اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد دوست داشتنی و مریم عزیز بابت این فایل که فکر میکنم در این دوره از زندگی با این حجم از پیشرفت و تکنولوژی واقعا دونستن مطالب و اگاهی ها لازم و ضروری بود
من یادمه تو سن 8یا9سالگی همیشه تابستونا میرفتم اهواز خونه خواهرم حدود 4یا5ساعت راه بود و من بدون خانواده ام میرفتم، الان فکر میکنم چجوری دلم تنگ نمیشد تو 12سالگی شهر محل زندگیمون عوض کردیم یادم نمیاد دچار چالش سده باشم برای سه. قبلی دوستای قبلیو…تو سن 18سالگی محل زندگیمون عوض کردیم و همون سال مصادف شد به قبولی من تو دانشگاه و تنهایی دو سال تو یک شهر که هیچکسی نمیشناختم زندگی کردم بعد اون دوباره چندسال اهواز بودم و سال 92حتی با مخالف خانواده رفتم سمنان یعنی حدود 14,15ساعت تو راه بودم و این فاصله دوری غریبی تنهایی اصلا من نترسوند و رفتم تو دل راه و هدایت و حمایت شدم .سال 95اومدم کرج و سال99محله زندگیمون عوض کردیم این فایل باعث شد این جابجایی ها و مهاجرتهای کوچیک و بزرگ مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد اینکه من خیلی زود با شرایط خودم وفق میدم، اینکه با آدم ها زود ارتباط سالم و سازنده میگیرم ، اینکه میتونم از نظر عاطفی خودم راضی کنم به حرکت و تکاپو و وابستگیمو کنترل کنم ، اینکه توکل کنم و ایمان داشته باشم
من حتی شغلم جوری هست که هرسال مدرسه ام عوض شده یعنی هربار تو یک محله جدید با دانش آموزان و اولیا با سطح درآمد و فرهنگ متفاوت کار کردم و فکر میکنم همه اینها باعث شده که تکامل در این رابطه طی کرده باشم
اما نکته خیلی خیلی مهم که استاد هم اشاره کرد این بود که خیلی واضح و روشن دلیل مهاجرت بدونی وقتی ندونی سر در گمی و مهاجرت اتفاق نیفته و اگر هم مهاجرت کنی بعد یک مدت دلسرد و افسرده میشه و پشیمون از این تصمیم ….
من مهاجرت به یک کشور دیگه تا حالا بهش فکر نکردم دوست دارم مسافرت برم و جهان اطرافم بیشتر بشناسم
اما مهاجرت به شهرهای شمالی دوست دارم و وقتی به دلیلش فکر میکنم اینه که طبیعت هوای سالم و پر از اکسیژن دوست دارم اینکه مثل استاد و مریم بانو صبح چشمشون به درختانی سرسبز و دریاچه پر از تلالو نور روشن میشه بینظیر
اما این دلیل اونقدر محرک نبوده در واقع زورش به ترسهام نرسیده که این مهاجرت اتفاق بیفته
ترس از اینکه کارو بار چی ؟با خودم میگم این همه سال اینور و اونور رفتی چجوری کارت اوکی شد زندگی گذروندی اما نجوا میگه اون موقع تنها بودی الان همسر و پسرت هستن و…میدونم اینها بهانه هستند اما دلیل مهاجرت باید اینقدر قوی و محرک باشه که به همه ی ترسها و سختی و…بچربه
باز هم از استاد ممنون ام که باعث شد من به دوران خوب و پر قدرت که پشت سر گذاشتم با افتخار نگاه کنم
و اگر خدا بر تو ضرری خواهد هیچ کس جز او دفع آن ضرر نتواند، و اگر خیر و رحمتی خواهد باز احدی منع فضل او نتواند، که فضل و رحمت خود را به هر کس از بندگان بخواهد البته میرساند و اوست خدای بسیار آمرزنده و مهربان.
سلام سلام اساتید عزیزم
سلام به دوستان ناب و ارزشمندم
سلام به نسخهی جدید سارا که ماه هاست از سارای قبل مهاجرت کرده
استاد عزیزم ممنون که اینقدر با عشق برامون توضیح میدید
خدایا من آماده ام و اجاره میدم که هدایتم کنی تا این کامنت رو اونجور که باید نوشته بشه، بنویسم…
خدایا تویی که به همه چی محیطی… تویی که همه وی رو خودت خلق کردی… و همه چی مال توعه… و همه چی رو خودتم بدون سر سوزن خطایی داری اداره می کنی… خب با این حال کجا دنبال چی بگردم؟؟… پس با یقین قلبی بهت اعتماد می کنم… فرمون زندگیم دست خودت… دست های تسلیم من بالاست…
استاد عزیزم … من این روزها عجیب درک کردم که از نسخه ی قبلی خودم مهاجرت کردم… آره سارایی که وقتی اتفاق بدی براش می افتاد، به زمین و زمان بد می گفت و همه رو مقصر میدید جز خودش … کلی عجز و ناله می کرد… به همه خبر میداد… همش با احساس قربانی شدن، جلب توجه می کرد… همش به خدا گلایه می کرد که آخه خدایا چرا من؟؟ … همش می گفت: چرا من اینقدر بد شانسم… همش می گفت: چرا هر چی سنگه پیش پای لنگه… و کلی از این حرفا… اما استاد من مهاجرت کردم… من بزرگتر شدم… و این تضاد نازیبای این روزهام، منو به خودم ثابت کرد… دیدم که چقدر بزرگتر شدم… دیدم که چقدر قویتر شدم… چقدر متوکل تر شدم… کارهایی کردم که در حالت عادی خارج از تواناییم بود… روزی که بهم خبر دادن برای همسرم چه اتفاقی افتاده… یک نیروی عجیبی همراهم بود که باعث شد آرامش داشته باشم… ذهنم همش می خواست حالمو بد کنه.. اما نوری در قلبم همواره منو امیدوار می کرد… سارای جدید نه تنها به فضل خدا، خودش اروم بود، بلکه اطرافیان رو هم آروم می کرد… سارای جدید نه تنها ناله نکرد، گلایه نکرد… بلکه همش به خدا می گفت: این فضل توعه… کلی خیر و برکت تو این تضاد هست… سارای جدید نه تنها همه جا جار نزد، بلکه از اطرافیان خواست که لطفاً تنهاش بزارن و تلفنی جویای حال همسرش باشن… تا اینطوری راحت تر ذهنش رو کنترل کنه… سارای جدید نه تنها احساس قربانی شدن نکرد، بلکه با تکیه بر خدا، و الهامات خدا کارها رو پیش برد… سارای جدید نه تنها ناامید نشد و کاسه چه کنم چه کنم به دست نگرفت، بلکه خودش رو بست به قرآن و این سایت توحیدی تا راحت تر این روزها سپری بشه…
استاد عزیزم آره من به فضل خدا مهاجرت درونی کردم… و خدارو شکر می کنم بابت این تغییرات…
استاد عزیزم… به نظر من توحید عملی انسان رو آماده مهاجرت می کنه… حالا چه مهاحرت مکانی چه مهاجرت افکار و درونی… توحید عملی نیرویی بسبار باارزش و عظیمی داره که همه چی رو ممکن می کنه…
چه افرادی برای مهاجرت کردن مناسبت ترند؟؟
مهاجرت کردن یه تصمیم خیلی بزرگیه… بعد از مهاجرت دو گروه هستن گروهی که خیلی سختی کشیدن و از نتیجه راضی نیستن… و گروهی که از نتیجه راضی ان و ادعا می کنن اگر صدبار هم برگردن عقب، همین تصمیم رو می گیرن…
اگر شخصیت مناسب مهاجرت نداشته باشیم، می تونیم این شخصیت رو با جهاد اکبر بسازیم …
اولین موضوع: انگیزه و هدف
صدبار باید از خودم بپرسم: چرا من می خوام مهاجرت کنم؟؟ هدفم چیه؟؟ انگیزه هام چیه؟؟
آیا این انگیزه ها واقعی ان یا درونی ان؟؟ یا لحظه ای ان؟؟ آیا کنجکاوی برای شناخت دنیای اطرافت؟؟ این خودش نشونه ی خوبیه برای شناخت خودت که مناسب مهاجرت هستی یا نه؟؟
2. چقدر می تونی خودتو با شرایط جدید آداپت کنی؟؟ با چالش های جدید؟؟ یا حتی چقدر می تونی از تغییرات استقبال کنی؟؟
اگه به راحتی می تونی، شغلت رو عوض کنی… تغییر مسئولیت در شغلی که داری… ببین چقدر مقاومت می کنی؟؟… وقتی می خوای مسافرت بری، همه چی باید از قبل اوکی باشه همه چیز رو با خودت می بری یا انعطاف داری؟؟… یهو هوا سرد بشه یا گرم بشه؟؟… اگه همه چی اونجوری که تو ذهنت ساختی پیش نره چقدر می تونی ارامش داشته باشی و به جای غر زدن لذت ببری؟؟…
ممکنه یکی این ویژگی ها رو نداشته باشه ولی اگر بخواد می تونه ایجاد کنه…
با این باور که هر چیزی بشه، خدا همراه منه و منو درمانده نمیزاره…
استاد عزیزم تو این زمینه هم رشد کردم… امسال از محیط کار قبلیم راضی نبودم.. از خدا طلب هدایت کردم… و بدون هیچ تقلایی مدیر توحیدی یه مدرسه ی بسیار خوب باهام تماس گرفت برای همکاری، و منم با عشق پذیرفتم… چون می دونستم این قطعاً اجابت خواسته ی منه… در حالیکه نجواها اذیتم می کرد و اجازه نمیداد از محیط امنم خارج بشم
3. چقدر وابستگی های عاطفی با خانواده و دوستان و فک و فامیل دارید؟؟ که اگه نباشن به شدت احساس کمبود می کنی… یا با شهرت و جایی که داری باهاش زندگی می کنی…
علاقه مند که آدم های جدید رو بشناسه… دوستای جدیدی پیدا کنه…
استاد عزیزم… در این مورد هم خداروشکر وابستگی ندارم حتی به همسرم… فرزندانم… و مادرم و برادرام… و دارم تلاش می کنم افراد رو همونطور که هستن، بپذیرم و تمرکزم روی خودم باشه تا انسان های ارزشمند و موحد و درستکار و صادق و در صلح با خودشون و جهان وارد زندگیم بشن… و در این مورد مقاومتی ندارم
4. چقدر با تغییر مقاومت داری یا مشتاقی به تغییر کردن یا منطقه امنت رو دوست داری؟؟ تغییر منوی غذا… محل کار… رشته تحصیلی… تغییر شغل.. تغییر مسئولیت… تغییر کلاس… تغییر نرم افزار… تغییر گوشی… تغییر محله و خونه…
تو این مورد قبلاً صفر کلوین بودم… اما الان به قدرت توحید و این باور که «اِنَّ مَعْیَ رَبّی ، سَیَهْدیٖن – رب من همراه من است ، او هدایتم خواهد کرد»
خیلی راحت تر از منطقه امنم خارج میشم… البته در ایتدا برام ترسناکه ولی به قول شما سخت نیست…
قبل مهاجرت باید مسافرت کنی یه مدت اونجا زندگی کنی ببینی می تونی یا نه…
این جمله خیلی کلیدی بود استاد… اینطوری خواسته های ادم هم واضح میشه… مشخص میشه اون انگیزه ها برای مهاجرت درونی بوده یا فیک بوده
روند تکاملی رو باید طی کنی… استاد با این همه مهاجرت در ایران ولی قبل مهاجرت به آمریکا، کشورهای اروپایی رو تجربه کردن…
مهم احساس خوشبختی… هیچ جای دنیای مادی، پرفکت نیست فقط بهشته که پرفکت و خدا وعده داده…اگر اونجایی که هستی، راضی هستی … یعنی احساس خوشبختی می کنی
مهم احساس خوسبختی
مهم احساس خوسبختی
مهم احساس خوسبختی
استاد کاش اینو عمیق درکش کنم
مررررسی استاد از اینکه اینقدر با سخاوت برامون توضیح میدید… الهی نور خدا همیشه و هر لحظه در زندگیتون جاری باشه
در ابتدا تشکر میکنم از گفته های بینظیری که از تجربیاتتون با ما در اشتراک گذاشتین
و بعد اون منم دوست داشتم در مورد تجربه سفرم که با دوستانم داشتم بگم
اولین سفر دوستانه ای که با دوستام رفتیم فقط یک خوابگاه دوستم رو برای جا خواب داشتیم و هیچ نظری در مورد جا هایی که میخوایم بریم وسیله نقلیه و یا هیچ چیزه دیگه نداشتیم
و فقط سرچ میکردیم جاهای دیدنی رو پیدا میکردیم و میرفتیم
خیلی وقتا برای برگشتمون از مکان های دیدنی که اکثرا خارج شهر بودن تا خوابگاه هیچ تاکسی پیدا نمیشد
ولی چون ما خودمون رو رها میدونستیم چندین بار شد که وانت نگه میداشت و مارو بصورت رایگان تا مقصدمون میبرد
و تو اون چند روزی که مت اونجا بودیم انقدر جاهای جدید و دیدنی رفتیم که دوستم که چندساله اونجا خوابگاه داره میگفت من تا حالا جاهایی که با شما رفتم و حتی اسمشم نشنیده بودم
توی شهر خودمون هم تمام جاهای دیدنی که بوده رو تقریبا رفتیم ودیدیم تجربه های بینظری رو از همینجاام که هستیم داریم
و قصدم در آینده اینکه بزودی ماشینی تهیه کنم و تبدیل به کمپرش کنم و تمام نقاط ایران رو برم و از نزدیک ببینم و لذت ببرم
و مطمئن هستم که همین زیبایی های کوچیک و بزرگ منو هدایت میکنه به جاهای بهتر و زیبا تر و تجربه های خاص تر و قطعا وقتی زمانش برسه به آسون ترین و لذت بخش ترین روش ممکن مهاجرت میکنم به اون کشوری که مناسب من و در راستای خواسته های من هست
خداروشکر میکنم که قدرت خلق و کنترل زندگیم رو به من داده
دیدگاه من و افکار من قبل از شنیدن فایل نسبت به کلمه مهاجرت
وقتی که اسم مهاجرت رو در این فایل دیدم یاد چند سال گذشته خودم افتادم که فایل ها رو گوش میدادم و برداشت های من چیا بودن
من تا چند سال پیش و بهتره بگم تا قبل از دوره احساس لیاقت فک میکردم که باید مهاجرت کنم مثل استاد تا موفق بشم ،یا مثل رضا دوستم یا مثل بقیه دوستان دیگرم ،حالا این مهاجرت از شهر و دیار و محل کار و اینها بود تو ذهن من
با این دیدگاه من میخواستم محل کارم رو ول کنم و برم ببینم چی میشه در صورتی که کلی باورهای محدود کننده دیگه هم داشتم مثل باور کمبود مثل باور اینکه اینجا بدرد نمیخوره اگر بتونی بری تهران و اونجا کاری انجام بدی و خونه بگیری هنر کردی پول فقط تو تهرانه و از این حرفها
و چقد خودم رو سرزنش کردم که چرا نمیتونم برم
چقد تمرکزم روی ناخواسته ها بود
و چقد احساسم همیشه بد بود و افسرده بودم و هی میخوابیدم که بلکه یه طوری درست بشه بلکه دل یه کسی به حال من بسوزه و حمایتم کنه
چقد احساس قربانی شدن گرفتم که بلکه کسی دستم رو بگیره
چقد از محل کارم خودم رو متنفر کرده بودم و هی میگفتم ببین اینجا چقد کثیفه چقد آدمها نفهمن و کارگرن
چقد اینجا خاکی و روغنیه ، و هی سعی میکردم به این چیزها توجه کنم که بلکه از اونجا بدم بیاد و بواسطه این بد اومدن یه طوری از اونجا کنده بشم و برم
و فک میکردم که اگر به خوبی های اونجا توجه کنم از جنس همون بیشتر میشه و من اونجا گیر می افتم
و همش درگیر بودم با خودم تا همین چند روز پیش که جلسه 17 احساس لیاقت رو تمام کردم و چند دقیقه از جلسه 18 رو،و به یه درک بزرگی از قانون و کج فهمی خودم رسیدم و چقد خوشحالم بابتش
مخصوصا بحث مقایسه ،چون همش من داشتم مقایسه میکردم که فلانی رفتن من موندم و من بیچاره ام ،و اون چقد با هوشه و چقد بلده چکار کنه پس منم بیام اون کارو کنم و وقتی هم یه بار که ازش پرسیدم گفت که بزن بیرون از اونجا و منم گفتم دیگه همینه زدن بیرون عامل اصلی موفقیته، در صورتی که اشخاص زیادی رو دیدم که زدن بیرون ولی تقریبا همون شخص قبلی شدن با یه ذره تغییر در ظاهر
ولی الان فهمیدم که مهاجرت هم نتیجه تغییر باورهست که تو وقتی که باورت تغییر کنه درونت یه چیزی هی بهت میگه که الان وقت رفتنه و فقط بین تو اون یه ترس وجود داره
ولی برای من اینها نیست ، برای من اینه که فرار کن از اینجا ، ببین اینجا چقد بده ولی علاوه بر ترس دلم میخواد تکامل هم طی بشه و انگار میدونم که پول همین جاهم هست ، نیازی نیست که من بخوام بدوم دنبالش و برم بخاطر پول
در حقیقت که خوب دقت کردم دیدم که میخواستم برای پول بیشتر برم ،نه برای لذت بیشتر از زندگی
حالا برم ادامه فایل رو ببینم که ببینم استاد در مورد مهاجرت چی میگه
سپاسگزارم برای این فایل فوق العاده و واقعاا بهش نیاز داشتم ..
و الان دقیقا موقع درستی بود تا بشنوم….
من از بچگی همیشه عاشق این بودم که مهاجرت کنم و برم توی کشور دیگه بزرگ بشم ،،،
وقتی سنم بیشتر شد این آرزو همچنان توی قلبم بود ،،،تا اینکه معلم شدم و خداروشکر با بهترین رتبه توی بهترین دانشگاه قبول شدم ،،شرایط و موقعیت اجتماعی خوبی دارم اما این کاری کع انجام میدم علاقه من نیست و ادم روتین زندگی کردن نیستم دلم خلق کردن میخواد عاشق هنرم ،،،،
سال 1402 این تصمیم برای مهاجرت خیلی قوی تر شد ولی هنوز ترس هایی ته دلم بود اون موقه حتی تصورشم منو میترسوند،همینطوری که شروع کردم به کار کردن روی خودم با آموزه های شما حس کردم دیگه نمیترسم و واقعا این خواسته قلبیم شد….
آزادی برام خیلی مهمه چون بنا به شغلی که دارم یه سری محدودیت ها برای معلم ها هست و من خواستم چیزه دیگه ،
گرچه انصافا آزادی زمانی دارم …..
الان که ملاک هارو می گفتید واقعااا قلبم اروم شد و خوشحال شدم،بحث وابستگی ،من زیاد از خانوادم دور بودم از سن 17 سالگی بنا به دلایلی به استان دیگه ای رفتم و بعد از اونم بازم مسیرم عوض شد و بخاطره قبولی در دانشگاه بازم شهرمو عوض کردم ،،،وقتی ام که درسم تموم شد و آماده شدم برای تدریس و کار ،محل خدمت من بازم یه شهر متفاوتی بود و اونجا اموزش و پرورش منو انتقال دادن به شهر دیگع ای،،،،،
روزا ها و شب های زیادی بدون دوست و خانواده گذروندم و مطمعنم در این زمینه تکاملمو طی کردم …و خداروشکر وابستگی به خانواده و آشنا ندارم…..
ملاک بعدی بحث تغییر بود ،،،به لطف خدا و دوره های شماااا خیلی وقته مشتاق تغییرم و با دوره های شماااا خیلی تغییر کردم و از تغییر کردن نمیرسم ،مثلا چند روز پیش برای اینکع دارم زبان میخونم تصمیم گرفتم زبان گوشی از فارسی به لاتین تغییر بدم و اصلا این تغییر برام سخت نبود…..
بنظر خودمم مهم ترین تصمیمو میخوام بگیرم چون از شغلم استعفا میدم و با همین چیزی که دارم میخوام برم ،،،،سطح زبانم پایینه ولی میدونم تو شرایطش قرار بگیرم میتونم از پسش بربیام….
هدف من از مهاجرت
آزادی
تجربه کردن ناشناخته ها
آشنا شدن با ادمای متفاوت دیگه
و از لحاظ کاری چون عاشق هنر و صنایع دستی هستم و خیلی ام با استعدادم ،،،تصمیم دارم انشاله اونجا گالری هنری راه بندازم و اونو گسترده کنم…..
استاد عزیزم ممنون از توضیحاتت و میدونم بزرگترین تصمیم منه…..
تو مسیرش قرار گرفتم ،مدارکمو فرستادم برای ترجمه و کارام داره پیش میره،،،،خدااام خیلی راحت و اسون داره کارامو انجام میده و این نشونه ای برام که مسیرم درسته…..
سلام خدمت استاد بزرگوار و خانوم شایسته عزیز و هم فرکانسی های گرامی…
چقدر این همزمانی زیبا و دلچسب هستش ..درست در زمان و موقعیتی که من تصمیم میگیرم مهاجرت کنم از شهری به شهر دیگه و در حال یافتن اطلاعات بودم درست در همین زمان در سایت استاد فایل مهاجرت کردن بزارن …واقعا اسم این همزمانی هارو معجزه گذاشتن میتونه دقیقترین توصیف از یک معجزه باشه …واقعا ممنونم استاد عزیز که اطلاعات عالی و فوقالعاده زیبا رو در اختیار ما قرار میدین ..این همفرکانسی ها آنقدر به دلم میشینه که بی اختیار با هر کلمه تایپ لبخند روی لبهام نشسته اینکه من هم میتونم معجزه ها رو ببینم و لمسشون کنم و اینکه این بهت ثابت میشه چندین و چند بار و باز هم برام تازگی داره .اصلا این تکرار دیدن معجزه ها و عادت بهشون یکی از دلچسب ترین اتفاقات زندگی هستش …امیدوارم تکرار معجزه براتون بشه بخشی از زندگی روزمره …
اصلا تکرار بخشی از جهان هستش تو با تکرار یک رفتار تغییر میکنی.. با تکرار یک فکر باور میسازی و با تکرار یک باور خلق میکنی …باور دارم که معجزه به راحتی برام اتفاق میفته در درست ترین و به موقعترین زمان ..خدایا شکرت که مرا در عالیترین و بهترین زمان در عالیترین و بهترین مکان قرار میدی آنقدر این جمله رو هر روز تکرار میکنم که به صورت معجزه وار اتفاقات عالی برام یکی پس از دیگری میفته …انگار فقط من اومدم توی مدار درستی که فقط ببینم و لذت ببرم از این چینش دقیق و اصولی…مثل رسیدن به خونه ای که تو الان با تمام جزئیات مطرحش میکنی و میخوای و بعد میبینی یک ماه قبل شروع به ساختش کردن انگار مخصوص تو …برای تو …مثل سفارش از یک رستوران که غذا آماده است و فقط منو رو بهت میدن میگن انتخاب کن… یه حال خاصی داره نمیدونم چطور توصیفش کنم… حال خوب برای همتون آروز دارم …
مطمئنم به هر چی بخواید میرسید فقط کافیه بخواید از ته دل و ایمان داشته باشی.
ممنونم از استاد گرامی و خانوم شایسته و همه ی عزیزانی که در این جا در این لحظه در کنار هم هستیم…
نمیدونم چطوری شده که من مدتی هست به این فکرمیکنم ک برای مهاجرت چه اقدامی باید انجام بدم که یک ایده ای بهم شدکه تنهایی سفریک یا چندروزه درداخل ایران، برم
،من باخانواده کلی ازشهرهای ایرانورفتم اماتنهایی یک قدم دورت روهم تجربه نکردم
ازموقعی که کوچیک بودم عاشق سفر وحرکت بودم یادمه دوستام خاله بازی وبازی های دیگه رو دوست داشتن اما من یک بازی برای خودم ساخته بودم به اسم سفربازی
مقداری وسایل جم میکردم و توی حیاط خونمون که بزرگ بود ودرخت داشت جای جای حیاطو اتراق میکردم باز نیم ساعت بعد باروبنه روجمع میکردم وبه اسم سفرمیرفتم یک قسمت دیگه…
موقعیت الانم هم خیلی خوبه یعنی سفرهای زیادی درداخل ایران باخانوادم میرم وخیلی راحت خودمو باشرایط وامکانات وقف میدم
مهاجرت کردنم خیلی دوستدارم ،هم بخاطربچه هام که توجای بزرگترپیشرفت میکنن هم خودم مطمئنم ازاین ک هستم پیشرفت بیشتری میکنم
بزرگترمیشم،
دو دلیلی که منو ثابت نگه داشته ونزاشته من تاحالا مهاجرت کنم ،یکی مخالفت همسرمه و دومی وابستگی من به مادرم
همسرم بااینکه فامیل خاصی نداره اما خیلی مقاومت داره واگه یک ذره من درمورد مهاجرت صحبت کنم ،ناراحتی وبحث میشه
حتی به پسرم ک 20سالشه هم این اجازه رو نمیده که بخواددرمورد مهاجرت صحبت کنه،یا توی برنامه های ایندش باشه
بنظرم بامهاجرت کردن ادم رشد پیدامیکنه بزرگ میشه،شخصیتت تغییر میکنه
خیلی تلاش میکنم که اگه من نتونستم مهاجرت کنم پسرم که علاقه به مهاجرت داره بتونه شرایطشو تغییر بده
البته پسرمم یک مشکلی داره ،به من خیلی وابستس واین موضوع اونو پایبندکرده
ومن دراین مورد نتونستم کاری انجام بدم که این وابستگی من به مادرم و وابستگی پسرم به من کم بشه واین خیلی برام سخته
نمیدونم توی ذهن همسرم چی میگذره که این قدر مخالفت شدیدی داره با مهاجرت
اینجا همسرم، فامیل خاصی نداره یا رفت وامدی داشته باشیم ک بخوام وابسته باشیم نه همسرم تنهاست وبدون فامیل
البته همسرم همیشه نگاهش به مهاجرت اینکه میگه ادمی که مهاجرت کنه کلی بایدسختی بکشه بیخانمانی و…وازصفرشروع کنه،وما اینجا هرچی داشته باشیم ازصفر بالاتریم
مدتیه به تنها سفرکردن فکرمیکنم میخوام ببینم میتونم ازپس چالشهاش بربیام وبعدازاین فایلی که استاد گذاشتن بهترتصمیمم میتونم بگیرم که ادم سفرکردن تنها هستم یانه؟
ممنون وسپاسگزارم استادعزیز برای این فایلی که اماده کردین برام،چون این اوخر خیلی به موضوع مهاجرت فکرمیکنم ودوست دارم این عواملی که نمیزاره من حرکت کنم راهشوپیداکنم
سلام ودرود فراوان نثار استاد مهربان چندروزی بود ذهنم درگیر مهاجرت بود وخداروشکر میکنم بابت این همزمانی و شنیدن ودیدن این فایل فوق العاده که نشونه ای هست برام که اگر بخام وحرکت کنم اقدام کنم به سمتش شدنیه این خواسته همانطور که خیلیا خواستن حرکت کردن ورسیدن به کشور دلخواه و شرایط دلخواه شون کما اینکه واقعا اتفاق بزرگیه که میتونه توزندگی هرکسی رخ بده وخیلیا ترس دارن از گرفتن این تصمیم منم هنوز تصمیم جدی نگرفتم و مرددم بین رفتن یا موندن وانتخاب سختیه بخای شرایط نسبتا خوب تو رهاکنی بری به سمت ناشناخته ها وبه نظرمن شخصیت خیلی بزرگ و قوی میطلبه
به عینه شاهدمهاجرت اطرافیانم بودم که یک سری از دوستانم به راحتی انجام شد کارای فروش منزل لوازم وبا بهترین قیمت فروختن وانگار یه وکیل خبره کاراشونو قدم به قدم انجام داده به سادگی رفتن ورسیدن به کشور مورد با شرایط خوب اما یک سریا هم دیدم که چندین ساله پیگیر مهاجرتن به شدت اما درست نشده ونمیشه ومسیر به سختی طی میشه براشون که حتما باورهای مهاجرت شون ایراد داره که هربار به مشکلات لاینحل تری برخورد میکنن و گره پشت گره میوفته به کارشون من شخصا آدمی هستم که اصولا دنبال تجربه های جدید مکان های جدید آدمای جدید هستم و همیشه سعیم براین بوده چندسال یکجا ساکن نباشم و زود خودمو با شرایط جدید وفق میدم و هماهنگ میشم با شرایط حال حاضر و همیشه مستقل بودن رو پسندیدم و آزاد زندگی کردم و دوست دارم قبل مهاجرتم ایرانگردی کنم و کل ایرانو دیده باشم جاهای دیدنی و بکر و زیبارو بعدا جهانگردی و دیدن کشورهای دنیا و درنهایت زندگی کردن تو کشور دلخواهم اما باید باورهای درست بسازم برای زندگی کردن ورفتن به کشور دوم امیدوارم بتونم باورهای درست بسازم برای مهاجرت ومسیرخواسته هام هموار و پرازتجربه های قشنگ طی بشه و درزمان مناسب رخ بده برام این خواسته.
