اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزو بزگوار و تمام دوستان و خدواند بینهایت رو سپاسگذارم که عضو این سایت پر برکت شدم .
مدتی است که حال بسیار عالی و زیبایی دارم احساس آرامش شدید سر تا پای وجود من را فرا گرفته که اصلا قابل مقایسه با قبل از این تاریخ نیست .احساس میکنم درونم با کیفیت شده و این کیفیت و حال خوب درونی به زندگی ام هم سرایت کرده و حال و احوال زندگی من را به طور معجزه آسایی داره هروز بهتر از دیروز میکنه .
استاد جان این حال خوب از شبی شروع شد که من تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و فایلهای توحید عملی را نگاه می کردم . ۱۴۰۰/۸/۱۸ بود . که بسیار حال و احوالم آشفته و پریشان بود . من و فرزندانم سه هفته ایی بود که درگیر کرونا بودیم. و من حال و احوال درست و حسابی نداشتم .یعنی از قبل از کرونا هم حال و وضع خودم و زندگیم داغون بود . قبل از اینکه من درگیر کرونا بشوم در سایت شما عضو شده بودم و قدم اول از دوازده قدم را خریده بودم ولی نتونستم ازش استفاده کنم به خاطر بیماری . اما اون شب تاریخی یادم افتاد به فایل آموزشی و وارد سایت شدم که دانلود کنم و نگاه کنم .که چشمم به فایل توحید عملی شما افتاد و خیل اتفاقی با خودم گفتم بذار برم یکیش رو نگاه کنم ببینم چیه
فایل اول رو که نگاه کردم یعنی مثل این بود که حرفهای شما داشت چفت می شد تو تارو پود درونم و بینهایت به حال درونم جور بود انگار که سالها دنبال این مطالب بودم ولی نه تو کتاب و نه از دهن کسی نشنیده بودم . خیلی ذوق کردم و فایل دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم رو پشت سرهم مثل گشنه ها با ولع تمام گوش دادم .
حالم عوض شد و نتونستم بشینم و مثل دیوانه ها تو اتاق قدم میزدم و باز نتونستم تو اتاق دوام بیارم لباس پوشیدم رفتم رو پشت بام و فقط نگاه آسمان پر ستاره میکردم و در حالت بهت .سکوت کرده بودم و تمام حرفهای شما رو در ذهنم مرور میکردم فکر کنم یک ساعتی رو پشت بام بودم و اومدم پایین و تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم .
و بارها با خودم گفتم این همه سال من مشرک بودم ؟ من سالها با شرک خفی زندگی میکردم ؟ و اشک میریختم و اشک میرختم که چقدر خدا مظلوم است چقدر ما مسلمانها که این همه ادعای با خدا بودن داریم چقدر مشرکانه عمل کردیم و سرمون هم بالا میگیریم که ما جز خدا کسی رو نمیپرستیم خلاصه اونشب برای خودم و برای مظلومیت خداوند اشک ریختم .
از اون تاریخ زندگی من به دو بخش تقسیم شد .یک بخش قبل از ۱۸ آبانماه و بخش جدید بعد از ۱۸ آبانماه
از اون شب تا الان که این متن را می نویسم ۳۹ روز گذشته و در طول این روز ها حال درون من عالی تر از قبل شده و هروزم داره زیبا تر از روز قبل می گذره و احساس خوشبختی و آرامش مهمون قلبم شده به طور معجزه دو هفته ایی هست که سرخیز شدم و خودبه خود ساعت ۵ بیدار میشم و در این وقت بسیار زیبا و رویایی و پر از انرژی و حال خوب شروع میکنم به حمد و ثنای خدا و بسیار صمیمانه تر از قبل با خدا حرف میزنم و چه حالی میکنم با خدای جدیدم با خدای مهربونم .
بعد از رازو نیاز با خدا آفتاب نزده تنهایی از خونه بیرون میرم و یک ساعت پیاده روی میکنم . من که بسیار ترسو بودم و یاد ندارم که تو عمر ۴۴ سالم صبح زود هوا تاریک تنهایی برم پیاده روی واقعا از اون شبی که خدا رو شناختم خدای واقعی رو شناختم و در جان و قلب من نفوذ کرد و من به اصل رسیدم معجزه پس از معجزه داره برام اتفاق میفته .
و الان روی کارم که ماها گذاشته بودمش کنار دارم کار میکنم این هم به صورت هدایت از خداوند . باور هام به طور معجزه آسایی داره عوض میشن و قوت میگیرن و خودبخود تمرکزم رفته رو نکات مثبت و خیلی دارم به جزئیات توجه میکنم و تحسین میکنم و بسیار از رب جلیل سپاسگذاری میکنم .
خدا رو شکر فرمانروای جهان و جهانیان شکرت
استاد از شما هم متشکرم که من رو با توحید و یکتا پرستی آشنا کردین و من به اصل رسیدم به اصل دیگه هیچ نگرانی ندارم و ترسهام داره یکی پس از دیگری می روند و قدرت و عزت در وجودم داره جونه میزنه هروز احساسم داره بهتر از دیروز میشه .
سلام بر خواهر گلم معصومه خانم گل اسم خواهر بزرگمو داری
خیلی لذت بردم از انرژی مثبتی که تو کامنتت هست و چقد خوش بحالتونه که در مدار دوره های کلیدی استاد قرار گرفتین من هنور نتونستم البته الان سه ماهه دارم تمرکزی در سایت زندگی میکنم و میدونم فرصت برای منم بزودی ساخته میشه ولی خداروشکر برای دوستاییکه در مدار این دوره های کلیدی قرار گرفتن دعا میکنم تا همیشه آرامش روزی هرروز قلبتان باشه اون لحظه ای که گفتی بیمار و بیحال بودی و فایل اول قدم و گوش دادی نتونستی بزاری کنار و راه میرفتی و نتونستی یجا بشینی آروم قرار نداشتی وااااای چقد عاشق این حس هستم و چقد این حس وهم درک میکنم هم خیلی دوست دارم چقد خوش بحالم میشه که باید این روزها رو جذب کنم خدایا برای آن روز بسیااااااار زیبااااا سپاس
خواهرم ازتون بینهایت ممنونم بابت حس زیبایی رو که اشتراک گذاشتی با ما تا بیشتر به این حس فک کنم الهی شکرت برای موفقیت دوستان گلم
من هم برای بدست آوردن بهترین روزهای زندگیت دعا میکنم.
برادر عزیزم من با فایلهای توحید عملی استاد در زندگیم انقلاب رخ داد که تا الان این انقلاب ادامه داره. به قول استاد جهاد اکبر
من پیشنهاد میکنم حتما این فایلهای فوق العاده عالی رو ببینید و از خدا بخواهید که عمق مطلب رو درک کنید. حتما شما هم این حسی که آرزو کردی رو تجربه میکنید.
اره به لطف خدا با خودم عهد بستم که تا تغییرات و قشنگ با تمام وجودم لمس نکردم ازاینجا جای دیگه نرم چون بقول استاد وقتی میگه همه چی توحید کجا از اینجا زیباتر و امن تر و عالی تر مممونم از یاداوری زیباتون حتمااااا هستم و از نتیجم انشالله اینجا مینویسم و منتطر موفقیت ها و داستان های زیبای زندگی شما هم هستیم درود بر شما خواهر گلم .
سلام خدمت استاد عزیز ودوستان هم فرکانسی . اول ازهمه خیلی خوشحال هستم که من عضو این خانواده عباسمنشیها شدم و خیلی از الله متشکرم که هوامو داره حواسش به من هست که منو هدایت میکنه به جاهای که پر از آگاهی ها ی ناب هست . دوستان میخوام سر گذشت خودمو که مربوط به این فایل اوستاد میشه رو باز گو کنم براتون که اول یه بیوگرافی از خودم بگم. من از بچگی تو یک خانواده پنج نفری بودیم که از بچگی سریدار خونه بزرگ تو شهرمون بودیم و ما تواون خونه بزرگ فقط و فقط یه اطاق 15متری برای ما بود .وبگزیم که شرایط برای توسالها که پدرم یک اوستا کار نجار ساده بود خیلی سخت بود ولی باکلی تلاش و کوشش پدرم توانست بعداز 20سال خونه بخره . من هم از همون دوران نوجوانی کمک خرج خانواده بودم. وخیلی خیلی. رویای پولدار شدن داشتم والبته الان هم دارم خیلی بیشتر . اون زمان من هم درس وهم کار میکردم تونستم مدرک دیپلم بگریم وبعد رفتم خدمت سربازی ودوران سربازی هم شرایط من جوری شد که من نصف روز وقت آزاد داشتم و تو شهر غریب.همونجا هم سعی کردم که کار کنم و وپول دربیاورم که فشار به خانوادم نیاد . تمام شد من اومدم شهرمون .شروع بکار کردن کردم اینکه دوست داشتم درسمو ادامه بدم ولی دیگه شرایطش نبود ومن باید پول جمع میکردم ازدواج کنم وخداروشکر تونستم ازدواج کنم با دختر خالم که واقعا همسر خوب همه چیز تمامی هست . ومن کم کم از یک کارگر ساده و ر دست شدم یک اوستا کار ساختمانی دیگه دوست داشتم برا خودم کارکنم ودارمدم بیشتری داشته باشم وچون از بچگی تجربه این کارو داشتم خیلی زود من درامدخوب رسیدم یک خونه برای خودم که اونجوری دوست داشتم ساختم بزرگ خیلی زیبا. ومن بعد از مدتی کوتاه تصمیم گرفتم کسب کارمو گسترش بدم و بزرگتر کنم مغازه یا دفتر بزنم ماینجا داستان من شروع شد وبا یک وام 20میلیونی خوداشتغالزایی سال93گرفتم واستارت کارو زدم اوایل خیلی خوب پیش میرفت با اینکه من خیلی خوب کار میکردم .و اعتماد بنفس داشتم . ولی کم کم کم افتادم. تو سیکل معکوس من با کارفرمای پولدار و معامله میکردم. وجودم پر از شرک بود ومن پولدار جماعت که قدرت میدادم توذهنم همیشه جوری حرف میزدم که نکنه خدای نکرده ناراحت بشه صبحت سر مشتری مداری نیست صحبت سر اینکه من باید جوری رفتار کنم که اون به من کار وشونو بسپرون به من با قیمت خیلی کم میگرفتم انجام میدام و تور فتار م خیلی شرک داشتم به همه باج میدام تو ذهنم به همه قدرت میدادم حتی به نیروهای خودمم اینجور بود که اون هم فهمیده بودن وازمن. سو استفاده میکردن من همه جور دوست داشتم ثروتمند بشم و به رویای برسم باهر قیمتی . واز آنجا که تورفتارم معلوم بود من بنده پولم نه بندخدا ولی من اون دوران اصلا تو باغ این حرفها نبودم که شرک چیه هست چون اوستاد میگه برای مومن واقعی مثل راه رفتن مورچه تو دل تاریکی روی سنگ سیاه هست شرک برای من که خدا میدانند ومن متاسفانه باورهای غلط واشتباهم افتادم تودام فقط کار میگرفتم سرمشلوغ میکردم همش ضرر میکردم مشترهای بدحساب بداخلاق وغیره.جذب میکردم تواین دوران دوستی به من نزدیک شد .وضع مالیش خوب بود و به من گفت که من چک های مشتریها رو خورد میکنم یه مبلغی کم میکنم بهت پول نقد میدم که توهم کار ت رابیفته منم سود کنم ومنم یه چند باری این کار کردم دیدم همچین بدم نیست رونق گرفت کارم من اینجا باز شرک کردم دوستان ولی حواسم نبود اینقدر که درگیر روز مرگی شده بودم . اویل خوب بود دیگه جوری شده بودم من پرژه قبول میکردم روحساب این دوستمون میگفتم هست پول میده به من اونم به من میداد نزول منم میگرفتم میزدم تو دل کار میگفتم پیش خودم دیگه خلاص شدم ازاین بی پولی ازاین مشترهای بدحساب این روند پیش رفت تااونجای که من موندم با کلی طلبکاری و کلی بدهکاری اونم از جنس نزول که هرقت دیر میشد هی بدهی من بیشتر میشد وای که خدا تو چکار میکنی برای هوشیار.کردن ما . تواین اوضاع بد مالی وبدهی یک پرژه دیگه اومد سمتم گفتم خوب خداروسوند دوباره. جالبه که من به زبان ایمان داشتم به خدا ولی در عمل قدرتو میدادم دسته کسی دیگه شرک در وجودم بود. گفتم به دوستم که اینبار دیگه کل بدهیمو یکجا میدم این کار سود خوبی داره قیمت خوبی گرفتم دوباره نزول گرفتم برای اینکار که انجام بدم این کارو که اواخر کار بود که متوجه شدم این کارفرما از اون کلاهبرداری شهرمون هست یعنی ازاین آدم شیاد تر نداشتیم که دست بر قضا به تور من خورده بود.که کل داری منو با خودش برد و منو به خاک سیاه کشوند . حالا من بودم با کلی بدهی پول نزول و بدهی تو بازار وای چه شرایط سختی. بود برام. دیگه جهان کار خودشو کرد ضربه نهایی زد دیگه فلج ذهنی شدم کابوس شبها بدهی نزولی وکلی سرمایه که جمع کرده بودم تواین سالها همش داشت جلو.چشمام نابود میشد ومن دوچار افسردگی شدم خیلی اضطراب و نگرانی های شدیدی داشتم و بعضی وقتهانمیخوابیدم خیلی اون شرایط اسفباری بود برام حتی یاداوریشم هم منو اذیت میکنه .من تواین مدت همش اینو اون مقصر میدونستم همش با خودم کلنجار میرفتم چرا اینجوری شد چرا آخه من با تمام وجودم تلاش میکنم کار میکنم اهل هیچ خلافی نیستم نه رفیق بازم نه خانوم بازم نه متعامد نه اهل هیچی نیستم من چرا آخه مردم درباره من چی میگن تواین همه مدت کار کردی الان هیچی نداری به خانوادم چی بگم. به همسرم چی بگم وهزاران سوال دیگه که من از جوابشون بی خبر بودم. که طی این همه نگرانی موهای سرم شروع به ریختن کردن.ومن بیشتر افسرده میشدم. تااینکه بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم تو خانه که گفتم خدایا من دیگه نمی دونم چکار کنم عقلم جایی قد نمیده ناگفته نمانه که من مشروب مصرف میکردم که از این حال بد یه جواری فاصله بگریم. ولی دیگه مشروبم دیگه کاری نمیکرد منو تو همون حال شیشه مشربو گرفتم. زدم بیرون از خونه همینجور که تو ماشینم رانندگی میکردم به سمت جنگل این نجوای تو ذهنم صحبت میکرد ولی اصلا بهش توجه نمی کردم اینقدر عصبانی بودم از خودم نفرت داشتم که چرا کارم به اینجا رسیده که مشرب هم دیگه هیچ دلخوشی برام نداشت همینجور این نجواها بیشتر میشد منم عصابانیتم بیشتر میشد که یه دفعه یه ترمز شدید زدم که داخل جنگل بودم وسط هفته بود خلوت خلوت هیچ کس نبود جز من آمدم بیرون از ماشین شروع کردم به فریاد زدن که خسته شدم ازاین وضع میگفتم اگه تو وجود داری چرا منو نمیبینی چرا به فریاد نمایی چرا چرا چرا همینطور که فریاد میزدم شیشه مشروب پرت کردم زدم به درخت شکستمش گفتم بهش تو همیدیگه بی فایده هستی تو هم دیگه بدرد نمیخوری همینجور نشستم پای اون درخت ساکت شده بودم نجواهای ذهنم هم ساکت شده بودن سکوت خیلی عجیبی بود چشمم به یک تبلیغات پوستری که به درخت زده بود همایش موفقیت های فردی رایگان نوشته شده بود آدرس و شماره بود که اگه مایل بودید پیامک کنید من همون لحظه یه چیزی درون گفت پیامک.کن ضرر ندارد منم آرزوی بی میلی پیامک زدم. ودرهمون حالت ساعتها نشستم که فکر میکردم که چیشد که اینجوری کارم رسید به اینجا که من هیچ آرامشی هیچ انگیزهای دیگه ندارم کجای کارم غلط بوده . آمدم خونه فرداش صبح بامن تماس گرفتن گفتن شما پیام دادین بعدازظهر فردا همایش شروع میشه وما صندلی خالی برای یک نفر داریم . گفتمن شما اگر نمیاین. به ما اطلاع بدین به کسایی دیگه ما بدیم جای خالی را. من موافقت کردم و رفتم . واون اون روز تو اون همایش من خیلی عوض شدم آخه حرفهای از قدرت درون. قدرت ذهن قدرت باور قانون جذب اینجور چیزها حرف میزد که من تواون وقت هیچی نمی دونستم ازین حرفها واسم خیلی جذاب بود وتو همون همایش با یه دوستی آشنا شدم قبلاً رفته بود مطلع بود وبعد از همایش ازش خواستم بیشتر راجع این موضع صحبت کنیم . اونم قبول کرد . من اون شب خیلی عجیب حالم خوب بود انگار نه انگار من دیروز وضعیتم بحرانی بود فکر کردم به این قضیه که که این پوستر اتفاقی نبوده دیدنش وهدایت من به این همایش وحال خوب. درجا متوجه این ماجرا شدم وارون دوست خواستم کانالی یا راجع به این موضع مطالبی دراختیارم بزاره که گوش بدم بخونم اون دوست یه کانالی تو تلگرام برام فرستاد که کلی از فایل های متفاوت ازاوستاد های مختلف بود که صحبت میکردند ومن کارم شده بود هرشب هروز گوش میدادم و حالم بهتر میشد واینکه هنوز طبق عادت هندزفری توگوشم وپیاده رو ی میکردم اون روز اتفاقی یه فایل از اوستاد عباسمنش پلی شد که مناجات ملاصدرا بود من تااون موقع هیج شناختی به اوستاد نداشتم وقتی من اون فایل و گوش میدادم خود بخود اشک از چشمانم جاری شد که متوجه شدم صورتم خیسه خیسه به قدری این فایل در من نفوذ کرد که من متحول شدم بعداز اون فایل میشه گفت مهرداد قبل فایل ومهردادبعد از فایل. خیلی عوض شدم اینکار سبک سبک شدم. دیگه من کارم شده بود فقط فقط گوش کردن فیل های اوستاد وهرچی داشتم از هر استادیو رو پاک کردم چون حرف های اوستاد خیلی واضع و بانفوذ برای من خیلی راحت بودم وبحث های توحیدی تا اینکه متوجه شرک درونم شدم که اصلا تو کسب کارم من تمام قدرت به عوامل غیر از خدا داده بودم مثل مشتری مثل پول نزول افراد نیرو های کار کارفرما فقط خدا گفتن من زبانی بود پدر عمل هیچ بود و تصمیم گرفت تغییر کنم اول ازهمه باید ایمانم به خدا نشون میدادم تسلیم خداوند شدم گفتم خدایا من هیچ کاری از دستم بر نماید برای حل این مشکل حل این مشکلو به تو میسپارم من ناتوان هستم و فقط وفقط رو تو حساب میکنم وباور دارم تو منو هدایت میکنی مثل همون پوستر منواز پول نزول راحتم کن دیگه به هیچ کسی جز تو نیاز ندارم فقط خودت من نمدانونم چطوری از کجا من ازت میخوام وبهد تمام کارهای رو که نمی تونستم ازپسش بربیام تنهایی لیست کردم توکاغذ نوشتم زیرش تو میدونی با این همه مشکل من درام میرم پی لذت بردن از زندگیم عقل من جواب نمیده خودت برام درستش کن تمام امضا کردم .دوستان من دیگه اصلا فکر نمیکردم به این موضع. آنقدر آرام شده بودم که نگو باهیچزی این آرامشم عوض نمیکردم تازه قدر آرامش رو میدونستم دوستان خداوند اینقدر کارشو خوب انجام داد واسم که من متحیر مانده بودم که من چطور ازدست این همه بدهی ونزول خلاص شدم به قدری طبیعی کارم انجام شد که بعد از مدتها اون لیست نگاه کردم دیدم که خداوند خدایی میکند هیچ اثری از اون مشکل ها نبود تو زندگیم و از خداوند متشکرم که چقدر قدرتمنده به راحتی واز راه های که تو فکرشم نمیکنی حل میکنو برات حتی خودم متوجه نشدم که من الان سالهاست که نیازی به پول نزول ندارم بلکه هرچقدر بخوام پول دارم یا میتونم بسازم به شرطی خودشو قبول کنم به شرط پاکی دل به شرط ایمان ابراهیمی توحیدوخالی بودن از هر شرک وجودی . دوستان میدانم کامتنم خیلی طولانی شده فقط دست خداوندا تو زندگیتون ببینید بخدا معجزه میکنه از راههای طبعیی . اول از خداوند متشکرم که به من فرصت داد تا منم کامنتوم بزارم. ازشماکه وقت گذاشتید خوندین. در پناه خداوند. شاد و موفق باشید.
سلام و درود بر دوست باعشقم دوست باایمان و توحیدی ام مهرداد جان
به بههههه ببه بهبههه چیکار کردی تو با دل ما چیکار کردی داداش چقد اسمت قشنگه چقد کارت قشنگه از دل چه تاریکی نجات پیدا کردی چقد دوست داشتنی شدی با اون همه شرررررک چیکار کردی شدی نور خدا برای امسال من خیلیییییی لذت بردم ازون کامنتهایی بود که دوست نداشتم تموم بشه فقط همین و بدون که چقد کارت عالی بود چقد کامنتت عالی بود اتفافا کم بود طولانی نبود دمتگررررررم داش مهرداد گل خیلی لذت بردم وای خدایا تو دیگه کی هستی اون قسمتی که گفتی شیشه مشروب و کوبیدی به درخت و پوستر وسط جنگل آخه این یعنی چی اونم یک صندلی خالی یعنی خدا داره با بنده هاش چیکار میکنه یراه واسه آدم میزاره اینه که کلتو بکوبی به دیوار خدایااااااااااا چه کردی با مهرداد چه کردی با دل ما توچه میکنی خدایا شکرت مگه با شکر خشک و خالی میشه اینارو جبران کرد باز اینقد مهربونی اینقد وهابی که بابتش شکر میکنیم بیشترش میکنه فیتله رو گرمتر میکنی خدایاا شکرررررررررررررررت برای موفقیت داش مهرداد عزیز خدایا تحسین میکنم بنده ات را که نشانه ترو گرفت و پا پس نکشید چون دلش به قوتی گرم شد که کمبود در بساطش نیست خداجونم شکرت برای موفقیت دونه دونه دوستان عزیزم
مهرداد جان منتظر معجزه های دیگه زندگی ات هستیم موفق باشی رفیق
سلام درود به دوست عزیزم محمد جان خوشحالم از اینکه همسفر های عزیزی وباعشقی مثل شما همراه هستم و اینقدر باعشق وار ته قلب برای همه آروزی خوشبختی و سعادت میکنی .واین نشان از قلب مهربان و سخاوتمندانه شماست .من هم برای شما بهترین هارو از خداوند منان خواستارم وغرق در شادی بیکران خداوند باشید.
باید اقرار کنم که با اینکه از خدا سپاسگزاری میکنم بابت اینکه هیچ عامل بیرونی در زندگی من تاثیرگذار نیست، اما هنوز نتونستم این جمله رو درک کنم! و این فایل رو من دو بار گوش دادم الان، چون بار اول مثل پُتک بود و من همینجوری هاج و مبهوت موندم… دوباره گوش دادم… و بازم باید گوش بدم… بارها و بارها… تا بلکه بره تا مغز استخونم که بابا هیچ عامل بیرونی در زندگی تو تأثیرگذار نیستتتت، بهولله نیست، باور کن که هیچ عاملی، هیچکسی، هیچ شرایطی، هیچ جنبندهای توی زندگی تو نمیتونه تأثیر بزاره… باور کن نمیتونه… قدرت دست خدای توست و خدا هم فقط قدرت رو داده به خودت… اصلاً کسی تو این دنیا نیست به غیر از خودت و خدای خودت…
و من هنوز مات و مبهوتم از شنیدن این فایل… هرموقع این فایلهای توحیدی و عدم تأثیر دیگران رو گوش میدم میگم دیگه فهمیدم… و من باز مبهوت میشم و متعجب از اینکه من نفهمیدم… باز سیلی میخوره تو صورتم از اینکه من هنوز باور نکردم که نباید از هیچکس و هیچ عاملی بترسم…
خدای عزیزم کمکم کن اینو باور کنم و با تکتک سلولهام بپذیرم که هیچچچچ عامل بیرونی در زندگی من تأثیرگذار نیستتتتت…
استاد شما میگین از صحبت درمورد این موضوع سیر نمیشین… ما هم بهخدا… ما هم سیر نمیشیم از شنیدن…
سلام به استاد عزیزم مریم جون عزیزم و بچههای عالی سایت
استاد من خوشبختانه از وقتی فایلهای تو حیدی شما رودیدم فقط و فقط از خدا میخوام و خدا رو قادر مطلق برای زندگیمون میدونم
البته رد پای خدا همیشه تو این زندگی 30 ساله من بوده و بسیاری از جاها بهم کمک کرده دستمو گرفته آدمهای زیادی به شکلهای خواسته و ناخواسته قصد داشتن بهم گزند برسونن و خدا نزاشته بله خدا نزاشته چون من فقط از خودش کمک خواستم نه تنها اون گزندها به من نرسیده بلکه سبب خیر هم شده تو زندگیم جاهایی بوده که من مستاصل شدم و گفتم خدایا فقط خودت دیگه نمیدونم چی کار کنم و خودش کمکم کرده من تو دوران مجردی خانواده به شدت متعصبی داشتم که بعد از دیپلم اجازه نمیدادن از خونه برم بیرون قبل از اون هم فقط اجازه داشتم برم مدرسه و همیشه بهش میگفتم خدایا من تو این خانواده به دنبا اومدم و خودت اختیار من رو تو این دولت و تواین دین دادی دست اینا پس خودتم من و نجات بده بهم کمک کن و من هیچمقاومت یا مخالفتی با خانوادم نداشتم و خدا هم همسرم رو به شکل معجزه آسایی بعد از اینکه یه روز کامل گریه کردم براش و به شدت ناراحت بودم سر راهم قرار داد
من با وجود اینکه اون موقع ها نمیدونستم توسل به ائمه هم یه نوع شرک محسوب میشه و باورهای مشکل داشت اطلاعاتم کم بود ولی باز هم به خدا خیلی توکل میکردم و اگه گرهای تو کارم میفتاد میگفتم توکل به خدا و درست میشد
من یادمه روز عقدم هم گفتم با توکل به خدا و اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله در صورتی که اینو قبلا از زبون هیچ عروسی حتی تو فیلمهام نشنیده بودم و الحق که خدا خیلی خیلی خیلی کمکم کرده
موقعی که میخواستیم خونه بخریم تو دوران نامزدیمون پولمون کم بود و اکثر املاکیا میگفتن با این پول نمیشه ولی ما خیلی مصمم بودیم و در عرض یکی دو هفته یه خونه 60 متری سه طبقه نوساز کلید نخورده که با پول ما تقریبا جور بود پیدا شد و یه مشتری دیگه هم داشت همسرم خیلی نگران رود که نکنه به اون بفروشن ولی من دقیق یادمه که گفتم اگه اون خونه حق الهی ما باشه بهش میرسیم و رسیدیم
من پسرم رو که باردار بودم کرونا اومد دیابتم تو دوران بارداری لب مرز بود به خاطر ترسم از کرونا سه ماه تقریبا اصلا دکتر نرفتم و تو این مدت قندم بالا رفته بود خدا خودش به بهترین شکل ممکن پسر من رو سالم نگهداشت چون واقعا جز خودش هیچکسی و نداشتم که کمکمکنه من به شدت از زایمان طبیعی میترسیدم و وحشت داشتم حتی یک درصد هم دلم نمیخواست طبیعی زایمان کنم بیمارستانهای دولتی هم بدون اینکه موردت خاص باشه اجازه سزارین نمیدادن بیمه هم نداشتم بیمارستان خصوصی هم به همراه پول جداگونهای که دکتر میگرفت هزینش بالا میشد و ما این پول و نداشتیم قبل از اینکه هزینه ها رو بدونم رفتم یه دکتر که معاینم کنه و بهم بگم دستمزدش و هزینه عمل سزارین چقدر میشه بهم گفت ششو نیم میلیون و من کپ کردم چون ما همچین پولی نداشتیم آزمایشاتم رو که دید گفت تو به خاطر قندت باید بستری بشی هفته سی و سه بارداری بودم تقریبا
و نوشت که برم پیش یه دکتر زنان حاذقتر یادمه اون دکتر برای ساعت 12 شب بهم نوبت داد و من کل اون بعدازظهر رو سر سجاده گریه کردم و از خدا خواستم سزارین بشم بهش گفتم نمیدونم چجوری ولی میخوام سزارین بشم چون اصلا و ابدا از زایمان طبیعی خوشم نمیومد و میترسیدم به شدت
شب رفتم دکتر و ایشون برام نوشت که بستری بشم و انسولین بزنم من دو روز تو بیمارستان بستری بودم و به محض بستری شدنم بیمارستان نامه داد که بیمه ششماهه خدمات درمانی بشیم من و همسرم با هزینه ششصد هزارتومن (در غیر این صورت هزینه بیمه یکونیم میشد) ولی با وجود اون شرایط کرونا و اینا بدم نمیومد که بستری شدم و بهش با خوشبینی نگاه میکردم چون تو خونه خیلی تنها بودم شوهرم مغازه دار بود مدام سرکار بود و منم تو قم غریب بودم و خانواده خودم نبودن بیرونم به خاطر شرایط کرونا نمیرفتم
هفته های آخر بارداریم بود و حس آشپزی اصلا نداشتم تو بیمارستان غذا حاضر بود آدما رو میدیدم پرستارا خیلی مهربون بودن میدیدم که با بقیه شاید یه رفتار معمولی داشتن ولی بامن مهربون بودن اونجا همسرم بهم گفت با بیماران دیگه صحبت کن و بپرس چه دکتری رو توصیه میکنن منم یه خانمی رو دیدم و بهم دکتر یزدی رو معرفی کرد حتی گفت ساعت پنج عصر برو که اول وقت مطبش خلوته من با وجود دیابتم سزارین شامل حالم نمیشد تو بیمارستان دولتی ولی وزن بچم بالا بود به خاطر قندم
دو روز بعد مرخص شدم رفتم به مطب اون خانم دکتر که تو بهترین نقطه شهر بود تو یه آپارتمان زیبا یه مطب بزرگ و شیک با دکور فوقالعاده زیبا که خیلی آرامش بخش بود همهچیز نو و قشنگ بود و مطب خلوت بود با وجود اینکه از قبل وقت نگرفته بودم کمتر از نیم ساعت پذیرش شدم دکترم یه خانوم فوقالعاده مهربون بودن فوقالعاده
منشیشون مهربون بود همه چیز اون مطب پر از انرژی مثبت بود
من رو دید و ازم پرسید دوس داری زایمانت چی باشه گفت وزن بچت بالاست اگه چهار کیلو بشه بیمه شامل حالت میشه و تو بیمارستان دولتی میتونی زایمان کنی بیمارستان نکویی
و من ازش پرسیدم خودتون چی خانم دکتر گفت که من چیزی نمیخوام حالا تا هفته سیوهشت باید صبر کنیم
تو این مدت من دوباره قندم بالا رفت و بستری شدم و تو بیمارستان یادمه اون خانوم دکتری که اولین بار بستریم کرده بود رو دیدم و ازم پرسید چی کار کردی بهش گفتم دکتر یزدی میگن به احتمال زیاد وزن بچت به چهار کیلو میرسه و میتونی اینجا زایمان کنی بهم گفت اوه اگه برسه مگه سزارین تو بیمارستان دولتی به این آسونیه اما من تو دلم گفتم من چارهای جز صبر کردن ندارم واقعا
هفته سیوهشت شد رفتم دکتر و بهم گفت باید بری سونویتخمین وزن و اگه وزن بچت چهار کیلو باشه سزارینی منو نوشت پیش یه دکتر سونو خیلی خوب که تا حالا نرفته بودم و سخت نوبت میداد شرایطمو که گفتم بهم نوبت دادن وقتی داشت سونو میکرد ازم پرسید دوست داری زایمانت چی باشه و من گفتم سزارین نوشت وزن بچه 4 کیلو بدون اینکه ازم هزینه اضافهای بگیره یا رشوه بگیره
رفتم پیش دکترم و گفت که طبق این من میتونم سزارینت کنم تو بیمارستان نکویی ولی اگه بچه زیر 4 کیلو باشه باید هزینه آزاد به بیمارستان بدی و من قبول کردم شبش بستری شدم و فردا ساعت هفت و نیم رفتم اتاق عمل اولین بار بود که اتاق عمل میدیم به شدت ترسیدم تو کل بارداریم فشار خون نداشتم حین عمل پرستار گفت که دکتر فشارش رفته رو 16 از ترسم بود دکتر باهام صحبت کرد ازم پرسید اسم پسرتو چی میخوای بزاری من گفتم کیان یا آرش و دکتر گفت آرش قشنگتره پسرم به دنیا اومد صدای گریش برام قشنگ ترین صدا بود و دکتر و پرستارا میگفتن چقدر زیباست آوردن بوسش کردم عاشقش شدم همون لحظه
وزنش سه کیلو هفتصد و هفتاد بود به خاطر فشار خونم که بالارفتن بود به جای یک شب دکتر گفت دو شب بستری بشم و همین موضوع باعث شد که بیمه شامل حالم بشه و هزینه عملم و بستری شدنم کلا شد دویست هزار تومن یادمه بعد از عمل خیلی خیلی درد داشتم و همش میگفتم خدا مامانم حالا طبق باورهایی که داشت و اکثر مردمم دارن بهم میگفت چرا میگی خدا امامارو صدا بزن حضرت فاطمه و حضرت زینب و صدا بزن و کمک بخواه ولی من بازهم میگفتم خدا من برای ائمه احترام زیادی قائلم ولی اونا خودشونم از خدا کمک میخواستن همیشه
من با وجود اینکه بعد از زایمان تا یکی دوروز وحشتناک درد داشتم ولی باز هم از اینکه سزارین کردم پشیمون نشدم و معجزه خدا رادیدم چون خودش میدونست که من تو گریههام بهش چی گفتم
همه اتفاقات چه خوب و چه به ظاهر بد دست به دست هم دادن تا من به خواسته دلم که از خدا خواسته بودم برسم
زایمان دومم هم پر از معجزه خدا بود که اون رو هم تو یه کامنت جداگونه بعد مینوسم خدایا شکرت
خدایا چی بگم من اینجا؟ دقیقا باید امروز اینارو میشنیدم؟ چشمام خیس شدند، از صبح بیدار شدم هزارتا کار کردم حالم خوب بشه، یوگا، مدیتیشن، و… حالم خوب نبود ذهنم مشغول بود چون باورها و رفتارهای شرک الود منو بهم ریخته بود. چندماهیه ک درامدم کم شده، کلی نگران شدم خودمو بیکار نزاشتم رفتم یجایی شروع به کار کردم اما اونجا هم نشد.
کسب و کار خودم ک انلاین بود به دلایلی متوقف شد، این افکار اومد ک من الان چیکار کنم؟
بعد امروز دقیقا میرسم به این فایل ک استاد از ریشه همه چیزو زیرو رو میکنه.
من بخودم میگفتم اگ دکتر بودی درامدت بیشتر بود تا معلمی. اگ درست تبلیغات میکردم الان مشتری هام بیشتر بود و… این واگویه ها این نجواهای شیطان این باورهای محدود کننده هر وقت ک درامدم کم میشه سراغم میاد.
بعد یه لحظه امیدم به مدیرم شد ک حقوقمو ببره بالا،برام شاگرد جور کنه.
اما نشد، علی رغم تلاش های زیاد همه چیز نا امید کننده شد. امروز ک رسیدم به این فایل،گفتم ای وای، حالا میفهمم چراا!! چرا وقتی توحیدی عمل نمیکنی توحیدی فکر نمیکنی همه چیز عوض میشه
« اگر ایمان و توحید درست بشه بقیه خودش درست میشه، مسائل مالی، خوراک،پوشاک،خود بخود تو نمیخواد کاری براش کنی شما در مسیرش قرار میگیری شما هدایت میشی به افراد درست،موقعیت ها،ایده های درست، وقتی در مسیر توحید قرار میگیری مشتری پیدات میشه»
توحید یعنی امیدم به بقیه نباشه. توکل و ایمان یعنی اینکه نگران نباشم، اروم باشم تا هدایت بشم، حرکت کنم با باور درست با ایمان درست.
وقتی داشتم فکر میکردم ک من چقدر تو کسب و کار انلاینم عقب افتادم وای کسایی ک تو حوزه من پیشرفت کردن سایت و اینستا و پکیج و… شما میای میگی نه مدرک خاصی دارم نه جایزه خاصی،حتی اونا جلوتر از من بودن حالا نتایج من خیلی زیاده چون خدا داره کارهامو انجام میده چون خدا تنها قدرت تو جهانه، و قدرت خلق زندگی مو به خودم داده، چقدر این حرفها ارامش بخشه، چقدر درسته، چقدر به ادم قدرت میده ک دیگ نگران هیچی نیستی،چقدر حالت خوب میشه.
فاکتوراصلی توحیده اون خدای تو قران میگ بمن توکل کن، ما به همه کمک میکنیم، جهان و مسخر شما کردیم.
من دیگ چی کم دارم. یه خدای قدرتمند دارم ک هر لحظه داره منو هدایت میکنه. خدایا شکرت.
تا حالا چند بار این جمله را شنیدم؟ چندبار گفتم ؟ چند بار با قلبم پذیرفتم؟
هیچ خدایی جز او نیست یعنی چی ؟
اصلا معنی خدا تو ذهن ما چیه ؟
مثلا می گوییم فلانی خدای ریاضی است فلانی خدای
دیزاین است
یعنی کسی را بالاتر از اون ، در اون زمینه نمیدونیم.
هیچ کی غیر اون را قبول نداریم .
حالا چقدر قبول دارم خدا تنها قدرت و تنها مالک جهان هستی است؟
میزان ورود نعمت ها به زندگیم نشان دهنده اندازه باور من به قدرت و مالکیت یگانه الله است.
به میزانی که قبول دارم این تنها قدرتِ عالم وجود، در عین عدالت ، سرنوشت و شرایط زندگی من را دست خودم داده است . من را مالک و خالق اتفاقات دنیای خودم کرده . اختیار داده روی زمین هر کدوم از ما دنیاهای خودمون را با افکارمون بسازیم، به همون میزان از نعمت ها بهره مندم و خوشبخت.
زندگی ما تو حوضچه خوشبختی بنا بوده باشد این حوضچه تنها منبع ورودی آبش از مجرای توحید است.
حالا ما با باورهای شرک آلود هر بار یک سنگی جلوی ورود آب را به این حوضچه می گیریم و بسته به بزرگی سنگ که از بزرگی اون باور تو ذهنون درست شده ورود آب به حوضچه را کم و کمتر کردیم
امکان ندارد شرک بوزی و تجربه خوبی از زندگی داشته باشی.
شرک یعنی قدرت دادن به غیر خدا
قدرت دادن به هر عاملی غیر خدا
وقتی نگرانی وقتی ترسیدی آرامش نداری یعنی داری شرک می ورزی یعنی ایمانت متزلزل شده یعنی ایمانت مریض شده
کل داستان همینه.
آدمهایی که قدرتی برای رساندن من به خواستههایم ندارند، قدرتی هم برای مانع شدن در برابر ورود نعمتها به زندگیام ندارند.
و اگر خداوند زیانی به تو رساند، هیچکس جز او آنرا بر طرف نمیسازد، و اگر اراده خیری برای تو کند هیچکس مانع فضل او نخواهد شد، آنرا به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او غفور و رحیم است.
اگر حوضچه زندگیم پر آب و تر وتازه نیست یعنی هنوز به این ایمان نرسیدم که من خودم و تنها خودم خالق 100 درصد شرایط زندگیم هستم
این باور به جملات تاکیدی گفتن نیست .
وقتی این باور درونی و قلبی شده که من شخصیتم تغییر کرده باشد نه حرف هایم.
نشانه تغییر شخصیت تغییر عملکرد است
یک رفتار متناسب با اون باور باید از من سر بزند .
هرچند کوچک باشد
مثل اینکه از خدا بپرسم الان چکار کنم ،عوض از دوست و آشناها که همیشه ازشون می پرسیدم .
این یعنی تغییر هرچند کوچک
این باور اصل تمام زندگیست
بقیه باورها تحت الشعاع این باور قرار می گیرند
حتی باور فراوانی
وقتی توحید درست باشد می گویی خدایی که این همه موجودات تو دریا و صحرا و دشت و کوه را روزی میدهد به منم روزی میرساند
اون خدایی که این میلیاردرها سال زمین را ثابت تو مدارش نگه داشته نور خورشید بهش رسونده
میلیون ها سال خاک زمین استفاده شده باز هم معادن دارد باز هم حاصل خیز است
همون خدا همون خدا همون خدا از خزانه گنجش روزی من را میدهد
خداوندا ایمانم را قوی، اتصالم را دائمی، توکلم را زیاد و بند اعتمادم را به خودت محکم کن.
سلام خدمت خواهر عزیزم نفس دوست ارزشمند و توحیدی وفعال سایت
از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما میتوانم حس کنم ولذت ببرم
آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
البته خداوند برای بنده اش کافیه به شرط ایمان و پاکی دل.
مسیرم از جایی به توحید باز شد که فکر میکردم خیلی آدم موحد و توحیدی هستم اما یک تضاد به ظاهر کوچیک من رو متوجه کرد که نه بابا همش داشتم حرف میزدم همش ادا بود همش ماسک بود و مدت ها بود از یاد خداوند رفته بودم و روی حرف آدمهایی حساب کرده بودم که خودشون هشتشون گرو نهشون بود خودشون هیچ موفقیتی نداشتم و میخواستن من رو موفق کنن و برنامه چیدن که من رو موفق کنن اخ اخ اخ که چقدر سریع آدم از یاد خدا میره و وابسته حرف ها و وعده های آدمها میشه.
یه جا توی یک فایل استاد میگن بزار بهت بر بخوره و منم واقعا بهم برخورد وقتی یهو به خودم نگاه کردم دیدم متن وابسته حرف ها و وعده های این آدما شدم آدمایی که خدا گذاشته سر راهم به عنوان دستانش اما من وابسته این دستان خداوند شده بودم.
همین چند روز پیش بود فکر کنم 10 روز پیش که حقوقم رو واریز نمیکردن و من همش به این زنگ بزن به اون زنگ بزن که تورو خدا حقوق منو بدین و همش فردا فردا میکردن تا اینکه یه حسی دردنم گفتم پسر خوب زورتو بزن التماسشون کن تا حقوقتو بدن ولی تا از من نخوای اتفاق نمیوفته خداشاهده اومدم شب خونه با حال خراب گفتم خدایا هدایتم کن گفت باشه بسپار به من
از من بخواه
به من وابسته شو
به من توکل کن
روی حرف من حساب کن
روی وعده های من حساب کن
از سر راهم برو کنار بزار من کارارو جلو ببرم تو تماشا کن
هدایتم کرد به فایلوهای توحید عملی
جلسه اول رو گوش دادم زیر و رو شدم
کامنت هارو میخوندم و اشک میریختم و طلب بخشش میکردم
فرداش پول اومد به حسابم بدون اینکه من بگم
هفته بعدش دیرکرد حقوقم اومد به حسابم بدون اینکه من بگم
از چپ و راست نعمت و فراوانی و حال خوب شروع به وارد شدن به زندگیم کرد
من فقط نگاه
من فقط نگاه
که ببین چقدر قشنگ میچینه وقتی بهش ایمان میاری
ببین چقدر قشنگ برات کارهارو انجام میده وقتی میسپاری به خودش
یه چنتا جوش روی پیشونیم بود دوسه روز پیش داشتم روی باوهای توحیدیم کار میکردم گفتم
خدایا تو که همه چیز میشوی همه کس را به شکل سلامتی وارد بدن من شو که این جوش ها بره خداشاهده الان 2 روز گذشته همشون رفتن
گفتم خدایا دلم حوس فسنجون کرده فرداش یکی بهم یک پرس فسنجون داد
گفتم خدایا بیشتر بشناسمت گفت چشم پله به پله فایل هایی که بهت چشمک میزنه ببین
توحید اصله
توحید اصله
توحید اصله
چقدر قشنگ میگین استاد
وقتی روی توحید کار میکنیم و باورهای توحیدی میسازیم ثروت و نعمت و خوشبختی به صورت طبیعی وارد زندگی ما میشه اصلا خوشبختی روند طبیعی زندگیه ثروت و نعمت روند طبیعی زندگیه
چقدر این جمله آرومم کرد
چقدر این جمله اطمینان خاطر داد بهم
چقدر خوشحالم از اینکه توی این مسیرم
چقدر خوشحالم از اینکه دارم خدارو بهتر میشناسم
چقدر خوشحالم از اینکه خدا داره کارهام رو میکنه
خدایا تنها تورا میپرستم و از تو یاری میجویم
خدایا تو همه چیز میشوی همه کس را
خدایا تنها تو برای بنده ات کافی هستی
از وقتی روی دوره عزت نفس کار کردم حقیقا ترس هام خیلی خیلی کمتر از گذشته شدن اما این اواخر حس کردم که باید دوباره روی دوره عزت نفس کارکنم
بزرگترین بت ذهنی من که فکر میکنم میتونه عامل رسیدن من به اهدافم بشه باعث معروفیت و شهرتم بشه اینستاگرامه فکر میکنم باید از این طریق دیده بشم فکر میکنم باید مثلا اینجا معروف بشم مشهور بشم تا موفقیت کسب کنم.
توی جنبه شغلی زندگی ام همیشه فکر میکنم یه شخصی باید بیاد من رو ببینه و من رو وارد کسب و کار مورد علاقم کنه فکر میکنم باید توسط یک آدمی کشف بشم که اون بیاد و منرو موفق کنه.
2. اگر با یقین صددرصد بپذیرید که هیچکس جز خدا و افکار توحیدی خودتان، قدرتی در زندگیتان ندارد، چطور برای شکستن این بتهای ذهنی خود متعهد میشوید؟
متعهد میشم که جهادی اکبر به راه بیاندازم برای تغیر باورهای توحیدی و قدرت رو از دیگران گرفتن و به خداوند دادن و با دیدن نشانه های کوچک به خودم یاورآوری کردن که اینها همه نشانه از توحیدی عمل کردن است و شناخت بیشتر خداوند و اجازه دادن به خداوند برای وارد شدن به تمام جنبه های زندگی ام و پیش بردن کارها.
بنویسید چطور می خواهید متعهد شوید که قدرت را از تمام عوامل بیرونی (دلار، دولت، خانواده، رئیس) پس بگیرید و تنها به خداوند بسپارید. بنویسید که چگونه میخواهید با الگوبرداری از حضرت ابراهیم، با تبر توحید به جنگ ترسها و شرک های درون بروید. (مثلاً: شروع فلان کسبوکار، قطع رابطه با فلان شخص نامناسب یا اقدام برای سلامتی.)
اولین اقدامی که میخوام انجام بدم و هدایت شدم بهش کنترل ورودی های ذهنم هست قصد دارم برای ورودی های ذهنم خساست به خرج بدم قصد دارم همانطور که برای جسمم ارزش قائلم و غذا های سالم میخورم و ورزش میکنم برای غذا و ورزش ذهنم نیز ارزش قائل باشم و نزارم هرکسی با حرف هاش من رو تحت تاثیر قرار بده یا بخواد راجب چرت و پرت با من صحبت بکنه میخوام فقط روی باوهام کار کنم و سعی کنم که بهترین شکل ورودی هام رو کنترل کنم.
با غلبه بر ترسهایم
با قربانی کردن نفس
با جهادی اکبر به راه انداختن
با تسلیم امر خداوند بودن
با اجازه دادن با خداوند که حضور پیدا کنه در تمام جنبه های زندگی ام
با ساخت باور های توحیدی
با کنترل ورودی ها
با تکرار اتفاقاتی که با توکل به خداوند برایم رخ داده
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته گلم و همه دوستان
سپاسگزار خداوندی هستم که مرا به بهترین مسیر هدایت کرد مسیر کسانی که به آنها نعمت داده است.
خدا جونم سلام
چه زیبا برکلام استاد جاری شدی که بگی، من با تو هستم، نزدیکم، با من باش.
گفتی، شادی و حس خوب می خواهی، بر نکات مثبت تمرکز کن، داشته هایت را بشمار و سپاسگزاری کن، شادی و حس خوب منم، من نزدیکم. پس شادی و حس خوبت می شوم.
گفتی ثروت می خواهی، آزادی مالی می خواهی، داشتنش را تصور کن، باورهای قدرتمند کننده بساز، من انرژیم و تمام جهان تکه ای از من است. و من نزدیکم، ثروتت می شوم.
گفتی روابط عالی می خواهی، ورودیهای ذهنت را کنترل کن، بین روح و ذهنت هماهنگی ایجاد کن، به آرامش درونی برس ، ارتباطت با من را در اولویت قرار بده. روی هیچ کس غیر من حساب نکن، که تمام آدم های دنیا پاره ای از من هستن و من نزدیکم، پس بعد خداگونه آنها را در مواجه با تو بر می انگیزم.
گفتی سلامتی می خواهی، تمرکزت را بر نعمتهای بدنت بگذار، تمرکزت را از ناخواسته ها بردار، بدنت تکه ای از من است و سیستم هوشمندانه خود درمانی دارد، تحت هدایت من است و من نزدیکم پس سلامتی ات با من.
من نزدیکم، من انرژی ام ، من سیستمم و قوانین ثابت جهان را ایجاد کرده ام تو با من باش، باور داشته باش که خالق زندگی خودت هستی، پس من خودم را به شکل خواسته ات در می آورم. من نزدیکم.
امروز از صبح دارم به این فایل گوش میدم و جرعه جرعه آگاهی می نوشم، و همه چیز هم جنس این فرکانس بود و هست.
دختر نازم داشت با یک ماژیک جادویی که براش خریده بودم بازی می کرد، و هربار یک چیزی می کشید و می آورد نشونم میداد و می گفت اگه گفتی چی کشیدم؟ می گفتم نمی بینم، بعد با ذوق نور اون ماژیک رو به اون می تاباند و همه چیز معلوم می شد… با خودم گفتم همینه…
تمام جهان و قوانین و خواسته هایم مثل این خطوط است همه هستند و نور اون همان باورهای توحیدی است که همه چیز را معلوم ، آشکار و قابل درک می کند، باور های توحیدی اصل است و تا آن نباشد، همه چیز پنهان و غیر قابل درک است.
استاد با شنیدن مژده شروع دوره قرآن لبریز از عشق و احساس خوب شدم ، وقتی تصمیم به تکمیل سفرنامه ام گرفتم ، با خودم عهد کردم دوره بعدی که شروع می کنید از همان اول با شما همسفر باشم. و حالا مژده رسید که این دوره، دوره قرآن است و چقدر زیباست که اولین دوره ای که با شما آنلاین همسفر میشم، دوره قرآن است. و چه چیز بهتر و عالی تر از درک قرآن و ساخت باور های توحیدی. ذهن هی نجوا می کند و مرا درگیر چگونگی می کند، ولی من با توکل به خودت طبق الهام قلبی ام، می بینم که شما خبر قرار گرفتن اولین جلسه دوره قرآن رو در پروفایل دوستانی که اونو تهیه کردن می دین، و من میگم خداجونم سلام ،فوری میرم توی پروفایلم و اونو دانلود می کنم، و گوش می کنم و می بینم و نوش می کنم، این همه آگاهی ناب را . و چقدر خداگونه تر میشوم و چقدر توحیدی میشم….. چشم دلم باز میشه و خدا رو می بینم. و این شعر توی گوش جانم داره همنوایی می کنه با جملات توحیدی شما:
سلام به استاد عزیزو بزگوار و تمام دوستان و خدواند بینهایت رو سپاسگذارم که عضو این سایت پر برکت شدم .
مدتی است که حال بسیار عالی و زیبایی دارم احساس آرامش شدید سر تا پای وجود من را فرا گرفته که اصلا قابل مقایسه با قبل از این تاریخ نیست .احساس میکنم درونم با کیفیت شده و این کیفیت و حال خوب درونی به زندگی ام هم سرایت کرده و حال و احوال زندگی من را به طور معجزه آسایی داره هروز بهتر از دیروز میکنه .
استاد جان این حال خوب از شبی شروع شد که من تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و فایلهای توحید عملی را نگاه می کردم . ۱۴۰۰/۸/۱۸ بود . که بسیار حال و احوالم آشفته و پریشان بود . من و فرزندانم سه هفته ایی بود که درگیر کرونا بودیم. و من حال و احوال درست و حسابی نداشتم .یعنی از قبل از کرونا هم حال و وضع خودم و زندگیم داغون بود . قبل از اینکه من درگیر کرونا بشوم در سایت شما عضو شده بودم و قدم اول از دوازده قدم را خریده بودم ولی نتونستم ازش استفاده کنم به خاطر بیماری . اما اون شب تاریخی یادم افتاد به فایل آموزشی و وارد سایت شدم که دانلود کنم و نگاه کنم .که چشمم به فایل توحید عملی شما افتاد و خیل اتفاقی با خودم گفتم بذار برم یکیش رو نگاه کنم ببینم چیه
فایل اول رو که نگاه کردم یعنی مثل این بود که حرفهای شما داشت چفت می شد تو تارو پود درونم و بینهایت به حال درونم جور بود انگار که سالها دنبال این مطالب بودم ولی نه تو کتاب و نه از دهن کسی نشنیده بودم . خیلی ذوق کردم و فایل دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم رو پشت سرهم مثل گشنه ها با ولع تمام گوش دادم .
حالم عوض شد و نتونستم بشینم و مثل دیوانه ها تو اتاق قدم میزدم و باز نتونستم تو اتاق دوام بیارم لباس پوشیدم رفتم رو پشت بام و فقط نگاه آسمان پر ستاره میکردم و در حالت بهت .سکوت کرده بودم و تمام حرفهای شما رو در ذهنم مرور میکردم فکر کنم یک ساعتی رو پشت بام بودم و اومدم پایین و تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم .
و بارها با خودم گفتم این همه سال من مشرک بودم ؟ من سالها با شرک خفی زندگی میکردم ؟ و اشک میریختم و اشک میرختم که چقدر خدا مظلوم است چقدر ما مسلمانها که این همه ادعای با خدا بودن داریم چقدر مشرکانه عمل کردیم و سرمون هم بالا میگیریم که ما جز خدا کسی رو نمیپرستیم خلاصه اونشب برای خودم و برای مظلومیت خداوند اشک ریختم .
از اون تاریخ زندگی من به دو بخش تقسیم شد .یک بخش قبل از ۱۸ آبانماه و بخش جدید بعد از ۱۸ آبانماه
از اون شب تا الان که این متن را می نویسم ۳۹ روز گذشته و در طول این روز ها حال درون من عالی تر از قبل شده و هروزم داره زیبا تر از روز قبل می گذره و احساس خوشبختی و آرامش مهمون قلبم شده به طور معجزه دو هفته ایی هست که سرخیز شدم و خودبه خود ساعت ۵ بیدار میشم و در این وقت بسیار زیبا و رویایی و پر از انرژی و حال خوب شروع میکنم به حمد و ثنای خدا و بسیار صمیمانه تر از قبل با خدا حرف میزنم و چه حالی میکنم با خدای جدیدم با خدای مهربونم .
بعد از رازو نیاز با خدا آفتاب نزده تنهایی از خونه بیرون میرم و یک ساعت پیاده روی میکنم . من که بسیار ترسو بودم و یاد ندارم که تو عمر ۴۴ سالم صبح زود هوا تاریک تنهایی برم پیاده روی واقعا از اون شبی که خدا رو شناختم خدای واقعی رو شناختم و در جان و قلب من نفوذ کرد و من به اصل رسیدم معجزه پس از معجزه داره برام اتفاق میفته .
و الان روی کارم که ماها گذاشته بودمش کنار دارم کار میکنم این هم به صورت هدایت از خداوند . باور هام به طور معجزه آسایی داره عوض میشن و قوت میگیرن و خودبخود تمرکزم رفته رو نکات مثبت و خیلی دارم به جزئیات توجه میکنم و تحسین میکنم و بسیار از رب جلیل سپاسگذاری میکنم .
خدا رو شکر فرمانروای جهان و جهانیان شکرت
استاد از شما هم متشکرم که من رو با توحید و یکتا پرستی آشنا کردین و من به اصل رسیدم به اصل دیگه هیچ نگرانی ندارم و ترسهام داره یکی پس از دیگری می روند و قدرت و عزت در وجودم داره جونه میزنه هروز احساسم داره بهتر از دیروز میشه .
استاد بهترینها رو برای شما و خانمتون آرزو میکنم .
سلام بر خواهر گلم معصومه خانم گل اسم خواهر بزرگمو داری
خیلی لذت بردم از انرژی مثبتی که تو کامنتت هست و چقد خوش بحالتونه که در مدار دوره های کلیدی استاد قرار گرفتین من هنور نتونستم البته الان سه ماهه دارم تمرکزی در سایت زندگی میکنم و میدونم فرصت برای منم بزودی ساخته میشه ولی خداروشکر برای دوستاییکه در مدار این دوره های کلیدی قرار گرفتن دعا میکنم تا همیشه آرامش روزی هرروز قلبتان باشه اون لحظه ای که گفتی بیمار و بیحال بودی و فایل اول قدم و گوش دادی نتونستی بزاری کنار و راه میرفتی و نتونستی یجا بشینی آروم قرار نداشتی وااااای چقد عاشق این حس هستم و چقد این حس وهم درک میکنم هم خیلی دوست دارم چقد خوش بحالم میشه که باید این روزها رو جذب کنم خدایا برای آن روز بسیااااااار زیبااااا سپاس
خواهرم ازتون بینهایت ممنونم بابت حس زیبایی رو که اشتراک گذاشتی با ما تا بیشتر به این حس فک کنم الهی شکرت برای موفقیت دوستان گلم
سلام و درود برادرعزیزم
ممنون از لطفتون
من هم برای بدست آوردن بهترین روزهای زندگیت دعا میکنم.
برادر عزیزم من با فایلهای توحید عملی استاد در زندگیم انقلاب رخ داد که تا الان این انقلاب ادامه داره. به قول استاد جهاد اکبر
من پیشنهاد میکنم حتما این فایلهای فوق العاده عالی رو ببینید و از خدا بخواهید که عمق مطلب رو درک کنید. حتما شما هم این حسی که آرزو کردی رو تجربه میکنید.
موفق و پیروز باشید.
سلام خواهرگلم
اره به لطف خدا با خودم عهد بستم که تا تغییرات و قشنگ با تمام وجودم لمس نکردم ازاینجا جای دیگه نرم چون بقول استاد وقتی میگه همه چی توحید کجا از اینجا زیباتر و امن تر و عالی تر مممونم از یاداوری زیباتون حتمااااا هستم و از نتیجم انشالله اینجا مینویسم و منتطر موفقیت ها و داستان های زیبای زندگی شما هم هستیم درود بر شما خواهر گلم .
موفق و پیروز باشی
سلام خدمت استاد عزیز ودوستان هم فرکانسی . اول ازهمه خیلی خوشحال هستم که من عضو این خانواده عباسمنشیها شدم و خیلی از الله متشکرم که هوامو داره حواسش به من هست که منو هدایت میکنه به جاهای که پر از آگاهی ها ی ناب هست . دوستان میخوام سر گذشت خودمو که مربوط به این فایل اوستاد میشه رو باز گو کنم براتون که اول یه بیوگرافی از خودم بگم. من از بچگی تو یک خانواده پنج نفری بودیم که از بچگی سریدار خونه بزرگ تو شهرمون بودیم و ما تواون خونه بزرگ فقط و فقط یه اطاق 15متری برای ما بود .وبگزیم که شرایط برای توسالها که پدرم یک اوستا کار نجار ساده بود خیلی سخت بود ولی باکلی تلاش و کوشش پدرم توانست بعداز 20سال خونه بخره . من هم از همون دوران نوجوانی کمک خرج خانواده بودم. وخیلی خیلی. رویای پولدار شدن داشتم والبته الان هم دارم خیلی بیشتر . اون زمان من هم درس وهم کار میکردم تونستم مدرک دیپلم بگریم وبعد رفتم خدمت سربازی ودوران سربازی هم شرایط من جوری شد که من نصف روز وقت آزاد داشتم و تو شهر غریب.همونجا هم سعی کردم که کار کنم و وپول دربیاورم که فشار به خانوادم نیاد . تمام شد من اومدم شهرمون .شروع بکار کردن کردم اینکه دوست داشتم درسمو ادامه بدم ولی دیگه شرایطش نبود ومن باید پول جمع میکردم ازدواج کنم وخداروشکر تونستم ازدواج کنم با دختر خالم که واقعا همسر خوب همه چیز تمامی هست . ومن کم کم از یک کارگر ساده و ر دست شدم یک اوستا کار ساختمانی دیگه دوست داشتم برا خودم کارکنم ودارمدم بیشتری داشته باشم وچون از بچگی تجربه این کارو داشتم خیلی زود من درامدخوب رسیدم یک خونه برای خودم که اونجوری دوست داشتم ساختم بزرگ خیلی زیبا. ومن بعد از مدتی کوتاه تصمیم گرفتم کسب کارمو گسترش بدم و بزرگتر کنم مغازه یا دفتر بزنم ماینجا داستان من شروع شد وبا یک وام 20میلیونی خوداشتغالزایی سال93گرفتم واستارت کارو زدم اوایل خیلی خوب پیش میرفت با اینکه من خیلی خوب کار میکردم .و اعتماد بنفس داشتم . ولی کم کم کم افتادم. تو سیکل معکوس من با کارفرمای پولدار و معامله میکردم. وجودم پر از شرک بود ومن پولدار جماعت که قدرت میدادم توذهنم همیشه جوری حرف میزدم که نکنه خدای نکرده ناراحت بشه صبحت سر مشتری مداری نیست صحبت سر اینکه من باید جوری رفتار کنم که اون به من کار وشونو بسپرون به من با قیمت خیلی کم میگرفتم انجام میدام و تور فتار م خیلی شرک داشتم به همه باج میدام تو ذهنم به همه قدرت میدادم حتی به نیروهای خودمم اینجور بود که اون هم فهمیده بودن وازمن. سو استفاده میکردن من همه جور دوست داشتم ثروتمند بشم و به رویای برسم باهر قیمتی . واز آنجا که تورفتارم معلوم بود من بنده پولم نه بندخدا ولی من اون دوران اصلا تو باغ این حرفها نبودم که شرک چیه هست چون اوستاد میگه برای مومن واقعی مثل راه رفتن مورچه تو دل تاریکی روی سنگ سیاه هست شرک برای من که خدا میدانند ومن متاسفانه باورهای غلط واشتباهم افتادم تودام فقط کار میگرفتم سرمشلوغ میکردم همش ضرر میکردم مشترهای بدحساب بداخلاق وغیره.جذب میکردم تواین دوران دوستی به من نزدیک شد .وضع مالیش خوب بود و به من گفت که من چک های مشتریها رو خورد میکنم یه مبلغی کم میکنم بهت پول نقد میدم که توهم کار ت رابیفته منم سود کنم ومنم یه چند باری این کار کردم دیدم همچین بدم نیست رونق گرفت کارم من اینجا باز شرک کردم دوستان ولی حواسم نبود اینقدر که درگیر روز مرگی شده بودم . اویل خوب بود دیگه جوری شده بودم من پرژه قبول میکردم روحساب این دوستمون میگفتم هست پول میده به من اونم به من میداد نزول منم میگرفتم میزدم تو دل کار میگفتم پیش خودم دیگه خلاص شدم ازاین بی پولی ازاین مشترهای بدحساب این روند پیش رفت تااونجای که من موندم با کلی طلبکاری و کلی بدهکاری اونم از جنس نزول که هرقت دیر میشد هی بدهی من بیشتر میشد وای که خدا تو چکار میکنی برای هوشیار.کردن ما . تواین اوضاع بد مالی وبدهی یک پرژه دیگه اومد سمتم گفتم خوب خداروسوند دوباره. جالبه که من به زبان ایمان داشتم به خدا ولی در عمل قدرتو میدادم دسته کسی دیگه شرک در وجودم بود. گفتم به دوستم که اینبار دیگه کل بدهیمو یکجا میدم این کار سود خوبی داره قیمت خوبی گرفتم دوباره نزول گرفتم برای اینکار که انجام بدم این کارو که اواخر کار بود که متوجه شدم این کارفرما از اون کلاهبرداری شهرمون هست یعنی ازاین آدم شیاد تر نداشتیم که دست بر قضا به تور من خورده بود.که کل داری منو با خودش برد و منو به خاک سیاه کشوند . حالا من بودم با کلی بدهی پول نزول و بدهی تو بازار وای چه شرایط سختی. بود برام. دیگه جهان کار خودشو کرد ضربه نهایی زد دیگه فلج ذهنی شدم کابوس شبها بدهی نزولی وکلی سرمایه که جمع کرده بودم تواین سالها همش داشت جلو.چشمام نابود میشد ومن دوچار افسردگی شدم خیلی اضطراب و نگرانی های شدیدی داشتم و بعضی وقتهانمیخوابیدم خیلی اون شرایط اسفباری بود برام حتی یاداوریشم هم منو اذیت میکنه .من تواین مدت همش اینو اون مقصر میدونستم همش با خودم کلنجار میرفتم چرا اینجوری شد چرا آخه من با تمام وجودم تلاش میکنم کار میکنم اهل هیچ خلافی نیستم نه رفیق بازم نه خانوم بازم نه متعامد نه اهل هیچی نیستم من چرا آخه مردم درباره من چی میگن تواین همه مدت کار کردی الان هیچی نداری به خانوادم چی بگم. به همسرم چی بگم وهزاران سوال دیگه که من از جوابشون بی خبر بودم. که طی این همه نگرانی موهای سرم شروع به ریختن کردن.ومن بیشتر افسرده میشدم. تااینکه بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم تو خانه که گفتم خدایا من دیگه نمی دونم چکار کنم عقلم جایی قد نمیده ناگفته نمانه که من مشروب مصرف میکردم که از این حال بد یه جواری فاصله بگریم. ولی دیگه مشروبم دیگه کاری نمیکرد منو تو همون حال شیشه مشربو گرفتم. زدم بیرون از خونه همینجور که تو ماشینم رانندگی میکردم به سمت جنگل این نجوای تو ذهنم صحبت میکرد ولی اصلا بهش توجه نمی کردم اینقدر عصبانی بودم از خودم نفرت داشتم که چرا کارم به اینجا رسیده که مشرب هم دیگه هیچ دلخوشی برام نداشت همینجور این نجواها بیشتر میشد منم عصابانیتم بیشتر میشد که یه دفعه یه ترمز شدید زدم که داخل جنگل بودم وسط هفته بود خلوت خلوت هیچ کس نبود جز من آمدم بیرون از ماشین شروع کردم به فریاد زدن که خسته شدم ازاین وضع میگفتم اگه تو وجود داری چرا منو نمیبینی چرا به فریاد نمایی چرا چرا چرا همینطور که فریاد میزدم شیشه مشروب پرت کردم زدم به درخت شکستمش گفتم بهش تو همیدیگه بی فایده هستی تو هم دیگه بدرد نمیخوری همینجور نشستم پای اون درخت ساکت شده بودم نجواهای ذهنم هم ساکت شده بودن سکوت خیلی عجیبی بود چشمم به یک تبلیغات پوستری که به درخت زده بود همایش موفقیت های فردی رایگان نوشته شده بود آدرس و شماره بود که اگه مایل بودید پیامک کنید من همون لحظه یه چیزی درون گفت پیامک.کن ضرر ندارد منم آرزوی بی میلی پیامک زدم. ودرهمون حالت ساعتها نشستم که فکر میکردم که چیشد که اینجوری کارم رسید به اینجا که من هیچ آرامشی هیچ انگیزهای دیگه ندارم کجای کارم غلط بوده . آمدم خونه فرداش صبح بامن تماس گرفتن گفتن شما پیام دادین بعدازظهر فردا همایش شروع میشه وما صندلی خالی برای یک نفر داریم . گفتمن شما اگر نمیاین. به ما اطلاع بدین به کسایی دیگه ما بدیم جای خالی را. من موافقت کردم و رفتم . واون اون روز تو اون همایش من خیلی عوض شدم آخه حرفهای از قدرت درون. قدرت ذهن قدرت باور قانون جذب اینجور چیزها حرف میزد که من تواون وقت هیچی نمی دونستم ازین حرفها واسم خیلی جذاب بود وتو همون همایش با یه دوستی آشنا شدم قبلاً رفته بود مطلع بود وبعد از همایش ازش خواستم بیشتر راجع این موضع صحبت کنیم . اونم قبول کرد . من اون شب خیلی عجیب حالم خوب بود انگار نه انگار من دیروز وضعیتم بحرانی بود فکر کردم به این قضیه که که این پوستر اتفاقی نبوده دیدنش وهدایت من به این همایش وحال خوب. درجا متوجه این ماجرا شدم وارون دوست خواستم کانالی یا راجع به این موضع مطالبی دراختیارم بزاره که گوش بدم بخونم اون دوست یه کانالی تو تلگرام برام فرستاد که کلی از فایل های متفاوت ازاوستاد های مختلف بود که صحبت میکردند ومن کارم شده بود هرشب هروز گوش میدادم و حالم بهتر میشد واینکه هنوز طبق عادت هندزفری توگوشم وپیاده رو ی میکردم اون روز اتفاقی یه فایل از اوستاد عباسمنش پلی شد که مناجات ملاصدرا بود من تااون موقع هیج شناختی به اوستاد نداشتم وقتی من اون فایل و گوش میدادم خود بخود اشک از چشمانم جاری شد که متوجه شدم صورتم خیسه خیسه به قدری این فایل در من نفوذ کرد که من متحول شدم بعداز اون فایل میشه گفت مهرداد قبل فایل ومهردادبعد از فایل. خیلی عوض شدم اینکار سبک سبک شدم. دیگه من کارم شده بود فقط فقط گوش کردن فیل های اوستاد وهرچی داشتم از هر استادیو رو پاک کردم چون حرف های اوستاد خیلی واضع و بانفوذ برای من خیلی راحت بودم وبحث های توحیدی تا اینکه متوجه شرک درونم شدم که اصلا تو کسب کارم من تمام قدرت به عوامل غیر از خدا داده بودم مثل مشتری مثل پول نزول افراد نیرو های کار کارفرما فقط خدا گفتن من زبانی بود پدر عمل هیچ بود و تصمیم گرفت تغییر کنم اول ازهمه باید ایمانم به خدا نشون میدادم تسلیم خداوند شدم گفتم خدایا من هیچ کاری از دستم بر نماید برای حل این مشکل حل این مشکلو به تو میسپارم من ناتوان هستم و فقط وفقط رو تو حساب میکنم وباور دارم تو منو هدایت میکنی مثل همون پوستر منواز پول نزول راحتم کن دیگه به هیچ کسی جز تو نیاز ندارم فقط خودت من نمدانونم چطوری از کجا من ازت میخوام وبهد تمام کارهای رو که نمی تونستم ازپسش بربیام تنهایی لیست کردم توکاغذ نوشتم زیرش تو میدونی با این همه مشکل من درام میرم پی لذت بردن از زندگیم عقل من جواب نمیده خودت برام درستش کن تمام امضا کردم .دوستان من دیگه اصلا فکر نمیکردم به این موضع. آنقدر آرام شده بودم که نگو باهیچزی این آرامشم عوض نمیکردم تازه قدر آرامش رو میدونستم دوستان خداوند اینقدر کارشو خوب انجام داد واسم که من متحیر مانده بودم که من چطور ازدست این همه بدهی ونزول خلاص شدم به قدری طبیعی کارم انجام شد که بعد از مدتها اون لیست نگاه کردم دیدم که خداوند خدایی میکند هیچ اثری از اون مشکل ها نبود تو زندگیم و از خداوند متشکرم که چقدر قدرتمنده به راحتی واز راه های که تو فکرشم نمیکنی حل میکنو برات حتی خودم متوجه نشدم که من الان سالهاست که نیازی به پول نزول ندارم بلکه هرچقدر بخوام پول دارم یا میتونم بسازم به شرطی خودشو قبول کنم به شرط پاکی دل به شرط ایمان ابراهیمی توحیدوخالی بودن از هر شرک وجودی . دوستان میدانم کامتنم خیلی طولانی شده فقط دست خداوندا تو زندگیتون ببینید بخدا معجزه میکنه از راههای طبعیی . اول از خداوند متشکرم که به من فرصت داد تا منم کامنتوم بزارم. ازشماکه وقت گذاشتید خوندین. در پناه خداوند. شاد و موفق باشید.
سلام و درود بر دوست باعشقم دوست باایمان و توحیدی ام مهرداد جان
به بههههه ببه بهبههه چیکار کردی تو با دل ما چیکار کردی داداش چقد اسمت قشنگه چقد کارت قشنگه از دل چه تاریکی نجات پیدا کردی چقد دوست داشتنی شدی با اون همه شرررررک چیکار کردی شدی نور خدا برای امسال من خیلیییییی لذت بردم ازون کامنتهایی بود که دوست نداشتم تموم بشه فقط همین و بدون که چقد کارت عالی بود چقد کامنتت عالی بود اتفافا کم بود طولانی نبود دمتگررررررم داش مهرداد گل خیلی لذت بردم وای خدایا تو دیگه کی هستی اون قسمتی که گفتی شیشه مشروب و کوبیدی به درخت و پوستر وسط جنگل آخه این یعنی چی اونم یک صندلی خالی یعنی خدا داره با بنده هاش چیکار میکنه یراه واسه آدم میزاره اینه که کلتو بکوبی به دیوار خدایااااااااااا چه کردی با مهرداد چه کردی با دل ما توچه میکنی خدایا شکرت مگه با شکر خشک و خالی میشه اینارو جبران کرد باز اینقد مهربونی اینقد وهابی که بابتش شکر میکنیم بیشترش میکنه فیتله رو گرمتر میکنی خدایاا شکرررررررررررررررت برای موفقیت داش مهرداد عزیز خدایا تحسین میکنم بنده ات را که نشانه ترو گرفت و پا پس نکشید چون دلش به قوتی گرم شد که کمبود در بساطش نیست خداجونم شکرت برای موفقیت دونه دونه دوستان عزیزم
مهرداد جان منتظر معجزه های دیگه زندگی ات هستیم موفق باشی رفیق
سلام درود به دوست عزیزم محمد جان خوشحالم از اینکه همسفر های عزیزی وباعشقی مثل شما همراه هستم و اینقدر باعشق وار ته قلب برای همه آروزی خوشبختی و سعادت میکنی .واین نشان از قلب مهربان و سخاوتمندانه شماست .من هم برای شما بهترین هارو از خداوند منان خواستارم وغرق در شادی بیکران خداوند باشید.
خدای وهاب م
خدای رزاقم
خدای غنی ام
شکرت که دارم پیدات میکنم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان
دوستانم سلام
ما که انتظار نعمت های بیشماری را داریم،باید از خودمون بپرسیم چقدر توانسته ایم نگاه توحیدی داشته باشیم؟!
و اگر این نگاه رو ساخته ایم،چرا دست از نگرانی درباره عوامل بیرونی برنداشته ایم؟
واقعا در عمل باید ببینم چقدر نگاه توحیدی دارم،وقتی کاری طبق زمان بندی من پیش نمیره
آیا واقعا این توانایی رو دارم که جلوی نجواهای رو بگیرم؟
اینجاست که میتونم بسنجم آیا در مسیر درست پیش میرم؟
مثال های زیادی میشه پیدا کنم
تو کارها
تو روابط
تو کسب سلامتی
و خیلی موارد دیگه،ایا واقعا توکل میکنم
یا نگران میشم،استرس میگیرم،نا امید میشم
این نگرانی ها همان بخش های ساخته نشده توحید در نگاه مان است،چقدر قشنگ میگن استاد
همان منافذی است که برای ورود شیطان بعنوان نماد کمبود و ترس باز گذاشته این و همان بخش های ساخته نشده باورهای قدرتمند کننده است
وقتی تامل میکنم،میبینم خیلی بهتر از گذشته هستم و جای کار زیاد دارم روی خودم
ولی این رو خوب حس میکنم یه جاهایی وقتی نگران یا ناامید میشم،فقط چند ساعتی تو وجودمه
یاد گرفتم،ابزارهایی مثل ویس ها و کامنت ها هستن که آرومم کنه
یا وقتی شروع میکنم به صحبت کردن با خدای درونم
چقدر چقدر احساس خوب آرامش میاد سراغم
این احساس خوب یعنی مسیر درسته پونه
با ایمان بیشتر برو جلو
اندکی صبر سحر نزدیک است…
سلام وسپاس از کامنت زیبایت که چقدر کوتاه پر انرژی بود
واقعا همشبرمیگرده به کنترل ذهن
وچقدر درکت از قانون عالی بود
وتلنگری بود که من باید در مورد تولید عملی کار کنم وتلاش بکنم ممنونم وسپاس گذارم که قانون رو به منه یاد آوری گردی عالی هستی
هر چی آرزوی خوبه برایت دارم
بنام یکتا خدای پرقدرت و مهربانم
هربار سراغ فایلهای توحید عملی بیام
هربار هم چیز تازه ای است برای من
چقدر روحم به شنیدن این که “فقط روی خدا حساب باز کن” ارام میگرفت
انقدر شنیدم که داره اروم اروم بخشی ازوجودم میشه
اروم اروم
اره همه چیز تکاملیه
حتی همین
و اتفاقا این مبحث بیشتر
به خاطر تمام ذهنیات غلط و نادرستی که پر این حوزه دریافت کردیم
میگفتن درسته خدا همه کاره هس ولی…
اگه خداهمه کاره هست این ولی چیه؟
اما روز و روزگارم رنگ تازه ای گرفت از وقتی خواستم باور کنم خدا همه کاره هست بدون ولی و اما
خدا همه چیز میشود بدون ولی
خدا کافیست بدون اما
چقدر زندگی برام اسان شد
چقدر باور اینکه وجود همه اسانی ها و زیبایی ها و ثروت و سلامتهااا طبیعی هستن ذهن من رو خاموش کرد
.
خدا قولش قوله
خدا حرفش حرفه
قول داده دستت رو میگیره بشرطیکه دستت رو به سمت دراز کنی
گفته صفر تا صد زندگیت بامن
از چی میترسی
از چی نگرانی
من این جهان رو برای نگرانی تو که خلق نکردم
خواستم لذت ببری
زندگی کنی
رشد کنی
دنیا را توسعه بدی
بهبود بدی
تو فقط رو من حساب کن برو جلو
.
خدایا شکرت
ممنونم که درمدار درک بالاتر این اگاهی ها هستم
« به نام خدا »
باید اقرار کنم که با اینکه از خدا سپاسگزاری میکنم بابت اینکه هیچ عامل بیرونی در زندگی من تاثیرگذار نیست، اما هنوز نتونستم این جمله رو درک کنم! و این فایل رو من دو بار گوش دادم الان، چون بار اول مثل پُتک بود و من همینجوری هاج و مبهوت موندم… دوباره گوش دادم… و بازم باید گوش بدم… بارها و بارها… تا بلکه بره تا مغز استخونم که بابا هیچ عامل بیرونی در زندگی تو تأثیرگذار نیستتتت، بهولله نیست، باور کن که هیچ عاملی، هیچکسی، هیچ شرایطی، هیچ جنبندهای توی زندگی تو نمیتونه تأثیر بزاره… باور کن نمیتونه… قدرت دست خدای توست و خدا هم فقط قدرت رو داده به خودت… اصلاً کسی تو این دنیا نیست به غیر از خودت و خدای خودت…
و من هنوز مات و مبهوتم از شنیدن این فایل… هرموقع این فایلهای توحیدی و عدم تأثیر دیگران رو گوش میدم میگم دیگه فهمیدم… و من باز مبهوت میشم و متعجب از اینکه من نفهمیدم… باز سیلی میخوره تو صورتم از اینکه من هنوز باور نکردم که نباید از هیچکس و هیچ عاملی بترسم…
خدای عزیزم کمکم کن اینو باور کنم و با تکتک سلولهام بپذیرم که هیچچچچ عامل بیرونی در زندگی من تأثیرگذار نیستتتتت…
استاد شما میگین از صحبت درمورد این موضوع سیر نمیشین… ما هم بهخدا… ما هم سیر نمیشیم از شنیدن…
سلام به استاد عزیزم مریم جون عزیزم و بچههای عالی سایت
استاد من خوشبختانه از وقتی فایلهای تو حیدی شما رودیدم فقط و فقط از خدا میخوام و خدا رو قادر مطلق برای زندگیمون میدونم
البته رد پای خدا همیشه تو این زندگی 30 ساله من بوده و بسیاری از جاها بهم کمک کرده دستمو گرفته آدمهای زیادی به شکلهای خواسته و ناخواسته قصد داشتن بهم گزند برسونن و خدا نزاشته بله خدا نزاشته چون من فقط از خودش کمک خواستم نه تنها اون گزندها به من نرسیده بلکه سبب خیر هم شده تو زندگیم جاهایی بوده که من مستاصل شدم و گفتم خدایا فقط خودت دیگه نمیدونم چی کار کنم و خودش کمکم کرده من تو دوران مجردی خانواده به شدت متعصبی داشتم که بعد از دیپلم اجازه نمیدادن از خونه برم بیرون قبل از اون هم فقط اجازه داشتم برم مدرسه و همیشه بهش میگفتم خدایا من تو این خانواده به دنبا اومدم و خودت اختیار من رو تو این دولت و تواین دین دادی دست اینا پس خودتم من و نجات بده بهم کمک کن و من هیچمقاومت یا مخالفتی با خانوادم نداشتم و خدا هم همسرم رو به شکل معجزه آسایی بعد از اینکه یه روز کامل گریه کردم براش و به شدت ناراحت بودم سر راهم قرار داد
من با وجود اینکه اون موقع ها نمیدونستم توسل به ائمه هم یه نوع شرک محسوب میشه و باورهای مشکل داشت اطلاعاتم کم بود ولی باز هم به خدا خیلی توکل میکردم و اگه گرهای تو کارم میفتاد میگفتم توکل به خدا و درست میشد
من یادمه روز عقدم هم گفتم با توکل به خدا و اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله در صورتی که اینو قبلا از زبون هیچ عروسی حتی تو فیلمهام نشنیده بودم و الحق که خدا خیلی خیلی خیلی کمکم کرده
موقعی که میخواستیم خونه بخریم تو دوران نامزدیمون پولمون کم بود و اکثر املاکیا میگفتن با این پول نمیشه ولی ما خیلی مصمم بودیم و در عرض یکی دو هفته یه خونه 60 متری سه طبقه نوساز کلید نخورده که با پول ما تقریبا جور بود پیدا شد و یه مشتری دیگه هم داشت همسرم خیلی نگران رود که نکنه به اون بفروشن ولی من دقیق یادمه که گفتم اگه اون خونه حق الهی ما باشه بهش میرسیم و رسیدیم
من پسرم رو که باردار بودم کرونا اومد دیابتم تو دوران بارداری لب مرز بود به خاطر ترسم از کرونا سه ماه تقریبا اصلا دکتر نرفتم و تو این مدت قندم بالا رفته بود خدا خودش به بهترین شکل ممکن پسر من رو سالم نگهداشت چون واقعا جز خودش هیچکسی و نداشتم که کمکمکنه من به شدت از زایمان طبیعی میترسیدم و وحشت داشتم حتی یک درصد هم دلم نمیخواست طبیعی زایمان کنم بیمارستانهای دولتی هم بدون اینکه موردت خاص باشه اجازه سزارین نمیدادن بیمه هم نداشتم بیمارستان خصوصی هم به همراه پول جداگونهای که دکتر میگرفت هزینش بالا میشد و ما این پول و نداشتیم قبل از اینکه هزینه ها رو بدونم رفتم یه دکتر که معاینم کنه و بهم بگم دستمزدش و هزینه عمل سزارین چقدر میشه بهم گفت ششو نیم میلیون و من کپ کردم چون ما همچین پولی نداشتیم آزمایشاتم رو که دید گفت تو به خاطر قندت باید بستری بشی هفته سی و سه بارداری بودم تقریبا
و نوشت که برم پیش یه دکتر زنان حاذقتر یادمه اون دکتر برای ساعت 12 شب بهم نوبت داد و من کل اون بعدازظهر رو سر سجاده گریه کردم و از خدا خواستم سزارین بشم بهش گفتم نمیدونم چجوری ولی میخوام سزارین بشم چون اصلا و ابدا از زایمان طبیعی خوشم نمیومد و میترسیدم به شدت
شب رفتم دکتر و ایشون برام نوشت که بستری بشم و انسولین بزنم من دو روز تو بیمارستان بستری بودم و به محض بستری شدنم بیمارستان نامه داد که بیمه ششماهه خدمات درمانی بشیم من و همسرم با هزینه ششصد هزارتومن (در غیر این صورت هزینه بیمه یکونیم میشد) ولی با وجود اون شرایط کرونا و اینا بدم نمیومد که بستری شدم و بهش با خوشبینی نگاه میکردم چون تو خونه خیلی تنها بودم شوهرم مغازه دار بود مدام سرکار بود و منم تو قم غریب بودم و خانواده خودم نبودن بیرونم به خاطر شرایط کرونا نمیرفتم
هفته های آخر بارداریم بود و حس آشپزی اصلا نداشتم تو بیمارستان غذا حاضر بود آدما رو میدیدم پرستارا خیلی مهربون بودن میدیدم که با بقیه شاید یه رفتار معمولی داشتن ولی بامن مهربون بودن اونجا همسرم بهم گفت با بیماران دیگه صحبت کن و بپرس چه دکتری رو توصیه میکنن منم یه خانمی رو دیدم و بهم دکتر یزدی رو معرفی کرد حتی گفت ساعت پنج عصر برو که اول وقت مطبش خلوته من با وجود دیابتم سزارین شامل حالم نمیشد تو بیمارستان دولتی ولی وزن بچم بالا بود به خاطر قندم
دو روز بعد مرخص شدم رفتم به مطب اون خانم دکتر که تو بهترین نقطه شهر بود تو یه آپارتمان زیبا یه مطب بزرگ و شیک با دکور فوقالعاده زیبا که خیلی آرامش بخش بود همهچیز نو و قشنگ بود و مطب خلوت بود با وجود اینکه از قبل وقت نگرفته بودم کمتر از نیم ساعت پذیرش شدم دکترم یه خانوم فوقالعاده مهربون بودن فوقالعاده
منشیشون مهربون بود همه چیز اون مطب پر از انرژی مثبت بود
من رو دید و ازم پرسید دوس داری زایمانت چی باشه گفت وزن بچت بالاست اگه چهار کیلو بشه بیمه شامل حالت میشه و تو بیمارستان دولتی میتونی زایمان کنی بیمارستان نکویی
و من ازش پرسیدم خودتون چی خانم دکتر گفت که من چیزی نمیخوام حالا تا هفته سیوهشت باید صبر کنیم
تو این مدت من دوباره قندم بالا رفت و بستری شدم و تو بیمارستان یادمه اون خانوم دکتری که اولین بار بستریم کرده بود رو دیدم و ازم پرسید چی کار کردی بهش گفتم دکتر یزدی میگن به احتمال زیاد وزن بچت به چهار کیلو میرسه و میتونی اینجا زایمان کنی بهم گفت اوه اگه برسه مگه سزارین تو بیمارستان دولتی به این آسونیه اما من تو دلم گفتم من چارهای جز صبر کردن ندارم واقعا
هفته سیوهشت شد رفتم دکتر و بهم گفت باید بری سونویتخمین وزن و اگه وزن بچت چهار کیلو باشه سزارینی منو نوشت پیش یه دکتر سونو خیلی خوب که تا حالا نرفته بودم و سخت نوبت میداد شرایطمو که گفتم بهم نوبت دادن وقتی داشت سونو میکرد ازم پرسید دوست داری زایمانت چی باشه و من گفتم سزارین نوشت وزن بچه 4 کیلو بدون اینکه ازم هزینه اضافهای بگیره یا رشوه بگیره
رفتم پیش دکترم و گفت که طبق این من میتونم سزارینت کنم تو بیمارستان نکویی ولی اگه بچه زیر 4 کیلو باشه باید هزینه آزاد به بیمارستان بدی و من قبول کردم شبش بستری شدم و فردا ساعت هفت و نیم رفتم اتاق عمل اولین بار بود که اتاق عمل میدیم به شدت ترسیدم تو کل بارداریم فشار خون نداشتم حین عمل پرستار گفت که دکتر فشارش رفته رو 16 از ترسم بود دکتر باهام صحبت کرد ازم پرسید اسم پسرتو چی میخوای بزاری من گفتم کیان یا آرش و دکتر گفت آرش قشنگتره پسرم به دنیا اومد صدای گریش برام قشنگ ترین صدا بود و دکتر و پرستارا میگفتن چقدر زیباست آوردن بوسش کردم عاشقش شدم همون لحظه
وزنش سه کیلو هفتصد و هفتاد بود به خاطر فشار خونم که بالارفتن بود به جای یک شب دکتر گفت دو شب بستری بشم و همین موضوع باعث شد که بیمه شامل حالم بشه و هزینه عملم و بستری شدنم کلا شد دویست هزار تومن یادمه بعد از عمل خیلی خیلی درد داشتم و همش میگفتم خدا مامانم حالا طبق باورهایی که داشت و اکثر مردمم دارن بهم میگفت چرا میگی خدا امامارو صدا بزن حضرت فاطمه و حضرت زینب و صدا بزن و کمک بخواه ولی من بازهم میگفتم خدا من برای ائمه احترام زیادی قائلم ولی اونا خودشونم از خدا کمک میخواستن همیشه
من با وجود اینکه بعد از زایمان تا یکی دوروز وحشتناک درد داشتم ولی باز هم از اینکه سزارین کردم پشیمون نشدم و معجزه خدا رادیدم چون خودش میدونست که من تو گریههام بهش چی گفتم
همه اتفاقات چه خوب و چه به ظاهر بد دست به دست هم دادن تا من به خواسته دلم که از خدا خواسته بودم برسم
زایمان دومم هم پر از معجزه خدا بود که اون رو هم تو یه کامنت جداگونه بعد مینوسم خدایا شکرت
خدایا چی بگم من اینجا؟ دقیقا باید امروز اینارو میشنیدم؟ چشمام خیس شدند، از صبح بیدار شدم هزارتا کار کردم حالم خوب بشه، یوگا، مدیتیشن، و… حالم خوب نبود ذهنم مشغول بود چون باورها و رفتارهای شرک الود منو بهم ریخته بود. چندماهیه ک درامدم کم شده، کلی نگران شدم خودمو بیکار نزاشتم رفتم یجایی شروع به کار کردم اما اونجا هم نشد.
کسب و کار خودم ک انلاین بود به دلایلی متوقف شد، این افکار اومد ک من الان چیکار کنم؟
بعد امروز دقیقا میرسم به این فایل ک استاد از ریشه همه چیزو زیرو رو میکنه.
من بخودم میگفتم اگ دکتر بودی درامدت بیشتر بود تا معلمی. اگ درست تبلیغات میکردم الان مشتری هام بیشتر بود و… این واگویه ها این نجواهای شیطان این باورهای محدود کننده هر وقت ک درامدم کم میشه سراغم میاد.
بعد یه لحظه امیدم به مدیرم شد ک حقوقمو ببره بالا،برام شاگرد جور کنه.
اما نشد، علی رغم تلاش های زیاد همه چیز نا امید کننده شد. امروز ک رسیدم به این فایل،گفتم ای وای، حالا میفهمم چراا!! چرا وقتی توحیدی عمل نمیکنی توحیدی فکر نمیکنی همه چیز عوض میشه
« اگر ایمان و توحید درست بشه بقیه خودش درست میشه، مسائل مالی، خوراک،پوشاک،خود بخود تو نمیخواد کاری براش کنی شما در مسیرش قرار میگیری شما هدایت میشی به افراد درست،موقعیت ها،ایده های درست، وقتی در مسیر توحید قرار میگیری مشتری پیدات میشه»
توحید یعنی امیدم به بقیه نباشه. توکل و ایمان یعنی اینکه نگران نباشم، اروم باشم تا هدایت بشم، حرکت کنم با باور درست با ایمان درست.
وقتی داشتم فکر میکردم ک من چقدر تو کسب و کار انلاینم عقب افتادم وای کسایی ک تو حوزه من پیشرفت کردن سایت و اینستا و پکیج و… شما میای میگی نه مدرک خاصی دارم نه جایزه خاصی،حتی اونا جلوتر از من بودن حالا نتایج من خیلی زیاده چون خدا داره کارهامو انجام میده چون خدا تنها قدرت تو جهانه، و قدرت خلق زندگی مو به خودم داده، چقدر این حرفها ارامش بخشه، چقدر درسته، چقدر به ادم قدرت میده ک دیگ نگران هیچی نیستی،چقدر حالت خوب میشه.
فاکتوراصلی توحیده اون خدای تو قران میگ بمن توکل کن، ما به همه کمک میکنیم، جهان و مسخر شما کردیم.
من دیگ چی کم دارم. یه خدای قدرتمند دارم ک هر لحظه داره منو هدایت میکنه. خدایا شکرت.
استاد سپاس فراوان، مرسی ک هستید.
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهدُ ان لا اله الا الله
تا حالا چند بار این جمله را شنیدم؟ چندبار گفتم ؟ چند بار با قلبم پذیرفتم؟
هیچ خدایی جز او نیست یعنی چی ؟
اصلا معنی خدا تو ذهن ما چیه ؟
مثلا می گوییم فلانی خدای ریاضی است فلانی خدای
دیزاین است
یعنی کسی را بالاتر از اون ، در اون زمینه نمیدونیم.
هیچ کی غیر اون را قبول نداریم .
حالا چقدر قبول دارم خدا تنها قدرت و تنها مالک جهان هستی است؟
میزان ورود نعمت ها به زندگیم نشان دهنده اندازه باور من به قدرت و مالکیت یگانه الله است.
به میزانی که قبول دارم این تنها قدرتِ عالم وجود، در عین عدالت ، سرنوشت و شرایط زندگی من را دست خودم داده است . من را مالک و خالق اتفاقات دنیای خودم کرده . اختیار داده روی زمین هر کدوم از ما دنیاهای خودمون را با افکارمون بسازیم، به همون میزان از نعمت ها بهره مندم و خوشبخت.
زندگی ما تو حوضچه خوشبختی بنا بوده باشد این حوضچه تنها منبع ورودی آبش از مجرای توحید است.
حالا ما با باورهای شرک آلود هر بار یک سنگی جلوی ورود آب را به این حوضچه می گیریم و بسته به بزرگی سنگ که از بزرگی اون باور تو ذهنون درست شده ورود آب به حوضچه را کم و کمتر کردیم
امکان ندارد شرک بوزی و تجربه خوبی از زندگی داشته باشی.
شرک یعنی قدرت دادن به غیر خدا
قدرت دادن به هر عاملی غیر خدا
وقتی نگرانی وقتی ترسیدی آرامش نداری یعنی داری شرک می ورزی یعنی ایمانت متزلزل شده یعنی ایمانت مریض شده
کل داستان همینه.
آدمهایی که قدرتی برای رساندن من به خواستههایم ندارند، قدرتی هم برای مانع شدن در برابر ورود نعمتها به زندگیام ندارند.
وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
﴿107﴾ یونس
و اگر خداوند زیانی به تو رساند، هیچکس جز او آنرا بر طرف نمیسازد، و اگر اراده خیری برای تو کند هیچکس مانع فضل او نخواهد شد، آنرا به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او غفور و رحیم است.
اگر حوضچه زندگیم پر آب و تر وتازه نیست یعنی هنوز به این ایمان نرسیدم که من خودم و تنها خودم خالق 100 درصد شرایط زندگیم هستم
این باور به جملات تاکیدی گفتن نیست .
وقتی این باور درونی و قلبی شده که من شخصیتم تغییر کرده باشد نه حرف هایم.
نشانه تغییر شخصیت تغییر عملکرد است
یک رفتار متناسب با اون باور باید از من سر بزند .
هرچند کوچک باشد
مثل اینکه از خدا بپرسم الان چکار کنم ،عوض از دوست و آشناها که همیشه ازشون می پرسیدم .
این یعنی تغییر هرچند کوچک
این باور اصل تمام زندگیست
بقیه باورها تحت الشعاع این باور قرار می گیرند
حتی باور فراوانی
وقتی توحید درست باشد می گویی خدایی که این همه موجودات تو دریا و صحرا و دشت و کوه را روزی میدهد به منم روزی میرساند
اون خدایی که این میلیاردرها سال زمین را ثابت تو مدارش نگه داشته نور خورشید بهش رسونده
میلیون ها سال خاک زمین استفاده شده باز هم معادن دارد باز هم حاصل خیز است
همون خدا همون خدا همون خدا از خزانه گنجش روزی من را میدهد
خداوندا ایمانم را قوی، اتصالم را دائمی، توکلم را زیاد و بند اعتمادم را به خودت محکم کن.
سلام به نفیسه جانِ جانانم.
دلم برات تنگ شده بود و این کامنتِ قشنگ، بهانه ای شد برای نوشتن برات.
بسیار لذت بردم از این قسمت و برام یادآوری زیبایی بود:
وقتی این باور درونی و قلبی شده که من شخصیتم تغییر کرده باشد نه حرف هایم.
نشانه تغییر شخصیت تغییر عملکرد است
یک رفتار متناسب با اون باور باید از من سر بزند .
این دومین بار برای امروز هست که این جمله برخوردم:
مثل اینکه از خدا بپرسم الان چکار کنم ،عوض از دوست و آشناها که همیشه ازشون می پرسیدم .
اولین بار تو فایل استاد شنیدم، الانم تو کامنت شما خوندم.
گاهی یادم میره میشه از خدا پرسید.
از خدا راهنمایی و هدایت خواست.
فرقی نداره برای چه چیزی، از یه سوال ساده و غیر ضروری بگیر تا یه سوال مهم و ضروری.
برای خدا که فرقی نداره.
کوچک و بزرگ فرقی نداره.
چون همه چیز ارزشمنده و به همون میزان با عشق به درخواست ها پاسخ میده.
حالا چی میشه که من یادم میده برای همه چیز، همه چیز، از کوچک تا بزرگ ذهن خودم، رو از خدا بپرسم، بخوام، برمی گرده به میزان باور من به خدا.
خیلی زیبا نوشتی از اینکه به میزان باور من به خدا، همون میزان تو زندگیم نعمتها شاملِ حالم میشه.
مرحبا برای استمرارت در نوشتنِ کامنت.
مرحبا برای کامنت های قشنگ و دلی و عمیقی که مینویسی.
ماچ به روی ماهت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام هدایت الله
سلام خدمت خواهر عزیزم نفس دوست ارزشمند و توحیدی وفعال سایت
از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما میتوانم حس کنم ولذت ببرم
آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خااوند بخشنده و مهربان
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟
البته که کافیه
البته خداوند برای بنده اش کافیه به شرط ایمان و پاکی دل.
مسیرم از جایی به توحید باز شد که فکر میکردم خیلی آدم موحد و توحیدی هستم اما یک تضاد به ظاهر کوچیک من رو متوجه کرد که نه بابا همش داشتم حرف میزدم همش ادا بود همش ماسک بود و مدت ها بود از یاد خداوند رفته بودم و روی حرف آدمهایی حساب کرده بودم که خودشون هشتشون گرو نهشون بود خودشون هیچ موفقیتی نداشتم و میخواستن من رو موفق کنن و برنامه چیدن که من رو موفق کنن اخ اخ اخ که چقدر سریع آدم از یاد خدا میره و وابسته حرف ها و وعده های آدمها میشه.
یه جا توی یک فایل استاد میگن بزار بهت بر بخوره و منم واقعا بهم برخورد وقتی یهو به خودم نگاه کردم دیدم متن وابسته حرف ها و وعده های این آدما شدم آدمایی که خدا گذاشته سر راهم به عنوان دستانش اما من وابسته این دستان خداوند شده بودم.
همین چند روز پیش بود فکر کنم 10 روز پیش که حقوقم رو واریز نمیکردن و من همش به این زنگ بزن به اون زنگ بزن که تورو خدا حقوق منو بدین و همش فردا فردا میکردن تا اینکه یه حسی دردنم گفتم پسر خوب زورتو بزن التماسشون کن تا حقوقتو بدن ولی تا از من نخوای اتفاق نمیوفته خداشاهده اومدم شب خونه با حال خراب گفتم خدایا هدایتم کن گفت باشه بسپار به من
از من بخواه
به من وابسته شو
به من توکل کن
روی حرف من حساب کن
روی وعده های من حساب کن
از سر راهم برو کنار بزار من کارارو جلو ببرم تو تماشا کن
هدایتم کرد به فایلوهای توحید عملی
جلسه اول رو گوش دادم زیر و رو شدم
کامنت هارو میخوندم و اشک میریختم و طلب بخشش میکردم
فرداش پول اومد به حسابم بدون اینکه من بگم
هفته بعدش دیرکرد حقوقم اومد به حسابم بدون اینکه من بگم
از چپ و راست نعمت و فراوانی و حال خوب شروع به وارد شدن به زندگیم کرد
من فقط نگاه
من فقط نگاه
که ببین چقدر قشنگ میچینه وقتی بهش ایمان میاری
ببین چقدر قشنگ برات کارهارو انجام میده وقتی میسپاری به خودش
یه چنتا جوش روی پیشونیم بود دوسه روز پیش داشتم روی باوهای توحیدیم کار میکردم گفتم
خدایا تو که همه چیز میشوی همه کس را به شکل سلامتی وارد بدن من شو که این جوش ها بره خداشاهده الان 2 روز گذشته همشون رفتن
گفتم خدایا دلم حوس فسنجون کرده فرداش یکی بهم یک پرس فسنجون داد
گفتم خدایا بیشتر بشناسمت گفت چشم پله به پله فایل هایی که بهت چشمک میزنه ببین
توحید اصله
توحید اصله
توحید اصله
چقدر قشنگ میگین استاد
وقتی روی توحید کار میکنیم و باورهای توحیدی میسازیم ثروت و نعمت و خوشبختی به صورت طبیعی وارد زندگی ما میشه اصلا خوشبختی روند طبیعی زندگیه ثروت و نعمت روند طبیعی زندگیه
چقدر این جمله آرومم کرد
چقدر این جمله اطمینان خاطر داد بهم
چقدر خوشحالم از اینکه توی این مسیرم
چقدر خوشحالم از اینکه دارم خدارو بهتر میشناسم
چقدر خوشحالم از اینکه خدا داره کارهام رو میکنه
خدایا تنها تورا میپرستم و از تو یاری میجویم
خدایا تو همه چیز میشوی همه کس را
خدایا تنها تو برای بنده ات کافی هستی
از وقتی روی دوره عزت نفس کار کردم حقیقا ترس هام خیلی خیلی کمتر از گذشته شدن اما این اواخر حس کردم که باید دوباره روی دوره عزت نفس کارکنم
بزرگترین بت ذهنی من که فکر میکنم میتونه عامل رسیدن من به اهدافم بشه باعث معروفیت و شهرتم بشه اینستاگرامه فکر میکنم باید از این طریق دیده بشم فکر میکنم باید مثلا اینجا معروف بشم مشهور بشم تا موفقیت کسب کنم.
توی جنبه شغلی زندگی ام همیشه فکر میکنم یه شخصی باید بیاد من رو ببینه و من رو وارد کسب و کار مورد علاقم کنه فکر میکنم باید توسط یک آدمی کشف بشم که اون بیاد و منرو موفق کنه.
2. اگر با یقین صددرصد بپذیرید که هیچکس جز خدا و افکار توحیدی خودتان، قدرتی در زندگیتان ندارد، چطور برای شکستن این بتهای ذهنی خود متعهد میشوید؟
متعهد میشم که جهادی اکبر به راه بیاندازم برای تغیر باورهای توحیدی و قدرت رو از دیگران گرفتن و به خداوند دادن و با دیدن نشانه های کوچک به خودم یاورآوری کردن که اینها همه نشانه از توحیدی عمل کردن است و شناخت بیشتر خداوند و اجازه دادن به خداوند برای وارد شدن به تمام جنبه های زندگی ام و پیش بردن کارها.
بنویسید چطور می خواهید متعهد شوید که قدرت را از تمام عوامل بیرونی (دلار، دولت، خانواده، رئیس) پس بگیرید و تنها به خداوند بسپارید. بنویسید که چگونه میخواهید با الگوبرداری از حضرت ابراهیم، با تبر توحید به جنگ ترسها و شرک های درون بروید. (مثلاً: شروع فلان کسبوکار، قطع رابطه با فلان شخص نامناسب یا اقدام برای سلامتی.)
اولین اقدامی که میخوام انجام بدم و هدایت شدم بهش کنترل ورودی های ذهنم هست قصد دارم برای ورودی های ذهنم خساست به خرج بدم قصد دارم همانطور که برای جسمم ارزش قائلم و غذا های سالم میخورم و ورزش میکنم برای غذا و ورزش ذهنم نیز ارزش قائل باشم و نزارم هرکسی با حرف هاش من رو تحت تاثیر قرار بده یا بخواد راجب چرت و پرت با من صحبت بکنه میخوام فقط روی باوهام کار کنم و سعی کنم که بهترین شکل ورودی هام رو کنترل کنم.
با غلبه بر ترسهایم
با قربانی کردن نفس
با جهادی اکبر به راه انداختن
با تسلیم امر خداوند بودن
با اجازه دادن با خداوند که حضور پیدا کنه در تمام جنبه های زندگی ام
با ساخت باور های توحیدی
با کنترل ورودی ها
با تکرار اتفاقاتی که با توکل به خداوند برایم رخ داده
با خواندن قرآن
عاشقتونم
خدانگهدار
به نام هدایتگر وهاب
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته گلم و همه دوستان
سپاسگزار خداوندی هستم که مرا به بهترین مسیر هدایت کرد مسیر کسانی که به آنها نعمت داده است.
خدا جونم سلام
چه زیبا برکلام استاد جاری شدی که بگی، من با تو هستم، نزدیکم، با من باش.
گفتی، شادی و حس خوب می خواهی، بر نکات مثبت تمرکز کن، داشته هایت را بشمار و سپاسگزاری کن، شادی و حس خوب منم، من نزدیکم. پس شادی و حس خوبت می شوم.
گفتی ثروت می خواهی، آزادی مالی می خواهی، داشتنش را تصور کن، باورهای قدرتمند کننده بساز، من انرژیم و تمام جهان تکه ای از من است. و من نزدیکم، ثروتت می شوم.
گفتی روابط عالی می خواهی، ورودیهای ذهنت را کنترل کن، بین روح و ذهنت هماهنگی ایجاد کن، به آرامش درونی برس ، ارتباطت با من را در اولویت قرار بده. روی هیچ کس غیر من حساب نکن، که تمام آدم های دنیا پاره ای از من هستن و من نزدیکم، پس بعد خداگونه آنها را در مواجه با تو بر می انگیزم.
گفتی سلامتی می خواهی، تمرکزت را بر نعمتهای بدنت بگذار، تمرکزت را از ناخواسته ها بردار، بدنت تکه ای از من است و سیستم هوشمندانه خود درمانی دارد، تحت هدایت من است و من نزدیکم پس سلامتی ات با من.
من نزدیکم، من انرژی ام ، من سیستمم و قوانین ثابت جهان را ایجاد کرده ام تو با من باش، باور داشته باش که خالق زندگی خودت هستی، پس من خودم را به شکل خواسته ات در می آورم. من نزدیکم.
امروز از صبح دارم به این فایل گوش میدم و جرعه جرعه آگاهی می نوشم، و همه چیز هم جنس این فرکانس بود و هست.
دختر نازم داشت با یک ماژیک جادویی که براش خریده بودم بازی می کرد، و هربار یک چیزی می کشید و می آورد نشونم میداد و می گفت اگه گفتی چی کشیدم؟ می گفتم نمی بینم، بعد با ذوق نور اون ماژیک رو به اون می تاباند و همه چیز معلوم می شد… با خودم گفتم همینه…
تمام جهان و قوانین و خواسته هایم مثل این خطوط است همه هستند و نور اون همان باورهای توحیدی است که همه چیز را معلوم ، آشکار و قابل درک می کند، باور های توحیدی اصل است و تا آن نباشد، همه چیز پنهان و غیر قابل درک است.
استاد با شنیدن مژده شروع دوره قرآن لبریز از عشق و احساس خوب شدم ، وقتی تصمیم به تکمیل سفرنامه ام گرفتم ، با خودم عهد کردم دوره بعدی که شروع می کنید از همان اول با شما همسفر باشم. و حالا مژده رسید که این دوره، دوره قرآن است و چقدر زیباست که اولین دوره ای که با شما آنلاین همسفر میشم، دوره قرآن است. و چه چیز بهتر و عالی تر از درک قرآن و ساخت باور های توحیدی. ذهن هی نجوا می کند و مرا درگیر چگونگی می کند، ولی من با توکل به خودت طبق الهام قلبی ام، می بینم که شما خبر قرار گرفتن اولین جلسه دوره قرآن رو در پروفایل دوستانی که اونو تهیه کردن می دین، و من میگم خداجونم سلام ،فوری میرم توی پروفایلم و اونو دانلود می کنم، و گوش می کنم و می بینم و نوش می کنم، این همه آگاهی ناب را . و چقدر خداگونه تر میشوم و چقدر توحیدی میشم….. چشم دلم باز میشه و خدا رو می بینم. و این شعر توی گوش جانم داره همنوایی می کنه با جملات توحیدی شما:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلسِتان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی، دلت همان خواهد
وآنچه خواهد دلت، همان بینی…
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جُویِ زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنوی
وآنچه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین الیقین، عیان بینی
که: یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
.
.
.
ْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ«هاتف اصفهانی»
این اقلیم عشق توی باور من دوره قرآن، که چشم جان مرا به عشق به خدا و به همه چیز باز می کنه.
???????????
در پناه خدا، شاد، سلامت، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام دوست عزیز.
چه دیدگاه جالبی
واقعا لذت بردم
از اون جنس حرفهایی بود که وقتی میشنوم انگار اب سردی بر اتش دلم ریخته میشه
حرفایی که باعث ارامش وقرار گرفتن دلها میشه
شاد وموفق باشی
سلام زهرا جان
ممنونم از لطفت عزیزم
خدا رو شکر که چنین احساس آرامشی رو تجربه کردی، که آرامش نشانه ایمان و اطمینان قلبی به تنها نیروی حاکم بر جهانه.
آرامش و احساس خوب و ثروت همراه همیشگی همه لحظه هایت.