چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 2 - صفحه 16


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 2
    385MB
    54 دقیقه
  • فایل صوتی چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 2
    52MB
    54 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

266 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فائزه گفته:
    مدت عضویت: 701 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد بزرگوارم و خانم شایسته عزیزم

    سلام و درود به تمام اعضای خانواده صمیمی عباس منش

    با دیدن دوباره  این فایل فوق العاده عزم خود را جزم کردم که مقاومت را بشکنم و بنویسم کامنتی  که هر بار به دلایل واهی و گوش دادن به نجوای شیطان از نوشتنش فرار می‌کردم

    این جمله شما که همیشه می‌گویید ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است و یا اینکه اگر نتیجه نگرفتی من حرفی با شما نخواهم داشت همیشه در گوشم هست.

    امروز آمدم تا بگویم استاد من نتیجه گرفتم ،

    نه ، نتایج بی‌شمار در دستم هست ،

    اگر کسی مرا دو سال پیش دیده باشد و دیگر ملاقاتی تا به امروز نداشتیم امکان ندارد مرا بشناسد ، چون به قدری همه من ، تمام من ، تغییر کرده که حتی خودم ، خود قبلیم را  یادم نمی‌آید …

    از نظر جسمی و سلامت که کلاً چیز دیگری شدم به لطف قانون سلامتی ،

    از نظر روحی و روانی که زبانم از بیان این همه تغییر قاصر است …

    تغییر مسیر زندگیم با آموزه‌های شما دنیایم را جان تازه بخشیده

    وای  تغییر آدم‌های زندگیم …..

    یک سال پیش که این فایل را گوش می‌دادم جرقه‌های مهاجرت را داشتم ، اما گوشم به هدایت‌های خداوند بود ….

    یاد می‌گرفتم و تمرین می‌کردم که چگونه ندای قلبم و هدایت خدا را بشنوم ،

    من هدایت شدم به مهاجرت ….

    خداوند در بهترین زمان مرا در بهترین مکان قرار داد ، که از بیان معجزات آن زبانم قاصر است .

    امروز بعد از شنیدن این فایل که نشانه ام بود برای اولین بار آزمون را انجام دادم ، خبر خوب اینکه من شخص نسبتاً مناسبی هستم برای مهاجرت ، اما اگر بتوانم ترمزهایم را پیدا کنم موفق و موفق و موفق‌تر خواهم شد …

    یک بار دیگر قانون هدایت برایم ثابت شد

    هدایت شدم به مهاجرت تا جلوه های بیشتر از الله را ببینم

    تا بنده سپاسگزار تری بشوم

    تا بتوانم با تغییر و رشد خودم بر جهان پیرامونم هم اثر بگذارم

    حدود 6 ماه پیش که پا به این سرزمین پر از نعمت و فراوانی گذاشتم ، با ایمانی قوی تر از ترس،  به بودن الله یکتا  ، زندگی زیبا و سراسر آرامی را شروع کردم ،  از چالش‌ها نترسیدم ، چون هرجا کم می‌آوردم و احساس خستگی می‌کردم ، یادم می‌آمد که ، من ، مگر با پای خودم آمدم ؟ من هدایت شدم …

    نشانه‌ها را از نو مرور میکردم

    معجزات را برای خودم  یادآور می‌شدم …

    آدم‌ها ، ایده‌ها و نعمت‌هایی که همه از سمت پروردگارم بود برایم پررنگ می‌شدند ….

    راحتی و روانی کارهایم برایم نشانه‌ای بود که مسیرم درست است …

    من با دوره هم جهت با جریان خداوند مخصوصاً  فایل‌های مراقبه ،  ایمانم ، دنیا دنیا تغییر کرد و رشد کردم .

    من نمی‌دانم چگونه باید سپاسگزار و قدردان بودن شما در زندگیم باشم…

    ظاهرا در اینجا در غربتم ، دور از خانواده‌ام ، اما باطناً همیشه با خانواده‌ام که شما هستید روزها و شب‌ها را سپری می‌کنم …

    ایمانم به راهم ، به مسیرم ، به آینده‌ام ، به انتخابم ،  به عقیده‌ام ،

    بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌شود

    خدای عزیزم به خاطر تمام نعمت هایی که

    حتی نمیبینمشان از تو سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      مجتبی گفته:
      مدت عضویت: 4285 روز

      بنام خدا

      سلام فائزه جان ؛ مرسی بابت کامنت خوبی که نوشتی و کلی ایمانم رو تقویت کردی ؛

      امیدوارم تو کشور جدید کلی تجربه های لذتبخش داشته باشی ؛

      من چون علاقه شدیدی به مهاجرت دارم خواستم ببینم میتونی از آسانیه مسیری که برای مهاجرت شما اتفاق افتاد و دستانی که اومدن و راحتی این مسیر بیشتر بگی ؟

      منظورم اینه روی چه باورهایی کار کردی ؟ بعد چجوری آسان شدی برای اسانی ؟ و این موارد ….

      مرسی عزیز !!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    حاتم خُرم گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    بنام خدای رزاق و وهاب و بخشنده. و‌هدایتکرم به سمت خپشبختی و سعادت و ثروت و‌شادی و ارامش

    سلام به استاد نازنینم و همهی هانواده صمیمی من از جمله استاد و‌مریم خانم

    خداروشکر میکنم بابت این فایل بینظیر که بر روی سابت قذار کرفته شده وخداوند منو‌هدایت کرد که ابن فایل وبشنوم و بهش عمل بکنم

    خدا به من دوباره و‌دوباره و دوباره. کمک کرد که این فایل بشنوم و از کلام استاد بهم گفت که هر کجا بری قبلش برو‌ی نگاهی له شرایطش بنداز اگر دیدی اوکبه برو‌و‌واقعا من بیشتر فاکتور هایی که استاد درمورد ویژگی های شخصیتی افراد مهاجر وگفت داشتم چون خیلی وقته دارم فایل های استادو‌گوش میدم الان هم به لژف خدا چون ارایشگرم اول مهارتم خیلی خیلی بیشتر ارتقا بدم که بتونم به راحتی تبدیلش کنم چون یک هنر باارزشه

    بعد خودم انتهاب میکنم که کدومکشور با چه ویزگی هایی برم و باورم اینکه واقعا هر وقت تنها باشم بیشتر میتونمروی‌خدا حساب باز کنم و خیلی راحت تر رشد میکنم و‌نگاهم به افراد اطرافم نیست مثلا خونوادده پدر مادر خواهر

    و‌میتونم بیشتر وبهتر خودم رشدلدم وروبویژگی های شخصیتیم بیشتر کار کنم وموفق تر بشم الهی شکرت عاشقتم خدا دویتت دارم هدا عاشقتم استاد جانم‌خدارو بینهایت بار شکر خدابا واقعا سپاس گذارتم که هدایت هات انقد راخت به سمت من میان به شدتدوستت دارم وخدایا شکرت که دوره ی راهنمای عملی دست یالب به رویاهارو هم‌دارم

    من یک انسان موفقم و پا در هر زمینه ای بزارم‌موفق میشم از این لحظه به بعد زندگبم به ژور معجزه اسایی عالی پیش میره خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3243 روز

    بنام الله مهربان، بنام او که هرچه دارم از اوست

    وَالْفَجْرِ

    وَلَیَالٍ عَشْرٍ

    وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ

    وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ

    هَلْ فِی ذَلِکَ قَسَمٌ لِّذِی حِجْرٍ

    به سپیده دم سوگند.

    به شبهاى ده گانه سوگند.

    به زوج و فرد سوگند.

    به شب سوگند آنگاه که سپرى شود.

    آیا (در این سوگندها) براى اهل خرد، سوگندى مهم نیست؟

    خداوندا

    سپاس برای نفس تازه‌ای که در این صبح مرا زنده کرد،برای فرصتی دوباره تا با نگاه به آسمان آبی‌ات، زندگی را از نو آغاز کنم.

    شکر برای بارانی که زمین را می‌شوید و دل را نرم می‌کند،و خورشیدی که با گرمایش امید را در قلبم روشن می‌سازد.

    سپاس برای شب و روز، برای گردش زمان که مرا به درک لحظه‌ها می‌رساند.

    برای آب پاکی که زندگی می‌بخشد،برای نوری که تاریکی را می‌زداید،

    برای برق، برای علم و فهمی که آسانی در زیستن را ممکن ساخته است.

    سپاس برای نعمت‌های آشکار و پنهانت،برای موقعیت‌ها و فرصت‌هایی که گاه در قالب چالش نمایان می‌شوند اما درونشان لطفی نهفته است.

    شکر برای اینکه هنوز می‌توانم ببینم، نفس بکشم،و در مسیر بودن، مهر تو را احساس کنم.

    خداوندا، هر لحظه از زندگی‌ام یادآور حضور توست؛

    قدردان تمام آنچه هستم و آنچه خواهم شد،

    به لطف و عنایت تو.

    سلام به اساتید توحیدیم ودوستان بهشتی ام

    این فایل نشانه امروزم بود ،وقتی دیشب تو گفتگوی شبانه یه نشانه ازش خواستم،یه لحظه حس کردم چیزی در درونم گفت نشانه روزت رو دنبال کن ،وقتی ظهر مشغول کارام بودم این گفتگو یادم آمد سریع وارد سایت شدم وزدم روی دکمه نشانه امروز من وچون دو قسمتی بود تصمیم گرفتم هر دوقسمت رو گوش بدم

    در مورد ویژگی‌های افرادی که برای مهاجرت مناسب هستند صحبت کردید ،وقتی به درونم مراجعه کردم دیدم همیشه عاشق تجربه چیزهای جدید بودم ،عاشق تست کردن وپختن غذاهای جدید ،شناخت فرهنگها وجاهای جدید بودم ولی چون قبل از این بخاطر باورهای نامناسب ،اینها رو فقط رویاهایی دست نیافتنی می دونستم ،وقتی به این مسیر آمدم وفایلهای سفر به دور آمریکا وسریال زندگی در بهشت رو دنبال کردم این رویاها در دلم زنده شد ،خیلی دوست دارم مهاجرت کنم نه بخاطر چشم وهم چشمی ، ،خدا رو شکر زندگی خوبی دارم ولی اون عشقی که به شناخت ودیدن جاهای جدید دارم در درونم قوی تر است مقصد خاصی مد نظرم نیست ولی ترجیحاً دوست دارم جایی باشه که طبیعت زیبایی داشته باشه چون عاشق طبیعت هستم نمیگم حتما خارج از کشور هرجایی که خدا هدایتم کنه ،خداروشکر از لحاظ عاطفی مشکلی ندارم دومهاجرت از شهرستان داشتم والان هم مکان زندگی ام با خانواده ام فاصله داره ،ولی من با این شرایط اوکی هست

    طبق مواردی که شما نام ببرید هنوز نیاز دارم روی خودم کار کنم ،چون هنوز تجربه خوابیدن توی چادر رو ندارم یا استفاده از دستشویی صحرایی هرچند سعی کردم با الگو گرفتن از مریم جان مقاومتهام رو کم کنم وخداروشکر پیشرفت‌های خوبی هم داشتم ،عاشق یادگیری زبانم و،تا حدودی در زمینه یادگیری آن هم پیش رفتم ،دارم روی خودم کار میکنم که پیشواز تغییرات برم ،خداروشکر خیلی راحت میتونم با مسائل ومشکلات کنار بیام وکسی هستم که میتونم به قول شما بگم یا الله ودوباره بلند بشم وسعی کنم درس هاش رو بگیرم ناامید نشم وحرکت کنم ، با بودن در این مسیر به لطف الله مهربان وآموزهای شما آدم مثبت نگری هستم وسعی کردم این ویژگی رو در خودم بیشتر پرورش بدم ، هرچند کلاً آدم منفی نگری نبودم ولی با بودن تو این مسیر یاد گرفتم در هرچیزی ویژگی های مثبت آن رو پیدا کنم وروش تمرکز کنم ،خداروشکر همسرم هم شخصی هست که با مهاجرت اوکی هست. واغلب شهرهای ایران وکشورهای همجوار ایران رو مسافرت رفته واز این بابت مشکلی نداریم ان‌شاالله در زمان مناسب به مکان مناسب هدایت بشم

    خدایا شکرت….شکرت ….شکرت

    عاشقتونم …

    در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      محسن توحیدی گفته:
      مدت عضویت: 684 روز

      سلام فهیمه جان.

