چرا فکر می کنیم مرغ همسایه غازه؟


در این فایل استاد عباس منش درباره یک ضعف شخصیتی مخرب، ریشه های این ضعف و اثرات مخرب آن در زندگی صحبت می کند. ضعفی که تقریبا همه در زندگی خود تجربه کرده اند. 

در این فایل استاد عباس منش ما را از دلایلی آگاه می کند که این ضعف شخصیتی را شکل می دهد، ریشه های آن را تقویت می کند و در نهایت آن را تبدیل به یک عادت ذهنی مخرب می کند. سپس این عادت ذهنی مخرب، کانون توجه ما را به گونه ای جهت دهی می کند که:

 نه تنها نعمت های زندگی خود را نبینیم؛ نه تنها درباره آنچه داریم، ناسپاس شویم؛ بلکه با نادیده گرفتن مداوم داشته های زندگی خود، مرتبا خود را در احساس بدبختی، احساس قربانی بودن و در یک کلام احساس نارضایتی از زندگی نگه داریم. سپس طبق قانون، این فرکانس غالب نه تنها نعمت های فعلی را از زندگی ما خارج می کند بلکه مجراهای زیادی برای ورود ناخواسته ها، مسائل و مشکلات پی در پی به زندگی ما باز می کند. 

با ادامه دادن به این جنس از توجه، وارد مدار ناخواسته ها می شویم. در این چرخه معیوب مرتبا از این مشکل به مشکل بعدی برخورد می کنیم و هر بار بیشتر در این باتلاق فرو می رویم. بدتر از همه این است که: نمی دانیم این باتلاق از کجا و چطور شروع شده و چرا در حال گسترش خودش در زندگی مان است. خبر خوب این است که استاد عباس منش در این فایل با ارائه منطق های قوی، راهکار خروج از این چرخه معیوب و اصلاح این ضعف شخصیتی را به ما یاد می دهد.


تمرین:

آگاهی های این فایل را با جدیت گوش دهید، از کلیدهای آن نکته برداری کنید و برای اینکه اهرم رنج و لذتی قوی برای اصلاح این ضعف شخصیتی در ذهن ما ساخته شود به گونه ای که منجر به تصمیم و اجرای آن شود، پیشنهاد می کنیم در بخش نظرات این فایل مثالهایی از خودتان را بیاد بیاورید و بنویسید از اینکه:

 ذهن شما به چه شکل و درباره چه موضوعاتی مرغ همسایه را برای شما غاز نشان داده است؟ به گونه ای که با وجود نعمت هایی که در زندگی خود دارید، به احساس نارضایتی، قربانی بودن و بدبختی رسیده اید. احساس کردید که حق شما به شما داده نشده و از قافله دیگران عقب مانده اید. ( احساس نارضایتی از همسر، شهر، شغل، رابطه، خانواده، فامیل، فرزند و …) به عنوان مثال:

  • همسایه های دیگران چقدر از همسایه من بهتر هستند؛
  • همسر فلانی، چقدر از همسر من خوش برخورد تر است و چقدر هوای همسرش را دارد؛
  • رابطه دیگران چقدر از رابطه من بهتر است. آخر این هم شد رابطه!
  • هر کشور دیگری از کشور من و قوانین کشور من بهتر است و موفق شدن در آن راحت تر است؛
  • دختران یا پسران فلان شهر، چقدر از دختر و پسرهای شهر من بهترند؛
  • پدر و مادرهای دیگران، چقدر از والدین من بهترند؛
  • مشتری های فلان شهر یا محله، چقدر از مشتریهای محله یا شهر من بهترند؛
  • فلان شغل، چقدر پولسازتر از شغل من است؛
  • مردم فلان شهر چقدر با فرهنگ تر از مردم شهر من هستند؛
  • اوضاع کسب و کار چقدر در فلان شهر بهتر از شهر من است؛
  • فلان محله یا شهر چقدر زیباتر از محل زندگی من است؛
  • و…

الف) به این فکر کنید که در حال حاضر چقدر درگیر این موضوع هستید و این ضعف چقدر در حال اتلاف انرژی و تمرکز سازنده شماست؟

ب) در کل زمانهایی که درگیر این نوع تفکر بوده اید یا هستید، از خود بپرسید:

  1. چرا اینطور فکر می کردم یا می کنم؟
  2. چرا فکر می کنم همسر دیگران از همسر من بهتر است؟
  3. چرا فکر می کنم رابطه دیگران از رابطه من بهتر است؟
  4. چرا فکر می کنم اوضاع در جای دیگر خوب است؟
  5.  ریشه این جنس از تفکرات از کجاست؟ آیا ریشه اینها باورهای قدرتمندکننده است یا محدود کننده؟! اصل است یا فرع؟! 

