این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/07/abasmanesh-5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-09-12 09:33:282025-12-02 04:46:14«اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من واقعا به فکر فرو رفتم…تمام لحظه هایی به ذهنم اومد که حتی میتونم بگم ایمان کامل نداشتمااا!! اما گفتم میسپارم به خدا میگمکه حتی شاید کامل کاملمخیالم راحت نبوده اما همه چیز به طور معجزه اسایی حل میشد درست میشد اونم به بهترین شکل ممکن جوری که هیچوقت فکرشو هم نمیکردم!واقعا ریحانه چرا ؟ چرا اینقد برات سخته؟ چرا بااینکه بارها بهت ثابت شده امتحان شده اما همچنان نگرانی! نگران چی!!؟؟ نگران چیزای الکی!الکی واقعا الکی!
خدا!! نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم من! یادم میاد وقتایی که صدام زدی وقتایی که میگفتی ریحانه، دوست من،بنده ی عزیزم نگرانچی هستی؟ نگران نباش! من هستم!! (•نگران نباش•)
وقتایی که به وضوح میشنیدم صداتو و باهمون ایمان کم گاه اعتماد میکردم بهت و میدیدم که همه چیز عالی میشه! شگفت زده میشدم اما باز فراموش میکردم فککردم اینا عادیه یا هر دلیل دیگه ای!
خدای من خجالت میکشم وقتی روزایی رو یادم میاد که صدام میزدی اما توجه نمیکردم…
خدا! گاهی وقتا دیدگاه های بچه ها رومیبینم و باخودممیگم چقد اینا رابطه ی خوبی باتودارن منم میخوام باتو اینجوری باشم همینقدر صمیمی و همینقد رابطه ی پرازعشق! خدا من نتونستم بفهمم که توچقددوسم داری!کمکم کن عزیزم🥺❤️
واقعا چه خوب گفت استاد عزیزم که:(همیشه از خدا خواستم که منو حمایت کنه منو هدایت کنه که ابراهیمش باشم).
(خدایا مارو هدایت کن و حمایت کن که ابراهیمت باشیم).
واقعا هروقت توکل کنیم به خدا و حرکت کنیم دیگه نگرانی چه معنی داره؟؟ وقتی بدونیم خدایی هست که مارو حمایت میکنه مارو هدایت میکنه وقتی بهش توکل کنیم و ایمان داشته باشیم وقتی بفهمیم که خدایی هست که عاشقمونه که هدایتگره که حامی ماست که مارو تنها نمیندازه دیگه نگرانی چه معنی داره؟؟! کاش واقعا کاش همه ی ما بتونیم انقد ایمان داشته باشیموتسلیم خدا باشیم مثل ابراهیم❤️
بعد از اینکه کارم تمام شد دوست داشتم مثل روزای دیگه قدم بزنم(من در روز حدود ۵ کیلومتر پیاده روی میکنم و لذت میبرم و ارومترین لحظات روزمو تو پیاده روی میگذرونم نه تو خیابون و جاهای مشخص بلکه کوچه های خلوت باغی ) داشتم قدم میزدم که هدایت شدم به کوچه ای که پیاده قدم زدن باعث میشد پر از خاک بشم اما رفتم ، با کفشام و شلوارم که اصلا مناسب پیاده روی نبود نگاه کردم و باز الهام شد که چکار کنم ، شلوار پارچه ایم رو زدم بالا ( خجالتی در کار نبود ، نگاه مردم اهمیتی نداشت ) راه افتادم تو کوچه باغها و شکر گذاری میکردمو لذت میبردم ، از گله گوسفندا و درختا و هرچیزی که میدیدم لذت میبردم ، به دو راهی رسیدم باز هم الهام شد از راهی برم که تو ذهنم نبود ، رفتم ، الهام شد بلند خدارو شکر کن ، داد زدم خدایا شکرت ( نظر کسی مهم نبود با اینکه یه کوچولو نگران پشت سرم بودم اما نگاه نکردم و داد زدم) پیش خودم گفتم دوست دارم توسط یک دوست همفرکانسی دعوت شم و کلی صفا کنم ، کمی جلوتر که رفتم در یکی از باغها باز بود و چنتا صندلی گذاشته بود و قوری چای رو زغال ، چقدر فضای قشنگی بود ، به ذهنم رسید خودتو دعوت کن ، اره اون دوست همفرکانسی خودم بودم ، چای رو خوردم و باز هم ثانیه به ثانیه شکر کردم و دوباره راهی شدم ، تومسیر دوباره الهام شد از این خیابون برم ، باز هم رفتم ، دیدم یک ورزشگاست که تعدادی دارن فوتبال بازی میکنن ، یاد نوجوونیم افتادم که تو تیم فوتبال بودم رفتم کلی بازیهاشونو نگاه کردم ، چقد لذت بخش بود ، وصف این لذتا درکش خیلی راحت نیست اما من کیف میکردم ، بعد از اونکه از ورزشگاه اومدم بیرون به سمتی هدایت شدم که احساس میکردم به جایی راه نداره و بن بسته ، از خدا هدایت خواستم هدایتم کرد اما شک کردم ، نمیخواستم شرک کنم اما ترس مجبورم کرد از شخصی سوال کنم که اخر این خیابون راه داره ، گفتن اره داره ، از خدا عذر خواهی کردم و راه افتادم و به جایی رسیدم که فهمیدم دیگه هیچ وقت شک نکنم ، خدا واسم هدیه اصلیشو گذاشته بود ، یک کوچه باغ که دیوار کاهگلی داشت و جوی پر از اب سرد ، دیدم چند نفر پاشونو تو اب گذاشتن و نشستن ، منم پامو تو اب گذاشتم و لذت بردم ، خدایا شکرت که انقدر باصفایی ، چه کسی میتونه انقدر واست وقت بذاره و هر جایی که فکرشم نمیکنی ببرتت و انقدر صفا کنی ، از خدا باصفاتر ندیدم
خدایا شکرت ، بعد از اون راهمو به سمت خونه ادامه دادم ، هوس اب انار کردم ، هدایتم کرد اب انارمو تگری گرفتم ، افتادم تو خیابون اصلی ، تو مسیر گلفروشی دیدیم ، گفتم برم واسه قدر دانی از خدا یه گل بخرم واسه خودم (ما از خداییم)، وارد که شدم چشمم فقط به شاخه گل رز بسیار زیبا رنگ صورتی پرنگی افتاد (شایدم سرخابی) خریدمش و با ذوق خارج شدم، ۲۰ متر بالاتر پیر مردی بود کنار خیابون نشسته بود ( شاید مغازه دار بود من نمیدونم) الهام شد گلو به این بده رفتم جلو و گل رو بهش تقدیم کردم ، خیل خیلی خوشحال شد و من خوشحال تر چه حس زیبایی ، اینجا فهمیدم که انفاق یعنی چی( انفاق یعنی بخشیدین و هدیه به خدا ، وقتی ما به شخصی میبخشیم به خدا داریم میبخشیم ، اون میبخشه زیاد میبخشه و ما نباید جبران کنیم؟ اون نیاز نداره اما به دیگران که از خدا هستن میبخشیم این یعنی کادو دادن به خداو چقدر زیباست این جمله انا لله و انا الیه راجعون ، تازه میفهمم معنیشو) و به سمت خونه رفتم
احساس عجیبی دارم من روی هر فایل چند روزی صبر میکنم و چندین بار آنها را بررسی و تمرینهایی که استاد درآن می گویند را انجام می دهم و بعد وارد روز بعد می شوم فکر می کنم این سبک از جلو رفتن با تمرینها بیشتر باعث تغییرم شده است.
یعنی احساس بهتری نسبت به خودم و قدمهایی که بر می دارم دارم.
انگار زندگی ام در حال تغییری اساسی است اتفاقاتی برایم می افتد و چیزهایی را می فهمم و درکهایی پیدا می کنم که قبلا برایم اتفاق نمی افتاد شاید فایلایی که نمی دانمشاید بیشتر از صد بار گوش داده بودم و متنهایی که خوانده بودم حالا برایم معنی دیگری پیدا می کند و معنی آموزشها را می فهمم یعنی این رافهمیدم که نباید فقط این حرفها را شنید و تایید کرد این کافی نیست باید با این آگاهی ها زندگی کنم باید برایشان وقت بگذارم باید برای خودم و زندگی ام و نفسم و وجودم در این جهان ارزش قائل باشم و چون من ارزشمندم وبیهوده به این جهان نیامده ام پس نباید عمرم و وقتم را بیهوده تلف کنم پس باید برای خودم ارزش قائل باشم و وقت بگذارم.