      چی شد که سوره والفجر رو اول متنت نوشتی؟!؟ ؟!

      همیشه برام جالبه بدونم پشت انتخاب آدما چی میگذره، مخصوصاوقتی یه آیه یا یه سوره رومیذارن اول حرفشون. انگار یه نشونه س، یه حسه، یه چیزی که ناخودآگاه از تو دل آدم میزنه بیرون.

      میدونی، من خیلی وقتها به آیه دوم سوره والفجر فکر میکنم. اصلا از اون آیه هاییه که آدم رو ول نمیکنه. مدتهای طولانی، شاید سالها، تو ذهنم هزار جور معنا وبرداشت چرخید که منظور خدا از اون ده شب چیه. بعضی وقتها فکرمیکردم ربط به دهه اول ذی الحجه داره، بعضی وقتها نه، حس میکردم یه چیز کاملاً شخصیه. ولی خب بماند…

      از یه جایی به بعد فهمیدم همون حرف استاد عباسمنش چقدر درسته که میگه نباید وسط آیات متشابهات گیر کنیم. آدم اگه گیر کنه میفته تو دام وسواس فکری. ولی با مداری که تو این ماههای اخیر؛ شاید باید بگم یکی دوسال اخیر ؛ توش هستم، کم کم حس کردم این آیه داره مستقیم با من حرف میزنه. انگار توی دلم داره میگی مرتبطه با دوتا کلمه آخر این آیه «وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِینَ لَیْلَهً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ » یه جور پیام شخصیه برام .

      وقتی رسیدم به اون قسمت از داستان موسی که خدا میگه سی شب وعده گذاشتیم و بعد با ده شب کاملش کردیم، یه چیزی تو دلم وول خورد. یجور فهمیدن بیواسطه بود. انگار خدا داشت میگفت: صبر کن، کامل شدنش تو همین ده هست.

      همین دوتاکلمه آخر باعث شد خیلی صبورتر بشم.

      الان تو حالتی زندگی میکنم که واقعاصبورترین نسخه زندگیمم، با اینکه میدونم هنوز جا داره بهتر بشم، ولی برای من یه جهش بوده.

      جالب اینه که هرچی میگذره بیشتر میبینم آدمایی که مهاجرت میکنن یه ویژگی مشترک دارن: صبر. نه صبر معمولی، صبری که همراهش شکره. همون چیزی که استاد میگن: «صبارشکور». واقعاهم کار هرکسی نیست. مهاجرت یه جور بزرگ شدن درونیه، یه آزمون تحمل، یه فشار روحی که اگه صبرت کم باشه لهت میکنه.

      سالها پیش… شاید ده سال قبل… روزایی بود که انگار جهان خواست منو تا مرز نابودی ببره. له شدم؛ جوری که آدم فکرمیکنه دیگه چیزی ازش نمونده. وجودم تبدیل شد به خاکستری سرد و خاموش.

      اما از همون دل خاموشی، از همون جایی که همه چیزتموم شده بنظر همه میرسید، ققنوس درونم شروع کرد به نفس کشیدن. آهسته، اما عمیق. بلند شدنش آسون نبود… هیچ نبود. هر پر زدنش بهایی داشت، هر قدمش زخمی داشت.خیلی روزای سختی بود… ولی برخاست… و من دوباره از اول فهمیدم اصلــــــــــا معنای زنده شدن یعنی چی.

      و حالا، تو مهاجرت غیرمادی، تو این کوچ درونی که هر لحظه ش مثل عبور از عالمی به عالم دیگه هست، همون حالو هوا رو دوباره دارم میبینم؛ همون سوختن، همون ساختن، همون از خاکستر قد کشیدن و بلند شدن و بال‌ گرفتن… .

      این مسیر همونقدر سخت و همونقدر روشنه. آدم هم میسوزه، هم ساخته میشه… و آخرش میفهمه که هیچ قیمتی بیش ازقیمت بیدار شدن نیست.

      حرفای این قسمت استاد خیلی روی من تاثیرگذاشت. قبلا اینقدر توش تعمّق نکرده بودم. باید یه جیزایی درون خودم رو بیشتر بررسی کنم.

      میدونی رفیق ،همین که به این مسیر فکر میکنم یاد گیاه بامبو میفتم. اون چند سال اول هیچ رشدی دیده نمیشه، ولی زیر زمین ریشه میزنه، محکم میشه، آماده میشه برای جهش. انگار زندگی هم همینطوره. آدم فکرمیکنه حرکتی نیست، ولی پشت پرده داره ساخته میشه. بچه که بودیم‌ بزرگترا فوری بهمون میگفتن… “عجله کار شیطونه‼️” . ولی خب ، باید مو سپید میکردیم تا بفهمیم.

      الان یهو یاد جمله ای که استاد عباس منش از انیشتین نقل میکنن میفتم؛ اینکه : “مردم کارهایی مثل چوب شکستن روبیشتر دوست دارن” ==>> چون جوابش سریع میاد. هیچ صبری لازم نداره. ولی کارهای بزرگ، اتفاقهای واقعی، اون چیزهایی که سرنوشت رومیسازن، همشون صبرمیخوان؛ صبری که طول میکشه، صبری که توش ایمان میخواد.

      به قول اون جمله معروف : ایمان ِ بدون ِ صبر = آدم ِ بدون ِ سر

      شاید همین آیه ها وهمین حسها باعث شده این روزها با آرامش بیشتری قدم بردارم. هرچند مسیرآسون نیست، داره جلوتر که میرم آسونتر‌ میشه … ولی وقتی معناش رومیفهمم، سختیشم یجور لذت داره.

      عزیزدلم مرسی بابت اون کامنت قبلیت که منوبه اینجا فراخوند 🩵

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        فهیمه زارع گفته:
        مدت عضویت: 3243 روز

        بنام خالق بی همتا

        سلام محسن جان رفیق بهشتی

        سپاسگزارم که با این نقطه آبی قلبم را روشن کردی

        میدونی یه مدتی تا شروع میکنم به گفتگو با خودش منو میبره به سمت اپلیکیشن قرآنی که رو گوشیم دارم سوره ها ،آیه ها رو من انتخاب نمیکنم اون انتخاب میکنه ،گاهی وقتها تو این هدایتها احساس خیلی نزدیکی پیدا میکنم به مفهوم اون آیه ها

        محسن جان درسته، منم این برداشت رو دارم که یک پیام شخصی از طرف خداوند هست برای کسی که ازش درخواست کند

        محسن جان ،نمیدونم تا حالا این تجربه رو داشتی یا نه ولی وقتی دلنوشته ای که نوشتی رو میخوندم حس کردم یکی حرفهای دل منو نوشته اما از همون دل خاموشی، از همون جایی که همه چیزتموم شده بنظر همه میرسید، ققنوس درونم شروع کرد به نفس کشیدن. آهسته، اما عمیق. بلند شدنش آسون نبود… هیچ نبود. هر پر زدنش بهایی داشت، هر قدمش زخمی داشت.خیلی روزای سختی بود… ولی برخاست… و من دوباره از اول فهمیدم اصلــــــــــا معنای زنده شدن یعنی چی. در تمام اون لحظات میگفتم گر نگهدار من آن است که من می‌دانم شیشه رو در بغل سنگ نگه می‌دارد

        درسته محسن جان مهاجرت ،به خصوص کوچ درونی نیاز داره که صبارشکور باشیم چون به قول خودت این مسیر همونقدر سخت و همونقدر روشنه. آدم هم میسوزه، هم ساخته میشه… و آخرش میفهمه که هیچ قیمتی بیش ازقیمت بیدار شدن نیست.

        سپاسگزاروجود نازنینتم، مرسی که هستی وبرام نوشتی

        امیدوارم هر روزت لبریز از نعمت، آرامش و لبخند خداوند باشه.

        برات آرامش، سلامتی و برکت بی‌پایان از جانب خداوند آرزو می‌کنم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    پارسا اژدهاکش پور گفته:
    مدت عضویت: 1556 روز

    به نام فرمانروای جهان هستی

    سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان

    تهران تاریخ 1404/08/15 ساعت 9:54

    نشانه امروز من

    خدایا شکرت بابت فایل عالی و خوب که استاد عباسمنش امروز از زبان تو خدای عزیزم با من صحبت کرد..

    تجربه من از مهاجرت و یا یه جورایی بخوام بگم مسافرت از سال 93که من یه مسافرت اول خودم رو به دبی داشتم که حدوداً 23 سال سن داشتم و تنهایی اولین سفر خارجی خودم رو تجربه میکردم و یه دوستی در دبی داشتم که جزء افراد پولدار حساب میشد و قرار شد بیاد فرودگاه ترمینال 1دبی که من از شیراز داشتم میرفتم و از اونجایی که مقداری آدم بیخیالی بود فراموش کرده بود و منم هیچ پولی درهم و دلاری همراه نداشتم و فقط با ریال ایران رفته بودم وقتی رسیدم فرودگاه هر چی تماس گرفتم در دسترس نبود ومن که مقداری نگران بودم اول که حدودا دو تا سه ساعت داخل فرودگاه بودم و فقط داشتم از زیبایی و فراوانی و ملیت های مختلف که داخل فرودگاه بودم لذت می‌بردم بعد دیگه به قول استاد که زبان دست و پا شکسته ای هم داشتیم و دیدیم فایده ای نداره و ارتباط نتونستم با کسی بر قرار کنم و اینکه عصبانی بشم و یا ناراحت نبودم و یه حسی به من گفت پاشو تاکسی بگیر برو هتل و اون ((((خدا بود که داشت من رو کنترل و هدایت و آرام میکرد )))) آقا ما هم رفتیم و یه تاکسی گرفتیم و گفتیم هتل اون بنده خدا هم همین جوری ما رو برد یه هتل که اصلا ما از قیمت ها هم هیچ اطلاعی نداشتیم و وقتی وارد هتل شدم با زبانی دست و پا شکسته منظور رو فهمیدیم که حدوداً شبی 2.5میلیون تومان بود که اون سال عدد خیلی بالایی بود و من که ویزای 2هفته ای دبی رو گرفته بودم 1میلیون تومان عدد عجیبی بود آهان یادم رفت که اینم بگم که تاکسی هم وقتی ریال ایران رو نشون دادم گفت دلار یا درهم و وقتی دید ندارم به جورایی خداوند دلش رو نرم کرد و گفت برو و چیزی نگفت(( دست خداوند)) و موقعی که خواستم از هتل خارج بشم گفتم خدایا چکار کنم و داشتم خارج میشدم از هتل یکدفعه یکی پشت پرده پذیرش بود و من رو صدا زد و گفت بچه کجا هستی گفتم شیراز خیلی من رو تحویل گرفت و گفت من بچه بندر عباس هستم آقای طاهری که هر جا هست سالم باشه و برقرار و ثروتمند من رو سوار ماشین خودش کرده برد یه هتل دیگه با قیمت 10 درصد هتل قبلی و بازم شماره داد و گفت هر کاری داشتی خبر بده تا زمانی که دوستت بیاد دنبالت و من از اونجا بود که واقعا به مهاجرت کردم علاقمند و دست های خداوند رو خیلی واضح دیدم و ایمان پیدا کردم به قول استاد به اعتماد کردن به خداوند…

    و الان هم که مهاجرت کردم به تهران که خیلی شرایط اول سخت بود ولی خداوند هر لحظه داره کارهای من رو خیلی عالی و خوب عزت مندانه انجام میده و اینکه با مهاجرت من باعث شد که یه کار خیلی عالی و خوب برای برادرم اوکی کنم در شیراز و خیلی خوشحال هست که با مهاجرت من مخالف بود و اینکه دست های خداوند هر لحظه حامی و حمایتگر ما هست خدایا شکرت…

    به زودی فلوریدا آمریکا می‌بینمتون استاد گرانقدر

    (In God we trust)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1556 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    حم﴿١﴾

    حاء، میم

    تَنْزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ﴿٢﴾

    این کتاب نازل شده از سوی خدای توانای شکست ناپذیر وداناست؛

    غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ ذِی الطَّوْلِ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ﴿٣﴾

    که آمرزنده گناه و پذیرنده توبه، سخت کیفر و صاحب نعمت فراوان است. هیچ معبودی جز او نیست. بازگشت فقط به سوی اوست.

    =====================================

    نشانه ی امروز من: 5 آبان 1404

    صدایِ تغییرات بزرگتر میاد،بویِ اتفاقات جدید،بویِ جسارت رفتن تو دل ترس های بزرگتر…

    نشونه ها از هرطرف داره پررنگ تر میشه،خدا داره سمت خودش رو عالی انجام میده،من فقط باید سمت خودم رو انجام بدم،باید بیشتر روی ایمان و‌توکل و شجاعتم کار کنم.

    2 تا کامنت عالی دارم روی این فایل،هردوتا مال زمانی که کیش بودم،چقدر برای خودم درس داشت،چقدر فوق العاده بود،چقدر پر از نکته بود،چقدر همزمانی توش داشت،چقدر خدا از ردپاهای قبلیم باهام حرف زد،چقدر کامنت های با کیفیتی بود…

    من،من،من! من باید ویژگی های مثبت خودمو ببینم،باید خودم خودمو تحسین کنم،باید بفهمم چقدر توانایی دارم،باید هر روز و‌هر روز‌موفقیت ها و دستاوردهای گذشته م رو‌به یاد خودم بیارم…

    این چیزی که استاد صدهزار بار تو دوره ی احساس لیاقت میگه:کار کردن روی احساس لیاقت،یک بحث دائمیه،یک‌بحث‌دائمیه،همیشه باید روش کارکنیم.

    یا تو دوره ی عزت نفس میگن:مهم نیست بقیه تورو چه جوری میبینن،مهم اینکه خودت،خودتو چه جوری میبینی…

    استاد تو جلسه 24 دوره ی هم جهت با جریان خداوند یک جمله گفت که تو گوش من زنگ زد!شما جگر گوشه ی خدائید..

    ازون موقع ،هر روز دارم به خودم صد بار میگم،من جگر گوشه خدام،خدا عاشق منه،خدا میخواد برای من همه کار بکنه،خدا منو انتخاب کرده،خدا جهان رو‌به تسخیر من درآورده،خدا میخواد به من همه چیز بده،خدا میخواد همه ی کارهای منو خودش انجام بده،من دختر خدام،خدا هم بابای ثروتمند و بخشنده و قدرتمند منه…

    من باید به پشتوانه ی این خدا حرکت کنم،من باید برم تو دل ترس های بزرگتر…از کی میترسم؟از چی میترسم؟!هرکی بهم چپ نگاه کنه،خدا سوسکش میکنه…کی هست قدرتش بیشتر از قدرت خدا باشه؟کی هست که دستش بالای دست خدا باشه؟!آدم ها کین؟!همه شون باهم جمع بشن یک مگس نمیتونند خلق کنن،آدم ها رو بزن توی ذهنت کنار،بزار باد بیاد بابا…

    مگه ندیدی خدا با اونیکه برات مثلا دعا نوشته بود چی کار کرد؟!بنده ی خدا چنان گرفتاری براش پیش اومده،چنان آبروریزی شده که باید تو تاریخ اقواممون بنویسند…

    مگه من کاری کردم؟!من فقط به محض اینکه فهمیدم این برگه ای که داده دست من، مثلا دعاست،برگه رو‌ریز کردم ریختم تو سطل آشغال و با خودم گفتم من از تو نمیترسم من از خدای تو میترسم…

    حالا اون بنده ی خدا گرفتار دادگاه و جمع و‌جور کردن آبروست،منم انقدر پیشرفت کردم که هیچ ربطی به سعیده ی اون‌ روز ندارم.

    کی این کارو کرد؟!کی میتونست این کارو بکنه؟!

    همون خدا،همون خدا،همون خدا،همون خدا…

    دستتو بزار تو‌دست همون خدا و پیش برو و سدهارو بشکن.

    ترسی وجود نداره،همه ش توهمه،نگرانی هات رو‌بسپار به خدا…

    همون خدایی که آوردتت توی این مدار،همون خدا بقیه ی کارهارم انجام میده،تو فقط سمت خودت رو پیش ببر…

    همون خدایی که نیلا نیکا رو برده توی گروه سرود مدرسه،همون خدایی که چند روزه داره از زبون دخترها برات میخونه:

    تو پرستار زمین نه،زمان نه،پرستار تموم ملکوت کبریایی…

    بله که هستم،معلومه که هستم،خدا جانِ منه،منم جانِ خدا…

    8سال پرستار بنده هاش بودم،حالا میخوام پرستار ملکوتش باشم،اونم با عشق منو پذیرفته،اونم هر روز با عشق داره دور سرم میگرده…

    مستجاب الدعوه شدم،تا ازش نشونه میخوام یک جوری از راه میرسه که من واقعا ناک اوت میشم…یکی دوتا نیست که…پشت سرهم ،پشت سر هم…

    دیشب داشتم بهش میگفتم اگر منو میبینی یک نشونه به من بده،هنوز جمله م تموم نشده بود،دیدم روی آی مسیج یک ویس دارم با ایمیل یاسمن جان زمانی،یک لحظه تعجب کردم ،تا ویس رو باز کردم دیدم‌صدای پر از نور خانم سلیمی جانمه،صدای قشنگش،صدای خنده هاش،صدای مهربونی هاش…

    بنده ی خدا داشت آی پد یاسمن جان رو چک میکرد میخواست تست کنه ببیینه کار میکنه یا نه…

    ولی من که میدونستم چه خبره،صد بار دور سرشون گشتم که در لحظه مثل نوری از سمت خدا اومدن برام،گفتم این‌تست نبود خانم سلیمی جانم،این نور خدای قلب شما بود که الان باید به‌دست من میرسید…

    یا امروز،سر صبحی بیدار شدم،قهوه م رو خوردم،رفتم دم پنجره ی خونه،زل زدم به تصویر رویایی جلوی چشمام…گفتم خدایا اگر منو میبینی یک نشونه بهم بده…

    به خدا قسم،هنوز جمله م تموم نشد دیدم صدای الله اکبر میاد…صدای اذان… ساعت 7 صبح؟!اذان؟!

    از کجاست؟!

    از استوری های اینستای یک نفر دیگه…

    بچه هارو آماده کردم برن مدرسه،گفتن الا و‌بلا همراه ما بیا،ما میخوایم برای تو سرود بخونیم…

    شال و کلاه کردم همراشون راه افتادم…

    اولین ماشین نوشته ای که از جلوی چشام رد شدنوشته بود:

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    دومی‌:

    یا رب نظر تو برنگردد.

    سومی:

    حسبی الله

    چهارمی:

    خداوندا

    رفتم تو‌حیاط مدرسه دوباره یک جمعیتی از دختر های ناز خوشگل شروع کردن به خوندن:

    تو‌ پرستار زمین نه،زمان نه،پرستار تموم ملکوت کبریایی…

    برگشتم سمت خونه،تموم مدت یک کامیون جلوی چشمم بود که بزرگ پشتش نوشته بود: cheshe maei

    :)))))))))

    بعللللللللله! پس چی! فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا ۖ

    خدا منو گذاشته روی چشمش…ولی من چقدر خودمو دوست دارم؟!من چقدر خودمو‌باور دارم…؟!

    استاد تو جلسه تکمیلی 4 احساس لیاقت ،یک جایی رگِ موسی طورش میزنه بالا…با یک عصبانیتی که من عاشقشم میگه:کسی که برای خودش ارزش قائل نباشه،نمیتونه هییییچ غلطی توی زندگیش بکنه….

    آخ استاد من عااااششقتم،عاااشق این جملات انتحاری،مرسسسی که انقدر شبیه موسی ای:)

    موسی…موسی…موسی…

    چقدر الگوی خوبیه برای من…

    ایمانش،جسارتش،تقواش،قاطی کردن هاش،حرف زدن هاش…

    زده آدم کشته،باز به خدا میگه من به خودم‌ظلم کردم منو ببخش…و‌بعد به قول آقای امیری عزیز،خدا در جواب چی میگه؟!بدون هیییچ مکثی جواب میده: فَغَفَرَ لَه

    بخشیدمت رررررفت!

    تااااماااام!

    Consider it dooooone!

    چراااااا؟!