چ) حالا که از این ضعف مخرب آگاه شده ای، با توجه به آگاهی های این فایل، چه راهکارهایی برای خارج شدن از این مدار مخرب آموخته ای؟ این راهکارها منجر به اخذ چه تصمیماتی برای شما شده است؟ در پاسخ به این چرایی به این فکر کنید که:

  1. چه تغییراتی باید در شخصیت خود ایجاد کنم؟
  2. چه مهارتهایی را یاد بگیرم و بهبود ببخشم؟
  3. و قدم اول را از کجا بردارم؟

موضوع این است که طبق قانون، اگر آگاهانه روی بهبود این ضعف شخصیتی کار نشود، تبدیل به بزرگترین مجرای خروج نعمت ها از زندگی و ورود ناخواسته ها به زندگی می شود. اما تمرکز بر اجرای آگاهی های فایل، این جنس از ایمان و باور را در ما شکل می دهد که:

تغییر شرایط نادلخواه زندگی ام چقدر راحت است و چقدر در دست خودم بوده است و من چقدر به دنبال تغییر این شرایط در بیرون از خودم می گشتم!

منتظر خواندن پاسخ ها و مثالهای تأثیرگذار تان هستیم.


منابع کامل درباره محتوای این فایل:

آگاهی های دوره احساس لیاقت

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چرا فکر می کنیم مرغ همسایه غازه؟
    296MB
    50 دقیقه
  • فایل صوتی چرا فکر می کنیم مرغ همسایه غازه؟
    48MB
    50 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

636 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 452 روز

    سلام استاد.

    واقعا درست میگین.

    لازمه اینجا یسری چیزهارو بنویسم که ردپا بذارم چون دوست دارم ستاره هام هم توی سایت بالا بره و یجورایی انگیزه بگیرم برای فعالیت بیشتر توی سایت. چون از نظر شما فعالیت توی سایت ارزشمنده و حتی اگه الان بنظر من بی ارزش بیاد، همین ردپاها یه روزی به دردم میخوره. بالاخره نوشتنش بهتر از ننوشتنشه.

    من خیلی اینطوریم و خیلی هم احساس تنهایی میکنم. یعنی با دوستام هم خودمو مقایسه میکنم همیشه میگم ببین فلانی اینو داره اونو داره زندگیش چقدر باحاله چقدر دوست داره. ببین بجز من هزارتا دوست دیگه هم داره. از کجا معلوم اصن به من اهمیت میده وقتی با هزارنفر دیگه هم دوسته.

    بعد خودم با خیلی ها در ارتباطم ولی ته دلم هنوز بشدت احساس تنهایی میکنم چون روابطم اکثرا سطحیه و اونجوری که میخوام قوی نیست. بعد با دوستام هم خیلی خودمو مقایسه میکنم که اره اینا خیلی کار دارن زندگی دارن من نه کار و زندگی دارم همش هم بیکارم هیچ جایی که نمیرم هیچ دوستی هم که ندارم و این نجوا ها منو میخوره و میخوره و میخوره اونقدر که نابود بشم.

    قشنگ تو ذهن من هرروز می چرخه. خوشبحال فلانی چقدر کلاس های خفن میره حالا من میخوام ثبت نام کنم هیچی پیدا نمیکنم که بتونم ثبت نام کنم. خوشبحال اون یکی زندگیش چقدر خفنه. بعد من میرم خونه شون کلی بهم خوش میگذره وقتی خونه خودم برمیگردم جهنمه.

    بعضی وقتا حتی از خدا هم متنفر میشم بخاطر اینکه وقتی صداش میزنم حسزمیکنم جواب نمیده. یعنی اصلا حس نمیکنم وجود خدارو.

    بعضی وقتا هم یعنی تا همین چندروز پیش زندگیم خیلی بهم خوش میگذشت اصلا پدر و مادرم رو هم مجبور نبودم ببینم

    بعدش یهویی برگشتم خونه و بابام خونه بود و دوباره همون دعوا ها شروع شد و زجر و شکنجه و عذاب دوباره برگشت.

