توحید عملی | قسمت ۱۱
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
آگاهیهای این قسمت، از قانونی رمزگشایی میکند که مرز میان «تقلا در مسیر خواسته» و «موفقیت پایدار از مسیر هموار» است.
دقیقاً زمانی که تصور میکنیم به اوج مهارت و تخصص رسیدهایم، در دام ذهنی «خودم میدانم» گرفتار میشویم که میتوان آن را پارادوکس مهارت و توکل نامید. خیلی از ما این تجربه را داشتهایم که:
زمانی که در کاری «تازهکار» و «نابلد» هستیم، نتایج درخشانتر و ایمنتری میگیریم، اما بهمحض اینکه احساس «حرفهای بودن» میکنیم، چالشها و شکستها آغاز میشوند. به نظر شما چرا؟!
درس اصلی این است: احساسِ «خودم میدانم»، بزرگترین مانع در برابر جریان هدایتهای خداوند است. وقتی ما خودمان را در جایگاه یک متخصص بینیاز میبینیم و به دانش محدود و تجربیات گذشتهمان تکیه میکنیم، ناخودآگاه دروازههای هدایت را میبندیم. اما زمانی که، فارغ از میزان تخصصمان، با قلبی خاشع و متواضع اعتراف میکنیم که در برابر اقیانوس علم خداوند «هیچ» نمیدانیم، آنگاه به منبع لایتناهی هوشمندی متصل میشویم که راهکارهایی فراتر از منطق بشری را پیش پایمان میگذارد.
یکی از کلیدیترین مفاهیمی که استاد عباسمنش با مثالهایی ملموس از دنیای تکنولوژی، رانندگی و حتی بازیهای کامپیوتری تشریح میکنند، تفاوت میان «استفاده از تجربه» و «مسدود کردن هدایت با غرور» است. استاد توضیح میدهند که ذهن استدلالگر ما، همواره سعی دارد مسائل جدید را با فرمولهای قدیمی حل کند. مثل برنامهنویسی که برای رفع یک باگ، بیست راه منطقی را امتحان میکند و شکست میخورد، اما لحظهای که از روی «عجز» و «تسلیم» دست از تقلا برمیدارد و از نیروی برتر کمک میخواهد، سادهترین و درستترین راهکار به او الهام میشود. این همان نقطهای است که ما باید «تواضع در برابر خداوند» را با «احساس لیاقت در برابر خلق» ترکیب کنیم. بسیاری از افراد تصور میکنند که کمک خواستن از خداوند نشانه ضعف است، درحالیکه بر طبق اصل توحید، هوشمندترین انسانها کسانی هستند که فرمان زندگی خود را به دست خدا میسپارند.
افراد زیادی برای داشتن چنین حدی از ارتباط عمیق با خداوند و دریافت هدایتهای او در مسیر هر خواسته کوچک و بزرگی، از درون احساس لیاقت ندارند.
آموزههای دوره احساس لیاقت منبعی کامل برای ترمیم احساس خودارزشمندی درونی است؛ بهگونهای که فرد بتواند خود را اساساً «لایق» چنین حدی از ارتباط دقیق و عمیق با خداوند بداند. زیرا مهمترین موضوع در دریافت هدایتهای خداوند، احساس لیاقت داشتن درباره ارتباط عمیق با خداوند و دریافت الهامات اوست. تا زمانی که ما خود را لایق همصحبتی با خداوند ندانیم، صدای هدایت او را نخواهیم شنید.
خداوند مانند یک فرستنده رادیویی قدرتمند، در هر لحظه و در مورد هر موضوعی (از مسائل مالی و بیزینس گرفته تا سلامتی و روابط) در حال پخش فرکانس هدایت است. اما این ما هستیم که باید گیرندههایمان را روی این موج درست تنظیم کنیم. تنظیم این موج، با هیچ تکنیک پیچیدهای انجام نمیشود، بلکه تنها با یک تغییر نگرش درونی ممکن است:
پذیرش اینکه «من نمیدانم و او میداند» و مهمتر از همه، «احساس لیاقت داشتن درباره دریافت هدایتهای خداوند»
آگاهیهای این قسمت، منطقهای محکمی به ما میدهد تا هر مانعی را از ذهن خود برداریم که مانع اتصال ما به خداوند و دریافت هدایتهای او میشود. مثل احساس گناهی که افراد دارند و فکر میکنند بهخاطر اشتباهات گذشته، از درگاه خداوند رانده شدهاند. استاد عباسمنش با ذکر منطقهای توحیدی محکم به ما یادآور میشوند که حتی اگر هزاران بار مسیر اشتباه را رفته باشید، خداوند مشتاق هدایت شماست.
درک این نکته که «من بی قید و شرط لایق هستم تا خداوند من را به هموارترین مسیر تحقق خواسته هایم هدایت کند»، هسته اصلی آموزههای دوره احساس لیاقت است که مکمل بینظیری برای اجرای توحید در عمل است.
باور محدودکننده دیگری که استاد عباسمنش در این فایل بهعنوان مانعی مهم در دریافت هدایتهای خداوند به آن اشاره میکنند، باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود» است. ریشه این باور نیز در احساس عدم لیاقت است که فرد نمی تواند خود را بی قید و شرط، لایق دریافت نعمت ها بداند. استاد با استناد به قوانین خداوند، ثابت میکنند که سختی کشیدن، تقلا کردن و «پدرِ آدم درآمدن»، فضیلت نیست؛ بلکه نشانه دور شدن از مسیر هموار هدایتهای الهی است. زندگی طبیعی و توحیدی، مانند حرکت در یک سرازیری سرسبز با چرخهای روغنکاریشده است، نه کشیدن یک گاری شکسته در سربالایی سنگلاخ.
اگر زندگی شما سخت پیش میرود، اگر برای حل مسائل ساده مجبور به مبارزه هستید، نشانه این است که نتوانستید روی خداوند به عنوان قدرت مطلق حساب کنید، میخواهید با زورِ بازوی محدودِ خودتان مسائل را حل کنید و به نیروی «کن فیکون» خداوند اجازه ورود ندادهاید. تواضع در برابر خداوند، زندگی را آسان میکند. راهکارهای خداوند برای حل مسائل شما و تحقق خواسته ها همواره آسان هستند، اما شما وقتی به آنها دسترسی دارید که با ایجاد باورهای توحیدی، عقل خود را از مدار خارج میکنید.
تمرین این قسمت:
به تجربیات خود درباره مفهوم آگاهیهای این قسمت فکر کنید و در بخش نظرات این فایل بنویسید:
الف) در چه مواردی از زندگیتان (شغلی، مالی، عاطفی و…) احساس کردید که «خودتان کاربلد و حرفهای هستید»، به مهارت و کاربلدی خود آنقدر مغرور شدید که خود را بینیاز از هدایتهای خدا دیدید و سراغ ایدههای خودتان یا راهکارهای دیگران رفتید اما به طرز غیرقابلانتظاری، کارها گره خورد و نتیجه خوب از آب درنیامد یا دچار خطا و اشتباه شدید؟
در مقابل، چه زمانهایی با وجود مهارت و کاربلدی، متواضعانه از خداوند طلب هدایت کردید، اعتراف کردید که «نمیدانید»، سپس به ایدههایی هدایت شدید که کارها با روانی و آسانی انجام شد یا نتیجه حتی بارها بهتر از انتظار شما پیش رفت؟
ب) وقتی چرخ زندگی شما به روانی میچرخد و کارها بهخوبی پیش میرود، آیا ارتباط این جنس از روانی در انجام کارها را با نگرش «تواضع در برابر خداوند» حتی با وجود حرفهای بودن، تشخیص میدهید و برعکس؟ چقدر حواستان به این اصل مهم است؟
فکر کردن و جواب دادن به این سؤالات باعث میشود نقش توحید در روان شدن چرخ زندگی را درک کنید، در همه حال در مقابل خداوند خاشع بمانید و در موضوعات مختلف، خواه ساده، خواه مهم، از خداوند هدایت بخواهید؛ حتی اگر در آن کار حرفهای باشید.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت ۱۱632MB67 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت ۱۱64MB67 دقیقه






بنام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ وَیُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِنْ دُونِهِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ ﴿36﴾
آیا خدا کفایت کننده بنده اش نیست و [کافران] تو را از آنها که غیر اویند مى ترسانند و هر که را خدا گمراه گرداند برایش راهبرى نیست.
وَمَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ أَلَیْسَ اللَّهُ بِعَزِیزٍ ذِی انْتِقَامٍ ﴿37﴾
و هر که را خدا هدایت کند گمراه کننده اى ندارد مگر خدا نیست که نیرومند کیفرخواه است.
آیات 36 و 37 سوره زمر
با سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته یار و همراه همیشگی شان و دوستان هم فرکانسی ام در این سایت توحیدی و کشتی نجات بخش.
خداوندا تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم، مرا به راه راست هدایت کن، راه کسانیکه به آنها نعمت دادی نه کسانیکه بر آنها غضب نمودی و نه گمراهان.
خدایا نمی دانم می خواهم چه بنویسم، فقط می دانم به حرف دلم گوش داده و به اذن و اختیار و با اراده و قدرت تو بر صفحه کلید می فشارم تا بنگارم هر آنچه که تو دیکته می نمایی؛
تا بنگارم عشقی را که با تمام وجود از تو جاری می گردد بر قلب و بر ذهن و روحم، به این انگشتانی که از تو فرمان می برند و این کلماتی که زیبایی و عظمت و عشق ابدی و لایتناهی تو را به تصویر می کشند؛
خدایا به دستانم و انگشتانم توان بده و ذهنم را آرام نما و قلبم را که از وجود بی کران تو در حال فوران است و با تمام قدرت تلاش می کند از سینه ام بیرون بیاید و فریاد بزند عظمت و بزرگی و جلال و جبروت تو را، آرامش عطا کن؛
نمی دانم، باز هم غافلگیر شدم و زبانم قاصر از بیان این همه اخلاص و توحید و یکتاپرستی، از این همه عشق و شوق و احساس بندگی، از این همه خلوص نیت و کلام گهرباری که هر بار زیباتر و خالص تر از جانب او بر زبان استاد عزیزم جاری شده و چونان شهدی شیرین بر جان نشسته و کام ما را همچون عسلی که توصیفش در نهرهای بهشتی شده است گوارا می نماید؛
خدایا هر بار با شنیدن این سخنان و دیدن نشانه های بیشتر آن در کلمه کلمه کامنت های دوستان عزیزی که بحق شاگردان پرورش یافته در این دانشگاه توحید و یکتاپرستی هستند، حس می کنم قلبم به شدت بر سینه ام فشار می آورد و هر آن است که سینه ام را بشکافد و بیرون بیاید؛
حس می کنم و البته که اطمینان دارم که هر بار لبخند زیبای خدا را در چهره آرام و دلنشین استاد می بینم و کلامش را از زبان و لبهای استاد می شنوم و با چشم دل می بینم و با گوش جان می شنوم که مرا صدا می زند و به خود می خواند؛
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده؛
اکنون نمی دانم کجایم و چه می گویم، فقط می دانم که تمام وجودم را عظمت و شکوهی در برگرفته و احساس کسی را دارم که بعد از مدتها که هر روز یک توصیفی از یار گمشده اش می شنود که فقط گاه گاهی یک وصف کوچکی از او می شنیده و الان مدتی است که با شنیدن توصیف های زیباتر و بیشتر از یارش دلش و قلبش را برای دیدنش پاکتر و بازتر کرده و با این کار برای دیدن روی ماه و باعظمتش لحظه شماری می نماید؛
این روزها خیلی بهتر آن احساسی را که استاد سالها پیش در خیابان های بندرعباس و در آن گرمای تابستان راه می رفتند و با خدای خود صحبت می کردند و اشک می ریختند را درک می کنم و تجربه می کنم؛
نمی دانم چه شده است که این قدر دلم روشن شده و یا بهتر بگویم دل نازک شده ام و تا نام و یاد خداوند بر قلب و زبانم جاری می شود، به دنبال آن اشک است که از دیدگانم جاری می گردد و قلبم مالامال از وجود بی کرانش شده و تمام جهان و اطرافم را به فراموشی می سپارم و در عالم دیگر سیر می کنم، انگار که جز وجود او هیچ نمی بینم و جز صدای او هیچ نمی شنوم؛
در این لحظه دارم به این فکر می کنم که؛
چرا می گویند خدا دیدنی نیست؟
چرا می گویند که صدای خداوند شنیدنی نیست؟
چرا می گویند که نمی توان خدا را لمس کرد؟
به خود می گویم: شاید برای این است که سالهای سال در مدارس و خانواده و جامعه و محافل به اصطلاح مذهبی آنقدر این خزعبلات را به خوردمان داده اند که اصلا هیچ جوره نمی توانیم باور کنیم که ما هم لیاقت دیدن و شنیدن و حس کردن وجودش را داریم؛
شاید برای این است که آنقدر خودمان را دست کم گرفته ایم و وجود خودمان را فراموش کرده ایم و ذات خودمان را از یاد برده ایم که دیگر اصلا جرات به یادآوردن آن را هم به خودمان نمی دهیم؛
ولی می توانم به عظمت و شکوهش سوگند یاد کنم که دیدم؛
دیدم تمام عظمتش را در گلی که در باد می رقصید و لبخندش را با تمام وجود به من ارزانی می داشت و دامان گرمش را برای زنبور و پروانه ای گسترانده بود که رزقش را بی حساب از آن لبخند زیبا بگیرد؛
به بزرگش اش سوگند که شنیدم؛
شنیدم صدای شیوا و رسایش که ابتدای صبح و قبل از طلوع خورشید و در کنار این گل زیبای همیشه خندان از حنجره ی یک گنجشگ زیبایی که آوازی سرمست سر می داد و عظمت و بزرگی اش را می ستود و بخاطر زندگی دوباره اش و بخاطر روز زیبایی دیگر او را شکر می گفت و شاد و مسرور بود؛
به جلال و جبروتش سوگند که با تمام وجودم حس کردم؛
حس کردم آن همه عشق و محبتی که به تمام جهان و جهانیان عرضه داشته و بی حساب می بخشد به همگان، حس کردم در دل تاریکی شب وجود آرامشش را در هستی و احساس کردم زندگی و لذت هایش را در روشنایی روز و جزء جزء هستی و آفرینش با زندگی دوباره و شادی و شور و مستی شان؛
من دیدم آن خدایی را که همه می گویند نادیدنی است؛
آری دیدم او را، اما نه با چشم سری که مادیات را با آن می بینم؛
دیدم او را با چشم دل، با قلبی که فقط با شنیدن این فایل های توحیدی و باور کردنش به اندازه درک اندک خودم تا این لحظه فقط توانستم کمی آن را غبارروبی کنم و شاید یک لایه از هزاران لایه زنگارهایی که سالها بخاطر دوری از او بر روی آن نشسته بود را پاک کنم؛
شنیدم او را با گوش جان، نه با گوشی که بارها و روزها و لحظه ها خزعبلات و ناملایمی ها و نامردمی ها را می شنوم؛
شنیدم او را با گوشی که با قلبم پیوند خورده و یک روزنه کوچکی از آن به اندازه سرسوزنی به رویش باز شده و نور وجودش از همین روزنه کوچک به درون تابیده و کورسویی در تاریکی مطلق پدیده آورده که بتوانم کم کم چشمانم را به این نور و این زیبایی و عظمت باز کنم؛
حس کردم او را؛ نه با احساسی که بارها با آن مادیات را احساس کردم؛
احساس کردم او را با تمام وجود و با روحی که متعلق به خودش بوده و هست و من آن را فراموش کرده بوده و بخاطرش عذر تقصیر به درگاهش دارم و می دانم که پذیرای آن است؛
چون این روزها حس می کنم که با کس دیگری عشق بازی می کنم؛
حس می کنم کسی در وجودم زنده و بیدار شده است و عظمتی را در وجودم یافته ام که با او می توانم پا روی تمام کاستی ها و غم ها و نگرانی های دنیا بگذارم و فقط او را بس است برایم، تا پایان این جهان؛
این روزها هر جا می نگرم او را می بینم، هر چه می شنوم پیامی است از جانب او برای من، هر چه احساس می کنم خوبی و عظمت و عشق او در آن نهفته است و با تمام وجودش تقدیمم می کند؛
این روزها بیشتر او را در کنارم حس می کنم و به عظمتش سوگند می بینم آن وجود نادیده را از وقتی که صبح چشم می گشایم و شکر می کنم، در هر لحظه؛
در پلک زدن هایم، در قدم برداشتن هایم، در حرف هایم، در گوش دادن هایم، در نسیمی که صبح گاه می وزد، در پروانه ای که اطراف درخت گل محمدی و زیبای باغچه خانه ام می رقصد، در زنبوری که برای جمع آوری شهد اطراف گل ها می چرخد، در صدای گنجشکی که روی شاخه های آن نشسته و آواز سرمی دهد، در یاکریمی که هر صبح با عشق صدای زیبایش را می پراکند، در لبخند زیبای یک کودک و در لطافت بهاری که نسیمش هر صبح و شام بر چهره ام می وزد، از لبخند و احترامی که حتی از عابرهایی که نمی شناسم و کسانیکه می شناسم بهتر و زیباتر از روزهای قبل دریافت می کنم و در ثانیه به ثانیه روزهایم که آنقدر زیبا و بی نظیر است که اصلا گذر زمان را احساس نمی کنم؛
آنقدر حسم عالی شده و حواسم و فکرم به اوست که حتی در هر کلمه از فیلمی که می بینم صدا و پیام او را به وضوح می شنوم؛
امروز فیلمی می دیدم که یک جمله از آن من را میخکوب کرد؛
جمله ای که یک استاد به شاگردش می گفت و آن این بود که:
انسانها به خاطر علم کمی که دارند فکر می کنند که همه چیز را می دانند، در حالیکه هیچ نمی دانند،*
ولی اگر قلب و دل خود را از زنگارها و آلودگی ها پاک کنند آن وقت به وضوح درک می کنند و اسرار را می فهمند و می شنوند؛
الله اکبر، از این همه هماهنگی و نظم و قانون دقیق و کاملی که در این جهان و به این زیبایی قرار گرفته است،
قانونی که وقتی در مدار دریافت آگاهی قرار می گیری، حتی از چیزهایی که فکرش را هم نمی کنی نشانه و هدایت و الهام دریافت می کنی و این چیزی نیست جز رزق بی حسابی که وعده اش داده شده است؛
چقدر زیبا وقتی در خواب ناز هستی و کارت را به خودش واگذار کرده ای و صبح چشمانت را می گشایی، می بینی که به زیبایی هر چه تمام تر آن کار به انجام رسیده است و تو فقط مات و مبهوت شکرش را به جای می آوری و اشک می ریزی؛
چقدر زیبا وقتی به اداره ای می روی که شاید قبل تر از اینها روزها باید به خاطر یک نامه دوندگی می کردی، ولی او آنقدر زیبا همه چیز را برایت ردیف کرده است که به راحتی و بدون اینکه ذره ای احساس نگرانی و ناراحتی داشته باشی، کار چند روزه در عرض یک ساعت انجام شده و نامه به دست و خوشحال آنجا را ترک می کنی و تنها با یک «خدایا شکرت» ساده از او تشکر می کنی؛ ولی باز هم به لطف و فضلش ایمان داری و باورش داری که هدایت و حمایتت می کند و این چیزی نیست جز رحمت بی پایانش بر من؛
به بزرگی اش سوگند در این نیم قرنی که از خداوند عمر گرفته ام، می توانم بگویم که این بهار یکی از بهترین و زیباترین بهارهای عمرم بود، بهاری بود که در لحظه لحظه آن و در هر برگی و در هر وزش بادی و در هر رقص پروانه ای و در هر صدا و نوایی او را دیدم و حس کردم و شنیدم؛
به وضوح می بینم که روحم لطیف تر شده و آرامتر شده ام؛
آن هم فقط به این واسطه که اندکی او را باور کرده و به او توکل کرده ام و شاید توانستم فقط یک لایه از آلودگی ها و زنگارهایی که قلب و دلم را سیاه و تاریک کرده بوده را بزدایم و به الماس درونم نزدیک تر شوم و سعی بر این دارم که هر لحظه از زندگی ام را به لطف او، با یاد و نامش سپری کنم؛ که هزار البته با توکل بر خودش و ایمان و باوری راسخ به هدایت ها و الهامات هر لحظه اش؛
جایی شنیده بودم که سکوت راه رسیدن به خداست؛
ولی اکنون با شجاعت تمام فریاد می زنم که: سکوت فریاد بلند خداوند است که با آن جان و قلب ما را جلا می دهد؛
سکوت بسیار زیباتر از آنست که می پنداشتم، چون در سکوت است که او را می یابم و می توانم بهتر و راحت تر صدایش را بشنوم و در لابلای این سکوت او را ببینم و با عشق در آغوشش بکشم؛
سکوت فریادی است که از درون سر می دهم تا ندای ملکوتی و صدای رسای پروردگارم را با جان و دل بشنوم؛
تا از هیاهوی این دنیا و وابستگی ها و دلبستگی هایش رهایی یابم و فقط و فقط به او و دلداده هایش گوش جان فرا دهم، که این میسر نمی گردد مگر با سکوتی دلنشین همراه به آرامش و ایمان و توکل به ذات مقدسش؛
در کامنت دوست و هم فرکانسی عزیزم، خانم نفیسه حاجی محسن خواندم که نوشته بودند در حال نشر پست هایی هستند با محتوای الهی و توحیدی؛
با خواندن این جمله ایشان جانی تازه در وجودم شکل گرفته و احساس می کنم که من هم تمام وجودم در حال فریادزدن توحید و یکتاپرستی شده است؛
سالها نماز می خواندم و به اصطلاح بر درگاهش سجده می کردم، ولی چه سود که همگی از روی ترس و نیاز و شاید هم از روی اجبار و تاییدطلبی و خیلی وقتها هم بخاطر تقلیدهای کورکوانه ای بود که از خانواده و اطرافیان و جامعه به ارث برده بودم؛
و با وجود اینکه این اواخر خیلی نسبت به خواندن نماز احساس بهتری پیدا کرده بودم و وقتی در پیشگاهش سجده می کردم (نمی توانم بگویم همیشه ولی به جرات می گویم که بیشتر مواقع) بخاطر وجود نازنین خودش و سپاسگزاری بود؛
ولی دوباره کامنت جناب سیدعلی جان خوشدل من را به فکری عمیق واداشت؛
به این فکر کردم که واقعا برای چی و چرا نماز می خوانم و برای او سجده می کنم؟
نه اینکه بخواهم نماز خواندن را ترک کنم و یا بگویم که دلایل ام برای سجود و یا رکوع در پیشگاهش خوب است یا بد!!!
فقط می خواهم دلیل آن را برای خودم منطقی تر کنم و اصل انجام این کار را برای خودم واضح و روشن کنم و ببینم که اصلا با خودم چند چند هستم؛
راستش شاید من هم خیلی وقت ها تصمیم گرفتم نماز نخوانم، البته نه اینکه بخواهم از یاد و ذکر او غافل شوم، ولی اینکه حتی خیلی قبل تر از این هم فکر می کردم که چرا باید اینگونه نماز خواند؟
با خود می گویم: چرا در بین این جمعیت 10 میلیاردی کره زمین فقط مسلمانان که شاید جمعیت شان یک پنجم جمعیت جهان باشد اینگونه نماز می خوانند؟
آیا آنها که به این شکلی که ما با خدا رابطه داریم و او را عبادت می کنیم، خدا را نمی شناسند و او را یاد نمی کنند!!! و اگر بخاطر اینگونه نماز نخواندن از یاد او غافلند پس چرا زندگی شان خیلی بهتر از کسانیکه است (یا بهتر است بگویم خیلی بهتر از زندگی من است) که مرتب نمازهایمان را حتی سروقت می خوانیم؟
خیلی از جواب هایم را در فایل های سفر به دور آمریکا و صحبت ها و فایل های استاد گرفتم و وقتی خودم بیشتر قرآن را خواندم و آیاتی را دیدم که در مورد نماز خواندن ابراهیم و اسماعیل و یعقوب و یوسف و موسی و سلیمان و عیسی و دیگر پیامبران در قرآن صحبت شده است و در مورد این گفته شده است که فرشتگان و زمین و آسمان ها و کوهها و تمام ذرات عالم برای خداوند سجده می کنند و تسبیح او می گویند، بیشتر به فکر افتادم و عمیق تر موضوع را بررسی کردم؛
به خودم گفتم آیا یک درخت و یا یک برگ و یا یک کرم و یک گنجشک و یا پروانه و زنبور و گل و یا هر چیز دیگری که حداقل من می شناسم و اسمشان را می دانم هم همانند ما و یا من سجود و رکوع می کنند و خداوند را اینگونه تسبیح می گویند و عبادت می کنند؟
مخصوصا این اواخر و یا این چند روز، خیلی بیشتر به این موضوع فکر می کنم که چطور خداوند را عبادت کنم و یاد نمایم که حق او را به بهترین شکل ممکن ادا نمایم و شایسته و سزاوار خداوندگاری او و عبودیت و بندگی من باشد؛
چطور در مقابلش خضوع و خشوع داشته باشم که لایق و سزاوار پرستش اش باشد و در سرای آخرت بخاطر کوتاهی شرمسارش نباشم؛
راستش تا این لحظه که این کامنت را می نویسم هنوز به نتیجه ای نرسیده ام، و تصمیم دارم که کماکان مانند قبل او را عبادت کنم و در پیشگاهش سجود و رکوع داشته باشم، البته با دلی پاک تر و خلوصی بیشتر و درک بهتری از اینکه این کار برای رشد خودم می باشد و با علم به اینکه خداوند نیازی به این صلاه من و یا هر عبادت دیگری ندارد و این من هستم که محتاج و نیازمند لطف و رحمت اویم؛
بارالها به هر خیری نیکی که از تو به من برسد فقیر و محتاجم؛
پس سعی می کنم که همیشه و در هر لحظه یاد او را در وجودم و در دلم زنده نگه دارم و فقط و فقط از او یاری و مدد می جویم و درخواست دارم تا عنایت و فضل بی کرانش را بر من بتاباند و خودش هر لحظه هادی و هدایتگرم باشد و مرا به بهترین و زیباترین مسیرها برای سپاسگزاری بهتر و بیشتر و قلبی بازتر هدایت و راهنمایی نماید و عالی ترین راه عبادت و بندگی اش را نشانم دهد؛ الهی آمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
همیشه و هر لحظه یاد او را در دلم زنده و پاینده نگه دارم و با تمام وجودم او را ستایش نمایم تا شیطان را در آن جایگاهی نباشد و تمام وجودم از عشق و نام و یاد خودش لبریز گردد، چرا که خودش در آیه 36 سوره زخرف فرموده :
وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (36)
و هر که از یاد خداى رحمن روى گردان شود شیطانى بر او مىگماریم که همراه و دمساز وى گردد.
و یک تشکر ویژه ای هم از جناب آقای رضا احمدی عزیز دارم که واقعا به درک بالایی در آیات و روایات نائل آمده و ما را هم از این توفیقی که از طرف پروردگار نصیب اش شده سهیم می نماید و از کامنت ها و مطالب زیبایش آموختم و تجربه کسب کردم و الحق و والانصاف که شاگرد ممتازی این دانشگاه بزرگ و الهی برازنده ی افرادی همچون شماست که مطالب را عالی تر درک کرده و برای درک بهتر بر و بچه های سایت با خلوص نیت و پاکی دل دانسته ها و یافته های خود را در اختیار ما قرار داده و به رشد و پیشرفت مان کمک شایانی می نمایید (بخصوص در مورد مستندهایی که معرفی کرده بودید که حداقل برای من خیلی خیلی عالی و آموزنده و دست اول بودند). دست مریزاد و خدا قوت
و در پایان هم از استاد عزیز و یار همیشگی شان خانم شایسته عزیز سپاسگزاری خالصانه و عاشقانه دارم بخاطر این مطالب و این فضای روحانی و ملکوتی و توحیدی که برای رشد و پیشرفت تمام مشتاقان فراهم نموده و با عشق و خلوص نیت این آگاهی ها را در اختیار می گذارند.
لطف بیکران حضرت حق بر لحظه لحظه زندگی تان و قلبهاتان جاری باد؛
هر روز در پناه الله یکتا بدرخشید؛
تا درودی دیگر بدرود
علیرضا (پدر خانواده)