    چووووون: إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ…

    آخیییش،اللهم آخییییش،این قلب من باز میشه‌ وقتی دارم درمورد قانون و‌خدا و‌قرآن‌مینویسم…

    به خدا قسم،چند روز پیش داشتم باخودم فکر‌میکردم من خیلی آدم ماست مالی کنی ام:)))یعنی کل زندگیم روی هیچی تمرکز خاصی نزاشتم،همه ش میگفتم ولش کن یک جوری میشه دیگه،همینقدر بسه،همینجوری کافیه…

    اما ،قرآن،قرآن،قرآن…

    استاد،استاد،استاد…

    این دوتارو هیچ جوری نمیتونم بیخیال شم،تموم شبانه روزم درگیر گوش کردن،فکر‌ کردن،تامل کردن،تعقل کردن و پلن چیدن برای اجرای قانون‌و‌قرآن‌و‌آموزش های استاد در عمله…

    این یکی رو هییچ جوری نمیتونم ماست مالیش کنم:)دوسش دارم،عاشقشم،رووووحم رو به پرواز درمیاره…

    چراشو نمیدونم…ولی به قول استاد ،از جنس احساسی که توی قلبم هست میفهمم این همون مسیری که من قبل تولد انتخابش کردم…اینجا ،همون جایی که من باید میبودم…

    خدایا شکرت که کمکم کردی خودمو پیدا کنم،خدایا شکرت که کمکم کردی رسالتمو پیدا کنم و‌بیفتم تو مسیر عشق و علاقه م و‌ادامه بدم و‌ادامه بدم و ادامه بدم…نه از سر اجبار…با تموم عشقم،با تموم قلبم…

    خدایا من تورو با هیچی عوض نمیکنم،من تورو با هیییچ قیمتی نمیفروشم،با تو همه جا بهشته،باتو من همه چییز دارم،با تو من خووووشبخت ترین دختر روی زمینم…

    همین الان،تموم نتایج زندگی من بخاطر توعه…این آدم هایی که توی زندگیم به خدمت من درومدن،تو نباشی برام تره هم خورد نمیکنن،این همه عشقی که از آدم ها دریافت میکنم،تو نباشی هیچ کس بهم محلم نمیده،این همه نوری که توی قلبم احساس میکنم،تو نباشی انقدر تاریکه چشم چشمو نمیبینه…به خدا…به خودت قسم،خودت میدونی که اغراق نیست،خودت میدونی من کجای قصه بودم و‌ تو چه جوری نجاتم دادی…

    تو جان منی خدا،جانِ ناقابل من برای تو…

    هیچ کس نباشه ولی تو‌ باشی و تو باشی و توباشی…

    هیچی نباشه و تو باشی و تو باشی و تو باشی…

    وقتی تو هستی،همه هستن…وقتی تو هستی همه چیز هست…

    تو‌اون‌کسی هستی که من بهش محتاج و فقیر و نیازمندم،همیشه و همیشه و همیشه.

    خدایا آنی و‌کمتر‌از آنی من رو به حال خودم وانگذار،خدایا به من جسارت حرکت کردن های بیشتر رو بده،خدایا کمکم کن برم تو دل ترس های بزرگتر،خدایا کمکم کن سمت خودم رو درست انجام بدم،خدایا کمکم کن در هر حالتی توکل و‌ایمانم رو به تو حفظ کنم.

    خدایا من تورو به چشم نمیبینم…ولی با تموم قلبم احساست میکنم.

    دست نوازشگر تو از لحظه ای که به این دنیا اومدم با من بوده…

    یادته ؟!یادته خودت این شعر رو برام خوندی..؟!

    گل سرخ عزیزم من

    به هر گلخانه ای باشی

    بدان رویای یک گلدان همیشه با تو خواهد بود…

    تو دستم را نوازش کرده بودی

    بعد از این حتما

    تب یک عشق بی پایان همیشه با تو خواهد بود…

    دوستت‌ دارم خدا،ممنونم که اجازه دادی بنویسم،ممنونم که اجازه دادی از تو بنویسم،ممنونم که اجازه دادی عاشقت باشم…

    خدایا ذکرت‌رو‌میگم‌تا ذکرم‌رو بگی،به یادت میارم تا منو به یادت بیاری …

    من منتظر شنیدن صدایِ تو میمونم…

    خدایا…دعا میکنم‌تو‌بهشت ببینمت…و تو‌ازم‌راضی باشی…

    تو‌راضی باشی کافیه…تو راضی باشی جهان تو مشت منه،تو راضی باشی جهان ازم راضیه…

    عاشقتم‌خدا و‌این عشق بزرگترین سرمایه ی زندگیمه…

    قَالَ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُمَا فَاسْتَقِیمَا وَلَا تَتَّبِعَانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ

    خدا فرمود: «دعای شما پذیرفته شد! استقامت به خرج دهید؛ و از راه (و رسم) کسانی که نمی‌دانند، تبعیت نکنید!»

    اینم هدایت آخر این کامنت نورااااانی،الهی صدهزاااااار مرتبه شکررررررت…

    جانی و دلی ای دل و جااااانم همه توووووو!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 75 رای:
    • -
      مطهره یعقوبی گفته:
      مدت عضویت: 671 روز

      سلام به پیام اور الله

      سلام به سعیده ی اسطوره ی دوازده قدمی

      به خدای خودت بگو امشب ترکونده برام خودش میفهمه من چی میگم ؛)

      این کامنتت دقیقا همون اب روی اتیش بود

      همون تیکه های یخ توی شربت البالو وسط تابستون بود

      همون گل هندونه ی توی یخچال

      همون گل دقیقه ی 90

      همون کوک اخر لباس

      مرسی مرسی مرسی !!

      به قول اون یکی کامنتت ک دودقیقه پیش خوندم والان نمیدونم کجا بود گفته بودی بعد اون تضاد با همسرت به خدا نامه نوشتی که:من روی خودم خوب کار کرده بودم و به خودم فایو استار میدم ومنتظر معجزه های پشت سرهم تو هستم!!!

      امشب توی دفترم اینطوری برای خدانوشتم خدایا انصافا دارم خوب کار میکنم مگه نه؟؟هرکاری گفتی انجام دادم مگه نه؟؟

      خدایا چرا دلم یهو هُری میریزه پایین ؟؟امشب یهو سیم پیچی مغزم اتصالی کردو یهو ازش دود بلند شد!!!به خودم گفتم مطهره چته؟!؟تو که خوب بودی چرا یهو داغ کردی؟؟خودمم نمیفهمیدم چمه!! حالتش اینطوریه فرض کن دقیقا وسط قهقهه ی مستانه ت یهو بزنی زیر گریه !!! یعنی همینقدر حالم عجیب غریب بود…(من باخودم خیلی حرف میزنم ):

      اینطوری میگفتم به خودم:مطی دلم اشوبه نمیفهممش!!! یهو دلم میخواد سر همه داد بزنم !!!یهو تموم سلول های مغزم گروهی شروع میکنن (عین همون بچه دبستانیا که توگفتی) سرود خوندن یه سرو صدایی به پامیشه ک خودمم نمیدونم دقیقا باید چطوری خاموشش کنم….به خودم گفتم دستت داره میره تو اتیش جلوشو بگیرمطی!!!یادت باشه دیشب توی کامنت ابراهیم خسروی خوندی نوشته بود:وقتی مسیرت درسته ،نجواها ازچپ و راست تلاش میکنند که تورو منحرفت کنن مطی!!! خب اون پیام رو خدا از قبل برات فرساده بود چون میدونست الان بهش نیاز پیدا میکنی دیگه ؛)

      توکه داری روی خودت کار میکنی؛مگه نه؟؟پس از چی میترسی بابا؟؟یادت رفته که خدا هرگز زیر وعده اش نمیزنه؟؟یادت رفته خداوند حواسش به وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ هست؟؟یادت رفته خدا گفته مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَىٰ؟؟؟

      مطهره یادت رفته خدا گفته وَیَرۡزُقۡهُ مِنۡ حَیۡثُ لَا یَحۡتَسِبُۚ

      ؟؟

      یادت رفته خداوند گفته : یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ!!؟؟

      مطهره اروم باش اروم باش بزار خداوند کارش رو تموم کنه!!هی به پروپاش نپیچ!!خدا خوابش نبرده خودش حواسش هست!!اون تو رو یادش نرفته؟؟

      یادت رفته سعیده چی گفت؟؟گفته بود این بار خدا به زمان بیشتری نیاز داره تا قلب های بیشتری رو برات نرم کنه!!مطهره عظمت خدارو به یادبیار زمانی که بهت گفت کدوم واحد رو توی مجتمع میخوای بااینکه باورش هم برات سخت بود ولی دست گذاشتی روی یک فایل غیر ممکن وخدا چطور تو رو با عزت واحترام به اسااااانی به اساااااانی به اسااااااانی دقیقا به همون واحد هدایت کرد؟؟درحالیکه تو حتی یک درصد هم فکرنمیکردی یروز بری اونجا درسته؟؟

      پس این بارهم بسپار به خودش:خدایی که به پرندگان مسیر را نشان می دهد

      انسان را در نیمه راه رها میکند؟

      دفترم رو باز کردم دونه دونه نوشتم خدایا تو همونی بودی که برام کتونی که عاشقشم رو خریدی ..توهمونی بودی که برام همون پرده هایی که عاشقشم رو خریدی ..توهمونی بودی که برام چای ساز هدیه اوردی تومزون جدید… اصلا توهمونی بودی که منو به مزون جدید اوردی یادته خدا؟؟ خدایا تو همونی بودی ایرپادمورد علاقه م رو برام خریدی..تو همونی بودی که بهترین کیس رو برای واحدم پیداکردی..توهمونی بودی که بهترین مالک رو پیش روم گذاشتی یادته؟؟توهمونی بودی که برام جواز گرفتی یک ماهه !!شیرین عین نقل ونبات یادته؟؟توهمونی بودی که برام مشتری های عمده شدی یادته؟؟توهمونی بودی که برام یخچال هدیه شدی تو مزون جدید یادته؟؟توهمونی بودی که قلب بابا رو نرم کردی برای تولدم یه دونه چرخ که ارزوم بود بخره یادته؟؟توهمونی بودی که …. هزارجا به دادم رسیدی یادته؟؟؟

      خدایا به قول ابراهیم خسروی جان من عاشقتم، کلی هم بابت این نعمات ازت ممنونم و سپاسگزار، ولی من الان به یک نشونه خفن نیاز دارم که بدونم مسیرم درسته، یه تیک تایید بزرگ، یه چراغ سبز پرنووووور،،،سعیده نوشتم نوشتم نوشتم دیدم هنوز قلبم اشوبه نمیفهمیدم ایرادش کجاست هرچی فک میکردم خوبه خوراکش کردم که اروم بشه اما عجیب بود …

      چشمم افتادبه کامنتت گفت این برای توعه ؛)و الحق والانصاف :

      قَالَ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُمَا فَاسْتَقِیمَا وَلَا تَتَّبِعَانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ

      خدا فرمود: «دعای شما پذیرفته شد! استقامت به خرج دهید؛ و از راه (و رسم) کسانی که نمی‌دانند، تبعیت نکنید!»

      حال کردم دمت گرم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      آرش ممی زاده گفته:
      مدت عضویت: 2131 روز

      خانوم شهریاری عزیز و نازنین

      درود به روی ماه شما

      به قول خودتون ممنون که از روشنی قلبتون برای ما هرروز مینویسید و یک جریانی عظیم از عشق و نور الهی به راه انداختید

      دختررررر دمت گررررررم واقعا آفرین ها بر تو باد

      من همیشه کامنت های شما رو میخونم و هر بار نوری الهی تر به جریان میندازه

      اینقدر مطالبی که در این کامنت نوشتید مهم و کمک کننده هست که خودش شاه کلید حساب میشه

      ازتون سپاسگزارم همیشه به ندای قلبتون لبیک میگید و برای ما مینویسید

      نوشته های شما داره یک مسیر رودخانه ای طور بقول استاد ایجاد میکنه

      هر بار از خوندن حرفای دلتون و نتایجتون خوشحال تر و با ذوق تر میشم و میگم دمت گرم دختر همینه

      احساسی در درونم هست که قراره اتفاق های خوب و خواسته و بزرگ در حال افتادن برای شماست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2498 روز

      سلام و درود به شما سعیده خانم گرامی

      خواهر عزیزم ، چطوری خواهری خوبی؟؟؟؟ چقدرررر دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده بود

      شما یکی از مهربون ترین ، خوش قلب ترین و پر انرژی ترین آدم‌هایی هستی که تو زندگیم باهاش آشنا شدم و از خواندن دل نوشته هاش انرژی بی نظیر و الهی‌ای دریافت می کنم

      یادته خیلی خیلی وقت پیش قبل از اینکه بری کیش … من تو یه پاسخ برایت نوشتم که در خواب دیدم شما اومدی تهران دنبال یک ملک خوب اجاره‌ای منم تهرانم ، دارم به شما کمک می کنم یه ملکی اجاره کنی.

      شما بعد از این خواب من ، چند وقت بعدش بود ، اگه اشتباه نکنم رفتی کیش ، درسته؟

      و فکر می کنم این رو شما نشونه دیدی ، حالا می خواهم یه موضوع مهم هم من به شما بگم ، من تا حالا هیچ کدوم از اعضای سایت رو یا حتی خود استاد عباس منش رو تو خواب ندیدم

      این نشون میده که چقدر من دیدگاه های شما رو از همون اولین روزهای آشنایی با پروفایل شما دوست داشتم و چقدر شما یاد خدا رو تو دل من زنده می کنی که یه همچین خوابی دیدم

      بیش از 2400 روز می گذره و من در تنها خواب خوشی که یکی از اعضای سایت رو دیدم و اتفاقاً خواب پر مفهوم و پر معنایی هم بود ، شما بودی و بس.

      حالا می خواهم بگم اصلاً چی شد که قلبم گفت بیام برایت بنویسم

      استاد عباس منش در بخش چهارم قانون آفرینش جلسه دوم مفهوم صلاه رو توضیح میده

      و بعد میگه هر وقت داری به خدا عشق می‌ورزی داری باهاش حرف میزنی ، در آغوشش می کشی و میگی عاشقتم خدا و یا نشونه هاشو می بینی مثلاً به تعبیر من تو صورت یه بچه زیبا خنده از ته دل یا دیدن یهویی یک تک پرنده جایی که اصلاً انتظار دیدن پرنده نداشتم یا شنیدن صدای یه پرنده …

      این ها رو همه رو حضور خدا می بینم ، اون لبخنده باعث میشه من قند تو دلم آب بشه گاهی وقتا گریم می گیره … مثل همین الان !! و میگم خنده‌ی خدا بودا …

      یا صدای اون پرنده و یا پرواز کردن و دیدن زیباییش رو … میگم این خدا بود خودشو بهت نشون داد ها.

      راستش من مدددددت هاست که ایمیل پروفایل همه‌ی کاربر ها رو غیر فعال کرده بودم

      من به شکل های متعدد طی یک ساله اخیر کار کردن روی خودم رو تست کردم و به خودشناسی خوبی رسیدم

      که چطور می توانم بیشترین تاثیر رو روی خودم بگذارم و بهترین شیوه‌ی کار کردن روی خودم چیه

      شیوه‌ی من خیلی یونیک و پرسونال هستش

      از 5 دسامبر 2025 بهش رسیدم و دیگه سفت و سخت دارم به همین شیوه ادامه می دهم چون خیلی بهم حس خوبی میده و دارم تاثیرات شگرفش رو می بینم

      ولی همچنان که پروفایل ها رو همه رو غیر فعال کردم که تمرکزم روی تست شیوه های خودم بود

      چند نفر از اعضای دوست داشتنی و محترم سایت هستن که هر چند وقت یک بار پروفایل هاشون رو آگاهانه باز می کنم و اگه دیدگاه جدیدی نوشته باشن ، خوشحال میشم ، ذووووق می کنم و با عشققققیی غیر قابل توصیف می نشینم به خواندن دیدگاه هاشون

      چون خیلی من با وایب این آدم ها هماهنگم ، تعدادشون واقعا کم و انگشت شمار هستش ، نمی‌خواهم اسم اون ها رو بگم

      ولی نه اسم یکیشون رو می خواهم همینجا با قدرت بگم خانم سعیده شهریاری.

      می دونی؟؟ شما دیدگاهات منو یاد همون مفهوم صلاه که استاد در قانون آفرینش توضیح می داد ، می اندازه

      واقعاً یه نیایش بی نظیر با خداوند هستش ، سپاسگزارم ، خیلیییی بهم حس ذوق و شوق کودکانه میده ، منظورم بچگی کردن نیستا !! منظورم اون احساس پاکی و لیاقت بی قید و شرطی که نسبت به خودم داشتم تو دوران بچگیم ، اون خودباوری ای که نسبت به خودم داشتم تو دوران بچگیم …

      اون ارزش و احترامی که برای خودم قائل بودم تو دوران بچگیم.

      و البته که حالا که ما سال هاست می دونیم ایمان نه به ریش و سیبیل و جای مهر روی پیشونی هست نه به مقنعه و پوشیه و این داستان ها …

      وقتی دیدگاه های شما رو می خوانم یه احساس غرور و ایمان بی نظیری توی وجودم شعله ور میشه و چنان احساس می کنم توی آغوش خدا هستم و همه جوره ، هر لحظه‌ای بخواهم بهش دسترسی دارم که فقط دلم می خواهد حرکت کنم و برم تو دل یه ترسی

      به خدااا نمی‌‌دونم چه جوری حسم رو توصیف کنم ، زبانم از بیان قاصر هستش !!

      خلاصه با وجود اینکه می خواستم بزنم از خونه بیرون ، چون خیلی قلبم گواهی می داد که برایت بنویسم و چون می دونستم شما نسبت به من لطف داری و دیدگاه های من رو نه با چشم سر بلکه با چشم دلت می خوانی ، اومدم نوشتم.

      در پناه حق ، شاد باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        سلااااااام داداش محمد حسین،چطووووووووری؟!

        آخیییش،اللهم آخیییش.

        یعنی‌این قلب من باز شد وقتی پاسخ پربرکتت رو‌ خوندم،بعدش رفتم ببینم روی کدوم کامنت من پاسخ نوشتی،کامنت خودم رو خوندم همینجوری احساس خوب پشت احساس خوب…

        الان قشنگ روی هوام….

        بِبییین،نمیدونم خبر داری یا نه،استاد تصمیم گرفته ازین برای هیچ کامنتی،ایمیل نیاد،اولش یکم غصه دار شدم که حالا کامنت دوستامو از کجا پیدا کنم؟!

        ولی باووورت نمیشه،الان خودم احساس آزاادی‌میکنم،احساس رهایی،احساس توحیدی تر شدن،احساس نزدیکتر شدن خدا…

        داااااارههههه خووووووش میگذرررره:)))))

        مررررسی که وقت گذاشتی و‌برام نوشتی،مررررسی که انقدر پربرکت نوشتی،مرررررسی که داری ادامه میدی،مررررسی که پای خدا محکم وایسادی،مررررسی که کامنتت برام سراسر نشانه و‌پاسخ از طرف خدا بود،کاشکی خوابت رو‌هم برام مینوشتی،مشتاقم بشنومش.

        ازت بی‌نهایت ممنونم و‌برات بهترین‌هارو آرزو میکنم.

        مثل همیشه در پناه نور میسپارمت والله یارت باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          محمد حسین تجلی گفته:
          مدت عضویت: 2498 روز

          سلام و درودی دوباره به شما خواهر عزیزم سعیده خانم گرامی

          جونم براتون بگه که … اععع من فکر می کردم قبلاً نوشته بودم این خواب پر هدایت رو … خیلی خب پس آماده خواندن باش که یه کتاب حرف دارم برای شما :))

          یه روز ظهر تو تهران تو همون منطقه ای که می خواستی خونه اجاره کنی هم دیگه رو دیدیم

          چند روز قبلش شما تلفنی ازم خواسته بودی که من تو حوزه املاک و ثبت قرارداد و کیفیت ملک‌ تجربه دارم ، بیام با هم بریم سراغ خونه

          یادمه اون موقع هم شما داداش صدام می کردی ، جالبه دارم بازگو می کنم داره جزئیات خواب یادم میاد ، وگرنه یادم نبودا :))

          ما با هم پیاده رفتیم اولین دفتر املاکی که وارد شدیم ، خیلی آدم های خوش برخورد و درستی بودن ، ما با ماشین یکی از کارشناس های همون دفتر رفتیم که چند تا ملک ببینیم ، اتفاقاً اولین واحدی که دیدیم رو چشم شما خیلی گرفت و گفتی وای چقدررررر انرژی خونه مثبته ، من دوسش دارم ، بعد منم یه کم ساختمان و همسایه ها مدیریتی که داره رو بررسی کردم.

          یه سری سوال در مورد صاحبخونه و محله و … پرسیدم

          یادمه یه آپارتمان زیبا تو منطقه غرب تهران بود و محله های لولی بود ، حالا دقیقاً یادم نیست ، پونک بود ، اکباتان بود ، اصلاً جزئیاتش یادم نمیاد ، خیلی هم اون محله ها رو بلد نبودم

          ولی میدونستم که محله‌ی های لولی هستش ( های لول یعنی گرون قیمت و اعیانی نشین) و آدم هایی با ارزش های والا در اون منطقه زندگی می کنند و کلیت کار املاک هم خب خیلی بهش مسلط هستم دیگه …

          یادمه چند روز قبلش هم که شما زنگ زدی بهم گفتی آقای تجلی شما به مفاد قرارداد مسلط هستی و چند ساله در حوزه‌ی ملکی مشغول هستی ، اگر امکانش هست ، من خیلی ممنون میشم وقت بگذاری و بیای با هم بریم برای جستجوی خونه ، من برایم مهمه که شما هنگام عقد قرارداد مثل یک برادر همراه من باشی، منم گفتم خواهش می کنم شما لطف دارید خانم شهریاری ، بله اگر از الان برای دو یا سه روز دیگه به طور دقیق زمان و لوکیشینی که قرار هست بیام رو بهم بگید ، من تو برنامه هام قرار می دهم که خدمتتون برسم.

          برگردیم به ادامه بازدید…

          وقتی با همون خانم مشاور املاک برگشتیم نشستیم تو ماشین ایشون شروع کرد به صحبت که بله … ملک بعدی مشخصاتش اینه و قیمتش هم اینه و اینا …

          من گفتم ممنونم خواهرم همین ملک رو پسندیده.

          ایشون گفت چه جالب شما جزو معدود مشتری هایی که هستید از شهر دیگه اومدید و اولین ملکی که دیدید پسند کردید، اوکی پس اگه می خواهید تا تهران هستید ، یه نشست هماهنگ کنم

          من از شما پرسیدم ، شما اوکی هستی ؟ گفتی بله ، پول هم نقد تو حسابه

          خلاصه از اونجایی که خانم مشاور املاک هم خیلی آدم درستی بود با قیمت مناسب ملک رو برای شما اجاره کرد

          شما هم کل پول رو یکجا از حساب خودت برای صاحب خونه همزمان با عقد قرار داد پرداخت کردی و همون روز همزمان با قرارداد کلید خونه رو تحویل گرفتی.

          بعد از قرارداد ، شما کلی تشکر کردید ، منم گفتم خواهش می کنم ، خیلی خوشحال شدم که توانستم بهتون کمک کنم و امیدوارم به همین شکل که اینقدر راحت و ساده و سریع خونه گرفتید (فقط دو سه ساعت طول کشید) بقیه کارهای مهاجرتون هم همینقدر راحت انجام بشه و به قول استاد عباس منش چرخ زندگیتون روون بچرخه.

          بعدش هم من برگشتم قم.

          این از موضوع خواب پر برکت من که واقعاً هدایتی بود جزئیاتش یادم اومد ، چون من هیچ وقت خواب هام یادم نمیاد :))

          و اما در مورد این پاسخ شما … کللللی خندیدم با اون جمله‌ی دااااااره خوش می گگگگگگذره.

          منم برای شما بهترین ها رو آرزو می کنم.

          در پناه حق ، شاد باشی

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    صادق صادقی گفته:
    مدت عضویت: 3091 روز

    قسمت 2 (آخر)

    Part 2 (The Last)

    درود به خانواده صمیمی عباسمنش.

    .Greetings to the warm Abbasmanash family

    خب، بذارید برداشت خودم از این گفتگوی ارزشمند رو به زبون خودم و با نگاهی مثبت براتون بگم.

    Well, let me tell you my impression of this valuable conversation in my own language and with a positive look.

    بخش 1: مفاهیم بنیادین در مورد خوشبختی و مهاجرت

    Part 1: Fundamental Concepts of Happiness and Immigration

    خوشبختی و رضایت درونی است: مهم‌ترین اصل این است که احساس خوشبختی و رضایت از زندگی یک مسئله درونی است و به مکان جغرافیایی بستگی ندارد. تغییر مکان به‌تنهایی مشکلات درونی را حل نمی‌کند.

    Happiness and Satisfaction are Internal: The most crucial principle is that feelings of happiness and life satisfaction are internal and not dependent on geographical location. Changing your location alone will not solve your internal problems.

    هیچ مکانی در دنیا بی‌نقص نیست: این تصور که یک بهشت یا مکان بی‌عیب‌ونقص روی زمین وجود دارد، کاملاً اشتباه است. هر شهر و کشوری، حتی آمریکا، دارای چالش‌ها، مشکلات و نقاط ضعف خود است.

    No Place is Perfect: The idea of a paradise or a flawless place on Earth is a complete misconception. Every city and country, including the United States, has its own challenges, problems, and weaknesses.

    اهمیت رضایت از شرایط فعلی: اگر در شهر یا کشور فعلی خود احساس رضایت نسبی دارید، مهاجرت لزوماً شما را خوشبخت‌تر نخواهد کرد. گاهی این جابجایی می‌تواند همان رضایت اندک را نیز از بین ببرد.

    The Importance of Current Satisfaction: If you feel a relative sense of satisfaction in your current city or country, immigration will not necessarily make you happier. Sometimes, this move can even destroy the little satisfaction you already have.

    انگیزه‌های اشتباه برای مهاجرت: مهاجرت با انگیزه‌هایی مانند چشم‌وهم‌چشمی، رقابت با دیگران، کلاس گذاشتن یا صرفاً برای فرار از مشکلات، معمولاً به شکست و نارضایتی منجر می‌شود.

    Wrong Motivations for Immigrating: Immigrating for motives such as keeping up with others, competition, showing off, or simply escaping problems will usually lead to failure and dissatisfaction.

    تفاوت‌های عظیم سبک زندگی: تفاوت‌های بسیار زیادی بین زندگی در شهرهای بزرگ (مانند تهران) و مناطق کوچک یا روستایی وجود دارد. این تفاوت در کشورهای دیگر مانند آمریکا نیز صادق است و هر منطقه دنیای متفاوتی را ارائه می‌دهد.

    Vast Lifestyle Differences: There are huge differences between living in large cities (like Tehran) and small or rural areas. This is also true in other countries like the U.S., where each region offers a completely different world.

    خطر اطلاعات نادرست و تصویرسازی رسانه‌ای: نباید بر اساس آنچه در فیلم‌ها و رسانه‌ها می‌بینید، در مورد یک کشور قضاوت کنید. واقعیت زندگی (مانند مثال پوشش اینترنت در آمریکا) می‌تواند بسیار متفاوت با تصورات شما باشد.

    The Danger of Misinformation and Media Portrayals: You should not judge a country based on what you see in movies and the media. The reality of life (like the example of internet coverage in the U.S.) can be very different from your perceptions.

    بخش 2: ویژگی‌های شخصیتی لازم برای مهاجرت موفق

    Part 2: Essential Personality Traits for Successful Immigration

    تاب‌آوری (Resilience): مهاجرت مملو از چالش‌های پیش‌بینی‌نشده است. فردی موفق است که توانایی روحی بالایی داشته باشد و پس از هر شکست یا مشکل، بتواند دوباره روی پای خود بایستد و ادامه دهد.

    Resilience: Immigration is full of unforeseen challenges. A successful person is one who has high mental fortitude and can get back on their feet and continue after every failure or problem.

    مثبت‌اندیشی (Optimism): داشتن نگرش مثبت و امید به آینده بسیار کلیدی است. افرادی که منفی‌نگر هستند و نیمه خالی لیوان را می‌بینند، در برابر سختی‌های مهاجرت شکننده‌تر خواهند بود.

    Optimism: Having a positive attitude and hope for the future is key. Pessimistic individuals who see the glass as half-empty will be more fragile in the face of immigration’s hardships.

    توانایی یادگیری و رشد: فرد باید باور داشته باشد که می‌تواند مهارت‌های جدید، به‌ویژه زبان کشور مقصد را یاد بگیرد. مقاومت در برابر یادگیری، بزرگ‌ترین مانع برای یک زندگی موفق در محیط جدید است.

    Ability to Learn and Grow: You must believe that you can learn new skills, especially the language of the destination country. Resistance to learning is the biggest obstacle to a successful life in a new environment.

    ریسک‌پذیری: مهاجرت ذاتاً یک ریسک بزرگ است. افرادی که به‌شدت به منطقه امن (Comfort Zone) خود وابسته‌اند و اهل ریسک‌های حساب‌شده نیستند، برای مهاجرت مناسب نیستند.

    Risk-Taking: Immigration is inherently a major risk. People who are heavily attached to their comfort zone and are not willing to take calculated risks are not suitable for immigration.

    کنجکاوی: داشتن روحیه کنجکاو برای کشف محیط جدید، آشنایی با فرهنگ‌ها، امتحان کردن غذاهای متفاوت و شناخت آدم‌های جدید، تجربه مهاجرت را لذت‌بخش‌تر می‌کند.

    Curiosity: A curious spirit for exploring the new environment, getting to know different cultures, trying new foods, and meeting new people makes the immigration experience more enjoyable.

    عدم وابستگی به امنیت مطلق: افرادی که امنیت شغلی و بیمه‌های کامل برایشان در اولویت اول است، ممکن است با عدم قطعیت‌های موجود در سال‌های اول مهاجرت دچار مشکل شوند.

    Not Being Dependent on Absolute Security: Individuals for whom job security and comprehensive insurance are the top priorities may struggle with the uncertainties of the first few years of immigration.

    بخش 3: ملاحظات عملی و نتیجه‌گیری

    Part 3: Practical Considerations and Conclusion

    شرایط مالی و شغلی: داشتن یک مهارت تخصصی که در کشور مقصد نیز کاربرد داشته باشد و داشتن پشتوانه مالی برای ماه‌های اول، فرآیند مهاجرت را بسیار هموارتر می‌کند.

    Financial and Professional Situation: Having a specialized skill that is applicable in the destination country and having a financial cushion for the initial months makes the process much smoother.

    ضرورت یادگیری زبان: زبان، کلید ارتباط و درک فرهنگ جدید است. بدون تسلط نسبی به زبان، بسیاری از فرصت‌ها را از دست خواهید داد و زندگی روزمره بسیار سخت خواهد بود.

    The Necessity of Learning the Language: Language is the key to communication and understanding the new culture. Without relative fluency, you will miss out on many opportunities, and daily life will be very difficult.

    خودشناسی قبل از تصمیم‌گیری: قبل از هر اقدامی، خودتان، اهداف واقعی‌تان، ارزش‌ها و ویژگی‌های شخصیتی‌تان را بشناسید. مهاجرت باید یک تصمیم آگاهانه باشد، نه یک واکنش احساسی.

    Self-Knowledge Before Deciding: Before taking any action, know yourself, your true goals, your values, and your personality traits. Immigration should be a conscious decision, not an emotional reaction.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 444 روز

    سلام ودرودبه استاد ودوستان

    چه کسانی برای مهاجرت مناسبترند ؟!!

    خب معلومه منو دخترم :))

    خدابمن میگه پرنیابروقربون صدقه قلب عزیزترین عشقت برو که حالش یکم خوب نیست بزارشارژبشه .

    عزبزم بیای فقط صحبت کنی بامن هرجورکه دوستداری هرجورکه تخلیه میشی قلبت سبک میشه عشقم ،فداش بشمه منه قربونش بشمه منه

    صحبت کردن سبکتترت میکنه بگوبخند ، بخداحالت خیلی خوب میشه ، سخت نگیریم همه چیو ، دوستان عزیزمون اینقدر برنامه هاشون فان هست من غش کردم ازخنده تواین مدت واقعا کاراشون باحاله خیلی خلاقن درمحتواسازی ، آفرین ازهمتون سپاسگزارم اینقدربامزه وباحالین وصحبتهای جدیتونم اندازه هزارجلدکتاب آموزنده هست ، بهتون افتخارمیکنم .

    عزیززززززم بیافایل بزاروصحبت کن که ماهم خوشحال بشیم .

    دعوام نکنیهااااااااا من جنبه ندارم خواسته هاتومیدونم به همش رسیدگی میکتم فقط دعوام نکن:)))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    لیلا دریایی گفته:
    مدت عضویت: 2274 روز

    استاد عزیزم سلام

    فایل های مهاجرت و آزمون مهاجرت برای من بسیار پربار بود

    من خیلی وقته به مهاجرت به یک شهر دیگه فکر‌میکنم و یسری قدم ها براش برداشته بودم

    حتی به لحاظ ذهنی کاملا مهاجرت کردم ولی این مهاجرت رخ نمیداد

    و الان خیلی بخش ها برام روشن شد که چرا این مهاجرت رخ نداده

    و چطور میشه یه مهاجرت توپ برام رخ بده

    من از اساس با اذییت شدن و سختی کشیدن مشکل داشتم از بچگی و هیچ چیز سختی رو نمیپذیرم و فکر میکنم اگر چیزی داره سخت پیش میره حتمن یا وقتش نیست یا نباید انجام بشه

    این ایده هایی که شما توی هردو فایل دادید بسیار‌منطقی ،پخته و شدنی هستش

    مثلا از همونجایی که هستیم شروع به مهاجرت کنیم از همون محله ای که هستیم شروع کنیم از منزلمون دور بشیم

    پیاده شهر خودمون رو همه جاشو بگردیم و کشف کنیم

    بفهمیم توی اون شهری‌که فعلا هستیم چی هست چی نیست ادم ها چطور دارن زندگی میکنن

    حتی اگر شرایط مهاجرت برامون صفره میتونیم از کوچه ای که هستیم پاشیم بریم چهارتا کوچه اونورتر هم ببینیم طبق چیزی که گفتید

    من به این فکر‌نکرده بودم که قبل از مهاجرتم برم یکی دوهفته چند ماه تو اون شهر موقت زندگی کنم

    این ایده واسم خیلی جذاب و تکاملی تر بود

    من عاشششقققق رفتن و سفر کردنم و به عقب برگشتن منو واقعا عذاب میده

    ینی هربار از سفر هایی که به تنهایی میرم برمیگردم عزا میگیرم چون دوست دارم توی همون سفری که هستم یا بمونم یا به سفر بعدی برم

    ینی الان برام قشنگترین اتفاق داشتن ماشین میتونه باشه

    من خیلی دوست دارم ماشین سالم و نو خودم رو داشته باشم و باهاش همهههه جا برم

    من خودم ماشین ندارم ولی از شدت عشقم به سفر از سن 14 15سالگی بزور رانندگی یادگرفتم و پشت فرمون نشستم و تا ماشین گیرم میومد کل نقاط دور شهرم رو میرفتم

    من تاالان به چندتا شهرستان اطراف شهرم سفر کردم و انقدددررر توی جاده بودن منو سر شوق میاره که نگم

    زنده میشم قشنگ

    روحم میگه آخیششش

    من عاشق ازادی ام عاشق اینم توی هیچ محدودیتی نمونم به شدت از دچار روزمره شدن میترسم و دوست دارم همش هروزم پر از‌ماجرا های جدید باشه و بخاطر همین هروز توی ستاره ی قطبیم زندگی دلخواهم رو با زندگی که الان دارم تطبیق میدم

    خداروشکر من شغلی دارم که همه جا خواهان داره و از این بابت باکی ندارم

    من عاششششق بودن توی فرهنگ های مختلفی از فرهنگ خودم هستم

    من توی15 سالگی به بعدم دائم خاستگار داشتم و دارم اما از همون سن باور داشتم من دلم‌میخواد برم دنیا رو‌بگردم ببینم چه ادم هایی هستن بعد انتخاب کنم و همسرمو انتخاب کنم

    من از بچگی هم این کارو میکردم حتی شده بود بارها توبیخ و تنبیه میشدم که از خونه دور شدم ولی چیزی از علاقه ی من به رفتن و دور شدن از خونه کم نمیکرد

    من بارها بدون خانوادم سفر کردم و انقددددر برام لذتبخش بوده و احساس کردم روحم بزرگ شده که دوست نداشتم برگردم

    همین سفر ها منو هوایی کرده جم کنم برم دور از خانوادم زندگی خودمو مستقله مستقل داشته باشم

    قبلا قصد و نیتم از مهاجرت فقط فرار کردن از خونه ی پر تنش و استرسمون بود ولی از وقتی روی خودم دارم کار‌میکنم همه چیز عوض شده و الان هیچ بحث و داد و دعوایی خیلی وقته وجود نداره و درکنار خانوادم با دوستی و شادی دارم زندگی میکنم

    الان هدف و نیتم از مهاجرت فقط لذت رشد و ترقیه

    باهربار سفر رفتنم شخصیتم انقدر تغییر کرد که اگ ساعت ها وقت پشت صندلی های دانشگاه میگذروندم هرگز موفق نمیشدم این حد احساس بزرگ شدن روحم رو تجربه کنم

    اصلا نمیدونم این جاده چی داره واقعا

    ولی همین که واردش میشی فارق از اینکه کجا قراره بری از همون ثانیه اول تورو به کل تغییر میده

    خیلی برام لذتبخشه آسمون خدارو از نقاط مختلف زمینش ببینم

    خیلی برام لذتبخشه با ادم های مختلف به زبان های مختلف هم کلام بشم

    من دوست دارم چیزهای جدید گوشام بشنوه

    نه غیبت و حسادت و اخبار فامیل که هیچی بهم اضافه نمیکنه و فقط انرژیمو بهم میریزه

    اصلا هیچ‌رغبتی به چنین چیزهایی ندارم

    دوست دارم چشم هام هربار توی یه مکان جدید باز بشه دوست دارم دنیا دیده باشم دوست دارم بدونم مردم دیگه چطور زندگی میکنن حال خودشونو خوب میکنن

    و به چی باور دارن که انقدر زندگی رو براشون قشنگ کرده

    دوست دارم با ادم هایی بر بخورم که با کوچیک ترین چیزها شادن

    و اصلااااا ایرادگیر‌و‌غر‌زن نیستن

    استاد عزیزم من یسری دوست های تو شهر های دیگه پیدا کردم و یکی دوروز باهاشون وقت گذروندم

    ببینید

    من انقددددددر با اینا خوش بودم

    انقدر پیش اینا ادم متفاوتی بودم انقدددددر دلم راضی بود شاد بودم احساس رهایی کردم که همین الانم دلم لک زده دوباره اون حس رو تجربه کنم

    هیچ چیز خاص و لاکچری نبود

    من پاشدم با هرچیزی که بود یه غذای فوری درست کردم یه سفره پلاستیکی پهن کردیم همه دورش جمع شدیم دونفر یکی تو یه بشقاب هرکدوم یه رنگ غذا خوردیم و چقدددددررررر چسبید دور اون سفره با ادم هایی غیر از ادم هایی که همیشه میشناختی غذا خوردن

    بعدش چایی دم کردیم

    توی هر لیوانی که پیدا کردیم و هیچکسسسس هم ن ایرادی میگرفت ن اصلا بنظر بد میومد

    بد یه دف پیدا کردیم و پسرا هرکدوم شروع کردن دف زدن و چقددددددررررررر خوش گذشت چقددددر لذت بردم

    و چقدر دوست نداشتم برگردم

    ینی من از ثانیه ای که‌وارد جاده میشم میدونم چه موهبت ها و‌هدیه های بزرگی خدا قراره بهم ببخشه

    واسه همین همش دوست دارم تنها سفر کنم

    برعکس خانوادم که خیلیییی سخت گیر هستن برای جایی رفتن

    (البته که من خیلی وقته با هر ویژگی که دارن بهشون احترام میزارم ،دوستشون دارم و درکنارشون دارم زندگی میکنم با ارامش.و چیزی از ارزش هاشون کم نمیکنه حتی اگه اون ویژگی هایی که من میخوام رو نداشته باشن ،طبق قانون و آموزه های استاد ما نه بحث میکنیم نه کسی رو تغییر میدیم و فقط روی خودمون تمرکز میکنیم)

    من یه ساک و چمدون اماده ی اماده دارم برای سفر که فقط گفتن بریم، بریم

    به خودم قول دادم برنامه هیچ سفری رو‌کنسل نکنم

    و دیدن همین فایل های شما خود به خود برای منم سفر رفتن و مهاجرت رو فراهم میکنه

    وقت گذروندن توی سایت شما،”بی اغراق “خودش یه سفره هیجان انگیزه

    خیلی صحبت دارم راجبش

    ولی به همینجا بسنده میکنم

    و از عمق وجودم سپاسگزار خداوندم که منو توی مسیر خودش و آموزه های شما نگهداشته

    بودن و استمرار در این مسیر خیلی مهم تر از شروعشه

    بمونید برامون استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      مصطفی فرجی اسفنگره گفته:
      مدت عضویت: 1263 روز

      سلاااام.

      به به عالی، دقیقا لذت بردن از سفر، و با کمترین امکانات بهترین خاطره رو ساختن. منم اکثر شهر های ایران رو رفتم و خیلی ساده میگیرم سفر رو، یعنی از تصمیم تا اقدام شاید ده دقیقه طول بکشه. بوده مثلا همین جوری رفتیم، یه جا تو جنگل از هر کی یه چیزی گرفتم اونجا غذا درست کردم. عاشق سفر و تجربه چیزهای جدید هستم. الانم مهاجرت به خارج برا تحصیل یا کاری تو دلم بد جوری افتاده، همسفرم هم بیشتر دوست دارم، ساده و پایه و دارای شور و شوق و هیجان باشه. من کلا آسان میگیرم. خدا رو شکر و بخاطر آسان گیری بوده، که تو این همه شهر سفر کردم. سفر به دور آمریکا استاد خیلی نگاه میکنم، یک زندگی سرشار از سپاس گذاری و عشق بازی با خدا و طبیعت و همسرش. کلمه ای که استاد میگه عاشقتم. واقعا زیباست. چون به دریا توان راه یافت سوی یک قطره چرا باید شتافت؟

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    سارا درویشی گفته:
    مدت عضویت: 414 روز

    به نام خداوند بخشیده مهربان و آزادی بخش

    سلام به همه دوستانم

    من توی کامنت هام بارها به یه سری مسائلم توجه کنم و نوشتم

    ولی هر بار درمورد دید های مختلف

    من از بچگی لکنت داشتم

    و رسما از بچگی همین لکنت منو مثل بند گرفته بود من خیلی دوست داشتم رشد کنم ولی اینکه نتونی خوب صحبت کنی یه پاشنه آشیل بشدت خانمان سوز بود

    و من فکر میکردم ن ریسکی ن پیشرفتی ن چیزی

    هرچیم سنم بیشتر میشد ترسم بیشتر و عزت نفسم کمتر میشد

    ولی اتفاق جالب این بود که همیشه خدا تو مغازه ها بودم

    اکثر موقع ها از شدت استرس میگفتم الان سکته میکنم تو مدرسه ولی داوطلب میشدم و پاسخ میدادم

    توی پارک برای مردم شعر خوندم خیلی سخت بود برام خیلی

    و هزاران مثال دیگه

    و الان ک توی درمانم و یکسال گذشته و من پیشرفتم بشدتتتت عالی بوده و چند ماه دیگه میرم تو تثبیت اتمامی درمان

    متوجه شدم ک من ترسم کم تر شده

    یعنی رسما این لکنت حتی سر چیزای ک حرف زدن خاصی هم نداشت منو محدود کرده بود

    من دوبار رفتم سفر تنهایی مسیر 7/8ساعته

    کلی غر شنیدم کلی منو ترسوندن ولی من گفتم من میرم نمیتونید جلوی منو بگیرید و بسیار بهم خوش می‌گذشت

    یعنی از وقتی دارم درمان میشم متوجه شدم این سارای مخفی درونم واقعا عاشق یه رشد نجومیه فقط دستو پاش بسته بوده

    رفتم سفر توی سفر عیدم بود شهر خودمون

    بعد چهارشنبه سوری ،روز دوزادهم عید و چهاردهم عید

    مردم تعداد بالایی بالای 100نفر جمع میشدن و پسرا میریختن وسط و لری میرقصیدن من بشدت داشتم حرص می خوردم و میترکیدم ک منم می‌خوام از ی طرف یه فکری ک زشته ن خوب نیست

    دختر عممم ک اونم بسیار تو خانوادش محدوده اونم پایه شد و من و اون تنها دخترایی بودیم ک رفتیم سردسته پسرا وایسادیم و بارها و زمان زیادی رقصیدیم اونجا پر از آدم بود هیچ دختری نیومد

    البته ما که رفتیم یکی دو نفر اومدن یکم یعنی ما رو ک دیدن انگار ترسشون کم شد

    یا من از بچگی کلا آدم غر زدنی شدیدی نبودم اصلا خیلی حوصلشو نداشتم چون لکنت داشتم و با هر جنگ من لکنتم شدید میشد یعنی این شد یه خصلت ک اکثرا حوصله غر زدن گلایه ناله رو ندارم و خودمم اکثر مواقع شریک نمیشم

    قبلا از اینکه تو خونه تنها باشم میترسیدم شدید الان صبح تا شب تنهام و عشق میکنم

    ب تازگی سعی میکنم با شرایطی ک دارم از کوچه های جدید تری رد شم و سعی کنم ببینم و راه رو با هدایت پیدا کنم

    یعنی حساب کردم یه سری از ویژگی ها پشت لکنت مخفی شده ک درمان بشه خیلیاش با تمرین قشنگ شکوفا میشه

    بعضیاشم مثل شغل و.. هم ک باید کم کم انجام داد

    و من دوست دارم اول شهر های ایرانو بگردم قشنگ رشد کنم عشق کنم

    ب قول شما یه سری از کشور هایی ک ب من خوشم میاد بیام بمونم ببینم چطوره و تکاملی پیش برم عجله نکنم همه چیز ب وقتش قشنگه و مطمنن خدا ب بهترین جا هدایت می‌کنه ک شرایط خوب باشه

    و هدفم واقعا طبق گفته شما ی هدف عمیقه

    من طبق تضاد هام و اون ذوق درونیم

    دوس دارم برم بگردم رشد کنم تجربه کنم

    هربار خودمو آپدیت کنم

    چیزای جدید یاد بگیرم

    تو کار خودم یا چیزایی ک تو ایران یاد گرفتم برم بگردم و هدایت بشم ک چند مرحله حرفه ای ترشو یاد بگیرم و کارمو گسترش بدم

    الآنم همینم همیشه میگم ب خودم بعنوان مثال تو کار مورد علاقم

    نمی‌گم خب اینو یاد گرفتم کافیه

    میگم نه هربار میری ی چیز مرتبط و حرفه ای تر یاد میگیری هربار ارتقا

    یا مثلا برای غذا

    من عاشق اینم امتحان کنم اکثرا خودم غذا هااز خودم در میارم یا میرم ببینم غذای جدید طمع جدید چی هست شاید خوشم نیاد از طمعش ولی از اینکه یاد گرفتم خوشم میاد

    یا درمورد مهاجرت شغلی

    اصلا از اینکه از شغلی ک دوسش ندارم بگذرم ترسی ندارم به راحتی یعنی ب راحتی میام بیرون تجربش هم بوده

    کار مورد علاقم ک باید برسم ب تثبیت درمان بعد شروعش کنم کاریه هرجا باشم جای رشد داره

    و اره دیگه مطمنم ک میتونم با تغییر بیشتر افکارم هر روز این ویژگی هارو گسترش بدم تا برای مهاجرت مناسب تر و مناسب تر بشم

    و از موقعی ک روی خودم کار میکنم ب این نتیجه رسیدم لکنت درسته عذاب آور بوده ولی منو بخاطر تضاد ها سوق داد ب رشد و پیشرفت و با درمانش من واقعا ی رشد نجومی تکاملی خواهم داشت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1767 روز

    خدای من تو داری چیکار می‌کنی با من؟

    به خدا که هستی

    به خدا که داری باهام حرف میزنی

    به خدا حضور داری

    مدتیه همش دارم نشانه میبینم برای تغییر

    قلبم فریاد میزنه برای تغییر

    و هر بار به رفتن فکر میکنم یا بهم میگه

    قلبم باز میشه

    الان ساعت 8:33 دقیقه ی صبحه

    همین الان توی حموم داشتم با خودم حرف میزدم

    داشتم تکلیفمو با خودم روشن میکردم

    یه دلم می‌گفت بمون یه مقدار تو حیطه ی جدیدت تو ایران فعالیت کن

    اما از اونطرف قلبم انگار دیگه ایران براش کوچیک شده

    تقریبا چیزی نبوده که تجربه نکرده باشم

    از قهرمانی های تو ورزشم

    از کسب و کار

    از مسافرت و دیدن شهر های مختلف انسان های مختلف

    خیلی وقته که قلبم فریاد میزد که تو دیگه مال اینجا نیستی و باید بری

    و رفتمم

    رفتم ترکیه

    اما وقتی مصمم شدم که توی حوضه ی جدیدم فعالیت کنم

    برگشتم که همینجا کارمو شروع کنم

    اما فکر محدود باعث شد که برگردم

    از وقتی برگشتم

    باز هم نا آروم بودم

    تضاد پشت تضاد

    برخورد با مغذ های زنگ زده ای که دیگه اصلا حرف تو رو متوجه نمیشن

    از اونطرف اصلا دلم نمی‌خواست دیگه توی این محیط امن بمونم

    من تمامی فکر هارو با احساسم تطبیق میدم

    ببینم کدوم فکر قلب منو باز می‌کنه

    ببینم کدوم منو راضی تر می‌کنه

    ببینم کدوم الهامات خداونده

    نگو خداوند من بوده که این مدت داشته میگفته باید آماده شی برای رفتن

    خودش داره انگار برام میچینه

    خودش داره آدم های ما مناسب رو حذف می‌کنه

    خودش داره اون چیزایی که دستو پاگیر بودن یا بهشون وابسته بودم رو داره برام کم رنگ تر میکنه

    خودش داره تضاد هارو برام آزار دهنده تر می‌کنه

    همین که برق تو طول روز 3 بار قطع میشه و اینترنت منو از مدار خارج می‌کنه

    آب ساعات زیادی از روز قطع میشه

    برام دیگه غیر قابل تحمل شده چون دیگه محدودیت تو کتم نمیره وقتی خدای به این بزرگی دارم

    و هر بار هم حرکت کردن به دنیای ناشناخته به ذهنم خطور می‌کنه قلبم باز میشه

    وجودم پر از هیجان میشه

    خدارو شکر ترسهام هم با کارایی که توی این 4 سال بعد از مهاجرت به تهران انجام دادم کلی ترس‌های من کمتر شده

    کلی ایمان من به خداوند و هدایت خداوند بیشتر شده

    و باور دارم هر کجای این دنیا برم به همین مقدار حواسش به من هست و کمک میکنه،

    اصلا چی شد که من الان اینجام و دارم مینویسم؟؟؟!!

    خدای من

    دارم دیوانه میشم

    مگه میشه اینقدر دقیق با من حرف بزنی

    ،

    تو حالت تسلیم نشستم روی زمین

    و نفس عمیق کشیدم

    و اولین چیزی که بهم گفته شد که شفاف بشم توی تصمیم گیریم

    این بود که برو بزن روی نشانه من

    و ازش هدایت بطلب

    و گفتم خدایا منو در مورد مهاجرت شفافم کن

    برم یا بمونم؟

    ،

    ،

    ،

    این فایل اومد

    قبلا هم گوشش کرده بودم

    حس میکردم آمادشم،

    ،

    الان خیلی ایمانم قوی تر شد

    ،

    ایمانم قوی تر شد تا هر چیزی که هست رو مرتب و آماده کنم برای رفتن،

    دیگه پلنی برای اینجا نچینم،

    خدایا از خودت می‌خوام کمکم کنی

    راه رو بر من آسون کنی

    قدم هارو بهم بگی

    ،

    می‌دونم جای من دیگه اینجا نیست

    اما نمی‌دونم که کجاست

    و ازتو می‌خوام هدایتم کنی،

    ،

    قلبم آروم شد

    ،

    باز هم خدای من هدایتم کرد،

    به حضورت شکی ندارم

    به الهاماتت دیگه شکی ندارم

    ،

    کمکم کن با ذهنم تصمیم نگیرم

    ،

    اجازه بدم تو در من جاری بشی و هدایتم کنی،

    ،

    اتفاقا دیشب …

    اصلا میگم انگار افتادم رو جریان هدایت

    ،

    اصلا اینقدر دقیق داره این حسه کار میکنه،

    حسم گفت برو و فایل 5 قدم 5 رو ببین،

    جلسه ی پرسش و پاسخ

    و انگار خداوند دقیق داشت با من حرف میزد

    چیزهایی که آماده ی شنیدنش بودم رو به گوشم رسوند،

    و ایمانم هر بار داره قوی تر و قوی تر میشه،

    ،

    خدایا شکرت

    که تنها نیستم

    و تو هستی

    همیشه بودی و خواهی بود

    و داری هدایتم میکنی

    تکیه میکنم به تو

    هدایتم کن

    من به تو فقیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: