ندارم که ازم دفاع کنه، پس حتما حقمه که بدبخت باشم، حتما باید این بلاها سرم بیاد. تازه این از اون. بعدش هم که دولت سر کارت شناساییم چه داستان ها چید. بهم یه کارت شناسایی نمی دادن. (یکی از ترمز هایی که آیدی کارتم توی آلمان خیلی دیر اونم هم به خاطر همین، و به خاطر همین بی ارزشی ها بود که ریشه داره)
بعدها که برگشتم افغانستان، باز اقوام دیگه منو مسخره میکردن. چه پشتون، چه تاجیک، توی کلاس و هر جای دیگه. این اتفاقا ریشه دوانده بود و باعث شده بود احساس بی ارزشی شدیدی پیدا کنم. اعتماد به نفسم خیلی اومد پایین. خودمو بی مصرف و بی ارزش میدونستم.
این باور ها و مقایسه هایی که استاد گفتن نمود عینیش خیلی در ذهنم بیشتر بود. اصل باورهای ریشه دار اینا هستن: چرا به جایی موفقیت نرسیدی؟ چه توی کسب و کار، روابط عاطفی، موفقیت فردی یا هرچی؟
آقا هویت نداری. از کشور افغانستانی هست، پدر مادر نداشتی، موهای خوش حالت نداشتی، بینی درست و حسابی نداشتی، چشای بادومی داشت.
اینا یعنی تهداب علت نرسیدن به موفقیت هست در اعماق ناخودآگاه من. خب حالا بحث قومیت میاد: تو هزاره هستی. سالها توی گریز و فرار بوده. یه رهبر سیاسی نداریم.
باز در بحث ازدواج گفتن: که کی به یتیم دختر میده. اونم دختر سید، یا دختر ایرانی. برو به تو از اون پشت کوه های هزاره جات هم بهت دختر نمی دن.
توی بحث دانشگاه که افغانستانی ها سالها اصلا حق نداشتن برن توی ایران دانشگاه.
توی افغانستان هم همین طور قبلا به خاطر قومیت خودشون سهمیه نداشت، و این باور ریشه بود که وقتی به ایران مهارجرت کردن اونجا هم همین برخورد رو دیدن.
خب وقتی هنوز ایران بودم، برام آرزو شده بود که خدایا کاش چشم فلانی رو داشتم، دماغ فلانی رو داشتم، اون وقت می تونستم اینجا یه کاری بکنم، پیشرفت کنم، بهم احترام بذارن. یعنی ارزش آدمم بودن خودمو تو چشم و ابرو و موی قشنگ میدیدم.
بچهها که مسخرم میکردن، می رفتم بهترین ژل یا کتیرا رو میخریدم با اینکه نون خشک نداشتیم بخوریم. فقط میخواستم یهکم موهام وایسه، شاید کمتر مسخرم کنن.
این باورها که شکل گرفت، حتی خود فامیل میگفتن: تو بدبختی چون کسی رو نداری که ازت حمایت کنه. یکی از اقوام که وقتی تازه جوون شده بودم گفت: اگه یه کسی داشتی که برات خواستگاری بره، تا الان مجرد نمونده بودی. اونایی که با من یه خورده آشنایی داشتن می گفتن که محمد، دنیا فقط 100 سال اولش سخته. بعدش دیگه راحت می شی. یعنی ناخودآگاه داشتن به من می گفتن که تو باور این رو داری که همه چی سخته: زندگی سخته، ازدواج سخته، نفس کشیدن سخته، درس، کار، فلان …
بعد که برگشتم افغانستان، دیدم اونجا اوضاع از ایران هم بدتره. میگفتم: بابا ایران خیلی خوبه، از لحاظ فرهنگ و کار و اینکه توی دنیا یه سری تو سرا داره. افغانستان برای من اون موقع در حد لهله بود. حتی تو اخبار هم اسمش نمیاومد. افراد می گفتن که تا سال های 2001 یا 2002 اصلا انگار افغانستان اسمش از نقشه دنیا پاک شده بود. بعد از اینکه رژیم سابق رفت و آمریکایی ها با ناتو اومدن، یه کم دیده شد.
تو بحث کسب و کار، از این شاخه به اون شاخه رفتم. مثلا میگفتم خیاطی خوبه، یاد میگرفتم، بعد ول میکردم. میگفتم بنایی بهتره. یه بار گفتم دستفروشی خوبه، رفتم شروع کردم. اولش خوب بود، بعد یهو دیدم پشه پر نمیزنه. مثل همین که استاد گفت، به خاطر توجه به نکات منفی. همون باورهایی که با خودم برده بودم، باعث میشد همه چی خراب شه. با عموم ملامین می فروختم، روزای اول خوب بود. بعدش میگفتن دست زیاد شده، بازار کساده. به خاطر این ما فروش نداریم. اما الان که میرم بازار، میبینم رسته های مختلف مثل طلافروشی یا لوازم خانگی همه کنار هم هستن و همشون هم دارن کار میکنن و میفروشن.
در مورد دختر هم، بین مردم ما چون زیاد مسخره شدیم، باور کرده بودیم که خوش تیپی فقط مال سیدها ست. میگفتن این دخترای سید چقدر خوشگلن. سیدها هم به عام دختر نمیدادن. من هم میگفتم بدبختم، چرا آدم حساب نمیشیم؟
همین پیش فرض ها بودن که باعث شدن کلی باور داغون تو ذهنمون ساخته بشه. مثلا می گفتن تاجیک ها دروغگو هستن، یه روده ی راست تو شکمشون نیست. بین خود افغان ها هم میگفتن ایرانیا دروغگو هستن، از دهنشون یه حرف راست درنمیاد. در عوض ما خودمون رو صادق و پاک نشون میدادیم. یعنی این که جمع ببندیم هم یه عادت شده که خیلی باورهای مخرب پشتش میاره. بعدش خیلی من شنیدم که گفتن که دنیا خراب شده. یه آدم صالح و صادق پیدا نمیشه.
تو شهر خودمون، دخترا مد شده بودن که خواستگاراشون از خارج بیان. میگفتن پسرای خارج نشین خرج میکنن، شیر بها میدن، عروسی مجلل میگیرن. خیلیاشون هم میشینن به امید اینکه یه پسر خارجی پیدا بشه بیاد بگیرتشون.
حتی الان که تو آلمانم، میشنوم بعضیا میگن آلمانی ها صادق نیستن، نازی ان، دخترها شون مثل آب و هواشون هستن، یه دفعه آفتاب، یه دفعه بارون، نمیمونه برات. اینجا همه چیش خوبی الا دختراشن، همچیش خوبه الان دستشویی فرنگی هاشون. می گن از آلمانیا دختر نمیشه گرفت. همشون این پیش فرضا رو دارن و تقویتش میکنن. بعدش می رن از افغانستان یا ایران زن میگیرن و آخرش بازم یه عالمه داستان دارن. این پیش فرض رو خیلی وقت پیش هم من شنیده بودم که می گفتن که دختر از شهر بگیری برات نمی مون. برون از همون کور دهات ها یه دختر دهاتی بگیر که هیچی از دنیا نفهمه. عوضش برا زن بمونه. البته ما همه انسان هستیم و قصدم از این جمله اهانت نیست.
الف) چقدر الان درگیر این موضوع ام؟
نه خیلی زیاد. هنوز هم یه جاهایی حس میکنم به خاطر همون زخم های قدیم، به خاطر احساس عدم ارزشمندی یه بخشی از انرژیم هدر میره. تمرکزمو می بره سمت مقایسه، سمت احساس کم ارزشی. هنوزم وقتی توی جمعی هستم که فکر میکنم از من بهترن، ته دلم یه چیزی میلرزه.
ب) پاسخ به سؤالات تحلیلی:
1.چرا اینطور فکر میکردم یا میکنم؟
باور تاثیر عوامل بیرونی رو توی ذهنم کاشتن. چون از بچگی این فکر تو ذهنم کاشته شد. وقتی دائم مسخرم کردن، تحقیرم کردن، طبیعی بود که باور کنم من کمترم از همه هستم، من ارزش ندارم چون توی افغانستان به دنیا اومدم.
2.چرا فکر میکنم همسر دیگران بهتر از همسر منه؟
هنوز مجردم و همسر ندارم. خدا انشالله در زمان خودش برام بهترینش رو میاره.
3.چرا فکر میکنم رابطه دیگران از رابطه من بهتره؟
چون فقط ظاهر رابطه ها رو میبینم، نه واقعیت پشت پرده شونو.
4.چرا فکر میکنم اوضاع در جای دیگه خوبه؟
چون همیشه در حال فرار از وضعیت فعلی بودم، چون مسئول احساسات و رفتارها و افکار و باورهامو قبول نمی کردم و همیشه یه عامل بیرونی رو مقصر می دونستم. همیشه فکر میکردم خوشبختی یه جای دیگه ست، نه همین جا. نه در وجود خودم. چون شرک ورزیده بودم.
5.ریشه این افکار چیه؟ باور قدرتمند کننده ست یا محدودکننده؟
کاملا محدودکنندهست. اینا نه اصله، نه حقیقت. فقط زائدههای تحقیر و مقایسه که تو ذهنم مونده.
من فهمیدم که نباید قدرت زندگی خودمو دست دیگران بدم. نباید بذارم دیگران با ظاهر، گذشته، یا شرایط خانوادگی من، ارزش منو تعریف کنن. من خودم خالق شرایط زندگی خودمم، نه قربانی اون. این یعنی دیگه نمیگم چون کسی از من حمایت نکرد، بدبختم. نمیگم چون زیبا نبودم، لیاقت نداشتم. خداوند قدرت رو درون من گذاشته، توی روحم، توی باورهایی که خودم میتونم بسازم، تغییر بدم، و باهاش مسیرمو عوض کنم.
این همون چیزیه که میگن توحید، همون چیزی که توحید واقعی بهش دعوت میکنه: این که چیزی بیرون از من، سرنوشت منو تعیین نمیکنه. اگر خدا بزرگه، پس هیچی و هیچ کس قدرت تحقیر و شکستن منو نداره، مگر اینکه من خودم باورش کنم.
الگوهایی که باورهای کهنه رو میشکنن، من دنبال الگوهای هستم که خیلی وضع فلاکت بارتر از من رو تجربه کردن ولی بلند شدند و خودشونو تغییر دادن.
الگوهای تازه ای پیدا کردم که مثل چکش خوردن به ستون های باور غلط ذهن من بودن. دیدم یهودی هایی که روزی توی اردوگاه نازی زیر چکمه های سربازا تحقیر میشدن، امروز شدن صاحب قدرت اقتصادی تو دنیا. آفریقایی هایی که یه روزی حق نشستن تو اتوبوس نداشتن، حالا شدن رئیس جمهور کشورهایی مثل آمریکا شدن. چینیها و ژاپنی هایی که یه زمانی قحطی زده و بی پناه بودن، الان شدن صاحبان تکنولوژی، تجارت، و قدرت اقتصادی دنیا.
دیدم که ظاهر، نژاد، گذشته و طبقه اجتماعی، سرنوشت آدم رو تعیین نمیکنه. بلکه چیزی که مهمه باوره، تصویریه که از خودم دارم، و تصمیمیه که امروز میگیرم.
توحید واقعی یعنی عمل، نه فقط حرف. نه لاف
وقتی خداوند میگه: بهترین شما کسیه که با تقواترینه، دیگه نفهمیدنش برام توجیهی نیست. دیگه نمی تونم بگم چون محمد پیغمبره، با منه فرق داره. منم بنده همون خدام. همونطور که پیامبر اسلام یتیم بود و صغیر و فقیر، ولی بعد به مقام انسانی و الهی رسید، منم میتونم برسم، اگر خودمو باور کنم و به موفقیت و ثروت برسم.
دیگه نمی خوام باور کنم که چون فقیر بودم، یا پدر و مادر نداشتم، یا کسی حمایتم نکرد، پس لایق موفقیت و احترام نیستم. چون دیدم خیلی ها بودن که پدر و مادر داشتن، ولی نابود شدن. خیلی ها هم نداشتن و شرایط خیلی سخت تری هم داشتن، ولی ساختن، شدن گاندی، ماندلا، پیامبر، اوباما یا حتی بازیگرهایی مثل تام هنکس.
چ) راهکارهایی که یاد گرفتم و تصمیماتی که گرفتم:
1.چه تغییراتی باید در شخصیت خودم بدم؟
باید تصویر خودمو از درون بازسازی کنم. خودمو با ظاهر، قومیت، گذشته، یا تایید دیگران یا در کل عوامل بیرونی تعریف نکنم. قدرت خلق تمام شرایط زندگیم رو به جایی این که به عوامل بیرونی بدم، بدم به باورها و عوامل درونی.
2.چه مهارتهایی باید یاد بگیرم و تقویت کنم؟
مهارت مدیریت ذهن، عزت نفس، ارتباطگیری سالم، احساس لیاقت بدون قید و شرط داشتن و اینکه روی کاری تمرکز کنم و ول نکنم وسط راه.
3.قدم اول از کجاست؟
از همین شناخت و پذیرش خودم. از همین لحظه که دارم اینا رو مینویسم، بدون اینکه سرزنش کنم، فقط بدونم که الان دیگه اختیار دست خودمه، نه باورای قدیمی.
در پایان خیلی تشکر می کنم از استاد که این فایل رو هم برامون در دسترس قرار دادن
در پناه الله شاد و موفق باشید
خدا نگهدار
سلام محمد جااااان بسیار لذت بردم از کامنت زیبات و واقعیتی که از خودت گفتی و این درک بالا که این واقعیت زندگی نیست بلکه پیش فرض هایی هستند که از کودکی بهمون ور چسب زدن و چقدررر زیبامیشه وقتی این ور چسب ها رو آدم از خودش جدا میکنه و میبینه که جهان به این دیدگاه جدیدش و اینکه خود واقعیش شده و بدون ور چسب و تعصب زندگی میکنه ، جهان درهای جدید و زیباتری رو براش باز میکنه ، ممنونم از کامنت زیبات ، در پناه پروردگار یکتا و بی همتا باشی
سلام دوست عزیزم هادی عزیز
از دلگرمی و محبتی که گذاشتی واقعا ممنونم، خوشحالم که این کامنت مورد استفادت قرار گرفته و باز هم مروری شد برای خودم من. نکته ای که برای خودم خیلی مهم بود و میخواستم دوباره روش تأکید کنم اینه که: من فهمیدم ارزش و هویت من رو نه گذشته، نه قومیت، نه ظاهر و نه حرف دیگران تعیین نمیکنه. خود منم که با باورها و انتخاب هام می سازم و خالق شرایط زندگیم هستم، نه قربانی اون ورچسپ ها.
این برای من نقطه عطفی شد که نگاه تازه ای به زندگی داشته باشم. خوشحالم که این موضوع بین ما هم رسانی شد و هرکدوممون میتونیم ورچسبهای اضافه رو از خودمون جدا کنیم و خود واقعیمون رو زندگی کنیم.
در پناه الله یکتا شاد و موفق باشی
چه کامنتی بود. خیلی خیلی زیبا نوشتید.از لحاظ نگارشی، خط داستانی، از همه لحاظ خیلی خوب بود. احتمالا فرد کتابخونی هستین چون آدم های زیادی نیستن که بتونن اینقدر خوب منظورشون رو برسونن و اینقدر خوب بنویسنن. دمتون گرم
سلام و عرض ادب به استاد قشنگ و بچه های گل سایت بهشتی.من شهرستان زندگی میکنم که آب و هوای به شدت عالی و خنکی داره.یعنی الان که تابستون و اوج گرما باید باشه ما فقط 2 ساعت ظهر کولر روشن میکنیم ،غروبا هوا خنک و شبا خنک تر و بدون کولر سپری میشه و خدا رو شاکرم برای این موقعیت جغرافیایی اینجا.اینا رو گفتم که متوجه بشید چه شهر خوبی هست.از لحاظ تمیزی هم نامبر وان هست.یعنی بکوب پارکبان ها و محیط زیست و باغبان ها در حال زیبا سازی شهر هستن ،یعنی خیابونا برق میزنه از تمیزی و گل ها و درختان و علف های کوتاه و تمیز و توی جوب آبش فقط آی زلال برای درختاست. من دیدم شهرهایی که لجن هست توی جوب آباش و بوی نامطبوعی داره و مگس جمع میشه .خیلی هم کوه های زیبایی داره.حالا بریم به قبل این فایل که استاد بزاره روی سایت.دیگاه قدیم من:وااای چه شهر کوچیکی داریم وااای چقدر بده جنگل آزمون نیم ساعت فاصله داره وااای امکانات اینجا کم.وااای چقدر زمستوناش سرده.وااای چه مردم مذهبی داره.وااای وااای وااای..……….یعنی عینک بدبینی و حس قربانی شدن و حس بد و اینکه فکر کنم خوش به حال شمالی ها داخل جنگل هستن خوش به حالشون شهرشون بزرگه و و و و و و…..یعنی این همه زیبایی و تمیزی و بکر بودن و قشنگ بودن امنیت مردم خوبش نمیدیدم فقط عینکم روی ضعف این شهر بود .یعنی هر کدوم از آشناهامون میان داخل این شهر میگن وااای چه هوایی دارین چقدررررر خوبه خوش به حالتون.من الان عاشق این شهرم .به شدت میخوامش چون عالیه.تمیزی و هوای خوب و مردم خوب امنیت و نزدیکی چند تا جنگل خوشگل به این شهر زیبا.حتی لهجه قشنگ آدماش .اصلا بینظیر این شهر خدا رو شکر واقعا.و الان عاااااشششق ایران شدم یعنی فقط از خوبی هاش با همسرم حرف میزنم عاشق دولت مردان شدم دیگه قضاوتشون نمیکنم و میگم اینا بهترین هستن.عاشق جغرافیای کشورم هستم .عاشق جای جای ایرانم هستم باور کنید خانواده من یعنی پدر و مادر و خواهر و برادرم فقط میگن ایران چیه چه بدرد میخوره یا هر منفی بافی دیگه…ولی من میخوام متفاوت فکر کنم و متفاوت نتیجه بگیرم.میخوام عاشق کشورم و شهرم و همه مردم ایران باشم و حس خوب بدمو اینکه ما هیچیمون از خارجی ها کم نیست و ما هم عالی هستیم.و حتی نسبت به خانوادم حسم بهتر شده که بهترین پدر و مادر دنیا رو دارم بهترین همسر و برادر خواهر دنیا رو دارم و غرق نعمت هستم خدا رو صد هزار مرتبه شکر.خدا رو شکر امروز هم کمالگرایی گذاشتم کنار و کامنت نوشتم به یاری الله..دوستون دارم عزیزان.خدا یار و یاور و هدایتگر هممون باشه به راه راست و آسون و ساده و لذت بخش
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام به دوستان خوبم.
1. از بس روی ویژگیها و رفتارهایی که نمیخواستم در واقع طرز تفکر مامان گلم تمرکز کرده بودم (که به من هیچ ربطی نداشته و ندارد و نخواهد هم داشت) چشم دیدن یک برخورد خوب رو نداشتم ، هر رفتار خوبی رو برای خودم یک سلاح میدیدم که آره میخواهد در عوضش من فلان رفتار و کاری که آن دوست داره داشته باشم، برای همین طرز فکر واکنش خوبی هم نشان نمیدادم نتیحه از نظر احساسی ازش دورتر میشدم از طرفی دوست داشتم رابطهام با مادرم بهتر باشه، همیشه واکنش هاش رو برای خودم پیشگویی میکردم و خودم و رفتارم رو سانسور پس خشم من بیشتر میشد و من نمیخواستم مسئولیت این شرایط گردن بگیرم و میگفتم آن سختگیر و ….. فکر میکردم خودم خوبم و هیچ مشکلی ندارم……. از یک جایی به بعد اول یادگرفتم کارها و خوبیهایی که مادرم از وقتی در شکمش بودم تا الان در حقم کرده بود ببینم و سپاس گزار باشم دیوار دفاعی آرام آرام در حال فروکش کردن هست، رابطه زیباتر شده و امروز هم توانستم نکات مثبتش رو بنویسم که باعث شد عشق کنم و لذت ببرم و سپاس گزارتر باشم برای نعمتی که ربالعالمین بهم داده، تا امروز این نکات مثبت رو این جوری ندیده بودم، الان که فکر میکنم همیشه این ویژگی داشته اما من نمیتوانستم ببینمش به خاطر آن نگرش اشتباهم:
# شور و شوق کودکانش در مواجه با طبیعت و حیوانات
# همیشه توانایی هام بهم یادآوری میکند مثلا میگم من نمیتوانم این غذا رو درست کنم با لحن ملایم و با شوخی میگه چه طور اون روز توانستی، امروز نمیتوانی؟
یعنی همیشه نیروی محرک رو به جلو بوده به جای زانوی غم بغل گرفتن
# به نوع خودش در کارها ازم حمایت کرده با همراه شدنم یا با راهنماییش یا کمک کردن در انجام آن کار
# این جمله در شرایط سخت ورد زبانش بود و در من باعث ایجاد باور توکل بیشتر شد: چه کار داری که بابایم گدا بید دو چشم نرگسی کار خدابید……
# جاهایی که من روی مریضیم زوم میکردم و برای خودم بزرگش میکردم میگفت هیچی نیست، من میدانم ترسیدی، پاشو کمتر فکر و خیال الکی بکن ( و همین جمله باعث میشد قانون در ذهنم مرور کنم)
# پشت کارش در کارها مثلا آشپزی: وقتی غذای جدید میبیند و خوشش میاد با شورو شوق شروع به درست کردنش میکند واگه سری اول به مشکل بخوره ایراد کارش پیدا میکند و سری بعد بهتر درستش میکند. یا اگه دفعه اول ایراد پیدانکند خلاصه انقدر امتحان میکند تا علت پیدا کند و به نتیجه دلخواه برسه.
مامانم همان آدم هست؛ من تغییر کردم و همین تغییر نگرش باعث تغییر در رفتارم شده باعث شده مادرم منعطف تر برخورد کند، عشقم نسبت بهش بیشتر شده و فاصله بینمان کمتر شده.
خودسانسوری هام به شدت کاهش پیداکرده و بیشتر آن جور که میخواهم هستم و رفتارمیکنم و حرف میزنم وقتی کنارش هستم.( از طرفی به نکات مثبت خود هم نگاه میکنم)
دیگه گلایه و شکایت ازش حتی در ذهنم نمیکنم به نسبت قبل خیلی کمتر شده.
خدایا شکرت برای وجودش، برای این نعمت الهی که به من دادی و ببخش که من ناسپاس بودم ، خوش حالم که یادم دادی رابطه زیباتر داشتن با مادرم رو. بینهایت ازت سپاس گزارم.
2. این شخصیت منفینگر در محیط جدید مثلا شغل، میبینم که چقدر خوب و جذاب هست ولی کم کم زوم میشم روی نکات منفیش، روی این که کنترل ذهن سخته و فلان رفتار و طرز فکر دیگران دارند و باعث میشه منم این طرز فکر داشته باشم و در این شرایط نمیشه کنترل ذهن کرد و من از قانون این طوری دور میشم ……. این همان قبول نکردن مسئولیت کنترل ذهن هست. این پاشنه آشیل من وقتی در یک محیط جدید قرار میگیرم در واقع شرایط و موقعیت رو عامل موفقیت و عدم موفقیت در کنترل ذهن میدانم به خصوص وقتی که هنزفری ندارم.
نتیجه به این وضعیت بیشتر هدایت میشوم و جالب هست که از آدمها شاکی میشوم اما خبر خوب این که از چند ماه پیش که شروع کردم به طور جدی کار کردن روی خودم و گشتن در سایت این شرایط برام کمتر و کم تر پیش میاد.
3. بحث فایلها و نتایج؛ من روی فایلهای تحول زندگیدارم کار میکنم اول حالم خیلی عالی بود و بیشتر به نشانهها توجه میکردم و تایید میکردم و محکمتر به قانون عمل ولی این اواخر دیدم مثلا نوشتن کامنت برام سخت شده یا دیرتر فایل ها رو میبینم و اول میرم دنبال کارهای دیگه،چرا؟ چون فکر میکردم تمرینهای من جواب نمیدهد. من نمیتوانم از این فایلها به خوبی استفاده کنم(کمالگرایی) خلاصه هی دلیل و فکری که آره سری قبلی هم این طور شد و اون طور شد، بعد میبینم بچهها روی محصولات کار میکنند یا مثلا همین فصل 7 سفرنامه هستند و من فصل دو میگم آره اگه 7 بودم بهتر بود آن فایلها جدیدتر استاد مثالهای بیشتری گفته؛ آن فایل تاثیر بیشتری داره یا فایل پروژه مهاجرت به مدار بالاتر برم باز هم به همین دلیل وقتی وارد پروژه میشم پر از شور و انگیزه اما از یک جایی به بعد افت میکند به خاطر این باور مخرب.
باید جدیتر سپاس گزاریهام بنویسم و نشانههای تغییر در مسیر به خودم گوش زد کنم مثل الان.
قانون جواب میدهد؛ من باید مسئولیت پذیرتر باشم من باید متوکلتر باشم و به جای تلاش برای انجام کارهام ؛ آنها رو بنویسم و بگم خداجونم خودت هدایتم کنم آن وقت که مسیر برام لذت بخشتر میشه.
خدایا شکرت برای حال خوب الانم؛ برای این که تامل در این فایل و نوشتن ردپا رو روزیم کردی متشکرم برای عشق بیشتری که در قلبم قرار دادی. متشکرم.
4. من پارک نقلی بغل خانه مان رو خیلی دوست دارم به خصوص وقتی باد میاد و برگها میرقصند یا وقتی بچهها مشغول بازی هستند یا هنگام غروب و لامپ های پارک روشن میشه. اول این طوری نمیدیدم و اصلا نمیرفتم تو پارک چون به نظرم درختهاش قطور و بلند نبودن و کوچیک بود پس بهرهای نمیبردم و فلان پارک رو بهتر میدانستم اما با دیدن زیباییهای پارک مان من بیشتر میرم پارک مدت زمان های بیشتری میتوانم لذت ببرم و در احساس خوب باشم.
خدایا برای پارک خونهمام متشکرم.
مهمترین و اورژانسی ترین کاری که باید بکنم لیزری روی نکات مثبت هر کس و هرچیز تمرکزم بزارم و کار کنم جوری که بشم شکارچی نکات مثبت. این نقطه ضعف من هست. پس باید دوباره شروع کنم به نوشتن نکات مثبت اطرافم. چون نوشتن به من خیلی کمک میکند همین طور حرف زدن راجبش. خدایا هدایتم کن بیشتر و بهتر سپاس گزارتر باشم و نکات مثبت بیشتری ببینم.
در پناه ربالعالمین راضی و خشنود و پر روزی باشید.
یاحق
سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز
چقدر خوشحالم که میتونم داخل سایت کامنت بزارم و از فایل ها استفادت کنم
خداروشکر
این فایل نشونه امروز من بود و واقعا بهش نیاز داشتم
یه احساسی من سر تمرینا داشتم که فکر میکردم تیم ما واقعا خوب نیست و جای باشگاه ما خوب نیست و فلان جا خوبه و اصن اینجا بچه بازیه و مثلا فلانی رفته کمپ تمرینی توی اسپانیا ، و اونا خوبن و اونا یه کارای خاصی میکنن که ما نمیکنیم و اونا خیلی بلدن و ما هیچی حالیمون نیست
این در حالی هست که وقتی منصفانه نگاه میکنم واقعا تمرین با کیفیت و فوق العاده ای دارم ، مربی فوق العاده و دوست داشتنی دارم
و اما وقتی اون احساس رو دارم چه نتیجه ای میده موجب میشه فکر کنم تمرینی که دارم انجام میدم به درد نمیخوره و کمکی به پیشرفتم نمیکنه و وقت تلف کردنه در حالی که واقعا از اون تمرینا خیلی میشه پیشرفت کرد و توی آمریکا هم همینا رو انجام میدن و کار عجیب غریبی انجام نمیدن
یه وقتایی من خودم فراموش میکنم که برای پیشرفت توی یه کاری نیاز به انجام کار ها و تمرینات عجیب غریب و جدید نیست موضوع تکرار یک روند درست هست
یه موردی بود از کوبی برایانت یکی از اسطوره های بسکتبال دنیا که میگفت داشتم یه ویدیو توی یوتیوب نگاه میکردم که طرف داشت تمرینات خیلی خاص و عجیب و غریب انجام میداد و کارای خاصی با توپ میکرد و به دخترش گفته بود نظرت راجب این ویدیو چی هست و جفتشون خندیده بودن
یا خودم یه دوره ای تهیه کردم از استفن کری که اونم یکی از بهترین های تاریخ هست که میگفت نمیدونم چطور باید بگم مهم ترین چیز تکرار همون اصول بیسیک و اولیه هست
اما وقتی آدم میره سراغ مقایسه فکر میکنه اینجا هیچ خبری نیست و کل خبرا جای دیگه هست و این موجب میشه بی انگیزه بشه برای تمرین
در حالی که اگه تمرکزش رو خودش و ویژگی های مثبت تمرینش باشه با انگیزه ادامه میده و پیشرفت میکنه و به جای های بهتر میره
بخدا که مرغ بقیه هم مرغه
یا توی بازی وقتی من با یه بازیکن جدید برخورد میکنم که بازیکن خوبی هست فکر میکنم اون خیلی بلده و من هیچی بلد نیستم در صورتی که وقتی منصفانه نگاه میکنم میبینم توی خیلی از موارد عالی هستم و خیلی از حرکات رو عالی انجام میدم
اما اون باوره و اون فکری که فلانی بهتره اعتماد به نفس منو میاره پایین و نمیگذاره من اون مهارت هایی که دارم رو بروز بدم
ولی وقتی این احساس رو دارم که اوکی فرد مقابلم خوب هست اما منم خیلی چیزا بلدم و منم کار خودمو بلدم اون موقع واقعا خوب بازی میکنم و حتی اون بازیکنی که خیلی قوی بوده رو میبرم