    فعلا این فایل رو پیدا کردم و در مدار گوش کردنش هستم و الان ایناهارورفهمیدم، تا حدودی درک کردم. الان میخوام کامنت هارو بخونم چون میدونم تنها کسی نیستم که این احساسات عقب بودن از بقیه رو داره و شاید شایدددد یکم احساسم بهتر شد و برگشتم به مومنتوم مثبتم چون دو سه روزه مومنتومم خراب شده..و من نمیخوام زحماتم از بین بره و برای همون باید برش گردونم. به قول شما احساس بد مثل آتیش میمونه مهم نیست به چه دلیلی بپری توی اتیش بهرحال می سوزی.

    پی نوشت: همین الان ردپای قدیمی م روی همین فایل رو دیدم و واقعا به قدرت کامنت گذاشتن ایمان آوردم.واقعا ردپا گذاشتن بدرد میخوره.کامنت قدیمی خودم از هزارتا کامنت دیگه بیشتر تاثیر داشت روم استاد!!!(جدا ازین که هرجمله ش حقیقت داره و امروز که زندگی م برام سیاه بود رو مقایسه کردم با روزی که اون کامنت رو نوشته بودم و یادمه چقدر زندگی م روشن و قشنگ بود درست مثل دو سه روز پیش.)پس من بدبخت نیستم فقط یسری مواقع کنترل ذهنم از دستم درمیره همین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 521 روز

    سلام استاد عزیزم

    همین که اومدم تو این فایل، یه سری چیزها اومد به ذهنم «اینکه میگم به بقیه داده سده ولی به من نه»

    گفتم اول اینارو بنویسم تا فراموش نکرده« قبل گوش دادن فایل مینویسم»

    من خیلی اکثر اوقات حس میکنم:

    به دیگران مادر و پدر خیلی خوب داده شده ولی به من نه

    چرا حالا

    چون ذهنم میگه ببین مادر و پدرای بقیه چقدر خوش رفتارن ولی مال من هر روز داد و فریاد دارن

    مادر و پدر بقیه بچشون رو همونطور که هست دوسش دارن

    ولی مادر و پدر من میخوان جوری باشم که خودشون میخوان بعدش دوسم دارن

    « خیلی با پدر و مادرم مشکل دارم، بشدت زیاد»

    کلا احساس میکنم علت اینکه من زندگی دلخواهم رو نتونستم داشته باشم، تنها دلیلش وجود ایناست

    دوم: اینکه میگم به همه دخترا ازادی دلخواهشونو داده شده ولی به من یکی نه

    خدا همه رو تو مکان خوب افرید، تو خانواده ازاد افرید

    ولی منو وسط وسط محدودیت افرید

    نه از نظر استایل ازادی دارم « برخلاف خیلی از دخترا

    نه از نظر ارتباط گرفتن با ادم های دلخواهم ازادی دارم « برخلاف دخترا

    نه اینکه میتونم به مکان های دلخواهم برم برخلاف خیلی از دخترا

    خیلی وقتا اینا منو دلسردم میکنه و احساس قربانی بودن میکنم

    من دهه هشتادی ام ولی خیلی زندگیم شبیه به دهه شصتی هاس « یعنی محدودیت هاش اینقدر سفت و سنگینه»

    بعد وقتی به دخترای هم دهه خودم نگاه کنم خیلیی ازادی دارن از هر لحاظ

    حتی ازادن هرجایی دلشون خواست برن، پدر و مادرشون براشون ماشین میخره حتی که برن هرجایی

    ولی برخلافشون من هر جا برم گیر دادن باید یه نفر بیاد پیشم، حالا ماشین گرفتن اینا به سرم بخوره

    فقط ارزوم اینه کاریم نداشته باشن حداقل بتونم خودم از پس خودم بر بیام

    ولی خب نه

    و وقتی میبینم خیلی از هم سن و سالام با هزاران ادم ارتباط گرفتن از ارتباط گرفتن خیلی چیزها میدونن ولی من تو روستا موندم و حتی یدونه ارتباط نتونستم بگیرم

    خیلی احساس ناامیدی و عقب موندگی میکنم

    و یجورایی حسم بد میشه

    این موارد پاسنه اشیلمه که در هر روز و هر ساعت برام مرور میشه

    خواستم اینجا بنویسم تا رد پایی جدید برام باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمد آصف باقری گفته:
      مدت عضویت: 2680 روز

      سلام حسنا جان

      متنت رو خوندم و واقعا حست رو درک می‌ کنم. خیلی از ما یه زمانی فکر می‌کنیم خوشبختی یعنی فقط داشتن پدر و مادر خیلی خوب، آزادی بیشتر، یا شرایط راحت‌ تر و … اما واقعیت اینه که زندگی هر کسی مسیر خاص خودش رو داره و هر روحی برای رشد خودش، یه مدل تجربه رو از سر می‌گذرونه.

      من خودم یتیم بزرگ شدم و مدت‌ ها این باور رو داشتم که چون دیگران پدر و مادر دارن، حتما خوشبخت‌ ترن. و دلیل سختی‌های خودم رو نداشتن پشتوانه می‌ دونستم. اما وقتی نوشته تو رو خوندم، دیدم تو هم سختی‌ های جدی خودت رو داری و این بهم یادآوری کرد خوشبختی فقط به ظاهر زندگی آدم‌ ها نیست، بلکه بیشتر به آگاهی و رشد درونی ما برمی‌ گرده.

      اگر دوست داری رابطه‌ ت با پدر و مادرت بهتر بشه، به نظرم چند نکته خیلی مهمه:

      اول اینکه خودت رو با دیگران مقایسه نکن (مقایسه احساس آدمو بد می کنه اگه مقایسه تخریب کننده ای باشه. اولین چیزی که بهت نشون میده که مقایسه اشتباه، اینه که احساست بد میشه. چون به ناخواسته توجه می کنی. اگه مقایسه کمک می کنه تا احساست خوب بشه این یعنی که تو داری خواستتو واضح می کنی پس پدر مادرای اونایی که خوبن رو تحسین کن، ویژگیهاشونو تحسین که و سپاسگزاری کن). این مقایسه‌ ها باعث میشه یه فرکانسی به جهان بفرستی که نتیجه‌ ش می‌تونه این باشه که برخورد پدر و مادرت برای تو سخت‌ تر و آزاردهنده‌ تر احساس بشه. (منظورم دقیقا همون نوع برخورد و واکنش‌ها ست.)

      اگه فعلا برات سخت روی نکات مثبت پدر و مادرت تمرکز کنی، اشکالی نداره. از خودت شروع کن. روی نکات مثبت خودت تمرکز کن، بنویسشون، و بابتشون سپاسگزار باش. بعد کم‌کم و مرحله‌ مرحله، شروع کن نکات مثبت پدر و مادرت رو هم پیدا کردن و نوشتن، حتی اگر کوچیک باشه. شب و روز بابت همون نکات ریز هم سپاسگزاری کن. کم‌کم می‌بینی به طرز عجیبی برخوردشون با تو تغییر می‌کنه.

      بهت قول میدم تغییر می‌کنه، اما این تمرکز ممارست می‌ خواد، تمرین می‌ خواد. خیلی وقت‌ها پدر و مادرها همونطوری بزرگ شدن که الان رفتار می‌کنن و واقعا فکر می‌ کنن این مدل سخت‌گیری به صلاح فرزندشونه. اگر از این زاویه نگاه کنی و گاهی خودت رو جای اون‌ها بذاری، نه اینکه با مقایسه با پدر و مادرهای دیگران ببینیشون، هم احساس خودت بهتر میشه، هم کم‌کم حساسیتت نسبت به گیر دادن‌ ها کمتر میشه. وقتی حساسیت کمتر بشه، واکنش‌ها آرومتر میشه و معمولا طرف مقابل هم کمتر گیر میده و همین روند ادامه پیدا می‌کنه تا جایی که رابطه واقعا بهتر و بهتر میشه.

      یه چیز دیگه هم که خیلی دوست داشتم بهت بگم: نحوه آشنایت رو با سایت خوندم. خیلی قشنگه که تو در 18 سالگی به این مسیر و این آگاهی‌ ها هدایت شدی. واقعا نشونه‌ خاص بودن و آماده‌ بودن تو برای رشده. من وقتی 18 سالم بود، اصلا از این مفاهیم هیچ درکی نداشتم. اما تو خیلی زود وارد مسیر رشد شدی و این خودش یک نعمت بزرگه

      دیدم که قدم اول دوره «دوازده قدم» رو تهیه کردی و این خیلی عالیه. اگر بتونی دوره «عشق و مودت» رو هم تهیه کنی، به نظرم خیلی کمکت می‌کنه. چون نه تنها فقط رابطه‌ ت با پدر و مادرت بهتر نمی‌ شه، بلکه نگاهت و حالت درونیت تغییر می‌کنه و در نتیجه خیلی وقت‌ها دیگران هم با تو بهتر برخورد می‌کنن (البته در حد هم‌ جهت بودن فرکانس‌ ها خودت).

      در کل، آگاهانه و قدم‌ به‌ قدم جلو برو. توی همین سایت مطالب و فایل‌های رایگان خیلی عمیقی هست که اگر با تمرین روی خودت کار کنی، کم‌کم نگاهت، احساست و حتی شرایط زندگیت تغییر می‌کنه.

      تو قویتر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. مسیر رشدت رو ادامه بده

      در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
        مدت عضویت: 521 روز

        سلام محمد آصف عزیزم

        دوست بینظیرم خیلی خوشحالم که از خودت هم بهم مثال زدی

        همیشه ذهنم بهم میگع : حسنا اگه تو تنهایی زندگی میکردیا

        اگه پیشت والدینت نبودا

        تو زندگیت قشنگ و عالی میشد

        و….

        ” چون والدینم بشدت سوپر مذهبی هستن ”

        ولی کامنتت رو خوندم و فهمیدم واقعا والدین هم یه نعمت بزرگیه

        اما برا ذهن من ازار دهندس

        از بچگی خیلییی دوست داشتم ازادی داشته باشم

        اما والدینم محدودم میکردن

        و الان تنها علت نداشتن ازادی رو والدینم میدونستم

        ” شاید از سن 9 سالگیم اینا بود که همش با تنبیه های والدین سرو کار داشتم ”

        و الان اینقدر به گیر دادن حساسیت دارم

        اینقدر از ادمایی که بهم گیر میدن و تو زندگیم دخالت میکنن بدم میاد که حتی حاضر به مرگ اون فرد در اون لحظه میشم

        یا یه رفیقی داشتم خیلی باهاش خوب بودم به محض اینکه یدونه ازم ایراد گرفت در حد چی ازش فراری شدم و اصلا ازش خوشم نیومد دیگه

        یا حتی خاله ام یه بار بهم گفت با رفتار بشدت خوب : حسنا جان موهات رو دیگه رو صورتت نریز ، جمعش کن باشه قشنگم

        و از دو صورتم بوسید

        ولی من با رفتارش کاری نداشتم

        تنها بخاطر اینکه به من گیر داد و دخالت کرد تو کارم بشدت ازش بدم اومد

        اینقدر زیاد که باز لج کردم و بیشتر ریختم

        یعنی تنها چیزی که من بهش حساسیت زیاد دارم و در حد مرگ ازش بدم میاد اینه که یکی بخواد ازادیمو سلب کنه ” چه ازادی مکانی چه زمانی چه استایلی”

        خیلییی درگیر میشم باهاش

        ولی همین که گفتی حساس نشو تا کمتر گیر بدن خیلی بهم کمک کرد

        چون ذهن من میگه: لج کن و گفته هاشون رو برعکس انجام بده و بقولی هیچ کدوم از گفته هاشون رو انجام نده تا باهات کاری نداشته باشن، اگه یه بار انجام بدی همیشه بهت گیر میدن

        و این باعث میشه خیلییی درگیر بشم

        و یجورایی دعواهام باهاشون ادامه دار میشه

        اما حساس نبودن

        حساس نبودن

        حساس نبودن

        یعنی توجه نکردن میشه

        چیزی که من در این حوزه اصلا نمیتونم اجراش کنم

        ممنونم که بهم راهنمایی کردی تا چطوری بهتر بشم دوست بینظیر من

        بسیار سپاس گذارم

        و خیلی خوشحالم خودمم تازه قدم اول ” دوره دوازده قدم ” رو خریداری کردم و تلاش میکنم این دوره رو کامل پیش برم

        چون بشد عجولم و در طی کردن قانون تکامل بشدت مسکل دارم و از این بابت هم ضربه میخورم

        خیلی از کامنتتون سپاسگزارم

        واقعا همین الان که قدم اول دوره رو پیش میرم

        یکم شرایطم بهتر شده

        یکم خودم اروم تر شدم

        رفتار والدینم یه ذره کوچیک تغییر کرده

        امیدوارم همگی ما بتونیم شخصیتمون رو عالی تغییر بدیم

        در پناه حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        Moonlight گفته:
        مدت عضویت: 452 روز

        سلام دوست عزیز

        باورم نمیشد واقعا ینفر از یتیم بودن ناراحت باشه چون از بچگی هروقت یادم میاد ارزو داشتم پدر و مادرم رو از دست بدم و یتیم باشم اینقدر ازشون متنفر بودم. البته روابط ما همیشه سینوسی بود و بعضی وقتا خوب می‌شد بعضی وقت ها نه ولی بازم همیشه این ارزو درون وجودم بود مخصوصا نسبت به مامانم و همیشه از بچگی دنبال این بودم که کار کنم پول دربیارم از خانوادم جدا بشم(به این نتیجه رسیده بودم که دعا های من باعث نمیشه پدر و مادرم بمیرن!)

        شاید افکار عجیبی باشه برای یک بچه ولی واقعا آرزوی من یتیم بودن بود تا مدت ها. بعدش که با استاد آشنا شدم یکم این روابط تغییر کرد ولی هنوزم سینوسیه و هروقت احساسم بد بشه مثل لگد برمیگرده میخوره توی صورتم.

        فقط حس کردم باید اینو بگم که مهم نیست یتیم باشیم یا نباشیم بالاخره یه دلیلی برای بدبختی هامون باید پیدا کنیم و ینفرو متهم کنیم بجای اینکه مسئولیت شو برعهده بگیریم چون نهایتا تو همون مدار مهم نیست پدر مادر داشته باشی یا نه، به همون مشکلات برمیخوری چون توی همون مداری. و برعکس مهم نیست خانواده ت زنده باشن یا نه اگه توی مدار بالایی باشی به همون نعمت هایی برمیخوری که افرادی که خانواده شون کنارشونه دارن.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    Juju گفته:
    مدت عضویت: 283 روز

    سلام و وقت بخیر به همگیی

    امیدوارم که حال دلتون کوک‌ِ کوک باشه

    یکی از بزرگترین کفر نعمت های من که از کودکی تا یکی دو سال قبل همراهم بوده، خانواده ام هست. به خاطر میارم که وقتی اسباب بازی یا وسایل جدید و تازه و نو رو میدیدم که خانواده دوستانم میخریدن، چه احساس بد ای من رو فرا میگرفت و چقدر در تنهایی خودم غصه میخوردم! این اخلاق وقتی که بزرگتر شدم ادامه پیدا کرد اما نه به شکل غصه خوردن، بلکه حس هایی مثل خشم از اون فرد و از خانوادم یا حتی از خودم. حسادت، حرص زدن؟

    به طور خلاصه بخوام مثال بزنم از مدل موبایل های بقیه بگیر تا لباس ها تا خونه ها تا ماشین ها و تک تک موفقیت های شغلی و تحصیلیشون. همیشه و همیشه این احساس بود که رشته اون فرد بهتره، شغل اون فرد، موبایل اون فرد، استایل اون فرد. منتها تمامی اینها زمانی پایان گرفت که کلی احساسات جدید جایگزینشون شدن. مثل احساس قدردانی. وقتی که قدر تمامی نعمت هام رو دونستم، زندگی آروم آروم شروع به تغییر کرد. بعد از اون وقتی که فهمیدم این دنیا بر پایه و اساس حس خوب هست و وقتی حس خوبی مثل شادی، ذوق، خنده، آرامش و آسایش رو میفرستی، دقیقاً همون رو و چه بسا صد ها برابر بهترش رو بهت برمیگردونه همه چیز روشن تر شد. در نهایت وقتی که به فراوانی این دنیا و مشیت الهی و تاثیر ارتباط عمیق با خداوند پی بردم و اینکه فهمیدم خداوند هر چیزی که برای موفقیت و سعادت نیاز دارم رو همین الان ذاتاً در اختیارم قرار داده، لحظه ای بود که قلبم از کدورت ها پاک شد و الان خیلی رها و با خیالی راحت و آسوده و با آرامش تمام به آدم ها و زندگی هاشون نگاه می‌کنم. لازم به ذکر هست که وقتی که فهمیدم قدرت در لحظه زندگی کردن رو و بدون مقایسه زندگی کردن رو (با حذف کردن اینستاگرام و دیلی های دیگران، و نهایت سعی برای تمرکز به روی خوردم،) دیدم که زندگی چقدر آسون تر هست. الان درک می‌کنم تعریف استاد رو از زندگی آسوده و بدون نگرانی و سرشار از ایمان! زندگی ای که بر پایه ایمان و اعتماد به خداوند بنا شده اصل ای هست که با رسیدن بهش درک ام از بهشت زمینی بیشتر شده.

    در رابطه با مثال هام بخوام توضیح بدم بعد از تمامی این تغییرات اطراف من هم تغییر کرد! اعضای خانواده‌ی من شدن بهترین خانواده برای شخص من که دنیا رو باهاشون عوض نمی‌کنم. وسایل من، شغل من، رشته‌ی من، تبدیل شدن به بهترین و مناسب ترین ها برای من و موفقیت من! انگار یک عینک ای که بخار گرفته بود و حسابی خط و خش داشت و لکه رو از روی چشم هام برداشتم و میتونم ببینم نعمت هام رو و مشیت وجود تک تک شون رو!

    جا داره تشکر کنم ازتون استاد از بابت آموزش های فوق‌العادتون. تغییر رو در زندگیم احساس می‌کنم برای خودم برنامه چیدم که چطور پس انداز کنم و دوره 12 قدم رو برای تولدم به خودم هدیه بدم. ممنونم از خداوند از بابت هدایت من به این ویدیو از طریق نشانه من.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 452 روز

    وای استاد اونموقع که این فایل اومده بود من هیچی نمیفهمیدم ازش بعد الانننننن با تمام وجودم میفهمم چی میگین و چقدر ررررر هم که درست میگید(چرا همه ی کامنت هام با وای استاد شروع میشه. اخه از بس فایل هاتون تکون دهنده ست من اولین چیزی که به ذهنم میاد وای گفتنه!)

    سلام به استاد های عزیزم، هم عباسمنش هم شایسته. هم به بچه های خوشگل سایت.(بیشتر از لحاظ درونی چون خیلی ها اصلا عکس پروفایل ندارن ولی ازکامنت هاشون معلومه چقدر خوشگله درونشون:)))

    این فایل رو واقعا الان که تقریبا یکسال گذشته از اومدنش درک میکنم

    من چندروزه شروع کردم با تعهد فایل گوش دادن و چندتا کار رو با تعهد بالا انجام دادم

    یکی فایل گوش دادن بود

    اونم مثل قبل گوش نمیدادم قشنگ نوت برمیداشتم یا اگه نمیتونستم نوت بردارم چندبار گوشش میدادم و قشنگ میفهمیدم کل فایل رو

    یکی هم ویدیو گذاشتن(چون میخواستم کسب و کارم رو از یجایی شروع کنم و اولین ایده ای که به ذهنم رسید همین ویدیو گذاشتن بود)

    خلاصه دوتا قدم خیلی مهم

    از همون موقع

    رفتار خودم با خانوادم و با بقیه خیلی بهتر شده. من قبلا خیلی حرص میخوردم از اخلاق و رفتارم ولی الان میبینم همش خوشحالم و دارم میخندم و با خودم حرف میزنم و اصلا احساسم بد نمیشه!

    و قشنگ حس میکنم مدار خدا رو

    اینکه داره مدارم بالاخره درست میشه

    دیگه سر هرچیزی عصبی نمیشم

    اتفاقاتی که قبلا منو عصبی میکرد الان اصلا عصبی م نمیکنه یا خیلیییی کمتر مثلا دو ثانیه عصبی شم دوباره برمیگرده به حالت عادی

    استاد اینارو جدی بگیرید ها! من اصن اعصاب نداشتم کلا ادم بی اعصابی بودم همیشه توی زندگیم.(برخلاف سنم مثل پیرزن های قوز و غرغروی هشتاد ساله رفتار میکردم.)

    یعنی توی چهارده سالگیم وقتی خواهر کوچولوم میومد دم اتاقم باهام بازی کنه همیشه با عصبانیت پرتش میکردم بیرون و عذاب وجدان هم داشتم ولی از بس همیشه اعصابم خورد بود که با هیچکس توی خونه نمیتونستم صحبت کنم و سریع عصبانی میشدم. کلا توی خونه همیشههههه عصبی بودم.

    بعد یمدت خیلی طولانی ای هم سیکل معیوب بود یعنی به بدی قبل نبود ولی بالا پایین میشد

    بعدش یکم بهتر شد و شروع کردم به دیدن خوبی های خانوادم…

    و بعدش هم مداری که الان هستم

    واقعا خانوادمو دوست دارم و خوشحالم که دیگه با رفتار های رو مخم ازارشون نمیدم و دیگه رفتار های عادی اونا اعصاب مو خورد نمیکنه

    من همه نتیجه ای از اموزشهاتون گرفته بودم استاد بجز ارامش درونی ولی اونم از وقتی هرروز فایل گوش میدم و قطع ش نمیکنم(قدرت consistancy/یا همون مومنتوم)اوکی داره میشه هی بهتر میشه.

    این چندوقت واقعا قدرت مومنتوم رو بهتر درک میکنم چون هروقت فایل گوش میدادم نمیفهمیدم تغییر چجوری ایجاد شده

    ولی الان

    چون همزمان با ویدیو گذاشتن شروعش کردم(این مومنتومم رو، و تصمیم گرفتم که تا سه ماه ادامش بدم)قشنگ میتونم ببینم چجوری پیشرفت میکنم

    سیر پیشرفتم دقیقا مثل ویدیو هامه

    اولی ش مثلا نزدیک سیصد تا ویو خورده

    بعدی ده پونزده تا بیشتر

    همینجوری میره بالا هربار سرعت رشد ویو ها چند برابر میشه یهو مثلا میرسه بالای پونصد

    بعد میدونید جالب کجاست

    اینکه توی تیک تاک وقتی ویدیو میذاری اگه فاصله زمانی زیاد باشه ویدیو بعدی تم اندازه قبلیه ویو میگیره ولی اگه هرروز ویدیو بذاری، کار جالبی که تیک تاک میکنه اینه که ویدیو ی قبلی ت رو هم هی به ادم های بیشتری نشون میده!!!

    یعنی وقتی ویدیو جدید میذاری تیک تاک میاد ویدیو قبلی تم دوباره پخش میکنه نشون میده به ادم ها و تاثیر قبلیه هم بیشتر میشه!

    ولی اگه نذاری ویدیو قبلیت فراموش میشه و بعدیه هم اندازه قبلی ویو میگیره.

    این دقیقاااااا واقعیت خود دنیاست

    چون من کلا ادم بی ثباتی بودم همیشه و هیچوقت ثبات نداشتم توی کارهام

    حتی دولینگو که میزدم یکروز کار میکردم یک روز نه. واقعععععا روز در میون بود واسه همین همیشه استریکم رو دولینگو حذف میکرد و میگفت دوباره یک روز استریک.

    بعد دیدم روند رشد منم همینجوری مثل تیک تاکه، اگه ادامه بدی پیشرفت های قبلی تم قوی تر میشن ولی اگه ادامه ندی همون موفقیت هایی که داشتی می خوابه. ولی وقتی ادامه بدی هم موفقیت های جدید میسازی هم کار ها و تلاش های قبلی ت یهویی نتیجه میدن!!!

    *فکر کنم اصل مومنتوم رو فهمیدم- قدرت کامنت.

    (یک جمله نوشتم الان و فهمیدم ناشی از بدبین بودنمه، پاکش کردم.)

    حالا ربط اینا به این فایل چی بود

    همه ی این خوب شدن اخلاق من با خانوادم وقتی شروع شد که یهو کمتر شروع کردم مرغ همسایه رو غاز دیدن!

    من همیشه میگفتم وایییی مامان های بقیه چقدر خوبن مامان من بده

    ولی بعد یکم که شخصیت مامانمو بیشتر شناختم دیدم اتفاقا خیلی هم از مامانم راضی هستم

    درباره بابام و خواهرم هم همینطور

    من یکم وجهه مثبت شونو دیدم بعد فهمیدم ای داد بیداد تمام این مدت من از اوایل نوجوونی م فقط توهم میزدم و مامان بابام در واقع خیلی هم خوب بودن. اصلا اون چیزی که من تصور میکردم نبودن. فقط من دلم میخواست ازشون متنفر باشم(خدا منو ببخشه چقدر به خودم ظلم کردم)

    بعد یهو دیدم خود واقعی شون اصلا اونچیزی که تصور میکردم نیست

    خانواده من خیلی هم خوبن

    هرچقدر که قبلا فکر میکردم بچه های مردم راضین از خانواده شون الان خودم هزاران برابر بیشتر راضیم…

    همین دیگه:)))شبتون بخیر(الان که دارم مینویسم اینجا شبه، حالا اگه صبح داشتین میخوندین، صبحتون بخیر)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: