اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به خدایی که هرچه دارم ازاوست سلام به خدایی که صبح قشنگ جمعه منا آورد به این فایل زبیا
سلام به استاد عزیزم واستاد خانم شایسته که وقتی میبینمش احساس آرامش میگیرم
خدایا شکرت
چقدر صبح جمعه خوبی ؛ازاین فایل توحیدی شروع شد؛کامنت دوست عزیزم که رفته بود کوه وچه اتقات قشنگی براش افتاده بود؛کامنت عزیزم روشا جان؛خدایاشکرت
دیروز باخودم عهد کردم که چله توحیدی بردارم وبه لطف خداوند دیروز همین فایل امد برام وامروز هم همین امد گفتم برم بعدی بعد انگار یکی بهم گفت نه همینا گوش بده؛وگوش دادم ونت برداری کردم؛انگار نصف این حرفها را دیروز اصلا نشنیده بودم بااین که من این فایل را چندین بار گوش داده بودم ؛خیلی عالی بود ؛ممنونم استاد عزیزبرای این فایلهای ارزشمند ؛من خیلی فایلهای هدیه بهم میچسبد؛خدایا شکرت؛اولا میگفتم کاش منم بتونم دوره بخرم تا نتیجه بگیرم من ازفایلهای هدیه نتیجه گرفته بودم اما ازبس بچه میگفتن از فلان دوره نتیجه گرفتم خیلی ذوق میکردم که من هم دوره بخرم تااینکه دوره 12 قدم را دوتا قدمشا خریدم؛دیدم همه حرفهایی که توی فایلهای هدیه هست همون حرفها توی دوره هاهم گفته میشه؛من چسبیدم به فایلهای هدیه ؛اما میخوام اینقدر داشته باشم که بتونم دوره را همشا بخرم به خصوص دوره سلامت وعشق و مودت را
میدونم که این اتفاق می افتد چون میدونم خداخیلی بامرام است؛میدونم که وقتی روی خودش حساب کنم درهایی رابرام بازمیکنه دلهایی رابرام نرم میکنه که به هرکی میگم باور نمیکنه؛خداجونم این مسیر راادامه میدم وازنتیجه های بزرگم میام مینویسم،میشود؛میتوانم؛ سپاسگزارم از خدای خوبم واستادان گلم وهمه دوستان توحیدم که از صمیم قلبم دوستشون دارم
سلام استاد عزیز از صفحه نشانه برای کاری که تردید و شک داشتم استفاده کردم و چه زیبا جوابمو دادید که شک و تردیدها که نجواهای شیطانی هستند رو اگر بردارید و ایمان داشته باشید همه قدمها مشخص و روشن و اتفاقات میفته . بازم اومدم از اول گوش بدم دقیقن اومد قسمته شک و تردید و دوباره تاکید کرد .وعده خدا حقه و وقتی توکل میکنیم نتیجه اتفاق افتاده است
همه رو به تو میسپارم که قدرت و توان از آنه توست من ناتوان و هیچم پس دستمو بگیر و کمک و هدایتم کن که سخت بهت محتاجم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
متن زیبای دوست عزیزم روشا جون رو خوندم یه تلنگری هم به من خورد که خدا تو رو از یاد نبرده این تو هستی که به خاطر نجواهای ذهنت و عدم کنترل ورودیهای ذهنت اونو یادت میره و قدرت رو به بنده ها و خودت میدی
ممنونم استاد عزیزم که این کامنت ها رو به اشتراک میذاری که به ما کمک زیادی میشه برای باور سازی و ایمان محکم
ما در هر لحظه باید به حرفها و گفتار و رفتارمون توجه داشته باشیم که مثبت باشه و شکرگزار خداوند باشیم شکرگزاری یعنی توجه بر داشته هات و توجه بر مثبت ها و فراوانیها
قانون ثابت ست و بدون تغییر اما این ما هستیم که متغییر هستیم ما باید خودمون رو با قانون هماهنگ کنیم تا به خواسته ها و اهدافمون برسیم
و مسیر برامون هموار و آسان شود
خدایا من تسلیمم همه رو به تو میسپارم
الان هم تو راهم دارم میرم جنس برای مغازه ام بیارن
پس از تو میخواهم کمکم کنی تا بهترین اجناس با کیفیت و با قیمت خوب بیارم که به نفعه باشد
خدابا شکرت سپاسگزارم
خدایا من آماده دریافت نعمت و ثروت و فراوانی در رندگی هستم
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان..
شیراز تاریخ 1404/06/29 ساعت 12:35
نشانه امروز من..
خدایا شکرت امروز از زبان استاد گرانقدر با من که مدتی است هم مهاجرت کردم به تهران هم اینکه فعلا کار و در آمدی ندارم ولی هر لحظه که از تو جون دلم درخواست کمک کردم با من صحبت کردی و من رو به آرامش و ادامه راه الهام و آرام کردی…
خدا جونم شکرت که به من گفتی آرام باش و آرامش و ثروت رو به روی تو و خانواده ات میگشایم و ناراحت نباش. و آرام باش این روز ها هم میگذرد…
خدا جونم شکرت که هیچ چیزی بدون اذن خداوند انجام میشود و من را آرام تر خوشحال تر کردی…
خدایا شکرت که بی پناه و بی کسان را پناه و پشتیبانی سربلندم کن در ایران و جهان….
با سلام خدمت دوستان این فایل نکته ضعف و پاشنه آشیل من بود که مغرور میشم در مسیر خواسته ام که وقتی به آن میرسم از مسیر خداوند که منو رسوند خارج میشم و به خودم نسبت میدم و مشرک خداوند میشم و قدرت واقعی را به خودم میدم و افرادیکه واسطه خداوند بودنند بیشتر توجه میکنم و توجه واقعی گم میشود سپاسگزاری بارها نجاتم میدهد نوشتن نعمتهایم و شکر گزاری و سپاسگزاری خیلی منو به خداوند نزدیک میکند و دوست دارم ،،،فراوانی خداوند را دوست دارم شکرگزاری و سر سپردگی در برابر خداوند و قدرتش به من آرامش میدهد و غرورم را کمتر میکند و توکلم به خداوند بیشتر میشود زندگی روی خوش و فراوانی و هماهنگی های بیشتر خودش را بمن نشون میدهد و مطابق خواسته خایم پیش میرود قوانین اولیه زندگی همین هست و من باید آنرا رعایت بکنم تا جهان هم قوانین خودش را برایم رعایت بکند اینها کارهایی هستند که من باید رعایت بکنم من خیلی دوست دارم تا هم آرامش و سپاسگزار باشم و هم در عین لذت بردن به خواسته هایم برسم ،،
استاد جانم، من دیگه نمیدونم چی باید بگم… مثل حرفهای سعیده جان شهریاری، منم فقط این صلات رو از خدا میخوام: هدایت. اینکه دستهای من وسیلهای بشه برای نوشتن آگاهیهایی که فقط از دل یه فایل ساده دریافت میکنم، اما میدونم که پشت اون فایل، دستای پروردگارم هست.
استاد جانم، مدتیه خدا مدام داره به من توحید رو گوشزد میکنه. بارها و بارها شرایطی پیش اومده که برای من خیلی واضح کرده این موضوع رو. یکی از روشنترینش روزی بود که به هدایت پروردگارم، تنهایی رفتم دل کوه.
همیشه شنیده بودم باید جمعهها بری کوه، حتما هم با همراه. و من چون همراهی پیدا نکرده بودم، مدام عقب میانداختم. اما اون روز، یه سهشنبه صبح، ساعت شش، انگار یه ندای قوی توی دلم گفت: «الان وقتشه.»
پا گذاشتم تو ورودی کوه. همهجا ساکت. حتی یه پرنده هم پر نمیزد. سردی صبح، نسیم نازک و بوی خاک نمخورده، با لرزش بدنم یکی شده بود. دل و پام با هم میلرزیدن. توی ذهنم هزار جور ترس میچرخید: «اگه اتفاقی بیفته؟ اگه حیونی حمله کنه؟» اما وسط همهی اون صداها، یه صدای آرومتر بود، صدای قلبم که میگفت: «خدا محافظته.»
قدم به قدم جلو میرفتم. هر بار که پام رو روی سنگریزهها میذاشتم، صدای خرد شدنشون توی سکوت کوه میپیچید. همونجا با خدای رحمان و رحیمم شروع کردم به حرف زدن.
میگفتم: «خدایا، خودت مراقبمی. من ایمان دارم هیچ اتفاقی نمیافته. فقط با من بیا…» و همینطور که میرفتم، اون ترس اولیه کمکم نرم میشد.
تا اینکه یه سگ دیدم. استاد جانم، براتون بگم… من تو بچگی یه بار سگ دنبالم کرده بود. اون صحنه هنوز تو ذهنم زنده بود. قلبم تند میزد. ولی همون لحظه یاد حرف شما توی دوره عزت نفس افتادم: «کسی که عزت نفس داره، به ترسش نزدیک میشه، نه اینکه فرار کنه.» همونجا فهمیدم این امتحانه، وقت محک زدنه.
با تردید جلو رفتم. سگ آروم بود، نگاهش خسته و پاش زخمی. وقتی دیدمش، انگار ترس توی دلم شکست. خم شدم. دستمو از عقب به سمت سرش بردم. همون لحظه که انگشتام سر اون سگ رو لمس کردن، اشکهام بیاختیار سرازیر شد. اشکهایی که مثل سیل پایین میریختن. حس کردم یه دیوار بزرگ توی وجودم ترک برداشت و فرو ریخت.
یاد بیسکوییتهایی افتادم که صبح گذاشته بودم تو کیفم. ذهنم گفت: «سگ که بیسکوییت نمیخوره!» ولی ندای قلبم واضحتر بود. درآوردم و جلوش گرفتم. با ولع خورد. همونجا فهمیدم چرا باید بیسکوییتها رو با خودم بیارم. حتی اون هم هدایت بود.
از اونجا به بعد، اون سگ شد همراه من. هر قدمی که من برمیداشتم، اونم برمیداشت. من، یه دختر تنها، تو دل کوه، با یه سگ زخمی که فرشتهی محافظم شده بود. سکوت کوه سنگین بود. حتی پرندهای پر نمیزد. فقط من بودم، صدای قدمهام، و اون سگ که آروم و بیصدا کنارم میاومد.
یک ساعت راه بود، اما با آرامشی که پیدا کرده بودم، انگار دو ساعت طول کشید. گاهی میایستادم، به مناظر نگاه میکردم، بوی درختها، لمس خنکی سنگها زیر دستم… بعد دوباره راه میافتادم. اون سگ هم درست مثل سایهم دنبال میاومد.
وقتی نزدیک قله رسیدم، چند سگ دیگه دیدم که به نظر وحشیتر بودن و مستقیم میومدن سمتم. قلبم ریخت. ولی همون لحظه، سگی که تمام مسیر حتی یه صدا هم ازش در نیومده بود، بلند شد و صدا درآورد. محکم و جدی. من از صدای خودش هم ترسیدم! ولی همونجا فهمیدم خدا برای من محافظی گذاشته. محافظی که تا لحظهی آخر کنارم بود.
اون روز، وقتی رسیدم بالای کوه، دیگه اون آدم قبلی نبودم. ترسهام جاشون رو داده بودن به ایمان. من اعتماد کرده بودم و خدا جوابمو داده بود.
بعدها وقتی تصادف دوچرخه برام پیش اومد و همه گفتن «خدا نجاتت داد»، دوباره یاد اون روز افتادم. یاد کوه، یاد اون سگ، یاد بیسکوییت… یاد همهی لحظههایی که خدا با جزئیات بینظیرش داره نشونه میذاره جلوی چشمهام.
استاد جانم، حالا من حس میکنم روی شونههای خدا هستم. قدمبهقدم دارم مسیر توحید رو میرم. هر بار هم بیشتر مطمئن میشم که خدا فقط بهترینها رو برام در نظر گرفته.
الهی هزار بار شکر برای این هدایتها. برای این که شما رو دست خدا در زندگیم قرار داد تا یادم بیارید من کی هستم و چه نیرویی درونمه.
امروز تصمیمم به مهاجرت هم از همین جنس بود. از خدا خواستم هدایت کنه. و دارم میبینم چطور داره مسیر رو برام باز میکنه، مثل همون روز کوه.
استاد جانم، اینو هم بگم که رفتن من به دل اون کوه، یه اتفاق یهویی نبود. اون روز سهشنبه فقط ادامهی مسیری بود که خدا قبلاً منو قدم به قدم آمادهش کرده بود.
ماه قبلش با دوستم رفته بودیم سفر. شهری غریب، جایی که هیچکس رو نمیشناختیم. همونجا بود که برای اولین بار شب تا صبح تنهایی دو نفری کمپ زدیم. تاریکی شب، صدای حیوانات دوردست، نسیم خنک و ستارههایی که بالای سرمون میدرخشیدن… همهش پر از حس ناشناخته و ترس و در عین حال لذتی عمیق بود. من همونجا یاد گرفتم که میتونم تو دل ناآشناها هم آرامش پیدا کنم. همون تجربه باعث شد یه قدم رشد کنم. همون تجربه بود که منو آماده کرد برای روز کوه.
پس وقتی اون سهشنبه صبح، تنها رفتم دل کوه، این یه ماجراجویی خام نبود؛ این تکامل بود. این نتیجهی اعتمادهای کوچیکی بود که قبلاً کرده بودم. اعتماد به خودم، اعتماد به خدا.
و حالا وقتی بهش نگاه میکنم، میبینم پروردگارم چقدر ظریف همه چیز رو چیده. سفر ماه قبل، کمپ شبانه، لمس تاریکی و غریبگی، بعد هم کوه و اون سگ… همهشون پلههایی بودن برای اینکه من بفهمم تنها نیستم. حتی وقتی هیچکس همراهم نیست، خدا هست.
استاد جانم، امروز وقتی همهی این تیکهها رو کنار هم میذارم، قلبم پر میشه از یقین. یقین به اینکه هیچچیز بیحساب نیست. هیچ مسیری اتفاقی نیست. همهاش طراحی خداست.
و جمعبندی همهی این مسیر برای من اینه:
وقتی به خدا توکل کنی، اون نه تنها مسیر رو نشونت میده، بلکه همراه هم میفرسته. حتی اگه به شکل یه سگ زخمی باشه. حتی اگه فقط با یه بیسکوییت ساده باشه. حتی اگه تو دل تاریکی یه شهر غریب باشه.
و این یعنی توحید… یعنی باور کنم که فقط خداست که کفایت میکنه.
الهی شکرت برای این تکامل. شکرت برای این همه نشونه. شکرت برای استاد نازنینم که دستای تو شدن برای یادآوری این مسیر. و شکرت که امروز دارم با آرامش و ایمان، قدمهای تازهای مثل مهاجرت برمیدارم.
و پایان همهی این حرفها فقط یه جملهست:
خدایا شکرت که منو انتخاب کردی برای این آگاهی. شکرت که منو تنها نذاشتی، حتی تو دل کوه، حتی وقتی خودم فکر میکردم تنهام.
چقدر از خوندن کامنتت لذت بردم و کلی تحسینت کردم. آفرین که اینقدر ساده ولی جسورانه پا به دل ترست گذاشتی. روبرو شدن با سگ، اونم وقتی تجربه قبلیت جالب نبوده، برای من به همون اندازه جرات میخواد که بخوام آگاهانه خودمو از دره بندازم.
خیلی کارت درسته، که تونستی لمسش کنی، بهش غذا بدی، تازه با همراهیشم اکی باشی. وقتی گفتی یه تعداد سگ تو قله دیدی، دیگه بی اختیار میگفتم دمت گرم، دمت گرم فاطمه.
فاطمه جان داشتم تصور میکردم که اگه منم این تجربه رو داشته باشم دیگه قطعا و حتما هیچ ربطی به آدم قبل این تجربه نخواهم داشت. خیلی کامنتت برام الهام بخش بود. و امیدوارم چیزایی که ازت یاد گرفتمو بتونم تو زندگیم پیاده کنم.
هر جا هستی خدا حافظ و نگهدارت باشه که اون بخشنده ترینه بخشنده هاس.
ازت خیلی ممنونم برای کامنت پرمحبت و زیبایی که برام نوشتی. دقیقاً همون چیزی بود که من هم با تمام وجود حسش کردم. دیگه هیچ ارتباطی با گذشتهام نداشتم و انگار یه تولد تازه رو تجربه کردم. به نظرم این حس اونقدر عمیق و شیرینه که باید بارها تکرار بشه تا تبدیل بشه به بخشی جدانشدنی از من. ممنونم از تو و مهرت عزیزم
سلام خدمت دوستم عزیزوتوحیدیم چقدر کامنت زیبایی انگارتوی کوه دارم راه میرم واین اتفاقات برای خودم افتاده؛وای خدای من چقدر شبیه یک رویا ویک داستان بود این کامنت آفرین؛مرحبا فاطمه جان صبح روز جمعه این کامنت زیبا را خوندن ولذت بردم واون هوای خنک وخوردن شدن سنگها زیزپاهایم را احسا کردم ؛خدایا هزاران بارشکر برای وجود دوستان توحیدی وازاین وقتی کامنت بچه ها را میخونم چنان آرامشی وجودمامیگره ویه حس عجیبی دارم;بازهم میگم آفرین ومرحبا دوست عزیزم؛درپناه خداوند شاد وسلامت وثروتمند باشی دوست نازنینم میبوسمت
عزیز دلم، ازت خیلی ممنونم برای این کامنت پرمحبت و پرانرژی. نوشتهات رو که خوندم، دلم گرم شد و خدا رو شکر کردم که حسی که داشتم به دل تو هم نشست. این برای من خیلی ارزشمنده که چیزی از قلبم نوشته بشه و قلب مهربونی مثل تو اون رو لمس کنه.
امیدوارم همیشه در پناه خدا سالم و شاد باشی، دلت پر از آرامش و زندگیات سرشار از برکت و لحظههای قشنگ باشه.
ممنونم از همراهی و مهرت، برات شادی و آرامش مداوم رو از خدا میخوام.
هرچه این فایل رو می بینم گریه میکنم ای الله جانم شکرت برای این مسیر زیبا برای فرصت نفس کشیدنم الله جانم من بی تو هیچی نیستم .من غلط کنم در مقابل تو سرکش بشم لطف ها و نعمت های تو رو از یاد ببرم .از بچگی که یتیم بودم خودت منو بزرگ کردی می دونم الانم رهام نمیکنی .تو بهترین رفیق و تنها تکیه گاه منی .شکرت میکنم ای رب من برای نعمت های که دارم بخاطر وجود خودت که با ملیارد ها میلیارد پول عوض نمیکنم .ای کسی که جانم در دستته قوول میدهم اینقدر در مسیرت باشم اینقدر با تو باشم هرکسی من را دید تو رو یادش بیاد می دونم مسئولیت سختیه ولی حتی اگی جانم را بدهم حرکت میکنم در مسیر عشق تو .اخه کی از تو مهربان تر کی از تو قدرتمندتر کی از توهمه کاره تر کی از تو دلسوزتر ب من .من بخاطر وجود خودت زنده ام ای بهترینم .خیلی دوس دارم خیلی دوس دارم .
سپاس از استاد عزیزم برای این فایل های عالی من با شما الله جانم رو شناختم .
جایی نرسیدی که هنوز همون اشتباه رو میخوای تکرار کنی
خدایا یهویی ما رو کشیدی بیایم دوتایی اینجا بنویسیم همونایی که میترسیم بنویسیم
ذهن
مصطفی ننویس
مصطفی مردم چی میگن
مصطفی استاد عباس منش چه فکری میکنه
مصطفی ول کن بابا این مسیر جواب نمیده
مصطفی این مسیر و این خدا رو ول کن
مصطفی ببین مردم دارم با بدبختی زندگی میکنند خوب تو هم یکی از اونا
عههه ول کن لامصب بزار حرف بزنم با خدا
خدایا من تو اوج بدبختی و کثافت گیر افتادم
صدامو داری خدا
صبح که از خواب پامیشم
سیگار میکشم تا وقتی که میخوام بخوابم
خدایا اونقدر سیگار کشیدم که حلق و گلوم پر از خلط
خدایا صبح که از خواب بیدار میشم شیطان نجوا میکنه تا شب
خدایا صبح که از خواب پا میشم اونقدر زجر میکشم که فقط منتظرم ظهر بشه ناهار برم خونه بابام بگیرم بیام بخورم اگر بتونم بعد ناهار این ذهن و خاموشش کنم بخوابم یه چند ساعت
خدایا امروزم ظهر خوابم نبرد منو خوب جایی آوردی
خدایا اونقدر دلم میخواد مثل قدیما به فایلهای استاد عباس منش گوش بدم و آرامش بگیرم اما نجواها نمیزاره
خدایا رو به هر کس و ناکسی میزنم جز تو
خدایا من روانم داغون شده از بس فکر و خیال کردم
خدایا دیگه عسل آقا رو فراموش میکنم از بس دارم با نجواهای شیطان و رنج ها دست و پنجه نرم میکنم
خدایا خرابم خراب
خدایا من از زبان پیامبرت فهمیدم اینجا تو این سایت با کامنتا و فایلاش ادمای مثل من هم میتونن تغیر کنن
آخه من خیلی خرابم خدا
من جسمم هم خراب کردم
من خیلی در حق خودم ظلم کردم
خیلی در حق خودم ظلم کردم
جواب پدرم به من مرگ هست
جواب زن بابام بهم زهر مار هست
روابط داغون
خدایا وقتی که کسی بهم وعده میده دیگه خدا رو بنده نیستم
خدایا من داغونتر اینا هستم
حالا تو بهم بگو
منم میتونم مثل
آقا ابراهیم عزیز
خانم شهریاری عزیز
و بچهای بینظیر سایت بشم
من که پر از شرک هستم
اونقدر تو احساس قربانی بودن گیر کردم که حد نداره
خدایا من اصلا درک نمیکنم توحید رو
اینو چیکارش کنم
خدایا من دارم زجر میکشم
آره بعضی وقتا به خودم میگم بسه دیگه بسه این زندگی کاشکی بمیرم و دیگه نباشم
خدایا خودم هم دیگه از دست خودم خستم
تو هنوز منو دوست داری…
خدایا یه چیز دیگه
من دو روزه به فکر تغیر افتادم راستی این چند روزه اتفاقات خوبی افتاده
پس تو خوب رفیقی هستی
راستی با مرام میگن هر کی پشت ادما رو خالی کنه تو نمیکنی
آره
دمت گرم
دمت گرم مشتی
خدایا خستم خسته
میدونی که تا شب باید زجر بکشم
تا ساعت ده
ساعت ده که میشه پنج تا قرص اعصاب میخورم ایندفعه یه ذره بهتر میشم
اونم دیگه باید بخوابم لذتی نمیمونه
خدایا من چکار کنم بهم بگو
خدایا منم ول کن نیستم صبح تا شب فایلا رو گوش میکنم
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن
خدایا هنوزم گوش راستم اون صدا هست
هنوزم صدای خودم تو گوش چپم هم هست
نمیدونم دلیلش چیه این صداهایی که باهام صحبت میکنه
بهم میگی دلیلش چی هست
راستی خدایا اینجا کسی منو نمیندازه بیرون
هر جایی بود منو مینداختن بیرون
خدایا بازم دمت گرم مشتی که منو آوردی تو این مسیر
منو آوردی بنویسم
اینم باشه چکاپ فرکانسی و رد پا برای آینده
به امید روزهای بهتر
براتون آرزوی بهترینها رو دارم ممنونم که کامنتمو مطالعه کردید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
به اندازه ای که فروتن هستیم در برابر خدا ،سپاسگزاریم میبینیم نعمتهای خدا رو ،خدا به ما عظمت میده.
داستان موسی و فرعون و نمرود و ابراهیم داستانی که در قرآن هم اومده و بسیار درس داره.
ابراهیم ع و موسی ع و محمد ص و …
فرعون و نمرود و…..
فرق بین توحید و شرک
فرق بین دیدن و سپاسگزاری و ندیدن و غرور
نمرود و فرعون هم میتونستن پیامبر باشن ولی خودشون نخواستن و نتیحه شون شد درس برامون
هرگز خودت چیزی نبودی و نیستی،جوگیر نشو
تو همون قطره آبی بد بو بودی که خدا تو رو به این زیبایی کرد
تو همون نوزادی هستی که سرت رو نمیتونستی نگه داری خدا تو رو استوار کرد
تو همون بچه ای که نمیتونست بایسته بودی و خدا تو رو ایستوند
تو هیچی نبودی و نیستی
حداقل کارت میتونه شکرگزاری باشه
تو همه مراحل ا کارها رو انجام داده
تو اختیار داشتی و اختیار داری انتخاب کنی ،هر انتخابی کنی نتیجه همون رو میگیری و اگر نادرست انتخاب کردی یا درست خودت بودی
خدا همیشه تو رو دوست داشته و داره
یادت باشه فراموشکار نشی
یادت باشه تو ذهنت زندگی نکنی
یادت باشه توکل که میکنی قدرتمندانه توکل کنی
یادت باشه تنها کسی که میتونه و خوش قوله خودشه
یادت باشه قادر مطلق،عالم مطلق ،خالق کل او هست
او برات کافیه
تو و خدا یه طرف و اونور تمام دنیا
ارتش یک نفره
ایمان اون نقطه برتری هر انسانی هست
فرعون و نمرود هم ناخودآگاه ایمان داشتن شاید هم قانون رو بلد بودن و ایجاد کردن ولی غرور پوست خربزه ای بود زیر پاشون که کشیده شد و با سر خوردن زمین.
بعد از ایمان ،تقوا خیلی مهمه و بعد اعتبار اونهایی که ایجاد شده رو بده به خدا
اعتبار همه چی با خداست
توکلت علی الله فهو حسبه
استاد عزیزم سپاسگزارم
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست
سلام به خدایی که هرچه دارم ازاوست سلام به خدایی که صبح قشنگ جمعه منا آورد به این فایل زبیا
سلام به استاد عزیزم واستاد خانم شایسته که وقتی میبینمش احساس آرامش میگیرم
خدایا شکرت
چقدر صبح جمعه خوبی ؛ازاین فایل توحیدی شروع شد؛کامنت دوست عزیزم که رفته بود کوه وچه اتقات قشنگی براش افتاده بود؛کامنت عزیزم روشا جان؛خدایاشکرت
دیروز باخودم عهد کردم که چله توحیدی بردارم وبه لطف خداوند دیروز همین فایل امد برام وامروز هم همین امد گفتم برم بعدی بعد انگار یکی بهم گفت نه همینا گوش بده؛وگوش دادم ونت برداری کردم؛انگار نصف این حرفها را دیروز اصلا نشنیده بودم بااین که من این فایل را چندین بار گوش داده بودم ؛خیلی عالی بود ؛ممنونم استاد عزیزبرای این فایلهای ارزشمند ؛من خیلی فایلهای هدیه بهم میچسبد؛خدایا شکرت؛اولا میگفتم کاش منم بتونم دوره بخرم تا نتیجه بگیرم من ازفایلهای هدیه نتیجه گرفته بودم اما ازبس بچه میگفتن از فلان دوره نتیجه گرفتم خیلی ذوق میکردم که من هم دوره بخرم تااینکه دوره 12 قدم را دوتا قدمشا خریدم؛دیدم همه حرفهایی که توی فایلهای هدیه هست همون حرفها توی دوره هاهم گفته میشه؛من چسبیدم به فایلهای هدیه ؛اما میخوام اینقدر داشته باشم که بتونم دوره را همشا بخرم به خصوص دوره سلامت وعشق و مودت را
میدونم که این اتفاق می افتد چون میدونم خداخیلی بامرام است؛میدونم که وقتی روی خودش حساب کنم درهایی رابرام بازمیکنه دلهایی رابرام نرم میکنه که به هرکی میگم باور نمیکنه؛خداجونم این مسیر راادامه میدم وازنتیجه های بزرگم میام مینویسم،میشود؛میتوانم؛ سپاسگزارم از خدای خوبم واستادان گلم وهمه دوستان توحیدم که از صمیم قلبم دوستشون دارم
سلام استاد عزیز از صفحه نشانه برای کاری که تردید و شک داشتم استفاده کردم و چه زیبا جوابمو دادید که شک و تردیدها که نجواهای شیطانی هستند رو اگر بردارید و ایمان داشته باشید همه قدمها مشخص و روشن و اتفاقات میفته . بازم اومدم از اول گوش بدم دقیقن اومد قسمته شک و تردید و دوباره تاکید کرد .وعده خدا حقه و وقتی توکل میکنیم نتیجه اتفاق افتاده است
به نام خداوند قدرتمندم که هر چی داریم از اوست
همه رو به تو میسپارم که قدرت و توان از آنه توست من ناتوان و هیچم پس دستمو بگیر و کمک و هدایتم کن که سخت بهت محتاجم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
متن زیبای دوست عزیزم روشا جون رو خوندم یه تلنگری هم به من خورد که خدا تو رو از یاد نبرده این تو هستی که به خاطر نجواهای ذهنت و عدم کنترل ورودیهای ذهنت اونو یادت میره و قدرت رو به بنده ها و خودت میدی
ممنونم استاد عزیزم که این کامنت ها رو به اشتراک میذاری که به ما کمک زیادی میشه برای باور سازی و ایمان محکم
ما در هر لحظه باید به حرفها و گفتار و رفتارمون توجه داشته باشیم که مثبت باشه و شکرگزار خداوند باشیم شکرگزاری یعنی توجه بر داشته هات و توجه بر مثبت ها و فراوانیها
قانون ثابت ست و بدون تغییر اما این ما هستیم که متغییر هستیم ما باید خودمون رو با قانون هماهنگ کنیم تا به خواسته ها و اهدافمون برسیم
و مسیر برامون هموار و آسان شود
خدایا من تسلیمم همه رو به تو میسپارم
الان هم تو راهم دارم میرم جنس برای مغازه ام بیارن
پس از تو میخواهم کمکم کنی تا بهترین اجناس با کیفیت و با قیمت خوب بیارم که به نفعه باشد
خدابا شکرت سپاسگزارم
خدایا من آماده دریافت نعمت و ثروت و فراوانی در رندگی هستم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام فرمانروای جهان هستی
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان..
شیراز تاریخ 1404/06/29 ساعت 12:35
نشانه امروز من..
خدایا شکرت امروز از زبان استاد گرانقدر با من که مدتی است هم مهاجرت کردم به تهران هم اینکه فعلا کار و در آمدی ندارم ولی هر لحظه که از تو جون دلم درخواست کمک کردم با من صحبت کردی و من رو به آرامش و ادامه راه الهام و آرام کردی…
خدا جونم شکرت که به من گفتی آرام باش و آرامش و ثروت رو به روی تو و خانواده ات میگشایم و ناراحت نباش. و آرام باش این روز ها هم میگذرد…
خدا جونم شکرت که هیچ چیزی بدون اذن خداوند انجام میشود و من را آرام تر خوشحال تر کردی…
خدایا شکرت که بی پناه و بی کسان را پناه و پشتیبانی سربلندم کن در ایران و جهان….
به زودی میبینمتون استاد گرانقدر فلوریدا آمریکا..
(In God we trust)
با سلام خدمت دوستان این فایل نکته ضعف و پاشنه آشیل من بود که مغرور میشم در مسیر خواسته ام که وقتی به آن میرسم از مسیر خداوند که منو رسوند خارج میشم و به خودم نسبت میدم و مشرک خداوند میشم و قدرت واقعی را به خودم میدم و افرادیکه واسطه خداوند بودنند بیشتر توجه میکنم و توجه واقعی گم میشود سپاسگزاری بارها نجاتم میدهد نوشتن نعمتهایم و شکر گزاری و سپاسگزاری خیلی منو به خداوند نزدیک میکند و دوست دارم ،،،فراوانی خداوند را دوست دارم شکرگزاری و سر سپردگی در برابر خداوند و قدرتش به من آرامش میدهد و غرورم را کمتر میکند و توکلم به خداوند بیشتر میشود زندگی روی خوش و فراوانی و هماهنگی های بیشتر خودش را بمن نشون میدهد و مطابق خواسته خایم پیش میرود قوانین اولیه زندگی همین هست و من باید آنرا رعایت بکنم تا جهان هم قوانین خودش را برایم رعایت بکند اینها کارهایی هستند که من باید رعایت بکنم من خیلی دوست دارم تا هم آرامش و سپاسگزار باشم و هم در عین لذت بردن به خواسته هایم برسم ،،
سلام به استاد نازنینم
استاد جانم، من دیگه نمیدونم چی باید بگم… مثل حرفهای سعیده جان شهریاری، منم فقط این صلات رو از خدا میخوام: هدایت. اینکه دستهای من وسیلهای بشه برای نوشتن آگاهیهایی که فقط از دل یه فایل ساده دریافت میکنم، اما میدونم که پشت اون فایل، دستای پروردگارم هست.
استاد جانم، مدتیه خدا مدام داره به من توحید رو گوشزد میکنه. بارها و بارها شرایطی پیش اومده که برای من خیلی واضح کرده این موضوع رو. یکی از روشنترینش روزی بود که به هدایت پروردگارم، تنهایی رفتم دل کوه.
همیشه شنیده بودم باید جمعهها بری کوه، حتما هم با همراه. و من چون همراهی پیدا نکرده بودم، مدام عقب میانداختم. اما اون روز، یه سهشنبه صبح، ساعت شش، انگار یه ندای قوی توی دلم گفت: «الان وقتشه.»
پا گذاشتم تو ورودی کوه. همهجا ساکت. حتی یه پرنده هم پر نمیزد. سردی صبح، نسیم نازک و بوی خاک نمخورده، با لرزش بدنم یکی شده بود. دل و پام با هم میلرزیدن. توی ذهنم هزار جور ترس میچرخید: «اگه اتفاقی بیفته؟ اگه حیونی حمله کنه؟» اما وسط همهی اون صداها، یه صدای آرومتر بود، صدای قلبم که میگفت: «خدا محافظته.»
قدم به قدم جلو میرفتم. هر بار که پام رو روی سنگریزهها میذاشتم، صدای خرد شدنشون توی سکوت کوه میپیچید. همونجا با خدای رحمان و رحیمم شروع کردم به حرف زدن.
میگفتم: «خدایا، خودت مراقبمی. من ایمان دارم هیچ اتفاقی نمیافته. فقط با من بیا…» و همینطور که میرفتم، اون ترس اولیه کمکم نرم میشد.
تا اینکه یه سگ دیدم. استاد جانم، براتون بگم… من تو بچگی یه بار سگ دنبالم کرده بود. اون صحنه هنوز تو ذهنم زنده بود. قلبم تند میزد. ولی همون لحظه یاد حرف شما توی دوره عزت نفس افتادم: «کسی که عزت نفس داره، به ترسش نزدیک میشه، نه اینکه فرار کنه.» همونجا فهمیدم این امتحانه، وقت محک زدنه.
با تردید جلو رفتم. سگ آروم بود، نگاهش خسته و پاش زخمی. وقتی دیدمش، انگار ترس توی دلم شکست. خم شدم. دستمو از عقب به سمت سرش بردم. همون لحظه که انگشتام سر اون سگ رو لمس کردن، اشکهام بیاختیار سرازیر شد. اشکهایی که مثل سیل پایین میریختن. حس کردم یه دیوار بزرگ توی وجودم ترک برداشت و فرو ریخت.
یاد بیسکوییتهایی افتادم که صبح گذاشته بودم تو کیفم. ذهنم گفت: «سگ که بیسکوییت نمیخوره!» ولی ندای قلبم واضحتر بود. درآوردم و جلوش گرفتم. با ولع خورد. همونجا فهمیدم چرا باید بیسکوییتها رو با خودم بیارم. حتی اون هم هدایت بود.
از اونجا به بعد، اون سگ شد همراه من. هر قدمی که من برمیداشتم، اونم برمیداشت. من، یه دختر تنها، تو دل کوه، با یه سگ زخمی که فرشتهی محافظم شده بود. سکوت کوه سنگین بود. حتی پرندهای پر نمیزد. فقط من بودم، صدای قدمهام، و اون سگ که آروم و بیصدا کنارم میاومد.
یک ساعت راه بود، اما با آرامشی که پیدا کرده بودم، انگار دو ساعت طول کشید. گاهی میایستادم، به مناظر نگاه میکردم، بوی درختها، لمس خنکی سنگها زیر دستم… بعد دوباره راه میافتادم. اون سگ هم درست مثل سایهم دنبال میاومد.
وقتی نزدیک قله رسیدم، چند سگ دیگه دیدم که به نظر وحشیتر بودن و مستقیم میومدن سمتم. قلبم ریخت. ولی همون لحظه، سگی که تمام مسیر حتی یه صدا هم ازش در نیومده بود، بلند شد و صدا درآورد. محکم و جدی. من از صدای خودش هم ترسیدم! ولی همونجا فهمیدم خدا برای من محافظی گذاشته. محافظی که تا لحظهی آخر کنارم بود.
اون روز، وقتی رسیدم بالای کوه، دیگه اون آدم قبلی نبودم. ترسهام جاشون رو داده بودن به ایمان. من اعتماد کرده بودم و خدا جوابمو داده بود.
بعدها وقتی تصادف دوچرخه برام پیش اومد و همه گفتن «خدا نجاتت داد»، دوباره یاد اون روز افتادم. یاد کوه، یاد اون سگ، یاد بیسکوییت… یاد همهی لحظههایی که خدا با جزئیات بینظیرش داره نشونه میذاره جلوی چشمهام.
استاد جانم، حالا من حس میکنم روی شونههای خدا هستم. قدمبهقدم دارم مسیر توحید رو میرم. هر بار هم بیشتر مطمئن میشم که خدا فقط بهترینها رو برام در نظر گرفته.
الهی هزار بار شکر برای این هدایتها. برای این که شما رو دست خدا در زندگیم قرار داد تا یادم بیارید من کی هستم و چه نیرویی درونمه.
امروز تصمیمم به مهاجرت هم از همین جنس بود. از خدا خواستم هدایت کنه. و دارم میبینم چطور داره مسیر رو برام باز میکنه، مثل همون روز کوه.
استاد جانم، اینو هم بگم که رفتن من به دل اون کوه، یه اتفاق یهویی نبود. اون روز سهشنبه فقط ادامهی مسیری بود که خدا قبلاً منو قدم به قدم آمادهش کرده بود.
ماه قبلش با دوستم رفته بودیم سفر. شهری غریب، جایی که هیچکس رو نمیشناختیم. همونجا بود که برای اولین بار شب تا صبح تنهایی دو نفری کمپ زدیم. تاریکی شب، صدای حیوانات دوردست، نسیم خنک و ستارههایی که بالای سرمون میدرخشیدن… همهش پر از حس ناشناخته و ترس و در عین حال لذتی عمیق بود. من همونجا یاد گرفتم که میتونم تو دل ناآشناها هم آرامش پیدا کنم. همون تجربه باعث شد یه قدم رشد کنم. همون تجربه بود که منو آماده کرد برای روز کوه.
پس وقتی اون سهشنبه صبح، تنها رفتم دل کوه، این یه ماجراجویی خام نبود؛ این تکامل بود. این نتیجهی اعتمادهای کوچیکی بود که قبلاً کرده بودم. اعتماد به خودم، اعتماد به خدا.
و حالا وقتی بهش نگاه میکنم، میبینم پروردگارم چقدر ظریف همه چیز رو چیده. سفر ماه قبل، کمپ شبانه، لمس تاریکی و غریبگی، بعد هم کوه و اون سگ… همهشون پلههایی بودن برای اینکه من بفهمم تنها نیستم. حتی وقتی هیچکس همراهم نیست، خدا هست.
استاد جانم، امروز وقتی همهی این تیکهها رو کنار هم میذارم، قلبم پر میشه از یقین. یقین به اینکه هیچچیز بیحساب نیست. هیچ مسیری اتفاقی نیست. همهاش طراحی خداست.
و جمعبندی همهی این مسیر برای من اینه:
وقتی به خدا توکل کنی، اون نه تنها مسیر رو نشونت میده، بلکه همراه هم میفرسته. حتی اگه به شکل یه سگ زخمی باشه. حتی اگه فقط با یه بیسکوییت ساده باشه. حتی اگه تو دل تاریکی یه شهر غریب باشه.
و این یعنی توحید… یعنی باور کنم که فقط خداست که کفایت میکنه.
الهی شکرت برای این تکامل. شکرت برای این همه نشونه. شکرت برای استاد نازنینم که دستای تو شدن برای یادآوری این مسیر. و شکرت که امروز دارم با آرامش و ایمان، قدمهای تازهای مثل مهاجرت برمیدارم.
و پایان همهی این حرفها فقط یه جملهست:
خدایا شکرت که منو انتخاب کردی برای این آگاهی. شکرت که منو تنها نذاشتی، حتی تو دل کوه، حتی وقتی خودم فکر میکردم تنهام.
سلام فاطمه عزیز
به به واقعا از عمق وجودم از این همه ایمان و توحید شما لذت بردم
کامنت شما رو خوندم و اشک ریختم
چون برای منم یه هدایت فوقالعاده ای از خدا پیش آمد و زندگیم پر شده از نعمت و برکت و ثروت و عشق و سلامتی و پاکی و نوشته های شما اشکمو درآورد
واقعا من همیشه گفتم استاد قویترین و موثرترین دستی از دستان رب العالمین هستند
بهترین ها برای شما
فاطمه عزیز و قشنگم سلام
چقدر از خوندن کامنتت لذت بردم و کلی تحسینت کردم. آفرین که اینقدر ساده ولی جسورانه پا به دل ترست گذاشتی. روبرو شدن با سگ، اونم وقتی تجربه قبلیت جالب نبوده، برای من به همون اندازه جرات میخواد که بخوام آگاهانه خودمو از دره بندازم.
خیلی کارت درسته، که تونستی لمسش کنی، بهش غذا بدی، تازه با همراهیشم اکی باشی. وقتی گفتی یه تعداد سگ تو قله دیدی، دیگه بی اختیار میگفتم دمت گرم، دمت گرم فاطمه.
فاطمه جان داشتم تصور میکردم که اگه منم این تجربه رو داشته باشم دیگه قطعا و حتما هیچ ربطی به آدم قبل این تجربه نخواهم داشت. خیلی کامنتت برام الهام بخش بود. و امیدوارم چیزایی که ازت یاد گرفتمو بتونم تو زندگیم پیاده کنم.
هر جا هستی خدا حافظ و نگهدارت باشه که اون بخشنده ترینه بخشنده هاس.
سلام مرضیه جان قشنگم
چهرهی زیبا و لبخند نازت دل آدم رو روشن میکنه.
ازت خیلی ممنونم برای کامنت پرمحبت و زیبایی که برام نوشتی. دقیقاً همون چیزی بود که من هم با تمام وجود حسش کردم. دیگه هیچ ارتباطی با گذشتهام نداشتم و انگار یه تولد تازه رو تجربه کردم. به نظرم این حس اونقدر عمیق و شیرینه که باید بارها تکرار بشه تا تبدیل بشه به بخشی جدانشدنی از من. ممنونم از تو و مهرت عزیزم
سلام خدمت دوستم عزیزوتوحیدیم چقدر کامنت زیبایی انگارتوی کوه دارم راه میرم واین اتفاقات برای خودم افتاده؛وای خدای من چقدر شبیه یک رویا ویک داستان بود این کامنت آفرین؛مرحبا فاطمه جان صبح روز جمعه این کامنت زیبا را خوندن ولذت بردم واون هوای خنک وخوردن شدن سنگها زیزپاهایم را احسا کردم ؛خدایا هزاران بارشکر برای وجود دوستان توحیدی وازاین وقتی کامنت بچه ها را میخونم چنان آرامشی وجودمامیگره ویه حس عجیبی دارم;بازهم میگم آفرین ومرحبا دوست عزیزم؛درپناه خداوند شاد وسلامت وثروتمند باشی دوست نازنینم میبوسمت
سلام الهام جان نازنینم
عزیز دلم، ازت خیلی ممنونم برای این کامنت پرمحبت و پرانرژی. نوشتهات رو که خوندم، دلم گرم شد و خدا رو شکر کردم که حسی که داشتم به دل تو هم نشست. این برای من خیلی ارزشمنده که چیزی از قلبم نوشته بشه و قلب مهربونی مثل تو اون رو لمس کنه.
امیدوارم همیشه در پناه خدا سالم و شاد باشی، دلت پر از آرامش و زندگیات سرشار از برکت و لحظههای قشنگ باشه.
ممنونم از همراهی و مهرت، برات شادی و آرامش مداوم رو از خدا میخوام.
به نام کسی که همه کس من است
سلام خدمت استاد عزیزم و بانو شایسته عزیز .
هرچه این فایل رو می بینم گریه میکنم ای الله جانم شکرت برای این مسیر زیبا برای فرصت نفس کشیدنم الله جانم من بی تو هیچی نیستم .من غلط کنم در مقابل تو سرکش بشم لطف ها و نعمت های تو رو از یاد ببرم .از بچگی که یتیم بودم خودت منو بزرگ کردی می دونم الانم رهام نمیکنی .تو بهترین رفیق و تنها تکیه گاه منی .شکرت میکنم ای رب من برای نعمت های که دارم بخاطر وجود خودت که با ملیارد ها میلیارد پول عوض نمیکنم .ای کسی که جانم در دستته قوول میدهم اینقدر در مسیرت باشم اینقدر با تو باشم هرکسی من را دید تو رو یادش بیاد می دونم مسئولیت سختیه ولی حتی اگی جانم را بدهم حرکت میکنم در مسیر عشق تو .اخه کی از تو مهربان تر کی از تو قدرتمندتر کی از توهمه کاره تر کی از تو دلسوزتر ب من .من بخاطر وجود خودت زنده ام ای بهترینم .خیلی دوس دارم خیلی دوس دارم .
سپاس از استاد عزیزم برای این فایل های عالی من با شما الله جانم رو شناختم .
سلام به همه اعضای این سایت الهی و خداگونه
سلام به استاد جان عزیزم که پیامرسان توحیده
سلام به مریم جان که زحمت رانندگی رو میکشه تا استاد این حرفارو بزنه
با خوندن یه کامنتای توی سایت که به این قایلغاشاره کرده بود ، بعد مدتها دوباره این فایل رو شنیدم
الحق که استاد راست میگه:«اگه یه فایل رو صدبار بشنویم ، دفعه صد و یکم حرفهای جدیدی میشنویم»
واقعا یادم رفته بود که خدا چقدر بهم لطف داشته از همین پارسال تا الان
یادم رفته بود که انگار همین دیروز بود که ماشینم 9ماه افتاده بود کنار خیابون و پول تعمیرش رو نداشتم
تا همین چند وقت پیش درگیر پول تو جیبی خودم بودم اما الان از همین 15 اردیبهشت که ازدواج کردم حدود 100 میلیون برای خانمم طلا خریدم
من یادم میره که نه تنها موتور ماشین رو درست کردم بلکه جلوبندی و لاستیکها رو کامل عوض کردم(حدود 30 میلیون)
من یادم میره که در اوج بدهکاری خدا من رو وارد یه صندوق خونگی کرد که به عنوان نفر چهارم اسمم درآمد
من الان به یاد میارم اونی که توی همه این مراحل دست من رو گرفت و کار من رو پیش برد «خدا» بوده
کامنت خوندن خیلی به من کمک میکنه، بچهها توی صحبتهاشون حرفهایی میزنن که آدم رو تکون میده
کامنت «روشا»ی عزیز رو که میخوندم واقعا یادم افتاد که همین نفس کشیدن ظاهراً ساده هم به کمک خداوند داره انجام میشه
خدایا خودت بهم کمک کن که هر لحظه یادآور و شکرگزار نعمتهای تو باشم
خدایا خودت بهم کمک کن که یاد بگیرم تو همه مراحل زندگی و کارم اول از تو کمک بخوام و سراغ عقل خودم یا حرفهای دیگران نرم
خدایا بهم کمک کن که بیشتر صدای الهامات خودم رو بشنوم و بیشتر شجاعت اقدام داشته باشم
الهی امین
به نام بهترین رفیق تو اوج بد بیاریام
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
سلام خدا
خوبی
منم
منو میشناسی
آره تو خوب میشناسی
من تو رو فراموش کردم
من از یادم بردمت
من همه رو دیدم غیر تو رو
من رو همه حساب کردم
آخه لعنتی تو که رو همه حساب کردی
جایی نرسیدی که هنوز همون اشتباه رو میخوای تکرار کنی
خدایا یهویی ما رو کشیدی بیایم دوتایی اینجا بنویسیم همونایی که میترسیم بنویسیم
ذهن
مصطفی ننویس
مصطفی مردم چی میگن
مصطفی استاد عباس منش چه فکری میکنه
مصطفی ول کن بابا این مسیر جواب نمیده
مصطفی این مسیر و این خدا رو ول کن
مصطفی ببین مردم دارم با بدبختی زندگی میکنند خوب تو هم یکی از اونا
عههه ول کن لامصب بزار حرف بزنم با خدا
خدایا من تو اوج بدبختی و کثافت گیر افتادم
صدامو داری خدا
صبح که از خواب پامیشم
سیگار میکشم تا وقتی که میخوام بخوابم
خدایا اونقدر سیگار کشیدم که حلق و گلوم پر از خلط
خدایا صبح که از خواب بیدار میشم شیطان نجوا میکنه تا شب
خدایا صبح که از خواب پا میشم اونقدر زجر میکشم که فقط منتظرم ظهر بشه ناهار برم خونه بابام بگیرم بیام بخورم اگر بتونم بعد ناهار این ذهن و خاموشش کنم بخوابم یه چند ساعت
خدایا امروزم ظهر خوابم نبرد منو خوب جایی آوردی
خدایا اونقدر دلم میخواد مثل قدیما به فایلهای استاد عباس منش گوش بدم و آرامش بگیرم اما نجواها نمیزاره
خدایا رو به هر کس و ناکسی میزنم جز تو
خدایا من روانم داغون شده از بس فکر و خیال کردم
خدایا دیگه عسل آقا رو فراموش میکنم از بس دارم با نجواهای شیطان و رنج ها دست و پنجه نرم میکنم
خدایا خرابم خراب
خدایا من از زبان پیامبرت فهمیدم اینجا تو این سایت با کامنتا و فایلاش ادمای مثل من هم میتونن تغیر کنن
آخه من خیلی خرابم خدا
من جسمم هم خراب کردم
من خیلی در حق خودم ظلم کردم
خیلی در حق خودم ظلم کردم
جواب پدرم به من مرگ هست
جواب زن بابام بهم زهر مار هست
روابط داغون
خدایا وقتی که کسی بهم وعده میده دیگه خدا رو بنده نیستم
خدایا من داغونتر اینا هستم
حالا تو بهم بگو
منم میتونم مثل
آقا ابراهیم عزیز
خانم شهریاری عزیز
و بچهای بینظیر سایت بشم
من که پر از شرک هستم
اونقدر تو احساس قربانی بودن گیر کردم که حد نداره
خدایا من اصلا درک نمیکنم توحید رو
اینو چیکارش کنم
خدایا من دارم زجر میکشم
آره بعضی وقتا به خودم میگم بسه دیگه بسه این زندگی کاشکی بمیرم و دیگه نباشم
خدایا خودم هم دیگه از دست خودم خستم
تو هنوز منو دوست داری…
خدایا یه چیز دیگه
من دو روزه به فکر تغیر افتادم راستی این چند روزه اتفاقات خوبی افتاده
پس تو خوب رفیقی هستی
راستی با مرام میگن هر کی پشت ادما رو خالی کنه تو نمیکنی
آره
دمت گرم
دمت گرم مشتی
خدایا خستم خسته
میدونی که تا شب باید زجر بکشم
تا ساعت ده
ساعت ده که میشه پنج تا قرص اعصاب میخورم ایندفعه یه ذره بهتر میشم
اونم دیگه باید بخوابم لذتی نمیمونه
خدایا من چکار کنم بهم بگو
خدایا منم ول کن نیستم صبح تا شب فایلا رو گوش میکنم
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن
خدایا هنوزم گوش راستم اون صدا هست
هنوزم صدای خودم تو گوش چپم هم هست
نمیدونم دلیلش چیه این صداهایی که باهام صحبت میکنه
بهم میگی دلیلش چی هست
راستی خدایا اینجا کسی منو نمیندازه بیرون
هر جایی بود منو مینداختن بیرون
خدایا بازم دمت گرم مشتی که منو آوردی تو این مسیر
منو آوردی بنویسم
اینم باشه چکاپ فرکانسی و رد پا برای آینده
به امید روزهای بهتر
براتون آرزوی بهترینها رو دارم ممنونم که کامنتمو مطالعه کردید