توحید عملی | قسمت 5 - صفحه 79


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1245 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 805 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیک تره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    موضوعی که متوجهش شدم این هست که من هر موقع حالم خوب هست و همه چیز داره خوب پیش می‌ره کم کامنت مینویسم و هر موقع حالم بد هست و یه خورده شرایط ناجور هست کامنت هر روز مینویسم

    این عادت من هست که به زیباییها توجه نکنم و حتی تو همین کامنت نوشتن هم حتی بلد نیستم از نکات مثبت روزم بنویسم

    همونطور که شما استاد میفرمایید به زیباییها توجه کنید و من روی خودم کار نکردم که زیباییها را ببینم و نکات مثبت افراد رو توجه کنم

    خدا را صد هزار مرتبه شکر بعد از گذشت روزهای سخت سه روز هست که حالم خوب هست و دارم میرم سر کار

    من یاد ندارم تا بحال خشمم رو فروخورده باشم و سر طرف خالی نکرده باشم

    یادمه از روز سومی که رفتم سر کار دفعه اولی که پای منقل استاد کارم بهم عیبم رو هدیه داد و من خشم عجیبی اومد سراغم من اون خشم رو یه جورایی خوردم و بخواطر اینکه باورم نمیشد من تغیر کردم که تونستم خشمم رو فروکش کنم و سر استاد کارم خالی نکنم نجواهای ذهنی خیلی حالم بد شد و تا چندین روز حالم خراب بود بخواطر اینکه خشمم رو فروکش کرده بودم و یه جورایی سختم بود خشمهای درونیم رو بیرون نریزم

    زمان گذشت و همچنان جهان داشت منو آزمایش میکرد و استاد کارم بهم عیبهام رو می‌گفت و من عصبانی و خشمگین میشدم ولی همچنان خشمهای درونیم رو بیرون نمی انداختم منظورم اینه که سر طرف خالی نمی‌کردم خشمم رو

    دیشب پسر استاد کارم نزدیک ده سالشه اومد گفت مصطفی سطل اشغال ها رو بشور

    آقا ما که بگی حالا من سی و دو ساله یک بچه داره دستورم میده گفتم باکیش نیس خو گفت باکیش نیس این بشور خلاصه یک خشم و هزار تا نجوا آقا ما که چیزی نگفتیم و فقط میشستیم و فقط اونقدر نجوا داشتم که میگفتم هان هان و می‌گفت بشور من اونجا فهمیدم که آقا جهان داره منو آزمایش میکنه که ببینه من چند چندم توی بازیی که یک سال و خورده ای هست با استاد عباس منش راه انداختم و میگم تغیر کردم خلاصه شستم و بعدش هم به عرفان گفتم سطل اشغال ها رو خوب شسته بودم رو دلت نبود که اونم به این دلیل گفتم که لج کنم با ذهنم خلافش عمل کرده باشم و غرورم رو شکسته باشم

    خلاصه آقا نگم براتون این کاری که من رفتم بایستی برم که خیلی چیزها برام روشن بشه و خیلی بهتر از قبل شدم من رفتارها اخلاق خلاصه تغیر صورت گرفته و فقط باید ادامه بدم این کار رو که حکم پروردگار هست ان شائلله

    موضوعی که درگیرش بودم توی کار نانوایی هم

    این هست که من موقع خداحافظی کردن وقتی کن خداحافظی میکنم را صاحب کار ذهنم نجوا زیاد می‌کنه اگر بتونم یه چنتاییش رو اینجا بنویسم خلع صلاح شده

    مثلاً میگه مثل دیشب می‌گفت ببین ساعت دوازده شد تو داری میرزا خونه حاالا مشتری اومده و آقای برزگر فردا حالت رو خراب می‌کنه و ازین خرافات و خزعبلات

    مثلاً مثل امشب میگن چرا دم آخر بلند آقای برزگر رو صدا زدی خوب میخواستم بهش بگم کلیدت پیش کنه و بهش بدم

    مثلاً من گفتم چون یه خورده ترس برم میداره موقع خداحافظی و رفتارها و گفتارم عوض میشه آقا ما به دروغ گفتیم امشب ساعت یازده و خورده ای بستیم در مغازه رو ما به دروغ گفتیم من که هر شب تا ساعت دوازده اینجا بودم عادت کردم و خلاصه آقای برزگر با خنده گفت پس تو بشین اینجا تا دوازده بشه خلاصه بنده خدا به ما گفت پس این فرش هم جمع کن و بزار تو فرش روی تخت حالا این ذهن میگه فردا داره برات و بدش اومده بهش گفتی من بیست و پنج دقیقه زود تر دارم میرم خونه و آقای برزگر هم گفت برو اینا غمود نباشه خلاصه ذهن نجوا می‌کنه که نه ببین این دیگه شبهای اینده نمیزاره تو زودتر بری و حقوق هم همون حقوق بگیری خلاصه آقا این آخر کار که ما میخوایم بیایم خونه نمیتونیم لذت ببریم از مسیری که میایم خونه با موتور از بس باید حرف بزنم با خودم که ببین اینا مصطفی همش کار ذهنه و حقیقت ندارن و به احساست توجه کن و ازین حرفا

    نه خدا را شکر کار برام راحت تر شده و تو ذهنم جا افتاده و اخلاق برزگر یه خورده دستم اومده و امشب هم مصخره بازی میکرد با من و میخندیدیم و خلاصه خوش گذشت ولی امان ازین ذهن اینهمه اتفاق خوب افتاده امشب اینا رو نمی‌بینه حالا نکات منفی رو میبینه اینم تقصیر اون نیس مقصر خودم هستم که اینجور بارش اوردم

    امشب جاتون خالی جگر ریز کرد گذاشت لای پرده گوسفند و چند لقمه خوردیم خدا را شکر یه خورده ضعف بدنم گرفته شد

    راستی وزن من پارسال 127بالا نمی‌رفت هنوز یه چند کیلو پایین هم میومد ولی همون بود امسال شدم 130واز وقتی سر کار رفتم دو کیلو هم اضافه وزن گرفتم با اینکه من اصلا یک سال و خورده ای هست شیرینی و قند و اینا نمیخورم ولی نمیدونم چرا وزنم داره بالا میره فقط ظهر برنج زیاد میخورم که بعدش گرسنم نشه آخه پارسال هم برنج زیاد میخوردم ولی وزنم بالا نمی‌رفت نمیدونم چرا

    پروردگارا خدای من محبوب من عشق من نفس من قلب من عاشقتم

    خدایا کمکم میکنی تو هستی الهی من دورت بگردم

    خدایا کمکم کن بیشتر بیشتر بیشتر

    خدایا کمکم کن تغیر کنم

    خدایا ذهن منو میترسونه هر روز و هر شب که آقای برزگر اخلاقش باهات فردا شب خوب نیست و حالت رو خراب می‌کنه و اعصابت رو خورد می‌کنه ولی اقای برزگر کیه تو اربابی تو خوب برخورد کن تو حال خوب بده

    خدایا من میخواستم استعفا بدم ولی باز استعفا نمیدم چون تو رو دارم

    خدایا فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

    خدایا من سخت به محتاج هستم

    خدایا من هیچی نیستم در مقابل تو پس کمکم کن

    خدایا ممنونم که کارگر زن هدایتش کردی به سمت ما برای شیفت صبح خدایا من تو کامنتم نوشتم که کارگر زن بیاد و عاشق این کار باشه و تو هدایتش کردی به سمت ما و مستجاب کردی خواسته من رو سپاسگذارتم

    خدایا من نیازمند تو هستم کمکم کن

    خدایا پروردگارا سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    خدایا کمکم کن

    با آرزوی بهترینها برای چشمهای زیبایی که کامنت منو خوند

    در پناه خدا شاد سالم ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    fatemeh saeeidi گفته:
    مدت عضویت: 2026 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام

    این چند ماه که در دوره عالی هم جهت با جریان خداوند هستم زندگی ام جور دیگری داره طی میشه که من اصلا باورم نمیشه

    در دوره هم جهت با جریان خداوند گفتم که چه معجزات کوچک و بزرگی را دریافت کردم و تازه بعد از این چند سال فهمیدم ایمان چیه باور کدومه

    حالا موضوعی که الان میخوام بگم همین موضوع شرک هایی است که در من بوده و من اصلا متوجه اونا نبودم ولی اخیرا خودم را بهتر شناختم و خدارو شکر ایمانم و باورهایم قوی تر شده

    توی این ماه گذشته یک معجزه داشتم که وقتی خداوند را باورش کردم و فقط و فقط از او خواستم نترسیدم نگران نشدم و ایمانم را نشون دادم و بندگیش و کردم چگونه خداوند تمام کارها را برامون درست کرد

    قضیه اینجوری بود که مکان زندگی مادرم خوب نبود و هم مادرم و هم فرزندانش اذیت بودیم یک روز با دو خواهرم قرار گذاشتیم که بابت این موضوع جلسه ای بزاریم

    ما جلسه گذاشتیم سه نفری و من نمیدونستم یک نفر چهارمی هم تو جلسه ما بود و اونم پروردگارم رب العالمین است اینو از این جهت میگم که من لحظه به لحظه وجود خداوند راحس میکردم ایده هایی که به ذهنمون می آمد و به طرز عجیبی راه ها باز میشد

    وقتی جلسه تمام شد من به خدا گفتم خدایا ما قرار گذاشتیم همونجور که خودت هدایتمون کردی که مکان زندگی مادرم را تغییر دهیم و بیاد توی برج مسکونی که خودم اونجا هستم و یک واحد براش بگیریم خدایا تو همه ی کارهایش را انجام بده

    و خدا خودش شاهد است که از اونروز که ما جلسه گذاشتیم برای این تصمیم تا روزی که اساس مادرم را به خانه جدیدش بردیم کمتر از یک ماه شد و تمام کارهایش را فقط و فقط خدا انجام داد حتی پولش را خدا داد

    بهترین واحد اجاره شد بهترین صاحب خونه بهترین چشم انداز همه چی عالی حتی وقتی ما تصمیم گرفتیم به این کار من گفتم اون سکه های طلایی که دارم و دلارهایم را میفروشم برای پول رهن خونه و خدا میدونه من هنوز نه یک دونه سکه نه یک دلار هم نفروختم خداوند تمام پولهایش را داره میدهد یکی از دستانش برادرم هست که داره پول رهن خونه را خورد خورد میده برادرم گفت من فعلا رهن خونه را میدم اگر نیاز شد از شما میگیرم

    الان مادرم در خونه مستقر شده و ما هنوز یک سوم پول رهن خونه را هم ندادیم

    صاحب خونه انقدر انسان خوبی است پول رهن خونه را داره خورد خورد از ما میگیره که بعضی وقتها اصلا باورمون نمیشه

    همه ی اینهارا برای این گفتم که،،

    من با تمام وجودم وقتی شرک نورزیدم وقتی تسلیم پروردگارم شدم تسلیم واقعی

    وقتی باورش کردم باور واقعی اون همه کاری برام کرد.

    واقعا روزهاست که براش اشک میریزم اشک شوق و شادی

    و یادم می یاد که چه وقتهایی در عمرم شرک های مخفی داشتم و خبر نداشتم تازه الان بهشون آگاه شدم

    و اینکه

    خدای خوبی داریم

    خالقی بی همتا

    خدایا تنها تو را میپرستیم و تنها از خودت یاری میطلبیم خدایا ما را به راه راست هدایتمان کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه کسانی که مورد غضبت قرار گرفتند ونه راه گمراهان.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2000 روز

    بنام خدای رحمان

    سلام ب همگی عزیزانم

    روز 37 چله

    خدایا صدهزار مرتبه شکرت بخاطر فرصت ی صلاه دیگه

    الهی شکرت بخاطر کامنتای زیبای دوستان توحیدی قشنگم

    چقد زیبا همه درحال رشد و بهبود شخصیت هاشون هستن.

    و هرکسی داره درحد درک خودش عمل میکنه ب آموزش ها

    خیلی لذت بردم و کلی انرژی گرفتم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    امروز هدایت شدم ب فایلهای توت فرنگی 19 دلاری

    واقعا چقد ارزشمنده آکاهی ها

    شبیه ی دوره اس دوتا قسمت اولش و گوش دارم چند بار

    فهمیدم ک ذهن هرچی رو بشنوه و باور کنه ،همون رو رقم میزنه

    و چقد ذهن انسان قدرت داره

    باید حواسم باشه چ ورودی ب ذهنم میدم

    پای حرف کی میشینم

    باور های چ کسایی و باور میکنم

    کسایی ک موفق ان

    یا کسایی ک ب هیچ جا نرسیدن یا فقط حرف میزنن

    باور کمبود رو یا باور فراوانی رو

    واقعیتی وجود نداره ،واقعیت زندگی هرکس، نتیجه ی افکار،باورها و فرکانسی هست ک فرستاده و الان داره بازتاب اون تجربه اش میکنه

    خدابا کمکم کن اینو درک کنم،باورش کنم

    من هرگز نباید حرف کسی و باور کنم مگر اینکه ب نفع من و در جهت خواسته ی من باشه

    ورودی ها خییلی مهمه زکی جونم ،اول باید ورودی هاتو تا جایی ک میتونی کنترل کنی

    و براش بها بپردازی

    بهاش چیه؟؟

    نرفتن خونه خواهرم ،ننشستن پای حرفهاش

    ک اینو خیلی وقته نرفتم

    ندیدن فیلم و سریال ،این مورد رو خیلی وقته کنترل میکنم

    مگه اینکه اتفاقی چشمم بخوره ک ببینم

    کنترل گفتگوهای ذهنی

    کنترل ذهن اینا بیشتر تمرکز میخواد ،ولی وقتی ورودی کنترل بشه کار برات راحتتر میشه

    امشب بعد مدتها عمه جانم با شوهر عمه ام اومدن خونه مون

    درحال حاضر فقط من و پدر تنهاییم خونه،

    من بخاطر کنترل ورودی هام زیاد تو هال نمیام،نمیشینم مگر زمانی ک تی وی خاموشه

    یا رو شبکه مستند هست

    99٪مواقع رو شبکه خبر هست

    پدر ساعت 7 صبح شروع میکنه ب اخبار دیدن

    منم در اکثر مواقع ایرپاد تو گوشمه ک میام

    تو آشپزخونه ،

    شبا هم ک فیلم جومونگ و..

    میرم تو حیاط سر تخت ک رختخواب پدر و پهن کردم فایل گوش میدم و..

    امشب ک عمه اینا اومدن رفتم در و باز کردم ،چقد دلم براش تنگ شده بود

    با ذوق باهاش احوالپرسی کردم و همچنین با شوهر عمه ام ،سنشون بالاست یکی دوسال از پدر کوچیک تره

    گفتم عمه چ خبر خوبی، گفت سلامتی

    پا گذاشتیم تو سن دست و پا و زانو درد میکنه و..

    گفتم خداروشکر ک سرپایی میتونی راه برید گفتم اره خداروشکر ولی چ فایده و..

    چایی آماده بود براشون ریختم ،دیدم دارن با پدر در مورد ناخواسته ها صحبت میکنن و تی وی داشت جومونگ سری دومش و میداد

    داشتم ظرفها رو میشستم

    ک گفتم فایده نداره ایرپادم و گذاشتم تو گوشم

    کارم ک تموم شد ذهنم میگفت برو کنارشون بشین ،گفتم دارن فیلم میبینن

    و حرفهای جالبی هم نمیرنن

    اومدم تو حیاط

    نشستم روتخت

    ذهنم گفت خوب نیست اومدی بیرون ،زشته ،عیبه، کسی نیست پیششون

    الان چی فک میکنن

    گفتم ب من چه،هرجور فکر کنن

    ک دراز کشیدم رو تخت پتو رو هم کشیدم رو خودم و همچنان داشتم فایل گوش میدادم

    نزدبک بود خوابم بگیره ک شوهر عمه ام اومد بیرون از خونه صدای عصاشو شنیدم

    ولی بلند نشدم ،تو خلسه بودم

    گفتم من خوابم خخخخ

    ک رد شد رفت

    بعد صدای عمه اومد تو چهار چوب در هال بود داشت با پدر حرف میزد

    ک پاشدم رفتم پیشش

    تا دم در بدرقه اش کردم

    گفت خیلی دوسدارم بیام بهتون سربزنم نمیتونم پیاده بیام

    گفتم میدونم عمه اشکال نداره

    خوش اومدی، خوشحالمون کردی

    ک شوهر عمه ک باهاش خدا حافظی کردم

    گفت زکیه خواب بوده بیدارش کردی خخخخخخ

    خدایا شکرت امشب تونستم این حرکت قشنگ و بزنم ،و اجازه ندادم گوش نازنینم حرفهاشون رو بشنوه

    و چشام تصاویر سریال و ببینه

    الهی صدهزار مرتبه شکرت بابت هوای فوق العاده عالی و زیبا

    شب

    سکوت و آرامشی ک حاکمه

    آسمون تاریک تاریک و ستاره ها

    صدای سگ میاد

    و جیک جیک جوجه ها انگار دارن آواز میخونن ،پشت سرهم

    الهی شکرت بابت امروز

    مرسی بابت ایمانی ک در دلم زنده کردی برای ادامه مسیر

    اینکه تمام خواسته ها قابل دسترسی هستند

    فقط باید ادامه بدم و ایمان داشته باشم

    خدایا شکرت بابت رزق بی حسابی ک امروز درخواست کردم و بهم بخشیدی

    الهی شکرت بابت اینکه امروز 24 تا پاپیون آبی فیروزه ای درست کردم

    خیییلی خوشگل شدن

    کلی خودمو تحسین کردم

    و ی ایده ک بهم الهام شد ،اینکه برای جمع کردن وسط پاپیون میشه از نخ استفاده کنم

    و وقتی بهش گوش دادم

    کارم سرعت گرفت و برای همین 24 تا آماده شد

    و خدا همیشه با ایده های ساده کارم و راحتتر میکنه

    این نشون میده ک مسیرم درسته ک الهامات و دریافت میکنم

    و دیشب 6،7 تا اسکرانچ رو کامل کردم

    وقتی ک فایل گوش میدم کارهام سرعت میگیره و راحتتر پیش میره

    چون احساسم خوب میشه

    و آسان میشم برای آسانی ها

    خدایا مررسی ازت ک دیروز عرض یکی دوساعت همه چی رو برام واضح کردی

    اینکه شخصی ک داشتم باهاش حرف میزدم اصن در فرکانس من نبود

    اصن حرف منو درک نمی‌کرد

    تو ی دنیای دیگه بود

    و من چقد خوشبختم ک الان ب لطف خدا و آموزش‌های استاد خیلی زود شخصیت طرف مقابلم دستم میاد و قلبم بهم میگه

    آژیر میکشه هاااا.

    آژیرررر

    عاشقتمم رب قشنگم …چنین خوب چرایی !!!!

    مرسی صبح اولین هدیه روزم و با ی نقطه ی آبی از طرف سارای عزبزم دادی

    ک زکیه ی من ،ادامه بدم

    من میبینمت

    من حواسم بهت هست

    من دارم هدایتت میکنم

    مسیرت درسته

    ادامه بده

    خواسته ی تو همین الانم آماده اس

    فقط باید در مدارش قرار بگیری

    من برات کافی ترینم

    هدایتت میکنم

    خدایا من تسلیم توام ب هرخیری از سمت تو محتاجم و فقیر

    ایاک نعبد و ایاک نستعین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    وحید رضایی گفته:
    مدت عضویت: 3850 روز

    سلام به همه دوستان و استادعزیزم

    من تا حالا چندتا کار خواستم خودم راه بندازم یا راه انداختم ولی همش میخواستم با یکی شریک شم و تنهایی نمیکردم و همش میدونم به خاطر عدم باور خداوند و شرکی که داشتم به شکست منجر شد البته شکست که نه پس گردنی های خدا بود که شراکت اشتباهه و این اواخر که مجدد داشتم روانشاسی ثروت 1 میدیدم استاد گفتند نظرشون در مورد شراکت و اون موقع هم هنوز با توجیهاتی شراکتمون رو ادامه دادیم ولی خداروشکر خداروشکر اواخر شهریور بود که خدا خواست و از این شراکت کنار رفتم.

    اولش سخت بود و حقم بود چون خدارو باور نداشتم ولی الان خیلی خوشحالم.

    خدایا دوستم دارم اونقدر باورت کنم که یه نقطه بذاری کنار باورم و بشی یاورم…

    خدایا شکرت 3>

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3041 روز

    سلام به استاد عزیز و مهربونم

    تنها روزی رسان ما خداونده نه بنده‌ های خداوند.

    بنده های خداوند خودشون محتاج و نیازمند و روزی خور خداوند هستن.

    پس به خداوند وابسته باشم نه به بنده های خداوند.

    برای رشد کسب و کارم از ایده‌های الهامی خداوند کمک بگیرم و اون ایده ها رو با ایمان اجرا کنم و باور داشته باشم این ایده ها از طرف خداونده پس بینهایت ارزشمنده و بینهایت آدم هستن که به ایده های من نیاز دارن و خداوند خودش اونها رو برای من میاره تا از ایده‌های من استفاده کنن و مسئله شون حل بشه.

    اگر یه بنده‌ خدایی ایده منو نخواست من بهش وابسته نشم و احساسم بد نشه و بدونم که مشتری بینهایته. این نشد یکی دیگه خدا میاره. خداوند بینهایت دست داره و میتونه از بینهایت طریق به من رزق و روزی برسونه. پس خیلی راحت و بیخیال باشم.

    خدایا هدایتم کن توی کسب و کارم این اصل رو همش به یادم بیار. سپاسگزارتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  6. -
    لقمان گفته:
    مدت عضویت: 1630 روز

    به نام خدای فاضل

    با سلام خدمت استاد و خانم شایسته و همراهان گرامی…

    چند سال پیش که استاد رو نمیشناختم با شنیدن این فایل مجذوب استاد شدم و از اون موقع تا حالا بارها و بارها گوش دادم و گوش خواهم داد تک تک کلماتش رو از بر شدم و هر بار هم انگار تازه دارم میشنوم .

    واقعا این یعنی توحید، این یعنی تسلیم در برابر خداوند، این یعنی اسلام، اونای دیگه که بهمون گفتن چرت و پرتی بیش نیست …

    خدا رو شاکر و سپاس گزارم که تو این مسیر هدایتم کرد مسیر سراط المستقیم …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  7. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1763 روز

    به نام خداوندی که به شدت برام کافیست

    خدا جونم می خوام کامنت کنم رد پایی را اینجا ، ازت می خوام که بگویی که بنویسم.

    استاد جانم سلام

    بچه‌های خوب سلام

    مریم جان سلام

    من از وقتی به لطف خدا وارد این سرزمین مقدس شدم دارم هر روز خدایی که تازه باهاش آشنا شدم رو بهتر می شناسیم.

    قبلاً یه آدم مذهبی ، خشک ، بد خلق، و مغرور بودم و حتی این غرور در پیشگاه خدا هم داشتم، اما امروز متواضعانه در پیشگاه ش، اعتراف می کنم خدا جونم من هیچی نیستم همش خودتی.

    خودت خوب می دونی هر جا تسلیم تو بودم و همه چیز رو به تو سپردم چقققققدر موفق تر شدم ، و هر جا که مشرک شدم چنان در گوشی محکم خوردم که تا روزها دردش و حس می کردم.

    خدای خوب من هر چقدر باورت کردم تو زندگیم دارم نتیجه می گیرم و هر چقدر آدم ها رو بلد کردم ، گنده کردم ، روشن حساب کردم، مشرک شدم حسابی ضربه خوردم و دوباره اومدم پیش خودت و با بخشش و وصل به تو کارم بهتر ، راحتر انجام شده.

    چقققققدر این روزها دارم با عزت و با لذت زندگی می کنم چون تنها فقط تو هستی همه چیز من همه کس من.

    هر روز که از خواب بیدار میشم از خودت خواستم کمکم کنی، و تک تک لحظات زندگیم و به تو سپردم و هر داستانی ، ماجرایی ، درسی، یا اتفاقی، که اومده رشدم بده اگه از تو کمک خواستم چه خوب اون رو سوت زنان و بهشتی وارد تبدیل به یک روز خوب و ناب شده و هرجا یادم رفته خودت گوش مالیم میدی چون عاشق هستی و می خوای زندگی کنم دستم رو می گیری و راه و نشونم میدی.

    خدایا من سپاسگزارم که هر آنچه دارم از آن توست

    استاد سپاسگزارم که درس یکتاپرستی و هر روز برام یادآوری می کنی

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  8. -
    مهدیه جهانی گفته:
    مدت عضویت: 401 روز

    تا چه اندازه خدا را باور کردی؟

    به نام خدایی که رحمتش بی اندازه است ومهربانی اش همیشگی است.

    خدایی که یکتاست وبی همتاست.

    خدایی که همه ی قدرت جهان از اوست.

    خدایی که خیر ورحمت را برخودش واجب کرده است.

    خدای بخشنده ی فراوانی،صاحبِ فضل بینهایت.

    خدایی که اول وآخر همه اوست.

    خدایی که برای من همه چیز میشود.

    ●ثروت بی حساب

    ●روابط عالی

    ●سلامتی وزیبایی

    سلام به استاد جانم وخانم شایسته جانم وهمه ی دوستانِ جان ودلم در این فضای آرامش بخش ودلنشین.

    از کجا بگم؟

    از کی بگم؟

    آخه وقتی خدا برای همه چیز میشود دیگه من چی بگم؟

    وقتی خدا را باور کردم زندگیم تغییر کرد.

    استاد جان چقدر این جمله ی شما زندگی من را تغییر داد.

    《به اندازه ای که خدا را باور کردی برایت کار می کند،اجابت می کند،پاسخ می دهد》

    ■ من تا چه اندازه خدا را باور کردم؟

    ■ظرف وجودی من چقدر بزرگ شده است که بتوانم الهامات وهدایت ها را واضح تر دریافت کنم؟

    ■آیا من آمادگی دریافت الهامات وهدایت های پروردگارم را دارم؟

    《《《《《خدایا شکرت》》》》

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  9. -
    زینب رضوی گفته:
    مدت عضویت: 2097 روز

    سلام به استاد نازنینم

    چندسال پیش تازه مدرک کارشناسی مو گرفته بودم و منتظر جواب ارشد بودم ولی دنبال کار هم میگشتم ،دوست برادرم کارمند اموزش و پرورش بود و از زنداداشم درخواست کردم که باهم اونجا بریم شاید کاری برام پیدا بشه بواسطه اون اشناسون،گفت فلان روز بیا دنبالم تا با هم بریم..

    وقتی رفتم دنبالش با منت باهام حرف زد و گفت اگه کاری پیدا کردی بواسطه منه باید تا اخر عمرت مدیونم باشی و … وقتی حرف زد قلبم غمگین شد و تو دلم به خدا گفتم خدایا خواهش میکنم این کار برام جور نشه که تا اخر عمر منت سرم باشه من فقط از تو میخوام

    خلاصه رفتیم و نشد و با تمام وجودم اینقدر خوشحال شدم انگار دنیارو بهم دادن…

    در کنار اینکه ارشد قبول شدم و درس میخوندم کار مربیگری رو هم انجام میدادم و با تمام وجودم لذت میبردم تا اینکه بعد از 7 ماه یه دوستی باهام تماس گرفت و گفت ازمون استخدامی اومده شرکت کردی؟گفتم نه اصلا نشنیدم

    گفت فقط فردا تایم برای ثبت نام مونده

    فرداش ثبت نام کردم و دوماه بعدش هم ازمون بود

    چون برای ازشد شرکت کرده بودم تخصصی هارو بلد بودم و فقط تایم برای عمومی میذاشتم

    چون فقط از شهر ما به نفر قبول میکردن و همه بهم میگفتن بیکاری واسه یه نفر قبولی داری شرکت میکنی اونم کلی سهمیه دار هستن و تو اصلا شانسی نداری

    اصلا نمیدونم چطور بود که حرف اونها روم تاثیری نداشت و فقط کار خودم و میکردم …حتی دوستامم که شرکت کرده بودن اونها هم میگفتن الکی داریم وقتمونو هدر میدیم ما قبول نمیشیم…

    یه رور که بیرون رفته بودم دوستم که کارمند بانک بود دیدم و حریان و بهش گفتم

    اونم گفت داداش ام یه کتاب سوالات عمومی خریده،خودش خوند قبول شد،منم خوندم قبول شدم توام اگه دقیق بخونی قبول میشی..

    این باور رفت تو ذهنم که اونا قبول شدم منم چیزی از اونا کم ندارم کافیه این کتاب و دقیق بخونم حتما قبول میشم

    چند ماه بعد از ازمون از اداره باهام تماس گرفتن که ازمون اولیه رو تو شهر خودمون تنها من با بالاترین امتیاز قبول شدم این یعنی برای مصاحبه رقیبی نداشتم تا حتی نگران بشم در صورتی که شهرهای دیگه هر شهری دو تا سه نفر و قبول کرده بودن که بعد از مصاحبه بین اونها یک نفر قبول بشه

    و من با ارامش کامل مصاحبه رو بدون استرس قبول شدم و راحت استخدام شدم

    و همه اینها برمیگرده سر اینکه از اولش هم از خدا درخواست کرده بودم و توقعی از کسی نداشتم و خداوند هم منو از حرفهای ناامید کننده بقیه دور کرد که روی قلبم تاثیری نذاره و دوستمم سر راهم گذاشت که ایمانم هزار برابر بشه

    و هزاران مورد هم از عدم بی ایمانی و یا ایمان نصف و نیمه دارم که دقیقا نتیجه اش با توجه به باورهای توحیدی من رقم خورد اون وقتها درک نمیکردم ولی الان دلیل تک تک اتفاقات زندگی مو درک میکنم

    استاد عزیزم بی نهایت از خودتون و فایل های زیباتون سپاسگزارم

    امیدوارم روزی هم برسه که منم حداقل بک هزارم درصد بتونم قدرت خداوند رو بتونم درک و باور کنم..دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  10. -
    سعيده رضايى گفته:
    مدت عضویت: 2277 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    استاد عزیزم سلام

    هرچی از توحید حرف بزنیم و حرف بشنویم بازم کمه. همچنان دارم یاد می‌گیرم و هرچه بیشتر گوش میدم و عمیق میشم دریچه تازه‌تری پیش روم باز میشه و موارد واضحتری برام روشن میشه که تا بحال نمی‌دیدم که توشون دچار شرک هستم.

    باور کنید خیلی سخته برام که مثال بزنم چون یه حسی بهم میگه داشتن این افکار و این حد از شرکهای ریز و درشت برای تو زشتع، خجالت آوره، تو اینهمه ساله داری با استاد درس پاس میکنی ولی هنوز توی الفبا مشکل داری؟

    ولی استاد جان، سبک رفتار شما و احساس راحتی که با شما دارم یادم داده که خودافشایی نه تنها منو کوچیک نمی‌کنه که خودش یه جورایی نشانه توحیده.

    اگر من از قضاوت دیگران راجع به اشکالات خودم نترسم یعنی تو ذهنم به اونها قدرت ندادم و رها بودم از سنگینی نگاه مردم. چه بسا اصلا مردمی در کار نباشن و کسی کامنت منو نخونه، یا توجه نکنه یا یادش نمونه، حتی خود شما. ولی حداقل من این جرأت رو پیدا کردم که با خودم روراست باشم و برای اصلاح و تربیت خودم از مسائلی که باید حلشون کنم بنویسم.

    وقتی داشتم این فایل رو گوش می‌دادم فقط زوم کردم روی رفتارها و ترسهایی که همین الان دارم.

    دیدم یکیش اینه که چون موهامو پسرونه کوتاه کردم و یه رنگ خیلی روشن روش زدم روم نمیشه بعضی آدمهای سنتی منو ببینن. مثل خانواده شوهرم، (رفتم خونه شون یه مینی اسکارف سرم کردم) و بعضی از افراد فامیل خودم، چون سالگرد مادرم نزدیکه و این فکر گاهی میاد تو سرم که زشته با این کله که عین لامپ نورانی شده بری مراسم مادرت.

    دوباره اون بخش از احساس ارزشمندی تقویت شده‌ام میگه تو داری برای دل خودت زندگی می‌کنی، هرکی ناراحته سرشو بکوبه تو دیوار. مگه هرکسی هر مدلی زندگی میکنه و ممکنه تو خوشت نیاد، میری بهش اعتراض می‌کنی؟ مگه بی حرمتی می‌کنی؟ پس به همین شکل تو هم حق داری به میل خودت رفتار کنی و کسی حق دخالت نداره. اگر هم کسی چیزی گفت با لبخند و شوخی و سکوت ردش کن از خودت.

    اصلا تو وقتی با خودت در صلح باشی و قدرتی به کسی ندی تا بتونه تو رو تخریب کنه، کسی جرأت نمیکنه نگاه چپ بهت بندازه.

    خیلی خوشحالم که متوجه این اشتباه شدم و سعی کردم حلش کنم، وقتی به اندازه یک اپسیلون در عمل به توحید پایبند موندم در تماس تصویری که با یکی از متعصب‌ترین و خشکه مذهب ترین افراد فامیلم داشتم دیگه موهامو نپوشوندم (ایشون دایی مادرم هست) و در جواب این حرفشون: «سعیده این چیه؟ اصلا بهت نمیاد» فقط لبخند زدم و گفتم «من دوستشون دارم.»

    یک نفر دیگه هم گفت: «وااااای سعیده پس موهات کو؟» منم خندیدم و گفتم:«باد بردشون!»

    تمام شد و رفت.

    وقتی جلوی این دو نفرِ بسیار سخت تونستم احساسم رو خوب نگه دارم و خودم رو سانسور نکنم دیگه اعتمادبنفسی گرفتم که الان مطمئنم جلوی هر کس دیگه‌ای مانع از شرمندگی و خودسانسوریم میشه.

    ببینید منِ سعیده هنوز توی مدل و رنگ موهام نگران نظر و تایید مردم بودم و هستم. دیگه بگیر برو تااااااااا خدا میدونه کجاها.

    من اصلا ادعایی ندارم که تونستم به توحید ابراهیمی درست عمل کنم ولی از خداوند سپاسگزارم که هدایتم کرده حداقل راه رو از چاه بشناسم و اگر شده ذره‌ای درست تر و توحیدی‌تر از قبل عمل کنم. و همین یک قدم کوچیک هم بخاطر آموزشهای استاد عزیزم هست.

    متشکرم استاد و با چشمام قدرتون رو می‌دونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای: