چه موضوعی را باور کرده ای؟ - صفحه 10 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چه موضوعی را باور کرده ای؟
    745MB
    46 دقیقه
  • فایل صوتی چه موضوعی را باور کرده ای؟
    45MB
    46 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1057 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زینب سلمان زاده گفته:
    مدت عضویت: 2760 روز

    بنام خدایی که بشدت کافیست

    یکی از باورهای ارزشمندی که از وقتی وارد این مسیر شدم در خودم ایجاد کردم که قبلا اصلا وجود نداشت در من، باور راحت انجام شدن کارها و لذت بردن هست مخصوصا در بحث شغلی، قبل این باورم در این خصوص چون اطرافیانم رو دیده بودم این بود که باید پدرمون دربیاد در زمینه شغلی و اصلا شغلی شغل هست و اصلا از شغلی میشه پول دراورد که سختی بکشیم و خب همین هم باعث شد به جاهایی برای کار هدایت بشم مه همینطور باشه ولی وقتی باور جدید و ارزشمند آسانی رو‌در وجودم کاشتم به همون اندازه ای که روی خودم کار کردم به همون اندازه ورق برگشت و به مجموعه ای هدایت شدم برای کار که میتونستم بین ساعت های کاری خیلی راحت برای کارهای شخصی ام برم بیرون و‌اصلا خود مدیر مجموعه هم همین رو بهم میگفت، یا مثلا توانمندی های جدیدی رو‌در خودم کشف کردم و بصورت الهی و جادویی هدایت شدم که قبل اون حتی جرئت فکر‌کردن بهشون رو نداشتم مثل عکاسی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2550 روز

      به نام خدای مهربان ها

      سلام عرض می کنم خدمت شما خواهر عزیز ، خون گرم و جنوبی ام زینب خانم ، امیدوارم که عالی باشی

      زینب خانم اگه خاطرتون باشه قبلا ها هم تو سایت من برای شما پیام گذاشته بودم و گفته بودم که خیلی دیدگاه های شما رو دوست دارم چون بهم کمک می کنه … چون برایم آگاهی بخشه و یه سری چراغ ها رو در ذهنم روشن می کنه.

      این بار هم همین اتفاق افتاد ، از روزی که این فایل روی سایت منتشر شد ، من آگاهانه اومدم یه سری از پروفایل هایی که ذخیره داشتم (مثل پروفایل شما) رو باز کردم و به خودم گفتم هر وقت این افراد روی سایت دیدگاهی نوشتن من میرم می خوانم و استفاده می برم

      •••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

      می خواهم از شما خواهش کنم ، برای من ، بیشتر در مورد باور ارزشمند و قدرتمند کننده‌ی آسانی صحبت کنید.

      اینکه چطور الگوهای مناسب رو پیدا کردید چطور به خودتون این الگو ها رو نشون دادید و باور کردید که می شود همه چیز را به آسانی و با لذت به دست آورد

      من به عکاسی خیلی علاقه دارم ، خیلی خیلی زیاد در این حوزه مطالعه کردم و چیزهای زیادی بلدم ، خیلی هم در این زمینه استعداد دارم و فوق العاده عکس های قشنگی حتی با یک موبایل ساده ثبت می کنم.

      اگر برای شما مقدور بود و امکان داشت که در این فضای عمومی مسیر موفقیت شغلی خودتون رو شرح بدهید ، خیلی ممنون و سپاسگزار میشم که برای من بنویسید ، تا بتوانم الگو برداری کنم

      سپاسگزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        زینب سلمان زاده گفته:
        مدت عضویت: 2760 روز

        دوست ارزشمندم سلام

        درمورد عکاسی، وقتی تصمیم‌گرفتم لذت ببرم ‌و فضای دریافت چیزی که خواستم رو‌ خالی کردم باعث‌شد مسیرهایی واسم باز بشه که در زمینه عکاسی مثلا سازمان جدیدی که مشغول شدم با اینکه بصورت مستقیم بهشون گفتم من عکاس نیستم ولی دوربین جدید خریدند ‌و در اختیار خودم گذاشتن و حتی بهم گفتن میتونی با خودت هر وقت خواستی ببری اش خونه این درحالی بود که به قول دیگران این سازمان شما یک‌خودکار میخوای ازش ببری بیرون باید امضا بدی ولی برای من راحت بود اصلا تعجب میکردم اون حرفا رو‌میزدن

        بعد از این داستان، شرایط طوری رقم خورد که من خواسته خرید دوربین خودم در من شما گرفت (چیزی که قبلش اصلا نمی‌تونستم تصورش رو هم بکنم) ولی همه این ها بصورت تکاملی اتفاق افتاد

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        Shahla گفته:
        مدت عضویت: 2882 روز

        سلام بشما دوست عزیز.

        آقای تجلی درمورد باور سریع. و راحت انجام شدن کارها من خیلی تجربه های عالی و زیادی دارم. و این باور بسیار قوی هست توی وجودم.

        من بخاطر نقص عجول بودنی که از اول در وجودم بود همیشه برای هرکاری بخدا میگفتم خدایا دلم میخواد خیلی سریع، راحت، عالی فلان بشه بهمان بشه و اون خواستم را مطرح میکردم حالا از یه خرید ساده گرفته، تا یکار اداری تا کسب‌وکارم.

        اونموقع ها اصلا من درکی از باورها و قدرتشون نداشتم اصلا هنوز بااستاد آشنا نشده بودم ولی همیشه این جمله(خدایا دلم میخواد خیلی سریع، راحت عالی) برای تمام خواسته هام مطرح میکردم و واقعا هم تا مثلا یکار اداری داشتم و راحتو سریع برام انجام می‌شد کلی ذوق میکردم و خداراشکر میکردم بابتش که البته ریشه این موضوع همونطور که گفتم بخاطر عجول بودنم بود و وقتی یکاری سریع وراحت انجام می‌شد انگار خدا دنیا را بمن میداد.

        و حالا در بطن ماجرا باور توحیدی و سپردن بخدا بوده که بازم اونموقع ها درکی ازش نداشتم اینکه چقدر راحت خواستم را مطرح میکردم و رها بودم و چقدرم بعدش کارام سریعو راحتو عالی انجام می‌شد. و دیگه کم کم بعد ازاینکه به این شکل مطرح میکردم یه باور قوی دیگه خودبخود درونم ایجاد شد که خدا خیلی منو درکم میکنه و هوای دلمو داره!

        وقتی میدیدم خدا کارهامو راحت انجام میده ذوق میکردم باخودم میگفتم ببین شهلا خدا چقدر هوای دلتو داره که میدونه دلت میخواد به چه شکل کارات برات انجام بشه اون انجامش میده. و بعد باز به دنبالش باور خیلی قوی توحیدی تو وجودم شکل گرفت که وقتی من کارهامو فقط بخدا میگم چقدر همه کارام راحتو سریعو عالی انجام میشه و دیگه این شد نقطه آخر و ایجاد باور قویه که همه کارای من تو تمام زمینه ها سریعو راحتو عالی انجام میشه چون خدا داره کارهامو برام انجام میده، کسب‌وکار من همیشه پررونقه چون خدا داره کارهامو برام انجام میده، و…

        و این چندتا باور خیلی قوی و حتی باورهای خیلی خیلی بیشتر بی‌نظیری که به دنباله این پروسه برام شکل گرفت و خیلی برام پذیرشش راحته

        اینکه انگار حضور خدا را درون تمام اتفاقات و باورهام میبینم و درک همین دیدن حضور خداوند در همه اموراتم حتی اگر ظاهرش ناخوشایند باشه بمن قوت قلب و امید بیشتر میده

        که نگران نباش خدا داره کارهاتو انجام میده منتها اینبار به این شکل…

        و مثلا یکی از بینهایت باور بی‌نظیری که بدنبال این جریانات برام شکل گرفت این بود که خدا بینهایت عاشق اینه که من فقط کارهامو بخودش بگم و اون برام انجام بده( که درین باور حس لیاقت و شایستگی هم خیلی خودشو پررنگ نشونم داد که چون من لایق اینم که تو همه اموراتم فقط نگاهم بخدا باشه و فقط خواسته هامو بخدا بگم و اونقدر ارزشمند که فقط خود خدا باید کارهامو برام انجام بده)

        و درنهایت وقتی دقیق میشم به تمام باورهام در هر زمینه ای میبینم باور قدرتمند کننده اصلی همون باور توحیدی هستش که اگر اون باورهای توحیدی خیلی خیلی قوی بشه خیلی باورهای دیگه اتوماتیک وار شکل میگیره توی وجود آدم.

        امیدوارم تجربه من بتونه هدایتی باشه از جانب خداوند برای شما دوست عزیز

        موفق باشین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          محمد حسین تجلی گفته:
          مدت عضویت: 2550 روز

          به نام خدای مهربان

          سلام به شما دوست عزیزم شهلا خانم

          پاسخ پر مهری که برای من ثبت کردید به دستم رسید

          دو مرتبه ، یک بار همون دیشب و یک بار با تمرکز بالاتر امروز صبح ، دل نوشته های شما رو مطالعه کردم و خیلی لذت بردم

          برای زمان ارزشمندی که اختصاص‌ دادین ، برایم نوشتید سپاسگزارم

          شاید برای شما جالب باشه دانستن این هدایت که … من چند روزه تمرکزی دارم توحید عملی قسمت 11 و 10 را گوش می دهم ، در اونجا هم استاد در مورد این صحبت می کنه که اگر من کارهامو به خدا بسپرم و تسلیم باشم ، چقدر زیبا خداوند برای من همه‌ی کارهارو انجام میده و من فقط از زندگیم لذت می برم …

          دیشب هم وقتی که توحید عملی 11 آخرهاش بود و داشت فایل تموم می‌شد ، بی دلیل (من می خواستم موبایل رو بگذارم کنار و برم سراغ کار دیگری …) خدا بهم گفت برو تو سایت کارت دارم :) ، اومدم نقطه‌ی آبی از سمت شما دریافت کردم و اشک توی چشمام جمع شد که چقدررررر این حرف ها و این پیام شما هماهنگ بود با این فایل صوتی یعنی توحید عملی 11

          سپاسگزارم که با وجود نازنین خودتون دستی از جانب خداوند شدید و این پیغام الهی و مقدس رو به چشمان من هدیه دادید که … ببین آقای تجلی خدا چقدرررر هواتو داره و خدا چقدر دقیق داره همه‌ی کارها رو انجام میده

          بیین همون خدایی که بهت میگه بیا تمرکزی توحید عملی 11 رو گوش بده ، بدون اینکه شما بخواهی بری دیدگاه های فایل رو بخوانی ، خودش یه دیدگاه نااااب و عالی برایت هدیه میاره تا ایمانت رو قوی تر کنه … تا بهت بگه مسیرت درسته ، با قدرت ادامه بده … فقط ادامه بده و قدم هایی که بهت گفته میشه …

          به قول استاد عباس منش گرانقدر: خدایی که این همزمانی زیبا (که مشابه به معجزه است) برای من رقم میزنه … هررررر کاری که من ازش بخواهم ؟ اگر تسلیم باشم (به قول سعیده خانم شهریاری ، یاد بگیرم … چَشم گفتن های چِشم بسته رو …) و بگم چشم و علمی که خودم از قبل دارم رو وسط نیارم … بگم خدایا تو میدونی تو آگاهی تو علیمی … من نمی دونم و پذیرش داشته باشم … و به خودم بگم خداوند من رو بخشیده و قلبم الان مثل آب زلال چشمه‌ی زمزم پاکه پاکه … اون وقت روی دوش خودش من رو می نشونه … زندگیم برایم خیلییییی شیرین میشه ، شیرین. تر از عسل …

          من گاهی وقت ها که یه همزمانی خیلی باحال برایم رخ میده و قشنک لبخند خدا رو حس می کنم … از این عبارت برای خودم استفاده می کنم و میگم :

          خداااااااایااااااا شکککککککرت زندگی با طعم هدایت خیلی می چسبه

          خداوند یار و نگهدار و هدایتگر همه‌ی ما ها باشه به سمت زیبایی های بیشتر

          امیدوارم باز هم از شما نقطه‌ی آبی پر برکت دریافت کنم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
          • -
            Shahla گفته:
            مدت عضویت: 2882 روز

            سلام بشما دوست عزیز. امیدوارم حالتون عالی باشه.

            خداراشکر میکنم بخاطر هدایت شدنتون، قوی تر شدن ایمانتون و درکتون در دریافت نشانه ها و هدایت‌ها.

            راستش از دیشب که کامنتتون بدستم رسید خواستم جواب بدم انرژیم خیلی پایین بود و بخودم گفتم صبرکنم وقتی بامید خدا حالم بهترشد باانرژی براتون بنویسم. تااینکه امروز پیش ازظهر باهمون حال روحی بد و گیرافتاده در نجواها داشتم میگفتم کاش یکی بود میتونستم الان زنگش بزنم و بگم جریان چیه و درک می‌کرد و واضح راهنماییم می‌کرد ولی متاسفانه کسی اطرافم نیست که اون حال درونی منو و چیزهایی که برام میگذره از هدایت‌ها، نجواها وکلا ازین مسیر درکی داشته باشه و بتونه راهنماییم کنه.

            یه لحظه انگار اومد تو وجودم که در جواب کامنت شما حرفها و تضادم را مطرح کنم. و درواقع هدایتی بود از جانب خداوند که اینجا بنویسم.

            دوست عزیز جناب آقای تجلی دیدین استاد بارها گفتن که وقتی روی باورها و خودتون کار می‌کنید هدایت‌ها میاد، ایده ها میاد و میگه چه قدمی بردارین؟!!!

            حالا من در راستای هدف چندین سالم که واقعا هیچوقت ازش دست نکشیدم و باوجود اینکه چالش های عمیقی راهم درزندگیم داشتم بازم کم نیاوردم و همچنان درجهت تحقق هدفم قدم برداشتم. رسیدم به یه دوره ای که تمام اون ایده ها که خداوند بهم الهام می‌کرد همه درونی بود.

            منظورم اینه که یه تایمی هدایت‌ها بصورت قدم فیزیکی و عملی بود که بهم میگفت بردارم و منم درلحظه انجام می‌دادم. همیشه سریع میزدم تو دل ترسهام و جلو میرفتم. تااینکه الان حدود یکسال نیمه که خیلی تمرکزی زوم کردم روی کارکردن برروی باورها، ترمزها را پیدا کردن، باور درست جایگزین کردن و خلاصه یه شخم زدن حسابی درون مغزم و آشغالها را ازش کشیدن بیرون که چه غوغا و بلبشویی هم بود داخل مغزم.(که البته این اقدامم هم هدایت بود ازجانب خداوند که باید اینکارو انجام بدم. انگار خدا بهم گفت بیا بشین کارت دارم الان دیگه بدو بدو کردن کافیه. بیا میخوام یچیزایی بهت یاد بدم که دیگه نیاز نباشه اینقدر بدو بدو داشته باشی و راحت‌تر به چیزیکه میخوای برسی)

            و خلاصه درین مدت هر ایده و هدایتی که برام اومده درونی بوده یعنی مثلا یبار هدایتم میکنه به سمت یه ترمز جدید و پشت سرش باور جدید و کارکردنم برروی اون باور و دقیقا حس میکنم تا به یه ثباتی درون باور جدید میرسم باز ایده و هدایت میاد که حالا این قسمتو درستش کن.. خلاصه ترمزهایی نشونم میداد که همش ریشه در باور فراوانی(کمبود) باور توحیدی(شرک) و لیاقتو شایستگی( عدم شایستگی) بود.

            چیزاییکه تا بحال اصلا سرسوزن متوجهش نبودم و بارها خودم تعجب میکردم اینا کجا بوده.

            و بقدری روشون دارم کارمیکنم که دقیقا خودم متوجه میشم چقدر ازنظر ایمان، روشن بینی و درک از مسائل فرق کردم با گذشته خودم.

            حالا درین یکسال نیم که (این دوره فقط ایده های درونی اومدن برام شروع شده) 3تا کار فیزیکی بهم الهام شد که انجام بدم که اونم آنچنان کارفیزیکی سختی نبود اولیش این بود که خیلی واضح اون ندای درونم بهم گفت زنگ بزن به فلان شخص و چنین حرفیو بزن که شاید بظاهر هم اصلا هیچ ربطی به هدف من نداشت ولی دقیقا می‌شنیدم و می‌فهمیدم که این ایده در جهت تحقق هدفم هست حتی اگر ربطی نداشته باشه و درلحظه هم انجامش دادم که طرف مقابلم کلی هم بهم توهین و بی احترامی کرد درمورد اون موضوع تماس ولی بخدا شاید باورتون نشه من اینقدر خوشحال بودم اینقدر از ته دلم و باتمام وجودم خداراشکر میکردم که بهم گفته بود یه قدم فیزیکی بردارم و حس میکردم و انگار خدا بهم میگفت این تماس درجهت افزایش ظرف وجودیته و اینقدر خوشحال بودم که اون توهین‌ها حکم تشویق و هلهله کائنات و خوشحالی کائنات از تحقق آرزوی من بود.

            بار دوم خدا بهم گفت قیمت ملکی که برای فروش گذاشتم ببرم بالا. و اون را هم انجام دادم ولی باورتون نمیشه 2ماه نجوا به شکل‌های مختلف میومد سراغم ودرباره افزایش قیمت ملک در گوشم میخوند که اشتباه کردی الان بازار ملک راکده تازه تو اومدی افزایش قیمت میدی و یا کلی نجواهای دیگه که هربار از خدا هدایت خواستم و یه ترمز و پشت سرش باور درست را خدا نشونم میداد تا به ثبات رسیدم درش.

            یعنی اینبارم اون قدم فیزیکی فقط در حد ثبت قیمت جدید ملکم بود کار سنگینی از لحاظ فیزیکی و جسمی نبود ولی سنگین بود از لحاظ اون باورهای محدود کننده که درونم بود و ازش بی‌خبر بودم و خداوند باز به این شکل ظرف وجودمو گسترش داد

            و دقیقا حس میکردم

            و آلان هم ایده اومده که فلان تغییرات را در ملک مورد نظر انجام بده که خب نیاز بپول داره و منم الان هیچ پولی ندارم

            ولی اینقدر مطمعنم و درواقع حس میکنم که باز خداوند از طریق این ایده باز میخواد بهم کمک کنه که باز یکسری ترمز پیدا کنم و باور درست جایگزین کنم و ظرف وجودمو گسترش بده حالا به چه شکل؟! به شکل اینکه من مدام دارم ازش هدایت میخوام که به چه شکل اون ایده را انجام بدم و ایمان داشتن به اینکه من قدمم بردارم تا قدم بعدی را خداوند هدایتم کته

            و درجهت انجام این ایده شروع کردم به انجام چندتا طراحی زیبا برای دیزاین و کامل کردن اون ملک(باغ ویلایی) اینکه چندین متریال انتخاب کردم و دارم تحقیق میکنم کدومش بکار ببرم ازهرنظر بهتره و… و درین جریان خیلی باورهای قوی ای خدا نشونم داد مثلا اینکه خدای من خداییکه ازهیچ بینهایت خلق میکنه(وقتی نجوا از نبودن پول برای انجام اون ایده درگوشم میخوند و من از خدا هدایت میخواستم) و خیلی باورهای عالی دیگه درکنار شناختن ترمزهای درونی.

            و اما اون تضاد و اون نجوایی که باعث حال بد من میشه:

            مدام نجوا درگوشم میگه داری راهو اشتباه میری

            همه چیزاییکه بهت گفته شده درونیه نتیجش کو؟!!!

            اگر راهت درست بود که باید الان نتیجه گرفته بودی. حالا مثلا قیمت ملک بردی بالا چی شد مثلا آیا فروخته شد پولی اومد دستت؟!!!

            و حتی وقتی کامنت دوستان را میخونم که مثلا نوشتن تا شروع کردیم روی خودمون کارکردن آنی یه معامله انجام دادیم یا فلان مقدار پول اومد دستمون ویا…

            سریع سروکله اون نجوا پیدا میشه و میگه ببین به این میگن نتیجه تو راهت اشتباهه

            ولی من اعتماد دارم به اون خدای درونم اون مسیری که طی کردم اون سفر درونیم. البته سعی میکنم اعتماد داشته باشم ولی این یکماه اخیر نجوا خیلی ازین طریق وارد میشه و انگار کم میارم جلوش

            یموقع هایی انگار حس میکنم بین ایمان به غیب ایمان به اون چیزیکه نمیبینم و فقط درونم داره حسش میکنه بدون اینکه نشونه فیزیکی ای ازش ببینم و اون نجوا و حرفاش گیر کردم.

            میخواستم ببینم آیا برای شما هم پیش اومده که در یه تایمی فقط ایده هایی که بهتون گفته میشه درونی باشه نه اینکه حتما برین کاری را انجام بدین؟

            اون نجوا فقط نتیجه را به وارد شدن پول بحسابم یا انجام معامله فروش اون ملک میدونه و فقط از همین طریق وارد میشه.

            نمیدونم آیا تونستم منظور حرفمو برسونم.

            وقتی داشتم کامنت شما را میخوندم اون قسمت آخر کامنتتون اونجاییکه درمورد درست بودن راه و باز اون قسمت تسلیم بودن

            را میخوندم مدام باخوندنش یه هدایت‌ها و آگاهی هایی میاد از تو وجودم رد میشه که انگار نمیتونم درک کنم.

            مثل اینکه آنی رد میشه یه کوچولو صبرنمیکنه تابفعمم چی میگه خخخ

            که اونم دقیقا میدونم بخاطر اون سطح انرژی پایینم هست و همزمان اومدن هدایت خداوند و نجوای ذهن. بارها تجربش کردم

            و دلخوش کلام خداوندم که میگه ما کلام خودمون را بالا می‌بریم.

            ببخشین کامنتم طولانی شد.

            هم از استاد عزیزم هم شما و هم هرکدوم از دوستان که کامنت منو میخونن میخوام اگر تجربه ای به این شکل دارن منو راهنمایی کنن

            ممنون میشم.

            استاد جانم لطفا در مورد جریان هدایت‌ها بازم برامون بگین. میدونم خیلی جاها از جریان هدایت گفتین ولی لطفا بازم بگین که وجود تشنه ما خیلی خیلی بهش نیاز داره. بخصوص درمورد این قسمت که برای من پیش اومده یا شایدم برای خیلی از دوستان که فقط ممکنه ایده های درونی گفته بشه یمدت.

            چون هربار شک میکنم که آیا درست دارم پیش میرم.

            خیلی دوستتون دارم. درپناه خداوند باشین.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    مهسا گفته:
    مدت عضویت: 3049 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته و تمام خانواده عباسمنشی.

    استاد، بازم متشکرم بابت این فایل فوق‌العاده که برای ما آماده کردید و روی سایت گذاشتید.مثل همیشه به صحبت‌های شما احتیاج داشتم و با اینکه این مسئله با ارزش را همیشه می‌گویید و به زعم خودم من اینا رو می‌دانستم، ولی تأثیری که هر بار گوش می‌دهم به صحبت‌های شما روی من می‌گذارد فوق‌العاده است.

    مثل همیشه این بار هم انگار این فایل فوق‌العاده را برای شخص من ضبط کردید. صحبت از این که هیچوقت پیش فالگیر نروید. من دیشب داشتم به این فکر میکردم فقط برای فان برم پیش یه نفر فال بگیرم. ولی شما این رو گفتید و من باز متوجه شدم که حتی برای فان هم نباید پیش فالگیر برم. چون ما زندگی و آینده خودمون رو می‌سازیم. و حتی اینکه گفتید اگه رابطه‌ای داشتیم و جدا شدیم، ما به این فکر کنیم که رابطه بعدی ما از هر لحاظ به مراتب فوق‌العاده تر و عالی ترخواهد بود. چون ما لایق تجربه ی اون هستیم. خدا را شکر، خدا را شکر برای این همه راهنمایی‌هایی که شما برای ما دارید.

    برای تمرینِ این فایل گفتین که ما بنویسیم چه باورهای قدرتمند کننده ای داشتیم؟

    من یاد یکی از مهم‌ترین و قدرت‌مندترین باورهای عمرم افتادم و آن هم مهاجرت به امریکا بود. من به دنبال استاد بودم و جالب اینجاست که وارد سایت شما شدم و تصمیم گرفتم این باورها رو از طریق سایت شما برای خودم درست کنم. وارد بخش “عقل کل” شدم، اونجا سؤالاتی هم مطرح کردم و بسیاری از دوستان با سخاوت تمام لطف کردند و باورهای خیلی خوبی رو ساخته بودند و من اون‌ها رو خوندم.

    این باورها که یک استاد منتظر ماست و از خداشون هست که ما بریم توی کشورشون درس بخونیم و خیلی از اساتید به شخص منتظر فردی با خصوصیات و توانایی‌های من هستند، تمام این باورها رو من از بخش “عقل کل” سایت شما خوندم و احساس می‌کنم که اون زمان بهترین باور بود که من می‌تونستم برای خودم بسازم. این باعث شد که من بتونم به راحتی یک استاد بسیار خوب پیدا کنم و به آمریکا مهاجرت کنم.

    الان هم می‌خوام برای خودم این باور رو بسازم که من لایق پیدا کردن یک کار خوب هستم و خداوند من رو هدایت می‌کنه به یک رئیس خوب، به یک کار خوب و پردرآمد، به شهری که دوست دارم، به یک شهر خوش آب و هوا، و به یک زندگی بهتر. من باور دارم که می‌تونم زندگی خودم رو بسازم و خلق کنم.

    از خداوند متشکرم که من رو با شما آشنا کرد تا بتونم یاد بگیرم و یادآور بشم که خودم خالق زندگی خودم هستم. برای شما آرزوی سلامتی، عزت، ثروت، شادی و آرامش روزافزون دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  3. -
    سحر احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2896 روز

    سلام به همه

    سلام به استاد عزیزم

    خداوشکر هر روز دارم بهتر میشم. جای هستم که هر روز حالم بهتر میکند. استاد این فایل به اندازه یک دوره ارزش دارد چون حرفهای میزنید که اگر عمل کنم میتونم پیشرفت کنم. سپاسگزارم.

    من باورهای خوبی در سلامتی دارم مثلامن باور دارم مادربزرگ من تا آخر عمر موهاش سفید نشد منم ژن اون دارم پس موهام سفید نمیشود. من باور دارم پدرم تا سن بالا چشم های قوی داشت و هیچوقت به عینک نیاز پیدا نکرد پس منم چشم قوی هست و تا آخر عمر چشمهام قوی هست. چون اینها را باور دارم در زندگی میبینم خواهر وبرادر که از من کوچکتر هستند مشکل عینک یا سفیدی مو را دارند اما من ندارم. پس این نتیجه باورهای خوب هست.

    چه باورهای محدود کننده دارم که باید تغییر بدم؟

    من باور دارم رابطه عاشقانه نیست یا خیلی کم هست یا حتی اگر باشد خیلی زود تموم میشود . باید تغییر بدم و بگردم رابطه عاشقانه ببینم که سالها با هم هستند و مثل روز اول عاشق هم هستند .مثل استاد ومریم جانم.

    مرد خوب و مناسب برای ازدواج نیست همشون یک ایرادی دارندیا پول ندارند یا قیافه ندارد یا مشکل دیگر دارد.مرد فوق العاده نیست.تغییر بدم بگم مرد فوق العاده هست که از هر نظر عالی هست. هم پول دارد هم زیبایی هم اخلاق و رفتار عالی.

    باور بعدی مرد خوب حتی اگر باشد من سنم زیاد هست حاضر نیست با من ازدواج کند. تغییر بدم بگم مرد خوب هست مشتاق هست من پیدا کند و خیلی خوشحال میشود با آدم در این سن ازدواج کند که خیلی مسایل را تجربه کرد و از همون اول رفتار منطقی دارد و میتواند یک رابطه عالی را تجربه کند.

    اصلا باور دارم آدمها تا جای که نفعی براشان داشته باشد با تو هستند .اگر نفعی نباشد تو را تنها میگذارند.آدمها قابل اعتماد نیستد . برای نفع خودشان میتوانند به تو ضرر بزنند. همه اینها باعث شده من نتونم یک رابطه خوب داشته باشم.باید تغییر بدم آدم خوب و قابل اعتماد زیاد هست و من اگر در مدار خوب باشم اون پیدا میکنم. اگر هم من تنها گذاشت مهم نیست چون من خدا را دارم که همیشه میتواند کمک کند.

    در مورد پول باور دارم پول درآوردن سخت است . تغییر بدم پول در آوردن راحت هست من یک آشنایی دارم فقط با تلفن کلی پول در میاورد خیلی راحت.

    من یک زن هستم من نمیتونم پول در بیاورم.چون از یک مرد ضعیف تر هستم. تغییر بدم بگم،پول در آوردن ربطی به جنسیت ندارد توانایی من باعث میشود من بتونم پول در بیارم یا نه. چقد زنها هستند که ثروتمند هستند وچقد مرد هستند که فقیرند.

    باید خیلی زرنگ باشی تا پول در بیاری.تغییر بدم بگم.مهم اینکه باور خوبی داشته باشی. من خدا را دارم که کمک میکند کم کم یاد میگیرم .

    پول کم است. خرج کنم تموم میشود. پول زیاد هست چند سال پیش هیچکس ماشین ندااشت الان هر خانواده دو تا ماشین دارد و همه دنبال جای پارک هستند .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  4. -
    امیر مهری گفته:
    مدت عضویت: 998 روز

    سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاده شایسته ی هدایت و خانم شایسته ی با لیاقت

    خداروشکر که امروز من ، از وقتیکه چشمامو باز کردم ، با شنیدن و گفتن و دیدن نکات مثبت استارت خورده و مطمئنم تا شب هم این اتفاقات و روند دریافت نکات فوق العاده عالی ادامه داره

    بله بله دقیقا درسته و باید کلام و دهان شما رو طلا گرفت

    تمام افکار و اعمال و روزمرگی ما پر شده بوده از باورهایی که از گذشتگان و قرار گرفتن در جمعهایی که فقط از کمبود و منفی گرایی و مشکلات ، گفته میشده و عمل شده بوده و خداروشکر که این نگاه و چشم دل به حقایق بدون تغییر خداوند باز شده،

    باور کمبود و اینکه دیگه چیزی توی این دنیا نمونده که به من برسه ، یکی از مخرب ترین باورهایی بوده که واقعا اگر با استاد و قانونی که مستقیم از طرف خوده خداوند به قلب و روح ایشان الهام شد، به صورت کاملا معجزه اسا به من و هزاران نفر دیگه نمیرسید معلوم نبود همین الان بجای همین نقطه ای که ایستادم ، سر از ناکجاآباد درآورده بودم

    خدایا دمت گرم خدایا شکرت خدایا بابت استاد که دستی قدرتمند از میلیونها دست گره گشای توست، توی مسیر زندگی من و ما قرار گرفت

    امیدوارم از آسمان و زمین و زمان و چپ و راست و بالا و پایین خیر و برکت و ثروت و سلامتی داشته باشید

    In God We Trust

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  5. -
    علیرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1655 روز

    به نام خداوند مهربان وهدایتگر

    سلام

    وقت همگی بخیر وشادی

    جمله طلایی استاد عباسمنش ، همه چیز باور است.

    تجربه شخصی خودم :

    من زمانی که پیش پدرم در روستای قوچان کار کشاورزی می کردم . یادم هست به همراه پدرم می رفتیم صحرا برای جمع کردن محصولات به روش سنتی، ما یک الاغ داشتیم، که گردنش یک خر مهره داشت و این مهره را درآوردیم و از این بابت خیلی خوشحال بودیم ، پدرم می گفت این خر مهره برای خانواده ما خیر وبرکت و ثروت می آره، یادمه همون سالها گندم و محصولات بیشتری هم برداشت کردیم تا جایی که تمام انبار ما پر شده بود از گندم و جو ، تا اینکه بقیه محصولات را می بردیم انبار خانه مادربزرگم و چند سال همین اوضاع بود تا اینکه من استخدام شدم در دانشگاه بابلسر، چند ماه رفتم و دچار بی علاقه گی شدم برگشتم خونه و گفتم من دیگه بابلسر نمی رم خوشم نمیاد ، می خوام کشاورزی کنم پدرم مخالفت کرد .

    بعد به من خر مهره را داخل دستمال گذاشت و داد گفت همراه خودت باشه معجزه می کنه و تاکید داشت گم نکنم و به کسی ندهم و من دوباره به دانشگاه بابلسر برگشتم، باور کنید پست خوبی به من دادن از مسوول انبار شدم کارشناس آموزش و در واقع اداری شدم و خودم حس می کردم که دارم تبدیل می شم به آدم موفق و خیلی موفقیت ها در دانشگاه کسب کردم و آدمه تحصیل دادم و قبول شدم کارشناسی ارشد تهران و مدرک گرفتم و الان درک می کنم اینها همه باور خوب بوده و گرنه خر مهره جز خرافات چیزی نیست.

    با توجه به صحبت های استاد عباسمنش، داشتن باور غلط که به نفع من هست و باعث میشه من پیشرفت کنم خیلی خوبه و باید ادامه بدیم .

    فقط نکته اینجاست که اگر باورهای محدود کننده در ذهن داریم باید شنا سایی کنیم و حذف کنیم .

    باورهای ما تبدیل به واقعیت میشه بنابراین باید سعی کنیم باورهای خوبی بسازیم بویژه در زمینه ثروت چراکه اکثر ما دوست داریم ثروتمند شویم و خیلی هم تلاش می کنیم ولی پول نمی آد، ثروت نمی آد، مسافرت نمی آد، چرا و چرا؟

    علت اینکه درسته ما بی نهایت کار می کنیم ، ولی در ناخودآگاه ذهن بصورت مخفی ثروت را نمی خوایم و فرنکاس پول نخواستن را می فرستیم خودمان هم از علت اصلی غافل هستیم . بنابرین قدم اول پیدا کردن باور های غلط در مورد ثروت هست:

    مثلا

    من اگر ثروتمند شوم باید مالیات بالایی بدهم

    اگر ثروتمند شوم ممکنه منحرف بشم

    اگر ثروتمند شوم دولت می آد سراغ من و سوال پیچ می کنه

    اگر ثروتمند شوم، مردم چون ندارن و فقیر هستن ، با دیدن ثروت و رفاه من اذیت می‌شن

    اگر ثروتمند شوم ، فامیل ها یکسره از من تقاضای پول و قرض می کنند.

    سن من کم هست هنوز زود دنبال پول و ثروت برم و بالعکس.

    من خانم هستم و خانم ها نمی توانند ثروت بسازن.

    من تحصیلات دانشگاهی ندارم و نمی تونم پول بسازم.

    من توی ایران متولد شدم ، اینجا نمیشه به ثروت رسد.

    من سرمایه ندارم، پس نمیشه شروع کنم به بیزینس.

    اگر کسی تونسته به ثروت برسه حتما پارتی داشته و وصل بوده به بالایی ها.

    تمام شغل های ثروت ساز اشباح شده . من برای ثروتمند شدن باید شغل خودم را عوض کنم ، در اکثر شغل ها پول و ثروت نیست ، در گذشته می شد پول بسازیم الان نمیشه ، باید صبر کنم تا وقتی اوضاع کاملا خوب شد و شرایط عالی شد کارم را شروع کنم .

    این دولت نمیشه کار کنم ، دولت‌ها ی گذشته خوب می شد .

    و هزاران باور محدود کننده دیگه، اگر پیدا کنیم و منطق درستی به ذهن بدهیم ایده های الهامی می آد و چون باور خوبی از ثروت ساخیم ثروت لاجرم به زندگی ما وارد میشه .

    همه ما ثروتمند خواهیم شد .

    علیرضا یکتای مقدم

    مشهد مقدس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  6. -
    سولماز ستاری گفته:
    مدت عضویت: 2590 روز

    با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته گل و همه دوستان خوبم:

    اول بگم که این فایل رو تا زنده هستیم گوش بدیم،یعنی میلیارد ارزش داره،یه دنیا ممنونم از استاد که این اگاهی ها رو بهمون میده.

    یعنی هزار تا باور محدود کننده و منفی دارم که از خانواده عزیزم بهم گفته شده و چون منم به عنوان کوچکترین فرزند خانواده بودم ،به شدت هر چی رو میگفتن در ناخودآگاهم پذیرا بودم،یعنی به صورت خوداگاه شاید کلی دعوا و بحث داشتم،حتی در همون سنین کودکی،اما این باورها در ناخوداگاهم ضبط شده بودند،و فرقی هم نمیکرد که اصلا چقدر تلاش کنم که بخوام بهشون غیر از اینو ثابت کنم،تازه اگر تلاش میتونستم بکنم،یعنی تلاشی رو میتونستم انجام بدم که بخوام ضد باور محدود اونها باشه ،چون کلا یه چارچوب هم برامون گذاشته بودند که غیر از اون نباید حرکت میکردم.

    اولین باور منفی خانواده ام این بود که چون تو دختر هستی ،قطعا و حتما هرگز و هرگز هیچ استعدادی در ریاضیات نداری و نخواهی داشت،فقط مغز دخترها برای حفظیات خوب هس،و کلا تمام دانشمندان و اصلا ادمهای مهم جهان همه مرد هستند و خانمها فقط کارهای خدماتی یا نهایت یه پزشک خوب بتونن بشن،این درحالی بود که مادر خودم هم معلم بود و بارها از خاطرات اینکه چقدر سختی کشیده که به دخترها ریاضی یاد بده و پسرها با یک بار گفتن ،به راحتی یاد گرفتن،چون در روستا تدریس میکردن،دختر و پسر با هم بودند،و این خودش هم دلیل واضح بود که برادرهایم به شدت منو مسخره کنن،جوری که از همون کلاس اول ،من دیگه به سختی و زجر ریاضی رو یاد میگرفتم و اگر همه نمراتم بیست بود در ریاضی لنگ میزدم و این باور باعث شده بود که من دیگه هیچ توقعی از خودم نداشته باشم و بگم خوب دیگه من حفظیاتم خوبه دیگه ،حالا ریاضی رو دیگه استعداد ندارم،و اینم بگم بعضی از بچه ها بودن که اصلا فقط ریاضی شون بیست بود و حالا حفظیاتشون زیاد خوب نبود ،اتفاقا معلمهای اون موقع ،نمیدونم چرا معیار رو درس ریاضی می‌ذاشتن،و میگفتن اگر کسی نمره ریاضیش این هفته بیست بشه،اون مفصر میشه،و خوب منم که هیچ وقت بیست نمیشدم،و این خودشم باعث میشد که قبول کنم من بی استعداد هستم،یعنی همه نمرات دیگه ام بیست میشد ارزش نداشت،فقط ریاضی مهم بود که اونم من خودم رو ناتوان میدیدم،

    خلاصه با همین وضع دوران دبستان رو ادامه دادم،تا راهنمایی که معلممون گفت تو باید هر روز بیایی و تمرینات رو روی تخته حل کنی،چون معدل سال قبلم بالا بود و انتخاب شدم،حالا هر چی اصرار کردم که نمیخوام بگم ،ایشون گفتن که باید بیایی .

    خلاصه روال کار اینجوری بود که هر روز من میرفتم و تمرینات رو حل میکردم و البته معلم هم خودش کمک میکرد،و گاهی اوقات پیش میومد که بچه ها میگفتن امتحان ریاضی داریم و من اصلا نمیدونستم ،ولی جالب اینه که اینقدر دیگه تمرین حل کرده بودم و خودم رو متعهد کرده بودم که تمرینات رو حل کنم ،که بدون مطالعه قبلی راحت بیست میشدم یا حداقل نمرات بالا میگرفتم.

    و خوب طبیعتا بچه های دیگه فکر میکردن من دروغ گفتم که اصلا مطالعه نکردم،ولی این به خاطر این بود که در تمام اون سال تحصیلی،دیگه مغزم برنامه ریزی شده بود که باید مطالب ریاضی رو یاد بگیرم وگرنه حسابی ابرو ریزی میشه.اینم بگم که اون سال تونستم نمره اصلی هم بیست بشم که خودمم باور نمیکردم،چون همیشه نمره کمم ریاضی بود،حالا این یه باور منفی، که تونستم ضدشو ثابت کنم،و البته که به خاطر رفتار معلممون بود،چون بعد از اون سال من مجددا همین باور منفی رو داشتم که نمیتونم ریاضی یاد بگیرم که تا دانشگاه ادامه داشت،در مورد ورزش و هنر هم همین باورهای محدود رو خانواده ام داده بودند،یعنی پدرم وقتی اخبار ورزشی شروع میشد کلی بحث میداد که اینا فقط نون مفت میخورن و حالا رفتن یه مدال اوردن،مگه هنر کردن؟کشور فلان چیز رو نداره ،حالا میرن مدال بگیرن و از این حرفا،این باوری که از بچگی به ما داده بودن،باعث شده بود که من اصلا هیچ رغبتی نداشته باشم که حتی نمره بیست در درس ورزش بگیرم ،لااقل به خاطر اینکه معدلم پایین نیاد ،یعنی تلاش میکردم ،اما میگفتم حالا هر چی شد مهم نیس،چون فقط بچه تنبلا ،ورزششون خوبه،و من که درسخون هستم کسی بهم ایراد نمیگیره که چرا نمره ورزشت پایین هس،خلاصه یادمه این باور با من بود تا دوران دانشگاه،اونجا چون یه ذره احساس ازادی بیشتری داشتم ،وقتی همون دو چهارصد متر داخل سالن رو انجام میدادم،در اکثر مواقع اول ،یا جز نفرات اول بودم،و این خیلی بهم حس خوبی میداد و اصلا برای اولین بار تو عمرم ،احساس کردم دویدن چه لذتی بهم میده،‌و اتفاقا نمره ورزشم هم با اینکه استادمون کاملا سخت گیر بود،بالا شد،و یه چند بار هم رفتم که پیگیر ورزش دومیدانی بشم،اما باور به اینکه خانواده ام اجازه نمیدن که من برم و ورزشکار بشم،منو از ادامه راه منصرف کرد،حالا این مخالفت پدرم با ورزش کردن ،نه فقط برای دختران،بلکه برای پسرها هم بود،و کلا کاری بیهوده میدونست،و در اخر بگم من این دو باور محدود کننده که دخترها تو ریاضی صفر هستن و اینکه ورزش به درد نمیخوره،رو باور کردم،و حتی گاهی اوقات با کنار گذاشتن این باور و کمی تلاش حتی نتایجی هم به دست اوردم،اما چون اون باورها ریشه ای بودند و صد درصد من باورشون کرده بودم،نتایج همون نتایج قبلی بودن.

    در مورد بیماری هم که طایفه مادریم همه دیابت داشتن ،اونم نوع دو،خواهرم اینو باور کرده ،و حالا درگیرش شده ،جوری که قندخونش لب مرز هس،و خودش مرتب میگه ،ما خانواده مون ،دیابتیک بودند،زمینه ارثی داریم ،باید چک کنیم باید مراقبت کنیم،و خیلی از موارد دیگه،

    فقط باید این فایل رو اینقدر گوش کنیم که باور کنیم میشود.

    یه باور دیگه در مورد یادگیری زبان انگلیسی،خوب من از بچگی مکالمه انگلیسی رو دوس داشتم،اما همیشه برادرم که خیلی هم قبولش داشتم میگفت ،زبان رو باید از بچگی کلاس بری و یاد بگیری،یه فرآیند پیچیده س ،که حالا حالاها یاد نمیگیری،شاید دوتا کلمه حفظ بشی اما زبان شناسی کار هر کسی نیس و اصلا اونایی که بلدن انگشت شمارن و اصلا از فضا اومدن،خلاصه من هم چون از بچگی کلاس نرفته بودم،چون شرایطشو نداشتم،بعدا که ازدواج کردم شروع کردم به زبان خوندن،اما جالبه بدونید از یه سطحی بالاتر نمیتونستم برم،یعنی قشنگ مطالعه دارم به این سطح که میرسم متوقف میشم ،و حالا که خوب فکر میکنم میبینم این باور که به این راحتی نمیشه زبان رو یاد گرفت ،دارع خودشو نشون میداد ،یعنی من ظاهرا قبول نکرده بودم این باور رو،اما در ناخوداگاهم این باور منفی وجود داشته.

    سپاسگزارم از استاد و خانم شایسته گرامی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  7. -
    احسان شهرکی گفته:
    مدت عضویت: 1179 روز

    بنام خدا

    سلام استاد عزیز و خانم شایسته گرامی

    در مورد این فایل بی نظیر ک چند روز پیش کامنت گزاشتم و الان و نزدیک 5 صبح هست داشتم کامنت بچه ها رو میخوندم ک گفتم بیام و بنویسم ک چ باورهای محدود کننده ایی داشتم و تبدیل کردم ب چ باورهایی

    یکی از مهمترین باور محدود کننده ایی ک با تمام وجودم در زمینه ثروت داشتم این بود ک :

    اصلا مگه توی دنیا سختر از پول در آوردن

    کار دیگه ایی هم هست

    ک متاسفانه با دیدن یک دیالوگی از امیر آقایی در یک فیلمی توی ذهنم شکل گرفته بود

    بخدا دقیقا همین باور جوری با من کرد ک نتیجش شد برای پول درآوردن از سخترین راه ممکن پول در میاوردم

    ک ب لطف خدا و کارکردن روی باورهام و دوره دوازه قدم و فهمیدن این ک اصلا کنترل ورودی ها چیه یک سالی میشه ماهواره و تی وی قطع مگه چی بشه ک فوتبالی ببینم

    اما با جایگزین کردن این باور ک :

    من هر وقت از خونه برم بیرون برام از درو دیوار ثروت میاد . ب راحتترین شکل ممکن دارم پول درمیارم

    باور مخرب بعدی من باور مذهبی بود

    ک خودم رو لایق هم نشینی با خدا نمیدونستم

    و از ائمه میخواستم ک شفاعت منو پیش خدا بکنه

    وجایگزین کردن این باور ک من لایق هم صحبتی با خدا هستم و هیچ شفاعتی در کار نیست

    در طول روز بارها سر ب سجده میزارم و اشک میریزم و انگاری خدا پیشم نشسته و با خدا راحت شدم

    موضوع بعدی در مورد باور مخرب بعدی مربوط میشه ب باور شرک آلودی ک داشتم ک همه کار رو بنده خدا برام انجام میده و اصلا خدا رو نمیدیدم

    و از این باور 3 سال شب و روز ب چشمم دیدم ک چ چک و لقدی خوردم از روزگار

    سال 96 من کارگر توی ی کارخونه توی شهرمون بودم و از اونجایی ک بیشتر افراد اونجا تحصلات دیپلم یا سیکل داشتن و من تحصلاتم لیسانس بود ب خودم میگفتم

    ایرادی نداره یک سال تلاش میکنم و بدبختی میکشم و سختی میکشم و پدرمو در میارم تا دستگاها رو یاد بگیرم

    بلاخره مدیر کارخونه قابلیت منو میبینه و یک روزی میشم سرشیفت دستگاه یا سرپرست

    بخداوندی خدا جوری توی اون 3 سال از من بیگاری کشیدن و تخریب شخصیت شدم ک هرچی بگم کم گفتم

    اصلا مث پینگ پنگ از این ور سالن ب اونور سالن جابجا میشدم

    فقط بخاطر این باور ک رئیس کارخونه اگه بهم نگاه کنه من میشم سرشیفت یا سرپرست

    توی این 3 سال خیلی ها جابجا شدن و از کارخونه هم استعفا دادن و حتی جای خالی هم بود ک من بلاخره برسم ب آرزوم

    اما من همون اپراتور دستگاه بودم ک بودم

    ولی من چشم ب دست کسی دیگه ایی بود

    چشمم ب دست نامه ایی از رئیس کارخونه بود ک نامه منو بزنه و جابجام کنه

    کلا قدرت رو از خدا گرفته بودم و قدرت اصلی فقط رئیس کارخونه بود

    اصلا خدایی وجود نداشت اون روزها

    اصلا مشرک ب تمام معنا بودم

    تا زمانی ک با دست خودم و بعد 3 سال سختی و تخریب شخصیت و بیچارگی استعفا نوشتم و اومدم بیرون

    رفتم دنبال علاقم ک فروشندگی بود

    دیگه ب جایی وصل نبودم ک اون ب من حقوق بده

    کم کم شروع کردم و هیچ وقت یادم نمیره با یک کارتن تیغ ژیلت کارمو شروع کردم و تو سوپر مارکتها میفروختم

    وقتی بارم رسید همون یک کارتن ژیلت عصر بود یادمه به خانومم گفتم خداکنه فروش بره

    بخدا ک همین الان با اشکام دارم مینویسم و اخر همون شب کل کارتن ژیلت فروش رفت

    چ شبی بود اون شب

    شبی ک کسی رو پیدا کردم ک تا حالا نداشتمش

    کم کم سرو کله خدا پیدا شد توی زندگیم

    امید درونم زنده شد

    بعد سفارش چن تا جنس دیگه دادم و مشتریهام همینطور بیشتر و بیشتر شدن تا ب الان

    تا جایی ک الان تولیدی توپ آپارتمانی توی شهر خودمون دارم با چن تا خیاط

    باورم شرک آلود تغییر کرد و جاشو ب باور توحیدی داد

    خدای من با تمام وجودم با خودت حرف میزنم :

    هر خیری خدا هر خیری از تو ب من برسه من فقیرم

    خدای من

    خدای مهربانم

    خدای بخشنده ی من

    ممنونتم ک کنارمی

    خدایا شکرت ک ی روزی گوشمو پیچوندی و راه رو بهم نشون دادی

    استاد عباس منش عزیز ، برادر مهربانم این خدا رو شما ب من نشون دادی

    با استفاده از عمل کردن ب آموزه های شما این باور توحیدی درونم بوجود اومد

    شما دست من رو گزاشتی توی دست خدا

    من با استفاده از آموزه های شما خودم رو لایق هم صحبتی با خدا دونستم

    بی نهایت از شما سپاسگزارم

    خدایا مارا ب راه راست . ب راه آنها ک نعمت داده ایی هدایت فرما

    در پناه الله باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  8. -
    لیلا سادات اعلایی گفته:
    مدت عضویت: 973 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان دوست داشتنی

    امروز وقتی مجدد بعد از اینکه بارها و بارها جلسه سوم قدم دوم رو گوش دادم و نوشتم از خدای بزرگم خواستم باورهای محدود کننده منو بهم بگه و همون موقع حسی به من گفت برو در سایت نگاهی بینداز و دیدم استاد عزیزم فایل جدید گذاشتن . این فایل رو با دقت دیدم و در کنار لذت بردن از مناظر زیبای بهشت شما چند تا از باورهای محدود خودم رو پیدا کردم.

    استاد شما در جلسه سوم جمله ای گفتید که خیلی برام آگاهی داشت این جمله که ( کاری که ما باید انجام بدیم عمل به الهاماتی هست که بعد از کنترل توجه به روی موضوعاتی که به ما احساس بهتر میده ) و این جمله رو امروز بعد از گوش دادن به دوره و حس و حال خوب و بعد دیدن این جلسه زندگی کردم. الان مهمترین کارم کارکردن روی این چند باوریست که امروز بهش رسیدم.

    براتون از خدای بزرگ سلامتی و موفقیت روزافزون میخوام.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
  9. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1230 روز

    به نام خدای مهربان و بخشنده ام که 6ر چه دارم از اوست سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و دوستان مهربانم

    من میخوام تجربه خودمو از کار کردن روی فایلها بنویسم

    دونوع باور داریم

    اول ،: باورهای قدرتمند کننده و مثبت و درست که به نفع ما هستن

    دوم : باورهای ضعیف و منفی و مخرب که به ضرر ما هستن

    هر دو باور ما میتونیم در ذهنمون بسازیم هم آگاهانه و هم نا آگاهانه

    باورهای قدرتمند کننده از ورودیهای مناسب تشکیل میشه که ایمان و انگیزه ما رو در راستای رسیدن به خواسته رشد می‌دهد و باعث میشه قدم برداری و ایده ها و هدایتها سر راهت قرار میگیرن و به نفع ما کار میکنن

    اما باورهای ضعیف از ورودی نامناسب به وجود میاد و همراه نا امیدی و استرس و نگرانیه

    و به ضرر ما می‌شوند

    وقتی میخواهیم یه موضوعی رو در ذهن باور کنیم باید حتما براش منطق بیاریم تا ذهن بپذیرد

    ممنونم استاد عزیزم متشکرم سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  10. -
    بهاره نوروزی گفته:
    مدت عضویت: 1573 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام استاد قشنگم و دوستای گلم

    خدا رو صدها بار شکر می‌کنم که من امروز به تماشای این فایل هدایت شدم و کلی درس ازش یاد گرفتم

    واقعیتش تقریبا 3 روز پیش که شما این فایل رو آپلود کردید قبل از اون من بی‌صبرانه هر روز سایت رو چک می‌کردم و از هدایتی هام استفاده می‌کردم و بی نظیر بودند و منتظر بودم که شما فایل آپلود کنید؛ و وقتی 3 روز پیش دیدم شما فایل آپلود کردید با حس شادی بیش از حد و با خوشحالی تمام به آبجیم گفتم که استاد فایل گذاشته و اون خوشحالی و شور و شوق من طوری بود که برای یک لحظه شکوفه ترسید

    بگذریم…

    می‌خوام درباره این بگم که هر چیزی که لازم باشه برای پیشرفت و توسعه ما خدا خودش در تایم درست اون چیزی که باعث پیشرفت ما می‌شود رو قرار می‌ده

    استاد، من همون روزی که شما فایل رو آپلود کردید قصد داشتم فایل و ببینم اما احساس کردم خدا بهم گفت:(الان وقتش نیست بهاره ) و خدا این جمله رو در طی 3 روز به مدت هر روز به من این رو گفت تا اینکه صبح امروز من برای آزمون جامع دوازدهم که برای کنکور شهریور ماه دارم می‌خونم بیدار شدم تا امتحان بدم ( دوستان کنکور رشته های فنی مثل کامپیوتر، حسابداری، برق و تربیت بدنی زمان کنکورشون با بچه های نظری و هنر تفاوت داره و ما کنکور رو در اول شهریور ماه میدیم)

    چیزی که توی تمام آزمون های من یکسان بود و الگو تکرار شونده داشتم این بود که همیشه ریاضی و فیزیک و شیمی رو سفید میزدم و همیشه مشاورم ازم می‌خواست که خوب بابت دروس پایه تلاش کنم تا رتبه ی خوبی بیارم و من هم هرسری قول می‌دادم و عمل نمی‌کردم و جالب اینجا بود که می‌دونستم این یک الگو تکرار شونده هستش اما روی ریاضیم کار نمی‌کردم و بیشتر اوقات تمرکزم بر روی دروس تخصصی بود( انگار ازش می‌ترسدیم و فرار می‌کردم و به قول استاد آشغالا رو زیر مبل میذاشتم)

    و امروز خدا به من گفت بهاره امروز وقتشه که این فایل رو ببینی

    خلاصه من با دیدن فایل امروز متوجه شدم که من باور کرده بودم که من نمی‌تونم دروس پایه ( ریاضی، فیزیک و شیمی) رو به خوبی یاد بگیرم و تو کنکور بزنمشون

    و من امروز متوجه شدم من باوری رودر ذهنم پروراندم که به ضرر من هستش و ممکنه باعث بشه که اون رتبه مدنظر خودم رو بدست نیارم و مدام از اطرافیان و مدیر مدرسم مدام می‌شنیدم که “وای تو که رفتی رشته کامپیوتر باید خیلی ریاضیت قوی باشه و اگه بد باشی هیچی نمیشی و کم میاری و اینجور چیزها” و تمام این حرفها باعث شد که من این باوری که نه تنها به پیشرفتم کمک نمیکنه بلکه به ضرر من هستش رو باور کنم. در حالی‌که چون زبانم قوی بود همیشه باور داشتم تو زبان تخصصی کامپیوتر عالی عمل خواهم کرد و همین طور هم بود و من بدون اینکه برای آزمون هایی که برای کنکورم میدادم زبان رو مطالعه کنم از 10 تا تست همیشه 9 تاش رو درست میزدم؛ چون باور کرده بودم که من زبانم خوبه پس توی رشتم برای زبان عالی عمل خواهم کرد

    در حالی که باور من نسبت به ریاضی اینطوری نبود!

    این فایل امروز باعث شد که من باور محدود کننده ای که به ضرر من داشت کار می‌کرد و پیدا کنم و رو خودم کار کنم و این باور رو به خودم بدم وقتی تو انقدر زبان تخصصی کامپیوترت خوبه و تو دروس رشتت هم خوب هستی؛ پس ریاضی تو هم به همین دلایل خوب خواهد بود و البته بابتش تلاش کنم و در کنارش این باور رو هم پرورش بدم

    و چند تا باور‌ جالب و دوست داشتنی رو بگم که باعث پیشرفت من شد:

    خب مادرم وقتی ما رو بدنیا آورد ما سه تا بودیم (سه قلو) و من از بچگی این باور رو داشتم که چون ما از موقعی که به دنیا اومدیم خاص بودیم ( چون معمولا ما دوقلوهای زیادی رو می‌بینم اما سه قلو دیدن یکم کمه) پس من آینده ای خوب و خاص و عالی خواهم داشت

    و خدارو صدهزار بار شکر این باور کاری کرده که من با این سن کم خودم نسبت با گذشته 2 الی 3 سال پیشم کلی پیشرفت کنم حالا از لحاظ درسی باشه، مهارت های مختلف باشه، اندام زیبا باشه و …

    و جالب اینجاست که من و خواهرم حتی بخاطر فرم ناخونمون‌، رنگ موهامون، انداممون، چهره ی زیبامون و حتی بابت اینکه با استاد آشنا شدیم همیشه از خدا سپاسگزار بودیم و همیشه به خدا گفتیم تو عاشق ما بودی و ما رو محکم بوس کردی و این همه زیبایی رو به ما بخشیدی و هدیه دادی

    و چون ما این باور رو داشتم همه همیشه می‌گن وای چقدر ناخوناتون خوشگله، چه چهره ی زیبایی دارید، چه موی خوشرنگی دارید، چه هیکل زیبایی دارید و …

    این فایل به من کمک کرد که به خودم یادآوری کنم که تو کلی باور های سازنده داری که باعث پیشرفت تو شده پس می‌تونی باور های محدود کننده رو دور بریزی و باور هایی رو بسازی که باعث پیشرفت تو بشند

    اتفاقا چند روز پیش به فایل مصاحبه با عرشیا عزیز هدایت شدم که در سن 17 سالگی کلی موفقیت کسب کرد و استاد و عرشیا عزیز این باور رو در من ساختند که سن فقط و فقط یک عدده و این من هستم که با باور ها و افکارم و اقداماتی که بابت خواسته هام انجام می‌دم می‌تونم مسیر موفقیت رو برای خودم هموار کنم یا دشوار

    با شکوفه چند شب پیش بحث می‌کردیم که آخه مگه میشه آدم تلاش کنه و نتیجه ی کارش و نبینه؟

    معلومه که نه

    اما این باور های ما هستند که ممکنه رسیدن به نتیجه ی مدنظر رو برامون غیر ممکن یا ممکن بکنه

    اما اگر با خدا باشی و ایمان داشته باشی و افکار محدود کننده رو بشناسی و آشغال ها رو زیر مبل نذاری قطعا تو زمان درست خدا نتیجه عمل و حرکت تو رو بهت هدیه می‌ده

    مثل فایل الگو برداری از افراد موفق که مسی تو مصاحبه بعد از برد جام جهانی می‌گه خدا زمان درست قهرمان شدن من رو می‌دونست!

    و من امروز به این نتیجه و حرف مسی رسیدم که آقا،

    خدا می‌دونست من باید تو چه زمانی و کی این فایل رو ببینم اونم درست بعد از اینکه آزمون دادم و دوباره ریاضی سفید زدم!

    من این نتایج رو می‌نویسم تا بتونم اول به خودم و بعد به دوستانم کمک کنم و بدونند که باور هایی که به ضرر ما هستند می‌تونن نتیجه بدی داشته باشند

    مثل آخر همون مقاله که استاد خوند ( یک باور می‌تونه باعث برد یک نفر و همون باور می‌تونه باعث باخت یک نفر بشه!)

    پس چقدر زیباست که باورهایی رو بسازیم که به پیشرفت ما کمک می‌کنند

    خدا رو صد ها هزار بار شاکرم که باز من رو تو مسیر هدایت هاش قرار داد تا پیشرفت کنم

    مگه ما آدما تو این دنیا باید کاری به غیر از پیشرفت خودمون تو این دنیای پر از نعمت انجام بدیم؟

    پس من خودم رو پرورش می‌دم تا هم تو این دنیا و هم در آخرت سعادتمند باشم

    ومن همیت آرزو رو برای شما دوستای گلم و استاد عزیزدلم و خانم شایسته مهربونم هم می‌کنم

    خدارو صد ها هزار بار شکر و از خدا می‌خوام که به من هر روز یادآوری کنه تا از مسیر پیشرفتم تو هر زمینه ای دور نشم

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای: