پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر»

خداوند را سپاسگزاریم که پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر» را با هم آغاز می کنیم و بدون عجله، بدون کمالگرایی، گام به گام پیش می رویم.

آگاهی های گام امروز را با تمرکز گوش کنید، از آنها بهره برداری کنید و  تجربه های خود را پیرامون گام امروز، به عنوان رد پا در بخش نظرات همان گام ثبت کنید.



 دستور العمل پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر»

759 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «شیوا جاوید» در این صفحه: 1
  1. -
    شیوا جاوید گفته:
    مدت عضویت: 272 روز

    به‌نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

    ویاری دوست مهربانم

    امروز 1404/11/22 هست

    من خیلی دوست داشتم با دوستام برم راهیان نور بیشترشون اسم نوشتن من دوست نداشتم برم یهو تصمیمم عوض شدبا یکی از دوستام که خانواده سخت گیری داشت صحبت کردم ما هم اسم بنویسیم بریم ان خانوادشو راضی کردوقتی اسم نوشتیم گفتند اتبوس پرشده نمی‌توانید برین از قضا همان روز مادر یکی از دخترا امده بود مدرسه ومتوجه شد دخترش بهش دروغ گفته وکسی از کادر مدرسه نمیاد و اجازه نداد دخترش بره اون دختر اسم دوستم گفت و گفت اون به جای من بیاد 15 نفر از دوستام رفتن تو اتاقم خیلی گریه کردم

    یکی از معلمام باهاش صحبت کردم ناراحت بودم یه حرف قشنگی بهم زد گفت :هرچیزی به موقع اش اتفاق میافته ناراحت نباش

    با حرفش قلبم اروم شد

    امسال که دانشجو شدم وقتی دیدم سایت ثبت نام راهیان باز شده خیلی خوشحال شدم به کلی از دوستام زنگ زدم دونه دونه جواب نه میشنیدم منتظر بودم یکی بگه اره که باهم بریم یکیش گفت من اسم نوشتم اینقدر خوشحال بودم با دختر عمم تماس گرفتم اونم گفت اره داشتم بال درمی‌آوردم‌

    باخودم گفتم دیدی به موقع اش اتفاق میافته

    اسمم نوشتم همه چیز خوب بود یهو فرداشبش. مامانم صدام زد گفت داد بزنی گریه کنی نمیزارم بری اوضاع کشور خوب نیست من نه گریه کردم نه داد زدم گفتم مامان خدابزرگه من میرم خندیدم امدم تو اتاق تو دلم آشفته شد بود بدجور خورده بود تو ذوقم سعی کردم حالم خوب کنم از استاد یاد گرفته بودم با وجود نه شنیدن ها رو هدفت تمرکز کن وکارخودت بکن بلند شدم یه لیست وسایل تازه نوشتم گفتم میرم اروم شدم شب که رفتم بخوابم مامانم گفت زنگ زدم دختر عمت منصرفش‌ کردم چقدر حرص خوردم چقدر ناراحت شدم گفتم باشد اون نیاد من خودم میرم مامان وکمی بحث کردم مامانم گفت باید از روی جنازه من بری تا بزارم بری اون شب اصلا خوابم نبرد آخه من چیکار کردم چرا اینجوری شد من که نمیخوام مادرمو ناراحت کنم دلم میخواست برم بغلش کنم بوسش کنم از دلش دربیارم فقط سکوت کردم گریه کردم تا 2 شب بیدار بودم از ناراحتی نمی‌توانستم چشمام ببندم بعد که خوابم برد اینقدر کابوس دیدم که با صدای جیغ خودم که میگفتم مامان نصفه شب از خواب پریدم

    انگار تو خواب منصرف شدم از رفتن ولی دلم خیلی میخواست که برم فرداش گفتم میرم با مامانم رفتیم خیبان لباس جدید خریدم و مامانم ناراضی بودولی دید واسه رفتن جدی هستم فرداش دختر عمم که امده بود خونمون با مامانم سعی کردن من منصرف کنند دختر خالم تماس گرفت سعی کرد منو منصرف کنه مامان بهش گفته بود

    من به خدای خودم گفتم خدایا با تمام این نه شنیدن من دلم میخواهد برم من که میدونم اتفاقی نمی‌افته‌ خدایا خودت جورش کن حتی اگر رفتنم غیر ممکن یا سخته من باور میکنم میرم چون از تو خواستم تو خودت جورش کن همون جور که قلب ها را واسه پیامبرت نرم کردی این کار واسه منم بکن با وجود اینا همه میخواستم برنامه ریزی کنم که دوره هایی که خریدم فشرده ببینم که رفتم سفر نگران نباشم دوباره دوستم تماس گرفت گفت حق با مامانتو بش گفتم من نمیدونم چجوری ولی به خدای خودم گفتم من نمیدونم چجوری از چه طریقی اما تو برام جورش کن بهم گفت عاقلانه فکر کن دختر گفتم اگه مقرر باشه واسم اتفاقی بیافته تو خونمون هم میافته وکسی نمیتوانه جلوش بگیره ولی حرفاش ذهنم بهم ریخت شب دوباره کابوس دیدم این بارم با صدای خودم از خواب پریدم ومامانمو‌ صدا زدم ساعت 2:40دقیقه شب بود بلند شدم رفتم تو اتاق مامانم خوابیدم وگرنه از ترس خوابم نمی‌برد بعدش رفتیم خانه مامان بزرگم زنداییم‌ به مامانم میگفت اصلا نزاری بری دایی هام همین طور تنها کسی که راضی به رفتنم یعنی بابام بود را هم اون شب همه منصرف کردن داییم سعی کرد منصرفم‌کنه انگار ناامید شدم فرداش با دوستام برنامه چیدم برم بیرون حالا که اونجا نمیرم. با تمام غیر ممکن ها ولی هنوز امید داشتم شب لباسایی که قرار بود ببرم انتخاب کردم با ساکم بعد صبح به دوستام پیام دادم نمیام بیرون بعد باشگاه با کارت خودم رفتم وسیله خریدم این درحالی که بارها قبلش به مامانم گفتم و باز بهم گفت نه ولی به اون امید تو قلبم گوش کردم تو راه با دوستم تماس گرفتم گفتم من با اینکه معلوم نیست بیام ولی فردا باهم اسنپ بگیریم بریم بعد زنگ زدم بابام گفت نه اجازه نمیدم من گفتم باشه ولی امدم خانه رفتم کیفم خالی کردم تا وسیله اضافه نبرم فردا حرکت بود با وجود شنیدن نه یچی تو قلبم هنوز امید داشت نمی‌توانستم قبول کنم گفتم خدای من جورش میکنه دوباره زنگ زدم گفتم بابا میخوام با دوستام برم میدونین چی شد گفت باشد بزار نیم ساعت دیگه خبرش بهت میدم اینقدر خوشحال شدم که از خوشحالی گریه میکردم اولین بار بود که از خوشحالی گریه میکردم تو قلبم گفتم باور داشتم بهش بهش توکل کردم برام درستش کرد امدم زنگ زدم دختر عمم گفت حیف شد من ننوشتم کاش می‌نوشتم حالا تو برو بهت خوش بگذره با کلی ذوق رفتم بامامانم صحبت کنم گفت نه بابام زنگ زد باهاش صحبت کرد مامانم داد بیداد کرد بابام دوباره بهم زنگ زد گفت دیگه چیکار کنم مامانت اجازه نمیده انصراف زدی با بغض گفتم نه بابام گفت شمارشو بفرست انصراف بزنم هیچی نگفتم گفتم باشد جاروبرقی برداشتم آوردم تا اتاقمو جارو بزنم با زدن رو دکمه شروع کردم گریه کردن گفتم خدایا مگه من از تو نخواستم چرا برام جورش نکردی آخه چرا از دست خانواده ام از دست خدای خودم عصبانی بودم وگریه میکردم رفتم تو اتاق وسایلم که آماده کرده بودم جمع کنم بزارم تو کمد دلم نیامد دراز کشیدم گریه کردم گفتم خدایا یه نشانه بهم بده آخه من هنوز امید دارم بهم بگو امیدت خاموش کن بپذیر که نمیری یا بهم بگو تو میری تو همین بود یهو یاد کلاهم افتادم شروع کردم دنبالش گشتن پیداش کردم گفتم این نشونه است یعنی من میرم پاشدم وسایلم بسته بندی کردم گذاشتم تو کیفم فلاکسم‌ پیدا کردم گفتم من میرم دوباره رفتم با مامانم صحبت کنم نزاشت هرچی بهش گفتم هرچی التماسش کردم نزاشت با چشم گریون امدم دنبال ملافه وپارچه واسه روتخت‌ میگشتم با چشای گریون برشون داشتم گذاشتم تو کیفم آخه من هنوز امید داشتم دیگه تحمل شنیدن نه را نداشتم‌ نرفتم با مامانم صحبت کنم بابام زنگ زد سعی کرد قانعم کنه تصمیمشون به نفع منه و اینکه انصراف من قبول نکردن

    شبش شماره صندلیم واتبوس برام فرستادن باز امید داشتم چادر نمازم برداشتم تو کیفم گذاشتم

    آخه چرا چرا کسی منو ندید پس من چی پس احساسات من چی چرا از اولش بهم نگفتن نه چرا بهم امید دادن چرا بابام بهم گفت برو یادگاری که از دوران سربازیم نوشتم آدرس میدم برو ببین چرا مامانم گفت میرم برات چادر میخرم ولی بعد یهو همه چی عوض شد چرا نمیفهمم مگه احساستم ارزش نداره به خدای خودم گفتم مگه تو قدرت نداری مگه نمیگی ازم درخواست کنید تا اجابت کنم شمارا مگه من ازت نخواستم چرا اجابت نکردی گفتم خدایا میدونی چرا حالم اینقدر بده چون من به خدایی باور دارم که خیلی قدرتمنده اینقدر بهش امید دارم که امیدم ناامید نمیکنه همه بگن نه من میگم به اون گفتم اون جورش میکنه خدایا لواشک نخوردم گفتم میزار واسه اونجا این درحالی که بقیه گفتن نمیری خدایا آدامس که بابام خرید گذاشتم تو کیفم یه امید کوچیک واسه رفتن خودم ساختم

    چرا پس نشد بابام گفت قسمت نبود گفتم قسمت نبود یا نذاشتینم‌ برم خدایا مگه تو خدای معجزه ها نبودی چرا خواستم برآورده نکردی؟مگه من به تو امید نداشتم !مگه من با تمام اینکه گفتن نه امیدم به تو حفظ نکردم!چرا این کار باهام کردی؟

    چرا؟

    کلافه بودم به همه چی شک کردم به خدای خودم به حرفای استاد به تمام باورای قبلیم حالم بد بود من جواب میخواستم واسه سوالای تو ذهنم پاشدم وضو گرفتم گفتم خدایا مگه نمیگی از طریق قران با ما صحبت میکنی من صفحه باز میکنم باهم حرف بزن با اشک با حرص با امید که خدا دلیلی واسه برآورده نشدن خواستم داشته باشه یه صفحه باز کردم از سوره انعام بود دقیق یادم نیست ولی راجب نیکی به یتیم وحقشون نخوردن اینا بود 3 تا 2 بار هر ایه را خواندم ایه اخر خیلی خوب تو ذهنم مانده گفت از کتابم یعنی قران پیروی کنید تا سعادتمند شید این راه هدایته

    گفتم خدایا چی میخوای بگی کدوم راه میگی من نمی‌فهمم

    گوشی برداشتم امدم تو سایت یهو رسیدم به این جمله ((ذهنم انقدر با باور های محدود کننده برنامه نویسی شده بود که نمی‌توانستم دلیل زندگی در شرایط ناخواسته را باورهای محدود کننده‌ام بدانم ‌نه پدرم ،نه مادرم،نه جامعه‌ام ،نه هرعامل دیگری بیرون از من

    اما می‌دانستم قدم اول از پذیرفتن این مسئولیت شروع میشه:قدم اول این است که بپذیری شرایط سخت مالی وزندگیت‌ را خودت با باور هایت ایجاد کردی وربطی به شرایط اقتصادی مملکت ندارد

    بپذیری این تحقیر شدن ها در روابط نتیجه باور های خودت هست وربطی به ویژگی های اخلاقی همسر یا اطرافیانت ندارد،

    بپذیری شرایط زندگیت نتیجه باور های خودت هست وربطی به مکان جغرافیایی که درآن به دنیا امده‌ای ندارد

    در ابتدای مسیر وقتی هنوز نتیجه خیلی بزرگی در دست نداری که بتوانی حریف نجواهای ذهنت بشی

    باید بتوانی ایمانت را حفظ کنی برای تغیر باورهایت مصمم بمانی و ادامه دهی

    به جای واکنش نشان دادن به شرایط ناخواسته کنونی‌ احساس خوب داشتن اصل بدونی و به شیوه محدود کننده قبلی برنگردی))

    این کلمات حالم بد کرد این بار واقعا شک کرده بودم به باورام به اینکه فکر میکردم مسئولیت زندگیم خودم قبول کردم به اینکه فکر میکردم به حرفای استاد باور دارم نمی‌توانستم این کلمات بپذیرم نمی‌توانستم دلیل حال بدم خودم بدونم نمی‌توانستم مثل بقیه ادم ها هم شرایط بدم به دولت اطرافیان ربط بدم نمیخواستم شبیه اینا باشم انگار با تبر مغزم نصف کردی نمیتوانم بپذیرم آخه من خودم این شرایط به وجود آوردم خدایا دارم دیوانه میشم یا خدایا دارم اگاه میشم آخه چطوری آخه چطوری حالم بهم ریخت نمیدونم یه حس عجیبی داشت بین باورای قبلیم با چیزایی که قبول داشتم با چیزایی که یه عمر شنیدم و چیزایی که تازه فهمیدی همشون افتاده بودن در تضاد باهم نمیفهمم خدایا یعنی چه حالا دیگه نه می‌توانستم به باورای قبلیم برگردم چون دیگه به درستیشون‌ باور نداشتم نه این باور جدید میتوانستم قبول کنم که من مسئول این اتفاقم حالم خیلی بد بود همه چیز ریخته بود بهم تو ذهنم همه چیز میخواستم بفهمم واقعا خدا چی میگه واقعا این استاد عباسمنش چی میگه حقیقت واقعا چی چرا اینجوری شدم باورای قبلیم پشیزی برام ارزش دیگه نداشت حالم بد میشد نگاهشون میکرد واین مسئولیت پذیری حالم بدتر میکرد نمی‌توانستم قبول کنم نمیتوانم الانم بگم که الان قبولش کردم گفتم باید بفهمم حقیقت چی نمیتوانم اینجوری زندگی کنم یا باید دیگران وخدا رامقصر بدونم یا خودمو من وسط بود نمی‌توانستم هیچ کدوم انتخاب کنم حالم خیلی بد بود باید جواب سوالمو پیدا میکردم من کتاب چگونه فکر خدارا بخوانیم را قبلا گرفته بودم وخوانده‌ بودم اما این بار میخوام جواب سوالمو پیدا کن واقعا حقیقت چیه واقعا خدا کیه ؟من کیم واقعا ؟

    دیگه نمیفهمم چی درسته خدایا خودت هدایتم کن

    شروع کردم به خواندن کتاب یه خودکار یه دفترم گذاشتم جلوم ونوشتم در برابر کلمات کتاب مقاومت داشتم یا دارم نمیدونم! آخه چجوری من مسئول این اتفاقم خدایا نمیفهمم آخه چجوری؟ شروع کردم به خواندن ونوشتن چیزی که عجیب بود این بود که تو کتاب گفته بود اگر مقاومت دارید نسبت به حرفای من برید قران بدون هیچ عقیده وباور بخونید ببیند اصلا خدا چی میگه یهو ذهنم رفت رو اون ایه که خواندم که از کتابم پیروی کنید تا سعادتمند بشید انگار خدا وکتاب داشتن باهم حرف میزدم قران باز کردم از اول شروع کردم به خواندن اما این بار نه با نگاه خواصی نه بانگاه قبلی این بار واقعا میخوام بدونم این خدا کیه چرابهم گفت قرآنش بخونم تو این کتاب چیه من قبلا دوبار خوانده بودمش این کتاب چی میگه خدا چی داره میگه آخه چرا من مسئول این اتفاقم دوروز فقط از صبح تا اخر شب می‌خواندم می‌نوشتم از توی کتاب استاد از قران از هرچی نمیدونم فقط میخوام جواب سوالامو پیدا کنم چجوری من مسئولم؟نمیفهمم،چجوری اخه؟

    هدایت شدم به کلیپ از استاد تو سایت که میگفت برید قران بخونید تا جواب سوال هاتون پیدا کنید انگار این کلیپ یکی از کلیپ های این دوره رفتن به مدار بالاتر بود شروع کردم به خواندن قرآن و درکش کردن با هدایت خدا من نمیدونم چجوری ولی از خدای خودم میخوام منو به مسیر درست هدایت کنه دیروز رفتم دفتر جدید خودکار خریدم برای شروع این دوره وازخدا میخوام هدایتم کنه جواب سوالامو پیدا کنم واقعا میخوام بدونم من کیم ؟چه قدرتی دارم؟

    یعنی چه که من اتفاقات ناخواسته را ساختم؟

    یعنی چه من مسئولم؟ چرا اطرافیانم مسئول نیستن؟

    دیشب به دوستم گفتم یه سوالی خدا تو ذهنم به وجود آورده کلا ذهنم بهم ریخته دنبال جوابشم امیدوارم خدا منو هدایت کنه به جواب درستش

    بهم گفت:((خدا داره هدایتت میکنه که اصلا همچین سوالی برات پیش اومده عزیز دل خواهر))

    بهش گفتم تو دل یه اتفاق به ظاهر بد یه نور امید باشه یه هدایت باشه از این زاویه نگاهش نکردم چه قشنگ نگاهش کردی

    بهم گفت :((یه نگاهی به تمثیل غار افلاطون بنداز جدا که جواب خیلی از سوالاته روحیه ))

    اون موقع زبانم داشت بند میامد وقتی اینها را میچدم کنار هم انگار خودمو همون آدمی میدیدم که از زنجیر غار ازاد شده بود وحقیقت واقعی متوجه شد وبه بطلان چیزای قبلی اگاه شد میدیدم

    بازم نمیدونم از خدای خودم میخوام هدایتم کنه

    خدایا شکرت واسه این سوال واسه این راه واسه خودت دمت گرم

    خدایا شکرت که هستی به امید تو این دوره را شروع میکنم تا راهی باشه واسه فهمیدن حقیقت تو وخودم و جهان .

    خدایا شکرت که هستی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: