توحید عملی | قسمت ۱
این فایل در آذر ماه ۱۴۰۴ بروزرسانی شده است
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
این فایل یکی از تأثیرگذارترین و شخصیترین صحبتهای استاد عباسمنش است که در آن، پرده از راز بزرگ تحول زندگیشان برمیدارند. این فایل نقشه راهی است برای کسانی که به دنبال کشف رسالت الهی خود هستند. آموزه بنیادین این فایل بر این حقیقت استوار است که گاهی خداوند از طریق تضادها، سختیهای طاقتفرسا و حتی مواجهه نزدیک با مرگ، ما را بیدار میکند تا به یاد آوریم که برای هدفی والا خلق شدهایم. درسی که استاد از تجربه دردناک از دست دادن همکاران و نجات معجزهآسای خود گرفتند، این نبود که صرفاً شانس آوردهاند، بلکه این بود که جهان هستی تصادفی نیست و اگر هنوز نفس میکشید، یعنی خداوند برای شما برنامهای دارد. این فایل به ما میآموزد که وقتی انسان با تمام وجود درک میکند که قدرتی برتر او را حفظ کرده است، دیگر نمیتواند به زندگی معمولی و روزمره قانع باشد؛ بلکه باید به جستجوی آن “چرایی” بزرگ بپردازد و پاسخ را تنها در یک کلمه مییابد: توحید. برای درک عمیقتر این مفاهیم و اینکه چگونه خود را لایق چنین هدایت و حمایتی از سوی پروردگار بدانید، استفاده از مباحث دوره احساس لیاقت در کنار این فایل، اکیداً توصیه میشود تا درک کنید که شما ارزشمندترین مخلوق خداوند هستید و لایق دریافت الهامات او میباشید.
نکته بسیار عمیقی که در این فایل تشریح میشود، تغییر مدار از “تلاش برای بقا” به “حرکت در مسیر رسالت” است. استاد توضیح میدهند که چگونه پس از آن واقعه تکاندهنده، به جای تمرکز بر فقر، بدهی و مشکلات کاری، ماهها در سجده و عبادت، تنها یک سؤال را از خداوند پرسیدند: “از من چه میخواهی؟”. پاسخ این سؤال، کلید گنجینههای آسمان و زمین بود. درسی که اینجا نهفته است، این است که وقتی شما دغدغهتان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالصتری بودن و اجرای توحید” تغییر میدهید، خداوند تمام جنبههای دیگر زندگیتان را تضمین میکند. استاد با بیانی شیوا تشریح میکنند که ثروت، سلامتی، آرامش و روابط عاشقانه، پاداشهای طبیعی و بدیهی برای کسی است که خدا را تنها قدرت مؤثر در جهان میداند. اگر کسی ادعا میکند خدا را شناخته اما در فقر، بیماری یا تنهایی به سر میبرد، هنوز “خدای واقعی” را نشناخته است؛ زیرا خدای حقیقی، سرچشمه تمام نعمات است. این نگاه توحیدی دقیقاً همان زیربنایی است که در دوره احساس لیاقت نیز به شکلی گستردهتر آموزش داده میشود تا باور کنید که لیاقت شما برای ثروتمند شدن، ریشه در اتصال شما به منبع لایزال الهی دارد.
مفهوم دیگری که در این فایل با قدرتی بینظیر بازتعریف میشود، معنای واقعی شرک و بتپرستی در دنیای مدرن است. استاد عباسمنش تأکید میکنند که بتپرستی امروز، سجده بر سنگ و چوب نیست، بلکه قدرت دادن به هر عاملی غیر از خداوند است. وقتی تصور میکنید شرایط اقتصادی، دولت، پارتیبازی یا شانس، مسئول وضعیت زندگی شما هستند، شما در حال شرک ورزیدن هستید. توحید عملی یعنی باور به اینکه همه ما رب واحدی داریم و دسترسی ما به منبع قدرت، ثروت و نعمت، کاملاً برابر است. تفاوت انسانها تنها در “ظرف باور” آنهاست. استاد با خواندن کامنتی الهامبخش، یادآور میشوند که قرآن و آموزههای الهی، گنجنامهای هستند که باید رمزگشایی شوند و رمز آن، پاک کردن قلب از ترسِ غیر خداست. این فایل فریاد میزند که قدرت مطلق تنها در دست خداست و اگر این را باور کنید، دستان خداوند از جایی که گمان نمیبرید برای یاری شما میآیند، همانطور که زندگی استاد را از کارگری در شرایط سخت به استقلال مالی و زمانی کامل رساندند.
تمرین:
اکنون نوبت شماست که این آگاهی را در زندگی خود جاری کنید. تمرین بسیار مهمی که برای این جلسه طراحی شده است. از شما میخواهیم که با قلبی گشوده، به گذشته و حالِ زندگی خود بنگرید و در بخش نظراتِ همین فایل در سایت، به این سوال پاسخ دهید:
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
نوشتنِ این موارد و اعتراف به شرکهای مخفی، اولین قدم برای شکستنِ بتها و جاری کردنِ قدرتِ خداوند در زندگیتان است. با به اشتراک گذاشتنِ این تجربیات، نه تنها ایمانِ خود را فولادین میکنید، بلکه چراغِ راهی برای هزاران نفر دیگر خواهید شد تا آنها نیز ردپای خدا را در زندگیشان پیدا کنند. منتظر خواندنِ کامنتهای توحیدی و بیدارکنندهی شما هستیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت ۱110MB21 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت ۱20MB21 دقیقه














1404/5/9شروع دومین دوره ی ساخته شده توسط خداولیلاجان خداشناسی وخودشناسی ساخته ی خودم باخدای خودم با دیدن نتایج فراوان.
این اتفاق گردنبندبابرکت ودریافت اسکناسهای قیمتی وناشمارخوش رنگ الهی به امیدخودت.
به نام خدا ی خودم وسلام به خدای خودم.
سلام ودرودبه استادتوحیدی ومریم جون وهمکلاسیهای گلم.
بعدازخانه تکانی ذهن، روزشمارتحول زندگی،ومهاجرت به مداربالا بعد ازخداپرسیدم این دورهها ی هدیه تموم بشه من چکارکنم هنوزفرکانسم بادوره های خریدنی یکی نشده.خداگفت بیاکمکت میکنم باهم دوره بسازیم چون توی دروه ی عزت نفس استادعزیزم سیدعرشیانی وفایلهای استادعزیزم سیدعباسمنش میفرمایندخداروخودت پیداکن تاحالاازجامعه وخانواده خدابه مامعرفی شد4ساله بااین دوعزیزخدامعرفی شدحالابه قول این عزیزان خودت خداتوپیداکن ببین خدای خودت چی خصوصیاتی داره؟
منم موندم ای بابامن که همش بارم روی دوش دیگرانه حالاکه استادعزیزم توی فایل انرژی که نامش راخدانامیده ایم روازاعماق وجودش فریادمیکنه که لیلابفهم خداسیستم آدم نیست منم گفتم ای سیستم رهبریت زندگی روبه خودت سپردم تاحالاسکان دست من وخدای انسانی من ساخته ی دنیابودوبه من معرفی شدمنم ادامه دادم. تمامش کن الان هم4سالبیشترشدهمش باخدای عرشیانفروعباسمنش ونوچه هاش بودم حالابیاخودمون دوتایی بارهبریت خدای سیستمی ببینیم چکارمیکنیم برای خودمون 2تادوره بسازیم حتمأ درستش میکنیم برای اوناشده خب برای ماهم میشه واقعیت توی چندتاکامنت نوشتم دوره ی قانون سلامتی رو خریدم ولی موقعیت عمل رو نداشتم حالابه هردلیلی بوده.
