داستانی درباره هدایت الهی | قسمت 2


دیدگاه زیبا و تأثیرگزار مرضیه عزیز به عنوان متن انتخابی این فایل:

خدای من عجب بوی عطری این سایت رو گرفته. الله اکبر،همه منتظر برای اومدن فایل جدید‌. همه منتظر جواب سوالشون هستن واقعا چی شد و چطور شد که استاد عباسمنش اینقدر راحت مهاجرت کرد به امریکا

استاد یادتونه اینجا وقتی ماه رمضان یا ماه محرم میشد،خیلی هامون بیشتر حواسمون بود کمتر غیبت کنیم،کمتر دروغ بگیم و…چون این ماه ها رو معنوی میدونستیم،اما استاد از وقتی که قدمی برداشتم برای بودن در این سایت،هر لحظه ی من داره اینجوری پیش میره،درستکار باشم،قضاوت نکنم،شکرگزار باشم،لذت ببرم،شاد باشم و…این سایت برای من هر لحظه ش ماه رمضان،ماه محرمه که دارم سعی میکنم حقیقت ذات درونم رو بیدار کنم تا ضمیرناخودآگاهم پر بشه از عطر خداوند،الله اکبر

الله اکبر استاد دیوانه شدم،من تووی این داستان فقط و فقط خدا رو دیدم،بعد شما میگی،اینارو میگی که ما ایمانمون بیشتر بشه،باورهامون تقویت بشه،بابا استاد تک تک کلماتمون تا مغز استخونم رفت،دیوانه شدم،قدم به قدم معجزه‌،معجزاتی که به قدر تبدیل شدن عصای حضرت موسی به اژدهها شگفت انگیزه،باور نکردنیه،اما من با سلول به سلول بدنم باورش دارم،خدایا شکرت

خدایا شکرت منو به جایی هدایت کردی،که ادمهاش بوی تورو میدن،صحبتهاشون،نگاهشون،ایمانشون فقط و فقط بوی تورو میدن‌،الله اکبر

خدای من بعضی از اطرافیانم نگرانن،من عارف بشم و از عشق خداوند دیوانه بشم،استاد بگو چجور این عشق به خداوند رو کنترل کردی که داری طبیعی زندگی میکنی،هر روز یه کشش عجیبی درونم اتفاق میوفته که بزنم به کوه و بیابون برم،برمو برم و با خدای خودم عاشقی کنم الله اکبر الله اکبر

ادامه ی داستان هدایت الهی به سمت مهاجرت به امریکا

خدای من تو چقدر عظیمی که اینقدر دقیق داری کارها رو انجام میدی،بدون ذره ایی خطا،آخه تو چقدر بزرگی،استاد میره ماشین بگیره کارتی که تا اون روز فعال بود،غیر فعال میشه،نه ماشینی هست،نه پولی،نه سایتی،نه خونه ایی،اما استاد میگه که لین موقع ست که باید ذهنمون رو کنترل کنیم،استاد این اگه ایمان حضرت ابراهیم نیست‌،واقعا پس چیه؟

بخدا دیوانه شدم،اون تصویری خانم مریم شایسته تووی ذهنش میبینه،همه ی پلهای پشت سر رو توو ایران خراب میکنی و با ایمان میوفتی توو جاده و سایت میره توو هوا،میفهمین که دیگه باید مهاجرت کنین‌،بعد اونهمه اتفاق تازه خانم شایسته میگه که خدا داره میگه دارید میرید،ماشین نمیخواید الله اکبر،مگه انسانی میتونه با ذهن منطقیش همچین داستانی رو که مثه افسانه هاست بنویسه،جز اینکه این داستان کارگردانش فقط میتونه خدا باشه.

استاد میدونی توو این سایت دنبال چی هستم،دنبال اینم که ببینم شما داری چجوری فکر خدا رو میخونی،من دنبال اون تفکر قانونمندتم‌،که جهان برات کن فیکون شده،استاد بخدا فهمیدم ماشین بنز و خیلی چیزهای دیگه برای من حاشیه ست،من بنز رو میخوام چون میخوام به خدا برسم،من آبشار نیاگارا رو میخوام،چون میخوام با نیاگارا آزادی و رها بودن ذاتمو درک کنم الله اکبر الله اکبر

خدایا چنان جنبشی درونم راه انداختی که احساس میکنم الان میتونم کوهی رو جابجا کنم،الله اکبر

استاد واقعا هنوز جایگاهمو پیدا نکردم،از بچگی همیشه توو ذهنم خودمو میدیدم که با کوله پشتی دارم شهر به شهر میرم،این مدت همش خودمو دارم بر فراز کوهی میبینم که دارم خدارو فریاد میزنم،شکرش میکنم،همین الان که دارم مینویسم این صحنه تووی ذهنم تداعی شده،من اینجوری حالم بی نهایت خوبه،خدایا شکرت

استاد یادتونه تووی لایو شماره سیزده قبل از این بیماری گفتی که حستون گفته برید واشنگتن سیتی پاسپورتها تمدید کنید‌،بعد این بیماری اومد و همه جا تعطیل شد،بی نهایت مشتاقم هدایت خداوند رو در این مورد هم بشنوم

خدایا دوست دارم هدایت هاتو تووی زندگی خودمم درک کنم،کلامتو بفهممم،نشونه هاتو پیگیری کنم،کمکم کن کمکم کن

دو روز مونده به وقت سفارت،اونهمه اتفاق به ظاهر بد،استاد تازه میگه بریم دیزنی دلند عشق و حال،الان موقعی که باید ذهنمون رو کنترل کنیم،بابا بخدا این خیلی حرفه،خدایا به منم اون ایمانی رو بده که استاد عباسمنش بهت داره،بیشتر از اونم میشه،بیشتر،میخوام با تموم وجودم میخوام

و جمله ایی طلایی از استاد عباسمنش: اونی که پاداش بزرگ میخواد باید بتونه این موقع ها ذهنشو کنترل کنه.

خدای من،این مرد چه کارهای بزرگی کرده،بچه ی دو سالش فوت میشه دو ساعت بعد میخنده میگه مال خوده خدا بوده،بردش،خونه زندگیش رو تووی بندرعباس میبخشه،دست خالی میره تهران،همه ی چیزاشو چه میبخشه،چه میفروشه میوفته توو جاده،پروژه های با درآمد ماهی سی،چهل میلیارد رو کنسل میکنه،سایتش میره توو هوا،اما این مرد با هر اتفاق ایمانش قوی تر و قوی تر میشه،واقعا صادقانه به خودم میگم،آیا من جسارت این کارها رو دارم؟؟واقعا نمیدونم،نمیدونم خدایا شکرت

و روز موعود رسید میرن سفارت،مریم جانم توو قسمت ۲۸ سفر به دور امریکا توو همین سفارت بود گفتی حست بهت گفت یه زمانی انتخاب کردی تووی ایران به دنیا بیای،حالا هم انتخاب میکنی بری امریکا زندگی کنی و شما حرف قلبتون رو پذیرفتی و پای کانتر رفتی،بخدا بخدا اینقدر توو عمق ماجراتون هستم،همش احساس میکنم اون لحظات منم پیشتون بودم،به نوعی تماشاگر بودم که شما میرفتید جلو و من پشت سرتون داشتم تماشا میکردم قدم به قدم ماجرای مهاجرتتون رو،الله اکبر

و اون روز شما با خانمی مصاحبه میکنید که با اینکه ایرانی نیست‌،اما فارسی حرف میزنه و به شما میگه دوست دارم شما برید امریکا‌،استاد بخدا این کلام خدا بودا از زبان اون خانم،گفت دوست دارم شما برید امریکا،الله اکبر

و یکی از کاربران سایت پیگیر میشه،برا شما خونه میگیره،و به شما میگه بیاید میامی فلوریدا،قدم به قدم دستان خدا،کارها رو دارند براحتترین شکل ممکن انجام میدن،و این چیزا برای کسی اتفاق میوفته که به خدا ایمان داره،این ایمان با سلول به سلول بدنش آمیخته شده،خدایا میشه منم به این ایمان برسم؟؟بخدا بخدا حس درونم گفت البته که میشه،الله اکبر،خدایا با تموم وجودم میخوام،میخوام هر آنچه که منو به تو نزدیکتر میکنه،هدایتم کن

و با پروازی با کیفیت،خالی مهاجرت کردید به امریکا

و دستی دیگر از دستان خداوند،آقای افسر که به صورت معجزه،خودش میره میگرده برگه ی انگلیسی پیدا میکنه،خودش پرش میکنه‌،مهره شیش ماهه میزنه،چمدونها رو نمیگرده،استاد بخدا دیوانه شدم،من میخوام از چشم شما به قوانین نگاه کنم،بهاش هر چی باشه،با تموم وجودم آماده ام که بپردازم،خدایا هدایتم کن

و بعد از یک ماه خیلی اتفاقی تووی پیتزایی متوجه میشید که جام جهانی کشتیه توو لس آنجلس،اونم با پنج هزار کیلومتر،الله اکبر،استاد با تموم وجودم کلمه به کلمه حرفاتون رو باور دارم،اما درکش اونقدر سخته که دلم میخواد تووی سکوتی عمیق فرو برم و ساعتها فکر کنم.الله اکبر

هماهنکی ساعت حرکت با ساعت شروع مسابقه،یکیه،هماهنگی باز کردن درب با سوت شروع مسابقه یکیه،و توو دل این همزمانی ها آرزوی خانم مریم شایسته مستجاب میشه دیدن معماری این ورزشگاه،الله اکبر

استاد واقعا فکر میکنم اگه بخوام توو عمقش برم که خدا برای شما چه کرده و داره میکنه،ممکنه به معنای واقعی دیوانه بشم،اونقدر درونم پر شده از عشق به خدا که واقعا کنترلش سخته،الله اکبر هدایتم کن

و استاد شماره ایی رو اسکرین کرده،که الان مصادف شده با بیلبوردی که دیده،و باز هم خداوند دستی از دستانش چون خانم وکیل رو میزاره سر راهه استاد که به راحتی کارها رو انجام بده و مدارک رو میفرسته درب خونه و استاد عزیزم،خانم مریم شایسته و مایک عزیز اقامت امریکا رو میگیرن.الله اکبر

خدای من این اتفاقات برای کسانی اتفاق میوفته که به غیب ایمان دارند و باور دارند هر مسیر سخت،مسیر اشتباهیه،خدایا شکرت

و خداوند میتونه به همین شکل هدایتمون کنه برای هر چیز دیگه ایی

خدایا شکرت بابت هدایت استاد عباسمنش به امریکا

خدایا شکرت بابت بهترین کشور دنیا چون امریکا

خدایا شکرت بابت بهترین ایالت کشور امریکا چون فلوریدا

خدایا شکرت بابت هوای معتدل و همیشه بارونیه ایالت فلوریدا

خدایا شکرت بابت طبیعت بینظیر امریکا

و خداوند هر لحظه پاسخ میدهد به خواسته های ما،خواسته هایی که ما روشون تمرکز میکنیم،ایمان داریم که خداوند پاسخ میده و پاسخ میدهد،خدایا شکرت

استاد وقتی خداوند بهتون گفت برید پیش آقای تات و شما رفتی و چه تجربه هایی به دست آوردی،الان یه لحظه فکر کردم گفتم خداوند استاد رو هدایت کرد تووی خود امریکا تا تجربه کنه،و اطلاعاتی رو بهش میده که خیلی از امریکایی ها نمیدونند اینم چون استاد اون کنجکاویی مقدسی که انیشتین گفته رو تووی زندگیش عملی کرده،اما ما نیومده به امریکا داریم اطلاعات بدست میاریم،واقعا این خودش حکمتی داره،درسته ما بعد از شما بیدار شدیم و داریم آگاه میشیم،اما قدم به قدم که شما دارید پیش میرید راه رو دارید برای ما هموارتر و هموارتر میکنید و به اندازه ایی که باور داشته باشیم،خداوند هدایتمون میکنه.

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

762 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «نازنین خشنود» در این صفحه: 2
  1. -
    نازنین خشنود گفته:
    مدت عضویت: 1692 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام

    راستش، دوست دارم اینجا درمورد نازنینی ک قبلا بود بگم

    چون خیلی وقته من تغییر کردم نمیدیدم اونهمه تغییر رو

    بدون هیچ اغراقی مینویسمم.

    قبل اشنایی با استاد من دختر بااستعدادی بودم ولی به خاطر بی اعتماد به نفسی هیییچ کاری رو به پایان نمیرسوندم

    من بارها بخاطر عزت نفس پایین ازاردیدم

    نتونستم هیچوقت از حقم دفاع کنم

    خب جز این ندیده بودم ک هرکی هرچی گفت

    نباید چیزی بگی ک طرف ناراحت نشه

    مادرم همیشه همینطور بود

    منم قربانی بودم

    ن قربانی مادرم

    قربانی تک تک ادمایی ک میشناختم

    من توانایی حرف زدن نداشتم

    بدترین ادما همیشه گیر من میفتادن یا بگم من گیر اونا میفتادم

    من خیلی مذهبی بودم

    و طبق باورای خانوادگیم فکر میکردم عشقی وجود نداره این دنیا همش بدی ونامردیه.

    خانوادم همیشه میگفتن ک توی خانواده ما کسی موفق نمیشه کسی عرضه پول دراوردن نداره. و…..

    این باور حتمی بود توی وجود من ک پسر جماعت عاشق نمیشه

    ماهم توی محله پایین شهر زندگی میکردیم و اتفاقا اون پسراییم ک تو اون محله ها میدیدم دقیقا همینطور بودن دنبال سواستفاده از دخترا

    چقد میترسیدم

    از ادما ک زندگیمو خراب کنن

    چقد غصه میخوردم

    سناریوی وحشتناک میچیدم ک الان فلانی به من خیانت کرده و من دارم میبینم و گریه میکنم

    و همون اتفاقام میفتاد

    همیشه خونوادم با من بد بود و با خواهرزادم ک دوسال ازم کوچیک تر بود

    خوب بودن

    یادمه

    یبار من به خواهرم گفتم ک خواهرزادم فلان کارو کرده

    وواقعا هم کار بدی بود

    ولی اون گفت ن دختر من این کارو نمیکنه تو دروغ میگی

    وقتی 12سالم بود

    36تا دونه قرص قند مامانم و استامینوفن و چمیذونم هرچی بود خوردم به هییییچکسم نگفتم نمیخواستم کسی بدونه

    و(ماشالله من از بچگی بدنم قوی بوده خدایی خخ)

    یکم حالت تهوع گرفتم و لرز داشتم فرداش سرحال بیدارشدم انگار ن انگار ک چیزی شده و بعدها به خانوادم گفتم

    یا وقتی ک

    بخاطر مسائل مالی ک بهم فشار اومده بود

    تیغ کشیدم رو دستم

    و ساع ددستمو چاک دادم

    توی 14سالگیم

    میخوام بگم

    هممممه. اینا نازنین قبل بوده

    نازنینی ک تا ی ذره هم. اعتماد به نفسش خوب شد

    دیگ هرررشب تو کافه ها بود

    (هرچند ک من دیگ اونموقع حد دیگرانو بهشون نشون میدادم)

    ولی دوستامون ک پسرم بودن هرشب با ماکافه بودن

    اگ ی شب کافه نمیرفتم یچیزی کم بود

    با آدمای ک شاید سطحشون پایین بود ولی منم در همون حد بودم

    من هیییچ درامدی نداشتم اینا تا 19سالگیه

    بعد با استاد اشنا شدم عزت نفس رو گوش دادم

    تمرین کردم اگهی بازرگانیو

    این دختر انجام داد دختری ک مغازه سوپر مارکت میترسید بره

    توی کافه واسه چند تا پسر خوندم

    به محض اینک جهان این شجاعت رو ازمن دید یک هفته بعدش رابطه ای وارد زندگیم شد ک دررویاهام هم ندیده بودم(البته تکاملم رو طی کرده بودم و رابطه ی قبل ترمم انسان خوبی بود و اون باورای وحشتناک درمورد روابط کم رنگ تر شده بود)

    توی این رابطه من عشق رو فهمیدم فراوانی رو فهمیدم خداوند رو فهمیدم

    احساسات رو فهمیدم

    اعتماد به نفس روفهمیدم

    ذهن زیبا رو فهمیدم

    انگار ی کلاس حضوری استاد عباسمنش داشتم چون ایشون به شدت

    به قوانین عمل میکرد بدون اینک استاد رو بشناسه

    من بزرگگگگ شدم باایشون

    من دیگ مشروب نخوردم دیگ سیگار نکشیدم دیگ قلیون نکشیدم حتی غذایی ک روغنی باشه هم من و ایشون نمیخوریم.

    رابطه ی ک خانواده من هم هنوز باورشون نمیشه ک وجود داره

    من مثل هیییچکدوم از دخترا

    فک نکردم ک اره باید قدم فلان باشه،

    پوستم فلان باشه

    یا…….

    پارتنر من بسیار خوشتیپ ورزشکار مهربان

    متعهد و ادم حسابی ک باورهای من رو کلاااااا درمورد روابط عوض کرد

    از نظر مالی

    نازی ای ک هرررررگز فکر نمیکردم بتونه هزارتومن پول بسازه

    خداوند براش رسوند

    اصلااااعجیبببب یادمه وقتی میخواستم تدریس رو شروع کنم

    میگفتم بابا منک باید تا مرکز شهر با اسنپ برم و بیام

    کلی پول اسنپ بدم

    بعد پول اجازه اموزشگاع بدم

    بعد مگ من چقد میگیرم از ی دانش اموز اما گفتم اشکال نداره حتی

    خودم پول میذارم

    ینی اصن

    حتی هیچ سودیم نکنم

    حتی هزینه هارو هم نتونم پرداخت کنم انجامش میدم خدا درارو باز میکنه

    یهو دیدم به طرز عجیبی ی خانوم از ی شهر دیگ

    زنگ زد و گفتش. ک

    دختر من تابستون ک تو شهر شماست

    من بهت یجا پول میدم ک هرروز بیاد کلاس

    (ی دختر باهوش باادب وو مهربون)

    بعد ادرس خونمون پرسید گفت اصن نمیخواد بیاد اموزشگاه (من فک میکردم هیچکس اعتماد نمیکته بیاد خونه و…. اصلااااا به خونه فک نمیکردم)

    ایشون گفت خونتونم نزدیکه

    ب جایی ک دخترم هست اون میاد

    و من عجیب و غریب مبهوت بودم و ایشون یجا پولو واریز کرد

    بدون اینک منو بشناسه

    اصن معجزاتی ک بخوام بگم تمومی نداره

    و من حالا درامد دارم همون نازی ای ک همیشه همه کلاسا پول میداد ولی دوروزه ول میکرد و هییچوقت نتونسته بود مهارتی داشته باشه ک پول دربیاره حالا معلمه

    معلم ریاضیه

    ریاضی ای ک ازش وحشت داشت

    و حالا عاشقشه

    و باعشق تدرریس میکنه هرررروز داره بزرگ تر و موفق تر میشه

    حالا نازی ارامش داره

    داره مهاجرت میکنه اون رویاهای بزرگی داره

    دیگ به خودش اسیب نمیزنه

    و خودشو دوست داره ادمای ناحسابی دورش نیستن

    چند تایی هستن ک همه ادم حسابین

    نازی عاشق این جهانه

    و دوستایی داره

    اینجا

    توی سایت استاد که نظیر ندارن

    وقتی نازی حالش خوب نیست

    دقیقا اونا همون زمان براش مینویسن

    و باعث میشه ک قوی تر ادامه بده

    نازی شاید به اون خواسته های بزرگ مالیش نرسیده ولی داره اون سیمانایی ک 22سال به مغزش چسبیده رو اروم اروم شل میکنه

    یادم رفت بگم

    ک نازی چقدرررر عصبانی و واکنشگرا بود

    اما الان

    خیلی صبور تر و ارام تره

    (اخه رویاهاش بزرگه براهمین جلو خودشو میگیره :)

    نازی خیلی عاشق تره ادمارو دوس داره

    و به اونا عشق می‌ورزه با خوشحالیشون خوشحاله

    خونوادش

    حتی همون خواهرزاده ی ک بچگی دشمن هم بودن (خخ)

    الان عزیزترینشه

    فاطمه حالا بزرگ شده

    برای خالش از گالری خودش طلا هدیه میده

    کلی منو دوس داره و منم ازش الگو میگیرم

    خواهر من بهترین خواهر دنیاست

    دلش خیلی پاکه

    و من میفهمم ک من ناپاک بوده ذهنم ک اونا بامن اون رفتارارو میکردن هرچند ک بچگی بود و تموم شد

    مادرمم مادر خوبیه

    من خوشحالم از وجود خونوادم

    ولی حالا من میخوام ازین شهر برم و بعد ازین کشور شاید هرگز اونارو نبینم

    ولی براشون ارزوی خوشبختی میکنم

    و اصلا نااراحت نیستم

    خدایا شکرت

    خیلی چیزا رو شاید از قلم انداختم

    ولی خوشحالم ک دارم تغییر میکنم

    خوشحالم

    دوستون دارم استاد مرسی

    بابت اییینهمه صداقت و درستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    نازنین خشنود گفته:
    مدت عضویت: 1692 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استادعزیزم

    سلام به خانوم شایسته و دوستان خوبم

    امیدوارم که عالی باشید.

    استاد میدونید بیشتر از همه چه چیزی

    منو ترغیب کرد که کامنت بذارم.؟

    این ایمان شما به هدایت الهی.

    این نحوه تفسیر شما از اتفاقات

    این دیدگاهی که دارید

    استاد جان

    روزانه شاید هزاران بار ازین معجزات تو زندگی هممممه ی ما رخ میده اما

    ما ربطش میدیم

    به شانسی بودن

    یا

    اینکه میگیم اره دیگه

    اتفاقی اینطوری شد

    (اتفاقی)

    هییییچوقت کردیتش رو به خدا نمیدیم

    استاد چقدررشما خوب خدارو شناختید

    ماها

    حتی خود من

    فکررمیکنیم هدایت یعنی اینکه مثلا توی جاده

    بین دوراهی که ی راهش پرتگاهه یکیش جنگل

    حست بگه بری سمت ی راهی که تهش جنگله

    و بعد شااااااید تازه اونموقع بگی عع خدا هدایتم کرد

    تازززه اگه بگی

    خیلیی موقعام میگیم

    اررره من

    نشستم فکر کردم با هوش خودم با چیزایی که منطقم گفت اون راهو انتخاب کردم

    دمم گرم چطور خودمو از دره نجات دادم.

    خداییش من خیلی باهوشم. و….

    اما هیچوقتتتت نگفتیم خدا هدایت کرد.

    استاد تازگیا اصن دارم یچیزای رو میفهمم

    تازگیا میفهمم

    که چراااا خداوند این نتایج رو رقم زده واسه شما

    چون شما به اون اجازه دادید که هدایتتون کنه

    چون هدایتاشو دیدید

    شما بقول خودتون حافظتون ضعیفه درمورد گذشته اما چقدرررر این داستان هارو با جزئیات یادتونه.

    چون باررررها اینو به خودتون گفتید

    بارها یاداوری کردید که خدا هدایت کرداااا

    خدا بودداااا

    چقدررررر شما خوب شناختیدش

    نمیدونم توی همین قسمت بود یا قسمت قبل.

    شما یهو هدایت شدید که دور بزنید و اتوبان رو رد نکنید.

    هررررکس دیگه جای شما بود

    میگفت عه یادم اومد

    خوب حواسم بود که رد نکنما

    ببین من چه ادم حواس، جمعیم

    که در حالی که غرق در صحبتم حواسم همه جا

    هست

    یااینکه اصن بگین

    اغا الان یادم اومد فراموش کرده بودم ک باید دور بزنم

    شما چی گفتین؟ گفتید خدا هدایت کرد.

    معلومه که چنین بنده ی باید جایگاهش اونجا باشه.

    بنده ی که انقدددددررررر اجازه داده اون کارارو انجام بده

    بنده ی ک حواسش هست کردیت همه چی مال اونه..

    استاد اینا کم چیزی نیستاااا

    چند روز پیش داشتم بادوستم میرفتم بیرون

    یادم رفت یچیزیو از خونه بردارم

    یهو یادم اومد تو پله ها برگشتم

    گفتم عههه خدا هدایت کرد

    بعد ایشون گفت اره خب عقل و منطق میگه که این کارو باید انچام داد

    ینی(هدایت چیه. چ ربطی به هدایت داره هرکی بود همینکارو میکرد)

    راستش منم فقط داشتم تمرین میکردم که ربط بدم همه چیو ب هدایت

    هنوز خیلییی راه دارم تا مثل استادم بشم

    اما خوشحالم که دارم این چیزا رو میفهمم

    ازخدا میخوام هداااایتم کنه به درک بیشتر هدایت….

    استاد من عاشق نگاه خانوم شایستم من 3ساله که عضو سایتم اما انگار تازه پرده ها از گوش گ چشمم کنارررفته که دارم نگاه زیبابین و خوشبین خانوم شایسته رو میبینم

    بخاطر همینه که عاشق زندگی در بهشت شدم.

    چون دارم ازایشون یاد میگیرم

    یادمه شما در دوازده قدم یجا گفتید ایشون از من بیشتر با خودش در صلحه و از من بیشتر قوانین رو رعایت میکنه

    واقعااااا این موضوع رو دارم خودم میبینم

    وقتی همه چی توهم به ظاهر گره میخوره توی ارروپا

    اون ذهن زیبا

    میاد میگه ما قراره بریم

    ما اصن ماشین نمیخوایم

    ما هیچی نمیخوایم

    واقعا چجوری میتونه این نگاه وجود داشته باشه

    نه غر میزنه

    نه ناامید میشه

    نه غصه میخوره

    تازه میگه ماداریم میریم

    مطمئنم که اینا ادا نیست

    اینا جزئی از شخصیت ایشونه.

    بارها در فایل ها دیدم که ایشون چطوری همه اتفاقات رو زیبا تفسیر میکنه

    اغا جان ایناااا داره نتایجو میسازه

    … چقدررر من عاشق شمام که میگید بعضیا گفتن چون شما ملک و پول داشتید راحت بهتون ویزا دادن

    ولی شما بااین لحنتون میگید

    اغا این چه حرفیه خدا هدایت کرد.

    میدونید استاد من قششششنگ توی این جمله تون حس کردم که چقدررر بهش اعتماد دارید که انقدر محکم ازش حرف میزنید

    چقدر خوشحالم که شاگرد استادی هستم که انقدددرر خودش محکمه و این اموزه هارو به بهترین نحو ممکن داره خودش اجرا میکنع و شکی نداره در هدایت خدا.

    خدا بایدم واسه. شما همه کار کنه.

    مگه چند نفر مثل شما انقدررر توحیدی هستند.

    خیلییی دلم میخواد این موضوع هدایت رو بیشتر درک کنم.

    خیلیی

    دوس دارم شبیه شما بشم

    شبیه خانوم شایسته

    چون علاوه بر پیشرفت مالی و سلامتی و روابط، (که پاداش این نگاهه)

    مهم تراز همه ارامشششش سراسر وجود ادمو فرا میگیره.

    استاد من این ارامش توی صدای خانوم شایسته رو میخوام

    این دیدگاه زیبای ایشون و شمارو میخوام

    این اعتماد رو میخوام این ذوق رو میخوام

    این شادی رو میخوام

    این لذت بردن از همه چیز رو میخوام

    ثروت و نعمت های دیگ نتیجه طبیعیشه…

    باتمام وجودم از خداوند میخوام که در این مسیر هدایتم کنه…..

    خیلییی واضح دارم تفاوت فرکانسی خودم رو با دوهفته پیش درک میکنم که همین فایلو گوش دادم اما برداشتام کاملاااا متفاوت باالان بود….

    خداروصدهزار مرتبه شکر

    من هنوز توی بازی هستم و میتونم همممممه چیو تغییر بدم

    همممه چیو…

    عین استادم…

    خداروشکر

    عاشقتونم استاد

    عاشقتونم مریم عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: