توحید عملی | قسمت 9
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
استاد عباسمنش در این قسمت، درسهایی عمیق در باب توحید، توکل و مهمتر از همه، تواضع در برابر خداوند به ما میآموزد. نخستین و محوریترین آموزه، درسی است که از ماجرای هدایت مادر موسی (ع) بهدست میآید: اهمیت بینظیر ایمان در لحظات ترس و تردید.
زمانی که خداوند به مادر موسی وحی میکند که فرزندش را به نیل بسپارد، واژه کلیدی «نترس و غمگین مباش» بیانگر این حقیقت است که ترس و غم منشأ تمام تصمیمات اشتباه هستند و تصمیمات ما تنها زمانی میتوانند مسیر هدایت را دنبال کنند که از سر ایمان و توکل مطلق گرفته شده باشند.
توکل، تنها یک کلمه نیست، یک عمل است؛ عملی که در اوج نگرانی، به ما آرامش خاطر میدهد که خداوند هوایم را دارد، حتی اگر هیچ نشانهای از امنیت در ظاهر دیده نشود. این همان گامی است که دروازههای رزق و فزونی را در مقابل ما میگشاید.
درسی عمیقتر که در بطن این توکل نهفته است، قانون و وعده تحقق قطعی خواسته است که در شعر پروین با این بیت زیبا حضور یافته است: «رهرو ما اینک در منزل است»
از دیدگاه خداوند، لحظهای که شما قدم اول را با ایمان برمیدارید، نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است. تردید و شک، همان «پردهای» است که ما را از دیدن این حقیقت محروم میسازد. تردید همواره نجواهای شیطان است که وعده فقر و ناکامی میدهد، درحالیکه خداوند وعده فراوانی و رحمت. بنابراین، بزرگترین دشمن ما در مسیر موفقیت، شک و تردیدی است که ما را وامیدارد دست حق را ببینیم اما نشناسیم.
باید همواره به یاد داشته باشیم که شیوه خداوند، عدل و بندهپروری است. هرگز نباید این گمان کفرآمیز را به ذهن راه داد که خداوند ما را فراموش میکند یا از وعدهای که داده غافل میشود. بلکه هر آنچه دریافت میکنیم، نتیجه اعمال و باورهای خود ماست.
سپس شعر پروین به درس عظیم ناسپاسی و عُجب انسان میرسد و حکایت نمرود را بهعنوان تمثیلی برای وضعیت همه ما به کار میگیرد. پروردگار با مهربانی مطلق، از کودکی خردسال و بیپناه، در میان امواج هولناک دریا محافظت میکند و تمام عوامل هستی — از سنگ و قطره و باد گرفته تا گرگ و دزد — را فرمان میدهد تا محافظ و مربی او باشند. اما پیام معنوی اینجاست: پس از آنکه بنده در امنیت و آسایش قرار میگیرد، بهجای سپاس و فروتنی، دچار عُجب و خودپسندی میشود. این همان لحظه خطرناکی است که بسیاری از ما، پس از حل مشکلات و دستیابی به موفقیت، ناخواسته تجربه میکنیم و با خود میگوییم:
«نمیخواد، خودم پیداش کردم.»
این خودبینی، ریشه تمام ناسپاسیها و تبدیل نعمت به نقمت است. هر فردی که فراموش میکند که دست قدرتمند پروردگار بوده که در ضعف ناجیاش بوده است، بهسرعت به فردی چون نمرود تبدیل میشود که لاف خداوندی میزند و موفقیت خود را به «علم، نفوذ، ژنتیک یا شرایط» نسبت میدهد. اینجاست که متواضع بودن و متواضع ماندن در برابر خداوند، کلید اصلی باز نگهداشتن درهای نعمت است. این نکته ظریفی است که در دوره احساس لیاقت میآموزیم تا ضمن اینکه احساس لیاقت بیقیدوشرطی درباره تجربه نعمتهای خداوند در وجود خود پرورش دهیم، همزمان در برابر خداوند بسیار متواضع و فروتن بمانیم و اعتبار آنچه خداوند به ما ارزانی داشته را نه به عقل خود، بلکه به فضل خداوندی بدهیم که ذات ما را لایق نعمتها آفریده است.
درک و اجرای این نکته ظریف در مبحث احساس لیاقت، ما را از افتادن در دام غرور مخربی نجات میدهد که ما را ناسپاس میکند و اتصال ما را با خداوند قطع میکند. زیرا وقتی در پیشگاه خداوند، غرور جایگزین تواضع میشود، آنوقت خداوند ما را به عقل خودمان واگذار میکند.
در داستان نمرود میبینیم که غرور و ناسپاسی این بنده در برابر رَبّ به آنجا ختم شد که خداوند به سادگی و با کوچکترین مخلوقش یعنی یک پشه، قدرت مطلق خود را به رخ کسانی میکشد که تواضع در برابر رَبّ را فراموش میکنند و اعتبار آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده را به عقل انسانی خود میدهند. این یک کلید است که: «به اندازهای که در مقابل خداوند فروتن هستیم، به همان اندازه نعمتهای خداوند را در زندگی خود پایدار میکنیم.» سطح سربلندی و عزت ما در مقابل «غیر خدا» (مسائل، افراد، شرایط و…)، دقیقاً متناسب است با میزان فروتنی، درک نعمت و سپاسگزاری ما در محضر پروردگار. هرچه سر ما در مقابل خداوند پایینتر باشد، سرمان در برابر جهان بالاتر خواهد بود.
تمرین این قسمت:
با توجه به مفاهیم این قسمت، به این پرسشها فکر کنید و در بخش نظرات این قسمت به آنها پاسخ دهید:
۱. لحظه نجات الهی: به یاد بیاورید زمانی را در زندگیتان که با یک مشکل بزرگ، یک طوفان مالی، عاطفی یا جسمی روبهرو بودید و پس از ناامیدی از راههای انسانی، با تمام وجود رو به درگاه خداوند آوردید و مسئله به شکلی معجزهآسا حل شد. آن اتفاق چه بود؟ لطف خداوند در حق شما چگونه تجلی یافت؟
۲. لحظه فراموشی فضل خداوند: آیا میتوانید لحظهای را بهخاطر بیاورید که پس از آن نجات معجزهآسا یا موفقیت بزرگ، دچار غرور شدید و ناخودآگاه فکر کردید که: «من خودم این کار را انجام دادم» یا موفقیت را به عوامل بیرونی (مثل زرنگی یا شانس) نسبت دادید؟ این «نمرودِ درونتان» در آن لحظه چه گفت و این غرور و منیت چه عواقبی برای شما داشت؟
بررسی این دو تجربه به ما یاد میدهد، همانطور که به عوامل بیرونی باج نمیدهیم و آنها را خدای خود قرار نمیدهیم، در برابر خداوند همواره نهایت فروتنی را داشته باشیم تا جریان فضل خداوند به زندگیمان باز بماند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت 9574MB38 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت 937MB38 دقیقه






سلام به استاد نازنینم
استاد جانم، من دیگه نمیدونم چی باید بگم… مثل حرفهای سعیده جان شهریاری، منم فقط این صلات رو از خدا میخوام: هدایت. اینکه دستهای من وسیلهای بشه برای نوشتن آگاهیهایی که فقط از دل یه فایل ساده دریافت میکنم، اما میدونم که پشت اون فایل، دستای پروردگارم هست.
استاد جانم، مدتیه خدا مدام داره به من توحید رو گوشزد میکنه. بارها و بارها شرایطی پیش اومده که برای من خیلی واضح کرده این موضوع رو. یکی از روشنترینش روزی بود که به هدایت پروردگارم، تنهایی رفتم دل کوه.
همیشه شنیده بودم باید جمعهها بری کوه، حتما هم با همراه. و من چون همراهی پیدا نکرده بودم، مدام عقب میانداختم. اما اون روز، یه سهشنبه صبح، ساعت شش، انگار یه ندای قوی توی دلم گفت: «الان وقتشه.»
پا گذاشتم تو ورودی کوه. همهجا ساکت. حتی یه پرنده هم پر نمیزد. سردی صبح، نسیم نازک و بوی خاک نمخورده، با لرزش بدنم یکی شده بود. دل و پام با هم میلرزیدن. توی ذهنم هزار جور ترس میچرخید: «اگه اتفاقی بیفته؟ اگه حیونی حمله کنه؟» اما وسط همهی اون صداها، یه صدای آرومتر بود، صدای قلبم که میگفت: «خدا محافظته.»
قدم به قدم جلو میرفتم. هر بار که پام رو روی سنگریزهها میذاشتم، صدای خرد شدنشون توی سکوت کوه میپیچید. همونجا با خدای رحمان و رحیمم شروع کردم به حرف زدن.
میگفتم: «خدایا، خودت مراقبمی. من ایمان دارم هیچ اتفاقی نمیافته. فقط با من بیا…» و همینطور که میرفتم، اون ترس اولیه کمکم نرم میشد.
تا اینکه یه سگ دیدم. استاد جانم، براتون بگم… من تو بچگی یه بار سگ دنبالم کرده بود. اون صحنه هنوز تو ذهنم زنده بود. قلبم تند میزد. ولی همون لحظه یاد حرف شما توی دوره عزت نفس افتادم: «کسی که عزت نفس داره، به ترسش نزدیک میشه، نه اینکه فرار کنه.» همونجا فهمیدم این امتحانه، وقت محک زدنه.
با تردید جلو رفتم. سگ آروم بود، نگاهش خسته و پاش زخمی. وقتی دیدمش، انگار ترس توی دلم شکست. خم شدم. دستمو از عقب به سمت سرش بردم. همون لحظه که انگشتام سر اون سگ رو لمس کردن، اشکهام بیاختیار سرازیر شد. اشکهایی که مثل سیل پایین میریختن. حس کردم یه دیوار بزرگ توی وجودم ترک برداشت و فرو ریخت.
یاد بیسکوییتهایی افتادم که صبح گذاشته بودم تو کیفم. ذهنم گفت: «سگ که بیسکوییت نمیخوره!» ولی ندای قلبم واضحتر بود. درآوردم و جلوش گرفتم. با ولع خورد. همونجا فهمیدم چرا باید بیسکوییتها رو با خودم بیارم. حتی اون هم هدایت بود.
از اونجا به بعد، اون سگ شد همراه من. هر قدمی که من برمیداشتم، اونم برمیداشت. من، یه دختر تنها، تو دل کوه، با یه سگ زخمی که فرشتهی محافظم شده بود. سکوت کوه سنگین بود. حتی پرندهای پر نمیزد. فقط من بودم، صدای قدمهام، و اون سگ که آروم و بیصدا کنارم میاومد.
یک ساعت راه بود، اما با آرامشی که پیدا کرده بودم، انگار دو ساعت طول کشید. گاهی میایستادم، به مناظر نگاه میکردم، بوی درختها، لمس خنکی سنگها زیر دستم… بعد دوباره راه میافتادم. اون سگ هم درست مثل سایهم دنبال میاومد.
وقتی نزدیک قله رسیدم، چند سگ دیگه دیدم که به نظر وحشیتر بودن و مستقیم میومدن سمتم. قلبم ریخت. ولی همون لحظه، سگی که تمام مسیر حتی یه صدا هم ازش در نیومده بود، بلند شد و صدا درآورد. محکم و جدی. من از صدای خودش هم ترسیدم! ولی همونجا فهمیدم خدا برای من محافظی گذاشته. محافظی که تا لحظهی آخر کنارم بود.
اون روز، وقتی رسیدم بالای کوه، دیگه اون آدم قبلی نبودم. ترسهام جاشون رو داده بودن به ایمان. من اعتماد کرده بودم و خدا جوابمو داده بود.
بعدها وقتی تصادف دوچرخه برام پیش اومد و همه گفتن «خدا نجاتت داد»، دوباره یاد اون روز افتادم. یاد کوه، یاد اون سگ، یاد بیسکوییت… یاد همهی لحظههایی که خدا با جزئیات بینظیرش داره نشونه میذاره جلوی چشمهام.
استاد جانم، حالا من حس میکنم روی شونههای خدا هستم. قدمبهقدم دارم مسیر توحید رو میرم. هر بار هم بیشتر مطمئن میشم که خدا فقط بهترینها رو برام در نظر گرفته.
الهی هزار بار شکر برای این هدایتها. برای این که شما رو دست خدا در زندگیم قرار داد تا یادم بیارید من کی هستم و چه نیرویی درونمه.
امروز تصمیمم به مهاجرت هم از همین جنس بود. از خدا خواستم هدایت کنه. و دارم میبینم چطور داره مسیر رو برام باز میکنه، مثل همون روز کوه.
استاد جانم، اینو هم بگم که رفتن من به دل اون کوه، یه اتفاق یهویی نبود. اون روز سهشنبه فقط ادامهی مسیری بود که خدا قبلاً منو قدم به قدم آمادهش کرده بود.
ماه قبلش با دوستم رفته بودیم سفر. شهری غریب، جایی که هیچکس رو نمیشناختیم. همونجا بود که برای اولین بار شب تا صبح تنهایی دو نفری کمپ زدیم. تاریکی شب، صدای حیوانات دوردست، نسیم خنک و ستارههایی که بالای سرمون میدرخشیدن… همهش پر از حس ناشناخته و ترس و در عین حال لذتی عمیق بود. من همونجا یاد گرفتم که میتونم تو دل ناآشناها هم آرامش پیدا کنم. همون تجربه باعث شد یه قدم رشد کنم. همون تجربه بود که منو آماده کرد برای روز کوه.
پس وقتی اون سهشنبه صبح، تنها رفتم دل کوه، این یه ماجراجویی خام نبود؛ این تکامل بود. این نتیجهی اعتمادهای کوچیکی بود که قبلاً کرده بودم. اعتماد به خودم، اعتماد به خدا.
و حالا وقتی بهش نگاه میکنم، میبینم پروردگارم چقدر ظریف همه چیز رو چیده. سفر ماه قبل، کمپ شبانه، لمس تاریکی و غریبگی، بعد هم کوه و اون سگ… همهشون پلههایی بودن برای اینکه من بفهمم تنها نیستم. حتی وقتی هیچکس همراهم نیست، خدا هست.
استاد جانم، امروز وقتی همهی این تیکهها رو کنار هم میذارم، قلبم پر میشه از یقین. یقین به اینکه هیچچیز بیحساب نیست. هیچ مسیری اتفاقی نیست. همهاش طراحی خداست.
و جمعبندی همهی این مسیر برای من اینه:
وقتی به خدا توکل کنی، اون نه تنها مسیر رو نشونت میده، بلکه همراه هم میفرسته. حتی اگه به شکل یه سگ زخمی باشه. حتی اگه فقط با یه بیسکوییت ساده باشه. حتی اگه تو دل تاریکی یه شهر غریب باشه.
و این یعنی توحید… یعنی باور کنم که فقط خداست که کفایت میکنه.
الهی شکرت برای این تکامل. شکرت برای این همه نشونه. شکرت برای استاد نازنینم که دستای تو شدن برای یادآوری این مسیر. و شکرت که امروز دارم با آرامش و ایمان، قدمهای تازهای مثل مهاجرت برمیدارم.
و پایان همهی این حرفها فقط یه جملهست:
خدایا شکرت که منو انتخاب کردی برای این آگاهی. شکرت که منو تنها نذاشتی، حتی تو دل کوه، حتی وقتی خودم فکر میکردم تنهام.
سلام به شما اسدالله نازنین
مدتیه کامنتهای شما رو در دوره احساس لیاقت میخونم و هر بار واقعاً لذت میبرم. تحسینتون میکنم برای این حجم از آگاهی و ارادهای که خدا بهتون داده. خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم و این افتخار رو دارم که از حرفها و تجربههای شما یاد بگیرم.
راستش کامنتهای شما برای من فقط یه متن ساده نیست، انگار پیامی از طرف خداست برای یادآوری. خیلی وقتها موقع خوندنشون حس میکنم خدا داره با زبون شما با من حرف میزنه.
منم این روزها دقیقاً دارم هدایت خدا رو توی لحظهلحظهی زندگیم تجربه میکنم؛ اتفاقهایی که پشت سر هم برام میافته، همهشون یه پیام مشترک دارن: اینکه توحیدی زندگی کنم. این حس برای من خیلی شیرینه. توی کامنت همین فایل هم مفصلتر در موردش نوشتم و مطمئنم شما هم با خوندنش بهتر متوجه میشید چه مسیری رو دارم میرم.
ازتون ممنونم که اینقدر خالصانه، بیپرده و بدون سانسور آگاهیهاتون رو در اختیار ما میذارید. همین شفافیت و صداقت باعث میشه کلماتتون به دل بشینه و اثرگذار باشه. خدا رو شکر میکنم که کنار استاد، دوستانی مثل شما هم در مسیرم قرار داده تا یادم بیاره هیچوقت تنها نیستم.
برای شما از صمیم قلب بهترینها رو میخوام و امیدوارم همچنان در مسیر زیباتون بدرخشید
اسدالله نازنین، سلام.
اول از همه از خدای مهربان میخوام که منو هدایت کنه تا بتونم این کامنت رو بنویسم. انقدر هیجانزدهام که نمیدونم چطور شروع کنم. اسدالله جان، صبح که پیامت رو دیدم تمام وجودم پر شد از شکرگزاری. ازت میخوام وقت بذاری و این کامنتی که برای فایل ( میزان سختی شما چقدر است) که ایمان دارم باز هم هدایتِ خدا بود که توسط تو به من گفته شد رو بخونی؛ بعد از اون برات تعریف میکنم که بعد از دیدن کامنتت چه اتفاق مبارکی برای من افتاد.
(فاطمه کهوند گفته:
23 شهریور 1404 در 15:33 – لینک دیدگاه
مدت عضویت: 1244 روز
استاد جانم سلام.
استاد جانم، من هم سپاسگزار خدام هستم که مدام در حال هدایت کردن منه و هر لحظه بهم میگه باید چیکار کنم. امروز صبح که لپتاپو روشن کردم، چشمم به نقطهی آبی بالای سایت افتاد؛ همون نقطهی آبی که این روزها برام نشونهای از پیام خداست. صبح که از خواب بیدار شدم، پیامی گرفتم دربارهی شکی که برای انجام یه کار داشتم. و از اونجایی که بارها خدا بهم گفته شک برادر شیطانه، سریع رفتم سراغ قرآن و ازش هدایت خواستم. اون هم بشارتم داد که: «تو هدایت شدهای». بعد از نوشتن ستارهی قطبیم، اومدم سمت سایت و خدا چشمهامو با پیام اسدالله نازنین روشن کرد. وقتی پیامش رو خوندم، اشکام از شدت بارش دیگه نمیذاشت چشمام درست ببینه. من میخوندم و گریه میکردم، برای این همزمانی و این همه هدایت خدا.
بعد از خوندن کامنت اسدالله نازنین در توحید عملی 9، یه حسی بهم گفت برو دوباره توحید عملی رو گوش بده. منم که این روزها حسابی حرفگوشکن شدم، با اینکه همین پریروز فایل رو دیده بودم (و اگه آدم قبلی بودم میگفتم چه کاریه دوباره گوش بدم)، ولی رفتم و شروع کردم به نگاه کردن. همین که استاد شروع کرد به خوندن شعر پروین، دوباره اختیار اشکام از دستم رفت و شروع کردم به شکرگزاری از خدای مهربونم که چقدر قشنگ جوابم رو داده. بعد دوباره کامنتها رو خوندم و باز هم روی کامنت اسدالله نازنین رفتم. این بار همزمانی دیگهای رخ داد؛ اونجا از کامنتی که برای نسیم نازنین گذاشته بود گفته بود. منم که همهچیز رو هدایت میدونم، خواستم اون کامنتو بخونم، ولی خدا گفت: «اول برو فایل رو ببین، بعد کامنتو بخون». همونجا فهمیدم که چقدر تو این مدت که فقط خدا رو پرستیدم پیشرفت کردم؛ اینکه دیگه مثل قبل سختیها رو تحمل نمیکنم.
استاد جانم، میخوام برگردم عقب. من از روی شرک با همسرم ازدواج کردم. چون همون اول خط قرمزهاشو دیدم، ولی دم نزدم. با اینکه میدونستم این مشکل برای من خط قرمزه، عقد کردم و تصمیم گرفتم تحمل کنم. حتا به خانوادهام هم چیزی نگفتم. پنج سال تمام سکوت کردم و این سکوت منو به آدم عصبی و خشن تبدیل کرده بود. جوری که اگه کسی دستم میزد، جیغم درمیومد. خودم نمیدونستم علت این حال بد چیه، نمیدونستم فقط دارم تحمل میکنم برای حرف مردم؛ که نگن طلاق گرفت، که مادرم نشکنه. خودمو نابود کردم به خاطر حرف مردم، مرزهامو لگدمال کردم، خودمو کوچیک کردم.
اما بعد از خوندن چندتا کتاب که فرکانسمو بالا برد، با شما آشنا شدم. حالا که نگاه میکنم، میبینم همین در اومدن از دل تحمل کردن هم برام یه تکامل بوده، و یکشبه اتفاق نیفتاده. از وقتی با شما آشنا شدم و دورههای دوازده قدم، عزتنفس و روابط رو گوش دادم (که همه رو با اکانت خواهر نازنینم مریم جان خریدم) تا همین شش ماه پیش، این مسیر طول کشید.
اوایل امسال، سر سفرهی هفتسین، دوباره همون رفتار تکراری همسرمو دیدم. همون چیزی که هرسال ازش میدیدم. اما من دیگه اون آدم سابق نبودم و نمیخواستم باز هم چیزی رو تحمل کنم. همون روز تصمیم گرفتم همهچی رو تموم کنم. یه ماه طول کشید تا تصمیمم رو به همسرم بگم. تو اون یه ماه، با اینکه عید بود، من وقتمو با دوست و خواهر نازنینم (که هر سه همفرکانسیم) به رفتن تو طبیعت و شکرگزاری گذروندم. آخرش هم این برنامهها شد یه سفر واقعی به ایلام زیبا؛ یکی از بهترین سفرای عمرم.
بعد از عید، تصمیمم رو به همسرم گفتم. خیلی جدی بودم، تا جایی که حتا رفتم محضر. دو ماه طول کشید تا باورش بشه که من واقعاً میخوام جدا بشم. وقتی فهمید، از این رو به اون رو شد: آروم شد، هر روز برام هدیه خرید، رفتارش رو کنترل کرد و سیگاری رو که هفت سال عذابم داده بود، ترک کرد. خلاصه ورق برگشت. ولی استاد جانم، من فقط به خاطر تغییرات اون نموندم؛ فقط به خاطر این موندم که از خدا خواستم زمانشو خودش بهم نشون بده.
الان این صبر، صبری آگاهانهست. من به خدا نزدیکتر شدم، آرامشم صدبرابر شده، وقت زیادی روی سایت میذارم، سفرهای تنهایی میرم، با دوستای همفرکانسم بیرون میرم و خونم شده زیباترین خونه در دل طبیعت. همسرم هم تغییر کرده، ولی من دیگه اون آدم وابستهی گذشته نیستم که بگم «باید بمونم». دیگه برام مهمترین چیز توحیده. دارم تازه زندگی به سبک توحید رو تجربه میکنم.
خدای مهربونم دست منو گرفت تا این کامنتو بنویسم؛ میدونم دوستانم از خوندنش لذت میبرن. استاد جانم، شما یکی از مهمترین آدمای زندگی من شدین. و چه لذتی بردم از فضای زیبای پردادایس؛ وقتی براونی اومد و از دریاچه آب خورد، وقتی بارون دوبار برام نشونه شد: یه بار تو انتهای فایل توحید 9 و یه بار همین فایل. میدونم فقط هدایت خدا بود که منو اینجا آورد تا این کامنتو بنویسم؛ تا یادم بمونه من کجا بودم و حالا به کجا رسیدم.)
این هم هدایت خدا بود که برم و اون کامنت رو کامل برات کپی کنم و لینک نذارم.
بعد از نوشتن کامنت، همسرم اومد دنبالم تا بریم خریدهای خونه رو انجام بدیم. منم که حسابی شنگول بودم، تو ماشین کلی حالم خوب بود و هر چی میدیدم فقط خدا رو شکر میکردم. از همسرم خواستم — و این هم هدایت خدا بود — که قبل از اینکه بریم خرید، یه سر به یکی از قنادیهای خوب همدان بزنیم تا بپرسم میتونم اونجا آموزش ببینم یا نه. قبل از خروج از خونه این هدایت رو از خدا گرفتم که بالاخره وقت عمله و باید بری و کارت رو شروع کنی. ولی نجواهایی هم بود که: «الان قبولت نمیکنن.» اما صدای الهاماتم خیلی بلندتر بود و بهم میگفت اینها مالکِ پوستۀ هستهی خرمایی هم نیستن. خلاصه این جملات رو تو دلم تکرار کردم تا وارد قنادی شدم. به همسرم گفتم بره دور بزنه، من برمیگردم — یعنی حتی ازش نخواستم همراهم بیاد چون این کار، کارِ خودم بود.
وقتی وارد قنادی شدم، تمام وجودم فریادِ توحید میزد. از متصدی پرسیدم که میخوام با مدیریت صحبت کنم. گفتن مدیر رفته مسافرت و یک هفته بعد برمیگرده؛ منم همونجا گفتم این حضور نداشتن صد در صد به نفع منه. از قنادی که بیرون اومدم ساعت یک و نیم ظهر بود. همسرم گفت دیگه وقت نیست و بهتره بریم چون فروشگاهها ممکنه بسته بشن، اما من باز هم صدای هدایت خدا رو شنیدم که گفت: «اگر ممکنه برو، الان خلوته و ترافیک نیست؛ اگر نخواستی هم ایرادی نداره نرو، من اصراری ندارم.» (در صورتی که اگر آدم قبلی بودم، با هزار اصرار تلاش میکردم راضیش کنم و تهش هم راضی نمیشد.)
با اطمینان قلبی اون حرف رو زدم و به بیرون نگاه کردم؛ یه دفعه چشمم به ماشین مورد علاقهم افتاد و کلی حالم بهتر شد. همسرم هم بدون هیچ اصراری رفت سمت قنادیای که معرفی کرده بودن. لازم به ذکره که چند روز قبل، من به یکی از بهترین قنادیهای همدان رفته بودم (برای افزایش اعتمادبهنفسم) و اونجا یه آقا بهم گفته بود به دو قنادی دیگه مراجعه کن که حتماً برای آموزش قبولت میکنن.
اولی جواب نداد، و دومی در راه بودیم که ناگهان چشمم به یه قنادی دیگه افتاد — یکی از بهترینهای همدان که این روزها اسمش رو خیلی شنیده بودم. از همسرم خواستم وایسه؛ اول دیر وایستاد اما یه حسی بهم گفت: «اینه.» به همین خاطر ازش خواستم برگرده. برگشت و من با خدای مهربونم رفتم داخل. فضای قنادی خیلی عالی، تمیز، شیک و بهروز بود.
ازشون خواستم مدیر رو ببینم؛ مدیر بدون معطلی اومد پیشخوان. وقتی دیدمش، برق به چشمهام افتاد — فهمیدم این همون بندهایه که خدا برام فرستاده. وقتی با صاحب قنادی حرف زدم، فقط خدا و این سایت الهی به یادم میاومد و نزدیک بود اشکام در بیاد؛ اما با اعتمادبهنفس کامل صحبت کردم. همهچی خیلی بهتر از تصورم پیش رفت و اون آقا گفت از فردا بیا و کارت رو شروع کن. نه به عنوان کارآموز، بلکه به عنوان کسی که اونجا حضور خواهد داشت و حقوق خواهد گرفت. من داشتم بال درمیآوردم و مدام خدا رو ته دلم شکر میکردم که «خدایا، من چی فکر میکردم، چی شد.»
این قنادی نه همون قنادیای بود که دیگران معرفی کرده بودن، نه صاحبش آشنا بود، نه هیچ چیز دیگه. تا به امروز همیشه برای آشنا کار کرده بودم و این اولین تجربهم بود که برای یک غریبه کار میکنم. همهچیز برای همون جملهای بود که تو فایل استاد شنیده بودم: «آدمهایی که روشون حساب میکنی و ازشون میترسی، مالکِ پوستۀ هستهی خرمایی هم نیستند.» برام جالب بود که همون اول، بدون ترس مرزها و خواستههام رو با صاحب اونجا مطرح کردم و تمام سوالهایی که قبلاً جرات پرسیدنشون را نداشتم پرسیدم.
اینم از تاثیرات دوره احساس لیاقت بود.
اسدالله نازنین، خدا شاهده که امروز بهترین روز زندگی من بود. دیدم وقتی روی خدا حساب میکنی، همهچیز دگرگون میشه. وقتی هدایتهای خدا رو میشنوی، وقتی آدمها رو کنار میذاری، نتایج متفاوت میشه. من امروز به چشم خودم نتیجه بودنم تو این سایت الهی رو دیدم. چرا تا قبل از بودن مداومم توی این سایت این اتفاقات رخ نمیداد؟ یک بار هم در کامنتهای قبلیم گفتم که دو ساله تو سایت عضوم — شاید بیشتر — و دو ساله دارم آموزههای استاد رو گوش میدم؛ اما همین یک ماه که وقت گذاشتم و کامنت میخونم و مینویسم، زندگیم از این رو به اون رو شده. و درست همین امروز که تصمیم گرفتم مثل یکی از دوستان که اون هم هدایت از پروردگارم میدونم چله توحیدی بگیرم و فایل «چگونه فقط روی خدا حساب کنیم» رو تو چهل روز گوش بدم، باید این اتفاق رخ میداد.
فقط میتونم بگم: خدا رو شکر. تو دستی از دستای خدا شدی که من امروز بیام و از صبح تو سایت باشم، مشغول نوشتن و خوندن کامنتهای توحیدی بشم، دوباره فایل توحیدی 9 رو گوش بدم و و بعد برم فایل میزان تحمل سختی رو گوش بدم و تازه یادم بیاد قبلن کجا وبدم و الان کجام. و من حالا با تمام وجودم ایمان دارم که «رهرو ما اینک اندر منزل است.» امروز در منزل بودم — و این رو به عینه دیدم.
باز هم ازت ممنونم دوست نازنین و هم فرکاسنی
— فاطمه
سلام الهام جان نازنینم
عزیز دلم، ازت خیلی ممنونم برای این کامنت پرمحبت و پرانرژی. نوشتهات رو که خوندم، دلم گرم شد و خدا رو شکر کردم که حسی که داشتم به دل تو هم نشست. این برای من خیلی ارزشمنده که چیزی از قلبم نوشته بشه و قلب مهربونی مثل تو اون رو لمس کنه.
امیدوارم همیشه در پناه خدا سالم و شاد باشی، دلت پر از آرامش و زندگیات سرشار از برکت و لحظههای قشنگ باشه.
ممنونم از همراهی و مهرت، برات شادی و آرامش مداوم رو از خدا میخوام.
سلام مرضیه جان قشنگم
چهرهی زیبا و لبخند نازت دل آدم رو روشن میکنه.
ازت خیلی ممنونم برای کامنت پرمحبت و زیبایی که برام نوشتی. دقیقاً همون چیزی بود که من هم با تمام وجود حسش کردم. دیگه هیچ ارتباطی با گذشتهام نداشتم و انگار یه تولد تازه رو تجربه کردم. به نظرم این حس اونقدر عمیق و شیرینه که باید بارها تکرار بشه تا تبدیل بشه به بخشی جدانشدنی از من. ممنونم از تو و مهرت عزیزم