اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آیا ندانستهاند که مسلماً [=در حقیقت] خودِ خداست که توبه [=بازگشت] را از بندگانش قبول میکند و صدقات را میپذیرد [=شخص رسول واسطه است] و مسلماً خدا، همو توبه پذیر مهربان است [=آغوش رحمتش برای بازگشتگان باز است].
بگو: عمل کنید [=راه جبران گذشته باز است] که خدا و رسولش و مؤمنان [عمل شما را در آینده] خواهند دید و به زودی [در قیامت] به سوی [خداوند] دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید، آنگاه شما را از آنچه [در طول زندگی] میکردید آگاه خواهد کرد.
.
بنام خدای مهربانم
سلام به استاد بزرگوارم و همه دوستای عزیزم
ما بی انتها هستیم
.
یادمه در گذشته وقتی به مرگ عزیزانم فکر میکردم شبها تا دیر وقت اشک میریختم
بقدری وحشت و ترس داشتم ازینکه کسی از نزدیکانم رو از دست بدم که حتی حاضر نبودم بهش فکر کنم
پسرعموی دخترخالم فوت کرده بود من یک هفته تمام از مادر پسره بدتر گریه میکردم
احساس منفی شدید داشتم
واقعن یادش میوفتم خندم میگیره
خدایا شکرت برای تغییراتم
الان وقتی به به مرگ عزیز ترینام پدرم یا مادرم فکر میکنم نمیگم اصلا هیچ حسی ندارم ولی میتونم بگم جا داره که خیلیی قویتر شم که اگه یکروزی کسی از عزیزانم رو از دست دادم بتونم به خداوندم عتماد کنم و خودم رو اروم نگه دارم
وقتی به مرگ خودم فکر میکنم یک حس فوقالعاده ای دارم ازینکه میخام به سمت خدا برم و بهش برسم
خدایا شکرت
همه ما به سوی تو باز میگردیم و تو دران روز اعمال مارو میدونی که چطور زندگیی کردیم؟
من واقعن سپاسگزارم که قبل از مرگ تو این جسمم تونستم خدارو پیدا کنم
تونستم از عشقش اشک بریزم
تونستم بفهمم کی هستم و برای چی به زمین اومدم
من تونستم ارزشمند بودن خودم رو درک کنم و واقعن سپاسگزارم که تونستم تو سن جوونی این احساس هارو تجربه کنم
عاشقتونم. چه جوری میشه نگاه به این زیبایی در مورد مرگ و تغییر بدمون داشت؟
خداروشکر میکنم. من چند روز پیش به این فایل بی نظیر هدایت شدم ولی دید نوشتم. تا بتونم درک کنم.
خداروشکر میکنم این رب یکتای جهانیان، این جریان خیر حاکم بر هستی و گیتی مرا هدایت کرد به این فایل.
خیلی جالبه استاد عزیزم. من ابتدا هدایت شدم به این فایل و زیبایی های آن و تفسیر عالی شما از زندگی و مرگ. از این تغییر بعد. از اینکه این زندگی هم انتخاب خودمون بوده. پدر و مادرمون انتخاب خودمون بوده و این اجابت شدن از سوی رب العالمین بوده است.
خداروشکر. استاد عزیزم بعد از این فایل عالی من هدایت شدم به گوش دادن به جلسه پنجم از قدم نهم. و چقدر اون لحظه ای که در مورد نحوه مردن و مرگ به اون روش صحبت کردید با جون دلم و قلبم درکش کردم.
چقدر زیباست که عمرم را لذت ببرم و شاد باشم و یه شب بخوابم و صبح دیگه بیدار نشوم. از این بدن مادی جدا بشم. خداروشکر میکنم.
استاد خیلی توی این موضوعات مقاومت دارم. حرفها و باورهایی که دارم.
اما این نگاه خیلی زیبا بود.
اینکه حتی اگر کشته بشی اون نتونسته کاری بکنه. در حقیقت فقط بعدمون عوض میشه.
اینکه به مرگ با این دید نگاه کن علیرضا طاهرزاده که اونی که مرده چیزی را از دست نداده فقط از یه مهمونی رفته بیرون. تازه همین الان بهم الهام شد. بسته به نوع فرکانسش رفته تو یه باغ سر سبز و پر از درخت و پر از نور و هوای عالی که نهر ها توش جاریِ و سپاسگزار رب العالمین میشه و میگی این چیزیه که از قبل به ما داده شده.
چقدر زیبا. از اون مهمونی میری تو جایی پر از نعمت و فراوانی. بیشتر از اونچه بخواهی به صورت ابدی وجود داره. خداروشکر میکنم.
استاد هر وقت به این موضوعات اینجوری نگاه میکنم تازه ایمان به اینمسیر بیشتر و بیشتر میشه.
خود رب العالمین باهام صحبت میکنه.
که ببین حرص نخور. نگران نباش، طمع نداشته باش. تو این مهمونی که برات حسابی پول و ثروت و نعمت گذاشتم.
اما تازه بعد از این مهمونی نعمت هات بیشتر، بزرگتر و بی اندازه زیادتر تازه ابدی میشه. نگران نیستی، آرامی. خوشبختی، احساس خوب داری و هر چی بخواهی داری و تازه میتونی میلیارد ها بار بیشتر و بیشتر سپاسگزار باشی از من.
خدایا شکرت.
عاشقتم ای رب العالمین من.
چقدر زیباست این نگاه. و وعده ی خداوند حق است. وعده ی خداوند حق است. وعده ی خداوند حق است.
الحمدالله رب العالمین.
استاد حالا میبینم که خداوند قبلش هم مرا در این مسیر هدایت کرده بود. خداروشکر بخاطر این قانون تکامل.
نشون میده آخرت ادامه این جهان است. از اونجایی که میگوییم این چیزی است که از قبل به ما روزی داده بود خدای یکتا.
پس خداوند یکتا نتیجه این کنترل ذهن این دنیا را اینجوری میده.
من یه کانال تلگرام واس خودم زدم و این هدایت ها و آیات که ثابت میکنه قوانی را. سیستمی بودن خداوند و قوانین را. اونجا واس خودم میفرستم. و توضیحات و درک اون لحظه ام را مینویسم.
خداروشکر که هدایت کرد مرا. این از لطف پروردگارم بود و شکر رب که میتونم شکر او را بگویم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
یکسالی هست که در خانواده همسرم یک تجربه مرگ عزیزی رو داشتند
طی این یکسال رفتار و گفتار و اعمالی در خصوص مسائل پیرامونی فوت اون فرد، از طرف خانواده همسرم علی الخصوص همسرم دیدم که کلا موندم که چی بگم.
نمی دونم من سطح فکری ام در خصوص مرگ خیلی بالاست یا اینا خیلی وضعیت شون خرابه
به اندازه نوک سوزنی اشتراکی بین مون وجود نداره و
مورد دیگه اینکه کوچکترین تمایلی به تغییر باورهاشون وجود نداره
دو روزیه مدام دارم فکر میکنم که دلیل این تضاد شدید شدید فکری به چه دلیله. جواب که تونستم برای خودم پیدا کنم این بود که این تفاوت فکری و عملی برمیگرده به ورودی ها و اطلاعاتی که در خانواده و تجربیات خودشون داشتند.
یاد نوجوانی خودم افتادم که اون دوران اهل مطالعه زیاد بودم در مورد مرگ و عالم برزخ مطالعه میکردم یادمه اون دوران یک فایلی بین مذهبیون رواج پیدا کرده بود به اسم سیاحت غرب که موضوعش تجربه یک فردی از عالم برزخ رو بیان میکرد
یا مورد دیگه این بود که اون زمان خیلی تحت فشار روانی بودم که دلیلش نابسامانی رابطه والدین ام بود و بارها میخاستم بمیرم
حالا که فکر میکنم میبینم اون وضع من باعث شده که سیستم عصبی ام در خصوص مرگ ایجاد و تکامل پیدا بکنه.
ولی حالا که وضع همسرم و خانواده اش را میبینم فقط افسوس میخورم که انسان تا چه حد میتونه از مسیر درست خارج بشه و به هیچ قیدی نداشته باشه .
برای همین یک خواسته رو از اعماق وجودم از خدا درخواست کردم درخواستی که شما در شکر گذاری های انتهایی تون بهش اشاره کردین
چند روز کامنت نگذاشتم برای اینکه در جریان مراسم ختم مادر همسرم بود.
قبل از اینکه مادر فوت کند چند روزی در کما بود. من تلاش کردم در آن چند روز خودم را با این فایلها بمباران کنم تا بتوانم ذهنم را کنترل کنم. خدارو شکر واقعا چقدر این آگاهی ها به ما کمک می کند که بهتر بتوانیم خودمان را کنترل کنیم.
چقدر توانستم آرام باشم. چقدر توانستم راحت بپذیرم مرگ اتفاق می افتد و چیز ترسناکی نیست. البته نمی توانم ادعا کنم این را درباره خودم یا خانواده ام خیلی راحت پذیرفته ام.
نمی توانم ادعا کنم به قول استاد جان برایم عزیز نیست. اما آگاهی هایی که استاد در این فایل می گوید و البته در دیگر فایلها قلب انسان را آرام می کند.
وقتی می اندیشم که ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم چه در عمر کوتاه یا بلند، کودک یا سالخورده در آخر به سوی منبع زندگی باز می گردیم، آرام می شوم.
وقتی در مقایسه با ابدیتی که ما تجربه می کنیم این عمر دنیا مثل پلک بر هم زدنی نیست قلبم ارام میشود.
این را در قرآن بارها خواندم که افراد پس از مرگ می پرسد چقدر درنگ کردید می گویند یک روز یا کمتر از آن.
حتی از اصحاف کهف هم وقتی این سوال پرسیده می شود همین را پاسخ می دهند و این می خواهد به ما بگوید که چقدر عمر این دنیا کوتاه است و چه بهتر که در مسیر درست و حق استفاده اش کنیم. چه بهتر که از ان لذت ببریم و زمانی که نوبت ما شد به راحتی بگوییم برویم.
این سخن استاد که می گفتند عزاداری را قبول ندارم و علاقه ای ندارم در ان شرکت کنم را قبول دارم.
اما باور مردم در فرهنگ ما این است که گرفتن مراسم عزاداری باعث تسلای افراد می شود. نمی دانم چقدر این سخن درست است. گاهی حضور افراد و همدردی آنان باعث می شد بازماندگان گریه و شیون بیشتری سر دهند.
اما برای خود من که در برگزاری مراسم کمک می کردم و انجام کارها باعث می شد که ذهنم از خود مسئله یعنی فقدان مادر برداشته شود کمک می کرد که حال بهتری داشته باشم.
تدارک وسایل پذیرایی و خوشامدگویی و خرید و … همه ذهنم را از مسئله بر می داشت. یعنی حواسم را پرت می کرد و وقتی زمان می گذشت گویا باعث می شد اندوه سبک تر شود.
در هر صورت از خودم راضیم. از اینکه نخواستم به دیگران و بخصوص به همسرم بگویم غصه بخورد یا نخورد. در سکوت کنارش بودم و اجازه دادم خودش با جریان همراه شود. نخواستم اصرار کنم که من چگونه فکر می کنم یا بهتر است تو چگونه بیاندیشی.
دیدم که او هم خیلی خوب تر از انچه من انتظارش را داشتم در حال عبور از این اتفاق است.
عزیزممم چقدر حرفاتون قشنگ و از ته دل بود. تو سایت خیلی میشه کامنت بخونم اما کامنتی مثل شما که از تهِ دل باشه دل نشین تره. و چقدر تحسینتون کردم که نخواستید دیدگاه خودتونو تحمیل به کسی کنید و اجازه دادید هر کسی با روش خودش با موضوع کنار بیاد. برای همسرتون طلب قلبی آرام و برای شما طلب مسیری آرام دارم.
فوق العاده بود استاد…خدارو شکر منم مقاومت دارم با عزاداری برای انسانهایی که مرگ رو تجربه میکنن.اصلا توی عاشورا عصبی میشم خدارو شکر توی عاشورایی که گذشت من همش سر کار بودم و خونه نبودم چون از وقتی با قوانین آشنا شدم میبینم مادرم بعد از عزاداری ها چطور مریض احوال میشه…زیباترین تعبیری که میشه از زندگی داشت همینه..تازه من با فایلتون فهمیدم درسته تمام عمرمو درس خوندم و الانم میخوام ادامه بده همش توی امتحانات و درس خوندن گذشت الان گاهی فک میکردم که نه مسافرت خاصی رفتم نه کار خاصی کردم و این احساس خوبو ازم میگرفت…الان میفهمم که بیهوده نبوده زندگیم و منم به گستزش جهان کمک کردم خدایا شکرت….۰قدر به این دیدگاه احتیاج داشتم و دارم…عاشق این دیدگاهم که ما با مرگ به خدا میپیوندیم..چقدر این احساس خوشحال کنندس برخلاف دید مردم…ممنون استاد دوستتون داریم…
سلام خدمت استاد عزیز در ابتدا از شما بابت محصولات جدید و تاثیر گذار و فایل های رایگانی که هر چند روز بر روی سایت قرار میدین سپاسگزارم.
میخواستم در مورد اتفاقی که حدود یک هفته پیش برام رخ داد برای دوستان توضیحی بدم. اتفاقی که میتونست منجر به مرگ اینجانب بشه.(جوان ناکام)
من مدتی رو برای کار تحقیقاتی پایان نامه که روی تغذیه جوجه های گوشتی کار میکردم در مرغداری دانشگاه مشغول به کار بودم و چون با موجود زنده کار میکنم باید شب هارو هم اونجا میموندم و به خاطر علاقه ام به این کار با اینکه دانشگاه ما تو شهر خودمون هست اما تمام روز و شب پرورش تو مرغداری بودم و از بودن با جوجه ها و محلی که تقریبا در خروجی شهر بود وبسیار ساک و ارام بود خیلی لذت میبردم…تقریبا روزای اخر دوره پرورش بود و من ودوستم که همکارم بود خیلی کارداشتیم باید جوجه هارو خون گیری میکردیم .وزن کشی میکردیم و…و از 8 صب تا 3صب فردا بیدار بودیم….من ساعت 3 صب از خستگی به سختی فقط بخاری( یه بخاری گازوئیلی) روشن کردم و خوابیدم و واقعا خسته بودم..ساعت 4٫5 صب نمیدونم چرا و چی شد که من بیدار شدم و چراغ اتاق روشن کردم باور کنید من اصلا نور چراغ و به زور میدیدم چنان دودی داخل اتاق گرفته بود که من که من فقط تونستم شعله بخاری و که از دهنه اون داخل اتاق میومد و ببینم…باور کنید اگه فقط 15 دقیقه دیگه خوابیده بودم الان از اون دنیا برای سایت کامنت میزاشتم…اولش ترسیده بودم گفتم پسر اگه میمردی دیگه همه چی تموم میشد .بنده خدا مادرم چه غصه ای برام میخورد. این همه درس بخون و تلاش کن و دنبال موفقیت باش اخرشم به این راحتی بمیری…..ولی بعدش خیلی خدارو شکر کردم و به خودم گفتم من که این چند هفته رو از همه چی خیلی لذت بردم .از بودن بادوست خوبم از کار کردن تو رشته مورد علاقه خودم از این اب و هوای عالیه این روزا واقعا لذت بردم و خوش گذشته تازه چند جلسه از دوره رسیدن به رویاهارو هم که دیدم با انگیزه ترو امیدوارتر شدم حالا اگه میمردم هم مگه چی میشد حداقل اون دنیا هم سرم بالا بود میگفتم درسته تازه بازی و یاد گرفتم اما از همون زمان ها هم تونستم لذت ببرم و هدف داشته باشم و به خدا میگفتم که من در مسیر شادی و رسیدن به خواسته هام مردم…والان بهتر میفهمم که اگر بتونم و یاد بگیرم که از تک تک لحظه هام چه زمانی که خیلی تنهام و چه زمانی که در کنار پدر و مادر و دوستان هستم و در زمانی که اتفاقی رخ میده بتونم شاد باشم و طوری به اتفاقات نگاه کنم که احساسم خوب باشه و در هر چیزی خیریتی ببینم اون موقع در ملاقات با مرگ هم هیچ نگرانی ندارم چرا که میدونم از لحظه های زندگیم درست استفاده کردم و حسرت نمی خورم…
به نظرم اولش سخته لذت بردن از لحظات زندگی مخصوصا وقتی که وضع مالیت خوب نیست یا وقتی که تنهایی و یا اینکه بتونی رفتار خوب و بامحبت با خودت و دیگران داشته باشی….برای من هم راستش خیلی موقع ها سخته اما تلاش می کنم که این مسیر رو بهتر یاد بگیرم و در زندگی خودم عملی کنم و مسیر تکاملی خودم رو طی کنم و برای همه دوستان و استاد عزیز هم ارزوی احساس خوب و لذت از زندگی دارم.موفق باشید
میدونم که شما هم الان روزه هستید از نوعی که دوست دارم …
از نوعی که سلامتی و عشق و شادی و انرژی بسیار بیشتر و بهتر دارد …
از نوعی که در قانون سلامتی گفته اید…
از نوعی که درست است و از پدران و پدران مثل من تقلید نکردید …
و حتما و قطعا یک روز که آمادگی این عشق و سلامتی را دارم بهایش را میدهم و در این مورد هم با شما هم فرکانس میشوم ..
نمیدونید چقدر حرفاتون حس خوبی بهم داد …
مثالی که زدید اینکه این دنیا مثل یک مهمونیه و ما فقط به اندازه ی یک پلک زدن اینجاییم خیلی زیبا بود …
یادمه یک روز مادر بزرگم داشت تعریف میکرد که وقتی کوچیک بوده از پدرش پرسیده که آیا وقتی میمیریم دردمون میاد ؟ یا موجودات ما رو میخورند…ما میمیریم واقعا ؟
(وقتی مادربزرگم جواب پدرش رو گفت حیرت زده از نوع تفکر در حدود 60 70 سال پیش شدم ….)
و پدرش گفت دخترم این کت رو میبینی …؟اگر من الان اینو در بیارم بندازم زمین کلی روش پا بزارم دردم میگیره ؟نه …چون این کت دیگه به من وصل نیست یه مدت تن من بود و دیگه نیست …موقتی هم بود دیگه بعدش پاره بشه بسوزه یا خاکی بشه به من آسیبی نمیرسه …
بدن ما هم همینه …
….
.
.
.
.
و امروز این قضیه برای من انگار کامل شد …
به این صورت که
ما به یک مهمونی دعوت هستیم …
از یک دنیای زیبا و پر از نعمت و تک بعد …
به دنیایی دو بعدی که زشتی در کنار زیبایی و بالا در کنار پایین است
و آنجا به ما لباس هایی داده اند که یک دست و یکپارچه و برای بعضی بلند و بعضی کوتاه و بعضی به رنگ سفید و بعضی مشکی که این ها هم به خاطر خاصیت مهمانی است که دوباره سفیدی در کنار سیاهی است …
ک هیچ چیز مثلا سفید سفید یا سیاه سیاه نیست و همیشه حد واسط هست و ما نسبت به چیز دیگر بالایی یا پایینی و یا سفیدی و سیاهی را میفهمیم…
بعد از آن مهمانی فارغ از اینکه چقدر آنجا بودیم چه کردیم چقدر لذت بردیم آن لباس ها را در می آوریم و از آنجا به جایی که بودیم بر میگردیم …
حال چه کسی چه چیزی را از دست داد ؟
از خود پرسیدم این همه مال و ثروت که در آن مهمانی بدست می آوریم چه میشود چه خواهد شد چه به دردمان میخورد….