1403/4/14و1447/1/9روزتاسوعاوشب عاشورای حسینی که امام حسین به خواسته ی خودش عاشقانه دل به اقیانوس بی کران الهی سپردکه به خودش وجهان یادآورباشدفقط خدا، همه کس خودشه، همه چیز خودشه همه جاخودشه وهیچ کدام ازاینهاهم نیست پس خداانرژی فوق انرژیهاهست. که بازهم منه لیلانمیدانم من کیستم ؟وخداکیست؟ وماباهم چه نصبتی واریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
وباهدایت خدااین دوره ی مقدس درپرتوآگاهی راکه خودشناسی وخداشناسی رومیگه همین جوری بدون هیچ آگاهی وزرنگی من خداگفت اینه این دوره رو کارکن.و حتی ازفایلهاخیلی چیزی دستگیرم نشدولی این دوره روبه سلامتی به پایان رساندم.
وحالاازمعجزاتش براتون بگم والبته یک هدیه ی 20میلیون سودکاری پسردومم قبل از شروع این دورهای خودساخته ی منوخدابوده وبقیه ی واقعیتهاواتفاقات روبراتون بگم باشروع دوره های خداسازولیلاسازخخخخخخخخخ
خدمت اعضای خانواده ی سایت بهشتی ام عرض کنم.
پسرم شرکتبازرگانی خریدوفروش وشرکت درمناقصات داره 2تاپسربزرگم توی شرکت باهم کارمیکنندولی الان تصمیم گرفتن جداسرمایه گذاری کنند.انشاءالله به حول قوه ی الهی.
ازقبل ازعید1404برای خرید مصالح ساختمانی برای ارگانهای دولتی البته برای روستاهای خراسان رضوی خریدمیکردقبل ازعیدهرچی مصالح بردتسویه کردوگفت اگه مصالح خواستیدازمشهدمیارم وگرنه دیگه صرفه ی اقتصادی برام نداره چون ازشهرهای دیگه مصالح خرید می کرد وبه اون روستاباتریلی ارسال می کردند.
رئیس دهیاری گفته بودنه ازهمین مدل مصالح لازم داریم لطفااین کاروبرامون انجام بدین.بازهم 2تاتریلی دیگه مصالح خریدوفرستادفقط خوبیش این بودبه محض اینکه تریلی اول تخلیه می شد سریع تریلی دومی راهم می فرستادندوباتخلیه ی تریلی دوم سریع نامه نگاریهاوامضاهارودهیاری آماده میکردچک نقدی روبه اولای کاربه بانک همان شهرستان میبردندوبه حساب شرکت پسرم واریزمیشدوبعدازچندتاچک رئیس بانک گفته امضاء مدیرشرکت وحضورمدیرشرکت الزامی است. که برای چکهای بعدی توسط رانندهای اتوبوس ازترمینال شهرستان به مشهدفرستاده میشد وپولشو نقدی وسریع تسویه میکردند. وکرایه ی تریلیهابعداز48ساعت الی72ساعت به حسابشون واریزمی شد.عجب درآمدی راحت ولی به اندازه ی خودش دیگه مسیرهایی داشت که بایدبه روال اداری پیش میرفت ولی به قول استادازبیل زدن توی کوه وصحراخیلی خیلی راحت تر.
دیگه پسرم هیچ اقدامی برای بقیه ی مصالح نکردگفت انشاءالله خودشون تهیه میکنند.تااینجابیشترمسئولیت باپسردومم بود به قول خودم میگفتم پسردومی حضرت موسی وپسراولی مثل برادرموسی همراهش بودویک مقداردرصد هم سود رو به پسردومی میداد .
وصرفه ی اقتصادی آنچنان نداشت بازهم خداروشکر.
وازامسال حالادوتابرادرتوی مناقصه های دیگرشرکت کردندبرادبزرگتر بااختلاف خیلی کم ازقیمت برادرکوچیکه قیمت پائین ترداده بودوبرنده ی کارشده بود.برای خریدونصب سایه بون ورقهایupvc
ومیخندیدومیگفت توی کارتم100هزارتومان هم ندارم مناقصه ی 500میلیون تومانی برنده شدم واگرانصراف میدادبرادرکوچکش تربرنده می شد.
به نفع کوچیکه که قیمت بالاترداده بودکار، رو واگذارمیکردند.
ولی برادرکوچک گفت اگه برای30میلیون بیشترمن کار، روبرمیداشتم و داداش بزرگه انصراف میدادواقعالِه ونابودمیشدچون اولین کاری هست شرکت کرده وبرنده شده پس بزارخوشحال باشه وماهُلِش بدیم تاراه بیفته! البته پسربزرگم خیلی فنی کارهست، ولی برای اولین مرتبه داره میره توادارات صحبت کنه داشته کم میاورده وپشتش اول به خداوبعد به داداش کوچک ترگرم بوده بلاخره داداش دومی وسومی مقداری پول وطلاگذاشتند وحقوق عزیزدلم رویکی کردیم کارش راه افتاد.تااینجای کارخدایاشکرت.
وسط کارنورافشانی های مملکت شروع شدوپسردومی میگفت یک مقدارکارکنیم به اون اداره ی دولتی میگیم یک مقدارنقدی بدین تابقیه ی ورقهاروازکارخونه داربخریم ادامه ی کارو سریع انجام بدیم.
واون اداره گفتنداشکال نداره درخواست بنویسین وطبق روال اداری نامه هاپیش بره پول واریزمیکنیم.وتمام کارهاانجام شد .
وهمه ی ماخوشحال که پول واریزمی شه لحظه آخرکه آخرین امضاء رو میخواستن بگیرن!!!!!!
وای خدای من!!!گفتند:نه!!!!!!!!!
بایدکارتحویل بشه بعداً!!!!!! وای خدای من!
حالابازخدادری دیگری بازکرد.ادامه ی اتفاق
ازاینطرف برای ادامه ی خریدمصالح تماس گرفتند پسرم گفت اصلا برام سودی نداره کرایه های تریلی رفته بالاگفتنداشکال نداره کرایه ی حمل بارباخودمون اینگار50میلیون تومان کرایه روخودشون پرداخت میکردندوبه نفع پسرم بود.
خدایاحالاماکه هیچ موجودی نداریم خدایاالخیرو فی ماوقع تومیدونی ومانمیدونیم.
پسرم دوباره برای مصالح تماس گرفت وبه فروشنده گفت 2تاتریلی باربفرست به آدرسی که قبلا مصالح فرستادی وبه محض تخلیه ی بارتریلی دوم تاظهرکارهای اداری انجام میشود وپول به حسابم مینشیند وسید الان پول نقدتوی کاردیگه خوابیده بنده ی خداگفت اشکال نداره پسرم گفت به شماچک شرکت رو می دم تاریخ یک هفته بعدازتحویل بار.
بنده ی خدا قبول کرد.
چون تاالان حدوا8الی10 تریلی دقیق نمیدونم پول نقدبوده اول تسویه حساب بعدتحویل بار وچک رو باپست زمینی به شهرستان فرستاد.وفقط عکس چک روبرای سیدفرستادو خودچک یک هفته بعددست سیدرسید.
بارها ازکوره به مقصدفرستاده شدوبرای تخلیه ی مصالح حقوق عزیزدلم رو برای دستمزدکارکرها واریزکردند.
خداروشکرباربه سلامتی به مقصدرسیدحالابه امیدآنکه بعدازتخلیه ی دومین تریلی چک نقدی توسط دهیار به حساب شرکت واریزمیکنندخخخخخخخخخخخخخخ.
امروز، فردا، پس فردا، پسون فردا، نه باباخبری نشد !!!!
چراچون دهیارتغییرکرده بودوحالابنده خدااجازه ی امضاءنداشت تاکارهای قانونی جابجایی دهیارانجام گیردنورافشانی ها قطع شدن برق تعطیلی ادارات تاسوعاعاشوراجمعه انجام کارهای دولتی نامه نگاریه زمین وزمان دست به هم دادند که امضاء دهیاربه ارزش بیادو فقط کل خانواده ی مارو به امتحان بگیرند وازآن طرف راننده های عزیزتریلی پولشونو میخوان.پسرم یکسره تماس میگرفت به شهرستان که لااقل پول راننده ها روبه عهده گرفتین تسویه کنین بالاخره بعدازچندروز پول تریلی هاتسویه شد.حالاچک شرکت پسرم تاریخش رسیدچندروزی مهلت خواست ولی دهیارحق امضانداشت!!!!!!
ازاین طرف کارپسربزرگم که نصب سایه بون یک ارگان دولتی بودنیمه کاره مانده بودومدام تماس میگرفتن آقای (×)بیاین کاروتمام کنین!!!!!
وصاحب کارخانه ای که ورق برای شون میفرستادگفت فقط نقدی کارمیکنم وجنس نسیه نمیدهم!!!!!
پسرم گفته بودپولمون جای دیگه بندِتاآزادبشه خدامیدونه ازاین طرف این ارگان داره کار، روازمامیگیره منم که به شماگفتم ازکسی میتونم طلابه امانت بگیرم به شمابدم وبرام ورق بفرستی وازاونطرف کارخانه دار، تا دیدمشتری خوبی روداره ازدست میده گفته بودنمیدونم چرادوست دارم براتون ورق بفرستم؟؟؟!!!باشه حالایک کاریش میکنم.وبین این اوضاع یک مشتری به کارخانه دارتماس میگیره برای توی حیاط سایبون روی ماشینم میخوام کسی روداری شماره ی پسرم رو داده اینکارو حدوابالای 20میلیون تومان شایدهم تا30میلیون تومان سودداشت نمیدونم و مابین این کاروهم انجام دادن الهی توراسپاس. توی همین اوضاعی که ازدیددیگران خراب ونابه سامان بودبرای خانواده ی مااین برکات بود.استادحال کن بااین نتیجه هابرای شماکه خیلی عادیه. برای ماذوق بزنین.
یک قسمت ازطلاهاروبردندزرگری فامیل کارخانه داربه امانت گذاشتندبه شکرانه ی الهی بعدازیکی دو روز کل ورقهارسیدکارنصب شدودوباره هم یک مقداری نصب سایه بون میخواستن اینبارخودارگان کلیه ی لوازم رامهیاکنه وپسرم نصب کنه پسرم قیمت داده 20میلیون دستمزمیگیرم اونهاقبول کردندوخداروشکر3روزه انشاءالله کار، رو تحویل میدند انشاءالله .
حالاپسردومی باگردنبند طلاوپربرکت که دوتیکه به هم وصل کردم نیمی ازگردنبندخودم که حدوا17سال پیش خریده بودم ونیمی اززنجیرتوپ توپی مادرم خدابیامرزباخواهرهام تقسیم کرده بودیم البته پولش رو برای خرج بیمارستان مادرم خدابیامرزدادیم ولی زنجیرطلا دست 4تاخواهرماند وهرکس به سلیقه ی خودش دستبندساخت ولی من باتوگردنی خودم یکی کردم و بالاخره سال1401/12/2 عروسی جیگرگوشم پسرکوچکم بودبعدازمراسم عروسی توگردنی بابرکت رو به پسرسومی فروخته بودم وتوی مجلسها استفاده هم میکنم چون پسرم مجردتوگردنی دست خودم این توگردنی بابرکت روپسردومی بردزرگری15 روزه فروخت ودرصدی هم زرگرگرفت وبه امانت نگه داشت وبعداز15روزدوباره گردنبندبابرکت روپسرم خریدازهمون پول فروش مصالح که دهیارحق امضاء گرفت وپول آزادشد خدایاشکرت ولی اون چنددرصدباحساب کتاب زرگر20میلیون کم کردبه گردن خودش چون حساب زرگرهابرای خودشون پاک ومقدس است.
و درهمی جا یک سلام وخداقوت به همکلاسیهای زرگرم که حسابشون صادقانه است.چون توی صراط مستقیم آموزش میبینیم. دمتون گرم.
وتوی همون روزگارنورافشانی آسمانی وزمینی ایران باهمسفران دنیا(سفرالهی)بازیشون گرفته بود.
عالیترین موقعیت کسب وکاربچه های مابود.
شرکتهای دیگه کارهای سایت رو خیلی به ندرت شرکت میکردند بیشرمردم درحال فراروسرگردان بودند ولی برای بچه های من عالیترین آزادی زمانی برای درآمدبود.ویک نصب سایه بون باتوریهای گلخانه بچه شرکت کردندوبرنده شدندباحدوا20میلیون تومان استفاده خیلی موقعیت عالی برای خانواده ی مابود همون روزهارفته بودیم باغ برادرشوهرم همه شون استرس وناشکری که مابدبخت شدیم و……
ماگفتیم اتفاقابرای ماخیلی موقعیت وفرصت ثروت سازبودبعدپسرم همین کارهاشون روتعریف کردسودهایی که داشتندچشماشون گردشده بودوخداحال دلشون روبهترمیدونه که چه حالی داشتندازاین خبرثروت سازی بچه هام خدایااعتبارهمش ازخودت.
درضمن فرقی هم نداره فامیلهای خودم هم ناله وعزوجزداشتن ولی ماهمش خنده شادی الخیروفیماوقع بود.
والبته توی همون روزهاباعشق واحساس عالی میخندیدم، گریه میکردم، میرقصیدم وازاعماق وجودم خانه داری میکردم وچاشنی همه ی کارهام سپاسگذاری بود.
خب شایدهمه روبه ردیف به شمارنیاوردم چندماه پیش پسردومم یک سایه بون برای گلخانه فقط خریدودوخت که اول کامنت گفتم بعدهم تحویل به فلان ارگان رو، داشت براوردکردگفت 13میلیون هزینه داره +20میلیون تومان سودداره این سودش ازمامان وبابا، باشه واین پول هم هدیه شدبه ماولی تاالان دست خودش بودبرای همین بیزینسهاخرج میکردوبه حول قوه ی الهی امروزهم این هدیه وهم پولهای ماروبه حساب شرکت واحد پیش فروشمان واریزمیکنندوتاالان تسویه میکنیم که انشاءالله کلیدرو تحویل بگیریم تابقیه ی واریزیهاوتوکاریهاشوشروع مجدد، داشته باشیم وفقط میگم خدایااین واحدروتوبه ماهدیه کردی پس تاتَهِ کارپیش ببر.
خبرلذت بخش دیگه دیشب پسرسومی حقوقش رودریافت کرد3میلیون تومان توی کارتم واریزکردالهی شکرت کردیدت اینهاروبه خودت میدم پدرگلم.
اامروزرفتم فروشگاه خریدروغن که ازپرسنل فروشگاه سوال کردم منوراهنمایی کرد که این روغن رو بردار و20هزارتومان به نفعم شدومحصول رامعرفی کردوبنده خدا به من گفت اجازه بدین لوازمتون روببرم پای صندوق تحسین وتشکرکردم گفتم من شرمنده ی شمامیشم گفت نه حاج خانم وظیفه س.ولی یک خانم ازمن هم سنش خیلی بیشتربودخودش سبدبه دستش انداخته بودولوازمهاشوبه صندوق تحویل دادبرای تسویه حساب.وصندوق به خاطریک برنامه توگوشیم هست که خودفروشگاه نصب کرده حدودا20هزارتومان هم صندوق کم کردتوی مسیرفروشگاه تاخونه یک کم راه هست کلیددرب منزل دستم بودبه یک خانم جوان گفتم لطفادرب رو برام بازکنین خندیدگفت وسیله هاتون روبدین به من خودتون درب روبازکنیدگفتم سگینه گفت اشکال نداره منم دعای خیرکردم گفتم آرامش وشادی ودستانت تاابدهابه دست خدامحکم بمونه دختر جوان خوشحال شدوتشکرکردوخداحافظی کرداین کامنتی که ازدیشب هی وقت میذارم می نویسم و اتفاقات شیرینی که برای منوخانواده ام رخ داده خودتون میدونین برحسب میلیونها٪صادقانه هست وهیچ توهم ویابرای آینده خواسته باشه اتفاق بیفته نیست فقط گوشه ای ازاتفاقات رو تاالان که ازفروشگاه برگشتم تونستم بنویسم همش ازلطف خداست.
واول کامنت تایپ کردم که بعدازدوره های هدیه ای که خودم برای خودم دارم دوره میسازم بافایلهای استاد.
آخه میخوام روی پاهای خودم بایستم وقدمهای کوچولوکوچولوروبردارم اونم ازجنس طلایی تکاملی و با صبرواحساس خوب.
من درتمام این اتفاقات شیرین که برام افتاده دارم تمرین میکنم که خداراقبل ازهراتفاق یاچیزی ودرهمان اتفاق وهمان چیزوبعدازاتفاق وهمان چیزببینم فهم ودرک کنم. الهی شکرت به اندازه ی کارکردم نتیجه دیدم
ولی من بیشترمیخوام چون خدایاتوداری وهرچی من بگیرم برکتت بیشترمیشود باخواسته های من نعماتت وخودت بیشترشارژ می شین قربون نگاهات بشم ببخشیدگاهی وقتهابه جاده خاکی میرم ولی تویی که دستم رومادرانه میگیری میگه ننه جان راه این وچاه این است دم خودمون گرم گه همچین خدایی داریم.
وحالادوره ی توحیدی رومیخوام استارت بزنم.
اینجابراتون حالانمیدونم اسمشوبذارم الهام یاچیزی دیگه خودم به خوابهام بی نهایت اعتقادداشتم ودارم.
ازشروع پرتوآگاهی دوره ی خودم باهدایت خداساختم 14تیربود و شب18تیرخواب دیدم بادخترخواهرم که سیدهست توی یک خانه ای هستیم نوه ی دایی جانم که خانم سیدهست خیلی هم باخداس ولی نه این خدای من حالانمیدونم خدای خودش چه جورخدایی هست؟؟!!هرچه هست خوب هست.
بالاخره از راه رسیدوگفت لیلامادرت داره میاد.
مادرم داشت ازحج واجب برمیگشت ونوه دایم برام یک عروسک که جنسش چینی وگران قیمت بودآورده بود.
وطبق اعتقاداتی که توی خواب داشتم بایدقبل ازورودمادرم عسل میخوردم ولی ظرف نمک دستم بود نمکها خیلی قشنگ بودبانمکهای مافرق داشت ونمک روی زبانم ریختم بعد دیدم یک کاپ مقداری عسل شفاف وبی نهایت زیبابودورقیق بودباانگشتم دوانگشت عسل خوردم ودیدم یک تیکه حالامثل پشم یاپنبه بودنوه ی داییم سوزاندوقیقادستش گرفت مثل یک مُهرکه قاضی دادگاه پای پرونده میزنه این مهر رو، وسط سرم محکم زد واصلا نه دردی ونه سوزشی داشت ولی صدای جیزوجیزش رو حس میکردم.
دیدم مادرم واردشدوعصابه دستش داره وجوانترازلحظه ی وفاتش بود.
که باخودش زمزمه می کردوبی نهایت ازآنچه که من خواسته باشم بنویسم مادم ناراحت بودومدام بازبون روستایی خودمون میگفت: ننه هرچی بهشون میگم اینکارو بکنین بازهم کارخودشون رو انجام میدن!!!!!
گفتم مادرولش کن یک کم لبخندبزن می گفت نه! دوباره تکرارمیکردازدوتابرادهام و3تاخواهرهای بزرگترازخودم هستندبی مهایت ناراحت بود به خصوص به خصوص ازهمین خواهرقبل از خودم که بابت واحدی که شریک بودیم بامن شکرآب است خیلی ناراجت بودازاعماق وجودمی سوخت وبی قراربود. می خواستم بگم باهاشون صحبت میکنم ولی به من الهام شدتوکسی رونمیتونی تغیربدی.توروخودت کارکن.وازدهام جمعیت بیرون ازاین خانه جمع شده بودند ولی کسی اجازه ی ورودنداشت انگارخانه برای منواین دوسیدوحضورمادرخدابیامرزم بود.
وناگفته نماندکه خواهروبرادرهام خیلی میانه ی عالی باهم ندارن این یکی بااون یکی تماس داره اون دیگری بااون یکی ولی من به همشون زنگ میزنم واحوالپرسی میکنم وشایدبه ندرت خانه هاشون برم.
اینجاش قشنگه یک باکس شیشه ای درش نیمه بازپرشاخه های نبات تزئین شده روی نباتها شکوفه های صورتی وبالای این تزئینات یک پاکت رنگی رنگی بودبه من هدیه راداد وخیلی خوشحال بودم وباهمون حال خوب بیدارشدم خیلی خوشحال ازخواب بیدارشدم وسریع به نوه دایی جانم تماس گرفتم و براش تعریف کردم.