دو روز پیش نمی دونم واقعا چجوری بگم اتفاقهایی افتاد به سمت فایلهایی هدایت شدم اونها را دیدم گوش کردم رفتم تمرین این فایل انجام دادم و درباره شخصیت ابراهیم در قرآن تحقیق کردم و همه آیه هایی که نام ابراهیم در اونها بود بررسی کردم و فایلهایی رو دیدم که واقعا خیلی بهم کمک کرد و انگار یه اعتماد به نفس سرکوب شده در من دوباره بیدار کرد انگار تلمبار سالها باورها اتفاقات و حرفهایی که ذره ذره روی هم انباشتی از انرژی بود که من در من شکسته بود را به هم ریخت و انگار آزاد شدم انگار رهام انگار حرفهایی به من گفته شد آگاهی هایی به من داده شد که خیلی از ترسهام فروریخت و تازه فهمیدم چقدر کار دارم و چقدر باید روی خودم کار کنم و وای……
در مورد فایل حضرت ابراهیم باید بگم بارها گوشش کرده بودم ولی اینبار که تمریناتش انجام دادم فهمیدم که کجای کارم می لنگید و سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وانچه خود داشت ز بگانه تمنا می کرد فهمیدم سالها خدا در درونم بوده با من بوده می خواسته من رشد بده بارها من بخشیده بخاطر خیلی خطاهای بزرگ که فکرشم نمی کردم و به عشق خدا پی بردم که هر چقدرم فکر کنیم نمی تونیم این عشق درک کنیم
نمی تونیم اونجوری که هست بفهمیمش فقط فهمیدم یه جور خوب
آره خدا یه جور خوب واسه من
اونجوری خوب که من خوب بودن فهمیدم
خوب بودن معنی میکنم
به همون اندازه که من یاد میگیرم خوب بودن بهتر معنی کنم
اونم داره بهتر می شه
اینجا دلم خالی میکنم از همه باورها،تعصبات،افکار،شرکها و حرفهایی که تا حالا شنیدم و ازش می خوام من در همه زمینه ها هدایت کنه به راهی که من از بهترین راه به همه خواستههام برسونه بهترین راه، راه راست راه کسانی که بهشون نعمتها داده و نه راه گمراهان
این فایل عالی برای چندمین بار به من ثابت کرد اگه اعتماد به خدا سرلوحه ی تمام زندگیم باشه بدون هیچ نگرانی و ترسی میتونم بهترینها رو برای خودم بسازم.
من همیشه به پروردگارم ایمان دارم و تسلیمم در برابر حق
تو کل زندگی باید به خدا اعتماد داشته باشیم خودش بهترین مسیرها رو سر راهمون قرار میده
هر وقت تو زندگیم هر چیزی رو از دست دادم آدمهای محبوبم یا از نظر مالی.. فرقی نمیکنه در هر صورت اتفاقات بهتر و قشنگ تر برام رقم خورده و آدمهای جدیدی که وارد زندگیم شدن شرایط مادی بهتری که وارد زندگیم شدن همشون بارها و بارها بهم فهموندن که خدا همیشه بهترین ها رو سر راهمون قرار میده و بهترین ها رو برامون رقم میزنه اگه تسلیمش باشیم و بهش اعتماد کنیم مثل تصویر جالبی که چند وقت پیش دیدم یه نقاشی بود که مثلا یکی رو کشیده بودن بصورت فرضی خدا بود و یه دختر بچه که یه عروسک کوچیک تو دستش بود خدا داشت به دختر کوچولو میگفت عروسکتو بده به من این در حالی بود که یه عروسک خیلی بزرگتر و زیباتر پشتش تو دستاش داشت که قرار بود بده به اون بچه مسیر زندگی آدمها هم همینه اعتماد که داشته باشی خدا پشتش چیزای قشنگ تری برامون قایم کرده اگه فقط تسلیمش باشیم و از چیزای کوچیک بگذریم و اعتماد داشته باشیم..
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی مهربون و دوستان هم فرکانسی ام
چند روزی هست که دارم روی باورهای توحیدی ام کار میکنم، اینکه باید فقط از خدا بخوام، اینکه باور داشته باشم فقط خداس که میتونه کمکم کنه نه هیچ کس دیگه ای، اینکه وابسته به دستان خدا نباشم و فقط و فقط وابسته به خودش باشم
این وسط نجواهای شیطانی به قدری توی ذهنم میچرخن که دیروز حس و حال بدی داشتم، انگار داشتم از مسیر دور میشدم، داشتم قدرت و میدادم به بندگانش
اونجا بود که فهمیدم هنوز کلی راه دارم تا باورهای توحیدی ام رو قوی کنم
دیشب باز نشستم برا خودم نوشتم که
قدرت فقط دست خداس
اعتبار دست خداس
هیچ کس قدرت اینو نداره که زندگی تورو نابود کنه تا وقتیکه خدا هست
هر تضاد و هر اتفاق به ظاهر بد نباید باعث بشه تو فک کنی قدرت دست آدماس و اونا میتونن زندگی تو رو عوض کنن
میدونم باید روی خودم خیلی کار کنم، میدونم که این وسط نجواهای شیطانی هم هست و من باید بهشون غلبه کنم
از خدا میخوام من رو و همه ی ما رو هدایت کنه به سمتی که بیشتر باورش کنیم، تا ما هم به اندازه ی ابراهیمش توحیدی بشیم
دوستون دارم زیاااد، همتون در پناه الله یکتا باشین همیشه❤❤❤❤❤
سلام پر از احساس خوب میکنم به تمام هم سایتی های عزیزم🥰🥰
استاد عاشق این شدم که درباره حضرت ابراهیم تحقیق های جامعی بکنم
خیلی عشق کردم وقتی درباره ابراهیم سخن گفتید
اصلا طرز صحبت کردنتونو دوست دارم
وقتی اینجوری ابراهیم را الگو خود کرده ای پس
شک نکنید که یک روز همه ما ها ابراهیمی رفتار میکنیم 🤗
ابراهیم هم انسان بود ما هم انسان هستیم
وقتی ابراهیم رفیق خدا بود پس میتونیم بگیم خداوند رفیق باز قهاریست ودر این بازی زندگی رفیق میطلبد
خداوند حق رفیق را بیشتر از آن چیزی که در حقش میکنی ادا میکند
انگونه که برای ابراهیم ادا کرد
آتش را برایش گلستان کرد 😊😊
تیزی گردن اسمائیل را کند کرد و گوسفندی برایش فرستاد برای قربانی کردن
آب زمزم را به نشانه اعتماد ابراهیم وتوکل به پروردگار به فرزندش و همسرش بخشید
لیاقت درست کردن خانه خود را به ابراهیم عنایت کرد
و در میانسالی فرزندی زیبا به او وهمسرش سارا هدیه داد
بله دوستان عزیزم این است عشق بازی با خدا شرک نداشتن در فرمانه خدا
خداوند با ابراهیم عشق بازی کرد هر غیر ممکنی رو برایش ممکن ساخت
به نظر من رفاقت کنیم برای خدا که خوب رفیق ثروتمند ،قدرتمند و بزرگیست 😘😘
ودوستان گلم در ادامه صحبت های استاد عزیزم
همانطور که ما برای فرزندانمون همه کار میکنیم و از دیدنش لذت میبریم از بزرگ شدنش کیف میکنیم
خداوند هم از دیدم ما عشق میکنم از تکامل ما لذت میبرد وبا نشانه هایی که به ما نشان میدهد رفیق میطلبد و به ما میگوید اگه با من رفیق شوی رفاقت را در حقت تمام میکنم 😉😉
و عزیزان دلم استاد عباسمنش و مهربان بانو شایسته خانوم
روز سوم سفرنامه 1400/9/24
خدا رو شکر که نرم نرم داره خدا توی وجودم رخنه میکنه یعنی توی وجودم بود ولی حالا دارم نرم نرم بهش ایمان میارم
خدای خوبم از اتفاقی که امروز برام افتاد و ظاهرش شاید خوب نباشه ولی مطمئنم به نفع من خواهد بود. ایمان دارم ایمان. قلبم این رو گفت – ایمان دارم که بهترین ها در انتظارمنه
وای چقد خوشحالم بابت اتفاق امروز
خدا رو شکر که دیگه دارم یاد میگیرم که نباید شرایط تحمل کنم
یکسری اتفاقات توی زندگیم افتاده و امروز دست به دست هم داد تا به من بگن برو برو دنبال خواسته ات خدا رو شکر که این رو دارم نرم نرم درک میکنم
اون ارامش که توی روز اول سفرم گفتم امروز اومده بود سراغم وجقدر خوبه که وقتی به خدا نرم نرم ایمان پیدا کردم چه ارامشی نصیبم شد
اشک شوق با ارامش الهی
مرررررررررررسی استاد مرررررررررررسی
و خدا رو شکر میکنم که اعتماد به نفسم هم نرم نرم داره تغییر میکنه
خدایا میخوام ازت هر روز هرلحظه ایمانم در عمل بهت قوی و قوی تربشه تا شجاعانه برم جلو برم تو دل ترسام
خدای مهربانم هر روز هرلحظه مرا به سمت خوبی ها و سلامتی شادی و نعمت هدایت کن
خدایا هر روز و هرلحظه ایمانم در عمل قوی وقوی تر کن
خدایا مرسی که من رو لایق شنیدن این اگاهی های ناب کردی و عمل کردنش بامن هست و من که دیگه با خودم عهد بستم که باید عمل کنم و توی راه عمل هستم و دارم انجام میدم
خدایا شکرت
خدایا شکرت از استاد مهربان و خانوم زیبای خوش قلب که در مسیر زندگیم قرار دادی
استاد عزیزم و بانوی مهربان خانوم شایسته سپاسگزارم سپاسگزارم
خدایا شکرت که این روز سفرم هم به عهدم وفا کردم و دارم تغییراتش رو حس میکنم نرم نرم
تسلیم بودن یعنی چی؟یعنی هر چی شد بگی درسته بگی خدا داره کارشو درست انجام میده بگی خدا صلاح من و بهتر و از من میدونه.
همه اتفاقا به نفع من میفته…اینقد نگران مسائلمون نباشیم بابا بسپاریمش به خدا بگیم حلش کن واسم،من نمیدونم چجوری نمیخوام هم بش فکر کنم.این تویی که دانایی و فرای همه علم ها و حکمتایی،من به تو ایمان دارم میدونم کارم و خیلی بهتر از خودم راه میندازی،این کارمم راه بنداز.
من هر چی تو بگی میگم چشم.سرکشی نمیکنم،تو کار تو دخالت نمیکنم،اصلا بابا به منچههه مگه من خدام….چقدر اینجوری گذروندن به ادم احساس خیال راحتی میده و احساس خوب..نگران نیسی که کارت چی میشه چی نمیشه میدونی سپردیش دست خوب کسی❤️پروردگارت.
میخوام بش توکل کنم وارد ترسم بشم،،یه مدت درس نمیخوندم و ترسم این بود چون یه مدته درس نخوندم عقبم و وای اله و بله و …و کلا دس کشیده بودم خودم و گول میزدم میگفتم بذار وقتش برسه من الان میخوام لذت ببرم،قاطی کرده بودم یجورایی.
اما به لطف استاد متوجه شدم این هم یه ترسه و باید واردش شم.
ذهنم میگفت از فردا شروع کن اما خدای درونم میگفت از امشب شروع کن با اینکه شب یلدا هم بود..ایندفعه اصلا اون فکر که عقب افتادم تو ذهنم نیومد. با احساسم درس خوندم سعی کردم باهاش حرف بزنم که مثلا الان کدوم درس و بخونم که بیشترین فهم و تاثیر و برام داره و….و الان خیلی حالم عالیه.ایمانم و ثابت کردم چون عمل کردم.هم درسمو میخونم هم رو خودم کار میکنم.
چقدر این عزت نفس استاد نظر من و جلب کرد اینکه گفت هر کس به یه جایی رسیده منم میتونم و منم میخوام ابراهیمت باشم..این موضوع حتی راجبش حرف زدن هم شجاعت میخواد،ذهن قوی میخواد،
کاملا مشخصه از زبون کسی تراویده که رو خودش خیلی کار کرده که ذهنشو تربیت کرده.دسخوش استاد واقعا خیلی خفنه خیلی عزت نفس بالا میخواد. ما ها بخاطر محیطمون خیلی اماما و پیامبرا رو خاص میدیدیم و شاید میبینیم. اینکه اونا یه جایگاه خیلی خاصی دارن و اصلا عادی نیسن و ما هرگز نمیتونیم به اون درجه ایمان برسیم و اگه راجبشم حرف میزدیم میگفتن وای گناه داره چرا گفتی از خدا عذر خواهی کن تا ببخشتت.
اما الان ببین یک ادم متفاوت و قوی رو که چه قششنگ از خدا با جسارت و با عزت نفس میخواد که بهم کمک کن میخوام ابراهیمت باشم،درود به شما استاد،،الگوی منید❤️
پروردگارا به من و همه خونواده عزیز عباسمنشیم کمک کن که روز به روز به تو نزدیک تر بشیم،ایمانمون بیشتر بشه و صدای قلبمون و بلند تر بشنویم و بتونیم تسلیم امر تو باشیم❤️❤️❣️
باسلام وبنام خداوند مهربان ،مدتیست عضو سایت شده ام ولی بتازگی بصورت جدی از فایلهای رایگان استاد استفاده میکنم وکامنتها رو میخونم ،از هرکدام درس میگیرم ،ضمنا دخترم دوره دوازده قدم ،قدم اولش رو خریده وباهم استفاده میکنیم ،خیلی عالیه ،واقعا هر مبحثی رو که گوش میدهم آگاهیهای زیادی کسب میکنم ،شروع کردم به خواندن قرآن از ابتدا وبصورت جدی ،مدام نت برداری میکنم وبه وضوح نشانه های رشد فکری وپیشرفت مالی در زندگیم دیده میشه ،سعی میکنم روی عزت نفسم کارکنم ،چون تازه فهمیدم در گذشته هر مشکلی که داشتم از نداشتن عزت نفس بوده ،امیدوارم این قدمهای کوچکی که بر میدارم هم برای خودم مفید باشه ،هم در نهایت نفعش به خانواده ام برسه ،آمین ،،،،
اسمامسلمانم ولی جرائت ندارم ازین شهر به شهر دیگه برم.. چون میترسم اون جا کارو چیکار کنم.. جا رو چیکار کنم.. درامدو چیکار کنم ووووو
طرف بچش یه دختر دبیرستانیه .. زن گنده ای شده برای خودش هنوز که هنوزه باباش از ۲۰ کییلومتر اون ور تر پا میشه تا این بچه رو تا مدرسه ببره و برگردونه تو خونه .. حالا مدرسش چه میدونم پیاده یه ۲۰ دیقه راهه یا کمتر…اون وقت استاد عباس منش… مایکی توی سن ۹ سالگی سوار هواپیما میشد ازین کشور به یه کشور دیگه میرفت.. من با این سنم جرایت ندارم یه بلیط بگیرم دو قدم برم اون ور تر… برم دنبال ارزوها و اهداف و علایقم .. چون ترس وجودم رو گرفته…
همیشه از بچگی توی یه چهار چوب عقاید خونوادم بزرگ شدم و هیچ شک نکردم به چیزایی که به من گفته شده..
این بند سبزو ببند دستت تا از بلا دور باشی.. چشمت نزنن
این صدقه رو بده تا از بلا دور بشی..
پیش فلان امام زاده یا پیش امام رضا برو .. چون امام رضا شفای مریضا رو میده ….
گریه کن بزن تو سرت چون خدا غم و غصه رو دوستداره…
بذار بریم پیش فلانی یه دعایی یه استخاره ای چیزی بکنه تا زندگیمون و سرنوشتمون تغییر کنه
وووووو
ولی هیچ وقت اصل هدایت رو درک نکردم.. چون خودم دنبال حقیقت نبودم اصلا ….
ببین ۲ تا موضوعه :
یکی اینکه مغزت با یه مشت دروغ و چرندیات پر شده باشه و تو اینا رو باور کرده باشی و حقیقت دونسته باشی مزخرفاتی که از قبل بهت گفتن و اصلا بهشون شک نکنی و بگی همینی که هست و درسته و اصلا گناهه بهشون شک کنی و میری جهنم
موضوع دوم اینه که بگی عهههه نه انگار اونا چرت و پرتن و مزخرفاته و بهشون شک کنی .. و حالا که بهشون شک کرده و یه ذره مغزت از ابله بودن درومد …بگی خب پس حقیقت چیه ؟؟؟ خاک تو سرم… پس حقیقت چیه ؟؟؟ چه چیزی درسته اصلا ؟؟؟ و بعد قالب درست بذاری تو ذهنت !!! موقعی که قالب قبلی رو اون تعصبات و مزخرفات قبلی رو شکسته باشی توی ذهنت…
طرف بچش خود کشی کرده اصلا پدر و مادره خودشونو چندین ماهه پر پر کردن اصن یه وضع مزخرفیا… یا چه میدونم زن گنده جرایت نداره یه نیم ساعت شبا توی خونه ی خودش تنها باشه ووووو
اون وقت من مدام اشتباهاتم رو تکرار میکنم.. مدام در حال تکرار اشتباهاتم هستم به خاطر اینکه ورودی هام رو خوب کنترل نمیکنم… با ادمای چرت و پرت نشست و برخاست میکنم چون میترسم از تنهایی و بی پولی !!!
مهمونی های ببخود شرکت میکنم چون میترسم از تنهایی !!!
اجازه میدم باهام برخورد نامناسب بشه و من رو با الفاظ ناصحیح صدا بزنن چون زیادی دلسوزم و یا میترسم از طرد شدن و تنهایی و بی پولی !!؟ یعنی به خاطر ترسم اجازه میدم اسمای نامناسب برام بذارن !!!! ووووو
کم کم دارک یه کوچولو متوجه میشم که استاد در فایل مقدمه گفتن که قشر زیادی از مردم فقط میدوئن یعنی چی؟؟ یعنی اصلا هیچ کنترلی روی رفتارهاشون روی ذهنشون روی کاارایی که میکنن ندارن فقط همینجوزی بی هدف میان و میرن چون خودمم اینجوری بودم و البته سعی میکنم بهتر بشم..
حاالا حضرت ابراهیم بچش رو خواست قربونی کنه .. چاقو رو برداشت که اینکارو انجام بده…
اخه کدوم باور و ایمانیه که من دارم اخه !!!
بعد متعجبم چرا زندگیم عوض نمیشه..
همون ترسای قبلی دوباره وجودم رو فرا گرفتن و من رو توی خودشون اسیر کردن !!!
هنوزم با همون ادمای بی هدف قبلی ارتباط دارم..
هنوزم همون شغل مزخرف قبلی رو دارم..
هنوزم همون جای مزخرف قبلی هستم …
و همینجوری هی معلوم نی چه میکنم !!!
و مدام دیگران من رو کنترل میکنن !!!
عوامل بیرونی من رو کنترل میکنه !!!
تا چیزی میشه از کوره در میرم و عصبی میشم و واکنش میدم و تند میشم…
چون معنای تسلیم بودن رو درک نکردم …
چون نمیتونم خودم رو بسپرم دست یک نیروی بالاتر و قوی تر و برتر !!!!
چون میترسم …
مادرم منو کنترل میکنه..
خونوادم برام تصمیم میگیرن..
توی نحوه لباس پوشیدنمم دیگران رو دخیل میکنم..
این چه شخصیتیه من دارم اخه !!!
خب مشخصه درامدم اینقدر بده و زندگیم اینقدر سخته !!!
بحث این نیست که به کسی توهین کنم با فریاد زدن و عصبی بودن .. بحث اینه خودم در زندگیم برای خودم تصمیم بگیرم و هی تا چیزی میشه از هزار نفر مشاوره نگیزم !!!
واسه همینه که توی این سال ها اوضام اصلا تغییری نکرده ….و همون پله ی اولم !!!
چون اجازه نمیدم خداوند کارها رو برام انجام بده و تماما میخوام همه کارا رو خودم تنهایی انجام بدم ..
دوستای خوبی ندارم اصلا وچون میترسم از تنهایی با ادمای نامناسب قطع رابطه نمیکنم.. ادمایی که مدام ناله میکنن و چرت میگن !!!
واسه کارام از هزار نفر مشاوره میگیرم جز قلبم !!! در نتیجه مثل برگی در باد و ادمی که اصلا هویت از خودش نداره مدام دارم با نظرات دیگران اینور واون ور میرم … این کارو بکن و اون کارو بکن.. برو این شغل درامدش بیشتره.. برو اونکارو بکن درامدش بیشتره… برو جلوی فلانی دو لا راست شو شاید بهت کار بده… برو پیش فلانی شاید پارتیت شه یا ضامنت شه یه وامی چیزی بهت بده …. فلان جا اگر تو سرت زدن هیچی نگو صدات در نیاد کارت رو از دست ندی فقط بگو چشم !!! وووو ملتی که مدام توی این وادیه فکریه !!! و من یه همچین افرادی رو مشاور خودم کردم الی استاد عباس منش !!! الی قلبم… الی خدای درونم !!! خب این بی احترامیه به خداوند !!! البته خب تا اونجایی که تونستم سعی کردم به حرف هاشون عمل نکنم.. ولی موضوع بالاتره که منی که توی این مسیرم اصلا نیازی ندارم از کسی مشاوره بگیرم… من باید یک مشاور همیشگی و دایمی و ثابت داشته باشم..
توی اینستاگرامم زدم in god we trust الان که فکرش رو میکنم میبینم یک اپسیلون به این جمله باور ندارم… فقط حرف چرت نوشتم… کدوم باور اخه … کدوم تسلیم بودن… اگه باور داری لحظه ای درنگ نمیکنی و خیلی حواشی و چیزای بی منفعت رو کات میکنی !!! میگی خدا حامیه منه … و ترسی نداری اصلا !!
یعنی انگار همش منتظرم یک جرقه ای زده بشه تا یه ذره هوا روشن شه من یه ۵ سانتی متر جلوتر رو ببینم !!!
یعنی به خاطر بی ایمانی هام و به خاطر ترس هام چنان ضربه ها و چک و لقد هایی خوردم که قشنگ به من بفهمونه که اصلاح کن خودت رو…
اونجاهاییم که ایمان واقعی داشتم و حرکت کردم واقعا داشت همه چی خوب پیش میرفت ولی خودم خراب کردم کارو…
پس موضوع اینجاس که اقا هدف داشته باشم همیشه ولی اجازه بدم که خداوند هم یک مقداری به من در کارها کمک کنه .. مثلا یه راهکاری یا ایده ای به من گفته میشه اجراش کنم و نترسم ..
از اجرا کردن ایده های الهامیم همیشه میترسم و چون اجرا نمیکنم هیچ نتیجه ای هم حاصل نمیشه چون نمیتونم خدا رو یا رو یاور خودم بدونم چون خدا رو دشمن غضب کرده خودم میدونم… با احساس گناه و عذاب وجدان ازش درخواست میکنم…
پس تسلیم بودن به معنای اون چیزی که به من گفتن نیست.. بلکه به معنای اینه که خودم رو بسپرم به خداوند و اجازه بدم هدایتم کنه.. چون من باید بهش اجازه بدم….
من برای یه کاری ک میخواستم انجام بدم دو دل بودم بخاطر بی ایمانیم با خوندن این کامنت میخوام قدم اول رو با توکل به خدا بردارم قدم بعدی حتمآ بهم گفته میشه
میخوام تمام و کمال خودم رو به خدا بسپارم
اگر موفق بشم ک حتمآ میشم مهاجرت میکنم میدونم خدا با شجاعانه پس من هم میخوام ایمانمو نشون بدم میخوام شجاع باشم میخوام خودمو در آغوش خدا رها کنم
خدایا تو برای من کافی هستی
خدایا توکل میکنم به خودت
تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم ای رب من
ممنونم بابت دیدگاه زیبایت ک از زبان خداوند به من بود این حرفها
سلام.
(روز سوم سفرنامه)
من واقعا به فکر فرو رفتم…تمام لحظه هایی به ذهنم اومد که حتی میتونم بگم ایمان کامل نداشتمااا!! اما گفتم میسپارم به خدا میگمکه حتی شاید کامل کاملمخیالم راحت نبوده اما همه چیز به طور معجزه اسایی حل میشد درست میشد اونم به بهترین شکل ممکن جوری که هیچوقت فکرشو هم نمیکردم!واقعا ریحانه چرا ؟ چرا اینقد برات سخته؟ چرا بااینکه بارها بهت ثابت شده امتحان شده اما همچنان نگرانی! نگران چی!!؟؟ نگران چیزای الکی!الکی واقعا الکی!
خدا!! نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم من! یادم میاد وقتایی که صدام زدی وقتایی که میگفتی ریحانه، دوست من،بنده ی عزیزم نگرانچی هستی؟ نگران نباش! من هستم!! (•نگران نباش•)
وقتایی که به وضوح میشنیدم صداتو و باهمون ایمان کم گاه اعتماد میکردم بهت و میدیدم که همه چیز عالی میشه! شگفت زده میشدم اما باز فراموش میکردم فککردم اینا عادیه یا هر دلیل دیگه ای!
خدای من خجالت میکشم وقتی روزایی رو یادم میاد که صدام میزدی اما توجه نمیکردم…
خدا! گاهی وقتا دیدگاه های بچه ها رومیبینم و باخودممیگم چقد اینا رابطه ی خوبی باتودارن منم میخوام باتو اینجوری باشم همینقدر صمیمی و همینقد رابطه ی پرازعشق! خدا من نتونستم بفهمم که توچقددوسم داری!کمکم کن عزیزم🥺❤️
واقعا چه خوب گفت استاد عزیزم که:(همیشه از خدا خواستم که منو حمایت کنه منو هدایت کنه که ابراهیمش باشم).
(خدایا مارو هدایت کن و حمایت کن که ابراهیمت باشیم).
واقعا هروقت توکل کنیم به خدا و حرکت کنیم دیگه نگرانی چه معنی داره؟؟ وقتی بدونیم خدایی هست که مارو حمایت میکنه مارو هدایت میکنه وقتی بهش توکل کنیم و ایمان داشته باشیم وقتی بفهمیم که خدایی هست که عاشقمونه که هدایتگره که حامی ماست که مارو تنها نمیندازه دیگه نگرانی چه معنی داره؟؟! کاش واقعا کاش همه ی ما بتونیم انقد ایمان داشته باشیموتسلیم خدا باشیم مثل ابراهیم❤️
۰۰:۱۷
بعد از اینکه کارم تمام شد دوست داشتم مثل روزای دیگه قدم بزنم(من در روز حدود ۵ کیلومتر پیاده روی میکنم و لذت میبرم و ارومترین لحظات روزمو تو پیاده روی میگذرونم نه تو خیابون و جاهای مشخص بلکه کوچه های خلوت باغی ) داشتم قدم میزدم که هدایت شدم به کوچه ای که پیاده قدم زدن باعث میشد پر از خاک بشم اما رفتم ، با کفشام و شلوارم که اصلا مناسب پیاده روی نبود نگاه کردم و باز الهام شد که چکار کنم ، شلوار پارچه ایم رو زدم بالا ( خجالتی در کار نبود ، نگاه مردم اهمیتی نداشت ) راه افتادم تو کوچه باغها و شکر گذاری میکردمو لذت میبردم ، از گله گوسفندا و درختا و هرچیزی که میدیدم لذت میبردم ، به دو راهی رسیدم باز هم الهام شد از راهی برم که تو ذهنم نبود ، رفتم ، الهام شد بلند خدارو شکر کن ، داد زدم خدایا شکرت ( نظر کسی مهم نبود با اینکه یه کوچولو نگران پشت سرم بودم اما نگاه نکردم و داد زدم) پیش خودم گفتم دوست دارم توسط یک دوست همفرکانسی دعوت شم و کلی صفا کنم ، کمی جلوتر که رفتم در یکی از باغها باز بود و چنتا صندلی گذاشته بود و قوری چای رو زغال ، چقدر فضای قشنگی بود ، به ذهنم رسید خودتو دعوت کن ، اره اون دوست همفرکانسی خودم بودم ، چای رو خوردم و باز هم ثانیه به ثانیه شکر کردم و دوباره راهی شدم ، تومسیر دوباره الهام شد از این خیابون برم ، باز هم رفتم ، دیدم یک ورزشگاست که تعدادی دارن فوتبال بازی میکنن ، یاد نوجوونیم افتادم که تو تیم فوتبال بودم رفتم کلی بازیهاشونو نگاه کردم ، چقد لذت بخش بود ، وصف این لذتا درکش خیلی راحت نیست اما من کیف میکردم ، بعد از اونکه از ورزشگاه اومدم بیرون به سمتی هدایت شدم که احساس میکردم به جایی راه نداره و بن بسته ، از خدا هدایت خواستم هدایتم کرد اما شک کردم ، نمیخواستم شرک کنم اما ترس مجبورم کرد از شخصی سوال کنم که اخر این خیابون راه داره ، گفتن اره داره ، از خدا عذر خواهی کردم و راه افتادم و به جایی رسیدم که فهمیدم دیگه هیچ وقت شک نکنم ، خدا واسم هدیه اصلیشو گذاشته بود ، یک کوچه باغ که دیوار کاهگلی داشت و جوی پر از اب سرد ، دیدم چند نفر پاشونو تو اب گذاشتن و نشستن ، منم پامو تو اب گذاشتم و لذت بردم ، خدایا شکرت که انقدر باصفایی ، چه کسی میتونه انقدر واست وقت بذاره و هر جایی که فکرشم نمیکنی ببرتت و انقدر صفا کنی ، از خدا باصفاتر ندیدم
خدایا شکرت ، بعد از اون راهمو به سمت خونه ادامه دادم ، هوس اب انار کردم ، هدایتم کرد اب انارمو تگری گرفتم ، افتادم تو خیابون اصلی ، تو مسیر گلفروشی دیدیم ، گفتم برم واسه قدر دانی از خدا یه گل بخرم واسه خودم (ما از خداییم)، وارد که شدم چشمم فقط به شاخه گل رز بسیار زیبا رنگ صورتی پرنگی افتاد (شایدم سرخابی) خریدمش و با ذوق خارج شدم، ۲۰ متر بالاتر پیر مردی بود کنار خیابون نشسته بود ( شاید مغازه دار بود من نمیدونم) الهام شد گلو به این بده رفتم جلو و گل رو بهش تقدیم کردم ، خیل خیلی خوشحال شد و من خوشحال تر چه حس زیبایی ، اینجا فهمیدم که انفاق یعنی چی( انفاق یعنی بخشیدین و هدیه به خدا ، وقتی ما به شخصی میبخشیم به خدا داریم میبخشیم ، اون میبخشه زیاد میبخشه و ما نباید جبران کنیم؟ اون نیاز نداره اما به دیگران که از خدا هستن میبخشیم این یعنی کادو دادن به خداو چقدر زیباست این جمله انا لله و انا الیه راجعون ، تازه میفهمم معنیشو) و به سمت خونه رفتم
بعد از ظهر فراموش نشدنی بود
خدایا شکرت
با سلام خدمت دوستان
این دومین روز سفر من در این بخش است.
دوست دارم حالم را با شما به اشتراک بگذارم.
احساس عجیبی دارم من روی هر فایل چند روزی صبر میکنم و چندین بار آنها را بررسی و تمرینهایی که استاد درآن می گویند را انجام می دهم و بعد وارد روز بعد می شوم فکر می کنم این سبک از جلو رفتن با تمرینها بیشتر باعث تغییرم شده است.
یعنی احساس بهتری نسبت به خودم و قدمهایی که بر می دارم دارم.
انگار زندگی ام در حال تغییری اساسی است اتفاقاتی برایم می افتد و چیزهایی را می فهمم و درکهایی پیدا می کنم که قبلا برایم اتفاق نمی افتاد شاید فایلایی که نمی دانمشاید بیشتر از صد بار گوش داده بودم و متنهایی که خوانده بودم حالا برایم معنی دیگری پیدا می کند و معنی آموزشها را می فهمم یعنی این رافهمیدم که نباید فقط این حرفها را شنید و تایید کرد این کافی نیست باید با این آگاهی ها زندگی کنم باید برایشان وقت بگذارم باید برای خودم و زندگی ام و نفسم و وجودم در این جهان ارزش قائل باشم و چون من ارزشمندم وبیهوده به این جهان نیامده ام پس نباید عمرم و وقتم را بیهوده تلف کنم پس باید برای خودم ارزش قائل باشم و وقت بگذارم.
دو روز پیش نمی دونم واقعا چجوری بگم اتفاقهایی افتاد به سمت فایلهایی هدایت شدم اونها را دیدم گوش کردم رفتم تمرین این فایل انجام دادم و درباره شخصیت ابراهیم در قرآن تحقیق کردم و همه آیه هایی که نام ابراهیم در اونها بود بررسی کردم و فایلهایی رو دیدم که واقعا خیلی بهم کمک کرد و انگار یه اعتماد به نفس سرکوب شده در من دوباره بیدار کرد انگار تلمبار سالها باورها اتفاقات و حرفهایی که ذره ذره روی هم انباشتی از انرژی بود که من در من شکسته بود را به هم ریخت و انگار آزاد شدم انگار رهام انگار حرفهایی به من گفته شد آگاهی هایی به من داده شد که خیلی از ترسهام فروریخت و تازه فهمیدم چقدر کار دارم و چقدر باید روی خودم کار کنم و وای……
در مورد فایل حضرت ابراهیم باید بگم بارها گوشش کرده بودم ولی اینبار که تمریناتش انجام دادم فهمیدم که کجای کارم می لنگید و سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وانچه خود داشت ز بگانه تمنا می کرد فهمیدم سالها خدا در درونم بوده با من بوده می خواسته من رشد بده بارها من بخشیده بخاطر خیلی خطاهای بزرگ که فکرشم نمی کردم و به عشق خدا پی بردم که هر چقدرم فکر کنیم نمی تونیم این عشق درک کنیم
نمی تونیم اونجوری که هست بفهمیمش فقط فهمیدم یه جور خوب
آره خدا یه جور خوب واسه من
اونجوری خوب که من خوب بودن فهمیدم
خوب بودن معنی میکنم
به همون اندازه که من یاد میگیرم خوب بودن بهتر معنی کنم
اونم داره بهتر می شه
اینجا دلم خالی میکنم از همه باورها،تعصبات،افکار،شرکها و حرفهایی که تا حالا شنیدم و ازش می خوام من در همه زمینه ها هدایت کنه به راهی که من از بهترین راه به همه خواستههام برسونه بهترین راه، راه راست راه کسانی که بهشون نعمتها داده و نه راه گمراهان
خدایا شکرت
استاد ممنون
آرزو دارم خدا ههمون هدایت کنه
سلام و عرض ادب به استاد و مریم عزیزم.
و همراهان هم مدار من
این فایل عالی برای چندمین بار به من ثابت کرد اگه اعتماد به خدا سرلوحه ی تمام زندگیم باشه بدون هیچ نگرانی و ترسی میتونم بهترینها رو برای خودم بسازم.
من همیشه به پروردگارم ایمان دارم و تسلیمم در برابر حق
تو کل زندگی باید به خدا اعتماد داشته باشیم خودش بهترین مسیرها رو سر راهمون قرار میده
هر وقت تو زندگیم هر چیزی رو از دست دادم آدمهای محبوبم یا از نظر مالی.. فرقی نمیکنه در هر صورت اتفاقات بهتر و قشنگ تر برام رقم خورده و آدمهای جدیدی که وارد زندگیم شدن شرایط مادی بهتری که وارد زندگیم شدن همشون بارها و بارها بهم فهموندن که خدا همیشه بهترین ها رو سر راهمون قرار میده و بهترین ها رو برامون رقم میزنه اگه تسلیمش باشیم و بهش اعتماد کنیم مثل تصویر جالبی که چند وقت پیش دیدم یه نقاشی بود که مثلا یکی رو کشیده بودن بصورت فرضی خدا بود و یه دختر بچه که یه عروسک کوچیک تو دستش بود خدا داشت به دختر کوچولو میگفت عروسکتو بده به من این در حالی بود که یه عروسک خیلی بزرگتر و زیباتر پشتش تو دستاش داشت که قرار بود بده به اون بچه مسیر زندگی آدمها هم همینه اعتماد که داشته باشی خدا پشتش چیزای قشنگ تری برامون قایم کرده اگه فقط تسلیمش باشیم و از چیزای کوچیک بگذریم و اعتماد داشته باشیم..
در پناه الله یکتا شاد باشید
دوسِتون دارم زیااااد 🙂
بنام الله یکتا
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی مهربون و دوستان هم فرکانسی ام
چند روزی هست که دارم روی باورهای توحیدی ام کار میکنم، اینکه باید فقط از خدا بخوام، اینکه باور داشته باشم فقط خداس که میتونه کمکم کنه نه هیچ کس دیگه ای، اینکه وابسته به دستان خدا نباشم و فقط و فقط وابسته به خودش باشم
این وسط نجواهای شیطانی به قدری توی ذهنم میچرخن که دیروز حس و حال بدی داشتم، انگار داشتم از مسیر دور میشدم، داشتم قدرت و میدادم به بندگانش
اونجا بود که فهمیدم هنوز کلی راه دارم تا باورهای توحیدی ام رو قوی کنم
دیشب باز نشستم برا خودم نوشتم که
قدرت فقط دست خداس
اعتبار دست خداس
هیچ کس قدرت اینو نداره که زندگی تورو نابود کنه تا وقتیکه خدا هست
هر تضاد و هر اتفاق به ظاهر بد نباید باعث بشه تو فک کنی قدرت دست آدماس و اونا میتونن زندگی تو رو عوض کنن
میدونم باید روی خودم خیلی کار کنم، میدونم که این وسط نجواهای شیطانی هم هست و من باید بهشون غلبه کنم
از خدا میخوام من رو و همه ی ما رو هدایت کنه به سمتی که بیشتر باورش کنیم، تا ما هم به اندازه ی ابراهیمش توحیدی بشیم
دوستون دارم زیاااد، همتون در پناه الله یکتا باشین همیشه❤❤❤❤❤
سلام پر از احساس خوب میکنم به تمام هم سایتی های عزیزم🥰🥰
استاد عاشق این شدم که درباره حضرت ابراهیم تحقیق های جامعی بکنم
خیلی عشق کردم وقتی درباره ابراهیم سخن گفتید
اصلا طرز صحبت کردنتونو دوست دارم
وقتی اینجوری ابراهیم را الگو خود کرده ای پس
شک نکنید که یک روز همه ما ها ابراهیمی رفتار میکنیم 🤗
ابراهیم هم انسان بود ما هم انسان هستیم
وقتی ابراهیم رفیق خدا بود پس میتونیم بگیم خداوند رفیق باز قهاریست ودر این بازی زندگی رفیق میطلبد
خداوند حق رفیق را بیشتر از آن چیزی که در حقش میکنی ادا میکند
انگونه که برای ابراهیم ادا کرد
آتش را برایش گلستان کرد 😊😊
تیزی گردن اسمائیل را کند کرد و گوسفندی برایش فرستاد برای قربانی کردن
آب زمزم را به نشانه اعتماد ابراهیم وتوکل به پروردگار به فرزندش و همسرش بخشید
لیاقت درست کردن خانه خود را به ابراهیم عنایت کرد
و در میانسالی فرزندی زیبا به او وهمسرش سارا هدیه داد
بله دوستان عزیزم این است عشق بازی با خدا شرک نداشتن در فرمانه خدا
خداوند با ابراهیم عشق بازی کرد هر غیر ممکنی رو برایش ممکن ساخت
به نظر من رفاقت کنیم برای خدا که خوب رفیق ثروتمند ،قدرتمند و بزرگیست 😘😘
ودوستان گلم در ادامه صحبت های استاد عزیزم
همانطور که ما برای فرزندانمون همه کار میکنیم و از دیدنش لذت میبریم از بزرگ شدنش کیف میکنیم
خداوند هم از دیدم ما عشق میکنم از تکامل ما لذت میبرد وبا نشانه هایی که به ما نشان میدهد رفیق میطلبد و به ما میگوید اگه با من رفیق شوی رفاقت را در حقت تمام میکنم 😉😉
پس یا رفیق هدایتم کن به بهترین ها
🤗رفیق های من دوستون دارم تا کامنت بعد خدانگهدار🤗
به نام خدای مهربان
سلام به همه رفقا
و عزیزان دلم استاد عباسمنش و مهربان بانو شایسته خانوم
روز سوم سفرنامه 1400/9/24
خدا رو شکر که نرم نرم داره خدا توی وجودم رخنه میکنه یعنی توی وجودم بود ولی حالا دارم نرم نرم بهش ایمان میارم
خدای خوبم از اتفاقی که امروز برام افتاد و ظاهرش شاید خوب نباشه ولی مطمئنم به نفع من خواهد بود. ایمان دارم ایمان. قلبم این رو گفت – ایمان دارم که بهترین ها در انتظارمنه
وای چقد خوشحالم بابت اتفاق امروز
خدا رو شکر که دیگه دارم یاد میگیرم که نباید شرایط تحمل کنم
یکسری اتفاقات توی زندگیم افتاده و امروز دست به دست هم داد تا به من بگن برو برو دنبال خواسته ات خدا رو شکر که این رو دارم نرم نرم درک میکنم
اون ارامش که توی روز اول سفرم گفتم امروز اومده بود سراغم وجقدر خوبه که وقتی به خدا نرم نرم ایمان پیدا کردم چه ارامشی نصیبم شد
اشک شوق با ارامش الهی
مرررررررررررسی استاد مرررررررررررسی
و خدا رو شکر میکنم که اعتماد به نفسم هم نرم نرم داره تغییر میکنه
خدایا میخوام ازت هر روز هرلحظه ایمانم در عمل بهت قوی و قوی تربشه تا شجاعانه برم جلو برم تو دل ترسام
خدای مهربانم هر روز هرلحظه مرا به سمت خوبی ها و سلامتی شادی و نعمت هدایت کن
خدایا هر روز و هرلحظه ایمانم در عمل قوی وقوی تر کن
خدایا مرسی که من رو لایق شنیدن این اگاهی های ناب کردی و عمل کردنش بامن هست و من که دیگه با خودم عهد بستم که باید عمل کنم و توی راه عمل هستم و دارم انجام میدم
خدایا شکرت
خدایا شکرت از استاد مهربان و خانوم زیبای خوش قلب که در مسیر زندگیم قرار دادی
استاد عزیزم و بانوی مهربان خانوم شایسته سپاسگزارم سپاسگزارم
خدایا شکرت که این روز سفرم هم به عهدم وفا کردم و دارم تغییراتش رو حس میکنم نرم نرم
خدایا دوستت دارم
استاد عزیزم دوسست دارم
بانوی مهربان دوستت دارم
ادامه دارد….
به نام الله ❣️
امروز ۲ دی سال ۱۴۰۰
سومین برگ از سفرنامه.
تسلیم بودن یعنی چی؟یعنی هر چی شد بگی درسته بگی خدا داره کارشو درست انجام میده بگی خدا صلاح من و بهتر و از من میدونه.
همه اتفاقا به نفع من میفته…اینقد نگران مسائلمون نباشیم بابا بسپاریمش به خدا بگیم حلش کن واسم،من نمیدونم چجوری نمیخوام هم بش فکر کنم.این تویی که دانایی و فرای همه علم ها و حکمتایی،من به تو ایمان دارم میدونم کارم و خیلی بهتر از خودم راه میندازی،این کارمم راه بنداز.
من هر چی تو بگی میگم چشم.سرکشی نمیکنم،تو کار تو دخالت نمیکنم،اصلا بابا به منچههه مگه من خدام….چقدر اینجوری گذروندن به ادم احساس خیال راحتی میده و احساس خوب..نگران نیسی که کارت چی میشه چی نمیشه میدونی سپردیش دست خوب کسی❤️پروردگارت.
میخوام بش توکل کنم وارد ترسم بشم،،یه مدت درس نمیخوندم و ترسم این بود چون یه مدته درس نخوندم عقبم و وای اله و بله و …و کلا دس کشیده بودم خودم و گول میزدم میگفتم بذار وقتش برسه من الان میخوام لذت ببرم،قاطی کرده بودم یجورایی.
اما به لطف استاد متوجه شدم این هم یه ترسه و باید واردش شم.
ذهنم میگفت از فردا شروع کن اما خدای درونم میگفت از امشب شروع کن با اینکه شب یلدا هم بود..ایندفعه اصلا اون فکر که عقب افتادم تو ذهنم نیومد. با احساسم درس خوندم سعی کردم باهاش حرف بزنم که مثلا الان کدوم درس و بخونم که بیشترین فهم و تاثیر و برام داره و….و الان خیلی حالم عالیه.ایمانم و ثابت کردم چون عمل کردم.هم درسمو میخونم هم رو خودم کار میکنم.
چقدر این عزت نفس استاد نظر من و جلب کرد اینکه گفت هر کس به یه جایی رسیده منم میتونم و منم میخوام ابراهیمت باشم..این موضوع حتی راجبش حرف زدن هم شجاعت میخواد،ذهن قوی میخواد،
کاملا مشخصه از زبون کسی تراویده که رو خودش خیلی کار کرده که ذهنشو تربیت کرده.دسخوش استاد واقعا خیلی خفنه خیلی عزت نفس بالا میخواد. ما ها بخاطر محیطمون خیلی اماما و پیامبرا رو خاص میدیدیم و شاید میبینیم. اینکه اونا یه جایگاه خیلی خاصی دارن و اصلا عادی نیسن و ما هرگز نمیتونیم به اون درجه ایمان برسیم و اگه راجبشم حرف میزدیم میگفتن وای گناه داره چرا گفتی از خدا عذر خواهی کن تا ببخشتت.
اما الان ببین یک ادم متفاوت و قوی رو که چه قششنگ از خدا با جسارت و با عزت نفس میخواد که بهم کمک کن میخوام ابراهیمت باشم،درود به شما استاد،،الگوی منید❤️
پروردگارا به من و همه خونواده عزیز عباسمنشیم کمک کن که روز به روز به تو نزدیک تر بشیم،ایمانمون بیشتر بشه و صدای قلبمون و بلند تر بشنویم و بتونیم تسلیم امر تو باشیم❤️❤️❣️
باسلام وبنام خداوند مهربان ،مدتیست عضو سایت شده ام ولی بتازگی بصورت جدی از فایلهای رایگان استاد استفاده میکنم وکامنتها رو میخونم ،از هرکدام درس میگیرم ،ضمنا دخترم دوره دوازده قدم ،قدم اولش رو خریده وباهم استفاده میکنیم ،خیلی عالیه ،واقعا هر مبحثی رو که گوش میدهم آگاهیهای زیادی کسب میکنم ،شروع کردم به خواندن قرآن از ابتدا وبصورت جدی ،مدام نت برداری میکنم وبه وضوح نشانه های رشد فکری وپیشرفت مالی در زندگیم دیده میشه ،سعی میکنم روی عزت نفسم کارکنم ،چون تازه فهمیدم در گذشته هر مشکلی که داشتم از نداشتن عزت نفس بوده ،امیدوارم این قدمهای کوچکی که بر میدارم هم برای خودم مفید باشه ،هم در نهایت نفعش به خانواده ام برسه ،آمین ،،،،
سلام
تسلیم بودن.. اسلام …. مسلمان …
واژه هایی آشنا برای من ..
ولی با یک درک خیلی سطحی …
اسمامسلمانم ولی جرائت ندارم ازین شهر به شهر دیگه برم.. چون میترسم اون جا کارو چیکار کنم.. جا رو چیکار کنم.. درامدو چیکار کنم ووووو
طرف بچش یه دختر دبیرستانیه .. زن گنده ای شده برای خودش هنوز که هنوزه باباش از ۲۰ کییلومتر اون ور تر پا میشه تا این بچه رو تا مدرسه ببره و برگردونه تو خونه .. حالا مدرسش چه میدونم پیاده یه ۲۰ دیقه راهه یا کمتر…اون وقت استاد عباس منش… مایکی توی سن ۹ سالگی سوار هواپیما میشد ازین کشور به یه کشور دیگه میرفت.. من با این سنم جرایت ندارم یه بلیط بگیرم دو قدم برم اون ور تر… برم دنبال ارزوها و اهداف و علایقم .. چون ترس وجودم رو گرفته…
همیشه از بچگی توی یه چهار چوب عقاید خونوادم بزرگ شدم و هیچ شک نکردم به چیزایی که به من گفته شده..
این بند سبزو ببند دستت تا از بلا دور باشی.. چشمت نزنن
این صدقه رو بده تا از بلا دور بشی..
پیش فلان امام زاده یا پیش امام رضا برو .. چون امام رضا شفای مریضا رو میده ….
گریه کن بزن تو سرت چون خدا غم و غصه رو دوستداره…
بذار بریم پیش فلانی یه دعایی یه استخاره ای چیزی بکنه تا زندگیمون و سرنوشتمون تغییر کنه
وووووو
ولی هیچ وقت اصل هدایت رو درک نکردم.. چون خودم دنبال حقیقت نبودم اصلا ….
ببین ۲ تا موضوعه :
یکی اینکه مغزت با یه مشت دروغ و چرندیات پر شده باشه و تو اینا رو باور کرده باشی و حقیقت دونسته باشی مزخرفاتی که از قبل بهت گفتن و اصلا بهشون شک نکنی و بگی همینی که هست و درسته و اصلا گناهه بهشون شک کنی و میری جهنم
موضوع دوم اینه که بگی عهههه نه انگار اونا چرت و پرتن و مزخرفاته و بهشون شک کنی .. و حالا که بهشون شک کرده و یه ذره مغزت از ابله بودن درومد …بگی خب پس حقیقت چیه ؟؟؟ خاک تو سرم… پس حقیقت چیه ؟؟؟ چه چیزی درسته اصلا ؟؟؟ و بعد قالب درست بذاری تو ذهنت !!! موقعی که قالب قبلی رو اون تعصبات و مزخرفات قبلی رو شکسته باشی توی ذهنت…
طرف بچش خود کشی کرده اصلا پدر و مادره خودشونو چندین ماهه پر پر کردن اصن یه وضع مزخرفیا… یا چه میدونم زن گنده جرایت نداره یه نیم ساعت شبا توی خونه ی خودش تنها باشه ووووو
اون وقت من مدام اشتباهاتم رو تکرار میکنم.. مدام در حال تکرار اشتباهاتم هستم به خاطر اینکه ورودی هام رو خوب کنترل نمیکنم… با ادمای چرت و پرت نشست و برخاست میکنم چون میترسم از تنهایی و بی پولی !!!
مهمونی های ببخود شرکت میکنم چون میترسم از تنهایی !!!
اجازه میدم باهام برخورد نامناسب بشه و من رو با الفاظ ناصحیح صدا بزنن چون زیادی دلسوزم و یا میترسم از طرد شدن و تنهایی و بی پولی !!؟ یعنی به خاطر ترسم اجازه میدم اسمای نامناسب برام بذارن !!!! ووووو
کم کم دارک یه کوچولو متوجه میشم که استاد در فایل مقدمه گفتن که قشر زیادی از مردم فقط میدوئن یعنی چی؟؟ یعنی اصلا هیچ کنترلی روی رفتارهاشون روی ذهنشون روی کاارایی که میکنن ندارن فقط همینجوزی بی هدف میان و میرن چون خودمم اینجوری بودم و البته سعی میکنم بهتر بشم..
حاالا حضرت ابراهیم بچش رو خواست قربونی کنه .. چاقو رو برداشت که اینکارو انجام بده…
اخه کدوم باور و ایمانیه که من دارم اخه !!!
بعد متعجبم چرا زندگیم عوض نمیشه..
همون ترسای قبلی دوباره وجودم رو فرا گرفتن و من رو توی خودشون اسیر کردن !!!
هنوزم با همون ادمای بی هدف قبلی ارتباط دارم..
هنوزم همون شغل مزخرف قبلی رو دارم..
هنوزم همون جای مزخرف قبلی هستم …
و همینجوری هی معلوم نی چه میکنم !!!
و مدام دیگران من رو کنترل میکنن !!!
عوامل بیرونی من رو کنترل میکنه !!!
تا چیزی میشه از کوره در میرم و عصبی میشم و واکنش میدم و تند میشم…
چون معنای تسلیم بودن رو درک نکردم …
چون نمیتونم خودم رو بسپرم دست یک نیروی بالاتر و قوی تر و برتر !!!!
چون میترسم …
مادرم منو کنترل میکنه..
خونوادم برام تصمیم میگیرن..
توی نحوه لباس پوشیدنمم دیگران رو دخیل میکنم..
این چه شخصیتیه من دارم اخه !!!
خب مشخصه درامدم اینقدر بده و زندگیم اینقدر سخته !!!
بحث این نیست که به کسی توهین کنم با فریاد زدن و عصبی بودن .. بحث اینه خودم در زندگیم برای خودم تصمیم بگیرم و هی تا چیزی میشه از هزار نفر مشاوره نگیزم !!!
واسه همینه که توی این سال ها اوضام اصلا تغییری نکرده ….و همون پله ی اولم !!!
چون اجازه نمیدم خداوند کارها رو برام انجام بده و تماما میخوام همه کارا رو خودم تنهایی انجام بدم ..
دوستای خوبی ندارم اصلا وچون میترسم از تنهایی با ادمای نامناسب قطع رابطه نمیکنم.. ادمایی که مدام ناله میکنن و چرت میگن !!!
واسه کارام از هزار نفر مشاوره میگیرم جز قلبم !!! در نتیجه مثل برگی در باد و ادمی که اصلا هویت از خودش نداره مدام دارم با نظرات دیگران اینور واون ور میرم … این کارو بکن و اون کارو بکن.. برو این شغل درامدش بیشتره.. برو اونکارو بکن درامدش بیشتره… برو جلوی فلانی دو لا راست شو شاید بهت کار بده… برو پیش فلانی شاید پارتیت شه یا ضامنت شه یه وامی چیزی بهت بده …. فلان جا اگر تو سرت زدن هیچی نگو صدات در نیاد کارت رو از دست ندی فقط بگو چشم !!! وووو ملتی که مدام توی این وادیه فکریه !!! و من یه همچین افرادی رو مشاور خودم کردم الی استاد عباس منش !!! الی قلبم… الی خدای درونم !!! خب این بی احترامیه به خداوند !!! البته خب تا اونجایی که تونستم سعی کردم به حرف هاشون عمل نکنم.. ولی موضوع بالاتره که منی که توی این مسیرم اصلا نیازی ندارم از کسی مشاوره بگیرم… من باید یک مشاور همیشگی و دایمی و ثابت داشته باشم..
توی اینستاگرامم زدم in god we trust الان که فکرش رو میکنم میبینم یک اپسیلون به این جمله باور ندارم… فقط حرف چرت نوشتم… کدوم باور اخه … کدوم تسلیم بودن… اگه باور داری لحظه ای درنگ نمیکنی و خیلی حواشی و چیزای بی منفعت رو کات میکنی !!! میگی خدا حامیه منه … و ترسی نداری اصلا !!
یعنی انگار همش منتظرم یک جرقه ای زده بشه تا یه ذره هوا روشن شه من یه ۵ سانتی متر جلوتر رو ببینم !!!
یعنی به خاطر بی ایمانی هام و به خاطر ترس هام چنان ضربه ها و چک و لقد هایی خوردم که قشنگ به من بفهمونه که اصلاح کن خودت رو…
اونجاهاییم که ایمان واقعی داشتم و حرکت کردم واقعا داشت همه چی خوب پیش میرفت ولی خودم خراب کردم کارو…
پس موضوع اینجاس که اقا هدف داشته باشم همیشه ولی اجازه بدم که خداوند هم یک مقداری به من در کارها کمک کنه .. مثلا یه راهکاری یا ایده ای به من گفته میشه اجراش کنم و نترسم ..
از اجرا کردن ایده های الهامیم همیشه میترسم و چون اجرا نمیکنم هیچ نتیجه ای هم حاصل نمیشه چون نمیتونم خدا رو یا رو یاور خودم بدونم چون خدا رو دشمن غضب کرده خودم میدونم… با احساس گناه و عذاب وجدان ازش درخواست میکنم…
پس تسلیم بودن به معنای اون چیزی که به من گفتن نیست.. بلکه به معنای اینه که خودم رو بسپرم به خداوند و اجازه بدم هدایتم کنه.. چون من باید بهش اجازه بدم….
سلام دوست هم فرکانسی
بسیار دیدگاهت تکان دهنده بود
واقعآ لذت بردم
من برای یه کاری ک میخواستم انجام بدم دو دل بودم بخاطر بی ایمانیم با خوندن این کامنت میخوام قدم اول رو با توکل به خدا بردارم قدم بعدی حتمآ بهم گفته میشه
میخوام تمام و کمال خودم رو به خدا بسپارم
اگر موفق بشم ک حتمآ میشم مهاجرت میکنم میدونم خدا با شجاعانه پس من هم میخوام ایمانمو نشون بدم میخوام شجاع باشم میخوام خودمو در آغوش خدا رها کنم
خدایا تو برای من کافی هستی
خدایا توکل میکنم به خودت
تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم ای رب من
ممنونم بابت دیدگاه زیبایت ک از زبان خداوند به من بود این حرفها
خداایاااا شکررررت ک حامی و هدایتگر منی
سپاسگذارم
عاشقتونم ❤❤❤