مگر اصلا ما چیزی داشتیم جز یک لباس که در آن مهمانی به ما داده بودند …
پس آن همه خواسته و هدف در آن مهمانی برای چه بود ؟
درسته
برای لذت بردن
برای استفاده کردن
برای لمس کردن آن مهمانی
که در دنیا میشود :برای لمس کردن و زندگی رو زندگی کردن ….
.
.
.
چطوره وقتی به یک مهمونی میریم یا یک شهر بازی دوست داریم ارتفاع رو تجربه کنیم (یک خواسته ) پس به طرف آن میریم و بهایش را پرداخت میکنیم و آن را با تمام وجودمون تجربه میکنیم ….
حالا یک آدم ساده بین و بی درک از آن شهر بازی میتونه بره دم در شهربازی بگه واقعا آدما برای اینکه برن روی اون صندلی که فقط دوبار میره بالا و بر میگرده حاضرند اینقدر بها و پول بدهند؟ به خاطر اینکه چند ثانیه موهاشون تو هوا پخش بشه؟ …
و بره بهشون بگه شما همه انرژی و وقتتون رو حروم میکنید به خاطر 4تا چیز الکی که دو دقیقه بعد ندارین و باید از این شهر بازی برین بیرون ….
برای چی خودتون و پولتون رو خرج این کارای بی هوده میکنید آخه؟
برین برای بعد اینکه از این شهر بازی رفتین بیرون یه کاری بکنید …دعا کنید ..این کارا چیه …
.
.
.
میدونی همین الان انگار من توی اون شهر بازی بودم و بعد یک ترن هوایی یکی میاد اینو به من میگه
میدونی من الان چی بهش میگم ؟
میگم بابا تو نمیفهمی….
من دو دقیقه اومدم اینجا لذت ببرم …
خواستم اینه ارتفاع رو تجربه کنم …
تو که تا حالا امتحانش نکردی نمیدونی چه لذتی داره …تو از اون پایین فقط منو دیدی …
بعدم من چیزی جمع نمیکنم که
من می خوام لذت ببرم چون برای همین اومدم …
اومدم اینجا و می خوام با تمام وجودم این شهر بازی رو با تمام بازیاش که حس می کنم می خوام تجربه کنم و برم ….
بعدم که از اینجا رفتم در واقع من برگشتم چون از اولم اینجا زندگی نمیکردم که …
زندگی من یه جا دیگس من اومدم اینجا رو تجربه کنم …
نه میتونم بازیای اینجا رو ببرم خونم نه چیز دیگه ای رو
زندگی بعد اینجا که زندگی عالی خودم بوده …حالا یه فرصتی شده که بیام اینجا و از اینجا لذت ببرم شادی کنم آرامش داشته باشم سلامتی و انرژی …جایی که یه چیزی رو بخوام و برم دونبالشو با عشق تجربش کنم ..
اگه الان بشینم غصه ی بعد رفتن از این شهر بازی رو بخورم پس فردا از اینجام که رفتم میگم ای کاش یکی دو ساعت دیگه بودم اون بازیه که اینقدر دوستاشتم برم رو میرفتم و تجربه میکردم ای کاش ای کاش ای کاش …
ای کاش اینقدر نگران نبودم برا بعد و آینده و حالا اگه نشه یا اینقدر ناراحت نبودم برای اینکه پدرم یا مادرم یا دوستم یا برادرم یا بچم زودتر از این شهر بازی رفت …
اینا دیگه چه حرفاییه…
اون اومد بازیشو کرد …لذتشو برد یا شایدم نبرد و رفت خونه …
همونجایی که بود
منم الان نه ،یکی دو دقیقه دیگه میرم
…
.
..
…
جالب نیست ؟
دنیا همینه …
از وقتی یادم میاد از کوچیکی وقتی دیگه بعد 9سالگی منطقم رسید (چیزی که خیلیا میگن عقلت رسید )
این سوال بود که این دنیا چیه و برای چی باید اینجا باشیم یه آیه همیشه توی ذهنم مرور میشد
إِنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ
زندگى دنیا تنها بازى و سرگرمى است
همیشه توی ذهنم از همون بچگی این بود که این دنیا مثل شهر بازیه
و اگر دست مامانت (خدا) رو بگیری اون به جاهایی میبرتت که لذت ببری و بعدشم باهاش از اونجا با شادی و خوشحالی خارج میشی ..باهاش اومدی باهاشم میری …
و حالت دیگه اینکه با خدا بیای توی شهر بازی و دسش رو ول کنی
هم خودتو گم میکنی هم جایی رو بلد نیستی هم اسیر آدما میشی هم آدما بهت زور میگن هم نمیتونی از اونجا لذت ببری دست آخرم که از اونجا با ناراحتی میری بیرون تازه مامانت (خدا) رو پیدا میکنی و دیگه فرصتی هم نداری که برگردی و باهاش لذت ببری ….
نمی دونم چرا ولی انگار از همون لحظاتی که این آیه و کلمات لهو و لعب رو شنیدم این تصاویر برام تداعی شد ….
به ادامه ی آیه توجه نکرده بودم ولی انگار که بعد از شنیدن کل آیه این تصاویر برام تداعی شدن
و اگر ایمان آورید و تقوى پیشه کنید، پاداش هاى شما را مى دهد و اموال شما را نمى طلبد
آخ من قربونت برم خدای قشنگم ….
چقدر قشنگ میگی ….
.
.
.
و راستی
درباره ی عزاداری ها …
وای دقیقا …
من هر موقع از این عزاداری ها میرفتم انگار که حالم خوب نبود …
هیچ وقت گریم نمیومد تازه بعضی وقتا وقتی کوچیک تر بودم تعجب میکردم میگفتم چرا این ادما با این شدت دارن گریه میکنن برای چی واقعا ؟به غیر از چند جا که من توی اون روضه ها با خدای خودم حرف میزدم و یه جورایی از حس داشتنش از حس شادی و آرامش اشک میریختم…
به جورایی انگار که مثل همین الان که وقتی پای حرفای پدر فافا (استاد عباسمنش )میشینم که درباره ی خدا و قرآن و آیات و مخصوصا داستان های قرآن و پیامبران و مخصوصا ابراهیم میگه اشک میریزم که خدایا چقدر این ایمان قشنگه منم دوست دارم مثل این آدما این ایمانو در عمل نشون بدم منم می خوام اینقدر به تو ایمان داشته باشم انگار اونجا ها هم تصاویر و چیز هایی برای من میگفت که از ایمان و عمل امام حسین بهره گرفته بود …نه به خاطر روضه ها … اونا که همش درباره ی آی امام حسین زجر کشید بود …
نه ، خود خدا به صورت الهامی برایم می خواند …
از اون موقع ها تصمیم گرفتم دیگه زیاد جاهایی که شیون و زاری زیاد داره نرم انگار که دوست داشتم خدا اون موقع ها برام بگه …از ایمان از معجزات تا من نیز اشک بریزم ولی از شادی …از آرامش…از عشق خدا …
و الان نیز همینطوره …
از عشق از شادی از محبت خدا در دلم از این معجزات …
اینگونه دوست دارم اشک بریزم ….
باورت نمیشه پدر فافا
من قبلا از این ، هر صفحه ای از قرآن رو باز میکردم و از خدا راهنمایی می خواستم و بعد معنیا رو میخوندم …هیچ درکی نداشتم …
هر بار میگفتم خدایا این قرآن توعه کلام توعه من نمیفهمم من متوجه نمیشم بگو چی میگی …
و همیشه خودم رو یه دختر کوچولو کر و لال میدیدم که خدا داره باهاش توسط این کتاب حرف میزنه ولی من نمیشنیدم نمیفهمیدم …
بلد نبودم …
نه میتونستم زبونشون بفهمم نه حرفاشو درک کنم ..
باور کنید از همون موقعی که یادم میاد هیچ وقت نمیگفتم مثلا قرآن پیچیدس ما نمیتونیم بفهمیم یا آدمای دیگه باید تفسیر کنن و فقط پیامبر میتونه بفهمه….
نه اصلا …
من اون موقع وقتی میدیدم نمیفهمم اصلا درک نمیکنم …
با اشک رو به خدا میکردم و میگفتم …
نمیفهمم چی میگی …دقیقا مثل یک فردی که از یک کشور دیگه اومده و یک فرد مهربون با ذوق و شوق داره براش حرف میزنه و اون طرف هیچی نمیفهمه….
منم همینو میگفتم
میگفتم خدایایا من هیچی نمیفهمم…من از حرفات نمیفهمم…
من نمیفهمم چی میگی …
چیکار کنم …من دوست دارم این کلامت رو بفهمم دوست دارم بتونم کتابتو بخونم …مگه نمیگی این کتاب یک کتاب راهنمای رستگاریه خب من نمیفهمم و بعد انگار خدا منو در آغوش میگرفت و میگفت میفهمی
نگران نباش …بهت الهام میشه …
خودم بهت یاد میدم …یادش میگیری …
و من الان تازه یه ذره به اندازه ی یک سلول کوچک در بدنم میفهمم …و هر آیه را که میخوانم با اشک به آن نگاه میکنم و رو به خدا میکنم و میگم ….یکمی داره یادم میاد …
ولی فقط یکم …خدایا من هنوزم نمیفهمم نمیدونم …هیچی رو نمیدونم من تا همین چند سال پیش حتی همینو هم نداشتم …تو بگو تو بخوان تو برایم بگو …من هیچی نمیدونم نه از جهان نه از قرآن نه از خودم نه از دنیا و نه از تو …
ولی انگار قرآن برایم دیگر چوب خشکی که فقط صوت های غلیظ داره که باید به طور خاصی تلفظ بشه مگر نه اشتباهه واینا نیست …
انگار واقعا یکمی میفهمم مثل یک فرد خارجی که یکی دو سال توی یک کشور غریبه زندگی میکنه و الان در حد سلام و چطوری متوجه میشه …
.
