پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر»
خداوند را سپاسگزاریم که پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر» را با هم آغاز می کنیم و بدون عجله، بدون کمالگرایی، گام به گام پیش می رویم.
آگاهی های گام امروز را با تمرکز گوش کنید، از آنها بهره برداری کنید و تجربه های خود را پیرامون گام امروز، به عنوان رد پا در بخش نظرات همان گام ثبت کنید.




سلام دوستان .. ابن اولین باری هست که من کامنت میزارم نمیدونم چرا اما یهو دلم خواست این رو براتون بنویسم . من چند وقتی میشه به نقطه ای در زندگیم رسیدم که تا حالا نرسیده بودم انگار زندگی من به دو قسمت تقسیم شده درواقع بهتره بگم شناختی که از خودم و از خدای خودم داشتم تبدیل شد به یه شناخت جدید.. این خدایی که میشناسم اصلا ربطی به خدایی که تا قبل از این باورش داشتم نداره .. هیچ ربطی هم به مذهب و دینی که من به اشتباه تصورش کرده بودم هم نداره.. الان تا یه اتفاقی می افته به خودم میگم خدا خدای الان نیست خدای 50 سال بعد و میلیون ها سال قبل و بعد هست..چیزی که تو ازش میترسی رو اون الان داره میبینه .اصلا برای اون موقعیت جغرافیایی یا اوضاع سیاسی اقتصادی مهم نیست ..50 سال بعد تقریبا خیلی از ادمایی که الان روی کره زمین هستن زنده نیستن ولی اون هست همچنان پس با دونستن این نکته مهم همه چیز برام از ترس افتاد . من هیچ وقت در زندگی م به بی معنایی نرسیده بودم شاید این حرف فانتزی به نظر بیاد شاید حتی از نگاه ادمای دورو بر خودم از سر شکم سیری به نظر بیاد ولی واقعا من چند مدتی بود و هست که دچار بی معنایی عجیبی شده بودم نه اینکه فکر کنید افسرده هستم نه ..یه چیزی متفاوت که اصلا نمیدونستم چیه ..شاید برای اینکه همیشه یه چیزی بود تو زندگیم گه برام جذاب بود و داعم فکرم بهش مشغول مثلا یه زمان درس خوندن نمره بالا کرفتن یه زمان دانشگاه و درس و کنکور یه زمان کار یه زمان مهاجرت یه زمان ماشین خریدن یه زمان مسافرت زفتن..البته اعتراف میکنم ازدواج برای من یه ارزو و یه رویایی هست که همیشه میخاستم ولی الان بعد از این همه بالا پایین انگار اون رویا برای من به وضوح کامل رسید و خواستمش از ته دل و خودم هم به موازات اون این سالها حسابی سعی کردم با تمام اشتباهاتی که داشتم خودمو برسونم به نسخه ای که لیاقت اون زندگی و اون همسری که دوست دارم رو داشته باشم .. و الان چند وقته رها کردم تا بدستش بیارم .. اما بی معنایی برای من فراتر از این بود.. در طول این 6ماه گذشته هیج وقت خودمو انقدر به خدا نزدیک ندیده بودم .این بی معنایی برای من انگار گیر کردن بین دنیای قبلی و جدید بود.. نه میخاستم برکردم به زندگی گذشته چون انگار همه راهها رو رفته بودم و اون تیک هایی که میخاستم رو زده بودم و نه راهی میدیدم برای اینده ..رباطه من با خدا هم حیلی عوض شد به مرور.. من اونو یه چراغ حادو میدیدم که هر لحظه باید چیزی رو که میخام بهم بده و خب اون هم میداد..یاد ندارم چیزی رو در زندگی خواسته بودم از ته دل و بهم نداده بود. حتی تحصیل در خارج کشور در بهترین دانشگاهها ..دیدن خیلی از جاهای دیدنی اروپا..کار خوب درامد مناسب..منتهی حس کردم به مروز که انگار معنای زندگی من در 37 سالگی انگار فقط خودش هست… خیلی در این 6 ماه ازش جدا شدم قهر کردم گفتم لعنت به من که باز بیاد سمت تو ولی به 24 ساعت نمیکشید انگار میخاستم برم سمتش ..حتی قران خوندن برای منی که سمتش نمیرفتم هم یه چیز عادی شده بود.. و به مرور از این تنش و خشم و اشکهای زیاد من کم شد کم شد .الان حس میکنم با تمام مشکلات و وضعیتی که تو زندگیم دارم و حتی در اوضاع بیرون از زندگیم ولی وقتی به این حس میکنم که دارمش حالم خوبه ..شاید مسخره به نظر بیاد تو اوضاعی که همه دارن مهاجرت میکنن من واقعا دلم نمیخاد برم . دلم میخاد بمونم تهران و با مردی که همیشه در تصوراتم دنبالش بودم ازدواج کنم و زندگی تشکیل بدم.. من واقعا از تنهایی مهاجرت کردن بدم میاد دلم میخاد اینجا بمونم زندگیمو بسازم گرچه همزمان هم تلاش میکنم که دنبال کار باشم کشوری که درس خوندم شاید صلاح خدا به اینه من دوباره برگردم .. راستش این یکی از ابهامات منه که راه درست کدومه.. اونم برای من که 4 سال خارج از ایران درس خوندم و فوق لیسانس دومم رو گرفتم و برگشتم ایران احتمالا راه درست از نظر بقیه رفتن به حارج از کشوره .شرایط کار در ایران هم مناسب نیست و حقوق ها. حتی نتونستم کار مناسبی پیدا کنم در این مدت که برگشتم ولی از یه طرف همه چی رو سپردم به خدا و دارم تلاش میکنم .گاهی وقتا کامنتای شما رو میخونم حس خوب میگیرم و میگیم خدایا شکرت در این سن تونستم درس بخونم کار داشته باشم ماشین بخرم ..الانم به ظاهر دارم از صفر شروع میکنم ولی میدونم من رو میرسونی به اون تصویری که دوست دارم و اون تصویر دوست داشتنی برای من یه زندگی مشترک هست.مادر شدن هست و کنارش پیشرفت شخصی م ..نمیدونم چرا دلم میخاد این نسخه از خودم رو تجربه کنم چیزی که هیج وقت تجربه نکردم .. نسخه مهاجرت نسخه زندگی مستقل رو تجربه کردم ولی دلم زندگی مشترک میخاد با مردی که دقیقا مشخصاتش رو میدونم شاید از بچگی میدونستم چه مردی میتونه من رو خوشبخت کنه گرچه خیلی وقتا هم ادمای اشتباه انتخاب کردم برای اینکه انقدر مثه الان با خودم و خدا و کاعنات صادق نبودم .. معنای زندگی من شده خدا اینکه حس میکنم ته تمام دلنگرانی ها اون هست.. اون بالاتر از همه چیزه ..مثه اینکه بگی تو دوران حمله مغول به ایران هیچ کس ازدواج نکرد یا هیچ کس خوشبخت نشد.. منظورم اینه خوشبخت شدن و موفق شدن ربطی به لوکیشن و شرایط اقتصادی سیاسی نداره به این بستگی داره چقدر از اون بالایی بخای و چقدر قبولش داشته باشی و من با تمام وجودم ازش این رو میخام و حس خوبی دارم باهاش.و اتفاقا ازش ممنونم که تا قبل از این ادم زندگیم رو با من مواجه نکرد شاید باید این نسخه از خودم رو میدیدم و این عقلانیت و این وضوح رو و بعدش از ته قلبم اون زندگی رو میخاستم .خدیااا شکرت واقعا شکرت که اول و اخر توهستی.. خدایا شکرت .. نه از اون شکر کردن های سر زبونی نه .از اون شکر کردنایی که خودت ته قلبت حس میکنی برات چیکارا کرده و فقط خودت ازش خبر داری. من همیشه میگم خدا هیچ وقت شرمنده بنده ش نمیشه ..یه جوری برای ادم جبران میکنه که ادم شرمنده میشه به شرط اینکه از ته قلبت بهش باور داشته باشی