توحید عملی | قسمت 5


این فایل در آذر ماه ۱۴۰۴ بروزرسانی شده است

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


استاد عباس‌منش در این قسمت از مجموعه فایلهای توحید عملی، مهم‌ترین عامل برای تجربه خوشبختی و موفقیت پایدار در زندگی بشر را با ما در میان می‌گذارند: اصلی که می‌گوید: وقتی روی غیر خدا حساب می‌کنی، از مسیر خوشبختی دور می‌شوی. اصلی که خطرات و خرابکاری‌های شرک خفی را برای ما آشکار می‌کند و ما را از برحذر می‌دارد.

استاد تأکید می‌کنند که دلیل موفقیت‌ها و پیشرفت‌های زندگی ایشان، ریشه در همین باورهای توحیدی داشته و هر کجا که مانعی در مسیر رشد وجود داشته، ناشی از باورهای شرک‌آلود بوده است.

آگاهی‌های این فایل بر این مبنا استوار است که باید تمام قدرت و فرمانروایی را تنها در دستان پروردگار دید و هرگونه اتکا به غیر او را مصداق شرک دانست. شرک، آن‌چنان‌که در کلام پیامبر (ص) نیز به آن اشاره شده، مانند «راه رفتن مورچه سیاه بر روی سنگی سیاه در دل تاریکی شب» پنهان است؛ یعنی آن‌قدر ظریف که به‌سادگی متوجه حضور آن در عمق ذهن و باورها و رفتارهای خود نمی‌شویم.

یکی از متداول‌ترین و مخرب‌ترین انواع شرک خفی، «قدرت دادن به مردم و دیگران» است. انسان به‌جای تکیه بر خداوند، خود را نیازمند تأیید، رضایت یا ترحم مخلوق می‌بیند و همین امر، او را از مسیر خوشبختی دور می‌کند. ایشان با اشاره به یک مصداق اجتماعی، به زیبایی نشان می‌دهند که تلاش برای جلب رضایت عموم، چگونه فرد را مجبور می‌سازد که همواره برای اثبات ارزشهای خود به دیگران دست‌وپا بزند و مدام به دیگران باج دهد تا کمی مورد تایید آنها بماند.

این همان نقطه‌ای است که انسان عروسک خیمه‌شب‌بازی خواسته‌ها و انتظارات دیگران می‌شود و قدرتی را که تنها از آنِ خداوند است، به دیگرانی واگذار می‌کند که خود دستانی از خداوند برای انجام کارها هستند. اینجا همان نقطه‌ای است که فرد از صلح درونی با خودش خارج می‌شود و احساس لیاقت او هر روز رو به افول می‌رود. در نتیجه ارتباطش با منبع نعمت و ثروت و اعتبار، هر روز کمتر و کمتر می‌شود. در نتیجه هدف زندگی‌اش به‌جای راضی کردن خود و هماهنگی با خداوند، رضایت مردم می‌شود. اینجا دقیقاً نقطه شروع بدبختی‌هاست، زیرا توحید عملی در این مورد یعنی:

«نه تعریف‌های مردم باید برایت مهم باشد و نه تمسخر و توهین‌هایشان»؛ تو تکه‌ای از خداوند هستی و این نیرو روزی دادن به تو را بر عهده گرفته است.

درک عمق مفهوم «رَبّ» و «الله»، یکی دیگر از آموزه‌های کلیدی است که در این فایل مورد بررسی قرار می‌گیرد. استاد عباس‌منش با طرح این سؤال که چرا در قرآن کریم، کلمه «رَبّ» تقریباً هرگز با الف و لام (الرّب) نیامده، حقیقت ناب توحید را روشن می‌سازند.

«الله» می‌تواند هزاران مورد باشد؛ از خدای باران و جنگ تا بت‌ها و حتی افراد و مقاماتی که ما آنها را منبع قدرت می‌دانیم. قرآن با آوردن «الله»، آن یگانۀ مورد نظر را تعریف می‌کند. اما «رَبّ» به‌معنای «پروردگار، فرمانروا، تدبیرکننده و صاحب اختیار»، در جهان تنها یکی است؛ بنابراین نیازی به تعریف ندارد. ما تنها یک «رَبّ» در کائنات داریم که همه قدرت، رزق، سلامتی و ثروت از آنِ اوست و تمام دعاها و توکل ما باید معطوف به او باشد.

توکل فقط به «رَبّ»، تنها فرمانروای کائنات، شالودۀ تمام آموزه‌های استاد عباس منش است. ایشان یادآور می‌شوند که هر خیری در زندگی ما از سوی خداوند است و هر شری، نتیجۀ عملکرد خودمان، زیرا خداوند منبع مطلق خیر است.

قانون «صعود یا نزول در مسیر خواسته» از منظر توحید عملی یعنی همان کلام خداوند که می‌گوید:

«کیست که خدا بخواهد او را بالا ببرد و مردم بتوانند او را پایین بکشند؟ و برعکس، کیست که خدا بخواهد او را پایین بکشد و مردم بتوانند او را بالا ببرند؟»

این اصل به ما یادآوری می‌کند که هیچ شخص، دولت، مقام یا قدرتی در جهان، هیچ تأثیری بر سرنوشت، روزی و اعتبار ما ندارد و این باور باید تبدیل به اعتقاد قلبی ما شود و در رفتارها و تصمیمات ما بروز پیدا کند.

هرگاه در ذهن‌مان، برای امور زندگی خود روی کمک یا تأیید کسی به‌جز خدا حساب کنیم، کارمان تمام است و از مسیر الهی خارج شده‌ایم. این بی‌نیازی درونی به مردم، هرگز به‌معنای بی‌احترامی نیست، بلکه به این معناست که اعتبار هر لطفی را در ذهن‌مان به خداوند واگذار کنیم، حتی اگر از طریق دستان یک انسان انجام شده باشد.

برای حرکت سریع‌تر و عمیق‌تر در این مسیر توحیدی که هم به ما رضایت می‌دهد، هم ما را به خواسته‌هایمان می‌رساند و هم در این مسیر از حساب کردن روی دیگران بی‌نیاز می‌کند، آموزه های دوره احساس لیاقت استاد عباس‌منش یک ضرورت است.

استفاده هم‌زمان از دوره احساس لیاقت با این مباحث توحیدی، نه‌تنها ذهن شما را با باورهای مرجع توحیدی در این باره از نو برنامه‌ریزی می‌کند، بلکه به‌طور عملی به شما کمک می‌کند تا احساس ارزشمندی درونی خود را تنها به رابطه همیشگی خود با ربّ که تنها قدرت جهان است گره بزنید، از وابستگی به تأیید دیگران رها شوید، از حساب کردن روی دیگران بی‌نیاز شوید و کنترل مسیر خوشبختی خود را با توکل به منبع تمام قدرت‌ها به‌دست بگیرید.


تمرین این قسمت:

برای تثبیت باورهای توحیدی در ناخودآگاه، از شما دعوت می‌کنیم تا به تجربیات شخصی خود رجوع کنید. لحظه‌ای مکث کنید و به این پرسش‌ها پاسخ دهید:

در طول زندگی خود، چند بار بر روی کمک، وعده، یا اعتبار یک شخص (همسر، رئیس، دوست یا هر قدرت زمینی دیگر) حساب کردید و او شما را ناامید و ضربه خورده رها کرد؟

در مقابل، چند بار در شرایطی که هیچ‌کس جز خداوند را نداشتید، از اعماق قلب به او تکیه کردید، سپس از جایی که فکرش را هم نمی‌کردید، از دل غیب، کمک دریافت کردید و درها برایتان باز شد؟

لطفاً پاسخ‌های خود را در بخش نظرات همین فایل به اشتراک بگذارید. 

وقتی پاسخ‌های توحیدی خود را به وضوح بر روی کاغذ می‌آورید و با دیگران به اشتراک می‌گذارید، نه تنها آگاهی درونی خود را چندین برابر عمق می‌دهید، بلکه یک گنجینۀ ارزشمند از تجربیات زندگی برای هزاران خوانندۀ دیگر به یادگار می‌گذارید تا آنان نیز از مسیر توحیدی شما الهام بگیرند. 

این مسیر، مسیر توکل عاشقانه به ربّ است همان صراط مستقیم که پر از نعمت و برکت است. اگر تنها بر او تکیه کنید، خواهید دید که فوج‌فوج انسان‌ها عاشقانه به سمت شما سرازیر می‌شوند، درها یکی پس از دیگری به روی شما باز می شوند. زیرا خداوند همه کار را برای تو انجام می‌دهد و تو را به هر آنچه طلب کنی، می‌رساند.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


 

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1245 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «مصطفی ابوطالبی» در این صفحه: 6
  1. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 807 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیک تره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    موضوعی که متوجهش شدم این هست که من هر موقع حالم خوب هست و همه چیز داره خوب پیش می‌ره کم کامنت مینویسم و هر موقع حالم بد هست و یه خورده شرایط ناجور هست کامنت هر روز مینویسم

    این عادت من هست که به زیباییها توجه نکنم و حتی تو همین کامنت نوشتن هم حتی بلد نیستم از نکات مثبت روزم بنویسم

    همونطور که شما استاد میفرمایید به زیباییها توجه کنید و من روی خودم کار نکردم که زیباییها را ببینم و نکات مثبت افراد رو توجه کنم

    خدا را صد هزار مرتبه شکر بعد از گذشت روزهای سخت سه روز هست که حالم خوب هست و دارم میرم سر کار

    من یاد ندارم تا بحال خشمم رو فروخورده باشم و سر طرف خالی نکرده باشم

    یادمه از روز سومی که رفتم سر کار دفعه اولی که پای منقل استاد کارم بهم عیبم رو هدیه داد و من خشم عجیبی اومد سراغم من اون خشم رو یه جورایی خوردم و بخواطر اینکه باورم نمیشد من تغیر کردم که تونستم خشمم رو فروکش کنم و سر استاد کارم خالی نکنم نجواهای ذهنی خیلی حالم بد شد و تا چندین روز حالم خراب بود بخواطر اینکه خشمم رو فروکش کرده بودم و یه جورایی سختم بود خشمهای درونیم رو بیرون نریزم

    زمان گذشت و همچنان جهان داشت منو آزمایش میکرد و استاد کارم بهم عیبهام رو می‌گفت و من عصبانی و خشمگین میشدم ولی همچنان خشمهای درونیم رو بیرون نمی انداختم منظورم اینه که سر طرف خالی نمی‌کردم خشمم رو

    دیشب پسر استاد کارم نزدیک ده سالشه اومد گفت مصطفی سطل اشغال ها رو بشور

    آقا ما که بگی حالا من سی و دو ساله یک بچه داره دستورم میده گفتم باکیش نیس خو گفت باکیش نیس این بشور خلاصه یک خشم و هزار تا نجوا آقا ما که چیزی نگفتیم و فقط میشستیم و فقط اونقدر نجوا داشتم که میگفتم هان هان و می‌گفت بشور من اونجا فهمیدم که آقا جهان داره منو آزمایش میکنه که ببینه من چند چندم توی بازیی که یک سال و خورده ای هست با استاد عباس منش راه انداختم و میگم تغیر کردم خلاصه شستم و بعدش هم به عرفان گفتم سطل اشغال ها رو خوب شسته بودم رو دلت نبود که اونم به این دلیل گفتم که لج کنم با ذهنم خلافش عمل کرده باشم و غرورم رو شکسته باشم

    خلاصه آقا نگم براتون این کاری که من رفتم بایستی برم که خیلی چیزها برام روشن بشه و خیلی بهتر از قبل شدم من رفتارها اخلاق خلاصه تغیر صورت گرفته و فقط باید ادامه بدم این کار رو که حکم پروردگار هست ان شائلله

    موضوعی که درگیرش بودم توی کار نانوایی هم

    این هست که من موقع خداحافظی کردن وقتی کن خداحافظی میکنم را صاحب کار ذهنم نجوا زیاد می‌کنه اگر بتونم یه چنتاییش رو اینجا بنویسم خلع صلاح شده

    مثلاً میگه مثل دیشب می‌گفت ببین ساعت دوازده شد تو داری میرزا خونه حاالا مشتری اومده و آقای برزگر فردا حالت رو خراب می‌کنه و ازین خرافات و خزعبلات

    مثلاً مثل امشب میگن چرا دم آخر بلند آقای برزگر رو صدا زدی خوب میخواستم بهش بگم کلیدت پیش کنه و بهش بدم

    مثلاً من گفتم چون یه خورده ترس برم میداره موقع خداحافظی و رفتارها و گفتارم عوض میشه آقا ما به دروغ گفتیم امشب ساعت یازده و خورده ای بستیم در مغازه رو ما به دروغ گفتیم من که هر شب تا ساعت دوازده اینجا بودم عادت کردم و خلاصه آقای برزگر با خنده گفت پس تو بشین اینجا تا دوازده بشه خلاصه بنده خدا به ما گفت پس این فرش هم جمع کن و بزار تو فرش روی تخت حالا این ذهن میگه فردا داره برات و بدش اومده بهش گفتی من بیست و پنج دقیقه زود تر دارم میرم خونه و آقای برزگر هم گفت برو اینا غمود نباشه خلاصه ذهن نجوا می‌کنه که نه ببین این دیگه شبهای اینده نمیزاره تو زودتر بری و حقوق هم همون حقوق بگیری خلاصه آقا این آخر کار که ما میخوایم بیایم خونه نمیتونیم لذت ببریم از مسیری که میایم خونه با موتور از بس باید حرف بزنم با خودم که ببین اینا مصطفی همش کار ذهنه و حقیقت ندارن و به احساست توجه کن و ازین حرفا

    نه خدا را شکر کار برام راحت تر شده و تو ذهنم جا افتاده و اخلاق برزگر یه خورده دستم اومده و امشب هم مصخره بازی میکرد با من و میخندیدیم و خلاصه خوش گذشت ولی امان ازین ذهن اینهمه اتفاق خوب افتاده امشب اینا رو نمی‌بینه حالا نکات منفی رو میبینه اینم تقصیر اون نیس مقصر خودم هستم که اینجور بارش اوردم

    امشب جاتون خالی جگر ریز کرد گذاشت لای پرده گوسفند و چند لقمه خوردیم خدا را شکر یه خورده ضعف بدنم گرفته شد

    راستی وزن من پارسال 127بالا نمی‌رفت هنوز یه چند کیلو پایین هم میومد ولی همون بود امسال شدم 130واز وقتی سر کار رفتم دو کیلو هم اضافه وزن گرفتم با اینکه من اصلا یک سال و خورده ای هست شیرینی و قند و اینا نمیخورم ولی نمیدونم چرا وزنم داره بالا میره فقط ظهر برنج زیاد میخورم که بعدش گرسنم نشه آخه پارسال هم برنج زیاد میخوردم ولی وزنم بالا نمی‌رفت نمیدونم چرا

    پروردگارا خدای من محبوب من عشق من نفس من قلب من عاشقتم

    خدایا کمکم میکنی تو هستی الهی من دورت بگردم

    خدایا کمکم کن بیشتر بیشتر بیشتر

    خدایا کمکم کن تغیر کنم

    خدایا ذهن منو میترسونه هر روز و هر شب که آقای برزگر اخلاقش باهات فردا شب خوب نیست و حالت رو خراب می‌کنه و اعصابت رو خورد می‌کنه ولی اقای برزگر کیه تو اربابی تو خوب برخورد کن تو حال خوب بده

    خدایا من میخواستم استعفا بدم ولی باز استعفا نمیدم چون تو رو دارم

    خدایا فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

    خدایا من سخت به محتاج هستم

    خدایا من هیچی نیستم در مقابل تو پس کمکم کن

    خدایا ممنونم که کارگر زن هدایتش کردی به سمت ما برای شیفت صبح خدایا من تو کامنتم نوشتم که کارگر زن بیاد و عاشق این کار باشه و تو هدایتش کردی به سمت ما و مستجاب کردی خواسته من رو سپاسگذارتم

    خدایا من نیازمند تو هستم کمکم کن

    خدایا پروردگارا سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    خدایا کمکم کن

    با آرزوی بهترینها برای چشمهای زیبایی که کامنت منو خوند

    در پناه خدا شاد سالم ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 807 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت عباس منش

    دیشب که میخواستم برم سر کار نجوا خیلی زیاد داشتم شیطان بهم می‌گفت تو نمیتونی و به آقای برزگر بگو من به دلیل اینکه پاهام درد میاد دیگه نمیتونم باهاتون همکاری کنم

    رفتم سر کار ساعت ششونیم بود حدود یک ساعت و نیم آتیش داشتم می‌گرفتم از بس نجوا داشتم

    یهو وقتی که رفتم تو به خودم گفتم مصطفی فقط سکوت کن و در رابطه با چیزهایی که تو کلت داره میاد چیزی نگو

    دیدم آقای برزگر صاحب کارم شروع کرد باهام صحبت کردن اوووه خدای من انگار خدا داشت باهام صحبت میکرد اصلا اخلاق آقای برزگر دیشب مثل قبل باهام نبود

    صحبت کردیم باهم دیگه و من آروم شدم و نجواها همه پریدن

    آقای برزگر باهام خیلی حرف زد و گفت دیروز که پنج شنبه بود نرفتی گلذار برای مداحی و من گفتم از سشنبه که مجلس داشتم دیگه مجلس نداشتم تا به الان

    آقای برزگر در مورد مغازه کبابی که داشتم سوال میپرسید و من جوابش میدادم

    پریشب به آقای برزگر گفتم من چند سال پیش که مغازه کبابی داشتم عید غدیر بود و نمی‌خواستم برم مغازه و یهو یه الهامی بهم شد که مصطفی همین الان برو در مغازت رو باز کن و من ساعت دوازده ظهر رفتم مغازه و خداوند پشت سر هم مشتری می‌فرستاد و سفارش میگرفتم

    دیشب یهو یه اتفاقی افتاد سر کار و من اومدم از اتفاق تلخی که برام چند سال پیش افتاده بود در مغازه و مشتری کباب برده بود و پولشو بهم نداده بود صحبت کنم که خداوند بهم گفت ساکت و من هیچی نگفتم از ناخواستها

    دارم این چند روزی که سر کار میرم به خودم نگاه میکنم میبینم من چقدر تغیر کردم و بهتر از قبل شدم

    دیشب به آقای برزگر گفتم وسیلهاتو چند خریدی و گفت همش باهم سیصدوخوردهای

    و من به خودم میگم اگه باز هم مثل هفت سال پیش عاشق شغلم باشم حتما دوباره رستوران میزنم

    من هفت سال پیش عاشق شغلم بودم ولی بخواطر باورهای محدودی کن در مورد ثروت داشتم مغازم پا نگرفت و من یه جورایی دل زده شدم

    متاسفانه بخواطر وزن سنگینم پاهام سر کار خیلی اذیتم می‌کنه و من باز هم صبر میکنم تا به یک حدی از پول برسم و قانون سلامتی رو شروع کنم

    من اونقدر میخواستم مغازه ام برام بمونه که خودم تنهایی رفتم تهران اموزشگاه ملی و آموزش دیدم انواع کبابها ولی بخواطر ناشی بودن و نداشتن باورهای درست مغازه ام پا نگرفت و من دلزده شدم و در سال 1400وقتی که میخواستم مغازم رو جمع کنم لباس کارم رو در مغازم آتیش زدم و برچسبهای رو شیشه رو کندم اوووه خدای من …

    فقط مشکلی که دارم وزن سنگینم هست همین وگرنه بابت شغلم مشکلی ندارم

    امروز صبح که اومدم بعد از خواب شکرگذاریهام رو بکنم تو شکرگذاری عسل آقا کودک درونم اونقدر باهام عشق میکردم و حرف میزد خدای درون که الان که دارم کامنت مینویسم حالم به شدت خوبه

    دیشب پدرم هم اومد در کبابی و بوغم زد و رفت خیلی خوشحال شدم خیلی

    دیشب میخواستم به آقای برزگر بگم اگه میشه تخته کاری رو به من بده و من کار رو شروع کنم تا عادت کنم که گفتم فعلا وقتش نیست

    خدایا کمکم کن بتونم ادامه بدم و باز هم رستوران بزنم

    خدایا تو بودی که به درخواستهای من پاسخ دادی

    خدایا تو هستی که داری بهم روزی میدی

    خدایا تو هستی که داری کمکم میکنی

    خدایا پس کمکم کن من غیر تو کسی ندارم

    خدایا تو همه چیز میشوی همه کس را

    به شرط ایمان به شرط پاکی دل

    خودت کمکم کن بتونم ایمانم رو حفظ کنم

    خدایا من به کمک تو نیاز دارم پس کمکم کن

    خدایا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده

    خدایا من سخت به تو محتاجم

    خدایا من فقیر و خسته به درگاه آمدم رحمی

    خدایا خدایا خدایا به عذت جلالت قسم منو به راه راست هدایت کن

    خدایا کمکم کن بتونم هر روز کامنت بنویسم

    خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    یادمه وقتی که رفته بودم نانوایی کار کنم چیزی در درونم می‌گفت تو مال این کار نیستی و تو باید خودتو آماده کنی برای کار کبابی و من چقدر خوشحال بودم و تجسم میکردم و امروز بعد از چهار سال دوباره برگشتم به شغل خودم

    من همیشه میگفتم دیگه نمیتونم کار کبابی رو ادامه بدم بخواطر وزن سنگینم و اتفاقاتی که در طی این سالها برام افتاده بود و به جورایی اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم ولی خداوند کمکم کرد که با استاد عباس منش ادامه دادم و امسال برگشتم سر کار خودم

    یادمه اون سالها عموم دوره قانون آفرینش و ثروت استاد عباس منش رو به صورت حرام به من داد و گفت فقط گوش بده مصطفی و اون میخواست به من اینجور کمک کنه و من گوش میکردم و اینها باعث شد من دیگه نتونم ادامه بدم و اون سالها من درگیر مسئله طلاق همسر دومم بودم و داغون بودم و نمیتونستم که اون فایلهای رو هم گوش نکنم و من سایت استاد عباس منش هم پیدا کرده بودم و به جورایی نمی‌خواستم بهای محصولات رو بدم اونزمون قانون آفرینش تو سایت نبود و من پول هم نداشتم که بهای محصولات رو بدم و فقط گوش میکردم و نتیجه ای نمی گرفتم و نمیتونستم هم دل بکنم از فایلها که عموم منو با یه اقایی آشنا کرد احمد خانی و اون یکی از بچهای عباس منشی بود و از بچهای انجمن و به من گفت فایلها رو پاک کن و دیگه هم گوش نکن و من پاک کردم و اون بنده خدا ششصد تونن از من پول گرفت که کمکم کنه تغیر کنم و من نتونستم باهاش ادامه بدم و همیشه میگفتم من فقط می‌خوام با استاد عباس منش ادامه بدم و تغییر کنم و ارزوم بود به روز پولدار بشم که بتونم از سایت محصولات رو بخرم و اونقدر ناشی بودم که نمی‌رفتم سراغ فایلهای رایگان تا از اونجا شروع کنم ولی همیشه شور و شوق ادامه دادن با شما رو داشتم استاد

    وقتی که اینها رو به یاد میارم انگیزه ام بیشتر میشه برای ادامه دادن با شما استاد و من امروز که دارم این کامنت رو می‌نویسم مثل چهار پنج سال پیش انگیزه و شوروشوق ندارم برای گوش دادن به فایلها و عمل کردن بهشون نمی‌دونم چرا ولی اون روزها رو که به یاد میارم انگیزه ام بیشتر میشه من شب‌های از شوروشوق به فایلهاگوش دادن تو خیابونا با موتور میرفتم دور میزدم و فایل گوش میکردم و اون فایلی که استاد در مورد ملاصدرا صحبت میکردند خیلی دوست داشتم اونو گوش میکردم و فقط اشک می ریختم فایل فقط روی خدا حساب باز کن گوش میدادم و انگیزه می‌گرفتم و این فایلهای رایگان از کانال های تلگرامی پیدا میکردم و گوش میدادم خلاصه من اینا رو کنار گذاشتم و اغتشاشت شروع شد و من دنباله رو کانال های اخبار شدم و دیدم گوش راستم باهام صحبت می‌کنه به صدایی و گوش چپم داره باهام صحبت می‌کنه صدایی که مثل خودم هست نمیدونم چطور شد که اینجور شدم فقط می‌دونم که من تو خونه خودم سخنرانی میکردم و افتاده بودم تو توهم و میگفتم که من عاشق کبابی نیستم درصورتی که من عاشق شغلم بودم و میگفتم من می‌خوام مثل استاد عباس منش سخنران انگیزشی بشم و سخنرانی میکردم و پشتی اقای خامنه ای میکردم و صدایی که مثل خودم بود در لابلای سخنرانیهام بهم می‌گفت من با تو هستم

    آره اینجورها شد که من مغازه کبابیم رو جمع کردم وگرنه من عاشق شغلم بودم و اون صداها هنوز هم به گوشم میرسه و من نمی‌دونم چی هست و چی می‌خوان از من

    همون عمویی که من مغازه کبابی داشتم باهام در ارتباط بود پریشب عروسی پسرش تالار بوده و من رو دعوت نکرد ببین مصطفی تو اونزمون ثروت داشتی و الان که ثروت اونزمون نداری دیگه کسی تحویلت نمیگیره ببین چقدر فقر بده به خودت بیا پسر به خودت بیا به خودت بیا یه خورده برو سر کار و آقا شود باز هم برای خودت رو باورهات کار کن و آقا شود دوباره برای خودت میدونم شرایط سختی داری ولی اونقدرام سخت نیست که نتونی تغیر کن

    و خدا را شکر می‌کنم که کم کم دارم دوباره خودم رو پیدا میکنم مغزم کم کم داره جون میگیره

    جاتون خالی دیشب هم آقای برزگر یک سیخ بازو گذاشت رو منتقل و باهم خوردیم من این هدیه ای میبینم از جانب خداوند چون خیلی گرسنه ام بود و خدا بهم غذا داد

    خدایا سپاسگذارم ازت سپاسگذارم که به درخواست من پاسخ دادی

    امیدوارم رد پای خوبی از خودم به جا گذاشته باشم

    سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی آرامش حال خوب اتفاقات خوب و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 807 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت عباس منش

    اومدم امروز هم کامنت بنویسم با اینکه اصلا نمیدونم چی بنویسم و با اینکه ذهنم مقاومت داره اما من دلم میخواد کامنت بنویسم

    مصطفی جان هیچ کسی غیر خداوند نمیتونه کمکت کنه

    هیچ کسی غیر خداوند نبوده و نیست که به تو خدمت کرده و داره می‌کنه

    هیچ دستی تو کار نیست ازین نتایج کوچک و بزرگی که داری میگیری جز خداوند

    اینو بدون و باور کن فقط خداوند هست که داره کمکت می‌کنه

    بیدار شو از خواب غفلت پسر

    فقط خدا رو ببین تا دوباره زمین نخوردی

    من الان به مدت یازده روز هست با امروز که سیگار رو کم میکشم خوب نتایجی هم گرفتم از کم کردن سیگار

    الان به مدت سه روز هست که رفتم سر کار خوب نتایجی هم گرفتم از رفتن به سر کار

    یه عادتی که ایجاد میکنم تو شخصیتم بعد از یه مدت یادم میره من مثلاً چه زجرهایی داشتم می‌کشیدم از کشیدن سیگار یا چه زجرهایی داشتم میکشیدم از بی کاری و این باعث میشه من یادم بره و باعث میشه که من بی انگیزه بشم و برگردم به حالت قبل

    من به همین دلیل هم هست که کامنت تو سایت می‌نویسم که من یادم نره کجا بودم و کجا رسیدم

    مصطفی جان یادته تو بی کار بودی و هر جا می‌رفتی سر کار قبولت نمیکردند و دست رد بهت میزدم

    مصطفی جان یادته چقدر فکر و خیال های پوچ داشتی اینکه بی کار بودی

    اون اهرم رنج و لذت که تو ذهنم ساختم برای کم کردن سیگار یه خورده داره ضعیف میشه و میخواد منو بکشونه به روال قبلم

    اون اهرم رنج و لذتی که ساختم برای اینکه برم سر کار چون من عادت کردم که تو خونه باشم و هیچ کاری نکنم من جسمم عادت کرده و ذهنم خیلی بهتر از قبل شده تو این موضوع

    اونقدر این جسمم عادت کرده که دیشب پای راستم داشت میکشتم از شدت درد

    ذهنم که واویلا بود قبلانا و الان خیلی بهتر شده

    دوروزی که رفتم سر کار از بس احساساتی بودم نمیتونستم حرف بزنم و دیشب که سر کار بودم خیلی بهتر بودم

    یادم میره این من بودم که از خداوند درخواست کردم و توحیدی عمل کردم تا به این نتایج رسیدم

    من بودم که با فایلهای توحیدی رفتم جلو و رو خدا حساب کردم که الان کار دارم

    مصطفی جان تو باید کامنت بنویسی و تو نوشتن کامنت صداقت به خرج بدی و نترس از قضاوت شدن و بنویس بخدا نوشتن کامنت معجزه می‌کنه و باعث میشه باورهات تغیر کنه

    هنوز سه روز هست که رفتم سر کار و نجواها اومدن که دیگه نرو و منو میترسونن از کار کردن

    هر روز یه برنامه ای میچینه ذهنم که بهم ثابت کنه تو باید بی کار بشینی تو خونه و تو بدرد کار نمی‌خوری

    دیروز رفتم خونه بابام در مورد کاری که پیدا کردم داشتم صحبت میکردم و گفتم بابا کسی که من پیشش کار میکنم پسر خواهر حاج حسن

    پدرم همون موقع گفت اینا ادمای خوبی هستن ولی تو آدم نیستی

    خوانواده ام از بچگی تا به الان بهم میگن تو کاسب نیستی تو تنبلی تو تو تو …و این توعا رفته تو ضمیر ناخود آگاه من و من هر جا که می‌خوام برم سر کار کار کنم این توعا یادم میاد

    اونقدر مادرم و پدرم بچه که بودم بهم کتک میزدن اونقدر شکنجهای وحشتناک این مادر خدابیامرزم بهم میداد که من برم سر کار و من نمی‌خواستم برم سر کار و دوست داشتم بازی کنم اونا میخواستم به زور منو بفرستن سر کار خوب حق داشتن اونا میخواستم در حق من خوبی کنن اونا خیر منو میخواستن طبق باورهاشون داشتن عمل میکردند

    همین صاحب کارم آقای برزگر من وقتی که پانزده سالم بود درس خون نبودم و بابام و مادرم منو به اجبار فرستادن پیش دایی است کارم حاج حسن مکانیکی ماشین سنگین کار کنم اونجا دوتا استاد کار بودن من به مدت یک سال اونجا کار میکردم اونقدر این دوتا اسا به من کتک میزدن که حد نداشت

    و من خودم تو همون سن کم نذاشتم هیچ کسی بفهمه و رفتم آموزش و پرورش گفتم من می‌خوام درس بخونم و بابام پول مدرسه ام نامیده و ندارن و اینا خلاصه منو مجانی فرستادند مدرسه شبانه روزی با آدم بزرگا درس میخوندم

    بعد از چندین ماه اونوقت خوانواده ام فهمیدن و کمکم کردند و من دیپلم مکانیک گرفتم

    من چون درس خون نبودم بابام خرج مدرسه ام نمی‌داد و وقتی که فهمید که خودم دارم میرم مدرسه اونوقت خیلی کمکم کرد مثل قبل

    الان که دارم میرم سر کار همش نجواهای دوران کودکی و خانواده ام میان سراغم که تو نمیتونییییی

    خیلی باید روی عذت نفسم کار کنم خیلی ولی من متاسفانه دوره عذت نفس خریدم و عمل نکردم هنوز

    این عذت نفس من در دوران بچگی نابود شده

    از کتک مادروپدر بگیر تا داماد و اینا خلاصه نابود شده عذت نفسم

    خدایا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده

    خدایا کمکم کن بتونم دوره عذت نفس رو عمل کنم

    خدایا کمکم کن بتونم سیگار رو ترک کنم

    خدایا کمکم کن بتونم کار کنم و ادامه بدم

    دیشب به صاحب کارم داشتم میگفتم چجوری موفق شدم اینکه وسایلهای کبابیم رو فروختم و این موفقیت رو براش تعریف کردم و بهم گفت باریکلا

    خدایا کمکم کن و بهم بگو سر کار چه حرفهایی بزنم که رابطه ام سالم بمونه

    خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا من سخت به تو محتاجم

    خدایا هیچ کسی غیر تو ندارم من بودم که تو این سایت از تو خواستم کارو تو بهم دادی

    خدایا فقیر و خسته به درگاه آمدم رحمی

    خدایا خدایا خدایا کمکم کن

    سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی آرامش حال خوب اتفاقات خوب و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم

    استاد عاشقتونم دوست دارم عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 807 روز

    سلام استادم امیدوارم حال دلتون عالی باشه

    سلام خانم شایسته امیدوارم در سلامت کامل باشید

    سلام دوستان عزیزم و خوانوادم پر مهرم امیدوارم دلتون شاد شاد باشه

    راستش استاد یه موضوعی رو تو درونم پیدا کردم اینکه من هر موقع میبینم که شرایط داره عالی پیش می‌ره میگم چطور شد نکنه من تغییر کردم نباید شرایط عالی پیش بره و یه جورایی احساس بی لیاقتی میکنم اینکه شرایطم خوب باشه

    مثلاً استاد صاحب کار من وقتی بهم عشق میورزید من تعجب میکردم و میگفتم چی شده که این آدم آنقدر منو دوست داره و اخلاقش باهام خوبه بعدش به خودم میگم این اول رابطه هست بزار تو رو بشناسه و یه خورده رابطه تو با اون بگذره دیگه عشق بهت نمیورزه اینجور فکرا رو دارم یا به خودم میگم این ادمه شاید خوانوادم یا یکی از این مردم اومدن بهش گفتن که با تو خوب برخورد کنه و چون تو گذشته سختی داشتی باهات اینجور باشه

    من این فایل توحیدی قسمت پنج رو خیلی دوست دارم هر موقع هم گوش میکنم به خودم میگم گوش کن مصطفی اینا رو بکن آویزه گوشت استاد داره به تو میگها

    راستش استاد با اینکه الان دوماه هست که میشه یک سال دارم از فایلها و دورهاتون عذت نفس و بخش اول قانون آفرینش و فایلهای رایگان استفاده میکنم هنوز من نفهمیدم معنی توکل و اینکه به کسی بغیر از خداوند تکیه نکنیم یعنی چه هنوز نفهمیدم و درک نکردم که بابا من چجوری باورامو تغییر بدم آخه منی که استاد از صبح تا شب دارم فایلاتونو گوش میدم چرا آخه هنوز درک نکردم بازی چیه

    نمیکنم اصلا تغیری نکردما تغییر کردم ولی اونجوری که بایستی به دلم باشه نیس

    مثلاً من یه موقعهایی از گذشتم صحبت میکنم از مشکلاتم صحبت میکنم خدا نکنه استاد مریض بشم اون وقته که آخ و نالم شروع میشه

    تو بعضی رفتارام تغییر کردم ولی بعضی جاها نه

    من استاد فقط به فایلاتون گوش میکنم نه جمله تاکیدی میگم نه اصلا حوصلشو دارم نمی‌دونم چرا یعنی من اگر بخوام بشینم دفتر بردارم و خودکار و باورای غلطمو پیدا کنم و باورای درست و جایگزینشون کنم و با صدای خودم ضبطشون کنم و با خودم تکرار کنم و الگو برداری کنم و برای خودم منتقیشون کنم اینکارا استاد نمیکنم با اینکه هر روز به خودم میگم مصطفی بشین باوراتو درست کن ولی درک نمیکنم حتی جمله ای که به خودم میگم نمی‌دونم والا شاید من هنوز آمادگی نداشته باشم فایلای نتایج دوستان رو گوش میکنم لذت میبرم ولی به خودم میگم کاشکی منم می‌تونستم تغییر کنم و مثل بچها نتایج عالی بگیرم

    استاد من میدونی از اینکه خودکار به دستم بگیرم و بنویسم متنفرم متنفر یعنی زیاد خوشم نمیاد

    من شکرگذاریهام هم توی تلگرام یه کانالی درست کردم اونجا می‌نویسم

    دوست ندارم تو دفتر بردارم نکته برداری کنم و رو باوران کار کنم یه جورایی ترس هم دارم

    چک و لگد دارم میخورم ولی نمی‌دونم چرا من نمیفهمم حرفهای شما رو که بابا بردار تغییر کن پسر خوب تغییر کن

    استاد میدونی من از بچگیم مادرم خیلی اسرار میکرد که برم سر کار من دوست نداشتم اون منو کتک می‌زد که نه تو باید بری سر کار کاری بشی آخه استاد من میخواستم بازی کنم نمی‌خواستم برم سر کار به خودم میگفتم بزار من بزرگ بشم سر کار نمی‌رم و بازی میکنم و اینا حالا هم استاد اصلا حرف کار رفتن نمیتونم به خودم بزنم اصلا حالم از اینکه برم یه جایی وایسم کار کنم به هم میخوره حالا هم که بخواطر کمرم و اینکه رگ سیاتیکم گرفته و وزنم سنگینه شغلم که کبابی و اینا توش فعالیت میکردم چند سال پیش دیگه گذاشتم کنار و اصلا یه جورایی حالم هم به هم میخوره از این شغل استاد بابام همیشه میگه مصطفای ما اگر یه کسی بهش بگه تو بیا اینجا بشین و هیچ کاری نکن ما فقط به تو پول می‌دیم نمیره سر کار اصلا اسم کار پیش این نیار

    انگیزه ای استاد برا اینکه صبح برم یه جایی وایسم کارکنم ندارم

    من استاد میدونی فقط برا چی انگیزه دارم فقط برا کبوتر و قناری و پرندها و حیوونا من فقط با اونا حال میکنم استاد من عشقم کفاره و مرغ و خروس و گوسفند و اینا

    من با اینا حال میکنم

    آخه استاد من چند روز پیش دوتا کبوترای طوقی کرمانشاهیمو گذاشتم توی دیوار از جوجهای خودم هستن اونا هنوز فروش نرفته به خودم میگم اگر بتونم از کبوتران پول بسازم دیگه حتی فکر اینکه برم جای دیگه کار کنم هم نمیکنم چون من دوست ندارم کار دیگه ای

    استاد حاضرم برا کبوترام هر کاری رو بکنم براشون بهترین دون رو میخرم بهشون رسیدگی میکنم حال میکنم باهاشون خیلی هم دوست دارم باورامو در مورد اینکه می‌خوام شغلم باشه تغییر بدم ولی استاد واقعا نمی‌دونم چرا نمیشینم دفتر بردارم و خودکار بنویسم و درست کنم خودمو حالا تو حوزه کبوتر هم پول هست آخه من می‌دونم کسایی هم هستن تو همین شهر خودمون دارن پول میسازن از حیوونا

    من استاد عاشق حیوونام تو خونه خودم هم گنجه درست کردم همون جایی که کبوترام نگه میدارم توش جفت کن درست کردم صبح ها میرم دونشون میدم باهاشون صحبت میکنم

    راستش استاد یه بنده خدایی همون صاحب کارم که پیشش کار میکردم بهش گفتم کبوتر نوک قناری سراغ نداری سهم کارخونمو میدم میخرم ازش گفت بزار من خودم میخرم تو نگه دار من با خودم فکر کردم گفتم شریکی فایده نداره استاد میگه شریک نشو و این میخواد بعدنا تو این کار منو شریک کنه و از اینا زنگش زدم گفتم فعلا دست نگهدار یعنی من نیستم آخه استاد حالا اگر کبوتراش نگه میداشتم هر اتفاقی می‌افتاد اون منو مقصر میدونست مال خودم باشه بهتره تا مردم

    خداوند استاد یه جاهایی توی زندگیم وقتی به خداوند امیدوار بودم بخدا استاد کارم راه افتاده

    یه چیزی بگم من

    استاد امروز نون تازه نداشتم برا ناهار و من میگفتم خدایا چیکار کنم نون تازه می‌خوام و یه خورده هم پروام نبود برم بخرم بخدا استاد ساعت دوازدهو نیم بود که به کی از دوستام زنگ در خونمو زد و پنج تا نون تازه داغ داغ داد بهم اونم استاد با عذت و احترام گفتم خدایا تو چقدر کارت درسته و بعدشم گفتم خدایا من می‌دونم این مهم نیس تو مهمی که درخواست منو اجابت کردی

    اونم نون مجانی هدیه از طرف خداوند

    خلاصه جان خالی نشستیمو نون پنیر و انگور ناهار خوردم

    استاد هر موقع خدا رو دیدم خدا پشتم همه جا در اومد هر موقع هم ندیدم ضربه خوردم از آدما

    خیلی دوست دارم استادم امیدوارم منم یه روز تغییر کنم و بشم مثل شما توحیدی و یک انسان خودساخته

    این کامنتم یادگاری بمونه برام و رد پا بمونه برام به امید روزی که بیام بخونم بگم ببین من این بودم این شدما

    اینم می‌نویسم برا خودم مصطفی الان تو حسابم ده تومن هم ندارم ارزومه یه شب برم رستوران آرزومه یه روز دعوت باشم با عذت و احترام خونه فامیلا رفیق ندارم و بلد هم نیستم چطور رفیق پیدا کنم و ارتباط برقرار کنم کار هم ندارم و تازه دارم تو حوزه کبوتر با کبوترای خودم جوجه ازشون میگیرم و سیگار میکشم و چایی میخورم و در خونه میشینمو با خودم تا میتونم می‌سازم حتی ارزومه یه پفک برا خودم بگیرم چون قرض دارم و پول کافی برای خرج خونه داشته باشم نمیخرم حتی ناهار ظهر هم میرم خونه بابا و اینا و شام خونه خودم هر شب تخم مرغ میخورم مصطفی جان هر جا هستی بدون خدا تو رو به اونجا رسونده و می‌خوام پول بسازم از عشقم مصطفی جان اگر تغییر کردی و شرایط عالی داری اینو بدون فقط خدا رو ببین نه دوروبریاتو و با استاد عباس منش باش هر جا رسیدی

    سپاسگذارم از چشمهایی که کامنتمو خوند امیدوارم براتون درس داشته باشه عزیزانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 807 روز

    سلام استاد خوبی عزیزم

    سلام خانم شایسته خوبی عزیزم

    سلام دوستان عزیزم

    استاد من می‌خوام با این کامنتم برای خودم رد پایی به جا بزارم که هم برا خودم درس داشته باشه هم برای دیگران

    استاد امشب اومدم خونه خواهرم و داشتم توی تلگرام یه کانالی دارم به نام شکر گذاری اونجا برای خودم چیزی می‌نوشتم و چون فکرم درگیر این بود نجوا داشتم که شیطان میگفت مصطفی خرج و مخارج زندگیت میخوای چطور بدی و اینا و داشتم واقعا میترسیدم چون من الان درآمدی به اون صورت ندارم

    میخواستم بیشتر بنویسم در مورد اینکه من استاد الان به مدت پنج روز هست که بیکار شدم و اتفاقاتی افتاد سر کارم که باعث شد دیگه نرم اونجا و انصراف بدم الآنم که می‌خوام کامنتم بنویسم ذهنم میگه اینا ننویس زشته تو هنوز هفته پیش به استاد گفتی که سر کار میرم و الان بیکار شدی میخوای بگی من بیکار شدم چون خدا رو ندیدم با خودت میخوای چیکار کنی اگر استاد بفهمه و اینا داره بهم میگه

    خدایا کمکم کن من می‌خوام خودمو کندوکاو کنم و واقعا بفهمم دارم از کجا ضربه میخورم

    استاد امشب به فکر فرو رفتم و خیلی برام سوال بود که آخه چطور شده که من بیکار شدم و چطور شده که این روزا درآمد من کم شده و من دارمدی ندارم که حسم بهم گفت مصطفی تو خدا رو ندیدی که شکست خوردی گفتم چطور مگه اون گفت یادته روزهای اولی که سر کار میرفتی فقط امزدوتوکلت به خدا بود و فقط اونو می‌دیدی چقدر خدا هواتو داشت خدا بهت آدرس خونها رو میداد خدا کمکت میکرد که پیکتو درست ببری در خونها خدا بود اون روزا

    میگم خدایا درسته تو بودی که تو خیابونا کمکم میکردی که آدرس پیدا کنم من مردم رو تو می‌دیدم که کمکم میکردی از طریق اونا خدایا تو درست میگی

    خدا بهم گفت مصطفی یادته قبل از اینکه بری سر کار من از طریق مداحی کردن چقدر به تو پول میرسوندم گفتم آره درست میگی خدایا تو بودی

    خدا گفت مصطفی یادته یه شب تو سر کار بودی و همکارت تهدیدت کرد من از طریق صاحب کارت چجوری پشتت در اومدم و بهت گفتم قدرت من دارم تو بگو قدرت فقط من دارم و تو اینو گفتی و اون هیچ غلطی نتونست بکنه گفتم آره خدایا تو درست میگی

    خدا گفت مصطفی یادته تو خونت باهات صحبت میکردم و ارومت میکردم که با خیال راحت بری سر کار و کار کنی گفتم آره خدایا تو درست میگی همش تو بودی

    خدا گفت مصطفی من بودم اینقدر لطف به تو کردم درسته استاد خدا بوده و من خیلی از لطف و محبتهایی که بهم کرده ذهنم مقاومت داره نمیتونم بنویسم

    خدا گفت مصطفی یادته اواخر کسب و کارت بود و گفتی این سر کار رفتم ام همش خوانوادم هستن که پشتم در اومدن و به صاحب کارم گفتم که مهران هوای مصطفی رو داشته باش این کسی رو ندارم و هر چی اشتباه کرد ازش نادیده بگیر و اینجور فکرارو تو سرت شیطان میچرخوند و تو بهش توجه کردی و امیدو توکلت شد مردم و من بهت گفتم امیدت به من باشه وگرنه شکست میخوریم و همینایی که امیدت بهشون هست تو رو شکست میدن گفتم آره تو درست میگی خدایا من شرک به تو رو ورزیدم

    من بودم که گفتم خوانواده و مردم هستن که دارن کمکم میکنن که میرم سر کار من بودم که گفتم من که سر کار کسی نگهم نمی‌داشت این سری نزدیک چهلوهشت روز هست که اومدم سر کار اینا کار کرده که دارن به من کمک میکنن خداوگرنه اینکارا برا من نمیکنه من بودم که اینا هنوز بد تر میگفتم و به تو شرک میورزیدم

    خدایا من هنوزم تسلیم نشدم و فکرم اینه که مردم دارن یه کارایی برا من میکنن من هنوزم توی فکرم اینه که صاحب کارم بود پدرم بود مادرم بود و اینا

    خدایا من پشیمونم

    خدایا من غلط کردم

    خدایا من رو ببخش

    خدایا من بودم که به تو شرک ورزیدم

    خدایا من بودم که خوشی زد زیر دلم

    خدایا من خودم مقصر اینم که بیکار شدم

    اصبا خدایا اونزمونایی هم که مغازه کبابی داشتم امیدم به مردم بود که شکست خوردم و با مخ اومدم رو زمین

    خدایا من فکرم این بود خواهرم و اینا هستن که دارن به من محبت میکنن

    خدایا من اشتباه کردم

    منو تسلیم خودت کن و تو که خودت بهتر میدونی من در مقابل قدرت تو هیچم پس خودت کمکم کن کمکم کن که فقط تو رو ببینم نه غیر تورو

    تو بودی که کامنت برام نوشتی همین کامنتی که ذهنم داره میگه این چرتوپرتا چیه که داری برا استاد عباس منش مینویسی خجالت نمی‌کشی ولی من فارغ از اینا نوشتم

    خدایا من در برابر نجواهای شیطان عاجزم اگر تو کمکم نکنی

    خدایا اگر تو نباشی من درآمدی ندارم

    من میمونم و طلب کاران

    من میمونم و خرج زندگیم هم نمیتونم درارم

    خدایا من اشتباه کردم منو ببخش

    من همچیز رو مقصر دونستم جز خودم و شرکتی که به تو ورزیدم برای از دست دادن کارم

    خدایا ابرومو حفظ کن

    اگر تو پشت منو خالی کنی من دیگه کسی رو ندارم اینایی که با من هستن تو از طریق اینا پشت من هستی که دارمشون تویی نه اونا

    خدایا تو خودت کمکم کردی که امشب بیام خونه خواهرم و چون شرایطش نداشتم تنها باشم فرستادیم ‌‌اینجاو گفتی اینجا کامنت بنویسم

    خدایا تو فکرهای منفی از من بگیر

    معذرت می‌خوام خدایا من اعتراف میکنم که غیر تو رو دیدم و زمین خوردم

    من اعتراف میکنم اشتباه کردم

    خدایا کمکم کن

    خدایا مرا به راه راست راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه کسانی که مورد غضب تو واقع شدن هدایت کن

    خدایا الان تو بودی در حین نوشتن کامنت از طریق خواهرم گفتی بهم چایی میخوای برات بیارم تو بودی و تو برام چایی با خرما آوردی

    استاد عزیزم دوست دارم امیدوارم من هم بتونم یه روزی مثل شما توحیدی بشم

    سپاسگذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 807 روز

    سلام لیلا عزیز

    سپاسگذارم که برام وقت گذاشتی

    آره واقعا همینطوره و من الان دارم از کار مورد علاقم که چند ماه میشه به صورت درست شروع کردم پول می‌سازم

    در مورد اینکه گفتید اگه خودت فکر و باورت درست نباشه روی کبوترهات هم تاثیر میزاره

    واقعا همینطوره من اینو تجربه کردم و هنوز وقت برای نوشتن کامنتهام نشده یعنی یه جورایی درگیر مساله ای بودم قبلا و الان یه خورده وقتم آزاد شده و به یاری خداوند می‌خوام کامنتهام رو بنویسم نمی‌دونم چنتا میشن یکی یا…

    به هر حال سپاسگذارم ازت نشونه عالییی بود که از کامنتتون در پاسخ به کامنتم دریافت کردم

    امیدوارم همه ما بتونیم تو این مسیر الهی قدم برداریم و به خودشناسی و خدا شناسی برسیم

    در پناه خدا شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: