اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
️️️میخوام از باور مخربی بگم که مخفیانه درگیرش بودیم و دست رد به روزی خدا میزدیم
من هنوز فایل رو ندیدم اما از اونجایی قدرت رد پا رو دیروز دیدم تصمیم گرفتم از خودم مرتب رد پا بزارم و این کمالگرایی برای گذاشتن پیام رو توی ذهنم بکشم و بدونم کسی که تو مسیره میتونه گاهی پایین و گاهی بالا باشه و این مربوط به تمریناییه که انجام میدیم در واقع ضعف خودمون نه ضعف قانون
میخوام از باور مخرب و ترمزی که این روزا درگیرش هستم بگم و بگم چطوری با دست خودم نعمت خدا رو پس میزدم با این باور مخرب
من این وضعیتی که الان هستم رو دوبار تجربه کردم یکی سال 99 یکی هم 02 و هر دو مربوط به این باور میشه
من با همسرم که سال 99 دوست بودیم و هر دو رو قانون کار میکردیم و به یک استقلال مالی نسبی رسیدیم یعنی خرید چیزایی که قبلا برامون سخت بود خرید کردنش تو این وضعیت دیگه راحت میتونستیم بخریم راحت میتونستیم مسافرت بریم رستوران بریم چیزایی که صرفا دوست داشتیم داشته باشیم رو بخریم و نگران هزینه ها نبودیم. میدونی دیگه نگران خرده خریدا نبودیم و مبلغی همیشه توی حسابمون بود هر دو
خب این وضعیت خیلی خوبی بود برای هردمون و تو این جور مواقع دیگه آدم خیلی بزرگتر میتونه فکر کنه به قدمهایی که قبلا میشد فقط در موردش تجسم کرد تو این جور وضعیتها آدم میتونه براشون جدی تر حرف بزنه و یا پلن بریزه.
همسرم که اون موقع دوستم بود این عادت رو داره که همزمان با خودش دوست داره دوستاش و یا خانواده اش رو هم بالا بکشه و انگاری بهش مزه نمیداد مثلا اگه خودش تنهایی لباسهای گرون بپوشه. اون شروع کرد برای خانواده اش خرید کردنها خریدهایی که اونا خودشون خودشونو تو اون سطح نمیدیدن لباسهای برند و یا تصمیم برای خرید ماشین نو برای پدرش و یا دوستاشو مسافرت بردن و اینا. نمیگم که خیلی ولخرجی بود اما میشد نباشه یعنی لزونی نداشت اونم برای کسایی که مدارشون پایین بودن. یعنی اگر همین مسافرتها با کسایی بود که مدار بالاتری داشتن خیلی هم عالی بود اما اینطور نبود و من چون اون وضعیت رو میدیدم و چون خیلی اهل مخالفت نبودم تو دلم از این موقعیت مالی ناراضی بودم یعنی اینکه اون استقلال نسبی که داشتیم برای من دیگه لذت بخش نبود و از اینکه اون پولا برای غیر خرج میشد من اصلا احساس رضایت نمیکردم. و میخواستم دوستم یه جورایی دیگه دستش پول نداشته باشه.
و اما اتفاق دقیقا مشابه دیگه سال 1402 که اینجا دیگه دوستم نبود بلکه همسرم بود و ما باز به استقلال مالی نسبی رسیده بودم و برای خودمون پول داشتیم مسافرت خرید رستوران همه ی اینا به راه بود و اما همسرم دوباره فکرای جدید به سرش میزد که میخوام برای پدرم مغازه بگیرم و یا برای فلانی که کاری نداره یه کاری رو باهاش شروع کنم که هم اون کار داشته باشه هم من کسی رو داشته باشم که برام کار کنه و مبلغی برای من برگرده و این حرفها.
و دوباره من ناراضی از این وضعیت که اگر ما پولی دستمون باشه اون پول از دست میره و برای غیر از ما دوتا خرج میشه و من این استقلال مالی رو نمیخوام چرا؟ چون رنج اون ولخرجیا برای من بیشتر از رنج بی پولی بود. باید همسرم دنبال پول باشه تا اینکه غرق پول باشه حتی کلی تشویقش کردم ماشین رو عوض کنه با وام که درگیر وام دادن باشه و اون پولا یه جورایی تو زندگی خودمون حفظ بشه تا اینکه از دست بره. یعنی همسرم بدهکار باشه برای یه چیز بزرگتر بهتر از اینه که پول اضافه داشته باشه.
بعد از این دوتا موقعیت چه اتفاقی افتاد. ما بعد از چند ماه رسیدیم به وضعیتی که برای خودمون پول دیگه نداشتیم و حتی مایحتاج زندگیمون داره سخت میگذره و الان تو این موقعیت هستیم در حال حاضر
خب از اونجایی که هر دو قانونی هستیم و شروع کردیم با هم کلی حرف زدن که چطور شد که به اینجا رسیدیم اینکه سینوسی داریم حرکت میکنیم از چه باوریه
و هر دو رسیدیم به باورهای مخربی که داشتیم.
اینکه همسرم گفت من بخاطر نیاز به تایید خانواده ام سعی میکردم که تا نیازهای اونا رو هم تامین کنم در حالی که هنوز خودم یک سری نیازها دارم.
و باور مخرب من که نبود پول بهتر از بودن پولیه که بخواد الکی خرج بشه و نه پس انداز بشه و نه سرمایه گذاری و اینکه بدهکار باشی بیشتر پولت رو حفظ کردی.
اره دو تا باوری که هر دو داشتیم و دقیقا تو هر دو موقعیت مالی خوبی که داشتیم و سریع بالا اومد. دیدیم چقدر راحت میتونیم نعمت خدا رو پس بزنیم و دست رد به روزی خدا بزنیم با باورهای خودمون.
از امروز شروع کردیم به کار کردن رو این دو تا باور
راستش نمیدونم چطوری باید رو این باور کار کنم اما میدونم خدا کمکم خواهد کرد تا از این باور مخرب و یا پاشنه آشیل رد بشیم چون هر دو دیدیم این باور از ریشه کودکیمون بوده و این دو تا ترس که در حالت فراغت مالی سراغمون میاد سالهاس که با ماست.
یک) اینکه خواستم این ردپا رو بزارم برای خودم
دو) اینکه اگر از دوستان و یا استاد کسی میتونه در رابطه با این باور کمکی بهمون بکنه خوشحال میشم.
من تو زندگیم موارد زیادی داشتم که تحمل کردم چون با صبر اشتباه گرفته بودم .و فکر میکردم هر چهقدر تحمل کنم طبق قران جزو صابرین میشم
یه مثال بارز :
تحمل همسر سابقم بود ایشون اعتیاد داشت و فوق العاده در تمام زمینه ها بر عکس من فکر میکرد .
هیچ وقت همدیگه رو درک نمیکردیم و من از زمان خاستگاری که راضی به ازدواج با ایشون نمیشدم تا چهارده سال هر سالی یک بار خونه ی پدرم میرفتم و میخواستم ازش جدا بشم ولی مادرم به شدت مخالفت میکرد و برنامه ای پیاده میکرد تا دوباره با زور و گریه من بهش فرصت دوباره بدم ولی همون اش بود و همون کاسه و ما هیچ کدوم احساس رضایت نمیکردیم.
واقعا تو اون 14 سال چه چک و لگدایی جهان بهم زد تا بیدار بشم و به خودم ارزش قائل بشم نه به اینکه حالا من دختر فلانیم و آبرو داریم و برای خانواده ی ما زشته وووو
اما بعد 14 سال که برام واضحتر شد که این شرایط ادامه داره و منی که بارها و بارها میخواستم از شر این شرایط خلاص بشم ولی اصرار مادرم نمیذاشت این دفعه از شهرمون فرار کردم و دیگه حاضر به ادامه ی اون زندگی نشدم
از طرفی پسرم که 13 ساله بود چند وقت باهام زندگی میکرد و دیدم رفتار پسرمم شبیه ازارهای پدرشه و اینجا دیگه تحمل نکردم و پامو روی احساسم گذاشتم و از اونم خودمو پنهان کردم تا مجبور بشه بره پیش پدرش .و همونم شد .
چند سالی با ارامش برای خودم زندگی خوبی داشتم و متوجه شدم تو اون زندگی چقدر با تحمل کردن به خودم ظلم کردم .
اگه وابستگی به مادرم نبود اول از همه ازدواج اجباری رو تحمل نمیکردم بعدشم 14سال از بهترین روزهای عمرم هدر نمیرفت
از وقتی برای خودم ارزش قائل شدم و شروع گردم خودم رو دوست داشتم جهان کلی کمکم کرد یه همسر ایده ال بهم داد با یه زندگی روان و قشنگ تو یکی از شهرهای زیبای شمال .
من از اون زندگی و شوهر و بچه گذشتم و الان یکی دو هفته دیگه بچمون پا به دنیا میگذاره و خدا میدونه چقدر قراره ما از وجودش لذت ببریم .
هر روز خدا رو شکر میکنم بابت هر لحظه که از اون شرایط نادلخواه به این شرایط دلخواهم هدایت شدم
سریع میرم سر اصل مطلب چون خیلی برام سخت بود و هست جواب دادن به این سوال
انقدر سخت بود و هست که به خودم گفتم عارفه جواب بده ولی تو دفترت چون این موضوع خیلی شخصیه و سخته نوشتنش و بعد رفتم طبق برنامه ام جلسه اول عشق ومودت را برای بار چندم از سر بگیرم و گوش بدم
و اونجا به ابن صحبت استاد رسیدم هیچ اقدامی نمیخواد انجام بدید رو خودتون کار کنید و جهان خود به خود همه چیز را درست میکنه
حالا قشنگ ذهنم شد برزخ که من الان باید صبوری پیشه بگیرم یا اقدام کنم
من از ناخواسته ای که کاملا برام واضح شده و دنبال خواسته ای بهتر هستم و سعی کردم احساس خودم را خوب نگه دارم
آیا الان در مرحله صبوری و روی خود کار کردن باید باشم و دنبال این باشم جهان خود به خود همه چیز را برای من به آسانترین شکل انجام میده یا باید تحمل شرایط نادلخواه را نداشته باشم و اقدامی بکنم؟
واقعا جواب به سوال این فایل برام سختر از سخت شد
اونم دقیقا تو برحله از زمانی که قشنگ قفل شدن این موضوع را دارم میبینم و هیچ توانایی تو تغییرش ندارم و شش دنگ سپردم به خودش که ایمانم را از دست ندم
نمیدونم والا فعلا کامل تو هنگ هستم و تشخیص اصل از فرع برام بس دشوار شده
سلام به استاد عزیزم خداروشکر که هم مسیر با شما هستم،
استاد جانم،پسر من هم از یکسالگی شروع کرد به گریه کردن بی قراری بیخابی بی غذایی و مدام میگفتن لوسش کردین داره دندون در میاره دو سالش شه خوب میشه و …، من روز به روز خسته در داغون تر و خودش هم ضعیف تر ،به خاطر فشارهای زیاد به شدت عصبانی و افسردگی گرفته بودم و تحمل و تحمل ودیگه داد میزدم بچرو دعوا میکردم بسه اما باز ادامه تا یکسال گذشت که منتظر این بودم دندوناش در بیاد تموم شه به جای حل مسعله یا میگفتن خیلی حساسین یا بچه همینه ،دکتر هم برده بودم میگفت از معدشه اما دارو میداد بی فایده بود من دنبال راه دیگه نمیگشتم فقط عصبانی تر میشدم دیگه خیلیم نشونه میدیدم که باید ببرمش دندانپزشکی اما توجح نمیکردم اخر یه روز بردم که دکتر گفت کل فک صورت بچه پر عفونته من حتی لک سیاه دیده بودم روی دندون اما این راه امتحان نکردم ،حالا پسرم اروم شده مدام و راحت غذا میخوره بازی میکنه ،دلیل دیگش تاثیر حرف مردم روی من بود،به خاطر حرف مردم که شما حساسین و بچس فلان اهمیت ندادم ،باید کار خودم میکردم هر چی خودم صلاح میدونم ،
مورد بعدی تحمل یکی از اقوام نزدیکم به خاطر حفظ رابطه و عذاب توهین بی احترامی تحمل میکردم تا رابطه حفظ بشه و کیفیت زندگی حال من پایین میومد و این رایطه هیچ سودی برای من نداشت فقط حال منو خراب میکرد و کات کردم و هرگز قبول نکردم دیگه بخام اذیت شم و گفتم مهمترین خودم هستم و حال خودم هست .
چقدر حالم خوبه چقدر سپاسگذارم بخاطر این مسیرخودشناسی ک هممدار شما استاد دان و بچه های سایت هستم .
این فایل انقدر منو تکون داد و بهم فهموند که چقدر من تحملم بالابوده و هست دیرو نزدیک ب 2ساعت یه کامنتی رو نوشتم و دوباره اومدم بنویسم
اما در مورد ثروت ونعمت در مورد شرایط مالی میخوام رد پای بذارم که واقعا من چقدر باورهای مخربی دارم و چقدر ادم قوی هستم چرا چون تحملم بالاست .همین ادم قوی هستم خودش ویران کنندس در مورد تحمل
.ثروت .
من از جای ک ب خودم اومدم در نوجوانی با مشکلات مالی دست پنجه نرم کردم
حالا به 2قسمت میکنم این قضیه رو
یکی قبل از اشنای با استاد دستان پرتوان خدا
یکیش از شروع با استاد
قبل از اشنای تا هرچی بگم شرایط سخت بوده و هی دنبال ی راهی بودم تا اینکه رسید ب مسیر استاد عزیزم
ولی و اما…………..
چرا با وجود اشنای با استاد و کار کردن روی خود و فهمیدن این که من،من،من،من،من،من،من،من،
خالق،خالق،خالق،خالق،خالق،خالق
بدون چون و چرای زندگی خودم هستم
ولی بازم تحمل کردم ها تحمل ب معنای زجر
وهمیشه و همیشه انقدر باور های غلط داشتم انقدربهانه ها و توجیه ها داشتم انقدر دیدگاه های غلط
خجالت کشیدن های الکی داشتم
که همیشه یه راهی بود ک تحمل کنم این شرایط بد مالی رو
مثال.در مورد شغلم اینکه من شریک داشتم یعنی تو ذهنم این بود که من که پولی ندارم مثلا زنبور بخرم یا هزینه هاشو بدهم بذار یه شریکی باشه که ساپورتم کنه این ای سال 99شروع شد
درحالی که من از سال 96 رسمی با استاد اشنا شدم
و این کمبود این شرایط ادامه پیدا کرد تا امسال
مثال.وام من برای اولین بار رفتم سراغ وام رفتم با این دیدگاه ک کسب و کارم رو رونق بدهم
بخدا قصم همون شروع ثبت نام اینا خداوند با هزاران راه ادم بهم میفهموند عادل جان بیخیال وام شو ب الله قصم که انقدر سنگ افتاد جلو پام که اگه کور هم بود میفهمید نباید این راهو بره
اما من با سماجت تمام و سخت دنبالش کردم
اخه اولین مرحله بهم گفتن بهت طلع نمیگیره این اولین سنگ بود
بارها و بارها ادمها میگفتن وام و می خوای چکار ارزش نداره
من هی دنبال راهی پارتی بودم
(وقتی ادم خودش رو ببنده در مقابل الهامات خداوند و فرق بین الهام و نجوارو نفهمه اینجوری میشه)
بخداقصم تااخرین مرحله ک اومد حساب خداوند بهم میگفت نکن
و من میگفتم حتما بخاطر باور های غلط خودمه ک کارم انقدر سخت میره جلو نمیفهمیدم که اغآ جان بحث باورهانیست این راه از ریشه اشتباهه
خلاصه وام و گرفتم. همینجوری شد ک الکی نصفش خرج شد هیچی تا الان ک یک قصدشو دادم اونم پارسال بود بهار از خود زنبورا رو فروختم براش
و 3قسط سالیانش مونده
اینم از این مسیر اشتباه ک قسطاشو بدم دیگه هیچ وقت نمیرم سراغ وام
مثال .شغلم از همون 2سال اول به بعد ک شریک گرفتم
جدا از شراکت اصلا پیش رفت نکردم یاد نگرفتم اموزش ندیدم
هر بار بهونه ای میاوردم چرا چون شریک داشتم چون از اصل مشکل دار بود کارم
چون شریک قائل بودم برای خداوند کارم پیشرفت نمیکرد
مثال .ودر مورد موارد مختلف مثل فروش مثل قرض دادن مثل کمبود مشتری
مثل بهانه های الکی که امروز نمیشه فردا میشه بخاطر سن
بخاطر این بخاطر اون
بخدا کلی باورهای غلط در مورد پول ساختن دارم
و دیگه واقعا امسال کاسه تحملم که بقد دریاست لبریز شد
و گفتم باید جدی کا ر کنم روی خودم باید جدی دست ب عمل بشوم و تغیر کنم باورهامو تغیر بدم
باید توحیدی باشم و زندگیم رو فقط به خدای درونم بدم و هیچ عامل بیرونی در زندگیم نباشد
مهم نباشه ک دیگران در موردم چی میگن.
مهم نباشه که دیگران چکار میکنند.
حسادت نکنم .
خودمو مقایسه نکنم.
خودم باشم با سبک خودم برای خودم.
برای خودم ارزش قائل باشم .
احساس خودم رو خوب نگه دارم.
اعتماد بنفسمو بالا ببرم .
مقاومت هامو کم کنم .
فراوانی رو باور کنم.
اون کارهای رو ک باید انجام ندهم مثل قرض وام قسط و شریک و اینارو قط کنم .
اما سپاسگذار استاد عزیزم هستم
که با دوره12قدم خیلی عالی شدم
این کاسه تحملی ک میگم لبریز شده از بهار امسال بود ومنم از اون موقع تصمیم های که گرفتم برای جدا شدن از شریک قسط وام توحیدی بودن و بصورت تکاملی دارم انجام میدهم و شاید
از لحاظشغلی ب صفر برسم
اما این بار خودم خودمو میسازم با ایمان بخدا و توحیدی بودن و فقط روی خدا حساب کردن
زندگیم رو از نو بسازم
خداوندا شکرت بخاطر همه چیز همین که میدونم زندگیم بخاطر باورهای خودم هست ارزش کل سالهای قبل از اشنایم رو با استاد داره
و من میتونم با تغیر باورهام و دراحساس خوب ماندن براحتی به هر انچیزی که هست و من میخوام برسم
خیلی وقتا من وقتی روی خودم متعهدانه کار کردم و همه چی عوض شده اطرافیانم شروع میکنن به اینکه بیا پیشمون .چقدر به عباس منش گوش میدی .میخوای به کجا برسی و کم کم شل میشم.
یا با منطق اینکه فقر و مشکلات مالی طبیعیه و همه دچارش هستن و اگر من ثروتمند بشم به بقیه ظلم میشه و دیگران رو درک نخواهم کرد یا اینکه پولدارا آدمایی هستن که از نظر جسمانی یا هوش یا پرستیژ خانوادگی با ما فرق دارن برای خودم منطق میساختم و دوباره به عقب برمیگشتم .
الله اکبر ….چکار میکنی ریحانهههه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!خدا راه رو نشونت داده اینه جوابش ؟؟!!
من هم میخوام یک سال کامل فقط روی خودم کار کنم و با محصولات عشق کنم و دیگه حرف مردم برام مهم نباشه و پیشرفت خودم فقط برام مهم باشه.
استاد به خداوندی خدا داشتم فایل را کلمه به کلمه مینوشتم حسم گفت برو کامنت بنویس
مدت هاست کامنت ننوشتم
استاد منم هیچ چیز را نمیتوانم تحمل کنم ، بار سوم است این فایل را دارم گوش میکنم اما الان که داشتم فایل را مینوشتم این اتفاق یادم آمد و حسم گفت کامنت بنویس
امسال من خانه ام را اجاره دادم و زیر زمین خانه دست خودم بود ودر آن درس میدادم
لازم به ذکر است خانه ام دو در است درب حیاط ودرب ساخت
لازم است بگویم اجاره دادن خانه هم ایده الهامی از جانب خدا بود
چون من 10 سال است خانه خالی است واجاره نداده بودم .
امسال زمینم را که در شهرک سیمرغ اصفهان بود شروع به ساخت کردم وخداروشکر 2 طبقه طاق زدم
ادامه داستان
من رفت و آمدم وشاگردانم از درب حیاط بود و مستاجر از درب ساخت
یه جایی دیدم سر و صدای طبقه بالا مانع تمرکز من روی درس دادن است
مستاجر مان واقعا خانم فوق العاده تمیزکار و روابط عالی با همسرش دارد
همان جا گفتم من نمیتوانم این شرایط را تا یک سال تحمل کنم ،من میخواهم با لذت درس دهم
وسریع در عقل کل کلمه صبر و تحمل را سرچ کردم
وهمین توضیحات شما درهمین فایل بود اما شما امروز کامل تر بیان کردید استاد واقعا سپاسگزارم
آن جایی که من گفتم تحمل نمیکنم ایده آمد که از وسط حیاط را جدا کن که کلا حیاط دست خودت باشد و مستاجر دیگر بچه هاش با بازی کردن مانع تمرکز درس دادن نشوند
وقتی این ایده را به مستاجر مان گفتم قبول نکرد و به بنگاه زنگ زد و همان موقع آمدند
من هم خیلی مصمم گفتم نمیتوانم شرایط را تحمل کنم یا با پرده جدا شود ( کرایه که ماهی 1 میلیون است را دریافت نمیکنم , فقط پول پیش باشد )
وحیاط دست خودم و آموزشگاه باشد
یا ضرر این معامله را میدهم و مستاجر برود
خلاصه این اتفاق به بهترین نحو انجام شد و قبول کردند پرده زده شود ومن الان در آرامش کامل درس میدهم
البته استاد من اصلا بنایی را با این دیدگاه شروع کردم که آگاهانه محیط زندگیم وکارم را جابه جا کنم و خواسته های مالی ام بیشتر شود
میتونستم یک مکان ساخته شده بخرم اما ساخت وساز را دوست داشتم و هنوز هم دارم
اما رسالت من آموزش است
با آموزش من حالم خوبه ، تواین دنیای مادی نیستم
من در این پروسه خودم را شناختم
در این پروژه به تضادهایی برخوردم که همه موجب شد تا من رشد کنم
میوه این تضاد این بود که باعث شده من کسب وکارم را به سمت آنلاین ببرم و تمام فکر و ذهن من اینه و باورهای ثروتم را بیشتر روش کارکنم
میوه این تضاد این بود که من هیچ بی احترامی را تحمل نکنم
استاد واقعا از شما سپاسگزارم
من گاهی که به خودم فکر میکنم من هیچ شباهتی به مریم قبل ندارم وهمه از لطف آموزش های شماست
از خانم شایسته که الگوی عالی برای من هستند سپاسگزارم
سلام وآآآآآآرزوی سلامتی برای وارستگان وهدایت یافتگان
استاد نازنینم برادر گرامی
الهی قوربونتون،برم
آفرین به خردمندیتان ،آفرین به
ایمانتان،آفرین
برادر عزیز
قوربون،مرام ومعرفتتون ببرم که هر با از دریچه ی جدیدی رسیدن به وارستگی و بالندگی را نشانمان میدهید!!
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه ی نو آرد
شیرین تر و نادر تر زان شیوه ی پیشینش
مولانا
استاد عزیزم چه حس نابی دارم وقتی این همه عظمت را از دریچه ی دوربین میبینم
استاد نازنینم،چه قدر قلبم زلال شد وقتی بارش شورانگیز وعاشقانه ی باران را روی دریاچه دیدم
استاد الهی ام
قلب شما بسان این رودخانه ی پاک و زلال است که چه عاشقانه وسیع است ودرجریان
وهر لحظه آب نو و تازه میشود
وباران الهامات پروردگار است که به روی رودخانه ی قلبتان میریزد
وچه سخاوتمندانه آن باران عشق وآگاهی
که از آسمان معرفت الهی میآید را با ما به اشتراک می گذارید
استاد نازنینم پسرم نوزده سال داره چه قدر در نوزادی تا حدود سه سالگی گریه کرد واذیت شدم بیچاره مادر شوهرم خدا رحمتش کنه چه قدر بغلش میکرد وگریه میکردبا گریه های بچه ام،،،چه لحظات سخت و طاقت فرسایی بود
استاد داشتم فیلم امروز را میدیدم تا رسیدید به اینجایی که گفتید بچه ام همش گریه میکرد. بلافاصله یاد گریه های کودکی پسرم افتادم که چه قدر زجر آور بود
فیلم را استپ کردم و رفتم عاشقانه بغلش کردم و بوسیدمش وخدا را شکر کردم که سالم هست وچه کودکی سختی بود
ونکته ی طنزش را می خواهم بگویم پسرم هم از فرصت استفاده کرد درحالیکه میبوسیدمش ودر آغوشم بود ،،گفت مامان یه کم پول تو کارتم میریزی؟؟خخخ
چه بسیار جاها که یه سری رویدادها را تحمل کردم به خیال این که وضعیت بهتر میشه
بیشتر تحملات،من به خاطر حرف مردم بوده ،،،آخ که چقدر اشتباه فکر میکردم
البته نسل جدید از این ور بوم افتادند کوچکترین ناملایمتی را تحمل نمیکنند (البته نه همشون)
خدایا کمکم کن تا مرز تحمل وصبر را بیشتر بشناسیم
واین تنها باحس خوب و کنترل ذهن میسر میشود
چه قدر به خاطر حرف مردم برای مردم زندگی کردم
خدایا کمکم تا درمسیر رهایی زودتر
حرکت کنم
استاد نازنینم
چشمم که به دریاچه وپارادایس دوست داشتنی تان میافتد در های قلبم باز میشود
استاد نازنینم فضایی که در آن هستید و قدم میزنید و نفس میکشید مثل وسعت قلب مهربانتان است
به !! چه آسمان پاکی چه درختان باشکوه و زیبایی چه هارمونی گوارایی
گوارای وجودتان
نازنین استاد
احسنت به عمل گرا بودنتان
استاد نازنینم
با تمام وجود میخواهم برای خودم زندگی کنم
خودم بارزش ترین چیزی است که میشناسم
دلم میخواهد وقتی پیر شدم حسرت درست زندگی نکردن را نخورم
دلم میخواهد مثل شما پیشرفت کنم
چه قدر براوونی مهربان ،باشکوه وباوقار است
چه حس نابی داشتم وقتی خیسی تنش را در دریچه ی دوربین دیدم
او هم مثل شما از چشمه ی زلال دریاچه ی آگاهی چشیده بود
دلم میخواهد عاشقانه خود واقعی ام را بشناسم
و بشکنم عادت های ذهنی ام را وبه رهایی برسم
من قول میدهم و تعهد میدهم که باید تلاش کنم
استاد نازنینم دوستت دارم
ممنونم که این همه پیشرفت را به پشتوانه ی خدای مهربان میدهید
به نام یگانه خالق هستی خدایی که وجودم را سرشار از طبع زیبای آفرینش کرد ومن را منتخب موجوداتش خلق کرد وهمانگونه که هدایتم میکند حامی وروشن کننده ی راهم است…
خدایی که به برکت لطف ورحمانیتش هرلحظه اززندگیم را غرق در عشق بی پایانش کرده .وسکوت تمام سالهایم را باهم نواشدن یامردی خدایی درهم شکست وراه گریز از وحشت وترس از شرک وبی ایمانی رانشانم داد،،،
خدایا بارالها تنها تورا میپرستم وتنهاازتو یاری میجویم ای مهربانترین مهربانان ای زیباترین زیبایان ………
استاد جان چه زیبا امروز اینهمه هماهنگی برایم خدارقم زد،،
خدایی که هرچه از رحمانیتش بگویم باز نتوانم گفت …
چون بینهایت است……
امروزصبح که بیدارشدم خواستم برم باشگاه ولی خوب نشد به دلایلی ..همون لحظه باخودم گفتم خدا حتما برنامه ی بهتری امروز برام داره ….
آمدم شروع کنم به تمرین سپاسگذاری وتمرین ستاره قطبی ..
که تازه داشتم مینوشتم که یه حسی بهم گفت بیاقران بخون.
کتابوبازکردم شروع کردم از سوره بقره خوندن ..
داشتم برای خودم معنیش رو میخوندم که رسیدم به کلمه صلاه ..وزدمتو گوگل تا ریشه ی صلاه روپیداکنم..
که دیدم اون قسمت عقل کل توگوگل آمد بالا ورفتم کامنتهای بچها رو خوندم …
واقعا نمیتونم بگم که چقدر احساسم دریه لحظه چنان تغییر کرد که حد نداشت ،
همینطور کامنتهای بچها رو درمورد ریشه ی صلاه میخوندم واشک می ریختم..وباخودم گفتم خدایا چطور شد یهو سرازاین موضوع درآوردم .که اینطور بهم بگی مریم جان هرکسی که به سعادت رسید من انتخابش نکردم این به دورازعدل خداست این خودشون بودن که من رو انتخاب کردن …محمد ،موسی،ابراهیم وعیسی وهرکسی……
واین که عبادت واقعی دراحساسی هست که تواون لحظه به من داری .،میتونه اون عبادت اون نماز درهمون ورزشی باشه که انجام میدی ومن واقعا وقتی ورزش میکنم تمرینهارو انجاممیدم .بارها شده اشک همینجورازچشمام سرازیر میشه چون واقعا احساس بسیار بسیار خوبی اون لحظه دارم وبیشتر به خداحس نزدیکی وسپاسگذاری دارم…..
وهیچ کس جزخدا نمیدونست من چقدر به این ورزش توزندگی نیازداشتم .
چون ورزش ذهن من رابازکرد .وباعث شد روحم آرام بشه جسمم سلامت بشه وحال وروزم هرروز بهتر و بهتر بشه ..
چراکه برای ورود به این مسیر نیاز بود قبلش من اول به یه ثباتی درروحم وجسمم برسم وذهنم این آمادگی روپیداکنه که خداوند بهترین گزینه را برای من سرراهم قرار داد…
اینو گفتم که به اینجا برسم امروز روزیه برای من برای یک بازگشایی ازیک سری باورهای نامناسب که سالهاست درخفا وشرک گریبانم روگرفته ..
واین فایل که انگاراستاد مخاطبش من هستم رو نشانه قرارداده ومیگه آره باتوهستم گوش کن …..
که اینم برمیگرده به چندروز پیش که گفتم خدایا
واضح و روشن بهم بگو من چیکارکنم .چه مسیری چه کاری انجام بدم تاهمه چیز بهتر بشه…
وازاین واضح تر ندیدم واقعا …..
خداواضح وروشن بامن حرف میزنه ومن باید سپاسگذارخداباشم که اینطورواضح من رو هدایت میکنه …
خدایا صدهزار مرتبه شکرت…..
وسوال بسیار عالی استاد عزیزم……
چه جاهایی درزندگی خود،شرایط نادلخواه را پذیرفتیدوتحمل کردید؟
واقعا این سوال وجوابش برای من یک عالمه حماقت رو یادم میاره که سالهاست دارم تحمل میکنم ….
چه اون زمانی که درکنارپدرومادرم بودم ودرشرایط نامناسب داشتم زندگی میکردم ،
ونمیدونم چرا از همون بچگی یادگرفته بودم شرایط سخت وبد رو تحمل کنم ..
واقعا از همون سن کم توبچگی اینطوربودم چون خیلی خاطرات ناجالبی دارم….
این درصورتیه که مادرم اینطور نبود .ووقتی دید خیلی داره براش همه چی سخت میشه ماررا رهاکرد ورفت،پدرمم مارو گذاشت و رفت البته خیلی بچه نبودیم ولی واقعا برامون سخت بود،
توهمون روزها با شرایط نامناسب تن به ازدواج دادم شاید راهی برای دورشدن ازاون زندگی پیدا کنم ..
وبه خودم میگفتم من مثل پدرومادرم زندگی نمیکنم..
من تغیرش میدم ..
ولی سالها گذشت اززندگی مشترکمون ووقتی به خودم نگاه میکردم .میگفتم خدایا پس چرا زندگیم بدترازپدرومادرم شده چرا ؟
والعان دقیقا بیست ساله ویه کم بیشترکه واقعا دارم تحمل میکنم ..
خیلی چیزها رو……
حالا چراتحمل میکنم؟
واقعیتش اوایل به قول بزرگترهای فامیل همسرم به چهل برسه سنش خوب میشه ..
این که نشد هیچی بدترم شد…
بعدشم وجودبچهام هست …
ودلیل بعدی نداشتن تمکن مالی هست…..
ودلیل بعدی دیگش پسرم هست که میدونم دوست داره نه پیش من باشه نه پدرش چون کاملا مستقله بااین سن کمش…
ونمیخوام که تنها باشه وحالا بااین شرایطی که تواجتماع هست ….
ولی دخترم بامن همراهه….
سالهاست دارم تحمل میکنم که درست میشه درست میشه …
اما چی قراره برام درست بشه ..
چقدر این سوال مناسبه منه چراتابحال ازخودم نپرسیدم ..
که چیودارم توزندگی تحمل میکنم؟وچرادارم تحمل میکنم؟……
استاد میگه تحمل باصبر یکی نیست…
چون صبرتوش امید،تکامل،ایمانه…
ولی تحمل یعنی تسلیم شدن در مقابل بدبختی..
یعنی راه حل وجودنداره..
تحمل یعنی اینکه من نمیتونم بهترازاین عمل کنم..
تحمل یعنی همینی که هست،،،،
چون من بخاطر باورهای اشتباه دارم تحمل میکنم…
باید به خودم بگم….
من هیچو تحمل نمیکنم..
من هیچ بیاحترامی رو تحمل نمیکنم…
من هیچ کمبودی روتحمل نمیکنم…
من هیچ رفتارنامناسب رو تحمل نمیکنم…..
ومن تغییرمیدم خودم رو تاشرایط اونجوری باشه که من میخوام..
ومن هیچ چیزی رو تحمل نمیکنم که جالب نیست…..
تحمل نمیکنم چون راه داره واگرراهشو بدونم،
وهمینکه باورداشته باشم راهی هست …
خداهدایتم میکنه…..
سوال بعدی….
چه باورهایی باعث شدتااون شرایط نادلخواه را تحمل کنی؟
یکی از باورهای اشتباه من تواین زندگی واین روابط من و همسرم این بود..
من مسولیت تغییر همسرم رادارم .چرا چون اطرافیانم بهم میگفتن یه زن خوب زنیه که همسرش راتغییربده درستش کنه .وخدامیدونه من چقدر سرهمین موضوع حرف شنیدم تحقیر شدم که عرضه ندارم همسرم رو تغییر بدم .مشکل ازمنه که این اینطوریه ..
البته بدمنمیگفتن چون بعد که متوجه قوانین شدم متوجه شدم منم کلی باوراشتباه درمورد روابط مشترک ویادرمورد مردها دارم ..
ولی چون بقیه هم که این قانون رو نمیدونستن فقط میدونستن که زن کلا ساخته شده این جهان رو به بهشت تبدیل کنه ..
آخه یکی نبود بگه اون پیامبرهاشم نتونستن این کاروبکنن من چطور بتونم ..
خداهم نمیتونه کسی رو که نمیخواد به راه راست هدایت بشه به زور هدایت کنه من چطور میتونم این کارو بکنم …
ومورد بعدی این بود که خیلی ترس داشتم والبته هنوزم دارم ولی خیلی کمتر شده ..
که حرف مردم هست …..
واینکه بچهام نخوان منو ومنو به خاطر کاری که کردم دیگه به چشم مادر نخوان واقعا برام سخته ..
ومورد بعدی اینه که ازرفتن به محیطی که قراره برم اصلا اقدام کنم بااون شرایط نامناسب واونهمه مشکلات که مردم دارن واقعا هم بدممیاد وهم میترسم …..
ولی باید به خودم بگم …
نه حتما یه راهی هست وحتما درها بازخواهد شد ومن به راهش هدایت میشم…
چون وقتی توذهنم پذیرفتم که راهی نیست مجبورم این مسیرو ادامه بدم …
استاد میگه همیشه ازخودت بپرس .
چی رو دارم تحمل میکنم ؟چرادارمتحملش میکنم؟
چه فکری رو عوض کنم ،که منو خداوندهدایت کنه به راه درست ؟
چه چیزی رو باید تغییر بدم که خداوند منو هدایت کنه….
چون وقتی دارم این روابط ناسالم این بیاحترامی واین شرایط سمی رو تحمل میکنم .من هدایت نمیشم چراچون پذیرفتم راهی نیست همینی که هست وهدایتی نیست…..
ولی وقتی نپذیرم وبگم …
آقا این بیماری طبیعی نیست ..
این فقر طبیعی نیست..
این روابط ناسالم طبیعی نیست….
واین مشکلات طبیعی نیست….
من تحمل نمیکنم چیزی رو .من میگردم راهش رو پیدا میکنم.من مسأله راحلش میکنم .وخداوند من رو هدایت میکنه.
وقدم اولش اینه بپذیرم که راه حل وجود داره .
وقدم اولش اینه که تحمل نکنم……
قدم اولش اینه که ناامید نشم ازدرگاه خداوند.
قرار نیست ما چیزی رو تحمل کنیم،قرارنیست،که ماایمانمون رو به خداوند ازدست بدیم ،
قرار نیست که بپذیریم یک سری شرایط رو …
همه چیز راه داره ،به شرطی که ماباورکنیم راه داره ،به شرطی که تحمل نکنیم….
به شرطی که بپذیری هیچ راهی نیست برات،واونوقت راهها پیدا میشه برات….
واگر بتونیم ذهنیت خودمون رو تغییر بدیم همه چیز تغییر میکنه همه چیز……
وسوال بعدی…..
چه باورهایی رواگرتغییر میدادید باعث میشد آن شرایط نادلخواه رانپذیرید،وتحمل نکتید؟
واقعا اون روزها هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه چطور میشه ازطریق ذهن وتغییر باورها زندگی خودم رو تغییر بدم….
چون اگر گذرازاین همین اتفاقات نادلخواه نبود من اینقدر خودم رو مجبور نمیکردم یه تغییری به خودم بدم …
نمیدونستم که واقعا تغییر باید ازخودم شروع بشه فقط یه حسی بوددرمن که باید این اخلاقم این رفتارم تغییر کنه تا بهتربشم..
ویعدکه متوجه این کنترل ذهن شدم دیدم چقدر کمکم کرد تامن بهترازقبل ذهنم ازاون زمزمه هایی که سالها در ذهنم بود ومنو بیمارکرده بود نجات پیداکنم….
ولی اگه میدونستم همون اوایل من این ذهنیت رودرخودم قوی کنم که آقا شرایط پدرومادرم هیچ ربطی به من نداره.
وهیچ کس تاثیری توی روابط ما وخوبترشدن ویابدترشدن مابازنداره ..
این منم که با باورهام زندگیم رو خلق میکنم..
وقتی عزت نفسم بالا باشه خودم رالایق یک روابط خوب زندگی سالم وثروت ونعمت وسلامتی ببینم قطعا همه رو خواهم داشت وخداوند من رادرمسیر این خواسته هام قرار میده …
واین که باورداشته باشم من نمیتونم همسرم را تغییر بدم .درسته باهم زندگی میکنیم ولی مادوروح مجزا هستیم با باورهای مجزا..
اگر اون احساس لیاقت رودرخودم بیشتر میکردم .وخودم را متحمل هر شرایطی نمیکردم وحتی یک دونه ازاین سوالها روازخودم میپرسیدم ..
قطعا شرایط برای من تغییر میکرد .
افرادمناسبتر وشرایط بهتری داشتم ..
ومیدونم هنوز هم دارم .وباید همین امروز بازهم این سوالات روازخودم بپرسم .ترسها رو بریزم دور ..
وباورداشته باشم راهی هست وباورهمدارم ..
ومیدونم خداهدایتم میکنه …
وهمین فایل خودش یه هدایته ازاین واضح تر ..
من اگر خودم برای خودم کاری نکنم وتوهمین دنیا نتونم خوب زندگی کنم قطعا بعد از مرگ واخرت هم چیزی بهتردرانتظارمن نیست.بلکه بهشت وجهنم قسمتیش درهمین جهانه ….
سوال بعدی …
وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و همین که هست را نپذیرفتند ،به چه راهکاریهایی هدایت شدید،وچه درهایی،برای شما بازشد؟
البته که من هنوز در همان شرایط هستم .
ولی همینکه متوجه شدم همه چیز با تغییر افکارم شروع میشه .
واین که با کنترل ذهنم میتونم افکارمناسبی رو جای افکارنامناسب قرار بدم وحال خودم رودرهرلحظه با همین باورهای مناسب .و
توجه به زیبایهای اطرافم وتوجه به نکات مثبت اطرافیانم بهتر کنم ..
کلی حالم رو بهتر کرد .والعان یکساله حتی یک بحث کوچک با همسرم نکردیم .
آرامش واحساسی سپاسگذاری درونی دارم.
یک سری از باورهایی که ترمزکمتری درانها داشتم خیلی بهتر روند شخصیتی من رو بهبود داد وباعث بهتر شدن اوضاعم شد …
ازوقتی متوجه شدم تاثیر من درزندگی بقیه وتاثیر بقیه درزندگی من صفر هست ..
انقدر زیبا نوشتی و دقیق خودت رو بررسی کردی که دوست داشتم این نکات رو به نوشتههات اضافه کنم
امروز داشتم در مورد ریشه چندتا از خواستههام فکر میکردم و بهدنبال ترمزی بودم که اجازه نمیداد نتایج دلخواه وارد زندگیم بشه، بهقول استاد تو آموزهها هم دنبال این هستند که چطور گاز رو بیشتر کنند درصورتی که ما با برخورد به تضادها یا موارد دیگه گاز رو دادیم نوبتشه که پامون رو از ترمزها برداریم.
با خودم میگفتم خدایا چیه این ترمز میدونستم همه چیز از عزت نفس ریشه میگیره اما نمیفهمیدم دقیقاً کدوم بخش این موضوع داره برای من اشتباه کار میکنه، ناخودآگاه یاد بچگیهام افتادم یعنی زمانی که مصادف شد با ورشکستگی پدرم با اینکه ما وضع خیلی بدی نداشتیم اما خوب اصلاً از بریز و بپاش هم خبری نبود، درست برعکس دوری و بریها و همبازیهام.
میدیدم مثلاً فلانی اسباببازی خریده ماشین کنترلی اورده از دبی از ماشینهای اون زمان تو تهران گرونتر تا قبل از ده سالگی چندین تا سفر خارجی درجه یک اما من چون شرایط خونوادم رو میدیدم فقط این رو پذیرفته بودم که این سبک زندگی مال دیگرانه و دقیق فهمیدم که این باور تا همین الانش همراه من بوده و آدمایی رو با من هممسیر کرده که این باور در وجودم نهادینهتر بشه که چیزهای خوب مال دیگرانه.
این همه من تو این سالها روی باورهام کار کردم روی احساس لیاقت اما متوجه نبودم که این ترمزه داره ریز کار میکنه چون منطقش تو ذهنم خیلی قویتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم و هر تلاشی تا قبل از این برای ایجاد احساس لیاقت تقریباً نتیجه خاصی بهوجود نیاورده بود تا اینکه یه الگو پیدا کردم تو خانواده که شرایط مشابه من رو داشت و تونسته بود موفقیتهایی رو بدست بیاره و نذیرفته بود به قول خودمون شرایط سخت رو و من فهمیدم که تو تمام مواردی که من از ایشون الگو گرفتم موفق بودم یا زمانهایی رو در زندگیم بهیاد آوردم که چیزهایی رو داشتم که بقیه آرزشون بود اما نتونستم حفظش کنم چون این ترمزه ریشدارتر از این حرفا بود و خیلی سریع دوباره همه چیز رو برگردوند به حالت قبلش تا به من ثابت کنه چیزهای خوب مال بقیست.
یعنی وقتی این ترمز رو پیدا کردم حس کردم قلبم سبک شد چون دقیقاً مثل شما این حرفا رو میزدم که آقا تمام خوب و بد زندگیم برای خودمه خداوند عادله و همه به یک اندازه به نعمتها دسترسی دارند یعنی اومدم روی این منطق شروع کردم به کار کردن.
قدم اول پذیرشه، پذیرش اینکه من خالق تمام اتفاقات زندگیم هستم.
وقتی به این رسیدم به جای اینکه از خداوند یا از پدر و مادرم شاکی باشم که چرا زندگی انچنان مرفهی نداشتم در کودکی سپاسگزار شدم و ازشون تشکر کردم در ذهن و قلبم.
تمام این افراد دستی بودند از دستان خداوند تا من این مسیر رو پیدا کنم.
اوایلی که در این مسیر قرار گرفتم فقط خوشحال بودم اما حالا احساس عمیق خوشبختی هم دارم.
چون دارم خودم رو بیشتر کشف میکنم.
اینکه من یک روح مجرد هستم. من مسئول زندگی و خوشبختی هیچ احدی غیر از خودم نیستم.
تمام روابط ما فقط در همین دنیا معنا داره.
به قول پروین:
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
چند روز پیش یه بحثی در خانواده پیش اومد و من گفتم واقعاً از خدا سپاسگزارم برای اینکه خانوادهای مثل شما دارم و به پدرم گفتم که شما هیچ مسئولیتی درقبال ما نداری و تا اینجا برای من بهترین بودی.
تک تک افراد زندگی ما روح خدا هستند، احساسات بدی که بین ما بهوجود میاد فقط برای اینکه روح خدایی انسانها رو ازشون جدا میکنیم.
آخه کی میتونه از خدا بدش بیاد؟ سرش داد بزنه؟ یا احساس مسئولیت داشته باشه حتی؟
همه ما به یک اندازه به خدا متصل هستیم.
چند وقت پیش دوستی که بهتازگی پدرش رو از دست داده بود دیدم خیلی بیتاب خواهر و مادرش بود و ازشون دور بود (در شهرهای مختلف بودن) و داشت به آب و آتیش میزد برگرده دوباره به شرایط قبلش. بهش گفتم عزیزم تو مگه خودت خدارو تو تنهاییات پیدا نکردی؟ مگر انقدر ربوبیت و عظمت الله رو تو تنهاییات درک نکردی؟ چرا اجازه نمیدی عزیزانت هم خداشون رو پیدا کنند؟ چرا میخوای براشون خدایی کنی؟
ما خدا نیستیم. خدا هم نیازی نداره که ما به جاش خدایی کنیم. همانطور که به پیامبرش میگفت وظیفه تو چیزی جز ابلاغ نیست.
وقتی خودمون به آرامش برسیم دیگران از حضور ما تو زندگیشون لذت میبرند نه صرفا از حضور فیزیکی ما، کمااینکه اگر غیر ازین باشه فردا روز تو سرمون میزنن و مارو عامل بدبختیهاشون هم میبینن.
به فکر خود بودن و خودمون رو در الویت قرار دادن بهترین و توحیدیترین راه ممکن برای زندگیه. خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم و لایق بهترینها بدونیم و هدایت خدارو به یاد بیاریم. خدارو دائم مرور کنیم در وجود و زندگیمون.
به قول شیوه حل مسائل باید بهبودگرایی رو در زندگی استخدام کرد و هر روز یک بهبود کوچک اما ادامهدار در زندگی ایجاد کرد
از شما دوست عزیزم بسیار سپاسگزارم و برات زندگی سراسر لذت و آرامش آرزومندم مریم عزیز
سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی و خانم شایسته عزیز و دوستان هم فرکانسی
من میخوام از سال 92شروع کنم که کل زندگی من افتاده بود دست پدرم و پدر خانم سابقم که برای من تصمیم میگرفتن که چی درسته چی غلطه و بعضی وقتا سر خونه گرفتن که پدرم من یک خونه پنجاه متری دیگ داشت و میگفت بیاید اینجا زندگی کنید و پدر خانم سابقم میگفت باید بفروشبد بیاید اسلامشهر خونه بگیرید و بعضی وقتا سر عروسی گرفتن که کدوم تالار گرفته بشه و کدوم تالار به کدومشون نزدیک تره من مونده بودم با افکار منفی و بیمارگونه که کدوم راه رو انتخاب کنم پدرم یا حرفهای پدر خانم سابقم
خلاصه این داستان ها زندگی من را سه سال تباه کرد و آخرم به جدایی ختم شد
ولی سال 95کلا قید همه چیو زدم گفتم من تحملم تموم شده بود و رفتم برای جدایی
بعد از جدایی دو سالی خونه پدرم بودم و به خواست خدا بدون اینکه با قانون آشنا باشم این دو سال کلی پیشرفت کردم یعنی اصلا به چیزی دیگ فکر نکردم و تمرکزم این بود ماشین بخرم و یک خانه اجاره کنم برای خودم و خداروشکر درها باز شد و دقیقا با ورود به خانه اجاره ای توسط برادرم با استاد آشنا شدم و فایل فقط روی خدا حساب باز کن را بیش از صد دفعه گوش دادم و کلی انرژی گرفتم و کلی راه برایم باز شد و من توانستم با کسی هایی آشنا بشم که دست خدا بودند برایم
و من توانستم یک زمین 300متری بخرم و ازدواج مجدد کنم به شهر رشت مهاجرت کنم و خانه داشته باشم ماشین داشته باشم و کسب و کار راه اندازی کنم
من دیروز که به فایل استاد گوش دادم به خودم گفتم ببین من ناخودآگاه بدون اینکه با قانون آشنا باشم دیگر تحمل نکردم و کلی درهای دیگر به رویم باز شد یعنی کلی تضاد هستند انواع مختلف درس بزرگیه که اگر تحمل نکنی به جاهای خوب تری هدایت میشی و کلی راه برات باز میشه
من اگر باور های مخرب گذشته را میتوانستم شناسایی کنم زودتر میتوانستم از آن منجلاب خارج شوم و درهای بیشتری به رویم باز میشد
و با قدم اول که با عزیزدلم خریداری کردیم تضاد های بیشتری را داریم شناسایی میکنیم و درهای رحمت بیشتری برایمان باز میشود
در پناه الله یکتا سالم وثروتمند در دنیا و آخرت باشید
چندین ماه پیش شماره خواهرم بدون اینکه ما کاریش بکنیم دایورت شده بود روی شماره من ،و هرکس که بهش زنگ میزد میومد برای من و همش بهش میگفتم که برو به دفتر ایرانسل بگو ببین چرا دایورت شده روی خط من شمارت و هیچ کاری نکردم و همش درحال جواب دادن به تماس های اون و یا رد کردن تماس های فوروارد شده بودم و فکر میکردم خب من که بلد نیستم چجوری باید لغوش بکنم و یا کار سختیه باید ببره اونجا تا درستش بکنن برامون و حتی یکبار هم توی اینترنت سرچ کردم اما چیزی پیدا نکردم که درستش کنم و گفتم عیب نداره حالا فعلا ک چیز مهمی نیست به خودش میگم میبره درستش میکنه ولی امروز از سمت مرکزی که خواهرم کار میکنه توش (اونجا جواب تماس ها رو میده) دایورت کرده بودن روی شماره خواهرم که کارش رو از توی خونه انجام بده و گوشی من 8 بار زنگ خورد و گفتم دیگه نمیشه هر طور که شده این باید همین الان درست بشه یعنی چی که تماس هاش همش فوروارد میشه برای گوشی من و دوباره رفتم سرچ کردم که چطور میشه لغوش کرد و وارد یک سایت شدم و راه حلش رو پیدا کردم ،به همین سادگی و رفتم درستش کردم ،قبلا این باورها باعث شده بود پیگیرش نشم که فکر میکردم چیز مهمی نیست ،نمیتونم خودم درستش کنم کار سختیه ،شماره خواهرمه که رو گوشیم دایورت شده پس اون باید ببره درستش کنه ربطی به من نداره و خب خیلی تجربه کوچیکی بود ولی اگر از همون روز اول تحمل نمیکردم و فکر نمیکردم که چیز مهمی نیست همون موقع انقدر ساده درست شده بود
سلام
️️️میخوام از باور مخربی بگم که مخفیانه درگیرش بودیم و دست رد به روزی خدا میزدیم
من هنوز فایل رو ندیدم اما از اونجایی قدرت رد پا رو دیروز دیدم تصمیم گرفتم از خودم مرتب رد پا بزارم و این کمالگرایی برای گذاشتن پیام رو توی ذهنم بکشم و بدونم کسی که تو مسیره میتونه گاهی پایین و گاهی بالا باشه و این مربوط به تمریناییه که انجام میدیم در واقع ضعف خودمون نه ضعف قانون
میخوام از باور مخرب و ترمزی که این روزا درگیرش هستم بگم و بگم چطوری با دست خودم نعمت خدا رو پس میزدم با این باور مخرب
من این وضعیتی که الان هستم رو دوبار تجربه کردم یکی سال 99 یکی هم 02 و هر دو مربوط به این باور میشه
من با همسرم که سال 99 دوست بودیم و هر دو رو قانون کار میکردیم و به یک استقلال مالی نسبی رسیدیم یعنی خرید چیزایی که قبلا برامون سخت بود خرید کردنش تو این وضعیت دیگه راحت میتونستیم بخریم راحت میتونستیم مسافرت بریم رستوران بریم چیزایی که صرفا دوست داشتیم داشته باشیم رو بخریم و نگران هزینه ها نبودیم. میدونی دیگه نگران خرده خریدا نبودیم و مبلغی همیشه توی حسابمون بود هر دو
خب این وضعیت خیلی خوبی بود برای هردمون و تو این جور مواقع دیگه آدم خیلی بزرگتر میتونه فکر کنه به قدمهایی که قبلا میشد فقط در موردش تجسم کرد تو این جور وضعیتها آدم میتونه براشون جدی تر حرف بزنه و یا پلن بریزه.
همسرم که اون موقع دوستم بود این عادت رو داره که همزمان با خودش دوست داره دوستاش و یا خانواده اش رو هم بالا بکشه و انگاری بهش مزه نمیداد مثلا اگه خودش تنهایی لباسهای گرون بپوشه. اون شروع کرد برای خانواده اش خرید کردنها خریدهایی که اونا خودشون خودشونو تو اون سطح نمیدیدن لباسهای برند و یا تصمیم برای خرید ماشین نو برای پدرش و یا دوستاشو مسافرت بردن و اینا. نمیگم که خیلی ولخرجی بود اما میشد نباشه یعنی لزونی نداشت اونم برای کسایی که مدارشون پایین بودن. یعنی اگر همین مسافرتها با کسایی بود که مدار بالاتری داشتن خیلی هم عالی بود اما اینطور نبود و من چون اون وضعیت رو میدیدم و چون خیلی اهل مخالفت نبودم تو دلم از این موقعیت مالی ناراضی بودم یعنی اینکه اون استقلال نسبی که داشتیم برای من دیگه لذت بخش نبود و از اینکه اون پولا برای غیر خرج میشد من اصلا احساس رضایت نمیکردم. و میخواستم دوستم یه جورایی دیگه دستش پول نداشته باشه.
و اما اتفاق دقیقا مشابه دیگه سال 1402 که اینجا دیگه دوستم نبود بلکه همسرم بود و ما باز به استقلال مالی نسبی رسیده بودم و برای خودمون پول داشتیم مسافرت خرید رستوران همه ی اینا به راه بود و اما همسرم دوباره فکرای جدید به سرش میزد که میخوام برای پدرم مغازه بگیرم و یا برای فلانی که کاری نداره یه کاری رو باهاش شروع کنم که هم اون کار داشته باشه هم من کسی رو داشته باشم که برام کار کنه و مبلغی برای من برگرده و این حرفها.
و دوباره من ناراضی از این وضعیت که اگر ما پولی دستمون باشه اون پول از دست میره و برای غیر از ما دوتا خرج میشه و من این استقلال مالی رو نمیخوام چرا؟ چون رنج اون ولخرجیا برای من بیشتر از رنج بی پولی بود. باید همسرم دنبال پول باشه تا اینکه غرق پول باشه حتی کلی تشویقش کردم ماشین رو عوض کنه با وام که درگیر وام دادن باشه و اون پولا یه جورایی تو زندگی خودمون حفظ بشه تا اینکه از دست بره. یعنی همسرم بدهکار باشه برای یه چیز بزرگتر بهتر از اینه که پول اضافه داشته باشه.
بعد از این دوتا موقعیت چه اتفاقی افتاد. ما بعد از چند ماه رسیدیم به وضعیتی که برای خودمون پول دیگه نداشتیم و حتی مایحتاج زندگیمون داره سخت میگذره و الان تو این موقعیت هستیم در حال حاضر
خب از اونجایی که هر دو قانونی هستیم و شروع کردیم با هم کلی حرف زدن که چطور شد که به اینجا رسیدیم اینکه سینوسی داریم حرکت میکنیم از چه باوریه
و هر دو رسیدیم به باورهای مخربی که داشتیم.
اینکه همسرم گفت من بخاطر نیاز به تایید خانواده ام سعی میکردم که تا نیازهای اونا رو هم تامین کنم در حالی که هنوز خودم یک سری نیازها دارم.
و باور مخرب من که نبود پول بهتر از بودن پولیه که بخواد الکی خرج بشه و نه پس انداز بشه و نه سرمایه گذاری و اینکه بدهکار باشی بیشتر پولت رو حفظ کردی.
اره دو تا باوری که هر دو داشتیم و دقیقا تو هر دو موقعیت مالی خوبی که داشتیم و سریع بالا اومد. دیدیم چقدر راحت میتونیم نعمت خدا رو پس بزنیم و دست رد به روزی خدا بزنیم با باورهای خودمون.
از امروز شروع کردیم به کار کردن رو این دو تا باور
راستش نمیدونم چطوری باید رو این باور کار کنم اما میدونم خدا کمکم خواهد کرد تا از این باور مخرب و یا پاشنه آشیل رد بشیم چون هر دو دیدیم این باور از ریشه کودکیمون بوده و این دو تا ترس که در حالت فراغت مالی سراغمون میاد سالهاس که با ماست.
یک) اینکه خواستم این ردپا رو بزارم برای خودم
دو) اینکه اگر از دوستان و یا استاد کسی میتونه در رابطه با این باور کمکی بهمون بکنه خوشحال میشم.
خدایا هر آنچه از تو برسه من بدان فقیرم.
سلام به استاد و همه ی دوستان
حدیث هستم
من تو زندگیم موارد زیادی داشتم که تحمل کردم چون با صبر اشتباه گرفته بودم .و فکر میکردم هر چهقدر تحمل کنم طبق قران جزو صابرین میشم
یه مثال بارز :
تحمل همسر سابقم بود ایشون اعتیاد داشت و فوق العاده در تمام زمینه ها بر عکس من فکر میکرد .
هیچ وقت همدیگه رو درک نمیکردیم و من از زمان خاستگاری که راضی به ازدواج با ایشون نمیشدم تا چهارده سال هر سالی یک بار خونه ی پدرم میرفتم و میخواستم ازش جدا بشم ولی مادرم به شدت مخالفت میکرد و برنامه ای پیاده میکرد تا دوباره با زور و گریه من بهش فرصت دوباره بدم ولی همون اش بود و همون کاسه و ما هیچ کدوم احساس رضایت نمیکردیم.
واقعا تو اون 14 سال چه چک و لگدایی جهان بهم زد تا بیدار بشم و به خودم ارزش قائل بشم نه به اینکه حالا من دختر فلانیم و آبرو داریم و برای خانواده ی ما زشته وووو
اما بعد 14 سال که برام واضحتر شد که این شرایط ادامه داره و منی که بارها و بارها میخواستم از شر این شرایط خلاص بشم ولی اصرار مادرم نمیذاشت این دفعه از شهرمون فرار کردم و دیگه حاضر به ادامه ی اون زندگی نشدم
از طرفی پسرم که 13 ساله بود چند وقت باهام زندگی میکرد و دیدم رفتار پسرمم شبیه ازارهای پدرشه و اینجا دیگه تحمل نکردم و پامو روی احساسم گذاشتم و از اونم خودمو پنهان کردم تا مجبور بشه بره پیش پدرش .و همونم شد .
چند سالی با ارامش برای خودم زندگی خوبی داشتم و متوجه شدم تو اون زندگی چقدر با تحمل کردن به خودم ظلم کردم .
اگه وابستگی به مادرم نبود اول از همه ازدواج اجباری رو تحمل نمیکردم بعدشم 14سال از بهترین روزهای عمرم هدر نمیرفت
از وقتی برای خودم ارزش قائل شدم و شروع گردم خودم رو دوست داشتم جهان کلی کمکم کرد یه همسر ایده ال بهم داد با یه زندگی روان و قشنگ تو یکی از شهرهای زیبای شمال .
من از اون زندگی و شوهر و بچه گذشتم و الان یکی دو هفته دیگه بچمون پا به دنیا میگذاره و خدا میدونه چقدر قراره ما از وجودش لذت ببریم .
هر روز خدا رو شکر میکنم بابت هر لحظه که از اون شرایط نادلخواه به این شرایط دلخواهم هدایت شدم
تشکر از استاد و صحبتهای تاثیر گذارشون
به نام خالقی که مرا خالق زندگی خود آفرید
سلام خدمت تمام دوستان و استاد عزیزم
سریع میرم سر اصل مطلب چون خیلی برام سخت بود و هست جواب دادن به این سوال
انقدر سخت بود و هست که به خودم گفتم عارفه جواب بده ولی تو دفترت چون این موضوع خیلی شخصیه و سخته نوشتنش و بعد رفتم طبق برنامه ام جلسه اول عشق ومودت را برای بار چندم از سر بگیرم و گوش بدم
و اونجا به ابن صحبت استاد رسیدم هیچ اقدامی نمیخواد انجام بدید رو خودتون کار کنید و جهان خود به خود همه چیز را درست میکنه
حالا قشنگ ذهنم شد برزخ که من الان باید صبوری پیشه بگیرم یا اقدام کنم
من از ناخواسته ای که کاملا برام واضح شده و دنبال خواسته ای بهتر هستم و سعی کردم احساس خودم را خوب نگه دارم
آیا الان در مرحله صبوری و روی خود کار کردن باید باشم و دنبال این باشم جهان خود به خود همه چیز را برای من به آسانترین شکل انجام میده یا باید تحمل شرایط نادلخواه را نداشته باشم و اقدامی بکنم؟
واقعا جواب به سوال این فایل برام سختر از سخت شد
اونم دقیقا تو برحله از زمانی که قشنگ قفل شدن این موضوع را دارم میبینم و هیچ توانایی تو تغییرش ندارم و شش دنگ سپردم به خودش که ایمانم را از دست ندم
نمیدونم والا فعلا کامل تو هنگ هستم و تشخیص اصل از فرع برام بس دشوار شده
سلام به استاد عزیزم خداروشکر که هم مسیر با شما هستم،
استاد جانم،پسر من هم از یکسالگی شروع کرد به گریه کردن بی قراری بیخابی بی غذایی و مدام میگفتن لوسش کردین داره دندون در میاره دو سالش شه خوب میشه و …، من روز به روز خسته در داغون تر و خودش هم ضعیف تر ،به خاطر فشارهای زیاد به شدت عصبانی و افسردگی گرفته بودم و تحمل و تحمل ودیگه داد میزدم بچرو دعوا میکردم بسه اما باز ادامه تا یکسال گذشت که منتظر این بودم دندوناش در بیاد تموم شه به جای حل مسعله یا میگفتن خیلی حساسین یا بچه همینه ،دکتر هم برده بودم میگفت از معدشه اما دارو میداد بی فایده بود من دنبال راه دیگه نمیگشتم فقط عصبانی تر میشدم دیگه خیلیم نشونه میدیدم که باید ببرمش دندانپزشکی اما توجح نمیکردم اخر یه روز بردم که دکتر گفت کل فک صورت بچه پر عفونته من حتی لک سیاه دیده بودم روی دندون اما این راه امتحان نکردم ،حالا پسرم اروم شده مدام و راحت غذا میخوره بازی میکنه ،دلیل دیگش تاثیر حرف مردم روی من بود،به خاطر حرف مردم که شما حساسین و بچس فلان اهمیت ندادم ،باید کار خودم میکردم هر چی خودم صلاح میدونم ،
مورد بعدی تحمل یکی از اقوام نزدیکم به خاطر حفظ رابطه و عذاب توهین بی احترامی تحمل میکردم تا رابطه حفظ بشه و کیفیت زندگی حال من پایین میومد و این رایطه هیچ سودی برای من نداشت فقط حال منو خراب میکرد و کات کردم و هرگز قبول نکردم دیگه بخام اذیت شم و گفتم مهمترین خودم هستم و حال خودم هست .
سلام سلام به روی ماهتون
چقدر حالم خوبه چقدر سپاسگذارم بخاطر این مسیرخودشناسی ک هممدار شما استاد دان و بچه های سایت هستم .
این فایل انقدر منو تکون داد و بهم فهموند که چقدر من تحملم بالابوده و هست دیرو نزدیک ب 2ساعت یه کامنتی رو نوشتم و دوباره اومدم بنویسم
اما در مورد ثروت ونعمت در مورد شرایط مالی میخوام رد پای بذارم که واقعا من چقدر باورهای مخربی دارم و چقدر ادم قوی هستم چرا چون تحملم بالاست .همین ادم قوی هستم خودش ویران کنندس در مورد تحمل
.ثروت .
من از جای ک ب خودم اومدم در نوجوانی با مشکلات مالی دست پنجه نرم کردم
حالا به 2قسمت میکنم این قضیه رو
یکی قبل از اشنای با استاد دستان پرتوان خدا
یکیش از شروع با استاد
قبل از اشنای تا هرچی بگم شرایط سخت بوده و هی دنبال ی راهی بودم تا اینکه رسید ب مسیر استاد عزیزم
ولی و اما…………..
چرا با وجود اشنای با استاد و کار کردن روی خود و فهمیدن این که من،من،من،من،من،من،من،من،
خالق،خالق،خالق،خالق،خالق،خالق
بدون چون و چرای زندگی خودم هستم
ولی بازم تحمل کردم ها تحمل ب معنای زجر
وهمیشه و همیشه انقدر باور های غلط داشتم انقدربهانه ها و توجیه ها داشتم انقدر دیدگاه های غلط
خجالت کشیدن های الکی داشتم
که همیشه یه راهی بود ک تحمل کنم این شرایط بد مالی رو
مثال.در مورد شغلم اینکه من شریک داشتم یعنی تو ذهنم این بود که من که پولی ندارم مثلا زنبور بخرم یا هزینه هاشو بدهم بذار یه شریکی باشه که ساپورتم کنه این ای سال 99شروع شد
درحالی که من از سال 96 رسمی با استاد اشنا شدم
و این کمبود این شرایط ادامه پیدا کرد تا امسال
مثال.وام من برای اولین بار رفتم سراغ وام رفتم با این دیدگاه ک کسب و کارم رو رونق بدهم
بخدا قصم همون شروع ثبت نام اینا خداوند با هزاران راه ادم بهم میفهموند عادل جان بیخیال وام شو ب الله قصم که انقدر سنگ افتاد جلو پام که اگه کور هم بود میفهمید نباید این راهو بره
اما من با سماجت تمام و سخت دنبالش کردم
اخه اولین مرحله بهم گفتن بهت طلع نمیگیره این اولین سنگ بود
بارها و بارها ادمها میگفتن وام و می خوای چکار ارزش نداره
من هی دنبال راهی پارتی بودم
(وقتی ادم خودش رو ببنده در مقابل الهامات خداوند و فرق بین الهام و نجوارو نفهمه اینجوری میشه)
بخداقصم تااخرین مرحله ک اومد حساب خداوند بهم میگفت نکن
و من میگفتم حتما بخاطر باور های غلط خودمه ک کارم انقدر سخت میره جلو نمیفهمیدم که اغآ جان بحث باورهانیست این راه از ریشه اشتباهه
خلاصه وام و گرفتم. همینجوری شد ک الکی نصفش خرج شد هیچی تا الان ک یک قصدشو دادم اونم پارسال بود بهار از خود زنبورا رو فروختم براش
و 3قسط سالیانش مونده
اینم از این مسیر اشتباه ک قسطاشو بدم دیگه هیچ وقت نمیرم سراغ وام
مثال .شغلم از همون 2سال اول به بعد ک شریک گرفتم
جدا از شراکت اصلا پیش رفت نکردم یاد نگرفتم اموزش ندیدم
هر بار بهونه ای میاوردم چرا چون شریک داشتم چون از اصل مشکل دار بود کارم
چون شریک قائل بودم برای خداوند کارم پیشرفت نمیکرد
مثال .ودر مورد موارد مختلف مثل فروش مثل قرض دادن مثل کمبود مشتری
مثل بهانه های الکی که امروز نمیشه فردا میشه بخاطر سن
بخاطر این بخاطر اون
بخدا کلی باورهای غلط در مورد پول ساختن دارم
و دیگه واقعا امسال کاسه تحملم که بقد دریاست لبریز شد
و گفتم باید جدی کا ر کنم روی خودم باید جدی دست ب عمل بشوم و تغیر کنم باورهامو تغیر بدم
باید توحیدی باشم و زندگیم رو فقط به خدای درونم بدم و هیچ عامل بیرونی در زندگیم نباشد
مهم نباشه ک دیگران در موردم چی میگن.
مهم نباشه که دیگران چکار میکنند.
حسادت نکنم .
خودمو مقایسه نکنم.
خودم باشم با سبک خودم برای خودم.
برای خودم ارزش قائل باشم .
احساس خودم رو خوب نگه دارم.
اعتماد بنفسمو بالا ببرم .
مقاومت هامو کم کنم .
فراوانی رو باور کنم.
اون کارهای رو ک باید انجام ندهم مثل قرض وام قسط و شریک و اینارو قط کنم .
اما سپاسگذار استاد عزیزم هستم
که با دوره12قدم خیلی عالی شدم
این کاسه تحملی ک میگم لبریز شده از بهار امسال بود ومنم از اون موقع تصمیم های که گرفتم برای جدا شدن از شریک قسط وام توحیدی بودن و بصورت تکاملی دارم انجام میدهم و شاید
از لحاظشغلی ب صفر برسم
اما این بار خودم خودمو میسازم با ایمان بخدا و توحیدی بودن و فقط روی خدا حساب کردن
زندگیم رو از نو بسازم
خداوندا شکرت بخاطر همه چیز همین که میدونم زندگیم بخاطر باورهای خودم هست ارزش کل سالهای قبل از اشنایم رو با استاد داره
و من میتونم با تغیر باورهام و دراحساس خوب ماندن براحتی به هر انچیزی که هست و من میخوام برسم
بصرت طبیعی وبدون زجر
عاشق همتونم
خیلی وقتا من وقتی روی خودم متعهدانه کار کردم و همه چی عوض شده اطرافیانم شروع میکنن به اینکه بیا پیشمون .چقدر به عباس منش گوش میدی .میخوای به کجا برسی و کم کم شل میشم.
یا با منطق اینکه فقر و مشکلات مالی طبیعیه و همه دچارش هستن و اگر من ثروتمند بشم به بقیه ظلم میشه و دیگران رو درک نخواهم کرد یا اینکه پولدارا آدمایی هستن که از نظر جسمانی یا هوش یا پرستیژ خانوادگی با ما فرق دارن برای خودم منطق میساختم و دوباره به عقب برمیگشتم .
الله اکبر ….چکار میکنی ریحانهههه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!خدا راه رو نشونت داده اینه جوابش ؟؟!!
من هم میخوام یک سال کامل فقط روی خودم کار کنم و با محصولات عشق کنم و دیگه حرف مردم برام مهم نباشه و پیشرفت خودم فقط برام مهم باشه.
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و تمام دوستان
استاد به خداوندی خدا داشتم فایل را کلمه به کلمه مینوشتم حسم گفت برو کامنت بنویس
مدت هاست کامنت ننوشتم
استاد منم هیچ چیز را نمیتوانم تحمل کنم ، بار سوم است این فایل را دارم گوش میکنم اما الان که داشتم فایل را مینوشتم این اتفاق یادم آمد و حسم گفت کامنت بنویس
امسال من خانه ام را اجاره دادم و زیر زمین خانه دست خودم بود ودر آن درس میدادم
لازم به ذکر است خانه ام دو در است درب حیاط ودرب ساخت
لازم است بگویم اجاره دادن خانه هم ایده الهامی از جانب خدا بود
چون من 10 سال است خانه خالی است واجاره نداده بودم .
امسال زمینم را که در شهرک سیمرغ اصفهان بود شروع به ساخت کردم وخداروشکر 2 طبقه طاق زدم
ادامه داستان
من رفت و آمدم وشاگردانم از درب حیاط بود و مستاجر از درب ساخت
یه جایی دیدم سر و صدای طبقه بالا مانع تمرکز من روی درس دادن است
مستاجر مان واقعا خانم فوق العاده تمیزکار و روابط عالی با همسرش دارد
همان جا گفتم من نمیتوانم این شرایط را تا یک سال تحمل کنم ،من میخواهم با لذت درس دهم
وسریع در عقل کل کلمه صبر و تحمل را سرچ کردم
وهمین توضیحات شما درهمین فایل بود اما شما امروز کامل تر بیان کردید استاد واقعا سپاسگزارم
آن جایی که من گفتم تحمل نمیکنم ایده آمد که از وسط حیاط را جدا کن که کلا حیاط دست خودت باشد و مستاجر دیگر بچه هاش با بازی کردن مانع تمرکز درس دادن نشوند
وقتی این ایده را به مستاجر مان گفتم قبول نکرد و به بنگاه زنگ زد و همان موقع آمدند
من هم خیلی مصمم گفتم نمیتوانم شرایط را تحمل کنم یا با پرده جدا شود ( کرایه که ماهی 1 میلیون است را دریافت نمیکنم , فقط پول پیش باشد )
وحیاط دست خودم و آموزشگاه باشد
یا ضرر این معامله را میدهم و مستاجر برود
خلاصه این اتفاق به بهترین نحو انجام شد و قبول کردند پرده زده شود ومن الان در آرامش کامل درس میدهم
البته استاد من اصلا بنایی را با این دیدگاه شروع کردم که آگاهانه محیط زندگیم وکارم را جابه جا کنم و خواسته های مالی ام بیشتر شود
میتونستم یک مکان ساخته شده بخرم اما ساخت وساز را دوست داشتم و هنوز هم دارم
اما رسالت من آموزش است
با آموزش من حالم خوبه ، تواین دنیای مادی نیستم
من در این پروسه خودم را شناختم
در این پروژه به تضادهایی برخوردم که همه موجب شد تا من رشد کنم
میوه این تضاد این بود که باعث شده من کسب وکارم را به سمت آنلاین ببرم و تمام فکر و ذهن من اینه و باورهای ثروتم را بیشتر روش کارکنم
میوه این تضاد این بود که من هیچ بی احترامی را تحمل نکنم
استاد واقعا از شما سپاسگزارم
من گاهی که به خودم فکر میکنم من هیچ شباهتی به مریم قبل ندارم وهمه از لطف آموزش های شماست
از خانم شایسته که الگوی عالی برای من هستند سپاسگزارم
سلام وآآآآآآرزوی سلامتی برای وارستگان وهدایت یافتگان
استاد نازنینم برادر گرامی
الهی قوربونتون،برم
آفرین به خردمندیتان ،آفرین به
ایمانتان،آفرین
برادر عزیز
قوربون،مرام ومعرفتتون ببرم که هر با از دریچه ی جدیدی رسیدن به وارستگی و بالندگی را نشانمان میدهید!!
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه ی نو آرد
شیرین تر و نادر تر زان شیوه ی پیشینش
مولانا
استاد عزیزم چه حس نابی دارم وقتی این همه عظمت را از دریچه ی دوربین میبینم
استاد نازنینم،چه قدر قلبم زلال شد وقتی بارش شورانگیز وعاشقانه ی باران را روی دریاچه دیدم
استاد الهی ام
قلب شما بسان این رودخانه ی پاک و زلال است که چه عاشقانه وسیع است ودرجریان
وهر لحظه آب نو و تازه میشود
وباران الهامات پروردگار است که به روی رودخانه ی قلبتان میریزد
وچه سخاوتمندانه آن باران عشق وآگاهی
که از آسمان معرفت الهی میآید را با ما به اشتراک می گذارید
استاد نازنینم پسرم نوزده سال داره چه قدر در نوزادی تا حدود سه سالگی گریه کرد واذیت شدم بیچاره مادر شوهرم خدا رحمتش کنه چه قدر بغلش میکرد وگریه میکردبا گریه های بچه ام،،،چه لحظات سخت و طاقت فرسایی بود
استاد داشتم فیلم امروز را میدیدم تا رسیدید به اینجایی که گفتید بچه ام همش گریه میکرد. بلافاصله یاد گریه های کودکی پسرم افتادم که چه قدر زجر آور بود
فیلم را استپ کردم و رفتم عاشقانه بغلش کردم و بوسیدمش وخدا را شکر کردم که سالم هست وچه کودکی سختی بود
ونکته ی طنزش را می خواهم بگویم پسرم هم از فرصت استفاده کرد درحالیکه میبوسیدمش ودر آغوشم بود ،،گفت مامان یه کم پول تو کارتم میریزی؟؟خخخ
چه بسیار جاها که یه سری رویدادها را تحمل کردم به خیال این که وضعیت بهتر میشه
بیشتر تحملات،من به خاطر حرف مردم بوده ،،،آخ که چقدر اشتباه فکر میکردم
البته نسل جدید از این ور بوم افتادند کوچکترین ناملایمتی را تحمل نمیکنند (البته نه همشون)
خدایا کمکم کن تا مرز تحمل وصبر را بیشتر بشناسیم
واین تنها باحس خوب و کنترل ذهن میسر میشود
چه قدر به خاطر حرف مردم برای مردم زندگی کردم
خدایا کمکم تا درمسیر رهایی زودتر
حرکت کنم
استاد نازنینم
چشمم که به دریاچه وپارادایس دوست داشتنی تان میافتد در های قلبم باز میشود
استاد نازنینم فضایی که در آن هستید و قدم میزنید و نفس میکشید مثل وسعت قلب مهربانتان است
به !! چه آسمان پاکی چه درختان باشکوه و زیبایی چه هارمونی گوارایی
گوارای وجودتان
نازنین استاد
احسنت به عمل گرا بودنتان
استاد نازنینم
با تمام وجود میخواهم برای خودم زندگی کنم
خودم بارزش ترین چیزی است که میشناسم
دلم میخواهد وقتی پیر شدم حسرت درست زندگی نکردن را نخورم
دلم میخواهد مثل شما پیشرفت کنم
چه قدر براوونی مهربان ،باشکوه وباوقار است
چه حس نابی داشتم وقتی خیسی تنش را در دریچه ی دوربین دیدم
او هم مثل شما از چشمه ی زلال دریاچه ی آگاهی چشیده بود
دلم میخواهد عاشقانه خود واقعی ام را بشناسم
و بشکنم عادت های ذهنی ام را وبه رهایی برسم
من قول میدهم و تعهد میدهم که باید تلاش کنم
استاد نازنینم دوستت دارم
ممنونم که این همه پیشرفت را به پشتوانه ی خدای مهربان میدهید
وصد البته خودتان بودید که تلاش کردید ومتعهد بودید
کلمه به کلمه را با عشق نوشتم
باتشکر وسپاس فراوان
به نام یگانه خالق هستی خدایی که وجودم را سرشار از طبع زیبای آفرینش کرد ومن را منتخب موجوداتش خلق کرد وهمانگونه که هدایتم میکند حامی وروشن کننده ی راهم است…
خدایی که به برکت لطف ورحمانیتش هرلحظه اززندگیم را غرق در عشق بی پایانش کرده .وسکوت تمام سالهایم را باهم نواشدن یامردی خدایی درهم شکست وراه گریز از وحشت وترس از شرک وبی ایمانی رانشانم داد،،،
خدایا بارالها تنها تورا میپرستم وتنهاازتو یاری میجویم ای مهربانترین مهربانان ای زیباترین زیبایان ………
سلام به محبوبترین استاد زندگیم،به همسر نازنینش ودوستان خوب همسیردراین سایت پرازبرکت واگاهی……
استاد جان چه زیبا امروز اینهمه هماهنگی برایم خدارقم زد،،
خدایی که هرچه از رحمانیتش بگویم باز نتوانم گفت …
چون بینهایت است……
امروزصبح که بیدارشدم خواستم برم باشگاه ولی خوب نشد به دلایلی ..همون لحظه باخودم گفتم خدا حتما برنامه ی بهتری امروز برام داره ….
آمدم شروع کنم به تمرین سپاسگذاری وتمرین ستاره قطبی ..
که تازه داشتم مینوشتم که یه حسی بهم گفت بیاقران بخون.
کتابوبازکردم شروع کردم از سوره بقره خوندن ..
داشتم برای خودم معنیش رو میخوندم که رسیدم به کلمه صلاه ..وزدمتو گوگل تا ریشه ی صلاه روپیداکنم..
که دیدم اون قسمت عقل کل توگوگل آمد بالا ورفتم کامنتهای بچها رو خوندم …
واقعا نمیتونم بگم که چقدر احساسم دریه لحظه چنان تغییر کرد که حد نداشت ،
همینطور کامنتهای بچها رو درمورد ریشه ی صلاه میخوندم واشک می ریختم..وباخودم گفتم خدایا چطور شد یهو سرازاین موضوع درآوردم .که اینطور بهم بگی مریم جان هرکسی که به سعادت رسید من انتخابش نکردم این به دورازعدل خداست این خودشون بودن که من رو انتخاب کردن …محمد ،موسی،ابراهیم وعیسی وهرکسی……
واین که عبادت واقعی دراحساسی هست که تواون لحظه به من داری .،میتونه اون عبادت اون نماز درهمون ورزشی باشه که انجام میدی ومن واقعا وقتی ورزش میکنم تمرینهارو انجاممیدم .بارها شده اشک همینجورازچشمام سرازیر میشه چون واقعا احساس بسیار بسیار خوبی اون لحظه دارم وبیشتر به خداحس نزدیکی وسپاسگذاری دارم…..
وهیچ کس جزخدا نمیدونست من چقدر به این ورزش توزندگی نیازداشتم .
چون ورزش ذهن من رابازکرد .وباعث شد روحم آرام بشه جسمم سلامت بشه وحال وروزم هرروز بهتر و بهتر بشه ..
چراکه برای ورود به این مسیر نیاز بود قبلش من اول به یه ثباتی درروحم وجسمم برسم وذهنم این آمادگی روپیداکنه که خداوند بهترین گزینه را برای من سرراهم قرار داد…
اینو گفتم که به اینجا برسم امروز روزیه برای من برای یک بازگشایی ازیک سری باورهای نامناسب که سالهاست درخفا وشرک گریبانم روگرفته ..
واین فایل که انگاراستاد مخاطبش من هستم رو نشانه قرارداده ومیگه آره باتوهستم گوش کن …..
که اینم برمیگرده به چندروز پیش که گفتم خدایا
واضح و روشن بهم بگو من چیکارکنم .چه مسیری چه کاری انجام بدم تاهمه چیز بهتر بشه…
وازاین واضح تر ندیدم واقعا …..
خداواضح وروشن بامن حرف میزنه ومن باید سپاسگذارخداباشم که اینطورواضح من رو هدایت میکنه …
خدایا صدهزار مرتبه شکرت…..
وسوال بسیار عالی استاد عزیزم……
چه جاهایی درزندگی خود،شرایط نادلخواه را پذیرفتیدوتحمل کردید؟
واقعا این سوال وجوابش برای من یک عالمه حماقت رو یادم میاره که سالهاست دارم تحمل میکنم ….
چه اون زمانی که درکنارپدرومادرم بودم ودرشرایط نامناسب داشتم زندگی میکردم ،
ونمیدونم چرا از همون بچگی یادگرفته بودم شرایط سخت وبد رو تحمل کنم ..
واقعا از همون سن کم توبچگی اینطوربودم چون خیلی خاطرات ناجالبی دارم….
این درصورتیه که مادرم اینطور نبود .ووقتی دید خیلی داره براش همه چی سخت میشه ماررا رهاکرد ورفت،پدرمم مارو گذاشت و رفت البته خیلی بچه نبودیم ولی واقعا برامون سخت بود،
توهمون روزها با شرایط نامناسب تن به ازدواج دادم شاید راهی برای دورشدن ازاون زندگی پیدا کنم ..
وبه خودم میگفتم من مثل پدرومادرم زندگی نمیکنم..
من تغیرش میدم ..
ولی سالها گذشت اززندگی مشترکمون ووقتی به خودم نگاه میکردم .میگفتم خدایا پس چرا زندگیم بدترازپدرومادرم شده چرا ؟
والعان دقیقا بیست ساله ویه کم بیشترکه واقعا دارم تحمل میکنم ..
خیلی چیزها رو……
حالا چراتحمل میکنم؟
واقعیتش اوایل به قول بزرگترهای فامیل همسرم به چهل برسه سنش خوب میشه ..
این که نشد هیچی بدترم شد…
بعدشم وجودبچهام هست …
ودلیل بعدی نداشتن تمکن مالی هست…..
ودلیل بعدی دیگش پسرم هست که میدونم دوست داره نه پیش من باشه نه پدرش چون کاملا مستقله بااین سن کمش…
ونمیخوام که تنها باشه وحالا بااین شرایطی که تواجتماع هست ….
ولی دخترم بامن همراهه….
سالهاست دارم تحمل میکنم که درست میشه درست میشه …
اما چی قراره برام درست بشه ..
چقدر این سوال مناسبه منه چراتابحال ازخودم نپرسیدم ..
که چیودارم توزندگی تحمل میکنم؟وچرادارم تحمل میکنم؟……
استاد میگه تحمل باصبر یکی نیست…
چون صبرتوش امید،تکامل،ایمانه…
ولی تحمل یعنی تسلیم شدن در مقابل بدبختی..
یعنی راه حل وجودنداره..
تحمل یعنی اینکه من نمیتونم بهترازاین عمل کنم..
تحمل یعنی همینی که هست،،،،
چون من بخاطر باورهای اشتباه دارم تحمل میکنم…
باید به خودم بگم….
من هیچو تحمل نمیکنم..
من هیچ بیاحترامی رو تحمل نمیکنم…
من هیچ کمبودی روتحمل نمیکنم…
من هیچ رفتارنامناسب رو تحمل نمیکنم…..
ومن تغییرمیدم خودم رو تاشرایط اونجوری باشه که من میخوام..
ومن هیچ چیزی رو تحمل نمیکنم که جالب نیست…..
تحمل نمیکنم چون راه داره واگرراهشو بدونم،
وهمینکه باورداشته باشم راهی هست …
خداهدایتم میکنه…..
سوال بعدی….
چه باورهایی باعث شدتااون شرایط نادلخواه را تحمل کنی؟
یکی از باورهای اشتباه من تواین زندگی واین روابط من و همسرم این بود..
من مسولیت تغییر همسرم رادارم .چرا چون اطرافیانم بهم میگفتن یه زن خوب زنیه که همسرش راتغییربده درستش کنه .وخدامیدونه من چقدر سرهمین موضوع حرف شنیدم تحقیر شدم که عرضه ندارم همسرم رو تغییر بدم .مشکل ازمنه که این اینطوریه ..
البته بدمنمیگفتن چون بعد که متوجه قوانین شدم متوجه شدم منم کلی باوراشتباه درمورد روابط مشترک ویادرمورد مردها دارم ..
ولی چون بقیه هم که این قانون رو نمیدونستن فقط میدونستن که زن کلا ساخته شده این جهان رو به بهشت تبدیل کنه ..
آخه یکی نبود بگه اون پیامبرهاشم نتونستن این کاروبکنن من چطور بتونم ..
خداهم نمیتونه کسی رو که نمیخواد به راه راست هدایت بشه به زور هدایت کنه من چطور میتونم این کارو بکنم …
ومورد بعدی این بود که خیلی ترس داشتم والبته هنوزم دارم ولی خیلی کمتر شده ..
که حرف مردم هست …..
واینکه بچهام نخوان منو ومنو به خاطر کاری که کردم دیگه به چشم مادر نخوان واقعا برام سخته ..
ومورد بعدی اینه که ازرفتن به محیطی که قراره برم اصلا اقدام کنم بااون شرایط نامناسب واونهمه مشکلات که مردم دارن واقعا هم بدممیاد وهم میترسم …..
ولی باید به خودم بگم …
نه حتما یه راهی هست وحتما درها بازخواهد شد ومن به راهش هدایت میشم…
چون وقتی توذهنم پذیرفتم که راهی نیست مجبورم این مسیرو ادامه بدم …
استاد میگه همیشه ازخودت بپرس .
چی رو دارم تحمل میکنم ؟چرادارمتحملش میکنم؟
چه فکری رو عوض کنم ،که منو خداوندهدایت کنه به راه درست ؟
چه چیزی رو باید تغییر بدم که خداوند منو هدایت کنه….
چون وقتی دارم این روابط ناسالم این بیاحترامی واین شرایط سمی رو تحمل میکنم .من هدایت نمیشم چراچون پذیرفتم راهی نیست همینی که هست وهدایتی نیست…..
ولی وقتی نپذیرم وبگم …
آقا این بیماری طبیعی نیست ..
این فقر طبیعی نیست..
این روابط ناسالم طبیعی نیست….
واین مشکلات طبیعی نیست….
من تحمل نمیکنم چیزی رو .من میگردم راهش رو پیدا میکنم.من مسأله راحلش میکنم .وخداوند من رو هدایت میکنه.
وقدم اولش اینه بپذیرم که راه حل وجود داره .
وقدم اولش اینه که تحمل نکنم……
قدم اولش اینه که ناامید نشم ازدرگاه خداوند.
قرار نیست ما چیزی رو تحمل کنیم،قرارنیست،که ماایمانمون رو به خداوند ازدست بدیم ،
قرار نیست که بپذیریم یک سری شرایط رو …
همه چیز راه داره ،به شرطی که ماباورکنیم راه داره ،به شرطی که تحمل نکنیم….
به شرطی که بپذیری هیچ راهی نیست برات،واونوقت راهها پیدا میشه برات….
واگر بتونیم ذهنیت خودمون رو تغییر بدیم همه چیز تغییر میکنه همه چیز……
وسوال بعدی…..
چه باورهایی رواگرتغییر میدادید باعث میشد آن شرایط نادلخواه رانپذیرید،وتحمل نکتید؟
واقعا اون روزها هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه چطور میشه ازطریق ذهن وتغییر باورها زندگی خودم رو تغییر بدم….
چون اگر گذرازاین همین اتفاقات نادلخواه نبود من اینقدر خودم رو مجبور نمیکردم یه تغییری به خودم بدم …
نمیدونستم که واقعا تغییر باید ازخودم شروع بشه فقط یه حسی بوددرمن که باید این اخلاقم این رفتارم تغییر کنه تا بهتربشم..
ویعدکه متوجه این کنترل ذهن شدم دیدم چقدر کمکم کرد تامن بهترازقبل ذهنم ازاون زمزمه هایی که سالها در ذهنم بود ومنو بیمارکرده بود نجات پیداکنم….
ولی اگه میدونستم همون اوایل من این ذهنیت رودرخودم قوی کنم که آقا شرایط پدرومادرم هیچ ربطی به من نداره.
وهیچ کس تاثیری توی روابط ما وخوبترشدن ویابدترشدن مابازنداره ..
این منم که با باورهام زندگیم رو خلق میکنم..
وقتی عزت نفسم بالا باشه خودم رالایق یک روابط خوب زندگی سالم وثروت ونعمت وسلامتی ببینم قطعا همه رو خواهم داشت وخداوند من رادرمسیر این خواسته هام قرار میده …
واین که باورداشته باشم من نمیتونم همسرم را تغییر بدم .درسته باهم زندگی میکنیم ولی مادوروح مجزا هستیم با باورهای مجزا..
اگر اون احساس لیاقت رودرخودم بیشتر میکردم .وخودم را متحمل هر شرایطی نمیکردم وحتی یک دونه ازاین سوالها روازخودم میپرسیدم ..
قطعا شرایط برای من تغییر میکرد .
افرادمناسبتر وشرایط بهتری داشتم ..
ومیدونم هنوز هم دارم .وباید همین امروز بازهم این سوالات روازخودم بپرسم .ترسها رو بریزم دور ..
وباورداشته باشم راهی هست وباورهمدارم ..
ومیدونم خداهدایتم میکنه …
وهمین فایل خودش یه هدایته ازاین واضح تر ..
من اگر خودم برای خودم کاری نکنم وتوهمین دنیا نتونم خوب زندگی کنم قطعا بعد از مرگ واخرت هم چیزی بهتردرانتظارمن نیست.بلکه بهشت وجهنم قسمتیش درهمین جهانه ….
سوال بعدی …
وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و همین که هست را نپذیرفتند ،به چه راهکاریهایی هدایت شدید،وچه درهایی،برای شما بازشد؟
البته که من هنوز در همان شرایط هستم .
ولی همینکه متوجه شدم همه چیز با تغییر افکارم شروع میشه .
واین که با کنترل ذهنم میتونم افکارمناسبی رو جای افکارنامناسب قرار بدم وحال خودم رودرهرلحظه با همین باورهای مناسب .و
توجه به زیبایهای اطرافم وتوجه به نکات مثبت اطرافیانم بهتر کنم ..
کلی حالم رو بهتر کرد .والعان یکساله حتی یک بحث کوچک با همسرم نکردیم .
آرامش واحساسی سپاسگذاری درونی دارم.
یک سری از باورهایی که ترمزکمتری درانها داشتم خیلی بهتر روند شخصیتی من رو بهبود داد وباعث بهتر شدن اوضاعم شد …
ازوقتی متوجه شدم تاثیر من درزندگی بقیه وتاثیر بقیه درزندگی من صفر هست ..
کلی اتفاقات خوب روتجربه کردم ..
ووقتی فهمیدم قوانین چیه وسعی کردم هرروز خودم رو بهبود بدم خیلی آرامش دارم .
صبورتر شدم ،خوش خلق ترشدم
توکلم به خدابیشترشده ،ایمانم به غیب بیشترشده …
اینکه یکی هست که همه کارهام رو برام انجام میده جای نگرانی نیست …
وهمینکه ازش هدایت میخوام العان اینجا هستم این فایل وگوش کردم وقرار کلی تصمیمات خوب برای خودم بگیرم .متعهد تر باشم وشدم خداروشکر..
واین که ترسهام خیلی کم شده ..
وشجاع ترشدم ..
وایمان دارم وباوردارم که بهترازاینم میشه ….
اینا همش کلی موفقیت وهدیه ایست ازطرف خداوند به من به خاطر همین اندازه که تونستم ذهنم رو کنترل کنم..
ولی من سقف آرزوهام رو بلندتر کردم ومیخوام توراه راست مسیر درست باهدایت الله پیش برم …
وسوال آخر….
ودرنهایت به چه شکل مسله ای که سالها انراتحمل میکردی حل شد؟.
شاید مسأله من هنوز حل نشده …
ولی راه حلش روپیداکردم ..تماما دروجود خودم هست .
ومن باتمام وجودم پذیرفتم عدالت خدا حق است .
وهرکسی که دراین دنیا وجود داره در شرایط درست خودش هست درجای درست خودش هست ..
ومن هم همینطورم..
چون شرایط العان من جواب همان فرکانسها واحساست خودم هست ..
چون به قول استاد ..
این جهان اینه ی وجودی خودمون هست..
هرآنچه که به این جهان بفرستیم .انعکاس همان رودریافت میکنیم…
اما راه حل این مسأله هم مشخصه ..
کنترل ورودیهای ذهنم .
وتغییر باورهام …
وایمان به غیب داشتن ….
واین که خداوند تنها منبع تمام خوبیهاست ….
ومن هرروز باید متعهدانه تاروزی که زنده هستم تواین مسیر باشم ..
حتی اگر به هرآنچه هم که خواستمورسیدم بازهم بخوام تابهترازاین باشم وبهترازاین بشه همه چی..
خدایا ازت میخوام مارو به راه راست هدایت کنی راه کسانی که به آنها نعمت داده ی نه راه گمراهان وغضب شده گان …
استاد عزیزم سپاسگذارم ازشما به خاطر این فایل بسیار ارزشمند وقابل تامل …
وخداوند رو شاکرم که هر لحظه هادی وحامی من درمسیر درست هست …
خدایا خیلی دوستت دارم وازت سپاسگذارم…..
در پناه الله یکتا
درود بر شما مریم جان
انقدر زیبا نوشتی و دقیق خودت رو بررسی کردی که دوست داشتم این نکات رو به نوشتههات اضافه کنم
امروز داشتم در مورد ریشه چندتا از خواستههام فکر میکردم و بهدنبال ترمزی بودم که اجازه نمیداد نتایج دلخواه وارد زندگیم بشه، بهقول استاد تو آموزهها هم دنبال این هستند که چطور گاز رو بیشتر کنند درصورتی که ما با برخورد به تضادها یا موارد دیگه گاز رو دادیم نوبتشه که پامون رو از ترمزها برداریم.
با خودم میگفتم خدایا چیه این ترمز میدونستم همه چیز از عزت نفس ریشه میگیره اما نمیفهمیدم دقیقاً کدوم بخش این موضوع داره برای من اشتباه کار میکنه، ناخودآگاه یاد بچگیهام افتادم یعنی زمانی که مصادف شد با ورشکستگی پدرم با اینکه ما وضع خیلی بدی نداشتیم اما خوب اصلاً از بریز و بپاش هم خبری نبود، درست برعکس دوری و بریها و همبازیهام.
میدیدم مثلاً فلانی اسباببازی خریده ماشین کنترلی اورده از دبی از ماشینهای اون زمان تو تهران گرونتر تا قبل از ده سالگی چندین تا سفر خارجی درجه یک اما من چون شرایط خونوادم رو میدیدم فقط این رو پذیرفته بودم که این سبک زندگی مال دیگرانه و دقیق فهمیدم که این باور تا همین الانش همراه من بوده و آدمایی رو با من هممسیر کرده که این باور در وجودم نهادینهتر بشه که چیزهای خوب مال دیگرانه.
این همه من تو این سالها روی باورهام کار کردم روی احساس لیاقت اما متوجه نبودم که این ترمزه داره ریز کار میکنه چون منطقش تو ذهنم خیلی قویتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم و هر تلاشی تا قبل از این برای ایجاد احساس لیاقت تقریباً نتیجه خاصی بهوجود نیاورده بود تا اینکه یه الگو پیدا کردم تو خانواده که شرایط مشابه من رو داشت و تونسته بود موفقیتهایی رو بدست بیاره و نذیرفته بود به قول خودمون شرایط سخت رو و من فهمیدم که تو تمام مواردی که من از ایشون الگو گرفتم موفق بودم یا زمانهایی رو در زندگیم بهیاد آوردم که چیزهایی رو داشتم که بقیه آرزشون بود اما نتونستم حفظش کنم چون این ترمزه ریشدارتر از این حرفا بود و خیلی سریع دوباره همه چیز رو برگردوند به حالت قبلش تا به من ثابت کنه چیزهای خوب مال بقیست.
یعنی وقتی این ترمز رو پیدا کردم حس کردم قلبم سبک شد چون دقیقاً مثل شما این حرفا رو میزدم که آقا تمام خوب و بد زندگیم برای خودمه خداوند عادله و همه به یک اندازه به نعمتها دسترسی دارند یعنی اومدم روی این منطق شروع کردم به کار کردن.
قدم اول پذیرشه، پذیرش اینکه من خالق تمام اتفاقات زندگیم هستم.
وقتی به این رسیدم به جای اینکه از خداوند یا از پدر و مادرم شاکی باشم که چرا زندگی انچنان مرفهی نداشتم در کودکی سپاسگزار شدم و ازشون تشکر کردم در ذهن و قلبم.
تمام این افراد دستی بودند از دستان خداوند تا من این مسیر رو پیدا کنم.
اوایلی که در این مسیر قرار گرفتم فقط خوشحال بودم اما حالا احساس عمیق خوشبختی هم دارم.
چون دارم خودم رو بیشتر کشف میکنم.
اینکه من یک روح مجرد هستم. من مسئول زندگی و خوشبختی هیچ احدی غیر از خودم نیستم.
تمام روابط ما فقط در همین دنیا معنا داره.
به قول پروین:
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
چند روز پیش یه بحثی در خانواده پیش اومد و من گفتم واقعاً از خدا سپاسگزارم برای اینکه خانوادهای مثل شما دارم و به پدرم گفتم که شما هیچ مسئولیتی درقبال ما نداری و تا اینجا برای من بهترین بودی.
تک تک افراد زندگی ما روح خدا هستند، احساسات بدی که بین ما بهوجود میاد فقط برای اینکه روح خدایی انسانها رو ازشون جدا میکنیم.
آخه کی میتونه از خدا بدش بیاد؟ سرش داد بزنه؟ یا احساس مسئولیت داشته باشه حتی؟
همه ما به یک اندازه به خدا متصل هستیم.
چند وقت پیش دوستی که بهتازگی پدرش رو از دست داده بود دیدم خیلی بیتاب خواهر و مادرش بود و ازشون دور بود (در شهرهای مختلف بودن) و داشت به آب و آتیش میزد برگرده دوباره به شرایط قبلش. بهش گفتم عزیزم تو مگه خودت خدارو تو تنهاییات پیدا نکردی؟ مگر انقدر ربوبیت و عظمت الله رو تو تنهاییات درک نکردی؟ چرا اجازه نمیدی عزیزانت هم خداشون رو پیدا کنند؟ چرا میخوای براشون خدایی کنی؟
ما خدا نیستیم. خدا هم نیازی نداره که ما به جاش خدایی کنیم. همانطور که به پیامبرش میگفت وظیفه تو چیزی جز ابلاغ نیست.
وقتی خودمون به آرامش برسیم دیگران از حضور ما تو زندگیشون لذت میبرند نه صرفا از حضور فیزیکی ما، کمااینکه اگر غیر ازین باشه فردا روز تو سرمون میزنن و مارو عامل بدبختیهاشون هم میبینن.
به فکر خود بودن و خودمون رو در الویت قرار دادن بهترین و توحیدیترین راه ممکن برای زندگیه. خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم و لایق بهترینها بدونیم و هدایت خدارو به یاد بیاریم. خدارو دائم مرور کنیم در وجود و زندگیمون.
به قول شیوه حل مسائل باید بهبودگرایی رو در زندگی استخدام کرد و هر روز یک بهبود کوچک اما ادامهدار در زندگی ایجاد کرد
از شما دوست عزیزم بسیار سپاسگزارم و برات زندگی سراسر لذت و آرامش آرزومندم مریم عزیز
سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی و خانم شایسته عزیز و دوستان هم فرکانسی
من میخوام از سال 92شروع کنم که کل زندگی من افتاده بود دست پدرم و پدر خانم سابقم که برای من تصمیم میگرفتن که چی درسته چی غلطه و بعضی وقتا سر خونه گرفتن که پدرم من یک خونه پنجاه متری دیگ داشت و میگفت بیاید اینجا زندگی کنید و پدر خانم سابقم میگفت باید بفروشبد بیاید اسلامشهر خونه بگیرید و بعضی وقتا سر عروسی گرفتن که کدوم تالار گرفته بشه و کدوم تالار به کدومشون نزدیک تره من مونده بودم با افکار منفی و بیمارگونه که کدوم راه رو انتخاب کنم پدرم یا حرفهای پدر خانم سابقم
خلاصه این داستان ها زندگی من را سه سال تباه کرد و آخرم به جدایی ختم شد
ولی سال 95کلا قید همه چیو زدم گفتم من تحملم تموم شده بود و رفتم برای جدایی
بعد از جدایی دو سالی خونه پدرم بودم و به خواست خدا بدون اینکه با قانون آشنا باشم این دو سال کلی پیشرفت کردم یعنی اصلا به چیزی دیگ فکر نکردم و تمرکزم این بود ماشین بخرم و یک خانه اجاره کنم برای خودم و خداروشکر درها باز شد و دقیقا با ورود به خانه اجاره ای توسط برادرم با استاد آشنا شدم و فایل فقط روی خدا حساب باز کن را بیش از صد دفعه گوش دادم و کلی انرژی گرفتم و کلی راه برایم باز شد و من توانستم با کسی هایی آشنا بشم که دست خدا بودند برایم
و من توانستم یک زمین 300متری بخرم و ازدواج مجدد کنم به شهر رشت مهاجرت کنم و خانه داشته باشم ماشین داشته باشم و کسب و کار راه اندازی کنم
من دیروز که به فایل استاد گوش دادم به خودم گفتم ببین من ناخودآگاه بدون اینکه با قانون آشنا باشم دیگر تحمل نکردم و کلی درهای دیگر به رویم باز شد یعنی کلی تضاد هستند انواع مختلف درس بزرگیه که اگر تحمل نکنی به جاهای خوب تری هدایت میشی و کلی راه برات باز میشه
من اگر باور های مخرب گذشته را میتوانستم شناسایی کنم زودتر میتوانستم از آن منجلاب خارج شوم و درهای بیشتری به رویم باز میشد
و با قدم اول که با عزیزدلم خریداری کردیم تضاد های بیشتری را داریم شناسایی میکنیم و درهای رحمت بیشتری برایمان باز میشود
در پناه الله یکتا سالم وثروتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام خدمت استاد عزیزم
چندین ماه پیش شماره خواهرم بدون اینکه ما کاریش بکنیم دایورت شده بود روی شماره من ،و هرکس که بهش زنگ میزد میومد برای من و همش بهش میگفتم که برو به دفتر ایرانسل بگو ببین چرا دایورت شده روی خط من شمارت و هیچ کاری نکردم و همش درحال جواب دادن به تماس های اون و یا رد کردن تماس های فوروارد شده بودم و فکر میکردم خب من که بلد نیستم چجوری باید لغوش بکنم و یا کار سختیه باید ببره اونجا تا درستش بکنن برامون و حتی یکبار هم توی اینترنت سرچ کردم اما چیزی پیدا نکردم که درستش کنم و گفتم عیب نداره حالا فعلا ک چیز مهمی نیست به خودش میگم میبره درستش میکنه ولی امروز از سمت مرکزی که خواهرم کار میکنه توش (اونجا جواب تماس ها رو میده) دایورت کرده بودن روی شماره خواهرم که کارش رو از توی خونه انجام بده و گوشی من 8 بار زنگ خورد و گفتم دیگه نمیشه هر طور که شده این باید همین الان درست بشه یعنی چی که تماس هاش همش فوروارد میشه برای گوشی من و دوباره رفتم سرچ کردم که چطور میشه لغوش کرد و وارد یک سایت شدم و راه حلش رو پیدا کردم ،به همین سادگی و رفتم درستش کردم ،قبلا این باورها باعث شده بود پیگیرش نشم که فکر میکردم چیز مهمی نیست ،نمیتونم خودم درستش کنم کار سختیه ،شماره خواهرمه که رو گوشیم دایورت شده پس اون باید ببره درستش کنه ربطی به من نداره و خب خیلی تجربه کوچیکی بود ولی اگر از همون روز اول تحمل نمیکردم و فکر نمیکردم که چیز مهمی نیست همون موقع انقدر ساده درست شده بود