.
.
ممنونم خدای قشنگم…
پدر فافا ممنونم …عاشقتم
عاشقتم
عاشق خدای درونت
عاشق ایمانت
عاشق تفکرت
عاشق الهاماتت
متشکرم
ممنونم ممنونم
مرسیییییییی
دیگه کلمه ای ندارم که باهاش این عشق و محبت و تشکری که در قلبم دارم و بهت ابراز کنم …
باید ببینی این دخترت رو تا بفهمی چی میگم …و ایمان دارم که یه روز هم میبینیش و میبینمت ….
خیلی دوستتون دارم…
همتون رو
کل خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی عباسمنش که هر لحظه با این کامنت ها قلب منو باز تر و باز تر میکنه …
استاد عزیرم لطفا فایلی درباره بیماری و علی الخصوص بیماریهای که ازش به عنوان لا علاج یاد میکنن بدید. هرچند من ایمات دارم بدن من قدرت درمان همه بیماریهای من رو داره. این فایل برای من خیلی اهمیت داره. منتظر هستم. سپاسگزارم
سلام دوست خوبم من نظر شخصی خودمو میگم امیدوارم موثر باشه.
من تا قبل از آشنایی با سایت و گروه عباس منش همون باورهای اشتباه و درد و رنجی داشتم که فکر میکردم پایان ناپذیره و دردهایی مثل معده درد که باورم این بود که عصبی هست و همیشه هروقت عصبی میشدم سراغم میومد. امسال بیشتر از همیشه چون اینقدر تو کارم به مشکل خوردم و اینقدر این حرفو شنیدم که بازار امسال خیلی خرابه وضعیت داره بهم میریزه و خدا میدونه قراره چی بشه همه و همه دردهای منو بیشتر میکرد.حدود دوهفته پیش هم سمت چپم درد مزمن و کشنده ای داشت که حتی شبها از خواب می پریدم از دردش.خیلی اتفاقی تو سایت میچرخیدم که قسمت آرشیو فایل هایآرامش در پرتو آگاهی رو دیدم 9تاشو دانلود کردم و یکبار گوش دادم.بعد ازون هرروز گوش دادم و تصمیم گرفتم سه روز که تنها بودم تو خونه روی خودم و باورهام در سکوت کارکنم. باورت نمیشه که چقدر به آرامش رسیدم و دیدم وسیع تر از قبل شده دیگه معده درد ندارم سردرد ندارم و درد سمت چپ بدنم کم و کمتر شد و به لطف خدا و آگاهی خودم نسبت به واقعیت بیماری ها که جز توهمی بیش نیست ، الان کاملا از بین رفته و من سالم و در کمال آرامش دارم اینا رو مینویسم. هرلحظه یادآوریش اونقدر منو هیجان زده میکنه که چقدر راحت و تنها با تغییر نگرش خودم تونستم دردها رو از خودم دور کنم اشک به چشمام میاد.امیدوارم تونسته باشم کمکت کنم و ایمان داشته باش که خداوند اونقدر انسان رو کامل آفریده که هیچ احتیاجی به قرص و داروهای صنعتی و شیمیایی نداره فقط آرامش داشته باش و در سکوت به این حقیقت برس که خدای تو و ایمان و باور تو بارها و بارها از مشکلاتت بزرگتر و زیباترند.
خوشحالم که با دشمنان درونیتان مبارزه می کنید و باورشون ندارید
هر که در خواست کند دریافت می کند
در مورد این موضوع استاد در قانون آفرینش توضیح دادن و می گویند اصلا لا علاجی وجود ندارد و این ساخته و پرداخته ذهن ماست.
در کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید که فصلی بعد از فصل آخر به آن اضافه میشود که خودش می گوید از طریق صدایی به من الهام شد خواندم که از 26 دشمن درونی حرف میزد :
بیماری حراسی یکی از دشمنان درون هست که خطرناکه و موجب عدم موفقیت هر فردی می شود .
این دشمن مانع میشود که ذهن بتواند سلامت جسمی فرد را به طور مداوم تصویر کند ، و به این ترتیب دچار بیماری می شود ،
زیرا بیماری در ذهن فرد قرار میگیرد و ساخته می شود.
یعنی این که ما در ذهنمان هر تصویری داشته باشیم آن را می سازیم و تجربه میکنیم اگر بیماری باشد بیماری را جذب می کنیم .
اگر سلامتی َ، شادی و خوشبختی هم باشد همچنین اینها را میسازیم و جذب میکنیم ؛ پس بهتر است از قدرت ذهنمان در این مسیر استفاده کنیم .
امیدوارم که جواب سوالتان را گرفته باشین
?????????? در پناه حق شاد، موفق و پیروز باشید??????????
حالا علی الحساب نظر مرا هم پذیرا باشید. سادس. بیماری دو حالت دارد یا واکنش بدن است به ادامه حس بد که عموم از آن با نام علت مربوط به اعصاب یاد میکنن .راه حلش اینه که بیست چهار ساعته حس خوب داشته باشی و نگران آینده و گذشته نباشی و در حال خوشحال باشی.این پایه ای برای ثروت هم هست.دوم علت بیماری هم باور شخص در مورد خودش است که توسط ترس خودش و تلقین اطرافیان یا دکتر یا کسانی که قبولشان دارد شکل گرفته که راهش تکرار و توجه به باورهای سلامتی از خود است.
توبه:104
أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
آیا ندانستهاند که مسلماً [=در حقیقت] خودِ خداست که توبه [=بازگشت] را از بندگانش قبول میکند و صدقات را میپذیرد [=شخص رسول واسطه است] و مسلماً خدا، همو توبه پذیر مهربان است [=آغوش رحمتش برای بازگشتگان باز است].
توبه:105
وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِـمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ
بگو: عمل کنید [=راه جبران گذشته باز است] که خدا و رسولش و مؤمنان [عمل شما را در آینده] خواهند دید و به زودی [در قیامت] به سوی [خداوند] دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید، آنگاه شما را از آنچه [در طول زندگی] میکردید آگاه خواهد کرد.
.
بنام خدای مهربانم
سلام به استاد بزرگوارم و همه دوستای عزیزم
ما بی انتها هستیم
.
یادمه در گذشته وقتی به مرگ عزیزانم فکر میکردم شبها تا دیر وقت اشک میریختم
بقدری وحشت و ترس داشتم ازینکه کسی از نزدیکانم رو از دست بدم که حتی حاضر نبودم بهش فکر کنم
پسرعموی دخترخالم فوت کرده بود من یک هفته تمام از مادر پسره بدتر گریه میکردم
احساس منفی شدید داشتم
واقعن یادش میوفتم خندم میگیره
خدایا شکرت برای تغییراتم
الان وقتی به به مرگ عزیز ترینام پدرم یا مادرم فکر میکنم نمیگم اصلا هیچ حسی ندارم ولی میتونم بگم جا داره که خیلیی قویتر شم که اگه یکروزی کسی از عزیزانم رو از دست دادم بتونم به خداوندم عتماد کنم و خودم رو اروم نگه دارم
وقتی به مرگ خودم فکر میکنم یک حس فوقالعاده ای دارم ازینکه میخام به سمت خدا برم و بهش برسم
خدایا شکرت
همه ما به سوی تو باز میگردیم و تو دران روز اعمال مارو میدونی که چطور زندگیی کردیم؟
من واقعن سپاسگزارم که قبل از مرگ تو این جسمم تونستم خدارو پیدا کنم
تونستم از عشقش اشک بریزم
تونستم بفهمم کی هستم و برای چی به زمین اومدم
من تونستم ارزشمند بودن خودم رو درک کنم و واقعن سپاسگزارم که تونستم تو سن جوونی این احساس هارو تجربه کنم
استاد من عاشقتم شما من رو باخداوند اشتی دادید
شما منو با خدا اشتی دادید
شما من رو به خودم شناسوندید
من با خودم اشتی کردم
من عاشق خودم شدم من عاشق خداوند شدم
خدایا شکرت
استاد میبوسمت عاشقتم
درپناه الله یکتا باشید
استاد عزیزم سلاااااااااام.
عاشقتونم. چه جوری میشه نگاه به این زیبایی در مورد مرگ و تغییر بدمون داشت؟
خداروشکر میکنم. من چند روز پیش به این فایل بی نظیر هدایت شدم ولی دید نوشتم. تا بتونم درک کنم.
خداروشکر میکنم این رب یکتای جهانیان، این جریان خیر حاکم بر هستی و گیتی مرا هدایت کرد به این فایل.
خیلی جالبه استاد عزیزم. من ابتدا هدایت شدم به این فایل و زیبایی های آن و تفسیر عالی شما از زندگی و مرگ. از این تغییر بعد. از اینکه این زندگی هم انتخاب خودمون بوده. پدر و مادرمون انتخاب خودمون بوده و این اجابت شدن از سوی رب العالمین بوده است.
خداروشکر. استاد عزیزم بعد از این فایل عالی من هدایت شدم به گوش دادن به جلسه پنجم از قدم نهم. و چقدر اون لحظه ای که در مورد نحوه مردن و مرگ به اون روش صحبت کردید با جون دلم و قلبم درکش کردم.
چقدر زیباست که عمرم را لذت ببرم و شاد باشم و یه شب بخوابم و صبح دیگه بیدار نشوم. از این بدن مادی جدا بشم. خداروشکر میکنم.
استاد خیلی توی این موضوعات مقاومت دارم. حرفها و باورهایی که دارم.
اما این نگاه خیلی زیبا بود.
اینکه حتی اگر کشته بشی اون نتونسته کاری بکنه. در حقیقت فقط بعدمون عوض میشه.
اینکه به مرگ با این دید نگاه کن علیرضا طاهرزاده که اونی که مرده چیزی را از دست نداده فقط از یه مهمونی رفته بیرون. تازه همین الان بهم الهام شد. بسته به نوع فرکانسش رفته تو یه باغ سر سبز و پر از درخت و پر از نور و هوای عالی که نهر ها توش جاریِ و سپاسگزار رب العالمین میشه و میگی این چیزیه که از قبل به ما داده شده.
چقدر زیبا. از اون مهمونی میری تو جایی پر از نعمت و فراوانی. بیشتر از اونچه بخواهی به صورت ابدی وجود داره. خداروشکر میکنم.
استاد هر وقت به این موضوعات اینجوری نگاه میکنم تازه ایمان به اینمسیر بیشتر و بیشتر میشه.
خود رب العالمین باهام صحبت میکنه.
که ببین حرص نخور. نگران نباش، طمع نداشته باش. تو این مهمونی که برات حسابی پول و ثروت و نعمت گذاشتم.
اما تازه بعد از این مهمونی نعمت هات بیشتر، بزرگتر و بی اندازه زیادتر تازه ابدی میشه. نگران نیستی، آرامی. خوشبختی، احساس خوب داری و هر چی بخواهی داری و تازه میتونی میلیارد ها بار بیشتر و بیشتر سپاسگزار باشی از من.
خدایا شکرت.
عاشقتم ای رب العالمین من.
چقدر زیباست این نگاه. و وعده ی خداوند حق است. وعده ی خداوند حق است. وعده ی خداوند حق است.
الحمدالله رب العالمین.
استاد حالا میبینم که خداوند قبلش هم مرا در این مسیر هدایت کرده بود. خداروشکر بخاطر این قانون تکامل.
البقره
وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ کُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِن ثَمَرَهٍ رِّزْقًا قَالُوا هَٰذَا الَّذِی رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَهٌ وَهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ
ﻭ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﻣﮋﺩﻩ ﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﻭﻳﮋﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺯﻳﺮِ ﺁﻥ ﻧﻬﺮﻫﺎ ﺟﺎﺭﻱ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺎ ﻣﻴﻮﻩ ای ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ، ﮔﻮﻳﻨﺪ: ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﺯﻱِ ﻣﺎ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎی ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﻛﻪ ﺷﺒﻴﻪِ ﻫﻢ ﺍﺳﺖ، ﻧﺰﺩ ﺁﻧﺎﻥ ﺁﻭﺭﻧﺪ؛ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻫﻤﺴﺮﺍﻧﻲ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ است ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺎ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﻧﺪ .(٢۵)
نشون میده آخرت ادامه این جهان است. از اونجایی که میگوییم این چیزی است که از قبل به ما روزی داده بود خدای یکتا.
پس خداوند یکتا نتیجه این کنترل ذهن این دنیا را اینجوری میده.
من یه کانال تلگرام واس خودم زدم و این هدایت ها و آیات که ثابت میکنه قوانی را. سیستمی بودن خداوند و قوانین را. اونجا واس خودم میفرستم. و توضیحات و درک اون لحظه ام را مینویسم.
خداروشکر که هدایت کرد مرا. این از لطف پروردگارم بود و شکر رب که میتونم شکر او را بگویم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
بسم الله الرحمان الرحیم
خدایا هر آنچه دارم از آن توست.
تمرین ستاره قطبی امروز 12/9/1404
میخوام امروز ی روز عالی داشته باشم
میخوام سرحال و پرانرژی باشم.
میخوام به مسیر درست وآسان راهنمایی شوم.
میخوام ی خبر خوب و عالی یهم برسد
میخوام به کسانی ک پول دارم پرداختشون کنند.
میخوام افکارمو مدیریت کنم
میخوام توجه به نکات مثبت افراد داشته باشم
میخوام به زیبایی ها توجه بکنم.
میخوام بر ترس هام غلبه بکنم.
میخوام اعتماد بنفسم کار بکنم.
م خوام در زمان و مکان مناسب قرار بگیرم.
میخوام ورودی مالی عالی داشته باشم
میخوام آسان شوم برای آسانی ها.
میخوام هدایت های خداوندی را دریافت بکنم.
==================================
بنام خداوند بخشنده مهربان
خدایا هر آنچه دارم از آن توست
شکر گزاری امروز 1404/9/12
خدایا شکرت بابت اینکه دیروز بسلامتی گذشت
خدایا شکرت بابت خرید های دیروز
خدایا شکرت اینکه دیروز بسلامتی زاهدان رسیدیم.
خدایا شکرت بابت درسهایی ک دیروز گرفتم.
خدایا شکرت بابتذشام دیشب.
خدایا شکرت چای دیشب.
خدایا شکرت بابت حس و حال عالی ک داشتم.
خدایا شکرت بابت اینکه همیشه راهنمایی ام میکنی.
خدایا بابت سلامتی که دارنم
خدایا شکرت بابت سلامتی همسرم وفرزندانم
خدایا شکرت بابت سلامتی پدر ومادرم
خدایا شکرت بابت همسر عزیزم
خدایا شکرت بابت اینکه همسرم هم فرکانسم هست
خدایا شکرت بابت اینکه بروی خودم تمرکزی کار مینم..
خدایا آسانم کن برای آسانی ها..
سلام موسی جان
وقتت به خیر و شادی
ممنونم که وقت گذاشتی و کامنت زیبایی نوشتی
یک ساعتی تو فکرم
از دیشب گیج و گنگ شدم
یکسالی هست که در خانواده همسرم یک تجربه مرگ عزیزی رو داشتند
طی این یکسال رفتار و گفتار و اعمالی در خصوص مسائل پیرامونی فوت اون فرد، از طرف خانواده همسرم علی الخصوص همسرم دیدم که کلا موندم که چی بگم.
نمی دونم من سطح فکری ام در خصوص مرگ خیلی بالاست یا اینا خیلی وضعیت شون خرابه
به اندازه نوک سوزنی اشتراکی بین مون وجود نداره و
مورد دیگه اینکه کوچکترین تمایلی به تغییر باورهاشون وجود نداره
دو روزیه مدام دارم فکر میکنم که دلیل این تضاد شدید شدید فکری به چه دلیله. جواب که تونستم برای خودم پیدا کنم این بود که این تفاوت فکری و عملی برمیگرده به ورودی ها و اطلاعاتی که در خانواده و تجربیات خودشون داشتند.
یاد نوجوانی خودم افتادم که اون دوران اهل مطالعه زیاد بودم در مورد مرگ و عالم برزخ مطالعه میکردم یادمه اون دوران یک فایلی بین مذهبیون رواج پیدا کرده بود به اسم سیاحت غرب که موضوعش تجربه یک فردی از عالم برزخ رو بیان میکرد
یا مورد دیگه این بود که اون زمان خیلی تحت فشار روانی بودم که دلیلش نابسامانی رابطه والدین ام بود و بارها میخاستم بمیرم
حالا که فکر میکنم میبینم اون وضع من باعث شده که سیستم عصبی ام در خصوص مرگ ایجاد و تکامل پیدا بکنه.
ولی حالا که وضع همسرم و خانواده اش را میبینم فقط افسوس میخورم که انسان تا چه حد میتونه از مسیر درست خارج بشه و به هیچ قیدی نداشته باشه .
برای همین یک خواسته رو از اعماق وجودم از خدا درخواست کردم درخواستی که شما در شکر گذاری های انتهایی تون بهش اشاره کردین
نعمتی که شما الان دارینش
؛همسر همفرکانس؛
همسری توحیدی، با ایمان ، صبور، بدور از شرک و غرور
وقتی این خواسته رو کردم یه ندای درونی بهم گفت
ناصر اگه این چنین فردی رو میخواهی
راهش اینه که خودت اونجوری بشی
باید توحیدی تر بشم
شرک نورزم
باید ایمانم رو تقویت کنم
باید توکلم رو بیشتر کنم
باید آرامشم رو تقویت کنم
باید متواضع تر باشم.
خدا رو شاکرم بابت این هدایتی که برام داشت
هدایتم کرد به کامنت شما
خدا رو شکر
بهت تبریک میگم که اینقدر شاکری
اینقدر حالت خوبه
همسر همفرکانس داری
هر لحظه قدردانش باش
ممنونم ممنونم .
برات بهترینها رو آرزومندم.
یاحق
روز سی و هفتم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام
چند روز کامنت نگذاشتم برای اینکه در جریان مراسم ختم مادر همسرم بود.
قبل از اینکه مادر فوت کند چند روزی در کما بود. من تلاش کردم در آن چند روز خودم را با این فایلها بمباران کنم تا بتوانم ذهنم را کنترل کنم. خدارو شکر واقعا چقدر این آگاهی ها به ما کمک می کند که بهتر بتوانیم خودمان را کنترل کنیم.
چقدر توانستم آرام باشم. چقدر توانستم راحت بپذیرم مرگ اتفاق می افتد و چیز ترسناکی نیست. البته نمی توانم ادعا کنم این را درباره خودم یا خانواده ام خیلی راحت پذیرفته ام.
نمی توانم ادعا کنم به قول استاد جان برایم عزیز نیست. اما آگاهی هایی که استاد در این فایل می گوید و البته در دیگر فایلها قلب انسان را آرام می کند.
وقتی می اندیشم که ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم چه در عمر کوتاه یا بلند، کودک یا سالخورده در آخر به سوی منبع زندگی باز می گردیم، آرام می شوم.
وقتی در مقایسه با ابدیتی که ما تجربه می کنیم این عمر دنیا مثل پلک بر هم زدنی نیست قلبم ارام میشود.
این را در قرآن بارها خواندم که افراد پس از مرگ می پرسد چقدر درنگ کردید می گویند یک روز یا کمتر از آن.
حتی از اصحاف کهف هم وقتی این سوال پرسیده می شود همین را پاسخ می دهند و این می خواهد به ما بگوید که چقدر عمر این دنیا کوتاه است و چه بهتر که در مسیر درست و حق استفاده اش کنیم. چه بهتر که از ان لذت ببریم و زمانی که نوبت ما شد به راحتی بگوییم برویم.
این سخن استاد که می گفتند عزاداری را قبول ندارم و علاقه ای ندارم در ان شرکت کنم را قبول دارم.
اما باور مردم در فرهنگ ما این است که گرفتن مراسم عزاداری باعث تسلای افراد می شود. نمی دانم چقدر این سخن درست است. گاهی حضور افراد و همدردی آنان باعث می شد بازماندگان گریه و شیون بیشتری سر دهند.
اما برای خود من که در برگزاری مراسم کمک می کردم و انجام کارها باعث می شد که ذهنم از خود مسئله یعنی فقدان مادر برداشته شود کمک می کرد که حال بهتری داشته باشم.
تدارک وسایل پذیرایی و خوشامدگویی و خرید و … همه ذهنم را از مسئله بر می داشت. یعنی حواسم را پرت می کرد و وقتی زمان می گذشت گویا باعث می شد اندوه سبک تر شود.
در هر صورت از خودم راضیم. از اینکه نخواستم به دیگران و بخصوص به همسرم بگویم غصه بخورد یا نخورد. در سکوت کنارش بودم و اجازه دادم خودش با جریان همراه شود. نخواستم اصرار کنم که من چگونه فکر می کنم یا بهتر است تو چگونه بیاندیشی.
دیدم که او هم خیلی خوب تر از انچه من انتظارش را داشتم در حال عبور از این اتفاق است.
خدایا شکرت
عزیزممم چقدر حرفاتون قشنگ و از ته دل بود. تو سایت خیلی میشه کامنت بخونم اما کامنتی مثل شما که از تهِ دل باشه دل نشین تره. و چقدر تحسینتون کردم که نخواستید دیدگاه خودتونو تحمیل به کسی کنید و اجازه دادید هر کسی با روش خودش با موضوع کنار بیاد. برای همسرتون طلب قلبی آرام و برای شما طلب مسیری آرام دارم.
پسری با پـــــدﺭ ﻣﯿﻠﯿـــــﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ لڪسوز به نمـــــاﺯ جمعہ مےرفت
ﺩﺭ یڪ ﭼـــــﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣـــــﺰ پســـــری ﻫﻤـســـــن ﺧـــــﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾـــــﺪ ڪہ گـــــل مےفـــــروخت …
پســـــر ﻣﯿﻠﯿـــــﺎﺭﺩﺭ بہ گل
ﻓـــــرﻭﺵ گفت؛ﺍﻻﻥ ﻭقٺـــــ ﻧﻤـــــﺎﺯ جمعہ ﺍست
ﭼـــــﺮﺍ نمےرﻭﯼ ﻧﻤـــــﺎﺯ جمعہ …!!
پـــــسر گل ﻓـــــﺮﻭﺵ گفت؛ﺗـــــﻮ یڪ هفتہ بہ ﺟـای ﻣـن ﺯﻧـدگی ڪن ،
مڹ یڪ ﺳـــــﺎﻝ بہ ﺟـــــﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩت مےڪنم ،،،
شڪم ﮔـــــﺮسنہ نمےتوانـــــد ﺻراط ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿـــــﻢ
ﺭﺍ ﺧﻮب ﺍﺩﺍ ڪند ،،،
ﺳــــﻼم ﻣـــــﺮﺍ بہ ﺧـﺪﺍ ﺑـــــرسوﻥ ﻭ ﺑﻬـــــﺶ
ﺑﮕـــــﻮ گـــــل نمی خری . . . واقعا پول و ثروت معنوی ترین کار دنیاست
فوق العاده بود استاد…خدارو شکر منم مقاومت دارم با عزاداری برای انسانهایی که مرگ رو تجربه میکنن.اصلا توی عاشورا عصبی میشم خدارو شکر توی عاشورایی که گذشت من همش سر کار بودم و خونه نبودم چون از وقتی با قوانین آشنا شدم میبینم مادرم بعد از عزاداری ها چطور مریض احوال میشه…زیباترین تعبیری که میشه از زندگی داشت همینه..تازه من با فایلتون فهمیدم درسته تمام عمرمو درس خوندم و الانم میخوام ادامه بده همش توی امتحانات و درس خوندن گذشت الان گاهی فک میکردم که نه مسافرت خاصی رفتم نه کار خاصی کردم و این احساس خوبو ازم میگرفت…الان میفهمم که بیهوده نبوده زندگیم و منم به گستزش جهان کمک کردم خدایا شکرت….۰قدر به این دیدگاه احتیاج داشتم و دارم…عاشق این دیدگاهم که ما با مرگ به خدا میپیوندیم..چقدر این احساس خوشحال کنندس برخلاف دید مردم…ممنون استاد دوستتون داریم…
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیز در ابتدا از شما بابت محصولات جدید و تاثیر گذار و فایل های رایگانی که هر چند روز بر روی سایت قرار میدین سپاسگزارم.
میخواستم در مورد اتفاقی که حدود یک هفته پیش برام رخ داد برای دوستان توضیحی بدم. اتفاقی که میتونست منجر به مرگ اینجانب بشه.(جوان ناکام)
من مدتی رو برای کار تحقیقاتی پایان نامه که روی تغذیه جوجه های گوشتی کار میکردم در مرغداری دانشگاه مشغول به کار بودم و چون با موجود زنده کار میکنم باید شب هارو هم اونجا میموندم و به خاطر علاقه ام به این کار با اینکه دانشگاه ما تو شهر خودمون هست اما تمام روز و شب پرورش تو مرغداری بودم و از بودن با جوجه ها و محلی که تقریبا در خروجی شهر بود وبسیار ساک و ارام بود خیلی لذت میبردم…تقریبا روزای اخر دوره پرورش بود و من ودوستم که همکارم بود خیلی کارداشتیم باید جوجه هارو خون گیری میکردیم .وزن کشی میکردیم و…و از 8 صب تا 3صب فردا بیدار بودیم….من ساعت 3 صب از خستگی به سختی فقط بخاری( یه بخاری گازوئیلی) روشن کردم و خوابیدم و واقعا خسته بودم..ساعت 4٫5 صب نمیدونم چرا و چی شد که من بیدار شدم و چراغ اتاق روشن کردم باور کنید من اصلا نور چراغ و به زور میدیدم چنان دودی داخل اتاق گرفته بود که من که من فقط تونستم شعله بخاری و که از دهنه اون داخل اتاق میومد و ببینم…باور کنید اگه فقط 15 دقیقه دیگه خوابیده بودم الان از اون دنیا برای سایت کامنت میزاشتم…اولش ترسیده بودم گفتم پسر اگه میمردی دیگه همه چی تموم میشد .بنده خدا مادرم چه غصه ای برام میخورد. این همه درس بخون و تلاش کن و دنبال موفقیت باش اخرشم به این راحتی بمیری…..ولی بعدش خیلی خدارو شکر کردم و به خودم گفتم من که این چند هفته رو از همه چی خیلی لذت بردم .از بودن بادوست خوبم از کار کردن تو رشته مورد علاقه خودم از این اب و هوای عالیه این روزا واقعا لذت بردم و خوش گذشته تازه چند جلسه از دوره رسیدن به رویاهارو هم که دیدم با انگیزه ترو امیدوارتر شدم حالا اگه میمردم هم مگه چی میشد حداقل اون دنیا هم سرم بالا بود میگفتم درسته تازه بازی و یاد گرفتم اما از همون زمان ها هم تونستم لذت ببرم و هدف داشته باشم و به خدا میگفتم که من در مسیر شادی و رسیدن به خواسته هام مردم…والان بهتر میفهمم که اگر بتونم و یاد بگیرم که از تک تک لحظه هام چه زمانی که خیلی تنهام و چه زمانی که در کنار پدر و مادر و دوستان هستم و در زمانی که اتفاقی رخ میده بتونم شاد باشم و طوری به اتفاقات نگاه کنم که احساسم خوب باشه و در هر چیزی خیریتی ببینم اون موقع در ملاقات با مرگ هم هیچ نگرانی ندارم چرا که میدونم از لحظه های زندگیم درست استفاده کردم و حسرت نمی خورم…
به نظرم اولش سخته لذت بردن از لحظات زندگی مخصوصا وقتی که وضع مالیت خوب نیست یا وقتی که تنهایی و یا اینکه بتونی رفتار خوب و بامحبت با خودت و دیگران داشته باشی….برای من هم راستش خیلی موقع ها سخته اما تلاش می کنم که این مسیر رو بهتر یاد بگیرم و در زندگی خودم عملی کنم و مسیر تکاملی خودم رو طی کنم و برای همه دوستان و استاد عزیز هم ارزوی احساس خوب و لذت از زندگی دارم.موفق باشید
سلام محمد جان
خدا حفظت کنه.
با آرزوی موفقیت در مکان و زمان برا شما و همگروهیام و تمام مردم دنیا
به نام خدای عشقم که هرچه دارم از اوست
سلام پدر فافا
سلام پدر عزیزم
امروز اولین روز ماه رمضان است …و من روزه ام …
البته پیشواز هم رفتم …
میدونم که شما هم الان روزه هستید از نوعی که دوست دارم …
از نوعی که سلامتی و عشق و شادی و انرژی بسیار بیشتر و بهتر دارد …
از نوعی که در قانون سلامتی گفته اید…
از نوعی که درست است و از پدران و پدران مثل من تقلید نکردید …
و حتما و قطعا یک روز که آمادگی این عشق و سلامتی را دارم بهایش را میدهم و در این مورد هم با شما هم فرکانس میشوم ..
نمیدونید چقدر حرفاتون حس خوبی بهم داد …
مثالی که زدید اینکه این دنیا مثل یک مهمونیه و ما فقط به اندازه ی یک پلک زدن اینجاییم خیلی زیبا بود …
یادمه یک روز مادر بزرگم داشت تعریف میکرد که وقتی کوچیک بوده از پدرش پرسیده که آیا وقتی میمیریم دردمون میاد ؟ یا موجودات ما رو میخورند…ما میمیریم واقعا ؟
(وقتی مادربزرگم جواب پدرش رو گفت حیرت زده از نوع تفکر در حدود 60 70 سال پیش شدم ….)
و پدرش گفت دخترم این کت رو میبینی …؟اگر من الان اینو در بیارم بندازم زمین کلی روش پا بزارم دردم میگیره ؟نه …چون این کت دیگه به من وصل نیست یه مدت تن من بود و دیگه نیست …موقتی هم بود دیگه بعدش پاره بشه بسوزه یا خاکی بشه به من آسیبی نمیرسه …
بدن ما هم همینه …
….
.
.
.
.
و امروز این قضیه برای من انگار کامل شد …
به این صورت که
ما به یک مهمونی دعوت هستیم …
از یک دنیای زیبا و پر از نعمت و تک بعد …
به دنیایی دو بعدی که زشتی در کنار زیبایی و بالا در کنار پایین است
و آنجا به ما لباس هایی داده اند که یک دست و یکپارچه و برای بعضی بلند و بعضی کوتاه و بعضی به رنگ سفید و بعضی مشکی که این ها هم به خاطر خاصیت مهمانی است که دوباره سفیدی در کنار سیاهی است …
ک هیچ چیز مثلا سفید سفید یا سیاه سیاه نیست و همیشه حد واسط هست و ما نسبت به چیز دیگر بالایی یا پایینی و یا سفیدی و سیاهی را میفهمیم…
بعد از آن مهمانی فارغ از اینکه چقدر آنجا بودیم چه کردیم چقدر لذت بردیم آن لباس ها را در می آوریم و از آنجا به جایی که بودیم بر میگردیم …
حال چه کسی چه چیزی را از دست داد ؟
از خود پرسیدم این همه مال و ثروت که در آن مهمانی بدست می آوریم چه میشود چه خواهد شد چه به دردمان میخورد….
مگر اصلا ما چیزی داشتیم جز یک لباس که در آن مهمانی به ما داده بودند …
پس آن همه خواسته و هدف در آن مهمانی برای چه بود ؟
درسته
برای لذت بردن
برای استفاده کردن
برای لمس کردن آن مهمانی
که در دنیا میشود :برای لمس کردن و زندگی رو زندگی کردن ….
.
.
.
چطوره وقتی به یک مهمونی میریم یا یک شهر بازی دوست داریم ارتفاع رو تجربه کنیم (یک خواسته ) پس به طرف آن میریم و بهایش را پرداخت میکنیم و آن را با تمام وجودمون تجربه میکنیم ….
حالا یک آدم ساده بین و بی درک از آن شهر بازی میتونه بره دم در شهربازی بگه واقعا آدما برای اینکه برن روی اون صندلی که فقط دوبار میره بالا و بر میگرده حاضرند اینقدر بها و پول بدهند؟ به خاطر اینکه چند ثانیه موهاشون تو هوا پخش بشه؟ …
و بره بهشون بگه شما همه انرژی و وقتتون رو حروم میکنید به خاطر 4تا چیز الکی که دو دقیقه بعد ندارین و باید از این شهر بازی برین بیرون ….
برای چی خودتون و پولتون رو خرج این کارای بی هوده میکنید آخه؟
برین برای بعد اینکه از این شهر بازی رفتین بیرون یه کاری بکنید …دعا کنید ..این کارا چیه …
.
.
.
میدونی همین الان انگار من توی اون شهر بازی بودم و بعد یک ترن هوایی یکی میاد اینو به من میگه
میدونی من الان چی بهش میگم ؟
میگم بابا تو نمیفهمی….
من دو دقیقه اومدم اینجا لذت ببرم …
خواستم اینه ارتفاع رو تجربه کنم …
تو که تا حالا امتحانش نکردی نمیدونی چه لذتی داره …تو از اون پایین فقط منو دیدی …
بعدم من چیزی جمع نمیکنم که
من می خوام لذت ببرم چون برای همین اومدم …
اومدم اینجا و می خوام با تمام وجودم این شهر بازی رو با تمام بازیاش که حس می کنم می خوام تجربه کنم و برم ….
بعدم که از اینجا رفتم در واقع من برگشتم چون از اولم اینجا زندگی نمیکردم که …
زندگی من یه جا دیگس من اومدم اینجا رو تجربه کنم …
نه میتونم بازیای اینجا رو ببرم خونم نه چیز دیگه ای رو
زندگی بعد اینجا که زندگی عالی خودم بوده …حالا یه فرصتی شده که بیام اینجا و از اینجا لذت ببرم شادی کنم آرامش داشته باشم سلامتی و انرژی …جایی که یه چیزی رو بخوام و برم دونبالشو با عشق تجربش کنم ..
اگه الان بشینم غصه ی بعد رفتن از این شهر بازی رو بخورم پس فردا از اینجام که رفتم میگم ای کاش یکی دو ساعت دیگه بودم اون بازیه که اینقدر دوستاشتم برم رو میرفتم و تجربه میکردم ای کاش ای کاش ای کاش …
ای کاش اینقدر نگران نبودم برا بعد و آینده و حالا اگه نشه یا اینقدر ناراحت نبودم برای اینکه پدرم یا مادرم یا دوستم یا برادرم یا بچم زودتر از این شهر بازی رفت …
اینا دیگه چه حرفاییه…
اون اومد بازیشو کرد …لذتشو برد یا شایدم نبرد و رفت خونه …
همونجایی که بود
منم الان نه ،یکی دو دقیقه دیگه میرم
…
.
..
…
جالب نیست ؟
دنیا همینه …
از وقتی یادم میاد از کوچیکی وقتی دیگه بعد 9سالگی منطقم رسید (چیزی که خیلیا میگن عقلت رسید )
این سوال بود که این دنیا چیه و برای چی باید اینجا باشیم یه آیه همیشه توی ذهنم مرور میشد
إِنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ
زندگى دنیا تنها بازى و سرگرمى است
همیشه توی ذهنم از همون بچگی این بود که این دنیا مثل شهر بازیه
و اگر دست مامانت (خدا) رو بگیری اون به جاهایی میبرتت که لذت ببری و بعدشم باهاش از اونجا با شادی و خوشحالی خارج میشی ..باهاش اومدی باهاشم میری …
و حالت دیگه اینکه با خدا بیای توی شهر بازی و دسش رو ول کنی
هم خودتو گم میکنی هم جایی رو بلد نیستی هم اسیر آدما میشی هم آدما بهت زور میگن هم نمیتونی از اونجا لذت ببری دست آخرم که از اونجا با ناراحتی میری بیرون تازه مامانت (خدا) رو پیدا میکنی و دیگه فرصتی هم نداری که برگردی و باهاش لذت ببری ….
نمی دونم چرا ولی انگار از همون لحظاتی که این آیه و کلمات لهو و لعب رو شنیدم این تصاویر برام تداعی شد ….
به ادامه ی آیه توجه نکرده بودم ولی انگار که بعد از شنیدن کل آیه این تصاویر برام تداعی شدن
ولی ادامش فوق العاده بود که میگه
وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَ لایَسْئَلْکُمْ أَمْوالَکُمْ
و اگر ایمان آورید و تقوى پیشه کنید، پاداش هاى شما را مى دهد و اموال شما را نمى طلبد
آخ من قربونت برم خدای قشنگم ….
چقدر قشنگ میگی ….
.
.
.
و راستی
درباره ی عزاداری ها …
وای دقیقا …
من هر موقع از این عزاداری ها میرفتم انگار که حالم خوب نبود …
هیچ وقت گریم نمیومد تازه بعضی وقتا وقتی کوچیک تر بودم تعجب میکردم میگفتم چرا این ادما با این شدت دارن گریه میکنن برای چی واقعا ؟به غیر از چند جا که من توی اون روضه ها با خدای خودم حرف میزدم و یه جورایی از حس داشتنش از حس شادی و آرامش اشک میریختم…
به جورایی انگار که مثل همین الان که وقتی پای حرفای پدر فافا (استاد عباسمنش )میشینم که درباره ی خدا و قرآن و آیات و مخصوصا داستان های قرآن و پیامبران و مخصوصا ابراهیم میگه اشک میریزم که خدایا چقدر این ایمان قشنگه منم دوست دارم مثل این آدما این ایمانو در عمل نشون بدم منم می خوام اینقدر به تو ایمان داشته باشم انگار اونجا ها هم تصاویر و چیز هایی برای من میگفت که از ایمان و عمل امام حسین بهره گرفته بود …نه به خاطر روضه ها … اونا که همش درباره ی آی امام حسین زجر کشید بود …
نه ، خود خدا به صورت الهامی برایم می خواند …
از اون موقع ها تصمیم گرفتم دیگه زیاد جاهایی که شیون و زاری زیاد داره نرم انگار که دوست داشتم خدا اون موقع ها برام بگه …از ایمان از معجزات تا من نیز اشک بریزم ولی از شادی …از آرامش…از عشق خدا …
و الان نیز همینطوره …
از عشق از شادی از محبت خدا در دلم از این معجزات …
اینگونه دوست دارم اشک بریزم ….
باورت نمیشه پدر فافا
من قبلا از این ، هر صفحه ای از قرآن رو باز میکردم و از خدا راهنمایی می خواستم و بعد معنیا رو میخوندم …هیچ درکی نداشتم …
هر بار میگفتم خدایا این قرآن توعه کلام توعه من نمیفهمم من متوجه نمیشم بگو چی میگی …
و همیشه خودم رو یه دختر کوچولو کر و لال میدیدم که خدا داره باهاش توسط این کتاب حرف میزنه ولی من نمیشنیدم نمیفهمیدم …
بلد نبودم …
نه میتونستم زبونشون بفهمم نه حرفاشو درک کنم ..
باور کنید از همون موقعی که یادم میاد هیچ وقت نمیگفتم مثلا قرآن پیچیدس ما نمیتونیم بفهمیم یا آدمای دیگه باید تفسیر کنن و فقط پیامبر میتونه بفهمه….
نه اصلا …
من اون موقع وقتی میدیدم نمیفهمم اصلا درک نمیکنم …
با اشک رو به خدا میکردم و میگفتم …
نمیفهمم چی میگی …دقیقا مثل یک فردی که از یک کشور دیگه اومده و یک فرد مهربون با ذوق و شوق داره براش حرف میزنه و اون طرف هیچی نمیفهمه….
منم همینو میگفتم
میگفتم خدایایا من هیچی نمیفهمم…من از حرفات نمیفهمم…
من نمیفهمم چی میگی …
چیکار کنم …من دوست دارم این کلامت رو بفهمم دوست دارم بتونم کتابتو بخونم …مگه نمیگی این کتاب یک کتاب راهنمای رستگاریه خب من نمیفهمم و بعد انگار خدا منو در آغوش میگرفت و میگفت میفهمی
نگران نباش …بهت الهام میشه …
خودم بهت یاد میدم …یادش میگیری …
و من الان تازه یه ذره به اندازه ی یک سلول کوچک در بدنم میفهمم …و هر آیه را که میخوانم با اشک به آن نگاه میکنم و رو به خدا میکنم و میگم ….یکمی داره یادم میاد …
ولی فقط یکم …خدایا من هنوزم نمیفهمم نمیدونم …هیچی رو نمیدونم من تا همین چند سال پیش حتی همینو هم نداشتم …تو بگو تو بخوان تو برایم بگو …من هیچی نمیدونم نه از جهان نه از قرآن نه از خودم نه از دنیا و نه از تو …
ولی انگار قرآن برایم دیگر چوب خشکی که فقط صوت های غلیظ داره که باید به طور خاصی تلفظ بشه مگر نه اشتباهه واینا نیست …
انگار واقعا یکمی میفهمم مثل یک فرد خارجی که یکی دو سال توی یک کشور غریبه زندگی میکنه و الان در حد سلام و چطوری متوجه میشه …
.
.
.
ممنونم خدای قشنگم…
پدر فافا ممنونم …عاشقتم
عاشقتم
عاشق خدای درونت
عاشق ایمانت
عاشق تفکرت
عاشق الهاماتت
متشکرم
ممنونم ممنونم
مرسیییییییی
دیگه کلمه ای ندارم که باهاش این عشق و محبت و تشکری که در قلبم دارم و بهت ابراز کنم …
باید ببینی این دخترت رو تا بفهمی چی میگم …و ایمان دارم که یه روز هم میبینیش و میبینمت ….
خیلی دوستتون دارم…
همتون رو
کل خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی عباسمنش که هر لحظه با این کامنت ها قلب منو باز تر و باز تر میکنه …
عاشقتونم …
دلم نمیاد خدافظی کنم
ولی فعلا همتون رو به خدای بزرگم میسپارم …
استاد عزیرم لطفا فایلی درباره بیماری و علی الخصوص بیماریهای که ازش به عنوان لا علاج یاد میکنن بدید. هرچند من ایمات دارم بدن من قدرت درمان همه بیماریهای من رو داره. این فایل برای من خیلی اهمیت داره. منتظر هستم. سپاسگزارم
سلام دوست خوبم من نظر شخصی خودمو میگم امیدوارم موثر باشه.
من تا قبل از آشنایی با سایت و گروه عباس منش همون باورهای اشتباه و درد و رنجی داشتم که فکر میکردم پایان ناپذیره و دردهایی مثل معده درد که باورم این بود که عصبی هست و همیشه هروقت عصبی میشدم سراغم میومد. امسال بیشتر از همیشه چون اینقدر تو کارم به مشکل خوردم و اینقدر این حرفو شنیدم که بازار امسال خیلی خرابه وضعیت داره بهم میریزه و خدا میدونه قراره چی بشه همه و همه دردهای منو بیشتر میکرد.حدود دوهفته پیش هم سمت چپم درد مزمن و کشنده ای داشت که حتی شبها از خواب می پریدم از دردش.خیلی اتفاقی تو سایت میچرخیدم که قسمت آرشیو فایل هایآرامش در پرتو آگاهی رو دیدم 9تاشو دانلود کردم و یکبار گوش دادم.بعد ازون هرروز گوش دادم و تصمیم گرفتم سه روز که تنها بودم تو خونه روی خودم و باورهام در سکوت کارکنم. باورت نمیشه که چقدر به آرامش رسیدم و دیدم وسیع تر از قبل شده دیگه معده درد ندارم سردرد ندارم و درد سمت چپ بدنم کم و کمتر شد و به لطف خدا و آگاهی خودم نسبت به واقعیت بیماری ها که جز توهمی بیش نیست ، الان کاملا از بین رفته و من سالم و در کمال آرامش دارم اینا رو مینویسم. هرلحظه یادآوریش اونقدر منو هیجان زده میکنه که چقدر راحت و تنها با تغییر نگرش خودم تونستم دردها رو از خودم دور کنم اشک به چشمام میاد.امیدوارم تونسته باشم کمکت کنم و ایمان داشته باش که خداوند اونقدر انسان رو کامل آفریده که هیچ احتیاجی به قرص و داروهای صنعتی و شیمیایی نداره فقط آرامش داشته باش و در سکوت به این حقیقت برس که خدای تو و ایمان و باور تو بارها و بارها از مشکلاتت بزرگتر و زیباترند.
تندرست و شاد باشی عزیزم ??????
لیلا جان دوست عزیز سلام
استاد در فایل های عقل کل ، فایلی به نام تسلط ذهن بر جسم دارند که در مورد درمان بیماری است ، آن را تهیه بفرمایید
کتاب قانون شفا نوشته ی کاترین پاندر هم تاثیر شگفت انگیز دارد ،
در خدا شاد و پیروز باشید
دوست و هم فرکانسی عزیز سلام
خوشحالم که با دشمنان درونیتان مبارزه می کنید و باورشون ندارید
هر که در خواست کند دریافت می کند
در مورد این موضوع استاد در قانون آفرینش توضیح دادن و می گویند اصلا لا علاجی وجود ندارد و این ساخته و پرداخته ذهن ماست.
در کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید که فصلی بعد از فصل آخر به آن اضافه میشود که خودش می گوید از طریق صدایی به من الهام شد خواندم که از 26 دشمن درونی حرف میزد :
بیماری حراسی یکی از دشمنان درون هست که خطرناکه و موجب عدم موفقیت هر فردی می شود .
این دشمن مانع میشود که ذهن بتواند سلامت جسمی فرد را به طور مداوم تصویر کند ، و به این ترتیب دچار بیماری می شود ،
زیرا بیماری در ذهن فرد قرار میگیرد و ساخته می شود.
یعنی این که ما در ذهنمان هر تصویری داشته باشیم آن را می سازیم و تجربه میکنیم اگر بیماری باشد بیماری را جذب می کنیم .
اگر سلامتی َ، شادی و خوشبختی هم باشد همچنین اینها را میسازیم و جذب میکنیم ؛ پس بهتر است از قدرت ذهنمان در این مسیر استفاده کنیم .
امیدوارم که جواب سوالتان را گرفته باشین
?????????? در پناه حق شاد، موفق و پیروز باشید??????????
خیر پیش …
حالا علی الحساب نظر مرا هم پذیرا باشید. سادس. بیماری دو حالت دارد یا واکنش بدن است به ادامه حس بد که عموم از آن با نام علت مربوط به اعصاب یاد میکنن .راه حلش اینه که بیست چهار ساعته حس خوب داشته باشی و نگران آینده و گذشته نباشی و در حال خوشحال باشی.این پایه ای برای ثروت هم هست.دوم علت بیماری هم باور شخص در مورد خودش است که توسط ترس خودش و تلقین اطرافیان یا دکتر یا کسانی که قبولشان دارد شکل گرفته که راهش تکرار و توجه به باورهای سلامتی از خود است.
با سلام به همگی
به نظرم اول از همه باید جواب این سوال رو بدم من چه کسی هستم؟؟؟؟
از کجا اومدم؟؟؟
خالقم کیست؟؟؟
چرا اومدم ؟؟؟؟
کجا میخوام برم؟؟؟
رسالتم چیست؟؟؟؟
وقتی می پذیرم من توسط خدای فوق العاده توانمند آفریده شدم و برای هدف و برنامه ای اومدم ذهنم آماده میشه برای سوالهای بعدی
فرقی نداره کجا هستم چه کسی هستم …..
من خودم این زندگی رو انتخاب کردم و امتیاز و شایستگی این زندگی رو داشتم نه بالاتر نه پایین ار
روحی تلاشگر که برای ارتقای خودش وارد زمین شده می آموزد زمین می خورد رشد میکند بلند می شود و همواره تجربه می کند…..
مهم اینجاست چقدر به قوانین مسلطم و چه قدر دنیا رو قانونمند می دانم؟؟؟؟
هیچگاه از بین نمی روم زیرا خدا از بین نمی رود و من از روح خدا هستم….
اشرف مخلوقات هستم ….
به نظرم انسان موجودی ابدی است و هرگز از بین نمی رود بلکه روحش مسیر تکامل رو در زندگی های مختلف طی می کندو در نهایت به خداوند متعال وصل می شود
در پناه خدا سلامت و آرام باشید