و نوه ی دایی جانم خوشحال شدگفت جدم به خوابت اومده کارهای بچهها ت درست میشه وبرای منهم خیر وبلافاصله کارهای بچه هاراه افتادبه شکرانه خداوازاون شبی که اون به ظاهرمهربودروی سرم خوردگفتم این نشانه ی عالیه که نجواهای ذهنم روخداخاموش کردوسوزاند.
و1404/5/2خواب دیدم باخواهروبرادهام ازکربلااومدیم یک دوستی دارم سیدهست این خانم سیدبامابودوخانوادش خبرنداشتندرسیدیم درب منزلشون به همه گفتم منتظرباشیدبرم به خانواده ی بی بی جان خبرخوش بدم وشیرینی دریافت کنم همه پشت سربی بی جان منتظر وخیلی خسته وبی حال بودندانگار خودشون رو، روی چوبدستی انداخته بودند.
من باانرژی خیلی بالاکه همه کاره منم باابهت رفتم درزدم درب برام بازشدسمت چپ منزل چندتاپله میخوردبالای اون بلندی مردی جوان که باخودم میگفتم ازپسربی بی جان هم بزرگتروتاحالا این آقاروندیده بودولی حدس می زدم که برادراین خانم هست مقداری اسکناس ازجیبش یاکیفش درآوردمدل بادبزن دستش گرفت وازبین این اسکناسها دوتااسکناس نه صورتی نه قرمزیک رنگی بین این دوتارنگ اززیبایش بی نهایت وبزرگترازاسکناسهای مابودوبی نهایت قیمتی بوکه به قول خودم مشت الُق به من داداون آقای خوش تیپ عینکی باخانمش بود.
حالاسمت راست منزل دخترهاوخواهربی بی جان بودند که پاکتهای کوچک سکه ی طلاداشت وهمراه باپول به من هدیه میکردند.
واین برای من یک نشانه والهام نیست بلکه بی نهایت الهامات ونشانه است.
ناگفته نماند بنده چندسال پیش مقداری طلاوهمین توگردنی روبه امانت برای دختراین بی بی جان به امانت دادم و او به زرگری امانت داده بودوبنده ی خدادخترهمین بی بی که دوستم هست به زندان افتادوالان آزاد ولی بدهی زیادداره ازجمله به خودمن بدهکاره واین توگردنی روقبل ازآشنایی باقانون جذب با کمی سختی از طلافروشی آزادکردم ومدتی هست برای طلبم از بی بی جان هرروزتوی دفترشکرگذاریم می نویسم به قول استادعطارروشن وگفتم خدایامن مینویسم ورهامیکنم ببین عجب الهامی به من شدبازهم کریدیتش ازخداس.
بنده چندسال پیش خواب امام رضاعلیه السلام رو دیدم که 4تااسکناس سبززیباوبی نهایت قیمتی وبی شماربودامام رضا(ع)به دوست دیگرم که سیدهست دادوگفت برای 4تاپسرش بده توی کامنتهای دیگه این معجزه رونوشتم والحمدولله داره اوضاع مالی بچهها راه میفته به سوی رشد.الهی شکرت.
عاشقتونم استادکه ازکوچکترین اتفاقات عالی بزرگترینهاروبرداشت کردین وماهم باخداتوی مصیربازگشت به خودش ادامه میدهیم خدایاتاجان دراین کالبدهست راهت راادامه میدهم باعنایت خودت.آمین براتون الهامات واضح ازخدامیخوام.
لب تون خندون دلتون شادمن قسم نمیخورم ولی باعشق نشستم نوشتم هنوزناهانخوردم عروسم به غذا نیازداره طفلک حامله س برم برای خوردن ناهاربوس به کله ی خدا. راستش دوستان من بلدنیستم حرفهای قلمه وسلمبه بنویسم همین که ازقلب اومدنوشتم یاحق.
به نام خدا ی خودم،سلام به خدا ی خودم.
سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم خودم درسایت بهشتی.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته الهیم وخانواده ی سایت بهشتی ام.
الهی سپاسگذارم بابت حضورت درزندگیم وبابت خدابودنت.
آمدم پولداربشم متوجه شدم نه تنهاجیبم بلکه تمام وجودم رافقر کرفته است.
واین معضل سرطان زاتک تک کوآرکهای وجودم را در هم تنیده است. وبیماری فلج کمبودوفقروترس ونگرانی ودلهره ی گذشته وآینده را همه درهم قاطی شده به بن بست رسیدم.
ومثل چندتاکلاف کاموای رنگ رنگ تیره وتارکه به هم پیچیده وهیچ سرنخی نمیبینم که حالابازش کنم خدایاازکجاشروع کنم!!!!؟؟؟؟؟؟
چون که من شناختی ازخودم وخدای خودم نداشتم.البته ازبچگی میدونستم خداهست، نمیدونم میشه اسمشو گذاشت ایمان داشتن به خدا یانه؟؟؟!!!!
ولی از اول به ماگفته بودند یک خدایی هست!!!!!!حالاچی خدایی بودمن نمیدانم؟؟؟؟؟؟!!!!!
فقط شنیده بودم که هرکس کارخوب بکنه میره بهشت هرکس کاربدبکنه میره جهنم وجهنم راهم مدام تجسم میکردم که مدام کارگرای خداهیزم کشی میکردند وازبس که گرم بودطفلکیهاکمرشون خم شده بودودستاشون ازپاهاشون درازترشده بودومدام آب مبخوردن وماهارو خداتندتندمینداخت توآتیش کباب میشدیم.
خدالعنت کنه اون خدایی رو که مارو هل میدادوتوآتیش مینداخت.ومیگفت بسوز!!!!!
خوب چرابسوزم چون زمان پیغمبرنبودی به جنگ بری پابه پای پیغمبرباشی به بیچارگان کمک کنی !¡!!
مثل حضرت علی نون نخوری هرچی داری به دیگران بدی پس بایدبسوزی!!!!!!
خب خدایابه من گفتن زمان پیغمبربت پرست بودن کافربودن مشرک بودندماکه توایران هستیم جمهوری اسلامی که میگن همینه کجاالان دیگه بت نمیتراشند ماکه بت نداریم!!!!
ماکه کافرنیستیم!!!!
ماکه بچه مسلمونیم شاه هم که نمازنمیخوندبیرونش کردن ماهم که اززمان شاه چیزی یادمون نیست الان جمهوری اسلامی ایران شده همه چی درست وپرفکت توپرقوی مسلمانی زندگی می کنیم به به وچه چه. تمام.
فقط اینومیدونستم پدرم ازعروسک خوشش نمیومدومادرم میکفت این عروسکهارو هرکس درست میکنه روزقیامت بایدبه اینهاجون یعنی همان روح بده وگرنه عذاب میبینه مابچه بودیم حتی عروسک هم نداشتیم مادرم که خیاط بود شایدمادرم باتیکه پارچه های برق برقی برامون عروسک درست میکرد وهمون رو هم یادم نیست!!!!!!!
تااینکه خواهرهام وبرادرم ازدواج کردندکم کم دیدیم عروسک می خرندوبعدهامادرم پول به خریدعروسک دادبرای نوه هاش ومن بعداز4تافرزندداشتم گفتم مادرمیری مکه برام عروسک بیارخخخخخخخ.
اولین مرتبه که حج عمره رفت باهم رفتیم بعدنمیدونم کی بودبرام عروسک خریدگفت عقده ازدلت برداشته بشه مادرجان.
خب حالایک کمی صاحب عقل شدیم شبهابیدارشونمازبخون شب زنده داری کن سخنرانی گوش کن عه عه چه خوب نصف شب همه خوابندومن بیدارم حاج آقا سخنرانی میکنه میگه اگه دستت میرسه کاری بکن اگه دوست وهمسایه نیازداره توهم که داری کمکش کن!!!!!!!
خدایااین چه کمک کردن بودکه به من گفتن وازکمک کردن به دیگران خودم الان توی آتشی که کسی هیزم نیاوردسوختم وجزغاله شدم هنوزکه هنوزاست حتما7سال یابیشتر که توآتیشی که خودم برای خودم روشن کردم دارم….!!!¡
فقط میتونم بگم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.
حرف دیگه ای ندارم.
خدددددددددااااااااااااااااچرا، چرا،چرا، زودترخودت روبه من معرفی نکردی، اون زمانی که ذهنم نرم بودوپاک بودحالااین میخ فولادی رو به دیواربتنی چگونه فروکنم که باورکنم آنقدروفور، فراوانی هست که چشمات هم سیربشه لیلا جان.
نه !!!!!!خدایاآن قدرگرسنه ام ازنبودخدا دروجودم آنقدرعطش بی پولی وکمبود درمن درتمام وجودم با زبانه های آتش وجودم راخاکسترکرده است آتش سوزی راه افتاده است.!!!!!!
که مدام زباله هارو زیرمبل میکنم!!! وچگونه این آتش عطشم راخاموش کنم؟؟؟؟!!!!
خدایاکمکم کن که این اعتیادخانمان سوز از وجودم کمرنگ وگمرنگ وکمرنگ تربشه که هرآن به سراغم می آیدهرچه رشته ام پنبه میشود (غده ی سرطانی به نام مقایسه)الهی به توپناه می آورم.
امروزازصبح حالم خیلی عالی بود به اوج لذت بودم تااینکه عصرازخواب بیدارشدم بچه ها رسیدن غذاشونودادم ولی کمی کسل بودم وبه زورازخانه رفتم بیرون وفایل باوری که تغیرش دربهایی ازنعمت رو به زندگی ام باز می شود رو گوش کردم وبازمقایسه شروع شدکه استادروبرای سخنرانی دعوت کردندتوچی دستاوردی غیرازکارهای خانه راداری!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم توی پارک قسمت بازی وتاب سرسره ی بچهها رونگاه کردم وجودخداروببینم فایده نداشت!!!!!
رفتم حاشیه ی بلواروکیل کنارمترو فایل گوش دادم گوش دادم همزمان صدای ماشین آتش نشانی برای ماموریت روشن شد ودعای خیرکردم به سلامتی برگشتندراه افتادم بیام خونه رفتم خداقوت کردم ودعای خیربراشون داشتم بعدبه فروشگاه لوازم کودکان عروسک و…….خیلی لوازمهای شیک دیدم وبرای آقا وخانم جوان که راهنمایی میکردند دعای خیرکردم ویک کوچولوخیلی کم آروم شدم راه افتادم سمت خانه قبل از خانه یک درخت خیلی کوچک که همیشه بهش آب میدم خیلی وقته شکسته ولی ازدوجاجوانه زده یک کم آب همراهم بودریختم پاش وبوسیدمش به خانه رسیدم.
انگشت پسرم رازخمی شده بودچرب کردم بستم کمی پاهاشوماساژ دادم واشکهام بی اختیار میریخت آمدم درازکشیدم گفتم بایدکامنت بنویسم آروم بشم الهی شکرکه هدایتم کردی گفتی باخانواده ی سایت بهشتی صحبت کن آروم میشین خدایاشکرت که به این ارامستان دل هدایتم کردی.
روز5شنبه نیت کردم توی مسیربچه هامیرن سرکارباهاشون برم حرم امام رضا علیه السلام.
ولی بچه ها دیروقت رفتندقسمت نشد.
جمعه همه تعطیل بودنددورهم بودیم..
شب شنبه تاصبح بیدار بودم وتوی سایت چرخیدم تانمازصبح نمازوقرآن خواندم یک کم خوابیدم وصبح زودرفتم نونوایی وبعدازچای صبحانه شروع کردم نظافت منزل تمام که شدنمازظهروعصرخواندم بعدخوابیدم خوب استراحت کردم وشب رفتم پیاده روی.
وامروز صبح تابیدارشدم دیدم بچهها حاضرند برن سرکار منم حاضرشدم ودفترشکرگذاریم رو برداشتم بابچه هام راهی شدم به سمت حرم چون محل کارشون به حرم نزدیک بود الهی شکر دقیقاساعت8:8:8دقیقه وارد خیابان روبروی حرم شدیم.
واردحرم شدم گفتم برم داخل سردتر برای نشستن، رفتم نشستم وشروع کردم به نوشتن وفقط ازخداکمک خواست اون مصیر درست بازگشت به خداروبهم به سادگی یادبده من چکارکنم چه قدم خیری توی کائنات بردارم؟؟؟!!!
ساعت9:9:9دقیقه تکلیف مینوشتم یک خانم جوان همدانی به نام مهنازخانم گفت خانم میشه یک برگه باقلم به منم بدین میخوام نامه بنویسم توضریح بندازم؟گفتم ببخشیداین سررسیدمن یاداشت روزانه دارم نمیتونم ازاین برگه هاجداکنم تشکرکرد.
گفت متوجه شدم فقط قلم بدین روکلنکس مینویسم صفحه های آخرسررسیدرونشون دادم گفتم این قسمت برای نوشتن شماره تلفن وآدرس هست میتونم یک برگه جداکنم.میخوای براتون بدم ؟
گفت نه دفترتون به هم نخوره.
گفتم نه سررسیدمن فنریِ اشکال نداره یک برگه دادم ونامه شوبه امام رضانوشت.
بعدآمدکنارم نشست شروع کردبه گریه کردن از من پرسید خانم شمامشهدی هستی؟
گفتم بله گفت چندماه قبل که بامادرم درحال خریدجهازبودم مادرم ایست قلبی کردوفوت کرد.
خانم توروخدابرام دعاکنین ویک نذرکنین بتونم باشخص مناسب ازدواج کنم خیلی تنهایم بی کسم هی گفتم خداهست ولی زبون منومتوجه نمیشدخوب حق داشت خداهست یعنی چه ؟؟؟!!!!!!
بعدپرسیدم خواهربرادرچی گفت یک برادردارم ازدواج کرده من تنهام و…..
گفتم ببین دخترجان من خودم اومدم حرم ازخدامیخوام اون راهی که امام رضاوپیغمبران وامامهای دیگه رفتندوبه آرامش وشادی رسیدن ونتیجه دیدن رو منم تواون مصیرالهی قراربگیرم پرده ی حجابی که جلوی چشمام روگرفته کورشدم.جلوی گوشهام رو گرفته کرشدم. جلوی زبونم روگرفته لال شدم این پرده روبتونم کناربکشم وازخودخداکمک می خوام.
دیدم نه بازهم اون پرده روگوشهاش محکم چسبیده اصلاصدای منو نمیشنوه میگه من تنهایم گفتم خداهست مادرتم کنارت هست دلت شکسته حاجت رواشدی. ولی100٪حق بااون خانم جوان بودنبایدصدای منومی شنید!!!!!!!
فقط آخرین پیشنهادم روبهش گفتم یک کاری بلدم بهت میگم اگه انجام دادی سلامتی، پول، ماشین، خانه، وشوهرخوب خدبهت میده فکرکرد الان میگم اجی مَجی : گفتم بروسایت استادعباسمنش منم حالم ناخوب بوده ولی الان روبه بهبودم وبازهم نمیخواست که بفهمه سریع صفحه ی گوشی رو بازکردم عمداًاینکاروکردم که چهره ی استادروببینه بلاخره یک روزخودش میادتوسایت بعدافسوس خوردن فایده نداره.
ازهم خداحافظی کردیم ونوشته هاموخواندم شدساعت101010دقیقه ازداخل حرم آمدم بیرون رفتم سرویس دوباره تجدیدوضوکردم آمدم سقاخانه جای همه دوستاران اهل بیت پرازعشق وصفا آب خوردم ساعت11:11:11 دقیقه برای اهل عالم دعامیکردم خداعجب نشانه هایی برام داری رفتم داخل حرم نمازخواندم وعزیزدلم تماس گرفت که ناهارمیام خونه سریع بعدازنمازاومدم بیرون سمت ایستگاه خط واحدخیلی معجزه انگیزبود .
صبح تانزدیکترین جابچه ها باماشین بردنم 4راه شهدا از ماشین پیاده شدم ازبچه هاخداحافظی کردم رفتم دکه ی راهنمای زائرین سلام وخداقوت گفتم وتشکرکردم گفت بفرمایین گفتم متشکرم من مشهدی هستم فقط برای ارض ادب خدمتتون رسیدم تشکرکردوبه صبحانه تعارف کردمنم تشکرکردم گفتم صبحانه میل کردم ولی این برکت رو، رد نمی کنم.
بنده خدایک لقمه گرفت سیب زمینی آب پز بودگفتم این نشونه س.
رفتم دکه ی بعدی سلام وخداقوت گفتم وتحسینشون کردم بابت زحمتهاشون توهوای گرم همکاری میکنند.
رسیدم دورحرم اولین خط واحدرودیدم رفتم قسمت آقایون به آقای راننده خداقوت کردم بنده خداگفت3دقیقه ی دیگه راه میفتیم!!!
گفتم بله دوباره تکرارکرد.گفتم نه دارم میرم حرم اومدم ازتون تشکرکنم آخه شوهرمنم پیشکسوت(بازنشسته)وپسرم همکارشماست بنده خداخیلی خوشحال شدولبخندزدوتشکرکرد.
ورفتم حرم برگشتم دیدم بازهم همون خط واحدمنتظرمنه وصندلی خالی هم داره چون ازخداخواستم بابهترین وسیله وبه راحتی برگردم تادیدم 3تاشماره ی آخرکدخط واحد(111)بودگفتم خدایاچکارمیکنی؟؟؟واقعاکه بااین شماره های رندخبرهای عالی برام هست برای یکتاپرستان دربهای رحمت همیشه بازاست به شرط پاکی دل ومعامله نکردن باابلیس .
خداراسپاسگذارم که به من گفت و توان نوشتن دادوبه چشمهای نازنینی که کامنت روخوندن ودلشون هوای حرم امام رضا روکرد خداقوت میگم وامیدوارم اون دانشگاه آزاد الهی وکتاب درس زندگیمون قرآن کتابهای آسمانی دیگر رو همانطورکه انبیاء الهی درزندگی استفاده کردن ماهم پیرومصیرالهی باشیم وصبرکنیم صبرصبرصبرودرمصیربازگشت به خدابه صورت تکاملی وتصاعدی رشدوسعودکنیم آمین.
امیدوارم ردپای عالی ازخودم به جاگذاشته باشم وهر روز توحیدی ترفکرکنم وعمل کنم ونتیجه ببینم.آمین.
عاشقتونم.
1403/10/4سلام به توحیدبه نام ذاتم 65روزشمارزندگی به سبک توحیدی.سلام به استادوکل اعضای سایت.حمدوسپاس مخصوص خداست که بهترازهرکس وحتی ازخودشمامی دانست که سیدحسین عباسمنش بایدزنده باشدویک زندگی هدفمندانه راشروع کندوجهان راگسترش دهدکه هم خودش درزندگی خدارابشناسدوخودش رابشناسدوهم این علم وآگاهی رابه سوگلیهای خداانتقال دهدولحظه پس دادن امانت الهی روح خداهمه ماپشیمان نباشیم که ای کاش ماهم سوادخواندن فکرخداراداشتیم ای کاش من هم خودم رامیشناختم وهم خالقم راکه مراهم مثل خودش خالق تربیت کرده واحسرتابردلمان نماند!منم قشنگ2مرتبه توسفربودم که توکامنتهای دیگه مفصل توضیح دادم هم تودریای شمال درحال غرق شدن بودم باخواهرم ودخترش!هم تومسافرت جنوب فکرکنم اهوازبودپولُس جلوماشین دررفت ولی بامعجزات الهی بادوتاپسرای بزرگم سالم موندیم!وبنده7ماهه به دنیاآمدم خیلی ریزبودم زمستان سردتوروستازایمان توخانه بعدازچندتابچه که مادرم میگفت ازبس که کوچولوبودی هیچ کس باورش نمیشدزنده بمونی وخودم میخواستم شیربدمت دستمومیذاشتم روپشتت ببینم نفس میکشی یانه چون ازصورتم مشخص نمیشده زنده ام وخدامنوکه نگه داشته این فکرروهم کرده که استادروزنده نگه داره به من بگه لیلاتواشرفی توگاویاگوسفندتوچراگاه نیستی وگرنه به بی ایمانی ازدورمسابقه خارج بودم ودراعمال خودم تاابدهامیسوختم آره به خاطرخودتون تنهانموندین به خاطرخداوخلق خداکه لیاقت شنیدن وفهم ودرک وعمل به پیامهای خدارادارندزنده موندین خدارابابت این زندگی بهشتی کره ی خاکی سپاسگذارم که باچنین همسفرانی توی مصیربازگشت به خداسفرمیکنم.تازمانی که خودت دوست داری استادسالم وزنده باشی بامریم جون هیچ اجباری نیست که من بگم تاکی تاهروقت هست باخیروبرکت باشی آمین خدبراهمه مون نگه ت داره. استادخیلی حال میکنم وقتی فایلهای توحیدی رومیشنوم.امروبعدنمازظهر رفتم پیادهروی تومسیردیدم 2تاسبدمیوه رودورش پلاستیک کشیدن ویک قسمت برای ورودوخروج گذاشتن !روی این سبدها یک برگه بودخوب دقت کردم دیدم نوشته جون مادراتون این سبدهاروبرندارین اینهاآلونک براحیوانات است.خداروشکرکردم گفتم براگربه هاهم کاروآسون کردی ماهم که اشرف مخلوقاتیم!به پیاده روی ادامه دادم هواآفتابی بودوقت برگشت به خونه انگارخوابم گرفت روی نیمکت کنارخیابون نشستم استراحت کنم 2تادخترکوچولوازماشین پیاده شدن نیمکت روبرونشستن لباشاشون یک مدل نیم بوت مشکی کلاه وکت گل به ای گفتم خدایااینهادستان پرقدرت توهستندوگردش چرخ صنعت جهان هستی توسط این عزیزان به گردش درمی آیدوجهان رابرات گسترش میدن الهی زیرسایه ی پربرکت والدینشان نگهدارشون باش آمین ازبس که من به بچه ها علاقه دارم ازبچگی خیلی ازبچه های همسایه وفامیل ودوستان رونگهداری کردم دروجوداین عزیزان خدارالمس میکنم.این خدایی که هفت آسمان رادورکره ی زمین پیچونده ومارالای محفظهای امن قرارداده که آب ازآب تکون نخوره پدر،مادر،خواهر،برادرعمو،عمه،دایی،خاله،زن،شوهر،اولادختر،پسر،عروس،داماد،نوه،دوست،همسایه،معلم،نانوا،دکتر،پرستار،خلبان،ملوان،ناخدا،شاعر،آشپز،مهندس،بازیگر،بازیکن،کارگردان،پوشاک،خوراک،مسکن،مرکب،سقف سرماخاک زیرپای ماوتاج سرماوالی اخر………شده به خاطرخلیفه بودنمون اسپانسرماشد!حالاچه چیزی میخوام که خداحال وحوصله انجام خواستم رونداره اگه انجام نشده مقصرمنم وگرنه خداتوی ازل همه امتحانات روازمن گرفت که قبول شدم وبه قول آقاسعیدتوپ روانداخت تومیدان گفت لیلاشروع بازی درتمام ابعادباتوست حرکت اول روبزن تابه یادت بیارم بقیه ی بازی رو!ولی بازهم ترس دارم ترس بی پولی ترس ازکجاشروع کنم !؟وخیلی چرت پرتای نجواهای ذهن !خدایایاریم فرماوچنان قدرت توحیدی درجسم،روانم،روحم،احساساتم جاری کن که ازجلوی پات کناربرم وبقیه ی بازی روبه خودت واگذارکنم!ومثل کنه به توپ بازی نچسبم که الان چکارکنم فقط بروکنارخدایابلدنیستم کنارکشم همانطورکه توصراط مستقیم آوردی حالا ازوسط راه بذارم کناروباخودت قدم بردارم چون مدام به وسطم ودیگِ چه کنم!؟چه کنم!؟به بارگذاشتم.خدایاآسانم کن برای آسانیهاآمین عاشق همتونم.
1403/8/30روزشمار23ردپابه نام قلبم سلام به تپش قلبم اسپانسرم خدایی که همه چیزم شده!سلام به استادم وخانم شایسته گرامی وهمه ی دانشجویان عزیز.استادمن باعزیزدلم وپسردومم که مجرده وپسرکوچکم وعروس گلم سفربه قشم داشتیم شب اول طبس بودیم روزدوم نون نتونستیم تهیه کنیم !چون بکوب میرفتیم که درگهان سوئیت رزروداشتیم .اینجابه همه دوستان منطقه ی سیرجان، سلام میکنم وتشکرمیکنم!توی پمپ بنزین بازهم دستان خدارسیداینباریک آقای میانسال باحاج خانم!بعدازظهربودپرسیدم حاج خانم نانوایی کجاست؟! مامسافریم نتونستم نون تهیه کنم ناهارنخوردیم!تعجب کردن! به لهجه ی شیرین خودشون گفت: نون!حاجی به خانم باسراشاره کردبه پشت وانت تقریبادرب وداغون پیاده شددستمال نونشوبازکردوبه من داد!ازباغ میومدن خدابرای مامورشون کردویک پلاستیک بزرگ هم بِه برامون ریخت وداددستم پرسیدازکجاآمدین؟گفتم مشهد!گفت:سلام ماروبه آقابرسون .گفتم :ازهمینجاسلام شمابه آقامن زیادحرم نمیرم ولی قرآن براتون میخونم ودعامیکنم .استادباورتون میشه که حتی کارت بنزین هم نداشتندوبدون بنزین رفتندوگفتم اینهاماموربودن برای مانون وبِه بیارن اینهم موهبت الهی،خدایاشکرت این آشنایی باتوحیدتاروزشماربعدی یاحق.
سلام داداش فکرکنم شماهم مثل من دنبال حرفهای تازه ای هستی که ازاستادبشنوی ولی به قول استادهمش یک چیزه احساس خوب=اتفاقات خوب بعدم خداکه نمرده خدازنده س دوباره همون کارهای3سال پیش روشروع کن ودوره12قدم برات تکراری شده همین کلاس روزشمارواوامه بده به شرط ایمان وازهرآلایندگ مجازی خودت وکنترل کن کنترل ذهن=کنترزندگی موفق باشی این اولین بارِکه پاسخ نوشتم دستم خیره اینم هدیه به شماشدناامیدی کارشیطان است فکرکنم برااولین بارکارموقشنگ انجام دادم.چون غیرازکامنت نوشتن کاردیگه بلدنیستم!خدایاحالاکه وارداین صراط مستقیم شدیم کمک کن که چه طورثابت قدم بمانیم چون منم دچارسردگمی میشم طبیعیه!موفق باشی امیوارم تونسته باشم کمکی کرده باشم.
سلام متشکرم کامنت تونوبااشکهای گرمم وبااحساس عالی خوندم .آره کم مخواه که عطایش بسیاراست.دوست عزیزمنم سردرگم بودم که همیشه فکرمیکردم ازنوشته های قرآن که خدابه هرکه بخواهدرزق وروزی فراوان میدهدوازهرکه بخواهدمیگیردمنم فکرمیکردم همون خونه ای که بامشقت ساختیم روهم خدااگه بخوادمیگیره بالاخره فروختیم وفکرمیکردیم اون طرف یک خونه روبرامون2تامیکنه ولی دیدیم مستاجرشددددددددیئیییییمممممممم که هنوزنهضت مستاجری مون ادامه داردولی به شکرانه ی خودش حدوا6سال پیش لب پرتگاه بودیم محکم دستشوانداخت وخودش باپای خودش امدمنوسوارماشین کردبردوتاامتیازواحدآپارتمان برامون خریدوالان یکی شوداریم وباافکارمنفی یکیشوفروختیم بازهم خداروشکرازاین همه کمک رسانی بی دریغ پس خدابرامانه چیزی میده نه سراه بگیره که هرچی داریم بگیره!خودمون بایدخالق باشیم دوستتون دارم سرصبح دلموبه حال آوردی.ایموجی خنده بااشک.