استاد عزیزم سلام ، من حسام الدینم یکی از شاگردان سر به هوای شما ولی مشتاق برای رمز گشایی ، از بازی زندگی ، من سه دوره شگفت انگیز از شما تهیه کردم و البته یکیش رو کنا. گذاشتم چون هنوز در فرکانسش نیستم ، از زندگی پر چالش و پر درسم نمیگم چون دوس ندارم ب نازیبایی های قبل توجه کنم و پادشاه عالم بر من نعمتی قرار داده به نام فراموشی خاطرات بد ، جوری ک گاهی از تومور مغزی پدرم و فوتش در 17 سالکی من و بدهی های ک برای ما گذاشت و رفت تعریف میشه انگار خاطرات ینفر دیگ داره برام تعریف میشه (البته روح پدر بزرگوارم شاد ک بسیار انسان شریف پر تلاش بود ) خلاصه مطلب من رابطه ویژه ای با پادشاه عالم از کودکی داشتم و زیاد باهاشون حرف میزدم گاهی غر گاهی بد و بیراه گاهی قربون صدقه ، اشک هامو پیشش می بردم خنده هام رو ، و من و پادشاه عالم دوست بودیم از کودکی ، به همین علت ایشون بر من لطف کردن و من رو ب سمت کتاب و داستان و رمان هدایت کردن ک نتیجه اون شد کتاب هایی درباره قانون و یکی دوتا استاد دیگ ک نتیجه تمام اینها شد آشنایی با شما استاد گرانقدر ، من زمان خدمتم با شما آشنا شدم در یکی از پر چالش ترین دوران های زندگیم، من با قانون مسیرم رو در خدمت هموار کردم ، کار میکردم همزمان اندازه مسولای سربازیم درآمد داشتم با اینک سرباز بودم،. ب خاطر تبدیل شدن موفقیت ب درس ( از بین رفتن سرمایم در یک بیزینس ب علت کرونا ک البته بعدها متوجه شدم علت من بودم ن کرونا جان ) از اعتماد بنفس بسیار پایینی برخوردار بودم با کمک شما کم کم ب خودم اومدم و از خودم متنفر نبودم ب خاطر سستی ها شکست ها احمال کاری ها و غیره ، ولی بازم هم خیلی عقب بودم ، خدمتم تموم شد و من ب دنبال ی شرکت لنداسکیپ عالی بودم چون من مهندس کشاورزی ام و عاشق ترکیب هنر ساختمان و طبیعت ، با کمک تمرینه الهی ستاره قطبی ب شرکتی هدایت شدم ک جزو سه شرکت برتر ایرانه در این حوزه ، ولی ب خاطر اعتماد بنفس پایینم خیلی مظلوم و خواهشانه و ملتمسانه با حقوق خیلییییی کم استخدام شدم و زیر دست یکی از دستان خداوند اوفتادم ک با من ب شدت بد برخورد میکرد و تحقیرم میکرد البته برای آموختن از جانب پادشاه آمده بود ، من در کمال صبر ب مدد. الله جواب تنفر رو با عشق ، بی احترامی رو با احترام و خساست در یاد دادن رو با آموختن دادم و ایشون خیلی آروم و نرم از شرکت رفت و الان هم یکی از دوستان من شده ب مدد ازمون پادشاه ، و من جای ایشون رو گرفتم اما با حقوق همچنان پایین تر ، کم کم آموختم پیش رفتم از دانشم از هنرم ازسلیقه و شخصیتم تعریف شد و من اینهارو برای خودم تعریف میکردم و تکرار میکردم تا اینک درونم بهم میکفت تو لایق بیش از اینهایی تو خیلی توانایی و مدیرمون من رو ب دفتر فراخوند و خودش ارتقاع شغلی و مالی بهم داد البته برام طبیعی بود ینی راه درست بود ولی درونم بهم میکفت ن لایق بهتر هستی ، چند روزیه استعفا نامه رو گذاشتم رو میز مدیر بلافاصله افزایش حقوق گفتم ن مزایا اضافه شد گفتم ن ، امروز از مصاحبه موفق با شرکتی اومدم ک روف گاردن ایرانمال رو زده ینی بزرگترین روف گاردن خاورمیانه ، با تعریف تمجید اونها از جلسه اومدم بیرون رفتم برای گرفتن پیش فاکتور پیش یکی از وارد کننده های گیاهان لوکس ب ایران ، کمی حرف زدیم گفت بیا پیش من کار کن با اینقد بیشتر از اون شرکت ، در راه برگشت تلفنم زنگ خورد یکی از مدیر پروژه ها بهم پیشنهاد داد ک ب صورت پیمانکاری ی کاری برام انجام بده ، کمی فکر کردم ،من حداقل هفته ای دوتا پیشنهاد استخدام یکی دوتا پیشنهاد پیمانکاری دارم ، پشت موتور زدم زیر گریه و البته الان هم اشک هام سلام دارن خدمتتون ، پادشاه عالم من زمانی رو ب یاد می آوردم ک بعد از کرونا چند ماه بیکار بودم و در همه شرکت ها گلخونه ها شهرداری ها حتی گلفروشی رو میزدم هیچکسسس منو استخدام نمیکرد ، الان چی شده ک همه دانیال منن ، الله بزرگواری به راستی ک پادشاه عالمی ، همش یاد این باوری میوفتم ک ب قلبم وارد شد “ خداوند جوری من را ثروتمند و سعادتمند میکند ک همه بگوید ؛ نگاه کن، حسام بدون پشت و پدر ، خداوند چگونه اورا بالا کشید “ و من بارهااین باور رو تکرار کردم خداوند در حال بالا کشیدن حسام از ته چاه یتیمی و فقر و بی احترامیه ️، امیدوارم دوستان ببنند یا بگویند ک پادشاه عالم واقعا رب العالمین است ، امیدوارم جزوی از کامنت های باسه ک ب قلب ها بشینه چون قلبم بهم گفت بیام و کامنت بذارم ساعت 03:30 صبح
استاد سوالی دارم ک فکر میکنم سوال خیلی هاست ممنون میشم براش ی فایلی درست کنید تا این گره کور برای همه باز بشه و ب یادگار بمونه ، اون هم این نجوای شیطانی ک ، تو سنت زیاده شده آدما زیر 25 سالکی هدفشون رو پیدا میکنن تا 30 استاد میشن تا 35 کار آفرین و 40 پارو ب دست پول پارو میکنن و اگر این پیچ ها رو جا بمونی کارت تموم . و متاسفانه تو فضای مجازی و صفحه های موفقیت هم این باور وجود داره و ب جامعه گسترده تزریق میشه و افسردگی و سرخوردکی نتیجش
ممنونم ک باز هم راهنمای ما باشید و با چراغ هدایت الله راه رو ب ما نشون بدید
خیلی دوست داشتم زودتر کامنت بزارم اما وسط امتحانات بودم و نتونستم وقتی عنوان فایل رو دیدم خیلی خوشحال شدم که الان دارم این فایل رو می بینم یعنی زمانی که یکسال میشه مهاجرت کردم.
اتفاقا همین الانی که دارم این کامنت رو می نویسم هم در حال مهاجرت هستم :) و از ایتالیا دارم میرم آلمان برای دیدن برادرم و بعدش برای یک مدت نسبتا طولانی میرم کشور نروژ زندگی کنم.
وقتی این جلسه رو گوش دادم دیدم خداروشکر همه مواردی که شما ذکر کردید رو من داشتم یعنی از کنجکاوی و شوق بی نهایت مهاجرت تا انعطاف پذیری با شرایط جدید و…
استاد عزیزم وقتی شما از وابسته نبودن حرف زدید نمیدونید چقدر احساس همزاد پنداری کردم چون منم دقیقا مثل شما هستم. البته من تک فرزند نبودم و 3 تا برادر و 2تا خواهر دارم که من سومی هستم اما از خیلی وقت پیش دوست داشتم تنهایی زندگی کنم و مسیر خودم رو برم و در نهایت به اروپا هدایت شدم و تو این یکسالی که از خانواده و عزیزترین افرادی که میشناختم دور بودم چقدر لذت بردم چون اصلا وابسته اونا نبودم و حالا حالا هم دلم نمیخواد برگردم :)
تو این یکسالی که مهاجرت کردم چقدر دوستان فوق العاده ای از کشورهای مختلف پیدا کردم چقدر خودم رو بهبود دارم و چقدر چیزهای جدیدی یاد گرفتم خیلی خوشحالم که تو این یکسال کلی رشد کردم از لحاظ زبان، شخصیت، دانش، فیزیکی و کلی چیز دیگه
من در اینجا مهاجرانی زیادی از کشورهای مختلف می بینم اما اکثر تو همون افکار قدیمی خودشون هستند و با شرایط جدید خودشون رو وفق نمیدند و به همون اندازه اینجا زندگی سخت و خسته کننده ای دارند اما من تو این یکسال کلا با فرهنگ اینجا آمیخته شدم و دوستای ایتالیاییم میگن تو خیلی ایتالیایی شدی :) نمیخوام بگم به زور دارم انجام میدم بلکه خودم دوست دارم فرهنگشون رو یاد بگیریم و ازشون الگو بگیرم و به فرهنگ هر کشور احترام بگذارم
یه موردی که من اینجا تو مهاجرت انجام دادم که خیلی خیلی بیشتر کمکم کرد و خوشحالم که این کارو کردم این بود که سعی کردم فقط با افرادی دوست بشم و ازشون کمک بخوام که هم زبون خودم نیستند یعنی اینجا ایرانی های زیادی هستند یا حتی بچه های افغانستانی هم وطنان خودم هم کم نیستند اما با هیچکدوم رابطه عمیقی ندارم و گاهی اوقات در حد سلام و علیک حتی خیلی از بچه های ایرانی که اصلا نمیدونن من افغانستانی هستم فکر میکنن چینی یا ژاپنی هستم
روزهای اول خیلی سخت بود چون زبانم خوب نبود نمیفهمیدم ولی سعی کردم از بچه های ایتالیایی کمک بگیرم و بعد از یکسال نتیجه اینطوری شد که دوستان عالی بسیار زیادی پیدا کردم و چقدر تو این چلنجی که خودم رو قرار دادم رشد کردم و دوباره همین کار رو الان میخوام تو نروژ کنم و چیزهای جدیدی یاد بگیرم
خیلی از دوستام میگفتن چرا نروژ رو انتخاب کردی اونجا خیلی سرده هواش میمیری نمیدونم مردمش خیلی سرد هستند ولی من دوست دارم خودم رو تو این چالش قرار بدم و ببینم چطور می تونم با محیط جدید وفق بدم و از این کشور چیزای جدید یاد بگیرم
انشالله در آینده میام و از تجربه های جدیدم براتون می نویسم استاد عزیزم
دوست عزیزم اسحاق شفایی خیلی خوشحال شدم که کامنت شما رو دیدم برات آرزوی موفقیت دارم امیدوارم که در تمام مراحل زندگیت موفق و خوشبخت باشی من خودم الان در مسیر مهاجرت هستم انشالله سال دیگه تونم به ایتالیا بیام و رشته مورد علاقهم رو بخونم ممنونم ازت نکات خوبی رواز کامنتت برداشت کردم
کامنت شما از معدود کامنت هایی بود که خیلی خیلی با دقت خوندم حتی یک جاهایی برمیگشتم و دوباره میخوندم.
برام جالب بود … نگین عزیز تو از خصوصیات اخلاقی صحبت کردی که بسیار به شخصیت من نزدیک بود اما صحبت خانواده برای داشتن این روحیه و داشتن انعطاف پذیری در هر محیط برام هیچ وقت جالب نبوده یعنی یک جورایی مورد اعتراض بقیه بودم… همین موضوع باعث شده بود که خیلی مطمئن نباشم که آیا این اخلاق باعث رشد و ترقی من میشه … حقیقتا خودم با این اخلاق حال میکردم اما واقعا نمیدونستم که تا چه حد میتونه این اخلاق مثبت و یا حتی مفید باشه…
در هر صورت نگین عزیز من این کامنت رو خیلی هدایتی پیدا کردم و خوندم و کلی هم لذت بردم.
از تو دوست عزیز هماخلاقی خودم ممنونم و از استاد جان هم سپاسگزارم که این بستر را فراهم کرده تا بهتر بتونیم به کشفیاتی از خودمون برسیم.
بنام خدای یکتا
سلام به استاد دوست داشتنی و مریم عزیز بابت این فایل که فکر میکنم در این دوره از زندگی با این حجم از پیشرفت و تکنولوژی واقعا دونستن مطالب و اگاهی ها لازم و ضروری بود
من یادمه تو سن 8یا9سالگی همیشه تابستونا میرفتم اهواز خونه خواهرم حدود 4یا5ساعت راه بود و من بدون خانواده ام میرفتم، الان فکر میکنم چجوری دلم تنگ نمیشد تو 12سالگی شهر محل زندگیمون عوض کردیم یادم نمیاد دچار چالش سده باشم برای سه. قبلی دوستای قبلیو…تو سن 18سالگی محل زندگیمون عوض کردیم و همون سال مصادف شد به قبولی من تو دانشگاه و تنهایی دو سال تو یک شهر که هیچکسی نمیشناختم زندگی کردم بعد اون دوباره چندسال اهواز بودم و سال 92حتی با مخالف خانواده رفتم سمنان یعنی حدود 14,15ساعت تو راه بودم و این فاصله دوری غریبی تنهایی اصلا من نترسوند و رفتم تو دل راه و هدایت و حمایت شدم .سال 95اومدم کرج و سال99محله زندگیمون عوض کردیم این فایل باعث شد این جابجایی ها و مهاجرتهای کوچیک و بزرگ مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد اینکه من خیلی زود با شرایط خودم وفق میدم، اینکه با آدم ها زود ارتباط سالم و سازنده میگیرم ، اینکه میتونم از نظر عاطفی خودم راضی کنم به حرکت و تکاپو و وابستگیمو کنترل کنم ، اینکه توکل کنم و ایمان داشته باشم
من حتی شغلم جوری هست که هرسال مدرسه ام عوض شده یعنی هربار تو یک محله جدید با دانش آموزان و اولیا با سطح درآمد و فرهنگ متفاوت کار کردم و فکر میکنم همه اینها باعث شده که تکامل در این رابطه طی کرده باشم
اما نکته خیلی خیلی مهم که استاد هم اشاره کرد این بود که خیلی واضح و روشن دلیل مهاجرت بدونی وقتی ندونی سر در گمی و مهاجرت اتفاق نیفته و اگر هم مهاجرت کنی بعد یک مدت دلسرد و افسرده میشه و پشیمون از این تصمیم ….
من مهاجرت به یک کشور دیگه تا حالا بهش فکر نکردم دوست دارم مسافرت برم و جهان اطرافم بیشتر بشناسم
اما مهاجرت به شهرهای شمالی دوست دارم و وقتی به دلیلش فکر میکنم اینه که طبیعت هوای سالم و پر از اکسیژن دوست دارم اینکه مثل استاد و مریم بانو صبح چشمشون به درختانی سرسبز و دریاچه پر از تلالو نور روشن میشه بینظیر
اما این دلیل اونقدر محرک نبوده در واقع زورش به ترسهام نرسیده که این مهاجرت اتفاق بیفته
ترس از اینکه کارو بار چی ؟با خودم میگم این همه سال اینور و اونور رفتی چجوری کارت اوکی شد زندگی گذروندی اما نجوا میگه اون موقع تنها بودی الان همسر و پسرت هستن و…میدونم اینها بهانه هستند اما دلیل مهاجرت باید اینقدر قوی و محرک باشه که به همه ی ترسها و سختی و…بچربه
باز هم از استاد ممنون ام که باعث شد من به دوران خوب و پر قدرت که پشت سر گذاشتم با افتخار نگاه کنم
عاشقتووووووونم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ ۖ وَإِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ ۚ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(107 یونس)
و اگر خدا بر تو ضرری خواهد هیچ کس جز او دفع آن ضرر نتواند، و اگر خیر و رحمتی خواهد باز احدی منع فضل او نتواند، که فضل و رحمت خود را به هر کس از بندگان بخواهد البته میرساند و اوست خدای بسیار آمرزنده و مهربان.
سلام سلام اساتید عزیزم
سلام به دوستان ناب و ارزشمندم
سلام به نسخهی جدید سارا که ماه هاست از سارای قبل مهاجرت کرده
استاد عزیزم ممنون که اینقدر با عشق برامون توضیح میدید
خدایا من آماده ام و اجاره میدم که هدایتم کنی تا این کامنت رو اونجور که باید نوشته بشه، بنویسم…
خدایا تویی که به همه چی محیطی… تویی که همه وی رو خودت خلق کردی… و همه چی مال توعه… و همه چی رو خودتم بدون سر سوزن خطایی داری اداره می کنی… خب با این حال کجا دنبال چی بگردم؟؟… پس با یقین قلبی بهت اعتماد می کنم… فرمون زندگیم دست خودت… دست های تسلیم من بالاست…
استاد عزیزم … من این روزها عجیب درک کردم که از نسخه ی قبلی خودم مهاجرت کردم… آره سارایی که وقتی اتفاق بدی براش می افتاد، به زمین و زمان بد می گفت و همه رو مقصر میدید جز خودش … کلی عجز و ناله می کرد… به همه خبر میداد… همش با احساس قربانی شدن، جلب توجه می کرد… همش به خدا گلایه می کرد که آخه خدایا چرا من؟؟ … همش می گفت: چرا من اینقدر بد شانسم… همش می گفت: چرا هر چی سنگه پیش پای لنگه… و کلی از این حرفا… اما استاد من مهاجرت کردم… من بزرگتر شدم… و این تضاد نازیبای این روزهام، منو به خودم ثابت کرد… دیدم که چقدر بزرگتر شدم… دیدم که چقدر قویتر شدم… چقدر متوکل تر شدم… کارهایی کردم که در حالت عادی خارج از تواناییم بود… روزی که بهم خبر دادن برای همسرم چه اتفاقی افتاده… یک نیروی عجیبی همراهم بود که باعث شد آرامش داشته باشم… ذهنم همش می خواست حالمو بد کنه.. اما نوری در قلبم همواره منو امیدوار می کرد… سارای جدید نه تنها به فضل خدا، خودش اروم بود، بلکه اطرافیان رو هم آروم می کرد… سارای جدید نه تنها ناله نکرد، گلایه نکرد… بلکه همش به خدا می گفت: این فضل توعه… کلی خیر و برکت تو این تضاد هست… سارای جدید نه تنها همه جا جار نزد، بلکه از اطرافیان خواست که لطفاً تنهاش بزارن و تلفنی جویای حال همسرش باشن… تا اینطوری راحت تر ذهنش رو کنترل کنه… سارای جدید نه تنها احساس قربانی شدن نکرد، بلکه با تکیه بر خدا، و الهامات خدا کارها رو پیش برد… سارای جدید نه تنها ناامید نشد و کاسه چه کنم چه کنم به دست نگرفت، بلکه خودش رو بست به قرآن و این سایت توحیدی تا راحت تر این روزها سپری بشه…
استاد عزیزم آره من به فضل خدا مهاجرت درونی کردم… و خدارو شکر می کنم بابت این تغییرات…
استاد عزیزم… به نظر من توحید عملی انسان رو آماده مهاجرت می کنه… حالا چه مهاحرت مکانی چه مهاجرت افکار و درونی… توحید عملی نیرویی بسبار باارزش و عظیمی داره که همه چی رو ممکن می کنه…
چه افرادی برای مهاجرت کردن مناسبت ترند؟؟
مهاجرت کردن یه تصمیم خیلی بزرگیه… بعد از مهاجرت دو گروه هستن گروهی که خیلی سختی کشیدن و از نتیجه راضی نیستن… و گروهی که از نتیجه راضی ان و ادعا می کنن اگر صدبار هم برگردن عقب، همین تصمیم رو می گیرن…
اگر شخصیت مناسب مهاجرت نداشته باشیم، می تونیم این شخصیت رو با جهاد اکبر بسازیم …
اولین موضوع: انگیزه و هدف
صدبار باید از خودم بپرسم: چرا من می خوام مهاجرت کنم؟؟ هدفم چیه؟؟ انگیزه هام چیه؟؟
آیا این انگیزه ها واقعی ان یا درونی ان؟؟ یا لحظه ای ان؟؟ آیا کنجکاوی برای شناخت دنیای اطرافت؟؟ این خودش نشونه ی خوبیه برای شناخت خودت که مناسب مهاجرت هستی یا نه؟؟
2. چقدر می تونی خودتو با شرایط جدید آداپت کنی؟؟ با چالش های جدید؟؟ یا حتی چقدر می تونی از تغییرات استقبال کنی؟؟
اگه به راحتی می تونی، شغلت رو عوض کنی… تغییر مسئولیت در شغلی که داری… ببین چقدر مقاومت می کنی؟؟… وقتی می خوای مسافرت بری، همه چی باید از قبل اوکی باشه همه چیز رو با خودت می بری یا انعطاف داری؟؟… یهو هوا سرد بشه یا گرم بشه؟؟… اگه همه چی اونجوری که تو ذهنت ساختی پیش نره چقدر می تونی ارامش داشته باشی و به جای غر زدن لذت ببری؟؟…
ممکنه یکی این ویژگی ها رو نداشته باشه ولی اگر بخواد می تونه ایجاد کنه…
با این باور که هر چیزی بشه، خدا همراه منه و منو درمانده نمیزاره…
استاد عزیزم تو این زمینه هم رشد کردم… امسال از محیط کار قبلیم راضی نبودم.. از خدا طلب هدایت کردم… و بدون هیچ تقلایی مدیر توحیدی یه مدرسه ی بسیار خوب باهام تماس گرفت برای همکاری، و منم با عشق پذیرفتم… چون می دونستم این قطعاً اجابت خواسته ی منه… در حالیکه نجواها اذیتم می کرد و اجازه نمیداد از محیط امنم خارج بشم
3. چقدر وابستگی های عاطفی با خانواده و دوستان و فک و فامیل دارید؟؟ که اگه نباشن به شدت احساس کمبود می کنی… یا با شهرت و جایی که داری باهاش زندگی می کنی…
علاقه مند که آدم های جدید رو بشناسه… دوستای جدیدی پیدا کنه…
استاد عزیزم… در این مورد هم خداروشکر وابستگی ندارم حتی به همسرم… فرزندانم… و مادرم و برادرام… و دارم تلاش می کنم افراد رو همونطور که هستن، بپذیرم و تمرکزم روی خودم باشه تا انسان های ارزشمند و موحد و درستکار و صادق و در صلح با خودشون و جهان وارد زندگیم بشن… و در این مورد مقاومتی ندارم
4. چقدر با تغییر مقاومت داری یا مشتاقی به تغییر کردن یا منطقه امنت رو دوست داری؟؟ تغییر منوی غذا… محل کار… رشته تحصیلی… تغییر شغل.. تغییر مسئولیت… تغییر کلاس… تغییر نرم افزار… تغییر گوشی… تغییر محله و خونه…
تو این مورد قبلاً صفر کلوین بودم… اما الان به قدرت توحید و این باور که «اِنَّ مَعْیَ رَبّی ، سَیَهْدیٖن – رب من همراه من است ، او هدایتم خواهد کرد»
خیلی راحت تر از منطقه امنم خارج میشم… البته در ایتدا برام ترسناکه ولی به قول شما سخت نیست…
قبل مهاجرت باید مسافرت کنی یه مدت اونجا زندگی کنی ببینی می تونی یا نه…
این جمله خیلی کلیدی بود استاد… اینطوری خواسته های ادم هم واضح میشه… مشخص میشه اون انگیزه ها برای مهاجرت درونی بوده یا فیک بوده
روند تکاملی رو باید طی کنی… استاد با این همه مهاجرت در ایران ولی قبل مهاجرت به آمریکا، کشورهای اروپایی رو تجربه کردن…
مهم احساس خوشبختی… هیچ جای دنیای مادی، پرفکت نیست فقط بهشته که پرفکت و خدا وعده داده…اگر اونجایی که هستی، راضی هستی … یعنی احساس خوشبختی می کنی
مهم احساس خوسبختی
مهم احساس خوسبختی
مهم احساس خوسبختی
استاد کاش اینو عمیق درکش کنم
مررررسی استاد از اینکه اینقدر با سخاوت برامون توضیح میدید… الهی نور خدا همیشه و هر لحظه در زندگیتون جاری باشه
بی نهایت دوستون دارم
رَّبِّ أَنزِلۡنِی مُنزَلࣰا مُّبَارَکࣰا وَأَنتَ خَیۡرُ ٱلۡمُنزِلِینَ
سلام به استاد عزیزم
در ابتدا تشکر میکنم از گفته های بینظیری که از تجربیاتتون با ما در اشتراک گذاشتین
و بعد اون منم دوست داشتم در مورد تجربه سفرم که با دوستانم داشتم بگم
اولین سفر دوستانه ای که با دوستام رفتیم فقط یک خوابگاه دوستم رو برای جا خواب داشتیم و هیچ نظری در مورد جا هایی که میخوایم بریم وسیله نقلیه و یا هیچ چیزه دیگه نداشتیم
و فقط سرچ میکردیم جاهای دیدنی رو پیدا میکردیم و میرفتیم
خیلی وقتا برای برگشتمون از مکان های دیدنی که اکثرا خارج شهر بودن تا خوابگاه هیچ تاکسی پیدا نمیشد
ولی چون ما خودمون رو رها میدونستیم چندین بار شد که وانت نگه میداشت و مارو بصورت رایگان تا مقصدمون میبرد
و تو اون چند روزی که مت اونجا بودیم انقدر جاهای جدید و دیدنی رفتیم که دوستم که چندساله اونجا خوابگاه داره میگفت من تا حالا جاهایی که با شما رفتم و حتی اسمشم نشنیده بودم
توی شهر خودمون هم تمام جاهای دیدنی که بوده رو تقریبا رفتیم ودیدیم تجربه های بینظری رو از همینجاام که هستیم داریم
و قصدم در آینده اینکه بزودی ماشینی تهیه کنم و تبدیل به کمپرش کنم و تمام نقاط ایران رو برم و از نزدیک ببینم و لذت ببرم
و مطمئن هستم که همین زیبایی های کوچیک و بزرگ منو هدایت میکنه به جاهای بهتر و زیبا تر و تجربه های خاص تر و قطعا وقتی زمانش برسه به آسون ترین و لذت بخش ترین روش ممکن مهاجرت میکنم به اون کشوری که مناسب من و در راستای خواسته های من هست
به امید خدا
به نام خدای مهربان سلام
خداروشکر میکنم که قدرت خلق و کنترل زندگیم رو به من داده
دیدگاه من و افکار من قبل از شنیدن فایل نسبت به کلمه مهاجرت
وقتی که اسم مهاجرت رو در این فایل دیدم یاد چند سال گذشته خودم افتادم که فایل ها رو گوش میدادم و برداشت های من چیا بودن
من تا چند سال پیش و بهتره بگم تا قبل از دوره احساس لیاقت فک میکردم که باید مهاجرت کنم مثل استاد تا موفق بشم ،یا مثل رضا دوستم یا مثل بقیه دوستان دیگرم ،حالا این مهاجرت از شهر و دیار و محل کار و اینها بود تو ذهن من
با این دیدگاه من میخواستم محل کارم رو ول کنم و برم ببینم چی میشه در صورتی که کلی باورهای محدود کننده دیگه هم داشتم مثل باور کمبود مثل باور اینکه اینجا بدرد نمیخوره اگر بتونی بری تهران و اونجا کاری انجام بدی و خونه بگیری هنر کردی پول فقط تو تهرانه و از این حرفها
و چقد خودم رو سرزنش کردم که چرا نمیتونم برم
چقد تمرکزم روی ناخواسته ها بود
و چقد احساسم همیشه بد بود و افسرده بودم و هی میخوابیدم که بلکه یه طوری درست بشه بلکه دل یه کسی به حال من بسوزه و حمایتم کنه
چقد احساس قربانی شدن گرفتم که بلکه کسی دستم رو بگیره
چقد از محل کارم خودم رو متنفر کرده بودم و هی میگفتم ببین اینجا چقد کثیفه چقد آدمها نفهمن و کارگرن
چقد اینجا خاکی و روغنیه ، و هی سعی میکردم به این چیزها توجه کنم که بلکه از اونجا بدم بیاد و بواسطه این بد اومدن یه طوری از اونجا کنده بشم و برم
و فک میکردم که اگر به خوبی های اونجا توجه کنم از جنس همون بیشتر میشه و من اونجا گیر می افتم
و همش درگیر بودم با خودم تا همین چند روز پیش که جلسه 17 احساس لیاقت رو تمام کردم و چند دقیقه از جلسه 18 رو،و به یه درک بزرگی از قانون و کج فهمی خودم رسیدم و چقد خوشحالم بابتش
مخصوصا بحث مقایسه ،چون همش من داشتم مقایسه میکردم که فلانی رفتن من موندم و من بیچاره ام ،و اون چقد با هوشه و چقد بلده چکار کنه پس منم بیام اون کارو کنم و وقتی هم یه بار که ازش پرسیدم گفت که بزن بیرون از اونجا و منم گفتم دیگه همینه زدن بیرون عامل اصلی موفقیته، در صورتی که اشخاص زیادی رو دیدم که زدن بیرون ولی تقریبا همون شخص قبلی شدن با یه ذره تغییر در ظاهر
ولی الان فهمیدم که مهاجرت هم نتیجه تغییر باورهست که تو وقتی که باورت تغییر کنه درونت یه چیزی هی بهت میگه که الان وقت رفتنه و فقط بین تو اون یه ترس وجود داره
ولی برای من اینها نیست ، برای من اینه که فرار کن از اینجا ، ببین اینجا چقد بده ولی علاوه بر ترس دلم میخواد تکامل هم طی بشه و انگار میدونم که پول همین جاهم هست ، نیازی نیست که من بخوام بدوم دنبالش و برم بخاطر پول
در حقیقت که خوب دقت کردم دیدم که میخواستم برای پول بیشتر برم ،نه برای لذت بیشتر از زندگی
حالا برم ادامه فایل رو ببینم که ببینم استاد در مورد مهاجرت چی میگه
بنام خدای زیبایی ها
سلااااام استاد عزیزم …
سپاسگزارم برای این فایل فوق العاده و واقعاا بهش نیاز داشتم ..
و الان دقیقا موقع درستی بود تا بشنوم….
من از بچگی همیشه عاشق این بودم که مهاجرت کنم و برم توی کشور دیگه بزرگ بشم ،،،
وقتی سنم بیشتر شد این آرزو همچنان توی قلبم بود ،،،تا اینکه معلم شدم و خداروشکر با بهترین رتبه توی بهترین دانشگاه قبول شدم ،،شرایط و موقعیت اجتماعی خوبی دارم اما این کاری کع انجام میدم علاقه من نیست و ادم روتین زندگی کردن نیستم دلم خلق کردن میخواد عاشق هنرم ،،،،
سال 1402 این تصمیم برای مهاجرت خیلی قوی تر شد ولی هنوز ترس هایی ته دلم بود اون موقه حتی تصورشم منو میترسوند،همینطوری که شروع کردم به کار کردن روی خودم با آموزه های شما حس کردم دیگه نمیترسم و واقعا این خواسته قلبیم شد….
آزادی برام خیلی مهمه چون بنا به شغلی که دارم یه سری محدودیت ها برای معلم ها هست و من خواستم چیزه دیگه ،
گرچه انصافا آزادی زمانی دارم …..
الان که ملاک هارو می گفتید واقعااا قلبم اروم شد و خوشحال شدم،بحث وابستگی ،من زیاد از خانوادم دور بودم از سن 17 سالگی بنا به دلایلی به استان دیگه ای رفتم و بعد از اونم بازم مسیرم عوض شد و بخاطره قبولی در دانشگاه بازم شهرمو عوض کردم ،،،وقتی ام که درسم تموم شد و آماده شدم برای تدریس و کار ،محل خدمت من بازم یه شهر متفاوتی بود و اونجا اموزش و پرورش منو انتقال دادن به شهر دیگع ای،،،،،
روزا ها و شب های زیادی بدون دوست و خانواده گذروندم و مطمعنم در این زمینه تکاملمو طی کردم …و خداروشکر وابستگی به خانواده و آشنا ندارم…..
ملاک بعدی بحث تغییر بود ،،،به لطف خدا و دوره های شماااا خیلی وقته مشتاق تغییرم و با دوره های شماااا خیلی تغییر کردم و از تغییر کردن نمیرسم ،مثلا چند روز پیش برای اینکع دارم زبان میخونم تصمیم گرفتم زبان گوشی از فارسی به لاتین تغییر بدم و اصلا این تغییر برام سخت نبود…..
بنظر خودمم مهم ترین تصمیمو میخوام بگیرم چون از شغلم استعفا میدم و با همین چیزی که دارم میخوام برم ،،،،سطح زبانم پایینه ولی میدونم تو شرایطش قرار بگیرم میتونم از پسش بربیام….
هدف من از مهاجرت
آزادی
تجربه کردن ناشناخته ها
آشنا شدن با ادمای متفاوت دیگه
و از لحاظ کاری چون عاشق هنر و صنایع دستی هستم و خیلی ام با استعدادم ،،،تصمیم دارم انشاله اونجا گالری هنری راه بندازم و اونو گسترده کنم…..
استاد عزیزم ممنون از توضیحاتت و میدونم بزرگترین تصمیم منه…..
تو مسیرش قرار گرفتم ،مدارکمو فرستادم برای ترجمه و کارام داره پیش میره،،،،خدااام خیلی راحت و اسون داره کارامو انجام میده و این نشونه ای برام که مسیرم درسته…..
عاشقتونمممممم
میام و از نتایجم میگم براتون
در پناه خدا باشید.
سلام خدمت استاد بزرگوار و خانوم شایسته عزیز و هم فرکانسی های گرامی…
چقدر این همزمانی زیبا و دلچسب هستش ..درست در زمان و موقعیتی که من تصمیم میگیرم مهاجرت کنم از شهری به شهر دیگه و در حال یافتن اطلاعات بودم درست در همین زمان در سایت استاد فایل مهاجرت کردن بزارن …واقعا اسم این همزمانی هارو معجزه گذاشتن میتونه دقیقترین توصیف از یک معجزه باشه …واقعا ممنونم استاد عزیز که اطلاعات عالی و فوقالعاده زیبا رو در اختیار ما قرار میدین ..این همفرکانسی ها آنقدر به دلم میشینه که بی اختیار با هر کلمه تایپ لبخند روی لبهام نشسته اینکه من هم میتونم معجزه ها رو ببینم و لمسشون کنم و اینکه این بهت ثابت میشه چندین و چند بار و باز هم برام تازگی داره .اصلا این تکرار دیدن معجزه ها و عادت بهشون یکی از دلچسب ترین اتفاقات زندگی هستش …امیدوارم تکرار معجزه براتون بشه بخشی از زندگی روزمره …
اصلا تکرار بخشی از جهان هستش تو با تکرار یک رفتار تغییر میکنی.. با تکرار یک فکر باور میسازی و با تکرار یک باور خلق میکنی …باور دارم که معجزه به راحتی برام اتفاق میفته در درست ترین و به موقعترین زمان ..خدایا شکرت که مرا در عالیترین و بهترین زمان در عالیترین و بهترین مکان قرار میدی آنقدر این جمله رو هر روز تکرار میکنم که به صورت معجزه وار اتفاقات عالی برام یکی پس از دیگری میفته …انگار فقط من اومدم توی مدار درستی که فقط ببینم و لذت ببرم از این چینش دقیق و اصولی…مثل رسیدن به خونه ای که تو الان با تمام جزئیات مطرحش میکنی و میخوای و بعد میبینی یک ماه قبل شروع به ساختش کردن انگار مخصوص تو …برای تو …مثل سفارش از یک رستوران که غذا آماده است و فقط منو رو بهت میدن میگن انتخاب کن… یه حال خاصی داره نمیدونم چطور توصیفش کنم… حال خوب برای همتون آروز دارم …
مطمئنم به هر چی بخواید میرسید فقط کافیه بخواید از ته دل و ایمان داشته باشی.
ممنونم از استاد گرامی و خانوم شایسته و همه ی عزیزانی که در این جا در این لحظه در کنار هم هستیم…
خدایاشکرت واقعا ️
سلام ودرود به شما
نمیدونم چطوری شده که من مدتی هست به این فکرمیکنم ک برای مهاجرت چه اقدامی باید انجام بدم که یک ایده ای بهم شدکه تنهایی سفریک یا چندروزه درداخل ایران، برم
،من باخانواده کلی ازشهرهای ایرانورفتم اماتنهایی یک قدم دورت روهم تجربه نکردم
ازموقعی که کوچیک بودم عاشق سفر وحرکت بودم یادمه دوستام خاله بازی وبازی های دیگه رو دوست داشتن اما من یک بازی برای خودم ساخته بودم به اسم سفربازی
مقداری وسایل جم میکردم و توی حیاط خونمون که بزرگ بود ودرخت داشت جای جای حیاطو اتراق میکردم باز نیم ساعت بعد باروبنه روجمع میکردم وبه اسم سفرمیرفتم یک قسمت دیگه…
موقعیت الانم هم خیلی خوبه یعنی سفرهای زیادی درداخل ایران باخانوادم میرم وخیلی راحت خودمو باشرایط وامکانات وقف میدم
مهاجرت کردنم خیلی دوستدارم ،هم بخاطربچه هام که توجای بزرگترپیشرفت میکنن هم خودم مطمئنم ازاین ک هستم پیشرفت بیشتری میکنم
بزرگترمیشم،
دو دلیلی که منو ثابت نگه داشته ونزاشته من تاحالا مهاجرت کنم ،یکی مخالفت همسرمه و دومی وابستگی من به مادرم
همسرم بااینکه فامیل خاصی نداره اما خیلی مقاومت داره واگه یک ذره من درمورد مهاجرت صحبت کنم ،ناراحتی وبحث میشه
حتی به پسرم ک 20سالشه هم این اجازه رو نمیده که بخواددرمورد مهاجرت صحبت کنه،یا توی برنامه های ایندش باشه
بنظرم بامهاجرت کردن ادم رشد پیدامیکنه بزرگ میشه،شخصیتت تغییر میکنه
خیلی تلاش میکنم که اگه من نتونستم مهاجرت کنم پسرم که علاقه به مهاجرت داره بتونه شرایطشو تغییر بده
البته پسرمم یک مشکلی داره ،به من خیلی وابستس واین موضوع اونو پایبندکرده
ومن دراین مورد نتونستم کاری انجام بدم که این وابستگی من به مادرم و وابستگی پسرم به من کم بشه واین خیلی برام سخته
نمیدونم توی ذهن همسرم چی میگذره که این قدر مخالفت شدیدی داره با مهاجرت
اینجا همسرم، فامیل خاصی نداره یا رفت وامدی داشته باشیم ک بخوام وابسته باشیم نه همسرم تنهاست وبدون فامیل
البته همسرم همیشه نگاهش به مهاجرت اینکه میگه ادمی که مهاجرت کنه کلی بایدسختی بکشه بیخانمانی و…وازصفرشروع کنه،وما اینجا هرچی داشته باشیم ازصفر بالاتریم
مدتیه به تنها سفرکردن فکرمیکنم میخوام ببینم میتونم ازپس چالشهاش بربیام وبعدازاین فایلی که استاد گذاشتن بهترتصمیمم میتونم بگیرم که ادم سفرکردن تنها هستم یانه؟
ممنون وسپاسگزارم استادعزیز برای این فایلی که اماده کردین برام،چون این اوخر خیلی به موضوع مهاجرت فکرمیکنم ودوست دارم این عواملی که نمیزاره من حرکت کنم راهشوپیداکنم
خداوند همواره حافظتون باشه
سلام ودرود فراوان نثار استاد مهربان چندروزی بود ذهنم درگیر مهاجرت بود وخداروشکر میکنم بابت این همزمانی و شنیدن ودیدن این فایل فوق العاده که نشونه ای هست برام که اگر بخام وحرکت کنم اقدام کنم به سمتش شدنیه این خواسته همانطور که خیلیا خواستن حرکت کردن ورسیدن به کشور دلخواه و شرایط دلخواه شون کما اینکه واقعا اتفاق بزرگیه که میتونه توزندگی هرکسی رخ بده وخیلیا ترس دارن از گرفتن این تصمیم منم هنوز تصمیم جدی نگرفتم و مرددم بین رفتن یا موندن وانتخاب سختیه بخای شرایط نسبتا خوب تو رهاکنی بری به سمت ناشناخته ها وبه نظرمن شخصیت خیلی بزرگ و قوی میطلبه
به عینه شاهدمهاجرت اطرافیانم بودم که یک سری از دوستانم به راحتی انجام شد کارای فروش منزل لوازم وبا بهترین قیمت فروختن وانگار یه وکیل خبره کاراشونو قدم به قدم انجام داده به سادگی رفتن ورسیدن به کشور مورد با شرایط خوب اما یک سریا هم دیدم که چندین ساله پیگیر مهاجرتن به شدت اما درست نشده ونمیشه ومسیر به سختی طی میشه براشون که حتما باورهای مهاجرت شون ایراد داره که هربار به مشکلات لاینحل تری برخورد میکنن و گره پشت گره میوفته به کارشون من شخصا آدمی هستم که اصولا دنبال تجربه های جدید مکان های جدید آدمای جدید هستم و همیشه سعیم براین بوده چندسال یکجا ساکن نباشم و زود خودمو با شرایط جدید وفق میدم و هماهنگ میشم با شرایط حال حاضر و همیشه مستقل بودن رو پسندیدم و آزاد زندگی کردم و دوست دارم قبل مهاجرتم ایرانگردی کنم و کل ایرانو دیده باشم جاهای دیدنی و بکر و زیبارو بعدا جهانگردی و دیدن کشورهای دنیا و درنهایت زندگی کردن تو کشور دلخواهم اما باید باورهای درست بسازم برای زندگی کردن ورفتن به کشور دوم امیدوارم بتونم باورهای درست بسازم برای مهاجرت ومسیرخواسته هام هموار و پرازتجربه های قشنگ طی بشه و درزمان مناسب رخ بده برام این خواسته.
به نام پادشاه جهان ️
استاد عزیزم سلام ، من حسام الدینم یکی از شاگردان سر به هوای شما ولی مشتاق برای رمز گشایی ، از بازی زندگی ، من سه دوره شگفت انگیز از شما تهیه کردم و البته یکیش رو کنا. گذاشتم چون هنوز در فرکانسش نیستم ، از زندگی پر چالش و پر درسم نمیگم چون دوس ندارم ب نازیبایی های قبل توجه کنم و پادشاه عالم بر من نعمتی قرار داده به نام فراموشی خاطرات بد ، جوری ک گاهی از تومور مغزی پدرم و فوتش در 17 سالکی من و بدهی های ک برای ما گذاشت و رفت تعریف میشه انگار خاطرات ینفر دیگ داره برام تعریف میشه (البته روح پدر بزرگوارم شاد ک بسیار انسان شریف پر تلاش بود ) خلاصه مطلب من رابطه ویژه ای با پادشاه عالم از کودکی داشتم و زیاد باهاشون حرف میزدم گاهی غر گاهی بد و بیراه گاهی قربون صدقه ، اشک هامو پیشش می بردم خنده هام رو ، و من و پادشاه عالم دوست بودیم از کودکی ، به همین علت ایشون بر من لطف کردن و من رو ب سمت کتاب و داستان و رمان هدایت کردن ک نتیجه اون شد کتاب هایی درباره قانون و یکی دوتا استاد دیگ ک نتیجه تمام اینها شد آشنایی با شما استاد گرانقدر ، من زمان خدمتم با شما آشنا شدم در یکی از پر چالش ترین دوران های زندگیم، من با قانون مسیرم رو در خدمت هموار کردم ، کار میکردم همزمان اندازه مسولای سربازیم درآمد داشتم با اینک سرباز بودم،. ب خاطر تبدیل شدن موفقیت ب درس ( از بین رفتن سرمایم در یک بیزینس ب علت کرونا ک البته بعدها متوجه شدم علت من بودم ن کرونا جان ) از اعتماد بنفس بسیار پایینی برخوردار بودم با کمک شما کم کم ب خودم اومدم و از خودم متنفر نبودم ب خاطر سستی ها شکست ها احمال کاری ها و غیره ، ولی بازم هم خیلی عقب بودم ، خدمتم تموم شد و من ب دنبال ی شرکت لنداسکیپ عالی بودم چون من مهندس کشاورزی ام و عاشق ترکیب هنر ساختمان و طبیعت ، با کمک تمرینه الهی ستاره قطبی ب شرکتی هدایت شدم ک جزو سه شرکت برتر ایرانه در این حوزه ، ولی ب خاطر اعتماد بنفس پایینم خیلی مظلوم و خواهشانه و ملتمسانه با حقوق خیلییییی کم استخدام شدم و زیر دست یکی از دستان خداوند اوفتادم ک با من ب شدت بد برخورد میکرد و تحقیرم میکرد البته برای آموختن از جانب پادشاه آمده بود ، من در کمال صبر ب مدد. الله جواب تنفر رو با عشق ، بی احترامی رو با احترام و خساست در یاد دادن رو با آموختن دادم و ایشون خیلی آروم و نرم از شرکت رفت و الان هم یکی از دوستان من شده ب مدد ازمون پادشاه ، و من جای ایشون رو گرفتم اما با حقوق همچنان پایین تر ، کم کم آموختم پیش رفتم از دانشم از هنرم ازسلیقه و شخصیتم تعریف شد و من اینهارو برای خودم تعریف میکردم و تکرار میکردم تا اینک درونم بهم میکفت تو لایق بیش از اینهایی تو خیلی توانایی و مدیرمون من رو ب دفتر فراخوند و خودش ارتقاع شغلی و مالی بهم داد البته برام طبیعی بود ینی راه درست بود ولی درونم بهم میکفت ن لایق بهتر هستی ، چند روزیه استعفا نامه رو گذاشتم رو میز مدیر بلافاصله افزایش حقوق گفتم ن مزایا اضافه شد گفتم ن ، امروز از مصاحبه موفق با شرکتی اومدم ک روف گاردن ایرانمال رو زده ینی بزرگترین روف گاردن خاورمیانه ، با تعریف تمجید اونها از جلسه اومدم بیرون رفتم برای گرفتن پیش فاکتور پیش یکی از وارد کننده های گیاهان لوکس ب ایران ، کمی حرف زدیم گفت بیا پیش من کار کن با اینقد بیشتر از اون شرکت ، در راه برگشت تلفنم زنگ خورد یکی از مدیر پروژه ها بهم پیشنهاد داد ک ب صورت پیمانکاری ی کاری برام انجام بده ، کمی فکر کردم ،من حداقل هفته ای دوتا پیشنهاد استخدام یکی دوتا پیشنهاد پیمانکاری دارم ، پشت موتور زدم زیر گریه و البته الان هم اشک هام سلام دارن خدمتتون ، پادشاه عالم من زمانی رو ب یاد می آوردم ک بعد از کرونا چند ماه بیکار بودم و در همه شرکت ها گلخونه ها شهرداری ها حتی گلفروشی رو میزدم هیچکسسس منو استخدام نمیکرد ، الان چی شده ک همه دانیال منن ، الله بزرگواری به راستی ک پادشاه عالمی ، همش یاد این باوری میوفتم ک ب قلبم وارد شد “ خداوند جوری من را ثروتمند و سعادتمند میکند ک همه بگوید ؛ نگاه کن، حسام بدون پشت و پدر ، خداوند چگونه اورا بالا کشید “ و من بارهااین باور رو تکرار کردم خداوند در حال بالا کشیدن حسام از ته چاه یتیمی و فقر و بی احترامیه ️، امیدوارم دوستان ببنند یا بگویند ک پادشاه عالم واقعا رب العالمین است ، امیدوارم جزوی از کامنت های باسه ک ب قلب ها بشینه چون قلبم بهم گفت بیام و کامنت بذارم ساعت 03:30 صبح
استاد سوالی دارم ک فکر میکنم سوال خیلی هاست ممنون میشم براش ی فایلی درست کنید تا این گره کور برای همه باز بشه و ب یادگار بمونه ، اون هم این نجوای شیطانی ک ، تو سنت زیاده شده آدما زیر 25 سالکی هدفشون رو پیدا میکنن تا 30 استاد میشن تا 35 کار آفرین و 40 پارو ب دست پول پارو میکنن و اگر این پیچ ها رو جا بمونی کارت تموم . و متاسفانه تو فضای مجازی و صفحه های موفقیت هم این باور وجود داره و ب جامعه گسترده تزریق میشه و افسردگی و سرخوردکی نتیجش
ممنونم ک باز هم راهنمای ما باشید و با چراغ هدایت الله راه رو ب ما نشون بدید
در قلب منید استادم 🫶
سلام و درود استاد عزیزم
خیلی دوست داشتم زودتر کامنت بزارم اما وسط امتحانات بودم و نتونستم وقتی عنوان فایل رو دیدم خیلی خوشحال شدم که الان دارم این فایل رو می بینم یعنی زمانی که یکسال میشه مهاجرت کردم.
اتفاقا همین الانی که دارم این کامنت رو می نویسم هم در حال مهاجرت هستم :) و از ایتالیا دارم میرم آلمان برای دیدن برادرم و بعدش برای یک مدت نسبتا طولانی میرم کشور نروژ زندگی کنم.
وقتی این جلسه رو گوش دادم دیدم خداروشکر همه مواردی که شما ذکر کردید رو من داشتم یعنی از کنجکاوی و شوق بی نهایت مهاجرت تا انعطاف پذیری با شرایط جدید و…
استاد عزیزم وقتی شما از وابسته نبودن حرف زدید نمیدونید چقدر احساس همزاد پنداری کردم چون منم دقیقا مثل شما هستم. البته من تک فرزند نبودم و 3 تا برادر و 2تا خواهر دارم که من سومی هستم اما از خیلی وقت پیش دوست داشتم تنهایی زندگی کنم و مسیر خودم رو برم و در نهایت به اروپا هدایت شدم و تو این یکسالی که از خانواده و عزیزترین افرادی که میشناختم دور بودم چقدر لذت بردم چون اصلا وابسته اونا نبودم و حالا حالا هم دلم نمیخواد برگردم :)
تو این یکسالی که مهاجرت کردم چقدر دوستان فوق العاده ای از کشورهای مختلف پیدا کردم چقدر خودم رو بهبود دارم و چقدر چیزهای جدیدی یاد گرفتم خیلی خوشحالم که تو این یکسال کلی رشد کردم از لحاظ زبان، شخصیت، دانش، فیزیکی و کلی چیز دیگه
من در اینجا مهاجرانی زیادی از کشورهای مختلف می بینم اما اکثر تو همون افکار قدیمی خودشون هستند و با شرایط جدید خودشون رو وفق نمیدند و به همون اندازه اینجا زندگی سخت و خسته کننده ای دارند اما من تو این یکسال کلا با فرهنگ اینجا آمیخته شدم و دوستای ایتالیاییم میگن تو خیلی ایتالیایی شدی :) نمیخوام بگم به زور دارم انجام میدم بلکه خودم دوست دارم فرهنگشون رو یاد بگیریم و ازشون الگو بگیرم و به فرهنگ هر کشور احترام بگذارم
یه موردی که من اینجا تو مهاجرت انجام دادم که خیلی خیلی بیشتر کمکم کرد و خوشحالم که این کارو کردم این بود که سعی کردم فقط با افرادی دوست بشم و ازشون کمک بخوام که هم زبون خودم نیستند یعنی اینجا ایرانی های زیادی هستند یا حتی بچه های افغانستانی هم وطنان خودم هم کم نیستند اما با هیچکدوم رابطه عمیقی ندارم و گاهی اوقات در حد سلام و علیک حتی خیلی از بچه های ایرانی که اصلا نمیدونن من افغانستانی هستم فکر میکنن چینی یا ژاپنی هستم
روزهای اول خیلی سخت بود چون زبانم خوب نبود نمیفهمیدم ولی سعی کردم از بچه های ایتالیایی کمک بگیرم و بعد از یکسال نتیجه اینطوری شد که دوستان عالی بسیار زیادی پیدا کردم و چقدر تو این چلنجی که خودم رو قرار دادم رشد کردم و دوباره همین کار رو الان میخوام تو نروژ کنم و چیزهای جدیدی یاد بگیرم
خیلی از دوستام میگفتن چرا نروژ رو انتخاب کردی اونجا خیلی سرده هواش میمیری نمیدونم مردمش خیلی سرد هستند ولی من دوست دارم خودم رو تو این چالش قرار بدم و ببینم چطور می تونم با محیط جدید وفق بدم و از این کشور چیزای جدید یاد بگیرم
انشالله در آینده میام و از تجربه های جدیدم براتون می نویسم استاد عزیزم
دوست عزیزم اسحاق شفایی خیلی خوشحال شدم که کامنت شما رو دیدم برات آرزوی موفقیت دارم امیدوارم که در تمام مراحل زندگیت موفق و خوشبخت باشی من خودم الان در مسیر مهاجرت هستم انشالله سال دیگه تونم به ایتالیا بیام و رشته مورد علاقهم رو بخونم ممنونم ازت نکات خوبی رواز کامنتت برداشت کردم
سلام نگین عزیز
کامنت شما از معدود کامنت هایی بود که خیلی خیلی با دقت خوندم حتی یک جاهایی برمیگشتم و دوباره میخوندم.
برام جالب بود … نگین عزیز تو از خصوصیات اخلاقی صحبت کردی که بسیار به شخصیت من نزدیک بود اما صحبت خانواده برای داشتن این روحیه و داشتن انعطاف پذیری در هر محیط برام هیچ وقت جالب نبوده یعنی یک جورایی مورد اعتراض بقیه بودم… همین موضوع باعث شده بود که خیلی مطمئن نباشم که آیا این اخلاق باعث رشد و ترقی من میشه … حقیقتا خودم با این اخلاق حال میکردم اما واقعا نمیدونستم که تا چه حد میتونه این اخلاق مثبت و یا حتی مفید باشه…
در هر صورت نگین عزیز من این کامنت رو خیلی هدایتی پیدا کردم و خوندم و کلی هم لذت بردم.
از تو دوست عزیز هماخلاقی خودم ممنونم و از استاد جان هم سپاسگزارم که این بستر را فراهم کرده تا بهتر بتونیم به کشفیاتی از خودمون برسیم.
دوستتون دارم .
در پناه خدا باشید