چرا فکر می کنیم مرغ همسایه غازه؟


در این فایل استاد عباس منش درباره یک ضعف شخصیتی مخرب، ریشه های این ضعف و اثرات مخرب آن در زندگی صحبت می کند. ضعفی که تقریبا همه در زندگی خود تجربه کرده اند. 

در این فایل استاد عباس منش ما را از دلایلی آگاه می کند که این ضعف شخصیتی را شکل می دهد، ریشه های آن را تقویت می کند و در نهایت آن را تبدیل به یک عادت ذهنی مخرب می کند. سپس این عادت ذهنی مخرب، کانون توجه ما را به گونه ای جهت دهی می کند که:

 نه تنها نعمت های زندگی خود را نبینیم؛ نه تنها درباره آنچه داریم، ناسپاس شویم؛ بلکه با نادیده گرفتن مداوم داشته های زندگی خود، مرتبا خود را در احساس بدبختی، احساس قربانی بودن و در یک کلام احساس نارضایتی از زندگی نگه داریم. سپس طبق قانون، این فرکانس غالب نه تنها نعمت های فعلی را از زندگی ما خارج می کند بلکه مجراهای زیادی برای ورود ناخواسته ها، مسائل و مشکلات پی در پی به زندگی ما باز می کند. 

با ادامه دادن به این جنس از توجه، وارد مدار ناخواسته ها می شویم. در این چرخه معیوب مرتبا از این مشکل به مشکل بعدی برخورد می کنیم و هر بار بیشتر در این باتلاق فرو می رویم. بدتر از همه این است که: نمی دانیم این باتلاق از کجا و چطور شروع شده و چرا در حال گسترش خودش در زندگی مان است. خبر خوب این است که استاد عباس منش در این فایل با ارائه منطق های قوی، راهکار خروج از این چرخه معیوب و اصلاح این ضعف شخصیتی را به ما یاد می دهد.


تمرین:

آگاهی های این فایل را با جدیت گوش دهید، از کلیدهای آن نکته برداری کنید و برای اینکه اهرم رنج و لذتی قوی برای اصلاح این ضعف شخصیتی در ذهن ما ساخته شود به گونه ای که منجر به تصمیم و اجرای آن شود، پیشنهاد می کنیم در بخش نظرات این فایل مثالهایی از خودتان را بیاد بیاورید و بنویسید از اینکه:

 ذهن شما به چه شکل و درباره چه موضوعاتی مرغ همسایه را برای شما غاز نشان داده است؟ به گونه ای که با وجود نعمت هایی که در زندگی خود دارید، به احساس نارضایتی، قربانی بودن و بدبختی رسیده اید. احساس کردید که حق شما به شما داده نشده و از قافله دیگران عقب مانده اید. ( احساس نارضایتی از همسر، شهر، شغل، رابطه، خانواده، فامیل، فرزند و …) به عنوان مثال:

  • همسایه های دیگران چقدر از همسایه من بهتر هستند؛
  • همسر فلانی، چقدر از همسر من خوش برخورد تر است و چقدر هوای همسرش را دارد؛
  • رابطه دیگران چقدر از رابطه من بهتر است. آخر این هم شد رابطه!
  • هر کشور دیگری از کشور من و قوانین کشور من بهتر است و موفق شدن در آن راحت تر است؛
  • دختران یا پسران فلان شهر، چقدر از دختر و پسرهای شهر من بهترند؛
  • پدر و مادرهای دیگران، چقدر از والدین من بهترند؛
  • مشتری های فلان شهر یا محله، چقدر از مشتریهای محله یا شهر من بهترند؛
  • فلان شغل، چقدر پولسازتر از شغل من است؛
  • مردم فلان شهر چقدر با فرهنگ تر از مردم شهر من هستند؛
  • اوضاع کسب و کار چقدر در فلان شهر بهتر از شهر من است؛
  • فلان محله یا شهر چقدر زیباتر از محل زندگی من است؛
  • و…

الف) به این فکر کنید که در حال حاضر چقدر درگیر این موضوع هستید و این ضعف چقدر در حال اتلاف انرژی و تمرکز سازنده شماست؟

ب) در کل زمانهایی که درگیر این نوع تفکر بوده اید یا هستید، از خود بپرسید:

  1. چرا اینطور فکر می کردم یا می کنم؟
  2. چرا فکر می کنم همسر دیگران از همسر من بهتر است؟
  3. چرا فکر می کنم رابطه دیگران از رابطه من بهتر است؟
  4. چرا فکر می کنم اوضاع در جای دیگر خوب است؟
  5.  ریشه این جنس از تفکرات از کجاست؟ آیا ریشه اینها باورهای قدرتمندکننده است یا محدود کننده؟! اصل است یا فرع؟! 

چ) حالا که از این ضعف مخرب آگاه شده ای، با توجه به آگاهی های این فایل، چه راهکارهایی برای خارج شدن از این مدار مخرب آموخته ای؟ این راهکارها منجر به اخذ چه تصمیماتی برای شما شده است؟ در پاسخ به این چرایی به این فکر کنید که:

  1. چه تغییراتی باید در شخصیت خود ایجاد کنم؟
  2. چه مهارتهایی را یاد بگیرم و بهبود ببخشم؟
  3. و قدم اول را از کجا بردارم؟

موضوع این است که طبق قانون، اگر آگاهانه روی بهبود این ضعف شخصیتی کار نشود، تبدیل به بزرگترین مجرای خروج نعمت ها از زندگی و ورود ناخواسته ها به زندگی می شود. اما تمرکز بر اجرای آگاهی های فایل، این جنس از ایمان و باور را در ما شکل می دهد که:

تغییر شرایط نادلخواه زندگی ام چقدر راحت است و چقدر در دست خودم بوده است و من چقدر به دنبال تغییر این شرایط در بیرون از خودم می گشتم!

منتظر خواندن پاسخ ها و مثالهای تأثیرگذار تان هستیم.


منابع کامل درباره محتوای این فایل:

آگاهی های دوره احساس لیاقت

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چرا فکر می کنیم مرغ همسایه غازه؟
    296MB
    50 دقیقه
  • فایل صوتی چرا فکر می کنیم مرغ همسایه غازه؟
    48MB
    50 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

636 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محمد آصف باقری» در این صفحه: 3
  1. -
    محمد آصف باقری گفته:
    مدت عضویت: 2680 روز

    به نام خداوند دانا و شنوا

    سلامت به استاد عزیزم و همه دوستان

    بعد از این که متن رو نوشتم و تموم شد یه چیزی یادم اومد که گفتم اول این متن بنویسم. صبح توی فایل ورد نوشتم و از خداوند خواستم که امروز خودش تمام امورم رو هدایت و کنترول کنه. و خداوند خواستم که امروز یکی از اصلی ترین پاشنه های آشیلم رو بگه و برام خودش هم حل کنه و به این فایل هدایت شدم. اصلا اولش نمی خواستم که اینجا بنویسم و گفتم که همون توی ورد نوشتی بسه. ولی یه حسی گفت که اینجا هم به اشتراک بزارم.

    این داستان مرغ همسایه توی ذهن من از همون بچگی شکل گرفت، بخاطر سختی ‌های که اون موقع داشتم. من بچه بودم، شاید شش سالم بود. یکی از بچه‌ های همسایه مون که سید بود، همیشه خودش رو یه پله از ما بالاتر می‌دید. از اونجایی هم که پدر و مادر و عمو و پدربزرگ و بقیه‌ اطرافیانمون، یه سید پیر داشتن که بهش می‌گفتن سید پیر و خیلی براش احترام قائل بودن، طبیعتا بچه ‌های اون سید هم براشون عزیز بودن و ما همیشه تو سرکوب و بی‌ارزشی بزرگ شدیم. این که من ارزشی ندارم چون از یه پدر مادر عام به دنیا اومدم، اون بهتر از منه. بعد هم که داستان همین جوری به عوامل بیرونی و شرایط بیرونی و …

    اون بچه سید، هر روز و هرجا که می‌نشست، چه جلوی رفیقاش تو کوچه، چه سر کوچه، وسط کوچه، منو مسخره می‌کرد. مثلا به چشمام گیر می‌داد، بهم می‌خندید. عملا شده بودم سوژه‌ خنده ‌هاش. با اینکه اون بچه همشهری خودمون بود و هیچ ‌چیزی از ما بیشتر نداشت، ولی خب فقط چون بچه سید بود، بالاتر حساب می‌شد. خب کله خودش یه خورده گرد بود، و به ما می گفت قد. بعدی که خیلی مسخره می کرد می گفت: قدقدقدددددد…

    من خونم به جوش می یومد که ای کاش این سر اصلا به تنم نباشه.

    بعد که از اون محله رفتم و وارد مدرسه شدم، تو یه محله‌ بالاتر، دوباره همین داستان تکرار شد. این‌ بار چون از افغانستان بودم، مسخرم می‌کردن. همون‌ جا بود که کم‌کم تو ذهنم نشست که من یه چیزی کم دارم. می‌گفتم آره، من چشم خوشگل ندارم، بینی قلمی ندارم. اون روزا تلگرام و اینستاگرام و این تبلیغات عمل زیبایی هم نبود که بشه راحت دست به کار شد. همین طوری من رو با حرف و نگاه خورد می‌کردن. من اینا رو که میگم اصلا منظورم الان این نیست که از کسی دلخوری داشته باشم، بارها روی این موضوع کار کردم. ولی اینا پاشنه آشیل من هستند. شاید برای شما یه چیز دیگه ای پاشنه آشیل تون باشه که باید روی خودتون کار کنید. قبلا ها که به این موضوعات فکر می کردم گریم می گرفت، اما الان خیلی بهتر شدم.

    من اگه فقط پنج درصد احساس بی‌ لیاقتی داشتم، همین بحث ها که گفتم باعث می‌شد همون فکرهای منفی، همجنس خودش رو جذب کنه و باز دوباره منو مسخره کنن. تو صف نونوایی، تو کلاس، زمین بازی و … هر جا که می رفتم. انقدر به خاطر چشمام یا موهام بهم خندیدن که تو ذهنم شکل گرفت: من از همه کمترم، من اصلا آدم نیستم. بعد اگه تو فامیل می‌گفتن ببین بچه‌ فلانی رو، یا بچه‌ رجب رو، می‌گفتن تو نصف اونم نیستی! حتی زن عموی خودم منو مسخره می کرد. بعدها حتی عموی خودم منو مسخره می کرد.

    سال‌ها با این ذهنیت زندگی کردم که کاش پدر و مادری داشتم که ازم حمایت می‌کردن. همیشه با خودم فکر می‌کردم چون کسیو ندارم که ازم دفاع کنه، پس حتما حقمه که بدبخت باشم، حتما باید این بلاها سرم بیاد. تازه این از اون. بعدش هم که دولت سر کارت شناساییم چه داستان ها چید. بهم یه کارت شناسایی نمی دادن. (یکی از ترمز هایی که آیدی کارتم توی آلمان خیلی دیر اونم هم به خاطر همین، و به خاطر همین بی ارزشی ها بود که ریشه داره)

    بعدها که برگشتم افغانستان، باز اقوام دیگه منو مسخره می‌کردن. چه پشتون، چه تاجیک، توی کلاس و هر جای دیگه. این‌ اتفاقا ریشه دوانده بود و باعث شده بود احساس بی ‌ارزشی شدیدی پیدا کنم. اعتماد به نفسم خیلی اومد پایین. خودمو بی ‌مصرف و بی ‌ارزش می‌دونستم.

    این باور ها و مقایسه هایی که استاد گفتن نمود عینیش خیلی در ذهنم بیشتر بود. اصل باورهای ریشه دار اینا هستن: چرا به جایی موفقیت نرسیدی؟ چه توی کسب و کار، روابط عاطفی، موفقیت فردی یا هرچی؟

    آقا هویت نداری. از کشور افغانستانی هست، پدر مادر نداشتی، موهای خوش حالت نداشتی، بینی درست و حسابی نداشتی، چشای بادومی داشت.

    اینا یعنی تهداب علت نرسیدن به موفقیت هست در اعماق ناخودآگاه من. خب حالا بحث قومیت میاد: تو هزاره هستی. سالها توی گریز و فرار بوده. یه رهبر سیاسی نداریم.

    باز در بحث ازدواج گفتن: که کی به یتیم دختر میده. اونم دختر سید، یا دختر ایرانی. برو به تو از اون پشت کوه های هزاره جات هم بهت دختر نمی دن.

    توی بحث دانشگاه که افغانستانی ها سالها اصلا حق نداشتن برن توی ایران دانشگاه.

    توی افغانستان هم همین طور قبلا به خاطر قومیت خودشون سهمیه نداشت، و این باور ریشه بود که وقتی به ایران مهارجرت کردن اونجا هم همین برخورد رو دیدن.

    خب وقتی هنوز ایران بودم، برام آرزو شده بود که خدایا کاش چشم فلانی رو داشتم، دماغ فلانی رو داشتم، اون ‌وقت می ‌تونستم اینجا یه کاری بکنم، پیشرفت کنم، بهم احترام بذارن. یعنی ارزش آدمم بودن خودمو تو چشم و ابرو و موی قشنگ می‌دیدم.

    بچه‌ها که مسخرم می‌کردن، می ‌رفتم بهترین ژل یا کتیرا رو می‌خریدم با اینکه نون خشک نداشتیم بخوریم. فقط می‌خواستم یه‌کم موهام وایسه، شاید کمتر مسخرم کنن.

    این باورها که شکل گرفت، حتی خود فامیل می‌گفتن: تو بدبختی چون کسی رو نداری که ازت حمایت کنه. یکی از اقوام که وقتی تازه جوون شده بودم گفت: اگه یه کسی داشتی که برات خواستگاری بره، تا الان مجرد نمونده بودی. اونایی که با من یه خورده آشنایی داشتن می گفتن که محمد، دنیا فقط 100 سال اولش سخته. بعدش دیگه راحت می شی. یعنی ناخودآگاه داشتن به من می گفتن که تو باور این رو داری که همه چی سخته: زندگی سخته، ازدواج سخته، نفس کشیدن سخته، درس، کار، فلان …

    بعد که برگشتم افغانستان، دیدم اونجا اوضاع از ایران هم بدتره. می‌گفتم: بابا ایران خیلی خوبه، از لحاظ فرهنگ و کار و اینکه توی دنیا یه سری تو سرا داره. افغانستان برای من اون موقع در حد له‌له بود. حتی تو اخبار هم اسمش نمی‌اومد. افراد می گفتن که تا سال ‌های 2001 یا 2002 اصلا انگار افغانستان اسمش از نقشه‌ دنیا پاک شده بود. بعد از اینکه رژیم سابق رفت و آمریکایی ‌ها با ناتو اومدن، یه کم دیده شد.

    تو بحث کسب‌ و کار، از این شاخه به اون شاخه رفتم. مثلا می‌گفتم خیاطی خوبه، یاد می‌گرفتم، بعد ول می‌کردم. می‌گفتم بنایی بهتره. یه بار گفتم دستفروشی خوبه، رفتم شروع کردم. اولش خوب بود، بعد یهو دیدم پشه پر نمی‌زنه. مثل همین که استاد گفت، به خاطر توجه به نکات منفی. همون باورهایی که با خودم برده بودم، باعث می‌شد همه ‌چی خراب شه. با عموم ملامین می‌ فروختم، روزای اول خوب بود. بعدش می‌گفتن دست زیاد شده، بازار کساده. به خاطر این ما فروش نداریم. اما الان که می‌رم بازار، می‌بینم رسته ‌های مختلف مثل طلافروشی یا لوازم ‌خانگی همه کنار هم هستن و همشون هم دارن کار می‌کنن و می‌فروشن.

    در مورد دختر هم، بین مردم ما چون زیاد مسخره شدیم، باور کرده بودیم که خوش‌ تیپی فقط مال سیدها ست. می‌گفتن این دخترای سید چقدر خوشگلن. سیدها هم به عام دختر نمی‌دادن. من هم می‌گفتم بدبختم، چرا آدم حساب نمی‌شیم؟

    همین پیش ‌فرض‌ ها بودن که باعث شدن کلی باور داغون تو ذهنمون ساخته بشه. مثلا می‌ گفتن تاجیک ‌ها دروغگو هستن، یه روده‌ ی راست تو شکمشون نیست. بین خود افغان ‌ها هم می‌گفتن ایرانیا دروغگو هستن، از دهنشون یه حرف راست درنمیاد. در عوض ما خودمون رو صادق و پاک نشون می‌دادیم. یعنی این که جمع ببندیم هم یه عادت شده که خیلی باورهای مخرب پشتش میاره. بعدش خیلی من شنیدم که گفتن که دنیا خراب شده. یه آدم صالح و صادق پیدا نمیشه.

    تو شهر خودمون، دخترا مد شده بودن که خواستگاراشون از خارج بیان. می‌گفتن پسرای خارج‌ نشین خرج می‌کنن، شیر بها می‌دن، عروسی مجلل می‌گیرن. خیلیاشون هم می‌شینن به امید اینکه یه پسر خارجی پیدا بشه بیاد بگیرتشون.

    حتی الان که تو آلمانم، می‌شنوم بعضیا می‌گن آلمانی ‌ها صادق نیستن، نازی ‌ان، دخترها شون مثل آب و هواشون هستن، یه ‌دفعه آفتاب، یه ‌دفعه بارون، نمی‌مونه برات. اینجا همه چیش خوبی الا دختراشن، همچیش خوبه الان دستشویی فرنگی هاشون. می‌ گن از آلمانیا دختر نمی‌شه گرفت. همشون این پیش‌ فرضا رو دارن و تقویتش می‌کنن. بعدش می‌ رن از افغانستان یا ایران زن می‌گیرن و آخرش بازم یه عالمه داستان دارن. این پیش فرض رو خیلی وقت پیش هم من شنیده بودم که می گفتن که دختر از شهر بگیری برات نمی مون. برون از همون کور دهات ها یه دختر دهاتی بگیر که هیچی از دنیا نفهمه. عوضش برا زن بمونه. البته ما همه انسان هستیم و قصدم از این جمله اهانت نیست.

    الف) چقدر الان درگیر این موضوع‌ ام؟

    نه خیلی زیاد. هنوز هم یه جاهایی حس می‌کنم به خاطر همون زخم‌ های قدیم، به خاطر احساس عدم ارزشمندی یه بخشی از انرژیم هدر می‌ره. تمرکزمو می‌ بره سمت مقایسه، سمت احساس کم‌ ارزشی. هنوزم وقتی توی جمعی هستم که فکر می‌کنم از من بهترن، ته دلم یه چیزی می‌لرزه.

    ب) پاسخ به سؤالات تحلیلی:

    1.چرا اینطور فکر می‌کردم یا می‌کنم؟

    باور تاثیر عوامل بیرونی رو توی ذهنم کاشتن. چون از بچگی این فکر تو ذهنم کاشته شد. وقتی دائم مسخرم کردن، تحقیرم کردن، طبیعی بود که باور کنم من کمترم از همه هستم، من ارزش ندارم چون توی افغانستان به دنیا اومدم.

    2.چرا فکر می‌کنم همسر دیگران بهتر از همسر منه؟

    هنوز مجردم و همسر ندارم. خدا انشالله در زمان خودش برام بهترینش رو میاره.

    3.چرا فکر می‌کنم رابطه دیگران از رابطه من بهتره؟

    چون فقط ظاهر رابطه‌ ها رو می‌بینم، نه واقعیت پشت پرده ‌شونو.

    4.چرا فکر می‌کنم اوضاع در جای دیگه خوبه؟

    چون همیشه در حال فرار از وضعیت فعلی بودم، چون مسئول احساسات و رفتارها و افکار و باورهامو قبول نمی کردم و همیشه یه عامل بیرونی رو مقصر می دونستم. همیشه فکر می‌کردم خوشبختی یه جای دیگه‌ ست، نه همین‌ جا. نه در وجود خودم. چون شرک ورزیده بودم.

    5.ریشه‌ این افکار چیه؟ باور قدرتمند کننده‌ ست یا محدودکننده؟

    کاملا محدودکننده‌ست. اینا نه اصله، نه حقیقت. فقط زائده‌های تحقیر و مقایسه‌ که تو ذهنم مونده.

    من فهمیدم که نباید قدرت زندگی خودمو دست دیگران بدم. نباید بذارم دیگران با ظاهر، گذشته، یا شرایط خانوادگی من، ارزش منو تعریف کنن. من خودم خالق شرایط زندگی خودمم، نه قربانی اون. این یعنی دیگه نمی‌گم چون کسی از من حمایت نکرد، بدبختم. نمی‌گم چون زیبا نبودم، لیاقت نداشتم. خداوند قدرت رو درون من گذاشته، توی روحم، توی باورهایی که خودم می‌تونم بسازم، تغییر بدم، و باهاش مسیرمو عوض کنم.

    این همون چیزیه که میگن توحید، همون چیزی که توحید واقعی بهش دعوت می‌کنه: این که چیزی بیرون از من، سرنوشت منو تعیین نمی‌کنه. اگر خدا بزرگه، پس هیچی و هیچ‌ کس قدرت تحقیر و شکستن منو نداره، مگر اینکه من خودم باورش کنم.

    الگوهایی که باورهای کهنه رو می‌شکنن، من دنبال الگوهای هستم که خیلی وضع فلاکت بارتر از من رو تجربه کردن ولی بلند شدند و خودشونو تغییر دادن.

    الگوهای تازه‌ ای پیدا کردم که مثل چکش خوردن به ستون‌ های باور غلط ذهن من بودن. دیدم یهودی‌ هایی که روزی توی اردوگاه نازی زیر چکمه های سربازا تحقیر می‌شدن، امروز شدن صاحب قدرت اقتصادی تو دنیا. آفریقایی‌ هایی که یه روزی حق نشستن تو اتوبوس نداشتن، حالا شدن رئیس‌ جمهور کشورهایی مثل آمریکا شدن. چینی‌ها و ژاپنی‌ هایی که یه زمانی قحطی زده و بی‌ پناه بودن، الان شدن صاحبان تکنولوژی، تجارت، و قدرت اقتصادی دنیا.

    دیدم که ظاهر، نژاد، گذشته و طبقه اجتماعی، سرنوشت آدم رو تعیین نمی‌کنه. بلکه چیزی که مهمه باوره، تصویریه که از خودم دارم، و تصمیمیه که امروز می‌گیرم.

    توحید واقعی یعنی عمل، نه فقط حرف. نه لاف

    وقتی خداوند میگه: بهترین شما کسیه که با تقواترینه، دیگه نفهمیدنش برام توجیهی نیست. دیگه نمی‌ تونم بگم چون محمد پیغمبره، با منه فرق داره. منم بنده‌ همون خدام. همون‌طور که پیامبر اسلام یتیم بود و صغیر و فقیر، ولی بعد به مقام انسانی و الهی رسید، منم می‌تونم برسم، اگر خودمو باور کنم و به موفقیت و ثروت برسم.

    دیگه نمی‌ خوام باور کنم که چون فقیر بودم، یا پدر و مادر نداشتم، یا کسی حمایتم نکرد، پس لایق موفقیت و احترام نیستم. چون دیدم خیلی‌ ها بودن که پدر و مادر داشتن، ولی نابود شدن. خیلی‌ ها هم نداشتن و شرایط خیلی سخت تری هم داشتن، ولی ساختن، شدن گاندی، ماندلا، پیامبر، اوباما یا حتی بازیگرهایی مثل تام هنکس.

    چ) راهکارهایی که یاد گرفتم و تصمیماتی که گرفتم:

    1.چه تغییراتی باید در شخصیت خودم بدم؟

    باید تصویر خودمو از درون بازسازی کنم. خودمو با ظاهر، قومیت، گذشته، یا تایید دیگران یا در کل عوامل بیرونی تعریف نکنم. قدرت خلق تمام شرایط زندگیم رو به جایی این که به عوامل بیرونی بدم، بدم به باورها و عوامل درونی.

    2.چه مهارت‌هایی باید یاد بگیرم و تقویت کنم؟

    مهارت مدیریت ذهن، عزت‌ نفس، ارتباط‌گیری سالم، احساس لیاقت بدون قید و شرط داشتن و اینکه روی کاری تمرکز کنم و ول نکنم وسط راه.

    3.قدم اول از کجاست؟

    از همین شناخت و پذیرش خودم. از همین لحظه که دارم اینا رو می‌نویسم، بدون اینکه سرزنش کنم، فقط بدونم که الان دیگه اختیار دست خودمه، نه باورای قدیمی.

    در پایان خیلی تشکر می کنم از استاد که این فایل رو هم برامون در دسترس قرار دادن

    در پناه الله شاد و موفق باشید

    خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    محمد آصف باقری گفته:
    مدت عضویت: 2680 روز

    سلام دوست عزیزم هادی عزیز

    از دلگرمی و محبتی که گذاشتی واقعا ممنونم، خوشحالم که این کامنت مورد استفادت قرار گرفته و باز هم مروری شد برای خودم من. نکته‌ ای که برای خودم خیلی مهم بود و می‌خواستم دوباره روش تأکید کنم اینه که: من فهمیدم ارزش و هویت من رو نه گذشته، نه قومیت، نه ظاهر و نه حرف دیگران تعیین نمی‌کنه. خود منم که با باورها و انتخاب‌ هام می‌ سازم و خالق شرایط زندگیم هستم، نه قربانی اون ورچسپ ها.

    این برای من نقطه‌ عطفی شد که نگاه تازه‌ ای به زندگی داشته باشم. خوشحالم که این موضوع بین ما هم‌ رسانی شد و هرکدوممون می‌تونیم ورچسب‌های اضافه رو از خودمون جدا کنیم و خود واقعیمون رو زندگی کنیم.

    در پناه الله یکتا شاد و موفق باشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    محمد آصف باقری گفته:
    مدت عضویت: 2680 روز

    سلام حسنا جان

    متنت رو خوندم و واقعا حست رو درک می‌ کنم. خیلی از ما یه زمانی فکر می‌کنیم خوشبختی یعنی فقط داشتن پدر و مادر خیلی خوب، آزادی بیشتر، یا شرایط راحت‌ تر و … اما واقعیت اینه که زندگی هر کسی مسیر خاص خودش رو داره و هر روحی برای رشد خودش، یه مدل تجربه رو از سر می‌گذرونه.

    من خودم یتیم بزرگ شدم و مدت‌ ها این باور رو داشتم که چون دیگران پدر و مادر دارن، حتما خوشبخت‌ ترن. و دلیل سختی‌های خودم رو نداشتن پشتوانه می‌ دونستم. اما وقتی نوشته تو رو خوندم، دیدم تو هم سختی‌ های جدی خودت رو داری و این بهم یادآوری کرد خوشبختی فقط به ظاهر زندگی آدم‌ ها نیست، بلکه بیشتر به آگاهی و رشد درونی ما برمی‌ گرده.

    اگر دوست داری رابطه‌ ت با پدر و مادرت بهتر بشه، به نظرم چند نکته خیلی مهمه:

    اول اینکه خودت رو با دیگران مقایسه نکن (مقایسه احساس آدمو بد می کنه اگه مقایسه تخریب کننده ای باشه. اولین چیزی که بهت نشون میده که مقایسه اشتباه، اینه که احساست بد میشه. چون به ناخواسته توجه می کنی. اگه مقایسه کمک می کنه تا احساست خوب بشه این یعنی که تو داری خواستتو واضح می کنی پس پدر مادرای اونایی که خوبن رو تحسین کن، ویژگیهاشونو تحسین که و سپاسگزاری کن). این مقایسه‌ ها باعث میشه یه فرکانسی به جهان بفرستی که نتیجه‌ ش می‌تونه این باشه که برخورد پدر و مادرت برای تو سخت‌ تر و آزاردهنده‌ تر احساس بشه. (منظورم دقیقا همون نوع برخورد و واکنش‌ها ست.)

    اگه فعلا برات سخت روی نکات مثبت پدر و مادرت تمرکز کنی، اشکالی نداره. از خودت شروع کن. روی نکات مثبت خودت تمرکز کن، بنویسشون، و بابتشون سپاسگزار باش. بعد کم‌کم و مرحله‌ مرحله، شروع کن نکات مثبت پدر و مادرت رو هم پیدا کردن و نوشتن، حتی اگر کوچیک باشه. شب و روز بابت همون نکات ریز هم سپاسگزاری کن. کم‌کم می‌بینی به طرز عجیبی برخوردشون با تو تغییر می‌کنه.

    بهت قول میدم تغییر می‌کنه، اما این تمرکز ممارست می‌ خواد، تمرین می‌ خواد. خیلی وقت‌ها پدر و مادرها همونطوری بزرگ شدن که الان رفتار می‌کنن و واقعا فکر می‌ کنن این مدل سخت‌گیری به صلاح فرزندشونه. اگر از این زاویه نگاه کنی و گاهی خودت رو جای اون‌ها بذاری، نه اینکه با مقایسه با پدر و مادرهای دیگران ببینیشون، هم احساس خودت بهتر میشه، هم کم‌کم حساسیتت نسبت به گیر دادن‌ ها کمتر میشه. وقتی حساسیت کمتر بشه، واکنش‌ها آرومتر میشه و معمولا طرف مقابل هم کمتر گیر میده و همین روند ادامه پیدا می‌کنه تا جایی که رابطه واقعا بهتر و بهتر میشه.

    یه چیز دیگه هم که خیلی دوست داشتم بهت بگم: نحوه آشنایت رو با سایت خوندم. خیلی قشنگه که تو در 18 سالگی به این مسیر و این آگاهی‌ ها هدایت شدی. واقعا نشونه‌ خاص بودن و آماده‌ بودن تو برای رشده. من وقتی 18 سالم بود، اصلا از این مفاهیم هیچ درکی نداشتم. اما تو خیلی زود وارد مسیر رشد شدی و این خودش یک نعمت بزرگه

    دیدم که قدم اول دوره «دوازده قدم» رو تهیه کردی و این خیلی عالیه. اگر بتونی دوره «عشق و مودت» رو هم تهیه کنی، به نظرم خیلی کمکت می‌کنه. چون نه تنها فقط رابطه‌ ت با پدر و مادرت بهتر نمی‌ شه، بلکه نگاهت و حالت درونیت تغییر می‌کنه و در نتیجه خیلی وقت‌ها دیگران هم با تو بهتر برخورد می‌کنن (البته در حد هم‌ جهت بودن فرکانس‌ ها خودت).

    در کل، آگاهانه و قدم‌ به‌ قدم جلو برو. توی همین سایت مطالب و فایل‌های رایگان خیلی عمیقی هست که اگر با تمرین روی خودت کار کنی، کم‌کم نگاهت، احساست و حتی شرایط زندگیت تغییر می‌کنه.

    تو قویتر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. مسیر رشدت رو ادامه بده

    در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: